سعدی

" سعدی "

يكي را از مشايخ شام پرسيدند از حقيقت تصوف. گفت: پيش از اين طايفه‌اي بودند به صورت پريشان و به معني جمع. اكنون جماعتي هستند به صورت جمع و به معني پريشان.

چو هر ساعت از تو به جايي رود دل

به تنهايي اندر، صفايي نبيني

ورت جاه و مال است و زرع و تجارت

چو دل با خداي‌ است، خلوت‌نشيني گلستان



*******************



سه كس را شنيدم كه غيبت رواست

وز اين درگذشتي، چهارم خطاست

يكي پادشاهي ملامت‌پسند

كز او بر دل خلق بيني گزند

حلال است از او نقل كردن خبر

مگر خلق باشند از او بر حذر

دوم پرده بر بي‌حيايي متن

كه خود مي‌درد پرده خويشتن

ز حوضش مدار اي برادر نگاه

كه او مي‌درافتد به گردن به چاه

سوم كژترازوي ناراست‌خوي

ز فعل بدش هرچه داني‌ بگوي

*

كسي را كه نام آمد اندر ميان

به نيكوترين وصف و نعتش بخوان

چو همواره گويي كه مردم خرند

مبر ظن كه نامت چو مردم برند

چنان گوي سيرت، به كوي اندرم

كه گفتن تواني به روي اندرم

وگر شرمت از ديده ناظر است

نه اي بي‌بصر، غيب‌دان حاضر است؟

نيايد همي شرمت از خويشتن بوستان



*******************



بازرگاني را ديدم صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتكار. شبي در جزيره كيش مرا به حجره خويش درآورد و همه‌شب نياراميد از سخنهاي پريشان گفتن، كه فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان و اين كاغذ قباله فلان زمين است و فلان چيز را، فلان ضمين. گاه گفتي كه خاطر اسكندريه دارم كه هوايش خوش است و گاه گفتي نه كه درياي مغرب مشوش است. سعديا سفر ديگر در پيش است، اگر آن كرده شود؛ بقيت عمر خود به گوشه‌اي بنشينم و ترك تجارت كنم. گفتم: آن كدام سفر است. گفت: گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيده‌ام قيمتي عظيم دارد و از آنجا كاسه چيني به روم آرم و ديباي رومي به هند و پولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و از آن پس ترك تجارت كنم و به دكاني بنشينم، انصاف از اين ماليخوليا فرو خواند كه بيش طاقت گفتنش نماند. گفت: اي سعدي تو نيز سخني بگوي از آنها كه ديده‌اي و شنيده‌اي. گفتم:

آن شنيدستي كه در اقصاي غور

بارسالاري درافتاد از ستور

گفت: چشم تنگ دنيادوست را

يا قناعت پر كند يا خاك گور گلستان



*******************



به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوســـت

به غنیمت شــمر ای دوست،دَم عیســی صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دَم از اوست

نه فـلک راست مسّلم،نه مـــلک را حــــاصل

آنچه در سّر سویدای بـــــنی آدم از اوســـــت

به حلاوت بخورم زهر،که شاهد ساقی است

به ارادت ببرم درد،که درمان هم از اوســـت

زخــــم خونــــینم اگـــر به نشود بِـــه بـــاشد

خُنک آن زخم که هـــر لحظه مرا مرهم از اوست

غـــم و شادی بر عارف چــه تـــفاوت دارد

ساقــیا باده بده،شادی آن،کاین غــم از اوست

پادشـــاهی و گـــدایی بر ما یکسان اســــت

که براین در،همه را پشت عـــبادت خم از اوست

سعدیا!گربِکَـــــنَدســـــیل فنا خانۀ عــــــمر

دل قوی دار که بــــنیادِ بقا محکم از اوســــت مواعظ



*******************



شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاقِ مبیّت افتاد.مَوضِعی خوش و خرم ودرختان

دلکش و درهم،گفتی که خردۀ مینا بر خاکش ریخته وعِقد ثریا از تاکش آویخته.



روضةٌ ماءُ نهرها سَلسال

دَوحَةٌ سَجعُ طَیرِها مَوزون

آن پرازلاله های رنگارنگ

وین پرازمیوه های گوناگون

باد در سایۀ درختا نش

گسترانیده فرش بوقلمون



بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل وریحان وسنبل

و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده.گفتم:گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد

گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند: " هرچه نپاید،دلبستگی را نشاید."

گفتا: طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت ناظران و فُسحت حاضران کتاب گلستان توانم

تصنیف کردن که باد خزان را برورق او دست تطاول نباشدوگردش زمان عیش ربیعش

به طیش خریف مبدل نکند.



به چه کار آیدت ز گل طبقی

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روزوشش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد



حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که:

"اَلکَریمُ اِذا وَعدَ وَفا". فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد درحسن معاشرت و آداب

محاورت،در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید. فی الجمله

هنوز از گل بُستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد. گلستان



*******************



از حال منت خبر نباشد

در کار منت نظر نباشد

تا قوّت صبر بود کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد

آیین وفا و مهربا نی

در شهر شما مگر نباشد

گویند نظر چرا نبستی

تا مشغله و خطر نباشد

ای خواجه بروکه جهدانسان

با تیر قضا سپر نباشد

این شورکه درسراست مارا

وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار؟

کزکوی توره به درنباشد

چون روی تودلفریب ودلبند

در روی زمین دگر نباشد

در پارس چنین نمک ندیدم

درمصر چنین شکر نباشد

گر حکم کنی به جان سعدی

جان از تو عزیزتر نباشدغزلیات



*******************



سَرِجمله حیوانات گویند که شیر است و کمترین جانوران خر ،و به اتفاق،خرِ بار بر به که

شیرِمردم دَر.



مسکین خر اگرچه بی تمیزاست

چون بارهمی بَرَد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

بِه ز آدمیانِ مرد م آزار گلستان



*******************



درستایش گوهر حوا

اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند

کارام جان و اُنس دل ونوردیده اند

لطف آیتی است در حق اینان و،کبروناز

پیراهنی که بر قد ایشان بریده اند

آید هنوزشان زلب لعل، بوی شیر

شیرین لبان نه شیر که شکرمزیده اند

پنداری آهوان تتارند مشک ریز

لیکن به زیر سایۀ طوبی چریده اند

رضوان مگر سراچۀفردوس بر گشاد

کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند

عذر است هندوی بت سنگین پرست را

بیچارگان مگر بت سیمین ندیده اند

این لطف بین که بر گِل آدم سرشته اند

وین روح بین که در تن آدم دمیده اند غزلیات



*******************



اعرابی را دیدم در حلقۀ جوهریان بصره، حکایت همی کرد که وقتی در بیابان راه گم

کرده بودم واز زاد معنی با من چیزی نمانده بود،دل برهلاک نهاده بودم که ناگه کیسه ای

یافتم پر از مروارید، هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است و

باز آن تلخی و نا امیدی که معلوم کردم که مروارید است.



در بیابان خشک و ریگ روان

تشنه رادردهان چه دُر،چه صدف

مرد بی توشه کو افتاد از پای

در کمر بند او چه زر، چه خَزَف گلستان



*******************



ای دل به کام خویش جهان راتودیده گیر

در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر

بستان و باغ ساخته و اندر آن بسی

ایوان و قصر سر به فلک کشیده گیر

هرگنج وهرخزانه که شاهان نهاده اند

آن گنج وآن خزانه به چنگ آوریده گیر

با دوستان مشفق و یاران مهربان

بنشسته و شراب مروّق کشیده گیر

هربنده ای که هست به بلغاروهندوروم

آن بنده را به سیم وزرخود خریده گیر

هرنعمتی که هست درعالم توخورده دان

هر لذ تی که هست سراسرچشیده گیر

چندین هزار اطلس زربفت قیمتی

پوشیده در تنعّم و آنگه دریده گیر

گیرم توراکه مال زقارون فزون شود

عمرت به عمرنوحِ پیمبر رسیده گیر

روز پسین چه سود جز آه و حسرتت

صدبارپشتِ دست به دندان گزیده گیر

سعدی!تونیزازاین قفس تنگنای طبع

روزی قفس شکسته و مرغش پریده گیرمواعظ



*******************



يكي بر سر راهي، مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته، عابدي بر وي گذر كرد و در آن حالت مستقبح او نظر كرد. جوان از خواب مستي سر برآورد و گفت: «اذا مَرّوا باللغو مَروّا كراماً».

متاب اي پارسا روي از گنهكار

به بخشايندگي در وي نظر كن

اگر من ناجوانمردم به كردار

تو بر من چون جوانمردان گذر كن

گر گزندت رسد تحمل كن

كه به عفو از گناه پاك شوي

اي برادر چو خاك خواهي شد

خاك شو، پيش از آنكه خاك شوي
گلستان


*******************


دانی چه گفت مرا،آن بلبل سحری؟

تو خود چه آدمیی،کز عشق بی خبری

اشتربه شعرعرب،درحالت است وطرب

گر ذوق نیست ترا، کج طبع جانوری

من هرگزاز تو نظر،با خویشتن نکنم

بیننده تن ندهد، هرگز به بی بصری

ازبس که درنظرم خوب آمدی صنما

هرجا که می نگرم،گویی که درنظری

دیگر نگه نکنم، بالای سرو چمن

دیگرصفت نکنم ،رفتار کبک دری

کبک اینچنین نرود،سرواینچنین نچمد

طاووس را نرسد،پیش تو جلوه گری

هرگه که می گذری،من درتومی نگرم

کزحسن قامت خود،باکس نمی نگری

از بس که فتنه شوم،بر رفتنت نه عجب

برخویشتن تو زما،صد بار فتنه تری

باری به حکم کرم ، بر حال ما بنگر

کافتد که بار دگر،بر خاک ما گذری

سعدی به جورو جفا مهر از تو برنکند

من خاک پای توام،ورخون من بخوریغزلیات



*******************



كارواني در زمين يونان بزدند و نعمت بي‌قياس ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردند و خدا و رسول شفيع آوردند، فايده نداد.

چو پيروز شد دزد تيره‌روان

چه غم دارد از گريه كاروان

لقمان حكيم در آن ميان بود. يكي از كاروانيان گفت: كلمه‌اي چند از حكمت و موعظه با اينان بگوي، باشد كه طرفي از مال ما دست بدارند كه دريغ باشد چندين نعمت ضايع گردد. لقمان گفت: دريغ باشد كلمه حكمت با ايشان گفتن.

آهني را كه موريانه بخورد

نتوان برد از او به صيقل رنگ

بر سيه‌دل چه سود گفتن وعظ

نرود ميخ آهني در سنگ

همانا كه جرم از طرف ماست:

به روزگار سلامت، شكستگان درياب

كه جبر خاطر مسكين، بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاري طلب كند چيزي

بده، وگرنه ستمگر به زور بستاندگلستان



*******************



اگردرجهان ازجهان رسته ای است

دَراز خلق بر خویشتن بســته ای اســت

کسی از دست جور زبان ها نَرَست

اگر خود نــمای است وگر حق پرســت

اگر بَر پری چون مَلَک ز آسمـان

به دامن در آویـزد ت بد گمـــا ن

به کوشش توان دَجله را پیش بسـت

نــشایـــد زبانِ بــد انــد یش بــســـت

فراهـــــم نــشِـــیــنند تــر دامنــــــان

که این زهد خشک است وآن دام نـا ن

اگر کــــــنج خــــلوت گزیـند کــسی

که پروای صـــحــبت ندارد بســـــــــی

مَذَ مّت کنند ش که زرق است وریو

ز مردم چنــان می گریــزد کــــه د یو

وگر خنــده روی اســـت و آمـیزگار

عـــــفیفش نــــــدانـــند و پــــــرهـیزکار

غـــنی را به غیبت بـکاوند پوســت

که فرعون اگر هست در عالم اوســت

و گر بینــــوایی بگریــــد به ســـوز

نگـون بخـت خواننــد ش و تـیره روز

وگــر کا مرانی در آیــــد ز پـــای

غــنیمت شمارنــد و فضـــل خــــــدا ی

که تا چنـدازاین جاه و گردن کشی؟

خوشی را بوَد در قفا ناخوشی

وگر تنگدستی،تُنُک مایه ای

سعادت بلند ش کند پایه ای

بخایند ش از کینه دندان به زهر

که دون پرور است این فرومایه دهر

چو بینند کاری به دستت دَرَست

حریصت شمارند و دنیا پرست

وگر دست همت نداری به کار

گدا پیشه خوانـــــندت و پخـــته خـوار

اگرناطقی،طــــبل پر یاوه ای

وگـــر خامشـــی ،نقش گــــرماوه ای

تحمل کــنان را نخوانند مــرد

که بیجاره از بیم سَر بَر نـــــکـــرد

وگر در سرش هول و مردانگی است

گریزند از او،کاین چه دیوانگی است؟

تَعَنّّت کنندش گر اندک خـــوری است

که مالش مــگر روزی دیــگری است!

وگر نغز وپاکــیزه باشد خورش

شکم بنده خــــوانند وتــــن پرورش

وگر بی تکـــلف زیــد مالــدار

که زینت بر اهل تـــــمیز اســــت عار،

زبان در نهندش به ایذا چو ثیغ

که بدبخــت زر دارد از خود دریـــغ

وگــر کاخ و ایـوان منقش کــند

تن خویش را کـــسوتی خوش کـــند،

به جان آید از دست طعنه زنان

که خود را بیاراست هــــمچون زنان

اگر پارسایی ســـیاحت نــــکرد

ســــفر کردگانــــش نــخوانند مـــرد

که نا رفــــته بیرون ز آغوش زن

کـــــدامش هــــنر باشد و رای و فن؟

جهان دیـــده را هم بدرّند پوست

که سر گشتۀ بخت برگشته اوســـت

گرش حظ از اقبال بودی وبهر

زمانه نراندی ز شهرش به شـــــهر

عَزَب را نکوهـش کند خـرده بین

که می لرزد از خفت و خیزش زمین

وگر زن کند گوید از دست دل

به گردن در افتاد چون خر به گـــل

نه از جور مردم رهـــد زشت روی

نه شـــاهــد زنا مـــردم زشتــــگوی

غلامی به مصر اندرم بـــنده بود

که چشــــم از حیــا در بر افکنده بود

کسی گفت:هیچ این پسر عقـل و هوش

ندارد،بـــمالش به تعلیــــــم کـــوش

شبی بانگ بر زدم بر وی درشت

هـم اوگفت،مسکین به جورش بکشت

گرت بر کند خشم ،روزی زجــای

ســرآســیمه خوانـــنــدت و تیره رای

وگـــر بــــرد باری کـــنی از کسی

بـــــــگــویــــند غیرت نــــدارد بسی

ســـخی را به اندز گــــویــــند بس

کــه فردا دو دستت بود پیش و پس

وگــــر قانع و خویشتـــــن دار گشت

به تـــشــنـــــیع خلقی گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد این سفله مُرد

که نعمت رها کرد و حســـرت ببرد

که یا رد به کُنج ســلامت نشست

که پیـــــغبــر از خبث دشمن نرست

خدا را که مانند و انباز و جـــفــت

ندارد،شنیدی که ترسا چه گـفـــت؟بوستان



*******************



حكيمي پسران را پند همي داد كه: جانان پدر، هنر آموزيد كه ملك و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر بر محل خطر است، يا دزد به يك بار ببرد؛ يا خواجه به تفاريق بخورد. اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده. وگر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد كه هنر در نفس، خود دولت است هرجا كه رود قدر بيند و در صدر نشيند و بي‌هنر لقمه چيند و سختي بيند.

سخت است پس از جاه، تحكم بردن

خو كرده به ناز، جور مردم بردن

وقتي افتاد فتنه‌اي در شام

هر كس از گوشه‌اي فرا رفتند

روستازادگان دانشمند

به وزيري پادشا رفتند

پسران وزير ناقص‌عقل

به گدايي به روستا رفتندگلستان



*******************



چو بازرگان در دیارت بمرد

به مالش خساست بود دستبرد

کز آن پس که بر وی بگریـند زار

به هم باز گویند خویش و تبار

که مسکین در اقلیم غربت بمرد

متاعی کز او ماند ظالم ببــرد

بینـــید ش از آن طفلک بـی پدر

وزآه دل دردمندش حـذر

بسا نام نـــــیکوی پـنجاه سال

کــه یک نام زشتش کند پایمال

پسندیده کـــــاران جــاویـــد نـــام

تــــطاول نکردند بر مال عام

بر آفاق اگر سر بسر پاد شاسـت

چو مال از توانگر ستاند گداست

بــــــمرد از تهیدستی آزاد مـــرد

ز پهلوی مسکین شکم پر نکردبوستان



*******************



يكي از شعرا پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او بگفت، بفرمود تا جامه از او بركنند و از ده بدر كنند. مسكين برهنه به سرما همي رفت، سگان در قفاي وي افتادند. خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع كند، در زمين يخ گرفته بود، عاجز شد. گفت: اين چه حرامزاده‌مردمانند كه سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد. گفت: اي حكيم از من چيزي بخواه! گفت: جامه خود مي‌خواهم اگر انعام فرمايي «رضينا من نوالك بالرحيل».

اميدوار بود آدمي به خير كسان

مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا و پوستيني بر او مزيد كرد و درمي چند.گلستان



*******************



ندانــــــم کـــــجا دیده ام در کــــتاب

که ابلیس را دید شخصی بــــه خواب

به بالا صــــــنوبر،به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چـهره می تافت نور

فرا رفت و گفت:ای عجب این تویی

فرشته نباشد بـــــــدین نــــــــــــیکویی

تو کاین روی داری به حسن قمـــــر

چرا در جهانی به زشتی چون سمـــــر

چـــــرا نقش بندت در ایوان شــــــاه

دژم روی کرده اســت و زشت و تبا ه

شنید این سخن،بخت بر گشته دیــــو

به زاری بـــرآورد بـــانگ و غــــریــــو

که ای نیک بخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کف دشــــــــمن اســــت

بر انداختــــم بیــــخشان از بهشــــت

کــنونم به کـــــین مــــی نگارند زشت بوستان



*******************



يارب شب دوشين چه مبارك‌سحري بود

كاو را به سر كشته هجران گذري بود

آن دوست كه ما را به ارادت نظري هست

با او، مگر او را به عنايت نظري بود

من‌بعد حكايت نكنم تلخي هجران

كان ميوه كه از صبر برآمد، شكري بود

رويي نتوان گفت كه حسنش به چه ماند

گويي كه در آن نيم‌شب از روز، دري بود

گويم قمري بود كس از من نپسندد

باغي كه به هر شاخ درختش قمري بود

آن دم كه خبر بودم از او تا تو نگويي

كز خويشتن و هر كه جهانم خبري بود

در عالم وصفش به جهاني برسيدم

كاندر نظرم هر دو جهان مختصري بود

من بودم و او، ني، قلم اندر سر من كش

با او نتوان گفت، وجود دگري بود

با غمزه خوبان كه چو شمشير كشيده است

در صبر بديدم كه نه محكم‌سپري بود

سعدي! نتواني كه دگر ديده بدوزي

كان دل بربودند كه صبرش قدري بودغزلیات



*******************



آن دوست كه من دارم وآن يار كه من دانم

شيرين‌دهني دارد، دور از لب و دندانم

بخت اين نكند با من، كان شاخ صنوبر را

بنشينم و بنشانم، گل بر سرش افشانم

اي روي دلارايت، مجموعه زيبايي

مجموع چه غم دارد، از من كه پريشانم

درياب كه نقشي ماند، از طرح وجود من

چون ياد تو مي‌آرم، خود هيچ نمي‌مانم

با وصل نمي‌پيچم، وز هجر نمي‌نالم

حكم آنچه تو فرمايي، من بنده فرمانم

اي خوبتر از ليلي، بيم است كه چون مجنون

عشق تو بگرداند، در كوه و بيابانم

يك پشت زمين دشمن، گر روي به من آرند

از روي تو بيزارم، گر روي بگردانم

در دام تو محبوسم، در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم، در وصف تو حيرانم

دستي ز غمت بر دل، پايي ز پي‌ات در گل

با اين‌همه صبرم هست، وز روي تو نتوانم

در خفيه همي نالم، وين‌ طرفه كه در عالم

عشاق نمي‌خسبند، از ناله پنهانم

بيني كه چه گرم آتش، در سوخته مي‌گيرد

تو گرم‌تري ز آتش، من سوخته‌تر زانم

گويند: مكن سعدي، جان در سر اين سودا

گر جان برود شايد، من زنده به جانانم غزلیات



*******************



به سرهنگ سلطان چنين گفت زن:

كه خيز اي مبارك، در رزق زن

برو تا ز خوانت نصيبي دهند

كه فرزندگانت نظر بر درند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

كه سلطان به شب نيت روزه كرد

زن از نااميدي سر انداخت پيش

همي گفت با خود دل از فاقه ريش

كه سلطان از اين روزه‌گويي چه خواست؟

كه افطار او عيد طفلان ماست

خورنده كه خيرش برآيد به دست

به از صائم‌الدهر دنياپرست

مسلم كسي را بود روزه‌ داشت

كه درمانده‌اي را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم كه زحمت بري

ز خود بازگيري و هم خود خوری بوستان



*******************



عابدي را حكايت كنند كه شبي ده‌من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بكردي. صاحبدلي شنيد و گفت: اگر نيم‌ناني بخوردي و بخفتي، بسيار از اين فاضلتر بودي.

اندرون از طعام خالي دار

تا در او نور معرفت بيني

تهي از حكمتي به علت آنك

كه پري از طعام تا بيني گلستان



*******************



شنيدي كه در روزگار قديم

شدي سنگ در دست ابدال، سيم

مپندار كاين قول معقول نيست

چو قانع شدي، سنگ و سيمت يكي‌است

چو طفل اندرون دارد از حرص پاك

چه مشتي زرش پيش همت، چه خاك

خبر ده به درويش سلطان‌پرست

كه سلطان ز درويش، مسكين‌تر است

گدا را كند يك درم سيم، سير

فريدون به ملك عجم، نيم‌سير

نگهباني ملك و دولت بلاست

گدا پادشاه است و نامش گداست

گدايي كه بر خاطرش بند نيست

به از پادشاهي كه خرسند نيست

بخسبند خوش روستايي و جفت

به ذوقي كه سلطان در ايوان نخفت

اگر پادشاه است و گر پينه‌دوز

چو خفتند گردد شب هر دو روز

چو سيلاب خواب آمد و مرد برد

چه بر تخت سلطان چه بر دشت كرد

چو بيني توانگر سر از كبر مست

برو شكر يزدان كن اي تنگدست

نداري بحمدالله آن دسترس

كه برخيزد از دستت آزار کس بوستان



*******************



خرما نتوان خوردن از اين خار كه كشتيم

ديبا نتوان كردن از اين پشم كه رشتيم
بر حرف معاصي خط عذري نكشيديم

پهلوي كبائر، حسناتي ننوشتيم

ما كشته نفسيم و بس آوخ كه برآيد

از ما به قيامت كه چرا نفس نكشتيم

افسوس بر اين عمر گرانمايه كه بگذشت

ما از سر تقصير و خطا درنگذشتيم

ايشان چو ملخ در پس زانوي رياضت

ما مور ميان‌بسته، دوان بر در و دشتيم

پيري و جواني پي هم، چون شب و روزند

ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم

واماندگي اندر پس ديوار طبيعت

حيف است، دريغا كه در صلح بهشتيم

چون مرغ بر اين كنگره تا چند توان خواند

يك روز نگه كن كه بر اين كنگره خشتيم

ما را عجب ار پشت و پناهي بود آن روز

كامروز كسي را نه پناهيم و نه پشتيم

گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت

شايد كه ز مشاطه نرنجيم كه زشتيم

باشد كه عنايت برسد ورنه مپندار

با اين عمل دوزخيان كاهل بهشتيم

سعدي! مگر از خرمن اقبال بزرگان

يك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتيم مواعظ



*******************



حكايت كنند از يكي نيكمرد

كه اكرام حجاج يوسف نكرد

به سرهنگ ديوان نگه كرد تيز

كه نطعش بينداز و خونش بريز

چو حجت نماند جفاجوي را

به پرخاش درهم كشد روي را

بخنديد و بگريست مرد خداي

عجب داشت سنگين‌دل تيره‌راي

چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست

بپرسيد كاين خنده و گريه چيست

بگفتا همي گريم از روزگار

كه طفلان بيچاره دارم چهار

همي خندم از لطف يزدان پاك

كه مظلوم رفتم نه ظالم، به خاك

پسر گفتش: اي نامور شهريار

يكي دست از اين مرد صوفي بدار

كه خلقي بر او روي دارند و پشت

نه راي است خلقي به يك بار كشت

بزرگي و عفو و كرم پيشه كن

ز خردان اطفالش انديشه كن

شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت

ز فرمان داور كه داند گريخت

بزرگي در آن فكرت آن شب بخفت

به خواب اندرش ديد و پرسيد و گفت

دمي بيش بر من سياست نراند

عقوبت بر او تا قيامت بماندبوستان



*******************



خوشتر از دوران عشق ايام نيست

بامداد عاشقان را شام نيست

مطربان رفتند و صوفي در سماع

عشق را آغاز هست انجام نيست

كام هر جوينده‌اي را آخري است
عارفان را منتهاي كام نيست

از هزاران، در يكي گيرد سماع

زآن‌كه هر كس محرم پيغام نيست

آشنايان ره بدين معني برند

در سراي خاص، بارعام نيست

تا نسوزد، بر نيايد بوي عود

پخته داند كاين‌ سخن با خام نيست

هر كسي را نام معشوقي كه هست

مي‌برد، معشوق ما را نام نيست

سرو را با جمله زيبايي كه هست

پيش اندام تو هيچ اندام نيست

مستي از من پرس و شور عاشقي

وآن كجا داند كه دردآشام نيست

باد صبح و خاك شيراز آتشي است

هركه را در وي گرفت آرام نيست

خواب بي‌هنگامت از ره مي‌برد

ورنه بانگ صبح، بي‌هنگام نيست

سعديا! چون بت شكستي خود مباش

خودپرستي كمتر از اصنام نيست مواعظ

*******************



آستين بر روي و نقشي در ميان افكنده‌اي

خويشتن پنهان و شوري در جهان افكنده‌اي

همچنان در غنچه و آشوب استيلاي عشق

در نهاد بلبل فريادخوان افكنده‌اي

هر يكي ناديده از رويت نشاني مي‌دهند

پرده بردار اي كه خلقي در گمان افكنده‌اي!

آنچنان رويت، نمي‌بايد كه با بيچارگان

در ميان آري حديثي در ميان افكنده‌اي

هيچ نقاشت نمي‌بيند كه نقشي بركند

وآن‌كه ديد از حيرتش كلك از بنان افكنده‌‌اي

اي دريغم مي‌كشد كافكنده‌اي اوصاف خويش

در زبان عام و خاصان را، زبان افكنده‌اي

حاكمي بر زيردستان، هرچه فرمايي رواست

پنجه زورآزما با ناتوان افكنده‌اي

چون صدف اميد مي‌دارم كه لؤلؤيي شود

قطره‌اي كز ابر لطفم در دهان افكنده‌اي

سر به خدمت مي‌نهادم چون بديدم نيك باز

چون سر سعدي بسي بر آستان افكنده‌اي مواعظ



*******************



اگر مرد عشقی کم خود پیش گیر

وگرنه ره عافیت پیش گیر

مترس از محبت که خاکت کند

که باقی شوی گرهلاکت کند

نرویَد نبات ازحُبوب درست

مگر حال بر وی بگردد نخست

تورا با حق آن آشنایی دهد

که از دست خویشت رهایی دهد

که تا با خودی درخودت راه نیست

وزاین نکته جزبی خود،آگاه نیست

نه مطرب که آواز پای ستور

سماع است اگر عشق داری وشور

مگس پیش شوریده ای پر نزد

که اوچون مگس دست برسرنزد

نه بم داند آشفته سامان، نه زیر

به آواز مرغی بنا لد فقیر

سراینده خود می نگردد خموش

ولیکن نه هر وقت بازاست گوش

چو شوریدگان می پرستی کنند

به آواز دولاب مستی کنند

به چرخ اندر آیند ،دولاب وار

چو دولاب بر خود بگریند زار

به تسلیم،سر در گریبان برند

چو طاقت نماند گریبان درند

مکن عیب درویش مدهوشِ مست

که غرق است ازآن می زند پاودست

نگویم سماع ای برادرکه چیست

مگر مستمع را بدانم که کیست

گر از برج معنی پرد طیر او

فرشته فرو ماند از سیر او

وگر مرد لهواست وبازی ولاغ

قویتر شود دیوش اندر دماغ

چومرد سماع است ،شهوت پرست

به آواز خوش خفته خیزد،نه مست

پریشان شود گل،به باد سحر

نه هیزم که نشکافدش جز تبر

جهان پر سماع است و مستی و شور

ولیکن چه بیند در آیینه کور؟

نبینی شتر در نوای عرب

که چونش به رقص اندرآرد طرب

شترراچوشوروطرب درسراست

اگر آدمی را نباشد، خر ا ست



****

شکر لب جوانی نی آموختی

که دلها در آتش چو نی سوختی

پدر بارها بانگ بر وی زدی

به تندی وآتش در آن نی زدی

شبی بر ادای پسر گوش کرد

سماعش پریشان ومدهوش کرد

همی گفت وبرچهره افکندخَوی

که آتش به من درزداین بار،نی

ندانی که شوریده حالان مست

چرا برفشانند دررقص دست؟

گشاید دری بر دل از واردات

فشاند سرِ دست بر کا ینات

حلالش بود رقص بریاد دوست

که هرآستینیش،جانی در اوست

گرفتم که مردانه ای در شنا

برهنه توانی زدن دست و پا

بکَن خرقۀ نام وناموس وزرق

که عاجزبود،مرد با جامه غرق

تعلق حجاب است و بی حاصلی

چو پیوندها بگسلی، واصلی بوستان

خیام

" رباعيات خيام "

(1)
خورشيد کمند صبح بر بام افکند
کيخسرو روز، مهره در جام افکند
مي خور که منادي سحرگه خيزان
آوازه اشربوا در ايام افکند
(2)
آمد سحري ندا ز ميخانه ما
کاي رند خراباتي ديوانه ما
بر خيز که پر کنيم پيمانه ز مي
زان پيش که پر کنند پيمانه ما
(3)
وقت سحر است خيز اي مايه ناز
اندک اندک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجايند نپايند بسي
و آنها که شدند کس نمي آيد باز
(4)
اکنون که جهان را به خوشي دسترسي است
هر زنده دلي را سوي صحرا هوسي است
بر هر شاخي طلوع موسي دستي است
در هر نفسي خروش عيسي نفسي است
(5)
چون بلبل مست راه در بستان يافت
روي گل و جام باده را خندان يافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
درياب که عمر رفته را نتوان يافت
(6)
روزي است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همي شويد گرد
بلبل به زبان حال نزد گل زرد
فرياد همي کند که: مِي بايد خورد
(7)
زان باده که عمر را حيات دگر است
پر کن قدحي گرچه تو را درد سر است
بر نه به کفم که کار عالم سمر است
بشتاب که عمر هر دمي در گذر است
)8)
هنگام صبوح اي صنم فرخ پي
برساز ترانه اي و پيش آور مي
کافکند به خاک صد هزاران جم و کي
اين آمدن تير مه و رفتن دي
(9)
تا در تن ِتوست استخوان و رگ و پي
از خانه تقدير منه بيرون پي
گردن منه ار ظلم بود رستم زال
منت مکش ار دوست بود حاتم طي
(10)
بر گير پياله و سبو اي دلجوي
فارغ بنشين به کشتزار و لب جوي
بس شخص عزيز را که چرخ بدخوي
صد بار پياله کرد و صد بار سبوي
(11)
تنگي مي لعل خواهم و ديواني
سد رمقي باشد و نصف ناني
وانگه من و تو نشسته در ايواني
عيشي است که نيست در خور سلطاني
(12)
گويند کسان بهشت با حور خوش است
من مي گويم که: آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
کآواز دهل شنيدن از دور خوش است
(13)
گل گفت که دست زرفشان آوردم
خندان خندان رو به جهان آوردم
بند از سر کيسه برگرفتم رفتم
هر نقد که بود در ميان آوردم
(14)
اي دل همه اسباب جهان خواسته گير
باغ طربت به سبزه آراسته گير
وآنگاه برآن سبزه شبي چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گير
(15)
زان پيش که بر سرت شبيخون آرند
فرماي بتا تا مي گلگون آرند
تو زر نه اي غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بيرون آرند
(16)
اين کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلق صبح و شام است
بزمي است که وامانده صد جمشيد است
قصري است که تکيه گاه صد بهرام است
(17)
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور مي گرفتي همه عمر
ديدي که چگونه گور بهرام گرفت
(18)
هر جا که گلي و لاله زاري بوده است
آن لاله ز خون شهرياري بوده است
هر برگ بنفشه کز زمين مي رويد
خالي است که بر روي نگاري بوده است
(19)
هر سبزه که بر کنار جويي رسته است
گويي ز لب فرشته خويي رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواري ننهي
کان سبزه ز خاک لاله رويي رسته است
(20)
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يکدم عمر را غنيمت شمريم
فردا که از اين دير کهن درگذريم
با هفت هزار سالکان همسفريم
(21)
ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يکان يکان پست شدند
خورديم ز يک شراب در مجلس عمر
دوري دو سه پيشتر ز ما مست شدند
(22)
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
بي باده گلرنگ نمي بايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
(23)
مگذار که غصه در کنارت گيرد
واندوه و ملال روزگارت گيرد
مگذار کتاب و لب جوي و لب کشت
زان پيش که خاک در کنارت گيرد
(24)
قومي متفکرند اندر ره دين
قومي به گمان فتاده در راه يقين
ناگاه مناديي برآيد ز کمين
کاي بي خبران: راه نه آن است و نه اين
(25)
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در کشف علوم شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز
گفتند فسانه اي و در خواب شدند
(26)
مي خور که به زير گل بسي خواهي خفت
بي همدم و بي رفيق و بي مونس و جفت
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
(27)
يک چند به کودکي به استاد شديم
يک چند ز استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
از خاک در آمديم و بر باد شديم
(28)
بازي بودم پريدم از عالم راز
تا بو که رسم من از نشيبي به فراز
اينجا چو نيافتم کسي محرم راز
زان در که بيامدم برون رفتم باز
(29)
اين يک دو سه روزه، نوبت عمر گذشت
چون آب به جويبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت
روزي که نيامده است و روزي که گذشت
(30)
چون آمدنم به من نَبُد روز نخست
وين رفتن بي مراد عزمي است درست
برخيز و ميان ببند اي ساقي چست
کاندوه جهان به مي فرو خواهم شست
(31)
از قعر گل سياه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات گيتي را حل
بگشادم بندهاي مشکل به حيل
هر بند گشاده شد مگر بند اجل
(32)
اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني ونه من
هست از پس پرده گفتگوي من و تو
چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من
(33)
در گوش دلم گفت فلک پنهاني
حکمي که قضا بود زمن مي داني
در گردش خويش اگر مرا دست بدي
خود را برهاندمي ز سرگرداني
(34)
لب بر لب کوزه بردم از غايت آز
تا زو برسم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاده مي گفت اين راز:
مي خور که بدين جهان نمي آيي باز
(35)
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
اين دسته که بر گردن او مي بيني
دستي است که برگردن ياري بوده است
(36)
دي کوزه گري بديدم اندر بازار
بر ياوه گلي لگد همي زد بسيار
وآن گل به زبان حال با او مي گفت:
من همچو تو بوده ام مرا نيکودار
(37)
از دي که گذشت هيچ از او ياد مکن
فردا که نيامده است فرياد مکن
بر نامده و گذشته بنياد مکن
خوش باش دمي و عمر بر باد مکن
(38)
اين قافله عمرعجب مي گذرد
درياب دمي که باطرب مي گذرد
ساقي غم فرداي قيامت چه خوري؟
درده قدح ِ باده که شب مي گذرد
(39)
آنانکه اسير عقل و تميز شدند
در حسرت هست ونيست ناچيز شدند
رو بي خبرا تو آب انگور گزين
کاين بي خبران به غوره ميويز شدند
(40)
امشب مي جام يک مني خواهم کرد
خود را به دو رطل مي غني خواهم کرد
اول سه طلاق عقل و دين خواهم داد
پس دختر رز را به زني خواهم کرد
(41)
من ظاهر نيستي و هستي دانم
من باطن هر نوازدستي دانم
با اين همه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه اي وراي مستي دانم
(42)
سرمست به ميخانه گذر کردم دوش
پيري ديدم مست و سبويي بر دوش
گفتم که چرا نداري از يزدان شرم؟
گفتا که کريم است خدا، باده بنوش
(43)
مي خور که زدل قلت و کثرت ببرد
انديشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهيز مکن ز کيميايي که از او
يک جرعه خوري هزار علت ببرد
(44)
با باده نشين که ملک محمود اين است
وز چنگ شنو که لحن داوود اين است
از آمده و رفته دگر ياد مکن
حالي خوش باش زان که مقصود اين است
(45)
از درس وعلوم جمله بگريزي به
واندر سرزلف دلبر آويزي به
زآن پيش که روزگار خونت ريزد
تو خون قرابه در قدح ريزي به
(46)
اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم
فانوس خيال از او مثالي دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم کاندراو حيرانيم
(47)
خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چوهستي خوش باش
(48)
در دايره سپهر ناپيدا غور
مي نوش به خوشدلي که دوراست به دور
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن
مي نوش به خوشدلي که دوراست نه جور
(49)
ما لعبتگانيم و فلک لعبت باز
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
بازيچه همي کنيم بر نطع وجود
افتيم به صندوق عدم يک يک باز
(50)
اي رفته به چوگان قضا همچون گو
چپ مي خور و راست مي رو و هيچ مگو
کانکس که تو را فکند اندر تک و پو
او داند و او داند و او داند و او
(51)
زين پيش نشان بودنيها بوده است
پيوسته قلم به نيک و بد فرسوده است
اندر تقديرآنچه بايست بداد
غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است
(52)
نيکي و بدي که در نهاد بشراست
شادي و غمي که در قضا و قدراست
با چرخ مکن حواله، کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است
(53)
خوش باش که پخته اند سوادي تو دي
فارغ شده اند از تمناي تو دي
قصه چه کنم که بي تقاضاي تو دي
دارند قرارگاه فرداي تو دي
(54)
آن روز که توسن فلک زين کردند
وآرايش مشتري و پروين کردند
اين بود نصيب ما ز ديوان قضا
ما را چه گنه قسمت ما اين کردند
(55)
چون جود ازل بود ِمرا انشاء کرد
بر من ز نخست درس عشق املاء کرد
آنگاه قراضه ريزه قلب مرا
مفتاح در خزاين معني کرد
(56)
با تو به خرابات اگر گويم راز
به زانکه به محراب کنم بي تو نماز
اي اول و اي آخر خلقان همه تو
خواهي تو مرا بسوز و خواهي بنواز
(57)
بر رهگذرم هزار جا دام نهي
گويي که بگيرمت اگر گام نهي
يک ذره زحکم تو جهان خالي نيست
حکمم تو کني و عاصيم نام نهي
(58)
من بنده عاصيم رضاي تو کجاست
تاريک دلم نور و صفاي تو کجاست
برمن تو بهشت ار به طاعت بخشي
اين مزد بود لطف وعطاي تو کجاست
(59)
بر کوزه گري پرير کردم گذري
از خاک همي نمود هر دم هنري
من ديدم اگر نديد هر بي بصري
خاک پدرم در کف هر کوزه گري
(60)
در کارگه کوزه گران رفتم دوش
ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش
ناگاه يکي کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
(61)
ترکيب پياله اي که در هم پيوست
بشکستن آن کجا روا دارد مست
چندين سر و پاي نازنين از سر و دست
برمهر که پيوست و به کين که شکست
(62)
جامي است که عقل آفرين مي زندش
صد بوسه ز مهر بر جبين مي زندش
اين کوزه گر دهر، چنين جام لطيف
مي سازد و باز بر زمين مي زندش
(63)
دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نيک نيامد اين صور ِعيب که راست
(64)
گويند بهشت و حورعين خواهد بود
آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق گزيديم چه باک
چون عاقبت کار همين خواهد بود
(65)
آنگه که نهال عمر من کنده شود
واجزاي مرکبم پراکنده شود
گو زآنکه صراحيي کنند از گل من
حالي که پر از باده کني زنده شود
(66)
ماه رمضان گذشت و شؤال آمد
هنگام نشاط وعيش و قوال آمد
آمد گه آنکه خيکها اندر دوش
گويند که پشت پشت حمال آمد
(67)
زنهار ز جام مي مرا قوت کنيد
وين چهره کهربا چو ياقوت کنيد
چون مرده شوم به باده شوييد مرا
وز چوب رزم تخته تابوب کنيد
(68)
چندان بخورم شراب کاين بوي شراب
آيد ز تراب چون شدم زير تراب
تا بر سر خاک من رسد مخموري
از بوي شراب من شود مست وخراب
(69)
گر آمدنم به من بُدي نامدمي
ور نيست شدن به من بُدي کي شدمي
آن به نبُدي که اندر دير خراب
نه آمدمي نه بُدمي نه شدمي
(70)
هر روز برآنم که کنم شب توبه
از جام و پياله لبالب توبه
اکنون که رسيد وقت گل ترک مده
در موسم گل ز توبه يارب توبه
(71)
تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
بهتر ز مي ناب کسي هيچ نديد
من در عجبم ز مي فروشان کايشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خريد
(72)
افسوس که نامه جواني طي شد
وآن تازه بهار زندگاني طي شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کي آمد، کي شد
(73)
گر بر فلکم دست بُدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلک را ز ميان
از نو فلک دگر چنان ساختمي
کآزاده به کام دل رسيدي آسان
(74)
مهتاب به نور، دامن شب بشکافت
مي نوش دمي بهتر از اين نتوان يافت
خوش باش و مينديش که مهتاب بسي
اندر سر خاک يک بيک خواهد تافت
(75)
ياران چو به اتفاق ميعاد کنيد
خود را به حال يکدگر شاد گنيد
ساقي چو مي مغانه در کف گيرد
بيچاره فلان را به دعا ياد کنيد

جامی

"عشق و هوس"


چارده ساله بتی بر لب بام
چون مه چارده در حسن تمام
بر سر سرو کله گوشه شکست
بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامه معشوقی ساز
شیوه جلوه گیری کرد آغاز
او فروزان چو مه و کرده هجوم
بر درو بامش اسیران چون نجوم
زان میان پشت خمی همچو هلال
دامن از خون چو شفق مالامال
کرد در قبله او روی امید
ساخت فرش قدمش موی سفید
گوهر اشک به مژگان می سفت
وز دو دیده گهر افشان می گفت :
کای پری با همه فرزانگی ام
نام رفت از تو به دیوانگی ام
نظر لطف به حالم بگشای
زنگ اندوه ز جانم بزدای
نوجوان حال کهن پیر چو دید
بوی صدق از نفس او نشنید
گفت کای پیر پراکنده نظر
رو بگردان به قفا بازنگر
که در آن منظره گل رخساری است
که جهان در رخ او گلزاری ست
او چو خورشید فلک من ماهم
من کمین بنده او او شاهم
عشق بازان چو جمالش نگرند
من که باشم که مرا نام برند ؟
پیر بیچاره چو آن سو نگریست
تا ببیند که در آن منظره کیست
زد جوان دست و فکند از بامش
داد چون سایه به خاک آرامش
کان که با ما ره سود سپرد
نیست لایق که دگر جا نگرد
هست آیین دوبینی ز هوس
قبله عشق یکی باشد و بس
*********************
صنمی در دمشق

گفت به مجنون صنمی در دمشق
کای شده مستغرق دریای عشق
عشق چه و مرتبه عشق چیست ؟
عاشق و معشوق در این پرده کیست ؟
عاشق یک رنگ حقیقت شناس
گفت : که ای محو امید و هراس
نیست در این پرده به جز عشق کس
اول و آخر همه عشق است وبس
عاشق و معشوق ز یک مصدر اند
شاهد عینیت یکدیگر اند
عشق مجازی به حقیقت قوی است
جذبه صورت کشش معنوی ست
آتش عشق از من دیوانه پرس
کوکبه شمع ز پروانه پرس
عشق به هر سینه که کاوش کند
خون دل از دیده تراوش کند
عشق کجا راحت و آسودگی ؟
عشق کجا دامن آلودگی ؟
گر تو در این سلسله آسوده ای
عاشق آسایش خود بوده ای
عشق همه سوز و گداز است و بس
نیستی و عجز و نیاز است و بس
آتش عشق از تو گدازت تو را
صاف تر از آینه سازد تو را
عشق کز آن مزرع جان روشن است
یک شررش آتش صد خرمن است
ما که در این آتش سوزنده ایم
کشته عشقیم و به او زنده ایم
*********************
حلال و حرام

در بزم ما که می رود از نقل و جام بحث
با محتسب مکن ز حلال و حرام بحث
زان زلف و رخ که حجت دو رو تسلسل است
باشد میان اهل نظر صبح و شام بحث
زان ماجرا که باده فرو ریخت از لبت
هر دم رود میان صراحی و جام بحث
منعم کنی ز رخ که بگو ترک بحث وصل
تا منع وارد است نگردد تمام بحث
با زاهد فسرده مگو شرح سر عشق
از نکته های خاص مکن پیش عام بحث
از لعل توست این همه غوغای ما بلی
از می رود به مجلس مستان مدام بحث
جامی حدیث لعل لبش گوی اگر کند
با منطق تو طوطی شیرین کلام بحث
*********************
یکی بود یکی نبود

در آن خلوت که هستی بی نشان بود
به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور
ز گفت و گوی مایی و تویی دور
جمالی مطلق از قید مظاهر
به نور خویش هم بر خویش ظاهر
دل آرا شاهدی در حجله غیب
مبرا دامنش از تهمت عیب
نه با آیینه رویش در میانه
نه زلفش را کشیده دست شانه
صبا از طره اش نگسسته تاری
ندیده چشمش از سرمه غباری
نگشته با گلش همسایه سنبل
نبسته سبزه ای پیرایه بر گل
رخش ساده ز هر خطی و خالی
ندیده هیچ چشمی زو خیالی
نوای دلبری با خویش می ساخت
قمار عاشقی با خویش می باخت
ولی ز آن جا که حکم خوب رویی است
ز پرده خوب رو در تنگ خویی است
نکو رو تاب مستوری ندارد
ببندی در ز روزن سر برآرد
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس
تجلی کرد بر آفاق و انفس
ز هر آیینه ای بنمود رویی
به هر جا خاست از وی گفت و گویی
از او یک لمعه بر ملک و ملک تافت
ملک سرگشته خود را چون فَلک یافت
همه سبوحیان سبوح جویان
شدند از بیخودی سبوح گویان
ز غواصان این بحر فَلَک فُلک
بر آمد غلغل سبحانَ ذی الملک
از آن لمعه فروغی بر گل افتاد
ز گل شوری به جان بلبل افتاد
رخِ خود شمع از آن آتش بر افروخت
به هر کاشانه صد پروانه را سوخت
ز نورش تافت بر خورشید یک تاب
برون آورد نیلوفر سر از آب
ز رویش روی خویش آراست لیلی
به هر مویش ز مجنون خاست میلی
لب شیرین به شکر ریز بگشاد
دل از پرویز برد و جان ز فرهاد
سر از جیب مه کنعان بر آورد
زلیخا را دمار از جان بر آورد
جمالِ اوست هر جا جلوه کرده
ز معشوقانِ عالم بسته پرده
به هر پرده که بینی پردگی اوست
قضا جنبانِ هر دل بُردگی اوست
به عشق اوست دل را زندگانی
به عشق اوست جان را کامرانی
دلی کاو عاشقِ خوبان دلجوست
اگر داند و گرنه عاشق اوست
چو نیکو بنگری آیینه هم اوست
نه تنها گنج او ،گنجینه هم اوست
من و تو در میان کاری نداریم
به جز بیهوده پنداری نداریم
خَمُش کین قصه پایانی ندارد
زبانیّ و زبان دانی ندارد
همان بهتر که هم در عشق پیچیم
کی بی این گفت و گو هیچیم هیچیم

*********************
سخن یکی است

خوبان هزار و از همه مقصود من یکی است
صد پاره گر کنند به تیغم سخن یکی است
خوش مجمعی است انجمن نیکوان ولی
ماهی کز اوست رونق این انجمن یکی است
خواهیم بهر هر قدمش تحفه دگر
لیکن مقصریم که جان در بدن یکی است
گشتم چنان ضعیف که بی ناله و فغان
ظاهر نمی شود که در این پیرهن یکی است
آن جا که لعل دلکش شیرین دهد فروغ
یاقوت و سنگ در نظر کوه کن یکی است
ناموس و نام ما تو شکستی ز نیکوان
آری ز صد خلیل همین بت شکن یکی است
جامی ! در این چمن دهن از گفت و گو ببند
کانجا نوای بلبل و صوت ِزغن یکی است
*********************
طرف باغ و لب جوی

طرف باغ و لب جوی و لب جام است این جا
ساقیا خیز که پرهیز حرام است این جا
شیخ در صومعه گر مست شد از ذوق سماع
من و میخانه که این حال مدام است این جا
لب نهادی به لبِ جام و ندانم منِ مست
که لبِ لعلِ تو یا باده کدام است این جا
بستة زلفِ سیاهِ تو نه تنها دلِ ماست
هر کجا مرغِ دلی بستة دام است این جا
می کشی تیغ که سازی دل ما را به دو نیم
تیغ بگذار که یک غمزه تمام است این جا
پیشِ اربابِ خِرد شرح مکن مشکلِ عشق
نکتة خاص مگو مجلسِ عام است این جا
« جامی » از عشق تو شد مست و نه مِی دید و نه جام
بزم عشق است چه جای می و جام است این جا
********************
جام را بگردان

ایُّها الساقی اَدِرکَأسَ الصَّبوح
هاتِ مِفتاحاً لاِبواب الفُتوح
پرتو جام است یا عکس مدام
اَم بَریقَ البَرقِ اَم برقٌ یلوح
نکهت گل یا نسیم سنبل است
ام شمیم الرّاح اَم مسک یفوح
رفتی و گفتی به هجران دِه رضا
انت روحی کیف ارضی ان تَروح
ناصح از می توبه فرماید ولی
من ز توبه توبه ای دارم نصوح
گریه ما بین همه عمر دراز
چند خوانی قصه توفان نوح
جان فدای دوست کن « جامی» که هست
کمترین کاری در این ره بذل روح
*********************
سایه ها و خیال ها

کلُّ ما فِی الکونِ وَهمٌ اَو خیال
او عکوسٌ فی مَراَیا اَو ظِلال
لاح فی ظلّ السّوی شمس الهدی
لا تکن حیران فی تیه الضلال
کیست آدم عکس نور لَم یَزَل
چیست عالم موج بحرِ لا یزال
عکس را کی باشد از نور انقطاع
موج را چون باشد از بحر انفصال
عین نور و بحر دان این عکس و موج
چون دویی اینجا محال آمد محال
رهروان عشق را بنگر که چون
هر یکی را بر دگرگونه است حال
آن یکی در جمله ذرات جهان
دیده تابان آفتابی بی زوال
و آن دگر ز آیینه هستی عیان
دیده مستورات اعیان را جمال
و آن دگر در هر یکی آن دیگری
دیده مِن غیر احتجاب و اختلال
خرم آن عاشق که با سلطان عشق
می خرامد در نهایات الوصال
کلمینی یا حمیرا کرده وِرد
با لب شیرین آن شیرین مقال
وز هلال زلف پر آشوب او
گفته با خالش اَرِحنی یا بلال
لب ندانم جز لب بحری که کرد
گوهر از قمرش سوی لب انتقال
ظلمت کونم غرض باشد ز زلف
نقطه ذاتم مراد آمد ز خال
گفت و گو تا چند « جامی » لب ببند
حال می باید چه سود از قیل و قال
گر درون سینه داری گوهری
چون صدف در قعر بنشین گنگ و لال
*********************
نقش فضول
ساقیا زین هنر و فضل ملولیم ملول
ساغری ده که بشوییم ز دل نقش فَضول
مشکل عشق چو حل می نشود چند نهیم
گوش ادراک بر افسانه اوهام و عقول
سحر از کوی خرابات بر آمد مستی
لایح از ناصیه اش پرتو انوار قبول
گفتمش عاشق درمانده چه تدبیر کند
که کشد زخت ارادت به مقامات وصول
گفت این مساله از پیر مغان پرس که اوست
واقف جمله مراتب چه فروع و چه اصول
در ره حشمت او خاک شو و همت خواه
تا شود غایب مامول تو مقرون به حصول
شیخ شهرت طلب و مسند شیخ اسلامی
« جامی » و زاویة نیستی و کنج خمول
*********************
نقل صحیح
دارم از پیر مغان که در دین مسیح
باده چون نُقل مباح است زهی نَقل صحیح
تحفه لایق جانان به کف آرای زاهد
ترسمت دست نگیرد به قیامت تسبیح
شیوه علم نظر ورز که اَلعِلمُ حَسَن
منکر فکر خرد باش که اَلجهل قَبیح
پیش لعل تو نهم لب به لب جام آری
به اشارت طلب بوسه بسی به ز صریح
آن دهان یک سر موی است ز لطف تو و هست
یک سر موی تو را بر همه خوبان ترجیح
هر کجا شوخ و ملیح است دلم کشته اوست
خاصه آن چشم خوش شوخ و لب لعل ملیح
وارد صبح ز صوفی طلب و ورد صباح
« جامی » و جام صبوح از کف معشوق صبیح
*********************
شیخ خود پسند

شد به نقش هستی خود بند شیخ خود پسند
ماند محروم از تماشای جمال نقشبند
کی کند باور که نوشیده است خضر آب حیات
مرده ای کز مشرب مردان نباشد بهره مند
اهل دل آیینه اند ای شکل نامطبوع خویش
دیده در آیینه ، طعن و لعن بر آیینه چند
پست همت را ز بالا واردی ناید فرود
گر شکافد سقف مسجد را به او راد بلند
خواجه صفرایی است زآن رو تلخ کام و خشک لب
مانده آب شور جویان بر لب دریای قند
شانه کاری را شمارد از محاسن شیخ شهر
جای آن دارد که گردد پیش رندان ریش خند
دست بگسل « جامیا » از رشته تسبیح زرق
زآن که نتوان صید مقصودی گرفتن زین کمند
*********************
شاه نقش بند

ما خسته خاطریم و دل افگار و دردمند
زان یار جنگجوی و نگار جفا پسند
ای ناچشیده چاشنی درد بی دلان
از حال ما بترس و بر احوال ما مخند
می کرد جا به خاطر ما پند پیش از این
اکنون که بند عشق قوی شد چه جای پند
ما را میان اهل وفا عشق بر کشید
هر جا که می رویم به عشقیم سربلند
بستم به خاک بوس درش رشته امید
برکاخ عرش می کند این همتم کمند
بس نازک است خاطر رندان دُرد نوش
ای زاهد فسرده دل ابرام تا به چند
« جامی » ز نقش ها سوی بی نقش راه برد
خود را به نقش بست بر آن شاه نقشبند
*********************
در تحقیق معنی اختیار و جبر

آن بود اختیار در هر کار
که بود فاعل اندر آن مختار
معنی اختیار فاعل چیست ؟
آن که فاعل چو فعل را نگریست
ایزد اندر دلش به فضل و رشاد
درک خیریت وجود نهاد
یعنی آنش به دیده خیر نمود
کاید آن علم از عدم به وجود
منبعث شد از آن ارادت و خواست
کرد ایجاد فعل بی کم و کاست
درک خیریت اختیار بود
و آن به تعلیم کردگار بود
هر چه این علم و خواست شد سببش
اختیاری نهد خرد لقبش
و آنچه باشد بدون این اسباب
اضطراری است نام آن دریاب
باشد از اختیار قدرت دور
فاعل آن بود بر آن مجبور
هر که در فعل خود بود مختار
فعل او دور باشد از اجبار
گر چه از جبر فعل او دور است
اندر آن اختیار مجبور است
ور چه بی اختیار کارش نیست
اختیار اندر اختیارش نیست
*********************
استخاره صبح

ز مهر روی تو هر شب کنم نظاره صبح
نهم سرشک فشان چشم بر ستاره صبح
سواد طره شبرنگ گرد عارض تو
سیاهی شب تیره است بر کناره صبح
چنان بلند شد آهنگ ما که نشناسد
که این نفیر شب ماست یا نقاره صبح
علی الصباح به روی توام فتاد نظر
صباح من همه شد خیر از استخاره صبح
ز صبحدم چه زنم با صفای طلعت تو
نداشت کس شب تاریک در شماره صبح
زبس که وجه شَبَه روشن است از اهل سخن
خوش است در صفت رویت استعاره صبح
طلوع اگر نکند زُهره از افق « جامی »
بس است گوهر نظم تو گوشواره صبح


*********************
حرز جان

حرز جان هاست نام دلبر ما
ما اَعَزَّ اسمُهُ و ما اعلا
نام او گنج نامه لاهوت
گنج پنهان غیب از او پیدا
همه اسما مظاهر ذاتند
همه اشیا مظاهر اسما
لا اری فی الوجود الا هو
محو شد نقش غیر و نام سوا
هستی مطلق است و وحدت صرف
اَینَ هو اَینَ اَنتَ اَینَ اَناَ
من و او و تو از میان برخاست
سر وحدت شد از همه یکتا


*********************

فالق الاصباح

قد بدا نور فالق الاصباح
اَسَفَر الصُبح اِطفی المِصباح
کم طلب در کتب ، حقیقت عشق
نشود راست این لغت ز صحاح
رو به فتاح کن که ممکن نیست
فتح باب معانی از مِفتاح
ترک کشاف گو کز آن مسدود
باشد ابواب کشف بر ارواح
در مواقف مایست کز وی نیست
به مقاصد تو را امید نجاح
بر تو لایح شود لوایح عشق
چون کلیم ار بیفکنی الواح
عشق با زهد نیست بر سر صلح
مصلحت نیست لاف زهد و صلاح
توبه ما ز دست محتسب است
از ضرورت شد این حرام مباح
خم می نیم جرعه « جامی » است
کیف یکفی بِشر بِهِ الاقداح


*********************

نامه جانان

نامه کز جانان رسد تعویذ جان می خوانمش
وز همه غم های دل خط امان می خوانمش
نقطه و حرفی که می آید در آن نامه به چشم
نقش آن خال و خط عنبر فشان می خوانمش
مردمان هر دم به خون دل سوادش می کنند
بر بیاض دیده و من خوش روان می خوانمش
چون پر است آن نامه از مرهم پی داغ نهان
گاه خواندن مرهم داغ نهان می خوانمش
مونس جان و دل من شد ندارم صبر از آن
یک زمان می بوسم آن را یک زمان می خوانمش
می دهد بویی از آن برگ گل خندان مرا
جای آن دارد اگر گریه کنان می خوانمش
دوستان گویند : « جامی » ! نامه خواندن تا به کی
ورد جان و حرز ایمان است از آن می خوانمش
*********************

حفظ اعتقاد عوام

من آن نی ام که پی حفظ اعتقاد عوام
کشم عنان ارادت زنقل و باده و جام
در آی ساقی و در ساغر بلورین ریز
شراب لعلی علی رغم عام کالانعام
از آن شراب که چون از خودت خلاص دهد
نه اسم و رسم گذارد تو را نه ننگ و نه نام
از آن شراب که چون جرعه ای ز ساغر او
رسد به خاک دمد روح در رمیم عظام
از آن شراب که چون مطلقت کند برهی
ز قید بندگی آفریده اوهام
ز وهم روی بگردان که در شریعت عشق
یکی است عابد اوهام و عابد اصنام
به سر این سخن آن زنده پی برد « جامی »
که هم ز کفر مبرا بود هم از اسلام
*********************
حد انسان

حد انسان به مذهب عامه
حیوانی است مستوی القامه
پهن ناخن برهنه پوست ز موی
به دو پا راهبر به برزن و کوی
هر که را بنگرند کاین سان است
می برندش گمان که انسان است


*********************

برزخ جامع

آدمی چیست برزخی جامع
صورت خلق و حق در او واقع
نسخه مجمل است و مضمونش
ذات حق و صفات بی چونش
متصل با دقایق جبروت
مشتمل بر حقایق ملکوت
باطنش در محیط وحدت غرق
ظاهرش خشک لب به ساحل فرق
یک صفت نیست از صفات خدا
که نه در ذات او بود پیدا
هم علیم است و هم سمیع و بصیر
متکلم مرید و حی و قدیر
همچنین از حقایق عالم
همه چیزی بود در او مدغم
خواهی افلاک و خواهی ارکان گیر
خواه کان یا نبات و حیوان گیر
صورت نیک و بد نوشته در او
سیرت دیو و دد سرشته در او
گر نه آن مرات و چه باقی بود
از چه رو شد فرشته را مسجود
بود عکس جمال حضرت پاک
اگر ابلیس پی نبرد چه باک ؟
هر چه در گنج « کنت کنز » نهان
بود در وی خدا نمود عیان
خلق را در ظهور پیدایی
هستی اوست علت غایی
زان که عرفان بود سبب آن را
و اوست مظهر کمال عرفان را

*********************

گواهی چنگ و دف

گفتم به عزم توبه نهم جام می ز کف
مطرب زد این ترانه که می نوش لا تخفف
خالی ز دوستی نبود هیچ پوستی
بر صدق این سخن دو گواهند چنگ و دف
آیا بود که صف نعالی به ما رسد
چون بر بساط وصل زنند اهل قرب صف
بشناس قدر خویش که پاکیزه تر ز تو
دُرّی نداد پرورش این آبگون صدف
پای تو بر زمین اثر لطف و رحمت است
آن را که دیده فرش رهت شد زهی شرف
عمر تو گنج و هر نفس از وی یکی گهر
گنجی چنین نفیس مکن رایگان تلف
« جامی » چنین که می کشد از دل خدنگ آه
خواهد رسید عاقبت الامر بر هدف
*********************

هزار جان مقدس

یا من بدا جمالک فی کل ما بدا
بادا هزار جان مقدس تو را فدا
می نالم از جدایی تو دم به دم چو نی
وین طرفه تر که از تو نی ام یک نفس جدا
عشق است و بس که در دوجهان جلوه می کند
گاه از لباس شاه گه از کسوت گدا
یک صوت بر دو گونه همی آیدت به گوش
گاهی ندا همی نهی اش نام و گه صدا
برخیز ساقیا به کرم جرعه ای بریز
بر عاشقان غم زده زان جام غم زدا
زان جام خاص کز خودی ام چون دهد خلاص
در دیده شهود نماند به جز خدا
« جامی » ره هدی به خدا غیر عشق نیست
گفتیم و السلام علی تابع الهدا

*********************

نسیم وصل
نفحات وصلک اوقدت جمرات شوقک فی الحشا
زغمت به سینه کم آتشی که نزد زبانه کما تشا
توچه مظهری که ز جلوة تو صدای صیحه قدسیان
گذرد ز ذَورة لا مکان که خوشا جمال ازل خوشا
همه اهل مسجد و صومعه پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طلعت و طره تو من الغداة الی العِشا
به شکنج زلف خود که ز کار من گرهی گشا
دل من به عِشق تو می نهد قدم وفا به ره طلب
فلئن سعی فَبِهِ سعی و لئن مشی فَبِهِ مشی
چه جفا که « جامی » خسته دل ز جدایی تو نمی کشد
قدم از طریق وفا مکش سوی عاشقان جفا کش آ

*********************

هزار فص

ای کرده بر هلاک من از اهل عشق نص
جان در تنم ز شوق تو کاالطیر فی القفص
بس دلکش است قصه خوبان و زان میان
تو یوسفی و قصه تو احسن القصص
گر صاحب فصوص بدیدی لب تو را
در حکمت مسیح نوشتی هزار فص
بی نسبت است بحث مساوات با سگت
کس نیست بر در تو از او مطلقا آخس
گفتی چو عزم رخصت پابوس کردمت
یا صاحب العزیمه ایاک و الرّخص
تیغ تو بهر قتل کسان نصّ قاطع است
« جامی » چگونه سر کشد از مقتضای نص


*********************

صدای چنگ و عود

چیست می دانی صدای چنگ و عود
انت حسبی انت کافی یا ودود
نیست در افسردگان ذوق سماع
ور نه عالم را گرفته است این سرود
آه از این مطرف که از یک نغمه اش
آمده در رقص ذرات وجود
جای زاهد ساحل وهم و خیال
جان عارف غرقه بحر وجود
هست بی صورت جناب قدس عشق
لیک در هر صورتی خود را نمود
در لباس حسن لیلی جلوه کرد
صبر و آرام از دل مجنون ربود
پیش روی خود ز عذرا پرده بست
صد در غم بر رخ وامق گشود
در حقیقت خود به خود می باخت عشق
لیلی و مجنون به جز نامی نبود
عکس ساقی دید « جامی » زان فتاد
چون صراحی پیش جام اندر سجود

*********************

نظامی

"نظامي"


گوشه ليلي و مجنون



ليلي چو ستاره در عماري

مجنون چو فلك به پرده داري

ليلي گُـله بند بازكرده

مجنون گـِله ها دراز كرده

ليلي زخروش چنگ در بر

مجنون چو رباب دست بر سر

ليلي نه كه صبحِ گيتي افروز

مجنون نه كه شمعِ خويشتن سوز

ليلي به گذار باغ در باغ

مجنون، غلطم، كه داغ بر داغ

ليلي چو قمر به روشني چُست

مجنون چو قصب برابرش سست

ليلي به درختِ گُل نشاندن

مجنون به نثار دُر فشاندن

ليلي چه سخن؟ پري فشي بود

مجنون چه حكايت؟ آتشي بود

ليلي سمنِ خزان نديده

مجنون چمنِ خزان رسيده

ليلي دمِ صبح پيش مي بُرد

مجنون چو چراغ پيش مي مُرد

ليلي به كرشمه زلف بر دوش

مجنون به وفاش حلقه در گوش

ليلي به صبوح جان نوازي

مجنون به سماع خرقه بازي

ليلي زدرون پرند مي دوخت

مجنون زبرون سپند مي سوخت

ليلي چو گُلِ شكفته مي رُست

مجنون به گلاب، ديده مي شُست

ليلي سرِ زلف شانه مي كرد

مجنون دُرِ اشك دانه مي كرد

ليلي ميِ مُشك بوي در دست

مجنون نه زمي زبويِ مي مست

قانع شده اين از آن به بويي

وآن راضي از اين به جست و جويي

***********************

وصف جمال شيرين

پري دُختي، پري بگذار،ماهي

به زيرِ مقنعه صاحب كلاهي

شب افروزي چو مهتابِ جواني

سيه چشمي چو آبِ زندگاني

كشيده قامتي چون نخلِ سيمين

دو زنگي بر سرِ نخلش رطب چين

زبس كآورد ياد آن نوش لب را

دهان پرآبِ شكر شد رطب را

به مرواريدِ دندان هاي چون نور

صدف را آبِ دندان داده از دور

دو شكّـر چون عقيقِ آب داده

دو گيسو چون كـمندِ تاب داده

خمِ گيسوش تاب از دل كشيده

به گيسو سبزه را بر گل كشيده

فسونگر كرده بر خود چشمِ خود را

زبان بسته به افسون چشمِ بد را

به سحري كآتشِ دل ها كـند تيز

لبش را صد زبان، هر صد شكر ريز

نمك دارد لبش در خنده پيوست

نمك شيرين نباشد وانِ او هست

تو گويي بيني اش تيغي ست از سيم

كه كرد آن تيغ سيبي را به دو نيم

زماهش صد قصب را رخنه يابي

چو ماهش رخنه اي بر رخ نيابي

به شمعش بر، بسي پروانه بيني

زنـازش سوي كس پروا نبيني

موكّل كرده بر هر غمزه غنجي

زنخ چون سيب و غبغب چون ترنجي

رخش تـقويمِ انجم را زده راه

فشانده دست بر خورشيد و بر ماه

دو پستان چون دو سيمين نارِ نوخيز

برآن پستان،گلِ بستان درم ريز

زلعلش بوسه را پاسخ نخيزد

كه لعل ار واگشايد دُر بريزد

نهاده گردن آهو گردنش را

به آبِ چشم شسته دامنش را

به چشم آهوان آن چشمۀ نوش

دهد شير افكنان را خوابِ خرگوش

هزار آغوش را پُركرده از خار

يك آغوش از گلش ناچيده ديّـار

شبي صد كس فزون بيند به خوابش

نبيند كس شبي چون آفتابش

گر اندازه زچشمِ خويش گيرد

برآهويي صد آهو بيش گيرد

زرشكِ نرگس مستش خروشان

به بازارِ ارم،ريحان فروشان

به عيد آراي ابروي هلالي

نديدش كس كه جان نسپرد حالي

به حيرت مانده مجنون در خيالش

به قايم رانده ليلي با جمالش

به فرماني كه خواهد خلق را كُشت

به دستش ده قلم يعني ده انگشت

مه از خوبيش خودرا خال خوانده

شب از خالش كتابِ فال خوانده

زگوش وگردنش لؤلؤ خروشان

كه رحمت بر چنان لؤلؤفروشان

حديثي و هزار آشوبِ دلبند

لبي و صد هزاران بوسه چون قند

سرو زلفي زناز و دلبري پُر

لب و دنداني از ياقوت و از دُر

از آن ياقوت و آن دُرّ ِ شكر خند

مفرح ساخته سودائيي چند

خرد سرگشته بر روي چوماهش

دل و جان فتنه برزلفِ سياهش

هنر فتنه شده بر جانِ پاكش

نبشته عَبدُهُ­­ عنبر به خاكش

رخش نسرين و بويش نيز نسرين

لبش شيرين و نامش نيزشيرين



**************************

عشقبازی

جهان عشق است و ديگر زرق سازي

همه بازي است الاّ عشق بازي

فلك جزعشق محرابي ندارد

جهان بي خاكِ عشق آبي ندارد

غلام عشق شو كانديشه اين است

همه صاحب دلان را پيشه اين است

كسي كز عشق خالي شد فسرده است

گرش صد جان بوَد، بي عشق مرده است

اگر خود عشق هيچ افسون نداند

نه از سوداي خويشت وارهاند؟

مشو چون خر به خورد وخواب خرسند

اگر خود گربه باشد دل دراو بند

زسوزِ عشق بهتر در جهان چيست؟

كه بي او گُل نخنديد،ابر نگريست

همان گبران كه بر آتش نشستند

زعشقِ آفتاب آتش پرستند

مبين دردل كه او سلطانِ جان است

قدم در عشق نِه كاو جانِ جان است

اگرعشق اوفتد در سينة سنگ

به معشوقي زند در گوهري چنگ

كه مغناطيس اگر عاشق نبودي

بدان شوق آهني را چون ربودي؟

وگرعشقي نبودي برگذرگاه

نبودي كهربا جويندة كاه

بسي سنگ و بسي گوهر به جايند

نه آهن را نه كَـه را مي ربايند

هر آن جوهر كه هستند از عدد بيش

همه دارند ميلِ مركزِ خويش

طبايع جزكشش كاري ندانند

حكيمان اين كشش را عشق خوانند

گر انديشه كني از راهِ بينش

به عشق است ايستاده آفرينش

چو من بي عشق خود را جان نديدم

دلي بفروختم جاني خريدم

زعشق آفاق را پُردود كردم

خرد را ديده خواب آلود كردم

كمر بستم به عشق اين داستان را

صلاي عشق در دادم جهان را

مبادا بهره مند از وي خسيسي

بجز خوشخواني وزيبا نويسی

***********************

طعنه هاي شيرين

اگر گويد بدان صبحم نياز است

بگو بيدار منشين شب دراز است

وگرگويد به شيرين كي رسَم باز

بگو با روزة مريم همي ساز

وگرگويد بدان حلوا كشم دست

بگو رغبت به حلوا كم كند مست

وگرگويد كنم زآن لب شكرريز

بگو دور از لبت دندان مكن تيز

وگرگويد كشم تنگش درآغوش

بگو كاين آرزو بادت فراموش

وگر گويد نهم رخ بر رخِ ماه

بگو با رخ برابرچون شود شاه

وگرگويد ربايم زآن زنخ گوي

بگو چوگان خوري زآن زلف بر روي

وگرگويد بخايم لعلِ خندان

بگو از دور مي خور آبِ دندان

فرو مي خواند از اين مُشتي فسانه

در او تهديدهاي مادگانه

عتابش گرچه مي زد شيشه بر سنگ

عقيقش نرخ مي برّيد در جنگ

*******************

بُراقِ بَرق سير

شبي رُخ تافته زين دِيرِ فاني

به خلوت در سراي امّ ِ هاني

رسيده جبرئيل از بيتِ معمور

بُراقي برق سير آورده از نور

نگارين پيكري چون صورتِ باغ

سرش بكر از لگام و رانش از داغ

نه ابر، از ابرِ نيسان دُر فشان تر

نه باد ، از بادِ بستان خوش عنان تر

برون رفته چو وهمِ تيزهوشان

زخرگاهِ كبودِ سبز پوشان

فلك را قلب در عقرب دريده

اسد را دست بر جبهت كشيده

مجرّه ي كهكشان پيشِ براقش

درختِ "خوشة جوز"اشتياقش

كمان را استخوان برگنج كرده

"ترازو" را سعادت سنج كرده

زرفعت تاج داده "مشتري"را

ربوده زآفتاب انگشتري را

به دفعِ نُزليانِ آسمان گير

زجعبه داده"جوزا" را يكي تير

چو يوسف شربتي دَر"دلو" خورده

چويونس وقفه اي در حوت كرده

ز رنگ آميزيِ ريحانِ آن باغ

نهاده چشمِ خود را مُهرِ "مازاغ"

چو بيرون رفت از آن ميدانِ خضرا

ركاب افشاند از صحرا به صحرا

جريده برجريده نقش مي خواند

بيابان در بيابان رخش مي راند

فرَس بيرون جهاند از كلّ ِ كونين

علم زد بر سريرِ قابِ قوسين

جهت را جعد برجبهت شكستند

مكان را نيز برقع بازبستند

محمّد در مكانِ بي مكاني

پديد آمد نشانِ بي نشاني

كلامِ سرمدي بي نقل بشنيد

خداوندِ جهان را بي جهت ديد

به هر عضوي تنش رقصي در آورد

زهرمويي دلش چشمي برآورد

وزان ديدن كه حيرت حاصلش بود

دلش در چشم و چشمش در دلش بود

خطاب آمد كه اي مقصودِ درگاه

هر آن حاجت كه مقصود است درخواه

سراي فضل بود از بخل خالي

براتِ گنجِ رحمت خواست حالي

گنهكارانِ امت را دعا كرد

خدايش جمله حاجت ها روا كرد

چو پوشيد از كرامت خلعتِ خاص

بيامد بازپس با گنجِ اخلاص

خلايق را براتِ شادي آورد

زدوزخ نامة آزادي آورد

زما بر جان چون او نازنيني

پياپي باد هردم آفريني



***************************

چراغی بر چلیپا

چه باک از طعنة خاکیّ و آبی

که دارم درعِ زرّین آفتابی

بسا منکر که آمد تیغ در مشت

مرا زد تیغ و شمعِ خویش را کشت

تحمّل بین ، که بینم هندویِ خویش

چو ترکانش جنیبت می کشم پیش

گه آن بی پرده را موزون کنم ساز

گه این گنجشک را گویم ، زهی باز

ز هر زاغی به جز چشمی نجویم

به هر زیفی جز احسنتی نگویم

به گوشی جامِ تلخی ها کنم نوش

به دیگر گوش دارم حلقه در گوش

نگه دارم به چندین اوستادی

چراغی را در این طوفانِ بادی

به شکّر ، زهر می باید چشیدن

پسِ هر نکته دشنامی شنیدن

من از دامن چو دريا ريخته دُر

گريبانم زسنگِ طعنه ها پُر

دهانِ خلق شيرين از زبانم

چو زهرِ قاتل از تلخي دهانم

دُري در ژرف دريايي نهادم

چراغي بر چليپايي نهادم

تو دُر بردار و دريا را رها كن

چراغ از قبلة ترسا جدا كن

مبين كآتشگهي را رهنمون است

عبارت بين كه طلق اندود چون است

عروسي بكر بين با تخت و با تاج

سر و بن بسته در توحيد و معراج



*****************************

هر که نه گویای تو ، خاموش به

اي همه هستي زتو پيدا شده

خاك ضعيف از تو توانا شده

زيرنشين علمت كاينات

ما به تو قائم،چو تو قائم به ذات

هستي تو صورت پيوند ني

تو به كس و كس به تو مانند ني

آن چه تغيّر نپذيرد تويي

وان كه نمرده است و نميرد تويي

ما همه فاني و بقا بس تُراست

مُلك تعالي و تقدس تراست

هر كه نه گوياي تو،خاموش به

هرچه نه ياد تو، فراموش به

ساقي شب دستكش جامِ توست

مرغ سحر دستخوش نام توست

گرچه كني قهر بسي را زما

روي شكايت نه كسي را زما

بي ديَت است آن كه تو خون ريزي اش

بي بدل است آن كه تو آويزي اش

روشني عقل به جان داده اي

چاشني دل به زبان داده اي

منزل شب را تو دراز آوري

روزِ فرورفته تو بازآوري

چرخ روش قطب ثبات از تو يافت

باغ وجود آب حيات از تو يافت

غمزة نسرين نه زباد صبا

از اثر خاك تو شد توتيا

غنچه كمر بسته كه ما بنده ايم

گل همه تن جان كه به تو زنده ايم

بنده نظامي كه يكي گوي توست

در دوجهان خاك سر كوي توست

خاطرش از معرفت آباد كن

گردنش از دام غم آزاد كن

*******************

اي دوست

مراپرسي كه چوني،چونم اي دوست

جگر پردرد و دل پرخونم اي دوست

حديثِ عاشقي برمن رها كن

تو ليلي شو، كه من مجنونم اي دوست

به فريادم زتو هر روز، فرياد

از اين فريادِ روزافزونم اي دوست

شنيدم عاشقان را مي نوازي

مگرمن زآن ميان بيرونم اي دوست؟

نگفتي گر بيفتي گيرمت دست؟

ازاين افتاده تر كاكنونم اي دوست؟!

غزل هاي "نظامي" بر تو خوانم

نگيرد در تو هيچ افسونم اي دوست

************************

ستايش و نيايش

اي جهان ديده بود خويش ازتو

هيچ بودي نبوده پيش از تو

دربدايت، بدايتِ همه چيز

در نهايت، نهايتِ همه چيز

اي برآرندة سپهرِ بلند

انجم افروز و انجمن پيوند

آفرينندة خزاينِ جود

مبدع و آفريدگارِ وجود

سازمند از تو گشته كارِ همه

اي همه و آفريدگارِ همه

هستي و نيست مثل و مانندت

عاقلان جز چنين ندانندت

روشني پيشِ اهلِ بينايي

نه به صورت، به صورت آرايي

تو دهي صبح را شب افروزي

روز را مرغ و مرغ را روزي

تو سپردي به آفتاب و به ماه

دو سراپردة سپيد و سياه

روز وشب سالكانِ راه تواند

سفته گوشانِ بارگاهِ تواند

جز به حكمِ تو نيك و بد نكنند

هيچ كاري به حكمِ خود نكنند

تو برافروختي درونِ دِماغ

خِرَدي تابناك تر زچراغ

جان كه او جوهر است و در تنِ ماست

كس نداند كه جاي او به كجاست

تو كه جوهر نيي نداري جاي

چون رسددر تو وهمِ شيفته راي

ره نمايي و رهنمايت نه

همه جايي و هيچ جايت نه

ما كه جزئي زسبعِ گردونيم

با تو بيرونِ هفت بيرونيم

عقل كلّي كه از تو يافته راه

هم زهيبت نكرده درتو نگاه

حال گردان تويي به هر ساني

نيست كس جز تو حال گرداني

هركسي نقش بندِ پردة توست

همه هيچ اند، كرده كردة توست

بد و نيك از ستاره چون آيد؟

كه خود از نيك و بد زبون آيد؟

گر ستاره سعادتي دادي

كيقباد از منجمي زادي

كيست از مردم ستاره شناس

كه به گنجينه ره بَرد به قياس؟

تو دهي بي ميانجي آن را گنج

كه نداند ستاره هفت از پنج

************************

رمز رنگ سفيد

در سپيدي ست روشناييِ روز

وز سپيدي ست مه جهان افروز

همه رنگي تكلف اندوده ست

جز سپيدي كه او نيالوده ست

هرچ از آلودگي شود نوميد

پاكي اش را لقب كنند سپيد

در پرستش به وقتِ كوشيدن

سنّت آمد سپيد پوشيدن



***********************

حماسه كنيزك چيني

مَلِك گرزجمشيد بالاتر است

رخِ من زخورشيد والاتر است

شه ار شد فريدونِ زرّينه كفش

به فتحش منم كاوياني درفش

شه اركيقبادِ بلند افسر است

مرا افسر از مُشك و از عنبر است

شه ار هست كاووسِ فيروزه تاج

زمن بايدش خواستن تختِ عاج

شه ار چون سليمان شود ديوبند

مرا در جهان هست ديوانه چند

شه ار زان كه عالم گرفت اي شگفت

من آن را گرفتم كه عالم گرفت

اگرچه كمندِ جهانگيرِ شاه

فتاده است بر گردنِ مهر و ماه

كمندي من از زلف بر سازمش

نترسم به گردن دراندازمش

گر او را كمندي بوَد ماه گير

مراهم كمندي بوَد شاه گير

سكندر به حيوان خطا مي رود

من اينجا سكندر كجا مي رود

اگر راهِ ظلمات مي بايدش

سرِ زلفِ من راه بنمايدش

گراو ناوك اندازد از زورِ دست

مرا غمزة ناوك انداز هست

گر ايدون كه ياقوتِ او كاني است

مرالب چو ياقوتِ رمّاني است

گراوچرخ را هست انجم شناس

مرا انجمِ چرخ دارند پاس

گر او را علَم هست بالاي سَر

مراصد علم هست بيرونِ در

گر او شاهِ عالم شد از سروري

منم شاهِ خوبان به جان پروري

چو برقع براندازم از رويِ خويش

ندارم جهان را به يك موي خويش



چوبرمَه كشم گيسوي عنبرين

به گيسو كشم ماه را بر زمين

چوتَنگِ شكَر در عقيق آورم

زپسته شرابِ رحيق آورم

رحيقم به رقص آورَد آب را

عقيقم مفرّح دهد خواب را

اگركيميا سنگ را زر كند

نسيمِ من از خاك عنبر كند

سهيل يمن تاب را بااديم

همان شد كه بوي مرا بانسيم

به چشمي دلِ خسته بريان كنم

به چشمي دگر غارتِ جان كنم

ازاين سو كنم صيد و بنوازمش

وزآن سو به دريا دراندازمش

اگر راهبم بيند از راهِ دور

برد سجده چون هيربد پيشِ نور

وگر زاهدي باشد از خاره سنگ

درآرم به رقصش به يك بانگِ چنگ

كنم سيم كاري كه سيمين تنم

ولي قفل گنجينه را نشكنم

دَرِ باغ ما را كه شد ناپديد

به جز باغبان كس نداند كليد

رطب هاي تر گرچه دارم بسي

به جز خارِ خشكم نبيند كسي

گلابم ولي دردِ سر مي دهم

نمك خواهِ خود را جگر مي دهم

************************

نقش وفا

زن گر نه يكي هزار باشد

در عهد كم استوار باشد

چون نقش وفا و عهد بستند

برنام زنان قلم شكستند

زن دوست بود ولي زماني

تا جز تو نيافت مهرباني

چون در برديگري نشيند

خواهد كه تو را دگر نبيند

زن ميل زمرد بيش دارد

ليكن سوي كام خويش دارد

بسيار جفاي زن كشيدند

در هيچ زني وفا نديدند

زن چيست نشانه گاه نيرنگ

در ظاهر صلح و درنهان جنگ

در دشمني آفت جهان است

چون دوست شود هلاك جان است

چون غم خوري او نشاط گيرد

چون شاد شوي زغم بميرد

اين كار زنان راست باز است

افسون زنان بد دراز است

مجنون زگزاف آن سيه روز

برزد زدل آتشي جگر سوز

چندان سر خود بكوفت برسنگ

كزخون همه كوه گشت گلرنگ

آن ديو كه آن فسون بر او خواند

از گفته خويشتن خجل ماند

آمد به هزار عذر در پيش

كاي من خجل از حكايت خويش

گر با تو يكي مزاح كردم

برعذر تو جان مباح كردم

آن پرده نشين روي بسته

هست از قبل تو دل شكسته

گرچه دگري نكاح بستش

از عهد تو دور نيست دستش

جز ياد تو بر زبان نيارد

غير تو كس از جهان ندارد

يك دم نبود كه آن پريزاد

صد بار تو را نياورد ياد

شويش كه ورا حريف و جفت است

سر با سر او شبي نخفته است

سالي است كه شد عروس و بيش است

با مِهر تو و به مُهر خويش است

گر بي تو هزار سال باشد

بر خوردن از او محال باشد

**********************

ملازمتِ خوبان و بدان

اين است كه گنج نيست بي خار

هرجا كه رطب بوَد بوَد خار

هرناموَري كه او جهان داشت

بدنام كُني زهمرهان داشت

يوسف كه زماه عِقد مي بست

از حقدِ برادران نمي رست

عيسي كه دمش نداشت دودي

مي بُرد جفاي هرجهودي

احمد كه سرآمدِ عرب بود

هم خستة خارِ بولهب بود

دير است كه تا جهان چنين است

بي نيشِ مگس كم انگبين است

*************************

آمرزش حق

دادگري ديد به راي صواب

صورتِ بيدادگري را به خواب

گفت خدا با تويِ ظالم چه كرد

درشبت از روزِ مظالم چه كرد

گفت چو بر من به سر آمد حيات

درنگريدم به همه كاينات

تا به من امّيد هدايت كه راست

يا به خدا چشم عنايت كه راست

در دلِ كس شفقتي از من نبود

هيچ كسي را به كرم ظن نبود

لرزه بر افتاد به من بر چو بيد

روي سيه گشته و دل نااميد

طرح به غرقاب درانداختم

تكيه بر آمرزشِ حق ساختم

كِاي من مسكين به تو در شرمسار

از خجلان درگذر و درگذار

گرچه زفرمانِ تو بگذشته ام

رد مكنم كز همه رد گشته ام

يا ادبِ من به شراري بكن

يا به خلافِ همه كاري بكن

چون خجلم ديد زياري رسان

ياريِ من كرد كسِ بي كسان

فيضِ كرم را سخنم درگرفت

بارِ من افكند و مرا برگرفت

هرنفَسي كآن به ندامت بوَد

شحنة غوغاي قيامت بوَد

جمله نفَس هاي تو اي بادسنج

كيلِ زيان است و ترازوي رنج

يك درم است آنچه بدو بنده اي

يك نفَس است آنچه بدو زنده اي

هر چه دراين پرده ستاني بده

خود مَسِتان تا بتواني بده

**************************



باريدن بي دريغ

در نوبتِ بارِ عام دادن

بايد همه شهر جام دادن

فيّاضة ابرِ جود گشتن

ريحان همه وجود گشتن

باريدنِ بي دريغ چون مُل

خنديدنِ بي نقاب چون گُل

هر جاي چو آفتاب راندن

در راه به بدره زرفشاندن

دادن همه را به بخششِ عام

واميّ و حلال كردن آن وام

پرسيدنِ هركه در جهان هست

كز فاقة روزگار چون رَست

من كاين شِكَرم در آستين است

ريزم كه حريف نازنين است

برجمله جهان فشانم اين نوش

فرزندِ عزيز خود كند گوش

من بر همه تن شوم غذا ساز

خود قِسم جگر بدو رسد باز

*************************

مفرح نامـه

خداوندا درِ توفيق بگشاي

نظامي را رهِ تحقيق بنماي

دلي ده كاو يقينت را بشايد

زباني كآفرينت را سُرايد

مده ناخوب را بر خاطرم راه

بدار از ناپسندم دست كوتاه

درونم را به نورِ خود برافروز

زبانم را ثناي خود در آموز

به داوودي دلم راتازه گردان

زبورم رابلند آوازه گردان

عروسي را كه پروردم به جانش

مبارك روي گردان در جهانش

چنان كز خواندنش فرّخ شود راي

زمُشك افشاندنش خُلّخ شود جاي

سوادش ديده را پرنور دارد

سماعش مغز رامعمور دارد

مفرّح نامة دل هاش خوانند

كليدِ بندِ مشكل هاش دانند

معاني را بدو دِه سربلندي

سعادت را بدو كن نقشبندي

به چشمِ شاه شيرين كن جمالش

كه خود بر نامِ شيرين است فالش

نسيمي از عنايت يارِ اوكن

زفيضت قطره اي در كارِ اوكن

چو فيّاضِ عنايت كرد ياري

بيار اي كانِ معني تا چه داري

*************************

در صفت عشق مجنون

سلطانِ سريرِ صبح خيزان

سرخيلِ سپاهِ اشك ريزان

مُتواريِ راهِ دلنوازي

زنجيريِ كويِ عشقبازي

قانونِ مغنّيان بغداد

بَيّاعِ معاملان فرياد

طبّالِ نفيرِ آهنين كوس

رُهبانِ كليسياي افسوس

جادويِ نهفته ديو پيدا

هاروتِ مشوّشانِ شيدا

كيخسرو بي كلاه و بي تخت

دل خوش كنِ صد هزار بي رخت

مجنونِ غريبِ دل شكسته

درياي زجوش نانشسته

ياري دوسه داشت دل رميده

چون او همه واقعه رسيده

با آن دو سه يار هر سحرگاه

رفتي به طوافِ كويِ آن ماه

بيرون زحساب نامِ ليلي

با هيچ سخن نداشت ميلي

هركس كه جز اين سخن گشادي

نشنودي و پاسخش ندادي

آن كوه كه نجد بود نامش

ليلي به قبيله هم مقامش

ازآتشِ عشق و دودِ اندوه

ساكن نشدي مگر برآن كوه

بر كوه شدي و مي زدي دست

افتان خيزان چو مردمِ مست

آوازِ نشيد بركشيدي

بي خود شده سو به سو دويدي

وانگه مژه را پُرآب كردي

با بادِ صبا خطاب كردي

كاي بادِ صبا به صبح برخيز

در دامنِ زلفِ ليلي آويز

گو آن كه به باد داده توست

برخاكِ ره اوفتاده توست

از بادِ صبا دمِ تو جويد

با خاكِ زمين غم تو گويد

بادي بفرستش از ديارت

خاكيش بده به يادگارت

**********************

كليد گنج حكيم

بسم الله الرحمن الرحيم

هست كليدِ درِ گنجِ حكيم

فاتحة فكرت و ختمِ سخن

نامِ خداي است بر او ختم كن

پيش وجودِ همه آيندگان

بيش بقاي همه پايندگان

سابقه سالارِ جهانِ قِدَم

مُرسله پيوندِ گلوي قلم

پرده گشاي فلَكِ پرده دار

پردگيِ پرده شناسانِ كار

مُبدعِ هر چشمه كه جوديش هست

مخترعِ هرچه وجوديش هست

لعل طرازِ كمرِ آفتاب

حُلّه گرِ خاك و حُلي بندِ آب

پرورش آموزِ درون پروران

روز برآرندة روزي خوران

مُهره كِش رشتة باريكِ عقل

روشنيِ ديدة تاريكِ عقل

داغ نِهِ ناصيه دارانِ پاك

تاج دِهِ تخت نشينانِ خاك

خام كُنِ پختة تدبيرها

عذر پذيرندة تقصيرها

شحنة غوغاي هراسندگان

چشمة تدبيرِ شناسندگان

اوّل و آخر به وجود و صفات

هست كن و نيست كنِ كاينات

با جبروتش كه دو عالم كم است

اوّلِ ما آخرِ ما يك دم است

كيست در اين ديرگهِ دير پاي

كو لِمَنِ المُلك زند جز خداي

بود و نبود آنچه بلند است و پست

باشد و اين نيز نباشد كه هست

پرورش آموختگانِ ازل

مشكلِ اين كار نكردند حل

اوّلِ او اوّلِ بي ابتداست

آخرِ او آخرِ بي انتهاست

روضة تركيبِ تو را حور از اوست

نرگسِ بيناي تو را نور از اوست

كشمكشِ هر چه در او زندگي است

پيشِ خداونديِ او بندگي است

هرچه جز او هست بقاييش نيست

اوست مقدس كه فناييش نيست

باغِ سخا را چو فلك تازه كرد

مرغِ سخن را فلك آوازه كرد

نخلِ زبان را رطبِ نوش داد

دُرِّ سخن را صدفِ گوش داد

پرده نشين كرد سرِ خواب را

كِسوَتِ جان داد تنِ آب را

زلفِ زمين در برِ عالَم فكند

خالِ"عصي" بر رخِ آدم فكند

خنده به غمخوارگيِ لب كشاند

زهره به خنياگريِ شب نشاند

نافِ شب از مُشك فروشانِ اوست

ماهِ نو از حلقه به گوشانِ اوست

هركه فتاد از سرِ پرگارِ او

جمله چو ماه است طلبكارِ او

سدره نشينان سوي او پَر زدند

عرش روان نيز همين در زدند

گر سرِ چرخ است پُر از طوقِ اوست

ور دلِ خاك است پُر از شوقِ اوست

*************************

كمر خدمت

صورتِ خدمت صفتِ مردمي ست

خدمت كردن شرفِ آدمي ست

نيست برِ مردمِ صاحب نظر

خدمتي از عهد پسنديده تر

دستِ وفا در كمرِ عهد كن

تا نشوي عهد شكن جهد كن

گنج نشين مار كه درويش نيست

از سر تا دم كمري بيش نيست

از پيِ آن گشت فلك تاجِ سر

كز سرِ خدمت همه تن شد كمر

هركه زمامِ هنري مي كشد

در رهِ خدمت كمري مي كشد

شمع كه او خواجگيِ نور يافت

از كمرِ خدمتِ زنبور يافت

خيز نظامي كه نه بر بسته اي

از پيِ خدمت چه كمر بسته اي

**************************

گوهر سخن

چون كه نَسَختِه سخن سرسري

هست برِ گوهريان گوهري

نكته نگه دار ببين چون بود

نكتة سنجيده كه موزون بود

قافيه سنجان كه سخن بركشند

گنج دو عالم به سخن دركشند

خاصه كليدي كه درِگنج راست

زير زبان مرد سخن سنج راست

آن كه ترازوي سخن سخته كرد

بختوران را به سخن پخته كرد

بلبل عرشند سخن پروران

باز چه مانند به اين ديگران

زآتش فكرت چو پريشان شوند

با ملك از جمله خويشان شوند

پرده رازي كه سخن پروري ست

سايه اي از سايه پيغمبري ست

پيش و پسي بست صف كبريا

پس شعرا آمد و پيش انبيا

اين دو نظر محرم يك دوستند

آن همه مغزند و دگر پوستند

آن كه در اين پرده نواييش هست

خوش تر از اين حجره سراييش هست

با سر زانوي ولايت ستان

سر ننهد بر سر هر آستان

چون به سخن گرم شود مركبش

جان به لب آيد كه ببوسد لبش

هم نفسش راحت جان ها شود

هم سخنش مُهر زبان ها شود

هر كه نگارندة اين پيكر است

بر سخنش زن كه سخن پرور است

سيم كشاني كه ز زر مرده اند

سكّة اين كار به زر برده اند

هر كه به زر نكتة چون روز داد

سنگ ستد لعل شب افروز داد

چون سخنت شهد شد ارزان مكن

شهد سخن را مگس افشان مكن

تا ندهندت مَسِتان گر وفاست

تا ننيوشند مگو گر دعاست

تا نكند شرع تو را نامدار

نامزد شعر مشو زينهار

شعر تو از شرع به آنجا رسد

كز كمرت سايه به جوزا رسد

شعر تو را سدره نشاني دهند

سلطنت ملك معاني دهند

شعر برآرد به اميريت نام

كالشّعراء اُمراءالكلام

چون فلك از پاي نبايد نشست

تا سخني بر فلك آري به دست

************************

پاسخ باربد از زبان خسرو

نكيسا چون زد اين افسانه بر چنگ

سِتاي باربد برداشت آهنگ

عراقي وار بانگ از چرخ بگذاشت

به آهنگِ عراق اين بانگ برداشت

نسيمِ دوست مي يابد دماغم

خيالِ گنج مي بيند چراغم

مگر سروي ز طارم سر برآورد

كه ما را سربلندي بر سر آورد؟

مگر ماه آمد از روزن درافتاد

كه شب را روشني در منظر افتاد؟

مگر بادِ بهشت اين جا گذر كرد

كه چندين خرّمي در ما اثر كرد؟

مگر بازِ سپيد آمد فرادست

كه گلزارِ شب از زاغِ سيه رست؟

مگر با ماست آبِ زندگاني

كه ما را زنده دل دارد نهاني؟

مگر اقبال شمعي نو بر افروخت

كه چون پروانه غم را بال و پر سوخت؟

مگر شيرين زلعل افشاند نوشي

كه از هر گوشه اي خيزد خروشي؟

تنم ترسد زهجران چون نترسد؟

كدامين عاقل از مجنون نترسد؟

چو بي زلفِ تو بي دل بود دستم

دلِ خود را به زلفت بازبستم

به خلوت با لبت دارم شماري

وز اينم كردني تر نيست كاري

***********************

نكيسا از زبان شيرين

چو بر زد باربد زين سان نوايي

نكيسا كرد از آن خوش تر ادايي

شكفته چون گلِ نوروز و نو رنگ

به نوروز اين غزل درساخت با چنگ

زهي چشمم به ديدارِ تو روشن

سر كويت مرا خوش تر ز گلشن

خيالت پيشواي خواب و خوردم

غبارت توتياي چشم دردم

به تو خوشدل دماغِ مشك بيزم

ز تو روشن چراغِ صبح خيزم

مرا چشمي و چشمم را چراغي

چراغِ چشم و چشم افروز باغي

جمالت اختران را نور داده

به خوبي عالمت منشور داده

چه مي خوردي كه رويت چون بهار است

از آن مي خور كه آنت سازگار است

مبين در آينه ي چين اي بت چين

كه باشد خويشتن بين، خويشتن بين

كسي آن آينه بر كف چه گيرد

كه هر دم نقشِ ديگر كس پذيرد؟

تو را آيينه چشمِ چون مني بس

كه ننمايد به جز تو صورتِ كس

به تركِ بي دلي گفتن دلت داد؟

زهي رحمت كه رحمت بر دلت باد

خوشا وقتي كه آيي در برم تنگ

ميِ نابم دهي بر نالة چنگ

به نازِ نيم شب زلفت بگيرم

چو شمعِ صبحدم پيشت بميرم

شبي كز لعلِ ميگونت شوم مست

بخسبم تا قيامت بر يكي دست

**************************

پاسخ باربد

نكيسا چون زد اين طياره بر چنگ

ستاي باربد برداشت آهنگ

به آوازِ حزين چون عذر خواهان

روان كرد اين غزل را در سپاهان

سحر گاهان كه از مِي مست گشتم

به مستي بر درِ باغي گذشتم

بهاري مشكبو ديدم در آن باغ

به چنگِ زاغ و در خون چنگِ آن زاغ

گلي صد برگ با هر برگ خاري

به زندان كرده گنجي در حصاري

بهشتي پيكري از جان سرشتش

ز هر ميوه درختي در بهشتش

ز چندان ميوه هاي تازه و تر

نديدم جز خماري خشك در سر

پري رويي كه در دل خانه كرده

دلم را چون پري ديوانه كرده

گر آن گنج آيد از ويرانه بيرون

به تاجش بر نهم چون دُرِّ مكنون

به خوابِ نرگسِ جادوش سوگند

كه غمزه ش كرد جادو را زبان بند

به دود افكندن آن زلفِ سركش

كه چون دودافكنان در من زد آتش

به چشمش كز عتابم كرد رنجور

به چشمك كردنش كز در مشو دور

بدان عارض كز او چشم آب گيرد

ز ترّي نكته بر مهتاب گيرد

بدان گيسو كه قلعه ش را كمند است

چو سروِ قامتش بالا بلند است

به مار افسائيِ آن طرّه و دوش

به چنبر بازيِ آن حلقه و گوش

بدان نرگس كه از نرگس گرو برد

بدان سنبل كه سنبل پيشِ او مُرد

بدان سي و دو دانه لؤلؤِ تر

كه دارد قفلي از ياقوت بر در

به سحرِ آن دو بادامِ كمر بند

به لطفِ آن دو عنّابِ شكر خند

به خاكِ پاي او كز ديده بيش است

بدو سوگندِ من بر جاي خويش است

كه گر دستم دهد كآرم به دستش

ميان جان كُنم جاي نشستش

زدستم نگذرد تا زنده باشم

جهان را شاه و او را بنده باشم

**********************

نكيسا از زبان شيرين

نكيسا در ترنم جادوي ساخت

پس آنگه اين غزل در راهوي ساخت

بساز اي يار، با يارانِ دلسوز

كه دي رفت و نخواهد ماند امروز

گره بگشاي ، با ما بستگي چند؟

شتابِ عمر بين ، آهستگي چند؟

به عمري كو بوَد پنجاه يا شصت

چه بايد صد گره بر جانِ خود بست؟

خوش آن باشد كه امشب باده نوشيم

امان باشد كه فردا باز كوشيم؟

چو بر فردا نماند امّيدواري

ببايد كردن امشب سازگاري

بهاري داري از وي بر خور امروز

كه هر فصلي نخواهد بود نوروز

گلي كو را نبويد آدميزاد

چو هنگامِ خزان آيد برَد باد

به پيغامي زتو راضي ست گوشم

برآيم زين اگر زين بيش كوشم

منم در پاي عشقت رفته از دست

به خلوت خورده مي تنها شده مست

منم آن سايه كز بالا و از زير

زپايت سر نگردانم به شمشير

سخن تا چند گويم با خيالت

برون رانم جنيبت با جمالت

به هر سختي كه تا اكنون نمودم

چو لحنِ مطربان در پرده بودم

كنون در پرده خون خواهم افتاد

چو برق از پرده بيرون خواهم افتاد

به جاي توتيا گردت ستانم

گهي بوسه گهي دردت ستانم

سرِ زلفت به گيسو بازبندم

گهي گريم زعشقت گاه خندم

چنان بندم به دل نقش نگينت

كه بر دستت نداند آستينت

در آغوش آنچنان گيرم تنت را

كه نبوَد آگهي پيراهنت را

چو خسرو گوش كرد اين بيت چالاك

ز حالت كرد حالي جامه را چاك

به صد فرياد گفت اي باربد ، هان

قوي كن جان من در كالبد هان

***********************

پاسخ باربد

نكيسا چون ز شاه آتش بر انگيخت

ستاي باربد آبي بر او ريخت

به استادي نوايي كرد بر كار

كزو چنگِ نكيسا شد نگون سار

ز تركيبِ ملك برد آن خلل را

به زير افكن فرو گفت اين غزل را:

ببخشاي اي صنم بر عذر خواهي

كه صد عذر آورد در هر گناهي

گر از حكمِ تو روزي سر كشيدم

بسي زهر پشیماني چشيدم

گرفتم هرچه من كردم گناه است

نه آخر آبِ چشمم عذر خواه است

نصيبِ من زتو در جمله هستي

سلامي بود و آن در نيز بستي

اگر محروم شد گوش از سلامت

زبان را تازه مي دارم به نامت

اگر تو راضي اي كاين دل خراب است

رضاي دوستان جستن صواب است

تو بر من تا تواني ناز مي ساز

كه تا جانم بر آيد مي كشم ناز

منم عاشق مرا غم سازگار است

تو معشوقي تو را با غم چه كار است

تو گر سازي وگر نه من بر آنم

كه سوزم در غمت تا مي توانم

مرا گر نيست ديدارِ تو روزي

تو باقي باش در عالم فروزي

اگر من جان دهم در مهرباني

تو را بايد كه باشد زندگاني

اگر من بر نخوردم از نكويي

تو برخوردار باش از خوبرويي

زتو بي روزيَم خوانند و گويم

مرا آن بِه كه من بِه روزِ اويم

مرا گر روز و روزي رفت بر باد

تو را هر روز روز از روز بِه باد

چو بر زد باربد بر خشك رودي

بدين ترّي كه برگفتم سرودي

دل شيرين بدان گرمي بر افروخت

كه چون روغن چراغِ عقل را سوخت

چنان فرياد كرد آن سروِ آزاد

كزان فريادِ شاه آمد به فرياد

شهنشه چون شنيد آوازِ شيرين

رسيلي كرد و شد دمساز شيرين

در آن پرده كه شيرين ساختي ساز

هم آهنگيش كردي شه به آواز

چو شخصي كو به كوهي راز گويد

بدو كوه آن سخن را بازگويد

از اين سو مه ترانه بركشيده

وزان سو شاه پيراهن دريده

چو از سوز دو عاشق آه برخاست

صداع مطربان از راه بر خاست

************************

ستايش صبحگاه و نيايش شيرين

نكو ملكي ست مُلكِ صبحگاهي

در آن كشور بيابي هر چه خواهي

كسي كو بر حصارِ گنج ره يافت

گشايش در كليدِ صبحگه يافت

غرض ها را حصار آنجا گشايند

كليد آن جاست كار آن جا گشايند



درآن ساعت كه باشد نشوِ جان ها

گل تسبيح رويد بر زبان ها

زبانِ هر كه او باشد برومند

شود گويا به تسبيح خداوند

اگر مرغِ زبان تسبيح خوان است

چه تسبيح آرد آن كو بي زبان است؟

در آن حضرت كه آن تسبيح خوانند

زبانِ بي زبانان نيز دانند

چو شيرين كيمياي صبح دريافت

از آن سيماب كاري روي بر تافت

شكيباييش مرغان را پر افشاند

خروسُ الصَّبر مِفتاحُ الفَرَج خواند

شبستان را به رويِ خويشتن رُفت

به زاري با خدايِ خويشتن گفت:

خداوندا شبم را روز گردان

چو روزم بر جهان پيروز گردان

شبي دارم سياه از صبح نوميد

در اين شب رو سپيدم كن چو خورشيد

غمي دارم هلاكِ شير مردان

بر اين غم چون نشاطم چير گردان

ندارم طاقتِ اين كوزة تنگ

خلاصي ده مرا چون لعل از اين سنگ

تويي ياري رسِ فريادِ هر كس

به فريادِ منِ فرياد خوان رس

ندارم طاقتِ تيمار چندين

أغِثني يا غِياثَ المُستَغيثين

به آبِ ديدة طفلانِ محروم

به سوزِ سينة پيرانِ مظلوم

به بالينِ غريبان بر سرِ راه

به تسليمِ اسيران در بنِ چاه

به داور داورِ فرياد خواهان

به يا رب يا ربِ صاحب گناهان

بدان حجّت كه دل را بنده دارد

بدان آيت كه جان را زنده دارد

به دامن پاكيِ دين پرورانت

به صاحب سِرّيِ پيغمبرانت

به محتاجانِ در بر خلق بسته

به مجروحان خون بر خون نشسته

به دور افتادگان بر خان و مان ها

به واپس ماندگان از كاروان ها

به وردي كز نو آموزي بر آيد

به آهي كز سرِ سوزي بر آيد

به ريحانِ نثارِ اشك ريزان

به قرآن و چراغِ صبح خيزان

به نوري كز خلايق در حجاب است

به انعامي كه بيرون از حساب است

به تصديقي كه دارد راهبِ دير

به توفيقي كه بخشد واهبِ خير

به مقبولانِ خلوت بر گزيده

به معصومانِ آلايش نديده

به هر طاعت كه نزديكت صواب است

به هر دعوت كه پيشت مستجاب است

بدان آهِ پسين كز عرش پيش است

بدان نامِ مهين كز شرح بيش است

كه رحمي بر دلِ پر خونم آور

وزين غرقابِ غم بيرونم آور

اگر هر مويِ من گردد زباني

شود هريك تو را تسبيح خواني

هنوز از بي زباني خفته باشم

ز صد شكرت يكي نا گفته باشم

تو آن هستي كه با تو كيستي نيست

تويي هست آن دگر جز نيستي نيست

تويي در پردة وحدت نهاني

فلك را داده بر در قهرماني

خداونديت را انجام و آغاز

نداند اول و آخر كسي باز

به درگاهِ تو در اميد و در بيم

نشايد راه بردن جز به تسليم

فلك بر بستي و دورانگشادي

جهان و جان و روزي هر سه دادي

اگر روزي دهي ور جان ستاني

تو داني هرچه خواهي كن تو داني



*****************************

گوي قبولي

گوي قبولي ز ازل ساختند

در صف ميدان دل انداختند

آدم نو زخمه درآمد به پيش

تا برد آن گوي به چوگان خويش

بارگي اش چون عقب خوشه رفت

گوي فرو ماند و فرا گوشه رفت

نوح كه لب تشنه به حيوان رسيد

چشمه غلط كرد و به طوفان رسيد

مهد براهيم چو راي اوفتاد

نيم ره آمد دو سه جاي اوفتاد

چون دل داوود نفس تنگ داشت

در خور اين زير، بم آهنگ داشت

داشت سليمان ادب خود نگاه

مملكت آلوده، نجست اين كلاه

يوسف از آن چاه عياني نديد

جز رسن و دلو نشاني نديد

خضر عنان زين سفر خشك تافت

دامن خود تر شده چشمه يافت

موسي از اين جام تهي ديد دست

شيشه به كهپايه " ارني " شكست

عزم مسيحا نه به اين دانه بود

كو ز درون تهمتي خانه بود

مهر شد اين نامه به عنوان تو

ختم شد اين خطبه به دوران تو

************************



گفتن چهل قصه از كليله و دمنه با چهل نكته



بزرگ امّيد چون گلبرگ بشكفت

چهل قصه به چل نكته فرو گفت



1. گاوِ شَترَبه و شير

نخستين گفت كز خود بر حذَر باش

چو گاوِ شَترَبه زان شيرِ جمّاش



2. نجاري بوزينه

هوا بشكن كزو ياري نيايد

كه از بوزينه نجّاري نيايد



3. روباه و طبل

به تلبيس آن تواني خورد ازين راه

كز آن طبلِ دريده خورد روباه



4. زاهدِ مُمسِكِ خرقه به دزد باخته

مكن تا در غمت نايد درازي

چو زاهد ممسكي در خرقه بازي



5. زاغ و مار

مخور در خانه كس هيچ زنهار

كه با تو آن كند كان زاغ با مار



6. مرغ ماهي خوار و خرچنگ

همان پاداش بيني وقتِ نيرنگ

كه ماهي خوار ديد از چنگِ خرچنگ



7. خرگوش و شير

ربا خواري مكن اين پند بنيوش

كه با شيرِ ربا خور كرد خرگوش



8. سه ماهي و رستنِ يكي از شست

به خود كشتن توان زين خاكدان رست

چنانك آن پير ماهي زآفتِ شست



9. سازش شغال و گرگ و زاغ بر كشتن شتر

شغال و گرگ و زاغ اين ساز كردند

كه از شخصِ شتر سر باز كردند



10. طيطوي با موج دريا

به چاره كين توان جُستن ز اعدا

چنان كان طيطوي از موجِ دريا



11. بط و سنگ پُشت

بسا سر كز زبان زير زمين رفت

كَشَف را با بطان فصلي چنين رفت



12.مرغ و كَپّي و كرم شبتاب

ز نا اهلان همان بيني در اين بند

كه ديد آن ساده مرغ از كَپّی اي چند



13.بازرگان دانا و بازرگان نادان

به حيلت مالِ مردم خورد نتوان

چو بازرگانِ دانا مالِ نادان

14. غوك و مار و راسو

چو بر دانا گشادي حيله را در

چو غوكِ ماركش در سر كني سر



15. موش آهن خوار و بازِ كودك بَر

حيَل بگذار و مشنو از حيَل ساز

كه موش آهن خورَد كودك برَد باز



16. زن و نقّاش چادر سوز

چو نقشِ حيله بر چادر نشاني

بدان نقّاشِ چادر سوز ماني



17. طبيبِ نادان كه دارو را با زهر آميخت

ز دانا تن سلامت بهر گردد

علاج از دستِ نادان زهر گردد



18. كبوتر مطوّقه و رهانيدنِ كبوتران از دام

به دانايي توان رستن ز ايام

چو آن مرغِ نگارين رست از آن دام



19. هم عهديِ زاغ و موش و آهو و سنگ پُشت

مكن شوخي وفاداري درآموز

ز موشِ دام در زاغِ دهن سوز



20. موش و زاهد و يافتن زر

مبر يك جو ز كِشتِ كس به بيداد

كه موش از زاهد ار جو بُرد ، زر داد



21. گرگي كه از خوردن زِه كمان جان داد

مشو مغرور چون گرگِ كمانگير

كه بردل چرخ ناگه مي زنَد تير



22. زاغ و بوم

رها كن حرص كاين حمّالِ محروم

نسازد با خرَد ، چون زاغ با بوم



23. راندن خرگوش پيلان را از چشمة آب

مبين از خُرد بينيِ خصم را خُرد

ز پيلان بين كه خرگوش آب چون خورد



24. گربة روزه دار با درّاج و خرگوش

ز حرص و زرق بايد روي بر تافت

ز روزه گر به روزي بين كه چون يافت



25. ربودنِ دزد گوسفندِ زاهد را به نام سگ

كسي كين گربه باشد نقشبندش

نهد داغِ سگي بر گوسپندش



26. شوهر و زن و دزد

ز فتنه در وفا كن روي در روي

چنان كز بيمِ دزد آن زن در آن شوي



27. ديو و دزد و زاهد

رهي چون باشد از خصمانت ناورد

چنان كز ديو و دزد آن پارسا مرد



28. زن و نجّار و پدر زن

چه بايد چشمِ دل را تخته بر دوخت

چو نجّاري كه لوح از زن در آموخت



29. برگزيدنِ دخترِ موش نژادِ موش را

اگر بد نيستي با بد مشو يار

چنان كان موشِ نسلِ آدمي خوار



30. بوزينه و سنگ پُشت

به وا گشتن تواني زين طرف رست

كه كَپّي هم بدين فن زان كَشَف رست



31. فريفتن روباه خر را و به شير سپردن

چو خر غافل نبايد شد در اين راه

كزين غفلت دلِ خر خورد روباه



32. زاهدِ نسيه انديش و كوزة شهد و روغن

حسابِ نسيه هاي كژ مينديش

چو زان حلواي نقد آن مردِ درويش



33. كشتن زاهد راسوي امين را

بِه ار بر غدرِ آن زاهد كني پُشت

كه راسوي امين را بي گنه كشت



34. كشتنِ كبوترِ نر كبوترِ ماده را

مزن بي پيش بيني بر كس انگشت

چنان كان نر كبوتر ماده را كشت



35. بريدن موش دامِ گربه را

به هُشياري رهان خود را از اين غار

چو موش آن گربه را از دامِ تيمار



36. قُبَرِه با شاه و شاهزاده

برون پَر ، تا نفرسايي در اين بند

چو مرغِ قُبَّره زين قبه اي چند



37. شغال زاهد و سعايت جانوران پيش شير

به صدق ايمن تواني شد ز شمشير

چوآن زاهد شغال از خشمِ آن شير



38. سيّاح و زرگر و مار

تو نيكي كن مترس از خصمِ خونخوار

به نيكي بُرد جان سيّاح از آن مار



39. چهار بچة بازرگان و برزگر و شاهزاده و توانگر

به قدرِ مرد شد روزي نهاده

ز بازرگان بچه تا شاهزاده



40. رفتنِ شير به شكار و شكار شدن بچه هاي او

به خونخواري مكن چنگال را تيز

كز اين بي بچّه گشت آن شير خونريز

**********************

نكيسا و باربد

نشسته باربد بربط گرفته

جهان را چون فلك در خط گرفته

به دستان دوستان را كيسه پرداز

به زخمه زخمِ دل ها را شفا ساز

ز دودِ دل گره بر عود مي زد

كه عودش بانگ بر داود مي زد

همان نغمه دماغش در جرس داشت

كه موسيقار عيسي در نفس داشت

ز دل ها كرده در مجمر فروزي

به وقتِ عود سازي عود سوزي

نكيسا نام مردي بود جنگي

نديمي خاص اميري سخت سنگي

كز او خوشگوتري در لحنِ آواز

نديد اين چنگ پشتِ ارغنون ساز

ز رود آوازِ موزون او برآورد

غنا را رسمِ تقطيع او درآورد

نواهايي چنان چالاك مي زد

كه مُرغ از درد پر بر خاك مي زد

چنان بر ساختي الحانِ موزون

كه زهره چرخ مي زد گردِ گردون

جز او كافزون شمرد از زهره خود را

ندادي ياري اي كس باربد را

در آن مجلس كه عيش آغاز كردند

به يك جا چنگ و بربط ساز كردند

نواي هر دو ساز از بربط و چنگ

به هم در ساخته چون بوي با رنگ

ترنّم شان خمار از گوش مي برد

يكي دل داد و ديگر هوش مي برد

ز كنجِ پرده گفت آن هاتفِ جان

كزين مطرب يكي را سوي من خوان

بدين درگه نشانش ساز در چنگ

كه تا بر سوزِ من بر دارد آهنگ

به حسبِ حالِ من پيش آورد ساز

بگويد آنچه من گويم بدو باز

نكيسا را بر آن در برد شاپور

نشاندش يك دو گام از پيشگه دور

كزين خرگاه محرم ديده بر دوز

سماع خرگهي از وي در آموز

نوا بر طرزِ اين خرگاه مي زن

رهي كو گويدت آن راه مي زن

از اين سو باربد چون بلبلِ مست

ز ديگر سو نكيسا چنگ در دست

فروغِ شمع هاي عنبر آلود

بهشتي بود از آتش ، باغي از دود

نوابازي كنان در پردة تنگ

غزل گيسو كشان در دامنِ چنگ

به گوشِ چنگ در ابريشمِ ساز

فكنده حلقه هاي محرم آواز

ملكِ دل داده تا مطرب چه سازد

كدامين راه و دستان را نوازد

نگارِ خرگهي با مطربِ خويش

غمِ دل گفت: كاين بر گو ، مينديش

*********************

نكيسا از زبان شيرين

نكيسا بر طريقي كان صنم خواست

فرو گفت اين غزل در پردة راست

مخسب اي ديدة دولت زماني

مگر كز خوشدلي يابي نشاني

برآي از كوهِ صبر اي صبحِ امّيد

دلم را چشم روشن كن به خورشيد

بساز اي بخت با من روزكي چند

كليدي خواه و بگشاي از من اين بند

ز سر بيرون كن اي طالع گراني

رها كن تا تواني ناتواني

به عيّاري بر آر اي دوست دستي

بر افكن لشگرِ غم را شكستي

جگر در تاب و دل در موجِ خون است

گر آري رحمتي وقتش كنون است

نه زين افتاده تر يابي ضعيفي

نه زين بيچاره تر يابي حريفي

اگر بر كف ندانم ريخت آبي

توانم كرد بر آتش كبابي

وگر نقشي ندانم دوخت آخر

سپند خانه دانم سوخت آخر

وگر چيني ندانم در نشاندن

توانم گردي از دامن فشاندن

ميندازم چو سايه بر سرِ خاك

كه من خود اوفتادم زار و غمناك

چو مه در خانه پروينيت بايد

چو زهره درد بر چينيت بايد

سرايت را به هر خدمت كه خواهي

كنيزي مي كنم دعوي نه شاهي

مگر تلخ آمد آن لب را وجودم

كه وقتِ ساختن سوزد چو عودم

مرا اين سوختن سوري عظيم است

كه سوزِ عاشقان سوزي سليم است

نخواهم كرد بر تو حكم راني

گرم زين بهترك داري تو داني



***********************************

شادی کنیم

بيا تا نشينيم و شادي كنيم

شبي در جهان ، كيقبادي كنيم

دمي را كه سرماية زندگي ست

به تلخي سپردن ، نه فرخندگي ست

مشو در حساب جهان ،سخت گير

كه هر سخت گيري بود سخت مير

خنك برق ، كو جان به گرمي سپرد

به يك لحظه زاد و به يك لحظه مُرد

نه افسرده شمعي ، كه چون برفروخت

شبي چند ، جان كند و آنگاه سوخت

دو در دارد اين باغ آراسته

در و بند ، ازين هر دو ، برخاسته

در آي از در باغ و بنگر تمام

ز ديگر در باغ ، بيرون خرام

جهان غارت از هر دري مي برد

يكي آورد، ديگري مي برد

نه زو ايمن اينان كه هستند نيز

نه آنان كه رفتند ، رستند نيز

بيا باغبان ، خرمي ساز كن

گل آمد ، در باغ را ، باز كن

ز جعد بنفشه ، بر انگيز تاب

سر نرگس مست ، بركش ز خواب

ز سيماي سبزه ، فرو شوي گرد

كه روشن به شستن شود لاجورد

يكي مژده بر ، سوي بلبل به راز

كه مهد گل آمد ، به ميخانه باز

به سرسبزي ، از عشق چون من كسان

سلامي ، به هر سبزه يي ، مي رسان

********************

اي ناظرِ نقشِ آفرينش

اي ناظرِ نقشِ آفرينش

بر دار خلل ز راهِ بينش

در راهِ تو هر كه را وجودي ست

مشغولِ پرستش و سجودي ست

بر طبلِ تهي مزن جرس را

بي كار مدان نوايِ كس را

هر ذره كه هست اگر غباري ست

در پردة مملكت به كاري ست

اين هفت حصارِ بر كشيده

بر هزل نباشد آفريده

وين هفت رواق زيرِ پرده

آخر به گزاف نيست كرده

كارِ من و تو بدين درازي

كوتاه كنم كه نيست بازي

ديباچة ما كه در نورد است

نز بهرِ هوي و خواب و خورد است

از خواب و خورش بِه ار بتابي

كاين در همه گاو و خر بيابي

زان مايه كه طبع ها سرشتند

ما را ورقي دگر نوشتند

تا در نگريم و راز جوييم

سر رشتة كار باز جوييم

بينيم زمين و آسمان را

جوييم يكايك اين و آن را

هر خط كه بر اين ورق كشيده ست

شك نيست در آن كه آفريده ست

بر هرچه نشانة طرازي ست

ترتيب گواهِ كارسازي ست

سوگند دهم بدان خدايت

كاين نكته بدوست رهنمايت

كآن آينه در جهان كه ديده ست

كاوّل نه به صيقلي رسيده ست؟

بي صيقلي آينه محال است

هر دم كه جز اين زني وبال است

در هر چه نظر كني به تحقيق

آراسته كن نظر به توفيق

منگر كه چه گونه آفريده ست

كآن ديده وري ، وراي ديده ست

بنگر كه ز خود چه گونه بر خاست

وآن وضع به خود چه گونه شد راست

تا بر تو به قطع لازم آيد

كآن از دگري ملازم آيد

چون رسم حواله شد به رسّام

رستي تو ز جهل و من ز دشنام

گر مايه جُوي ست ور پشيزي

از چار گهر در اوست چيزي

اما نتوان نهفت اين جُست

كاين دانه در آب و خاك چون رُست

گر مايه زمين بدو رساند

بخشيدنِ صورتش چه داند

وآن جا كه زمين به زيرِ پي بود

در دانه جمالِ خوشه كي بود

گيرم كه ز دانه خوشه خيزد

در قالبِ صورتش كه ريزد؟

در پردة اين خيالِ گردان

آخر سببي ست حال گردان

نزديكِ تو آن سبب چه چيز است

بنماي كه اين سخن عزيز است

***************************

سي لحن باربَد

در آمد باربَد چون بلبلِ مست

گرفته بربطي چون آب در دست

ز صد دستان كه او را بود در ساز

گزيده كرد سي لحنِ خوش آواز

ز بي لحني بدان سي لحنِ چون نوش

گهي دل دادي و گَه بستدي هوش

اول . گنجِ باد آورد

چو باد از گنجِ باد آورد راندي

ز هر بادي لبش گنجي فشاندي



دوم . گنجِ گاو

چو گنجِ گاو را كردي نوا سنج

بر افشاندي زمين هم گاو و هم گنج



سوم . گنجِسوخته

ز گنجِ سوخته چون ساختي راه

ز گرمي سوختي صد گنج را آه



چهارم . شادُروان مرواريد

چو شادُروانِ مرواريد گفتي

لبش گفتي كه مرواريد سُفتي



پنجم . تختِ طاقديسي

چو تختِ طاقديسي ساز كردي

بهشت از طاق ها در باز كردي



ششم و هفتم . ناقوسي و اورنگي

چو ناقوسيّ و اورنگي زدي ساز

شدي اورنگ چون ناقوس از آواز



هشتم. حقّة كاووس

چو قند از حقّة كاووس دادي

شكَر كالاي او را بوس دادي



نهم. ماه بر كوهان

چو لحنِ " ماه بر كوهان " گشادي

زبانش ماه بر كوهان نهادي



دهم. مُشك دانه

چو برگفتي نوايِ مُشك دانه

ختن گشتي ز بوي مُشك خانه



يازدهم. آرايش خورشيد

چو زد ز آرايشِ خورشيد راهي

در آرايش بُدي خورشيد ماهي



دوازدهم. نيمروز

چو گفتي نيمروزِ مجلس افروز

خرَد بي خود بُدي تا نيمة روز



سيزدهم. سبز در سبز

چو بانگِ سبز در سبزش شنيدي

ز باغِ زرد سبزه بر دميدي



چهاردهم. قفلِ رومي

چو قفلِ رومي آوردي در آهنگ

گشادي قفلِ گنج از روم و از زنگ



پانزدهم. سروستان

چو بر دستانِ سروستان گذشتي

صبا سالي به سروستان نگشتي



شانزدهم. سروِ سهي

وگر سروِ سهي را ساز دادي

سهي سروَش به خون خط باز دادي



هفدهم. نوشين باده

چو نوشين باده را در پرده بستي

خمارِ بادة نوشين شكستي



هجدهم. رامشِ جان

چو كردي رامشِ جان را روانه

ز رامش جان فدا كردي زمانه



نوزدهم. ناز نوروز، يا سازِ نوروز ؟

چو در پرده كشيدي نازِ نوروز

به نوروزي نشستي دولت آن روز



بيستم. مشكويه

چو بر مشكويه كردي مُشك مالي

همه مشگو شدي پُر مُشك حالي



بيست و يكم. مهرگاني

چو نو كردي نوايِ مهرگاني

ببردي هوشِ خلق از مهرباني



بيست و دوم. مرواي نيك

چو بر مُرواي نيك انداختي فال

همه نيك آمدي مرواي آن سال



بيست و سوم. شبديز

چو در شب بر گرفتي راهِ شبديز

شدندي جملة آفاق شب خيز



بيست و چهارم. شبِ فرّخ

چو بر دستان شبِ فرّخ كشيدي

از آن فرخنده تر شب كس نديدي



بيست و پنجم. فرّخ روز

چو يارش رايِ فرّخ روز گشتي

زمانه فرّخ و فيروز گشتي



بيست و ششم. غَنجة كبكِ دَري

چو كردي غَنجة كبكِ دَري تيز

ببردي غنجة كبكِ دلاويز



بيست و هفتم. نخجيرگان

چو بر نخجيرگان تدبير كردي

بسي چون زهره را نخجير كردي



بيست و هشتم. كينِ سياوش

چو زخمه راندي از كينِ سياووش

پر از خونِ سياووشان شدي گوش



بيست و نهم. كينِ ايرج

چو كردي كينِ ايرج را سر آغاز

جهان را كينِ ايرج نو شدي باز



سي ام. باغِ شيرين

چو كردي باغِ شيرين را شكر بار

درختِ تلخ را شيرين شدي بار

*******************

طفل چهل روزه

اوّل كاين عشق پرستي نبود

در عدم آوازة هستي نبود

مقبلي از كتمِ عدم ساز كرد

سوي وجود آمد و در باز كرد

باز پسين طفلِ پري زادگان

پيش ترينِ بشري زادگان

آن به خلافت علَم آراسته

چون علَم افتاده و برخاسته

" علَّم آدم " صفتِ پاكِ او

" خَمَّرَ طینة " شرفِ خاكِ او



آن به گهر هم كدر و هم صفي

هم محك و هم زر و هم صيرفي

شاهد نو فتنة افلاكيان

نو خطِ فرد آينة خاكيان

يارة او ساعدِ جان را نگار

ساعدش از هفت فلك ياره دار

پيشكشِ خلعتِ زندانيان

محتسب و ساقيِ روحانيان

سر حدِ خلقت شده بازارِ او

بكريِ قدرت شده در كارِ او

طفلِ چهل روزة كژمژ زبان

پيرِ چهل ساله بر او درس خوان

خوب خطي عشق نبشت آمده

گلبني از باغِ بهشت آمده

نوري از آن ديده كه بيناتر است

مرغي از آن شاخ كه بالاتر است

زو شده مرغانِ فلك دانه چين

زان همه را آمده سر بر زمين

********************

نيايش

اي به ازل بوده و نابوده ما

وي به ابد زنده و فرسوده ما

دور جنيبت كش فرمانِ توست

سُفتِ فلك غاشيه گردانِ توست

حلقه زنِ خانه به دوشِ توايم

چون درِ تو حلقه به گوشِ توايم

چارة ما ساز كه بي ياوريم

گر تو براني به كه روي آوريم

در صفتت گُنگ فرو مانده ايم

مَن عَرَفَ الله فرو خوانده ايم

چون خجليم ازسخنِ خامِ خويش

هم تو بيامرز به انعامِ خويش

پيشِ تو گر بي سر و پاي آمديم

هم به اميدِ تو خداي آمديم

يار شو اي مونسِ غم خوارگان

چاره كن اي چارة بيچارگان

قافله شد واپسيِ ما ببين

اي كسِ ما بي كسيِ ماببين

بر كه پناهيم تويي بي نظير

در كه گريزيم تويي دستگير

جز درِ تو قبله نخواهيم ساخت

گر ننوازي تو، كه خواهد نواخت

دست چنين پيش كه دارد كه ما

زاري از اين بيش كه دارد كه ما

در گذر از جُرم كه خواننده ايم

چارة ما كن كه پناهنده ايم

*********************

پيرزن و سنجر

پيرزني را ستمي درگرفت

دست زد و دامنِ سنجر گرفت

كاي ملك آزرمِ تو كم ديده ام

وز تو همه ساله ستم ديده ام

شحنة مست آمده در كويِ من

زد لگدي چند فرارويِ من

بي گنه از خانه به رويم كشيد

موي كشان بر سرِ كويم كشيد

در ستم آباد زمانم نهاد

مُهرِ ستم بر درِ خانَم نهاد

گفت فلان نيم شب اي گوژپشت

بر سرِ كويِ تو فلان را كه كشت

خانة من جُست كه خوني كجاست

اي شه از اين بيش زبوني كجاست

شحنه بوَد مست كه آن خون كند

عربده با پيرزني چون كند

رطل زنان دخلِ ولايت برند

پيرزنان را به جنايت برند

آن كه در اين ظلم نظر داشته ست

سِترِ من و عدلِ تو برداشته ست

كوفته شد سينة مجروحِ من

هيچ نماند از من و از روحِ من

گر ندهي دادِ من اي شهريار

با تو رود روزِ شمار اين شمار

*************************

معراج احمد

چون نگنجيد در جهان تاجش

تخت بر عرش بست معراجش

سربلنديش را ز پاية پست

جبرئيل آمده بُراق به دست

گفت بر باد نِه پيِ خاكي

تا زمينيت ، گردد افلاكي

عطر سايانِ شب به كارِ تواَند

سبز پوشان در انتظارِ تواَند

نازنينانِ مصرِ اين پرگار

بر تو عاشق شدند يوسف وار

خيز تا در تو يك نظاره كنند

هم كف و هم ترنج پاره كنند

چون محمد ز جبرئيل به راز

گوش كرد اين پيامِ گوش نواز

زان سخن هوش را تمامي داد

گوش را حلقة غلامي داد

دو امين بر امانتي گنجور

اين ز ديو آن ز ديو سيرت دور

آن امينِ خداي در تنزيل

وين امينِ خرَد به قول و دليل

آن رساند آنچه بود شرطِ پيام

وين شنيد آنچه بود سِرِّ كلام

در شبِ تيره آن سراجِ منير

شد ز مهرِ مراد نقش پذير

چون محمد به رقصِ پايِبُراق

در نبشت اين صحيفه را اوراق

راهِ دروازة جهان برداشت

دوري از دور آسمان برداشت

مي بريد از منازلِ فلكي

شاهراهي به شهپرِ ملكي

ماه را در خطِ حمايلِ خويش

داد سرسبزي از شمايلِ خويش

بر عُطارِد ز نقره كاريِ دست

رنگي از كورة رصاصي بست

زهره را از فروغِ مهتابي

برقعي بركشيد سيمابي

گردِ راهش به تركتازِ سپهر

تاجِ زرّين نهاد بر سرِ مِهر

سبز پوشيد چون خليفة شام

سرخ پوشي گذاشت بر بهرام

مشتري را ز فرقِ سر تا پاي

دردسر ديد و گشت صندل ساي

تاجِ كيوان چو بوسه زد قدمش

در سوادِ عبير شد علَمَش

گردن از طوقِ آن كمند نتافت

طوقِ زر جز چنين نشايد يافت

برق كردار بر بُراق نشست

تازي اش زير و تازيانه به دست

هرچه را ديد زيرِ گام كشيد

شب لگد خورد و مَه لگام كشيد

وهم ديدي كه چون گذارد گام؟

برق چون تيغ بركشد ز نيام؟

سرعت عقل در جهانگردي

جنبشِ روح در جوانمردي

همرهان را به نيمه ره بگذاشت

راهِ درياي بيخودي برداشت

قطره بر قطره زان محيط گذشت

قطر بر قطر هرچه بود نوشت

چون درآمد به ساقِ عرش فراز

نردبان ساخت از كمندِ نياز

سر برون زد ز عرشِ نوراني

در خطرگاهِ سِرِّ سبحاني

حيرتش چون خطرپذيري كرد

رحمت آمد لگام گيري كرد

قابِ قوسينِ او در آن اثنا

از دني رفت سويِأو أدني

چون حجابِ هزار نور دريد

ديده در نورِ بي حجاب رسيد

گامي از بودِ خود فراتر شد

تا خدا ديدنش ميسّر شد

ديد معبودِ خويش را به دُرُست

ديده از هرچه ديده بود بشست

ديده بر يك جهت نكرد مقام

كز چپ و راست مي شنيد سلام

زيروبالا و پيش و پس، چپ وراست

يك جهت گشت و شش جهت برخاست

از نبي جز نفَس نبود آنجا

همه حق بود و كس نبود آنجا

شربتِ خاص خورد و خلعتِ خاص

يافت از قُربِ حق براتِ خلاص

جامش اقبال و معرفت ساقي

هيچ باقي نماند در باقي

با مداراي صد هزار درود

آمد از اوجِ آن مدار فرود

هرچه آورد بذلِ ياران كرد

وقفِ كار گناهكاران كرد

**********************

عطار

"عطار"

"بنده پیر"


گفت لقمان سرخسی کای اله

پیرم و سرگشته و گم کرده راه

بنده‌ای کاو پیر شد شادش کنند

پس خطش بدهند و آزادش کنند

من کنون در بندگیت ای پادشاه

همچو برفی کرده‌ام موی سیاه

بنده‌ای بس غم کشم شادیم بخش

پیر گشتم خط آزادیم بخش

هاتفی گفت ای حرم خاص خاص

هر که او از بندگی خواهد خلاص

محو گردد عقل و تکلیفش به هم

ترک گیر این هر دو و در نه قدم

گفت الاهی پس تو را خواهم مدام

عقل و تکلیفم نباید والسلام

پس ز تکلیف و ز عقل آمد برون

پایکوبان دست می زد در جنون

گفت اکنون من ندانم کیستم

بنده باری نیستم پس چیستم

بندگی شد محو آزادی نماند

ذره‌ّای در دل غم و شادی نماند

بی صفت گشتم نگشتم بی صفت

عارفم اما ندارم معرفت

من ندانم تو منی یا من توی

محو گشتم در تو و گم شد دوی



-------------------------



دوستی دیگر گزین

دردمندی پیشِ شبلی می گریست

شیخ از او پرسید کاین گریه ز چیست؟

گفت: شیخا، دوستی بود آنِ من

کز جمالش تازه بودی جانِ من

دی بمرد و من بمردم از غمش

شد جهان بر من سیاه از ماتمش

شیخ گفتا شد دلت بی‌خویش از این

خود نمی‌باشد سزایت بیش از این

دوستی دیگر گُزین این بار تو

کو نمیرد هم نمیری زار تو

دوستی کز مرگ نقصان آورد

دوستی او غمِ جان آورد

هرکه شد در عشقِ صورت مبتلا

هم از آن صورت فتد در صد بلا



-------------------------



قصۀ عزرائیل و ابراهیم



چون خلیل الله در نزع اوفتاد

جان به عزرائیل آسان می‌نداد

گفت از پس شو بگو با پادشاه

کز خلیل خویش آخر جان مخواه

حق تعالی گفت اگر هستی خلیل

بر خلیل خویشتن جان کن سبیل

جان همی باید ستد از تو به تیغ

از خلیلِ خود که دارد جان دریغ

حاضري گفتش که‌ای شمعِ جهان

از چه می‌ندْهی به عزرائیل جان

عاشقان بودند جانبازانِ راه

تو چرا می‌داری آخر جان نگاه

گفت من چون گویم آخر ترکِ جان

چون که عزرائیل باشد در میان

بر سرِ آتش درآمد جبرئیل

گفت از من حاجتی خواه ای خلیل

من نکردم سوی او آن دم نگاه

زان که بندِ راهم آمد جز اله

چون بپیچیدم سر از جبریل من

کی دهم جان را به عزرائیل من

زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار

تا از او شنوم که گوید جان بیار



-------------------------



مردن مرد و زن نگر



بادِ شمال می‌وزد طُرّۀ یاسمن نگر

وقتِ سحر ز عشقِ گُل بلبلِ نعره‌زن نگر

سبزۀ تازه‌روی را نو خطِ جویبار بین

لالۀ تازه‌روی را سوخته‌دل چون من نگر

خیریِ سرفکنده را در غمِ عمرِ رفته بین

سنبلِ شاخ‌شاخ را مروحۀ چمن نگر

نرگسِ نیم مست را عاشق زردروی بین

سوسنِ شیرخواره را آمده در سخن نگر

ای دلِ خفته عمر شد تجربه گیر از جهان

زندگی‌ای به دست کن مردنِ مرد و زن نگر



-------------------------



آفریدی رایگان ، بیامرز رایگان



آن عزیزی که گفت فردا ذوالجلال

گر کند در دشت حشر از من سؤال

کای فرومانده چه آوردی ز راه

گویم از زندان چه آرند ای الاه

غرق ادبارم ز زندان آمده

پای و سر گم کرده حیران آمده

باد در کف خاک درگاه توام

بنده و زندانی راه توام

روی آن دارد که نفروشی مرا

خلعتی از فضل درپوشی مرا

آفریدن رایگانم چون رواست

رایگانم گر بیامرزی سزاست



-------------------------



جستجو



دید مجنون را عزیزی دردناک

کاو میانِ رهگذر می‌بیخت خاک

گفت: ای مجنون چی می‌جویی ازین

گفت: لیلی را همی جویم چنین

گفت: لیلی را کجا یابی ز خاک؟

کی بوَد در خاکِ شارع دُرِّ پاک

گفت: من می‌جویمش هرجا که هست

بو که جایی آرمش آخِر به دست



-------------------------



کو محمد



در دهِ ما بود برنایی چو ماه

اوفتاد آن ماهِ یوسف‌وش به چاه

در زبر افتاد خاک او را بسی

عاقبت زآنجا برآوردش کسی

خاک بر وی گشته بود و روزگار

با دو دم آورده بودش کار و بار

آن نکوسیرت محمد نام بود

تا بدان عالم از او یک گام بود

چون پدر دیدش چنان گفت ای پسر

ای چراغِ چشم و ای جانِ پدر

ای محمد با پدر لطفی بکن

یک سخن گو گفت آخر کو سخن

کو محمد کو پسر کو هیچ کس

این بگفت و جان بداد این بود و بس

در نگر ای سالکِ صاحب‌نظر

تا محمد کو و آدم در نگر

آدم آخر کو و ذرّیّات کو

نامِ جزویّات و کلّیّات کو



-------------------------



حکایت رابعه



رفت شیخِ بصره پیشِ رابعه

گفت ای در عشقْ صاحبْ واقعه

نکته‌ای کز هیچ حس نشنیده‌ای

بر کسی نه خوانده نه دیده‌ ای

آن تو را از خویشتن روشن شده‌ست

آن بگو کز شوق جانِ من شده‌ست

رابعه گفتش که ای شیخِ زمان

چند کرّت رشته بودم ریسمان

بردم و بفروختم خوش شد دلم

دو درستِ سیم آمد حاصلم

هر دو نگرفتم به یک دست آن زمان

این در این دستم گرفتم آن در آن

زانکه ترسیدم که چون شد سیم جفت

راهزن گردد فرو نتوان گرفت



-------------------------



فردوسی و شیخِ گرگانی



شنودم من که فردوسیِ‌ّ طوسی

که کرد او در حکایت بی‌فسوسی

به بیست و پنج سال از نوکِ خامه

به سر می‌برد نقشِ شاهنامه

به آخر چون شد آن عمرش به آخر

ابوالقاسم که بُد شیخِ اکابر

اگرچه بود پیری پُرنیاز او

نکرد از راهِ دین بَر وی نماز او

چنین گفت او که دوسی بسی گفت

همه در مدحِ گبری ناکسی گفت

به مدحِ گبرکان عمری به سر بُرد

چو وقتِ رفتن آمد بی‌خبر مُرد

مرا در کارِ او برگِ ریا نیست

نمازم بر چنین شاعر روا نیست

چو فردوسیِ‌ّ مسکین را ببردند

به زیرِ خاکِ تاریکش سپردند

در آن شب شیخ او را دید در خواب

که پیشِ شیخ آمد دیده پُرآب

زُمُرُّد رنگ تاجی سبز بر سر

لباسی سبزتر از سبزه در بر

به پیشِ شیخ بنشست و چنین گفت

که ای جانِ تو با نورِ یقین جفت

نکردی آن نماز را از بی‌نیازی

که می‌ننگ آمدت زین نانمازی

خدای تو جهانی پُرفرشته

همه از فیضِ روحانی سرشته

فرستاد اینْت لطفِ کارسازی

که تا کردند بر خاکم نمازی

خطم دادند بر فردوسِ اعلیٰ

که فردوسی به فردوسی است اولیٰ

خطاب آمد که ای فردوسیِ پیر

اگر راندت ز پیش آن طوسیِ پیر

پذیرفتم مَنَت تا خوش بخفتی

بدان یک بیت توحیدم که گفتی



-------------------------



جوز بی‌مغز



در رهی می‌رفت شبلی دردناک

دید دو کودک درافتاده به خاک

زانکه جوزی در میان افتاده بود

هر دو را دعویِ‌ّ آن افتاده بود

هردو از یک جوز می‌کردند جنگ

شیخ گفتا کرد می‌باید درنگ

تا من این جوزِ محقّر بشکنم

پس میانِ هر دو تن قسمت کنم

جوز بشکست و تهی آمد میانْش

برگسست آن جایگه آهی ز جانْش

گشت بی‌مغزیِ‌ّ خویشش آشکار

اشک می‌بارید و می‌شد بی‌قرار

هاتفی گفتش که‌ای شوریده جان

گر تو قسّامی هلا قسمت کن آن

چون نه‌ای صاحب‌نظر خامی مکن

بعد از این دعویِ‌ّ قسّامی مکن



-------------------------



ابراهیم ادهم



برسر تختی شنید آن نیکنام

تَق‌تَقی و های و هویی شب زبام

گام‌های تند بر بام سرا

گفت با خود این چنین زَهره که را

بانگ زد بر روزن قصر او که کیست

این نباشد آدمی مانا پَری است

سر فرو کردند قومی بوالعجب

ما همی‌گردیم شب بهر طلب

هین چه می‌جوید گفتند اشتران

گفت اشتر بام بر که جُست هان

پس بگفتندش که تو بر تخت و جاه

چون همی‌جویی ملاقاتِ اله



-------------------------



حکایت مرگ ققنس



هست قُقْنُس طُرفه مرغی دلسِتان

موضعِ این مرغ در هندوستان

قُربِ صد سوراخ در منقارِ اوست

نیست جفتش، طاق بودن کارِ اوست

هست در هر ثقبه آوازی دگر

زیرِ هر آوازِ او رازی دگر

چون به هر ثقبه بنالد زار زار

مرغ و ماهی گردد از وی بی‌قرار

جملۀ پرّندگان خامش شوند

در خوشیِ‌ّ بانگِ او بی‌هُش شوند

فیلسوفی بود دمسازش گرفت

علمِ موسیقی ز آوازش گرفت

سالِ عمرِ او بوَد قُربِ هزار

وقتِ مرگِ خود بداند آشکار

چون ببرّد وقتِ مُردن دل ز خویش

هیزم آرد گردِ خود ده خرمه بیش

در میانِ هیزم آید بی‌قرار

در دهد صد نوحه خود را زار زار

باز چون عمرش رسد با یک نفَس

بال و پر بر هم زند از پیش و پس

آتشی بیرون جهد از بالِ او

بعدِ آن آتش بگردد حالِ او

زود در هیزم فتد آتش همی

پس بسوزد هیزمش خوش‌خوش همی

مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند

بعد از اخگر نیز خاکستر شوند

چون نمانَد ذره‌ای اخگر پدید

ققنسی آید ز خاکستر پدید

آتش آن هیزم چو خاکستر کند

از میانْ ققنس‌بچه سر بر کند



-------------------------



تجلی اولی



آنچه اوّل شد پدید از جیب غیب

بود نور پاک او بی‌هیچ ریب

بعد از آن آن نور عالی زد علم

گشت عرش و کرسی و لوح و قلم

یک علم از نور پاکش عالم است

یک علم ذریّت است و آدم است

چون شد آن نور معظّم آشکار

در سجود افتاد پیش کردگار

قرن‌ها اندر سجود افتاده بود

عمرها اندر رکوع اِستاده بود

سال‌ها هم بود مشغول قیام

در تشهد بود هم عمری تمام

از نماز نورِ آن دریای راز

فرض شد بر جملۀ امت نماز

در طلب بر خود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

هر نظر کز حق به سوی او رسید

کوکبی گشت و طلب آمد پدید

بعد از آن آن نور پاک آرام یافت

عرش عالی گشت و کرسی نام یافت



-------------------------



ای دل اگر عاشقی....



ای دل اگر عاشقی در پیِ دلدار باش

بر درِ دل روز و شب منتظرِ یار باش

دلبرِ تو دائماً بر درِ دل حاضر است

رو درِ دل برگشای حاضرو بیدار باش

دیدۀ جان روی او تا بنبیند عیان

در طلبِ روی او روی به دیوار باش

ناحیتِ دل گرفت لشکرِ غوغای نفْس

پس تو اگر عاشقی عاشقِ هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساختۀ کار باش

گر دل و جانِ تو را دَرِ‌ّ بقا آرزوست

دَم مزن و در فنا همدمِ عطّار باش



-------------------------



بی‌خبر



ای در میانِ جانم و جان از تو بی‌خبر

وز تو جهان‌پُر است و جهان از تو بی‌خبر

این عقلِ پیر و بختِ جوان کرده راهِ تو

پیر از تو بی‌نشان و جوان از تو بی‌خبر

چون پی برَد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی، دل و جان از تو بی‌خبر

نقشِ تو در خیال و خیال از تو بی‌نصیب

نامِ تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر

از تو خبر به نام و نشان است خلق را

وانگه همه به نام و نشان از تو بی‌خبر

جویندگانِ گوهرِ دریای کُنهِ تو

در وادیِ یقین و گمان از تو بی‌خبر

چون بی‌خبر بوَد مگس از پَرِ‌ّ جبرئیل؟

از تو خبر دهنده چنان از تو بی‌خبر

شرح و بیانِ تو چه کنم؟ زان که تا ابد

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر

عطار اگرچه نعرۀ عشق تو می‌زند

هستند جمله نعره‌زنان از تو بی‌خبر



-------------------------



پادشاه و غلام



پادشاهی بود بس عالی گهر

گشت عاشق بر غلامی سیم‌بر

از غلامانش به رتبت بیش داشت

دائماً در پیشِ چشمِ خویش داشت

شاه چون در قصر تیر انداختی

آن غلام از بیمِ او بگداختی

زان که از سیبی هدف کردی مدام

پس نهادی سیب بر فرقِ غلام

سیب را بشکافتی حالی به تیر

وان غلام از بیم گشتی چون زریر

زو مگر پرسید مردی بی‌خبر

کز چه شد گلگونۀ رویت چو زر

این‌همه حرمت که پیشِ شه توراست

شرح ده کاین زردرویی از چه خاست

گفت بر سر می‌نهد سیبی مرا

گر رسد از تیرش آسیبی مرا

گوید انگارم غلامی خود نبود

در سپاهم ناتمامی خود نبود

ور چنان باشد که آید تیر راست

جمله گویندش ز بختِ پادشاست

من میانِ این دو غم در پیچ پیچ

بر چه‌ام جانْ پُرخطر بر هیچ هیچ



-------------------------



خوراک جواهر



چون به چین افتاد اسکندر ز راه

داشتش فغفورِ چین در چین نگاه

کرد بزمی آنچنان شاهانه راست

کاین صفت ناید به صد افسانه راست

چند کاسه پیشِ اسکندر نهاد

پُر دُر و پُر لعل و پُر گوهر نهاد

گفت بِسمِ الله بکن دستی دراز

تا کنند آنگه سپَه دستی فراز

گفت اسکندر که پیشم قوت نیست

کاسه جز پُر لعل و پُر یاقوت نیست

شاهِ چین گفتش که ای بحرِ علوم

تو نسازی قوتِ خود جوهر به روم؟

گفت: جوهر چون تواند خورد کس

گِرده‌ای دو نان مرا قوت است و بس

کارِ من بی‌شک چو کارِ خاص و عام

می‌شود روزی به دو گِرده تمام

شاه گفتش چون نمی‌خوردی گهر

می‌نبایِستَت دو گِرده بیشتر

می‌نشد در روم این دو گِرده راست

کز چنان جاییت بر بایست خاست؟

جملۀ عالم به زیرِ پای کرد

عزمِ یک‌یک شهر و یک‌یک جای کرد؟

راه می‌پیمود با چندین سپاه

کرد چندینی رعیت را تباه؟

این دو گِرده راست می‌بایست کرد

هم به روم آزاد می‌بایست خورد

چون از او بشنود اسکندر دلیل

کرد از آنجا هم در آن ساخت رَحیل

در سفر گفت: این فُتوحم بس بوَد

تا قیامت قوتِ روحم بس بوَد

ترک گفتم من سفر یکبارگی

عزلتی جویم از این آوارگی

هیچ کس را در جهانِ بحر و بر

از قناعت نیست مُلکی بیشتر

مقالات..الهی قمشه ای





********************

« فراغت»

بیا تا قدر زیبایی بدانیم
به زیبایی غم از دلها برانیم
که بیهوده است دور زندگانی
نبینی گر جمال جاودانی
ندانی قدر سرو و سایه بید
گلی کاندر چمن مستانه خندید
نداری سوی جنگلها گذاری
نه پاییزی نه فصل نوبهاری
به روز روشن اندر جویباران
نبینی اختران در آب رقصان
به زیبایی دلت مفتون نگردد
زعشق گلعذاری خون نگردد
ز رقص ماهرویان در چمنها
ز دست افشانی سرو و سمنها
از آن لبخند شیرینی که دلدار
زچشم آورد بر لبهای گلنار
زغمها دیده ات اندر حجاب است
وگرنه روی جانان بی نقاب است
چه بیهوده است دور زندگانی
نبینی گر جمال جاودانی

ترجمه آزاد منظوم از قطعه فراغت اثر «ویلیام هنری دیویز» توسط دکتر الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
نقاشی « شب پرستاره» اثر ون گوک



********************

"داستان نی"

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
مثنوی

حکایت کنند که وقتی زئوس، خدای خدایان، یکی از معشوقگان خود را به صورت گاو جوانی درآورده بود تا همسرش از ماجرا آگاهی نیابد. همسرش که بویی از ماجرا برده بود، غول هزار چشمی را به نام آرگوس برای محافظت از او مامور کرده بود. زئوس پان را که از شبانان مراتع آسمانی و نی نواز روحانی بود مامور کرد تا این غول را به نوعی در خواب یا غافل کند تا زئوس آن گاو جوان را به صورت اول باز آورد. پان نزد غول آمد. حکایتها گفت و سخنان شیرین و جذاب به زبان آورد اما همچنان تعدادی از چشمهای غول بیدار بود اگرچه بعضی به خواب می رفت، تا آنکه غول از پان پرسید این نی لبک چیست؟ پان قصه نی را به تفصیل برای او گفت و این بار هر هزار جفت چشم غول به خواب رفت و مقصود زئوس حاصل شد.

و چنین است حکایت مولانا که به تفصیل در چند هزار بیت بیان شده است . این نی اگرچه سازی بسیار ساده و روستایی است اما مولانا با آن یک سمفونی عظیم ساخته است ...

برگرفته از کتاب "سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا"
نقاشی "آفرینش ذرات " اثر پائولو ورونیز



********************

«یاد دوست»

هر زمان که از جور زمان
و رسوایی میان مردمان
در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می ریزم
و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم
و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم
که دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است
و ای کاش هنر این یک
و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
از بخت نیک، حالی به یاد تو می افتم،
و آنگاه روح من
همچون چکاوک سحرخیز
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته
و بر دروازه بهشت سرود می خواند
و با یاد عشق تو
چنان دولتی به من دست می دهد
که شان سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

شکسپیر - غزل شماره 29
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا - 3»

نقاشی اثر لئونید آفرموف



********************

"قداست موسیقی”

ای موسیقی
ای اهتزاز نغمه های بر خاسته از جهانهای دور
ای آه فرشتگان که از دل ما بر می خیزد
هنگامی که کلمات از بیان باز می مانند،
و هنگامی که یکدیگر را در آغوش گرفتن
و اشارات چشم و ابرو
و اشکها
از بیان باز می مانند ،
هنگامی که دلهای بی زبان ما
در پشت میله های آهنین سینه هایمان
تنها و بی کس، لال می مانند،
در آن هنگام است ،ای موسیقی،
که تنها تو می توانی آدمیان را در سیاه چالشان با هم دمساز کنی
و تنها تو می توانی آه های آدمیان را از پهنه های دور گرد آوری و به گوش یکدیگر برسانی.

ژان پل

نظامی در خسرو شیرین آنجا که شیرین سخنان خود را به نکیسا می گوید تا با چنگ خویش به گوش خسرو برساند در یک جا ناگهان آهی می کشد و به نکیسا می گوید : این آه را برایش بفرست ، این آه را برایش بنواز.


حسین الهی قمشه ای
زمستان 1391
تصویر:بخشی از مینیاتور کاخ هشت بهشت، اصفهان، 1669 میلادی
منبع: وب سایت رسمی دکتر الهی قمشه ای



********************

"آواز روح"

خداوند در پاسخ اینکه روح چیست هیچ توضیحی و تعریفی به دست نداده و تنها فرموده است بگو که روح از عالم امر پروردگار است و شما را ای آدمیان از علم جز اندکی نصیب نشده است. اما حکیمان و عارفان همان عبارت "من امر ربی" را تعریف ماهیت روح دانسته اند و گفته اند مقصود از " عالم امر" عالم مجردات و جواهر غیر جسمانی است که از زمان و مکان یا ماده و مدت بیرون است. بنابراین به تعبیر قرآن روح یک حقیقت امری الوجود است که با تعینات و ماهیات عالم ماده قابل تعریف نیست.

روح هرگز زاده نشده است
و هرگز از بودن بس نخواهد کرد
و هرگز نبود زمانی که روح نبود
آغاز و پایان، یک رویاست
روح بی تولد، بی مرگ، بی تغییر، و جاودانه است
و مرگ هرگز او را لمس نکرده،
هرچند که خانه روح ویران و بی جان در نظر آید.
"سر ادوین آرنولد"

برگرفته از کتاب سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن
نقاشی "آواز روح - فرشته و مادر" اثر لوئیس جانموت



********************

« آرایش»


اگر می بینی مژگان خود را کمی سیاه تر می کنم
و چشمها را روشن تر
و لبها را سرخ تر
و از این آیینه و آن آیینه می پرسم
آیا خوب شده است
مپندار به خود بینی پرداخته ام
و کاری بیهوده می کنم
زیرا من در جستجوی چهره ای هستم
که پیش از آفرینش جهان داشته ام

ویلیام باتلر ییتز

"Toilet"
If I make the lashes dark
And the eyes more bright
And the lips more scarlet
And ask if all is right
From mirror after mirror
No vanity's displayed
I am looking for the face I had
Before the world was made

William Butler Yeats

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی "در میز آرایش" اثر فلیکس والوتن



********************

"نقاش طبیعت "

چشمی بر آسمان کویر
چشمی در زیر زمین
چشمی بر لب دریا
و یا چشمی که چون خورشید از زمین می روید
طبیعت همان نقاش پنهان
با قلم موی باد و باران
و جنبش خاک و گردش افلاک
هردم هزار نقش بر بوم زمین و آسمان می آفریند
که نقاشان جهان حیران می شوند کدام نظم و هماهنگی مرموز و پنهان
منحنی ابرها و نیمرخ های پر دندانه کوهها
و رقص گستاخ و بی خیال امواج را
زیبایی بخشیده است

اثر دکتر الهی قمشه ای
بر گرفته از کتاب مقالات

نقاشی "آسمان بعد از ظهر کویر هارنی" اثر Childe Hassam



********************

"آفرینش"


" به یاد آور آن هنگام را که به فرشتگان گفتیم
همانا که من عزم آن دارم که در زمین خلیفه ای قرار دهم
فرشتگان گفتند:
آیا می خواهی در زمین کسانی را قرار دهی که فساد کنند و خون ریزند در حالی که ما به تسبیح و حمد و ستایش تو مشغولیم و ذات (مقدس ) تو را تقدیس می کنیم.
خداوند فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید." (بقره:30)

«... وجه دوم آن است که فرشتگان به طریق عقل استدلال کردند که آن قوم از زمین خواهند بودن، لابد حیوان باشند و از حیوان البته این آید هرچند که این معنی در ایشان باشد و ناطق باشند، اما چون حیوانیت در ایشان باشد، ناچار فسق می کنند و خون ریزی که آن از لوازم آدمیست. قومی دیگر معنی دیگر می فرمایند: می گویند که فرشتگان عقل محض اند و خیر صرفند و ایشان را هیچ اختیاری نیست در کاری، همچنانک تو در خواب کاری کنی در آن مختار نباشی لاجرم بر تو اعتراض نیست در وقت خواب، اگر کفر گویی و اگر توحید گویی و اگر زنا کنی، فرشتگان در بیداری این مثابت اند، و آدمیان به عکس این اند، ایشان را اختیاری هست و آز و هوس و همه چیز برای خود خواهند ، قصد خون کنند تا همه ایشان را باشد و آن صفت حیوان است ....» مولانا، فیه ما فیه
برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»



********************

"اسباب بازی"

پسر کوچکم که نگاهی اندیشمندانه دارد
و رفتار و گفتارش به بزرگترها می ماند،
پس از آنکه دستور مرا برای هفتمین بار شکست
او را زدم و با سخنان تند و بدون بوسه به اتاقش روانه کردم –
آخر مادرش که از من شکیباتر بود چندی پیش درگذشته بود.
سپس از بیم آنکه مبادا از غصه این قهر خوابش نبرد
به اتاقش رفتم و او را در خوابی سنگین یافتم.
پلکهایش کبود و مژگانش از گریه تازه مرطوب بود
و من با آه و ناله اشکهایش را به بوسه از گونه اش پاک کردم
و اشکهایی از خود به جای نهادم،
زیرا دیدم روی میزی، کنار دستش،
یک جعبه تَشتَک،
چند سنگ خوش آب و رنگ،
قطعه ای بلور که به سایش دریا صیقل خورده بود
شش هفت گوش ماهی،
یک شیشه از گلهای آبی رنگ،
و دو سکه فرانسوی را،
نزدیک تخت، کنار هم مرتب چیده بود
تا قلب کوچک محزونش را با دیدن آنها آرام کند
از این رو من آن شب وقتی به درگاه خدا دعا کردم، گریستم و گفتم:
آه که وقتی ما به خواب مرگ فرو رویم
و دیگر با گناهان خویش مایه ناخشنودیت نشویم
بر بالین ما خواهی آمد و به یاد خواهی آورد
که ما با چه بازیچه های کودکانه ای دل خوش کرده بودیم
و چه اندازه در فهم فرمانهای نیکوی تو ناتوان بودیم.
پس بی گمان با مهری پدرانه،
نه کمتر از من که از خاکش آفریدی،
قهرت را رها خواهی کرد و خواهی گفت:
« بر این کودکیهای آنان رحمت می آورم.»

شعر از کاونتری پاتمور
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
نقاشی « کودک در خواب» اثر توماس سالی



********************

«شک و یقین»


حیران و سرگردان در وادی شک ویقین
اما پاک و یکدست در کردار
آهنگ عمر را به پایان بُرد
بی گمان در شک صادقان
بیش از یقین عامه مردمان
از نور ایمان نشان توان دید
او با شک و ریب پیکار کرد
و از این پیکار توانی تازه یافت
با اشباح وهم انگیز اندیشه های پر ابهام روبرو شد
و آنها را به خاک نشاند
و سرانجام در خود ایمانی قوی تر یافت
وآن قادر متعال که آفریدگار روز و شب است
در تمامی شب با او بود
از آنکه او را تنها در نور نباید جست
بلکه در تاریکی نیز از او نشان توان گرفت

شعر از سِر آلفرد تنی سُن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
«تصویر سِر آلفرِد تِنی سُن»



********************

«چراغ راه سعادت»

شاد بودن از زندگی، بدان خاطر که امکان می دهد عشق بورزید و کار کنید و بازی کنید و به ستارگان چشم بدوزید،
خشنود بودن از داشته ها و خشنود نبودن از خویشتن تا حصول اطمینان به اینکه بهترین کوشش خود را به جای آورده اید،
بیزار نبودن از هیچ چیز در جهان مگر دروغ و سستی و نترسیدن از هیچ چیز مگر ترس،
به فرمان ستایشها و آفرینهای خویش بودن و از فرمان نفرتهای خویش سرباز زدن،
طمع در هیچ متاع همسایه نکردن مگر در محبت قلبی او و ملایمت و مهربانی در رفتارش،
یاد دشمنان به فراموشی سپردن و دوستان را به خاطر داشتن،
تا حد امکان در کوه و دشت و صحرای خدواند به سر بردن،
اینهاست چند چراغ کوچک هدایت در راهی که به سوی صلح و آرامش می رود.

اثرهنری جکسن ون دایک
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»



********************

«گیتی تماشاخانه است»

فراخنای جهان به مثابه تماشاخانه ای است
و این همه مرد و زن که در آن زندگی می کنند بازیگرانی بیش نیستند.
هر یک به نوبه خویش از دری به صحنه نمایش وارد می شوند
و از درِ دیگر بیرون می روند.
هر یک از بازیگران چندین قسمت گوناگون را متعهدند
که به مقتضای سن، به هفت دوره منقسم می شود:
نخست طفلی پیدا می شود که در آغوش دایه دست و پا می زند و تاتی می کند.
آنگاه پسری پیدا می شود که چهره اش مانند آسمان بامدادی
پرطراوت و پر فروغ است
و انبانکی بر پشت نهاده
مانند حلزون با بی میلی فراوان پای بر زمین می کشد و به مکتب می رود.
آنگاه عاشقی جوان را می بینیم که مانند کوره آهنگران آه آتشین می کشد
و بر لبش غزلی سوزناک در ستایش ابروان دلبندی می گذرد.
پس از آن سربازی مشاهده می شود که ناسزاهای عجیب به زبان می آورد
و ریش پیچیده و تیره رنگ دارد.
در پاس شرف و ناموس آماده و برای نزاع و مخامصه عجول و نابردبار است
و شهرت و نام بلند را، که چیزی جز حبابی بر روی آب نیست،
در همه جا، حتی در دهان توپ، جستجو می کند.
بعد دادستانی پدیدار می گردد که شکمی فربه و درشت دارد
و دیدگانش بسیار ایرادگیر است.
او ریش کوتاه کرده
و هرچه می گوید اندرز یا سخنی حکیمانه و به اقتضای موقع است.
این شخص نیز قسمت خویش را بازی می کند و می گذرد.
آنگاه شخص لاغراندام با چهره چین خورده به صحنه می آید
او کفش نرم پوشیده ، عینکی بر بینی نهاده،
پاهایی باریک دارد، که از پیمودن پهنه گیتی می لرزد.
آهنگ مردانه و رسایش به صدای کودکان مبدل گشته،
به جای اصوات و حروف از دو لبش صدای صفیر شنیده می شود.
در منظره آخر
که پایان این تاریخچه پرحادثه و شگفتی آور زندگانی آدمی است،
دوباره دوره کودکی پدیدار می گردد،
جثه ای بدون چشم، بی دندان، بی ذوق و بی همه چیز را
برای عبرت ما دقایقی چند به صحنه تماشاخانه می آورند
و از در دیگر بیرون می برند

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه لطفعلی صورتگر
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
نگارگری یکی از نمایشهای شکسپیر



********************

«تاج خرسندی»


تاج من بر سرم نیست
تاج من در قلب من جای دارد
که الماس و فیروزه آن را نیاراسته
و از دیده ها پنهان است
تاج من خرسندی من است
که به ندرت پادشاهی را از آن بهره داده اند.

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
نگارگری «رضایت نفس» اثر جری دین



********************

حکایت نی

"حکایت نی"


بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدائیــــــها شـــکایت می کند

سخن را از نی باید شنید، از آن کس که نیست؛ آن کس که هست از هواهای خود می گوید و حدیث نفس می کند و حکایت او شکایت از محرومیت ها و ناکامی های خاکی اوست. یا حکایت توفیقاتٍ وهمی و خیالی که او را معجب و مغرور می کند و به جور و ستم وا می دارد.


اما آن کس که بند بند وجودش را از هواهای خویش خالی کرده و چون نی لب خود بر لب معشوق نهاده و دل به هوای او و نَفَس او سپرده است، حکایتی دیگر و شکایتی دیگر دارد:
گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پر نکردی از شکر
انبیاء از جنس نی بودند. چون به هوای دل خویش سخن نمی گفتند، چنانکه در قرآن در صفت رسول اکرم آمده است:
وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ * إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡىٌ۬ يُوحَىٰ *
"او از هوای دل خویش سخن نمی گوید * و این (قرآن) نیست مگر آنچه به او وحی شده است"

از وجود خود چو نی گشتم تهی
نیست از غیر خدایم آگهی

از مقدمه کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا
منبع نگارگری : ویکی پدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/File:Jami_alTawarikh_Miraj.jpg



********************

"خطاب شیطان در قیامت به گمراهان"



وَقَالَ ٱلشَّيۡطَـٰنُ لَمَّا قُضِىَ ٱلۡأَمۡرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَڪُمۡ وَعۡدَ ٱلۡحَقِّ وَوَعَدتُّكُمۡ فَأَخۡلَفۡتُڪُمۡ‌ۖ وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيۡكُم مِّن سُلۡطَـٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوۡتُكُمۡ فَٱسۡتَجَبۡتُمۡ لِى‌ۖ فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوٓاْ

أَنفُسَڪُم‌ۖ مَّآ أَنَا۟ بِمُصۡرِخِڪُمۡ وَمَآ أَنتُم بِمُصۡرِخِىَّ‌ۖ إِنِّى ڪَفَرۡتُ بِمَآ أَشۡرَڪۡتُمُونِ مِن قَبۡلُ‌ۗ إِنَّ ٱلظَّـٰلِمِينَ لَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ۬

آیت شگفتی است که در آن وقتی پرده نمایش زندگی می افتد، شیطان نقش خود را برای گمراهانی که به او حمله کرده اند چنین تحلیل می کند که: مرا هیچ سلطه و حاکمیتی برشما نبود مگر دعوتی و تشویقی و وسوسه ای. من خود به آنچه از خدایان باطل به شما عرضه می کردم هیچ ایمانی نداشتم و این تنها آزمون شما بود که به سبب دعوت من آنچه در دل داشتید آشکار کردید.
یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست لعنت به ابلیس کرد
چنین گفتش ابلیسش اندر رهی
که هرگز ندیدم چو تو گمرهی
تو را با من است ای فلان آشتی
به جنگم چرا گردن افراشتی سعدی

برگرفته از کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت قرآن



********************

"کمال عاشقی در عدم شدن است"


در داستان ظهور جبرئیل بر مریم،از جبرئیل می شنویم که با مریم می گوید خانۀ ما در عدم آباد است و این صورت بدیع که پیش روی می بینی تنها یکی از نقشهای بی انتهای من است و تو از این نقش که به نظرت وجود من می آید به عدم یعنی فقدان همه نقشها و صورتها

که خداست پناه می بری، در حالی که من همان پناهگاهم و همان عدمم:
از وجودم می گریزی در عدم
در عدم من شاهم و صاحب علم
خود بنه و بنگاه من در نیستی است
یک سواره نقش من پیش ستی است مثنوی دفتر سوم
و نیز مولانا همه جا شرط کمال عاشقی را عدم شدن معرفی می کند و آن معادل فناست که منزل هفتم از هفت شهر عشقِ عطار است.
از مقدمه کتاب سیصد و شصت و پنج روز در صحبت مولانا



********************

« شبی در یک مسافرخانه محقر»


این است نگاه بسیاری از مردمان به زندگی
اما من می گویم آدمی میهمانی است در خانه عشق؛
میهمانی بسیار محترم و محتشم
که بر مرغزار خرم زمین راه می رود
در رود زمان تن می شوید
و در سایه شاخه های سبز می آرمد
با درنگی بسیار کوتاه

A Night in a Bad Inn

But I would say
Guest in love's house;
And blessed and thrice blest
Who walk on earth's sweet grass,
Bathe in time's stream,

And under green boughs rest
Too short a stay.

KATHLEEN RAINE

اثر کتلین رین
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« شکوه مرگ»


ای مرگ، ای فصیح ترین خطیب روزگار ،

ای فرشته نیرومند و دادگر، تو عبرت آموختی

آن کس را که هیچ پند و اندرزی در وی اثر نداشت و

تو انجام دادی کاری که در زهره هیچ کس نمی گنجید.

آن کس را که تمامی جهان تملق گفتند و مدح و ثنا کردند تو منفور داشتی و

از جهان بیرون انداختی. همه بزرگیها، غرورها، ستمها و

جاه طلبیها را یکجا گردآوردی و در خاک نهادی و دو کلمه

«آرامگاه ابدی» را بر روی آن نقش کردی.

The Glory of Death
"O eloquent, just, and mighty Death! whom none could advise, thou hast persuaded; what none hath dared, thou hast done; and whom all the world hath flattered, thou only hath cast out of the world and despised. Thou hast drawn together all the farstretched greatness, all the pride, cruelty, and ambition of man, and covered it all over with these two narrow words, Hic jacet!"

Raleigh, Sir Walter
اثر سر والتر راله
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« پند گویان ریایی»


در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش
که شیب تند و ستیغ پرخار بهشت را به من بنمایی
و خود چون رندان لاابالی
در راه پر گل و ریحانٍ عیش بخرامی
و هیچ پروای خویشت نباشد
ویلیام شکسپیر


Hypocrite Preachers
Do not, as some ungracious pastors do,
show me the steep and thorny way to heaven,
Himself the primrose path of dalliance treads,
And recks not his own rede?

Shakespeare, Hamlet, I, III
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« درخت و شعر»


گمان دارم که هرگز نخواهم خواند
شعری که به زیبایی یک درخت باشد
درختی که دهان گرسنه اش را
بر پستان مادر خاک نهاده و شهد و شیر می نوشد؛
درختی که تمام روز خدا را می نگرد
و دستهای پر برگش را به نیایش بر می آورد؛

درختی که می تواند در تابستان
آشیان یک قناری را در گیسوان خود جای دهد؛
درختی که برف را در آغوش می گیرد
و با باران پیوندی پاک و دوستانه دارد؛
آخر شعر حرف و صوت را نادانی چون من می سراید
اما شعر درخت، اثر طبع خداست

جویس کیلمر
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نگارگری اثر Sylvia Jenstad



********************

« عدم»


ای نیستی
ای سرچشمه همه نعمتها،
ای ناشناخته، ای ناشناختنی،
ای سرچشمه فیضان بی پایان
و جهانهای بی کران، که هردم از نو پدیدار می شوند
هر شکل و صورت که در جهان هست

و هر صوت و سفیر که به گوش می رسد
همهء آوازها و نغمه های ما
شادیها و خرد و حکمت ما
حضور ما و هستی ما
حیات ما و مرگ ما
همه از اقیانوس بی انتهای توست

Nothing

Abundant nothing,
Unknown unknownable
Source inexhaustible
Of ever flowing
World without end
Faces and voices
Our songs, our stories
Our joys, our wisdom
Our presence, our being
Our living and dying

Kathleen Raine
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« سحر موسیقی »


یک بار بر بلندای پرتگاهی بر فراز دریا
شنیدم آواز یک پری دریائی را که بر پشت دلفینی ترانه می خواند
و صدایش چنان طنین شیرین و خوش آهنگی داشت
که دریای گستاخ را به آواز خویش متین و مودب کرد
و ستارگان را دیدم که با شتاب از فلک خویش چون تیر شهاب

روان شدند
تا آواز این دوشیزه دریا را بشنوند
ویلیام شکسپیر

The Charm of Music
Since once I sat upon a promontory
And hear a mermaid on a dolphin's back
Uttering such dulcet and harmonious breath
that the rude sea grew civil at her song
And certain stars shot madly from their spheres
To hear the sea-maid's music

Shakespeare, A Midsummer Night's Dream, II, I

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"

نگارگری از مرجع:

www.classicartpaintings.com



********************

"در بیان آنکه عاشق هرچه گوید اشارت با معشوق است"


آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد

چون بگفتی موم زآتش نرم شد
این بدی کآن یار با ما گرم شد
وربگفتی مه برآمد بنگرید
وربگفتی سبز شد آن شاخ بید
وربگفتی آبها خوش می تپند
ور بگفتی خوش همی سوزد سپند
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
محرمان را زآن خبر بد که چه گفت
که مخالف با موافق گشت جفت
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی


این قطعه در تاثیر یاد و نام دوست بردل و زبان عاشق است و این که عاشق هرنام که بر زبان می آورد مقصودش معشوق است الّا آنکه از غیرت، نام او را در نامها پنهان می کند و آن عارف که گفت سی سال است جز با خدا سخن نگفته است همین معنی را در نظر داشته که عاشق هرچند به ظاهر با مردم سخن می گوید و کسب و کار و تجارت می کند اما چون همه کارهای او روی در حق دارد به حقیقت با حق صحبت می کند.

« سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا»

مینیاتور یوسف و زلیخا اثر کمال الدین بهزاد - مرجع مینیاتور: ویکی پدیا



********************

"رؤیای عجیب"

خواب دیدم که معشوق بر بالینم آمد و مرا مرده یافت -
راستی خواب عجیبی بود که اجازه می داد مرده بیندیشد -
پس لب بر لب من نهاد و به بوسه ای گرم چنان جانی در من دمید
که حیات نو یافتم و پادشاه جهان شدم.

رومئو و جولیت
ویلیام شکسپیر

گر زمسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او، جان مرا که همچنین

"A Strange Dream"
I dreamt my lady came and found me dead
Strange dream, that give a dead man leave to think
And breathed such life with kisses in my lips
That I reviv'd , and was an emperor

William Shakespeare

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر Gaetano Gandolfi برگرفته از ویکی پدیا



********************

"نغمه نام معشوق"

توماس کارو

اگر گویی لطیف چیست
به کدام جرأت هوا یا پر قو را مثال آورم،
یا اگر گویی روشنی چیست، ستارگان را نشان دهم

یا اگر خواهی سپید را دانی، بلور برف را در پیشت نهم،
یا اگر آهنگ خوش خواهی شنیدن، موسیقی افلاک را خوش و موزون گویم،
و اگر آرامش جسم را جویا باشی، از مرهم عطرآگین سخن گویم،
یا کام و زبانت را، اگر خواهان شیرینی است،
مائده خدایان هدیه کنم؟
اما اگر خواهی لطافت، روشنی و سپیدی،
نغمه خوش، مرهم شفابخش،
ومائده خدایان را یکجا جمع کنی،
کافی است که نام معشوق مرا بر زبان آوری.
"Song"
Would you know what's soft? Idare
Not bring you to the down or air
Nor to stars to show what's bright
Nor to snow to teach you white
Nor, if you would music hear
Call the orbs to take your ear
Nor, to please your sense, bring forth
Bruised nard, or what's more worth
Or on food were your thoughts placed
Bring you nectar for a taste
Would you have all these in one
Name my mistress, and its done
Thomas Carew
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر لوئیس آستون



********************

"حکمتی در باب دوستی"

خوشا صحبت دوستی که در کنارش
نه مجبوری که اندیشه های خود را بسنجی
و نه گفته ها را در ترازو نهی
بلکه، بی خیال، هرچه می اندیشی برزبان می آوری
و کاه و گندم را در کف او می نهی

و بی گمان دانی که او
آن کاه و گندم را غربال خواهد کرد:
دانه شایسته را به کار خواهد گرفت
و کاه را با نَفَس مهربانی به باد خواهد سپرد.

دینا ماریا مولاک کرک

"Words of wisdom on friendship"
Oh, the comfort
The inexpressible comfort of feeling safe with a person
having neither to weigh thoughts nor measure words
But pouring them all right out
Just as they are, chaff and grain together
Certain that a faithful hand will take and sift them
keep what is worth keeping
And then the breath of kindness blow the rest away
Dina Maria Mulock Craik
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

"داستان غول خودخواه"

باغی بود سبز و شاداب و پرمیوه که کودکان وقتی عصرها از مدرسه باز می گشتند گردشی در آن می کردند و روح های پاکشان به وجود این باغ شاد و خرم بود. روزی صاحب باغ که غول خودخواهی بود از سفر باز آمد و بچه ها را در آن باغ دیدو با تندی و خشونت همه را

بیرون کرد، در باغ را بست و تابلویی نصب کرد که "متجاوزان به حریم باغ تحت پیگرد قانونی قرار خواهند گرفت." کودکان محروم شدند و غصه خوردند و آنگاه زمستان شد اما دنبال آن دیگر بهار در باغ نیامد، گلی نشکفت، شکوفه ای ندمید، همه چیز سرد و خشک ماند و سالها بدین منوال گذشت. یک روز، پس از چندین زمستان مستمر، غول، موسیقی شگفتی در باغ شنید و آن صدای بلبلی بود. با خود گفت انگار بهار آمده است. برجست و بیرون پرید و منظره عجیبی دید: بچه ها از حفره کوچکی به درون باغ آمده بودند و هریک بر شاخی نشسته و درختان سبز و خندان شده- تنها در یک گوشه باغ همچنان زمستان بود و کودک خردسالی که در هاله ای از نور غرق بود، زیر درخت خشک ایستاده بود و نمی توانست بالا برود. غول کودک را بر شاخه نهاد و دانست که بهار باغ به حضور آن کودکان حاصل می شود ، پس دیوارهای باغ را از میان برداشت تا کودکان بی هیچ زحمتی به باغ او درآیند. اما آن کودک خردسال نورانی را دیگر در میان بچه ها ندید. سالها گذشت و او مردی کهنسال و ضعیف شده بود. روزی بار دیگر در باغ آن کودک را دید و خوشحال شد. کودک به او گفت: چون تو روزی مرا به باغ راه دادی و بر شاخ نهادی امروز من آمده ام تو را به جائی دعوت کنم که نام آن بهشت است. روز بعد مردمان دیدند که صاحب باغ در زیر همان درخت آرمیده و جان سپرده است.

"داستان غول خودخواه" اثر اسکار وایلد
ترجمه ملخص از دکتر الهی قمشه ای

نقاشی اثر Chet Raymo



********************

"پرستش مغان"

ای مزدا، نیایش ما را بشنو
ای که در هستی ابدی زیست می کنی
ای که در شادی آسمانی زیست می کنی
ما را از دروغ پاک گردان

و ما را از کارهای اهریمنی و بندگی بدی ها نگاه دار
از فروغ شادی خویش بر ما بیفشان
و تاریکی و اندوه ما را بدان فروغ از میان برگیر
برباغ ها و دشت های ما بتاب
برکارها و تلاش های ما بتاب
و همه نژاد آدمیان را
آنان که تو را باور دارند یا ندارند،
از آن فروغ جاودانه بهره مند گردان
هم اکنون با توانائی خویش برما بدرخش
و اخگر مهر آسمانی را در دل ما بیفروز
و این نیایش و پرستش ما را بپذیر

برگرفته از کتاب " آن خردمند دیگر" اثر هنری ون دایک
ترجمه دکتر الهی قمشه ای



********************

"امر به معروف"

همه امر به معروف ها در این خلاصه می شودکه به دایره زیبایی درآیید که یوسفستان اینجاست و همه نهی از منکرها در این فشرده می شود که پای از این دایره بیرون ننهید که گرفتار غول بیابان و همنشین دیوان و ددان خواهید شد.
بیرون این دایره، همه جهل و ظلمت است ، همه زشتی و ناموزونی است و غیرت آن معشوق طناز اجازه نمی دهد که شما اگر دعوی عشق می کنید، در بیرون دایره با اکوان دیو و کافور مردمخوار وعده دیدار بگذارید:
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
حافظ

برگرفته از " سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن" به قلم دکتر الهی قمشه ای

نقاشی کلاسیک اروپایی از حضرت عیسی (ع)



********************

"ساحل دُوِر"

ای عشق،
بیا تا من و تو باهم راست ویکدل باشیم،
زیرا جهانی که، چون رویا، در پیش روی ما رخ می نماید
با هزاران اطوار زیبا و اینهمه تازگی و خرّمی،
چون نیک بنگری،
در آن نه از شادی نشانی بینی و نه از عشق،
نه یقینی و نه صلح و آرامشی
و نه مرهمی برای دردمند خسته ای
مگر صحرایی تیره و تاریک
که زنگهای خطر و شیپورهای جنگ
در فضای آن طنین افکنده است
و ما چون سپاهیانی نادان و بی خبریم
که در شبی تیره و ظلمانی با هم به جنگ درافتاده ایم

مَتیو آرنولد، بخش آخر شعرِ "ساحل دُوِر"

"Dover Beach"
Ah, love, let us be true
To one another! for the world, which seems
To lie before us like a land of dreams,
So various, so beautiful, so new,
Hath really neither joy, nor love, nor light,
Nor certitude, nor peace, nor help for pain;
And we are here as on a darkling plain
Swept with confused alarms of struggle and flight,
Where ignorant armies clash by night.

Mathew Arnold

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"

نقاشی اثر "دِدری دِریس"



********************

"راز موسیقی"

اینشتین، فیزیکدان و ریاضی دان معروف، می گفت « زیباترین تجربه ای که در جهان می توان داشت تجربه چیزهای اسرار آمیز است.» در این صورت چرا بسیاری از ما سعی برآن دارند که زیبایی موسیقی را شرح و تفسیر گویند و آن را از اسرارآمیز بودن بیرون آورند؟

لئونارد بِرنشتاین

"The Mystery of Music"
Einstein said that" the most beautiful experience we cam have is the mysterious". Then why do so many of us try to explain the beauty of music, thus apparently depriving it of its mystery?

Leonard Bernstein, 1918-1990, The Unanswered Question, 1976


"برگرفته از کتاب در قلمرو زرین"
نقاشی اثر Sally Seago



********************

"راز آسمانها"

آسمانها نمی توانند رازشان را نگه دارند
آنها راز را به تپه می گویند و تپه ها به باغها و باغها به نرگسها
و آنگاه پرنده ای که از آن حوالی گذر می کند، همه چیز را آهسته می شنود
و من با خود می گویم اگر این مرغک را رشوه ای بدهم
ای بسا که راز را به من بگوید
اما بهتر است چنین نکنم
ندانستن خوشتر است
اگر تابستان یک اصل مسلم بود
برف و بوران دیگر جذبه و افسونی نداشت
نه ای پدر، رازت را برای خودت نگه دار
که من حتی اگر می توانستم، دلم نمی خواست بدانم
که یاران این ایوان فیروزه رنگ
در این جهان نوساخته تو در چه کارند.
امیلی دیکنسن - شاعره روح و جاودانگی

برگرفته از کتاب " سیصدوشصت و پنچ روز در صحبت قرآن"
نقاشی چینی



********************

"عشق آدم و حوّا"

حکایت کرده اند که صبح روز هبوط، آدم نزد پروردگار آمد و گریه ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت « ای معبود و معشوق یکتای من، اکنون که ما را به تبعیدگاه نامعلومی می فرستی، گیرم که من در همه سختیهای ناشناخته در عالم آب و گل شکیبا باشم، با من بگو که آخر فراق تو را چگونه تحمل توانم کرد؟»
خدواند آهسته در گوش آدم گفت: «من خود با تو می آیم»
آدم پرسید: « این چگونه باشد؟»
فرمود: « تو در سیمای آن حوّا که همراه توست خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیات جمال من که هردم تجدید می شود خواهی یافت. حوّا اقیانوسی است آکنده از درّ و گوهر که آن را هیچ پایان نیست اما بدان که گوهر را در کنار ساحل نمی توان یافت. غوّاصی باید، چالاکی، نیکبختی، تا دردانه عشق را در ژرفای وجود او صید کند.»

عشق دردانه است و من غوّاص و دریا میکده
سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کُنم

ابن فارض مصری در قصیده هفتصد بیتی تائیه کبری که قصیده «نظم السلوک» نام دارد، به صراحت از تجلی خاص احد در حوّا سخن گفته است:

ففی نشئة الاولی ترائت لادم
بمظهر حوا، قبل حکم الامومة
پس (آن معشوق) در نشئه نخستین برآدم ظاهر گردید
در صورت و مظهر حوّا، پیش از آنکه
حکم مادری برای حوّا مقرّر گردد.

برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
نقاشی «آفرینش آدم» اثر میکل آنژ (منبع : ویکی پدیا)



********************

"آواز جدایی"

ای یار من ای نگار جانی
چون بگذرم از جهان فانی
زنهار که نغمه های غمگین
در روز وداع من مخوانی
نه گل به کنار من گذاری
نه سرو کنار من نشانی
بگذار که سبزه های مرطوب
از شبنم پاک آسمانی
اطراف مزار من بروید
با آن همه لطف و مهربانی
یکسان بود ار بخاطر آری
یا آنکه زخاطرم برانی

در خاک سیه چو آرمیدم
احساس نمی کنم جهان را
نه سایه سرو و اشک باران
نه ناله مرغ بوستان را
در عالم سایه روشن مرگ
بینم رویای جاودان را
آنجا که طلوع یا غروبی
نبود خورشید آسمان را
شاید که بخاطر آرمت یا
از یاد برم همه جهان را

«کریستینا روستی»
ترجمه دکتر الهی قمشه ای


"Song"
When I am dead , my dearest
Sing no sad songs for me
Plant thou no roses at my head
Nor shady cypress-tree
Be the green grass above me
Whith showers and dew drops wet
And if thou wilt, remember
And if thou wilt, forget

I shall not see the shadows
I shall not feel the rain
I shall not hear the nightingale
Sing on, as if in pain
And dreaming through the twilight
That doth not rise nor set
Haply I may remember
And haply may forget

برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
نقاشی اثر Geli Raublei



********************

"گفت و گو با نوزاد"

ای نازنین کودک دلبند
بازگو که از کجا آمده ای؟

من از پهنه بیکران «هرجا»
به این «جا» آمده ام

این چشم ها را به رنگ آبی
از کجا به دست آوردی؟

در راه که می آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم

و فروغ چشمانت را
این برق و چرخش از کجاست؟

این برق نیزه ستارگان است
که در دیدگانم مانده است

آن دانه های کوچک اشک را
از کدام جعبه جواهر ربوده ای؟

چون بدین جای رسیدم
آنها را در تالار انتظار یافتم

وآن پیشانیت را بگوی
که چگونه چون ایوان آسمان، بلند و تابناک شد؟

در راه که می گذشتم
دستی مهربان آن را نوازش کرد

گونه هایت به کدام موهبت
چون گل های سرخ و سپید شد؟

چشمم در راه به چنان جمالی افتاد
که از هرچه آدمیان دانند و اندیشند، خوشتر است

آن لبخند سه گوش سعادت بخش از کجاست؟

از آنجا که سه فرشته باهم مرا بوسیدند

و این گوش های صدف شکل مروارید گون،
چگونه پدیدار شد؟

خداوند سخن می گفت
و این هردو سر برآوردند تا بشنوند

و آن دستهای سپید
چگونه پدید آمد

این دستها بندی است
که عشق بر خود نهاد

آن پاهای کوچک دردانه را
از کجا برگرفتی

از همان گنجینه
که بالهای کروبیان در آنجا بود

و چگونه این همه چیزها در هم پیوست
و تو را پدید آورد

خدواند به من اندیشید
و من از میانه سر برآوردم

اما چگونه شد ای نازنین
که تو پیش ما آمدی؟

خدواند به شما اندیشید
و من اکنون در آغوش شما هستم

"جرج مک دونالد (1824-1905)"
ترجمه دکتر الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب « کیمیا - 3»



********************

"اژدهای آدمخوار"

ای زمان،
ای اژدهای آدمخوار،
ای که پنجه شیران شرزه را در هم می شکنی
و دندان تیز پلنگان را در کامشان فرو می ریزی
و مرغ کهن روزگار، ققنوس، را در آتش خودفروزش خاکستر می کنی
و الهه زمین را برآن می داری که فرزندان خود را فرو بلعد
و با گذر شتابان خویش فصلهای شادی و غم از پی هم به جای می گذاری،
ای زمان بادپای،
هرستم که خواهی بر این جهان فراخ و نعمتهای دلپذیر آن روا دار،
اما تو را از یک جنایت هولناک بر حذر می دارم:
مبادا ارّابه خود را بر پیشانی زیبای محبوب من برانی
و با قلم کهنسال خود بر آن چهره جمیل خطی بنگاری.
بگذار تا این نمودار زیبایی برای نسلهای آینده
همچنان پاک و بی آلایش برقرار بماند.
اما نه، ای زال پیر،
با او نیز هر جور و ستم که توانی به جای آر،
زیرا آن معشوق در این شعر من تا ابد جوان و شاداب خواهد ماند
(و تو را در این جایگاه بر او دستی نخواهد بود).

شکسپیر - غزل 19
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»

نقاشی از کشور کره



********************

"داستان آن خردمند ایرانی که سی و سه سال در جستجوی حضرت مسیح بود"

"داستان آن خردمند ایرانی که سی و سه سال در جستجوی حضرت مسیح بود"
دوش در استارگان غلغله افتاده بود
کز سوی نیک اختران، اختر اسعد رسید (دیوان شمس)
اردوان از طریق ستاره شناسی روحانی دریافته بود که شهریاری بزرگ از محبّان و عاشقان حقیقت در عالم آب و گل و سرای گوشت و پوست و استخوان (بیت اللّحم) و در آخور گاوان و خران و اصطبل چارپایان که همین دنیاست زاده خواهد شد و باید به دیدار او رسید و سر و جان در پای او انداخت و همگان را نیز از قدوم مبارک او با خبر کرد. او در منزل خود میهمانی ترتیب داد و همۀ خویشان و نزدیکان و آشنایان را دعوت کرد تا این مژدۀ برزگ را که حافظ بعدها گفت:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
به گوش همگان برساند و همه را فراخواند که به دیدار او بروند.
اما وقتی میهمانان از دعوت او با خبر می شوند چون مرغان منطق الطیر هر یک بهانه ای می آورند و خود را از آمدن معذور می دارند. اگرچه در منطق الطیر هدهد مرغان را پاسخ می دهد اما اردوان در این کار توفیقی نمی یابد و خود یک تنه با اسبش راهی کعبۀ دیدار می شود. او پیش از حرکت همۀ دارایی خود را به سه گوهر تبدیل می کند تا با خود به حضور آن نوزادی ببرد که از بدو تولد پادشاه است. آن سه گوهر از قضا پرچم ایران را تشکیل می دهند زیرا یکی زمرّد است که سبز رنگ است و رمز خرّمی و حیات و سرزندگی است و یکی مروارید که سفید است و رمز پاکی و دوستی و شرافت و نجابت است و سومی یک قطعه یاقوت سرخ است که هم رمز عشق و دلدادگی و هم جهد و تلاش در راه معشوق است. او با این سه گوهر به راه می افتد و . . .
و سلام بر ستاره شناسان جهان باد
برگرفته از مقدمه کتاب "آن خردمند دیگر" اثر هنری ون دایک- ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای



********************

"زنگهای خوش آهنگ"

سالروز تولد استاد الهی قمشه ای، سخنگوی عشق، را که سالهاست همگان را به ارزشهای سه گانه زیبایی، دانایی و نیکویی دعوت می کند تبریک می گوییم. به مناسبت مقارنت تولد ایشان با آغاز سال نو مسیحی شعر زیبای زیر را که از آخرین آثار ترجمه ایشان است به دوستدارانشان تقدیم می کنیم:



ای زنگهای سرکش و سرخوش به صدا درآیید،
در پیش این آسمان وحشی و بی خیال
و این ابرهای گشاده بال
و این انوار الماس گون زمستانی
به اهتزاز آیید
که سال بیمار و کهن روزگار
در این شب آخرین جان می سپارد .

ای زنگهای وحشی به صدا درآیید
و خبر مرگ سال کهن را به گوش همگان برسانید
آنچه ژنده و فرسوده است از حلقه بیرون کنید
و آنچه تازه و با طراوت است به میدان آورید

ای زنگهای پرنشاط
در هنگام عبور از برفها سرود بخوانید
و این سال کهنه را که می رود بگذارید تا برود ؛
هر چه دروغ و کاستی است از دایره بیرون کنید
و هر چه نشان راستی و درستی دارد به میان آورید
و به نغمه های ناقوس مقدس
غصه های روح فرسا را از
از دایره گیتی بیرون برانید ؛
غصه فقدان آنها که بودند و نیستند
وشراره آن کینه ها و کدورت ها را که میان فقیران و ثروتمندان زبانه می کشد خاموش کنید
و تمامی بشریت را مرهم های شفابخش و شهد صلح و دوستی بیاورید.

ای زنگهای سرخوش
برانید رنج ها و علت ها را
و کینه های دیرینه دو دستگی را
و فراخوانید شیوه های شریفتر از چهرۀ زندگی را
و به حلقه آورید
قانون ها و آیین هایی پاک تر و شفاف تر را.

ای زنگ های شادمانه
بینوایی و محرومیت را از در برانید
و از ما دور کنید سیاهی و تاریکی و پریشانی را
و گناهان را
و یخبندان بی ایمانی را در این روزگار بی فریاد
و شعر سوگوار مرا نیز در امواج شادمانه خود غرق کنید
و خنیاگری دیگر بیاورید
که آکنده از شادی و ایمان باشد.
ای زنگ های خوش آهنگ
بیرون کنید با نفس گرم خویش
غرورها و فخر و مباهات دروغین را
به سرزمین واقلیم و نام و نسب
و برانید از در دیوهای تهمت و تحقیر و بیزاری وبدگویی را
و به محفل آورید عشق به حقیقت را
و شوق به راستی را
و عشق فراگیر الهی را که سرچشمه پیوند و یگانگی است.

ای ناقوس های خوش نغمه
به نوای بهشتی خویش به قعر دوزخ افکنید :
این نقش های زشت و ناموزون بیماری را
و دیو تنگ چشم زر پرستی را
و هیولای جنگ های هزار ساله را،
و هزاره ای زرین و بهشت آفرین از صلح و مهربانی و دوستی آغاز کنید .

اثر آلفرد لرد تنیسون ، شاعر و عارف عهد ویکتوریا
ترجمه : حسین الهی قمشه ای ، ژانویه 2013

Ring out, wild bells
Alfred Lord Tennyson

Ring out, wild bells, to the wild sky,
The flying cloud, the frosty light;
The year is dying in the night;
Ring out, wild bells, and let him die.
Ring out the old, ring in the new,
Ring, happy bells, across the snow:
The year is going, let him go;
Ring out the false, ring in the true.
Ring out the grief that saps the mind,
For those that here we see no more,
Ring out the feud of rich and poor,
Ring in redress to all mankind.
Ring out a slowly dying cause,
And ancient forms of party strife;
Ring in the nobler modes of life,
With sweeter manners, purer laws.
Ring out false pride in place and blood,
The civic slander and the spite;
Ring in the love of truth and right,
Ring in the common love of good.
Ring out old shapes of foul disease,
Ring out the narrowing lust of gold;
Ring out the thousand wars of old,
Ring in the thousand years of peace



********************

حکایت نی

********************

"آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است"

آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است
در آسمان نیز نخواهد یافت
خانۀ خدا جنب خانۀ ماست
و اثاث البیت او عشق است.

مَن کانَ فی هذِه اَعمی فَهُو فی الاخره اَعمی. ( اسراء: آیۀ 72(
هر کس در این جهان نابینا باشد در جهان دیگر نیز نابینا خواهد بود.

هر که امروز نبیند به جهان طلعت دوست
غالب آن است که فرداش نباشد دیدار
سعدی

"Who has not found the heaven below"
Who has not found the heaven below
Will fail of it above.
God’s residence is next to mine,
His furniture is love.
Emily Dickinson


شعر از امیلی دیکنسون
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی از توماس کینکید



********************

"هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی"

جامی
باید هر شبی را قدر دانست و تبدیل به یک شب نورانی کرد
زیرا خداوند از شب و روز بیرون است
و سرّ آن که فرموده است قرآن را در ماه رمضان نازل کردیم این است
که وقتی انسان متوجه طعام خاکی و نیازهای جسمانی بهترين است آمادگی برای دریافت مائده آسمانی ندارد.
اما وقتی دهان از این لقمه های خاکی بست لقمانی می شود که از لقمه های افلاکیِ حکمت نصیب می گیرد
و به طور کلی باید گفت حال خوش روزه یعنی فراغت از نیازهای جسمانیبهترین زمان دریافت وحی و الهام است .
به خصوص روزۀ سخن می تواند گوش جان را در شنیدن پیامهای غیبی یاری کند .
در چنین حالی است که فرشتگان بر آدمی نازل می شوند
و بر حسب استعداد و قابلیتِ هر کس برای او
ارمغان هایی از اندیشه های بدیع ، شعرها و موسیقی ها ، نقش ها و صورت ها و الهامات و بشارتها می آورند
و عاشقان را برات آزادی می بخشند.
از این رو می توان با حافظ هم آواز شد که :
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تأثیر دولت از کدامین کوکب است
و نصیحت مولانا را به گوش گرفت که :
تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

دکترحسین الهی قمشه ای
بر گرفته از کتاب در صحبت قرآن
نقاشی اثر ویلیام بلیک



********************

"رایحۀ عشق"

چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم
که هر چند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود
اما این امید بود که به طراوت روی تو آن گل پیوسته شاداب ماند،
اما تو تنها نفسی در آن گل دمیدی
و آن را برای من بازپس فرستادی
تا وقتی غنچه هایش باز شود
و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،
من به جای بوی گل رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.

“The Scent of Love”
I sent thee late a rosy wreath,
Not so much honoring thee
As giving it a hope, that there
It could not withered be.
But thou thereon didst only breathe
And sent’st it back to me;
Since when it grows, and smells, I swear,
Not of itself, but thee.
Ben Jonson
اثر بن جانسن
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
منبع: کتاب در قلمرو زرین



********************

"از روزه یاری بجوییم"

مسلّم کسی را بود روزه داشت
که درمانده ای را دهد نان و چاشت
و گرنه چه حاجت که زحمت بری
ز خود واستانی و هم خود خوری
سعدی

روزه می تواند شخص را بر نفس خویشتن توانا کند زیرا وقتی نفس موقتأ به فرمان الهی از حلال پرهیز می کند قوت پرهیز در او افزون می شود تا در مواجهه با حرام آن قدرت را به کار گیرد. دیگر آن که شخص با این پرهیز قدر نعمت ها را بیشتر خواهد دانست و هنگام برخورداری لذت بیشتر خواهد برد. سوم آن که با محرومان و مسکینان همدرد می شود و تجربه گرسنگی و محرومیت بر آگاهی و توسعۀ وجودی شخص موثراست .چهارم آن که اگر از بیش از یک میلیارد مسلمان تنها دویست میلیون نفر در ماه رمضان روزۀ واقعی گیرند بدین معنی که یک وعده از غذای خود را بکاهند ، مصرف غذا به قدر شش میلیارد وعده در ماه پایین می آید و این خود به منزلۀ تولید شش میلیارد وعده غذاست و اگر همه مسلمانان روزه گیر بهای سی وعده غذا را که نخورده اند و از هزینه شان کاسته شده است به نیازمندان نثار کنند جامعۀ مسلمان می تواند در هر سال معادل شش میلیارد وعده غذا به سفرۀ گرسنگان در جهان کمک کند و این کمک کوچکی نیست ، زیرا معادل یک وعده غذای کل ساکنان زمین خواهد بود و این نیز نوعی استعانت از روزه است . پنجم آن که پایین آوردن میزان مصرف غذا به مقدار یک سوم به تأیید متخصصان ، موجب افزایش سلامتی است ،زیرا بسیاری از پزشکان معتقدند یک سوم غذایی که خورده می شود به طور متوسط بیش از ضرورت است و کمکی به بدن نمی کند بلکه مشکلاتی نیز می آفریند وبه طور کلی کم کردن غذا در اکثر مردمان موجب افزایش سلامتی است و این که در حدیث آمده است که"صوموا تصحّوا" یعنی روزه بگیرید تا سالم بمانید، یک واقعیت پزشکی است . ششم آن که وقتی شخص مصرف غذا را پایین آورد مقداری وقت که صرف خرید و خوردن و تدارک مقدمات آن می گردد برای او ذخیره می شود که می تواند آن وقت را در خوردن طعام های معنوی صرف کند .

اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن
که پری از طعام تا بینی
سعدی
برگرفته از کتاب در صحبت قرآن
اثر حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی از میرعماد



********************

“زندگی تجربه دیدن خدا بر روی زمین است”

آن روز که ما را از بهشت راندند ،
آن بهشت آفرین که در عین آشنایی با ما بیگانگی کرد
بر دروازۀ بهشت ایستاده بود،
همچون مادری که فرزندش را به جبهه می فرستد.
دلش بر تنهایی ما می سوخت
اما می دانست که فرزندش روزی پیروزو سربلند از جبهه باز خواهد گشت .
پس به دلداری ما از دور ندا کردکه:
از این ساحت رفیع بدان جایگاه فرودین روید و هیچ نهراسید
زیرا من آنجا برسر هرگذرگاهی پیش روی شما ایستاده ام
و به هر کجا رو کنی چهره من آنجاست:

نیم ز کار تو غافل همیشــــــه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به جان پاک تو و آفتـــــــــــاب سلطنتم
که من تو را نگذارم ، به مهر بردارم
مولانا
شما که مرا در آسمان دیده اید در زمین نیز مشاهده کنید .
زندگی تجربه دیدن خدا برروی زمین است .
و من گفته ام :اوست آنکس که در زمین الاهه است و در آسمان الاهه است .
قرآن-زفوف :84
دیدن من در زمین لطفی دیگر دارد .
اما اگر بپرسی چگونه دانم که آن تویی
گویم هر کجا با عشق نظر کردی مرا دیده ای
عشق به هر چیز مشاهده خدا در آن چیز است.

خداوند در پشت همه چیزها پنهان است
اما اشیا کدر و تیره اند
دوست داشتن هر چیز شفاف کردن آن است.
ویکتور هوگو

سبزه خط تو دیدیم و ز گلزار بهشت
به تماشایی این مهر گیاه آمده ایم
حافظ

نوشته و خوشنویسی : حسین الهی قمشه ای
منبع : www.drelahighomshei.com



********************

"مادر طبیعت"

هنگامی که روز به پایان می رسد،
یک مادر مهربان و مشفق
کودک خردسال خود را با ریشخند به اتاق خوب می برد.
کودک، با احساسی آمیخته از میل و بی میلی،
اسباب بازیهای شکسته خود را بر کف اتاق نشیمن ترک می کند،
اما هنوز با نگاه مشتاق از شکاف در به آنها می نگرد.
هنوز دلش از فراق اسباب بازیها آرام نیافته
و هنوز خیالش به وعده هایی که برای گرفتن اسباب بازیهای تازه و بهتر
به او داده اند جمع نشده و نگران است که آنها را نپسندد.
مادر طبیعت نیز با ما چنین رفتار می کند.
اسباب بازیها را یک یک از ما می گیرد
و چنان ما را با مهربانی می خواباند
که به سختی می توانیم بدانیم که میل ما به رفتن است یا ماندن.
خواب بر پلکهایمان سنگینی می کند
و راه را بر فهم این نکته می بندد
که دانش آن وجود ناشناخته چقدر فراتر از دانش ماست.


"Mother Nature"
As a fond mother, when the day is o’er,
Leads by the hand her little child to bed,
Half willing, half reluctant to be led
And leave his broken playthings on the floor,
Still gazing at them through the open door,
Nor wholly reassured and comforted
By promises of others in their stead,
Which, though more splendid, may not please him more;
So Nature deals with us, and takes away
Our playthings one by one, and by the hand
Leads us to rest so gently, that we go
Scarce knowing if we wish to go or stay,
Being too full of sleep to understand
How far the unknown transcends the what we know.
Henry Wadsworth Longfellow

شعر از هنری وادزورث لانگ فلو
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

“گل های سعدی”

امروز صبح می خواستم دامنی از گل سرخ برایت بیاورم
اما آنقدر گل به دامن ریختم که گره دامن تاب نیاورد و گسست
گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز آمدند
و همه در دامن دریا ریختند
و همراه امواج رفتند و دیگر باز نگشتند
فقط امواج را گلگونه کردند
و آتشی در دل دریا انداختند.
امشب دامن من هنوز از آن گلهای بامدادی عطرآگین است
اگر می خواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی
سر در دامن من بگذار.
Les roses de Saadi
J'ai voulu ce matin te rapporter des roses ;
Mais j'en avais tant pris dans mes ceintures closes
Que les noeuds trop serrés n'ont pu les contenir.

Les noeuds ont éclaté. Les roses envolées
Dans le vent, à la mer s'en sont toutes allées.
Elles ont suivi l'eau pour ne plus revenir ;

La vague en a paru rouge et comme enflammée.
Ce soir, ma robe encore en est tout embaumée...
Respires-en sur moi l'odorant souvenir.
Marceline Desbordes

شاعر : خانم مارسلین دبور
ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای

شعر فوق ملهم از قطعه زیر در دیباچه گلستان سعدی است :
به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم
دامنی پر کنم هدیه اصحاب را
چون برسیدم،
بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

برگرفته از کتاب 365 روز با سعدی



********************

"شکار شادی"

شادی در این جهان ،
اگر به سراغ کسی آید ،
معمولأ به تبع چیزهای دیگر ، خود به خود و بی هیچ نقشه و تدبیر می آید .
اگر بخواهی شادی را شکار کنی ،
همچون غاز می گریزد و تو را به دنبال خود می کشاند
و هیچ گاه بدان نمی رسی ،
اما اگر به کار دیگری – که وظیفۀ توست – بپردازی
بسا که شادی خود به سوی تو شتابد
شادیی که در خواب هم حتی نمی دیدی .


“Hunting Happiness”

Happiness in this world, when it comes, comes incidentally.
Make it the object of pursuit, and it leads us a wild-goose chase,
and is never attained. Follow some other object, and very possibly we may find that we have caught happiness without dreaming of it.

Nathaniel Hawthorne

شعر از ناتانیل هوثورن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"اي برادر"

اي برادر،
در اين اشارات، زبده حقايق حكمت را بر تو ايثار كردم
پس اين (گنج معرفت) را از دسترس جاهلان (و بيخردان)
و افرادي كه آن را به خاطر هدفهاي ناچيز طلب مي‌كنند،
و آنها كه از هوش و ذكاوت و جرأت و شجاعت بهره‌اي نبرده‌اند،
و آنان كه ميلشان به جانب اكثريت است،
يا از سوفسطائيان و فيلسوفان ملحد تبعيت مي‌كنند، دور نگهدار.
اما هرگاه جوينده‌اي روشن ضمير و با همت يافتي كه از وساوس شيطاني بركنار مانده
و حق را به چشم رضا و اخلاص مي نگرد، اين حقايق را بر وي عرضه كن.
چنانكه از مطالب ما قبل مباحث ما بعد بر او روشن گردد.
و از او در پيشگاه خداوند عهد و پيمان گير كه در اشاعة آنچه مي‌آموزد طريق تو را اختيار كند.
پس اگر اين علوم را به گوش نااهل رساندي و ضايع گردانيدي،
خداوند بين من و تو حاكم خواهد بود، و او به داوري كافي است.

منبع : کتاب اشارات ابن سینا
ترجمه : حسین الهی قمشه ای



********************

"امید به فرجام نیک"

امید من این است
که خورشید تیره ترین ابرهای آسمان را خواهد شکافت
وپس از پایان آغاز می آید،
اگر چه دوری بس عظیم باید طی شود .
امید من در این است
که آنچه با نیکو ترین نظام آغاز شد
نمی تواند به زشت ترین عاقبت پایان یابد
و ممکن نیست آنچه را که خداوند زمانی تقدیس کرده است
ملعون و مطرود از کار درآید.


"Hoping for the Best"
My own hope is , a sun will
Pierce the thickest cloud ever stretched
That after last , returns the first
Though a wide compass round be fetched ;
That what began best , can't end worst.
Nor what God blessed once , prove accurst .

Robert Browning

اثر رابرت براونینگ
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

" زن"

ای زن ، ای نازنینی که در ایام راحت و آرامش
محجوب و ناز آلود ومردد و شرم اندود می نمایی
و چون سایه های بید، رقصان و سبکسار
هر دم به رنگی و طرحی جلوه می کنی
شگفتا از تو که وقتی دشواری های جانکاه و غصه های روح فرسا
پیشانی ما مردان را پیچ در پیچ و گره در گره می کند
در آن هنگام تو چون فرشته ای چابک و چیره دست
گستاخ و بی هراس به فریاد می رسی.

O Woman! In our hours of ease
Uncertain,coy, and hard to please,
And variable as the shade
By the light quivering aspen made:
When pain and anguish wring the brow,
A ministering angel thou!
Sir Walter Scott

شعر از سر والتر اسکات
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر توماس گینزبورو
www.drelahighomshei.com



********************

"در زیر نگاه خداوند"


الم یعلم بان الله یری

آیا نمی داند که خداوند می بیند؟

چه پرسش و خطاب جذاب و شیرینی است، گویی نازنینی از پشت شما را در آغوش می گیرد و می پرسد اگر مرا شناختی؟ آری خدواند می فرماید مرا نمی بینی که پیش روی تو ایستاده ام و از پنجره هر ذره ای

تو را مشاهده می کنم؟ این شرم حضور است که می تواند نگهبان ما از هر بدی باشد. این احساس حضور است که فضیلت حیا و آزرم را می آفریند، که هان هوشیار باشید:

اینجا کسی است پنهان، خود را مگیر تنها
بس تیز گوش دارد، مگشا به بد زبان را - دیوان شمس

از پی آن گفت حق خود را بصیر
که بوَد دیدِ ویت هر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را سمیع
تا ببندی لب زگفتار شنیع

بر گرفته از کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت قرآن



********************

"عشق همه چیز است"


اينكه عشق همه چيز است
همه آن چيزي است كه از عشق مي دانيم
و همين ما را كافي است
بار كشتي بايد به قدر گنجايش آن باشد

Love is All
That Love is all there is,
Is all we know of Love;
It is enough, the freight should be
Proportioned to the groove.
Emily Dickenson

شعر از امیلی دیکنسن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"مرگ"


مرگ واقعه اي سخت ناگوار است
زيرا حضور پر نعمت اين عالم رنگارنگ را به مرگ از دست خواهم داد
و صحبت دوستان را
و همه محبوبان و نازنينان را
من به هر خاشاكي چنگ مي زنم
از ترس آنكه مبادا در بحر وجود خدا غرق شوم.
Death
Death - hard
To lose world's abundant presence
Those I love, friends
I cling to all straws
Fearing to drown in God
Kathleen Raine.
شعر از کتلین رین
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

" آدمي مالك چيست؟"


هيچ چيز را براستي نتوان از آن خود دانست
مگر مرگ را
و آن قطعه زمين كوچك بي حاصل را
كه پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد


Nothing Can we Call Our Own

And nothing can we call our own but death
And that small model of the barren earth
Which serves as paste and cover to our bones
شعر از شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"همت"


چه بسیار انسانها که با وجود شوق و استعداد در کسب کمالات به سبب نداشتن پایداری در نیمه راه می مانند و دستشان از دامن مقصود کوتاه می ماند. باید کمر همت بست و مانند فردوسی با خود گفت:
اگر جز به کام من آید جواب
من و گرز و میدان و افراسیاب

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

" خرد جمعی "


خرد جمعی (collective intelligence) در طول تاریخ تا به امروز پیوسته ستایشگر موسیقی به عنوان یکی از بلندترین قله های زیبایی و معنویت بوده است و بزرگان جهان به اتفاق گفته اند آنچه در خرد جمعی انسانها مطلوب و محبوب است نشانی از محبوبیت و مطلوبیت
آن در پیشگاه خدا است. بنا بر حدیث پیامبر اکرم هر انسانی بر اساس فطرت به دنیا می آید و دین ها و آئین ها ، همه بعد از فطرت قرار می گیرند و بنابر آیات مکرر در قرآن فطرت انسان همان فطرت الهی است ( فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا ) بنابر این اگر تعارضی میان ظواهر دیانت و تفسیرهای دینی و فطرت آدمی باشد ، آن مسموع نیست زیرا پیامبر اکرم فرموده است : ( کلّ ما حکم به العقل، حکم به الشرع ) ، یعنی آنچه شرع به آن حکم می کند ، عقل نیز با آن هماهنگ است و همچنین در حدیث دیگر آمده است که پیامبر فرمود (أنَّ العقل رسولٌ من داخل، والرسول عقلٌ من خارج، ) یعنی عقل آدمی رسول الهی است در درون او و رسول الهی عقل آدمی است در خارج ذات او
برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

" خداوند خورشید حقیقت است "


خداوند خورشید حقیقت است که ازلاً و ابداً می درخشد و آفتاب او که عالم را پرکرده است لازمه ذات اوست . او به خود نگفته است که خوب است عالم را بیافرینم ، برای این یا آن هدف ، بلکه عوالم بی نهایت همه تجلی ذات اوست و هدف طبیعی این تجلی ستایش زیبايي

و خیر و خوبی است که موجد عشق است و عشق نه هدف بلکه عین آفرینش است که در تمام ذرات عالم حضور دارد.

گر سر برون کردی مهش روزی چو قرص آفتاب
ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی دیوان شمس
برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"دعا"


دعا اين نيست كه از خدا بخواهيم كاري را براي ما و به جاي ما انجام دهد بلكه دعا بسيج همه نيروهاي دروني است براي رسيدن به مقصودي كه آن مقصود از خير و خوبي و حقيقت برخوردار است. بنابراين هر دعايي يك دستور العمل است كه چنين بايد كرد و چنان نبايد

كرد و بدين سان ما در هر دعايي وظيفه اي بر دوش داريم كه بايد انجام دهيم و آنگاه منتظر رحمت خدا باشيم و چه بسيار باشد كه آنچه از خدا مي طلبيم در صلاح و خير ما نيست و اين خود سعادتي است كه آن دعا به جايي نرسد . البته خدا بندگان را به گونه هاي مختلف در زندگي مي آزمايد تا در اين آزمايشها فرد پخته تر و آگاه تر شود و نهايتاً از خود به خدا برسد.
برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"دوست حقیقی"


دوست حقيقي آن كس باشد كه دوستيش آدمي را از تاريكي به نور و از ظلمت غم به نور شادي و از ظلمت ظلم به نور عدالت و از ظلمت جهل به نور دانايي و از ظلمت تنهايي به نور مصاحبت و دوستي برساند . اگر چنين دوستي در جهان هست بايد شناخت و در شمار دوستان او قرار گرفت تا از بركات اين دوستي برخوردار شد.
و آن دوست جز پروردگار عالميان نيست.

برگرفته از کتاب مائده هاي فرهنگي



********************

"کلمه رحمت"


آدميان مي توانند مانند پروردگارشان رحمت و بركت را بر نفس وجود خويش بنگارند يعني سرا پا جود و بخشش و خدمت شوند نه آنكه تنها نام مقدسي را به عادت بر زبان آورند و به هواهاي خويش پردازند. حقيقت معني بسم الله تبلور رحمت و محبت و رافت در ذات گوينده است.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"هر گناهی جز شرک بخشودنی است"


شرك چنان گناهي است كه در معني وسيع همه گناهان را در بر مي گيرد زيرا شريك قائل شدن براي حق ميل كردن به ناحق است و آن سرچشمه همه ظلم ها و گناهان است زيرا آدميان براي رسيدن به مقصودها به جاي آنكه از حق و حقيقت مدد جويند متوسل به دروغ و تجاوز

و خدعه و نيرنگ مي شوند و اينها همه شريك قائل شدن براي خداست زيرا گمان دارد كه دروغ نيز مي تواند او را به شهرت برساند در حاليكه كه حق و راستي است كه او را در رسيدن به شهرت حقيقي مدد مي كند.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"زمان هزار چهره"


زمان
بر آنان كه در انتظارند ، بسيار آهسته مي گذرد
بر آنان كه هراسناكند ، با شتاب
بر آنان كه غصه دارند، بس دراز است
و بر آنان كه شاد و خرسند، بسي كوتاه
اما بر آنان كه عاشقند
زمان ، ابديت است

Protean Time

Time is :
Too slow for those who Wait,
Too swift for those who Fear,
Too long for those who Grieve,
Too short for those who Rejoice,
But for those who Love,Time is eternity
Henry van Dyke.

اثرهنري ون دايك
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"در فنای آنچه نزد عالمیان است و بقای آنچه نزد خداست"


كسي كه مال و نفس خويش را به مشتري ثروتمندي كه غني بالذات است بفروشد هيچگاه زيان نمي كند و همه آنچه را كه داده است به اضعاف مضاعف به او باز مي دهند.
اين وعده الهي است و ثروتمندان حقيقي عالم كساني هستند كه از خود ثروتي ندارند و خود را

كارگزارثروت الهي مي دانند و به عنوان نماينده و خليفه پروردگارشان در عالم عمل مي كنند و هيچ اضطراب و نگراني از دزدان و اهريمنان و سيل و طوفان و ركود بازار و سقوط اقتصاد ندارند جز آنكه بكوشند تا خدمتي كنند و كارها را رونقي بخشند و يا با اهريمني بجنگند و ديوي را از سر راه مردمان بردارند.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"رسالت مسیح"


جان کلام و رسالت حضرت مسیح عشق به بشریت و رنج بردن در راه رهایی و شادی مردمان است. مسیح با همه آدمیان هم درد بود ، او تاریکی نابینایان و ناتوانی مفلوجان ، رنج مستمر مبروصان و جذامیان را با تمام وجود حس می کرد. فاسقان و گناهکاران را می فهمید

و با گمراهان و سر گشتگان همدرد بود. همه همتش را بر این گذاشت که عشق الهی را از آسمان به زمین آورد تا همه مردم بتوانند خدا را دوست بدارند و با خدمت بندگان او بر عشق و عبودیت خود نسبت به او گواهی دهند.
مسیح دایره ای عظیم از عشق بر کشید و هیچ کس را برون دایره ننهاد و به تعبیر زیبای اسکاروایلد " همه بشریت را عروس خود کرد و بر صلیب رنج و خدمت عهد و میثاق ازدواج خود را با آن عروس به امضاء رساند و عروس خود را با خود به بهشت خواهد برد" اما بیشتر متولیان دیانت او را نشناختند و پیام او را در نیافتند و چنان رفتاری با بندگان خدا کردند که شرح زشتی آن را از ویلیام بلیک و نیچه باید شنید . اما این تعالیم آسمانی پیوسته حافظی آسمانی داشته است که خداوند در قرآن فرمود " انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون" همانا که ما خود صحیفه یاد و ذکر را فرستادیم و خود آنرا حفظ می کنیم.
در قرن نوزدهم ویکتورهوگو در بینوایان کشیشی را به نام مون فریر معرفی کرد که آراسته به اوصاف مسیح بود و دل در گرو عشق مردمان داشت از بد و نیک ، و کیمیاگری محبت را به زیباترین وجه در کتاب مستطاب نشان داد.


برگرفته از کتاب آن خردمند دیگر
اثر هنری ون دایک – ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای

نگارگری اثر لئوناردو داوینچی



********************

"فردوسی چراغ افروز خرد،فرهنگ و زبان"


فردوسي افزون بر اينكه "چراغ فروزان خرد" را در پيش پاي آدميان نهاد ، و اهريمن تاريكي را بدان دور كرده ، و افزون بر اينكه "چراغ فرهنگ اهورايي" ايران باستان و آئين هاي ديرينه اين مرز و بوم را كه از ديدگاه انديشه بر بنياد يگانه پرستي و جاودانگي

جان نهاده شده و در جايگاه رفتارها و پيوند ها بر پايه پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك استوار است ، روشن نگاه داشته همچنين "چراغ زبان پارسي" را كه مي رفت در توفان هاي سهمگين روزگار يكسره خاموش گردد چنان فروغي پايدار بخشيده كه تا زبان و فرهنگ در جهان هست زبان و فرهنگ پارسي نيز زنده خواهد بود و شاهنامه فرزانه طوس هر دم آن را جان تازه خواهد بخشيد و شگفتا از اين نامه نامور و اين آتش يگانه پرستي كه به يك فروغ سه چراغ خرد و فرهنگ و زبان را روشن كرده و خود بر جاودانگي خويش گواهي داده است:

بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
بناهاي آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند
كه از باد و باران نيابد گزند
جهان كرده ام از سخن چون بهشت
از اين بيش تخم سخن كس نكشت
نميرم از اين پس كه من زنده ام
كه تخم سخن را پراكنده ام
هر آنكس كه دارد هش و راي و دين
پس از مرگ بر من كند آفرين


برگرفته از سالنامه فردوسي همراه با گزيده شاهنامه به اهتمام دكتر حسين محي الدين الهي قمشه اي



********************

"ستایش و نیایش"


ستايش بيان شادي روح است از شكوه جمال و
نيايش تمناي جان است بر وصال شاهد زيبايي

ستايش وصف رخساره آن خورشيد است و
نيايش اشتياق روح است كه پرواز كنم

ستايش روايت حيرت است از مشاهده اطوار نامتناهي جمال و
نيايش حكايت شوق است كه چگونه بايد جان و جهان را بپاي آن اطوار افشاند

ستايش بانگ طبلي است كه : هان شهريار حسن و ملاحت را بنگريد و
نيايش صلايي است كه مس بي بهاي هستي خويش را در پيش موكب آن شهريار به خاك افكنيد

برگرفته از كتاب "ياد يار مهربان" با مقدمه دكتر حسين الهي قمشه اي



********************

"در معرفی منطق الطیر عطار"


منطق الطّیر به اتفاق اهل نظر از برترین مثنوی های عطّار است که می توان آنرا پیشرو مثنوی جلال الدین رومی و سرچشمه الهام او دانست. در تذکره ها آمده است که سلطان العلما، پدر مولانا ، در سفر از بلخ به قونیه ، در نیشابور با شیخ عطّار دیدار کرد و

جلال الدین در آن زمان هشت ساله بود و عطّار یک نسخه از اسرارنامه (منطق الطیر) خود را به جلال الدین هدیه کرد و پدرش را گفت: "زود باشد که این پسر آتش در خرمن سوختگان عالم زند" و مولانا بعدها در مثنوی مکرر بدین آتش اشاره کرده است.
عنوان منطق الطیر از یکی از آیات سوره نمل (به معنی مور) از قرآن کریم گرفته شده است. اصل داستان منطق الطیر و بنیان تمثیلی آن ، که مرغان را رمزی از اصناف آدمیان گرفته و از جان جهان به مرغی بی نشان ، چون سیمرغ و عنقا ، تعبیر کرده ، از ابداعات عطار نیست ، بلکه ابن سینا و احمد غزالی در این باب بر عطار سبقت دارند و نیز در افسانه های کهن هندوان و ملل دیگر نظایر این داستان به چشم می خورد ، اما عطار چنان پرداخت تازه ای از حکایت مرغان کرده و چندان تفصیلات بدیع بر آن افزوده و آنرا با تعالیم توحیدی عمق بخشیده و به آتش عشق گرم کرده و با طنزی لطیف نمکین ساخته که گوی سبقت را از همه پیشینیان ربوده و اقلیم منطق الطیر را ملک خود کرده است.

برگرفته از کتاب گزیده منطق الطیر
تلخیص ، مقدمه و شرح: حسین محی الدین الهی قمشه ای



********************

"پرهیز از کجروی"


تا کی دو شاخه چون رخی
تا کی چو بیدق کم تکی
تا کی چو فرزین کج روی
فرزانه شو ، فرزانه شو

رخ در بازی شطرنج به دو جانب عمودی و افقی می تواند حرکت کند و آنرا مولانا به دو شاخگی مذمت کرده و بیدق که همان پیاده است ، سرعتش بسیار کم است ،
چون غیر از بار اول بیش از یک خانه نمی تواند پیش برود ، لذا کم تکی می کند و مورد ملامت است و فرزین که در شطرنج نام وزیر است مانند فیل می تواند اریب و کج حرکت کند. البته این حرکتها هر یک برای صاحب آن مهره کمال است الا آنکه مولانا از این تشبیه در جهت نصیحت به پرهیز از کجروی و کم تکی و دو شاخگی بهره گرفته است.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت مولانا



********************

"فرمان دل را گرامی دار"


و هرچه داری به عشق بسپار:
دوستان و خویشان را
و ملک و مال و نام و شهرت را
و تدبیرها و تکیه گاهها را
و جمله هنرها
همه را یکسر به عشق بسپار
و هیچ چیز را از عشق دریغ مدار.


Give All to Love;
Obey thy heart;
Friend, kindred, days,
Estate, goodfame,
Plans, credit and the Muse,
Nothing refuse.
R.W Emerson
"برگرفته از کتاب در قلمرو زرین"
تصویر : خوشنویسی از حسین الهی قمشه ای



********************

"رستاخیز زمین در بهار و رستاخیز انسان در قیامت"


مهمترین رحمت بهار، که بیش از همه شکوفه ها و گلها و سبزه ها و بارانها و نسیمهای خوش مطبوع و دلپذیر است، این است که آدمیان می توانند در رستاخیز بهار بنگرند و ایمان بیاورند به اینکه خداوند که بر هرکار تواناست می تواند همه مردگان پیشین و پسین جهان را در عرصه دیگری زنده کند و غوغای حیات را در نشئه دیگری بر روی صحنه آورد.
این بهار نو ز بعد برگریز
هست برهان وجود رستخیز
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************



من از خدا هستم و به خدا باز خواهم گشت
آن خدای مهربان، به من فروغی از انوار خویش ارزانی خواهد کرد
و آن فروغ مرا بدان حیات و سعادت ابد رهنمون خواهد شد
ای غبار جسمانی من، پس از اندکی درنگ برخیز
برخیز و زندگی از سرگیر
آن کس که تو را به ضیافت هستی دعوت کرد
تو را زندگی جاودانه خواهد بخشید
ای قلب من، باور کن که تو را در این واقعه هیچ زیانی نخواهد رسید
همه آرزوها و آرمانها که برایش تلاش کرده ای برآورده خواهد شد

تو را برای هیچ نیافریده اند، تو را برای هیچ زندگی نبخشیده اند
اینهمه رنج و محنت که کشیدی برای هیچ نبوده است
ترس و هراس و لرزش را رها کن و خود را برای زندگی تازه ای آماده کن
ای مرگ، ای امیر و ارباب همه چیزها، من اکنون بر تو پیروز شده ام
و با بالهایی که از همت عشق بافته ام به عالم بالا پرواز خواهم کرد
و بدان نور خواهم رسید که هیچ چشمی ندیده است
ای قلب من، همه رنجهای تو، تو را به سوی خدا سوق خواهد داد.

بخشی از سمفونی معروف رستاخیز اثر « گوستاو مالر »



********************

"عرفان و فن آوری"


عرفان و فن آوری به هم بسیار نزدیک اند. زیرا عرفان نیز مانند فن آوری در کار مهار کردن دیوهاست. دیو حرص اگر در خدمت سلیمان معرفت کار کند، علم و دانش و خیر و آسایش می آفریند و حرص او در این خرج می شود که تمامی افراد جامعه را به نعمت و برکت برساند.

همچنین دیوهای دیگری چون انتقام، حسد، عجب و جاه طلبی می توانند همه در فضای عرفان به نیروهای شاداب و سرزنده و سازنده بدل شوند و عرفان عملی پیوسته در کار همین کیمیاگری است که نفس سرکش را رام کند و قوای اهریمنی او را به نیروهای ملکوتی تبدیل کند.
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************

"فرمان استقامت در اجرای رسالت"


گفتا کجاست محنت، گفتم که کوی عشقت
گفتا که چونی آنجا؟ گفتم در استقامت

در حدیث آمده است که پیامبر فرمود سوره هود مرا پیر کرد و بسیاری از مفسران، همین آیه استقامت را علت حدیث می دانند:

فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلا تَط
غَوْا إنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

عطار حکایت می کند که:

وقتی شبلی با اصحاب از راهی می گذشت. مردی را دیدند که به دار آویخته بودند. از اطرافیان پرسیدند: سبب چیست؟ گفتند این بارها و بارها دزدی کرده و مجازات شده و حتی دست های او را نیز قطع کردند بلاخره بار آخر به دستور قاضی او را به دار آویختند. شبلی پیش آمد و بوسه ای بر پای آن دزد زد و گفت: زهی مرد! چنین باید بود در کار و چنین باید ایستاد تا جان.
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************

"در ضرورت هلاک مسرفان و گناه کاران"


وَإِذَآ أَرَدۡنَآ أَن نُّہۡلِكَ قَرۡيَةً أَمَرۡنَا مُتۡرَفِيہَا فَفَسَقُواْ فِيہَا فَحَقَّ عَلَيۡہَا ٱلۡقَوۡلُ فَدَمَّرۡنَـٰهَا تَدۡمِيرً۬ا سوره اسراء آیه 16

" و ما هرگاه اراده کنیم شهر و دیاری را هلاک گردانیم، متنعمان و ثروتمندان آن شهر را فرمان دهیم که راه گناه و تبه کاری پیش گیرند پس (به جرم این اعمال) فرمان عذاب ما بر آنها مقرر خواهد شد و آن شهر و دیار را به کلی به هلاکت خواهیم سپرد."

شگفت آیتی است که بسیاری را به حیرت واداشته است: داستان این است که خداوند در این

آیه یکی از قوانین کلی این عالم را بیان می کند و رابطه میان دو پدیده را اعلام می دارد و آن این است که هر بلا و سختی که بر قومی پیش می آید علل و اسبابی دارد و از جمله فساد و تباهی و ظلم و تعدی ثروتمندان به بینوایان و ظلم پذیری و همراهی بینوایان با ظالمان در جهان بی جزا نمی ماند. این خداوند نیست که قومی را نابود می کند بلکه فسادی است که در میان آن قوم به دلایل گوناگون پدید می آید.
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************

بشنو از نی


«بشنو از نی»

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کزنیستان تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
هرکسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصلِ خویش
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جُفتِ بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظّنِ خود شد یارِ من
از درون من نجُست اَسرارِ من
«مثنوی - دفتر اول»

سخن مولانا از دهان نی این است که من روزگاری در نیستان (عالم قدس) شاخه ای بودم سبز و خرم و زنده و شاداب. اکنون که مرا بریده اند و از موطن اصلی دور کرده اند و به نُه داغ مرا سوراخ کرده اند، من پیوسته از این جدایی و یاد خاطرات وصال ناله می کنم و هرکس نالۀ مرا می شنود و با من همدل می شود از مرد و زن همه از نالۀ من به فغان می آیند و ناله می کنند.
نسخه بدلِ «در نفیرم مرد و زن نالیده اند» نیز معنای لطیفی دارد که: مردمان نیز از زن و مرد در همین نفیر من حضور دارند و بحقیقت آنها هستند که در نفیر من ناله می کنند و این معنی هم درست و هم لطیف است اما در این جا مقصود مولانا نیست زیرا در ابیات بعد اشاره می کند که مردمان از خیالات خود با او یار می شوند و کم کسی از سرّ او آگاه می گردد. بنابراین، آنها از شنیدن نفیرِ من اگر شادند شادتر می شوند و اگر محزونند حزن ایشان قوت می گیرد و از سرّ من فارغند، هرچند:
«سرّ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست»

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«حرکت در راه او»

عبارت مَحیایَ و مَماتی لله، که حضرت ابراهیم گفت، اهتزازی بسیار فراگیر دارد چنانکه همۀ اطوار زندگی را در بر می گیرد. جوهر مسلمانی همین است که بگویی همه چیز من برای خدا و حق و حقیقت است. اگر زندگی می کنم حرکت در راه اوست اگر جان بسپارم در پای اوست.

« ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر روَد سرِ ما زان هوا روَد»
حافظ
هنگامی که سخن می گویم، از خویش می پرسم که از این سخن چه در سرداری، اگر دلی را می جویی، اگر حکمتی می گویی، اگر غبار کدورتی را برمی گیری، اگر شهادتی بر نجات بی گناهی می دهی آن سخن را بگوی و بدان که در راه خدا است، اگر کتابی می نویسی از خویش بپرس که مقصود چیست، آیا سخن ارزنده ای برای گفتن داری که کسی نگفته باشد یا بدین حسن و ملاحت بیان نکرده باشد؟ آیا چراغی در آن هست که راه کسی را روشن کند یا مرهمی که زخمی را شفا بخشد؟ اگر چنین است بنویس و خاطر خوش دار که آن برای خداست.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط نقاشی اثر خالد الساعی



********************

" وظیفه روزانه "


هر بامداد که از خواب برخاستی خدا را سپاس گوی
که در آن روز تو را کاری هست که ،
مطلوب یا نامطلوب ، باید آن را انجام دهی
و چون کاری است واجب ،
واجب است که بهترین تلاش خود را در انجام آن صرف کنی .
این احساس تو را به فضیلت اعتدال و حاکمیّت بر خویش
و پشتکار و قدرت اراده و سرخوشي و خرسندي می آراید
و یکصد فضیلت دیگر برای تو به همراه می آورد
که آن انسان کاهل بیکار هرگز از آن خبر نمی شود .

"Daily Duty "
Thank God every morning when you get up
that have something to do that day
which must be done, whether you like it or not.
Being forced to work and forced to do your best
will breed in you temperance and self-control,
diligence and strength of will, cheerfulness and content,
and a hundred virtues which the idle never know.
Charles Kingsley

نوشته چارلز کینگزلی
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
نقاشی اثر ون گوگ



********************

معرفی کتاب " گنجینه آشنا "


365 روز در صحبت شاعران پارسی گو


سپاس آفریدگار جهان را
که بدین مسکین پارسی گوی توفیق عنایت فرمود
تا در عین درویشی مهمانی شاهانه ای
در قلمرو زرّین ادب پارسی برپا کند
و همگان را به تالاری فراخواند که :
شعاع جام و قدح نورماه پوشیده
عذار مُغبچگان راه آفتاب زده
حافظ
کتاب گنجینه آشنا یک باغ مهمانی عظیم است
که در آنجا شهریاران و شاهزادگان اقلیم شعر
و ساقیان و مطربان بزم عشق
هر یک خندۀ خوش آمد بر لب
و جامهای جواهر نشان بر دست
بی هیچ هـیمنه سلطانی و غرور حسن
میهمانان مشتاق خود را به آغوش مهر پذیرا می شوند .
و همگان را به حکمت سلیمانی
و شراب روحانی
قبایی زر افشان از شادی و زیبایی خلعت بخشند
و در سیصد و شصت و پنج مجلس
بیش از دو هزار از محبوب ترین اشعار آشنای خود را
همچون قطعات موسیقی برای میهمانان اجرا کنند .
که به گفته مولانا :
گر نبودی گوشهای وحی گیر
وحی نا وردی ز گردون یک بشیر

حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه کتاب " گنجینه آشنا "
انتشارات سخن
www.drelahighomshei.com



********************

" شرق و غرب "

شرق شرق است ، و غرب غرب
و این دو برادر توأمان هرگز با هم دیدار نخواهند کرد
تا هنگامی که زمین و آسمان در پیشگاه قضاوت واپسین الهی ظاهر شوند.
اما هنگامی که دو انسان نیرومند چهره به چهره نزد هم می ایستند ،
هرچند از دورترین دو نقطۀ زمین آمده باشند ،
در پیش آنها نه شرقی خواهد بود نه غربی و نه مرزی و نه قوم و نژادی و نه زاد و بومی .
رادیارد کیپلینگ
شاعر و داستان نویس انگلیسی در قرن 20

“ East and West ”
Oh, East is East, and West is West,
and never the twain shall meet,
Till Earth and Sky stand presently at God’s great Judgment Seat.
But there is neither East nor West, Border, nor Breed, nor Birth,
When two strong men stand face to face,
though they come from the ends of the earth!
Rudyard Kipling
مقصود از انسان نیرومند کسی است که بر هواهای نفسانی غلبه کرده و تسلیم حق شده است.
چنین کسی طالب حق است ، و عاشق زیبایی و دانایی و نیکویی است
و عشق به این سه فرشته که فرهنگ متعالی بشر و تجلی سرشت پاک انسانی است،
همه آدمیان را با هم یکدل و یک زبان می کند
همه را هم میهن و همسایه می کند
همه را دوست و محرم می کند

و همه را در پیشگاه آن خورشید بی غروب به هم پیوند می دهد.

همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
مطلع الشمس آ اگر اسکندری
بعد از آن هر جا روی نیکوفری
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
غربها بر مشرقت عاشق شود
مثنوی

برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

«هفت شهر عشق و هفت خان رستم»

ادبیات حماسی پیوند نزدیکی با عرفان دارد. روشنترین وجه اشتراک این دو، مبارزۀ دائمی انسان با دیو است. حکایت هفت شهر، هفت منزل عشق را در ادبیات حماسی در صورت هفت خان (به معنی هفت خانه) می بینیم. در شاهنامه، رستم (رمز دل) هنگامی که می بیند شاه کیکاووس (رمز نفس ناطقۀ آدمی) با یارانش (قوای مختلف انسانی) همه به دست دیو سفید (رمز نفس امّاره) اسیر افتاده و نابینا شده اند، به راه می افتد و در هفت مرحله با جادوگران و دیوان و ددان، یعنی لشکریان نفس، از شهوت و غضب و حرص و آز مبارزه می کند و در پایان با کشتن دیو سفید و بیرون آوردن جگر او، کیکاووس و یارانش را نجات می دهد و باز بینا می کند. در جنگ رستم با دیو سپید، فردوسی گویی کاملاً آگاه است که رستمِ دل اگر در این نبرد پیروز شود به نجات و حیات ابد می رسد:
به دل گفت رستم گر امروز جان
بماند به من زنده ام جاودان
"شاهنامه"
زیرا پس از کشتن نفس که خطرناک ترین دشمن آدمی است دیگر هیچ دشمنی نمی ماند:
نفس کشتی باز رستی زاعتذار
مر تو را دشمن نماند در دیار
"مثنوی"
مولانا نیز مکرر رستم را پهلوان راه عشق خوانده و در کنار شیر خدا نهاده است:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
"دیوان شمس"

گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی دیار خطا بهر غزا می رود
"دیوان شمس"

رستمی بایست اندر جنگ ریشاریش نفس
تو مخنّث وار پا پس کشیدی یوف یوف
"دیوان شمس"

برگرفته از کتاب «مقالات» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی : استاد حسین بهزاد - سال 1326



********************

"خیر و شر"


اگر پرسند که این زشتی ها و بدی ها که در جهان است
از کدام خزانه نازل می شود،
باید گفت آنها نیز از پیش آن یگانه می آیند
الاّ آنکه وقتی به او منسوب می شود
شّر و فساد و زشتی نیست
و همه صلاح و حکمت است
اما آدمیان که در عالم هست و نیست به سر می برند،
به اعتبار نیازهای خود
گاه چیزی را شّر و چیزی را خیر می خوانند
در حالی که جز خیر در جهان چیزی نیست.

حسین الهی قمشه ای
بر گفته از کتاب "در صحبت قرآن"
نقاشی گل و مرغ از میرزا آقا امامی



********************

«تماشاخانه جهان»

«تماشاخانه جهان»

زندگی در گذر است و فراخنای جهان به مثابه تماشاخانه ای است که هر زمان بازیگرانی چون ما در صحنۀ پر زیب و زیور آن نقش خود را بازی می کنند و بی خبرند که پایان بازی آنها کی خواهد بود و ما که اکنون لباس نمایش به تن کرده و در تابستان حیات بر صحنه می خرامیم نیز باید نقش خود را ایفاء کنیم و بگذریم، زیرا این جامۀ تن را به زودی از ما باز خواهند گرفت و آن را برتن بازیگران تازه ای خواهند آراست. پس تا آن هنگام که در این حیات نقشی به عهدۀ ماست باید آن را به زیباترین وجه ایفاء کنیم.

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" مائده های زمینی و آسمانی "

مائده ای هست آسمانی ، و مائده ای هست زمینی
که هر دو از موهبت های پروردگار جهان است
یکی چون سیب و انجیر و زیتون غذای جسم ماست
که زبان ، از شکر آن ناتوان است
چگونه می توان آن همه لطف و مهربانی و عشق و شیرینی
که در انجیر هست سپاس گفت :
بگـیــــر آیــین خورســندی ز انجیـــر
که هم طفل است و هم پستان و هم شیر
نظامی
و یکی چون شعر و حکمت و موسیقی غذای روح ماست
که از عهده شکر آن نیز نمی توان بدر آمد :
پــس غــذای عاشــقان آمــد سـماع
کـــه در او باشــد خیـــال اجتمـــاع
مولانا
خداوند منَان بر مائده های زمینی ما را منتی ننهاد ،
اگر چه از لطف و خوبی آنها یاد کرد و دعوت
به تفکر و تدبیر در این آیات الهی فرمود .
اما بر مائده های آسمانی که به دست رسولان کریم خویش بر ما فرستاد
از لفظ منَت یاد کرد تا دریابیم عظمت و جلال آن مائده را ،
و شکوه آن فرشته رحمت را که چون خورشید به سلام ما آمده است
و سر برتری مائده های آسمانی بر جمیع مائده های زمینی آن است
که مائده های زمینی را چون گل بستان وفایی نیست و زود باشد
که جمله به بادی پریشان شوند و درگذرند ،
اما مائده های آسمانی راه بر بهشتی می گشایند
که داس زمان را بر آن دست نیست و از اسارت پنج و شش آزاد است .
گـل همــین پــنج روز و شــش باشـد
ویـن گلــستان همیـشه خـوش باشـد
سعدی
حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه کتاب مائده های فرهنگی



********************

" اندیشه"

« ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای
ور بود اندیشه ات گل، گلشنی
ور بود خاری، تو هیمۀ گلخنی»
مثنوی – دفتر دوم

این ابیات در بیان این معنی است که چون حقیقت ذات آدمی جز اندیشه و ادراک و هوش نیست؛ پس هر کس هرچه می اندیشد همان است. و این سخن پیش از مولانا نیز در سخنان نظامی و عطار و دیگران آمده است و در مغرب زمین نیز این اندیشه سابقۀ طولانی دارد و از جمله محور اصلی فلسفۀ دکارت همین است که حقیقت ذات انسان چیزی جز ادراک و اندیشه نیست و تنها دلیل هرکس از ذات خویش اندیشیدن اوست و لذا گفت: من می اندیشم، پس هستم.
برگرفته از کتاب « گزیدۀ فیه ما فیه – مقالات مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"ذکر"

هوشمندان عالم دريافته اند كه
ذكر حقيقى اشتغال به اوصاف و اسماء " مذكور" است ،
چنانكه ذكر رحمان و رحيم بر عام و خاص رحمت كردن است
و با خلق به شفقت و مهربانى زيستن،
و ذكر يا عليم اين است كه به كارِدانايى پردازند
و بكوشند تا پرده نادانى را بدرند
و چراغى از دانش برافروزند و پيش پاى مردمان نهند
و ذكر يا جميل اين است كه دل و جان در كار زيبايى گرو كنند
و نخست نقش جمال را بر پرده شش جهت عالم كه فرمود:
" هر كجا رو كنيد آنجا چهره خداست " بنگرند
و آنگاه به قدر مرتبه ادراک خويش قصه آن جمال را
با آفرينشِ نقش يا نفحه اى بر مردم فرو خوانند
و ايشان را شوريده و شيدا كنند:

يك ذره ز حسن ليليت بنمايم
عاقل باشم اگر تو مجنون نشوى

اين سه ذكر نيكويى و دانايى و زيبايى است كه چون چشمه آب شيرين
مرغ و مور و مرد و زن را مشتاقانه به سوى خود مى كشد:

هر كجا بوى خدا مى آيد
خلق بين بى سر و پا مى آيد

و اين ذكر است كه هم گوينده را به كمال و وجد و حال مى رساند
و هم شنوندگان از آن بهره مى گيرند.


حسين الهى قمشه اى
برگرفته از كتاب "مقالات"
مینیاتور قدیمی ایرانی



********************

«نار عشق»

آفتاب معرفت نوریست که از نار عشق می روید از این روست که تا آدمی عاشق نشود به معرفت حقیقی دست نمی یابد، آدمیان را نمی شناسد، جهان را به درستی نمی بیند و اسرار آن را در نمی یابد، زیرا غیر عاشق خود بین است و خودبین چگونه غیر را تواند دید مگر آنکه نقش سوداهای خویش را در غیر بیند. امّا عاشقان که از حجاب خود بیرون آمده اند هم جهان را، و هم مردمان را، نیکوتر شناخته اند و غوغای علم و هنر را همین مستان بادۀ عشق در جهان برانگیخته اند

شر و شور دوران فکنند مستان
سر هوشمندان هنری ندارد
الهی

یک به یک من می شناسم خلق را
همچو گندم همچو جو در آسیا
مولانا

برگرفته از مقدمه کتاب « گزیده منطق الطیر - هفت شهر عشق» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Claudio Andrade



********************

"آدمی را می توان شناخت"

آدمی را می توان شناخت :
از کتابهایی که می خواند
و دوستانی که دارد
و ستایشهایی که می کند
و لباسهایش و سلیقه هایش
و از آنچه خوش نمی دارد
و از داستانهایی که نقل می کند
و از طرز راه رفتنش
و حرکات چشمهایش
و ظاهر خانه اش و اتاقش؛
زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست،
بلکه همۀ چیزها تا بی نهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثّر دارند.

“A Man is Known…”
A man is known by the books he reads,
by the company he keeps,
by the praise he gives,
by his dress, by his tastes,
by his distastes,
by the stories he tells,
by his gait,
by the motion of his eye,
by the look of his house, of his chamber;
for nothing on earth is solitary,
but everything hath affinities infinite…
R.W.Emerson

نوشته رالف والدو امرسن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

«آرزو کنید ...»

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآیید، و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

جبران خلیل جبران

Let these be your desire
To melt and be like a running brook that sings its melody to the night.
To know the pain of too much tenderness.
To be wounded by your own understanding of love
And to bleed willingly and joyfully.
To wake at down with a winged heart and give thanks for another day of living
To rest at noon hour and meditate love's ecstasy
To return home at eventide with gratitude; and then to sleep with a prayer for the beloved in your heart and a song of praise upon your lips.

Kahlil Gibran

برگرفته از کتاب «پیامبر»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

"وظيفه شاد زيستن"

برترين خير و خوبى شاد زيستن است،
نه عمرى را در رياضت به سر بردن به اميد يك مرگ سعادت بخش.
اگر ما در همين زندگى دنيا سعادتمند شديم ، مرگ بر ما آسان خواهد بود
زيرا مرگ امرى طبيعى است كه در زمان خود فرا مى رسد ،
در حالى كه اغلب نظام هاى موجود تعليمات دينى
به مردمان توصيه مى كند كه
بيشتر طالب شادى پايان باشند
و اگر آنها اين تعليمات را پيروى كنند،
از وظيفه لذت بردن پاك و برخوردارى معصومانه از مواهب هستى غافل خواهند شد،
و نهايتا خود را از وصول به سعادت نهايى نيز محروم خواهند كرد.


"The Duty of Happiness"

Certainly the highest good is to live happily,
And not through a life of mortification to expect a happy death.
Should we attain felicity in life,
Death with be easy, as it will be natural and in due season.
Whereas by the present system of religious teaching,
Men are enjoined to value chiefly happiness at the end of life,
Which, if they were implicitly to follow,
They would, by neglecting the first great duty,
That of innocent enjoyment during existence,
Effectually preclude themselves from attaining.
Samuel Taylor Coleridge


نوشته ساموئل تیلور كالريج
ترجمه حسين الهى قمشه اى
برگرفته از کتاب ""در قلمرو زرین""
نقاشی اثرلئونید آفرموف"



********************

« دین و دیانت»

آنگاه کاهنی کهنسال گفت ما را از دین و دیانت سخنی بگوی.
پیامبر گفت:
چه کسی می تواند ایمانش را از اعمالش جدا کند؟
چه کسی می تواند ساعات عمر را در پیش چشم بگستراند و بگوید:
« این ساعت برای خدا و آن ساعت برای خود؟ این ساعت برای روح و آن ساعت برای جسم»...
آن کس که خرقۀ تقوا را چون فاخرترین جامۀ خویش بر تن می کند، همان بهتر که عریان باشد...
و آن کس که عبادت برایش یک پنجره است که هم می تواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانۀ روحش را زیارت نکرده است...

جبران خلیل جبران

And an old priest said, Speak to us of Religion.
And he said:
Who can separate his faith from his actions?
Who can spread his hours before him, saying, "This for God and this for myself; This for my soul, and this other for my body?"…
He who wears his morality but as his best garment were better naked…
And he to whom worshipping is a window, to open but also to shut, has not yet visited the house of his soul …

The Prophet
By Kahlil Gibran

برگرفته از کتاب «پیامبر»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی معبد هِرُد



********************

« همچو قرآن که به معنی هفت توست»



قرآن حکیم را به هزار چشم نگریسته اند و همچنان به هزار چشم دیگر می نگرند؛ هر نگاهی چیزی می جوید و همان می بیند:
طالب هر چیزی ای یار رشید
جز همان چیزی که می جوید ندید
یکی طالب اجر اخروی است و می پرسد که تلاوت هر سوره را اجر و ثواب چند است.
یکی ادیب است و از شکوه کلام الهی در شگفت مانده و می کوشد تا فنون ادب و اسرار بلاغت را از خلال آن آیات معجز بیان، کشف کند و در قلم آورد.
یکی در احکام قوانین الهی نظر می کند و بازار فقاهت را رونق می بخشد.
یکی فیلسوف است و مراتب کمال عقل را در آیت نور می یابد.
یکی در علوم غریبه می کوشد و از جفر و اعداد می گوید.
و از نگاه عاشقان بیدل، قرآن دعوتنامۀ «عشق» است که به رسولش فرمود:
مردمان را بگو اگر خدا را دوست می دارید به دنبال من آیید: « اِن کنتم تحبُّونَ الله فَاتَّبعُونی »
و نشان «خانۀ معشوق» است که از این سو بیایید و از آن سو مروید: « اَلَم اَعهَد اِلیکُم یا بنی آدَمَ اَلاَّ تَعبُدوا الشّیطان اِنَّهُ لَکُم عَدوٌّ مُبین و اَنِ اعبُدونی هذا صِراطٌ مُستَقیم»
و...

حسین الهی قمشه ای
بخشی از مقاله "همچو قرآن که به معنی هفت توست" بر گرفته از کتاب «کیمیا - 1»

« تحریر سوره حمد - حسین الهی قمشه ای»



********************

«زیبایی، دانایی و نیکویی؛ عهد خدای»

اگر قرآن را در شأن خود بخوانیم یک معنی چنین خواهد بودکه: ای آدمیان، ما این قرآن را که به عظمت آسمانها و زمین است نفرستادیم تا شما را به رنج و محنت و منع و محرومیت دچار کند بلکه تنها برای آن است که شما را به یاد آورد از عهدی که با خدای خود بسته اید و نسخۀ روشن آن عهد در کتاب فطرت شما آمده است.
عهد شما این است که زیبایی و دانایی و نیکویی را فراموش نکنید از آنکه راه بازگشت شما به بهشت تنها به هدایت این سه فرشته میسّر است. پس سر زلف این سه عروس آسمانی را بگیرید و رقص کنان به سوی من آیید که زندگی رقصی است به سوی خدواند.
حسین الهی قمشه ای
«در تفسیر آیات 1-4 سوره طه»
برگرفته از کتاب «سیصد و شصت و پنج روز در صحبت قرآن»



********************

"من راست و درست خواهم بود"

من راست و درست خواهم بود،
زيرا كساني هستند كه به من اطمينان كرده اند؛
من پاك خواهم بود،
زيرا كساني هستند كه پاكي من برايشان مهم است؛
من شكيبا و نيرومند خواهم بود،
زيرا سختي هاي بسيار براي تحمل كردن وجود دارد؛
من دلير و پردل خواهم بود،
زيرا چه بسيار جاها كه بايد خطر كرد ؛
من دوست همگان خواهم بود،
من دوست آن دشمن و دوست آن كس كه دوستي ندارد خواهم بود ؛
من به مردمان هديه خواهم داد و هديه را فراموش خواهم كرد ؛
من فروتن خواهم بود ، زيرا از ناتوانايي هاي خود آگاهم ؛
من نگاهم را به آسمان خواهم كرد،
عشق خواهم ورزيد،
لبخند خواهم زد،
و افتاده را بر خواهم كشيد.

"I would be true"

I would be true, for there are those who trust me;
I would be pure, for there are those who care;
I would be strong, for there is much to suffer;
I would be brave, for there is much to dare.
I would be friend of all - the foe, the friendless;
I would be giving and forget the gift,
I would be humble, for I know my weakness,
I would look up, and love, and laugh and lift.

Howard Arnold Walter

شعر از هوارد آرنولد والتر
ترجمه حسين الهي قمشه اي
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

"موجود نازنینی به نام بابا"

در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
" مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام
و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند
گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.

اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست
که مردان را می برد و می آورد:

زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد
مهدی الهی قمشه ای

این سودای عشق است که مرد را به قعر دریا می کشاند
تا مرواریدی صید کند و به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد
اینهمه شور و غوغای شعر و غزل و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه
که بازار جهان را به خریداری گرم کرده و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟

بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست
گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست
سلمان ساوجی

زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است
که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده
و آوای جان بخش عشق من، عشق من را
چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است.
و آفتاب نگاه این عاشقان است
که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند
و زنان به ذوق کرشمه معشوقی
بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند
چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند
و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را
که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید
بیش از پیش دریابند
و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را
که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر
در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند،
هر دم بیش از پیش قدر شناسند.

قدرآیینه بدانیم چو هست
نه درآن وقت که افتاد و شکست


حسین الهی قمشه ای
برگرفته از داستانهای هزار و یک شب
www.drelahighomshei.com



********************

"سه کتاب مستطاب"

از آثار مولانا غیر از "مجالس" که محفل درس و مواعظ اوست
و در مقدمه مثنوی،طبع کلاله خاور آمده است،
سه کتاب مستطاب،یعنی پاک و مطلوب و خوش و پسندیده،بجای مانده است،
با نام های "دیوان شمس"، "مثنوی" و "فیه ما فیه".
که جوهر کلام و چاشنی سخن در هر سه همان عشق است :

عشق در دیوان شمس مطربی است که آواز می خواند
و می رقصد و می چرخد، یک دست جام باده و یک دست زلف یار:
و عشق در مثنوی شهرزاد قصه گویی است
که از اطوار بی پایان عشق حکایتهای عجیب می گوید
اما عشق در فیه ما فیه بر کرسی حکمت نشسته
و با صدای مهربان و مشفق مردمان را می خواند که:
بیا آخر تا چند بیگانه ای
در میان سوداها و تشویش ها
فیه ما فیه با زبانی بی تکلف و پیراسته از زیورهای صوری
همان معانی دیوان شمس و مثنوی را
که قصه عشق مجنون و حدیث راه پر خون است باز می گوید
و مهمترین خصلت ان القای حضور گوینده درپیش خواننده است
چنانکه گرمی صدای مولانا را می شنود
و صدق و صفا و گرمی نفس او را احساس می کند.
«فیه ما فیه» نامی یگانه و بیگانه است که شاید در ادبیات بی سابقه باشد
اما شاید بتوان در داستان مست و محتسب در مثنوی
نقابی از روی جمیل این کتاب برداشت و گوشه ابرویی از جمال او را نشان داد:

محتسب در نیمه شب جایی رسید
در بن بازار مستی خفته دید.
گفت هی مستی چه خوردستی بگو.
گفت ازآن خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست؟
گفت از آنکه خورده‌ام، گفت این خفی است
گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می‌کنی
گفت من شادم ، تو از غم می زنی
آه از درد و غم و بیدادی است
هوی هوی می‌ کشان از شادی است

در اینجا محتسب هوشیار دنیا،
که همه در سودای جهان و حساب سود و زیان است،
از مستان باده توحید می پرسد : چه خورده اید که چنین شاد و فرخنده اید؟
گویند : گفتنی نیست، تا ننوشی ندانی.
و اگر پرسند که در پرده این الفاظ و عبارات و این ترانه و غزل چیست،
گویند : فیه مافیه، در آن است آنچه در آن است، تا نخوانی در نیابی.
و آنگاه نه هر خواندنی که مدام فریفته صورت باشی
و در بند وزن وقافیه و تمثیل و قصه فرومانی،
بلکه باید دانه را از کاه و پوست را از مغز جدا کنی
و از آن مغز و دانه برخوری.
آنگاه نه هر خوردنی که در دهان بگردانی و بیرون افکنی
چنانکه به یک روز هزار آیت قرآن فرو می خوانند
و فرو نمی برند تا مایه رشد و قوت جان باشد.
و با این همه، اگر فرو بری و طبع تو با آن همراه نباشد، تو را هیچ سود نبخشد:

برسماع راست هر تن چیر نیست
طعمه هر مرغکی انجیر نیست
مثنوی

نوشته حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"چهره بزرگ سنگی"

هرکس که از دیو و دد ملول شود و در جستجوی انسان راستین برآید
و از این سوی و آن سوی نشان گیرد و راه رو گردد،
نهایتأ به حضور آن انسان مطلوب و محبوب بار خواهد یافت
و آن کسی جز خود او نیست:
بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به ختا،تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت، بر دهن خویش زن
مولانا
ناتانیل هوثورن((Nathaniel Hawthorne
شاعر و داستانسرای بزرگ آمریکایی در قرن نوزدهم
داستان بسیار لطیفی در این باب نگاشته که فشردۀ آن چنین است :
"در ناحیتی از قاره نو مردمی در کنار رود و جنگل و کوهستان زندگی می کردند
و یک باور سنتی داشتند که روزی انسان رهایی بخشی در این ناحیه ظهور خواهد کرد
که شبیه به یک چهرۀ بزرگ سنگی است که بر بلندای کوهستان مشاهده می شود.
در این ناحیت جوانی به نام ارنست (Earnest)زندگی می کرد
که هم آهنگ با نامش بسیار صدیق و صمیمی و پر از شور و اشتیاق بود
و از کودکی آرزوی دیدار این نجات بخش را در دل داشت.
اما هر چند سال،یک نفر با هیاهو و غوغا ظاهر می شد که : " آن نجات بخش منم "
و مردم نیز گاه از ساده دلی و بیشتر به سبب طمع و حرص و آز دنیوی او را باور می کردند
اما ارنست هر بار بی آنکه بی دلیل به انکار برخیزد
در رفتارهای مدعی می نگریست و در می یافت که
این آن چهرۀ پاک و شریف و نجیب که در کوهستان دیده می شود،نیست
و یکی را بدین خاطر که در پی زر و زور است
و یکی را بدین عیب که سلطه جو و قدرت طلب است
و یکی را بدین صفت که تندخو و خشن و دور از مهربانی و جوانمردی است،
عاری از کمال می دید و از آنها کناره می گرفت
و مردم نیز کمی دیرتر در می یافتند که فریب خورده
و بازیچه شده اند و بالاخره کسی نمی آید.
اما در این میان ارنست اندک اندک با پرورش ضمیر
و پیروی فرمانهای دل به پیری روشن ضمیر بدل می شود
که هیچ یک از صفات ناموزون آن مدعیان در وی نیست
و به همه صفات نیکو که آدمیان می ستایند آراسته است
و بدین سان چنان می شود که وقتی ارنست در کوچه و بازار راه می رفت
مردم در چهرۀ نورانیش می نگریستند و او را با انگشت نشان می دادند
و می گفتند این اوست که شبیه آن چهرۀ بزرگ سنگی است."

آن چهرۀ بزرگ سنگی همان تصویر ازلی از صورت مثالی انسان است
که ما با آن آشنایی داریم و او را می شناسیم.
و پیام قصه این است که هر کس به صدق و اخلاص در انتظار ظهور انسان کاملی باشد،
خود به تدریج مظهری از آن انسان کامل خواهد شد.
نظامی نیز در پایان داستان ماهان مصری اشاره کرده است
که آن خضر نجات بخش همان خود ماهان است
که او را از سرزمین غولان به باغ یاران می رساند.


اثر ناتانیل هوثورن
ترجمه و تلخیص : حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"داستان مرگ شاهان"

بیایید برای خدا روی زمین بنشینیم
و داستان غم انگیز مرگ شاهان را حکایت کنیم
که چگونه برخی از تخت پادشاهی سرنگون شدند
و برخی در جنگ جان سپردند
و برخی دیگر در چنگال اشباح و ارواحی در افتادند
که تاج و تخت ایشان را به یغما برده بودند
و گروهی نیز به دست همسرانشان
با زهر کشنده جان سپردند
وشماری نیز در خواب به خنجر کین از پای در آمدند
و همه ایشان با پنجه های خونریز جانیان جان باختند
زیرا ،
در دایره مُجوّف آن تاج
که شقیقۀ فانی تاجوران را دور می زند
بارگاه مرگ جای دارد
این مضحکۀ روزگار ، در آن دایره می نشیند
و بر ملک پادشاه طعنه می زند
و بر شکوه و جلال او می خندد
و به او اجازه می دهد که نفسی چند بر صحنه ای حقیر، پادشاهی کند
بترسد و بلرزد و بترساند و بلرزاند
و با نگاهی به قتل کسان فرمان دهد
و وجودش از غرور و خودپسندی آکنده شود
چنان که گمان کند این گوشت و پوست که دیوار حیات اوست
جمله از جنس آهن و پولاد است
و بناگاه مرگ،در پی آن بازی طعن آمیز سوزنی در دست بر او وارد می شود
و دیوار قلعۀ او را سوراخ می کند و می گوید:
الوداع ای پادشاه عالم.

“Kings and Death”
For God’s sake , let us sit upon the ground
And tell sad stories of the death of kings ;
How some have been deposed ; some slain in war
Some haunted by the ghosts they have deposed ;
Some poison’d by their wives : some sleeping kill’d ;
All murder’d ; for within the hollow crown
That rounds the mortal temples of a king
Keeps Death his court and there the antic sits,
Scoffing his state and grinning at his pomp ,
Allowing him a breath , a little scene ,
To monarchize, be fear’d and kill with looks,
Infusing him with self and vain conceit ,
As if this flesh which walls about our life ,
Were brass impregnable , and humour’d thus
Comes at the last and with a little pin
Bores through his castle wall , and farewell king !
William Shakespeare

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر ویلیام هوگارت
www.drelahighomshei.com



********************

"آزادی"

کیست مولا آنکه آزادت کند
بند رقیت زپایت برکند
ای گروه مومنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مولانا

اگر جبار بیدادگری است که میخواهید او را از تخت به زیر آورید،
نخست نظر کنید تا تخت آن بیدادگر که درون شما افراشته نابود شده باشد.
زیرا جبار چگونه می تواند برمردم آزاد و سربلند حکم براند
مگر به یاری آن خوی جباری که در آزادی آنهاست
و آن شرم و سرافکندگی که در غرور و سربلندی آنهاست.

اثر : جبران خلیل جبران
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "پیامبر"
تصویر "پرنده و بید" : سوزوکی کیتسو



********************

"عشق یعنی این"

عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخا یی اسیر یوسفی
دور گردون را زجذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز عیب و حرص کلی پاک شد
مولانا

عاشقان طبیبان مسیحا دم عالمند
که حسد را و کینه را
و کبر و رعونت و خودپسندی را
و حرص و آز و افزون طلبی را
و سودای فرعونی را
که چون اژدها از دوش آدمیان می روید
و ماخولیای مِهتری را
و دروغ و طراری و شیادی و دل آزاری را
و ریا و سمعه و سالوس و خودنمایی را
و سنگدلی و جماد خویی را
و تحقیر کردن و تزویر کردن و تشدید کردن و تهدید کردن را
و خبرچینی و خام کردن را
و کوته آستینی و دراز دستی را
و هزار بیماری دیگر روح فرسا را
با یک نفس شفا می بخشند
و آن یک نفس این است که :
«محبت ورز می باید بود
محب و عاشق می باید بود»
قطب بن محیی
و در سودای دیگران می باید بود
و در خدمت همسفران می باید بود
و چراغ باید برد به میان تاریکی
و سایه باید بود بر آنان که زیر آفتاب به رنج اندرند
و در یاد باید داشت گرسنگان را
ومحرومان را از نان و آب و هوا و نور
و مظلومان و زخم خوردگان را
و گناهکاران بی گناه را
و یتیمان را که چشم نگران به دست این و آن دوخته اند
و بیماران غریب را که نگاه هایشان در اطراف اتاق به دنبال آشنا می گردد،
و سرما زدگان را که در زمهریر بی مهری به آغوش گرم نیاز دارند
و با دل خونین لب خندان باید آورد
وبا بار محنت چابک و چالاک باید بود
عشق یعنی این.

نوشته حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com
تصویر : استاد الهی قمشه ای در قونیه



********************

"دایره بزرگ"

دایره ای کشید و مرا بیرون گذاشت
و نام کافر و طاغی و نامهای زشت دیگر بر من نهاد،
اما من و عشق آنقدر فهم و ذوق داشتیم که دراین بازی برنده شویم.
ما دایره ای بسیار بزرگتر کشیدیم که او را نیز در برگرفت.

"The Great Circle"
He drew a circle and shut me out
Heretic, rebel, a thing to flout
But love and I had the wit to win
We drew a circle that took him in.
Edwin Markham

هیچ دایره ای در جهان بزرگتر از عشق نیست که هیچ کس و هیچ موجود را بیرون نمی گذارد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
اما نکته مهم این است که هر چند همه کس و همه چیز را باید دوست داشت،
اما دوستی هر یک نوعی دیگر است. بهترین دوستی در حق آن کس که در ظلمت جهل است،
آن است که او را به جهان نور آورند. و بهترین نیکی در حق بدان آن است
که ایشان را از آن بدی دور گردانند و به نیکی رهنمون شوند.

شعر از ادوین مارکهم
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

"معشوق حافظ"

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید
که من او را از محبان خدا میبینم(حافظ)
حافظ از محبان خداست و خود نیز از محبوبان حضرت حق
و از مستوران خیمه عزت اوست
که چون سخنش در آن درگاه مُهر قبول یافت
مقبول طبع مردم صاحب نظر گردید
و مِهرش در دل عارف و عامی بنشست:
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد(حافظ)
سّر محبوبیت سعدی و مولانا و همه شاعران و هنرمندانی که
به جاذبه حسن و کرشمه دلبری
ملک دلها را تصرف کرده اند
همین است که از نقش نغمه ایشان بوی خوش آشنایی به مشام می رسد.
چون عطار آفاق جهان را به بوی آن یار که پنهان و آشکار،
محبوب جمله جهان است، عطر آگین کرده اند.
این خسرو خوبان و محبوب عالمیان که :
عین پیدایی است و بس پنهان
سّر پنهانی است و بس پیدا(الهی قمشه ای)
همان شاخه نبات و شمع شب افروز و غزال رعنا،
و سرو بلند بالای حافظ است
که جمله عاشقان به داغ او مرده اند
و جمله عاشقان به داغ او زنده اند
و دیوان حافظ، خود شرح جمال همان ساقی است
که هشت جنت یک فروغ روی او
وهفت دوزخ شمّه ای از درد فراق اوست
و هم عالم نامتناهی کثرت شرح تطاول جعد مشکین اوست،
که عین پریشانی است ودرعین پریشانی مایه جمعیت است
و در عین جمع مجموعان عالم را پریشان خود کرده
و مجنون وار سر به کوه و بیابان داده است :
زلف آشفته او موجب جمعیت ماست
چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد(حافظ)
این ساقی سرمست که اول بار شراب هستی را در جام تعنیات و ماهیات ریخت
و به تعبیر حافظ جرعه ای بر خاک فشاند و عوالم بی نهایت را مست و شیدای خود کرد ،
هر چند در مقام ذات، از نام و نشان و تجلی و صورت مبّراست
و در پس پرده غیب ازلاً و ابداً از اندیشه عقول و دیده ناظران پنهان است،
اما حافظ او را به هزار نام و نشان بر پرده غزلیات خویش نقش کرده
و به مصداق سخن محی الدین که گفت:
«خداوند دوست دارد که او را در همه صورت ها عبادت کنند»،
او نیز معبود خویش را در جلوه های گوناگون، «از صنم تا صمد»
و از شاهد هر جایی تا عزیز و مهیمن ستوده است:
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند(حافظ)
و هر چند گاه و بی گاه پرده اسرار برکشیده و حضرت دوست را
با کلمات آشنایی چون خدا و یزدان و ایزد و رحمان و عزیز و رحیم یاد کرده
اما بیشتر سخن را در پرده تخیلات شاعرانه از چشم اغیار پنهان داشته
و در پیش خرقه پوشان ریاکار سر پیاله را پوشانده است،
چنانکه در ابیات زیراز یک معشوق، به نام های گوناگون
و درجات مختلف از روشنی و ابهام یاد کرده است :
این همه عکس خوش و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ «ساقی» است که در جام افتاد

هر چند که هجران ثمر وصل بر آورد
«دهقان ازل» کاش که این تخم نکشتی

در نهانخانه عشرت «صنمی» خوش دارم
کز سر زلف رخش نعل در آتش دارم

اگر آن «ترک» شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

دکتر حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه دیوان حافظ



********************

"تنهایی و مصاحبت"

جاناتان سوییفت نویسنده معروف داستان سفرهای گالیور
در یکی از مقالات خود گفته است:
زندگی خود را به دو بخش تقسیم کنید:
تنهایی و مصاحبت.
وبکوشید که تنهایی شما به درد مصاحبت
و مصاحبت شما به درد تنهایی تان بخورد.
این پندی است که آدمیان اگر در گوش کنند
بیش از هزار گوشوار دُر و لعل بر زیب و فرّ ایشان می افزاید:
وقتی در صحبت یاران نیستید
خود را زیور کنید برای زمانی که به صحبت ایشان می رسید
با شعر یگانه ای که چون چراغ در تاریکی بدرخشد
یا هنر تازه ای که جمالش جانها را طراوت بخشد
یا عشقی که شعله اش دلها را گرم کند
یا کاری که باری را از دوشی برگیرد
یا پیرایشی از کدورتها و غبارهای آیینه دل
تا چون به مصاحبت یاران رسید
ایشان بتوانند سیمای خود را در آن آیینۀ بی غبار بنگرند
و چنان که زیبنده است چهره بیارایند
خود را تکرار نکنید
همان نباشید که از پیش بودید
مانند خداوند باشید
که فرمود : «کُل یوم هو فی شأن»
اطوار گوناگون عشق را بیاموزید
و یاران را هر بار هدیه ای و ارمغانی و ره آوردی بیاورید
تا به تازه رویی و تازه گویی
از ملالت ها بکاهید و بر شادی بیفزایید
و از آن سوی دیگر مصاحبت شما باید با نازنینانی باشد
که می توان به روی ایشان می گلگون نوشید
و به هوش باشید که
نخست موعظه پیر می فروش این است
که از معاشر ناجنس احتراز کنید
و بایسته است که آدمی اگر از دیو و دد ملول شده است
چراغ به دست در جستجوی انسانهایی باشد
که در مواجهه با ایشان
چون ماه در مقابله با خورشید روشن شود
و تاریکی فراقهای روح فرسا را
به نور حضور ایشان منور گرداند
و چنین مصاحبتی است که خاطره اش
یونس را در شکم ماهی یار و مونس خواهد بود.

دکترحسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

مائده اسمانی

«مائده های آسمانی»

عیسی بن مریم گفت: پروردگارا، ما را از آسمان مائده ای بفرست تا این روز برای ما و آیندگان عید مبارکی گردد و آیتی از رحمت تو باشد که تو بهترین روزی دهندگانی
«آیه 114 سورۀ مائده»

این دعایی است که شایسته است همه مردمان به دل و زبان با پروردگار خویش زمزمه کنند و جز این مائده های زمینی که همه لطف و رحمت خداوند است، مائده ای نیز برای روح از آسمان بطلبند که روزی خاص آدمیان در آسمان است.

مائدۀ آسمانی یا از جنس حکمت و معرفت و دانایی است چون دریافتنِ سرِّ قضای الهی و راه های قرب به حضرت حق و شیوه های آراستن خویش برای محبوب شدن نزد آن معشوق یگانه و نهایتاٌ محبوب شدن در دل های مردمان و گاه تجلّیات زیبایی است که آن نیز مایه بهجت و شادی و الهام بخش هنرهاست و یا کارهای نیکو و خدمت به خلق است که آن نیز مائدۀ آسمانی و خوراک جان ماست و اگر کسی در عمر خویش به کار خیری نپردازد و دلی را شاد نکند و آسایشی فراهم نیاورد از درون زار و نزار و لاغر می شود و می میرد.

برگرفته از کتاب « سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر «گوستاو دوره» نقاش فرانسوی قرن نوزدهم



********************

" حضور خیام در گنجینه آشنا "

در این خیمه های عشق و مستی
خلوت هایی نیز با خیام خواهیم داشت،
رسته از خودپرستی
و فارغ از غم نیستی و هستی،
و آن دیوانة حُسن و ملاحت
و دردانة علم و حکمت
در گوش ما زمزمه خواهد کرد که:
" با ماهرخی اگر نشستی خوش باش "
و او خود خورشیدرُخی است
که چون کیخسرو روز باده در جام دشت و صحرا می ریزد
و چون منادی سحرخیزان آوازة نوش نوش او
همه را به جوش و خروش می آورد.
رباعیات او گاه نه یک رباعی و نه یک غزل
بلکه یک دیوان کامل شعر است
که شراب هزار میخانه حکمت را
در جام کوچک یک چهارپاره به شما تعارف می کند:
ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
وآنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر

برگرفته از پیشگفتار کتاب " گنجینه آشنا "
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط چلیپا اثر میرعمادالحسنی
خوشنویس دوره صفوی



********************

«قافله خوکان و کفتاران و...»


می توان قافله خوکان و کفتاران و کرکسان و گرگان و خفاشان را در آیینۀ ادبیات مشاهده کرد که چگونه خوار و خفیف و شرمنده از اعمالِ ناموزونِ خویش، ترسان و هراسان، بیابان را طی می کنند و با آنکه قافله های عظیم و پر ازدحامند، به تعبیر والت ویتمن، همه می کوشند تا از شرمْ، خود را در گوشه ای نهان کنند و هیچ نشانِ شکوه و زیبایی و جلالت و کرامت در هیچیک از ایشان نیست و ریاکاری ها و دروغ ها و پرده پوشی های ایشان از کارهای زشتشان، همه نشانِ شرم و دودلی و حقارتِ باطنیِ آنهاست که گفته اند «ریاکاری باج و خراجی است که بدی به خوبی می دهد». ...

برگرفته از کتاب « سیصدوشصت و پنج روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Goya نقاش اسپانیایی قرن هجدهم و نوزدهم



********************

"آیا بهار می تواند دور باشد؟"


ای باد وحشی مغرب، بدان سان که تمامی جنگل را
چون چنگ در دست گرفته ای و می نوازی،
وجود مرا نیز چنگِ خود کن، مرا نیز به اهتزاز آور.
آشوب آهنگهای نیرومند تو با عبور از جنگل وجود من،
نغمات و ناله های ژرف خزانی خواهد آفرید ...
از لبان من شیپوری بنواز و به صفیر آن زمین خفته و زمینیان بی خبر را
از پیام رسالت من آگاه کن
وقتی خزان و زمستان می رسد
آیا بهار می تواند دور باشد؟

شِلی
برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «شب پرستاره» اثر ونسان ون گوگ



********************

" ترانه های روستایی اسپانیا "

در این فصلِ بهار ندای اهل ذوق بلند است
که:
فصل بهارفصل جنون است و این سه ماه
هرکس که مست نیست یقین هوشیار نیست
عماد خراسانی
که:
در بهاران جامه از تن برکَنید
تن برهنه جانب گلشن روید
مولانا
که:
تا کی از خانه هین ره صحرا
تا کی از کعبه، هین در خمّار
سنایی
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
حافظ
من نیز می خواستم فراخوان باباطاهر را
به سبزه و صحرا و کوه و دشت و دریا
و عشق و عاشق و معشوقِ زیبا
به گوشِ شما برسانم.
اما در خاطرم آمد که ترانه های باباطاهر
در کتاب گنجینه آشنا آمده است و همگان در همه جا
بدان خمخانه شراب آتشین راه دارند،
پس خوشتر آن دیدم که
شاهدان زیبارویی از فرهنگ روستایی اسپانیا
که آنها را کوپلا می نامند
بی هیچ سیر و سفر
و بی هیچ پرواز و روادید
به جمع شما فراخوانم
کوپلا نوعی چهار پاره یا رباعی است
که نام هیچ شاعری بر آنها نیست.
آنها نیز مانند باباطاهر از نکته های نامکرر
عشق و زیبایی سخن می گویند و ترانه می خوانند:
*
فردا سر پلکان خانه ات
نشانی نصب خواهم کرد
و روی آن خواهم نوشت:
این راه به بهشت می رود
*
چهره سفیدت مانند باغی است
که سراسر آن برف باریده است
تنها سه گل سرشان را از زیر برف بیرون کرده اند
یک دهان
و دو چشم
*
دستت را به من بده
تا بدانجا رویم که باهم گریه کرده بودیم
و آن مرواریدها را که آنجا ریختیم جمع کنیم و بیاوریم
*
ما همچون دو درختیم
که زندگی، ما را از هم جدا کرده است
جاده ای از میان ما می گذرد
اما شاخ و برگ های ما می توانند
در آسمان یکدیگر را در آغوش گیرند
*
وقتی دیدمت که از دور می آیی
به دلم گفتم
چه سنگ کوچک زیبایی
برای لغزیدن
*
در باغِ پادشاه باغبان بودم
وقتی گلها شکوفا شدند
باغبان دیگری آوردند
*
می گویند سیاه، رنگ غم و ماتم است
من می گویم درست نیست
زیرا چشمان تو سیاه است
و همه شادی های من در آنجاست
*
چشم تو آبی است
به رنگ آسمان
و همان آسمان از تو حساب خواهد گرفت
از آن فتنه ها که با چشمانت می کنی
*
آنکه شور آواز در سر دارد
خوشتر است زمانی بخواند که دلش در هوای یاری به درد آمده باشد
زیرا در این حال اگر از هنر آواز خواندن هیچ نداند
همان درد جای هنر را خواهد گرفت
*

عشق تو چون برکه است
و عشق من همچون چشمة آب
وقتی آفتاب بالا می آید
برکه خشک می شود
اما چشمه همچنان جوشان خواهد بود
*
ای معشوق اگر به سفر می روی؟
برو، خدا به همراهت
اما بهوش باش که در راه
از چشمة فراموشی آب ننوشی
*
Inglis & Stewart:Adventures in World Literature
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

« ما سازندگان نغمه و آهنگیم»


ما سازندگان نغمه و آهنگیم
ما بییندگان رؤیاهای شگفتیم
ما حیران و سرگردان در اطراف موج شکن های دور دست دریا پرسه می زنیم
ما مقیمان سواحل نهرهای متروکیم
ما جهان و جهانیان را وداع گفته ایم
و هست و نیست جهان را در قمار زندگی باخته ایم
و با این همه، جهان از ما شوقِ بینش و شورِ جنبش می یابد
و بردوام از گفت ما به هیجان و لرزش می آید.

آرتور اوشاگنسی – شاعر انگلیسی قرن نوزدهم


We are the music-makers,
And we are the dreamers of dreams,
Wandering by lone sea-breakers,
And sitting by desolate streams.
World-losers and world-forsakers,
Upon whom the pale moon gleams
Yet we are the movers and shakers,
Of the world forever, it seems.
“Arthur William Edgar O'Shaughnessy”

برگرفته از کتاب «گنجینه آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«سکوت»

نیاز نیست که ایمان خود را فریاد کنم
این درختان (که با هزار زبان) گنگ و خاموشند،
و این خاک پر گل و ریحان،
که گوشهای دراز علف را هر سو پهن کرده است،
خود از هر خطیبی گویاترند.
این ستارگان، با فروغ بی پایان،
همه لب فرو بسته اند،
و تپه ها و دشتها دم فرو برده اند،
اما همه بی زبان از خدا سخن می گویند.

چارلز هنسن تاون

Silence
I need not shout my faith. Thrice eloquent
Are quiet trees and the green, listening sod;
Hushed are the stars, whose power is never spent;
The hills are mute: yet how they speak of God!

Charles Hanson Towne (1877-1949)

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" نوروز،‌ حماسه پیروزی "

یکی از سرچشمه های لذت و شادی احساس پیروزی است
و هنرها و فضیلت ها نمایشگاه پیروزی ها ست
همچون پیروزی نقش بر سنگ
پیروزی آهنگ بر غوغا
و پیروزی نور بر تاریکی
و پیروزی پری بر اهرمن
و آفتاب بر زمهریر
و بهار بر زمستان
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشگر سرما ز سر ما برخاست
سعدی
و:
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سرو دست که وقت کنار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بی اعتبار شد
مولانا
سنت ها و آیین های نوروزی ما
همه از این پیروزی ها سخن می گویند:
عمو نوروز مژده جوانی جاوید می دهد
که پیروزی ابدیت بر زمان است
و چهارشنبه سوری همه سور و جشن و سرور است
که "آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست"
همان آتش پرومته و شعله طور
که هوشنگ از سنگ برآورد و:
بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
فردوسی
و پرستیدن آن آتش پرستاری از فروغ ایزدی
و مهرورزی با پندار، گفتار و کردار نیک است
و سیزده بدر روزی خجسته و فرخنده است
که پیروزی سلیمان داد و دهش را
بر دیو بیداد و اهریمن بی بنیاد
جشن می گیرد.
پیام نوروزدر فرهنگ ایران
و جان سخن همه فرهیختگان جهان
این است که:
دست ها را بر هم زنید و شادی کنید
و شادی های خود را با هر که توانید در میان آورید
و از شراب عشق و مهر گیاه مهربانی
به یکدیگر ارمغان دهید
ارمغان هایی متبلور در صورت سکه ای زرین
یا دسته ای از گل و نسرین
با کتابی نورافشان و مهرآفرین
یا اگر هیچ نباشد
بارش مهری
و تابش آفتاب لبخندی.
بدین سان نوروز را تا پایان بهار بکشانید
و بهار را تا عمر بلند صد ساله ادامه دهید
تا به راستی بگویند که شما را
صد سال باشد به این سالها
سالهایی با 365 روز بالنده و سازنده
که هر روزش چون چنگ به بیست و چهار سیم آواز خواند
و ترانه یکصد و بیست و چهارهزار پیامبر را
در گوش زمزمه کند که:
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عهد عیش و نوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
بحکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
حافظ
و درود بر عشرت جویان راستین جهان باد
حسین الهی قمشه ای
نوروز 1393
طراحی دیجیتال "هر روزتان نوروزتان" از حسین الهی قمشه ای



********************

"جبر و اختیار"



ما همه شیران ولی شیر عَلَم
حمله مان از باد باشد دم بدم
حمله مان از باد و ناپیداست باد
جان فدای آنکه ناپیداست باد
ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف از خود چه دارد هیچ هیچ
مولانا

در مثنوی و سایر آثار مولانا و شاعران عارف
این گونه ابیات با ابیات پیشین در باب اختیار
ظاهرا ً با هم در تضادند
و ممکن است شخص حیران ماند
که بالاخره کدام یک از جبر یا اختیار حقیقت حال ماست.
پاسخ مولانا و جمله بزرگان ما این است
که جبر و اختیار هیچ یک حقیقت حال ما نیست
از یک سو ما احساس اختیار می کنیم
و نمی توانیم منکر احساس خود شویم
از طرف دیگر می دانیم که هر چه رخ می دهد علتی دارد
و آن علت را نیز علتی است
تا می رسد به علت اول که آن خداست.
برای رهایی ا زاین تضاد و حیرت،
حکمت این است که ما در روابط با یکدیگر
خود و دیگران را مختار و مسئول دانیم
و بر مبنای آن عمل کنیم
اما در عین حال در عالم ادراک آگاه باشیم
که نه ما و نه دیگران هیچ یک به استقلال فاعل عمل نیستیم
بلکه ما مسخر فرمان الهی هستیم
که به اختیار خود کاری را انجام دهیم؛
بدین نگاه دلهای ما با خلق صاف و بی کدورت خواهد ماند
زیرا هیچ کس را در درون ملامت نمی کنیم
چرا که همه سخره فرمان حقند
اما در عالم نسبت ها در روابط اجتماعی و اخلاقی
مصلحت همگان در این است
که خود و دیگران همه را مختار و مسئول دانیم.

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
نقاشی درباره پرگار تقدير اثر ویلیام بلیک
شاعر و نقاش شهودي و رويايي دوره رمانتيك



********************

«حکایت مرد خر گم کرده ...»


"یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنکه خر خود را بیابد. بعد از سه روز، خر مرده یافت. رنجید. از سر رنجش، روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس من مرد نباشم. از من صرفه خواهی بردن؟"

این حکایت بیان حال کسانی است که طاعات و عبادات را چون کالایی برای فروش و رفع حوایج خویش به حق عرضه می کنند و بدان بر خدا منت می نهند و بر خلق فخر می فروشند و حال آنکه خداوند به دادن توفیق طاعت بر بندگان منت دارد، که می فرماید:

همانا که خداوند بر اهل ایمان منت نهاد
که از میان ایشان رسولی برانگیخت
تا آیات او را برآنان فرو خواند
و ایشان را پاک گرداند
و کتاب و حکمت بیاموزد-
هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکار بودند. - آل عمران، 164

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر مجسمه یادبود ملانصرالدین در مسکو



********************

«جهان فردوسی»

در این میهمانخانۀ کیهانی با فردوسی دیدار می کنیم:
گاه در ژرفای دوزخ با حیوانی عجیب الخلقه روبرو می شویم که چون ضحاک دو مار حرص و جاه از دوش او رُسته و آن دو مار
هر دم خواهند که مغز او را طعمۀ خود کنند و آن حیوان نادان، شهری را به خاک و خون کشیده و مغز جوانان شهر را خوراک
مستمر این دو اژدهای آدمخوار کرده است.

گاه در برزخ، جهان پهلوانی را چون رستم تماشا می کنیم که با دیوهای بی شاخ ودم دست در کمر است، دیوهایی که نامشان سپید
است و کارشان سیاه، عربده می کشند تا صدای حقّی را خاموش کنند و زمین و آسمان را به غبار می آلایند تا چشم ها را ببندند، امّا
رستم نعره ای چون رعد بر می آورد که خواب از چشم ها و بند از دل های دیوان می برد. این فریاد است که از ورای قرون،
دیوان سیه رو و سیه کار را می لرزاند.

و گاه خود را در بهشتی می یابیم که تهمورثِ دیوبند و جمشید زرّین تخت، چون سلیمان، دیوها را به خدمت آدمیان گرفته و اقلیمی
ساخته اند سراسر باغ، سراسر بهار، سراسر جوانی و شادابی و سراسر شادی و دست افشانی، رهیده از هراس بیماری و گرسنگی و
ایمن از هول مرگ.

بدین سان توان گفت که فردوسی دوزخ را "حاکمیت دیو بر آدمیان" و برزخ را "پیکار آدمیان با دیو" و بهشت را "پادشاهی انسان بر
دیوان و ددان" دانسته است ...

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
مینیاتور "آگهی یافتن ضحاک از سرنوشت" برگرفته از شاهنامه شاه تهماسب



********************

" خداوند ظاهر می شود "

خداوند ظاهر می شود
در صورت نور :
برای آنان که در ظلمت شب به سر می برند ؛
و در صورت انسان :
برای آنان که در اقلیم روز زندگی می کنند .
ویلیام بلیک

خواست تا خود را به خود بنماید او آنسان که هست
مظهر جامع چو آدم در جهان آمد پدید
مولانا

چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش بر صحرا نهادیم
عطار

بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوّا نهاد
عراقی

"God Appears"
God appears and God is light
To those poor souls who dwell in Night
But does a human from display
To those who dwell in the realm of Day.
William Blake

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

«ادبیات»

ادبیات حکایت های مذهبی را رؤیاهایی می شمارد که بیش از تفسیر، نیاز به تعبیر دارد: از معراج به گونه ای تعبیر می کند که می تواند وصف حال همۀ آدمیان شود، اگر شوق معراج در ایشان پدید آید.

به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید (مولانا)

و آتش طور را چنان معرفی می کند که خانم برونینگ شعله های آن را در هر بوته گیاه مشاهده می کند و سعدی تمامی چرخ و فلک و زمین و زمان را برای احمد و هر انسان صاحب کمالی جایگاه تجلی احد می بیند:

" زمین از آسمان آکنده است و هر بوته گیاه از آتش الهی شعله ور است" (الیزابت برونینگ)

کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست (سعدی)

برگرفته از کتاب «گنجینه آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی معراج اثر کمال الدین بهزاد



********************

« شما ای مردمان»

شما ای مردمان، مسافری هستید به سوی پروردگار خویش، پیوسته در سیر تا به او در رسید آنگاه او شما را باخبر خواهد کرد که همۀ اختلافات و جنگ و نزاع شما در مسائل دین هیاهوی بسیار برای هیچ بوده است. شما جوهر دین که بزرگداشت فرمان خدا و شفقت بر خلق عالم است رها کردید و به جان هم افتادید و چه نقشهای اهریمنی در نمایشنامۀ عالم بازی کردید که جز شیطان حسود هیچ کس را از آن سودی نبود و به گفتۀ حکیم طوس:

زیان کسان در پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

به جای خواندن و عمل کردن قرآن، بحث در حدوث و قدم در قرآن کردید و به جای رفتن به معراج همراه رسول، قیل و قال راه انداختید که جسمانی بوده است یا روحانی، به جای قولها را شنیدن و بهترین را برگزیدن، گلوی یکدیگر را فشردید که تو خاموش باش تا من سخن بگویم، به جای خدمت و برآوردن نیازهای یکدیگر و به جای آنکه همگی در مسجد این عالم به سجود و ستایش پروردگار پردازید، فرقه فرقه شدید.

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر رافائل قرن شانزده میلادی



********************

" در ماهیت عشق "

حكايت كنند كه در مجمعى سخن از ماهيت شير به ميان آمد
يكى گفت : شير آن است كه آن را به پارسى چنين نويسند
و به تازی چنان گویند
گفتند : آن شير نباشد كه صوتى بيش نيست
گفت آن است كه بر در حمامها نقش كنند
گفتند : آن نيز شير پرده است و

شير توان كرد به نقش سراى
ليك به صد چوب نجنبد ز جاى
مخزن الاسرار

دست ياران گرفت و به نزديك بيشه اى آورد
و از دور شير را نشان داد
و گفت : آخر اين ديگر شير است
گفتند : اين نيز شير نباشد
مرد در خشم شد ، گفت : پس شير چيست گفتند :
شير آن است كه تو را خورد
تا طعمه شير نشوى شير را ندانى

همچنين عشق نه آن است كه بر زبان است
و به تقرير و بيان از آن دم زنند
و نه آن است كه به خيالى و تصويرى از آن دل خوش كنند.
و نه آن است كه در كمند خود كشند و بدان سود و سودا كنند
بلكه عشق آن است كه " الف انيّت " عاشق را فرو بلعد
تا جز عشق از او چيزى نماند :

آنچه ارزد صيد را عشق است و بس
ليك او كى آيد اندر دام كس
تو مگر آيى و صيد او شوى
دام بگذارى به دام او شوى
عشق مى گويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوشتر از صيادى است
مثنوی

برگرفته از كتاب " گزيده منطق الطير "
تلخیص ، مقدمه و شرح : حسين الهى قمشه اى

تصویر: هنر دستی اثر
Enesco Jim Shore Heartwood
“Creek Angel with Lion and Lamb”



********************

« در ستایش موسیقی»


ای نای خوش نوای که دلدار و سرخوشی
دم می دهی تو گَرمْ و دمِ سرد می کشی
خالی است اندرونِ تو از بند، لاجرم
خالی کنندۀ دل و جانِ مشوّشی
نقشی کنی به صورتِ معشوقِ هر کسی
هرچند امّی ای تو، به معنی منقّشی
ای صورتِ حقایقِ کل، در چه پرده ای؟
سر برزن از میانۀ نی چون شکَروَشی

تعبیر «صورت حقایق کل» از موسیقی، بسیار بدیع و شگفت و در عین حال عین حقیقت است. موسیقی از نهاد کلی جهان سخن می گوید؛ صورتی است از هرآنچه در آن گنج مخفیِ نخستین وجود دارد. غربیان نیز موسیقی را ریاضیاتِ دل خوانده اند و آن را صورتِ مجرد همۀ پدیده ها دانسته اند.

نُه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان
در دم به شش جهت، که تو دمساز هر ششی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود
زیرا ندای عشق ز نی، هست آتشی
بنواز سرّ لیلی و مجنون ز عشق خویش
دل را چه لذّتی تو و جان را چه مفرشی
بویی است در دمِ تو ز تبریز لاجرم
بس دل که می ربایی از حسن و از کشی
«مولانا»

از نیِ مولانا داستانها گفته اند و تعبیرها و تفسیرهای لطیف عرفانی و فلسفی برآن نوشته اند. کوتاه سخن این است که «نی» خود مولاناست که فرمود:
از وجود خود چو نی گشتم تهی
نیست از غیرِ خدایم آگهی
چونکه من، من نیستم این دم زهوست
پیش این دم، هر که دم زد کافر اوست

و به بیان دیگر، مولانا سخنِ خود را الهام و فیضِ الهی معرفی کرده و گفته است:

گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پُر نکردی از شکر

برگرفته از کتاب "گنجینه آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر میرزا فرخ بیک قرن دهم هجری



********************

" پنجره ای به جاودانگی "


من عاشق کتاب شدم
بعضی مردم زیبایی را در موسیقی می یابند ،
بعضی در نقاشی ،
بعضی در مناظر طبیعت ،
اما من زیبایی را در کلمات یافتم
زیبایی از نگاه من تجربه غریبی است
که شخص در آن تجربه احساس می کند
که به ناگاه چشمش به یک جهان دیگر می افتد
گویی دروازه ای به روی او باز می شود
و رویایی شگرف و جادویی عظیم چشم او را می رباید
به عالمی که جهان محسوس از آنجا نشأت می گیرد
و شخص حس می کند که بی گمان در آفرینش چیزی ورای عالم محسوس وجود دارد
و برایش توجیه می شود
که چرا ما این صحرای پر محنت را قدم به قدم با دشواری پشت سر می گذاریم .

I fell in love with books ,
Some people find beauty in music ,
Some in painting ,
some in landscape ,
but I find it in words .
by beauty ,
I mean the feeling you have suddenly glimpsed another world ,
Or looked into a portal that reveals a kind of magic
or romance out of which the world has been constructed ,
a feeling there is something more than the mundane ,
and a reason for our plodding.
Donald Miller

نوشته دونالد میلر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Gustave Doré
www.drelahighomshei.com



********************

« بسم الله »

یکی از سنتهای دیرین و عادات شیرین در فرهنگ پارسی چه پیش از اسلام و چه پس از آن، این بوده است که کارها را با نام و یاد خدا آغاز کنند و معنای ژرف این سنت آن است که نظامی فرمود:
نظامی جامِ وصل آنگه کنی نوش
که بر یادش کنی خود را فراموش
این تمامی پیام قرآن و جان و جوهر همۀ ادیان است و هیچ حکمت الهی و موعظه ای در جهان برتر از این نیست که کارها را به نام و به خاطر حضرت حق آغاز کنند.
بسم اللهِ هنرمند این است که "من می خواهم با خلقِ زیبایی و نقاشی و معماری درهای بهشت را بر مردم بگشایم و در سودای ثروت و شهرت نیستم و بسم الله شاهد است که من حق را که پروردگار جهان است پیش چشم دارم و اگر پادشاهیِ جهان را به من دهند هرگز نخواهم نوشت:
« حسین از دین جدش خارج شده است»
بسم اللهِ دانشمند این است که من در سودای نشان دادن اسرار طبیعتم که به تعبیر گوته جامه بیرونی خداوند است. من می خواهم اسرار فرشتگانی را که پشت پردۀ عالم کار می کنند فاش کنم.
بسم اللهِ شاعر این است که به گفتۀ سعدی:
نامۀ حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پیر و جوان اندازم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر گنبد مسجد ریگستان - سمرقند - ازبکستان



********************

" راه رستگاری "


از امام احمد غزالی عارف بزرگ اسلامی نقل شده است
که روزی بر منبر وعظ نشست
و گفت : ای مردم عمری است که شما را موعظه می کنم
و اکنون می بینم که همه موعظه های من
در این دو بیت از همشهری من فردوسی طوسی جمع آمده است
و دو بیت زیر را فروخواند :
ز روز گـذر کـردن انـدیشـه کـن پرستیدن دادگـر پیـشـه کـن
بـه نیـکی گـرای و میـازار کـس ره رستگاری همـین است و بـس

برگرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
تصویر : مجسمه فردوسی در شهر رُم



********************

« نماز ریاکاران»

نماز ریاکاران صدا و صفیری بیش نیست زیرا اصل نماز یاد خداست و اگر آن یاد نباشد همۀ عبارتها و آیات و حرکاتِ نمازگزاران باطل می شود و او را هیچ بهره ای از آن کلمات و حرکات قدسی نباشد.
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نی نیاز
هرچه مردم می کند بوزینه هم
آن کند کز مرد بیند دم به دم
او گمان کرده که من کردم چو او
فرق را کی داند آن استیزه جو - مثنوی
و چه بسیارند مردمی که نماز را به عادتی و سنتی و نمایشی و نظاهری تبدیل می کنند و سخت در تلفظ کلمات و انضباط در حرکات می کوشند و آنهمه هیچ نیست جز صفیری و کف زدنی.
عبادت می کنی بگذر زعادت
نگردد جمع با عادت عبادت - گشن راز

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Charles Buchel



********************

«سعدی»

سعدی از شاعران محبوب جهان است و ترجمه های متعدد از گلستان و بوستان او از زمان رُنسانس به بعد به زبانهای مختلف اروپایی و آسیایی عرضه شده و نیز غزلیات و قصاید او نیز به محافل ادب مغرب و مشرق راه یافته است. وقتی اولین بار گلستان و بوستان سعدی به زبان لاتین ترجمه شد یکی از کشیشان مسیحی پس از مطالعۀ کتاب چنین تصور کرده بود که این کتاب متعلق به یکی از پیامبران بنی اسراییل است که اثرش تازه پیدا شده است. آثار سعدی در غرب در مجموعۀ کتب مقدّسه به طبع رسیده و پیوسته مورد ستایش و منبع الهام بزرگان مغرب زمین بوده است.
هنری دیوید ثورو شاعر و نویسنده بزرگ آمریکایی در قرن نوزدهم نویسندۀ کتاب معروف والدن (Walden) از عاشقان سعدی بوده و گفته است که من همان سعدی هستم که پس از شش قرن باز آمده ام و یا سعدی همان ثورو است که شش قرن پیش به نام سعدی در جهان زیسته است.
امرسن شاعر و نویسنده آمریکایی نیز از ستایشگران سعدی بوده و او را در کنار شکسپیر و دانته و هُمر و در شمار شاعرانی قرار داده است که سخنانشان پیوسته تازه و باطراوت است
این قضاوتها نشان درستی است از اینکه اهمیت سعدی چنانکه بعضی از محققان معاصر گمان برده اند تنها به زبان فصیح و سحرِ کلام او نیست بلکه چنانکه خود سعدی اشاره کرده، آن زبان جادویی تنها نقابی است بر چهرۀ شاهد زیبارویی که مقصود و محبوب اوست:
نه صورتی است مزخرف سرودۀ سعدی
چنانکه بردر گرمابه می کند نقّاش
که برقعی است مرصّع به لعل و مروارید
فروگذاشته بر روی شاهد جماش

برگرفته از کتاب «365 روز با سعدی»
به قلم حسین الهی قمشه ای
برگه ای از بوستان سعدی نوشته شده در بخارا به سال ۱۵۳۹ میلادی. این اثر ارزشمند امروزه در موزه هنر نلسون اتکینز واقع در کانزاس سیتی در ایالات متحده نگاهداری میشود



********************

" شراب ناپرورده "

من شرابی می نوشم که پروردۀ هیچ می فروشی نیست
در جامی از مروارید
که دست هیچ شیشه گر بدان نرسیده است
و جوهر مستی بخش آن شراب را
در هیچ میخانه ای در ساحل رود راین نمی توانی یافت .
من مستم از هوای لطیف
و هم آغوشی می کنم با ژاله و شبنم
و روزهای بلند تابستان
مست و حیران
از درِ میکده ها بیرون می آیم
آنجا که شراب زرد خورشید را
در جام فیروزه رنگ فلک ریخته اند
هنگامی که زنبورها از شیرۀ گیاهان مست شوند
و خداوندِ باغ آنها را از میخانۀ گل بیرون کند ،
هنگامی که پروانگان چنان مست و بی خود شوند که دیگر شراب نستانند
من ، همچنان ، تشنه و مخمور ، بیش از پیش ، باده می نوشم
تا کرّوبیان عالم بالا کلاه سپید بر سر بچرخانند
و قدیسان شتابان به سوی پنجره آیند
تا نظاره کنند
این مست کوچک لایعقل را
که در آفتاب آرمیده است .
" A Liquor Never Brewed "
I taste a liquor never brewed,
From Tankards scooped in pearl;
Not all the vats upon the Rhine
Yield such an Alcohol!
Inebriate of Air am I
And Debauchee of Dew,
Reeling, through endless summer days,
From inns of Molten Blue.
When “Landlords” turn the drunken Bee
Out of the Foxglove’s door,
When Butterflies renounce their “drams”,
I shall but drink the more!
Till Seraphs swing their snowy Hats,
And Saints to windows run,
To see the little Tippler
Leaning against the Sun.
Emily Dickinson

می خوریم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ

جامی از روی تو شد مست نه می دید و نه جام
بزم عشق است ، چه جای می و جام است اینجا
جامی

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
حافظ

شعر از امیلی دیکینسون
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
نقاشی فرشتگان نور - قرن 19



********************

" تولد سرمدى "


به روايت قرآن
بشارت ميلاد احمد را نخست مسيح مريم آورد :
وَ مُبَشّراً برسولٍ يأتى مِن بعدِی اسمُهُ احمد
سوره صف ، آيه٦

مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد

و در اقليم زرّين ادبيات
آنجا كه بهار پر شكوفه سرمدى و تابستان پر نعمت ابدى در آميخته
همه جهانيان مى توانند در جشن پايان ناپذير ميلاد آن رسول
كه برترين وصفش خلق محمدى و همدردى با آلام بشرى است
شركت كنند
و در اين جشن برخى از پادشاهان يگانه جهان
چون گوته و هوگو و امرسن و واشنگتن ايروينگ
و امثال ايشان از باختر
و فردوسى و نظامى و سعدى و مولانا و حافظ از خاور
پيوسته حضور دارند
گوته قطعه اى با عنوان نغمه هاى محمدى
براى حاضران مى خواند
و ديگران هر يك به زبانى وصف جمال او گويند

اين جشن سرمدى هر شامگاه يا هر بامداد
در باغ مهمانى بزرگ ادبيات
پذيراى هر ميهمانى است كه به درگاه اين پادشاهان سخن برسد

ما تنها بر در باغ لوحى از چند بيت مولانا نصب كرده ايم
تا شما را خوش آمد گويد
به تولد آنكس كه سفره شيرينى اش از جهان و جهانيان زياد مى آيد
و شمع تولدش را كه چون خورشيد مى درخشد
هيچكس خاموش نخواهد كرد

دوش در استارگان غلغله افتاده بود
كز سوى نيك اختران، اختر اسعد رسيد
رفت عطارد ز دست ، لوح و قلم را شكست
از پى او زُهره جست ، مست به فَرقد رسيد
پيك دل عاشقان رفت به سر چون قلم
مژده همچون شكر در دل كاغذ رسيد

و سلام بر عاشقان حقيقت و زيبايى و خوبى باد

حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

" درخت دانش"

یکی از دعاهایی که خداوند در قرآن به پیامبر اکرم و به همه آدمیان آموخته این است که :
قُل ربِّ زِدنی عِلماً ( طاها : 114 ) یعنی " بگو خدایا بر دانش من بیفزا "
این دعاست که همه ما را مکلّف می کند تا به دنبال دانش رویم
و خود و همگان را از آن بهره مند سازیم
و بدانیم که هیچ عبادتی برتر از کسب علم نیست .

ز دانش به اندر جهان هیچ نیست
تن مرده و جان نادان یکی است
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بگرد و به هر کس بگوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
فردوسی

خاتم ملک سلیمان است علم
جمله عالم صورت و جان است علم
مولوی

درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
ناصرخسرو


حسین الهی قمشه ای
برگرفته از پیشگفتار کتاب " گنجینه آشنا "



********************

لذات متعالی

" هارون الرشید "

شبی هارون الرشید کتابی می خواند.
و در آن کتاب شاعری چنین می گفت:
کجایند پادشاهان پیشین؟
کجایند شهریاران و امیرانی که جهان را در پنجۀ تصرف خود داشتند؟
آنها همه به دیار نیستی رفتند؛
با آن همه شکوه و جلال،
با آن همه زرق و برق.
آنها به جایی رفتند که تو نیز خواهی رفت.
ای کسی که دنیای فانی و زیب و زیور و نعمتهای آن را
همچون بهرۀ خود از حیات برگزیده ای،
هرچه دنیا تو را می بخشد و هرچه وام می دهد بستان،
اما بدان که نقطۀ پایان همه این نعمتها مرگ است.
هارون الرشید سر فرو افکند
و اشک چشمانش صفحۀ کتاب را مرطوب کرد.
هنری وادزوُرث لانگ فِلو


"Haroun Al Raschid"
One day, Haroun Al Raschid read
A book wherein the poet said: ـــ
‘Where are the kings, and where the rest
Of those who once the world possessed?
‘They’re gone with all their pomp and show,
They’re gone the way that thou shalt go.
‘O thou who choosest for thy share
The world, and what the world calls fair,
‘Take all that it can give or lend,
But know that death is at the end!’
Haroun Al Raschid bowed his head:
Tears fell upon the page he read.

Henry Wadsworth Longfellow


* هارون الرشید
بزرگترین و معروفترین خلیفۀ عباسی،
به سبب مصاحبت با بزرگان و دانشمندان زمان،
به خوبی در می یافت:
راستی و درستیِ سخنان آن شاعر را،
چنانکه اشک از چشمانش جاری می شد.
اما آه از حُبّ جاه !
آه از حجاب غفلت !

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای



********************

« در حدوث و قِدَم عالَم»

بحث حدوث و قِدَم عالَم از دیرباز در فلسفۀ اسلامی میان حکیم و متکلم گفت و گویی گرم و پر هیاهو بوده است. متکلم که فلسفه را در خدمت اثبات کلام وحی به کار می گرفت برآن بود که عالَم حادث است و هستی آن را آغاز و انجامی است زیرا اگر عالم قدیم می بود نیازی به آفریننده نمی داشت و حکیم که می کوشید کلام وحی را با مبانی عقلی تفسیر کند اِشکال می گرفت که اگر عالَم بدان معنا که شما را در نظر است حادث باشد چندین اِشکال عقلی پیش می آید.

یکی آنکه آن موجود که به تعبیر مولانا «اصل ذاتش فیض و جود و بخشش است» باید در زمانهای نامتناهی منع فیض کرده و هیچ عالمی نیافریده باشد و این روا نیست زیرا صفات حق ذاتی او بلکه عین ذات اوست پس تا بوده و هست نام فیاض و صفت فیض بخشی را داشته و خواهد داشت و تا او بوده و هست عالَمی بوده و خواهد بود.

اِشکال دیگر آنکه اگر مشیت آفریننده در زمان معین بر آفرینش عالَم قرار گرفته بی شک آن مشیت را سببی و ذات او را تغییری باید تا این حادثه را توجیه کند در حالی که نه اختیارش را سببی است که خارج از ذات باشد و نه ذات او را تحول و تغییری است موجب آن اختیار شود پس عالَم قدیم است الّا آنکه قدمت زمانی عالَم به معنای بی نیازیِ آن از آفریننده نیست بلکه عالَم پیوسته وجود داشته و پیوسته مخلوق و معلول آفریننده بوده است چنانکه اگر فرض کنیم خورشید قدیم الذات باشد آفتاب نیز قدیم الذات خواهد بود، اما در هر حال آفتاب معلول خورشید است ...

برگرفته از مقدمه کتاب «گلشن راز (باغ دل)» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «نجوم امپراتور» - قرن شانزدهم – آلمان



********************

" حکمتی از سعدی "

تا نیک ندانی که سخن عین صواب است
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از بند رهایی
گلستان

سخن سعدی در این مقام با سخن دیگر او که گفت
دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز، در تعارض نیست:
گاهی دروغی هست که فتنۀ ناحقی را فرو می نشاند
و راه بر ظلمی می بندد و مصلحت در آن است که گفته شود.
اما نه مصلحت و منافع گوینده،
مانند عموم دروغها. بلکه باید به نفع حق و مصلحت خیر باشد
و اگر دروغ در جهت حفظ مصالح شخصی و ناحق است
کار شیطان است و باید از آن پرهیز کرد.
اشاره سعدی در اینجا ناظر به اینگونه دروغهاست.

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای



********************

«کیمیای طلب»

طلب نقد بازار عشق است. کیمیایی است که مس بی بهای نفس و هستی موهوم را به طلای عشق و هستی حقیقی بدل می کند، از این رو سخن حافظ، که گفت:

از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی زمفلسان خبر کیمیا مپرس

راست است، زیرا دلق پوش صومعه همان است که هنوز در خم کوچۀ «رد و قبول خلق» مانده و دلق ریایی بر تن کرده، شطح و طامات می گوید و دعوی کشف و کرامات دارد، اما در باطن گدایی مفلس است که نیازهای حسی و وهمی خود را در همان کوچه، از مریدان غافل تکّدی می کند. اما طالب راستین، نقد طلب را به دست دارد که اکسیر محیط و میناگر هستی است و قلب اعیان و تبدیل حالها با اوست.

جد و جهد اینجات باید سالها
زانکه اینجا قلب گردد حالها
منطق الطیر

کیمیای طلب، بخل را به سخا، و حرص را به قناعت، و حسد را به دوستی، و غیبت را به خدمت، و کینه را به محبّت، و خلق ناخوش را به خلق خوش بدل می کند و خلق خوش بهترین نشان ظهور فرشته و تجلّی بهشت در آدمی است.

برگرفته از کتاب «گزیدۀ منطق الطیر – هفت شهر عشق»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی منطق الطیر از حبیب الله



********************

" از حکمت مولانا "

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد
خود در آب می دید و می رمید
او می پنداشت که از دیگری می رمد
نمی دانست که از خود می رمد
همة اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر
چون در توست، نمیرنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
" گزیده فیه ما فیه "

مولانا در مثنوی نیز بارها این لطیفه را با تعبیرات و تمثیلات شیرین آورده است.
این حکایت تمثیل دیگری است در بیان انعکاس خلق و خوی انسان در آیینۀ وجود دیگران:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان ای فلان
انـدر ایشان تـافته هستی تـــــو
از نفاق و ظلم و بـد مستی تــو
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
مثنوی
*
پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود
زان سبب عالم کبودت می نمود
گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
در خود این بد را نمی بینی عیان
ورنه، دشمن بودیی خود را به جان
مثنوی

برگرفته از کتاب های " گزیدة فیه مافیه "
و " مثنوی مولوی "
توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Heila van der Merwe



********************

«کشتن کتاب خوب»

نابود کردن یک کتاب خوب کمتر از کشتن یک انسان نیست، بلکه باید گفت آن کس که انسانی را هلاک می کند موجودی صاحب عقل را که تصویر خداست کشته است، اما آن کس که کتاب خوبی را نابود می کند به نفسِ گوهر عقل حمله برده و گویی خنجرش را در چشم آن تصویر نشانده است.

جان میلتن
از کتاب آزادی بیان

Killing a Good Book
As good almost kill a man as kill a good book: who kills a man kills a reasonable creature, God's image; but he who destroys a good book, kills reason itself, kills the image of God, as it were in the eye.
John Milton: Areopagitica

* در یونان قدیم تپۀ بلندی بوده است که آن را Areopagitica می نامیدند. بر فراز این تپه اغلب شوراهایی تشکیل می شد که جنبۀ اجتماعی داشت و بتدریج جنبۀ قضایی پیدا کرد. میلتن نام یکی از کتابهای خود را که در باب آزادی بیان و قلم است Areopagitica نهاده و قطعۀ فوق از آن کتاب است.

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر: نقل قولی از میلتن در کتیبه ای در کتابخانۀ عمومی شهر نیویورک



********************

"كتابها زنده اند"

كتابها موجوداتى كاملأ جامد و بى جان نيستند
بلكه با خود جوهرى از زندگى به همراه دارند
و به اندازه همان روح كه فرزند او هستند
از حركت و حيات برخوردارند
بلكه توانم گفت كه كتابها
گويى در يك شيشه كوچك آزمون
عصاره آن عقل زنده
و فشرده آن اكسير اثربخش را
كه آن كتابها از پرتوش پديد مى آيند
به گونه اى اعجاب انگيز با خود حمل مى كنند
من مى دانم آنها همانقدر زنده و زاينده هستند كه
دندانهاى آن اژدهاى افسانه اى از حيات بهره داشتند
و اگر آنها را مانند دندان اژدها
در زير و بالاى دشت جهان بكارند
اى بسا كه مردمانى مسلح و آماده پيكار
به ناگاه از زمين بيرون جهند.

جان ميلتون

در اساطير يونان آمده است كه
" كادموس" برادر " ارويا"
اژدهاى هولناكى را از پاى در آورد
و مردمان دندانهاى اژدها را بيرون آوردند
و در زمين كاشتند
و بى درنگ فوجى از جنگجويان
در جوشن پولاد از زمين برخاستند.

دندان اژدها رمزى از الفباى زبانهاست
كه لشكريان كلمات از آنها بيرون مى آيند
و جنگ آن لشكريان
با زشتى و نادانى و ناپسندى است .

قطعه فوق بخش كوتاهى است از يك رساله بلند
با عنوان "Areopagitica" اثر جان ميلتون
كه در سال ١٦٤٤
در برابر پارلمان انگليس خوانده شده است.
ميلتون در اين رساله دفاع حكيمانه اى
از آزادى نشر كتاب كرده
كه هم در انگليس و هم در سراسر اروپا
تأثيرات مثبتى داشته است.

بخشي از رساله جان ميلتون
ترجمه و توضيحات ازحسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com



********************

«ای محبوب»

بشنو ای محبوب
که من حقیقت جهانم
و مرکز دایرۀ وجودم
من ادراک را در تو آفریدم تا آئینۀ دیدار من باشد
اگر مرا نظاره کنی، مرا و خود را خواهی یافت
و اگر خود را نظاره کنی، مرا و خود را گم خواهی کرد
ای محبوب!
چه بسیار که تو را خواندم
و تو آوای من نشنیدی
پس خود را چون عطر دلاویزی در فضای عالم پخش کردم
و مشام جان تو آن را احساس نکرد
پس خود را بر خوان هستی طعامی خوش و مائده ای شیرین ساختم
و تو از آن تناول نکردی
چرا نمی توانی به من دست یابی
چرا نمی توانی در لمس اشیاء مرا احساس کنی
و در شمامۀ گل سرخ مرا ببویی
چرا آخر چرا؟

«محی الدین ابن عربی»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا-2»
نقاشی اثر Claude Monet



********************

" بهره مندی از دنیا "

آن بهره ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
خیّام

در زبان انگلیسی ضرب المثلی هست که مضمون سخن خیّام را بیان می کند :
"Enough is as good as a feast "
یعنی به حد کفایت داشتن همان قدر خوب است
که بودن در ضیافت و نعمت بیکران .
یعنی وقتی آدمی به نان و خورشی مختصر
سیر می شود و لذت می برد
این از نظر برخورداری با حضور او در یک مهمانی بزرگ
برابر است بلکه از بسیاری جهات بر آن ترجیح دارد .

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جورج کتر مول



********************

«قلب من پذیرای همۀ صورتهاست»

لقد صارَ قلـبي قابلاً كلَ صُـورةٍ
فـمرعىً لغـــــزلانٍ و دَيرٌ لرُهبـَــــانِ

و بيتٌ لأوثــانٍ و كعـــبةُ طـائـــفٍ
و ألـواحُ تـوراةٍ و مصـحفُ قــــــرآن

أديـنُ بدينِ الحــــبِ أنّى توجّـهـتْ
ركـائـبهُ، فالحبُّ ديـني و إيـمَاني

«شیخ محی الدین ابن عربی»


قلب من پذیرای همۀ صورتهاست
قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی
و صومعه ای است برای راهبان ترسا
و معبدی است برای بت پرستان
و کعبه ای است برای حاجیان
قلب من الواح مقدس تورات است
و کتاب آسمانی قر آن
دین من عشق است
و ناقه عشق، مرا به هر کجا خواهد، سوق می دهد
و این است ایمان و مذهب من

ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا -2»



********************

" شکوه کهنسالی "


زیبایی یک چهره کهنسال

همچون شمع سپیدی است

که در حریمی مقدس نهاده اند

و آن زن که نقش هستی خویش را با سرفرازي به پایان صحنه برده است

به درخش رنگ پریده خورشید زمستان در کنار افق می ماند

چهره نازنینش از گره تشویش ها و سوداها گشاده است

و اندیشه های زلالش، آرام و خاموش

در زیر آسیای مخروبه تن همچنان جاری است.



“ The old woman “

As a white candle

In holy place,

So is the beauty

Of an aged face.

As the spend radiance

Of the winter sun,

So is a woman

With her travail done,

Her brood gone from her,

And her thoughts as still

As the waters

Under a ruined mill.

Joseph Campbell


ژوزف كمپ بل از برجسته ترين اسطوره شناسان قرن بيستم به شمار می رود.
كتاب چهار جلدى " نقابهاى خداوند " از معروف ترين آثار اوست.
انديشه هاى او تركيبى از هندى و افلاطونى است،
و مهمترين حكمتش اين است كه
در جستجوى سعادت انسانى و سرشت الهى خويش باشيد
تا بنگريد چگونه جهانى كه سراسر ديوار و حجاب و حائل است
به در و دروازه و پنجره بدل مى شود.
كمپ بل همچنين شعرهاى ژرف و لطيفى دارد
كه چون جويبار مى گذرد و لطافت و طراوت مى بخشد.
شعر فوق يكى از آنهاست
كه آدميان را از سن و سال بيرون مى برد
و هر انسانى را زائرى مى بيند
كه به سوى ابديت در سير است.
آن زائر برتر از كودكى و جوانى و كهنسالى است
بلكه اين مراتب را يك يك تجربه مى كند
اما پيوسته چه در طلوع و چه در غروب همان خورشيد است
و در هر مقام زيبايى خاص خود را داراست.

شعر از ژوزف کمپ بل
ترجمه و توضیحات از حسین الهی قمشه ای
Francesco Romoli تصویر از:
www.drelahighomshei.com



********************

" فروغ آسمانی"


آری عشق به راستی یک فروغ آسمانی است؛
اخگری است ازآن آتش جاودان
که " الله " درمیان فرشتگان پخش کرد
تا به شوق آن آتش
هواهای دانی و فانی ما را
به سوی آسمان سوق دهند
عبادت ها و نیایش ها
روح را به نرمی به سوی آسمان می کشند
اما در عشق گویی آسمان خود به زمین می آید
با عطر والهامی از الوهیت
تا کودک جان را از شیر شیطان باز کند
واز سوداهای روح فرسا رهایی بخشد.
آری عشق فروغی است از جمال آنکس که
جهان و هرچه در آن هست آفریده اوست
و شکوه و جلالت و حشمتی است
که چون هاله ای مقدس گرد روح حلقه می زند.


Yes, Love indeed is light from heaven;
A spark of that immortal fire
With angels shared, by Allah given,
To lift from earth our low desire.
Devotion wafts the mind above,
But Heaven itself descends in Love;
A feeling from the Godhead caught,
To wean from self each sordid thought;
A ray of Him who formed the whole;
A Glory circling round the soul!

Lord Byron


لرد بایرن یکی از شاعران برجسته نهضت رمانتیک درانگلیس است
که مانند دیگر شاعران هم عصر خود
گرایش به عشق و عرفان داشت
و پرچم ستیز برافراشته بود
در برابر هرگونه زور و تزویر و بیداد و خشونت
چنانکه جان بر سر این کار نهاد.
در این قطعه بایرون کلمه "الله" را
به جاي كلمه "God" نهاده است
تا عشق وارادت خود را
نسبت به فرهنگ معنوی اسلام نشان دهد
"الله" به معنی آن کسی است که همه واله و شیدا
و حیران و سرگردان اویند
گویی بایرون در سرودن این شعر
بیت زیر ازحافظ راپیش چشم داشته است:
گرنور عشق حق به دل و جانت اوفتد
"بالله" کز آفتاب فلک خوبتر شوی


شعر: لرد بایرن
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: توماس فیلیپس
www.drelahighomshei.com



********************

« خطی زشت است که به آب زر نوشته است»


حکایت سعدی را در گلستان همه به یاد دارند که گفت:
"ابلهی را دیدم سَمین،
خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر،
و مرکبی تازی در زیرِ ران و غلامی از پی دوان.
یکی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلَم بر این حیوان لا یعلم؟
گفتم خطی زشت است که به آب زر نبشته است."

و نیز بیت معروف حافظ را همه خوانده اند که:
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آنکس که از هنر عاری است

اکنون هر گروه و طایفه ای را از آن حکایت و ان بیت پندی و درسی تواند بود و خوشنویسان را نیز از آن تعلیم و هدایتی تمام است که قبای اطلس هنر و دیبای معلَم خوشنویسی را بر قامت هر سخن سمین میان تهی نیندازند.

چنانکه ناصر خسرو قیمتی دُرّ لفظ دری را در پای خوکان نریخت و بتهوون در محفل اصحاب غفلت و ثروتمندان بی فرهنگ، که نوای آسمانی او را زمینۀ لهو و لعب و بازی خود کرده بودند، گفت «دیگر برای خوکان نخواهم نواخت»...

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میر عماد حسنی



********************

«گناه خودپرستی»

گناه خودپرستی
تمامی چشمان من
و تمامی روح من
و تمامی هستیِ من را تصرف کرده است،
و این درد را هیچ درمانی نیست،
زیرا چنان در دلم پای گرفته است
که گمان دارم روی هیچ کس به لطف و صفای چهرۀ من نیست
و هیچ چهره ای، بدین حد از حقیقت برخوردار نیست
و هیچ حقیقتی بدین قدر و منزلت نیست،
و اوصاف و مکارم خویش را بر خود عرضه می کنم
و هیچ کس را در هیچ کمالی برتر از خود نمی یابم.
اما چون در آینه می بینم
که چهره ام از شکنج روزگار درهم شکسته
و فروغ طراوت از آن رخت بربسته است،
آنگاه قصۀ خودپرستی خویش را به گونه ای دیگر می خوانم
که آخر این چهرۀ ناموزون راچه جای ستایش است.
پس شاید این تویی که من به نام خود او را می ستایم،
و این تویی که با جمال و جوانیت
به نقش پیری من آب و رنگ می بخشی.

غزل 62 – ویلیام شکسپیر

Sin of self-love possesseth all mine eye
And all my soul, and all my every part;
And for this sin there is no remedy,
It is so grounded inward in my heart.
Methinks no face so gracious is as mine,
No shape so true, no truth of such account;
And for myself mine own worth do define,
As I all other in all worths surmount.
But when my glass shows me myself indeed
Beated and chopp'd with tanned antiquity,
Mine own self-love quite contrary I read;
Self so self-loving were iniquity.
'Tis thee, myself, that for myself I praise,
Painting my age with beauty of thy days.
Shakespeare, Sonnet No. 62

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" لذات متعالی "

ادبیات سرچشمة زوال ناپذیری از لذات متعالی است،
لذاتی که روح ما از مشاهده و مصاحبت با زیبایی و دانایی و نیکویی می برد
و این همان عشق افلاطونی و افلاکی ماست که با آن به دنیا آمده ایم
و سند روشن و شاهد معتبری است
بر این حقیقت که ما از عالم زیبایی و دانایی و نیکویی
که همان بهشت است به این دیار آمده ایم
و باز به همان بهشت باز خواهیم گشت و:
گر ما مِی و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود
خیام

لذات متعالی شرابی است که دردسر و خمار در پی ندارد
و شهدی است که سیری و اشباع نمی پذیرد
و شهوتی است که پیری و جوانی را در آن اثر نیست،
عشقی است که در آن می توان معشوق را با همة عاشقانِ دیگر تقسیم کرد
چنان که در افسانه های رمزی کریشنا آمده است که
صدها عاشق دلداده از کریشنا، خدای عشق، وعدة خلوت می گیرند،
در کنار برکه ای در جنگل و در ساعتی معیّن،
و او به همة وعده ها وفا می کند و همه را به وصال می رساند،
از آنکه به گفتة سعدی: " هیچ جوینده از این در نرود بی مقصود."
چنان که اگر هزار تُرک شیرازی
خواهند با غزلیات حافظ شور و حال کنند
هیچ کس را از در نخواهد راند.
و چنان که کریستین بوبَن نویسندة عاشق پیشة فرانسوی گفته است:
مرا با امیلی دیکنسون هر شب عیش و عشرتی است
که در هیچ عشرت سرایی در پاریس یافت نمی شود
و اگر صد هزاران نفر دیگر بخواهند که با بوبن در این لذت شریک شوند
نه ملامتی از نام و ننگ بر ایشان رود
و نه کسی به تنگ آید نه به جنگ برخیزد.
اینجا فُسحتِ میدان لذات معنوی است که خواجة طوسی گفت:
لذات دنیوی همه هیچ است پیش من
در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا
همچون شبِ مطالعه و روزِ درس نیست

و این سخن راست است که
گاه بعضی از اصحاب ذوق از شدت و صولت لذّات معنوی خویش
سحرگاه از اتاق به باغ پریده و فریاد برآورده اند که:
اَینَ الملوک و این ابناء الملوک
یعنی شاهان و شاهزادگان جهان کجایند
که این لذت و عشرت ما را بنگرند.

برگرفته از مقدمه کتاب گنجینه آشنا
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"نقد عیارها"


در ادبیات جهان نوعی جبهه گیری در برابر ظواهر شریعت احساس می شود که اروپاییان آن را به حق anticlericalism نام نهاده اند تا نشان دهند که این گرایش ضد کلیساست نه ضد مسیحیت و ضد دجال است نه ضد مسیح وگرنه این گرایش را antichrist به معنی ضد مسیح می خواندند.

پیشروان این گرایش ها عموماً شاعران و نویسندگان بزرگی بوده اند از مسیح جویان و مسیح نفَسان همچون ویلیام بلیک، میلتون، ویکتور هوگو و امثال ایشان که در عین ایمان به جوهر دین که همان اخلاق و شرافت انسانی است طعن و طنز و ملامت بسیار بر اصحاب کلیسا در سخن آورده اند، از جمله گفته اند:
« هرچه به کلیسا نزدیک تر از خدا دورتر»

در ادب پارسی نیز گرایش آشکاری به شریعت گریزی و دین ستیزی احساس می شود امّا گریز آن از دین فروشان است نه از دین آوران و ستیز آن با ستیزه خویان و ستیزه جویان مذهبی است که مذهب را دست آویز در نیل به هواهای نفسانی خود کرده اند و به تعبیر زیبای فردوسی:

زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

برگرفته از کتاب « گنجینۀ آشنا – سیصدو شصت و پنج روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای

گرافیک The Truth اثر جمیل الخوری



********************

" من به قرص ماه می مانم "

من از پنجره چشمهای زیبای تو
نوری دلپذیر و نشاط انگیز می بینم؛
من به نیروی پای های استوار تو
می توانم بارهایی را بر دوش کشم
که با پای های لنگ خود نمی توانم برد؛
من با بالهای تو پرواز می کنم
زیرا از خود بال و پری ندارم؛
من با نسیم روح تو به سوی بهشت سیر می کنم؛
من با ارادة تو رنگم می پرد،
یا سرخ می شود؛
من با حضور تو در آفتاب سوزان
خنک و آسوده ام؛
و همراه تو در زیر برف و بوران سردترین آسمان احساس گرمی می کنم.
اراده من در اراده تو محو است؛
اندیشه های من در آغوش تو زاده می شوند
و کلمات من از نفس تو نشأت می گیرند.
من به ماه می مانم
که چشمها قرص درخشان آن را نخواهند دید
مگر هنگامی که با خورشید مقابل شود.

“ Love The Light-Giver “
With your fair eyes a charming light I see,
For which my own blind eyes would peer in vain;
Stayed by your feet the burden I sustain
Which my lame feet find all too strong for me;
Wingless upon your pinions forth I fly;
Heavenward your spirit stirreth me to strain;
E’en as you will I blush and blanch again,
Freeze in the sun, burn neath a frosty sky.
Your will includes and is the lord of mine;
Life to my thoughts within your heart is given;
My words begin to breathe upon your breath:
Like to the moon am I, that cannot shine
Alone; for lo! our eyes see nought in heaven
Save what the living sun illumineth.
Michael Angelo

ماه چو با مهر مقابل شود
وارهد از ظلمت و کامل شود
گر تو بر آني که به جايي رسي
رسته ز ظلمت به صفايي رسي
پاک دلي را به مقابل گراي
تا شودت ز آينه ظلمت زداي
وحشی بافقی

ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
حافظ

از غزلیات میکل آنژ با عنوان عشقِ فروغ بخش
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

سفینه ادبیات

" سفينه ادبيات "

در اين روزگار پرشتاب
كه بشريت با سرعت وهم و خيال
در جهانگردى پيش مى رود
و پرده هاى اسرار آفرينش را
يك يك بر مى گيرد،
و اينك با اقتدار بر تخت پادشاهى نشسته
و با نشان دادن "خاتم سليمانىِ علم"
ديو و پرى و انسان و حيوان
و آب و خاك و باد و آتش را سان مى بيند،
زيبنده است كه اين پادشاهى
و تاجگذارى خود را جشن گيرد
و در سايه اين توفيق ، همه بشريت را
به ضيافت جهانى "دانايى" فرا خواند
و همگان را از شراب انس و دوستى سرمست كند.
اما سوكمندانه مى نگريم كه عامه مردمان
در طوفان روزمره گى
و گذران يك زندگى خالى از شكوه انسانى
و شوكت الهى گرفتار آمده اند
و طوفان مسابقات سود و زيان و سوداى كم و بيش،
تا اوج قله هاى هوشيارى بر آمده است.
و ما در اين غوغا اميد بسته ايم كه
ادبيات و فرهنگ جهانى بتواند چون كشتى نوح،
ما را از بلندترين موجهاى بى برگى و بيهودگى
و گردابهاى حرص و آز
و نهنگ هاى نام و ننگ
و سراب هاى مال و جاه
و سيلاب هاى خودپرستى
و درد بى درمان دراز دستى
به آزادى و شادى ديگران، به سلامت بگذراند،
و بر بلنداى "كوه جودى"،
كه همان تخت شرافت انسانى است بنشاند

اينك آن نوحى كه لوح معرفت كشتى اوست
هر كه در كشتيش نايد غرقه طوفان كند
مولانا

برگرفته از پيشگفتار كتاب " گنجينه آشنا"
به قلم حسين الهى قمشه اى



********************

"طرفه معجونى است آدميزاد"

طرفه معجونى است آدميزاد
چقدر والا و شريف در خرد
چقدر نامتناهى در استعداد
چقدر صريح و ستايش انگيز در شكل و رفتار
چقدر شبيه فرشتگان در كردار
چقدر شبيه خدايان در ادراك
شكوه و زيبايى جهان
و مثل اعلاى جانداران
ويليام شكسپير

"What a Piece of Work is Man"

What a piece of work is man
How noble in reason
How infinite in faculties
In form and moving how express and admirable
In action how like an angel
In apprehension how like a god!
The beauty of the world
The paragon of animals.
William Shakespeare

اى ملك جانوران راى تو
وى گهر تاجوران پاى تو
زان ازلى نور كه پرورده اند
در تو زيادت نظرى كرده اند
دور تو از دايره بيرون تر است
از دو جهان قدر تو افزون تر است
آينه دار از پى آن شد سحر
تا تو رخ خويش ببينى مگر
نظامى
تو را از دو گيتى بر آورده اند
به چندين ميانجى بپرورده اند
نخستين فطرت پسين شمار
تويى خويشتن را به بازى مدار
فردوسى

متن انگليسى از نمايشنامه هملت ، ويليام شكسپير
ترجمه حسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com :منبع



********************

«در ماهیت من»

دگر کردی سوال از من که من چیست
مرا از من خبر کن تا که من کیست
شیخ محمود شبستری
پرسش از "حقیقت من" است که خود از شگفتی هاست،
زیرا هر چه بیشتر آدمی در آن می اندیشد بر حیرتش می افزاید.
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
دیوان شمس
کیست که با هزاران آرزو و صد هزاران آگاهی
همچنان یکی است و خود را بی هیچ واسطه درک می کند.
هم مُدرِک است و هم مُدرَک، و هم عین ادراک است.
عقل و عاقل و معقول است، و بیننده و دیده و دیدار است.
پاسخ شیخ محمود این است که:
چو هست مطلق آید در اشارت
به لفظ من کنند از وی عبارت
یعنی هستی مطلق از نام و نشان و عبارت و اشارت مبرّاست.

برگرفته از مقدمه کتاب "گلشن راز – شیخ محمود شبستری"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمه اثر Jean Dibner



********************

«عشق»

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود. سپس با صدائی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق، چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند....

Love
Then said Almitra, "Speak to us of Love."
And he raised his head and looked upon the people, and there fell a stillness upon them. And with a great voice he said:
When love beckons to you follow him,
Though his ways are hard and steep.
And when his wings enfold you yield to him,
Though the sword hidden among his pinions may wound you.
And when he speaks to you believe in him,
Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden.
For even as love crowns you so shall he crucify you.
Even as he is for your growth so is he for your pruning.
The Prophet, by Khalil Gibran

برگرفته از کتاب پیامبر
اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Eugenio Zampighi نقاش و عکاس ایتالیایی



********************

«رایحۀ عشق»

چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم
که هرچند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود
اما امید این بود که به طراوت روی تو، آن گل پیوسته شاداب ماند،
اما تو تنها نَفَسی در آن گل دمیدی
و آن را برای من بازپس فرستادی
تا وقتی غنچه هایش باز شود
و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،
من به جای بوی گل، رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.

بن جانسن

The Scent of Love
I sent thee late a rosy wreath,
Not so much honouring thee
As giving it a hope that there
It could not withered be;
But thou thereon didst only breathe,
And sent'st it back to me,
Since when it grows and smells, I swear,
Not of itself but thee!

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «روح گل رز» اثر نقاش انگلیسی جان ویلیام واترهاوس



********************

«آیینۀ جهانی»

خوب رویان آیینه می جویند تا صورت خود را در آن ببینند و خط و خالی برآن بیفزایند. از این آیینه ها بسیار هست که آدمی روی خود را نظاره کند و اگر دودی و غباری بر آن بیند بشوید و اگر نقصانی هست به کمال آورد؛ اما کجاست آن آیینه که چهرۀ روح و جان خویش را در آن بنگریم و شکل و شمایل باطن خود را تماشا کنیم.

گفتم ای دل آینه از بهر چیست
تا ببیند هر کسی کو شکل کیست
آینه آهن برای لون هاست
آینه سیمای جان سنگین بهاست
آینه جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زان دیار
مثنوی

آیینه جان بسیار سنگین بهاست، بسیار عزیز و نادر الوجود است و اگر سال ها در طلب آن به هر کوی و برزن بگردند رواست.

سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
سعدی

برگرفته از کتاب « 365 روز با سعدی»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگارگری اثر Frank Markham Skipworth پرتره نگار انگلیسی



********************

«خودآگاهی»

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
دیوان شمس


دانشمندان در پی کشف اسرار خوداگاهی به روح نزدیک می شوند و امروز دانشمندان علوم طبیعی مهمترین و غامض ترین مسألۀ علم را شناخت ماهیت خودآگاهی می دانند. پرسش این است که این کیست که برجسم ما حاکم است و بر این مرکب تن سوار است و خود را و عالم را درک می کند و قضاوت می کند؟

یا به تعبیر خانم کتلین رین، شاعر معاصر اسکاتلندی:
این من کیست
که سر از خاک برآورده، سخن می گوید
و از پشت غبار تن، جهان را می نگرد؟
این کیست که به جای سنگِ خاموش می شنود
و به جای آب روان
با گوشت و پوست و استخوان
جهان را احساس می کند؟
این کیست که به جای جنگلْ شب را تنفس می کند؟
و به جای گل سرخ می بیند
و می داند که پرنده در پردۀ آواز چه می گوید؟

این من کیست که به جای خورشید
از دیو سیاه شب می ترسد؟
و این کیست که هیولای پریشانِ عالم را نظام می بخشد؟

این من کیست که از عدم سر برآورده
و چهرۀ معشوق را نظاره می کند؟

برگرفته از کتاب «در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" حدیث مُعَنعَن "

باد صبا برای من حدیثی از عاشقان روایت کرد
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آنکس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
محی الدین ابن عربی

بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به خطا تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت؟ بر دهن خویش زن
مولانا

□ مُعَنعَن یک کلمه عربی است به معنی عباراتی که
کلمه "عن" به معنی "از" در آن تکرار شده است،
چنانکه راویان حدیث "از" یکدیگر نقل می کنند
و ابن عربی آن را به فضای عشق و عرفان آورده است.

شعر: محی الدین ابن عربی
ترجمه: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: جان ویلیام واترهاوس



********************

" وقتی عاشق تو بودم "

وقتی عاشق تو بودم
دلیر و پاک بودم
و تا فرسنگها در اطرافم شگفتی و شادی می رویید
و رفتارم همه نیک و دلپسند بود.
اکنون آن عشق گذشته است
و از آن شگفتیها هیچ بر جای نمانده
و تا فرسنگها در اطرافم همه چیز فریاد می زند و خبر می کند
که من دوباره همان خودم هستم.
آلفرد ادوارد هاوسمَن

When I Was in Love with You ""
Oh, when I was in love with you,
Then I was clean and brave,
And miles around the wonder grew
How well did I behave. And now the fancy passes by,
And nothing will remain,
And miles around they'll say that I
Am quite myself again.
Alfred Edward Housman

□ عشق آن است که آدمی خودش نباشد،
خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد
و این رهایی از خویشتن کمترین افسون عشق است.

اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند؟
نظامی
در این حال خوش بی خویشی است
که آدمی همه کارش خوش می شود:
خوش می گوید،
خوش می خرامد
و خوش رفتار می کند
و صاف و پاک و دلیر و بی باک می گردد
و جهان در چشمش پیوسته تازه و با طراوت است
و همه چیز او را شگفت و شورانگیز می نماید.

اگر تلخ است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی
دیوان شمس

برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
به قلم حسین الهی قمشه ای
طرح و نقش اثر رابرت ایندیانا



********************

«طفل عشق»

آن شاهدی نیم که فردا شود عجوز؛
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
دیوان شمس

در افسانه های یونانی آمده است که چون اِروس، الاهۀ عشق، ده ساله شد، تیر و کمان به دست گرفت و در آسمان به صید عاشقان پرداخت. اما هرچه زمان گذشت از مرتبۀ کودکی بیرون نیامد. مادرش، آفرودیت که الهۀ زیبایی بود، او را نزد آپولو طبیب خدایان برد تا علت را جویا شود. آپولو گفت که این فرزند تا ابد کودک خواهد ماند و هیچگاه مرد نخواهد شد. رمز قصه در این است، عشق، فرزند زیبایی، پیوسته کودک است و عاشقان پیوسته جوان خواهند بود.

برگرفته از کتاب «گزیدۀ فیه ما فیه»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر مونیر - قرن نوزدهم



********************

"تعهّد و تخصّص"

در این مقام صحنه ای کوتاه از نمایشنامة بلند موسی را مشاهده می کنیم
آنجا که دختر شعیب از پدر می خواهد که موسی را به خدمت گیرد
و برای ترغیب او موسی را تلویحاً به دو صفتِ ممتاز می ستاید.
سخن دختر این است که
هر کس برای کاری برگزیده و استخدام می شود
باید حداقل دو صفت بارز داشته باشد:
یکی توانایی بر انجام کار که شامل علم و مهارت نیز می گردد
و یکی دیگر امانت و داشتن مسئولیت اخلاقی و راستی و درستی
که گاهی از آن به کلمة تعهّد یاد می کنند.
به زبان امروز، تعهّد و تخصص باید با هم باشد
و اگر در هر یک نقصانی پدید آید
به زیان استخدام کننده خواهد بود.
بعضی چنین تصوّر کرده اند که
صفت امانت و تعهّد اهمّیت بیشتری از علم و تخصّص دارد
و اگر بخواهند بین مهارت و تخصص
در مقابلِ امانت و تعهّد
یکی را انتخاب کنند
بهتر آن است که امانت اختیار شود
در حالی که امکان رسیدن زیان از آدم نادان ولی متعهّد
بیش از زیان دانایی است که ممکن است تعهدی نداشته باشد.

دشمنِ دانا که غمِ جان بوَد
بهتر از آن دوست که نادان بوَد
نظامی، مخزن الاسرار

مهرِ ابله مهرِ خرس آمد یقین
کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین
مثنوی

و بدیهی است که جمع این هر دو صفت باید کرد
و نظام جامعه را به دست افراد متخصّص و متعهّد باید سپرد.

برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: محاکمه گالیله



********************

«مجمع دیوان»

دیوها و عفریت ها در جهان پیوسته کنگره تشکیل می دهند تا تدبیری علیه آدمیان بیندیشند.
در شاهنامه در یک کنگرۀ دیوسالار که مشابه آن را میلتون در بهشت گم شده Pandemonium یعنی «مجمع دیوان» نامیده است، دیوان با هم برای دفع کیکاووس مشورت می کنند:

چنان بد که ابلیس روزی پگاه
یکی انجمن کرد پنهان زشاه
به دیوان چنین گفت کِامروز کار
به رنج و به سختی است با شهریار
یکی دیو باید کنون چرب دست
که داند همه رسم و راه نشست
شود جان کاووس بی ره کند
به دیوان بر، این رنج کوته کند
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چرب دستی مراست
....
فردوسی

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگاره جنگ رستم و ارژنگ دیو از شاهنامه شاه طهماسبی



********************

صرفه گری

«گر تو مقامر زاده ای، در صرفه چون افتاده ای
صرفه گری رسوا بود، خاصه که با خوب ختن»
«مولانا»

مقامرزاده به معنای فرزند قمارباز، کنایه از فرزندان آدم. مقصود این است که اگر تو فرزند آدمی و می دانی که پدرت قمار بزرگی کرد و بهشت برین را باخت و خم به ابرو نیاورد، پس چگونه است که تو اینجا در صرفه گری و خست افتاده ای در حالی که صرفه گری مایه رسوایی است بخصوص که شخص با محبوب نازنینی چون دختر پادشاه چنین صرفه گری کند و از صرف کردن و خرج کردن ثروت در راه او دریغ ورزد.

پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
«حافظ»

برگرفته از کتاب « 365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «خسیس» اثر Antonio Piccinni نقاش ایتالیایی



********************

"خطاها و فضایل"

قماش زندگی ما را با تار و پود خطا و صواب
و رشته های درهمِ نیک و بد بافته اند.
اگر خطاهایمان ما را به تازیانه ادب نمی کردند،
فضایلمان ما را به غرور و خودبینی می کشاندند
و اگر ما به فضایل خود دلگرم نبودیم،
گناهانمان ما را به ورطه نومیدی می افکندند.

ویلیام شکسپیر

"Faults and Virtues"

The web of our life is of a mingled yarn, good and ill together:
Our virtues would be proud, if our faults whipped them not;
And our crimes would despair,
If they were not cherished by our virtues.

Shakespeare (All is Well that Ends Well)

نمایشنامه کمدی "آن خوش است که پایانش خوش است" اثر ویلیام شکسپیر
با الهام از یک داستان بوکاچیو در کتاب دکامرون (صد داستان فرح انگیز)
به صورت نمایشنامه ای در پنج پرده عرضه شده است
که آکنده از سخنان حکمت آمیز و پندهای گران سنگ است.
از جمله، افزون بر قطعه فوق،
خود عنوان کتاب درس بزرگی است
همه آدمیان را که:
به پایان خوش بیاندیشید.
و لذتهایی را که رنج بسیار به دنبال دارد
خوش مخوانید.

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" صفیر سیمرغ "

اینهمه کارهای شگفت که خداوند کرده است!
چگونه شک کنیم که هر دم ما را می نگرد؟
او خود را در آیینۀ هزار چشمه به ما نشان داده است
و ما همچنان حیران و سرگردان تا چه کنیم و او را کجا جوییم.
جهان از جنگ و فتنه و آشوب سیاه شده است،
اما تو به بیدهای مجنون نظر کن
تا بشنوی صفیر سیمرغ را
و بنگری بالهای رنگین آن عنقای پنهان را،
و کارهای شگفت آفریدگار جهان را.

آنجلا مورگان

“God Does Do Such Wonderful Things”

God does do such wonderful things!
How can we doubt He’ll see us through?
He has proved Himself through a million springs
Yet still we wonder: "What shall we do"?
The world is black with war and woe-
But look where the pussy willows grow
And hear the songs and see the wings...
God does do such wonderful things!

Angela Morgan

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین "
ترجمه: حسین الهی قمشه ای



********************

«آتش درون»

چگونه ممکن است که آدمی درونش پر از آتش باشد و هیچ احساس نکند؟ فارابی در فصوص الحکمه (جواهرات معرفت) آورده است که «اگر عضوی از اعضای کسی را به افیون بی حس کنند و بر آتش نهند آن کس دردی و سوزشی احساس نخواهد کرد امّا پس از چندی که تأثیر دارو از میان برخیزد فریادش برخواهد خاست.»

و چنین است که وجدان آدمی به افیون غفلت بی حس می شود، مال یتیم و صغیر را فرو می بلعد و او را هیچ باک نیست، امّا چون آن غفلت به هشدار موعظه ای و توبه ای یا در نهایت به رستاخیز مرگ از میان برود شخص یا در همین نشئۀ دنیوی و یا نشئۀ آخرت به جهنمی سوزان خواهد افتاد و در آتشی که هیزمش را مال یتیم و ظلم و تجاوز و غیره برافروخته است درخواهد افتاد، آتشی که از درون شعله می کشد و هیچ پناهگاهی و گریزگاهی از آن نیست.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"زهد از منظر حافظ"

اغلب مقصودِ حافظ از دین و عقل و علم و زهد و تقوی و نام و ناموس و غیره که بدان طعن می زند، همین هستی و هوشیاری و نفس پرستی است زیرا عامۀ خلق دین و عقل و علم و زهد و تقوی را در خدمت نفس آورده و فرعونِ درونی خود را در حجاب این صورتها پنهان کرده اند و به تعبیر دیگر، دینِ ایشان حجابِ کفر ایشان است.

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برکشیدم اینهمه تزویر را
«ســــــــعدی»

و به همین جهت حافظ از زاهد به صفتِ خودبین یاد می کند.

یارب آن زاهدِ خودبین که بجز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینۀ ادراک انداز
«حــــــــــافظ»

برگرفته از مقدمه دیوان حافظ
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«سخن آشنا»

شاعرانی که به پیوندهای قدسی راه نیافته و خواسته اند به همّتِ سخندانی و هیمنۀ فصاحت و بلاغت و شوق شهرت شاعری و رؤیای نام آوری به حلقۀ دل های مردمان راه یابند چون حلقه بر دروازۀ مقصود بازمانده اند و از ایشان جز صوت و صدایی و کوس و درایی بازنمانده است و هرچند که به غوغا و غلغله و حضور مستمر در محفل این و آن و کتاب فلان و بهمان پنج روزی بر کرسی شاعری بنشینند اما چون به راستی معاملتی با فرشتگان آسمان و زمین ندارند شعرشان از دیوان ها به دل ها نمی آید بلکه به تدریج با فرونشستن جاذبۀ نوآوری های بی مایه از حلقۀ آشنایی خارج می شود.

دگری همین حکایت بکند که من ولیکن
چو معاملت ندارد سخن آشنا نباشد
«سعدی»

بویِ خوشِ تو هر که زبادِ صبا شنید
از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید
«حافظ»

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی پروانه ها اثر «اشر» نقاش هلندی



********************

"پادشاه ممالک خطیم صفحۀ مشق ما، قلمرو ماست"

زهی پادشاهان مُلک هنر که بی هیچ سپاه و لشگر بلندترین قله های زیبایی و حکمت را فتح کردند و شگفت ترین قلعه ها و قصرهای خسروی را به تصرف آوردند و به اعجاز هنر تاج و تخت زرین و افسر دیهیم شهریاری آفریدند.

اگر تاج گوهر نشان بر سر نهادند دست پرورد سودایی بود که در سر داشتند. اگر بر دیهیم زرنشان نشستند، تکیه بر اورنگ ذوق و زیبایی خویش کردند و اگر عشرت و مستی دایم داشتند خود را در آغوش گرفتند و بوسه بردهان خویش زدند و در جهان شور و عربدۀ مستانه به راه انداختند که:

بوسه بده خویش را ای صنمِ سیم تن
ای به ختا، تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی، سیمبری چون تو کو
بوسۀ جان بایدت بر دهنِ خویش زن
«مولانا»

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر مرحوم میرزا کاظم، خوشنویس عهد قاجار



********************

"مدرسه آدم"

بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم،
علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم.
آخر، این همه برای توست.
اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید
و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی.
و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین- از ارزانی و گرانی،
امن و خوف- همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست.
و اگر ستاره است- از سعد و نحس- به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست.
چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو.
چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها
و احوالها و عالمهای بوالعجب بینهایت باشد،
بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد.
فیه مافیه

□ از نگاه مولانا حیف است که آدمی عمر نازنین خود را
که فرصتی یگانه و جواهری دردانه است
در کارهایی صرف کند که در شأن او نیست.
حتی علوم و فنونی که نزد عامة مردمان مقام و مرتبه ای بلند دارد
اما نهایت آن اداره امور فانی دنیوی است
و در جهت تکمیل روح باقی و وصول به کمال اخروی به کار نمی آید
و آدمی را از مرتبه حیوانی به مقام انسانی ارتقا نمی دهد،
درسِ مدرسة آدم نیست
و صرف عمر در این گونه علوم
مانند آن خواهد بود که گویی
من این کتابها را معطل نگذاشته ام
و از آنها انواع بهره ها می برم؛
گاه زیر سر می گذارم و گاه روی سر می گیرم
و گاه آن را زیر دستی می کنم و گاه از آن بالش تکیه گاه می سازم.
اینها بهره بهینه از کتاب نیست!

برگرفته از کتاب "گزیدة فیه مافیه: مقالات مولانا"
تلخیص، مقدمه و شرح: حسین الهی قمشه ای



********************

"دو هزار مست"

خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
سرِ مست گفته باشم، من ازین خبر ندارم

یعنی من در سودای آن نیستم که دکانی باز کنم
و مردم را به اوصاف معشوقم سرگرم دارم.
اگر هم گاهی سخنی در جمال او از من می شنوی
در حالت مستی و بی خبری کلمه ای بر زبانم جاری شده است
و گرنه من رازدارم و برهنه را می پوشانم،
ولی در عین حال در حالت بی خودیِ مستانه پرچمی به دست می گیرم
و دو هزار مستِ دیگر به من می پیوندند
و همه در شهر می گردیم و فریاد می کنیم
که ما خمار و مشتاق دیدار آن شهریاریم
و این دُهُل عشق که ما بانگ آن برآورده ایم آن قدر عظیم است
که زیر گلیم نمی گنجد تا طبل زیر گلیم زنیم و راز را پنهان داریم.

به سر مُناره اُشتر رود و فغان برآرد
که نهان شدم من اینجا مکنید آشکارم
مولانا

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"خورشید معرفت"

این شراب روحانی و روشنی بخش
که در میخانه های زنجیره ای
شاعران بزرگ پارسی گو دست به دست می رود
به یک تعبیر همان خورشید معرفت است
که در شب یلدای جهل طلوع می کند
و یکی از ساقیان آن خیّام است که گفت:
سَبَقتُ العالَمینَ اِلَی المَعالی
بَصائِبِ فِکرَةٍ و عُلُوِّ هِمَّة
فَلاحَ بِحِکمَتی نورُ الهُدی فی
لَیالٍ لِلضَّلالَةِ مُدلَهِمّة
یُریدُ الجاحِدونَ لِیُطفِؤوها
و یأبَی الّلهُ اِلاّ اَن یُتِمَّة
خیام

در تعالی و رفعت بر جهانیان پیشی گرفتم
به رأی روشن و همّت بلند
پس در شبانِ تیرة گمراهی
خورشید هدایت از افق دانایی من طلوع کرد
و منکران می کوشند تا این نور را خاموش کنند
امّا خداوند نگذارد بلکه بر روشنی آن بیفزاید.

برگرفته از مقدمة کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعمادالحسنی



********************

"عرفان در نهاد بشر"

حقیقت این است که عرفان از نهاد بشر برخاسته
و از خاور و باختر و ترک و تازی و پارسی بیرون است
و پیوسته در عالم، لطیف طبعانی بوده اند
که از مشاهدة کلک خیال انگیز عالم دریافته اند که:
لعبت بازی پس این پرده هست،
ور نه بر او این همه لعبت که بست؟
نظامی

و چون فیلسوفان بدین مرتبه نیز قناعت نکرده اند
که صنع عالم را صانعی است
بلکه در طلب صانع برآمده
و از پیام آوران و آشنایان کوی او نشان گرفته اند و،
گستاخ و بی هراس، به بیابان عشق قدم نهاده
و خار و خارة این وادی را پرنیان و حریر یافته
و با هزار "لن ترانی" همچنان دیده بر دیدار دوخته
تا پس از چندین شکیبایی شبی چون حافظ
چراغ دیده در محراب ابروی یار افروخته اند
و بدین دیدار که حل همة مشکلات و پاسخ جملة پرسش های جهان است
از پردة تقلید و گفتار بیرون جسته
و هرچه گویند از مقام مشاهده و تجربة درون است.
هرچه گویم هست از عین الیقین
نی به استدلال و تقلید است این
گر دلیلی گفت آن مرد وصال
گفت آن از بهر اصحاب جدال
مثنوی

برگرفته از کتاب "گزیدة فیه ما فیه"
تلخیص،مقدمه، و شرح: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر سلطان محمد



********************

«سکوت من ترانۀ من است»

سکوت من خود سرود و ترانه است
و گرسنگی من همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستی هاست
و عروسی هاست در فغان و شِکوۀ من
و دیدارهاست در غربت تنهائیم
و ظهور من همه ستر و حجاب است
...
چه بسیار که از غمها شِکوه می کنم
و قلبم بدان غمها برخود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندان هایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقۀ نگین من است
گاه شبِ تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پردۀ ظلمت می پوشاند
تا من پردۀ رؤیاهای خویش را بگسترم
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد.

جبران خلیل جبران

ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمۀ کتاب پیامبر
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

«شکوه دنیوی»

شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب
که هردم بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای وسعت هیچ می شود.

ویلیام شکسپیر – هنری ششم، 1، 2

Vanity of Glory
Glory is like a circle in the water
Which never ceaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought

Shakespear, King Henry VI, I, II

بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"باغ عشق"

به باغ عشق رفتم
و دیدم آنچه را که از آن پیش ندیده بودم:
دیدم در میان باغ،
در چمنزاری که تفرجگاه من بود،
کلیسایی ساخته بودند.
درهای کلیسا را بسته
و روی آن نوشته بودند: "تو هرگز نباید".
پس به گرد باغ در گردش آمدم،
به هوای آن همه گل که در باغ عشق می روید؛
اما دور تا دور، بر جای گل
همه سنگهای گور دیدم
و کشیشان را که، همچون غراب در جامه های سیاه،
به این سوی و آن سوی روان بودند
و هم آنان
شادیها و آرزوهای مرا با بندهایی از پیچک خشک بستند
و به گوشه ای انداختند.
ویلیام بلیک

“The Garden of Love”
I went to the garden of love,
And saw that I never had seen:
A Chapel was built in the midst,
Where I used to play on the green.
And the gates of this Chapel were shut,
And “Thou shalt not” Writ over the door;
So I turned to the Garden of Love,
That so many sweet flowers bore;
And I saw it was filled with graves,
And tomb-stones where flowers should be:
And priests in black gowns were walking their rounds,
And binding with briars my joys and desires.
William Blake

□ کشیشان زنده دل،
چون اسقف می ری یِل در داستان "بینوایانِ ویکتور هوگو"،
که پیام عشق جهانگیر حضرت مسیح را به آدمیان می رسانند
از روزگار آن پیامبر الهی تاکنون
همواره کم و بیش در میان مردم بوده اند
و هرچه خیر و نیکویی
و عشق و محبت که در میان ترسایان هست
از برکت وجود آنهاست
اما چون بسیاری از کاهنان و کشیشان را شیطان نفس
از نور به ظلمت برده و دلهایشان را سیاه کرده
و به کارهای زشت از دروغ و خدعه
¬¬¬و جنایت و خشونت و بی رحمی وا داشته بود،
در این قطعه، شاعر آسمانی، ویلیام بلیک،
آنان را رهزنان راه خدا و غاصبان نعمتهای الهی شناخته
که در باغ عشق، کلیسایی از قهر و نهی و طرد و انکار می سازند
و اطراف آن را گورستان دلهای مرده می کنند
و خود چون غراب در آن باغ خزان زده می چرخند
و دست و پای شادیها را با خشونت می بندند.

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Caspar David Friedrich



********************

" تفرجی در باغ بی خزان "

از اینجا سفری به ترکستان عشق می کنیم
و اگر بوالفضولی گوید:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می روی به ترکستان است،
خواهیم گفت که ما را هوای کعبه در سر نیست
بلکه قصد ترکستان کرده ایم
که در آنجا با شیخی کریم النفس
که چون از معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید، اول خدا دید
و نام پرآوازه اش محمود شبستری است
وعدة دیدار داریم.
شیخ محمود ماهی است که هرچند در میان سه خورشید
سعدی و مولانا و حافظ
طلوع کرده است،
در شعاع خیره کنندة شعر ایشان هیچ رنگ نباخته
بلکه به نور جمال خود
سایة ابهام و پرده های ظنّ و گمان را
از اشعار ایشان برگرفته
و صحن آسمان این سه شهریار اقلیم سخن را
ستاره باران کرده است.

در فرهنگ باختر گفته اند
اگر کسی در همه عمر هیچ کتابی جز ضیافت افلاطون نخوانده باشد
سهم زیادی از فرهنگ بشری از دست نداده است
و این سخن را با اطمینان بیشتر می توان
در ستایش گلشن راز شیخ محمود گفت:
که جوهر الهیات و فلسفه و تفسیر
و ادبیات و اخلاق و جمال شناسی را
در دفتری از هزار بیت
یا بدره ای از هزار سکه زرّین
به پای جهانیان افشانده
و جملگی را به باغی فراخوانده است که:
در او راز دل گلها شکفته است
که تا اکنون کسی دیگر نگفته است
زبان سوسن او جمله گویاست
عیون نرگس او جمله بیناست

برگرفته از مقدمه کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«پردۀ شرح نام او»

گروهی از غیرت عشق، نام معشوق را در نام ها پنهان کردند و به عکس دنیاپرستان و غافلان که نام خدای می برند و هزار چیز دیگر می خواهند، آنان نام هزار چیز را می برند و از همه مقصودشان همان یکی است که تنها اسم با مسمّای هستی اوست چنانکه:

آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
مَحرَمان را سرّ آن معلوم کرد
ور بگفتی موم زآتش نرم شد
این بُدی کان یار با ما گرم شد
...
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بُدی
مثنوی معنوی

حافظ و سعدی و عطّار و مولانا نیز مانند زلیخا، نام دوست را بیشتر در نام ها پنهان کرده اند تا نامحرمان درنیابند و خرقه پوشان ریاکار به هزار شُبهه و انکار درافتند.

برگرفته از کتاب «کیمیا – 9 »
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«سعادت»

ای شادی، ای خوشبختی،
ای مقصود هستی ما،
ای ایستگاه نهایی همه خواست های ما،
ای خوبی، ای لذت، ای رضایت، نامت هر چه هست باشد،
تو آن ناشناختۀ آرامی که آه ها و آرزوهای ابدی را از ژرفای دلها
به حرکت می آوری،
آرزوهایی که بخاطرش می توانیم زندگی را تحمل کنیم
یا بخاطرش با دلیری مرگ را پذیرا شویم.

الکساندر پوپ


Happiness
O Happiness! Our being’s end and aim,
Good, pleasure, ease, contact! Whate’er thy name:
That something still, which prompts th’ eternal sigh,
For which we bear to live, or dare to die.
A. Pope, An Essay on Man

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"در حضور بزرگان جهان"

جان راسکین، حکیم و منتقد بزرگ هنری انگلیس،
در مقاله ای در بیان اهمیت کتاب گوید:
"عامه مردمان مشتاق دیدار انسان های بزرگند
و اگر دقایقی چند از نزدیک، شاهزاده ای یا شهبانوی محبوبی،
یا شاعر و حکیم و دانشمند بزرگی را ببینند
یا با او صحبت کنند همه عمر از آن به افتخار یاد می کنند
و اغلب آرزو دارند که ای کاش
ما در زمان فلان حکیم یا شاعر یا قدیس یا پیامبر می بودیم
و از نزدیک با او صحبت می داشتیم
و گاه از رسیدن به حضور بزرگان با الفاظ پرشکوه
مانند باریافتن و افتخار حضور داشتن یاد می کنند
در حالی که انسان های بزرگ خود در آن اطاقک های کوچک
که قفسه کتاب نام دارد در انتظار ایستاده اند
تا به حضور هرکس که ایشان را راه دهد بار یابند
و آدمیان اغلب به سبب اشتغالات باطل و ازدحام تعلقات خاکی
فرصتی برای دیدار با ایشان ندارند."

کتاب های خوب حاصل والاترین نقطه های عمر بزرگان جهان است
چنانکه درباره شعر گفته اند:
شعر شادترین و متعالی ترین لحظه های شادترین انسان هاست.
نقطه اوج ظهور و حضور سعدی، غزلیات و بوستان و گلستان اوست
و هرکسی می تواند در بهترین لحظه های عمر سعدی به حضور او برسد.
همچنین است حافظ و میلتون و شکسپیر
که نقطه های کمال حیاتشان مبدل به آثارشان شده است
و اگر کسی از خواندن این آثار احساس حضور نمی کند،
او را از دیدن آن بزرگان چه فایده خواهد بود.

ور بخوانی و نیی قرآن‌پذیر
انبیا و اولیا را دیده گیر
مولانا

برگرفته از کتاب "سیصد و شصت و پنج روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«پروین اعتصامی»

اگر در آسمان دنیا، پروین نام هفت ستاره است که در صورت فلکی ثور جای دارند وایشان را هفت خواهران خوانند ما را در خطۀ شعر پروینی است که گوییم:

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشۀ پروین به دو جو – حافظ

او چون مادری مشفق، مهمانان را بر خوانِ کرامت خود می نشاند. طعامِ اصلی بر سفرۀ او عشق به بشریت و همدردی با آلام بشری همراه با چاشنی شیرین از قصه های طنز آمیز و عبرت آموز است.

گاه در قصایدی گران آهنگ پندهای گران سنگ می دهد و غصه های سنگین عالم فرودین را بر دل ها سبک می کند که:

ای دل، عبث مخور غمِ دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
این دشت خوابگاه شهیدان است
فرصت شمار گاه تماشا را

و گاه قصّه می گوید از قاضی ظالم پیشه ای که دزد ضعیفی را محاکمه می کند یا محتسبی مستِ غرور و جاه که با میخوارۀ معرفت آموزی درافتاده است و در هر دو داستان شما را می خندانَد از آنکه نشان می دهد رفتار این هر دو تا چه اندازه نامعقول و ناموزون است و ...

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر سنگ نوشتۀ پروین اعتصامی - قم



********************

"بیهوده نزیسته ام"

اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم رنج و محنت یک زندگی را تسکین دهم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم درد جانسوزی را سرد و سلامت کنم،
یا پرنده از پا افتاده ای را یاری کنم
که به آشیانش باز گردد،
بیهوده نزیسته ام.
امیلی دیکنسون

رنج خود و راحت یاران طلب
سایه خورشید سواران طلب
رنج مشو، راحت رنجور باش
ساعتی از محتشمی دور باش
درد ستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرماندهی
نظامی

برگرفته از کتاب "مائده های فرهنگی"
به اهتمام حسین الهی قمشه ای



********************

«موسیقی»

هر کجا می روم
نوای یک نغمه آسمانی به گوش می رسد؛
از هر چیز کهنسال،
از هر چیز نورسته،
از هر آنچه زیباست
و از هر آنچه زشت است
آوازی شاد و نشاط انگیز می شنوم.

تنها نه از گل سرخ،
تنها نه از پرندۀ خوشخوان،
تنها نه از درخشش انوار رنگین کمان،
و نه آنچه در آواز یک زن به گوش می رسد،
بلکه در سیاه ترین و پست ترین چیزها،
بر دوام، آوازی به اهتزاز می آید.

تنها نه از ستارگان،
تنها نه از جام گلبرگهای شکوهمند،
تنها نه از نغمه لطیف آن پرنده سرخ سینه،
تنها نه از آن کمان که در کنار بارشهای تند لبخند می زند،
بلکه در گل و لای، در حباب و کف،
پیوسته و بر دوام، چیزی هست که آواز می خواند.
رالف والدو امرسن

"Music"
Let me go where'er I will,
I hear a sky-born music still:
It sounds from all things old,
It sounds from all things young,
From all that's fair, from all that's foul,
Peals out a cheerful song.
It is not only in the rose,
It is not only in the bird,
Not only where the rainbow glows,
Nor in the song of woman heard,
But in the darkest, meanest things
There alway, alway something sings.
'T is not in the high stars alone,
Nor in the cup of budding flowers,
Nor in the redbreast's mellow tone,
Nor in the bow that smiles in showers,
But in the mud and scum of things
There alway, alway something sings.
Ralph Waldo Emerson

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" از مواعظ عاموس نبی "

تا هنگامی که ضعیفان را در زیر پای می کوبید
و گندم دسترنجشان را به ستم می ستانید،
اگرچه کاخهای مرمر بنا کنید،
در آن کاخها زندگی نتوانید کرد،
و هرچند تاکستانهای سبز و خرم کشت کنید،
از شراب آن نخواهید نوشید.
من می دانم که گناهانتان چقدر عظیم است
و آزارهاتان چه اطوار گونه گون دارد:
راستان و دادپیشگان را خوار کرده اید،
رشوه می ستانید،
و هنگام داوری بینوایان را از حقوقشان محروم می دارید.
من از جشنها و مهمانیهای شما بیزارم،
و ا زمحافل پرشکوه شما مرا هیچ وجد و نشاط نیست.
اگر شرابها و طعامهای لذیذ نزدِ من آورید،
من طعام شما را نخواهم پذیرفت
و به قربانی چارپایان فربه تان نظر نخواهم کرد
و هیاهوی آوازتان را نخواهم شنید
و به غوغای سازتان گوش نخواهم سپرد،
مگر آنکه نهر انصاف در شهر شما روان گردد
و جویبار عدالت، بر دوام در آن جاری باشد.
کتاب مقدس

“ Sermons of Amos “
Forasmuch therefore as your treading is upon the poor,
And ye take from him burdens of wheat:
Ye have built houses of hewn stone,
But ye shall not dwell in them;
Ye have planted pleasant vineyards,
But ye shall not drink wine of them.
For I know your manifold transgressions and your mighty sins:
They afflict the just, they take a bribe,
And they turn aside the poor in the gate from their right.
I hate, I despise your feast days,
And I will not smell in your solemn assemblies.
Though ye offer me burnt offerings and your meat offerings,
I will not accept them:
Neither will I regard the peace offerings of your fat beasts.
Take thou away from me the noise of thy songs;
For I will not hear the melody of thy viols.
But let judgment run down as waters,
And righteousness as a mighty stream.

Bible, Old Testament, Amos, chapter 5

□ این سخنان که حدود دو هزار و هفتصد سال پیش به قلم آمده
از ظلم و جوری حکایت می کند
که پیوسته ستمکاران بر ضعیفان و بی پناهان روا داشته اند
و انبیای الهی نیز پیوسته خلق را بیم داده اند
که از عاقبت ظلم بر حذر باشند
و قسط و عدل پیشه کنند
تا مشمول رحمت الهی واقع شوند
وگرنه هرچه از مال و نعمت دنیا گرد آورند،
همان، آتشی خواهد بود که فرمود:
" نارُ اللّهِ الموقَدَةُ،
الَّتی تطّلِعُ عَلَی الأفئِدَةٍ، "
آن آتش را خشم خدا افروخته
و شرارة آن بر دلهای کافران شعله ور است.
سوره هُمَزه

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای



********************

" عشق من، عشق من "

از کرۀ خالی فضا
پژواکی به گوشم آمد؛
صدایی تنها که فریاد می زد:
عشق من، عشق من،
و ندانستم که من آن کلمه را شنیدم
یا بر زبان آوردم،
و آن کلمه سکوت بی پایان فضا را پر کرد.
کتلین رِین

“ My Love, My Love “
From the hollow sphere of space
Echo
Of a lonely voice
That cries, my love, my love:
I do not know whether I spoke or heard
The word
That fills all silence.
Kathleen Raine

□ این شعرِ کوتاه یکی از ژرف ترین و لطیف ترین اشعار ادبیات جهان است
که تمامی داستان آفرینش را به سادگی و زیبایی تمام در کلماتی چند بیان کرده است:
آن فریاد " عشق من، عشق من " صدای آفریدگار هستی است
هنگامی که جمال بی انتهای خود را نظاره می کند،
و حضور حسن و جمال نامتناهی در پیشِ قوۀ ادراک نامتناهی،
جز عشق نامتناهی چه خواهد بود.
آن فریاد را عشق آفرید،
و عاشق بر زبان راند،
و معشوق شنید.
و آنجا عشق و عاشق و معشوق یکی بود.
آن فریاد " عشق من، عشق من "
روح و جان و نَفَس زندگی است،
که هر انسانی باید هم آن را بشنود
و هم بگوید،
تا همه استعدادهای او شکوفا شود.
اهتزاز این فریاد است
که کودکان را شیر می دهد،
و خانه ها را حال و هوای عشق می بخشد.
" تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم "
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظ

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای



********************

«بلندای قامت ما»

ما هرگز بلندای قامت خود را نمی دانیم،
مگر ما را فراخوانند که برخیزیم و قد برافرازیم
و آنگاه، اگر به طرح وجود خویش وفادار مانده باشیم
قامت ما از آسمانها خواهد گذشت

امیلی دیکنسن

We never know how high
Till we are asked to rise
And the, if we are true to plan
Our statures, touch the skies

Emily Dickinson

مقصود از طرح وجود همان گوهر الهی ذات ماست که فرشتگان برآن سجود کردند و وفادار ماندن به طرح اصلی حفظ و حراست آن اوصاف کمالیه است که خداوند در نهاد مانهاده است و حقیقت معنی تقوی همان انسان بانی و نگاهبانی از فضایل انسانی است:

تو پنداری که تو کم قدر داری
تویی کز هردو عالم صدر داری
دل عالم تویی در خود مبین خرد
بدین همت توان گوی از جهان برد
نظامی

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«قصۀ نی»

غزلم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان
قدحی دو موهبت کن چو ز من غزل ستانی
دیوان شمس


این تمثیل نی شدن برای رسیدن به درک حقایق اشیاء در همه فرهنگهای باستانی با تصویرهای گوناگون به چشم می خورد. چینیان معتقدند که تا کسی نی نشود نمی تواند نی را بکشد.
قصه نی در اساطیر یونان نیز قصه شیرین و عبرت آموزی است و ماجرای او با قصه نی مولانا هم آهنگ است.
داستان نی به روایت یونانیان چنین است که : نی در آغاز دختر زیبایی بود. در بیشۀ سبز و خرمی زندگی می کرد و همه جوانان آن ناحیت بر او عاشق بودند. روزی یکی از عاشقان او که مجنون تر از دیگران بود او را دنبال کرد تا دامنش را بگیرد و با او معاشقه کند، اما او گریخت و در نیزاری انبوه خود را پنهان کرد و برای آنکه راه را بر آن جوان ببندد خود را به صورت یک نی درآورد تا در میانِ نی ها بکلی گم شود اما جوان آن نیِ خاص را شناخت و چید و بندهای آن را تهی کرد و سوراخهایی به آتش در آن پدید آورد و آنگاه آتشِ عشق خویش را در او دمید...

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
مثنوی

برگرفته از کتاب « در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط نقاشی اثر حجت رنجبر



********************

«بهشت دنیا و بهشت آخرت»

چه کار اندر بهشت آن مدعی را
که میل امروز با حوری ندارد
سعدی

آن کس که در اینجا اهلِ عیش و عشرت با حوریان و پریان صاحب جمال از عدل و انصاف و جوانمردی و شرافت و مروّت و حکمت و معرفت است در عالم آخرت نیز با همین فرشتگان و حوریان محشور خواهد شد و در حدیث آمده است که هر کس چیزی را دوست داشته باشد در عالم دیگر با همان چیز محشور خواهد شد و عجبا از مردمی که اینجا با دروغ و تزویر و آتش حرص و حسد عشق می ورزند و خواهند که در عالم دیگر به بهشت محبت و انسانیت راه یابند در حالیکه خداوند فرمود «هر که در عرصۀ این دنیا نابینا باشد در عالم آخرت نیز نابینا محشور خواهد شد».
و البته این نابینایی، نابیناییِ ظاهر نیست بلکه نابیناییِ باطن است که آدم چشم دیدن خوبی و زیبایی و فرشتگان عدل و احسان را ندارد. چنین کسی در عالم دیگر نیز از مشاهدۀ این حوریان محروم خواهد بود. بدین نگاه بهشت خوبان در همین جهان آغاز می شود چنانکه جهنم ناپاکان نیز از همین دنیا زبانه می کشد...


برگرفته از کتاب « در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" دانش کم چیز خطرناکی است "

دانش مختصر چیز خطرناکی است؛
باید که از " چشمۀ پاپریَن "، که همان چشمۀ حکمت است،
یا هیچ ننوشی یا خود را سیراب کنی.
در این چشمه، جرعه های کوچک و رقیق آدمی را مست و بی خبر می کند
اما نوشیدن ساغرهای پربار شخص را به هوشیاری باز می گرداند.
الکساندر پوپ

“ A Little Learning is a Dangerous Thing “
A little learning is a dangerous thing;
Drink deep, or taste not the Pierian spring:
There shallow draughts intoxicate the brain,
And drinking largely sobers us again.
Alexander Pope

□ پایریَن، منسوب به پایریا، نام چشمه ای است در مقدونیه
که الهگان نُه گانۀ هنر از آن می نوشیده اند.
خاصیت این چشمه، بنا بر روایات اساطیری، این بوده است که
هرکس از آن جرعه ای می نوشید مست می شد،
اما اگر بیشتر و کامل تر می نوشید از مستی به هوش می آمد.
ظاهراً علم و فلسفه و حکمت چنین چشمه ای است که
هرکس چند کلمه ای بیاموزد و به صورتی و اصطلاحاتی قناعت کند
کافر می شود و بد مستی می کند؛
اما چون در ساحتی ژرف تر به آموختن ادامه دهد به ایمان باز می گردد.
□ هایزنبرگ، از فیزیکدانان طراز اول قرن بیستم
با اشاره به همین نکته گفته است:
کسانی که یکی دو جرعه از جام شراب طبیعت می نوشند
خدا را منکر می شوند
اما خداوند در انتهای جام منتظر آنهاست.

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای



********************

«قرآن»

گفت گر آسان نماید این به تو
اینچنین آسان، یکی سوره بگو
جنّیان و انسیان و اهل کار
گو یکی آسان از این سوره بیار
«مولانا»

اگر کسی بی هیچ غرضی و تعصّبی در رد یا قبول این کتاب آنرا بخواند و با زبان عربی و با مبانی ادبیات عرب نیز آشنایی داشته باشد و مطالعاتی نیز در روابط میان صورت و معنی کرده باشد در می یابد که این کلام نمی تواند ساخته و پرداختۀ فرد یا افرادی باشد که محمد با همکاری و همفکری ایشان آن را پدید آورده باشد.

صورتها سخت دستخوش معانی هستند و هرگز کلامی بدین زیبایی و انسجام و پختگی و فصاحت و بلاغت معجزه آمیز نمی تواند محصول فکر و اندیشۀ پریشان کسانی باشد که می خواهند به نام خدا خلقِ کلام کنند و سخنان خود را به عنوان آیات الهی در دلها بنشانند.
سخن دروغگویان و عوام فریبان و فرصت طلبان، آب و رنگ دیگری دارد و به قول ابن فارض:

و لطف الاوانی فی الحقیقة تابع
للطف المعانی و المعانی بها تنمو
« لطف و زیبایی ظرف و صورت در حقیقت تابعی است از لطف و زیبایی معانی و در عین حال معانی نیز به سبب لطف صورت رشد و کمال می یابند.»

برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" ضرورت صلح و دوستی بین مؤمنان جهان "

اِنَّما المُؤمِنُونَ إخوَةٌ فَاَصلِحُوا بَینَ اَخَوَیکُم
وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُم تُرحَمُونَ

همانا که مؤمنان با هم برادرند.
پس میان برادران خود صلح برقرار کنید
و از خدا پروا کنید
باشد که مورد رحمت او قرار گیرید.
( حُجُرات: 10 )

□ اینک اعلامیۀ صلح و برادری میان مؤمنان را می خوانیم.
اعلامیۀ برادری میان همۀ کسانی است
که به خدا یعنی مبدأ خیر و زیبایی و حقیقت ایمان دارند.
طبیعتاً در میان چنین مردمی اگر مخاصمتی پیش آید
از جنس اهریمن خودخواهی نخواهد بود.
بلکه عموماً به جهل و تعصّبات یا سوء تفاهمات باز می گردد
و بنابراین صلح دادن میان ایشان
به همان آسانی صلح دادن میان برادران است
که وجه مشترکی در خویشاوندی با هم دارند
و آن وجه مشترک ایمان، قوی تر است از فرزند پدر واحد بودن،
و ای بسا که دو برادر چون هابیل و قابیل
با هم تخاصم شیطانی پیدا کنند
امّا اهل ایمان اگر به راستی اهل ایمان باشند
وجه اشتراکشان عشق به خداست
و در آنجا رسیدن به صلح و دوستی بسیار آسان تر است.

□ هیچ عبادتی برتر از ایجاد صلح و دوستی بین مردمان نیست
زیرا عبادت وسیلۀ تقرب به سوی خداست
و از دیدگاه فلسفی هر عملی که جمع را به سوی وحدت ببرد
عبادت است، که موجب نزدیک شدن به وحدت مطلق الهی است.

برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" پیکار پیوسته آدمی با دیو "

حماسۀ حکیم طوس نمایشنامۀ گسترده ای است
از زندگی پرماجرای انسان از هبوط تا عروج،
و هدایتی است جملۀ آدمیان را از دوزخ تا بهشت
که رهنمای آن فروغ ایزدی یعنی خِرد است:
خِرد افسر شهریاران بود
خِرد زیور نامداران بود
خِرد زندۀ جاودانی شناس
خِرد مایۀ زندگانی شناس
خِرد چشم جان است چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری
همیشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
هر آن کاو خِرد را ندارد به پیش
دلش گردد از کردۀ خویش ریش
شاهنامه

موضوع اصلی نمایشنامه،
پیکار پیوستۀ انسان با دیوهای درون و بیرون است
و جایگاه آدمی در این نمایش،
گاه دوزخ است یعنی غلبۀ دیو بر انسان
و گاه برزخ است، یعنی ستیز آدمی با دیو
و گاه بهشت است یعنی فرمانروایی آدم بر دیو.

آفرین بر روان فردوسی
آن همایون همای فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
انوری ابیوردی

برگرفته از مقدمه " سالنامه فردوسی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای



********************

« دعوت دوست»

محیی الدین ابن عربی در کتاب تجلیات نامه ای آورده که در آن پروردگار عالمیان با همۀ آدمیان از عشق ژرف و جاودانۀ خود سخن می گوید. ترجمۀ فارسی بخشی از این نامه را در اینجا آورده ایم:

ای محبوب
تو با من در عشق مصافِ انصاف نتوانی داد
زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی
من صد گام به تو نزدیک خواهم شد
من از نفْس به تو نزدیک ترم
من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم
غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند
مرا با تو غیرت است
و دوست ندارم که تو را نزدِ غیر ببینم
حتی نخواهم که تو با خود باشی
نزدِ من باش تا نزدِ تو باشم
و چنان نزدِ من باش که از آن بی خبر باشی
ای محبوب ...

برگرفته از مقدمه کتاب « 365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Georgia O’Keeffe



********************

« مقدمه ای بر شرح دعای کمیل»


دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت
حافظ


دعای کمیل یک نالۀ عاشقانه است که:
ای محبوب عالمیان، ای منتهای آمال عارفان، ای حبیب دلهای صادقان، آخر تو کجایی؟

تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیدۀ مردم همه دریا باشد

و اگر آدمی گوش جان باز کند این فریاد را از جملۀ آدمیان بلکه تمامی ذرّات کائنات می شنود و همه چیز و همه کس را در این عشق رقیب خود می بیند و از غیرت بانگ برمی آورد که:

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد

ز هر ذرّه نهانی نالۀ عشق تو بشنیدم
جهانی را رقیب خویش دیدم ناله سر کردم
نالۀ جانسوز نی که از جدایی ها شکایت می کند نیز همین است که ما از تو دور افتاده ایم و

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

این شوق و این جستجوی ابدی ست که ما را از خاک به افلاک می کشاند

به بوی دُردیی کو ریخت بر خاک
برآمد آدمی تا شد بر افلاک


برگرفته از کتاب «کیمیا -10»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعماد



********************

مقالات

"عشق – بخش دوم"

... و عشق نوشداروی شفابخش همۀ دردهاست، زیرا همۀ دردها از «خود» و از هوای «دل» ناشی می شود، که متاع تفرقه و مایۀ جنگهاست:

متاع تفرقه در کار ما همین دل بود
خداش خیر دهد هر که این ربود از ما
ناشناس

زیرا چون هزار تن را هزار دل باشد و هر دلی را میلی و آرزویی دیگر، از برخورد این آرزوها هزاران کینه و حسد و صد هزاران فتنه و آشوب پدید آید. اما اگر همگی خرقۀ انیت در میخانۀ وحدت گرو کنند و به شراب عشق از «خود» «بیخود» شوند، همه را یک دل و یک دلدار و یک ساقی و یک خمار خواهد بود. و آنان که پیش از این در جنگل تنازع بقا حریفان رزم بودند اینک در گلشن توحید رفیقان سماع خواهند بود و بدین سان، به صفای عشق، دُردها صافی شود و کدورتها از میان برخیزد و به یک نوشدارو همۀ دردها درمان گردد:

مرحبا، ای عشق خوش سودای ما
ای دوای جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
مثنوی

و عشق ...

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

"عشق - بخش اول"

از مجموعۀ سخنان عاشقان حق چنین بر می آید که عشق چهار آرزوی دیرین بشر یعنی کیمیا، نوشدارو، مهرگیاه و اکسیر جوانی است: کیمیاست، زیرا مس هستی و خودپرستی را به طلای فنا و حق جویی بدل می کند. مقصود از این فنا نفی نقصانها و نیل به کمال مطلق است که حکَما از آن به نفیِ ماهیت و استغراق در بحر هستی تعبیر می کنند:

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
حافظ

گویند روی سرخ تو، سعدی چه زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد، زر شدم
سعدی

و به حقیقت کیمیای زرپرستان در پیش کیمیای عشق به حیرت است که اینجا مرگ به زندگی و غم به شادی و خاک به گوهر الهی و انسانی بدل می شود:

ای عاشقان، ای عاشقان، من خاک را گوهر کنم
ای مطربان، ای مطربان، دفّ شما پر زر کنم
ای کیمیا، ای کیمیا، در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم، صد دار را منبر کنم
تو نطفه بودی خون شدی، آنگه چنین موزون شدی
نزد من آی، ای آدمی، تا زینْت موزون تر کنم
دیوان شمس

و عشق ...

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

"خنده"

خنده یکی از اعراض خاص انسان است، بدین معنی که در میان حیوانات تنها انسان است که می خندد و عجیب تر آنکه انسان فقط به انسان می خنددو اگر حیوان یا چیز بی جانی او را به خنده اندازد به علت تشبیهی است که انسان از او به خود و احوالات خود در ذهن می کند.
این عرض خاص مانند سایر اعراض خاص آدمی چون نطق و اعجاب و درک وزن و ضرب آهنگ و غیره از تجلیّات عقل آدمی است و اگر ارسطو انسان را در منطق «حیوان ناطق» خوانده است مقصود همان حیوان صاحب عقل و استدلال است که نطق بارزترین ظهور آن است.
ارسطو خنده را جزئی از تعریف انسان و جزئی از فصل انسان نسبت به سایر حیوانات می داند و آن را عرض خاص خوانده است در مقابل عرض عام مانند حرکت جسمانی که در همۀ حیوانات کم و بیش دیده می شود. ارسطو علت خنده را اعجاب یا در شگفت شدن می داند و می گوید انسان می خندد زیرا متعجب است و این تعجب از ادراک ناهماهنگی و عدم تناسب همراه با شرایط خاص حاصل می شود.

برگرفته از مقدمه کتاب "زیرکی های ملانصرالدین"
تالیف شاهد قمشه ای با مقدمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای



********************

«خوبان و بدان»

اینجا قافلۀ خوبان در پیش چشم ما می خرامند، قافله ای که به بهشت می رود و هر که بدان پیوست بی قیامت به بهشت می رسد. اوصاف رهروان این قافله را از آفریدگارشان باید پرسید:

نخست آنکه ایشان را مژدۀ فلاح و رستگاری و پیروزی رسیده است و چقدر مایۀ دلگرمی است که آدمی بداند پیروزی نهایی با خوبی است و بَدان هرچند به ظاهر کرّ و فرّی یابند و به جاه و مقامی رسند اما پیوسته شکست خورده و ناکامند زیرا

نفس آن بدیها که می کنند بزرگترین شکست آنهاست و کدام شکست و مصیبت رسواتر از آن باشد که آدمی پیوسته در صحبت حیوانات درنده ای چون دروغ و دشمنی و خیانت و حرص و غرور و غارت باشد،

در حالیکه اهل فضیلت به نفسِ همان خوبیها که می کنند پادشاهانند و در صحبت زیبارویان و نازنینانی چون تواضع و خُلق خوش، محبت، بخشش و حق گویی به سر می برند و چون ادریس بی قیامت به بهشت در می رسند.

و نشان این پادشاهی در چهرۀ ایشان پدیدار است، چنانکه چهرۀ بدکاران نیز از خواری و خفت و حقارت و دون همتی حکایتها دارد.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"داستان سه نگاه"

نخستین گوهری که از گنجینه غیب آشکار شد عقل بود:
گوهری شریف و والا و دانا و شناسا،
شناسای خیر از شر و زیبایی از زشتی و درست از نادرست
و آن گوهر نخست نگاهی کرد به آفریدگار خویش
و او را دید که "جمیل و پر جلال و خیال انگیز و خوش آهنگ و موزون و متناسب" است،
چندانکه در وصف نمی گنجد
از این نگاه فرزندی زاده شد
که نامش را "حُسن" نهادند
و او همان عقل دوم است
که مولانا گفت:

عقل اول راند بر عقل دوم
ماهی از سر کَنده گردد، نی ز دُم
مثنوی

و آنگاه عقل نگاهی دیگر کرد
باز به پروردگار خویش
و دید که چه اندازه "دلپذیر و دلپسند و دلدار و دلبر"است
و تمام وجودش یک آه و یک آرزو شد
که با او درآمیزد:

این یکی چون تشنه و آن دیگر چو آب
این یکی مخمور و آن دیگر شراب
مولانا

از این نگاه مشتاق بود که شور به رقص آمد
و شرار شعله کشید
و "عشق" پیدا شد و آتش به همه عالم زد
و نام دیگر عشق "نفس ناطقه انسانی" بود
که آن "حقیقت ذات آدمی" است
و سرانجام عقل نگاه سوّمی کرد
این بار به ذات خویش
و دریافت که نبود و آنگَه ببود
و از این اندیشه بود و نبود به تشویش و تشویر افتاد
و از این نگاه محزون فرزندی به نام حُزن در سوک خانه هستی زاده شد.
که نام دیگرش "جسم" یا "صورت و هیولا" بود.
و این سه فرزند گفتند در جهان بگردیم
و هر یک جایگاه شایسته خویش را بیابیم
"حُسن" همچون شاهزاده ای، باشکوه و جلال و خدم و حشم
اقطار عالم را بگشت
تا به باغ جمال و بارگاه کمال یوسف رسید
و فریاد برآورد که
از این خوشتر جایی در جهان نیست
پس بر تخت هستی یوسف به پادشاهی نشست
چنانکه او را با یوسف هیچ تفاوت نبود و:

حُسنش به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
حافظ

اما عشق با بالهای خیال، هفت اقلیم وصال را زیر پرگرفت
تا به حرمخانه قلب زلیخا رسید که
همچون زیارتگاهی در نور لطیف صبح می درخشید
و آنجا را حریمی معظم و میعادگاهی مکرم یافت
و همانجا مقیم شد و گفت:

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بَلاکِش خبر نمی آید
حافظ

و از آن سوی دیگر حُزن چون ابری اشکبار دیار به دیار پیش رفت
تا به کلبه احزان یعقوب رسید و آنجا بار بیفکند و گفت:

بار غم عشق او را گردون ندارد تحمل
چون می تواند کشیدن، این پیکر لاغر من
صفای اصفهانی

این داستان کوتاه
قصه دراز و پرماجرای جمله آدمیان در نمایشنامه هستی است
تا هر یک کدام نگاه را برگزینند
و از این رویا چه عبرت گیرند
و از این کتاب چه حکمت خوانند.

نوشته حسین الهی قمشه ای
با الهام از داستان حس و دل
از محمد سیبک تبریزی
مینیاتور اثر کمال الدین بهزاد
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

«خنده»

بسیاری از کمدی نویسان جهان اوصاف نامعقول و نامطلوب آدمی را در معرض سخره و نیشخند قرار داده اند تا مردم به آنها بخندند و با خنده از آن صفات دور شوند.
کمدی نویسان بزرگ این نگاه را به خوانندگان یا بینندگان نمایش های خود می بخشند که بتوانند به حرص و حسد و تکبّر و ریاکاری و خودنمایی بنگرند و وجه نامعقولیّت و ناهنجاری آن را دریابند و بر آن بخندند و از آن دور شوند.
چنانکه مولیر در نمایشنامۀ خسیس همۀ خسیسان عالم را ریشخند کرده و در معرض خنده و تمسخر قرار داده است و چنانکه اسکار وایلد و برنارد شا مردم را بر انواع کارهای نابخردانه جامعه خندانده اند.

برگرفته از مقدمه کتاب «زیرکی های ملانصرالدین» تالیف شاهد قمشه ای با مقدمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای
نقاشی «خسیس از بین رفتن پولها را آگاه می گردد» اثر جرج کروکشنک کاریکاتوریست بریتانیایی دوره ویکتوریا



********************

"چاپلوسی"

آنان که پادشاهان را تملق می گویند ایشان را به تباهی می کشانند
زیرا چاپلوسی، مانند دمِ آهنگران، کورة گناه را شعله ور می کند
و آن کس که تملق می شنود، اگر اخگری از گناه باشد،
به نفَسِ گرمِ چاپلوسی، آن اخگر برمی افروزد و آتشی سوزان می شود
در حالی که پادشاهان را ملامتی حکیمانه و نیکخواهانه زیبنده تر است،
زیرا پادشاهان نیز از جنس بشرند و امکان خطا از ایشان دور نیست.
"ویلیام شکسپیر"

"Flattery"
They do abuse the king that flatter him:
For flattery is the bellows blows up sin;
The thing the which is flatter'd, but a spark,
To which that blast gives heat and stronger glowing;
Whereas reproof, obedient and in order,
Fits kings, as they are men, for they may err.
"William Shakespeare"

□ مولانا در دفتر سوم مثنوی
در حاشیة داستان کودکان مکتبی که استاد خود را به وهم بیمار کردند
فصلی آورده است با عنوانِ "بیمار شدن فرعون از تعظیم خلقان":
□ سجدة خلق از زن و از طفل و مرد
زد دل فرعون را رنجور کرد
گفتن هر یک خداوند و ملک
آنچنان کردش ز وهمی منتهک
که به دعوی الهی شد دلیر
اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر
□ آتشت را هیزم فرعون نیست
زانکه چون فرعون او را عون نیست
مثنوی

□ فردوسی علت تملق و چاپلوسی را ترس می داند:
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشگر بیارای و بربند کوس
شاهنامه

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Ladislas Von Czachorski



********************

"تذکرة الاولیاء"

شخصی بر شیخ آمد و گفت:
دستوری ده که تا خلق را به خدا دعوت کنم.
گفت: زنهار، تا به خویشتن دعوت نکنی.
گفت شیخا، خلق را به خویش دعوت توان کرد؟
گفت: آری، که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید،
نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.

بر گرفته از پیشگفتار کتاب "گزیدۀ منطق الطیر"
اثر فریدالدین محمد عطار نیشابوری
تلخیص، مقدمه و شرح حسین الهی قمشه ای
مینیاتور اثر بدر الدین هلالی



********************

"غم و شادی"

بعضی گویند شادی از غم عظیمتر است،
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند
و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.
و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش را بسنجد، در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.
جبران خلیل جبران

""On Joy And Sorrow
Some of you say, “Joy is greater than sorrow,”
and others say, “Nay, sorrow is the greater.”
But I say unto you, they are inseparable.
Together they come, and when one sits alone with you at your board,
remember that the other is asleep upon your bed.
Verily you are suspended like scales between your sorrow and your joy.
Only when you are empty are you at standstill and balanced.
When the treasure-keeper lifts you to weigh his gold and his silver, needs must your joy or your sorrow rise or fall.
"Kahlil Gibran"

برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر John Keaton



********************

"دعای خانواده"

پروردگارا،
بر این خانوادة ما که اینجا گرد هم نشسته ایم
به گوشة چشمی نظر کن
ما تو را سپاس میگوییم
بخاطر مهری که ما را به هم پیوند داده است
بخاطر آرامشی که امروز به ما ارزانی داشته ای
و بخاطر امیدی که با آن به استقبال فردا می رویم.
"رابرت لویی استیونسن"

Lord, behold our family here assembled.
We thank Thee for this place in which we dwell;
for the love that unites us;
for the peace accorded us this day;
for the hope with which we expect the morrow.
Robert Louis Stevenson""

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری
حافظ

برگرفته از فصلنامه چلیپا (1)
متن انگلیسی: رابرت لویی استیونسن
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای

نقاشی اثر: Georges Lemmen



********************

"زمین در خوش ترین احوال"

سال در بهار است
و بهار در نخستین روز
و روز در بامداد
و بامداد در پگاه
دشت پر از مروارید شبنم
چکاوک در پرواز
حلزون بر خار
و خدا در آسمان
و همه کار جهان درست و بسامان.
"رابرت براونینگ"

"The Year's at the Spring"

The year's at the spring,
And day's at the morn;
Morning's at seven;
The hill-side's dew-pearled;
The lark's on the wing;
The snail's on the thorn;
God's in his Heaven -
All's right with the world!
"Robert Browning"

□ اکنون که جهان را به خوشي دسترسي است
هر زنده دلي را سوي صحرا هوسي است
بر هر شاخي طلوع موسي دستي است
در هر نفسي خروش عيسي نفسي است
خیام

□ بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
چو بلبل در خروش آیند هر مرغی به دستانی
دم عیسی است پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده می یابد از او روحی و ریحانی
سعدی

□ ای نوبهار خندان، از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی، از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی، سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی، یا رنگ از او خریدی
مولانا

□ اِشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سرو دست، که وقت کنار شد
مولانا

□ بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
سعدی

□ مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید
صد هزار آقچه ریزند درختان بهار
سعدی

□ کبک ناقوس‌زن و "شارَک" سنتورزن است
فاخته نای‌زن و بط شده طنبورزنا
"پردهٔ راست" زند "نارو" بر شاخ چنار
"پردهٔ باده" زند قمری بر ناروَنا
از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو
از پری باز ندانی دو رخ اهرمنا
منوچهری

□ آمد بهار خرم و آمد رسول یار
مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار
مولانا

□ ای بهار، تو نامه ای هستی که من برای او می نویسم.
ویکتورهوگو

□ موکب فرخنده بهار
همچون قافلهٔ روم و چین
بر دشت و دَمَن خیمه افراشت
و صد هزاران هدیه های الوان از زر و سیم و دُرّ و مرجان
در زیر پای همگان افشاند،
با گنجهایی از حکمت سلیمان و پندهایی از پیر مغان
و مژدهٔ جان بخش جاودانگی و فرخندگی
و مهربانی و فرزانگی و:

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بَزمگه لب کِشت
حافظ

از این رو:
□ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه جای مدرسه و بحث کشف "کشّاف" است
حافظ

□ وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
سعدی

□ ایّام را مبارک باد از شما، مبارک شماييد
ايّام می‌آيد تا به شما مبارک شود
شمس تبریزی


حسین الهی قمشه ای
نوروز1394
www.drelahighomshei.com



********************

"باور"

من باور دارم که اگر بمیرم
و سرد و بی جان و بی زبان در برابر جهانیان افتاده باشم
و تو بر پلکهای چشم من بوسه دهی،
آن گوی های بسته، با نفَسِ تو باز خواهد شد
و جان من از تبعیدگاه خود در جزایر مرگ،
با شادمانی، به تن باز خواهد گشت و در شریانهای من جاری خواهد شد.
من باور دارم که اگر مرده باشم
و تو پای بر قلب بی جانِ من نهی
و ندانی که از بخت و اتفاق بر کدام کلوخ بیچاره پای نهاده ای،
قلبِ من به ناگاه به برکت پای آن کس که او را پیوسته عاشق بوده است،
جان می گیرد و گرم و لطیف و پرهیجان، با اخلاص تمام در عشق تو
ضربان همیشگیش را از سر خواهد گرفت.
"ماری اَشلی تاونْسِند"

"Creed"
I believe if I should die,
And you should kiss my eyelids where I lie
Cold, dead, and dumb to all the world contains,
The folded orbs would open at thy breath,
And from its exile in the Isles of Death
Life would come gladly back along my veins.
I believe if I were dead
And you upon my lifeless heart should tread
Not knowing what the poor cold chanced to be
It would find sudden pulse beneath the touch
Of him it ever loved in life so much
And throb again – warm, tender, true to thee.
"Mary Ashley Townsend"

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت زلحد رقص کنان برخیزم
حافظ

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد زگِلَم رقص کنان عظمِ رمیم
"عظمِ رمیم" یعنی "استخوان پوسیده"

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"به یاد آوریم"

به یاد آوریم که دروغ را نخستین بار شیطان گفت
که در لباس دوست برما درآمد و با سوگندهای مؤکد گفت:
من هر آینه بی هیچ گمان شما را از نیکخواهانم. (اعراف، آیه21)
چقدر کار شیطان در نظر ما زشت آمد
آن لحظه که دانستیم ما را به دروغ فریفته است،
چگونه است که اینجا خود بدین کار زشت مبتلا شده ایم.
اینها و هزاران خاطره تلخ و شیرین دیگر را به یاد آوریم
در صحبت جان میلتون انگلیسی که داستان ما را
به الهام الهۀ شعر از آغاز بر ما حکایت کرد
یا در صحبت مولانا که همین خاطرات را در قصه های کوتاه
و اشارات گاه و بیگاه در دل ما زنده می کند که:

جان های خلق پیش از دست و پا
می پریدند از وفا سوی صفا
چون به امر «اهبطوا» بندی شدند
حبس خشم و حرص و خورسندی شدند

برگرفته از کتاب "365 روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"شهبانوی آسمان"

ای موسیقی،
ای شهبانوی آسمان،
و ای الهه مطربان،
ای که با افسون غم زدای خویش
تا ژرفای دوزخ را آرامش می بخشی
و ببرهای وحشی خونریز را رام می کنی
و طوفانهای شیر صولت را
با نغمه های روح گدازت فرو می نشانی و می نوازی
از فراز این افلاک سرودخوان و نغمه سرا فرود آی
و هر دم پایین و پایین و پایین تر خرام
تا به جایگاه فُرودین آدمیان در رسی
و چنانکه گوشهای ما را به جادوی خویش از دور مسحور کرده ای
روحهای ما را نیز از رایحه حضورت سرمست گردان.
"رابرت هریک"

"Queen of Heaven"
Music, thou queen of heaven, care-charming spell
That strik'st a stillness into hell
Thou that tam'st tigers, and fierce storms that rise
With thy soul-melting lullabies
Fall down, down, down, from those thy chiming spheres
To charm our souls, as thou enchant'st our ears
“Robert Herrick”

پس حکیمان گفته اند این لحن‌ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
ما همه اولاد آدم بوده ایم
در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آید از آنها اندکی
مولانا

□ لذت بردن ما از موسیقی نشان خاطرات مبهمی است
که از موسیقی آسمانی در ساحت های پیشین داشته ایم.

شعر از رابرت هریک
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

"خنده و گریه"

فَلْيَضْحَکُوا قَليلاً وَ لْيَبْکُوا کَثيراً
جَزاءً بِما کانُوا يَکْسِبُونَ.
(سوره توبه: 82)
پس ایشان باید اندکی بخندند و بسیار بگریند
به مکافات آنچه به دست خود کسب کرده اند.

□ بعضی چنین تصور کرده اند که مؤمن بهتر است بیشتر بگرید و کمتر بخندد
و به آیة حاضر استناد می کنند در حالی که این آیه قطعاً اشاره به کافران دارد
و گریستن به معنی غمگین و محزون بودن شأن مؤمن نیست
بلکه نشان ایمان خنده و شادی است
و در قرآن نیز مکرر آمده است که
اهل ایمان و پرهیزگاران از خوف و حزن آسوده اند.

چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را از نبوت شادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مثنوی

مرا عهدی است با شادی که شادی آنِ من باشد
مرا قولی ست با جانان که جانان جانِ من باشد
دیوان شمس

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر پیکاسو



********************

"ریتم و ضرب"

شعر به تمام معنی کلمه موسیقی است، زیرا صرف نظر از معانی،
مجموعه ای از اصوات است که در ترکیب آنها هم نظمِ ضربی هست
و هم نظمِ آوایی در تک تک حروف و به همین مناسبت، صرف نظر از معنی،
شنیدن بعضی شعرها حتی در زبانی که شنونده آن را نمی فهمد لذت بخش است.
البته وقتی ملودی وارد صحنه می شود هم آوایی ها و هارمونی های صوتی جان می گیرند
و اگر بعضی صوت ها هم آهنگ با معنی نباشند کلمات را تغییر می دهند.
همچنین پیوندی هست میان وزن و آهنگ و ریتم و متر و عدد (به زبان غربیان)
از یک طرف و شادی و امید و خورسندی از سوی دیگر.
گویی ضرب شادی را و شادی ضرب را فرا می خواند.
ضرب آهنگ نشان شادی و دلخوشی است و امید و بی خیالی و احلام شیرین
و احساس سلامتی و تعادل جسمانی را تداعی می کند
و از آن سو این اوصاف خودبه خود آدمی را به سوی ضرب و رقص می کشانند.
آدمی از شادی به رقص می آید و از رقص شادی می گیرد.

برگرفته از کتاب "گنجینۀ آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"آرامش"

با دلی مشتاق و اراده ای چون آتش
به جنگ برخاستم تا قلعۀ آرزو را بگشایم
و با خویش گفتم که «بی گمان آرامش از آن من خواهد بود.»
امّا در این نبردِ ملامت بار، زندگی تلخ شد.
زندگی تلخ شد و روحم خسته و غرورم آزرده،
فریاد به آسمان برآوردم که
«آخر ای خدا، مرا آرامش بخش وگرنه هلاک خواهم شد»،
امّا از ستارگان گنگ و ناشنوا برق پاسخی ندرخشید.
سرانجام، شکسته و نومید، سر فرود آوردم،
خود را فراموش کردم و گفتم:
«بگذار هرچه مشیّت اوست جاری شود»
و همان دم بر چشمۀ آرامش فرود آمدم.
"هنری ون دایک"

"Peace"
With eager heart and will on fire,
I strove to win my great desire.
"Peace shall be mine," I said; but life
Grew bitter in the weary strife.
My soul was weary, and my pride
Was wounded deep; to Heaven I cried,
"God grant me peace or I must die;"
The dumb stars glittered no reply.
Broken at last, I bowed my head,
Forgetting all myself, and said,
"Whatever comes, His will be done;"
And in that moment peace was won.
"Henry van Dyke"

برگرفته از کتاب "آن خردمند دیگر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"راه کوتاه"

اگر بشریت بخواهد
که به صلح و آرامش رسد
باید قدرت عشق
بر عشق به قدرت
پیروز گردد.
"جیمی هندریکس"

The Shortest Way""
When the power of love
Overcomes the love of power
The world will know peace
Jimi Hendrix


یک حرف صوفیانه بگویم، اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
حافظ

متن انگلیسی: جیمی هندریکس
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
تصویر: Roberto Weigand
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

"عیب جویی"

در بدترین ما آنقدر خوبی هست
و در بهترین ما آنقدر بدی هست
که هیچ یک از ما را شایسته نیست
که از دیگران عیب جویی کنیم
"ویلیام شکسپیر"

The Best and Worst of Us
There is so much good in the worst of us,
And so much bad in the best of us,
That it ill behoves any of us
To find fault with the rest of us.
"William Shakespear"
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمۀ لوسیفر (شیطان) کلیسای سنت پل – بلژیک



********************

"آرمانها"

آرمانها به ستارگان مانند
که هیچکس را بر آنها دست نیست
اما می توان چون مسافران دریا بر پهنه آب
آنها را همچون کوکب هدایت در پیش داشت
و به ساحل مقصود رسید.
"کارل شورتس"

"Ideals"
Ideals are like stars;
you will not succeed in touching them with your hands,
But like the seafaring man on the desert of waters,
you choose them as your guides,
and following them you will reach your destiny.
"Carl Schurz"

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی، ای کوکب هدایت
حافظ

□ آرمانهای جهانی همان زیبایی، دانایی و نیکویی هستند.

برگرفته از فصلنامه چلیپا (1)
متن انگلیسی: کارل شورتس
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
تصویر از Roberto Weigand



********************

"موزارت"

ای موزارت،
ای موزارت جاودانه،
چه بسیار،
و چه بی نهایت بسیار،
از اشارات الهام بخش و ذوق آفرین
که تو از یک حیات لطیف تر و درخشان تر
در دل و جان ما
و روح و روان ما
بنشاندی
فرانس شوبرت""

"Mozart"
O Mozart, immortal Mozart
How many, How infinitely many
Inspiring suggestions
Of a fine, better life
Have you left in our soul.
"Franz Schubert"

اثر فرانس شوبرت
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

"دهقان آزادۀ استراتفورد"

آن شاهدی نیم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و سرخوشیم

بی گمان شکسپیر خود یکی از بزرگان است که بزرگی را نه به زور به خود بسته اند و نه با جهد بسیار به چنگ آورده اند، بلکه بزرگ آفریده شده اند. کتابی که اینک از نظر جوانان و نوجوانان عزیز می گذرد شرح زندگی پر ماجرای این بزرگ است که چگونه شوق درونی و ناملایمات زندگی او را از سکوت زادگاهش استراتفورد به غوغای لندن کشید و با سرعتی شگفت از مرتبۀ شاگردی و منشی گری تماشاخانه در کنار بزرگترین درام نویسان آنروزگار چون بن جانسن و کریستوفر مارلو و دیگران نشست و از آنجا به تعبیر امرسن، ارابۀ هنر خویش بر ستاره ای بلند بست و به آسمان رفت و به مصداق سخن مارکوس اورلیوس از دیدگاهی رفیع بر جهانیان نظر افکند و هزاران اطوار و آداب گوناگون مردمان را بنگریست و تحولاتی که این موجودات فانی را از تولد به جوانی و از جوانی به مرگ می کشاند مشاهده کرد و سرچشمۀ رنجها و اصل غصه ها و ناکامی ها را بازیافت که اسارت آدمی در دست دیوهای درونی است. همان دیو پنهان که:
وسوسۀ بد افکند در دل مردمان (سورۀ ناس)

برگرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"عاشق وفادار"

ای معشوق، بنگر در وفای من،
اکنون سه روز تمام است که تو را دوست می دارم
و اگر هوا مساعد باشد تا سه روز دیگر نیز تو را دوست خواهم داشت.
بالهای زمان خواهد شکست
پیش از آنکه بتواند بار دیگر در تمامی جهان
چنین عاشق وفاداری بیافریند.
"جان ساکلینگ"

"The Constant Lover"
Out upon it, I have loved
Three whole days together!
And am like to love three more,
If it prove fair weather.

Time shall moult away his wings
Ere he shall discover
In the whole wide world again
Such a constant lover.
"Sir John Suckling"

□ طنز تلخی است بر کوتاهی عمر عشق ها و پیوندها.
نصیحت مولانا این است که:
عاشق آن عاشقان غیب باش
عاشقان پنج روزه کم تراش
غیرتم آید که پیشت بِیستند
بر تو می خندند و عاشق نیستند
مثنوی

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثرFrank Bernard Dicksee



********************

"پیوند زناشویی"

آنگاه المیترا بار دیگر به سخن آمد و گفت ای پیر خردمند از پیوند زناشویی چه می گویی؟

پیامبر گفت:
شما با هم زاده شده اید و باید که پیوسته با هم باشید.
با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.
حتی در خاطرۀ خاموش خداوند نیز با هم باشید.
اما، بگذارید که با هم بودنتان را فضائی در میان باشد،
و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند.
یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

***************************

Then Almitra spoke again and said
"And what of Marriage, master"
And he answered saying

You were born together
and together you shall be forevermore

You shall be together when the white wings
of death scatter your days

Aye, you shall be together even in the
silent memory of God

But let there be spaces in your togetherness
And let the winds of the heavens dance between you

Love one another, but make not a bond of love
Let it rather be a moving sea between the shores of your souls
"Kahlil Gibran"

برگرفته از کتاب "پیامبر" اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Frederic Soulacroix



********************

" رویداد شگرف"

در سال ٦٤٢ رويدادى شگرف
بنياد هستى مولانا را زير و زبر ساخت و
برقى از خيمه ليلى بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
حافظ
قونيه در آرامش بود، مولانا بر مسند تعليم و ارشاد؛
و قوم تاتار در قتل و غارت
كه ناگاه تركى از تركستان عشق
به يغماى دل و جان مولانا تاختن آورد
تركى لاابالى و شهر آشوب كه
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
لعل سيرابش جهانى تشنه داشت
عطار
فتنه صد چنگيز در سر
و آتش هزار دوزخ در دل
و جلوه صد هزار بهار در ديدار
از خانه برون رفتم ، مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
ديوان شمس

برگرفته از مقدمه كتاب "گزيده فيه ما فيه"
به قلم حسين الهى قمشه اى



********************

«تو ای نزدیک ناپیدا»

مطرب آغازید بیتی خوابناک
که اَنِلنِی الکأسَ یا من لا أراک
اَ نتَ وَجْهی، لا عَجَب اَنْ لا اراه
غایةُ القُربِ حِجابُ الاِشتباه
انتَ عقلی، لا عَجَبْ اِنْ لَم اَرَک
مِنْ وُفورِ الإلْتِباسِ المُشتَبَک
حیثُ أقْرَبْ أنْتَ مِنْ حَبْلِ الوَرید
لَمْ اَقُل یا، یا نِداءٌ لِلْبَعید
بَل اُغالِطهُم، اُنادی فی القفار
کی لأکْتُم مِنْ مَعی مِمَّن اَغار


*************


جامی به من رسان ای کسی که چهره ات را نمی بینم
تو روی منی، چه عجب که روی خود نمی توانم دید
از آنکه نهایت قربْ خودْ حجابی عظیم است و آدمی را در اشتباهِ «بُعد» می اندازد
تو عقل و جان منی، تو روح و روان منی، چه عجب که تو را نمی بینم
از هجوم هزاران شکل خیال و سایه و امثال که هر دم در پیش چشمم ظاهر می شوند.
از آنجا که نیک می دانم که تو از شریان گردن به من نزدیک تری
هیچ گاه در خطاب با تو لفظِ «یا» نمی آورم
زیرا که «یا» برای خواندن چیزی باشد که از ما دور است
و این آواز و غلغله و فغان و شکوِه که از دوری می کنم
برای آن است که در صحرای عالم، مردمان را به اشتباه افکنم
تا آن کس را که با من است از چشم آن کس که نامحرم است بپوشانم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
برگی از قرآن مربوط به سده ۸-۹ میلادی، به خط کوفی جوهر و رنگ و طلاکاری



********************

«شاعر و انسان کامل»

در ژرفای دلِ ما تصویری از صورت انسان کامل نقش کرده اند و اگر گویند این چگونه تصویری است که ما را از آن هیچ خبری نیست پاسخ این است که ما را از آن خبرها و نشان هاست و اگر ما را هیچ شناختی از او نبود هر مدعیِ بی هنری را به کمال می پذیرفتیم. این نقش درونی چراغ راهنمای ماست که می تواند ما را با شیوۀ خطا و آزمون آهسته آهسته بدان مقام راهبر شود الّا آنکه شاعران این تصویر درونی را پررنگ تر می کنند و هردم نشان های بیشتری برای شناخت مدعی از مخلص به دست می دهند تا چون مولانا سالکان تشنه لب را از این بادیۀ غول پرور به آب خضر که در دل های همگان چشمه ای از آن جاری است برسانند:

تشنگان رهِ خونخوارۀ این بادیه را
بردم از بادیه بیرون و به آب آوردم


نظر عارفان این است که هرکس از دیو و دد ملول شود و در جستجوی انسان حقیقی برآید و از این سوی و آن سوی نشان گیرد و راهرو گردد نهایتاً بدان انسان مطلوب و محبوب راه خواهد یافت و آن کسی جز خود او نیست.

برگرفته از کتاب « گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" چرا با من صحبت نکنی "

ای غریبه ای که از کنار من می گذری
اگر دوست داری با من صحبت کنی
صحبت کن
چرا که صحبت نکنی؟
و چرا که من با تو صحبت نکنم؟
والت ویتمن

"Why not Speak to Me"
Stranger!
If you, passing, meet me,
And desire to speak to me,
Speak to me,
Why should you not speak to me?
And why should I not speak to you?
Walt Whitman

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو
که به تشنگی بمردیم بر آب زندگانی
سعدی
□ آب زندگانی همان چشمة مهربانی است
که آدمیان همه تشنة آنند
و چه بسیار که لب تشنه
بر این چشمه جان می سپارند.

شعر: والت ویتمن
ترجمه: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثرM. C. Escher
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

مقالات

"هفت شهر عشق در ادبیات جهان"

داستان هفت شهر عشق در ادبیات جهان هرجا به گونه ای دیگر حکایت شده
و این خود نشان روشنی است که شوق سفر به سوی سیمرغ در نهاد آدمیان نهفته است
و هرچه از ادبیات خاور و باختر که دلها را صید کرده و جانها را شیرین افتاده همان است
که گوشه ای از سیر ابدی انسان را به سوی آفریدگار جهان که زیبایی و نیکویی و دانایی بی انتهاست بازگو می کند.
داستان اودیسه، اثر هومر، به گونه ای اساطیری از تلاش انسان برای بازگشت به موطن اصلی و سختیهای راه
و جنگ با دیو ها و شکستن طلسمها و افسونها و هلاک شدن بسیاری از رهروان و رسیدن اندکی حکایت دارد.
کمدی الهی دانته نیز همه داستان سیر و سلوک انسان از ژرفای جهنم غفلت به فراخنای بهشت دیدار است
و نمایشنامه های شکسپیر نیز همان سه کتاب دوزخ و برزخ و بهشت دانته را به زبانی دیگر بر صحنه آورده است
و از همه شیرین تر داستان سیر و سلوک ترسا یا سیر زائر اثر جان بانیان انگلیسی است ک
ه زیباترین حکایت تمثیلی از منازل سیر آدمی در ادبیات مسیحی است
بر گرفته از پیشگفتار کتاب "گزیده منطق الطیر"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"کیمیای عشق"

اگر جادوگران و اکسیرسازان عصر تاریکی
در ساختن کیمیا توفیق می یافتند
و جملۀ فلزات کم بها را به زرِ ناب بدل می کردند
جز آنکه آبروی زر بر خاک می ریخت
و خلق همچنان در هوای متاع دیگر
باهم به دشمنی برمی خاستند
و آتش حرص و حسادت می افروختند،
و هیچ گرهی گشاده نمی شد;
اما اگر قلب پاکیزه نهاد و مهرسرشت آدمی
که نقوش" مائی و توئی" آن را از بها انداخته است،
به کیمیای پیر مغان
در آتش عشق می گداخت
و چون زر به ذات خویش
نشان بها و عزت می یافت،
همه آدمیان از اعجاز این کیمیا گنج قارون می یافتند
و بهشتی که آنجا:
هر چه بینی دلت همان خواهد
هر چه خواهد دلت همان بینی
هاتف
بر روی زمین پدید می آمد
و وعده فردای زاهد نقد می شد
و در این بهشت جمله مردمان
بر تختهای گوهر نشانِ عشق
و بر بالشهای زربفت ِ مهربانی
تکیه می زدند
و روی در روی بهم می نگریستند
و سخن ایشان با یکدیگر نبود
مگر درود و سلام، مگر سلام و درود.
چنین است نغمه مطربان عشق که به رقص و آواز گویند:
دست از "مس" وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
حافظ
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
"اکسیر عشق" بر"مسم" افتاد، زر شدم
سعدی
"مس" خود را به یک سو نه چو مردان
گذر از عشق و در "اکسیر" می رو
مولانا

بر گرفته از "کتاب مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"طبيب زيبايي"

اهل حکمت گفته اند زيبايي طبيبی است
که می تواند مزاج و خلق و خوی آدمی را
اگر بيمار شده باشد شفا بخشد،
يعنی از ناهماهنگی به هم آهنگی
و از پريشانی به نظم
و از زشتی به زيبايي آورد
و بر عمر آدمی بيفزايد
روی نکو معالجه عمر کوته است
اين نسخه از علاج مسيحا نوشته ايم
نظيری نيشابوری

برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسين الهی قمشه ای



********************

"اقیانوس بزرگ حقیقت"

نمی دانم در چشم جهانیان چگونه می نمایم
اما از چشم خویش
خود را کودکی می بینم که بر ساحل دریا بازی می کند
و گاهگاه با یافتن سنگی صاف
و یا صدفی زیباتر از معمول خود را سر گرم می کند
.در حالی که تمامی اقیانوس حقیقت برای او نا مکشوف است
نیوتن
I do not know what I may appear to the world,
but to myself
I seem to have been only like a boy playing on the sea-shore,
and diverting myself in now and then finding a smoother pebble
or a prettier shell than ordinary,
whilst the great ocean of truth lay all undiscovered before me.
Isaac Newton
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
پرتره نیوتن اثر نیللر 1689



********************

"نوازندگان و نیایش گران"

در فرهنگ غرب،

هنگام اجرای موسیقی و نمایش های آوازی(اپرا)

رهبر ارکستر پشت به تماشاگران می کند

و روی در قبله نوازندگان و آوازخوانان می آورد

تا اشارتی باشد که این رهبری به خاطر عشق به هنر و زیبایی است

و در حلقه نمازگزاران و نیایش گران گروهی

نیز چنین است که

پیشوای نیایش پشت به نیایش گران می ایستد

و روی در قبله و کعبه می آورد

بدین نشان که من نیز چون شما روی در خداوندگار جهان دارم

و از شما نمازگزاران هیچ نمی طلبم

و چشم به عطا و احسان شما ندوخته ام

اما اگر غیر از این باشد به گفته سعدی:

آنکه چون پسته دیدمش همه مغز

پوست بر پوست بود همچو پیاز

پیشوایان روی در مخلوق

پشت بر قبله می کنند نماز



به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"مرا ملامت مکنید"

ای بانوان شهر
مرا ملامت مکنید
اگر عشق قلبم را به اهتزاز آورده است
مرا ملامت مکنید
اگر آتش هزار مشعل سوزان را
در دل احساس کرده ام
مرا ملامت مکنید
اگر در میدان عشق
شکنج هزار رنج
و نشان هزار زخم روح فرسا را
بر چهره دارم
زینهار ای دوستان
که نام مرا به خواری و افسوس نجوا مکنید
زیرا اگر به خطا رفته ام
نامه پاداش و جزای من در دست من است
شما خارهای گزنده این گیاه گناه آلود را
به سوهان ملامت تیز مکنید
و دریابید این حقیقت را
که عشق به وعده شیرین خویش
از راه می رسد
و شما را درپنجه خویش میگیرد
چنانکه نتوانید آن را به فوران الهه آتش نسبت دهید
یا جمال آدونیس را بهانه شور و احساس خود کنید
او شما را بیش از من در ژرفای دریای خویش غرقه می کند
و کمتر از من عذر و توجیه بر شما باقی می گذارد
و در کمندی غریب تر و قهار تر در بند می کشد
و هیچ باکش نباشد
که رنج و حرمان شما از من نیز افزون شود.
"Sonnet XXIV" de Louise Labé
Ne reprenez, Dames, si j’ay aymé :
Si j’ay senti mile torches ardentes,
Mile travaus, mile douleurs mordentes :
Si en pleurant, j’ay mon tems consumé,
Las que mon nom n’en soit par vous blamé.
Si j’ay failli, les peines sont presentes,
N’aigrissez point leurs pointes violentes :
Mais estimez qu’Amour, ê point nommé,
Sans votre ardeur d’un Vulcan excuser,
Sans la beauté d’Adonis acuser,
Pourra, s’il veut, plus vous rendre amoureuses :
En ayant moins que moy d’occasion,
Et plus d’estrange et forte passion.
Et gardez vous d’estre plus malheureuses
Louise Labé(1520-1566)

24 شعر از لوییز لابه _ غزل شماره
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"آزادی"

آنگاه سخنوری برخاست و گفت ای حکيم دانا، ما را از گوهر آزادی سخنی بگوی،
پيامبر گفت
من ديده ام که شما بر دروازه شهر و در پيش آتشدان منزل سر بر زمين می نهيد و آزادی خود را پرستش می کنيد، مانند بردگانی که در پيش اربابی جبار تواضع می کنند و او را ثنا می گويند در حاليکه او خون ايشان را می ريزد
آری در باغ معبد و در سايه حصار شهر ديده ام که آزادترين شما آزادی خود را همچون يوغ بر گردن نهاده و همچون دستبندی دستهای خود را بدان بسته است و قلب من از غصه خون می ريزد که شما را بدين سان می بينم،
زيرا شما تنها وقتی آزاد خواهيد بود که حتی آرزوی جستن آزادی را جز لگام اسب ندانيد و ديگر از آزادی در مقام يک آرمان و توفيق سخن مگوييد
شما براستی هنگامی آزاد خواهيد بود روزهای شما از غم و شبهای شما از نياز و غمخواری خالی نباشد
بلکه بايد گفت آزادی در اين است که اين غمها و نيازها زندگی شما را احاطه کند و شما عريان و آزاد از هر قيد و بند بر آنها فايق آييد
جبران خليل جبران

On Freedom
And an orator said, "Speak to us of Freedom"
And he answered:
At the city gate and by your fireside I have seen you prostrate yourself and worship your own freedom,
Even as slaves humble themselves before a tyrant and praise him though he slays them.
Ay, in the grove of the temple and in the shadow of the citadel I have seen the freest among you wear their freedom as a yoke and a handcuff.
And my heart bled within me; for you can only be free when even the desire of seeking freedom becomes a harness to you, and when you cease to speak of freedom as a goal and a fulfillment.
You shall be free indeed when your days are not without a care nor your nights without a want and a grief,
But rather when these things girdle your life and yet you rise above them naked and unbound.
Khalil Gibran: THE PROPHET

برگرفته از کتاب پيامبر – اثر جبران خليل جبران
ترجمه حسين الهی قمشه ای



********************

"سی مرغ و سیمرغ"

بسیاری از پژوهشگران روزگار ما را چنین در دل آمده است
که عطار با طرح این داستان خواسته است که در پرده بگوید
آن سیمرغ نهان همان سی مرغ سالکند که،
در پایان سلوک از گوهر ذات خود آگاه شده اند
و به زبان دیگر گویند که عطار در پردۀ این داستان
رندانه خدایی را به انسان بازگردانده و مردمان را به گونه ای
از انسان سالاری بی نیاز از الهیت فرا خوانده است
و همین گمان را بعضی محققان به شمس تبریزی برده اند
که عرفان او مردم گراست و نزد او قداست ذات،
از آن ِانسان است که خانه و صاحبخانه اوست،
چنانکه در مقالات اشاره کرده است
اگر کعبه را از میان برگیرند بینی که
مردمان همه یکدیگر را سجود می کنند.
در این سخنان گوشه ای از حقیقت رخ می نماید،
اما تمامی داستان این نیست
درست است که عرفان راستین در سودای خلق است
و عارف کامل، به تعبیر شیخ شبستر، کسی است که
در عین خواجگی کار غلامی کند
و زنّار خدمت مردمان بر میان بندد
و درست است که عارفان مقام انسان را
تا مرتبۀ خدایی بالا برده و گفته اند:
آنها که طلبکار خدایید، خدایید
بیرون ز شما نیست شمایید، شمایید
دیوان شمس
سالها از پی مقصود به جان گردیدیم
یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
سعدی
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد
حافظ
تجلی گه خود کرد خدا سینه ما را
دراین خانه درآیید و بجویید خدا را
خدا در دل سودازدگان است بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
صفای اصفهانی
اما خدمت خلق از آن واجب است که عبادت خالق است
و انسان هنگامی تا عرش الهی عروج می کند که
گرد تعیّنات خلقی را از وجود خویش بیفشاند
تا از او جز دل صافی، که آیینه حق است،
و جز همان نفس و نفحه الهی،
چیزی بر جای نماند
چنانکه در محفل دیدار خداوند در شب معراج
از نبی جز نفس نبود آنجا
همه حق بود و کس نبود آنجا
نظامی
از این رو، نزد عارفان اصالت انسان در بندگی خداست
و از برکت آن بندگی است که به خواجگی می رسد
بلکه سلطنتی می یابد که
به خواجگی کون و مکان بی اعتنا می شود:
به ولای تو که گر بندۀ خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
حافظ
بندۀ او شو که به یک التفات
سلطنت هر دو جهانت دهند
فروغی بسطامی
و این پندار از آنجاست که به گفتۀ مولانا:
طالب هر چیز ای یار رشید
جز همان چیزی که می جوید ندید
و توان گفت که شوق پنهان برای
استوار کردن اندیشه انسان سالاری
درغیر معنی الهی آن،
راه را بر هوش آن پژوهشگران بسته
و سخن بی پردۀ عطار در پردۀ این شوق
از دیدۀ آنان پنهان مانده است.
زیرا عطار، در پایان داستان
به روشنی بیان کرده است
که اگر این سی مرغ سالک
خود را با سیمرغ یکی می پندارند،
بدین خاطر است که
در آیینۀ صافی حق خود را نگریسته اند،
چنانکه اگر چهل و پنجاه مرغ می بودند
باز همان چهل و پنجاه می دیدند
پس این سی مرغ مجازی
هنوز آن سیمرغ حقیقی را ندیده اند
و برای رسیدن به او باید که
نظر از آن سی مرغ، که خود ایشانند،
برگیرند و در سیمرغ راستین محو شوند
و این، محو انسانیت در الهیت است،
نه انکار الهیت
"برگرفته از مقدمه" كتاب گزيده منطق الطير
به قلم حسين الهي قمشه اي



********************

"پایکوبی و دست افشانی"

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
بنگر که تاچه حد است مکان آدمیت
سعدی
سفینه های فضایی انسان به ماه و مریخ رسید
و هوش های آدم زاد هواپیماهای دور پرواز را
بر ساحل فرودگاه ها نشاندند
و فن آوری اطلاعات، دانش و هنر را حراج کرد
وکتابخانه ها و موزه ها و موسیقی ها و مجسمه های جهان را
بی دریغ، آسان و رایگان در خانه همگان آورد.
و آدمیان را از شرق و غرب و شمال و جنوب
در کنار هم نهاد
تا در چهره یکدیگر بنگرند و با هم سخن گویند.
و بدین سان آدمی همچون سلیمان
بر تخت پادشاهیِ"علم الاسما*" نشست
و تاج کرامت و دیهیم سروری بر سر نهاد
و اینک هنگام آن رسیده است که
جشن های چندین هزار ساله برپا شود
و همه جهانیان به دست افشانی و پایکوبی
با خنیاگر بزرگ شیراز هم آواز شوند که:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
حافظ
و زیبنده است که دراین دست افشانی
دست بیفشانند از هر آنچه مایه شرمساری است
و در این پایکوبی، پای بکوبند
برآنچه مایه سرافکندگی است
و هرآنچه ابلیسان جاه و مقام
وغولان زر و زور و تزویر
و اهریمنان یزدان ستیز
در نمایشی مرگبار پیش چشم مردمان
بر صحنه آورده اند
و هزاران هزار تن را
بی جان و بی توان
و بی نام و بی نشان
و بی جا و بی مکان
و بی یار و بی دیار
به دژخیمان حرص و جاه و مقام سپرده اند
و نزدیک است که اینهمه دستاوردهای بهارآفرین را
به تاراج خزان
و فتنه و آشوبِ زمان
و زمهریر بی مهری و بی اعتنایی بسپارند
و اینک انتظار ما از سران سازمان ملل و نِحَل*
و پیشوایان بی بدل اینست:
که چون ساربانی ره شناس قافله آدمیان را
دور از چشم دیوان و ددان
و دور از خشم زُحل خویان و مریخ صفتان
به سرزمین موعود صلح و دوستی و مهربانی و عشق ورزی
که همان منزگاه لیلی است، فرود آورند.

*علم الاسما: خداوند همه اسما را به آدم آموخت
*نِحَل: مذاهب و فرقه ها

به قلم حسین الهی قمشه ای
منبع:www.drelahighomshei.com



********************

"خورشید حکمت خیامی"

در قلمرو زرین ادبیات جهان هیچ شاعری را نمی شناسیم که

با دویست بیت شعر نام خود را از شهرت و محبوبیت

در کنار بزرگترین شاعران جهان نهاده باشد .

هیچ گزیده ادب پارسی کامل نخواهد بود مگر

بخشی از رباعیات خیام در آن آمده باشد

و در حلقه انگلیسی زبانان نیز هیچ گلچینی از بدایع ادب انگلیس

در دو قرن اخیر نیست که مزین به تمام یا بخش بزرگی از

رباعیات خیام با ترجمه شکوهمند فیتز جرالد نباشد.

برخیز و مخور غم جهان گذران

بنشین و دمی به شادی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

این چهار پاره عیاره پندی شگفت است به همه آدمیان که :

تا چند درغصه این جهان فانی بی اعتبار فرو مانده اید؟

بپذیرید طبع گذران عالم را و شاد و سر خوش

از این سوی زندگی بیایید و از آن سو بروید

و بیندیشید که اگر قرار بود عمر ما بر دوام بماند،

نوبتِ زندگی کی از پیشینیان به ما می رسید؟

پس هر کس را دوری است و شکوه ای نباید داشت .

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال مدام را

حافظ

برگرفته از کتاب " رباعیات حکیم عمر خیام"

مقدمه و شرح چهل رباعی

به قلم حسین الهی قمشه ای

خوشنویسی اثر امیر احمد فلسفی



********************

«گوهر ذات»

شما در بدنهای خود زندانی نيستيد و خانه ها و مزرعه ها نيز شما را در بر نگرفته اند. آنچه حقيقت ذات شماست بر فراز کوه ها زندگی می کند و همراه باد جهان را می گردد. گوهر ذات شما موجودی نيست که برای گرما در آفتاب بخزد يا برای امن و آسايش خود حفره ای در زمين بسازد

بلکه موجودی است آزاد و روحی است که تمام زمين را در بر می گيرد و در اثير آسمانی سير می کند

اگر اين سخنان در پرده ابهام است، در رفع پرده آن مکوشيد

آغاز همه چيز در ابری از ابهام پيچيده است اما پايان کارها چنين نيست

و من می خواهم شما مرا يک آغاز بشمار آوريد

نطفه زندگی در فضای مِه آلود و نه در شفافيت بلور بسته می شود

کسی چه می داند، شايد بلور، همان مِه است که سقف ابهام و تيرگی اش را ويران کرده است


جبران خليل جبران




You are not enclosed within your bodies, nor confined to houses or fields.
That which is you dwells above the mountain and roves with the wind.
It is not a thing that crawls into the sun for warmth or digs holes into darkness for safety,
But a thing free, a spirit that envelops the earth and moves in the ether.
If this be vague words, then seek not to clear them.
Vague and nebulous is the beginning of all things, but not their end,
And I fain would have you remember me as a beginning.
Life, and all that lives, is conceived in the mist and not in the crystal.
And who knows but a crystal is mist in decay?

Khalil Gibran

برگرفته از کتاب پيامبر
اثر جبران خليل جبران
ترجمه حسين الهی قمشه ای



********************

«ندای خداوند»

خداوند را زبان بند نیامده است که دیگر سخن نگوید
اگر تو در بیابان سیر کردی و طور سینا را ندیدی
از مسکنت روح توست
وگرنه به هر بیابان که رَوی کوه طور حاضر است
و ندای خدواندی با همان طنین به گوش می رسد
برای آن کس که بخواهد و بجوید
اما آن کس که به سوی زمین خم شده
و تمامی دل در گرو آب و نان و منّ و سلوی نهاده است
آن آتش را نمی بیند
و آن صدا را که چون رعد در بیابان پیچیده است نمی شنود.

جمیز راسل لوئل
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «در صحبت قرآن»
تصویر کوه سینا



********************

«عبادت شایسته»

ای خدای مهربان
ما را بیاموز که تو را عبادت کنیم
آنچنان که شایستۀ توست
که ببخشیم و در حساب نیاوریم
پیکار کنیم و به زخم ها نیندیشیم
کار کنیم و آسایش مجوییم
رنج بریم و هیچ پاداش نخواهیم
جز این پاداش که بدانیم
هر چه می کنیم خواست تو را در کار می آوریم

سن ایگناتیوس
ایگناتیوس از قدیسان مسیحی اهل اسپانیاست که بنیان گذار فرقۀ ژسویتها (jesuite) در قرن شانزدهم میلادی است.
“Teach us to serve thee Lord”
Teach us, good Lord, to serve thee as thou deservest
To give, and not to count the cost,
to fight, and not to heed the wounds,
to toil, and not to seek for rest,
to labor, and not to ask for any reward,
save that of knowing that we do thy will Amen.
St. Ignatius


برگرفته از کتاب «کیمیا -4» به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"نیایش صبحگاهی"

قطعه زیر شعری است از یک شاعر انگلیسی در ضرورت دعا و نیایش صبحگاهی
که در ادب عرفانی پارسی گاهی به صبوحی یا جرعه شراب صبحگاهی از آن تعبیر کرده اند:

هنگام صبح، در بهترین ساعت روز با خدای خود دیدار کردم.
حضور او چون طلوع آفتاب قلبم را از شکوه و کبریایی خویش لبریز کرد
و این حضور همچنان دوام یافت و او سرتاسر روز با من بود
و ما با هم در آرامش کامل کشتی راندیم
بر دریایی موّاج و پرآشوب
و دیدیم کشتی های دیگر را، شکسته و توفان زده،
در گردابها و تنگناهای سخت
و شگفتا از آن توفان که آنان را همه آشوب و تلاطم بود
و ما را همه آرامش و اطمینان
پس با پشیمانی و افسوس
به صبح های دیگر اندیشه کردم
که من نیز چون دیگران
بی حضور او مهار کشتی را رها کرده بودم
(و تا شام در قهر امواج گرفتار).
اکنون گمان دارم راز شگرفی را
از میانه آن رنج ها و سختی های پیشین دریافته ام
و آن راز این است:

اگر خواهی تمامی روز خداوند با تو همراه باشد
باید که او را صبحگاه طلب کنی.
رالف اسپولدینگ کوشمان
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"سخنی دوستانه با برخی روشنفکران"

آنچه در این روزگار برخی روشنفکران ایرانی گاه و بیگاه در انکار رسالت احمد می گویند
و اتهاماتی چون دروغ گویی و عوام فریبی و ظلم و تجاوز و گاه شهرت طلبی
که بر او وارد می کنند و اینکه قرآن را بافته های محمد با همکاری بعضی
عجمیان چون سلمان و دیگران می شناسند واشکالات ادبی و فلسفی و حقوقی
و اجتماعی که بر آن می شمرند، به نظر نگارنده بیشتر واکنشی است
نسبت به ظلمها و تجاوزات و دروغها و فریبها و جهالتها و تفسیرهای ناموزون
که از مدعیان اسلام در طول تاریخ دیده و شنیده اند و از سخنانشان بیش از
تحقیقات خردمندانه و عالمانه، رایحۀ بُغض و عدوات، آزردگی و انتقام جویی به مشام می رسد.
نگارنده براین باوراست که اگر ایشان با صدق و اخلاص به آستان خرد و حقیقت،
فارغ از تعصبات زمان و بدیهای این و آن بار دیگر در زندگی احمد و قرآن او
و تأثیرات شگرفی که در اعتلای تمدن بشری داشته و شخصیت های بزرگ
که در دامن خود پرورده، نگاهی از نو دراندازند، ای بسا که عیب را بر مسلمانی ما نهند.
نظامی در حکایتی از زردشتیان خردمند که هر چند خدا پرستند،
به ظاهر آتش پرست خوانده شده اند، مسلمانان روزگارِ خویش را چنین ملامت کرده است:
جهان زآتش پرستی شد چنان گرم
که بادا زین مسلمانی تو را شرم
مسلمانیم ما، او گبر نام است
گر این گبری، مسلمانی کدام است
برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"ستایش و نیایش"

ستایش بیان شادی روح است از شکوه جمال
و نیایش تمنای جان است بر وصال شاهد زیبایی
ستایش خطابی است به صاحب جمال که:

ای فروغ حُسن ماه از روی رخشان شما
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما
حافظ

و نیایش عرض نیاز است که:

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان شما
حافظ

هر کجا حُسن و ملاحتی دل می برد دلبر اوست
و هر کجا جمالی مستی می آفریند ساقی اوست
و هر کجا زر و سیمی می بخشند از گنج اوست
و هر کجا قلمی به رقص می آید
و گردشها و چرخشهای بدیع و زیبا می آفریند
وجد و حالی است که از مشاهده خط جمال او حاصل شده است.

برگرفته از مقدمه کتاب "یاد یار مهربان"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر امیراحمد فلسفی



********************

ارزش های هنری و اخلاقی

ما با موسيقي خوب بيگانه نيستيم
با نقش و نگار زيبا بيگانه نيستيم
و نيز با جوانمردي و اخلاص و بخشش و تواضع بيگانه نيستيم
بلكه آنها را مي شناسيم و هم مي ستاييم
و هم حرمت مي نهيم و هم از آنها لذت مي بريم
مگر آنكه مزاج ما به سبب بيماري هايي
چون حسادت و طمع و جاه طلبي ناموزون شده باشد.
حتي در آن حال نيز چنين نيست كه نمي شناسيم
بلكه پس از شناخت به خاطر سوداهاي شخصي
آن شناخت را زير پا مي گذاريم.

برگرفته از پیشگفتار کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"پوریای ولی - بخش آخر"

پس مادر پوریا فرزند را فراخواند و گفت: ای فرزند،
دور از جوانمردی است که این پهلوان و خانواده اش را نومید گردانی.
خوشتر آنست که فردا در مسابقه راه بر حریف بگشایی
تا بر تو پیروز شود و از این غصه بدر آید. پوریا گفت ای مادر کاری سخت
و باری سنگین بر دوش من می نهی. آخر من با این قدرت و مهارت
چگونه خود را بشکنم و در چشم هزاران تن ناتوان جلوه کنم.
مادر گفت: پهلوان بزرگ آنست که از کارهای سخت نهراسد
و سنگین ترین بار را بر دوش نهد. پهلوانی تو در شکست
بسی عظیم تر از پهلوانی تو در پیروزی خواهد بود.
و کاری اینچنین شگرف از کدام پهلوان جز تو بر می آید؟
پوریا لختی اندیشید و سپس گفت: ای مادر به حق آن کس که این توانایی
و مهارت را به من داده است فردا آن کنم که تو فرمایی.

صبح روز بعد میدان نمایش مملو از تماشاگران بود
و شیپورچیان آغاز مسابقه را اعلام کردند. و دو پهلوان بر هم سلام کردند
و کمر یکدیگر را گرفتند. پوریا لختی به ملایمت با او زورآزمایی کرد
چنانکه ناظران از قصد او آگاه نشوند و ناگاه کمینگاهی را بر حریف گشود
و او فرصت را غنیمت شمرد پهلوان را بر سر دست بلند کرد
و بر زمین زد و غریو از جمعیت برخاست و هزاران نفر با
هلهله و کف زدن پهلوان سلطان را تحسین کردند. اما پوریا
بر زمین افتاده بود و نگاه به آسمان داشت که ناگاه دید
پردۀ آسمان به کنار رفت و صف های بیشمار فرشتگان پیش
چشمش ظاهر شدند که همه در او به تحسین نگاه می کردند و کف می زدند.

برگرفته از کتاب "کیمیا – 4"
به قلم حسین الهی قمشه‌ای
مینیاتور اثر استاد فرشچیان



********************

"پوریای ولی - بخش دوم"

اما ماجرای رسیدن پوریا به پهلوانی عالم دل خود
زیباترین شعر زندگی اوست و آن ماجرا به اختصار چنین است که:

پوریا پهلوانی بی نظیر بود و هر کجا می رفت پهلوانان محل را
به مسابقه می خواند و پشت همه را به خاک می رساند
تا روزی قرار شد که با پهلوان دربار سلطان وقت دست و پنجه نرم کند.
روز قبل از مسابقه مجلسی ترتیب دادند تا دو پهلوان با هم آشنا شوند
و یکدیگر را بسنجند و به طور اجمالاز قدرت و مهارت یکدیگر در کشتی آگاه شوند.

در آن مجلس پوریا دریافت که بر حریف کاملاً مسلط است
و حریف نیز دریافت که پوریا را حریف نیست.
شب هنگام پهلوان سلطان با مادر به درد دل نشست که این پهلوان تازه
جای مرا خواهد گرفت و من شغل و روزی خود از کف خواهم داد.
آیا تو می توانی تدبیری بیندیشی که پهلوان از مسابقه منصرف شود؟

مادر گفت: کاری صعب است اما شاید بتوانم در دل مادرش نفوذ کنم
و رحمی در دل او بیفکنم که پسر را به حفظ آبرو و شغل و روزی تو
ترغیب و تشویق کند. پس بی درنگ نزد مادر پوریا آمد و
حال و روزو اضطراب و نگرانی پسرش را با او درمیان گذاشت
که پسر من چندین سال است که در دربار سلطان مقام پهلوانی دارد
و اینک نیک می داند که حریف فرزند تو نیست و او
و همسر و فرزندانش همه در هول و هراسند که
از این شکست چه پیش خواهد آمد. این بگفت و برفت.

پس مادر پوریا فرزند را فراخواند و گفت ...

برگرفته از کتاب "کیمیا – 4"
به قلم حسین الهی قمشه‌ای



********************

"پوریای ولی – بخش اول"

در فرهنگ ما ایرانیان، هنر پهلوانی پیوسته با جوانمردی و شرافت نفس
پیوند نزدیک داشته و گاه پهلوانانی بوده اند که به مرتبۀ قدیس رسیده
و نام «ولی» بر ایشان نهاده اند که از جملۀ معروفترین این پهلوانان
جوانمرد پوریای ولی است. داستان زندگی این پهلوان که
با شکست خوردن و بر زمین افتادن به اوج پهلوانی رسید
از دیرباز در محافل پهلوانی و زورخانه ها و قهوه خانه ها نقل مجلس بوده است.
پوریای ولی یا پهلوان محمود خوارزمی، مردی بوده است
از مردم گنجه و از معاصران شیخ محمود شبستری (نیمۀ اول قرن هشتم)
که پهلوانی تن را با پهلوانی جان جمع کرده بود چنانکه
هم پشت گُردان و قهرمانان زمان را به زمین آورده بود
و هم افرآسیاب نفس را بر خاک افکنده و کیخسرو ملک دل شده بود،
چنانکه حافظ فرمود:

گوی خوبی بردی از خوبان خلّج شاد باش
جام کیخسرو طلب، کافرآسیاب انداختی

این پهلوان عارف همچنین طبع شعر و ذوق نویسندگی داشت.
یک مثنوی به نام «کنز الحقایق» از اوست و در
لغتنامۀ دهخدا رباعی و ابیات زیر به نام او ثبت شده است:

بهشت و دوزخ با توست در پوست
چرا بیرون زخود می‌جویی ای دوست
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
آنیم که چرخ برنتابد لت ما
بر چرخ زنند نوبت شوکت ما
گر در صف ما مورچه‌ای گیرد جای
آن مورچه شیر گردد از دولت ما

اما ماجرای رسیدن پوریای ولی به پهلوانی عالم دل ...

برگرفته از کتاب "کیمیا – 4"
به قلم حسین الهی قمشه‌ای
مزار پوریای ولی در خوی



********************

"معجزه"

مولانا ضمن بيان ده ها نكته عرفاني و اخلاقي
نشان داده است كه معجزه بزرگ عارف
راه رفتن به روي آب و طي الارض و امثال آنها نيست
بلكه معجزه در گرفتن يك تصميم بزرگ است
براي حفظ شرافت انساني و عدالت و راستي و اخلاص.

برگرفته از پیشگفتار کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"وهم و پندار"

فرزندم،
این بازیگران ما،
چنان که از پیش با تو گفتم،
همه اشباح و ارواح بودند
و همه در هوا محو شدند.
و بدین سان،
برجهای گردون سای
و کاخهای شکوهمند
و معابد پرهیبت
و خود این گوی عظیم خاک
و تمامی میراث آن،
همه، چون تار و پود بی بنیاد این رؤیا،
بر باد خواهند رفت
و همانند این ساز و برگهای دروغین صحنه آرایی
هیچ نشانی از خود به یادگار نخواهند گذاشت.
قماش هستی ما را نیز با تار و پود همین رؤیاها بافته اند
و این عمر کوتاه را در پردة یک خواب درپیچیده اند.
"ویلیام شکسپیر"

"Dreams"
These our actors,
As I foretold you, were all spirits, and
Are melted into air, into thin air:
And, like the baseless fabric of this vision,
The cloud-capped towers, the gorgeous palaces,
The solemn temples, the great globe itself,
Yes all which it inherit, shall dissolve,
And, like this insubstantial pageant faded,
Leave not a rack behind. We are such stuff
As dreams are made on; and our little life
Is rounded with a sleep.
"William Shakespeare"

□ چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب
به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست
هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور
چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری
در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور
میان غلغله و دار و گیر و بردابرد
میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور
درآمد از در گلخن به خشم حمامی
زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور
بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک
ولی خزینه حمام سرد دید و نفور
بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا
تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
دیوان شمس
□ صیحه فاذا: فریادی به گوش می رسد آنگاه
گلخن تاب:کارگر گرم کردن حمام
بَردابَرد: آشوب و غوغا

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر William Hogarth



********************

"عشق - بخش آخر"

... و عشق مهرگیاهی است که هرکس از آن بخورد محبوب همگان شود،
و سرِّ محبوبیّتِ محبّانِ حق و سلطنت ایشان بر دلهای عارف و عامی همین است:

دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری، آری، سخن عشق نشانی دارد
حافظ

مهربانی زمن آموز و گرَم عمر نماند
زسر تربت سعدی بطلب مهر گیا را
سعدی

تربت سعدی همان اشعار اوست که اکسیر عشق است و خاصیت مهرگیاه دارد.
و عشق اکسیر جوانی و آب حیات است که هرکس نوشید عمر ابد یافت:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
حافظ

بخت جوان دارد آنکه با تو قرین است
پیر نگردد که در بهشت برین است
سعدی

این بقای جاودان در فنای عشق میسر است که خرمن انّیّت های پراکنده را می سوزاند
و خاکستر آن را بر باد بی نیازی می دهد.

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

مقالات..الهی قمشه ای

گزیده ها

"هنگامۀ نبرد"

هنگامی که آدمی با نَفس خویش به جنگ بر می خیزد
همان دم ارزشی نو می یابد و کسی می شود
و در این حال
یزدان از فراز
و اهریمن از فرود
به تماشای او می نشیند
و هر یک او را به خود می خوانند
و او در این میانه تنها و آزاد می ماند
تا به کدام سو روی آورد.
در این هنگام روح بیدار می شود
و آغاز به روییدن می کند
و نبرد را در سراسر زندگی ادامه می دهد
و تا حیات دیگر دمی از شکفتن و رویش باز نمی ایستد.
رابرت براونینگ
سخن براونینگ این است که
آدم شدن ما در گرو مبارزه با دیو است
و سیر کمالی و شکوفایی کامل ما
در گروِ همین مبارزه است.
دیو می خواهد آدمی را در اسارت خود نگه دارد
و به همین دلیل هرکه عزم گریز کند
فریاد بر می آورد و او را می ترساند:
چون تو عزم دین کنی و اجتهاد
دیو بانگت برزند اندر نهاد
که مرو آنجا ببندش، ای غوی
که اسیر فقر و درویشی شوی
مثنوی
وقتی آدمی در برابر دیو قد علم می کند
نه تنها دیوها، که فرشتگان نیز او را حساب می آورند
و همه استعداد های خفتۀ آدمی در این مبارزه بیدار می شود
و آغاز به رشد و شکفتن می كند.
When the fight begins within himself
A man's worth something. God stoops o'er his head
Satan looks up between his feet – both tug –
He's left, himself, i' the middle: the soul wakes
And grows. Prolong the battle through his life'
Never leave growing till the life to come.
Robert Browning
شعر از "رابرت براونینگ"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
مينياتور اثر سلطان محمد
www.drelahighomshei.com



********************

"نظام احسن"

طبیعت سراسر هنر است، اما سِرّ ِآن بر تو مکشوف نیست
اتفاق و تصادف همه طرح و هدایت است، که از دیده ها پنهان است
و ناموزونیها جمله هماهنگیهاست، که هنوز شناخته نشده است
و شرّ و بدیهای جزئی در نظام کل همه خیر محض است
و به رغم غروری که آدمی را گرفته است
و به رغم این عقل خطاکارِ پُرچون و چرا
یک حقیقت، چون آفتاب، روشن است
و آن این است که هرچه هست همه در جای خود نیکوست
الکساندر پوپ
جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
گلشن راز شبستری
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسأله بی چون و چرا می بینم
حافظ
حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته در او خطا نکردی
نظامی
هر چیز که هست آنچنان می باید
ابروی تو گر راست بُدی کج بودی
ناشناس
All is Well with the World
All Nature is but art, unknown to thee
All chance, direction, which thou canst not see
All discord, harmony not understood
All partial evil, universal good
And spite of pride, in erring reasons's spite
One truth is clear; whatever is, is right
Alexander Pope
بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"جنگ و جهاد تنها با متجاوزان است"

وَ قاتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ
(بقره:190)
در راه خداوند جهاد کنید با کسانی که با شما به جنگ و دشمنی برخاستند
امّا شما به ایشان تعّدی مکنید که خداوند متجاوزان را دوست نمی دارد.
جنگ مسلمانان در راه خدا تنها با کسانی است که
با آنها به جنگ برخاسته اند
و بدیهی است که هر قومی را حق دفاع است
امّا بی درنگ در آیه آمده است که
شما مسلمانان به حقوق ایشان و آزادی ایشان تجاوز نکنید
و در مخاصمت نیز بیش از حدود دفاع
به دشمنی و تجاوز نپردازید
که خداوند تجاوزکاران را دوست نمی دارد
و نیز در آیۀ بعد آمده است که
اگر ایشان یعنی کافران دست از جنگ برداشتند
و به کار مخاصمت پایان دادند شما نیز پایان دهید
امّا تا هنگامی که فتنه و تجاوز از جانب ایشان هست
بدان مقدار با ایشان مقابله کنید که فتنه از میان برخیزد
و عدالت و صلح برقرار شود
و باز در پایان آیه می فرماید
اگر آنها بس کردند شما نیز بس کنید
زیرا دشمنی و جنگ و جدال جز با متجاوزان نخواهد بود.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"بابا طاهر"

دلی دارم خریدار محبت
کزو گرم است بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت
بابا طاهر
در پهنۀ بی کران ادب پارسی که
هر دیاری را شهریاری دیگر است،
مُلکِ ترانه را به طاهر عریان بخشیده اند
و اکنون هزار سال است که
طاهر بر او رنگ ترانه های روستایی که
همان دشت و صحرا و کوه و دریاست
تکیه زده و هیچکس را با او لاف همسری
و سودای برابری نبوده است.
ترانه های طاهر را می توان پیشرو
غزل عاشقانۀ عرفانی
و طلیعۀ سبک عراقی دانست.
بر گرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: آرامگاه بابا طاهر در همدان



********************

"آدمی مالک چیست؟"

هیچ چیز را براستی نتوان از آن خود دانست
مگر مرگ را
و آن قطعه زمین کوچک بی حاصل را
که پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد.
ویلیام شکسپیر – ریچارد دوم 3، 2، 152
Nothing can we call our own
And nothing can we call our own but death
And that small model of the barren earth
Which serves as paste and cover to our bones
Shakespeare, Richard II, III, II, 152
در قلمرو زرین" " برگرفته از کتاب
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"اصحاب کهف"

حکیمان و عارفان داستان (اصحاب کهف) را یک تمثیل
و یک رمز و نماد از حقایقی دیگر دانسته اند
و آن واقعه را چنان تفسیر کرده اند که
در همۀ زمانها و مکانها می تواند
مصداق حال کسانی باشد.
از جمله گفته اند در دوران ظلم و ستم
اگر هیچ راهی برای مبارزه
علیه ستمکاران گشوده نیست،
دستور این است که آدمیان
در گروه های کوچک از ستمکاران پیوند ببرند
و در غار خلوت خویش گرد آیند
و منتظر تغییر اوضاع باشند،
زیرا خردمند خود را بی جهت
در دسترس ظلم ظالمان قرار نمی دهد
بلکه جان را در جایی فدا می کند
که در رسیدن به مقصود مقدسی سودمند باشد.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"یحبّهم و یحبّونه: هارمونی کلی عالم"

این دو کلمۀ "یحبّهم" و "یحبّونه" جان و جوهر ادب فارسی است
و چه بسیار لطایف عرفانی که با الهام از این دو کلمه
دل کاغذ را شیرین کرده است:
دفترِ عشقش چو بر خوانَد خرَد
پر شکر گردد دل کاغذ؟ بلی
دیوان شمس
سبب آن است که این دو کلمه همۀ پیوندهای انسان را
با پروردگارش و با جملۀ آدمیان و با طبیعت در بر می گیرد
و اهتزاز معنای این دو کلمه همۀ عالم را پر کرده است
و هر کجا این دو کلمه حضور ندارد آنجا حالی و حرارتی
و لذتی و وجد و شادی نیست.
زندگی خانوادگی را این دو کلمه گرم می کند
که دوستت دارم و دوستم داری.
جامعه را این دو کلمه می تواند به تعادل و سعادت برساند،
جامعه ای که در آن دولت ملّت را و ملّت دولت را دوست بدارند،
و همچنین در همۀ کارها و صنعت ها و تولیدها و مدیریت ها
هرگاه محور اصلی محبت متقابل باشد همۀ مشکلات حل می شود.
این دو کلمه هارمونی کلی عالم است،
که موسیقی حیات بدان وابسته است.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"به یاد او"

آری، تو رفته ای
و دیگر لبخندِ خورشیدگونت
بر من نمی تابد و مرا شاد نمی کند
اما می توانم درهای آن کلیسای کهنسال را بگشایم
و گام بر خاکی نهم که تو را در آغوش گرفته است
می توانم بر آن سنگ سرد و نمناک بایستم
و بیندیشم که در زیر این تودۀ سنگین و فسرده
سبک ترین و مهربان ترین دلی خفته است که تاکنون شناخته ام
با این همه، هرچند که دیگر تو را نمی بینم
اما همین که به موهبت دیدارت رسیده ام
مایۀ آرامش و تسلی خاطر است
و هرچند دوران عمر فانی ات گذشته است
و دیگر در فضای هستی ما نیستی
اما چه شیرین است این اندیشه
که روزگاری چون تویی در جهان زیسته است
و روحی چنان نزدیک به آسمان
در پیکری به جمال فرشتگان
با دلی آنچنان لطیف و مهربان
روزگاری این کرۀ حقیرِ خاکیِ ما را شادی بخشیده است
آن برونته
خواهران برونته
امیلی"، "شارلوت" و "آن""
هرسه هم شاعر و هم نویسنده بودند
و هرسه عمری کوتاه داشتند
مرثیه لطیف و پراحساس فوق را
آن" در سوک و ستایش خواهر نازنین خود"
امیلی" سروده است"
اینگونه شعرها
خاطر زندگان را پیش هم عزیز می کند
A Reminiscence
Yes, thou art gone! and never more
Thy sunny smile shall gladden me
But I may pass the old church door
And pace the floor that covers thee
May stand upon the cold, damp stone
And think that, frozen, lies below
The lightest heart that I have known
The kindest I shall ever know
Yet, though I cannot see thee more
Tis still a comfort to have seen
And though thy transient life is o'er
Tis sweet to think that thou hast been
To think a soul so near divine
Within a form so angel fair
United to a heart like thine
Has gladdened once our humble sphere
Anne Bronte, April 1844
شعر از "آن برونته"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"باورهای من"

من ایمان دارم که آسایش و رفاه بر روی زمین
وابسته به آسایش تمامی انسانهاست
من بر آنم که موهبت زندگی را به ما ارزانی داشته اند
تا در آب و هوای عشق نشو و نما کنیم
من ایمان دارم که خداوند در وجود ما حضور دارد
چنان که آفتاب در رنگ و عطر گلها
او نوری است در تاریکی من
و صدایی است در سکوت من
من چنین باور دارم که خورشیدِ حقیقت
هنوز جز به نیم شعاعی شکسته
بر ما آدمیان نتافته است.
هلن کلر
I believe that the welfare of each
is bound up in the welfare of all
I believe that life is given us
so we may grow in love,
and I believe that God is in me
as the sun is in the color and fragrance of a flower
the light in my darkness, the voice in my silence
I believe that only in broken gleams
has the Sun of Truth yet shone upon men
Hellen Keller, from Midstream

برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"گوش دار تا نيفتي"

ابو حنیفه روزی می گذشت
کودکی را دید که در گل بمانده
گفت: گوش دار تا نیفتی
گفت: افتادن من سهل است، اگر بیفتم تنها باشم
امّا تو گوش دار، که اگر پای تو بلغزد؛
همۀ مسلمانان که از پس تو آیند بلغزند
تذکرة الاولیاء – شیخ عطار نیشابوری
برگرفته از مقدمه کتاب "گزیدۀ منطق الطیر"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"جنایت و مکافات"

شما ای قاضیانی که به اجرای عدالت می اندیشید،
حکم شما چیست برای آنکس که در عالم جسم صدیق و درستکار است
اما روح او در سودای دزدی و غارت بسر می برد؟
شما چه غرامتی بر دوش آن کس می نهید که در عالم جسم
کسی را می کُشد اما روح او را پیش از آن کشته اند؟
و چگونه محکوم می کنید آن کس را که در عمل فریبکار و ظالم است
اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آکنده است
و چگونه مجازات می کنید آن کس را که پشیمانی اش از زشتی اعمالش بیشتر است؟
آیا پشیمانی خود اجرای عدالت به وسیلۀ همان قانون نیست
که شما کمر به خدمت آن بسته اید؟
با این همه شما نه می توانید بار پشیمانی را بر دوش بیگناه نهید
و نه می توانید آن بار را از دوش گناهکار برگیرید.
Crime and Punishment
And you judges who would be just,
What judgment pronounce you upon him who
though honest in the flesh yet is a thief in spirit?
What penalty lay you upon him who slays in the
flesh yet is himself slain in the spirit?
And how prosecute you him who in action is
a deceiver and an oppressor,
Yet who also is aggrieved and outraged?
And how shall you punish those whose remorse
is already greater than their misdeeds?
Is not remorse the justice which is administered by
that very law which you would fain serve?
Yet you cannot lay remorse upon the innocent nor lift
it from the heart of the guilty.
The Prophet, Khalil Gibran

برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"جان و جانان"

عشق سرچشمه آفرینش است
عشق جوهر ذات الهی است
عشق جهان های بینهایت است
چون کودکی در آغوش عشق باش
او جهان های بی پایان را برای همین آفریده است
که همه موجودات در آن عاشق باشند و معشوق باشند
او نفس ِ خود را در خاک دمید
خاک برخاست و ایستاد
و دستش را روی قلبش نهاد
و احساس کرد که از شعله های آسمانی گرم شده است
آن شعله را خاموش مکن
آن شعله جان و جانان توست
هنری لانگ فلو
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
جرعه ای چون ریخت ساقی الست
بر سر این شوره خاک زیر دست
جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم
جرعه ای دیگر، که بس بی کوششیم
مولانا
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
حافظ
Love is the Root of Creation
Love is the root of creation; God's essence; worlds without number
Lie in his bosom like children; he made them for this purpose only
Only to love and to be loved again, he breathed forth his spirit
Into the slumbering dust, and upright standing, it laid its
Hand on its heart, and felt it was warm with a flame out of heaven
Quench, oh quench not that flame! It is the breath of your being
Henry Wadsworth Longfellow
شعر از هنری لانگ فلو
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"بیمار می میرد"

بیمار می میرد وقتی طبیب به خواب می رود
کودک یتیم زار و نزار می شود وقتی ستمکار خود را فربه می کند
عدالت در جشن غفلت است وقتی بیوه زن می گرید
نصیحت طنز و مطایبه است وقتی فساد هر سو ریشه می دواند
تو هیچ زمانی را برای صرف در کار خیر و کردار نیک مقرر نکرده ای
بلکه همۀ ساعتهای زشت و ناموزون زندگیت همچون غلام دست به سینه
در خدمت خشم و خیانت و تجاوز به عنف و ظلم و بیداد و جنایت می گذرد.
ربایش لوکرِس اثر ویلیام شکسپیر
این اثر منظومه ای سوکمند است
درباره شخصیت افسانه ای "لوکرس"
زنی که حادثه ربایش ستمگرانه او
توسط یک شاهزاده متجاوز
و آنگاه خودکشی او
انگیزه مهمترین تحول اجتماعی
به سوی مردم سالاری
در روم باستان گردید.
تو کی بشنوی نالۀ دادخواه
به کیوان درت کِلّهِ بارگاه
چنان خسب کاید فغانت به گوش
اگر بینوایی برآرد خروش
که نالد ز ظالم که در دور توست
که هر جور کو می کند جور توست
سعدی
The Patient Dies
The patient dies while the physician sleeps
The orphan pines while the oppressor feeds
Justice is feasting while the widow weeps
Advice is sporting while infection breeds
Thou grant'st no time for charitable deeds
Wrath, envy, treason, rape, and murder's rages
Thy heinous hours wait on them as their pages
Shakespeare, Rape of Lucrece, 904
شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"ملاقات با مرگ"

ای رسول ما، مردمان را بگوی همانا مرگی که از آن فرار می کنید
بی گمان با شما دیدار خواهد کرد و آنگاه شما را به سوی آن کس
که دانا بر آشکار و پنهان عالم است خواهند فرستاد
و او شما را از آنچه کرده اید آگاه خواهد ساخت
سورۀ جمعه:8
بشارت آیه در این است که مرگ نفی کنندۀ هستی ما نیست
و این مایی ما با مرگ اجتماع ضدین نخواهد بود بلکه ما هستیم
و مرگ نیز هست و ما با او ملاقات می کنیم.
بنابراین بیم و هراس مرگ که عموماً از آن تصور نیستی می شود
از میان می رود و مرگ به دیداری بدل می شود
که ما با حقیقتی از حقایق هستی خواهیم داشت
و اما تهدید آن نیز روشن است که ستمکاران و خودپرستان بدانند
که آن مرگی که از وی می گریزند در حقیقت زشتی اعمال خود آنهاست
که پیش از مرگ به سبب غفلت به زشتی آن نمی اندیشیدند
و با دیدار مرگ آگاهی ژرفی برایشان حاصل می شود
زیرا به نزد آگاهی مطلق پیش می روند.

پردۀ نقاشی مولانا را نظر کنیم که:
مرگ هرکس ای پسر هم رنگِ اوست
آینۀ صافی یقین هم رنگِ روست
پیشٍ ترک آیینه را خوش رنگی است
پیش زنگی آینه هم زنگی است
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان، هوش دار
زشت روی توست، نی رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ

برگرفته از کتاب در صحبت قرآن
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی "درِ مرگ" اثر ویلیام بلیک



********************

"شراب نیشابور"

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندۀ آن دمم که ساقی گوید
یک جرعه دگر بگیر و من نتوانم

یکی از رندان سرافراز عالم که
سر به طاعت خاکیان فرود نیاورد
و با دین فروشان دنیاپرست
و کوته آستینان دراز دست
و بی خبران خبر فروش
و دکانداران پشمینه پوش سر سودا نداشت،
حکیم عمر خیام است که چندی چون خورشید،
کمند صبح معرفت را بر بام اندیشه انداخت
و شراب نور در جام گیتی نمای روز افکند
و چون مرغ سحر با گلهای زردروی
و رخ های زعفران رنگ آواز برآورد که
شراب سرخ باید خورد.

هان به سحرگاهان برخیزید
قدحی پر شراب کنید و بنوشید
و رنگ خود به رنگ عناب کنید
اشربوا اشربوا
می خور که ز دل قلت و کثرت ببرد
و اندیشۀ هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن زکیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد

این کدامین شراب است که
سوداگران ترازوخوی را از سنگ تفرقه
و حساب کم و بیش می رهاند
و جنگ هفتاد و دو ملت را به آشتی می کشاند
و چون نوشدارو و هزار بیماری روح فرسا را
به جرعه ای شفا می بخشد

بر گرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمه خیام



********************

"زمان و ابدیت"

اکنون این شجاعت را یافته ام
که خطاب بدین ساعتهای گذران بگویم:
ای فرزندان زمان بگذرید و سفر کنید
و راه بی پایان خود را ادامه دهید،
زیرا من هیچگاه پای به کهنسالی نخواهم نهاد.
شما ای روزها و ای ماهها و سالها،
باشتاب به سوی آن گرداب سیاه سیر کنید،
و همه گلهای پژمرده خود را نیز همراه ببرید،
من در دل گلی دارم
که دست هیچ گلچینی بدان نخواهد رسید.
ای زمان، بالهای تو شاید بتواند با انگشتان نرم خود
جام عشق را به ضربه ای تکان دهد
اما هرگز آن جام لبریز و سرشار از عشق را
واژگون نخواهد کرد.
و رطوبت آن شراب بر لبهای من
جاودانه خواهد ماند.
آتش قلب من بیش از آن است که
ساعتهای سرد و بی اعتنای تو
بتوانند آن را فرو نشانند
و روح من بیش از آن عشق آکنده است که
تو بتوانی آن را به فراموشی بسپاری.
ویکتور هوگو
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
مولانا
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
حافظ

اصل شعر در پنج بند است
که فقط دو بند آخر آن ترجمه شده است
و آن سه بند دیگر توجیه آن است که
چرا شاعر این شجاعت را یافته است
و آن توجیه جز حضور معشوق
و شراب لبهای او
و هستی بی پایان او
و عشق بیکران او
چیز دگر نیست.

Je puis maintenant dire aux rapides années
- Passez! passez toujours! je n'ai plus à vieillir
Allez-vous-en avec vos fleurs toutes fanées
J'ai dans l'âme une fleur que nul ne peut cueillir

Votre aile en le heurtant ne fera rien répandre
Du vase où je m'abreuve et que j'ai bien rempli
Mon âme a plus de feu que vous n'avez de cendre
Mon coeur a plus d'amour que vous n'avez d'oubli

شعر از ویکتور هوگو
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
تصویر: وحدت ابدي عاشق و معشوق(نقشي از كريشنا و رادا)
www.drelahighomshei.com



********************

کلام..الهی قمشه ای2

- مقصود از ذکر خداوند بر زبان آوردن کلماتی و نامها و اوصافی از خداوند نیست چنانکه خداوند نیزوقتی ذکر ما می کند چنین نیست که نام ما را به کرات بر زبان آورد. یاد کردن ما باید نشان عشق و آرزوی دیدار و شوق به حضورو اشتغال به اوامر و نواهی معشوق باشد و ذکر خداوند از ما این است که ما را مشمول رحمت و نعمت خود قرار می دهد و اگر شایسته تر باشیم به حضور خود می پذیرد.

(در صحبت قرآن – ص 53)

 

161- باید افزود که ذکر حضور موثر الهی در صحن آگاهی های ماست که اروپائیان از آن به خدا آگاهی تعبیر می کنند چنانکه مومن دائما یاد خداست یعنی همه جا به یاد دارد که او را پروردگاری است و از او چه خواسته و او را از چه منع کرده است و این حضور دائم را عارفان به شرب مدام و مستی بر دوام تعبیر کرده اند.

(در صحبت قرآن – ص 54)

 

 

162- این خداوند ماست که بی واسطه با ما آدمیان سخن می گوید. اوست که می فرماید در راه دین زن و مرد را تفاوتی نیست و هرکس زن یا مرد باشد اگر کار نیکو کند ( به همان معنایی که همه مردمان از این کلمه در دل دارند)، و آن کار را از روی ایمان به خدا یا ایمان به نفس خیر و خوبی انجام دهد و اغراض نفسانی و شیطانی در دل نداشته باشد ، ما او را زندگی تازه ای می بخشیم پاک و خالی از هر تشویش و اضطراب و هر محدودیت و محرومیت ، حیاتی دلخواه و دلپذیر و او را پاداشی عطا خواهیم کرد که بسی بیشتر و عالی تر است ازآن کارهای نیکو که کرده است.

(در صحبت قرآن – ص 380)

 

163- شک نیست که هر روزه دار باید با طبیبی حاذق و پاکدل مشورت کند، زیرا بسیار باشد که مزاج شخص و نوع زندگی و کار او با گرفتن روزه به کیفیت سنتی مناسب نیست و خداوند نیز در قرآن بیمار و مسافر را از روزه معاف کرده و نیز نخواسته است که آدمیان در گرفتن روزه به منتهای طاقت و تحمل خود برسند بلکه باید دراین روزه گرفتن در وسع باشند. بنابراین اگر روزه کسی را به طاقت می رساند یا زیانهای معقولی برای او در بر دارد از آن معاف خواهد بود، بلکه پرهیز از آن واجب است.

(در صحبت قرآن – ص 57)

 

164- راستگویی به آدمی اعتماد به نفس می بخشد ، چهره اش را صمیمی و قاطع و دوست داشتنی می کند، مردم به او اعتماد می کنند و در کار تجارت و سود و سودا نیز موفق تر از دروغگویان خواهد بود و فروغ صدق و راستی بر جمال چهره اش می افزاید. این خود بهشت نقد است.

(در صحبت قرآن – ص 386)

 

165- درک این رابطه میان خوبی و بدی و نفس آدمی شاید بزرگترین درس اخلاق در جهان است و اگر کسی این را نمی فهمد دیگر دانسته های او به کار نمی آید و هوشمند ترین مردم کسانی باشند که در می یابند که اولا خوبی بهتر از بدی است و ثانیا هرکه خوبی را انجام دهد با نفس خود خوبی کرده است.

(در صحبت قرآن – ص 396)

 

166- پدیده های طبیعت و نمایشی که در صحنه های عالم لحظه به لحظه بازی می شود ، همه برای آنان که خرد را در هر کار به خدمت می گیرند ، اشارتی است به حقایق جاودان و لایتغیر و نمایشی است از قدرت آفریدگار و تجلی ای است از اسماء و صفات او.

(در صحبت قرآن – ص 58)

 

167- اگر موسیقی و تئاتر و معماری و نقاشی و کتاب خوب در جامعه رو به کاهش رود خودخواهی و حرص و تجاوز و جرم و خیانت و خشونت در آن افزایش خواهد یافت و ادبیات و هنر محصول چاره جویی طبیبان معنوی است.

(در صحبت قرآن – ص 404)

 

168- بار گناه مسئولیت انجام کاری است که ایجاد رنج و محنت کرده است و رهایی از این بار تنها به پشیمانی و سپس جبران مافات در حق ستمدیده یا در صورت فوتِ امکان در حق نیازمندان دیگر میسر است. طاعات و عبادات ظاهری و ختم "امن یجیب" و ختم "اذا وقعه" و ختم قرآن در این مورد به تنهایی کارساز نیست.

(در صحبت قرآن – ص 402)

 

169 – تاریکی را نور از میان می برد، غضب را شرح صدر و مدارا مداوا می کند نه استغفار ، و رنج را ، ایجاد شادی و راحت جبران می کند نه دعای خیر و آرزوی سلامت ، و گریاندن را به خنده آوردن جواب گوید نه الحمد خواندن. عالم بانکی است که خوبیهای ما را به حساب می گذارند و بدیها را همچنین ، و اگر در موازنه بدهکار شویم ، نمی توانیم طلب شادی کنیم مگر از نو شادی و خرمی خلق کنیم یا خلق خوش و دل پاک تا حسابمان نخست تسویه و سپس طلبکار شود و شادی قبضی است که از بانک عالم می آید که شما را در حساب موجودی فراوان است و این قبض همه دلتنگی ها را برطرف می کند.

(در صحبت قرآن – ص 402)

 

170- مثال مدد گرفتن از عواملی چون حرص و آز و غرور و تزویر ، و دروغ که بین عامه مردمان رواج دارد، چنان است که آدمی با حیوانی که زبان نمی فهمد سخن گوید و او را به مدد گیرد و بدیهی است که هیچ مددی از آن حیوان به او نخواهد رسید، زیرا از دعا و درخواست او جز صدایی و ندایی نخواهد شنید. اگر کسی طالب شهرت است باید به راستی همتی کند و هنرها و فضایلی کسب کند و این استعانت از خداست که حق است اما اگراز هر عامل دیگری چون زد و بند های اقتصادی و سیاسی و مطبوعاتی و عوامل دیگر کمک گیرد آن عوامل جزء نظام موثر عالم نیستند و خواست آدمی را درنمی یابند تا به کمک او آیند.

(در صحبت قرآن – ص 62)

 

171- آدمی نباید در پی چیزی که به آن علم ندارد چشم بسته حرکت کند. آخر آدمی را چشم و گوش و عقل و هوش داده اند و خداوند بدین نعمت ها ما را مسئول خواهد دانست.

(در صحبت قرآن – ص 415)

 

172- غرور و تبختر و فخر فروشی نشان نادانی است. غربیان گفته اند اگر آدمی جاهل و نابخرد باشد لزومی ندارد که سند آن جهل و نابخردی را امضا کند و به هر کس می رسد نسخه ای بدهد، تکبر همان امضا و سند نابخردی و خردی و کوچکی درون آدمی است.

(در صحبت قرآن – ص 417)

 

173- ایمان به خدا و قیامت به صرف اقرار و شهادت حاصل نمی شود بلکه نشانهای واقعی و حقیقی دارد.

(در صحبت قرآن – ص 64)

 

174- طعام و شراب معنوی نه تنها روزه را باطل نمی کند بلکه بخشی از غرض فرمان روزه، جایگزین کردن مائده های آسمانی به جای مائده های زمینی است.

(در صحبت قرآن – ص 69)

 

175- در ادبیات فارسی باده نهی شده فقط شراب انگوری نیست بلکه هرچه آدمی را از فطرت انسانی دور کند و به غفلت اندازد نیز شراب است، مانند غرور به مال و جاه و ثروت و زیبایی و حتی عجب و خودبینی در عبادت خداوند همه از اقسام مستی است و زیان این مستی ها به مراتب بیش از زیان آن شراب انگوری است.

(در صحبت قرآن – ص 85)

 

176- عفو به معنی زیادی و اضافی است و پاسخ خداوند به اینکه ما چه چیز و چه مقدار در راه خدا انفاق کنیم این است که هرچه افزون بر زندگی عادی شماست ایثار کنید.

(در صحبت قرآن – ص 86)

 

177- در زمانهای قدیم قرضی که می دادند به صورت طلا و نقره بوده است یا کالاهای دیگر مانند جو و گندم و خداوند روا ندانسته است که کسی مقدار معینی از کالایی قرض بدهد و هنگام بازپرداخت ، مقدار بیشتری طلب کند.اما امروز که معیار و سنجش ، پول و اعتبار کاغذی است اگر ارزش پول پیوسته در حال کاهش باشد باکی نیست که هنگام بازپس گرفتن قرض به قدر آن کاهش زیادت طلبند و این به حقیقت ربا و زیادی نخواهد بود.

(در صحبت قرآن – ص 90)

 

178- انفاق در راه خدا در معنای وسیع تر همه کارهای نیکو را شامل می شود و برترین انفاق این است که آدمی وجود خود را در راه خدا به مردمان نفقه دهد و خود را وقف کند بر اینکه مال و عمر و جان و نفسش، همه در راه خوبی و زیبایی و دانایی صرف شود که بهترین خدمت خلق این است.

(در صحبت قرآن – ص 97)

 

179- اگر خدا سختی بیش از طاقت بر دوش کسی نهد آن از نوع تکلیف الهی نیست بلکه معلول گناهان شخص به خصوص ظلم و بیرحمی و بارسنگین تر از حد تحمل بر دوش مظلومی نهادن است.

(در صحبت قرآن – ص 119)

180- چنین است که اگر درخت از ریشه بر آمده را ظاهرا طراوتی و شادی و برخورداری از برگ سبز می بینیم آن بسیار کوتاه و گذرنده است.زود باشد که زرد و خشک شود و بمیرد و چنین باشند انسانهای خبیث و اهرمن خو که ممکن است چند گاهی رنگ سبزی و خرمی بر خود ببندند اما نمی دانند چه بلایی بر سرشان آمده است.

(در صحبت قرآن – ص 362)

 

181- اگر پرسند که پس این زشتی ها و بدی ها که در جهان است از کدام خزانه نازل می شود،باید گفت آنها نیز از پیش آن یگانه می آیند الا آنکه وقتی به او منسوب می شود شر و فساد و زشتی نیست و همه صلاح و حکمت است اما آدمیان که در عالم هست و نیست به سر می برند،به اعتبار نیازهای خود گاه چیزی را شر و چیزی را خیر می خوانند در حالی که جز خیر در جهان چیزی نیست.

(در صحبت قرآن – ص 367)

 

182- بصیرت بی نهایت، حسن بی نهایت را دید و از این دیدار عشق بی نهایت پدید آمد، پس"عشق بی نهایت را بی نهایت خواستن است" حسن ازلا و ابدا در تجلی است و ادراک ازلا و ابدا در مشاهده است بنابراین عشق ازلا و ابدا بر صحنه نمایش است.

(در صحبت قرآن – ص سی و چهار)

 

183-حکایت کرده اند که صبح روز هبوط ، آدم نزد پروردگار آمد و گریه ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت" ای معبود و ای معشوق یکتای من، اکنون که ما را به تبعیدگاه نامعلومی می فرستی ، گیرم که من در همه سختیهای ناشناخته در عالم آب و گل شکیبا باشم ، با من بگو که آخر فراق تو را چگونه تحمل توانم کرد؟ " خداوند آهسته در گوش آدم گفت :"من خود دارم با تو می آیم." آدم پرسید:" این چگونه باشد؟" فرمود:"تو در سیمای آن حوا که همراه توست خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیات جمال من که هر دم تجدید می شود خواهی یافت."

(در صحبت قرآن – ص سی و هفت)

 

184- کیست که شگفت انگیز ترین دستگاه پالایش را در درون حیوانی نصب می کند تا از میانه خون و روده،شیری چنان پاک بی کمترین آمیختگی و آلودگی برای نوشیدن فرزند آن حیوان و فرزندان انسان عرضه کند.

(در صحبت قرآن – ص 371)

 

 

185- كار هر پيامبر و شاعر آسماني اين است كه در طور اين عالم آن آتش فروزان و گرمي بخش را كه ديگران نمي بينند با چشم دل مشاهده كند و با آن انس گيرد.

(در صحبت قرآن – ص 547)

 

186- داستان بلقيس آكنده از لطايف معنوي و معرفتي است:اولا نشان مي دهد كه اگر كسي پادشاه باشد و همه نعمتهاي روي زمين را داشته باشد و طالب سليمان عشق نباشد باز بهره اي از حيات نمي برد اما اگر تسليم سليمان عشق شد چنين نيست كه از پادشاهي بيفتد و تخت و شكوه و بارگاهش كم شود بلكه صد چندان از همه نعمتهاي پيشين برخوردار خواهد شد و بر همان تخت با حضور سليمان خواهد نشست.

(در صحبت قرآن – ص 552)

 

187- بعضي چنين تصور كرده اند كه صفت امانت و تعهد اهميت بيشتري از علم و تخصص دارد و اگر بخواهند بين مهارت و تخصص در مقابل امانت و تعهد يكي را انتخاب كنند بهتر آن است كه امانت اختيار شود در حالي كه امكان رسيدن زيان از آدم نادان ولي متعهد بيش از زيان دانايي است كه ممكن است تعهدي نداشته باشد.

(در صحبت قرآن – ص 559)

 

188- خداوند باران را از آسمان مي فرستد و اين نفي واسطه نيست كه بگويند باران از ابر مي بارد بلكه چون علت اولي در هر كاري خداست بنابراين خداست كه باران را نازل مي كند و خداست كه جانها را مي ميراند و خداست كه نور مي افشاند، اگرچه خورشيد و عزراييل و ابر نيز در كار باشند.

(در صحبت قرآن – ص 596)

 

189- مقصود از مردن اين است كه بنده از خود و خدمات خود كه نشان حضور نفس است دم نزند بلكه خود را و رنجها و تلاشهاي خود را يكسر فراموش كند و يكدل و يك جهت به وظيفه بندگي و عاشقي پردازد.

(در صحبت قرآن – ص 600)

 

 

 

190- حجاب و لباس دو خدمت اساسي به زنان مي كند، يكي مصونيت از تعرض آن كس كه نامحرم است و در حريم محبت نيست چنانكه هواي سرد و آفتاب گرم و گرد و غبارو آلودگي نيز با بدن نامحرم هستند و همه به خصوص خانمها كه به عالم لطافت نزديك ترند توصيه شده است كه خود را از آنها بپوشانند و ديگر حفظ محبوبيت زن كه به سبب آشنايي و دسترس بيش از حد از رونق و مطلوبيت مي افتد، حدي را بايد حفظ كرد كه هر دو امتياز به زنان داده شود.

(در صحبت قرآن – ص 606)

 

191- تنها راه براي يكراهه شدن تسليم شدن است به حق كه شخص را به كلي از تشويش تصميم گيري مي رهاند زيرا هر لحظه مي داند كه بايد طرف حق را اختيار كند. و چون انتخاب آن حق وظيفه اوست هر دم مي داند كه بايد به وظيفه خود به عنوان يك مرد، يك همسر، يك عضو جامعه،بپردازد و كاري خوش تر از انجام وظيفه نيست. تنها راه گريز از اختيار، اختيار كردن وظيفه است.

(در صحبت قرآن – ص 609)

 

192- در روزگار ما اگر بشريت قدر نعمت ها را نداند و سپاس نگويد و آنها را در جهت افزايش آسايش و راحت و شادي و لذت آدميان صرف نكند اي بسا كه به دست همين نيروهاي مهار شده به هلاكت و نابودي خواهد افتاد.

(در صحبت قرآن – ص 616)

 

193- سخن در اين است كه كمر همت بنديد و هرچه مي كنيد صرفا و خالصا براي خدا و به خاطر خدا باشد يعني براي احراز حق و حقيقت، يعني براي زيبايي و دانايي و نيكويي كه از اوصاف آن يگانه است و اين يك نصيحت را اگر به كار بنديد از هزاران هزار عذاب و رنج و محنت گوناگون خلاصي خواهيد يافت زيرا هرمحنتي جدايي از اوست يا دوري از اوست يا فراموشي اوست چنانكه هر شادي از ياد اوست و از مصاحبت اوست و از عنايت اوست. همين يك نصيحت است كه به صورت احكام و دستورات و تعليمات گوناگون درآمده و هزاران كتاب را از آن پركرده اند.

(در صحبت قرآن – ص 617)

 

 

 

194- طالبان دنيا چون در آرزوي شهوات فاني و گذران دنيوي هستند وقتي مرگ در رسد آنها را از همه مطلوباتشان دور مي كند و به تعبير قرآن حصاري بلند بين آنها و مشتهياتشان مي كشد و به ناگاه خود را از همه چيز محروم مي بينند و چون در سوداي لذات باقي و متعالي نبوده اند به كلي در ظلمت فرو مي مانند و خداوند مي افزايد كه اگر ترديد داريد نگاه كنيد كه ما با پيشينيان نيز چنين كرديم وبين آنها و مقصودهايشان فاصله افكنديم.

(در صحبت قرآن – ص619)

 

195- تنها مرگ نيست كه ميان آدمي و خواسته هايش ديوار مي كشد،بلكه خود زندگي نيز انسانهاي دنيا طلب و خود پرست را ادب مي كند.

(در صحبت قرآن – ص620)

 

196- ادب زندگي اين است كه همه نعمتها را به او مي دهد و لذت و شادي و نشاط را از او مي گيرد و چون ديو ، ديوار سحر آميزي از محروميت و قبض و دلتنگي بين او و مشتهياتش مي كشد و آفتاب گرم و درخشان يك زندگي پاك را از او پنهان مي كند و راست است سخن لغت شناسان كه گفته اند:" ديوار را ديو مي آورد" آفتاب خوبان هميشه تابنده و بهار ايشان تا ابد پاينده است.

(در صحبت قرآن – ص620)

 

197- چون شيطان دشمن قسم خورده آدمي است سزاوار است كه آدمي نيز با شيطان به عنوان دشمن سوگند خورده برخورد كند و او را حتي اگر در ظاهر دعوت به خير و خوبي مي كند پيروي نكند زيرا در پي آن خير شري را اراده كرده است.

(در صحبت قرآن – ص622)

 

198- منكران به حقيقت مرده اند، "و اجسادهم قبل القبور قبور" يعني" جسمهاي ايشان پيش از رفتن به گور، قبر دلهاي مرده ايشان است" آري ايشان مرده سود و زيان خويشند و مرده سخن حق نمي شنود تا زنده شود.

(در صحبت قرآن – ص630)

 

 

199- در اصطلاح اهل معرفت فقير كسي را نمي گويند كه او را مال و ثروتي نيست بلكه فقير كسي را گويند كه از فقر ذاتي خود آگاه شده و ثروت را يكسره از آن غني بالذات و خداي ستوده صفات مي داند.

(در صحبت قرآن – ص625)

 

200- اگر پيامبر اكرم فرمود " فقر من مايه افتخار من است " اگرچه در معني ظاهر نيز درست است كه فقراو نشانه بي اعتنايي او به تعينات دنيوي است و نشان آن است كه پيامبري را دكاني براي كسب مال نكرده است اما معني متعالي تر اين است كه او به فقر ذاتي آدمي در برابر آن غني بالذات آگاه شده است و خود را مالك هيچ چيز نمي داند و همه چيز را از آن مالك الملك مي بيند. در اين آگاهي، آدمي در عين فقر و مسكنت به پادشاهي مي رسد.

(در صحبت قرآن – ص625)

 

201- منكران گويند كه اگر طبيعت عالم را چنين معجزاتي هست كه مي تواند رايانه اي به عظمت مغز آدميزادبسازد، چه استبعاد باشد كه اين طبيعت مرموز، حقيقت ذات ما را،به اصطلاح اصحاب رايانه، در حافظه اي ذخيره كنند و به اشارت انگشتي بارديگر در فضاي ديگري از هستي ظاهر گردانند. اي بسا كه اين عرصه دنيا جز يك فضاي مجازي نيست و حقيقت در فضايي بيرون از غار اين عالم است.

(در صحبت قرآن – ص635)

 

202- شكسپير گفته است كه هر روز را يك عمر به حساب آوريد بدين گونه صبح كه از روياي شب پيشين بيدار مي شويد كودكي هستيد شاداب و مشتاق ديدن و بهره بردن از جهان، به تدريج تا ظهر به ميانه عمر نزديك مي شويد. از بعد از ظهر به دوران پختگي مي رسيد و مهم ترين كارهاي روز خود  را انجام مي دهيد و سپس به تدريج به غروب و شب نزديك مي شويد و دوران پيري را مي گذرانيدآنگاه به خواب مي رويد و مي ميريد. روز بعد باز زنده مي شويد. چه سعادتي است كه آدمي عمرهاي بسيار در پيش دارد و مرگهاي بسيار را تجربه مي كند تا به تدريج هراس مرگ از وي مي رود و براي انتقال نهايي از ساحتي به ساحت ديگر آماده مي شود.

(در صحبت قرآن – ص652)

 

203- ممكن است مدعيان فرعون صفت مدتي كوتاه افرادي را جذب كنند و قول ايشان بر بعضي دلها به تبليغات و فريب ها و نيرنگ ها بنشيند اما دوامي نمي كند و به تدريج رسواي خاص و عام خواهند شد.

(در صحبت قرآن – ص658)

 

204- بلا ها و سختي ها نيز خود لطف الهي است ، زيرا سختي و محنت ما را تجربه و آگاهي مي بخشد و رفتارهاي ما را متين و پخته مي كند، در عين حال موجب آمرزش گناهان ماست.

(در صحبت قرآن – ص670)

 

205- به چهره آدميان بنگريد تا روشن شود كه هريك از كدام دسته اند. چهره هايي هست دود زده ، روي در سياهي كرده، مضطرب و هراسناك و مشوش كه هردم از اين سوي و آن سوي مي نگرد تا مبادا دشمني در كمين باشد و هردم عربده اي مي كشد و سري از تن جدا مي كند و خشمي بر اين فرود مي آورد و كينه اي بر آن، پيداست كه از كدام دسته است. و آن كسي كه چون آب زلال از روي دلنوازي با همه رنگها ساخته و از معرفت به متانت رسيده و از شراب عشق مست و سرخوش است و شيرين ترين كلمات را از محبت و مهرباني بر لب دارد پيداست كه از كدام دسته است.

(در صحبت قرآن – ص683)

 

206- قرآن سراسر آكنده از حضور محمد است اگرچه نام او نيامده و تنها به اشاره و ضميري اكتفا شده است و در خطابهاي بسياري كه در قرآن به آن حضرت اشاره دارد، اوصاف و خلقيات و روحيات حضرت محمد يادآوري شده است كه مهم ترين آنها اين است كه او رحمتي براي همه عالميان است و او را خداوند خلقي عظيم عطا كرده است و چندان مهربان است كه سختي ها و محنت ها و گمراهي هاي مردمان را نمي تواند تحمل كند و اوصاف بسيار ديگر از اين دست.

(در صحبت قرآن – ص686)

 

207- اينك اعلاميه صلح و برادري ميان مومنان را مي خوانيم. اعلاميه برادري ميان همه كساني است كه به خدا يعني مبدا خير و زيبايي و حقيقت ايمان دارند.

(در صحبت قرآن – ص693)

 

208- هيچ عبادتي برتر از ايجاد صلح و دوستي بين مردمان نيست زيرا عبادت وسيله تقرب به سوي خداست و از ديدگاه فلسفي هر عملي كه فرد يا جمع را به سوي وحدت ببرد عبادت است كه موجب نزديك شدن به وحدت مطلق الهي است.

(در صحبت قرآن – ص694)

 

 

 

209- دستور مهم اخلاقي و اجتماعي ديگر اين است كه جاسوسي نكنيد و پيگيري و تفحص در كشف آنچه پنهان مي كنند نداشته باشيد حتي در سوالها كه از ديگران مي كنيد اگر احساس مي كنيد كه شخص از بيان چيزي خشنود نيست بر يافتن آن چيز اصرار مورزيد . زيرا ممكن است پاسخ آن سوال كه مي كنيد شما را خوش نيايد. در قرآن (مائده:101) آمده است كه: " از چيزهايي مپرسيد كه اگر آشكار شود شما را مكروه آيد" و به خصوص از شغل جاسوسي  حذر كنيد زيرا جاسوسي تجاوز به حقوق ديگران است و اعتماد عمومي و به دنبال آن دوستي و مودت را در جامعه از ميان مي برد و هرلحظه شخص را نگران مي كند كه در مقابلش چه كسي نشسته است؟ ديو يا انسان؟ دجال يا مسيح؟

(در صحبت قرآن – ص699)

 

210- حضرت خديجه چندان مجذوب صداقت و پاكي و امانت و نورانيت معنوي حضرت محمد شد كه خود از آن حضرت خواستگاري كرد و گفت آرزو دارم كه در اين جهان در كنار نازنيني چون تو زندگي كنم. در حالي كه بدان و ناپاكان نخستين جهنمشان همان مصاحبت با بدان و زشت كاران است و عدم محبوبيت نزد خوبان كه خود عين تنهايي است هر دم چون آب جوشان و زقوم جهنم دلهايشان را مي سوزاند و كامشان را تلخ مي كند.

(در صحبت قرآن – ص739)

 

211- از چيزهاي زيبا " زيبايي " را بجوي و از انسانهاي دانا " دانايي " را كسب كن و از نيكوكاران گوهر " نيكوكاري" را ملكه خاطر خود گردان تا بدين سه گوهر زيبايي و دانايي و نيكويي چنان ثروتمند شوي كه پادشاه جهان گردي و پادشاهان عالم خاك را به غلامي نپذيري.

(در صحبت قرآن – ص735)

 

212- سر بي اعتنايي كافران به كتاب قرآن كريم اين است كه دستورات آن و تعليمات و حكمت آن با هواهاي نفساني ايشان سازگار نيست و هرقدم كه مي خواهند حرص و طمع ورزند و حقوق ديگران زير پاي نهند و تجاوز و تعدي كنند آيه اي چون شمشير درخشان و بران پيش چشم ايشان ظاهرمي شود.

 

(در صحبت قرآن – ص741)

 

 

213- آدميان به جاي آنكه سختي ها را بر راحتي مقدم دارند نخست به جانب راحتي و آسايش كه پيروي از هواهاي نفساني آنهاست مي روند و خود را به رنج و محنت مي افكنند در حالي كه خوش تراست خود را نخست به رنج و محنت رياضت و تربيت و كسب علم و كسب هنر بيندازند تا به دنبال آن راحتي بي پايان به ايشان برسد.

(در صحبت قرآن – ص745)

 

214- زيبنده است كه امروز با اين همه امكانات رسانه اي صدايي در جهان بلند شود يا پرچمي بدين مضمون بر افرازند كه: آيا وقت آن نرسيده است كه انسان ها خود را تسليم خوبي و زيبايي كنند و از اينهمه رنج و محنت كه به نام من براي خود وديگران پديد آورده اند برهند؟

(در صحبت قرآن – ص747)

 

215- چنين است كه اگر آدمي خدا را و روز ملاقات با او رابه فراموشي سپارد انسانيت خويش را نيز از ياد خواهد برد و خود را چنان خوار و خفيف خواهد كرد كه در پيش زشت روياني چون دروغ گويان و حريصان و ستمكاران و دجالان زانو مي زند تا اندك لذتي از مال و جاه آلوده به هزار تشوير و تشويش به دست آورد.

(در صحبت قرآن – ص767)

 

216- چنين است كه هر كه خدا را از ياد ببرد، خدا نفس با كرامت او را از يادش مي برد تا با ديو و دد بياميزد و بد از نيك نداند و تموز از خريف نشناسد.

(در صحبت قرآن – ص767)

 

217- مقصود از كلمه فردا، روز قيامت است يا در معني عام تر روز قيام حقيقت و آشكار شدن نتايج و عواقب كارهاست چه در اين جهان و چه در جهان ديگر.از اين رو آدمي زيبنده است كه مدام در انديشه پايان كار باشد تا هم از امروز دنيا و هم فرداي قيامت بهره تمام گيرد.

(در صحبت قرآن – ص767)

 

218- شما يك حقيقت ازلي ابدي هستيد و روح شما كه حقيقت ذات شماست يك امر قدسي آسماني است و يك اخگر جاودانه است و شما را در پيش روي قيامتي است به ديدار سرو قامتي.

(در صحبت قرآن – ص773)

219- دشمن حقيقي ايشانند كه مردم را مي فريبند و مهم ترين وسيله فريبشان تظاهر و تمسك بيش از حد به ظواهر ديانت است . هركه را بنگريد كه بيش از همه در حفظ صورت ها موشكافي مي كند و از پيغمبر نيز مسلمان تر است اما خلق وخو و رفتار او هيچ بدان قديس نمي ماند بدانيد كه منافق هم اوست.منافق است كه چون در دل ايماني ندارد بر زبان مي افزايد. سوگند مي خورد و تاكيد در تاكيد مي آورد تسبيح هزار دانه دارد و دايم زير لب ذكر مي گويد تا آنچه را وجود ندارد به كرسي بنشاند سوگند خوردن و تاكيد و اصرار يكي از نشانه هاي شيطان است.

(در صحبت قرآن – ص787)

 

220- اگر پرسند چرا مومنان اغلب محرومند و حريصان و بي هنران برخوردار، پاسخ اين است كه بدان هيچ گاه از لذتي و ثروتي برخوردار نيستند، زيرا درون ايشان آكنده از هزار تشويش و اضطراب و ترس و دلهره است. آخر آن كس كه به خدا و جاودانگي روح ايمان ندارد و عالم را پريشان و بي سرپرست مي شمارد چه آسايش روحي خواهد داشت كه بتواند از نعمتي لذتي برد و احساس كاميابي كند.

(در صحبت قرآن – ص790)

 

221- خلق خوش مهم ترين ركن شناخت عارفان و عاشقان از دنياپرستان است كه چه دين مدار باشندو چه عقل مدار.

(در صحبت قرآن – ص803)

 

222- صرف نظر از اينكه نيروي چشم زخم در عالم جسماني وجود داشته باشد يا صرفا همان تاثيرات اهريمني حسد و حسد ورزي باشد، توصيه خردمندان اين بوده است كه مردم را اگر حسن و كمال و جمالي است از چشم عامه پنهان كنند چون حسادت امري بسيار رايج است كه حتي ممكن است پسران پيامبري چون يعقوب را عليه برادرشان يوسف برانگيزد.

(در صحبت قرآن – ص809)

 

223- حرص و ولع در آدميان نشان ترس و عدم امنيت است. شخص مي ترسد كه فقير و محروم شود ،مي ترسد كه فرصت را از دست بدهد، مي ترسد از رقيب ، مي ترسد از بازيچه روزگار، خود را در قلعه اي احساس مي كند كه دشمن بدان حمله كرده است، دائما مشغول ايجاد استحكامات است،آذوقه ذخيره مي كند،در بانك هاي مختلف حساب باز مي كند، سهام شركت هاي معتبر را مي خرد،برنامه ريزي مي كند كه چهل سال ديگر چنين و چنان خواهد كرد و با اين همه اگر هم به اجراي  همه نقشه هاي شيطاني خود موفق شود آن موفقيت عين شكست خواهد بود، زيرا عمر خود را درباخته است.

 

(در صحبت قرآن – ص816)

 

224- بنابر روايات اسلامي رسول اكرم و ائمه و قديسان ما همگي با لباس پاكيزه و مناسب نزد مردم ظاهر مي شدند و هيچ گاه در پوشش خويش لاابالي و آشفته نبوده اند.

(در صحبت قرآن – ص824)

 

225- مثل رايجي هست در بين پارسيان كه گويندمردم آدم را به لباس مي شناسند و به راستي چنين است كه جامه آشكار هركس مي تواند از طرح و رنگ و پاكيزگي و آراستگي و هماهنگي با عرف جامعه آگاهي بسياري از جان پنهان و گرايش ها و اخلاق نهان او به دست مي دهد.

(در صحبت قرآن – ص824)

 

226- مرگ خروج از گور بدن است نه رفتن به گور خاك.

(در صحبت قرآن – ص833)

 

227- خداوند در قرآن از حضرت موسي و داستان زندگي او بيش از ديگر پيغمبران ياد كرده و گاه به بيانهاي گوناگون داستان واحدي را مكرر داشته است. البته اين تكرارها ملالت آور نيست زيرا به تصنيف هاي مختلفي مي ماند كه آهنگ سازي بزرگ از درونمايه واحد مي آفريند.

(در صحبت قرآن – ص851)

 

228- عشق به زيبايي و دانايي و نيكويي و مصاحبت دانايان و نيكوان و هنرمندان بهشت نقد است كه گاه از آن تعبير به خرابات و ميخانه كرده اند.

(در صحبت قرآن – ص879)

 

229- مقصود از ايمان تكيه كردن بر خوبي و زيبايي و دانايي مطلق است كه خداست و مي توان بر او تكيه كرد و در زير سايه او پناه گرفت و به پشتوانه او با اقتدار تمام در مقابل هر جهل و ظلم و شرارت ايستاد.

(در صحبت قرآن – ص882)

230- هرکس باید هر نعمتی که به او عطا شده است با کمال اخلاص در خدمت خلق و رفع نیازمندیهای ایشان قرار دهد و به عبارت دیگر باید خرج زیبایی و دانایی و نیکویی شود که این سه مایه شادی و آسایش وسعادت مردمند.

(در صحبت قرآن – ص906)

 

231- حضرت احدیت همان حقیقت وجود است. وجود از هر ماهیتی مبراست.چگونه او زاده پدری باشد یافرزندی از او زاده شود یا نظیر و مانند داشته باشد که این معانی همه در ماهیات تحقق می کند نه در ذات حق.

(در صحبت قرآن – ص934)

 

232- پناه از شر شیطانی است که وسوسه بد افکند در دل مردمان، همان شیطان پنهان کار که قولها و وعده ها می دهد و به هیچ یک وفا نمی کند بلکه در هنگام ضرورت پا واپس می کشد و آدمی را تنها می گذارد. و انسانهای شیطان صفت نیز در دوستی و معاشرت چنین وصفی دارند که در هنگام ضرورت در کنار دوست نمی مانند.

(در صحبت قرآن – ص938)

 

233- از کجا می توان شناخت که وسوسه ای از جانب جن و دیو می آید یا از طبیعت الهی آدمی سرچشمه می گیرد؟ نشان این است که هرچه با عقل سلیم آدمی و خرد جمعی آدمیان ناسازگار است از جنس دیو است.

(در صحبت قرآن – ص938)

 

234- در ادب پارسی بهترین پناهگاه را میخانه و خرابات عشق دانسته اند و آن پناه بردن از شر خودپرستی به بی خویشی و مستی است.

(در صحبت قرآن – ص938)

 

235- سخن جلوه گاه معاني است و چنانكه صورت بي معني را نوري نيست معاني بي صورت را نيز ظهوري نيست پس مركبي بايد كه معاني لطيف آسماني را در عالم صورت سير دهد و آن مركب همان حروف و كلمات است كه بايد به تناسب جمال معاني خلعتي بر تن كند.

 

(كيميا 1– ص 8)

 

 

236- دل آدمي ، اگرچون دهكده عالم جايگاه آب و ملك و دام ودد نباشد خانه عشق است و آنجا چون اطاق هزار آيينه زليخا به هر سو بنگرد جز جمال يوسف و يوسف جمال چيزي نمي بيند.

 

(كيميا 1– ص 87)

 

 

237- اگرازعاشقان حليه جمالش كه به تحير منسوبند، ديده عشق وام كني و به تماشاي جهان پردازي، جهاني ديگر بيني، پر از فرشته، پر از رقص، پر از نقاشي، پر از تنديس هاي آسماني و چون "هاولوك اليس" خواهي گفت: زندگي رقصي است به سوي خداوند.

 

(كيميا 1– ص 87)

 

 

238- همانا كه آن شيطان پنهان كارو آن خناس در كمين توست تا به اشتغالات باطل و زوايد و زخارف دنيوي تو را بفريبد و به فضول عيش بار تو سنگين كند و از فضل و كمال باز دارد، پس از او به من پناه گير"فاستعذ بالله" و پاي از دايره عشق و زيبايي بيرون منه.

 

 

(كيميا 1– ص 93)

 

 

239- يك دل و يك راي با دلي پاك و قلبي سليم به سوي من آي كه چون بنده من باشي همه عالم بنده تو شوند و از همه بركات دنيا و عقبا برخوري.

 

(كيميا 1– ص 94)

 

 

240- در چند دهه اخير، برخي از معاصران ، مقام و منزلت معنوي و عرفاني سعدي را در نيافته و بيشتر او را شاعر سخن پرداز و نمونه كامل فصاحت و بلاغت شمرده ، تغزلات عاشقانه او را يكسر به عالم خاك منسوب كرده اند، در حالي كه سعدي عارفي است پر شور و حال و از عاشقان حضرت حق كه عشق به آفريدگار ، او را عاشق تمامي آفرينش كرده است .

 

(كيميا 1– ص 103)

 

 

241- چون به ديده عشق در جهان نظر افكني نه تنها عارفان كه همه ذرات جهان را مست جمال دوست و مشتاق وصال يار بيني و عالمي را در اين عشق رقيب خويش بيني.

 

(كيميا 2– ص 71)

 

 

242-ساقي الست از جام كرامت جرعه اي بر شوره زار عدم ريخت و از آن جرعه جمله كائنات مست و مدهوش و رقص كنان و كف زنان به شوق وصال آن معبود يكتا در گردش و چرخشند.

 

(كيميا 2– ص 72)

 

 

243- زمان دعوت، لازمان و مكان ديدار، لامكان، و لباس، عريان شدن از خرقه انيت، و زاد و راه،دست افشاندن از غير حق و منازل ، هفت شهر عشق ، و راهبر، خير و جمال و حقيقت است. پس هركه خواهد بر براق همت نشيند و به بال محبت به كوي محبوب پرواز كند.

 

(كيميا 2– ص 76)

 

 

244- عارفان پارسي گو " بودن" را در برابر حق گناه شمرده و از آن توبه كرده اند.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

245- اغلب هستي به معني خودبيني و خود پرستي به كار مي رود و بايد از آن توبه كرد يا پا بر سر آن نهاد يا آن را به باد فنا داد.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

246- انا الحق گفتن منصور نيز به حقيقت توبه از هستي منصور است و ترك دعوي اناالمنصور.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

247- سخن در اين است كه گناه، كاري نيست كردني بلكه حالي است بودني و عارفان گفته اند عشق آن است كه تو در ميانه نباشي، از اين رو عاشق را ديگر گناه نيست.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

248- شعر كه ستايش جاودانه هستي است و از حرف و گفت مستغني است، بويي است از آن بهشت كه نه هيچ چشمي ديده و نه هيچ گوشي شنيده و گناه است بر شاعر كه اين آواي بي كلام رابشنود و به كلام نياورد و همگان را خبر نكند و خلاف راي خردمندان است كه ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام.

 

(كيميا 3– ص 9)

 

 

249- پس از آنكه دكارت جمله "مي انديشم پس هستم" را سنگ زير بناي فلسفه خود قرارداد و دليل هستي آدمي، بلكه نفس هستي او را همان انديشيدن دانست، متفكران و شاعران، با بهره گيري از ساختمان اين جمله كه شهرت جهاني يافته است آن را با نگرش خود به هستي هم آهنگ كردند. يكي گفت "من اعتراض مي كنمپس هستم" .ديگري گفت "من متهم مي كنم پس من هستم" و بر اين نسق خانم كتلين رين كه عشق را دليل هستي و تماميت ذات خويش مي داند آن را به صورت "عشق مي ورزم پس هستم" به كار گرفته است.

 

(كيميا 3– ص 22)

 

 

250- جوهر ذات آدمي همان خواست است. نفس ناطقه يعني خواستن و عشق داشتن و چون سرمايه ما تنها خواستن است هرچه خواست عظيم تر،آدمي بزرگ تر و شريف تر.

 

(كيميا 3– ص32)

 

 

251- نفس اماره و ديگر نفوس شيطاني چون مزينه و مسوله و غيره كه نام برده اند، عيبشان در خواستن نيست بلكه در كم خواستن و به كم قانع شدن است.

 

(كيميا 3– ص32)

 

 

252- خواستن نشان ظرفيت و قابليت آدمي است و هر آرزويي نشان قابليت و توانايي خاصي در ماست و اين همه عرض نياز و گريه و زاري كه در ادب عرفاني پارسي مي بينيم همه نشان عاشقي و شوق به وصال آن كسي است كه نور آسمان ها و زمين است.

 

(كيميا 3– ص32)

 

 

253- آن كس كه"جاعل الظلمات و النور" و مدبرالليل والنهاراست بي گمان در مجعول و مخلوق خويش حضور دارد، ازآنكه به تعبير صدرالمتألهين حيثيت تعليليهداخل در اشيا است يعني علت در معلول خويش داخل است كه اگر نباشد معلول فرو مي افتد و به تعبير عارفان كه از دوگانگي علت و معلول رسته اند، معلول همان علت است كه در مرتبه اي از مراتب هستي خويش فرود آمده است. از اين رو خدا را چنانكه در نور، در ظلمت نيز مي توان يافت و چنانكه در يقين، در شك نيز مي توان شناخت.

 

(كيميا 3– ص34)

 

 

254- در روايات اسلامي آمده است كه ظن العالم افضل من يقين الجاهل، يعني ظن و گمان عالم از يقين جاهل ( كه با هر تبليغي به سادگي حاصل مي شود) برتر است.مولانا نيز در مثنوي بدين نكته اشاره كرده است كه عاشق يعني سالك راه عشق ، هر چه كند خوب است و در هر حال كه باشد خوش است. اگر چه حال شك يا حال خوف ممزوج با ياس باشد.

 

(كيميا 3– ص34)

 

 

255- نگاه فرويد درعشق به سوي عشق شهواني و كشش طبيعي حيواني است كه به نظر او وقتي در اين مرتبه با موانعي روبرو مي شود به صورت هاي متعالي تر چون هنر و عشق عرفاني والهي ظاهر مي شود .و اين سخن دور از حقيقتي نيست الا آنكه در واقع ميل شهواني و كشش حيواني از مراتب نازل تر عشق آسماني است كه براي حفظ و بقاي انواع حيوانات از آسمان به زمين آمده است نه آنكه به وسيله تعالي عشق حيواني (sublimation) به آسمان رفته باشد.

 

(كيميا 3– ص37)

 

 

256- كشيشان زنده دل كه پيام عشق جهانگير حضرت مسيح را به آدميان مي رسانند از روزگار آن پيامبر الهي تاكنون همواره كم و بيش در ميان مردم بوده اند و هرچه خير و نيكويي و عشق و محبت كه در ميان ترسايان هست از بركت وجود آنهاست اما چون بسياري از كاهنان و كشيشان را شيطان نفس از نور به ظلمت برده و دلهايشان را سياه كرده بود،ويليام بليك آنان را رهزنان راه خدا و غاصبان نعمت هاي الهي شناخته كه در باغ عشق، كليسايي از قهر و نهي و طرد و انكار مي سازند و اطراف آن را گورستان دل هاي مرده مي كنند و خود چون غراب در آن باغ خزان زده مي چرخند.

 

(كيميا 3– ص40)

 

 

257- گوش از كجا پديد مي آيد؟ سخني هست چنان دلفريب كه گوش مي آفريند چنانكه به تعبير مولانا حلوايي هست چنان شيرين كه حلق و كام خلق مي كند.اشك در تالار انتظار آرزوها و شوق ها به گونه ها جاري مي شود و زيبايي چهره محصول مشاهده چهره زيباي ازلي است و لبخند از بوسه ستارگان زاده مي شود چنانكه از هر لبخند نيز هزاران فرشته پديد مي آيد.

 

(كيميا 3– ص54)

258- هيچ كس از اين راز آگاه نيست كه پديده هاي طبيعت چگونه در آدمي تاثير مي كند. اما  اين تاثير جادويي را نمي توان انكار كرد. البته اين بر آدميان به تفاوت است. يكي با مشاهده مگسي دست بر سر مي زند و از بانگ مرغي مدهوش مي شود و يكي دلش از سنگ خارا و كنده درخت سخت تر است.

(كيميا 4–ص12)

 

259- اين هوشياري است كه گرداب بلاست بلكه طوفان نوح است و مقصود عارفان از اين هوشياري، بليگفتن به خواسته هاي نفساني است كه معني ديگر بلا را القا مي كند.

(كيميا 4–ص21)

 

260- تعبيرات قرآن در بيان احوال اقوام پيشين كه به نعمت و قدرت خود مي باليدند نقطه اوج ايجاز و زيبايي است كه از جمله در سوره سبا آيه 19آمده است"فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ" يعني آنها را به قصه و افسانه تبديل كرديم.

 

(كيميا 4–ص25)

 

261- تنها انسان عاشق است كه از احوال ديگري با خبر مي شود و با او همدلي مي كند و به درون كشتي ديگري مي رود و اگر طنابي سست شده است محكم مي كند و اگر شكستگي پيش آمده است به اصلاح آن مي كوشد آن كس كه عاشق نيست خبري جز از خويشتن ندارد و خويشتن را نيز درست نمي شناسد.

 

(كيميا 4–ص29)

 

262- آن نام كه پدر و مادر بر ما مي نهند تنها نشاني است كه در غوغاي عالم گم نشويم( كعبه آن سنگ نشان است كه ره گم نشود) نام حقيقي ما آن است كه خداوند به سبب اعمال ما بر ما مي نهد چنانكه بر قومي نام عاد نهاد از آنكه دشمن حق و حقيقت بودند.

(كيميا 4–ص85)

 

 

 

263- زهي پادشاهان ملك سخن كه بي هيچ سپاه و لشگر بلندترين قله هاي زيبايي و حكمت را فتح كردند و شگفت ترين قلعه ها و قصرهاي خسروي را به تصرف آوردند و به اعجاز هنر تاج و تخت زرين و افسر و ديهيم شهرياري آفريدند.

 

(گنجينه آشنا– ص سي ويك)

 

264- اين كدام چراغ جادوست كه به افسون كلام همچون سنايي باغ و بهار و بوستان و خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار خلق مي كند و باده خوشگوار و ساقي ميگسار رقم مي زند و قافله روم و چين را بي اعتبار مي كند .

 

(گنجينه آشنا– ص سي ودو)

 

265- چنين شهرياران و اميراني هستند كه اينك شما را به ميهماني مي پذيرند تا هر ميهمان را تاجي از خرسندي و كمري از افتخار خدمت و گنجي از حكمت و قبايي از زيبايي و نشان ها و درجاتي از شكوه و جلال انساني بخشند. اينك اين بهشت خلد و اين مقام امن و اين مي بيغش و اين رفيق شفيق و اين پادشاه بخشنده .

 

(گنجينه آشنا– ص سي ودو)

 

266- همه می توانند از چشمه هاي جوشان شعر، آب حيات خضر بنوشند و يا چون اليوت در اين وادي خشك و بي باران و بي سايه و بي مايه دمي بياسايند و لبي تر كنند .

 

(گنجينه آشنا– ص سي وسه)

 

267- شرط رسيدن شعر به مقام آشنايي و محرميت و راه يافتن به حرمسراي همگان اين است كه از آسمان محرميت با فرشتگان و كروبيان عالم بالا فرود آمده باشد .

 

(گنجينه آشنا– ص سي وچهار)

 

268- چون از لب آن ساقي مست شديد، به مصداق مستي و راستي هزار غوغا و هياهو به راه اندازيد و چون مولانا پرچمي به دست گيريد و در شهر بگرديد و همگان را خبر كنيد .

 

(گنجينه آشنا– ص سي ودو)

 

269- اشعار آشنا آنهاست كه آدميان از كودكي تا كهنسالي، نسل اندر نسل مي خوانند و نه تنها از آن ملول و سير نمي شوند بلكه هر چه بر تجربه ايشان مي افزايد ابعاد تازه اي از حقايق عالم و تجربيات دروني خويش رادراين اشعار مي يابند .

 

(گنجينه آشنا– ص سي وپنج)

 

270- ما با موسيقي خوب بيگانه نيستيم با نقش و نگار زيبا بيگانه نيستيم و نيز با جوانمردي و اخلاص و بخشش و تواضع بيگانه نيستيم بلكه آنها را مي شناسيم و هم مي ستاييم و هم حرمت مي نهيم و هم از آنها لذت مي بريم مگر آنكه مزاج ما به سبب بيماري هايي چون حسادت و طمع و جاه طلبي ناموزون شده باشد .حتي در آن حال نيز چنين نيست كه نمي شناسيم بلكه پس از شناخت به خاطر سوداهاي شخصي آن شناخت را زير پا مي گذاريم.

 

(گنجينه آشنا– ص سي وشش)

 

 

271- قضاوت های مشترك و جمعي انسان ها درباره يك شاعر يا آواز خوان يا معمار يا نقاش بزرگ بهترين دليل بر اين است كه آن شاعر متاعي آورده است كه هركس از هر دسته و طبقه و جغرافيا و آب وهوا لطف و زيبايي آن را تشخيص مي دهد .

 

(گنجينه آشنا– ص سي وشش)

 

272- یکی دیگر از نشان هاي سخن آشنا آن است كه ذوق سليم بهانه اي برآن نمي گيرد و ميل به هيچ تغييري در آن ندارد، مانند موسيقي خوب و چهره زيبارويان كه گويي طبق آرزوي ما آفريده شده اند چنان كه حكيم طوس نيز كمال زيبايي را در نبودن بهانه بيان كرده است .

(گنجينه آشنا– ص سي وهفت)

 

273- هيچ پند مر جوانان را از اين گرانبهاتر نيست كه به ايشان بياموزند چگونه جواني و زيبايي و شادي و شادابي خود را پاس دارند.

 

(گنجينه آشنا– ص سي وهفت)

 

274- اين گنجينه آشناي ما مسطوره اي است از حماسه و اسطوره شعر پارسي كه از فخرش مي توان سر بر آسمان ساييد و در پيش فرشتگان گفت اينهاست معني سجده هاي شما و اينهاست كتاب درس كروبيان عالم بالا و اينهاست ميوه درخت علم الاسماء .

 

(گنجينه آشنا– ص سي وهشت)

 

275- اين كتاب "گنجینه آشنا" يك " باغ مهماني" بزرگ است كه ميزبانان آن شيرين سخنان اقليم شعرند،ميزباناني مهمان دوست كه هريك مانند ناصرخسرو قصري از قصيده هاي غراي خود ساخته وچشمه هايي از چكامه هاي روان در آن جاري كرده اندو سفره اي گسترده اند از طعام و شراب روحاني ، لبخند خوش آمد بر لب و در انتظار گوش هاي شنوا، تا چكامه هاي خود را بر ايشان فرو خوانند .

 

(گنجينه آشنا– ص سي ونه)

 

276- آن پادشاه رمزي از شهرياران محفل ماست كه يكي از ايشان حافظ شيرازي است .او در اقليم زرين ادبيات پانصد باغ ميوه و گل دارد كه مي تواند نه از پانصد تن بلكه از پانصد كشور پذيرايي كند و هيچ كم و كاستي در مهمانسراي او نيايد.

 

(گنجينه آشنا– ص سي ونه)

 

277- هر غزل حافظ به تنهايي باغي است كه رقص كنان به سوي شما مي آيد و هيمنه وزن و آهنگش از همان دور همه را به وجد مي آورد تا به دنبال قافيه و آهنگ چون قافله روم و چين هر مهمان را هدايايي از كنيزكان حسن و ملاحت عطا كند.

 

(گنجينه آشنا– ص سي ونه)

 

278- خيام خورشيد رخي است كه چون كيخسرو روز باده در جام دشت و صحرا مي ريزد و چون منادي سحرخيزان آوازه نوش نوش او همه را به جوش و خروش مي آورد .رباعيات او گاه نه يك رباعي و نه يك غزل بلكه يك ديوان كامل شعر است كه شراب هزارميخانه حكمت را در جام كوچك يك چهار پاره به شما تعارف مي كند.

 

(گنجينه آشنا– ص چهل و يك)

 

279- در اين انجمن هاي روحاني مي توانيم بي هيچ قرار ملاقات بارها و بارها با سعدي شيرازي ديدار كنيم و او بي هيچ تكلف و تعارف، خوش خلق و خوش زبان با ما سخن مي گويد چنان كه گويي از دوستان نزديك ماست. آشنا و خودماني است. خود را در ميان نمي بيند و ديدار ما را خوش آمد مي گويد.

 

(گنجينه آشنا– ص چهل و یک)

 

280- يكي از آشنا ترين چهره هايي كه ميهمانان ما در اين بزم با او ديدار خواهند كرد عارفي واصل و درويشي صاحبدل است به نام باباطاهر عريان كه در عين عرياني ميهمانان را از زرد و سرخ طبيعت جامه هاي دست باف روستايي مي بخشد .

 

(گنجينه آشنا– ص چهل و پنج)

 

281- برخي از عاشقان شعر، چون رشيد ياسمي، تمامي ترانه هاي طاهر را در يك آه جانسوزخلاصه كرده اند كه تا ژرفاي جان شنوندگان آشنا نفوذ مي كندو بارقه اين آه است كه محافل موسيقي ايراني را گرم كرده است.

 

(گنجينه آشنا– ص چهل و شش)

 

282- به خراسان بزرگ مي رويم تا به حضور سنايي ، بزرگ و پيشرو مثنوي عرفاني بار يابيم. سنايي مانند ناصر خسرو به ناگاه از مقبولان درگاه الهي آمده و او را بي تقاضا به باغ هاي هميشه بهارعشق برده اند و از اين رو مولانا از او به حكيم برده ياد كرده است.

 

(گنجينه آشنا– ص چهل و نه)

 

283- جامي را بعضي منقدان نظامي ديگر گفته اند اما خود او با كمال فروتني مثنوي هاي نظامي را زر ناب و آن امير خسرو را نقره سيماب گون و آن خويش را مس بي بها خوانده و توان گفت گنجينه سازي هاي او به تقليد نظامي بهانه اي بوده است براي عشقبازي با اشعار نظامي و تتبع در سبك سخن او و سير در باغ هاي معاني او.

 

(گنجينه آشنا– ص پنجاه و پنج)

 

 

284- نخستين ديدار ما در اولين قطعه اين كتاب با شاعران پنجگانه شعر پارسي است، در هوايي عطرآگين ، نه از خون آهوان تتار، كه از مشك روح افزاي حضور در پيش پادشاه زيبايي و دانايي و نيكويي.پادشاهي كه آسمان ها با چرخش و زمين با لرزش و آب به ريزش، و باد با گردش به تسبيح و تقديس او مشغولند.

 

(گنجينه آشنا– ص پنجاه و شش)

 

285- شلي شاعر رمانتيك انگليسي در نيمه اول قرن نوزدهم ، افزون بر شعرهاي غنايي كه نه تنها ادب انگليسي بلكه ميراث فرهنگي جهان را غنا و رونق بخشيده است، مقاله مفصلي نيز به نثر در دفاع از شعر با عنوان Defence of poetry  نگاشته است.

و در مقدمه آن توضيح داده است كه مقاله را به علت بي حرمتي و بي اعتنايي بسياري از معاصران به ساحت شعر و شاعري به قلم آورده است. او ضمن تاكيد بر جامعيت شعر به عنوان يك فرهنگ و ارتباط شعر با همه رشته ها و همه رشته ها با شعر، ايمان خود را به انديشه ازليت و آسماني بودن شعر نيز بيان كرده است.

(گنجينه آشنا– ص شصت و يك)

 

286- آنها كه مُرده دِرهَم و دينارند يوسف شعر را به سيم و زري مي فروشند و ندانند كه هركس سكه خورشيد گون شعر را با بدره هاي زر سودا كند به ناداني ماند كه دُرّ شب افروز و گوهر شبچراغ را به سنگي سياه مبادله كرده است .

 

(گنجينه آشنا– ص شصت و هشت)

 

287- توان گفت كه رسالت شعر و ادبيات در جهان همين كار دلبري با صورت هاي آشنا و محبوب است كه چون كمند گيسو و چشم جادو و شراب بيغش و جاي خالي اهل صورت را به دام مي كشد و آنگاه ايشان را به فتراك شعر مي بندد و به حرم امن و امان عشق كه حقيقت هر عيش و مستي در آنجاست مي رساند .

 

(گنجينه آشنا– ص هفتاد و چهار)

 

 

288- تفسير شاعران نه تنها از قرآن بلكه از همه كتب آسماني و حتي اساطير و افسانه ها در جهت حركت از پوست به مغز و از كاه به دانه و از صورت به معني است .

 

(گنجينه آشنا– ص هشتاد و دو)

 

289- رسولان الهي و هنرمندان و به خصوص شاعران رسالت واحدي دارند كه همان دعوت به زيبايي و دانايي و نيكويي است كه شعار افلاطون است .

 

(گنجينه آشنا– ص هشتاد و سه)

 

290- يكي از كرامات ادبيات متعالي در جهان اين است كه كارها و مشيت خداوندرا توجيه مي كند و دل ها را آرامش مي بخشد .

 

(گنجينه آشنا– ص هشتاد و شش)

 

291- زيان بخش ترين بلاها اين است كه آدمي عمر را بيهودگي گذراند و فرصت طلايي زندگي را براي نيل به معرفت و كمال ضايع گذارد .

 

(گنجينه آشنا– ص صد و بيست)

 

292- در اين روزگار پرشتاب كه بشريت با سرعت وهم و خيال در جهانگردي پيش مي رود وپرده هاي اسرار آفرينش را يك يك بر مي گيرد و اينك بر تخت پادشاهي نشسته و با نشان دادن خاتم سليماني علم، ديو و پري و انسان و حيوان و آب و آتش را سان مي بيند اما در اين غرور و سرمستي از مقام آسماني خويش غافل مانده و به طوفان روزمرگي و گذران يك زندگي خالي از شكوه انساني و شوكت الهي نزديك مي شود، ادبيات مي تواند چون كشتي نوح ما را از بلندترين موج هاي غفلت و بيهودگي و گرداب هاي حرص و آز و نهنگ هاي نام و ننگ و سيلاب هاي زرپرستي و درد بي درمان درازدستي به آزادي و شادي ديگران، به سلامت بگذراند و بر بلنداي كوه "جودي" كه تخت شرافت انساني است بنشاند .

 

(گنجينه آشنا– ص صد و بيست و پنج)

 

293- در ادب پارسي نيز گرايش آشكاري به شريعت گريزي و دين ستيزي احساس مي شود اما گريز آن از دين فروشان است نه از دين آوران و ستيز آن با ستيزه خويان و ستيزه جويان مذهبي است كه مذهب را دست آويز در نيل به هواهاي نفساني خود كرده اند .

 

(گنجينه آشنا– ص صد ونوزده)

 

294-  انس و آشنايي با لذات متعالي مي تواند بشريت را كه در دام لذات وهمي و خيالي افتاده و صد هزار بلا و مصيبت براي خود و ديگران به بار آورده است به نيكوترين وجه بدون محروميت از هيچ لذت حقيقي از كمال سعادت برخوردار كند .

 

(گنجينه آشنا– ص صد و هفده)

 

295-  در ادب پارسي شوق طبيعي ما را به كشف حقیقت و درك هنر و مشاهده و انجام خوبي ها، دين عشق ناميده اند كه همه با آن به دنيا مي آيند و دين هاي ديگر همه رو بناي اجتماعي و فرهنگي همين دين فطري است  .

 

(گنجينه آشنا– ص صد و شانزده)

 

296-  او سرچشمه زيبايي و دانايي و نيكويي است كه ارزشهاي سه گانه فرهنگ بشري يعني علم و هنر و اخلاق را پديد آورده است و اين هم بهترين آغازو هم خوش ترين پايان است  .

 

(گنجينه آشنا– ص 6)

 

297- حافظ مراتب اخلاص خود را بر آستان معشوق به زبان غزل آورده و او نيز يك دوره درس جاويدان خرد مي دهد كه ايمان به خدا و جاودانگي روح و انجام كارهاي نيكوست كه مهم ترينش ترك آزار است .

 

(گنجينه آشنا– ص 6)

 

298- وعده ايزدي كه شنيدنش حكم نوشيدن شراب را دارد اين است كه ما شما را بيهوده نيافريده ايم تا در گرداب فنا محو شويد بلكه پايان زندگي دنيايي شما آغاز ديگري است از يك حيات متعالي تر كه قرآن آن را حيات حقيقي شمرده است در مقابل حيات دنيا كه مجازي است .

 

(گنجينه آشنا– ص 21)

 

299- صفاي اصفهاني از اطوار و اوصاف عشق حقيقي سخن مي گويد و ريحان باغ مجازي را خار و خس مي شمارد و مقصودش از عشق مجازي نه عشق ميان زنان و مردان است، زيرا آن اگر پاك از خودخواهي باشد، خود راهبر به سوي عشق حقيقي است، بلكه مقصود اشتغال به لذات گذران و بي اعتباري است كه بهره اي جز حسرت بر جاي نمي گذارد .

 

(گنجينه آشنا– ص 27)

 

300- دانايي كه فردوسي بر آن انگشت نهاده سرچشمه همه فضيلت ها است. عشق نزد مولانا همان دانايي است و نزد سعدي همان بي خبري از خويشتن و نزد پروين همان فرشته خويي و بي خويشي است  .

 

(گنجينه آشنا– ص 128)

 

301- مولانا ضمن بيان ده ها نكته عرفاني و اخلاقي نشان داده است كه معجزه بزرگ عارف راه رفتن به روي آب و طي الارض و امثال آنها نيست بلكه معجزه در گرفتن يك تصميم بزرگ است براي حفظ شرافت انساني و عدالت و راستي و اخلاص  .

 

(گنجينه آشنا– ص 145)

 

302- روح آدمي هيچ تعلقي به عالم خاك و اطوار آن ندارد. او از جنس پروردگار خويش است همين و بس. و دين روح همان دين عشق است كه در اين جهان به جوهر زيبايي و دانايي و نيكويي تعلق مي گيرد  .

 

(گنجينه آشنا– ص 277)

 

303- نظامي خاطر نشان مي كند كه ماده و نيرو براي ايجاد نظام شگفت انگيز جهان بسنده نيست. طراحي بايد هوشمند، دانا و لطيف كه ماده را از خيال خود صد هزار صورت بديع بخشد  .

 

(گنجينه آشنا– ص 289)

 

304- موسيقي از سرچشمه هاي فياض خلاقيت در ديگر هنرها و دانش هاست و خلق و خوي و طبع و مزاج آدمي را نيز اگر پريشان شده باشد موزون مي كند و بيماري هاي روح فرسا را شفا مي بخشد  .

 

(گنجينه آشنا– ص 303)

 

305- صائب خطاب به بيخبران عالم معنا، گويد كه شما بهتر است خاموش باشيد تا خبري بشنويد و آن خبر اين است كه اگر از خويش برآييد به شاهد مقصود خواهيد رسيد  .

 

(گنجينه آشنا– ص 329)

 

306- نشاط اصفهاني از خوش ترين كارها كه بايد كرد ياد كرده و از جمله آنكه گاهي گناهي بايد كرد و آنگاه توبه اي و بازگشتي تا شايد از اين قهر و آشتي راهي به كوي آن معشوق بازگردد .

 

(گنجينه آشنا– ص 340)

 

307- هاتف همچنان خمار يك نگاه است كه آن يار به او داشته باشد و يار همان زيبايي مطلق است كه جمله كائنات به ستايش او مشغولند .

 

(گنجينه آشنا– ص 340)

 

308- اشكي فشاندن در غم محرومان و باراني باريدن از در و مرواريد بر نيازمندان و خود را هيچ در ميانه نديدن ، اين است مذهب عشق كه كارش چشم بخشي است نه چشم بندي، هوشمندي است نه خود پسندي و شكيبايي و حكمت گفتن در بلاهاست نه شكوه و ناشكيبی.

(گنجينه آشنا– ص 352)

 

 

309- در اين زندان عالم كه همه اسيرانيم چه خوش تركه آدمي نقش كليد را بازي كند و دري بگشايد نه آنكه بند و زنجيري بر آنچه هست بيفزايد و كار ادبيات و داستان سرايي نيز كليدي كردن است .

 

(گنجينه آشنا– ص 360)

 

310- نگاه نظامي به زن،آفرينش شخصيت بي نظيري چون شيرين است كه نمونه يك زن عاشق و يك يار موافق و نديم ايام رنج و راحت است .

(گنجينه آشنا– ص 397)

 

311-  مولانا و خيام از يك نهادند و مشرب و منظري به هم نزديك دارند كه ما همچون پرنده اي از جهان برين بدين مقام فرودين آمده ايم و باز به همان مقام باز خواهيم گشت .

(گنجينه آشنا– ص 410)

 

312-  سخن از آن يار آشناست كه به ظاهر بي وفايي مي كند تا مدعيان پي كار خود روند. آزمون هاي عشق را گاه خطرات راه عشق خوانده اند و بسياري در همين خطرات جان مي بازند .

 

(گنجينه آشنا– ص 413)

 

313-  بخت يار آنكس باشد كه يار و غمگسار فطرت خويش باشد يعني دل و جان در كار زيبايي و دانايي و نيكويي كند كه خود آنها را بيش از همه چيز دوست دارد، پس هركه زندگي خود را بر پايه اين عشق سه گانه استوار سازد، بي گمان  بخت يار او خواهد بود به شرط آنكه در نيمه راه، اين سه گوهرقدسي را براي گرفتن درهم و ديناري با زشتي و نادانی و ناپسندي مبادله نكند .

 

(گنجينه آشنا– ص 438)

 

314-  وقتي حاكم ظالم باشد بركت از همه چيز رخت بر مي بندد .چنانكه هيچ روغن در شير نماند، بايد شبان را از دشت بيرون كرد و شبان همان افراسياب است كه كيخسرو او را بيرون خواهد راند.

 

(گنجينه آشنا– ص 440)

 

315-  چراغ هدايتي هست اصحاب قدرت را كه بدانند وظيفه شان چون رسالت انبيا دعوت از تاريكي به نور است و دور كردن بدان از بدي و نشاندن خوبان بر كرسي كارها.

 

(گنجينه آشنا– ص 523)

 

316-  بيشتر شاعران آزرده اند از تير فلك و از بازي روزگار اما عموما به حكمت و معرفت خود را از دلتنگي مي رهانند.

 

(گنجينه آشنا– ص 652)

 

317-  اصول كلي جاودان خرد، ايمان به آفريدگار جهان و ايمان به جاودانگي روح است و آنگاه ايمان و عمل به خوبي و راستي و شرافت نفس و خدمت به خلق و امثال اين گونه فضيلت ها.

 

(گنجينه آشنا– ص746)

 

318-  حديث آن سفلگان توانگر و تصوير شغالان بي هنر كه رنگ و جلايي يافته اند و كوس طاووسي مي زنند از نقطه هاي اوج شعر ناب در ادب جهان است.

 

(گنجينه آشنا– ص 751)

 

319- سالك هنگامي كه به وادي توحيد مي رسد از درون نيز وحدت مي يابد و از تفرقه نفساني و آرزوهاي پراكنده به جمعيت خاطر مي رسد و همه كارهاي او نظام مي يابد و يك سو و يك جهت مي شود  در رسيدن بدان واحد كه عين زيبايي و دانايي و نيكويي است و ايستگاه نهايي همه كارهاي او رسيدن بدين آرمان هاي سه گانه خواهد بود.

 

(گنجينه آشنا– ص 801)

 

320-  شب قدر شايد تمامي عمر و همه روزان و شبان عمر ما باشد كه بايد قدر همه رابدانيم و چون مولانا همه در هواي معشوقي و در پي آن آرمان و هدف بلندي سودا كنيم.

 

(گنجينه آشنا– ص902)

 

321-  به روايت قرآن ، اسكندر چندان به جانب شرق سير كرد تا به محل طلوع خورشيد رسيد و آن رمزي است از اين حقيقت كه اگر آدمي رو به سوي زيبايي و دانايي و نيكويي كند و در اين راه ها گام بردارد به سرچشمه نور مي رسد و ديگر مشرق خود اوست و هركجا رود مشرق است.

(گنجينه آشنا– ص936)

 

322-  زندگي را يك روياي تلخ و شيرين شمردن و مرگ را بيداري از آن دانستن است.

 

 

کلام..الهی قمشه ای

فرازهائي از كلام استاد

 

1. قرآن حكيم را به هزار چشم نگريسته اند و همچنان به هزار چشم ديگر مي نگرند ، هر نگاهي چيزي مي جويد و همان مي بيند. هر كس از اين خوان كرامت، به طعامي ميل مي كند و روزي خاص خود مي يابد.

(كيميا 1-ص 91)

 

2. وصال حضرت حق و وصول به جمال مطلق آمال عارفان و كمال معرفت ايشان است.

(كيميا 2-ص 71)

 

3. انسان نه تنها عاشق است كه معشوق است و صد چندان كه او را شوق وصال جانان است ، جانان مشتاق اوست.

(كيميا 2-ص 73)

 

4. خبر وصال كه تنها تسلاي خاطر ما در غربتگاه هجران است همان لطيفه اي است كه سّر لذت هنرها و سرچشمه نزاهت و خرمي است و هنرمند كسي است كه اين خبر دلاويز و اين م‍‍‍ژده جان بخش را به چشم و گوش و دل و جان آدميان مي رساند.

(كيميا 2-ص 75)

 

5. رسالت انبياي الهي كه اولين مناديان عشق و چاووشان كعبه وصالند ابلاغ همين دعوت است كه شما را از مرگ به حيات ، از غم به شادي ، از خوف به امن ، از كثرت به وحدت ، از تنازع به صلح و محبت ، از ظلمت به نور و از هجران به وصال فرا مي خوانند.

(كيميا 2-ص 76)

 

6. "طرح وجود" همان گوهر الهي ذات ماست كه فرشتگان بر آن سجده كردند و وفادار ماندن به طرح اصلي حفظ و حراست آن اوصاف كماليه است كه خداوند در نهاد ما نهاده است و حقيقت معني "تقوي" همان انسان باني و نگهباني از فضائل انساني است.

(كيميا 4-ص 10)

 

7. گم كردن خويشتن رسيدن به همان مستي و بي خبري نزد عارفان است و هوشياري حجابي است بر حقيقت ذات ما.

(كيميا 4-ص 21)

 

8. رفتن مهرباني يا عشق به خانه زيبايي براي آن است كه عشق بنا بر مشهور نابيناست و زيبايي مسيحا دم است. پس چون عشق به خانه زيبايي مي رود چشمش به جمال او روشن مي شود و به پاس اين موهبت در منزل زيبايي رحل اقامت مي افكند بدين معني كه عشق در خدمت زيبايي است و از او نشات مي گيرد.

(كيميا 4-ص 45)

 

9. در ادب پارسي مكرر به اين نكته اشاره شده است كه معشوق در آسمان است و آنچه در زمين ديده مي شود سايه مرغي است كه در آسمان پران است و هر كه به دنبال سايه مي رود عمر ضايع مي گذارد.

(كيميا 4-ص 58)

 

10. زيبايي خواه موسيقي يا شعر يا نقاشي يا طبيعت يا چهره آدمي باشد آينه فطرت آدمي است و سر لذات آدمي از زيبايي همين است كه تناسبات و هارموني هاي درون خود را در عالم خارج ادراك مي كند و اين مطابقت درون و بيرون مايه لذت است.

(كيميا 5-ص 43)

 

11. سخن از اين راست تر در جهان نيست كه شعر خوب ياد خداست و آنچه از پشت پرده شعر دلبري مي كند نقشي از جمال همان شاهد است كه جمله عالميان دانسته و نادانسته دل در گرو او دارند.

(كيميا 5-ص 65)

 

12. آفرينش را مي توان به دو گونه در نگاه آورد يكي همچون آينه كه چهره آفريدگار در آن هويدا است و يكي همچون

ابر كه چهره خورشيد را پنهان مي كند اگرچه از فروغ او همه بهره مي گيرند .

(كيميا 5-ص 94)

 

13. سرّ محبوبيت سعدي و مولانا و همه شاعران و هنرمنداني كه به جاذبه حسن و كرشمه دلبري ملك دلها را تصرف كرده اند اين است كه از نفس و نغمه ايشان بوي خوش آشنائي به مشام مي رسد.

(مقالات-ص 3)

 

14. عشق عامه مردم تنها به صورتي و جلوه اي است و از اين رو همه بت پرستند زيرا در صورت آن بت توقف كرده و آن را پلي براي وصول به بت آفرين نكرده اند يا بت آفرين را در او نديده اند ، اما عارفان ، حق را در همه صورتها مي بينند و در همه صورتها عبادت مي كنند.

(مقالات-ص 9)

 

15. خرابات آنجاست كه عاشق طاق و رواق خود پرستي را خراب مي كند و خانه اش در نور خدا غرق مي شود.

(مقالات-ص 13)

 

16. خودبيني نزد عارفان حجاب اكبر است و ديگر حجابها پرده از او وام گرفته اند.

(مقالات-ص 14)

 

17. فقير يعني آنكه خود را در برابر حق ، مالك هيچ چيز نمي داند.

(مقالات-ص 15)

 

18. در زندگي هر شاعر آسماني و هنرمند اصيل شبي هست كه او را به ملكوت آسمان بار مي دهند تا در آنجا به مقدار چشمي كه از ديده بيناي عشق وام گرفته است با سرچشمه خير و جمال و حقيقت كه وجود لايزال حضرت حق است ديدار كند و آيات كبراي الهي را كه اوصاف جمال و جلال اوست بي حجاب بنگرد اين شب فرخنده را عاشقان شب وصال خوانده اند كه همان شب معراج و ليله القدر است.

(مقالات-ص 55)

 

19. همه بزرگان جهان كه براي بشريت هديه اي از دانايي و زيبايي آورده اند ، گوشه اي از همان سلام و تحيت را كه در شب معراج عشق شنيده اند باز گفته اند.

(مقالات-ص 56)

 

20. شب معراج از زمان و مكان بيرون است و هر كه به نور باده توحيد از ظلمت نفس كافر كيش خلاص يابد فرشتگان مقرب بر وي فرود آيند و او را بر براق برق سير عشق نشاننند و در يك نفس از صدف كون و مكان بيرون برند و آن گوهر يكتا و شاهد زيباي عالم را كه جمله كائنات در طلبش سرگردانند با وي نشان دهند و او را شرابي نوشانند كه جامش روي يار و پياله اش چشم مست باده خوار است و بدين ديدار چنان مست و حيران شود كه تا صبح قيامت به هوش نيايد.

(مقالات-ص 57)

 

21. ديدار شب قدر به يك تعبير شهود حضرت حق است و آن هنگامي دست مي دهد كه عارف ديده را از كدورت نفس شستشو كند.

(مقالات-ص 58)

 

22. شب قدر به حقيقت ديدار آدمي با گوهر اصيل ذات خويش است كه همان نفخه الهي است و با شناخت او به شناخت حق توان رسيد.

(مقالات-ص 60)

 

23. فكر چنانكه اصحاب منطق گفته اند از مقوله حركت است الا آنكه منطقيان گويند فكر حركتي است از مبادي و مقدمات معلوم به سوي مراد و مقصود كه آن بر جوينده مجهول است و نزد عارفان حركتي است از باطل به سوي حق ، از جزء به سوي كل ، از كثرت به وحدت ، از نمود به بود ، از عالم رفت و آمد به عالم ثبات و از حدوث به قدم.

(مقالات-ص 74)

 

24. عرفان به يك نظر حركتي است از جزء كه موجوداتند به سوي كل كه حقيقت هستي و ذات احديت است و به تعبير ديگر عارف از عشق به جزء آغاز مي كند و به تدريج به عشق كل مي رسد بي آنكه عشق جزء را از دست بدهد زيرا كل را در جزء مي بيند.

(مقالات-ص 75)

 

25. انديشه كردن در ذات حق باطل است نه بدان خاطر كه فكر ما كوتاه است و موضوع فكرت بلند بلكه چون خداوند فرمود : ما از رگ گردن به او نزديكتريم. هر چه در او انديشه كنند از او دورتر مي شوند زيرا انديشه كردن يافتن واسطه اي است كه انديش گر را به مراد نزديكتر كند و اينجا چون نهايت نزديكي حاصل است هر واسطه و دليلي كه ذهن بياورد خود مايه دوري از محبوب و حجاب روي او مي شود.

(مقالات-ص 75)

 

26. مستي نزد عارفان همان آگاهي حباب از ذات آب و محو كردن شان حبابي خويش در كليت درياست.

(مقالات-ص 77)

 

27. كمر بستن سرو از آن جهت است كه روزها سايه خود را بر گل و ريحان مي اندازد تا از آفتاب تند در امان باشند و شبها با گذار نسيم از شاخ و برگهايش براي گلها قصه مي گويد تا به خواب روند و شايد آزادگي سرو در همين خدمت است .

(مقالات-ص 78)

 

28. انسان در معراج به سوي واحد بايد از معدن و نبات و حيوان و ديو و شيطان و فرشتگان و كروبيان بگذرد و اگر در منزلي بايستد ، آفرينش را از دريچه همان منزل بيند و از همان سخن گويد كه با نگاه واقفان در منازل ديگر متفاوت است.

(مقالات-ص 80)

 

29. وصال سالك غيبت او از خويشتن است كه در زبان شعر از آن به مستي تعبير كرده اند و اين مستي يا غيبت را شرط وصال بلكه عين وصل دانسته اند .

(مقالات-ص 81)

 

30. راز محبوبيت حافظ كه از عارف تا عامي و از مست تا محتسب و از شرق تا غرب را در سلسله چليپاي سخن خويش اسير كرده اين است كه از رنگ تعلقات رهايي يافته و چون آينه صاف و بي رنگ آمده و هر كس نقش خويش در آن بيند و شرح احوال خود را به تفال از او باز جويد.

(مقالات-ص 104)

 

31. اگر خوبان پارسي گو بخواهند از مجموعه سخن پارسي تنها و تنها يك دفتر را برگزينند ، ديوان حافظ گوي سبقت از همه خواهد برد از آنكه شرح مجموعه گل در آنجاست و آن لطايف كه از لعل سخنگوي عشق در اين ديوان گرد آمده است در هيچ سفينه اي يافت نمي شود.

(مقالات-ص 106)

 

32. سّر غلبه عشق بر تمامي نيرنگهاي نفس اينست كه جدال عشق با مكر و دستان نفس نيست كه آدمي هر چاره اي بينديشد باز مكر تازه اي پيش آورد بلكه همّت عشق نفي نفس و قربان كردن هستي او در محراب نيستي است كه گفته اند عشق آن است كه تو در ميانه نباشي.

(مقالات-ص 116)

 

33. در پيش معشوق مردن به حقيقت خاموش كردن شمه انيّت در پيش آفتاب احديّت است.

(مقالات-ص 117)

 

34.  نياز آينه ناز است ، چنانكه گدا آينه جود و مايه ظهور احسان است و چون وجود آينه از هر نقش پاك شود و تمام حال قبول و پذيرش تصوير گردد و از محدوديّت همه نقشها بيرون آمده و به كمال هر نقشي آراسته مي شود و از جزء به كل مي رسد. نياز همان عدمي است كه آينه وجود است .

(مقالات-ص 128)

 

35. عاشق بايد ناز را رها كند و نياز پيش آورد تا به تجلّي عكس نازنين عالم در آينه نياز او خود نازنين شود كه ناز كردن بي حسن و ملاحت نشان خامي و خودبيني است.

(مقالات-ص 128)

 

36. ناز معشوق كه تجلّي مقام استغناي اوست بنياد عاشق يعني نفس او را بر مي كند و قماش هستي او را مي سوزاند و كوس افلاسش را به هر كوي و برزن مي زند و او را مستحقّ زكات حسن مي كند كه خاص فقير و مسكين است.

(مقالات-ص 129)

 

37. سرّ استقامت عاشق بر ناز دريافت همان حقيقت ناز است كه ظاهر آن عتابست و باطن آن دعوت ،در ظاهر "لن تراني" است و در باطن "من راني".

(مقالات-ص 129)

 

38. رقص طبيعي آدمي بحقيقت هنگامي است كه از جوهر خوف و حزن كه از نفس سر چشمه مي گيرد خلاص شود و به چشمه شادي كه در صحراي بي خودي جاريست برسد ، اين رقص بي اختيار صورت مي گيرد و بازتاب طبيعي هيجانات روح در عالم جسم است، چنانكه حركت خرقه و دامن به حركت جسم وابسته است.

(مقالات-ص 130)

 

39. عقل و جنون به ترتيب رمزي از نفس و عشقند از آنكه عاقبت انديش مصلحت جو در مراتب نازله معرفت خدمتگزار نفس و پيوسته هوشيار منافع و مطامع صاحب خويش است ، امّا اگر برقي از خيمه ليلاي عشق بدرخشد و آينه عقل را روشن كند آنگاه عقل ديوانه مي شود و زنجير مي جويد .

(مقالات-ص 131)

 

40. ديوانگان همان عاقلانند كه به بوي سنبل زلف معشوق عقل خاكي مست را رها كرده در دايره عشق سرگردان شده اند.

(مقالات-ص 131)

 

41. هر كجا خبر داشتن مورد طعن و طرد است با خبري از خويش و گرفتاري نفس مقصود است و هر كجا بي خبري مورد ستايش است مقصود بي خبري از خويش و اشتغال به خبر معشوق و فراموشي ياد خود در ياد او است.

(مقالات-ص 133)

 

42. نفس و عشق كثرت و وحدت يا پريشاني و جمعيت است از آنكه نفس چون دل در گرو خويش دارد هم از درون پريشان و پراكنده است و هم با عالم بيرون پيوسته در جنگ و جدال است.

(مقالات-ص 133)

 

43. تفرقه دروني نفس از آنست كه هر دم مطلوب خود را در چيز ديگر مي بيند و به هزار چيز دل مي بندد و چون مطلوب او همه از عالم كون و فساد و در معرض فنا و زوالست در اضطراب دايم است و به هيچ روي او را جمعيت خاطر دست نمي دهد.

(مقالات-ص 133)

 

44. خاصيت عشق آنست كه همه غمها و اضطراب متكثر عالم را در غم يگانه خويش غرق مي كند و آن غم چون نقاب بر مي دارد خود عين شادي و طربست و نقاب او تنها شحنه دور باش براي غمهاي وهمي و خياليست.

(مقالات-ص 133)

 

45. اسباب دل خرّم خود مايه تفرقه است زيرا آن اسباب بحقيقت سراب دل خرّم است و چون بدست مي آيد خود هيچ نيست.

(مقالات-ص 133)

 

46. اگر گاهي از عشق نيز به پريشاني تعبير شده است مقصود همان حال شيفتگي و حيراني است كه عين جمعيّت است و اين پريشاني موهبتي است كه تنها به مجموعان عالم مي بخشند.

(مقالات-ص 134)

 

47. اغراض نفساني بزرگترين حجاب حقيقت است .

(مقالات-ص 145)

 

48. اشتغال به كار هنر ذكر و ثناي حضرت حق است و زهي ذكر كه از زبان بگذرد و به دست آيد و گوشه اي از جمال مذكور را بر پرده اي نقش كند يا در پرده اي بنوازد و چشمها و گوشها را از فراموشي به ذكر آورد.

(مقالات-ص 153)

 

49. هوشمندان عالم دريافته اند كه ذكر حقيقي اشتغال به اوصاف و اسماء مذكور است .

(مقالات-ص 154)

 

50. ذكر رحمان و رحيم بر عام و خاص رحمت كردن است و با خلق به شفقت و مهرباني زيستن .

(مقالات-ص 154)

 

51. ذكر يا عليم اين است كه به كار دانايي پردازند و بكوشند تا پرده ناداني را بدرند و چراغي از دانش بر افروزند و پيش پاي مردمان نهند .

(مقالات-ص 154)

 

52. ذكر يا جميل اين است كه دل و جان در كار زيبايي گرو كنند و نخست نقش جمال را بر پرده شش جهت عالم كه فرمود : هر كجا رو كنيد آنجا چهره خداست ، بنگرند و آنگاه به قدر مرتبه ادراك خويش قصه آن جمال را با آفرينش نقش يا نفحه اي بر مردم فرو خوانند و ايشان را شوريده و شيدا كنند .

(مقالات-ص 154)

 

53. در رحم بركتي دو گانه است كه هم آورنده رحمت را سعادت مي بخشد و هم گيرنده را به خير و بركت مي رساند.

(مقالات-ص 154)

 

54. دُرّ مكنون در صدف اسلام ، تسليم شدن به فرمان پروردگار و ورود به دار السّلام عشق و بهشت امن و آسايش است.

(مقالات-ص 159)

 

55. فطرت يا عقل رسول خداست در باطن ذات هر انسان كه رسالتش در عالم طبع تميز مفيد از مضر و در عالم تميز درست از غلط و در عالم اخلاق تميز خير از شر و در عالم هنر تميز زشت از زيباست .

(مقالات-ص 166)

 

56. عشق به زيبايي و لذت هنري همانند عشق به خير و حقيقت از نفس ناطقه انسان كه همانند نفس الهي و نفخه ربّاني است سرچشمه مي گيرد و هنر تلاشي است از سوي انسان براي باز يافتن حق در اسم جميل و عبادتي است براي قرب به آستان معلاي سيمرغي كه در هر پرش هزاران نقش عجب و در هر صفيرش صد هزاران نغمه داودي است .

(مقالات-ص 166)

 

57. قداست هنر از آنجاست كه با عالم قدس پيوسته و با قدوس مطلق نشسته است.

(مقالات-ص 166)

 

58. هنر تجلي خلافت الهي در انسان است كه خليفه خداست و در اوج كمال منصف به صفات اوست و همانگونه كه بنا بر حديث كنز مخفي عشق سبب پيدايش عالم گرديد ، در خليفه او نيز عشق به ظهور گنج پنهان سبب پيدايش انواع هنرها و معارف گرديده است .

(مقالات-ص 166)

 

59. شعر مانند ديگر هنرها آبي است كه از طور شهود سرچشمه مي گيرد و به اطوار خوش آهنگ در دشتهاي حرف و صوت جاري مي شود .

(مقالات-ص 171)

 

60. جان هنر حضور معني الهيت در عالم صورت است و آن معني جميل است كه هم صورت هنر را جمال مي بخشد و هم خبر از سريان جمال در جمله جهان مي دهد.

(مقالات-ص 173)

 

61. در هنر بركتي دو گانه است : يكي زيبا كردن جهان با آفرينش عين زيبايي ، و ديگر بخشيدن چشم زيبابين به مخاطبان هنر تا آنچه را پريشان و ناموزن مي نمايد خوش و موزون بينند.

(مقالات-ص 173)

 

62. هنر كارگاه تبديل زشتي به زيبايي است .

(مقالات-ص 173)

 

63. شاعر كسي است كه به قدر جام وجود و بر حسب مرتبه كمال خويش و به اندازه خبري كه از آن شهود فرخنده يافته است ، ضمن بيان احساسات و احوال درون ، مردمان را به عشق و پيوند و دوستي و همدردي و راستي و درستي كه همه از جنس وحدتند فرا مي خواند .

(مقالات-ص 174)

 

64. تناسب در معناي وسيع از عناصر اصلي هنر و عوامل وحدت آفرين ميان اجزاي متكثر است. وحدت جان هنر است و به اصطلاح ارسطو صورت كماليه اي است كه هيولاي هنر يعني مواد اوليه آن را زنده مي كند و در مقابل بي تناسبي و نا هم آهنگي مايه غلبه كثرت بر وحدت مي شود و بيننده يا شنونده را پريشان و مضطرب مي كند .

(مقالات-ص 193)

 

65. از ديدگاه فلسفي نظم و تناسب و تجانس و هم آهنگي و تقارن و امثال اين معاني هر يك به نوعي خبر از وحدت مي دهند و در تحليل نهايي به نوعي وحدت باز مي گردند.

(مقالات-ص 194)

 

66. در هنر ، كشف و ايجاد وحدت جان هنر است.

(مقالات-ص 195)

 

67. درك يك اثر هنري يعني درك وحدت پنهان در كثرت.

(مقالات-ص 195)

 

68. كشف وحدت در كثرت كه شهود زيبايي است ، و خلق وحدت در كثرت ، كه آفرينش زيبايي است در عالم علم و اخلاق نيز اصل ماجراست.

(مقالات-ص 196)

 

69. در عالم اخلاق و عرفان جان كلام تبديل كثرت به وحدت است كه گاهي از آن تعبير به جزء و كل مي كنند ، كه كثرت جزءها و نمودهاي جزئي است و وحدت وجود كل و كل وجود است و عارفان به اتفاق مهمترين سفر سالك را همان سير از جزء به كل دانند ، كه از مظاهر اين وصول به كل عشق به كل و يكسان ديدن تمامي كائنات در برابر حق است .

(مقالات-ص 196)

 

70. بهترين معرف هر گوينده سخن اوست كه اگر چون مشك مشام جان را معطر كند ، نياز به گفتن عطار ندارد.

(مقالات-ص 221)

 

71. اگر نقاشان چيره دست مجموعه تمثيلات خيال انگيز مولانا را از ديدار اين ترك غارتگر ] شمس تبريزي [  به عالم صورت درآورند ، نگارخانه اي پديد آيد كه رشك نگارستان چين و نزهتگاه ديده جان باشد.

(مقالات-ص 225)

 

72.  آفتاب معرفت نوري است كه از نار عشق مي رويد از اين روست كه تا آدمي عاشق نشود به معرفت حقيقي دست نمي يابد ، آدميان را نمي شناسد ، جهان را بدرستي نمي بيند و اسرار آن را در نمي يابد، زيرا غير عاشق خود بين است و خود بين چگونه غير را تواند ديد مگر آنكه نقش سوداهاي خويش را در غير بيند.

(مقالات-ص 306)

 

73. موسيقي خوب آن است كه شنونده را از فرود به فراز آورد نه آنكه او را در فرود بي خبر كند كه در اين صورت نامش لهو به معني فراموشي و بي خبري است.

(مقالات-ص 382)

 

74. جمله شرابها را دو گونه توان دانست : يكي آنها كه آدمي را بي خبر كنند از حق و حجاب شوند بر حقيقت و يكي آنها كه بي خبر كنند از خويش و كشف حجاب كنند از حق .

(مقالات-ص 412)

 

75. راهي را كه هنرمند براي رهايي از تنگناي صورتها اختيار مي كند اين است كه دايره صورت را به اهتزاز در مي آورد و چنان تموجي در آن بر مي انگيزد كه تا كرانه هاي دور دست معاني پيش مي رود و در بازگشت همچون ارغنون نغمه جان هنرمند را براي صاحبان گوش به ارمغان مي آورد.

(مقالات-ص 430)

 

76. اگر كساني در سوداي جهاني كردن ارزشها و برقراري صلح و دوستي در ميان اقوام بشر باشند خوش ترين راه بازگشت به هنر و ادبيات و اخلاق است.

(در قلمرو زرين-ص 21)

 

77. جوهر ادبيات اعلاميه حقوق بشر و اعلاميه استقلال و آزادي و برابري انسانها از زن و مرد در پيشگاه حقيقت است.

(در قلمرو زرين-ص 21)

 

78. وقتي آدمي در برابر ديو قد علم مي كند نه تنها ديوها كه فرشتگان نيز او را به حساب مي آورند و همه استعدادهاي خفته آدمي در اين مبارزه بيدار مي شود و آغاز به رشد و شكفتن مي كند.

(در قلمرو زرين-ص 37)

 

79. جوهر ذات آدمي همان خواست است. نفس ناطقه يعني خواستن و عشق داشتن و چون سرمايه ما تنها خواستن است ، هر چه خواست عظيم تر ، آدمي بزرگ تر و شريف تر .

(درقلمرو زرين-ص 47)

 

80. خواستن نشان ظرفيت و قابليت آدمي است و هر آرزويي نشان قابليت و توانايي خاصي در ماست.

(در قلمرو زرين-ص 47)

 

81. فلسفه چيدن بال فرشتگان است. يعني فلسفه با توجيه عقلاني هر پديده جاذبه روحاني و حيات باطني آن را از ميان مي برد و عالم را خشك و بي طراوت و فاقد عقل و شعور و احساس مي كند.

(در قلمرو زرين-ص 52)

 

82. عشق گناهي است كه آدمي را از همه گناهان پاك مي كند. عاشق يعني آن كه دل در گرو خوبي و زيبايي و حقيقت بسته در معبد عالم نيت كرده است كه در خدمت اين سه فرشته باشد.

(در قلمرو زرين-ص 227)

 

83. عشق مادر به فرزند خويش مَثَلِ اعلاي عشق آسماني در زمين است. عشقي است كه در برابر همه عالم مي ايستد و به هيچ خطا و گناه از معشوق كه همان فرزند است باز نمي گردد.

(در قلمرو زرين-ص 259)

 

84. زيبايي ، خواه موسيقي باشد يا شعر يا نقاشي يا طبيعت يا چهره انسان ، آئينه فطرت آدمي است و سّر لذت آدمي از زيبايي همين است كه تناسبات و هارمونيهاي درون خود را در عالم خارج ادراك مي كندو اين مطابقت درون و بيرون مايه لذت است .

(در قلمرو زرين-ص 266)

 

85. ذات اقدس الهي ازلي و ابدي و زوال ناپذير است و چون همه عالم از ذات او نشات مي گرفته ، هر چند تمامي آفرينش و جمله جهان ها و آدميان به ظاهر دستخوش فنا شوند ، باز همگي خود را در آن ذات مي يابند. پس جاي هيچ تشويش و هراس از زير و بم عالم و تغيير و تبديل پيوسته آن نيست ، زيرا وجود ، عدم نخواهد شد و هر چه هست بوده و خواهد بود .

(درقلمرو زرين-ص 300)

 

86. كساني كه نقطه كمال را در عالم هنر نشان داده اند بيشترين خدمت را به بشريت كرده اند زيرا معني مطلق كه ذات خداوندي است از همان يك چيز كامل در خاطر زنده مي شود. چه سعادتي است آنان را كه موفق به ساختن يك اثر كامل شده اند.

(در قلمرو زرين-ص 309)

 

87. كلمه عدم گاه در مقابل وجود است كه در اين صورت نيستي محض و نفي هستي است و جايي در جهان هستي ندارد. اما در ادبيات عرفاني اغلب مقصود از عدم نفي همه حدود و رسوم و تعينات و ماهيات است و چون هر ماهيتي حدي و محدوديتي بر وجود مي نهد ، اگر همه حدود را برگيرند آنچه به جاي مي ماند حقيقتي ساري در همه كائنات است.

(در قلمرو زرين-ص 325)

 

88. ترس از مرگ و ترس از غرق شدن در بحر رحمت الهي ، ترسي موهوم است. زيرا هر آنچه اينجا از دست بدهند در آن بحر خواهند يافت. آن بحر به تعبيري گستره وجود انسان است كه با شكستن كشتي تن آدمي آن را تجربه مي كند .

(در قلمرو زرين-ص 345)

 

89. اگر ما با دل شاد و چهره گشاده و گلگون نتوانيم به مرادها و مقصودها دست يابيم ، با افسردگي و نوميدي بي گمان به جايي نخواهيم رسيد. پس خوشتر آنكه در هر حال ، اگر مراد و محبوب را با تمام دل طلب كرديم و به مطلوب نرسيديم همچنان دل خوش داريم و چهره خندان كنيم.

(در قلمرو زرين-ص 379)

 

90. عشق آن است كه آدمي خودش نباشد ، خود را فراموش كند و به ديگري بينديشد و اين رهايي از خويشتن كمترين افسون عشق است.

(در قلمرو زرين-ص 384)

 

91. عشق مجازي در عالم خاك مي تواند با كيمياي معرفت تبديل به عشق حقيقي شود و همان عشق خاكي عشق آسماني و الهي گردد. عشق حقيقي در همه مراتب از خاكي تا افلاكي نشانها و اطوار يكساني دارد و هر كه بحقيقت عاشق شود ، از عارف و عامي ، عشق او كم و بيش همان احوال و آثار عشق ديگران را خواهد داشت.

(در قلمرو زرين-ص 385)

 

92. دل انسانها كه همان گوهر ذات و فطرت الهي آنهاست ، عجيبترين پديده خلقت است و عجايب هفتگانه جهان هلالي از بدر جمال اوست. اوست كه نه رنگ و صورت دارد نه عرض و ارتفاع نه موسيقي است نه نقاشي نه شعر نه حكمت اما همه اينها از او پديدار مي شوند.

(در قلمرو زرين-ص 402)

 

93. براي لذت بردن نيازي به دانستن علت ها و سبب ها و رازهاي پشت پرده نيست. باغ گل را بايد ديد و لذت برد و صداي خوش و لبخند شيرين را بايد درك كرد و غرق شادي شد. هيچ كس نمي تواند راز افسون يك لبخند يا نگاه محبت آميز را بيان كند. اما همه كس مي تواند از آن سرمست شود .

(در قلمرو زرين-ص 536)

 

94. ديوانگان عشق عاقلان را عاقلان دنيا پرست مجنون خوانند و گمراه نامند و اين جنون فوق العقل است نه جنون دون العقل. در جنوني كه مادون عقل است چراغ عقل خاموش مي شود و در جنوني كه مافوق عقل است چراغ عقل در شعاع خورشيد عشق محو مي شود بدون آنكه خاموش شود .

(در قلمرو زرين-ص 560)

 

95. شوق به زندگي جاويد كه در دل همه آدميان به وديعه نهاده شده ، هم تسلي بخش خاطر ما در سختيها و محروميتهاست و هم همه ارزشهاي اخلاقي و هنري ما در پرتو آن توجيه مي شود .

(در قلمرو زرين-ص 596)

 

96. انبيا و اوليا و قدسيان عالم كه اينهمه سخنان شكر بار از ايشان در بازار عالم پخش شده است همه در اثر پيوند با لبهاي شكرين آن شاهد يكتا به مقام شكر فروشي رسيده اند .

(در صحبت مولانا-ص 10)

 

97. در مستي ، رفع حجاب خود پرستي است كه شاهد زيبايي به هنرمند رخ مي نمايد و بازتاب آن مشاهده ، به صورت هنر ظاهر مي گردد.

(در صحبت مولانا-ص 11)

 

98. در نظر مولانا، زن ، در لطافت و تعالي چنان به خداوند نزديك است كه گوئيا مخلوق نيست بلكه خالق است.

(در صحبت مولانا-ص16)

 

99. مقصود از عدم در مقام عشق نفي محدوديتها و ديوارها است ، چون عشق به هيچ ديواري محدود نمي شود و تا بي نهايت پيش مي رود ، پس هر چه وجود متعين و محدود است از آن نفي مي شود و عاشق نيز براي رسيدن به عشق حقيقي بايد از وجود محدود خود عدم شود و اين عدم است كه موجب افزايش وجود است.

 

(در صحبت مولانا-ص 18)

 

100. عشق تمام صبر است اما در راه رسيدن به معشوق و تمام بي صبري است در فراق معشوق و ناشكيبايي بر ناديدنِ او.

(در صحبت مولانا-ص 22)

 

101- سخن را از ني بايد شنيد ، از آن كس كه نيست ، آن كس كه هست از هواهاي خود مي گويد و حديث نفس مي كند.

( در صحبت مولانا – ص 1)

 

102- ني مقام انسان كامل يا كمال مرتبه انساني است كه در آن مرتبه ، شخص هر چه گويد همان است كه معشوق در او دميده و هر چه كند همان است كه فرمانش از معشوق رسيده.

( در صحبت مولانا – ص 10)

 

103- تا كسي از خودبيني و خود رائي و نفس پرستي رها نشده باشد بوي خوش عشق به مشام جان او نرسيده باشد.

( در صحبت مولانا – ص 10)

 

104- متاع اصلي دكان مولانا عشق است.

( در صحبت مولانا – ص 17)

 

105- همان شاخ نبات و شمع شب افروز و غزال رعنا و سرو بلند بالاي حافظ است كه جمله عاشقان به داغ او مرده اند و جمله عاشقان به داغ او زنده اند.

( ديوان حافظ – ص 4)

 

106- حافظ به تمام كائنات عشق ورزيده و تجليات جمال را در عالم خاك عزيز داشته و از خط يار آموخته است كه گرد خوبان بگردد.

( ديوان حافظ – ص 29)

 

107- عارف ،‌بهار طبيعت را رسولي از بهار جاودان مي بيند و دلالت بهار را بر آن وجه باقي مي ستاند.

( ديوان حافظ – ص 31)

 

108- شمع را هزاران تن مي بينند ، هر يك از وجهي و زاويه اي اما همه چون حافظ پروانه بي پروا نيستند كه با معشوق در آميزند و در او فاني شوند.

( ديوان حافظ – ص 32)

 

109- اين شراب است كه طالبان يار ، روزه فراق را با آن مي گشايند.

( ديوان حافظ – ص 37)

 

110- رفتن به خرابات ترك خودبيني است و خودبيني نزد عارفان جهاد اكبر است.

( ديوان حافظ – ص 37)

 

111- فقير يعني آنكه خود را در برابر حق مالك هيچ چيز نمي داند.

( ديوان حافظ – ص 47)

 

112- توبه در زبان حافظ و ديگر عارفان پارسي گو پشت كردن به معشوق و بازگشت به دنياست.

( ديوان حافظ – ص 53)

 

113- عشق ترك اختيار عاشق است در برابر معشوق.

( ديوان حافظ – ص 55)

 

114- رندي حافظ نيز كمال هوشمندي اوست در عشق كه ترك كام خويش گفته تا كام دوست بر آيد.

( ديوان حافظ – ص 58)

 

115- رندان عالم سوز كه دو عالم را در بحر عشق شبنمي دانسته اند به نيم جرعه قانع نشده و خود را غرقه بحر عشق و شط شراب مي خواهند.

( ديوان حافظ – ص 59)

 

116- دريا دلان رند سر افراز همان دوستان خدا و هاديان طريق عشقند كه براي نجات از غصه عالم بايد دست به دامن آنان زد.

( ديوان حافظ – ص 60)

 

117- سخن حافظ از عالم امن و سلام مي آيد و مصداق روشني از همان پيك نامور است كه از ديار دوست رسيده و مردمان را حرز جان و خط امان آورده.

( ديوان حافظ – ص 65)

 

118- عشق نزد مولانا نقطه وحدت است . دريايي است كه ميعادگاه همه نهرها و رودهاست.

(گزيده فيه ما فيه  – ص 46)

 

119- مثنوي محصول دوران پختگي و كمال ذوق و انديشه مولاناست و گرانبهاترين ميراث عرفاني و اخلاقي در ادبيات جهان است.

(گزيده فيه ما فيه  – ص 35)

 

120- زيارت كردن به حقيقت به حضور زنده كسي رسيدن است و اطلاق آن به زيارت قبور مردگان مجاز است و در روايات خاصه آمده است كه مزار قديس در دل كسي است كه آن قديس را دوست دارد.

(آن خردمند ديگر – ص 11)

 

121-بوی وفا این خوشترین عطرعالم هستی همان نسیم باد نوروزی است که از کوی یار می آید. زهی نسیم که چراغ دل را به جای خاموش کردن بر می فروزد وزهی باد که سفینه جان را به جای حرکت سکون وآرامش می بخشد.

(مقالات –ص34)

 

122- خلق خوش بهترین نشان ظهور فرشته وتجلّی بهشت در آدمی است .

(گزیده منطق الطیر –ص 51)

 

123-سالک حضور معشوق را پیوسته احساس می کند ودر لحظه هایی به درازی ابدیت او را می بیند اما معشوق همچنان میان ظهور وخفا وحقیقت وخیال در رفت و آمد است .

(گزیده منطق الطیر –ص72)

 

124- در نزد عارفان اصالت انسان در بندگی خداست واز برکت آن بندگی است که به خواجگی می رسد بلکه سلطنتی می یابد که به خواجگی کون و مکان بی اعتنا می شود.

(گزیده منطق الطیر –ص84)

 

125-قصاید عطار خفتگان را شیپور بیدار باش و بیداران را کوکب هدایت است .

(گزیده منطق الطیر –ص19)

 

126- شهر معرفت هزاران هزار کوچه وبرزن دارد وچندان بزرگ است که هیچ دونفر در آن از یک کوی نروند .

(گزیده منطق الطیر –ص58)

 

127- سنایی در عالم عرفان چشم بود و عطار روح بود که رایحه عطر آگین سخنش ،چون مسیح ، چه بسیار مردگان وادی نفس را حیات بخشیده و به سیر وحرکت در هفت وادی عشق رهنمون شده است .

(گزیده منطق الطیر –ص1)

 

128- آفتاب معرفت نوری است که از نار عشق می روید از این روست که آدمی تاعاشق نشود به معرفت حقیقی دست نمی یابد.

(گزیده منطق الطیر ،ص58)

 

129-خوب رویان آئینه می جویند تا صورت خود رادر آن بینند وخط وخالی برآن بیفزایند .از این آئینه هابسیار هست که آدمی روی خود را در آن نظاره کند و اگر دودو غباری بیند  ، بشوید واگر نقصانی هست به کمال آورد ؛اما کجاست آن آئینه که چهره روح و جان خویش را در آن بنگریم و شکل و شمایل باطن خود را تماشا کنیم .

(365 روز با سعدی –ص9)

 

130- باید به جستجوی آن آئینه سوم ، یعنی انسان های آئینه خو بود . باید چراغ به دست گرفت و گفت "از دیو ودد ملولم  و انسانم  آرزوست" و اگر گفتند "یافت می نشود" باید گفت :" زهی شرف که من در جستجوی همان یافت ناشدنی هستم" .

(365 روز با سعدی-ص15)

 

131- اگر باخ نیست ، آهنگ های او هست واگر سعدی نیست ، کلیات آثار اوهست واگر عاشقان حق وولی شناسان از ولایت خاک رفته اند ، دیوان حافظ رندان تشنه لب را شراب گوارا می بخشد . واگر افلاطون وشکسپیر و دانته ومیلتون نیست کتابهای ایشان و گنجینه جواهرات انسانی آنهادر پیش روی ماست .

(365 روز با سعدی-ص16)

 

132- هر که نظر کرد به دریای هستی ودید که هر دم هزاران هزار موج می آیند و می روند و صد هزاران هزار حباب که هر یک فرعون وار بادنخوت در سر دارند وکوس انا الحق می زنند و به طرفة العینی محو می شوند ، اگر در این تماشا فتنه حادثات نگردد و امواج وکفها را حقیقت نشناسد ودر پشت امواج حادثات آب قدیم الذات را مشاهده کند اهل تفکر است .

آن دیده کز این ایوان ، ایوان دگر بیند     صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد

(گلشن راز -ص12 )

 

133-کتاب های خوب شادترین نقطه اوج حضور انسان هاست  ،چنانکه درباره شعر گفته اند شعر شادترین و متعالی ترین لحظه های شادترین انسان هاست .

(365 رو ز با سعدی-ص17-16)

 

134- نقطه اوج ظهور حضور سعدی ، غزلیات و بوستان وگلستان اوست و هر کسی می تواند در بهترین لحظه های عمر سعدی به حضور او برسد . همچنین است حافظ، میلتون و شکسپیر که نقطه های کمال حیاتشان مبدل به آثارشان شده است و اگر کسی از خواندن این آثار احساس حضور نمی کند ، او را از دیدن آن بزرگان چه فایده خواهد داشت .

(365 روز با سعدی- ص17)

 

135- فرمان امر به معروف و نهي از منكر كه براي همه مردمان آمده است در بيان همين خصلت است كه بايد اهل ايمان مراقب يكديگر باشند و خوبيها را به هم معرفي كنند و به انجام آن تشويق نمايند.زن بايد با شوهرش بگويدكه من رفاه و آسايش را دوست دارم اما خوش نيست كه ما از هر راهي به ناحق آن را فراهم آوريم و همچنين مرد با همسر و دوست با دوست و همسايه با همسايه و همكاران و هم شغلان با يكديگر بايد مرتب سخن گويند و يكديگر را به انجام كارهاي نيكو و پرهيز از هر آنچه زشتي و نادرستي  است و دون شان انسان است سفارش كنند. يك جامعه باايمان يك خانواده بزرگ است كه بزرگ تران پدران و مادرانند و كوچك تر ها برادران و خواهرانند و همه بايد به فكرهم باشند و در خدمت يكديگر.

( در صحبت قرآن – ص 295)

 

136- توكل كردن تكيه كردن است بر كسي يا چيزي كه به درستي و استواري آن اطميناني است.

( در صحبت قرآن – ص 309)

 

137-كم دادن حق مردم غير از اموراقتصادي در امور فرهنگي و اخلاقي نيز مصداق دارد: آن كس كه كتابي ترجمه مي كند و از شرايط لازم برخوردار نيست يا درسی مي دهد يا هر شغل ديگري را مي پذيرد اما صلاحيت آن را ندارد يا حق آن تدريس را ادا نمي كند يا حق دوستي مانند عيادت كردن  واحوال پرسيدن و قرض دادن را به جا نمي آورد، و صدها چيز ديگر، مي تواند مصداق كم دادن حق مردمان باشد.

( در صحبت قرآن – ص 312)

 

138-شگفتي در اين است كه انسان ها پايان داستان خوبان و بدان را بارها خود ديده اند و از زبان انبيا و اوليا و شاعران شنيده اند و فطرت آدمي نيز خود از پايان خبر مي دهد، اما باز اميد بسته اند كه راه شر وبدي به ايشان سود رساند و سعادت آورد.

( در صحبت قرآن – ص 324)

 

139- كدام شجاعت در ميدان عالم برتر از بريدن دست و پاي حرص وطمع و بر آوردن زبان به حق و راستي است.

(در صحبت قرآن – ص بیست وهشت)

 

140- مولانا در مثنوي يوسف را به روح آدميان و چاه را به دنيا و آن سقا را به مرگ تشبيه كرده و گويد خوشتر است وقتي ما را از چاه عالم بيرون مي آورند فرشتگان به شگفت آيند و زبان به ستايش گشايند كه : " يا بشري لنا هذا غلام" و چنان نباشيم كه اگر ما را از چاه بر آورند بار ديگر با سر به قعر همين چاه پرتاب كنند.

( در صحبت قرآن – ص 329)

 

141- احمد كه بوي خوش و زن و نيايش را در اين جهان برگزيد ، اين هر سه را يكي ديد وگرنه احمد را كه از احد مي آيد با تثليث چه كار؟ اين هر سه همان گوهر حواست كه طيب خوش و حضور دلكش او بوي ابديت مي دهد و عشق بي گناه او خود نيايشی است كه محاء الذنوب است.

(در صحبت قرآن – ص بیست وشش)

 

142- بيان قرآن نقطه اوجي از ماجراي عشق و زيبايي است و تعبيري شگفت است از اين حقيقت كه زيبايي چه در انسان و چه در هنر و چه در طبيعت مي تواند بر رنج ها و دردها فايق آيد چنانكه آدميان دست خود ببرند و هيچ ندانند.

( در صحبت قرآن – ص 335)

 

143- اهل حكمت گفته اند زيبايي طبيبي است كه مي تواند مزاج و خلق و خوي آدمي را اگر بيمار شده باشد شفا بخشد يعني از ناهماهنگي به هم آهنگي و از پريشاني به نظم و از زشتي به زيبايي آورد و بر عمر آدمي بيفزايد.

( در صحبت قرآن – ص 335)

 

144-احمد شكرفروش عالم جان است و تفقدي كرده است جمله آدميان را كه بيش از اين زهر كين منوشيد و زهره مردمان مدريد كه من شما را شهد عشق و دوستي  و برادري و برابري و آزادي و آزادگي آورده ام.

(در صحبت قرآن – ص سی ویک)

 

145-احمد از جانستان سرمد خبر مي دهد تا مردمان از غم اين جان عاريت وارهند. جانها از عدم نيامده اند كه به عدم بازگردند، اگر خاك به خاك مي رود پاك نيز به پاك بازمي گرددو جان همان كبوتري است كه از زمان و مكان و جهت و آشيان مبراست.بدين نگاه است كه آدميان مي توانند با رقص و آواز ، شادي كنان ازاين گذرگاه بگذرند.

(در صحبت قرآن – ص سی ویک)

 

146-خبر گزاري شيطان خبري به دروغ پخش كرده است كه شماآدميان جمله هلاك خواهيد شد، در خاك خواهيد رفت و ديگر هيچ خبري نخواهد بود. او تبليغات جهاني كرده است كه بشتابيد به حرص و آز و جاه و مقام و بدريد جامه ها و جگرهاي يكديگر را همچون درندگان و يكسر در سوداي منافع چند روزه خود باشيد و زندگي را تلخ كنيد و هواي عشق و دوستي و صلح و آشتي رابه آلايندگانی چون كينه و انتقام و وحشت و هراس و دروغ و فريب و ناامني آلوده كنيد تا من كه حسود سعادت و عنود كرامت و خلافت شما هستم شاد كام شوم.

(در صحبت قرآن – ص سی و یک)

 

147- وحی کردن خداوند به زنبور عسل ابعاد کلی تری از معنای وحی را روشن می کند و توان گفت که وحی الهی سریان هوشمندی در ذرات آفرینش است و اینکه به زنبور فرمان داده می شود که در راههای پروردگارت حرکت کن همان تعلیم الهی است که زنبور به سائقه فطرت آن را دنبال می کند و هیچ خطایی بر او عارض نمی شود.

(در صحبت قرآن – ص 372)

 

148- رسالت احمد نیز همین بود که همگان را به معراج به سوی احد فراخواند.رفتن به سوی احد که همان تقرب الی الله است با دور شدن تدریجی از نفس که مثار کثرت است حاصل می شود و شریعت ها و سنت ها و آیین ها و فضیلت و تقوی آدمیان را به سوی وحدت که قرب به احد است دعوت می کنند.دانش و هنر نیز در گرو همین قرب احد و حضور او در جهان است.

(در صحبت قرآن – ص چهل و چهار)

 

149-اگرکسانی در سودای بازگرداندن صلح و آشتی و دوستی و برادری و آزادی در جهانند تنها راه، باز گرداندن احد به دایره جهان است تا احمد شود. احد به تعبیر ارسطو صورت مطلق است و صورت جهت وحدت همه اشیا و در نهایت جهت وحدت انسانها و همه آفرینش است و هنر و اخلاق و علم که ارزشهای سه گانه فرهنگ انسانی است نیز هر سه در گرو همین صورت است.

(در صحبت قرآن – ص چهل وپنج)

 

150- فردوسی در سراسر شاهنامه درونمایه اصلی قرآن را که پیکار میان خود پرستی و خدا پرستی یا پیکار میان شیطان و رحمان ، پیکار میان نفس اماره و لوامه و پیکار میان دیو و انسان است، دنبال کرده است.شاهنامه نیز مانند قرآن با نام و یاد خدا آغاز می شود و آنگاه از انسان سخن می رود و بی درنگ مصاف میان انسان و دیو در همان آغاز حکایت روی صحنه می آید.

(در صحبت قرآن – ص چهل وهفت)

 

151- عطار ضمن نعت احمد معنی حقیقی نماز را نیز روشن کرده که عبارت است از:تعظیم به عظمت الهی و شهود زیبایی او در آیینه جهان و قیام در هر کار به خاطر عشق او و رکوع و سجود در پیش فرامین او در همه عمر.

(در صحبت قرآن – ص پنجاه وهفت)

 

152- شفاعت احمد همان هدایت اوست ، مطاع بودن او به فرمان خرد است چون او خود را خرد نخستین خوانده است و از این جهت هیچ سخنی بر خلاف خرد و فطرت آدمیان نمی گوید، نبوت او به خاطر خبر بزرگی است که از پشت پرده عالم آورده است ، و کرامت او بزرگواری و بخشش و خلق خوش و صدق و راستی و تواضع اوست که بزرگترین معجزه است.

(در صحبت قرآن – ص شصت و یک)

 

153- اکنون ای خواجه بازرگان، بدین گوهر شبچراغ عمر که روی در خاموشی دارد چه خواهی خرید خوشتر از شراب زیبایی و دانایی و نیکویی ، و کدام سود بیش از این باشد که به غواصی این سه دریا دردانه یگانه عشق را به کف آوری و چون خورشید در جهان بدرخشی و چون خورشید زرفشانی کنی از مهربانی و خوش زبانی ودست افشانی ، و درستی و راستی ، و مستی و بت پرستی ، دریغت نمی آید که چنین عمر نازنین و قره العین ماء و طین را بدهی و از دشمن سوگند خورده ای کالای آه و حسرت و پشیمانی خریداری کنی؟

(در صحبت قرآن – ص هشتاد و نه)

 

154- راه مستقیم کوتاه ترین فاصله میان آدمی و هر کمالی است که لایق حال اوست و چه بسیار مردمان در پی رسیدن به سعادت و شادی به راههای کج و معوج می روند و راه را بر خود طولانی می کنند  و اغلب دوری بلند در دوزخ حرمان ها و حسرت ها می زنند تا باز اگر لطف خدا شامل شود به صراط مستقیم بهشت بازگردند.

چنانکه برای رسیدن به شهرت به جای دل سپردن به کار خوب و ارائه آثار برجسته، در دام ثروت و قدرت و شهرت طلبی می افتند، هزار دروغ و دسیسه از ایشان به ظهور می رسد اما به حقیقت شهرت که درخشش طبیعی نور دانایی و زیبایی و نیکویی است نمی رسند.

(در صحبت قرآن – ص 4)

 

155- خداوند را در آوردن امثال و عرضه حقایق شرم و خجلتی نیست چنانکه طبیعت نیز با کمال اقتدار و بی هیچ پرده پوشی و شرمگینی هزاران هزار پدیده را عرضه می کند و چنان گستاخ و بی هراس و بی خیال آن را به نمایش می گذارد که گویی چیزی برتر از آن نیست و این بدان علت است که تمامی حقیقت زیباست و کسی در عرضه زیبایی نگرانی و شرم و اضطراب ندارد و هنرمندان ، در منتهای کمال هنر خویش در پی آنند که آن بی خیالی و گستاخی طبیعت را در هنر خود نشان دهند و یکی از نشانهای هنرمند برتر همین است که بی هراس و تردید عناصر هنرش را در کنار هم می گذارد و هیچ آثار خجلت و اضطراب و پنهان کاری در اثرش به چشم نمی خورد.

(در صحبت قرآن – ص 21)

 

156- دشمنی ها و کینه ها با خروج انسان از بهشت آغاز می شود. در بهشت همه با هم دوستند و به هم سلام و تحیت می گویند. حقد و حسد و کینه و غل و غش در بهشت نیست و این گونه صفات است که ما را چه در این عالم و چه در عالم دیگر از بهشت بیرون می کند و بدون پاک شدن از این صفات بار دیگر به بهشت اجازه ورود نمی دهند.

(در صحبت قرآن – ص 33)

 

157- خداوند می فرماید بنی اسراییل جز اندکی از این میثاق رو گرداندند و از آن فرامین اعراض کردند، و این نیز مشابه کاری است که خداوند مکرر در قرآن به مسلمانان نسبت داده است و معلوم می شود که طبع و خوی آدمیان در اقوام و ادیان گوناگون تفاوتی ندارد، بلکه انسانها ، به سبب خودخواهی و پیروی هوی، عموما از پیروی انبیا سر باز می زنند و جز اندکی به راه ایشان نمی روند.

(در صحبت قرآن – ص 42)

 

158- زندگی انسانها آکنده از آیات ناسخ و منسوخ است و انتظار می رود که آدمیان نیز مانند پروردگارشان هر آیه را نسخ کنند حکمی بهتر یا حداقل مانندآن بیاورند. اما چه بسیار می بینیم که انسانها آیات روشن فطرت خویش را نسخ می کنند و آیات شیطانی به جای آن می نهند.

(در صحبت قرآن – ص 45)

 

159- با نگاه دقیق تر می توان گفت که کارها به دنیوی و اخروی تقسیم نمی شود بلکه انسانها هستند که اگر روی در آخرت داشته باشند و مقصودشان از هرکار نیل به کمال نفس ناطقه آنها باشد همه کارهایشان از خورد و خواب ، خرید و فروش و زناشویی و شغل و حرفه و کار همه امور اخروی است و اگر آدمی روی در دنیا کرده باشد و دنیا را مطلوب مقصود نهایی خود داند همه کارهایش دنیوی است از نماز و روزه و حج و جهاد و تحصیل علم و غیره.

(در صحبت قرآن – ص 52)

 

160

فصل بیست و هفتم در آذربایجان چه کردم و چه دیدم

فصل بیست و هفتم در آذربایجان چه کردم و چه دیدم اشاره
وقتی بجلگه خوی رسیدم اولین نسیم پائیزی وزیدن گرفت و چون زمستان آذربایجان زود میرسد شتاب را بیشتر کردم تا اینکه خود را به تبریز برسانم شهر (خوی) در شمال شرقی سلماس کنار رودخانه ایست که بعد از اینکه از جلگه خوی عبور کرد بطرف شمال میرود و برودخانه معروف ارس می پیوندد و قبل از اینکه من وارد (خوی) شوم شنیده بودم که آنجا را ترکستان (ایران) میخوانند علتش این بود که مدام اظهار میکردند که سکنه (خوی) مثل سکنه ترکستان زیبا هستند و در سراسر (خوی) مرد و زنی که زیبا نباشد وجود ندارد.
وقتی بشهر (خوی) که بدون مقاومت تسلیم من شد رسیدم مشاهد کردم که مردم نسبت به (خوی) ظلم می کنند که آنجا را (ترکستان ایران) میخوانند چون زیبائی سکنه
خوی کجا و زیبائی خوبرویان ترکستانی کجا.
براستی من در (خوی) یک مرد و زن را ندیدم که زیبا نباشد و پنداری خداوند، گل و آب مردم آنجا را با زیبائی سرشته است. من از وجوه محلی پرسیدم از کدام نژاد هستید که اینقدر زیبائی دارید و آنها گفتند که ما از نژاد مردم ختا هستیم و در ازمنه قدیم پدران و مادران ما از ختا کوچ کردند و در این منطقه سکونت نمودند و یکی از علل زیبائی ما این است که در خوی مردم با اقربای نزدیک خود مواصلت نمی کنند چون بتجربه دریافته اند که وصلت با اقربای نزدیک سبب میشود که فرزندان زشت و اعور بوجود بیایند.
رنگ صورت مرد و زن در خوی سفید است اما سفید نمکین و هنگام توقف در خوی متوجه شدم که مردم آنجا از حیث خلق وخو هم مورد تحسین می باشند و هنگام سخن گفتن تبسم بر لب دارند. من در ایالات ایران از گیلان گذشته هیچ ناحیه ای را ندیدم که باندازه (خوی) زیبارو داشته باشد. تفاوت بین گیلان و خوی در این است که در گیلان زن ها زیبا هستند و مردان از زیبائی بهره زیاد ندارند و در خوی مرد و زن، بدون استثنا خوشگل هستند.
هنگامی که من وارد خوی شدم فصل انگور و امرود بود و من شنیدم که امرودهای خوی را باسم (امرود پیغمبری) میخوانند و من در هیچ منطقه از جهان گلابی، چون امرود خوی ندیدم و امرود آن شهر در بزرگی و شیرینی و آبداری در جهان نظیر ندارد و یک گرسنه بعد از اکل یک امرود پیغمبری در خوی، سیر می شود و دیگر نمیتواند
سرخی ندیده بودم. هردانه از آن انگور سرخ رنگ باندازه یک تخم مرغ درشت بود و از یاقوت سرخ تر و درخشنده تر می نمود. و چون دانه های درشت داشت مردم آن را میفشردند و آبش را میگرفتند و میخوردند تا اینکه مجبور به جویدن دانه های درشت آن نشوند.
 
یک خوشه از آن انگور را مقابل من دانه کردند و آبش را گرفتند و آب همان یک خوشه، قدحی را پر کرد و آنگاه یک قطعه یخ در آن میاندازند تا خنک شود و هنگام نوشیدن متوجه شدم شربتی گوارا میباشد.
 
من همانطور که از بیم زنهای زیبای گیلان، بزودی از آن سرزمین کوچ کردم از بیم زن های زیبای خوی نیز بیش از یک روز در آن شهر توقف ننمودم که مبادا زیبائی زنهای خوی سربازان مرا بی تاب کند و رشته انضباط در قشون من سست شود.
 
از خوی براه افتادم و راه (مرند) را پیش گرفتم و وقتی بآن شهر نزدیک شدم طلایه خبر داد که در صحرای جنوبی عده ای کثیر از افراد دیده میشوند و ممکن است یک قشون باشد.
 
بعد طلایه خبر داد آنچه دیده می شود قشون نیست بلکه زنها و کودکان هستند که در صحرا بسر میبرند و مثل اینکه خوشه چینی مینمایند.
 
مرتبه سوم طلایه خبر داد که در صحرا کشت زار وجود ندارد که مردم خوشه چینی کنند بلکه زن ها و اطفال مشغول جمع آوری کرم هستند وقتی من بآن نقطه رسیدم درصدد برآمد بدانم برای چه زن ها و اطفال کرم جمع آوری می کنند و معلوم شد
همان روز که وارد (مرند) شدم از (سلیمان) پسر (ایلدرم بایزید) که با موافقت من بجای پدر سلطان روم شده بود نامه ای دریافت کردم و در آن نامه سلیمان می گفت برای این که وفاداری خود را به من ثابت کند بیست هزار سرباز بخرج خود، بکمک من بآذربایجان خواهد فرستاد.
 
سلیمان بوعده وفا کرد و سربازان را فرستاد و من از آن ها در جنگ علیه سلطان آذربایجان که گفتم تا (ری) را گرفته بود استفاده کردم. سلطان آذربایجان باسم (سلطان احمد) از طایفه ایلکا- نیان بود و در مواقع عادی در تبریز بسر میبرد و روزی که من وارد (مرند) شدم. سکنه آن شهر فرزندان خود را بر سر راه من آوردند تا این که قربانی کنند و می گفتند ما از این جهت فرزندان خود را قربانی می کنیم که تو آمدی و می توانی ما را از ظلم سلطان احمد نجات بدهی گفتم من میل ندارم کسی فرزند خود را برای من قربانی نماید و پس از این که وارد شهر شدم وجوه (مرند) بحضورم رسیدند و از ظلم سلطان احمد حکایت ها کردند و گفتند اگر رعیتی در موقع مقرر نتواند مالیات خود را بر اثر خشکسالی یا آفت از بین رفتن دام (بر اثر ناخوشی) بپردازد مأمورین وصول مالیات که از طرف سلطان احمد گماشته می شوند دختر و پسر جوان آن رعیت را دستگیر می کنند
و میبرند و بفروش میرسانند تا این که مالیات را وصول کنند و اگر آن رعیت دارای دختر یا پسر جوان نباشد یک چشمش را کور می نمایند و هرگاه در سال دوم نتواند مالیات دو ساله را بپردازد هردو چشمش کور می شود و تمام گداهائی که در آذربایجان دیده می شوند و از دو چشم نابینا هستند رعایائی می باشند که نتوانسته اند مالیات بپردازند و دو چشمشان را کور کرده اند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 413
من از آن گفته بسیار حیرت کردم و گفتم در کشورهائی که تحت سلطه من می باشد بدفعات اتفاق افتاده که رعایا نتوانسته اند مالیات بپردازند و آفت های گوناگون مثل خشکسالی و ملخ خوارگی محصول آنها را از بین برده و من در آن سال از آنها مالیات نگرفته ام و یکی از قوانین دین اسلام این است که از مفلس نباید مطالبه کرد و هفتصد سال است که در تمام اقطار اسلامی می گویند المفلس فی امان اللّه.
وجوه (مرند) جواب دادند که سلطان احمد (ایلکانی) دعوی مسلمانی میکند ولی نه فقط دختران و پسران رعایا را بزور در ازای مالیات میبرد بلکه هیچ زیبارو از تعرض (سلطان احمد) مصون نیست و همین که زنی را بپسندد بزور از شوهرش جدا می نماید و بخانه خود میبرد و پس از چند روز رهایش می نماید و آن زن که دیگر نمیتواند بخانه شوهر برگردد روسپی می شود گفتم شما چگونه توانستید با ظلم یک چنین مرد ستمگر بسازید؟ آنها گفتند که ما می ترسیدیم و امروز هم می ترسیم زیرا (سلطان احمد) بسیار بیرحم است و اگر از یک طایفه یک نفر بر او یاغی شود تمام مردان آن طایفه را بقتل میرساند و
تمام زنان و دختران و پسران جوان را باسارت میبرد و از هیچ عمل فجیع و قبیح روگردان نیست.
گفتم سلطان باید عادل و باعفت باشد تا این که زیردستانش مجبور شوند رعایت عدل و عفت را بنمایند و هنگامی که خود سلطان ستمگر گردد و رعایت عفت را ننماید زیردستانش در ظلم و بی عفتی افراط می کنند. وجوه (مرند) گفتند ای امیر بزرگوار ما را از ستم (سلطان احمد) نجات بده و ما تا روزی که زنده هستیم جان نثار تو خواهیم بود.
مرند شهری است که مردمی قوی هیکل دارد و من قوی ترین مردان آذربایجان را در مرند دیدم. بمن گفتند زردآلوی مرند در جهان بی نظیر است اما چون ما در موقع پائیز به مرند رسیده بودیم زردآلو ندیدیم و در عوض سیب بمقدار زیاد در آن شهر یافت می شد.
وقتی من وارد آذربایجان شدم (سلطان احمد ایلکانی) از (ری) مراجعت کرده و در تبریز پایتخت خود مستقر شده بود و من از مرند براه افتادم و راه (تبریز) را در پیش گرفتم تبریز بطوری که می گفتند شهری بود وسیع و آن قدر قدمت داشت که هیچ کسی نمیدانست در چه تاریخ آن شهر بوجود آمده است و همچنین کسی نمیدانست که حصار آن شهر در چه تاریخ ساخته شده است.
من شتاب کردم تا قبل از این که سلطان احمد بحصار تبریز پناه ببرد خود را بآنجا برسانم من پیش بینی میکردم که اگر (سلطان احمد) بتواند در تبریز مقاومت کند فصل زمستان شدید آذربایجان مرا وادار خواهد کرد که از محاصره تبریز دست بردارم و قشون خود را از آذربایجان بیرون ببرم از زمستان گذشته بعید نبود که سلطان احمد عشایر آذربایجان
را وادارد که بمن حمله ور شوند.
پیش بینی من درست درآمد و پادشاه آذربایجان از روسای عشایر آن کشور خواست که مرا مورد حمله قرار بدهند ولی چون سلطانی ستمگر بود و رؤسای عشایر آذربایجان هم مثل سایر مردم از او نفرت داشتند دعوتش را نپذیرفتند و فقط دو نفر از روسای عشایر آذربایجان حاضر شدند که برای کمک به سلطان احمد بمن حمله ور شوند و من بسهولت حمله آنها را دفع کردم خاصه آنکه در آن موقع بیست هزار سرباز که سلیمان پسر (ایلدرم بایزید) بمن وعده داده بود در راه بود و
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 414
بکمکم میرسید.
با این که من خیلی عجله کردم که خود را زودتر به تبریز برسانم هنگامی بآنجا رسیدم که دروازه ها بسته شده و شهر برای دفاع آماده گردیده بود من بیدرنگ شهر را محاصره کردم و از آن روز ببعد عده ای از مردم آذربایجان و کسانی که خویشاوندانشان در تبریز بودند نزد من آمدند و گفتند که ما میخواهیم برای اینکه تو تبریز را زودتر بتصرف درآوری هرنوع کمک بتو بکنیم ولی بعد از اینکه تبریز را تصرف کردی از قتل عام مردم و چپاول اموال آنها خودداری کن.
آنها میدانستند مجازات سکنه شهری که مقابل من مقاومت نمایند این است که بعد از این که من آن شهر را تصرف کردم تمام مردان شهر بقتل برسند و تمام زن های جوان باسارت بروند و تمام اموال سکنه شهر نصیب سربازان من بشود کسانی که نزد من از سکنه تبریز شفاعت میکردند می گفتند که مردم تبریز گناه ندارند و از بیم (سلطان احمد) نمیتوانند دروازه های شهر را بگشایند تا این که سربازان تو وارد شهر
شوند.
روز دوم بعد از محاصره تبریز مردی بالای حصار آمد و بزبان ترکی فریاد زد امیر تیمور کیست و باو بگوئید خود را بمن نشان بدهد. از او پرسیدند تو که هستی؟ او گفت من سلطان احمد ایلکانی هستم و میخواهم با امیر تیمور حرف بزنم. از او پرسیدند باو چه میخواهی بگوئی وی همچنان بزبان ترکی گفت آنچه من میخواهم بگویم باید بخود او گفته شود. من که در خیمه خود بودم از آنجا خارج شدم و بطرف حصار رفتم و قبل از این که چیزی بگویم (سلطان احمد) فریاد زد:
ای تیمور لنگ تو را شناختم زیرا نشانی تو لنگیدن از پای چپ است بزبان ترکی گفتم: آیا سلطان احمد تو هستی؟ او گفت بلی گفتم تو مردی نادان می باشی زیرا بی ادب هستی و تا انسان نادان نباشد بی ادب نمی شود.
او پرسید چگونه فهمیدی که من بی ادب هستم. گفتم برای اینکه ناسزا میگوئی.
سلطان احمد گفت من بتو ناسزا نگفتم فقط گفتم که لنک میباشی. گفتم اینک می فهمم که تو نادان تر از آن هستی که من تصور میکردم زیرا آن قدر فهم نداری که استنباط کنی آنچه گفتی ناسزا است و عیب جسمی اشخاص را برخ آنان کشیدن ناسزائی بزرگ می باشد و یک مرد باادب، هرگز عیب جسمی اشخاص را برخ آنها نمی کشد سلطان احمد ایلکانی گفت آیا میدانی که برای چه تو را صدا زدم و چه میخواهم بتو بگویم؟ گفتم هرچه میخواهی بگو او گفت خواستم که خود را بتو بشناسانم و تو بدانی که پدران من که همه از سلاطین ایلکانیان بودند که هستند و چه کردند. گفتم پدران تو هرقدر بزرگ باشند بپایه جد من
چنگیز نمیرسند معهذا من میدانم که جد من چنگیز از قبر بیرون نخواهد آمد تا این که کمکی بمن بکند و من خود باید نشان بدهم تا چه اندازه لیاقت دارم.
(سلطان احمد) گفت من میخواهم بکسی که نوه چنگیز است یک اندرز بدهم. پرسیدم اندرز تو چیست، سلطان احمد گفت چنگیز این جا نیامد و پسرش را بآذربایجان فرستاد چون میدانست که اگر خود او بآذربایجان بیاید قبرش در این کشور حفر خواهد شد تو هم که نوه او هستی از جدت عبرت بگیر و همین امروز اردوگاه خود را برچین و از اینجا برو تا این که بتوانی عمر طبیعی بکنی.
گفتم من از مرگ بیم ندارم و اگر از مرگ می ترسیدم، قدم با این جا نمیگذاشتم. سلطان احمد گفت من هم از مرک وحشت ندارم. گفتم عمل تو، خلاف گفته تو را به ثبوت میرساند چون اگر
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 415
تو از مرگ بیم نداشتی بحصار تبریز پناهنده نمی شدی و مردی که بحصار پناهنده می شود ثابت میکند که از مرگ می ترسد. سلطان احمد گفت حصاری شدن من ناشی از وحشت نیست بلکه برای حفظ جان سربازانم می باشد و اگر نباشم کسی نیست که فرماندهی سربازانم را برعهده بگیرد. گفتم آیا دیگر حرفی نداری که بمن بگوئی؟ سلطان احمد گفت چرا میخواهم بتو بگویم که اگر از این جا نروی پای دیگرت را هم لنگ خواهم کرد.
من بسوی خیمه خود مراجعت کردم و سلطان احمد فریاد زد کجا میروی؟ من جوابش را ندادم زیرا عقیده دارم با کسی که از بیم جان پناه بدیوار میبرد و از بالای حصار ناسزا میگوید نباید حرف زد
در پنجمین روز محاصره شهر تبریز،
بیست هزار سرباز که قرار بود (سلیمان) پسر (ایلدرم بایزید) بکمک من بفرستند آمدند. فرمانده آنها بمن گفت برای این که بتواند آن سپاه را زودتر بمن برساند روز و شب راه پیموده است. آن فرمانده دارای درجه (تومان باشی) بود و می گفت که نامش (نصرت- التون) می باشد و سپاه او را باسم سپاه (چاووش) میخواندند و اظهار نمود که سلطان روم باو امر کرده که در راه اجرای دستورهای من، در صورت لزوم تمام سربازان سپاه چاووش و خود را فدا کند.
در تبریز من متوسل بحفر نقب نشدم و از باروت برای ویران کردن حصار شهر استفاده نکردم زیرا با وسائل معمولی توانستم بر سلطان احمد ایلکانی غلبه نمایم. جنک تبریز بیش از ده روز طول نکشید و سقوط شهر از شورش سکنه محله (شام) شروع شد. سکنه محله شام از نژاد جد من چنگیز یعنی از نژاد مغول هستند و دارای روح سلحشوری مغولان می باشند و آنها که از ظلم (سلطان احمد) بجان آمده بودند دست از جان شستند و بر سلطان تبریز شوریدند. وقتی من از خبر شورش مطلع شدم بوسیله نردبان از راه حصار، چندهزار تن از سربازان دلیر خود را بکمک شورشیان فرستادم تا این که در داخل شهر بآنها کمک کنند.
شورش محله شام مدت دو روز ادامه داشت. و هنگامی که در داخل شهر، نائره جنک شعله ور بود ما از خارج حمله میکردیم و بیست هزار سرباز که سلطان سلیمان از (روم) بکمک من فرستاده بود ابراز دلیری کردند و عاقبت دروازه های شهر بروی سپاهیان من گشوده شد
سلطان احمد ایلکانی درصدد فرار برآمد اما دستگیر شد و قبل از این که وی را نزد من
بیاورند از طرف مردم که از او دلی پر از خون داشتند کشته شد.
در روزهای آخر جنک تبریز (شیخ مسعود) از شبستر نزد من آمد و او نوه شیخ محمد شبستری سرآینده کتاب (گلشن راز) است که من در آغاز سرگذشت خود اشاره ای باو کردم.
(شیخ مسعود) هم مثل دیگران شفاعت سکنه تبریز را کرد. وی از من خواهش نمود که بعد از غلبه بر تبریز شهر را مورد قتل عام و تاراج قرار ندهم و چون قسمتی از سکنه شهر یعنی مردم محله شام بر سلطان احمد شوریدند و دوره جنک کوتاه شد من بعد از این که تبریز را گشودم از قتل عام و تاراج صرف نظر نمودم ولی تمام اموال و املاک سلطان احمد را بتصرف در آوردم و با قتل آن مرد ستمگر سلسله ایلکانیان (ایلخانیان) منقرض شد.
محله شام در تبریز از طرف غازان خان پادشاه آذربایجان بنا گردید و غازان خان از فرزندان چنگیز بود و او در سال 703 (هجری قمری) در تبریز فوت کرد و در محله شام مدفون
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 416
شد و من بعد از ورود به تبریز بر مزار او رفتم و فاتحه خواندم و آنگاه بمدرسه و خانقاهی گه غازان خان در محله شام بنا کرده بود قدم نهادم.
در خانقاه عده ای از درویشان بودند و شنیدم که دوازده تن از آنها در جنگ تبریز هنگامی که سکنه محله شام بر سلطان احمد شوریدند بقتل رسیدند.
درویشان خانقاه غازان خانی دسته جمع، ذکر گرفتند و آنگاه یکی از آنها که موئی سفید و بلند تا کمر داشت و ریش سفید او هم بکمر میرسید مرا مدح کرد و من
مقدار زر بدرویشان بذل نمودم.
در تبریز من مسجد علیشاه گیلانی را هم دیدم. علیشاه گیلانی وزیر غازان خان بود و بخرج خود مسجدی بپا کرد و یک رشته قنات بوجود آورد تا اینکه آب آن از وسط مسجد بگذرد. وقتی من وارد آن مسجد شدم پنداری که قدم به بهشت گذارده ام صحن آن مسجد را با سنک مرمر تراشیده مفروش کرده و دیوارها با کاشی مفروش شده بود و یک نهر آب زلال از وسط مسجد میگذشت و مردم کنار آن نهر وضو میگرفتند.
سه روز بعد از ورود من به تبریز بازارها گشوده شد و من برای دیدن بازارهای تبریز رفتم. بازارهای تبریز همه دیدنی است اما دو بازار آن در جهان منحصر بفرد است یکی بازار جواهرفروشان و دیگری بازار عنبرفروشان.
وقتی من قدم به بازار جواهرفروشان نهادم از مشاهده انواع گوهرها که در دکان ها بنظر میرسید مبهوت شدم. مقابل هر دکان یک مرد جوان خوش قیافه ایستاده بود و از مردم دعوت میکرد که قدم بدکان بگذارند و جواهر خریداری کنند. لباس مردان جوان و زیبا رنگا- رنک و از حریر بود و عمامه های ظریف بر سرشان دیده میشد و روی هرعمامه پر زده بودند.
معلوم شد که در آنجا بیشتر خریداران جواهر، زن ها هستند باینجهت فروشندگان مردان جوان و زیبا را انتخاب مینمایند و با لباسهای قشنک مقابل دکان ها بخدمت و امیدارند بازار دیگر تبریز که بازار عنبرفروشان می باشد کنار بازار جواهرفروشان قرار داشت و هنگامی که من قدم بآن بازار گذاشتم بوی عطرهای لطیف مرا مست کرد. چون در آن بازار علاوه بر عنبر، همه نوع عطر میفروشند و عطرهای تبریز در کارگاه های مخصوص
تقطیر عطر فراهم میشود و عطر گل سرخ محمدی و همچنین عطر گل زرد محمدی تبریز در دنیا بی نظیر است.
من مثل پیغمبر (ص) به عطر علاقه دارم و عطر خوب در مشام من اثر لذت بخش بوجود میآورد و لذت عطر از لذایذی است که سبب انحطاط و سستی مرد نمیشود.
در تبریز بطوری که بمن گفتند در فصل گل، از یک خروار گل سرخ یا زرد محمدی یک مثقال عطر بدست میآورند و بهای آن عطر، سه مثقال طلا می باشد زیرا تقطیر عطر، مستلزم تحمل هزینه ای سنگین است عطر تبریز بهمه جا میرود و در تمام کشورها شهرت دارد و من در آن روز، در بازار عنبرفروشان مقداری عطرهای گوناگون مثل عطر گل سرخ و گل زرد و عطر یاس و چند نافه مشک خریداری کردم.
در تبریز دو رودخانه وجود دارد یکی باسم (مهرانرود) و دیگری بنام (سردرود) و هر دو رودخانه از کوه سهند واقع در جنوب تبریز سرچشمه میگیرد و آب آن دو رودخانه طوری سرد است که با این که مردم تبریز در زمستان یخ میگیرند در تابستان احتیاج به یخ ندارند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 417
و یخ فقط از طرف توانگران برای تفنن بمصرف میرسد و آن دو رودخانه بعد از این که برودخانه های دیگر باسم سرد آو (سرآب) ملحق گردید بدریای جیجست (دریاچه رضائیه) میریزد.
یک روز هم در تبریز برای مشاهده پارچه های آن ببازار پارچه فروشان رفتم. و پارچه های دیبا و اطلس و پشمی دیدم و معلوم شد که تمام آن پارچه ها در تبریز بافته میشود و پارچه های دیبا و اطلس تبریز در کشورهای فرنک خریدار بسیار دارد. چون من از قتل عام و
تاراج تبریز صرف نظر کردم، حصار شهر را هم ویران ننمودم و اجازه دادم آن قسمت از حصار را که در جنک ویران شده بود درست نمایند.
قبل از اینکه وارد آذربایجان شوم میل داشتم که اگر روزی قدم بآن کشور گذاشتم به شبستر بروم و سر مزار شیخ محمود شبستری فاتحه بخوانم و برای وی طلب آمرزش کنم. چون آن مرد نیکوکار بر گردن من حق دارد زیرا من از خواندن کتاب او باسم (گلشن راز) خیلی چیزها آموختم و شیخ محمود شبستری در آن کتاب مرا با اسرار ازلی و ابدی آشنا کرد.
کتاب او با این که کوچک است اما چون گوهر میباشد که با وجود کوچکی قیمتی بسیار دارد شیخ محمود شبستری در کتاب خود بیش از هزار بیت شعر نگفته اما آن اشعار همه چیز بانسان میآموزد و جلال الدین رومی در کتاب مثنوی خود بیست و هفت هزار بیت شعر نوشته و دویست داستان در آن کتاب گردآورده ولی هرکس آن کتاب را بخواند ممکن است کافر شود زیرا او در کتاب خود تمام ادیان را در یک ردیف قرار میدهد، و میگوید هیچ دینی بر دین دیگر مزیت ندارد و این گفته مغایر با نص صریح قرآن است که در بیش از دویست آیه دین اسلام را برتر از سایر ادیان میداند و در یک آیه هم تصریح میکند که پیغمبر ما خاتم النیین است و بعد از او، پیغمبری نخواهد آمد.
چون شیخ مسعود نوه شیخ محمود شبستری در تبریز بود تمایل خود را برای رفتن به شبستر باو گفتم و او بسیار خوشوقت شد و گفت ای امیر، من یقین دارم که
روح جد من در دنیای دیگر از آمدن تو به شبستر بوجود درمیآید.
روزی که من بسوی شبستر رفتم هوا ابر بود و پائیز آذربایجان که زودتر از نواحی دیگر شروع می شود آغاز گردید و من میاندیشیدم که باید از آنجا به (ری) بروم و بعد راه خراسان را پیش بگیرم و خود را به (کش) برسانم.
من میدانستم که اگر شتاب کنم قبل از زمستان وارد (کش) خواهم شد و پیش بینی نمیکردم که تا رسیدن به ماوراء النهر جنگی دیگر برای من پیش بیاید.
مرد و زن و کودکان شبستر در راه من گردآمده بودند و زن ها و کودکان مرا به یکدیگر نشان میدادند.
بعد از ورود به شبستر شیخ مسعود برای صرف طعام از من دعوت کرد و فرزندانش را نزد من آورد.
پس از اینکه غذا خورده شد عازم دیدار قبر شیخ محمود شبستری شدم و مشاهده کردم که مزار آن مرد محقر است و دستور دادم که بیدرنک برای آن مرد متدین و عالم مزاری بسازند که در خور مرتبه دینی و علمی او باشد. پس از این که از خواندن فاتحه بر مزار شیخ محمود فارغ شدم قصد مراجعت کردم و از شیخ مسعود پرسیدم که این قصبه چقدر جمعیت دارد؟ شیخ مسعود
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 418
گفت تقریبا شش هزار نفر گفتم لابد کودکان هم جزو این عده هستند؟ او گفت بله ای امیر. گفتم خداوند میگوید وقتی در قومی یک مرد نیکوکار بوجود میآید و مبادرت باعمال نیک و ثواب میکند، برکت اعمال او شامل تمام افراد آن قوم میشود جد تو هم مردی نیکوکار بود و خدمتی بزرگ به دین اسلام کرد و بهمین جهت
برکت وی شامل تمام افراد قومش می شود شیخ مسعود پرسید مقصود امیر از این گفته چیست؟ گفتم من بتو که نوه شیخ محمود هستی هزار دینار زر میدهم و بهریک از سکنه این قصبه اعم از مرد و زن، که سن او از مرحله طفولیت گذشته باشد پنج دنیار زر می بخشم و این برکت جد تو می باشد که شامل تمام افراد قومش می شود.
ترتیب تقسیم زر بین سکنه شبستر را به خزانه دار خود واگذاشتم و بعد از مراجعت از شبستر آماده کوچ شدم تا از راه اردبیل مراجعت کنم اردبیل نزدیک کوه مرتفع (سبلان) قرار گرفته و در قدیم اسم آن (باذان فیروز) بود و هنگامی که من به اردبیل نزدیک شدم شیخ خانقاه اردبیل با تمام مشایخ بزرگ آن خانقاه باستقبال من آمد و وقتی من وارد شهر شدم مشاهده نمودم که شهری است بزرگ و حصاری بشکل مربع دارد که هرضلع آن چهارهزار ذرع است در اردبیل باغی را برای سکونت من اختصاص دادند و شیخ بزرگ خانقاه خواست که عهده دار پذیرائی از من شود. ولی من باو گفتم بخود زحمت نده من نمیخواهم تو متحمل هزینه پذیرائی از من شوی.
من میدانستم که شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایر مشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمیآوردند همه را از دم تیغ میگذراندم ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند، نمیباید آنها را بیازارم لیکن نمیخواستم که مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند که بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام کرده اند.
عصر روزی که وارد اردبیل شدم گفتم که شیخ بزرگ خانقاه و دو
نفر از مشایخ آنجا که برجسته تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من میخواستم با آنها صحبت کنم و بدانم چه میگویند و نظرشان درباره دین چیست. بعد از اینکه مشایخ آمدند بآنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم دین تو چیست؟ آن مرد گفت من مسلمان هستم. از او پرسیدم اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید- عدل- نبوت- امامت- معاد گفتم بعقیده من اصول دین اسلام سه تا است و آن توحید و نبوت و معاد میباشد تو چرا پنج اصل را بر زبان آوردی؟ شیخ جواب داد اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه گانه را تأیید مینماید و سبب تقویت آن سه اصل میشود اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف میکرد تو حق ایراد گرفتن داشتی ولی چون اصول سه گانه را تقویت میکند نباید ایراد بگیری.
گفتم اینکه شما میگوئید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود بیاید شیخ بزرک خانقاه که او را مرشد میخواندند گفت ای امیر، بدعت عبارت از آن است که برخلاف نص آیات قرآن باشد و آیا در قرآن نوشته شده که اصول دیانت سه تا است؟
گفتم در قرآن اصول دیانت اسلام، به این شکل نوشته نشده ولی از مجموع آیات قرآن چنین استنباط می شود که اصول دیانت سه می باشد اول توحید دوم نبوت سوم معاد و هرکس مسلمان است باید باین سه اصل اعتقاد داشته باشد.
مرشد خانقاه گفت ما از قرآن چنین استنتاج می کنیم که اصول دیانت پنج است اول توحید دوم عدل سوم نبوت چهارم امامت پنجم معاد و آیا امیر اجازه میدهد آیات قرآن
را که
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 419
در آن راجع به عدل خداوند بحث شده است بخوانم
گفتم ای مرد، من تمام قرآن را از حفظ دارم و میدانم آیاتی که در آن از عدل خداوند بحث شده کدام است اما در قرآن، آیاتی بسیار وجود دارد که در آن راجع به علم خداوند بحث شده است و هکذا در قرآن آیاتی بسیار وجود دارد که در آن راجع به رحم خداوند صحبت میشود و اولین آیه قرآن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ است و در این آیه خداوند با دو صفت رحمن و رحیم توصیف گردیده و من میتوانم برای تو آیاتی از قرآن را بخوانم که در آن از صفت دیگر خداوند که صفت قهار می باشد بحث گردیده و آیا ما باید چنین استنتاج کنیم که اصول دین شش تا است اول توحید دوم علم سوم رحم چهارم قهر، پنجم نبوت ششم معاد.
مرشد خانقاه گفت ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام بعقیده ما، استنباط مولا و پیشوای بزرک ما حضرت امیر المومنین علی (علیه السلام) می باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ (یعنی دین شما از شما و دین ما از ما و بعبارت ساده تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را).
گفتم ای مرد، از این موضوع میگذریم و بچیز دیگر میپردازیم شنیده ام که تو مرشد خانقاه هستی و مردم را ارشاد می نمائی بمن بگو که برای چه مردم را ارشاد میکنی و مردم از تو چه نتیجه میگیرند؟ مرشد خانقاه گفت ای امیر، نفس آدمی هرگز قانع نمیشود
و هرقدر در اکل و شرب و شهوت رانی افراط کند بازهل من مزید میزند و بیشتر می طلبد و بدبختی انسان ناشی از این است که نفس اماره او هرگز سیر نمی شود و حرص و شهوت پرستی اش حد معین ندارد.
من بمردم میآموزم که جلوی نفس اماره را بگیرند و اینکار را از کم خوردن شروع کنند.
وقتی انسان کم خورد کمتر میخوابد و هنگامی که کم خورد کمتر احتیاج به جیفه دنیا دارد و بهمان نسبت نفس اماره کمتر دستخوش شهوات می شود و من به مردم می گویم اولین قدم که در راه رستگاری خود برمیدارید باید کم خوردن باشد
گفتم آفرین بر تو ای نیک مرد و من این موضوع را در خود آزموده ام و هرموقع که بخواهم کمتر بخوابم و زیادتر کار کنم، کمتر غذا می خورم.
مرشد خانقاه اردبیل گفت بعد از این دستور من بمردم توصیه میکنم که از معصیت خود داری نمایند تا این که وجود آنها بفساد خو نگیرد. چون آدمی هرنوع خود را تربیت کند بهمان شکل رشد میکند اگر درصدد برآید که خود را از معاصی دور نگاه دارد خوی او طوری تربیت میشود که نمیتواند مرتکب گناه گردد و هرگاه خود را بدست معاصی بسپارد طوری می شود که بدون گناه کردن نمیتواند زندگی نماید و بعقیده من بعد از کم خوردن، کلید رستگاری پرهیز از معاصی می باشد.
گفتم ای نیک مرد این گفته تو را نیز تصدیق می نمایم و من خود آزموده ام که هرکس بخواهد رستگار شود باید از گناهان بپرهیزد، بعد اسم او را پرسیدم و مرشد خانقاه جواب داد که نامش صدر الدین است. از او پرسیدم معاش تو و سایر کسانی که در
خانقاه هستند از چه راه میگذرد. آن مرد گفت بعضی از مردم نسبت بما محبت دارند و جزئی از دارائی خود را وقف خانقاه می کنند و ما و درویشان دیگر که در خانقاه هستیم از آن راه گدران می نمائیم و چون خرج ما زیاد نیست و عادت کرده ایم با قناعت بسر ببریم می توانیم بدون اینکه نیاز داشته باشیم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 420
بزندگی ادامه بدهیم.
پرسیدم درویشان در خانقاه چه می کنند. صدر الدین گفت آنها ذکر میگیرند و عبادت می کنند و در خود فرو میروند برای اینکه بتوانند خالق را بشناسند.
با اینکه صدر الدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذت بردم و قبل از اینکه از اردبیل حرکت کنم، چهار قریه از قرای سلطان احمد را که بعد از مرگ او بمن تعلق یافت وقف خانقاه اردبیل کردم و چون درآمد قرای مزبور زیاد بود میدانستم که وضع زندگی سکنه خانقاه بهتر خواهد شد.
بعد از این که صدر الدین و دو نفر دیگر از باغ رفتند من در آن باغ براه افتادم تا اینکه میوه های باغ را ببینم ولی یک درخت میوه دار در باغ نبود پرسیدم چرا در این باغ درخت میوه نکاشته اند؟ بمن جواب دادند که در اردبیل درخت میوه بثمر نمیرسد و حتی یک درخت میوه در تمام شهر وجود ندارد. در موقع توقف در اردبیل دو چیز دیگر هم دیدم یکی سنگی در خارج شهر باسم سنک باران، که سکنه اردبیل بمن گفتند اگر آن سنک را در فصل باران یعنی پائیز تا بهار از خارج شهر، بدرون شهر بیاورند و در میدان مرکزی جا بدهند باران
شروع خواهد شد و بعد از این که سنک را از شهر خارج کنند باران قطع میگردد. در ایام توقف من در اردبیل (و گفتم که فصل پائیز بود) چند بار سنگ را از خارج به میدان مرکزی آوردند و همین که سنگ در آن میدان قرار میگرفت باران شروع میشد و بعد از اینکه سنگ را از آنجا بخارج شهر میبردند باران قطع میگردید من از حکمت آن کار اطلاع حاصل نکردم و مردم شهر هم نتوانستند بمن بگویند که در آن سنک چه کیفیت هست که ورود و خروج آن سبب آمدن باران و قطع آن میشود.
موضوع دیگر که در اردبیل سبب تعجب من شد این بود که نیمه شب، تومان باشی (نصرت- التون) فرمانده سربازانی که سلطان سلیمان پادشاه (روم) بکمک من فرستاده بود بمن اطلاع داد که اردوگاه او مورد حمله موش های بزرگ و وحشت آور قرار گرفته است و چند موش هم برای من فرستاد تا من ببینم موش هائی که باردوگاه او حمله کرده اند چگونه هستند. تومان باشی حق داشت که می گفت آن موش ها وحشت آور می باشند زیرا هرموش ببزرگی یک بچه گربه بود.
من حیرت کردم که چگونه موش های مخوف، اردوگاه سربازان (روم) را مورد حمله قرار دادند اما وارد اردوگاه سربازان ما که وسیع تر بود نشدند. تا روز بعد، این موضوع برای من روشن نشد اما وقتی روز دمید، اردبیلی ها علت حمله موشها را باردوگاه سربازان روم (یعنی سربازان عثمانی- م) برای من بیان کردند. غذای سربازان روم، در سفر عبارت است از گندم پخته که قبل از مسافرت با دوغ طبخ می کنند و در آن مقداری از علف آویشن کوهی میریزند تا این که
خوش طعم شود. بعد از اینکه گندم در دوغ پخته شد، چون چسبندگی پیدا میکند. آن را بشکل کوفته های متوسط، هریک باندازه یک مشت، درمیآورند و دانه های گندم بهم میچسبد و کوفته های مزبور را میگذارند خشک شود.
آنگاه آنها را در جوال میریزند و با قشون حمل می کنند و وقتی سربازان اتراق کردند آن غذای پخته را در دیگ میگذارند و می جوشانند و بزودی غذائی گرم و لذیذ در دسترس سربازان روم قرار میگیرد ولی آنها نمیدانستند که بوی آویشن کوهی موش های اردبیل را جلب میکند و بهمین جهت مردم اردبیل هرگز (آویشن کوهی) بمصرف نمیرسانند و حتی در دکان های عطاری و دوافروشی
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 421
اردبیل آویشن کوهی بدست نمیآید چون همه میدانند اگر آویشن کوهی در خانه یا دکان باشد آن خانه یا دکان مورد حمله موش ها قرار میگیرد.
آن شب، سربازان (روم) تا بامداد با موش های بزرگ پیکار میکردند، و آنها را می کشتند اما نمیتوانستند جلوی سیل تهاجم موش ها را بگیرند و بعد از این که روز دمید، موش ها که از روشنائی روز می ترسیدند. از اردوگاه رفتند اما تقریبا تمام ذخیره خواربار سربازان (روم) را خوردند و تومان باشی (نصرت- التون) مجبور شد که در اردبیل برای سربازانش آذوقه خریداری نماید.
زمستان نزدیک بود و من نمیتوانستم در فصل سرما به (روم) برگردم و برای تصرف (بیزان تیوم) بروم.
من اطلاع داشتم که فصل زمستان، در آذربایجان و (روم) هوا خیلی سرد میشود و برودت شدید هوا قشون کشی و جنگ را فلج میکند و شرط عقل این بود که با سرعت خود را به وطن برسانم و زمستان را در ماوراء النهر بسر ببرم و در فصل بهار
عازم (بیزان تیوم) شوم.
موکول کردن جنک (بیزان تیوم) بفصل بهار آینده یک فایده بزرگ هم داشت و آن اینکه تا آن موقع کشتیهائی که من از سلطان فرنگ خواسته بودم میرسید و کشتی هائی که در بنادر (روم) می ساختند، تمام می شد و من میتوانستم با داشتن کشتی های کافی به (بیزان تیوم) حمله ور شوم.
به سلطان سلیمان نوشتم که از کار کشتی سازی که پدرش (ایلدرم بایزید) بدستور من شروع کرده بود فرو نماند و مراقبت کند که کشتیهائی که در سواحل (روم) ساخته می شود برای فصل بهار آماده باشد.
پس از آن (نضرت- التون) و سربازان او را مرخص کردم که قبلا از فرا رسیدن زمستان بروم برگردند چون دیگر با آنها کاری نداشتم و بهر سرباز (روم) سه دینار مزد، و به (نصرت التون) سیصد دینار بخشیدم و از اردبیل کوچ کردم و راه قزوین و ری را پیش گرفتم و بعد از این که به (ری) رسیدم هوای پائیز آنجا بقدری لطیف بود که با این که شتاب داشتم زودتر خود را بوطن برسانم دو روز در (ری) اتراق کردم.
روزی که من از ری بسوی خراسان بحرکت درآمدم، دسته سیورسات من که مأمور تهیه آذوقه و علیق بود از ویرانه نیشابور گذشت و بسوی طوس روانه شد.
روزی که از سبزوار عبور میکردم بقایای هرم هائی که از سرهای بریده بوجود آورده بودم هنوز دیده می شد و من میدانستم تا روزی که استخوان جمجمه مقتولین باقی است کسی جرئت نمیکند در سبزوار نسبت بمن یاغی شود.
وقتی به طوس رسیدم شهر را ویران دیدم و مردم مشغول بیرون آوردن اجساد از زیر آوار بودند و دانستم که روزی قبل از این که من
وارد طوس شوم زلزله ای شدید هنگام شب، در آن شهر رو داده و شهر را ویران کرده و چون مردم در خواب بودند عده ای کثیر زیر آوار رفتند و بقتل رسیدند.
من یکی از افسران خود و دو تن از معتمدین طوس را مأمور کردم که سرپرستی ساختن خانه های ویران شده را به عهده بگیرند و امر کردم که از قرای اطراف بنا و عمله بیاورند و از کیسه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 422
من به آنها مزد بدهند تا این که خانه های مردم ساخته شود.
در آن موقع متوجه شدم که یکی از فواید صحرانشینی من این است که دوچار آسیب زلزله نمی شوم و چون همواره در صحرا و زیر خیمه بسر میبرم اگر زلزله ای روی بدهد بهلاکت نخواهم رسید.
ساختمان وطن من شهر (کش) بکلی تمام شده بود و بطوری که گفتم، تصمیم گرفتم که از سلاطین دنیا دعوت نمایم که بآن شهر بیایند و در آنجا میهمان من باشند و آن شهر زیبا را تماشا کنند من برای چهل و دو پادشاه که همه غیر از پادشاه چین خراج گزار من بودند دعوت نامه فرستادم که دو سال دیگر در فصل بهار در کش حصور بهم برسانند.
من از این جهت دعوت نامه را دو سال زودتر فرستادم که پادشاهان فرصت داشته باشند بکار های خود برسند و هنگامی براه بیفتند که بتوانند دو سال دیگر در فصل بهار در (کش) حضور یابند چون بهترین فصل شهر (کش) فصل بهار است.
تمام سلاطین دعوت مرا پذیرفتند و جواب دادند که در موقع معین در (کش) حضور خواهند یافت.
با این که در (کش) عمارات زیاد وجود داشت من امر کردم که برای میهمانداری از
چهل و دو پادشاه چهل و دو کوشک بسازند و آن کوشک ها در یک منطقه ساخته شود و نامش را (بلاد الملوک) بگذارند یعنی شهر پادشاهان.
پادشاه چین در جواب دعوت من نامه ای بزبان اویغوری فرستاد که دارای این مضمون بود
(تیمور بیک که خود را بزرگتر از آنچه هست معرفی می نماید بداند که من پادشاه کشور چین هستم که یک سر آن به جابلقا منتهی می شود و سر دیگرش به جابلسا و بشماره ریک های بیابان و ماهی های دریا در کشور من رعیت زندگی میکند و هنگامی که قشون من براه میافتد زمین بلرزه درمیآید و کوه ها اگر پا داشته باشند از بیم قشون من میگریزند.)
(تو چگونه جرئت کردی که از یک چنین پادشاه دعوت نمودی که بخانه تو بیاید و چند عدد خشت و سنک را که روی هم گذاشته ای دیدن کند)
(من آن قدر بزرک هستم که سلاطین دنیا وقتی میخواهند بحضور من برسند ده بار زمین را می بوسند تا وقتی بآنها اجازه میدهم که خود را بپایه سریرم برسانند)
(تو با نهادن چند خشت و سنک روی هم مباهات میکنی و تصور می نمائی که یک بنای بزرگ بوجود آورده ای و اگر به چین بیائی و حصاری را که اجداد من بنا کرده اند ببینی و مشاهده کنی که هزارها فرسنک طول آن حصار می باشد از فرط حیرت انگشت بر دهان خواهی برد)
(ای تیمور بیک، کدخدایان ممالک من از تو توانگرتر و متشخص تر هستند و اگر روزی تو از حیث ثروت و قدرت بپایه یکی از کدخدایان من رسیدی در آن روز من بتو اجازه میدهم که مرا بخانه خود دعوت نمائی و تا وقتی بآن پایه نرسیده ای همان
بهتر که خود را یکی از چاکران من بدانی و بفکر نیفتی که از آن حدود تجاوز نمائی)
همین که این نامه را دریافت کردم چون دو سال بموقع آمدن پادشاهان دنیا به کش مانده بود مصمم شدم که بسوی چین بروم و بپادشاه چین ثابت کنم که من برتر از او هستم و وقایع آینده را بعد از این خواهم نوشت.
پایان سرگذشت تیمور لنک بقلم خود او
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 423 خاطرات اسقف سلطانیه راجع به تیمور لنگ
خاطرات تیمور لنک بقلم خود او در این جا بپایان رسید و بطوری که نقل کرد برای جنک با پادشاه چین قشون کشید و براه افتاد اما در راه چین همانطور که خواب دیده بود (و شرح خواب خود را در سرگذشتش ذکر کرد) دچار سکته شد و هفت روز بستری بود و روز هفتم زندگی را بدرود گفت و جسدش را بسمرقند منتقل کردند و در قبری که قبل از مرگ ساخته بود دفن نمودند.
تیمور لنک در خاطرات خود گفت که اسقف سلطانیه را بسفارت نزد پادشاه فرنک فرستاد تا از او درخواست کند که برایش کشتی بفرستد و اسقف سلطانیه بخط خود راجع به تیمور لنک خاطراتی نوشته که اینک در کتابخانه ملی پاریس موجود است و ما برحسب وعده ای که داده ایم خاطرات مزبور را که مختصر می باشد از نظر خوانندگان میگذرانیم.
در ضمن متذکر می شویم که بنظر میرسد که تیمور لنک اسقف سلطانیه را قبل از این که در شام ببیند بطوری که در آغاز سرگذشت خود میگوید در سلطانیه دیده بود و لذا مدتی قبل از این وی را بسفارت بفرستد با او سابقه آشنائی داشته است.
اسم او تیمور بیک است و تیمور یعنی (آهن)
و (بیک) یعنی امیر و دشمنانش او را باسم تیمور لنک مینامند زیرا از یک پا میلنگد و در ایران وی را (میری تابام) میخوانند که به معنای فرمانفرما می باشد.
این مرد پسرهای متعدد داشته و در حال حاضر بیش از دو پسر ندارد که یکی موسوم است به (میران شاه) و در این تاریخ چهل سال از عمرش میگذرد دیگری باسم (سون هاری) خوانده می شود (اسقف سلطانیه شاهرخ را باین شکل نوشته شده است- مارسل بریون) و بیست ودوسال از عمرش میگذرد. سایر پسرهای تیمور لنک در جنک یا کشته شدند یا بمرض مردند.
میران شاه چهار زن دارد و چهار پسر و پسرهای او بزرک هستند و هریک بیست تا سی هزار سرباز دارند و هریک از آن چهار پسر چون یک پادشاه هستند.
ولی همه از پدر بزرک خود (تیمور لنک) می ترسند و میدانند که اگر از اوامر او تخلف نمایند مجازات خواهند شد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 424
تیمور بیک با این که امروز مردی سالخورده می باشد خیلی قوی است و هرگز از راه پیمائی و جنک خسته نمی شود و روز و شب در صحرا بسر میبرد.
میگویند که تیمور بیک در دوره جوانی خیلی زیبا بوده و امروز هرکس او را ببیند این گفته را قبول میکند.
ثروت تیمور لنک بقدری زیاد است که می تواند سطح زمین را با سکه های طلا فرش کند و هرروز هزار مثقال طلا خرج آشپزخانه و شربت خانه خصوصی اوست.
وسعت کشورهای او آنقدر زیاد می باشد که اگر مسافری از مشرق کشورهای او براه بیفتد هرگاه یکسال متوالی راه برود ممکن است که به مغرب قلمرو او برسد و در سرتاسر این قلمرو وسیع برای مسافرین
و کاروانیان امنیت کامل حکمفرما می باشد و اگر در یکی از کشورهای تیمور بیک کاروانی مورد حمله راهزنان قرار بگیرد امیر آن کشور بحکم تیمور بیک کشته خواهد شد چون (تیمور بیک) عقیده دارد تا امیر یک کشور با راهزنان همدست نباشد آنها نمیتوانند در شاهراه کاروانیان را مورد حمله قرار بدهند.
از روزی که این مرد دارای قدرت شده تا امروز در تمام جنک ها فاتح گردیده و هیچ پادشاه و هیچ قلعه جنگی نتوانسته مقابل وی مقاومت نماید.
بیرحم تر از این مرد در جهان یافت نمی شود و اگر مقابل چشم او صدهزار مرد و زن و کودک را سر ببرند کوچکترین تأثیر در وی نمیکند و بارها اتفاق افتاده که تمام سکنه یک شهر را تا آخرین کودک شیرخوار بقتل رسانیده و نه بزن ترحم نموده و نه به پیرمردان یکصدساله (تیمور بیک) بظاهر در اجرای احکام دین اسلام خیلی دقیق است و هرشبانه روز پنج بار نماز میخواند و در ماه صیام روزه میگیرد و من هرگز ندیده ام که شراب بنوشد اما شنیده ام که گاهی پنهانی باده گساری میکند.
اگر تیمور بیک بخواهد می تواند ده بار، یکصدهزار مرد را برای جنگ بسیج کند.
شماره اسب های خود او که در ایلخی های وی می چرند بیست بار یکصدهزار اسب است و شماره شترهایش از حساب افزون می باشد و از وقتی سرزمین هندوستان را جزو قلمرو سلطنت خود کرده همواره از پنجاه تا یکصد زنجیر فیل دارد ولی از آن فیل ها بیشتر برای تشریفات و تجمل استفاده می شود.
تیمور بیک زبان های عربی و فارسی و ترکی را میداند و در علم قرآن و علم فقه اسلامی آن قدر زبردست می باشد که هیچ عالم مسلمان
نمیتواند با او مباحثه نماید.
شماره قصرهای تیمور بیک از دویست متجاوز است و در سمرقند هیجده قصر و در کش بیست قصر و در بغداد پانزده قصر و در اصفهان دوازده قصر و در شیراز هفت قصر دارد و روزی که ببغداد غلبه کرد یک درخت طلا بدست آورد که تمام برک های آن از جواهر بود و هیچ کس نتوانست قیمت آن درخت طلا و جواهر را تعیین نماید
(تیمور بیک) در جنک مثل سربازان خود جوشن در برمیکند و وارد میدان کارزار می شود و از مرگ بیم ندارد و با این که بدفعات بسختی مجروح شده و تا سرحد مرک رفته باز نمی ترسد و خود، در جنک ها شرکت می نماید.
در نظر او، هنگام خصومت، مقام و مرتبه افراد، بدون اهمیت است و طوری فرمان سربریدن
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 425
و شکم پاره کردن بزرگترین امرا را صادر می نماید که پنداری از کوچکترین غلامان هستند.
فقط برای علما و شعرا قائل بارزش است و آنها را محترم میدارد و علتش این است که خود او دانشمند می باشد.
از روزی که من تیمور بیک را دیده ام مشاهده کرده ام که پیوسته در صحرا بسر میبرد و در خیمه میخوابد و تصور میکنم که از این جهت همواره در صحرا بسر میبرد که شماره افراد قشونش آنقدر زیاد است که نمیتواند در هیچ شهر سکونت نماید.
(تیمور بیک) بر زمین غذا می خورد و بر زمین میخوابد و عادت ندارد که پشت میز بنشیند و غذا بخورد.
غذای او گاهی برنج است و گاهی ماست مادیان و آشامیدنی او هم شیر مادیان یا شربت عسل می باشد و در جشن ها، برای او کره اسب را کباب می کنند و کباب
کره اسب از غذاهای لذیذ سکنه خوارزم می باشد.
هنگام صرف غذا، سفره را در خیمه ای می گسترانند که دارای پنج دیرک است و تیمور- لنک در صدر سفره می نشیند و دیگران یعنی پسرها و نوه ها و سردارانش طوری می نشینند که بین آنها و تیمور لنک چند ذرع فاصله باشد.
تمام ظروفی که روی سفره گذاشته می شود از طلای ناب است و هنگام صرف غذا هیچکس اجازه ندارد صحبت کند مگر این که مورد خطاب تیمور بیک قرار بگیرد.
اگر تیمور بیک مهمان مسیحی داشته باشد اجازه میدهد که وی با غذا شراب بنوشد اما خود او از نوشیدن شراب پرهیز مینماید و پسرها و نوه ها و سردارانش هم مجاز نیستند شراب بنوشند.
در هیچ جای دنیا، انضباطی باندازه انضباط قشون تیمور بیک وجود ندارد افسران قشون تیمور لنک به نسبت ده برابر، یکی از دیگری برتر هستند و فرمانده ده سرباز باسم (اون باشی) و فرمانده یکصد سرباز باسم (یوزباشی) و فرمانده هزار سرباز باسم (مین باشی) و فرمانده ده هزار سرباز باسم (تومان باشی) خوانده میشود.
اگر یک مین باشی بهزار سرباز که تحت فرماندهی او هستند امر کند که خود را در آتش بیندازند بیدرنگ امر او را بموقع اجرا خواهند گذاشت و هرسرباز میداند که اگر از اجرای امر افسری که فرمانده او می باشد خودداری کند زنده پوستش را خواهند کند انضباط در ارتش تیمور لنک آنقدر دقیق است که اگر یک سرباز مرتکب خلاف شود با خنجر شاهرگ خود را قطع می نماید و خودکشی میکند تا این که گرفتار مجازات نگردد.
وقتی که تیمور بیک فرمان قتل عام و چپاول را در یک شهر صادر میکند پرچم سیاه برمیافرازد و شهری که در آن پرچم سیاه
(تیمور بیک) افراشته شده باشد از صفحه روزگار نابود می شود.
هنگامی که تیمور بیک به (روم) رفت شهری را که بین ارمنستان و انگوریه بود مورد محاصره قرار داد و وقتی بر شهر غلبه کرد تمام سکنه آن شهر را در چاه های آنجا انداخت و چاه های شهر را با جسد کسانی که زنده بچاه ها انداخته میشدند پر کرد.
در شهرهائی که مردم آن بدون جنک تسلیم می شوند مال و جان و ناموس مردم محفوظ است و اگر در آن شهرها سربازی بیک زن تعرض نماید یا مال کسی را تصرف کند آن سرباز و فرمانده مستقیم او بامر تیمور بیک بقتل میرسند و بهمین جهت هرشهر که از طرف تیمور بیک محاصره گردد
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 426
تسلیم میشود مگر شهرهائی که سلاطین آنها نخواهند مطیع تیمور بیک شوند.
یکی از چیزهائی که سبب گردیده (تیمور لنک) مقتدرترین مرد جهان شود استفاده از باروت است.
(تیمور لنک) از راز ساختن باروت مستحضر است و در تمام جنک های بزوک مقداری از مواد خام باروت را با خود میبرد و در نزدیکی قلاعی که میخواست آنها را بگشاید باروت میساخت و آنگاه دیوار قلعه را باحتراق باروت ویران میکرد.
من تصور نمیکنم در جهان بیرحم تر از (تیمور بیک) مردی آمده باشد و شاید هرگز نیاید.
وقتی دمشق را محاصره کرد برای سکنه شهر پیغام فرستاد که تسلیم شوید و دروازه ها را بروی قشون من بگشائید وگرنه بهلاکت خواهید رسید.
سکنه شهر از بیم (قوتول حمزه) حکمران دمشق جرئت نکردند تسلیم شوند و با اینکه (قوتول حمزه) ارابه های جنگی بزرک داشت نتوانست (تیمور بیک) را از پیرامون شهر رد کند.
تیمور بیک حصار شهر را با
احتراق باروت ویران کرد و وارد شهر شد.
مقابل مسجد عمر یکی از علمای بزرگ مسلمان باسم نظام الدین شامی با عجز و التماس از (تیمور بیک) خواهش کرد که دست از کشتار بردارد اما (تیمور بیک) بانک زد اگر تو اهل علم نبودی می گفتم که زنده پوست از تنت بکنند و آنقدر از مردم دمشق کشت که جز صنعتگران و دانشمندان و شعرا کسی باقی نماند و دوهزار شتر بار زروسیم و جواهر و پارچه های زربفت و فرش های گرانبها از دمشق به وطن خود ماوراء النهر فرستاد و همین مرد خونخوار و بی رحم در دمشق یک کنگره بزرگ از علمای اسلامی تشکیل داد تا راجع به قرآن بحث کنند
تنها کسی که توانست (تیمور بیک) را فریب بدهد بدون اینکه مجازات شود (ادیگ بی) پادشاه تتارستان بود (کشور تتارستان) محلی بود که امروز باسم شبه جزیره کریمه در جنوب روسیه خوانده می شود (مارسل- بریون)
(تیمور بیک) میخواست برای پسرش زن بگیرد و یک ایلچی بکشور تتارستان فرستاد و از (ادیگ بی) دخترش را برای پسر خود خواستگاری کرد.
(ادیگ بی) گفت من حاضرم که دخترم را به پسر (تیمور بیک) بدهم اما ثروت ندارم و نمی توانم جهیزی که متناسب با شأن و عظمت پادشاهی چون (تیمور بیک) است با دخترم بفرستم و اگر دخترم را بدون جهیز بسوی ماوراء النهر حرکت بدهم باعث سرشکستگی خود من خواهد شد.
(تیمور بیک) گفت جهیز دخترت را خود من فراهم می کنم و برای تو میفرستم تا اینکه با دخترت بماوراء النهر بفرستی و همه تصور کنند آن جهیز را تو خود با دخترت فرستاده ای و آبرویت محفوظ بماند.
(تیمور بیک) بیست و پنج شتر را
با زروسیم و جواهر و پارچه زربفت و شال های کشمیری بار کرد و هشت تن از افسران برجسته خود را مأمور نمود که آن گنج را برای (ادیگ بی) ببرند و دخترش را برای پسر او بیاورند.
افسران با شتران حامل گنج بسوی شهر (سقراط) پایتخت کشور تتارستان براه افتادند (اسقف سلطانیه راجع باسم پایتخت تتارستان اشتباه کرده و اسم آن شهر (سوداک) بود- مارسل- بریون).
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 427
بعد از اینکه کاروان حامل گنج وارد پایتخت تتارستان شد (ادیگ بی) پادشاه آن کشور افسران (تیمور بیک) را بزندان انداخت و زروسیم و جواهر و پارچه های گرانبها را ضبط کرد و دخترش را نفرستاد و (تیمور بیک) نه توانست که زروسیم و جواهر و بارهای گرانبهای خود را پس بگیرد و نه توانست افسرانش را که در زندان تتارستان بودند آراد کند و من از او شنیدم که می گفت هیچکس مثل (ادیگ بی) مرا فریب نداد.
شکوه دربار تیمور بیک را هیچ پادشاه نداشته است.
یکی از چیزهائی که دربار تیمور بیک را باشکوه میکند حضور گروگان ها در آن دربار است با لباس های زیبای محلی آنها.
رسم تیمور بیک این است که پسر جوان یا برادر جوان پادشاه یا امیری را که خراج گزار او می باشد گروگان میگیرد و آنها در دربار تیمور بیک زندگی می کنند و هیچ کس مزاحم آنان نمی گردد و هریک از آن شاهزادگان یا امیرزادگان در دربار تیمور بیک دارای یک دربار خصوصی هستند.
منظور تیمور بیک از گرفتن گروگان این است که سلاطین و امرائی که خراج گزار او هستند شورش نکنند و بدانند که هرگاه مبادرت به شورش نمایند پسر یا برادرشان بدستور تیمور- بیک بقتل خواهند رسید.
تمام سلاطین
و امرای هندوستان و ایران و شام و روم (ترکیه) قبچاق (یعنی کشوری که در شمال کوههای قفقازیه قرار گرفته بود) در دربار تیمور بیک گروگان دارند و اتفاق افتاده که گروگان ها به نفع (تیمور بیک) در جنگها شرکت نموده و حتی بقتل رسیده اند.
تیمور بیک علاوه بر ثروتی که بر اثر تاراج شهرهای بزرک مثل اصفهان- بغداد- دمشق و غیره بدست آورده در تمام کشورهائی که قلمروی سلطنت وی می باشد یک دهم از مجموع درآمد سلاطین و حکام را وصول میکند و از محل درآمد مزبور بافسران و سربازان خود مستمری می دهد.
تمام افسران و سربازان تیمور بیک از او مستمری میگیرند و اگر (تیمور بیک) اطلاع حاصل کند که یکی از افسران یا سربازان او بزور از یک دکاندار یا دیگری چیزی گرفته و بهای آنرا نپرداخته او را بقتل میرساند.
(تیمور بیک) مردی است که بدین خود ایمان دارد و شبانه روزی پنج بار در هرنقطه از جهان باشد نماز میخواند و دارای مسجدی است که قطعات آنرا حمل می کنند و بهرجا که اتراق می نمایند قطعات مجزا را بهم وصل می کنند و (تیمور بیک) در آن مسجد نماز می خواند.
تیمور بیک شراب نمی آشامد و از هرچیز که مغایر با احکام دین اسلام باشد اجتناب میکند،
با اینکه تیمور بیک از چیزهائی که در دین اسلام جزو منهیات است پرهیز می نماید نسبت به شرابخواری و زن های روسپی سخت گیر نیست ولی از گناه قوم لوط بسیار متنفر است و مرتکبین آن گناه را بقتل میرساند.
(تیمور بیک) ظروف بلور را دوست می دارد و علاقمند است که در ظروف بلور آب بنوشد.
اواکول نیست و در صرف غذا از حد اعتدال تجاوز نمی نماید
و دوست دارد که در بعضی از غذاهای او و بخصوص در برنج زعفران بریزند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 428
(تیمور بیک) از پای چپ میلنگد و هیچ یک از پزشکان دنیا نتوانستند پای چپ او را که در یکی از جنگها مجروح شده بود معالجه نمایند زیرا عصب پای چپ او، قطع شده است.
با اینکه آن مرد از پای چپ میلنگد و در این دوره سالخورده می باشد، چالاک است و کوچکترین اثر فتور در او بچشم نمی رسد و فقط موی سر او قدری سفید شده است.
شاید در دنیا کسی بوجود نیامده که حافظه ای قوی تر از حافظه (تیمور بیک) داشته باشد و یکی از عوامل موفقیت این مرد نیروی حافظه اوست اگر از بام تا شام یکصد نفر از امرا و افسران خود را بپذیرد و برای هریک از آنها دستوری صادر کند که با دستور دیگری فرق داشته باشد تمام آن دستورها را بیاد دارد و میداند که هریک از اوامر وی در چه موقع باید اجرا شود و کسی که مامور اجرای امر می باشد اگر در موقع معین آن را بموقع اجرا نگذارد بقتل خواهد رسید
این را تمام کسانی که در پیرامون تیمور بیک هستند میدانند و اطلاع دارند که اگر کاری را قبول کردند و در موقع معین بانجام رسانیدند مرگشان حتمی است.
اما اگر هنگام دریافت دستور مشکلات کار را بگویند و از تیمور بیک برای بانجام رسانیدن آن مهلتی طولانی بخواهند، بآنها مهلت میدهد.
چون همه میدانند که تیمور بیک در مورد بانجام رسانیدن کار در موقع معین کوچکترین تاخیر را روا نمی دارد هرکسی که عهده دار کاری می شود سعی مینماید آن را در
موقع معین باتمام برساند.
وقتی تیمور بیک مشغول ساختن شهر (کش) بود دو نفر از معماران آن شهر را سر برید زیرا ساختمان قسمتی از شهر را بآنها واگذار نموده بود و آنها نتوانستند در موقع مقرر عماراتی را که باید بسازند باتمام برسانند.
وقتی تیمور لنک از جنک مراجعت کرد و برای سرکشی به شهر (کش) رفت مشاهده نمود که عمارات باتمام نرسیده و معمارها گفتند که اگر امیر تیمور بآنها فقط دو ماه وقت بدهد آن عمارات را باتمام خواهد رسانید.
ولی (تیمور بیک) درخواست آنها را نپذیرفت و امر بقتل هردو داد و دو معمار دیگر را مامور اتمام کار نمود.
در مسافرت ها و میدان جنک تیمور لنک شریک تمام خستگی ها و محرومیت های افسران و سربازان خود میباشد و آنها از این موضوع آگاه هستند
هرافسر و سرباز (تیمور بیک) میداند که اگر ابراز شجاعت نماید پاداش خواهد گرفت و در صورتی که سستی کند، مجازات خواهد شد و سستی و جبن در جنک آن قدر در قشون (تیمور بیک) ننگین است که هیچ افسر و سرباز در میدان جنک سستی بخرج نمیدهد نه از بیم مجازات (تیمور بیک) بلکه از بیم خفیف شدن نزد همقطاران.
در جنک های بزرک و خطرناک، خود (تیمور بیک) بعد از این که جانشینی برای فرماندهی قشون خود تعیین کرد در صف اول مبادرت بپیکار میکند.
بدفعات اتفاق افتاده که زخم های مهلک خورده و اطرافیانش او را از میدان جنک خارج کرده اند تا زیر سم ستور بقتل نرسد.
ولی باز هم در جنک شرکت کرده و تهورش در میدان جنک بقدری است که خون
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 429
را در عروق افسران و سربازان وی بجوش میآورد
و آنها را برای هرنوع فداکاری آماده میکند و بر اثر همین تهور بود که (تیمور لنک) توانست با پانصد داوطلب از جان گذشته شهری چون (دهلی) پایتخت هندوستان را بگشاید.
من یکبار برحسب تصادف شرکت (تیمور بیک) را در میدان جنک و مراجعت وی را از آن میدان دیدم و باید اعتراف کنم که این مرد از دلیران روزگار است.
در آن روز وقتی از میدان جنک مراجعت کرد من دیدم که سراپای او ارغوانی بود و شمشیرش از فرط خون آلود شدن و خشکیدن خون روی تیغ شمشیر، در غلاف جا نمیگرفت و وقتی لباس رزم را از تن بیرون کرد چند زخم داشت و زخم های او را بستند و لباسش را کنار نهر آب بردند که بشویند و خون را از آن بزدایند.
قبل از اینکه من از طرف (تیمور بیک) بسوی فرنک بروم تیمور بیک ریش را می تراشید.
اما بعد از اینکه از فرنک مراجعت کردم دیدم که ریش گذاشته است و در ریش او او تار سفید دیده می شد.
(تیمور بیک) هنگامی که لباس رزم در بر ندارد و مغفر برسرش دیده نمی شود یک کلاه سفید بر سر میگذرد.
در فصل زمستان کلاه سفید او از نمد مالیده می شود و در فصل تابستان کلاه سفیدش را از پارچه ای ابریشمین میدوزند و برای این که درست بر سر قرار بگیرد در کلاه آستر میگذارند و همواره چند قطعه یاقوت و الماس بر کلاهش میدرخشد.
(تیمور بیک) در لباس، الوان سفید و زرد و قرمز را دوست میدارد و کمتر اتفاق میافتد که لباس راه دار بپوشد و در تابستان لباس او از پارچه ابریشمی سفید یا زرد است و در بهار
و پائیز پارچه های ارغوانی ضخیم می پوشد و در فصل زمستان روی لباس کلیجه ای از پوست سنجاب یا از پوست قاقم در بر میکند و در زمستان هم مثل تابستان مسکن وی در صحرا میباشد.
(تیمور بیک) عطر را دوست دارد و گرانبهاترین عطرها را از اطراف دنیا برای او میآورند و هرکس که به حیمه (تیمور بیک) نزدیک می شود، هنوز به خیمه نرسیده بوی عطر را استشمام می نماید.
یعضی از امرای خارجی که نزد تیمور بیک می رفتند وقتی باو میرسیدند بخاک میافتادند و سر بر زمین می گذاشتند اما تیمور بیک از عمل آنها متنفر می شد و می گفت که فقط باید بر خداوند سجده کرد و غیر از خدا هیچکس درخور این نیست که باو سجده نمایند.
از آن پس هرکس که می خواهد نزد تیمور بیک برود باو میگویند که از سجده کردن خود داری نماید و وقتی باو رسید فقط یک زانو را بر زمین بگذارد سفزای خارجی هم که نزد تیمور بیک میروند بهمین ترتیب باو احترام میگذارند و تیمور بیک بآنها اجازه نشستن می دهد.
در میدان جنک خیمه تیمور تفاوتی با خیمه افسرانش ندارد.
اما در جائی که می خواهد اتراق کند برای سکونت وی خیمه های گرانبها میافرازند یا (یورت) نصب می کنند و بهای هریک از خیمه های باشکوه و یورت های تیمور لنک باندازه خراج یک کشور است.
بالای خیمه (تیمور لنک) پارچه های زربفت و ارغوانی بشکل پرچم نصب می کنند و وقتی باد میوزد و آن پارچه ها را بحرکت درمیاورد منظره ای بسیار زیبا بوجود میاید و درون خیمه تیمور لنک، باقتضای فصل با پارچه های زرین و ارغوانی یا شال های کشمیر و فرش های بسیار نفیس تزیین می شود.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص:
روزی که سفیر (هانری سوم) پادشاه کشور کاستیل (واقع در اسپانیا) در سمرقند بحضور (تیمور بیک) رسید من آنجا بودم.
 
سفیر مزیور (گونزالز کلاویخو) خوانده می شد و دومین سفیری بود که (هانری سوم) نزد (تیمور بیک) میفرستاد و سفیر اول را هنگامی اعزام داشت که تیمور بیک در (رم) با (ایلدرم بایزید) میجنگید و آن سفیر در جنک (انگوریه) حاضر بود و رشادت تیمور بیک و سربازانش را دید و وقتی میخواست به (کاستبل) مراجعت نماید (تیمور بیک) آن قدر اشیاء گرانبها برای تقدیم کردن بپادشاه کاستیل باو داد که برای حمل آنها بیست استر لازم شد و از جمله (تیمور بیک) دو تن از کنیزان مسیحی خود را که بسیار زیبا بودند بوسیله آن سفیر نزد پادشاه (کاستیل) فرستاد،
 
طوری (هانری سوم) سلطان کاستیل (در اسپانیا) مجذوب عظمت و سخاوت (تیمور بیک) گردید که یک سفیر دیگر باسم (گونزالز کلاویخو) را نزد (تیمور بیک) فرستاد و من آن سفیر را در سال 1403 و دو سال قبل از مرگ تیمور بیک (که بمرص سکته نزدیک خاک چین زندگی را بدرود گفت) دیدم.
 
روز دوشنبه هشتم ماه سپتامبر سال 1403 میلادی در شهر سمرقند مقرر شد که سفیر پادشاه (کاستیل) بحضور (تیمور بیک) برسد.
 
در آن روز (گونزالز کلایخو) عالیترین لباس خود را پوشید و هدایائی را که از طرف پادشاه (کاستیل) آورده بود بدست همراهان داد و آنها پیشاپیش سفیر حرکت میکردند تا بجائی رسیدند که نزدیک کاخ تیمور بیک بود.
 
در آنجا عده ای از ملازمان تیمور بیک حضور داشتند و از سفیر (کاستیل) استقبال کردند و او و همراهانش را از اسب ها فرود آوردند و هدایائی را که برای
(تیمور بیک) آورده بود از همراهانش گرفتند و آن هدایا را روی دو دست نهادند و با احترام جلو افتادند تا اینکه به دربند دوم کاخ (تیمور بیک) رسیدند،
در آنجا شش فیل دارای یراق زرین و ارغوانی که روی هریک از آنها هودجی از چوب فوفل هندوستان قرار داشت دیده شد و هدایای پادشاه کاستیل را در هودج ها نهادند و فیل ها براه افتادند تا که بدربند سوم کاخ رسیدند.
در آنجا هدایا را از هودج ها خارج کردند و سه نفر از نواده های تیمور بیک سفیر (کاستیل) را استقبال کردند و یکی از رجال دربار (تیمور بیک) زیر بازوی (گونزالز- کلاویخو) را گرفت و باین ترتیب بسوی طالاری که تیمور بیک در آن نشسته بود روان شدند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 431
هدایای پادشاه (کاستیل) روی دست بوسیله عده ای از خدمه تیمور بیک جلو برده شد و در عقب هدایا سه نوه تیمور بیک حرکت میکردند و عقب آنها سفیر (کاستیل) در حالی که زیر بازویش را گرفته بودند گام برمیداشت و بعد از او ملازمانش حرکت کردند تا این که بجائی رسیدند که (تیمور بیک) را دیدند.
در آنجا سفیر پادشاه (کاستیل) یک زانو را بر زمین نهاد و دو دست را روی سینه گذاشت و تعظیم کرد و لحظه ای بآن حال بود و برخاست
بعد از اینکه چندین گام دیگر برداشت باز زانو را بر زمین نهاد و تعظیم کرد.
رویهم، تا وقتی که سفیر پادشاه کاستیل بحضور تیمور بیک رسید هفت بار زانو را بر زمین نهاد و تعظیم نمود.
وقتی سفیر کاستیل بحضور تیمور بیک رسید هدایائی را که آورده بود، مقابل تیمور بر زمین نهاده بودند.
تیمور بزبان عربی که میدانست
(گونزالز- کلاویخو) آنرا می فهمید پرسید حال پسر عزیز ما پادشاه کاستیل که میدانیم بزرگترین پادشاه فرنگ میباشد چگونه است؟
(کلاویخو) جواب داد حال او بسیار خوب است و برای امیر بزرگوار، از خداوند استدعای سلامتی و طول عمر میکند.
آنگاه سفیر (کاستیل) نامه پادشاه متنوع خود را بدست تیمور لنگ داد و امیر تیمور نامه را گرفت و پرسید این نامه بچه زبان نوشته است.
(گونزالز- کلاویخو) جواب داد بزبان اسپانیائی.
امیر تیمور گفت: در اینجا ما غیر از تو و همراهانت کسی را نداریم که بتواند زبان اسپانیائی را بخواند و نامه را بعد از این که غذا صرف شد خواهیم خواند.
خدمه تیمور بیک در آن موقع هدایای پادشاه (کاستیل) را که مقابل امیر تیمور نهاده بودند از جلوی آن مرد بزرگ برداشتند تا ببرند و امیر تیمور به سفیر کاستیل گفت حتی اگر تو بدون هدایا نزد من میآمد ولی مژده سلامتی پادشاه کاستیل را برای من میآوردی خوشوقت می شدم.
تا آن موقع سفیر کاستیل و همراهانش ایستاده بودند و بعد از اینکه هدایا برده شد تیمور- لنگ دستور داد که سفیر کاستیل و یک نفر از اعضای هیئت سفارت، که بعد از سفیر، بر دیگران از حیث رتبه مزیت داشت طرف راست او بنشیند و سایر اعضای سفارت، مجاز شدند که در طرف چپ امیر تیمور بفاصله هفت ذرع از او جلوس کنند.
خود امیر تیمور روی یک دوشک کوچک بشکل چهارزانو جلوس کرده، کلاهی از نمد سفید مرصع بجواهر رنگارنگ و دارای ابلق بر سر نهاده بود.
آنگاه غذا آوردند و من اگر بخواهم بگویم چقدر غذا آورده شد و اغذیه ای که برای پذیرائی از سفیر پادشاه کاستیل طبخ کردند
چند نوع بود باید صفحات بسیار را بنویسم.
چند نوع از غذاهائی که آن روز آوردند عبارت بود از گوسفندهای بریان شده در پوست و کره اسب های بریان شده زیر آتش بوته های خشک بیابان.
کباب کره اسب یکی از بهترین غذای سکنه صحرانشین ماوراء النهر است و کره اسب را ذبح می کنند و پوستش را می کنند و آنگاه شکمش را میدرند و احشاء و امعاء کره اسب را بیرون میآورند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 432
و می شویند و تمیز می نمایند. آنگاه احشاء و امعاء را در شکم کره اسب قرار میدهند و مقداری روغن و سبزی های معطر در آن می ریزند و شکم را می دوزند و کره اسب را در پوست آن جا میدهند و آن پوست هم دوخته می شود و کره اسب زیر آتش بوته های خشک بیابان قرار میگیرد و من از آن غذا خورده ام و بسیار لذیذ است.
کره های اسب بریان را بعد از اینکه در سینی های بزرک (که هریک را چند نفر حمل میکردند) میآوردند و بر زمین می نهادند قطعه قطعه میکردند و گوشت ران آن را مقابل تیمور لنگ و سفیر (کاستیل) و عضو اول هیئت سفارت میگذاشتند.
همچنین قسمتی از امعاء و احشای کره اسب را مقابل آنها می نهادند و در آن روز بیش از دویست گوسفند و کره اسب را بریان کرده بودند که برای غذای یکسال بلکه زیادتر هیئت سفارت اسپانیا کافی بود.
هنگام صرف غذا در ظروف طلا بمیهمانان آشامیدنی میدادند و تیمور لنگ و رجال دربار او از بین آشامیدنی ها فقط دوغ مادیان می نوشیدند.
بعد از صرف غذا سفیر پادشاه (کاستیل) نامه آن پادشاه را برای تیمور لنک خواند و امیر تیمور از شنیدن مضامین نامه
ابراز خوشوقتی کرد و گفت، سفیری را با هدایا و نامه ای که جواب نامه پادشاه کاستیل می باشد باسپانیا خواهد فرستاد.
 
از آن روز، تا مدت هفت روز، یعنی تا روز پانزدهم ماه سپتامبر 1453 (تیمور بیک) هرروز در یکی از قصرهای خود بافتخار سفیر پادشاه کاستیل میهمانی داد و هردفعه تشریفات میهمانی نسبت بروز قبل تغییر میکرد در روز اول با فیل هائی که یراق مرصع داشتند از او استقبال کردند و روز دوم با اسب های یدک که همه دارای زین و برگ مرصع بودند از وی استقبال نمودند و روز سوم با استرهای زیبا و روز چهارم با شترهای لوک که دارای جهاز و یراق مرصع بودند از سفیر استقبال نمودند و هرروز تشریفات استقبال و پذیرائی از (گونزالز- کلاویخو) تغییر میکرد و بعد از میهمانیهای درباری کلاویخو فصل زمستان را در ماوراء النهر ماند و در فصل بهار عازم کشور خود گردید و من فکر میکنم که بزودی در جهان پادشاهی نخواهد آمد که از جهت قدرت و ثروت و سخاوت به مرتبه تیمور بیک برسد ...
 
پایان خاطرات اسقف سلطانیه راجع به تیمور لنگ و پایان کتاب
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

فصل بیست و ششم بسوی سرزمین (روم) و جنگ با (ایلدرم بایزید)

منم تیمورجهانگشا کتابی‌ست در بردارنده خاطرات امیر تیمور گورکانی به قلم خود او. وی این کتاب را در هفتاد سالگی نگارش کرد. این کتاب بصورت خطی سال‌ها در کشور عثمانی بود تا اینکه بوسیله علی پاشا حاکم عثمانی یمن بدست انگلیسی‌ها افتاد.[۱] پس از ترجمه، این کتاب ابتدا از ترکی به انگلیسی و بعد توسط مارسل بریون به فرانسه برگردانده شد. ذبیح الله منصوری این کتاب را از فرانسه به پارسی برگرداند.   امیر تیمور گورکانی   فصل بیست و ششم بسوی سرزمین (روم) و جنگ با (ایلدرم بایزید) راه های متعدد مقابل من بود ولی اکثر آنها منتهی به کوه و بن بست می شد یا به کور راه هائی می پیوست که من نمیتوانستم قشون خود را از آنها بگذرانم. یک کاروان، ممکن است از یک کور راه عبور نماید. ولی یک قشون نمیتواند از کور راه بگذرد و ناچار باید از راهی عبور نماید که بتواند دواب خود را از آن بگذراند و اگر دارای ارابه است ارابه هایش از آن راه بگذرد. این بود، که من مجبور شدم راهی را پیش بگیرم که مرا به (قونیه) رسانید. من میدانستم قونیه شهری است که سراینده کتاب مثنوی در آن مدفون گردیده است. من مثنوی و سراینده آنرا دوست ندارم زیرا مردی که مثنوی را سرائیده تمام ادیان را برابر دانسته و گفته است که هیچ دین نسبت بدین دیگر رجحان ندارد در صورتی که بنظر من رجحان دین اسلام به ادیان دیگر حقیقتی است غیر قابل انکار. چون من از مثنوی نفرت دارم بعد از این که وارد (قونیه) شدیم همراهانم بمن گفتند قبر مولوی را ویران کنم و استخوان هایش را از قبر بیرون بیاورم ولی من گفتم پیکار (تیمور گرگین) با یک مرده زشت است و من خود را با ویران کردن قبر مولوی ننگین نمیکنم. من پیوسته بازندگان می جنگم نه با اموات و با زنده هائی پیکار می نمایم که مقابلم پایداری کنند و تسلیم نشوند و با کسانی که تسلیم شوند کاری ندارم. در جوار مزار مولوی، مکانی بود باسم خانقاه که بعد من نظیرش را در اردبیل در ناحیه آذربایجان دیدم. عده ای صوفی در آن خانقاه سکونت داشتند و اوقات آنها صرف خواندن اشعار مثنوی و سماع (یعنی شنیدن آهنگهای موسیقی و آواز- مارسل بریون) و رقص می شد و می- گفتند که صوفیان هنگام رقص مست می شوند. پرسیدم که آیا شراب هم می نوشند یا نه؟ جواب دادند آنها هرگز شراب نمی نوشند و مقررات دین اسلام را محترم می شمارند. بعد از ورود به (قونیه) رئیس خانقاه صوفیان را احضار کردم و میخواستم با او صحبت کنم و بدانم چه میگوید. وی مردی بود سالخورده دارای ریش سفید از او پرسیدم که آیا تو هم میرقصی؟ جواب مثبت داد و گفت: رقص ما صوفیان برای وصول به نشئه روحانی است و جنبه کسب لذت جسمی ندارد. از او پرسیدم که آیا شما صوفیان مسلمان هستید یا نه؟ آن مرد جواب داد مسلمانیم. گفتم باحکام دین عمل می کنید یا نه؟ جوابداد بلی. گفتم در این صورت چرا در دین اسلام بدعت بوجود آورده اید؟ او گفت ما در دین اسلام بدعت بوجود نیاورده ایم بلکه میکوشیم که یک دین دار واقعی باشیم. بعد گفت دین اسلام در عربستان بوجود آمد و چون عربها بدوی بودند خداوند احکام دین را بسیار ساده نازل کرد تا اینکه همه بفهمند و بدان عمل کنند. ولی مردان دین دار بیش از آنچه در احکام خداوند نازل شده بود بوظایف عبودیت عمل می کردند و میکنند و علی بن ابیطالب (علیه السلام) هر شب هنگام عبادت از فرط خلوص نیت از حال میرفت و بروایتی از خوف خدا حالش دگرگون می شد. ما صوفیان کسانی هستیم که عهد کرده ایم که با حکام دین اسلام بیش از آنچه در احکام آمده است عمل کنیم و بکوشیم که از بندگان صادق و صمیمی خداوند باشیم. گفتم شنیده ام شما دعوی الوهیت میکنید. رئیس خانقاه گفت ای امیر، این حرف را که بتو زد؟ گفتم. بطور افواهی شنیده ام که صوفیان و عارفان دعوی الوهیت میکنند. رئیس خانقاه گفت هیچ صوفی و عارف دعوی الوهیت نمیکند بلکه میکوشد که خود را بخداوند نزدیک کند و بشرف قرب جوار حق مشرف گردد. گفتم پس چرا شما عقیده بوحدت وجود دارید؟ رئیس خانقاه گفت ما عقیده به وحدت وجود نداریم وحدت وجود عقیده دسته ای از عارفان است که میگویند غیر از خدا هیچ نیست. و همه چیز خدایا هستی می باشد و چون همه چیز خداست لذا تمام موجودات جهان از جمله انسان جزو خدا هستند. لیکن ما صوفیان خانقاه (قونیه) صوفیان مسلمان هستید یا نه؟ آن مرد جواب داد مسلمانیم. گفتم باحکام دین عمل می کنید یا نه؟ جوابداد بلی. گفتم در این صورت چرا در دین اسلام بدعت بوجود آورده اید؟ او گفت ما در دین اسلام بدعت بوجود نیاورده ایم بلکه میکوشیم که یک دین دار واقعی باشیم. بعد گفت دین اسلام در عربستان بوجود آمد و چون عربها بدوی بودند خداوند احکام دین را بسیار ساده نازل کرد تا اینکه همه بفهمند و بدان عمل کنند. ولی مردان دین دار بیش از آنچه در احکام خداوند نازل شده بود بوظایف عبودیت عمل می کردند و میکنند و علی بن ابیطالب (علیه السلام) هر شب هنگام عبادت از فرط خلوص نیت از حال میرفت و بروایتی از خوف خدا حالش دگرگون می شد. ما صوفیان کسانی هستیم که عهد کرده ایم که با حکام دین اسلام بیش از آنچه در احکام آمده است عمل کنیم و بکوشیم که از بندگان صادق و صمیمی خداوند باشیم. گفتم شنیده ام شما دعوی الوهیت میکنید. رئیس خانقاه گفت ای امیر، این حرف را که بتو زد؟ گفتم. بطور افواهی شنیده ام که صوفیان و عارفان دعوی الوهیت میکنند. رئیس خانقاه گفت هیچ صوفی و عارف دعوی الوهیت نمیکند بلکه میکوشد که خود را بخداوند نزدیک کند و بشرف قرب جوار حق مشرف گردد. گفتم پس چرا شما عقیده بوحدت وجود دارید؟ رئیس خانقاه گفت ما عقیده به وحدت وجود نداریم وحدت وجود عقیده دسته ای از عارفان است که میگویند غیر از خدا هیچ نیست. و همه چیز خدایا هستی می باشد و چون همه چیز خداست لذا تمام موجودات جهان از جمله انسان جزو خدا هستند. لیکن ما صوفیان خانقاه (قونیه) این عقیده را نداریم و معتقد هستیم که جهان و انسان، مخلوق خداوند است و خدا غیر از هستی میباشد و هستی را خداوند بوجود آورده و هر زمان که بخواهد مبدل به نیستی میکند.   مدت توقف من در (قونیه) کوتاه شد و از آنجا بشوی شمال عزیمت کردم تا برودخانه (قزل ایرماق) رسیدم.   (یونانی ها در قدیم این رودخانه را باسم (هالیس) میخواندند و ساحل این رودخانه از دو هزار سال قبل از میلاد که (هاتی) ها در خاک کنونی ترکیه بسر می بردند تا نیم قرن پیش معرکه جنگهای بزرک و متعدد بوده است- مارسل بریون)   فصل بهار بود و هنگام طغیان رودخانه ها و من نمیتوانستم قشون خود را از رودخانه (قزل ایرماق) عبور بدهم مگر اینکه روی رودخانه پل بسازم و چون میخواستم بسوی بیزان تیوم (امروز باسم استانبول) بروم بهتر آن دانستم در طول ساحل چپ رودخانه براه پیمائی ادامه بدهم.   تا آنجا، اثری از قشون (ایلدرم بایزید) ندیدم و جلوی مرا نگرفتند   نوح بدخشانی فرمانده دو طلایه سپاه من بود و پیشاپیش میرفت و پیوسته برای من خبر میفرستاد (توقات) هم فرماندهی عقب داران را بر عهده داشت و مواظب بود که ما از عقب یا جناح چپ مورد حمله قرار نگیریم. من از حمله از جناح راست بیم نداشتم زیرا در طول رودخانه (قزل ایرماق) راه می پیمودیم طرف راست ما رودخانه بود و (ایلدرم بایزید) نمیتوانست از آن سومرا مورد حمله قرار بدهد.   منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 384 چون اثری از قشون (ایلدرم بایزید) دیده نمی شد من پیش بینی میکردم که پادشاه (روم) قصد دارد مرا به کمین گاه بکشاند و در آنجا نابودم کند. بنابراین هنگام عبور از منطقه هایی که رودخانه (قزل ایرماق) وارد اراضی ناهموار میگردید بسیار دقت میکردم تا اینکه دوچار کمین گاه نشوم. بالاخره بجائی رسیدیم که صحرائی وسیع نمایان گردید و بمن گفتند که آن صحرای انگوریه است (انگوریه تا چندی پیش بنام آنقره خوانده میشد و امروز آنکارا پایتخت ترکیه در آنجا واقع است- مترجم) وقتی بآن صحرا رسیدم آفتاب در شرف غروب کردن بود و (نوح بدخشانی) فرمانده طلایه بمن اطلاع داد که یک معسکر می بیند (یعنی اردوگاه- مترجم) بعد اطلاع داد که اردوگاه مزبور خیلی بزرگ است و نشان میدهد که اثر افگاه یک قشون عظیم می باشد. من چون پیش- بینی کردم که روز بعد، روز جنگ خواهد بود، کنار نهری که بسوی رودخانه (قزل ایرماق) میرفت توقف کردم و بافسران گفتم که بسربازان بگویند زودتر بخوابند تا اینکه استراحت کامل کنند و بامداد روز بعد، بدون احساس خستگی از خواب بیدار شوند. چون دشمن نزدیک بود، اطراف اردوگاه سه ردیف نگهبان یکی بعد از دیگری گماشتم و به افسران سپردم که با چشم و گوش باز مواظب اطراف باشند که اگر مورد شبیخون قرار گرفتیم غافلگیر نشویم. من اطلاع از وضع قشون (ایلدرم بایزید) نداشتم و از شماره سربازانش بی خبر بودم. لذا (توقات) را مأمور کردم که با عده ای از سربازان زبده بسوی قشون (ایلدرم بایزید) برود و چند تن از سربازان و در صورت امکان افسران رومی را اسیر کند و بیاورد تا اینکه من از آنها راجع بوضع قشون پادشاه (روم) کسب اطلاع نمایم. (توقات) رفت و بعد از نیمه شب مراجعت کرد و معلوم شد که پنج تن از سربازانش کشته شده اند و گفت که خصم بیدار و هوشیار است و نمیتوان او را غافل گیر کرد. هوشیاری خصم علامتی بود که نشان میداد ما روز آینده جنگی سخت در پیش خواهیم داشت. آن شب چند بار من از خیمه خود خارج شدم و گوش فرا دادم اما صدائی شنیده نمی شد و همه جا تاریک بود. ستارگان در آسمان میدرخشیدند و من در دل خطاب به کواکب گفتم شاید فردا شب شما ناظر نعش من در میدان جنک باشید ولی بطوری که میدانید من از مرگ بیم ندارم و میدانم (کل نفس ذائقه الموت) و هرکس که بوجود می آید باید بمیرد لیکن نباید با ترس از این جهان رفت. وقتی سپیده صبح دمید، کنار نهر وضو گرفتم و نماز خواندم و آنگاه امر کردم که سربازان را از خواب بیدار کنند. طولی نکشید که همهمه بیدار شدن سربازان برخاست اما صدائی دیگر هم بگوشم رسید و وقتی گوش فرا دادم متوجه شدم که نغمه موسیقی است. بزودی فهمیدم که آن نغمه از قشون پادشاه (روم) بگوش می رسد و آنها دارای آلات موسیقی بودند و در بامداد جنک نغمه سرائی میکردند (مقصود موزیک نظامی است که در قشون ایلدرم بایزید رسم بود و برای تیمور تازگی داشت- مارسل بریون) ما با سرعت اردوگاه را برچیدیم و خود را برای جنک آماده کردیم. هر دسته در صحرای منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 385 وسیع و مسطح انگوریه در جای خود قرار گرفت و از جمله کوزه اندازان که من آنها را از شب قبل برای پیکار آماده کردم در جائی که باید قرار بگیرند مستقر شدند. من از خامی (ایلدرم بایزید) حیرت میکردم که چرا آن صحرای مسطح را برای کارزار انتخاب کرده است او میدانست که قشون من، یک قشون سوار است و بهترین نقطه برای یک قشون سوار، در جنک، صحرای مسطح می باشد. یک قشون سوار در یک منطقه کوهستانی اثر ندارد و نمی تواند بآزادی پیکار کند اما سواران در یک صحرای مسطح، از هر طرف میروند و می توانند از عقب خصم سربدر آورند. وقتی جنک شروع شد، متوجه گردیدم که من خام بودم نه (ایلدرم بایزید) و او از روی حزم و مآل اندیشی آن منطقه را برای جنک انتخاب کرد تا بتواند ارابه های خود را بکار اندازد در آن ساعت دریافتم کمین گاهی که من از آن می ترسیدم همان صحرای مسطح است. من تصور میکردم که پادشاه (روم) مرا بیک تنگه کوهستانی یا یک دره خواهد کشانید تا در آنجا قشونم را محو نماید. ولی او مرا وارد صحرای مسطح انگوریه کرد تا ارابه های خود را علیه قشون من بکار اندازد. وقتی ارابه ها بحرکت درآمد من متوجه شدم که در صحرا متفرق گردیدند و یک قوس بزرگ را بوجود آوردند. ناگهان دیدم که دو انتهای قوس خم شد و ارابه ها طوری حرکت کردند که معلوم بود قصد دارند از دو جناح من بگذرند و در عقب ما بهم متصل گردند و (ایلدرم بایزید) میخواست در اولین لحظات جنک مرا محاصره نماید. ارابه های (ایلدرم بایزید) مانند ارابه هائی بود که من در جنگ دمشق دیده بودم و مقابل هر ارابه یک قطعه آهن تیز چون داس نصب کرده بودند و هنگامی که ارابه با نیروی اسب ها بحرکت درمی آمد داس تیز مزبور بهر چه اصابت میکرد می برید و میدرید یا می شکست. نه سوار میتوانست مقابل آن سلاح موثر مقاومت کند نه پیاده و همان طور که داس برزگر، در مزرعه، خرمن گندم را درو میکند داس ارابه های ایلدرم بایزید خرمن عمر افسران و سربازان مرا در میدان جنگ درو میکرد در هر ارابه عده ای از سربازان ایلدرم بایزید پشت جان پناه حضور داشتند و با کمان های فنری تیر پرتاب میکردند. تیر هریک از آن کمانها از انگشت سبابه قدری بلندتر بود و چون با قوت شدید پرتاب میگردید وقتی بکسی اصابت میکرد تا انتهای تیر در بدنش فرو میرفت من چون از ارزش جنگی آن کمانها مطلع شدم نمونه هائی از آن را در ماوراء النهر بردم و بدست صنعتگران دادم تا مثل آنها بسازند و کمانهای مزبور بعد در کشورهای ایران و ماوراء النهر باسم من (تیمور یالیک) خوانده شد. (توضیح تیمور یالیک یا کمان آهنی (کمان فنری) دارای قنداق بود و قنداق شمخال و و تفنگ را در اعصار بعد از قنداق کمان فنری تقلید کرده اند تیرکمان آهنی بطوری که تیمور لنگ هم میگوید مثل تیرکمان های قوسی درازی نداشت اما در عوض یک سلاح خطرناک بشمار میآمد و تا انتها در بدن فرو میرفت- نویسنده.) درحالی که ارابه های جنگی از چهار طرف بما نزدیک میشدند سربازانی که در ارابه ها عقب جان پناه قرار داشتند بسوی ما تیر می انداختند. در بعضی از ارابه ها هم برج دیده می شد و سربازانی که در برج بودند بسوی سربازان ما تیراندازی میکردند. میدان جنگ شرقی و غربی بود و ما در طرف مشرق قرار داشتیم و قشون (ایلدرم بایزید) در طرف مغرب و من متوجه شدم منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 386 که اگر تصمیم فوری نگیرم ارابه های پادشاه روم در عقب ما یعنی در مشرق، بهم میرسند و ما بطور کامل، دوچار محاصره میشویم و از آن پس معدوم خواهیم شد. (توقات) را با تمام کوزه اندازانی که موجود بودند بطرف مشرف فرستادم و گفتم بهر ترتیب که شده نگذارد ارابه های (ایلدرم بایزید) از عقب بما برسند و ما را محاصره نمایند. (نوح بدخشان) را مأمور مغرب نمودم و باو گفتم که هرچیزی را که مانع عبور ارابه ها است در سر راه آنها قرار بده و اگر زنجیر دارد در سر راه آن ها میخ طویله های اسبان با زنجیر وصل نماید و اگر دارای زنجیر نیست میخ طویله ها را که تمام اسبان دارند بر زمین فرو کند و بین میخ طویله ها طناب بکشد بطوری که طناب ها تا زمین قدری ارتفاع داشته باشد و اسبهای ارابه ها وقتی به طناب رسیدند نمیتوانند عبور کند زیرا سم آنها به طناب اصابت میکند و برو درمی آیند. خود من با عده ای از افسران دفاع از شمال و جنوب را بعهده گرفتم. (توقات) بخوبی از عهده بانجام رسانیدن مأموریتی که باو واگذار کرده بودم برآمد و توانست تمام ارابه هائی را که در طرف مشرق قرار داشت از کار بیندازد. کوزه اندازان ما سوار بر اسب، درحالی که پفک روشن از یکطرف اسب آنها آویخته بود کوزه را در کعب فلاخن میگذاشتند و آنگاه فتیله را مشتعل میکردند و پرتاب مینمودند و هر کوزه آنها که روی یک ارابه می افتاد اسبهای ارابه و گاهی سربازان آنرا در دم بقتل میرسانید یا طوری مجروح میکرد که از کار میافتاد و ارابه متوقف میگردید. عده ای از کوزه اندازان ما هنگامی که میخواستند کوزه را پرتاب کنند از فرط شتاب نتوانستند حساب زمان را نگاه دارند و قبل از اینکه کوزه را پرتاب نمایند باروت مشتعل گردید و خود آن ها بقتل رسیدند اما نتیجه ای که ما در طرف مشرق گرفتیم بسیار مفید بود زیرا نگذاشتیم که ارابه های ایلدرم بایزید که همه مجهز به داس های برنده بودند از عقب، راه را بر ما ببندند و ما را تحت محاصره کامل قرار بدهند. ما آذوقه و بنه خود را در اردوگاه واقع در سمت مشرق گذاشته بودیم و چون از مشرق محاصره نشدیم رابطه ما با اردوگاه قطع نگردید و چون در اردوگاه باروت داشتیم من گفتم کوزه های جدید را پر کنند و بمیدان جنگ بیآورند و مورد استفاده قرار بدهند. در حالیکه در اردوگاه ما عده ای از سربازان مشغول پر کردن کوزه ها بودند عده ای دیگر از آنجا طناب و زنجیرهای باریک می آوردند و در میدان جنگ بر زمین نصب میکردیم تا اینکه مانع از عبور ارابه ها شویم. هنوز یک چهارم از روز نگذشته بود که عده ای را مأمور کردم که بقراء اطراف واقع در مشرق و جنوب بروند و هرچه تیر و تخته و طناب و زنجیر بدست می آورند به سوی اردوگاه حمل کنند و برای حمل آنها سکنه محلی را به بیگاری بگیرند، و هرکس نخواست بیگاری بدهد بدون درنک بقتلش برسانند. عده ای دیگر را مأمور نمودم اطراف اردوگاه در قسمتی که رو بمیدان جنگ است بوسیله تیر و تخته و طناب و زنجیر، حائل بوجود بیآورند و اردوگاه برای ما مبدل به یک نوع دژ بشود تا اینکه در آن از شبیخون مصون باشیم. من میدانستم که ایلدرم بایزید ممکن است که هنگام شب هم ارابه های خود را علیه ما بکار اندازد و اگر شب بما حمله ور شود نخواهیم توانست ارابه های او را از کار بیندازیم زیرا منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 387 باروت نداریم و باید فرصتی داشته باشیم تا در داخل اردوگاه باروت بسازیم. در آن روز همین که اسبهای یک ارابه بر اثر برخورد با طنابها و زنجیرها که ما بر زمین نصب کرده بودیم زمین میخورد سواران ما از دو جناح به اسبهای ارابه حمله ور میشدند و آنها را می کشتند. از آن پس ارابه سواران مجبور میشدند که ارابه خود را رها نمایند و فرود بیایند و بجنگند یا اینکه در ارابه بمانند و همان جا کشته شوند. تیر راکبین ارابه ها که از طناب های فلزی پرتاب میشد خیلی بسواران ما و اسب های آنان آسیب می رسانید. ولی با اینکه در آن روز متحمل تلفات سنگین شدیم توانستیم از پیشرفت ارابه های خصم جلوگیری کنیم. در همان روز تجربه ای بدست آوردیم که آن این بود که سلاح اصلی (ایلدرم بایزید) ارابه های او می باشد و ما اگر بتوانیم ارابه های او را از کار بیندازیم بسهولت بر سربازانش که پیاده بودند و عده ای قلیل سوار داشتند غلبه خواهیم کرد. دیگر این که در آن روز من برای اولین مرتبه با سربازان نصرانی برخورد کردم. تا آن روز، در هیچ جنگ با سربازان نصرانی پیکار نکرده بودم و آنچه سبب شد که من بفهمم عده ای از سربازان ایلدرم بایزید نصرانی هستند این بود که می شنیدم بعضی از آنها در موقع پیکار بانگ برمیآوردند (ایشو) و برخی دیگر فریاد میزدند (یوحان). من نمی فهمیدم که منظور آنها از آن گفته ها چیست و هنگام عصر، که فرصتی بدست آوردم و برای دیدن وضع کارزار در اردوگاه، به عقب جبهه رفتم و مشاهده کردم که عده ای از روستائیان مشغول بیگاری هستند از آنها که زبانشان ترکی بود پرسیدم که معنای (ایشو) و (یوحان) چیست؟ آنها گفتند سربازانی که بانگ میزنند (ایشو) و (یوحان) نصرانی هستند و (ایشو) بزبان آنها یعنی (مسیح) و (یوحان) یعنی (یحیی).   (توضیح- ایشو در زبان سوریانی که بعد منتقل بقسمتی از عیسویان آسیای صغیر (ترکیه کنونی) گردید یعنی (ژزو) یا عیسی و معنای (ایشو) و (ژزو) و (عیسی) نجات دهنده است و (یوحان) اسم مردی است که ما فرانسوی ها (ژوهن) میخوانیم و ملل شرق او را (یحیی) نام گذاشته اند و (یحیی) که کارش تعمید دادن بود معروفتر از آن است که احتیاجی به معرفی داشته باشد و بطوری که میدانیم بین مسیحیان احترام دارد- مارسل بریون) معلوم شد که عده ای از اتباع (ایلدرم بایزید) نصرانی هستند و پادشاه روم اتباع نصرانی خود را هم بمیدان جنگ میفرستد. آن روز که اولین روز جنگ ما با قشون (ایلدرم بایزید) بود خود من در جنگ شرکت نکردم زیرا اداره میدان جنگ طوری حواس مرا مصروف خود کرده بود که نمیتوانستم در جنگ شرکت نمایم. فکرم لحظه ای آسودگی نداشت و در اندیشه ایجاد موانع برای متوقف کردن ارابه های خصم بودم و علاوه بر موانعی که در راه ارابه های پادشاه روم ایجاد میکردیم در آن روز برای اولین بار جهت آن را انداخته بود اتصال داشت و گرچه فشار اسب های ارابه قدری اسب و سوار کمندانداز را میکشید اما حرکت ارابه بسیار کند می شد و سواران دیگر اسب های ارابه را می کشتند و آنرا متوقف میکردند. سواران من توانستند عده ای ارارابه های (ایلدرم بایزید) را بهمین ترتیب از کار بیندازند. در هر نقطه که سربازان پیاده پادشاه (روم) در پناه ارابه ها نبودند زود بدست سربازان ما از پا درمی آمدند و این واقعیت بمن می فهمانید که اگر خطر ارابه ها را از بین ببریم پیروزی از آن ماست. ما تا غروب آفتاب بجنگ ادامه دادیم. من می توانستم زودتر تماس با دشمن را قطع کنم و بسوی اردوگاه بروم اما میخواستم که اردوگاه برای پذیرفتن قشون من که از میدان جنگ برمیگردد آمادگی داشته باشد. ما برای تهیه مقداری کافی از باروت بطوری که بتوانیم تمام ارابه های دشمن را از بین ببریم لااقل احتیاج بدو روز وقت داشتیم تا این که باروت خشک شود. چون هوا گرم بود باروت زود خشک می شد و در هوای سرد پائیز و زمستان خشک شدن باروت مدتی طول میکشد بعید نبود که توقف ما در اردوگاه برای تهیه باروت بیش از دو روز طول بکشد و ما میباید خود را برای تحمل محاصره آماده کنیم. من از حیث آب نگرانی نداشتم چون رودخانه (قزل ایرماق) در نزدیک اردوگاه ما (طرف مشرق) بود ولی علیق کم داشتیم و من سپرده بودم که از اطراف تا بتوانند علیق و آذوقه باردوگاه حمل کنند، و برای حمل آذوقه و علیق نیز سکنه محلی را به بیگاری بگیرند. غروب آفتاب، من تماس با دشمن را قطع کردم و سربازانم باردوگاه مراجعت نمودند و مجروحین را باردوگاه رسانیدیم تا این که زخم هایشان بسته شود ولی نتوانستیم اموات را از میدان جنگ خارج کنیم و دفن نمائیم. هنوز دو ساعت از شب نگذشته بود که زوزه ای شبیه به قهقهه کفتارها از میدان جنک شنیده شد و دانستم که کفتاران که از لاشه تغذیه مینمایند باجساد حمله ور شده اند. من تقریبا اطمینان داشتم که در آن شب مورد شبیخون قرار خواهیم گرفت. اما در عوض شبیخون بمن اطلاع دادند که نماینده ای از طرف ایلدرم بایزید باردوگاه نزدیک شده میخواهد با من صحبت کند. گفتم چشم هایش را ببندند که وضع اردوگاه ما را نبیند و او را نزد من بیاورند. نماینده مزبور را با چشمهای بسته وارد خیمه من کردند و گفتم که چشم هایش را بگشایند و بزبان ترکی از او پرسیدم تو که هستی و چکار داری؟ آن مرد خود را معرفی کرد و معلوم شد که افسری دارای رتبه (تومان باشی) می باشد. (توضیح- (تومان باشی) فرمانده ده هزار سرباز بود و رتبه اش با رتبه سرلشکر برابری میکرد- مترجم). بعد نامه ای بمن داد و من نامه را گشودم و دیدم که بزبان فارسی نوشته شده است. (زبان فارسی در آن عصر زبان بین المللی کشورهای آسیای میانه و آسیای غربی بود و ایلدرم بایزید هم آن زبان را میدانست- مارسل بریون) در آن نامه (ایلدرم بایزید) مرا با عنوان (تیمور بیک) طرف خطاب داده بود و چنین منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 389 می گفت: «کوزه های آتشین تو که تصور میکنم خیلی بآن اعتماد داشتی بطوری که مشاهده کردی امروز اثر نکرد و تو از فرط بیم مجبور شدی از میدان جنک بگریزی و باردوگاه خود پناه ببری و بهتر اینست که بامداد فردا از راهی که آمده ای برگردی زیرا فردا، ارابه هائی بیش از امروز، علیه تو بکار خواهند افتاد و قشون تو نابود خواهد گردید.» من کاتب را احضار کردم و در جواب (ایلدرم بایزید) این نامه را نوشتم: (من از میدان جنگ نگریختم بلکه مراجعت کردم زیرا صلاح قشون من این بود که فرمان مراجعت آن را صادر کنم و یک سردار جنگی باید همواره مصلحت قشون خود را در نظر بگیرد، تو مرا متهم به بیمناک شدن کردی و گفتی بر اثر ترس از میدان جنک مراجعت کردم و من برای این که بتو که نسبت بمن یک مرد جوان هستی ثابت کنم که نمی ترسم آماده ام که فردا، مقابل چشم افسران و سربازان دو سپاه، به تنهائی با تو که میگویند با یک ضربت شمشیر یک شتر را بدو نیم میکنی مصاف بدهم و هریک از ما که بر دیگری غالب شد سر معلوب را از پیکرش جدا خواهد کرد و من امشب، جانشین خود را برای اداره امور قشونم تعیین میکنم و تو هم جانشین خود را تعیین کن تا بعد از مرگ یکی از ما؛ سپاهمان بدون فرمانده نماند و اگر با پیکار تن به تن موافق هستی قبل از نیمه شب؛ موافقت خود را به اطلاع من برسان). بعد از اینکه نامه نوشته شد من آن را مهر کردم و بدست صاحب منصب رومی دادم و گفتم این جواب (ایلدرم بایزید) است. بعد شفاهی موضوع نامه را باطلاع آن افسر رسانیدم و گفتم (ایلدرم بایزید) مرا ترسو خوانده و من در این نامه باو نوشته ام که حاضرم فردا صبح به تنهائی با او مبارزه کنم و هرکس بر دیگری فائق شد سرش را از بدن جدا نماید تو نیز از این موضوع اطلاع داشته باش. من از این جهت مضمون آن نامه را برای افسر رومی گفتم که اگر (ایلدرم بایزید) نخواست با من پیکار کند افسر مزبور بداند که من برای مبارزه با او آماده بودم و این موضوع را بافسران دیگر بگوید. آن شب جواب (ایلدرم بایزید) نرسید و معلوم شد که نخواست با من مبارزه کند. در عوض ارابه های او هنگام شب چند مرتبه باردوگاه ما نزدیک شدند و خواستند ما را مورد شبیخون قرار بدهند ولی چون متوجه شدند که نمیتوانند وارد اردوگاه گردند برگشتند و از آن پس تا بامداد روز دیگر واقعه ای پیش نیامد. در بامداد آن روز من دستور دادم که در قسمتی از اردوگاه نزدیک رودخانه (قزل ایرماق) مبادرت به ساختن باروت نمایند و تسریع کنند که زودتر. مقداری زیاد از آن، برای پر کردن کوزه ها آماده گردد. محلی که باروت میباید در آنجا خشک شود کنار رودخانه بود و نزدیک ظهر من مشاهده کردم که ابری از افق بالا می آید. چون هوای بهار بود دریافتم که ممکن است باران ببارد و گفتم که هرچه نمد در اردوگاه وجود دارد بشکل سقف درآوردند و روی باروت قرار بدهند که اگر باران شروع گردید باروت مرطوب نگردد و از حیز استفاده نیفتد. سه ساعت بعد از ظهر، برق درخشید و رعد غرید و من بدقت سقف هائی را که روی باروت بوجود آورده بودند و مجموع آنها یک سقف بزرگ را تشکیل میداد از نظر گذرانیدم. آنگاه رگبار شروع شد و آنقدر منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 390 شدید بود که تو گوئی طوفان نوح تجدید گردیده است. آب رودخانه (قزل ایرماق) در اندک مدت بر اثر آبهائی که از اطراف وارد آن میگردید گل آلود شد و بالا آمده اگر رودخانه طوری بالا میآمد که وارد اردوگاه میگردید نه فقط باروت ها از بین میرفت بلکه مجبور می شدیم که آنجا را ترک نمائیم و بدون تردید خصم از فرصت استفاده می نمود و بما حمله ور می شد. گرچه موانعی که ما مقابل اردوگاه بوجود آورده بودیم مانع از این میگردید که ارابه- های (ایلدرم بایزید) وارد اردوگاه گردد. اما چون ما مجبور می شدیم که از اردوگاه برویم دیگر نمی توانستیم از موانع مزبور استفاده کنیم. زیر باران بافسران امر کردم که برای جنگ آماده باشند و بآنها گفتم که اگر آب رود- خانه زیاد بالا بیاید چاره نداریم جز اینکه با شمشیر و تبر راه خود را بگشائیم و عبور کنیم و ناگزیر لاشه عده ای کثیر از ما در میدان جنگ باقی میماند. ولی معلوم شد که باران همانطور که ما را ناراحت کرده، (ایلدرم بایزید) را نیز ناراحت نموده، زیرا پادشاه روم اقدامی برای حمله بما نکرد و ما توانستیم اردوگاه خود را حفظ کنیم. رگبار قطع شد ولی وضع هوا نشان میداد که ممکن است باز باران ببارد. من سپردم که سقف روی باروت را محکم کنند که اگر شب باران بارید باروت ها که امیدوار بودیم بدان وسیله قشون پادشاه روم را از بین ببریم نابود نگردد. باران که قطع شده بود از نیمه شب تجدید گردید اما نه بصورت رگبار. من در آن شب تا بامداد بیدار بودم و پیوسته مراقبت میکردم که قشون من آماده برای عزیمت باشد. زیرا پیش بینی می نمودم که بر اثر طغیان رودخانه (قزل ایرماق) آب، وارد اردوگاه خواهد گردید. سربازان من هم در آن شب نتوانستند استراحت نمایند. زیرا آنان نیز، هر ساعت آماده برای کوچ بودند. آب رودخانه در آن شب باز هم بالا آمد ولی از بستر عادی رود، تجاوز نکرد و وارد اردوگاه نشد وقتی سپیده صبح دمید باران قطع گردید و من متوجه شدم که آب رودخانه بعد از قطع باران قدری پائین رفت. روز بعد، آفتابی گرم بر اردوگاه ما و صحرا تابید و من گفتم سقف باروت را بردارند تا این که آفتاب بآن بتابد. در آن روز بمن اطلاع دادند که تومان باشی موسوم (قدرت تات) که یکمرتبه از طرف پادشاه روم برای من نامه آورده بود باز هم آمده است و میگوید نامه ای آورده و قصد دارد که مرا ببیند و نامه را تسلیم کند. طبق معمول گفتم چشم هایش را ببندند و او را به خیمه من بیاورند. پس از این که وارد خیمه شد و چشم هایش را گشودند نامه پادشاه روم را بدستم داد. در آن نامه (ایلدرم بایزید) که می گفتند با یک ضربت شمشیر یک شتر را نصف میکند گفته بود که پیشنهاد مرا برای جنک تن به تن نمی پذیرد زیرا چندیست که مبتلا بدرد مفاصل گردیده و آن درد مانع از این است که بتواند با من پیکار نماید. نکته دیگر که در نامه (ایلدرم بایزید) خوانده شد این بود که پادشاه روم می گفت امروز تا ظهر پانصد ارابه جنگی دیگر باو خواهد رسید و با آن نیرو که او دارد محال است که من بتوانم امیدوار به پیروزی باشم و خاک آن کشور قبر من خواهد شد منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 391 دیگر این که پادشاه روم نوشته بود که چون محال است من جرئت داشته باشم که با ارابه های جنگی او پیکار کنم ناگزیر خواهم بود که در اردوگاه خود بمانم و طولی نخواهد کشید که سربازانم از گرسنگی از پا درمیآیند و اسب هایم تلف می شوند اما اگر خیره سری را کنار بگذارم او حاضر است که بمن راه بدهد تا من مراجعت کنم و جان بدر ببرم. از (قدرت تات) پرسیدم که قشون پادشاه تو چقدر است؟ (تومان باشی) گفت که قشون پادشاه ما از پانصدهزار متجاوز است و (ایلدرم بایزید) اگر بخواهد می تواند تمام مردان این کشور را وارد قشون خود بکند. سئوال کردم چگونه او می تواند تمام مردان این کشور را وارد قشون خود بکند تومان باشی جواب داد که در این جا، ورود مردان بقشون الزامی است و اگر پادشاه مایل باشد و امر کند تمام مردان کشور از سن شانزده سالگی ببالا باید وارد قشون شوند و بمیدان جنک بروند. اما پادشاه ما هرگز تمام مردان را برای ورود بقشون احضار نمیکند زیرا کارهای کشاورزی و دام داری معطل میماند. گفتم اگر پادشاه شما اینقدر نیرومند می باشد که میتواند پانصدهزار سرباز را مسلح کند و بمیدان جنک بفرستد چرا تا امروز بیزان تیوم را بتصرف درنیاورده است. من شنیده ام که آرزوی سلاطین روم از جمله (ایلدرم بایزید) این بود و هست که (بیزان تیوم) را بتصرف درآورند ولی تا امروز نتوانسته اند که آن آرزو را جامه عمل بپوشانند. تومان باشی گفت ای امیر تیمور (بیزان تیوم) آن طرف آب است و برای تسخیر آن باید دارای کشتی های بسیار بود. گفتم مردی که میتواند پانصدهزار تن را مسلح کند و به میدان جنک بفرستد آیا نمی تواند کشتی بسازد و از آب عبور کند و (بیزان تیوم) را بتصرف درآورد. (قدرت تات) گفت ای امیر تیمور. می توان کشتی ساخت ولی نمیتوان وارد (بیزان تیوم) شد زیرا دهانه های شهر که دریا می باشد دارای زنجیر است و زنجیرها مانع از عبور کشتی ها می شود آیا تو از چگونگی جنک (بیزان تیوم) در دوره خلافت معاویه بن ابو سفیان اطلاع داری؟ گفتم در تاریخ خبری نیست که باطلاع من نرسیده باشد. (قدرت تات) گفت معاویه بن ابوسفیان مدت دو سال (بیزان تیوم) را محاصره کرد و میخواست آن شهر را مسخر کند و پایتخت کشورهای اسلامی نماید. اما بعد از دو سال معطلی و تحمل تلفات شدید، مجبور شد که از محاصره دست بکشد و برگردد. گفتم من از وضع آن جنگ اطلاع دارم و میدانم که در آن موقع زنجیر، مانع از عبور کشتی های معاویه نشد بلکه یک آتش که روی آب خاموش نمیگردید و معاویه آنرا ناشی از سحر میدانست از عبور کشتی های معاویه ممانعت کرد. (توضیح- معاویه بن ابوسفیان مؤسس سلسله اموی بطوری که در این سرنوشت میخوانیم تصمیم گرفت (بیزان تیوم) استانبول امروزی پایتخت حکومت روم شرقی (رومیه الصغری) را بتصرف درآورد و در آن موقع در استانبول دانشمندانی بودند که بوسیله نفت و فوسفور و گوگرد یکنوع آتش می ساختند که روی آب خاموش نمیگردید و آنرا آتش یونانی میخواندند و آتش مزبور را در دریا مشتعل کردند و هر دفعه که کشتی های معاویه میخواست باستانبول نزدیک شود آتش مزبور کشتی های مزبور را می سوزانید و در نتیجه موسس سلسله اموی بعد از دو سال مجبور شد بدون تحصیل پیروزی مراجعت نماید- مارسل بریون) (قدرت تات) گفت ای امیر اطلاعات تو راجع به بیزان تیوم بیشتر از من است و من از منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 392 آن آتش بدون اطلاع بودم. ولی امروز در بیزان تیوم اثری از آن آتش نیست و در عوض زنجیر هست و مردم شهر همینکه می بینند سفاین دشمن نزدیک میشود، زنجیرها را می بندند و محال است یک کشتی بتواند وارد بیزان تیوم شود و این موضوع سبب گردید که تا امروز پادشاه ما نتوانسته بیزان تیوم را بتصرف درآورد. گفتم جواب نامه ایلدرم بایزید را بنویسند و در آن گفتم، مرد نباید تهدید کند باید لب ببندد و دست بگشاید. من از ارابه های جنگی تو بیم ندارم و توقف من در اینجا بنابر یک مصلحت است و در موقعی که خود بخواهم از اینجا حرکت خواهم کرد. آن درد مفاصل که تو داری من هم دارم و گاهی بر من عارض میشود. اما چون یک درد دائمی نیست مانع از جنگ نمیگردد و من می فهمم که خودداری تو از جنگ تن به تن از ترس است نه از درد مفاصل و چون تو مردی ترسو هستی، من بر تو غلبه خواهم کرد زیرا در جهان مردان باجرئت همواره بر مردان ترسو غلبه می نمایند. پس از این که نامه نوشته شد و مهر گردید بدست تومان باشی دادم و چشمان او را بستند و از اردوگاه خارج نمودند. توقف ما در آن اردوگاه سه روز طول کشید و بامداد روز چهارم ما حمله کردیم. بافسران خود گفتم بسربازان بگوئید در آن روز ما باید از پیکار نتیجه قطعی بگیریم و من دیگر فرمان عقب نشینی صادر نخواهم کرد در آن روز من خفتان پوشیدم و مغفر بر سر نهادم و بر اسبی قره کهر، از نژاد (کوکلان) که بهترین اسب جهان است سوار شدم. برای پیکار شمشیری بلند انتخاب کردم و آنرا بدست راست گرفتم و تبر را اختصاص بدست چپ دادم و برای اینکه کسی تردید نکند که من باستقبال مرگ میروم در صف اول سواران بعد از کوزه اندازان قرار گرفتم. وقتی حمله ما شروع شد ایلدرم بایزید مرتبه ای دیگر ارابه های خود را بحرکت درآورد و امیدوار بود که باز، بوسیله ارابه جلو ما را بگیرد، ولی کوزه اندازان ما با پرتاب کوزه اسب های ارابه و عده ای از سرنشین های آنرا بقتل میرسانیدند و بعضی از ارابه ها واژگون میگردید و ما آنها را در عقب میگذاشتیم و پیش میرفتیم. تیرهائی که از کمانهای تیمور یالیک پرتاب میگردید چون بارانی بر ما میریخت و من صدای اصابت تیر را بر مغفر و خفتان خود می شنیدم اما جلو میرفتم تا اینکه بجائی رسیدم که دیگر ارابه نبود و من جز سربازان پیاده نمیدیدم. آنگاه ما، به اسبها رکاب کشیدیم و خود را به پیادگان زدیم. من عنان اسب را بدندان گرفته بودم تا اینکه دو دستم آزاد باشد و از راست و چپ، شمشیر و تبر میزدم. در عقب من یک اسب یدک را بحرکت درمیآوردند و من گفته بودم که پیوسته یک اسب یدک در عقب من باشد که اگر اسبم کشته شد پیاده نمانم. یک سرباز رومی با ضربت شمشیر شکم اسب مرا درید و اسب گران بهای من از پا درآمد ولی در همان موقع که اسب فرود می آمد ضربت تبر من قاتل اسب را بر زمین انداخت و من بچالاکی از اسب کناره گرفتم تا اینکه پای من زیر تنه اسب نماند و چند لحظه دیگر سوار بر اسب بجنگ ادامه دادم. در همه جا سواران ما توانسته بودند که از سد مخوف ارابه های جنگی عبور کنند و خود را منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 393 به پیادگان برسانند. اکثر سواران ما با شمشیر می جنگیدند و بعضی از آن ها تبر میزدند. در حالی که سرگرم جنگ بودم سوزش شدیدی را در صورت احساس نمودم و چشم های من دید که تیری بر صورتم نشسته است. گفتم که تیرکمان تیمور یالیک کوتاه بود و قدری بیش از انگشت سبابه طول داشت و من برای اینکه بتوانم تیر را از صورت خود بیرون بکشم شمشیر را زیر بغل چپ قرار دادم و تیر را از صورت کشیدم و دور انداختم همین که تیر را از صورت کشیدم و دور انداختم ساق پای راست من سوخت و فهمیدم که از ساق پا مجروح شده ام و دهانه اسب را کشیدم و اسب روی دوپا بلند شد و من شمشیر را از زیر بغل چپ خارج کردم و نیزه ای را که بطرف من دراز شده بود قطع نمودم آنگاه رکاب کشیدم و اسب خیز برداشت و سرباز نیزه دار خصم طرف چپ من قرار گرفت و تبر من شانه او را درهم شکست و مرد نیزه دار فریادی زد و بر زمین افتاد و چون در آنجا غیر از آن مرد سرباز نیزه دار دیگری نبود فهمیدم هم او، با نیزه خود ساق پای راست مرا سوراخ کرده است. من فرصت نداشتم که زخم صورت و پا را ببندم و بجنگ ادامه دادم و بعد از دو یا سه دقیقه دو پای اسب من یکمرتبه تا شد و بزمین برآمد و برگشتم تا ببینم چرا اسب من از پا درآمده است در آن موقع چون اسب من ازپا درآمده بود، من روی اسب کم ارتفاع بودم و همین که رو برگردانیدم یک ضربت شدید گرز بر سرم فرود آمد و در یک لحظه چشمهایم سیاه شد و متوجه شدم که از حال خواهم رفت و بعد دوچار اغماء شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.   وقتی بهوش آمدم مشاهده کردم که در خیمه خود هستم و مغفر برسر و خفتان دربر ندارم و معلوم شد که بعد از این که مرا از میدان جنک خارج کردند مغفر را از سرم برداشتند و خفتان را از برم دور نمودند تا این که بتوانند مرا بحال بیاورند.   قبل از اینکه بدانم وضع زخم های من چگونه است از وضع جنک پرسش کردم و معلوم شد که ارابه های سلطان روم از کار افتاده و پیاده هایش منهزم شدند و عده ای کثیر از آنها بقتل رسیدند و خود (ایلدرم بایزید) گریخت. پرسیدم برای چه گذاشتید سلطان روم بگریزد و جان بدر ببرد گفتند که (نوح بدخشان) عده ای از افسران خود را مأمور تعقیب (ایلدرم بایزید) کرده و به آنها گفته هر طور شده سلطان روم را دستگیر نمایند و در هر صورت دیگر (ایلدرم بایزید) وجود ندارد از این بشارت بسیار خوشحال شدم بطوری که زخم های خود را فراموش کردم. جراحات من اهمیت نداشت و آنچه دارای اهمیت بود اینکه سلطان روم شکست بخورد و قشون او از بین برود و راه بیزان تیوم (استانبول کنونی) بروی من باز شود. من از ضربت گرزی که بر فرقم زده بودند، دوچار دوار سر شدم ولی پزشک ما گفت که بتدریج دوار مزبور از بین خواهد رفت مشروط باین که من استراحت کنم. پس از این که از وضع جنک آسوده خاطر شدم درصدد برآمدم که بدانم چگونه مرا از میدان جنک خارج کردند و معلوم شد که (توقات) مرا از میدان بدر برده و اگر او بیدرنک نرسیده بود و مرا از میدان بدر نمی برد زیر سم ستور و لگد سربازان بقتل میرسیدم و (توقات) برای بیرون بردن من از میدان جنک، از سربازان خود کمک گرفت. من نمیتوانستم آرام بگیرم و استراحت کنم اما همین که میخواستم برخیزم سرم بدوار می- منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 394 افتاد و ناچار می شدم که سر را بر زمین بگذارم و چشم ها را فرو ببندم تا این که دوار سر از بین برود. بعد از این که جنگ خاتمه یافت، بمن گفتند که نزدیک شصت هزار تن از سربازان ایلدرم- بایزید اسیر شده اند و من گفتم که اسیران را بخرج سلطان (روم) نگهداری نمائید و از افسران او که اسیر شده اند بخواهند که محل تأمین غذای اسیران را نشان بدهند چون لابد افسران (ایلدرم بایزید) میدانند که منابع درآمد آن مرد چیست و کجاست تا وقتی که خود (ایلدرم بایزید» دستگیر شود و منابع درآمد خود را بگوید. من بعد از تحصیل پیروزی میخواستم با سرعت خود را؟؟ (قیساریه) برسانم برای اینکه میدانستم پایتخت ایلدرم بایزید آنجاست من میدانستم که (قیساریه) راهی است که بعد از عبور از منطقه (کیلی کیه) به (بیزان تیوم) می پیوندند یعنی بدریائی می رسد که بیزان تیوم آنطرف آن قرار گرفته است. (توضیح- مورخین شرق و کسانی که شرح حال تیمور لنگ را نوشته اند خط سیر او را در کشور روم (کشور کنونی ترکیه) ذکر کرده اند و ازجمله شرف الدین علی یزدی خط سیر تیمور لنگ را در روم ذکر می نماید ولی خود تیمور لنگ جز از چند موضع نام نمی برد و بطوری که در سراسر این سرگذشت مشاهده شد وارد توضیحات جغرافیائی نمی شود- مارسل بریون) قشون من بعد از دفن اموات و مداوای مجروحین براه افتاد تا اینکه به (قیساریه) برود من خواستم سوار اسب شوم ولی علاوه بر جراحت پای راست و صورت، دوار سر مانع از اسب سواری شد و گفتند که باید پاتخت روان سفر کنم تا این که بتوانم استراحت نمایم در تخت روان بستری برای من گستردند و من روی آن دراز کشیدم و بسوی قیساریه بحرکت درآمدم قبل از این که به (قیساریه) برسم از سکنه محلی که بزبان ترکی صحبت میکردند و من برای صحبت کردن با آنها احتیاج به دیلماج نداشتم شنیدم که قیساریه دارای دو حصار می باشد یکی از گل معروف به دای «گل مخلوط با سنک ریزه» و دیگری از سنک. حصار گلین مقدم بر حصار سنگی می باشد و بین دو حصار پنجاه ذرع فاصله است و اگر یک قشون مهاجم بتواند از حصار اول عبور کند مقابل حصار دوم متوقف میگردد. باز سکنه محلی بمن می گفتند که قیساریه روزی دارای یکصدهزار سرباز سوار و پیاده بوده و آن سربازان ساخلوی دائمی آنجا را تشکیل میداده اند وقتی شهر نمایان شد من دیدم که براستی دارای دو حصار است ولی حصارها آن طور که می گفتند استحکام نداشت و بخصوص حصار اول که با گل ساخته شده بود، ویران بنظر میرسید و معلوم میشد که مدتی است آنرا مرمت نکرده اند. من پیش بینی کردم که شهر مزبور مقاومت خواهد کرد و من باید بوسیله محاصره آنرا مسخر کنم اما بعد از اینکه ما بقیساریه رسیدیم هیئتی از شهر خارج شد و بسوی ما آمد و معلوم گردید که آنها جزء اهالی شهر هستند و آمده اند بمن بگویند که تسلیم می شوند. از آنها پرسیدم که آیا (ایلدرم بایزید) بعد از اینکه شکست خورد و منهزم شد باینجا آمد یا نه؟ همه گفتند ایلدرم بایزید را ندیده اند و او از میدان جنگ بآنجا مراجعت نکرده است. گفتم خزانه او کجاست جواب دادند که خزانه خود را منتقل بشهر (انطاکیه) کرده است. گفتم که شصت هزار تن از سربازان (ایلدرم بایزید) اسیر ما شده اند و آنها احتیاج به غذا دارند و من نمیتوانم غذای اسیران را بدهم و باید خود ایلدرم بایزید عهده دار تغذیه اسیران منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 395 شود و چون سلطان روم گریخته شما که ارکان سلطنت او هستید و همه در دولت وی دارای حشمت بوده اید باید ترتیبی برای تغذیه اسیران بدهید. بزرگان شهر گفتند اطاعت میکنیم و ترتیبی برای نگاهداری اسیران خواهیم داد. من وارد شهر شدم و در قصریکه قبل از آن محل سکونت ایلدرم بایزید بود مسکن گرفتم و معلوم شد که سلطان روم خانواده خود را هم به انطاکیه منتقل کرده است. در همان روز که من وارد (قیساریه) شدم، وجوه شهر انجمنی آراستند و شور کردند و نتیجه شور آنها این شد که افسران اسیر اگر بتوانند فدیه خود را بپردازند آزاد شوند و سربازان بخرج مستوفی بزرگ روم تغذیه شوند و مستوفی بزرگ روم کسی است که مستوفیان دیگر تحت نظر او مالیات را می آورند و تحویل میدهند و من گفتم این راه حل را می پذیرم در آنروز مستوفی بزرگ نزد من آمد و من از او حساب مالیات کشور روم را خواستم او گفت حساب مالیات را تا فردا بمن خواهد داد تا من بدانم که از مالیات سال جاری چقدر وصول شده و چه اندازه از آن باید وصول گردد. روز بعد مستوفی بزرگ که میدانست سرش در گروی صحت قول میباشد حساب مالیات را برای من آورد و معلوم شد که نیم کرور بایزیدی (واحد پول روم در آن موقع- مارسل بریون) موجودی خزانه مالیات می باشد و می باید دو کرور و نیم دیگر وصول گردد تا اینکه حساب مالیات سال جاری تصفیه شود. گفتم چون بعد از این من سلطان روم هستم وجوهی که بابت مالیات وصول میگردد باید بمن برسد و هزینه های کشور (روم) تحت نظر من باشد. همان روز دستور دادم که در تمام شهرهای (روم) که نزدیک است جار بزنند که من مردی مسلمان هستم و چون سکنه روم مسلمان هستند با کسی کاری ندارم و مزاحم کسی نمیشوم و تمام شهرهای (روم) می باید بروی من و حکمرانان من گشاده باشد و اگر شهری مقاومت نماید من با سکنه آن شهر مطابق مقررات جنگ رفتار خواهم کرد یعنی بعد از تصرف شهر، مردها را قتل عام خواهم نمود و زن های شهر اسیر خواهند شد و اموال مردم شهر بغارت خواهد رفت. روز بعد (ایلدرم بایزید) دستگیر شد و پیک سریع السیر خبر دستگیری او را بمن رسانید چون ما هنوز در آن قسمت از خاک (روم) که (ایلدرم بایزید) را دستگیر نمودند کبوتر قاصد نداشتیم. (سلطان روم) را بقیساریه آوردند ولی در اردوگاه واقع در خارج شهر جا دادند و نامه ای از طرف او برای من آوردند. در آن نامه (ایلدرم بایزید) بعد از عنوان و تعارف این مضمون را نوشته بود: (چنین است رسم سرای درشت- گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت) گردش چرخ وفلک سبب شد که من در جنگ شکست خوردم و تو ای امیر بزرگوار فاتح شدی و اینک مال و جان من در اختیار تو است اما من انتظار دارم که با من طوری رفتار نمائی که مناسب با آوازه بلند تو باشد.) گفتم او را بدقت تحت نظر بگیرید ولی با احترام با وی رفتار کنند سه روز بعد از اینکه ایلدرم بایزید در اردوگاه ما در فیساریه جاگرفت گفتم که او را نزد من بیاورند. وقتی وارد شد دیدم مردی فربه است و باو گفتم اگر می بینی که من برای تو تواضع نمیکنم از بی ادبی نیست بلکه ناشی از بیماری می باشد و هنوز من از زخم میدان جنگ بهبود نیافته ام آنگاه اجازه منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 396 نشستن دادم و (ایلدرم بایزید) نشست و باو گفتم نامه تو را دریافت نمودم و نامه ات نشان میدهد که از قله غرور فرود آمده ای و اینک می فهمی که پنجه انداختن با (تیمور گرگین) از طرف تو اشتباه بود. (ایلدرم بایزید) گفت ای امیر بزرگوار، اگر پادشاهی از خارج وارد کشور تو میشد و میخواست تو را از سلطنت برکنار نماید تو چه میکردی و آیا با او پیکار نمی نمودی اگر من بکشور تو حمله میکردم و با تو میجنگیدم تو حق داشتی نسبت بمن خشمگین باشی ولی من بکشور تو حمله نکردم این تو بودی که کشور مرا مورد حمله قرار دادی و کاری که من کردم این بود که دفاع نمودم ولی اقبال با من مساعدت نکرد و شکست خوردم. گفتم حرف تو را می پذیرم و تصدیق می کنم که تو مجبور بودی با من بجنگی. من قصد جان تو را ندارم ولی دو چیز از تو میخواهم اول اینکه خزانه خود را بمن تحویل بدهی و هرچه پول نقد و جواهر داری عاید من شود. (ایلدرم بایزید) گفت اطاعت میکنم و خزانه خود را بتو تحویل خواهم داد. گفتم دومین چیز که از تو میخواهم این است که از این ببعد بمن کمک نمائی که من بتوانم به (بیزان تیوم) بروم و آنجا را مسخر نمایم. (ایلدرم بایزید) گفت هرنوع کمک از من ساخته باشد خواهم کرد ولی کشتی ندارم و کسی که قصد دارد به (بیزان تیوم) برود باید کشتی داشته باشد آنهم نه یک کشتی و دو کشتی بلکه هزارها کشتی برای حمل قشون و اسبها و وسایل جنک و این کشتی ها را باید ساخت زیرا موجود نیست. گفتم مگر (بیزان تیوم) یک بندر بزرگ نیست؟ (ایلدرم بایزید) گفت هست. پرسیدم مگر کشتی ها بآن بندر نمیرود؟ (ایلدرم بایزید) گفت چرا. پرسیدم آن کشتی ها از کجا وارد بندر می شود؟ (ایلدرم بایزید) گفت از کشورهای مصر و فرنگ و ما به آنها دسترسی نداریم. پرسیدم آیا بین این کشور و (بیزان تیوم) کشتی ها رفت وآمد نمیکنند؟ (ایلدرم بایزید) جواب مثبت داد و گفت کشتی هائی که بین این کشور و (بیزان تیوم) حرکت میکنند از نوع زورق هستند و نمیتوان با آن قشون حمل کرد و کشتی هائیکه از مصر و کشورهای فرنگ بسوی (بیزان تیوم) میروند بسواحل این کشور نزدیک نمی شوند. گفتم آیا در این کشور نمیتوان کشتی ساخت (ایلدرم بایزید) گفت ما در این کشور می توانیم کشتی بسازیم اما استادان برجسته نداریم تا بتوانیم کشتی هائی مانند کشتی ها فرنگ وارد دریا کنیم از آن گذشته چوب مرغوب برای ساختن کشتی های بزرگ نداریم و با هرچوب نمیتوان کشتی بزرگ ساخت، گفتم برای ساختن کشتی بزرگ چه نوع چوب خوبست؟ (ایلدرم بایزید) گفت دو نوع چوب برای ساختن کشتی های بزرک ضرورت دارد یکی چوب بلوط که ما در اینجا نداریم و دیگری چوب صنوبر جنگلی برای دکل کشتی. گفتم آیا نمیتوان از چوب دیگر دکل کشتی را ساخت (ایلدرم بایزید) گفت دکل کشتی های بزرگ را می توان حتی با چوب درخت تبریزی ساخت ولی همینکه بادی تند وزیدن گرفت می شکند و چوب صنوبر جنگلی که در کشورهای فرنگ فراوان است مقابل باد مثل قوس کمان خم میشود ولی نمیشکند. با چوب تبریزی هم می توان تنه کشتی را ساخت ولی بیش از دو سه هفته در آب دریا مقاومت نمیکند و از بین می رود. در صورتیکه چوب بلوط پنجاه سال در آب دوام می نماید و از بین نمیرود. گفتم من خواهان کشتی هائی که پنجاه سال دوام نماید نیستم من کشتی هائی میخواهم که منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 397 قشون مرا از ساحل این کشور به (بیزان تیوم) برساند و لذا کشتی هائی که با چوب درخت تبریزی ساخته شود منظور مرا تأمین خواهد کرد زیرا کشتی های حامل قشون من بیش از یکی دو روز در دریا بسر نخواهد برد. (ایلدرم بایزید) گفت من مطیع دستور امیر بزرگوار هستم و هرچه بگوئی بموقع اجرا می گذارم. در آنموقع بمن اطلاع دادند که (کتله کوز) سلطانیه که من از شام او را نزد پادشاه فرنگ فرستاده بودم مراجعت کرده است. (توضیح- کتله کوز اسم فارسی (کاتولیکوس) است و در قدیم در شرق اسقف های مسیحی را کاتولیکوس میخواندند و تیمور لنگ هم به تقلید ایرانیان اسقف مسیحی سلطانیه را گاهی کتله کوز میخواند- مارسل بریون) کتله کوزهای مسیحی در آغاز در نخجوان بسر میبردند و بعد از اینکه یکی از فرزندان چنگیز پایتخت خود را در شهر سلطانیه واقع در آذربایجان قرار داد (منظور سلطان محمد خدابنده از فرزندان هلاکوخان است که پایتخت خود را شهر سلطانیه در آذربایجان قرار داد- مارسل بریون) کتله کوز مسیحی از نخجوان منتقل به سلطانیه شد و از آنموقع در سلطانیه بسر میبرد. هنگامی که من در شام بودم کتله کوز سلطانیه که بشام آمده بود بمن گفت که هرگاه با قوم فرنگ رابطه بازرگانی برقرار نمایم برای من فایده خواهد داشت. من از او پرسیدم که قوم فرنگ در کجا سکونت دارد؟ کتله کوز سلطانیه گفت: مسکن قوم فرنگ کنار دریای ظلمات است (یعنی اقیانوس اطلس) گفتم کالای قوم فرنگ چیست؟ جواب داد قوم فرنگ کالاهای گوناگون دارند ولی دو کالای آن ها خیلی مرغوب است یکی ماهوت و دیگری چینی و چینی هائی که فرنگیان می سازند بهتر از چینی هائی است که در خود چین ساخته میشود. چون در شام زبان فرنگیان را میدانستند و میخواندند و مینوشتند من دستور دادم که نامه ای بزبان فرنگی (یعنی فرانسوی- مارسل بریون) برای پادشاه فرنگ بنویسند و خود اسقف سلطانیه را مأمور کردم که آن نامه را ببرد و به پادشاه فرنگ برساند و هدایائی هم برای پادشاه فرنگ فرستادم و در نامه نوشتم که سوداگران فرنگی را بدیار ما بفرست و ما سوداگران خود را بدیار او میفرستیم تا هرچه مورد احتیاج طرفین باشد خریداری نمایند.   اسقف سلطانیه نامه مرا بپادشاه فرنگ رسانید و هدایای مرا باو داد و جواب نامه را دریافت کرد و با هدایای پادشاه فرنگ که معلوم شد موسوم است به (شال) برای من آورد.   (مقصود شارل ششم پادشاه فرانسه است که تیمور لنگ او را شال میخواند- مارسل بریون) وقتی اسقف سلطانیه به روم رسید من میخواستم از راه کیلیکیه بسوی بیزان تیوم (استانبول کنونی) بروم و بطوری که گفتم قصدم این بود که کشتی بسازم. اما اسقف سلطانیه بمن گفت بهترین کشتی های جهان در فرنگ ساخته میشود و اگر من حاضر باشم که بپادشاه فرنگ مس بدهم او هرقدر کشتی بخواهم بمن خواهد داد. چون قوم فرنگ همه چیز دارند غیر از مس و این فلز که نزد ما بدون قیمت است در فرنگ دارای ارزش زیاد می باشد گفتم پادشاه فرنگ چند کشتی بمن خواهد داد. اسقف سلطانیه گفت: آنقدر کشتی در فرنگ هست که او میتواند تا هزار کشتی به امیر بدهد. گفتم حتی هزار کشتی برای من کم است زیرا من میخواهم تمام قشون خود را سوار کشتی کنم و از
بدهید میپذیرد چون در فرنگ مس را ذوب میکنند و به مصارف متعدد میرسانند و خود فرنگیان با کشتی های خویش مس را از بنادر شام و روم بطرف فرنک حمل میکنند
من بتمام کشورها بخصوص کشورهای ایران و جبال که مس در آنجا فراوان تر است دستور دادم که هرکس مس شمش یا ساخته یا قراضه دارد و مایل بفروش آن می باشد ببهای خوب از او خریداری کنند و بسوی روم یا شام حمل نمایند. (مقصود امیر تیمور از کشورهای ایران عبارت است از شهرهای مرکزی ایران مثل ری و اصفهان و قومس که امروز باسم سمنان و دامغان و و شاهرود خوانده میشود و مقصود او از کشور جبال شهرهای آذربایجان و کردستان و کرمانشاهان می باشد- مارسل بریون) مرتبه ای دیگر اسقف سلطانیه را با نامه و هدایا نزد پادشاه فرنک فرستادم و باو گفتم موجودی مس در کشورهائی که حوزه قلمرو من می باشد تمام نشدنی است و هرقدر قوم فرنک مس بخواهند می توانیم بدهیم و در عوض در درجه اول خواهان پانصد کشتی بزرگ و بدون عیب هستم که در بنادر روم بمن تحویل داده شود و در صورتیکه ناخدایان فرنگی کشتی ها بخواهند بمن خدمت کنند چه بهتر و در آن صورت من جیره و حقوق آنها را خواهم داد. بعد از اینکه اسقف سلطانیه با نامه و هدایای من رفت، خود درصدد برآمدم که بطرف کیلیکیه بروم و از آنجا راه بیزان تیوم را پیش بگیرم.
من میخواستم بروم و (بوزان تیوم) را ببینم و بمن گفته بودند که بین کشور روم و شهر بوزان تیوم یک بغار قرار گرفته که پهنای آن از ششصد یا
هفتصد ذرع بیشتر نیست ولی عمق آن خیلی زیاد است و در قدیم؟؟ مزبور مخصوص عبور دادن گاوها بود و گاوانی را که از بیزان تیوم بروم منتقل میکردند یا برعکس، از آن بغاز عبور میدادند و گاوها در آب شنا می کردند و از یکطرف آب بساحل دیگر میرفتند (این گفته واقعیت دارد و بغاز بسفر بین استانبول و قاره آسیا معبر گاوها بود و بسفر یعنی معبر گاو- مارسل بریون)
بخود گفتم وقتی گاوها بتوانند از آب بگذرند و از یک طرف بسوی طرف دیگر بروند چگونه قشون من نتواند از همان آب عبور کند و خود را بساحل دیگر برساند. هنگامی که بسوی بیزان تیوم میرفتیم (ایلدرم بایزید) را با خود بردم و سکنه روم می دانستند که اگر مبادرت بطغیان کنند علاوه بر اینکه مورد قتل عام قرار خواهند گرفت (ایلدرم بایزید) را نیز خواهم کشت.
بالاخره دریا نمایان شد و بجائی رسیدیم که من میتوانستم شهر بیزان تیوم را از دور ببینم. شهر در مغرب قرار گرفته و بین آن شهر و قشون من، بغازی قرار داشت که من حدس زدم پهنای آن از هفتصد ذرع بیشتر است. در آنجا بمن گفتند اراضی واقع در مشرق بغاز که من در آن قرار داشتم در قدیم متعلق به بیزان تیوم بود ولی سلاطین روم آن اراضی را از سلاطین بیزان تیوم گرفتند و امروز، پادشاه بیزان تیوم در مشرق آن بغاز یعنی در کشور روم حتی یک وجب زمین ندارد.
وقتی برای مشاهده شهر (بیزان تیوم) رفتم یک چهارم از روز بالا آمده بود و آفتاب از پشت من به شهر می تابید و لذا من میتوانستم
آن شهر را که می گفتند هزار و پانصد یا دوهزار سال است که ثروت قسمتی از جهان در آن جمع شده بخوبی ببینم. من برای این که بتوانم شهر
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 399
را بخوبی مشاهده کنم ببالای تپه ای صعود نمودم و چشم بشهر دوختم. شهر (بیزان تیوم) آنقدر وسیع بود که من انتهای آن را نمیدیدم و یک خلیج بزرک و طولانی در وسط شهر دیده می شد و بمن گفتند آن خلیج باسم (شاخ طلا) خوانده می شود.
هزارها قایق در آن خلیج و در قسمت های دیگر از مقابل شهر میرفتند و می آمدند و آنقدر گلدسته های طلائی در شهر بود که تشعشع آنها چشمم را خیره میکرد و بمن گفتند که آن گلدسته ها از کلیساهای شهر می باشد زیرا هر پادشاهی که در (بیزان تیوم) سلطنت کرد بر خود واجب دانسته که یک کلیسا یا یک صومعه بسازد و هزارها زن و مرد تارک دنیا در صوامع (بیزان تیوم) بسر میبرند و هر کلیسا و صومعه دارای موقوفه است و از درآمد آن اداره می شود و مردها و زن هائی که در بعضی از دیرهای بیزان تیوم بسر میبرند در همه عمر از آستان دیر، قدم بیرون نگذاشته اند و همانجا میمیرند و جسدشان را در قبرستان صومعه بخاک می سپارند و هرصومعه دارای یک قبرستان است و در بعضی از صوامع (بیزان تیوم) حیوانی خورده نمیشود و تمام اغذیه ایکه در دیر بمصرف میرسد گیاهی است و از عجائب آن که سکنه آن دیرها بطور متوسط یکصد و بیست سال عمر می کنند.
بمن گفتند که ثروت کلیساهای (بیزان تیوم) آن قدر زیاد می باشد که در بعضی از کلیسا- ها تا سه خروار صلیب
و قندیل و کاس طلا و مرصع بجواهر وجود دارد. (کاس بمعنای کاسه عبارت است از ظرفی که در کلیساها هنگام بجا گذاشتن وظائف مذهبی مورد استفاده قرار میگیرد و در آن شراب مقدس میریزند و در (بیزان تیوم) بزبان یونانی آنرا (کالوس) میخواندند- مارسل بریون)
بمن گفتند اگر تو شهر (بیزان تیوم) را مسخر نمائی فقط از کلیساها بیش از یکصد خروار طلا بدست خواهی آورد و در اکثر کاخ های (بیزان تیوم) گنج وجود دارد و در آن شهر کمتر خانواده قدیمی است که گنج نداشته باشد و آن گنج یا در خود کاخ مدفون گردیده یا در خارج از شهر در نقطه ای از صحرا دیگر از چیزهائی که آن روز مطلعین بالای آن تپه بمن گفتند این بود که در بیزان تیوم دو طبقه وجود دارد. اول ارباب دوم غلامان ارباب از آغاز تا پایان عمر هیچ کار نمیکنند و کار اصلی آنها خوردن و خفتن است و تمام عمر را بلهو و لعب میگذرانند و هرگز دست و صورت خود را نمی شویند بلکه غلامان باید دست و روی آنها را تطهیر نمایند.
طبقه دوم غلامان و کنیزان هستند که پسر بعد از پدر و دختر بعد از مادر غلام یا کنیز میباشند و باید در تمام عمر برای ارباب زحمت بکشند. حتی دکانداران شهر دارای غلام و کنیز می باشند.
ارباب (بیزان تیوم) چون بیش از هزار و پانصد یا دوهزار سال است که پسر بعد از پدر دست بهیچ کار نزده اند مبدل بانسان های چوبی شده اند و در موقع جنگ از آنها کاری ساخته نیست و هزار سرباز من می توانند تمام ارباب (بیزان تیوم) را اسیر
کنند. غلامان هم که چیزی غیر از جان خود ندارند که از آن دفاع نمایند و اگر بدانند که هرگاه تسلیم شوند از بردگی نجات خواهند یافت تسلیم خواهند شد.
لذا تصرف شهر (بیزان تیوم) بسیار آسان است و آنچه تسخیر آن شهر را مشکل کرده دریا می باشد و اگر آن شهر از سه طرف محاط از دریا نبود، آن را بسهولت مسخر میکردند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 400
من بدون اینکه از تپه فرود بیایم (ایلدرم بایزید) را از اردوگاه احضار کردم و او را بالای تپه آوردم و شهر را بوی نشان دادم و گفتم در این شهر، بیش از دو طبقه نیست یکی ارباب که از بس کار نکرده اند قدرت ندارند یکساعت بجنگند دوم غلامان که اگر بدانند بعد از تسلیم شدن آزاد خواهند شد، فوری تسلیم می شوند البته محصور بودن این شهر از دریا، تصرف آن را قدری مشکل کرده ولی تو که پادشاه روم بودی و پیوسته در جوار این شهر میزیستی چرا درصدد برنیامدی که این جا را بتصرف درآوری.
(ایلدرم بایزید) گفت ای امیر، علاوه بر آنچه در گذشته بتو گفتم در این شهر چند قشون هست من میدانم که ارباب این شهر قدرت ندارند بجنگند اما ثروتمند هستند و بوسیله پادشاه خود چند قشون خارجی را اجیر کرده اند پرسیدم قشون های خارجی چه نام دارند؟ (ایلدرم بایزید) گفت همه آنها مسیحی هستند و یک قشون از سربازانی متشکل گردیده که اهل (ونیز) می باشند و قشون دیگر دارای سربازانی اهل کشور (لومباردی) است و یک قشون هم از سربازان (سویسی) متشکل گردیده است. گفتم من اسم این کشورها را نشنیده ام این ممالک در
کجا است؟
(ایلدرم بایزند) با انگشت سبابه، امتداد مغرب را بمن نشان داد و گفت در آنجا در فاصله چند هفته راه از دریا و دو یا سه ماه راه از خشکی کشورهائی واقع شده که سکنه اش سرباز مزدور می شوند و هرکس به آنها بیشتر مزد بدهد برای او میجنگند و اکثر آنها شجاع می باشند و پادشاه (بیزان تیوم) سه قشون مزدور و نیزی و لومباردی و سویسی دارد.
موقعی که بالای تپه با (ایلدرم بایزید) صحبت میکردم مشاهده نمودم از موضعی که کشتی های (توقات) در آنجا حرکت میکرد دود برمیخاست و ایلدرم بایزید گفت ای امیر، تصور می کنم که کشتی های تو را آتش زده اند و این حریق میرساند که پادشاه (بیزان تیوم) از آمدن تو باین جا اطلاع دارد. گفتم نکند که خود کشتیها آتش گرفته باشند؟ (ایلدرم بایزید) گفت نه ای امیر، آتش از روی آب به کشتی های تو رسیده و آنها را آتش زده ... نگاه کن ... کشتی های تو برمیگردد.
در واقع کشتی هائی که من بفرماندهی (توقات) برای اکتشاف فرستاده بودم مراجعت میکرد و دیدم که دو فروند از آن کشتی ها نمیتواند مثل سایر کشتی ها برگردد و از آنها دود برمیخیزد. (ایلدرم بایزید) گفت ای امیر، شک نیست که کشتی های تو را آتش زده اند.
در آن موقع چون ظهر شده بود من برای ادای نماز از تپه فرود آمدم و بمسجد خود رفتم و نماز خواندم و پس از خروج از مسجد (توقات) را که هیجان داشت دیدم، از او پرسیدم چه اتفاق افتاد؟ او گفت ای امیر، ما بدون حادثه حرکت میکردیم و از جلوی اسکله ها و کاخ های شهر میگذشتیم تا این که بدهانه خلیج
شاخ طلا رسیدیم و خواستیم وارد آن خلیج شویم.
در آن موقع یک کشتی از خلیج خارج شد و بسوی ما آمد و قبل از این که بما برسد چیزی را پرتاب کرد و پاروزن های کشتی حرکت پارو را تغییر دادند و کشتی مراجعت نمود و ما بمنطقه ای که در آنجا چیزی روی آب پرتاب شده بود رسیدیم و در کشتی ما که جلوتر از دیگران میرفت آتش گرفت و آتش، از روی آب بکشتی ها سرایت کرد و من که چنین دیدم از بیم آنکه سایر کشتی ها بسوزد مراجعت نمودم و میدیدم که سرنشینان آن دو کشتی هرچه میکوشند که بوسیله آب، آتش را خاموش کنند از عهده برنمیآیند و من تا امروز، آتشی را ندیده بودم که با آب
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 401
خاموش نشود. پرسیدم آن دو کشتی که آتش گرفت چه شد؟ (توقات) گفت هردو کشتی روی آب سوخت و سرنشینان آن بهلاکت رسیدند.
من دستور دادم که (ایلدرم بایزید) و چند نفر از وجوه محلی را نزد من بیاورند و بعد از اینکه آمدند گفتم بنشینید و از آنها پرسیدم که این آتش که دو کشتی مرا سوزانید و در آب خاموش نمی شود چیست؟ (ایلدرم بایزید) گفت ای امیر، این آتش نسخه ای دارد که از روی آن ساخته می شود و نسخه آتش از هزار و دویست سال قبل از این تا امروز، نزد پادشاه (بیزان تیوم) می باشد و هرپادشاه قبل از اینکه بمیرد نسخه را به جانشین خود می سپارد و باو میگوید بعد از من تخت سلطنت تو دو ستون دارد یکی این نسخه است که از روی آن آتشی که در آب
خاموش نمیگردد ساخته می شود و دیگری زنجیرهائی است که بدان وسیله دهانه های شهر را مسدود می نماید روزی که تو این نسخه را از دست بدهی یا دیگران اطلاع حاصل نمایند و بتوانند آتش خاموش نشدنی را بسازند نیمی از تخت سلطنت تو از دست رفته و روزی که دهانه های شهر زنجیر نداشته باشد آن نیم دیگر هم از دستت میرود.
گفتم از این قرار (آتش مرموز) که مانع از این شد معاویه شهر (بیزان تیوم) را مسخره نماید همین آتش است. (ایلدرم بایزید) گفت من نمیدانم که معاویه چه کرد ولی میدانم که از هزار و دویست سال قبل هربار که کسی خواسته شهر (بیزان تیوم) را تصرف نماید این آتش و زنجیر دهانه های شهر مانع از این گردیده که آن شخص بتواند این شهر را بتصرف در آورد.
گفتم چگونه راز این آتش از هزار و دویست سال قبل تا امروز محفوظ مانده و دیگران نتوانسته اند از این آتش مشتعل تهیه نمایند؟ یکی از وجوه محلی گفت پادشاه قبل از اینکه بسلطنت برسد از وجود نسخه آتش بدون اطلاع است اما زبان و خطی را که نسخه با آن نوشته شده از کودکی بوی میآموزند. من حیرت زده پرسیدم مگر نسخه آن آتش با زبان و خطی مخصوص نوشته شده است؟ آن مرد گفت بلی ای امیر هرپادشاه در کودکی آن زبان و خط را فرا میگیرد بدون اینکه نسخه را ببیند و بعد از اینکه سلف او زندگی را بدرود گفت و او بر تخت سلطنت نشست صاحب آن نسخه می شود و هرزمان که مورد حمله قرار میگیرد از روی آن نسخه که فقط خود او
میتواند بخواند آتش خاموش نشدنی را مشتعل می نماید.
گفتم بفرض اینکه نسخه آتش را غیر از پادشاه کسی نتواند بخواند برای مشتعل کردن آتش نیازمند دیگران است و سایرین باید موادی را که آتش از آن بوجود میآید فراهم نمایند و آنها از راز مشتعل کردن آتش خاموش نشدنی مطلع می شوند. (ایلدرم بایزید) گفت مواد آتش را خود پادشاه فراهم می نماید و بعد از اینکه آماده شد بدیگران می سپارد و آنها آتش را مشتعل می نمایند.
آنروز قبل از غروب آفتاب مرتبه ای دیگر، بالای تپه ای که مشرف بر دریا بود رفتم تا این که شهر (بیزان تیوم) را هنگام غروب ببینم. در آن موقع چون آفتاب، از مقابل بچشم من می تابید، نمی- توانستم شهر را بخوبی مشاهده نمایم ولی قسمت های شمالی و جنوبی شهر را خوب میدیدم.
در حال نظاره شهر در فکر آتش خاموش نشدنی بودم و ناگهان یادم آمد که من در نقطه ای از قلمرو خود از آن آتش که با آب خاموش نمیشود دارم و آن بادکوبه است و در آنجا از زمین آتشی برمی خیزد که نمی توان با آب آنرا خاموش کرد آتش مزبور آنقدر حرارت دارد که
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 402
سکنه محلی نمیتوانند بآن نزدیک شوند و اگر کسی بآن آتش نزدیک گردد میسوزد اما در اطراف آن آتش بزرک آتش های کوچک وجود دارد که از منفذهای زمین خارج میگردد و سکنه محلی نمیتوانند با آب آتش های کوچک را خاموش نمایند. لیکن اگر مقداری خاک، روی یکی از آتش های کوچک بریزند، در دم خاموش می شود و تا چند روز روشن نمیگردد مگر اینکه باز، از آتش بزرک، از راه زیرزمینی، شعله به منفذ کوچک برسد
و آنرا مشتعل نماید.
آتش بادکوبه، از روزی که بنی آدم بخاطر دارد میسوزد و شعله بزرک آن آتش خاموش نشده و میگویند که بنی آدم بکار بردن آتش را از آتش بادکوبه کسب کرد و تا روزی که آن آتش را در بادکوبه ندیده بود بعقلش نمی رسید که می توان بوسیله آتش غذا طبخ نمود. چون آتش بادکوبه با آب خاموش نمیشود ولی با خاک خاموش میگردد، در آن غروب آفتاب که من شهر (بیزان تیوم) را از نظر میگذرانیدم بفکر افتادم که شاید آتش مرموز و خاموش نشدنی آنجا هم از نوع آتش بادکوبه باشد و باید با خاک آنرا خاموش کرد نه آب.
من تا لختی بعد از غروب آفتاب بالای تپه بودم و دیدم که چراغهای شهر (بیزان تیوم) روشن شد و آنگاه چون موقع ادای نماز رسید از تپه فرود آمدم و نماز خواندم پس از نماز چند لقمه غذا خوردم و افسرانم برای کارهای خود آمدند و دستور گرفتند و رفتند و من خود را آماده خوابیدن کردم. در آن موقع متذکر شدم که اگر ما بتوانیم در کشتی های خود چیزی بوجود بیاوریم که بتواند خاک، روی آب بریزد، آتش خاموش نشدنی پادشاه شهر (بیزان تیوم) خاموش خواهد گردید.
طوری از این فکر بوجد آمدم که نتوانستم بخوابم و امر باحضار (توقات) دادم وقتی او آمد گفتم فردا صبح با پنج کشتی برای اکتشاف، بشهر (بیزان تیوم) نزدیک شو و نشان بده که قصد داری وارد خلیج شاخ طلا بشوی و من از بالای تپه ای که مشرف بر دریا میباشد حرکت کشتی های تو را در نظر خواهم گرفت. اما کشتی های تو که بخلیج شاخ طلا
نزدیک می شوند باید خاک داشته باشند.
(توقات) بگمان اینکه عوضی شنیده پرسید: ای امیر، آیا گفتی که کشتی های من باید خاک داشته باشند؟ گفتم بلی و تا می توانی قبل از اینکه حرکت کنی، در صحنه کشتی های خود مقداری زیاد خاک قرار بده. بعد از اینکه به خلیج شاخ طلا نزدیک شدی باحتمال قوی آن کشتی که امروز آمد و بسوی کشتی های تو آتش پرتاب کرد میآید و باز بسوی تو آتش پرتاب خواهد نمود و تو بجای گریختن بآتش نزدیک شو و بگو که سرنشین کشتی ها، خاک روی آتش بریزند و من تقریبا یقین دارم که آتش خاموش خواهد گردید و تو باید بتوانی بدست سرنشین کشتی های خود در مدتی کم، مقداری زیاد از خاک روی آتش بپاشی تا اینکه خاموش گردد. (توقات) گفت ای امیر، همین کار را خواهم کرد.
صبح روز بعد، من بعد از اینکه بکارهای خود رسیدم بسوی تپه ای که می توانستم از آنجا دریا و شهر را بخوبی ببینم روانه شدم و چون آفتاب از پشت من بدریا و شهر می تابید همه جا را بخوبی میدیدم. پنج کشتی (توقات) بعد از اینکه از مقابل شهر عبور کرد نزدیک دهانه خلیج (شاخ طلا) رسید و در آنجا (توقات) بدستور من، چنان نشان داد که قصد دارد وارد آن خلیج شود کشتی آتش افروز که روز قبل از خلیج خارج شده بود، فرا رسید و میدیدم که با سرعت به پنج کشتی (توقات) نزدیک می شود و مشاهده کردم که از آن کشتی، چیزی بسوی سفاین (توقات) پرتاب گردید و بر آب افتاد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 403
کشتی های توقات بسوی چیزی که روی آب قرار داشت رفت و من
مشاهده کردم که سرنشین آن کشتی ها بعد از اینکه به آتش نزدیک شدند روی آن خاک پاشیدند. خاک پاشی کشتی های توقات ادامه یافت و آنها از سد آتش گذشتند آنگاه از یکی از آن کشتی ها دود برخاست و من دیدم که آن دود بزودی از بین رفت و معلوم شد که آتش کشتی را هم با خاک خاموش کرده اند.
پنج کشتی (توقات) نمیباید وارد خلیج (شاخ طلا) شوند و من به (توقات) گفته بودم بیازماید که آیا با خاک می توان آتش مرموز را خاموش کرد یا نه؟
آزمایش (توقات) بنتیجه ای که من پیش بینی کرده بودم رسید و کشتی های پنجگانه مراجعت نمود و گرچه من نتوانستم در آن روز، براز هزار و دویست ساله اشتعال آتش مرموز پی ببرم اما دانستم که می توانم آن آتش را خاموش نمایم و یقین حاصل کردم که آتش مرموز، از نوع آتش بادکوبه است و لذا با خاک خاموش گردید.
عصر آنروز (ایلدرم بایزید) از آزمایش مزبور اطلاع حاصل کرد و برای من پیغام فرستاد که تو ای امیر توانستی وسیله ویران کردن ستون اول سریر سلطنت سلطان (بیزان تیوم) را فراهم نمائی و اگر وسیله ویران کردن ستون دوم را هم فراهم کنی شهر (بیزان تیوم) با تمام کاخ ها و باغها و گنج ها و جواهر و زروسیم که در آن است مال تو خواهد شد.
ساعتی بعد از وصول پیغام (ایلدرم بایزید) کبوتر قاصد رسید و خبر آورد که (توگول) امیر کشور (مغنیسیه) واقع در روم طغیان کرده و قصد دارد با یک قشون متشکل از سربازان طوائف صاروخان- ساری قمیش- اکراد- تاتارهای روم بمن حمله ور شود.
من از وصول خبر مزبور متعجب نشدم چون پادشاهی
که بیک کشور بیگانه میرود و آنرا بتصرف درمیآورد و پادشاه آن مملکت را دستگیر و اسیر می نماید باید پیش بینی کند که بعید نیست بعضی از امرای آنکشور بر او بشورند. روم کشوری است وسیع و دارای امرای متعدد و بعضی از آنها مثل امیر (صارو خان) و امیر (ساری قمیش) و امیر تاتارهای روم دارای طائفه ای بزرک می باشند. ولی امیر (مغنیسیه) طائفه نداشت و در عوض مردی توانگر بود و اجدادش از دویست سال قبل در آن سرزمین سلطنت می کردند.
پس از اینکه خبر شورش امیر (مغنیسیه) بمن رسید به (ایلدرم بایزید) ظنین شدم و فکر کردم که او محرک شورش گردیده و یا برای طوائف دستور داده که با امیر (مغنیسیه) کمک نمایند. گفتم (ایلدرم بایزید) را بیاورند و اظهار کردم که امیر (مغنیسیه) به تحریک تو طغیان کرده و چهار طائفه با او کمک می نمایند و من قبل از اینکه برای سرکوبی قشون شورشیان بروم تو را بقتل میرسانم. (ایلدرم بایزید) سوگند یاد کرد که او از طغیان امیر (مغنیسیه) بدون اطلاع است و گفت (توگول) امیر (مغنیسیه) برای این اطمینان نکرده که مرا آزاد کند بلکه تصور نموده که فرصتی مقتضی بدست آورده تا پادشاه روم شود. چون امرای مغنیسیه همواره آرزوی سلطنت بر روم را در خاطر میپرورانیدند اما چون سلاطین آل عثمان قدرت داشتند (ایلدرم بایزید هم از آل عثمان بود- م) نمی توانستند آرزوی خود را جامه عمل بپوشانند و امروز (توگول) اندیشیده که می تواند پادشاه روم گردد.
گفتم اگر میخواهی زنده بمانی هم اکنون نامه ای به امیر (مغنیسیه) بنویس و از (توگول) بخواه که قشون خود را متفرق نماید و خود
او باین جا، نزد من بیاید و از طرف من باو
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 404
قول بده که اگر قشون خود را متفرق کند و خود باین جا بیاید امارت و جان و مالش مصون خواهد بود وگرنه کیفر خواهد دید. (ایلدرم بایزید) در حضور من نامه را نوشت و مهر کرد و من آن نامه را برای توگول فرستادم.
(توگول) اطاعت نکرد و بجای این که قشون خود را متفرق کند و نزد من بیاید راه کشور های مرکزی (روم) را پیش گرفت.
من دوچار خطر می شدم زیرا که توگول بعد از اینکه کشورهای مرکزی (روم) و شام را بتصرف درمیآورد علاوه بر این که پادشاه روم میشد راه مراجعت مرا بسوی کشورهای جبال و عراق قطع میکرد و من چاره نداشتم جز این که از عزم تصرف شهر بیزان تیوم منصرف شوم و بروم و فتنه (توگول) را بخوابانم و قشون او را متفرق نمایم و بعد از آن به فکر تصرف شهر دو هزار ساله (بیزان تیوم) بیفتم.
من با قشون خود ساحل دریا را ترک کردم و از راهی که آمده بودم مراجعت نمودم و کوشیدم که با سرعت خود را به (توگول) برسانم در اولین شب راه پیمائی که قشون من اتراق کرد و من بعد از تمشیت اردوگاه به خیمه خود رفتم و استراحت کردم خوابی دیدم که تا آن موقع مانند آن ندیده بودم.
من در خواب دیدم که (عبد اله قطب) معلم من در دوره کودکی (و همان که قرآن را نزد او آموختم و در آغاز این سرگذشت ذکر شده است) نزد من آمد و من مشاهده کردم که اندوهگین است گفتم علت اندوه تو چیست؟
آیا وضع زندگی فرزندان تو خوب نیست و مستمری آنها را نپرداخته اند که تو این گونه غمگین شده ای؟ عبد اله قطب گفت امیر آیا ممکن است که تو برای کسی مستمری تعیین کنی و دیگران جرئت داشته باشند و آن را نپردازند مستمری هائی که تو برای فرزندان من معین کرده ای بطور مرتب بآنها پرداخته می شود و وضع زندگی آنها خوب است پرسیدم پس چرا غمگین هستی؟
عبد اله قطب گفت اندوه من ناشی از این است که تو خواهی مرد.
گفتم هرکس که بوجود میآید میمیرد و من قبر خود را در سمرقند ساخته ام تا بعد از وفات، قبری آماده داشته باشم و مردی چون من از مرگ بیم ندارد (عبد اله قطب) گفت ای امیر تو سه سال دیگر خواهی مرد، این موضوع مرا بفکر انداخت و بیاد گفته برهمن در هندوستان افتادم که سنوات بقیه عمر مرا بر زبان آورده بود. من سنوات عمر خود را طبق گفته آن برهمن حساب کردم و سال های باقی را که بعد از مراجعت از هندوستان گذرانیدم از آن تفریق نمودم و دریافتم که مطابق گفته آن برهمن سه سال از عمر من باقی است.
خواستم موضوع گفته (برهمن) را برای (عبد اله قطب) نقل نمایم ولی معلم من رفته بود و آنگاه روزها و شب ها گذشت و زمستان رفت و بهار آمد و در حال رویا چنین تصور میکردم که آن مدت سه سال سپری گردیده و من در یک دشت وسیع، وسط اردوگاه خود هستم و در طرف جنوب، نزدیک افق یک خط تیره رنگ دیده می شود و یکی از سردارانم با انگشت آن خط را نشان داد و گفت
آن دیواری است که یک سر آن منتهی به (جابلقا) میشود و سر دیگرش به کشور (ختن) می پیوندد پرسیدم آیا دیوار چین همین است. آن مرد گفت بلی ای امیر.
گفتم این دیوار هرقدر محکم باشد، محکم تر از حصار اصفهان و دیوار دهلی و باروی دمشق نیست و من آن حصارها را گشودم و از این نیز خواهم گذشت (همچنان در حال رویا) وقتی که خواستم برخیزم و نماز بخوانم و سوار شوم و براه بیفتم حس کردم قدرت برخاستن ندارم بخود گفتم که درد مفاصل من
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 405
عود کرده و مانع از این است که برخیزم. اما در هیچ جای بدن احساس درد نکردم و معلوم شد بیماری من درد مفاصل نیست. بانگ زدم که بیایند اما صدائی که از دهانم خارج شد، قابل فهمیدن نبود و من نمیتوانستم حرف بزنم.
بر اثر صدای من غلامانم وارد خیمه شدند و خواستند مرا بلند کنند ولی من نمیتوانستم روی دو پا قرار بگیرم بعد مرا خوابانیدند و دو نفر از آن ها رفتند و بعد از مدتی با پزشک آمدند پزشک اردو مرا دید و نبضم را گرفت و زبانم را مشاهده نمود و پلکهای چشم مرا برگردانید و زیر پلک ها را از نظر گذرانید و آنگاه سر را بگوش من نزدیک کرد و گفت ای امیر تو مبتلا به عارضه سکته شده ای و باید همین جا بمانی تا اینکه بهبود یابی.
من خواستم بگویم که توقف من در آنجا باعث تأخیر کارهای جنگی می شود و باید مرا در در تخت روان جا بدهند و براه بیفتیم اما حرفی از دهانم خارج نشد بخود گفتم اینک نمیتوانم
حرف بزنم خوب است آنچه میخواهم بگویم بنویسم و باشاره فهمانیدم که احتیاج به قلم و دوات و کاغذ دارم. ولی وقتی وسائل نوشتن آماده گردید نتوانستم چیزی بنویسم و انگشتان دست چپ من (زیرا بطوری که گفتم مدتی است نمیتوانم با دست راست بنویسم ولی با آن دست شمشیر میزنم) یارای قلم بدست گرفتن نداشت.
هفت بار در آن خیمه شب فرا رسید و روز گذشت و بعد از آن حس کردم کسانی که پیرامون من هستند مرا مرده می پندارند و می گویند که باید مراجعت کرد و جسد امیر را به سمرقند رسانید و من با اینکه مرده بودم می فهمیدم که مرا در نمد پیچیده اند تا اینکه به سمرقند منتقل نمایند و در آن موقع از خواب بیدار شدم و چشم گشودم و دیدم که طلیعه روز دمیده زیرا صدای غراب البین بگوش می- رسید (غراب البین در اصطلاح قدماء کلاغی است که در طلیعه فجر قبل از تمام پرندگان بانگ میزند و خبر از دمیدن روز میدهد).
خوابی که من دیده بودم باعث اندوه من شد ولی مرا متوحش نکرد من میدانم که هیچکس زنده نمیماند و همه باید بمیرند ولی متأسف بودم که چرا در بستر بیماری چون عجوزگان مردم. مردی چون من باید در میدان جنگ کشته شود نه اینکه در بستر بیماری بمیرد پزشک اردو در حال رویا در گوش من گفت ای امیر تو سکته کرده ای و نجوای آن پزشک میرسانید که نمیخواهد دیگران از مرض من مطلع شوند و بدانند که من سکته کرده ام و ممکن است زندگی را بدرود بگویم. در بیداری گفته برهمن هندی را که در (دهلی) بمن
گفته بود با گفته (عبد اللّه قطب) که در حال رویا شنیدم مطابقه کردم و متوجه شدم اگر آن دو درست گفته باشند سه سال از عمر من باقی است و خداوند در قرآن گفته است (لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ)* یعنی وقتی مرگ می آید نه ساعتی جلو میافتد نه ساعتی عقب، و هرکس در ساعتی که مقرر گردیده باید بمیرد.
اما تا ساعتی که انسان زنده است باید وظائف زندگی خود را بانجام برساند و چنین تصور کند که زنده جاوید می باشد.
افکار تیره را از خود دور کردم و برخاستم و نماز خواندم و برای تعقیب (توگول) امیر کشور (مغنیسیه) براه افتادم و (ایلدرم بایزید) را با خود بردم چون نمی توانستم سلطان روم را که اسیر من شده بود در جائی بگذارم که بیم آن می رفت که اتباعش او را از حبس نجات دهند و برای من تولید مزاحمت نمایند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 406
من برای اینکه خود را زودتر به (توگول) برسانم نگذاشتم که سربازانم استراحت نمایند و روز و شب راه می پیمودم اما (توگول) در یک نقطه توقف نمیکرد و بهر کشور که (توگول) از آن عبور کرده بود میرسیدم می شنیدم که (توگول) آنجا را مورد غارت قرار داده است سکنه هرکشور چون قدم بآنجا می گذاشتم بمن میگفتند آرزو دارند سر بدون پیکر (توگول) را ببینند زیرا او اموالشان را به غارت برد و گوسفندانشان را برای غذای قشون خود ضبط نمود و اسب شان را مصادره کرد.
یک وقت من متوجه شدم که (توگول) قصد دارد مرا قفای خود به آذربایجان بکشاند و بمن اطلاع رسید که وی با سلطان آذربایجان متحد گردیده
است اگر من در عقب (توگول) بآذربایجان میرفتم چون وی با سلطان آذربایجان متحد بود تمام عشایر آن کشور که شنیده بودم شماره مردان آنها بیش از دو کرور است علیه من بکار میافتادند و قشون من در آذربایجان نابود میگردید من دانستم که نباید بگذارم که (توگول) خود را بآذربایجان برساند و سی هزار سوار زبده خود را مأمور کردم که راه را بر (توگول) ببندند. فرماندهی آن سی هزار تن را به (توقات) سپردم زیرا مردی بود با استقامت و می توانست خستگی را تحمل نماید و در عین حال استعداد فرماندهی داشت و میدانست چگونه باید دل سربازان را بدست آورد تا آنها را وادار نمود از صمیم قلب فداکاری کنند به (توقات) گفتم تو باید طوری بسرعت بروی که بتوانی منطقه راه پیمائی (توگول) را دور بزنی و جلوی او را بگیری که من برسم بعد از اینکه جلوی او را گرفتی اگر مشاهده کردی که قوی است از جنگ پرهیز کن تا اینکه من خود را باو برسانم و بعد از آن، از دو طرف وی را مورد حمله قرار خواهیم داد و دماغش را بخاک خواهیم مالید.
 
(توقات) در حالی که هریک از سوارانش یک اسب یدک داشتند با مقداری آذوقه و نواله برای اسب ها براه افتاد. من بخط مستقیم (توگول) را تعقیب میکردم اما (توقات) یک قوس بزرگ را طی مینمود که بتواند از جلوی (توگول) سر بدرآورد و او را متوقف نماید.
خط سیر (توقات) دامنه های شمالی کوه های (روم) بود که سکنه محل آن را باسم کوه های (طور) میخوانند و هرقسمت از آن کوه ها اسم مخصوص دارد چون (توقات) از دامنه های کوه حرکت میکرد
و می توانست از اسب ها برای راه پیمائی بخوبی استفاده کند و در هیچ نقطه وارد تنگه های کوهستان نمیگردید تا اینکه راه پیمائی او دستخوش تأخیر گردد و علاوه بر اینکه در دشت های هموار حرکت مینمود همه جا آب داشت و صدها رودخانه و نهر از کوه های (طور) بطرف شمال جاری میشود و یک قشون که از دامنه های شمالی کوه های (طور) عبور نماید در هیچ نقطه گرفتار بی آبی نمی شود.
من بکشوری موسوم به (سجک) رسیدم و صدای شیون زنها بگوشم رسید و معلوم شد که مردان آن کشور مقابل (توگول) مقاومت کردند و نخواستند که آن مرد اموالشان را بغارت ببرد و گوسفندان و اسبان آن ها را ضبط کند و (توگول) هم امر به قتل عام داد و تمام مردهای کشور (سجک) بدست سربازان (توگول) کشته شدند عده ای از زن های (سجک) شیون کنان با سر و صورت گل آلود (که علامت عزاداری آنها بود) بیرون آمدند و بزبان خودشان یعنی زبان ترکی که من خوب میفهمیدم بمن گفتند ای امیر، (توگول) تمام مردان ما را کشت و هرچه داشتیم برد و ما امروز، برای نان دادن باطفال خودمان حتی یک گوسفند نداریم و همه در فصل پائیز و زمستان از گرسنگی خواهیم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 407
مرد. گفتم من اگر به (توگول) دسترسی پیدا کنم اموال شما را از او خواهم گرفت و بشما خواهم داد.
یک روز از (توقات) بمن خبر رسید که وی در مشرق تنگه (پتک) قرار گرفته و یقین دارد که قشون (توگول) از آن تنگه عبور خواهد کرد و وارد (دیاربکر) خواهد شد.
تنگه (پتک) تنگه ایست که در بین دو کشور (قازان تپه) و (دیاربکر) قرار گرفته و قشون
بعد از عبور از آن تنگه وارد کشور (دیاربکر) می شود و اگر از (دیاربکر) بیاید وارد کشور و (فازان تپه) میگردد و رودخانه (فرات) از تنگه پتک میگذرد و به بین النهرین میرود.
وقتی من خبر (توقات) را دریافت کردم برای اینکه زودتر خود را به (توگول) برسانم باز بر سرعت افزودم و به تنگه (پتک) رسیدم و چشم من به رودی افتاد که سرچشمه فرات بود و بعد از این که چشمه های دیگر به آن متصل گردید شط فرات را که من در بین النهرین دیده بودم بوجود می آورد.
(توگول) برای اینکه بتواند خود را بزودی بآذربایجان برساند طوری سریع می رفت که حتی برای قشون خود عقب دار تعیین نکرد و متوجه نشد که من در قفای او مشغول حرکت هستم و فاصله بین من و قشون (توگول) آن قدر کم شد که من در شب آخر از بلندی مشعل های آتش اردوگاه (توگول) را میدیدم و اگر در تنگه نبودیم می توانستم باو شبیخون بزنم.
(توقات) در مشرق دهانه تنگه (پتک) موضع گرفته بود و وقتی دریافت قشون (توگول) از تنگه خارج میشود با مهارت عقب نشینی کرد و قشون (توگول) از تنگه خارج شد.
من صبر کردم تا اینکه قشون (توگول) بکلی از تنگه خارج گردد و راه برای خروج قشون من باز شود و آنگاه قشون خود را از تنگه خارج نمودم (توگول) بوسیله جلوداران خود فهمیده بود که یک قشون در جلو دارد اما نمیدانست که یک قشون هم در قفای او است و موقعی که خود را برای جنگ با قشون (توقات) آماده میکرد من از عقب باو حمله ور شدم و در همان موقع که حمله من شروع گردید (توقات)
هم با سواران خود مبادرت بحمله ای شدید کرد.
سربازان (توگول) مردانی رشید و سرسخت بودند اما فرمانده لایق نداشتند و (توگول) بقدری از فن جنگ بی اطلاع بود که نفهمید وقتی از دو طرف مورد حمله قرار بگیرد. هرگاه خود را آزاد نکند محاصره خواهد شد.
هنوز دو ساعت از جنگ نگذشته بود که ما قشون (توگول) را محاصره کردیم وقتی آن مرد فهمید که محاصره گردیده سربازان دلیر خود را مأمور کرد تا این که حلقه محاصره را بگسلانند ولی چون نیروی ما خیلی بیش از نیروی (توگول) بود آنها ننوانستند خود را از محاصره نجات بدهند.
گفتم سربازان (توگول) متشکل بودند از سربازان صارو خان- ساری قمیش- کرد- تتارهای روم و هریک از آن سربازان که همه دلیر بودند مطابق روش خود می جنگیدند.
سربازان صاروخان با چماق نبرد میکردند و با فن مخصوص چماق میزدند و من در آن روز برای اولین بار دانستم که چماق زدن هم مانند شمشیر زدن دارای فن می باشد و باید آن فن را فرا گرفت که بتوان بهتر از چماق استفاده کرد. چون سربازان صاروخان میتوانستند خوب چماق بزنند. از پا درآوردن آن ها دشوار بود و من به افسران خود سپردم که بآن سربازان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 408
دلیر امان بدهند تا اینکه تسلیم شوند. لیکن آن ها چماق میزدند و از پا درمیآمدند و تسلیم نمی شدند.
سربازان ساری قمیش با ساطور می جنگیدند که آن هم سلاحی مؤثر بود مشروط بر اینکه سربازی که ساطور بکار می برد خسته نشود و بتواند دائم ساطور بزند. اگر ضربتی از ساطور سربازان (ساری قمیش) بر یک اسب یا یکی از ما وارد میآمد، مرکب یا سوار را بهلاکت میرسانید
و اگر نمی کشت، باری بطور حتم از کار میانداخت و سواران ما برای اینکه از ضربات ساطور مهیب آن ها در امان باشند از دور آن ها را به تیر می بستند.
سربازان کرد در آن جنگ گرز و شمشیر بکار میبردند و زمانی که از گرز زدن خسته می شدند شمشیر را از نیام می کشیدند.
سربازان تتار (تتارهای روم) با تیروکمان می جنگیدند و شمشیر هم میزدند ولی میدیدم که از تیروکمان بهتر از شمشیر استفاده میکردند.
اگر من بودم و سربازانی آن چنان میداشتم قشونی بوجود میآوردم که هیچکس نتواند آن را شکست بدهد. ولی (توگول) آن سربازان شجاع را دچار محاصره کرد چون از علم جنگ اطلاع نداشت. من بوسیله افسران خود بدفعات به سربازان (توگول) گفتم که تسلیم شوند تا اینکه بقتل نرسند.
تتارها تسلیم شدند اما سربازان صاروخان و سربازان ساری قمیش و کردها تسلیم نگردیدند و ما در آن روز مجبور شدیم تا نزدیک غروب آفتاب برای از پا درآوردن سربازان (توگول) بجنگیم وقتی جنگ خاتمه یافت از سربازان صاروخان و ساری قمیش و کردها یک تن زنده یا سالم نبود و (توگول) هم که چند زخم داشت دستگیر شد.
در آن روز چهار هزار تن از سربازان ما از پا درآمدند ولی یک خطر بزرک را از بین بردیم و اگر (توگول) با آن سربازان دلیر سرکوب نمی شد بعد از وصول بآذربایجان و ملحق شدن به پادشاه آنجا نیروئی بوجود میآورد که شاید من نمیتوانستم بر آن غلبه کنم.
پس از نماز مغرب (ایلدرم بایزید) را در اردوگاه به خیمه خود احضار کردم و باو گفتم تو که در کشور خود مردانی سرسخت و دلیر داشتی چرا از وجودشان استفاده
نکردی و برای چه از آن مردان با استقامت قشونی بوجود نیاوردی که کسی نتواند تو را مغلوب کند.
(ایلدرم بایزید) بمن جواب داد انسان قدر هرنعمت را بعد از این که از دست داد میداند و من هم اینک فهمیده ام که می توانستم از وجود این مردان دلیر استفاده زیاد بکنم و نکردم.
آنگاه (ایلدرم بایزید) را رجعت دادم و گفتم که (توگول) را به خیمه ام بیاورند. چون مجروح بود و نمی توانست راه برود او را با تخت روان بخیمه من آوردند و تخت را بر زمین نهادند من از آن مرد پرسیدم تو را چه شد که درصدد سرکشی برآمدی و خواستی با من پنجه بیندازی. (توگول) جواب داد من نمیخواستم با تو پنجه بیندازم و اگر قصدم جنگ با تو بود بسوی (بیزان تیوم) میآمدم و میدانستم که تو نزدیک آن شهر هستی لیکن تو دیدی که ما بجنک تو نیامدیم بلکه میخواستم بآذربایجان بروم و تو راه را بر من مسدود کردی و سربازانم را بهلاکت رسانیدی.
پرسیدم برای چه میخواستی بآذربایجان بروی؟ (توگول) گفت پادشاه آذربایجان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 409
خویشاوند من است و میخواستم بروم او را ببینم. گفتم آیا کسی که برای دیدار خویشاوند خود میرود یک قشون با خود میبرد.
تو برای دیدار خویشاوند خود نمیرفتی بلکه از اینجهت راه آذربایجان را پیش گرفتی که سلطان آنجا متحد تو بود و میخواستی باو ملحق شوی و باتفاق یک قشون نیرومند تشکیل بدهید.
بعد از او پرسیدم که آیا برای سرکوب کردن من و شوریدن از (ایلدرم بایزید) دستوری دریافت نکرده است. (توگول) بعلامت نفرت چهره درهم کشید و گفت (ایلدرم بایزید) از مردانگی فقط
یک اسم بزرگ دارد (ایلدرم در ترکی یعنی رعد) و غیر از این دارای چیزی نیست و یک مرد. از شخصی چون (ایلدرم بایزید) پیروی نمینماید.
طوری (توگول) آن گفته را بر زبان آورد که من یقین حاصل کردم که راست میگوید و (ایلدرم بایزید) محرک وی نبوده است. گفتم ای مرد تو با اینکه دشمن من هستی و بر من شوریدی و عده کثیری از سربازانم امروز در جنگ با قشون تو کشته شدند چون مردی دلیر می باشی از قتل تو صرف نظر میکنم و اگر بخواهی با من دوست شوی من سلطنت (مغنیسیه) را بتو برمیگردانم.
اما (توگول) زنده نماند و سه روز بعد از زخم هائی که بر او وارد آمده بود زندگی را بدرود گفت.
من مدت پنج روز در دهانه تنگ (پتک) توقف کردم تا این که اموات را بخاک بسپاریم و مجروحین را مورد مداوا قرار بدهیم.
در آن پنج روز، دوبار از آذربایجان خبرهای ناگوار بمن رسید و معلوم شد که پادشاه آذربایجان نه فقط قشون گرد آورده بلکه تا (ری) را تصرف کرده است و اگر جلوی او گرفته نشود تمام کشورهای جبال و عراق را بتصرف درخواهد آورد و آهنگ فارس و گرگان را خواهد کرد.
آن مرد، مرا دور دیده بود و تصور نمیکرد که بزودی از روم مراجعت نمایم و اندیشید که جهان گیری کند و ثروت گرد بیاورد و بعد از این که قشونی نیرومند بسیج کرد دیگر از من بیم نخواهد داشت و اگر من بجنگ او بروم مرا نابود خواهد کرد. من میخواستم راه (بیزان تیوم) را بیش بگیرم ولی (العبد یدبر و اللّه یقدر) و بجای اینکه بسوی مغرب
بروم مجبور شدم که راه مشرق را پیش بگیرم و آهنگ آذربایجان بکنم.
من میدانستم باید تعجیل کرد تا فصل سرما نگذشته خود را به آذربایجان رسانید.
زیرا اگر فصل سرما برسد قدرت قشون کشی در آذربایجان از من سلب خواهد شد.
در آن پنج روز که ما در مدخل تنگه (پتک) بودیم عده ای دیگر از سربازان من که مجروح بودند مردند و جسد آن ها را هم بخاک سپردیم و بعد در امتداد مشرق راه (دیاربکر) را پیش گرفتیم تا از آنجا بآذربایجان برویم.
از دیاربکر چند راه بسوی آذربایجان وجود دارد و من راهی را پیش گرفتم که مرا به جلگه (خوی) برساند چون بهترین راه برای رسیدن به (تبریز) این است که از جلگه (خوی) عبور کنند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 410
قبل از اینکه از مدخل تنگه (پتک) براه بیفتم اموال غارت شده مردم راه (از طرف توگول) تا آنجا که ممکن بود بآنها بازگردانیدم از جمله اموال سکنه کشور (سنجک) را بآنها مسترد داشتم و بعد عازم شدم.
در راه (دیاربکر) بمن گفتند که (ایلدرم بایزید) بیمار گردیده و اگر بسفر ادامه بدهد خواهد مرد. من موافقت کردم که وی در (دیاربکر) بماند اما تحت الحفظ باشد و بعد از آن موافقت، نامه ای از طرف (ایلدرم بایزید) بزبان فارسی بمن رسید و در آن نامه می گفت:
(من بیمار هستم و میدانم که بزودی خواهم مرد. زیرا از روزگار قدیم تا امروز، هر سلطان که اسیر گردیده در اسارت مرده است اگر بیماری مرا بهلاکت نرساند اسارت مرا خواهد کشت ولی تو ای امیر بزرگوار راضی مشو که بعد از مرک من سلطنت در خاندان آل عثمان برافتد و تنها

خواهش من از تو، در این موقع که مرک خود را نزدیک می بینم این است که پسرم را جانشین من کنی تا اینکه چراغ خاندان ما که قرن ها روشن بوده است خاموش نشود و من از جانب پسرم بتو قول میدهم که او نسبت بتو وفادار خواهد بود و هرگز بر تو نخواهد شورید).

من در جواب (ایلدرم بایزید) که بیمار بود و نمیتوانست نزد من بیاید نامه ای نوشتم و گفتم پسرت را پادشاه (روم) خواهم کرد مشروط بر این که خراجگدار من باشد و قبل از این که بآذربایجان برسم بمن اطلاع دادند که (ایلدرم بایزید) مرد و قبل از مرگ وصیت کرد بعد از اینکه زندگی را بدرود گفت از من اجازه بگیرند و جسدش را کنار قبر اجدادش دفن نمایند و من بار دیگر، با درخواست او موافقت نمودم.

منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 411


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
                                                             

تیمور وفتح شام (سوریه)

اینک که  
میخواهم از این شهر بروم میل دارم که تو از من درخواستی بکنی تا اینکه تقاضا و خواهش تو را اجابت نمایم زیرا تاکنون تو برای خود از من چیزی نخواسته ای؟
امام مسجد حلب گفت ای امیر بزرگوار اینک که میخواهی نسبت بمن کرم کنی باز من برای خود از تو چیزی نمیخواهم و مساعدت تو را بسوی طلاب مدرسه (عبید) در این شهر جلب میکنم و مدرسین و طلاب این مدرسه مدت دو سال است که وظیفه خود را دریافت نکرده اند و با کمال عسرت بسر میبرند و اگر تو وظیفه آنها را بپردازی از عسرت رهائی خواهند یافت. پرسیدم طلاب مدرسه (عبید) چند نفر هستند؟
امام مسجد جمعه جواب داد یکصد و پانزده نفر، گفتم وظیفه هر طلبه در سال چقدر است جواب داد بیست مثقال طلا. پرسیدم وظیفه یک مدرس در سال چقدر می باشد؟ وی گفت چهل مثقال طلا. من صندوقدار خود را احضار کردم و دستور دادم که سه هزار مثقال زر مسکوک به شیخ فیض الدین عاملی تادیه کند که خود او وظیفه مدرسین و طلاب (عبید) را بآنها برساند و بافسران خود گفتم که بامداد روز دیگر از حلب حرکت خواهیم کرد.
عصر آن روز (طغرل بولاک) را احضار نمودم و باو گفتم من از حلب میروم و تو را با خود میبرم اما نه برای اینکه تو را بیازارم. من بتو وعده داده ام که در امان خواهی بود و بوعده ام وفا خواهم کرد. لیکن جنگ من در شام تمام نشده و اگر تو را در اینجا بگذارم و بروم از عقب خود آسوده خاطر نخواهم بود. لذا تو را با خود
میبرم تا از عقب خویش آسوده باشم و برای این که اطمینان حاصل کنی که قصد آزار تو را ندارم پسرت را سلطان حلب میکنم و همینکه جنک شام تمام شد و من خواستم از این کشور بروم تو را آزاد خواهم کرد و پسرت مکلف خواهد بود که از سلطنت کناره نماید و تو بجایش بر تخت بنشینی و اگر پسر تو در آن موقع نخواست از سلطنت کناره کند من او را تأدیب خواهم نمود.
مسافرت من بدمشق بدو علت بطول انجامید اول بمناسبت این که در راه چند مرتبه با قبایل محلی جنگیدم و دوم بمناسبت فرا رسیدن زمستان و من مجبور شدم که در منطقه کوهستانی توقف نمایم چون اگر براه ادامه میدادم تمام مردان و اسب های ما معدوم می شدند و انسان هرقدر دلیر و با استقامت باشد نمیتواند در قبال مشیت خداوند مقاومت نماید و سرما و گرما از مقدرات خداوند می باشد و اختیارش از دست بشر بیرون است.
وقتی بسرزمینی رسیدم که رودخانه (برده) در آن جاری بود و سواد شهر دمشق از دور دیده می شد پرندگان خوانندگی می کردند و در دو طرف رودخانه درخت های بادام و زردآلو و اشجار دیگر گل کرده بود، اگر فرصت میداشتم آنقدر کنار آن رودخانه اتراق میکردم تا این که فصل بهار منقضی شود. اما نه من فرصت داشتم که ایام بهار را کنار رودخانه برده بگذرانم و نه (قوتول
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 364
حمزه) حاکم دمشق به من فرصت استراحت داد.
هنگامی که دو سه فرسنگ با دمشق فاصله داشتم (قوتول- حمزه) با ارابه های جنگی خود بمن حمله ور شد (قوتول- حمزه) رومی بود (یعنی اهل ترکیه کنونی)
و از صاحب منصبان (ایلدرم بایزید) بشمار می آمد و از حیث جثه شبیه بود به اکثر رومی ها و قامتی متوسط و شانه هائی پهن داشت من تا آن موقع رومی ها را (یعنی ترک های ترکیه را- نویسنده) ندیده بودم و بعد از این که وارد روم شدم و آنها را دیدم متوجه گردیدم که بین رومیها مردان بلندقامت نادر است و اکثر آنها متوسط القامه هستند و در عوض شانه هائی پهن دارند و قوی می باشند (قوتول- حمزه) پنجاه ساله بنظر میرسید و یک عمامه بزرک بر سر داشت و اولین بار که من او را دیدم حیرت کردم چگونه با آن عمامه بزرک می تواند بجنگد و شنیده بودم اولین قوم که ارابه جنگی بکار برده اند رومیها بودند.
(اولین ملت که ارابه جنگی بکار برد قوم (هاتی) بود که اجداد سکنه کنونی ترکیه بشمار می آمدند و در آسیای صغیر میزیستند و اولین ملت هم که موفق باستخراج و ذوب آهن شد اجداد سکنه امروزی ترکیه بودند و ارابه های جنگی خود را با آهن مجهز میکردند- مارسل- بریون)
قبل از آنها کسی ارابه جنگی نساخت و بکار نبرد. در آن صورت عجب نبود که (قوتول- حمزه) حاکم دمشق با ارابه جنگی بمیدان کارزار بیاید. جلوی ارابه های جنگی (قوتول- حمزه) یعنی جلوی مال بند اسب ها چیزی نصب شده بود مانند داس و خیلی تیز و بین مال بند و داس یک ذرع فاصله وجود داشت و وقتی اسب های ارابه را با سرعت بحرکت درمی آوردند یک سلاح مؤثر می شد. هر ارابه دارای چهار اسب بود و دو اسب آن را بشکل (دیشلی) بسته بودند و دو اسب دیگر را بشکل (یان)
(دیشلی) از کلمه ترکی دیش بمعنای دندان،
بدو اسب اطلاق می شد که به مال بند بسته می شد و (یان) که ترکی و بمعنای کنار یا حاشیه است بدو اسب اطلاق میگردید که در منتها الیه راست و چپ بسته می شدند- مارسل بریون)
(واسلنگه) ها یعنی چرم هائی که بدان وسیله اسب ها را با ارابه می بستند دارای زنجیر بود تا این که نتوانند با شمشیر آن چرم ها را قطع نمایند. هر ارابه دارای یک جان پناه از چوب بود و رانندگان در عقب آن جان پناه قرار میگرفتند بطوری که نه سنگ فلاخن بآنها اصابت میکرد نه تیر. روزی که ما مورد حمله ارابه های (قوتول- حمزه) قرار گرفتیم من ندانستم که چند ارابه بما حمله کرد ولی بعد دریافتم که پانصد ارابه جنگی به ما حمله ور شدند ارابه ها در دو صف بما حمله ور گردیدند و در صف اول نیمی از آنها و در صف دوم نیمی دیگر بسوی ما آمدند.
حرکت ارابه ها بسوی ما آهسته بود و پیش بینی نمی شد که برای ما زیان بسیار خواهد داشت.
ولی وقتی بما نزدیک شدند، یک مرتبه سرعت گرفتند و آنقدر سریع آمدند که امکان هر گونه اقدام برای جلوگیری از آنها، غیرممکن شد.
من بکلی غافلگیر شدم و نتوانستم برای جلوگیری از حمله ارابه ها چاره ای بیندیشم.
ارابه ها بسرعت باد وارد صفوف قشون من (که بدفعات گفتم همه سوار هستند) شدند و اسبها و مردان را غلطانیدند و طوری حمله آنها خطرناک و شدید بود که من فرمان عقب نشینی را صادر کردم و دستور دادم که سواران با سرعت خود را از میدان جنگ دور کنند و بسوی قصبه (آوک) نزدیک دمشق بروند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 365
حمله ارابه های جنگی (قوتول حمزه) آنقدر شدید بود که من متوجه
شدم اگر صف دوم ارابه ها بما برسد قشون من طوری آسیب خواهند دید که چاره ای جز مراجعت از شام ندارم.
ای که نوشته مرا از نظر میگذرانی، ممکن است بخود بگوئی در آن روز که دومین روز از برج حمل بود من ترسیدم و از وحشت فرار نمودم. ولی من در آن روز برای خود گرفتار بیم نشدم زیرا که خویش را آزموده ام و در میدان جنگ، هیچگاه گرفتار ترس نمی شوم.
من از روزی که در سن بیست و یک سالگی و در سال 757 هجری در منطقه (کورولتائی) هنگام شکار جرگه، مورد حمله پنجاه نفر قرار گرفتم (و چگونگی آن حمله را در آغاز سرنوشت خود نوشتم) تا امروز که با دست چپ مشغول نوشتن این واقعه هستم، در جنگ نترسیدم و بیم از مرگ در میدان کارزار، برای من غیرقابل ادراک است.
اما یک سردار جنگی مسئول قشون خود نیز هست و نباید آن را بدون فایده بکشتن بدهد. سرباز را وقتی باید بکشتن داد که احتمال تحصیل پیروزی قوی یا با احتمال غلبه خصم، متساوی باشد. و وقتی بدانند که احتمال فتح وجود ندارد نباید سربازان را قتل عام نمود آنهم در کشوری که وسیله تجدید سربازان وجود ندارد. من در شام نمیتوانستم حتی یک سرباز اجیر کنم و اگر کسانی حاضر می شدند که وارد قشون من گردند من بآنها اعتماد نداشتم.
این بود که برای حفظ قشون خود فرمان عقب نشینی دادم و سربازان من چهار نعل بسوی قصبه (آوک) عقب نشینی کردند و قصبه (آوک) نزدیک دمشق از لحاظ ساختن کوزه های ظریف مشهور است. در نزدیکی قصبه مزبور صفوف قشون خود را مرتب کردم چون ممکن
بود که خصم بیاید و باز بما حمله ور شود. بافسران سپردم اگر ارابه های (قوتول حمزه) (که هنوز خودش را ندیده ولی اسمش را شنیده بودم) نمایان شدند به سربازان دستور عقب نشینی بدهند زیرا مصاف دادن سربازان ما با آن ارابه ها خودکشی است. اما دیده بان های من که مراقب اطراف بودند گفتند اثری از ارابه های خصم دیده نمی شود و معلوم شد که (قوتول- حمزه) نخواسته است تا قصبه (آوک) ما را تعقیب نماید.
شب در اردوگاه واقع در خارج قصبه (آوک) شورای جنگی آراستم و بافسران که در شوری حضور بهم رسانیده بودند گفتم که برای جلوگیری از ارابه های (قوتول- حمزه) چاره بیندیشید همه میدانستیم برای ایکه ارابه ها را از حرکت بیاندازیم میباید اسبها را بقتل برسانیم ولی معلوم نبود بچه وسیله باید آنها را کشت یک مرتبه (اتابیک) افسر من که لله (شاهرخ) پسرم بود گفت برای چه از وسیله ای که در جنگ با (ابدال کلزائی) مورد استفاده قرار گرفت استفاده نکنیم.
بخودم گفتم یا للعجب .... چرا من در فکر باروت نبودم و بکار بردن آن را فراموش کردم.
در واقع تنها چیزی که می توانست اسب ارابه ها را از حرکت بازبدارد باروت بود ولی در آن موقع ما بقدر کافی پوست حیوان و چرم نداشتیم تا این که باروت را در آن جا بدهیم و بوسیله فتیله مشتعل نمائیم. (اتابیک) که در تمام جنگها با من بود گفت در این قصبه که مرکز کوزه سازی می باشد کوزه بمقدار زیاد یافت می شود و آیا نمیتوان باروت را در کوزه جا داد؟
گفتم آزمایش می کنیم تا ببینیم که آیا می توان باروت را در کوزه جا داد و آتش زد یا نه؟
همان شب دستور دادم
چند کوز را پر از باروت کردند و سرش را بستند و یک فتیله بباروت
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 366
متصل نمودند و بعد از آتش زدن فتیله، کوزه را پرتاب کردند و کوزه، با صدائی که سامعه را آزار میداد ترکید.
آن شب من از شادی نتوانستم بخوابم زیرا متوجه شدم که وسیله ای برای خنثی کردن اثر حمله ارابه های (قوتول- حمزه) یافته ام و بامداد گفتم که مقداری کوزه از قصبه خریداری کنند و آنها را پر از باروت نمایند.
چون روز قبل حاکم دمشق ارابه های خود را دو صف کرده بود من هم کوزه اندازان خود را بدو دسته تقسیم نمودم. هر کوزه انداز دارای خودجینی بزرک روی اسب بود پر از کوزه و به کوزه اندازان سپردم که باید کوزه های خود را طوری پرتاب نمایند که روی اسب بیفتد و در آنجا محترق شود. آنگاه قشون را بسوی دمشق بحرکت درآوردم و تردیدی نداشتم که دیده- بانهای خصم نزدیک شدن ما را می بینند.
در آن روز، ارابه های (قوتول حمزه) کنار رودخانه (برده) و در همان منطقه که روز قبل مورد حمله قرار گرفتیم بما حمله ور شدند. کوزه اندازان ما بدون این که در فکر حفظ جان خود باشند به ارابه ها نزدیک شدند و فتیله ها را آتش زدند و کوزه ها را بسوی اسب ارابه ها پرتاب نمودند.
نتیجه احتراق باروت بیش از اندازه انتظار من شد زیرا نه فقط اسب ارابه ها در دم بقتل میرسیدند یا طوری مجروح می شدند که نمیتوانستند راه بروند بلکه صداهای وحشت آور احتراق کوزه ها خصم را طوری ترسانید که حرکت ارابه ها متوقف گردید و دیدم که بعد از آن ارابه ها عنان اسب ها را برگردانیدند و مراجعت کردند.
در آن روز، صف دوم ارابه ها
وارد جنگ نشد بلکه قبل از شرکت در جنک مراجعت کرد و من فرمان تعقیب خصم را صادر نمودم. ارابه ها طوری میگریختند که ما نتوانستیم خود را به آنها برسانیم و همه وارد شهر دمشق شدند و مدافعین دروازه های شهر را بستند. قبل از این که ارابه های جنگی عنان برگردانند و بسوی شهر بگریزند من متوجه شدم که یکی از کوزه اندازان ما بجای این که کوزه را با دست پرتاب کند با فلاخن پرتاب می نماید.
من متوجه شدم که کعب فلاخن آن مرد، وسیع تر از کعب فلاخن های عادی می باشد و بهمین جهت کوزه در آن جا میگیرد قبل از این که مبادرت به تعقیب ارابه های خصم کنم آن مرد را احضار کردم و از او پرسیدم که بتو دستور داد که کوزه را با فلاخن پرتاب کنی؟
آن مرد گفت من دیدم که این کوزه ها کوچک است و فکر کردم همانطور که سنگ را با فلاخن پرتاب می کنند این کوزه ها را می توان با فلاخن پرتاب کرد.
فلاخن او را از دستش گرفتم و مشاهده کردم که کعب فلاخن را عوض کرده و یک کعب وسیع برای فلاخن خود انتخاب نموده است آن مرد بعد از این که کوزه کوچک را در کعب فلاخن مینهاد فلاخن را دور سر می چرخانید و آنگاه کوزه را که فتیله آن مشتعل بود پرتاب میکرد و کوزه درست در همان جا که باید فرود بیاید فرود می آمد.
من در روزهای بعد دستور دادم که بوسیله فلاخن کوزه را بشهر دمشق پرتاب نمایند اما سه نفر از کوزه اندازان ما بر اثر احتراق باروت بقتل رسیدند و علاوه بر سوختگی قطعات کوزه در سر و صورت و سینه و شکم
آنها فرو رفت. کشته شدن آن سه نفر بما آموخت کسانی که کوزه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 367
را بوسیله فلاخن پرتاب می نمایند باید زود آنرا پرتاب کنند وگرنه باروت محترق می شود و خود آنها بقتل میرسند. ما برای احتراز از آن خطر. فتیله های بلندتر را برای کوزه ها انتخاب نمودیم و به کوزه اندازان گفتم که بیش از یک و حداکثر دوبار فلاخن را دور سر نگردانند. چون اگر فلاخن را زیاد بگردانند فتیله زودتر به انتها میرسد و باروت محترق می گردد. کوزه اندازان ما طوری در کار خود مهارت پیدا کردند که سال بعد در جنگی که بین ما و قشون (ایلدرم بایزید) در انگوریه درگرفت، حتی یکنفر از کوزه اندازان ما از احتراق باروت کشته نشد در صورتی که همه کوزه های خود را با فلاخن پرتاب میکردند.
پیروزی ما در روز سوم برج حمل آن قدر جالب توجه بود که من متوجه شدم خصم نباید از چگونگی ساختن باروت اطلاع حاصل کند زیرا اگر بتواند باروت را بسازد او هم علیه ما باروت بکار خواهد برد و دیگر ما انحصار استفاده از باروت را در جنگ، در دست نخواهیم داشت در آن روز دمشق را محاصره کردیم و روز بعد که چهارم برج حمل بود اقامت ما صرف تهیه وسائل محاصره و بافتن کعب وسیع برای فلاخن اندازان شد تا این که تمام آنها بتوانند بجای سنگ کوزه های پر از باروت را پرتاب نمایند. در همان روز فلاخن اندازان ما متوجه شدند که اگر مقداری سنگریزه در هر کوزه قرار دهند بعد از اینکه کوزه منفجر گردید نه فقط پاره های کوزه سبب قتل یا جرح سربازان خصم می شود بلکه سنگ ریزه ها هم
سربازان خصم را از پا درمیآورد. درحالی که وسائل محاصره دمشق را فراهم میکردیم چون موجودی باروت ما کم بود مقداری هم باروت ساختیم تا اینکه هنگام حمله بشهر مورد استفاده قرار بگیرد.
در روز ششم برج جمل چند نامه برای سکنه شهر بوسیله پیکان فرستادم و در نامه های مزبور گفتم که اگر سکنه شهر تسلیم نشوند تمام مردان را از دم شمشیر خواهم گذرانید و زنان را به سربازانم خواهم بخشید و اموال سکنه شهر را بنفع خود و افسران و سربازانم تصاحب خواهم کرد.
در آن نامه ها گفتم هنگام ورود سربازانم هر مرد و زن که بمسجد عمر برود از مجازات مصون است و بقتل نخواهد رسید و اسیر نخواهد شد. و هر مرد و زن که بخانه (نظام الدین شامی) افصح المشرقین و المغربین یا به منزل (؟؟) برود از مجازات مصون خواهد بود.
برای (قوتول حمزه) نیز بوسیله سربازانش که بالای حصار دمشق بودند پیغام فرستادم و باو گفتم با اینکه روز دوم حمل با ارابه های خود بمن حمله کرد و عده ای از افسران و سربازان مرا کشت اگر تسلیم شود بر جان و مال و خویشاوندان خواهم بخشود اما اگر مقاومت کند بعد از تصرف دمشق او و تمام مردان و خویشاوندش را بقتل خواهم رسانید و زنان او و خویشاوندانش را باسارت خواهم برد.
بامداد روز هفتم برج حمل حمله ما برای تصرف دمشق شروع شد. فلاخن داران ما کوزه های پر از باروت و سنگریزه را که فتیله مشتعل داشت سوی سربازان که بالای حصار بودند پرتاب می کردند. و همین که کوزه منفجر میشد سربازان مزبور در پس حصار ناپدید می شدند و ما میفهمیدیم که از
پا درآمده اند. کوزه های ما در آن روز بیش از میزان انتظار مفید واقع شد و در هر نقطه که آن کوزه بسوی سربازان مدافع حصار پرتاب میگردید، مدافعین از پا درمی آمدند و سربازان ما که از نردبان صعود میکردند. خود را ببالای حصار میرسانیدند. تأثیر شگرف کوزه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 368
ها ما را وادار کرد که عده ای از فلاخن داران را ببالای حصار بفرستم تا آنان با پرتاب کردن کوزه راه را بروی سربازان ما بگشایند.
هنوز یک نیزه از روز بهار بالا نیامده بود که در معابر دمشق جنگ بین سربازان ما و سربازان قوتول حمزه شروع شد و در همان موقع سربازان ما موفق گردیدند که اولین دروازه شهر را بگشایند و من عده ای کثیر از سربازان خود را بدرون دمشق فرستادم و غوغا از شهر بگوش رسید.
جنگ دمشق، بعد از اینکه ما بشهر حمله کردیم از بامداد روز هفتم تا ظهر روز نهم بهار بطول انجامید و سربازان قوتول حمزه با کمک مردان شهر کوچه بکوچه و خانه بخانه مقابل ما پایداری کردند.
از بامداد روز هفتم تا ظهر روز نهم که جنگ ادامه داشت نه من لحظه ای استراحت کردم نه افسرانم. اما قسمت هائی از سربازان را که خسته میشدند از شهر خارج میکردم و اجازه میدادم چند ساعت استراحت نمایند و بجای آنها سربازان تازه نفس میفرستادم.
ما برای اینکه نیروی مقاومت خصم را درهم بشکنیم از هر نوع سلاح استفاده میکردیم ولی هنگام ظهر ذخیره باروت ما تمام شد. تا آنروز من نمیدانستم میزان مصرف باروت در یک جنگ بزرگ خیلی زیاد است و پیش بینی نمی نمودم که باید خروارها باروت ساخت تا در
کوزه ها مورد استفاده قرار بگیرد. ساختن باروت بمناسبت اینکه باید خشک شود لااقل دو روز طول میکشید مشروط بر اینکه روز و شب کار میکردند و شتاب می نمودند و ما در بحبوحه جنگ دمشق نمیتوانستیم باروت را طوری بسازیم که در آن جنگ مورد استفاده قرار بگیرد و از ظهر روز هفتم برج حمل دیگر در دمشق از طرف ما باروت بکار برده نشد و ما با شمشیر و گرز و نیزه و سایر اسلحه جنگی هیشگی خود پیکار میکردیم.
در بعضی از معابر ما مجبور بودیم که خانه ها را با کلنگ و دیلم ویران کنیم و من امر کردم که جهت ویران کردن از سکنه قصبات و قرای اطراف شهر بیگاری بگیرند تا اینکه اوقات سربازانم که باید پیکار کنند صرف ویران کردن خانه ها نشود و گفتم که هرکس را موقع بیگاری کردن سستی بخرج داد یا برای مساعدت سکنه دمشق از ویران کردن خانه ها خودداری کرد بقتل برسانند.
در شب هشتم برج حمل آنقدر آتش از جنگ در شهر افروخته شد که دمشق، چون روز، روشن گردید و سربازان ما همه جا را میدیدند اما دود حریق ها انسان را اذیت میکرد و تولید سرفه و تنگی نفس مینمود. در شب هشتم حمل، جنگ در روشنائی حریق ها تا صبح ادامه داشت و آن شب من چند مرتبه بشهر رفتم تا وضع جنگ را ببینم و بافسران خود گفتم که جنگ باید آنقدر ادامه پیدا کند تا قوتول حمزه تسلیم شود ولو بر اثر ادامه جنگ در سراسر دمشق یک ذی- حیات زنده نماند. من میدانستم خصم من مردی است قوی و اگر باو مجال بدهم، خود
را تقویت خواهد کرد. و از (ایلدرم بایزید) کمک خواهد خواست و تصرف دمشق از من متعذر خواهد شد وقتی بامداد روز هشتم برج حمل دمید قشون من بطور کامل بر قسمتی از شهر مسلط شده بود اما قوتول حمزه قسمت های شمالی و شمال غربی شهر را در دست داشت.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 369
صبح روز هشتم حمل وقتی سوار بر اسب وارد دمشق شدم اسب من از روی لاشه ها میگذشت و بین اموات، جسد عده ای از زنها دیده میشد و زنهای دمشق چون بکمک مردان رفتند کشته شدند.
چون از روز هشتم برای ویران کردن خانه های دمشق که سربازان (قوتول حمزه) و سکنه شهر در آن پایداری میکردند از بیگاری استفاده نمودیم و سکنه قصبات و قرای اطراف شهر را بکار واداشتیم، ویران کردن خانه ها تسریع گردید و هرچه روز پیش میرفت، ما بقسمتی دیگر از شمال شهر دمشق مسلط میشدیم. عصر روز هشتم هنگامی که مشغول رسیدگی بوضع جنگ بودم به مسجد (عمر) که پر از جمعیت بود رسیدم و مقابل مسجد مردی که دستار بر سر و تحت الحنک داشت و دارای ریش سفید و سیاه بود بطرف من آمد و اول بزبان عربی و آنگاه بزبان فارسی گفت ای امیر بزرگوار ترحم کن. من عنان اسب خود را کشیدم و بزبان عربی از او پرسیدم تو که هستی آن مرد گفت ای امیر بزرگوار من (نظام الدین شامی) هستم که تو از روی بزرگواری خانه مرا بست قرار دادی و گفتی که هرکس در خانه من باشد از مجازات مصون است. گفتم اینجا که خانه تو نیست؟ نظام الدین شامی جواب داد نه
ای امیر، و وضع خانه مرا پسرم مرتب میکند و خود باینجا آمده ام تا وضع مردمی را که از بیم جان در این مسجد ازدحام کرده اند مرتب کنم.
گفتم بکسانی که در این مسجد هستند از قول من بگو که نباید بیم داشته باشند و من باحترام (عمر) رضی اله عنه تمام کسانی را که در این مسجد هستند از مجازات معاف کرده ام و بطوری که میدانی، خانه تو و خانه (عرب شاه) نیز بست است و هرکس که در خانه های شما باشد از مجازات مصون خواهد بود. نظام الدین شامی گفت ای امیر بزرگوار من و تمام کسانی که در این مسجد و در خانه عربشاه و خانه من میباشند رهین احسان و ترحم تو هستیم. ولی تو که این قدر بزرگوار و کریم هستی آیا بهتر آن نیست که بسایر سکنه دمشق ترحم کنی و بسربازان خود بگوئی از قتل آنها صرفنظر نمایند.
گفتم مگر تو اطلاع نداری که سکنه این شهر بکمک سربازان (قوتول حمزه) با سربازان من میجنگند و آنها را بهلاکت میرسانند و چگونه من میتوانم از قتل کسانی که سربازان مرا بقتل میرسانند خودداری کنم. نظام الدین شامی گفت ای امیر بزرگوار، سکنه این شهر نمیخواهند با تو بجنگند و سربازان تو را بقتل برسانند و (قوتول حمزه) آنها را مجبور بجنگ با تو میکند. گفتم نتیجه اش از لحاظ من، مانند آن است که سکنه دمشق از روی عمد و بقصد خصومت با من بجنگند و من مجبورم که برای از بین بردن قوه مقاومت، آنها را بقتل برسانم و اگر تو میتوانی آنها را از ادامه جنگ منصرف نمائی اقدامی
کن و از طرف من بآن قسمت از مردم این شهر که هنوز مقاومت میکنند بگو که هرکس سلاح بر زمین بگذارد و تسلیم شود از مجازات معاف خواهد گردید و کشته نخواهد شد.
نظام الدین شامی تا غروب آن روز، چند مرتبه برای آگاه ساختن سکنه دمشق که هنوز با ما می جنگیدند اقدام کرد و بآنها فهمانید که اگر سلاح بر زمین بگذارند و تسلیم شوند از مجازات معاف خواهند شد. ولی هربار افسران (قوتول حمزه) جواب دادند که نخواهند گذاشت کسی تسلیم شود و هرکس قصد تسلیم شدن داشته باشد زنده در آتش خواهد سوخت یا زنده پوستش را خواهند کند. وقتی آفتاب روز هشتم برج حمل غروب کرد ما بر تمام شهر مسلط بودیم جز بر-
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 370
قسمت شمال غربی آن
شب نهم حمل مانند شب قبل در روشنائی حریق ها کوچه بکوچه و خانه بخانه جنگیدیم افسران و سربازان (قوتول حمزه) تسلیم نمی شدند و ما تا وقتی آنها را بقتل نمیرساندیم نمیتوانستیم موضع آنان را اشغال نمائیم و در شب نهم نیز عده ای از زن ها و اطفال در قسمت شمال شرقی دمشق بقتل رسیدند چونکه در جنگ شرکت میکردند یعنی افسران و سربازان (قوتول حمزه) آنها را مجبور بشرکت در جنگ میکردند. بامداد روز نهم در شمال غربی شهر بیش از ده پانزده خانه از جمله یک باغ بزرگ که (قوتول حمزه) در آن بود باقی نماند (که بدست ما نیفتاده باشد) برای اینکه جنگ طولانی نشود امر کردم از هشت جهت بآن خانه ها و باغ حمله ور شوند.
سربازان من اندکی بظهر مانده وارد باغی شدند که (قوتول حمزه) در آن بود
و (قوتول) با شمشیر به سربازان من حمله ور گردید ولی بزودی از پا درآمد و سربازانم سرش را بریدند و برای من آوردند. وقتی صدای موذن از مناره مسجد عمر برخاست و هنگام ظهر و موقع نماز را اعلام کرد، جنک دمشق با پیروزی ما بکلی خاتمه یافت ولی شهر مزبور، بکلی ویران شده بود. بعد از خاتمه جنک، معلوم شد که (قوتول حمزه) روز قبل، سکنه خانه (عربشاه) را که بآن خانه پناهنده شده بودند مجبور کرده از خانه مزبور واقع در شمال غربی شهر خارج شوند و در جنک شرکت نمایند آن ها هم ناگزیر از آن خانه خارج گردیدند و در جنگ شرکت کردند و عده ای بقتل رسیدند و مجروح شدند یا باسارت درآمدند (قوتول حمزه) حتی می خواست عربشاه را هم مجبور نماید که وارد جنک شود و افسران او، بمناسبت سالخوردگی وی، عربشاه را از شرکت در جنک معاف کردند و اگر (قوتول حمزه) از آن واقع مطلع می شد بعید نبود که عربشاه و افسرانی را که به او مساعدت کرده بودند به قتل برساند.
چون جنک خاتمه یافته بود من امر کردم سربازانم دست از کشتار بکشند و آنها هم دست از قتل عام کشیدند و درعوض شروع به غارت شهر کردند و بهر نسبت غنائم جنگی بدست می آوردند از شهر خارج می نمودند تا این که ترتیب تقسیم آن داده شود به (نظام الدین شامی) گفتم بکسانی که در مسجد عمر هستند بگوید که جنک تمام شده و کسانی که زنده مانده اند از مجازات معاف هستند و می توانند از مسجد خارج شوند. مرد و زن و کودک از مسجد عمر خارج شدند و
در شهر متفرق گردیدند و بسوی جاهائی رفتند که خانه هایشان آنجا بود و تصور میکردند که مسکن خویش را خواهند یافت اما بجای خانه، ویرانه بنظرشان می رسید. بعد از این که مسجد (عمر) از مردم تخلیه شد من وارد مسجد گردیدم و وضو گرفتم و در محلی که (عمر) رضی الله عنه آنجا نماز خواند بنماز ایستادم و پس از خواندن نماز شکر خداوند را بجا آوردم که بمن فرصت داد که بتوانم دمشق را تصرف کنم و در مقام (عمر) نماز بخوانم.
بعد از فراغت از نماز امر کردم که بازمانده سکنه دمشق و سکنه قصبات و قرای اطراف شهر را برای دفن اموات بکار بگمارند. زیرا بمناسبت گرمای هوای بهار اگر دفن اموات بعیده تأخیر می افتاد بیماری بروز میکرد و سربازان من از بیماری بهلاکت می رسیدند. عصر روز نهم دفن اموات آغاز شد و اجساد را از شهر خارج کردند و در زمینی که مرتع و سبز بود بخاک می سپردند زیرا قبرستان شهر برای دفن آن همه مرده، جا نداشت. فرصت تغسیل و تکفین موجود نبود و اگر میخواستند اموات را بتدریج غسل بدهند و کفن کنند و بخاک بسپارند جنازه ها متعفن می شد و بیماری بروز میکرد و من دستور دادم که اموات را بدون غسل و کفن بخاک بسپارند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 371
عصر روز نهم و روز دهم اوقات سکنه شهر و قصبات و قرای اطراف صرف دفن کردن اموات گردید و قبرهای عریض و عمیق حفر می کردند و در هر قبر چندین مرده را جا میدادند و غروب روز دهم حمل و دفن اموات خاتمه یافت. در جنگ دمشق بمناسبت پایداری (قوتول
حمزه) و افسران و سربازانش، شانزده هزار تن از سربازان ما کشته شدند و عده ای زیاد مجروح گردیدند لیکن ما فاتح شدیم و شهری چون دمشق را بتصرف درآوردیم.
از روز دهم تا روز پانزدهم برج حمل اوقات من صرف تمشیت امور شهر شد. دمشق ویران شده بود و من بعد از غارت شهر اجازه دادم که اگر مردم میل داشته باشند شهر خود را بسازند و گفتم که آن را طبق نقشه شهر (کش) که خود من در ماوراء النهر ساخته بودم بنا کنند. چون بازمانده مردم شهر از جنگ خیلی آسیب دیده بودند فرمانی صادر کردم و گفتم آن را روی سنک نقر کنند و آن سنک را بر دیوار مسجد عمر نصب نمایند.
بموجب آن فرمان سکنه دمشق تا مدت ده سال از پرداخت هر نوع مالیات معاف گردیدند و در فرمان قید کردم که اگر من زندگی را بدرود گفتم بازماندگانم آن فرمان را برسمیت بشناسند و از دریافت مالیات از سکنه دمشق خودداری نمایند. من میدانستم پاره ای از مردان دمشق که در مسجد آن سنک نبشته را می بینند در دل بر من میخندند چون تصور می نمایند که (ایلدرم بایزید) با یک ضربت شمشیر، مرا نصف خواهد کرد. ضربت شمشیر (ایلدرم بایزید) در شام و روم معروف بود و بطوری که در حلب شنیدم می گفتند که وی با یک ضربت شمشیر شتر را نصف میکند. اما من در دوره عمر آن قدر ضربات شمشیر و تبر و نیزه و پیکان دریافت کرده بودم که از ضربت شمشیر (ایلدرم بایزید) بیم نداشتم.
من میدانستم که باید با (ایلدرم بایزید) بجنگم و یکی از ما دیگری را
از بین ببرد. او در جهان تنها پادشاه مسلمان بود که از من اطاعت نمیکرد و من نمیتوانستم تحمل نمایم که در جهان پادشاهی مسلمان باشد و از من اطاعت نکند. اما صلاح نبود که بدون تقویت قشون خود از دمشق بسوی روم (ترکیه) براه بیفتم. در جنک دمشق بطوری که گفتم شانزده هزار تن از سربازانم کشته شدند و سی هزار تن مجروح گردیدند که جراحت بعضی از آنها خفیف بود و بزودی بهبود یافتند و مداوای جراحت بعضی دیگر مدتی طول می کشید من نمیتوانستم با یک قشون ضعیف بجنک سلطانی بروم که در کشور خود می جنگید و می توانست هرقدر که مایل باشد سرباز گرد بیاورد. حتی اگر (ایلدرم بایزید) که بقول عوام و افراد جنک نکرده، با یک ضربت شمشیر یک شتر را نصف میکرد آنقدر نیروی بازو نمیداشت باز من بدون تدارک، بجنک او نمیرفتم.
این بود که در صدد برآمدم در دمشق بمانم تا این که قشون من تقویت شود و برای این که زندگی در شهر مرا تنبل و تن پرور نکند طبق معمول در صحرا مسکن گزیدم و وسط اردوگاه خود بسر بردم و فصل هم مقتضی صحرانشینی بود. لیکن روزها برای نماز به شهر میرفتم و در مسجد عمر رضی اللّه عنه نماز میخواندم. پس از خاتمه جنک دمشق در آنجا هم مثل جاهای دیگر کبوترخانه بوجود آوردم تا با کشورهای خود رابطه داشته باشم و به وسیله کبوتر قاصد از پسرم شاهرخ درخواست کمک کردم و گفتم برای من سرباز و اسلحه بفرستد. در نامه ای کوتاه که بوسیله کبوتر قاصد برای پسرم شاهرخ مقیم شهر (کش) در ماوراء النهر فرستادم گفتم که
من فاتح شده ام و دمشق را گرفتم ولی شانزده هزار کشته و سی هزار مجروح دادم و احتیاج بکمک سریع دارم بعد بوسیله نامه مفصل که با
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 372
بیک فرستاده شد برای پسرم توضیح دادم که نیازمند سربازان سرسخت هستم و باید سربازانی را که برای کمک بمن انتخاب می نماید از بین اقوام (چتین) و (اوزبک) و (غور) انتخاب کند. در کشورهای من قبایل بسیار وجود داشتند اما همه بدرد سربازی نمیخوردند و بعضی از آنها قابلیت قبول انضباط سربازی را نداشتند و نمی توانستند مطیع افسران باشند. لیکن آزموده بودم که اقوام (چتین) و (غور) و (اوزبک) برای سربازی خوب هستند زیرا علاوه بر جرئت و سرسختی، انضباط سربازی را میپذیرند.
بازماندگان سکنه شهر دمشق بعد از این که مطمئن شدند که دیگر مورد آزار قرار نمی- گیرند. شروع بساختن خانه کردند و خیابان های وسیع بوجود آوردند و من چون منتظر وصول نیروی امدادی بودم ناگزیر در اردوگاه خود نزدیک دمشق توقف کردم.
روزها (عربشاه) و نظام الدین شامی، نزد من می آمدند و راجع بمسائل علمی صحبت میکردیم و بنظرم رسید که از عده ای از دانشمندان دعوت کنم که در دمشق اجتماع نمایند و راجع به قرآن شور کنند و بفهمند که آیا ممکن است آیات کلام خدا را ردیف کرد یا نه؟ من نمیخواستم بدعت بوجود بیاورم و فقط میخواستم علمای برجسته و کسانی که به راستی دانشمند هستند مجتمع شوند و راجع بامکان ردیف کردن آیات قرآن شور نمایند و اگر ممکن است که آیات را ردیف کرد آن کار را بکنند وگرنه منصرف شوند. من تصمیم گرفتم فقط بشهرت دانشمندان اکتفا نکنم بلکه پس
از این که وارد دمشق شدند خود آنها را بیازمایم و بفهم که آیا بضاعت علمی آنها باندازه شهرت شان هست یا نه؟ ممکن است بعضی متوجه نشوند که منظور من از ردیف کردن آیات قرآن در صورت امکان و بی آنکه بدعت بوجود بیاید چیست؟ لذا میگویم که کلام خداوند در زمان عثمان رضی اللّه عنه جمع آوری شد و بصورت کتاب درآمد. تا آن موقع کلام خداوند، بتفریق، در دست مسلمین یا در سینه آنها بود. بعضی از آنها قسمتی از آیات قرآن را از حفظ داشتند و بعضی دیگر قسمتی از آیات را که روی چرم یا استخوان کتف شتر نوشته شده بود حفظ میکردند عثمان دستور داد عده ای از مسلمین که باسواد بودند مأمور جمع آوری آیات قرآن شوند و آنها را در کتابی جمع آوری نمایند تا اینکه آیات قرآن بمناسبت مرگ مسلمین یا کشته شدن آنها در جنگ از بین نرود.
عده ای که مأمور بودند آیات قرآن را جمع آوری نمایند شروع بکار کردند و بهر نسبت که مسلمین بآن هیئت مراجعه میکردند و قرآن های خود را که روی چرم و استخوان نوشته شده بود تسلیم می نمودند آن آیات نوشته می شد. کسانی هم می آمدند و آیاتی را که از حفظ داشتند میخواندند و مأمورین جمع آوری آیات قرآن آنها را می نوشتند. بعضی از آیات از حیث موضوع پشت سرهم بود و امروز هم در قرآن پشت سرهم است.
اما بعضی از آیات از حیث موضوع دنبال هم نبود و کسانی که آیات قرآن را می نوشتند همان گونه که آنرا دریافت میکردند تحریر می نمودند امروز هم این آیات در قرآن، از حیث موضوع دنبال هم نیست. در صورتی که بدون
تردید آیات قرآن که نازل گردیده بعلتی مخصوص نازل شده و آیه ای وجود ندارد که شأن نزول نداشته باشد و بعضی از آیات، از حیث مضمون یکی بوده یعنی راجع بیک امر نازل شده است.
راجع بآن قسمت از آیات قرآن که دنبال هم می باشد بحثی وجود ندارد. اما راجع به
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 373
قسمتی دیگر که دنبال هم نیست و هر آیه مربوط به یک مسئله است بعد از مذاکره با عربشاه و نظام الدین شامی این فکر برایم پیدا شد که آیا ممکن است آن آیات را در قرآن دنبال هم قرار داد و آیا این عمل جنبه بدعت را ندارد و سبب نمی شود که بعد از من، کسانی دیگر پیدا شوند که در آیات کلام خدا دست ببرند؟ این بود موضوعی که من میخواستم بفهمم و لازمه مطالعه در این مسئله این بود که عده ای از علمای برجسته اسلام مجتمع شوند و امکان این موضوع را مورد شور قرار بدهند و من خود به تنهائی نمیتوانستم این کار را بکنم زیرا می ترسیدم بدعت بگذارم.
قرآن، کلام خدا و کتاب مسلمین است و نباید کوچکترین رخنه و خلل در آن راه یابد.
من برای تمام علمای معروف اسلام دعوت نامه فرستادم و به سلاطین و حکام محل توصیه کردم که هزینه سفر آنها را بپردازند تا به دمشق بیایند. در کشورهای مغرب چون مصر، که من حاکم نداشتم هزینه سفر آنها را بوسیله برات فرستادم و از جمله از شیخ الازهر متولی جامع الازهر قاهره و امام و متولی مدرسه خواجه در اصفهان دعوت کردم که بدمشق بیایند و در مجمع بزرگ علمای اسلامی شرکت کنند.
ولی عده ای از علما از جمله متولی جامع الازهر و امام و متولی مدرسه خواجه در اصفهان دعوت مرا نپذیرفتند و بدمشق نیامدند و بعد معلومم شد که بعضی از آنها ترسیدند که من آنان را بقتل برسانم و این موضوع نشان میداد که آنها بوفای قول و عهد پابند نیستند. زیرا کسی که خود را مقید بداند که بقولی که میدهد وفا کند دیگری را چون خود خوش قول میداند و می اندیشد که مردی چون امیر تیمور گورگین وقتی از کسی دعوت میکند و او را برای شرکت در یک مجمع از علمای اسلام فرا میخواند قصد قتل او را ندارد، معهذا عده ای از برجسته ترین دانشمندان مغرب در دمشق حضور یافتند.
(مسلمین در قدیم کشورهای اسلامی واقع در شمال افریقا و اسپانیا را باسم کشورهای مغرب میخواندند- مارسل بریون) و اسامی برجستگان آنها این است:
عماد الدین مغربی- سراج اسکندری- بهاء الدین حلبی- ابن خلدون- نظام الدین شامی ملقب به افصح المشرفین و المغربین- عربشاه.
قبل از این که علمای اسلامی در دمشق مجتمع شوند اولین دسته از نیروی امدادی در آغاز تابستان بدمشق رسید و من دیدم سربازان آن نیرو، از همان ها هستند که من به پسرم گفته بودم برای من بفرستد. سازوبرگ جنگی آنها نیز خوب بود و فرماندهی داشتند باسم (توقات) از قوم (چتین) و سی ساله و وقتی نزد من آمد گفت ای امیر تیمور شنیده ام که تو با دو دست شمشیر میزنی؟ پرسیدم این را که بتو گفت؟ اظهار کرد پسرت (شاهرخ) بمن گفت که تو می توانی با دو دست شمشیر بزنی ... با دو دست در آن واحد. گفتم منظور شاهرخ از گفتن این
حرف بتوچه بود؟ (توقات) جواب داد پسرت بمن گفت که تو نیز مثل من هستی و با دو دست شمشیر میزنی گفتم (توقات) آیا تو میتوانی در آن واحد دو دست خود را با شمشیر بکار بیندازی؟ (توقات) گفت بلی ای امیر تیمور. باید بگویم کسانی که با دست چپ شمشیر یا تبر میزنند کم نیستند ولی آنها نمیتوانند در آن واحد دو دست خود را بکار اندازند و با دو دست در یک لحظه شمشیر یا تبر بزنند.
(در چهل سال قبل از این در پاورقی روزنامه ایران چاپ تهران کتابی منتشر می شد
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 374
بعنوان (تمرکز قوای دماغی) تألیف دکتر (کرلینک) آلمانی که بعد جداگانه چاپ و منتشر شد و در آن کتاب که گویا امروز هم در کتاب فروشی های تهران هست (زیرا چاپ آن تجدید شد) نویسنده می گفت هرکس بتواند دو دست خود را، اما در یک موقع، بکار اندازد چون دو طرف مغز را بکار میاندازد از لحاظ استعداد دماغی و روحیه بسیار برجسته خواهد شد و بعید نیست که استعداد تیمور لنگ هم از بکار انداختن دو دست سرچشمه میگرفت. مترجم)
کسانی که بتوانند در آن واحد با دو دست شمشیر بزنند بسیار نادر هستند و من تا آن روز، از کسی نشنیده بودم که قادر باشد مثل من، در آن واحد با دو دست شمشیر بزند و طوری از شنیدن حرف (توقات) حیرت کردم که باو گفتم زره بپوشد و خود نیز زره پوشیدم و به توقات گفتم دو شمشیر بدست بگیرد و با من مبارزه نماید. مبارزه کردن من با افسران برای نرم کردن بازو و بدن چیزی
عادی بود و من و دیگران در اردوگاه، مبارزه میکردیم تا این که تمرین کنیم و بدن ما بر اثر تمرین نکردن خام نگردد لذا در آن روز وقتی من شمشیر بدست گرفتم که با (توقات) مبارزه کنم کسی حیرت نکرد. ولی وقتی مشاهده نمودند که (توقات) دو شمشیر (چون من) بدست گرفته تعجب کردند و افسران و سربازان دور ما جمع شدند. تا آن روز در اردوگاه ما هیچکس ندیده بود که افسری با دو شمشیر با من مبارزه کند در شمشیر زدن با دو دست فقط دست ها در آن واحد بکار نمیافتد بلکه دو فکر، در آن واحد باید کار کند زیرا شمشیرزدن هم یک کار بدنی است و هم یک کار علمی مانند علم فقه یا کلام و مرد شمشیرزن درحالی که دست خود را بکار می اندازد باید حواس جمع داشته باشد و نگذارد تیغه شمشیر خصم ببدن او اصابت کند و هنگامی که با دو دست شمشیر میزند باید بطور مضاعف حواس خود را جمع کند و هریک از دو شمشیر، دارای وضع و مقتضیات مخصوص بخود می باشد.
(توقات) براستی با دودست شمشیر میزد و لیکن با این که چند مرتبه شمشیرهای من بزره او اصابت کرد و بظاهر او را مجروح نمود وی نتوانست حتی یک مرتبه شمشیر خود را برزه من برساند و من متوجه گردیدم که ورزیدگی او باندازه من نیست.
من بدوا تصور کردم که شاید شکسته نفسی میکند و نمی خواهد مهارت خویش را برای من آشکار نماید ولی بعد دریافتم که او براستی باندازه من ورزیدگی ندارد و خود (توقات) هم تصدیق نمود که من برتر از وی هستم.
روز دهم برج
میزان مجمع علمای اسلامی در مسجد عمر واقع در دمشق منعقد گردید و من در آن مجلس حضور بهم رسانیدم تا اینکه خود علماء را مورد آزمایش قرار بدهم و بدانم که علم آنها باندازه شهرتشان هست یا نه؟ از عماد الدین مغربی پرسیدم در قرآن، کدامیک از صفات خداوند بیش از صفات دیگر ذکر شده است؟ جواب داد (قدیر) یعنی توانا سئوال کردم بعد از قدیر کدامیک از صفات خداوند بیش از صفحات دیگر ذکر گردیده است جواب داد علیم یعنی دانا گفتم احسنت و فردوسی که شاهنامه را سروده از اینموضوع اطلاع داشته و بهمین جهت در شعر خود صفت توانائی را بر دانائی مقدم داشته است و میگوید.
«توانا بود هرکه دانا بود» از (ابن خلدون) سئوال کردم خدا را وصف کن ابن خلدون گفت بعضی از انبیای بنی اسرائیل خداوند را مانند انسان میدانستند و حتی تصور میکردند که مانند انسان چشم و گوش دارد و بعد از اینکه دیانت مسیح آمد خداوند را تثلیث دانستند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 375
یعقی (پدر- پسر- روح القدس) و اولین مذهب که خداوند را واحد دانست و گفت که خدا، با حواس بشری قابل رویت و شنیدن و لمس کردن و چشیدن نیست مذهب اسلام است و من در وصف خداوند فقط میتوانم بگویم که خداوند ذات توانائی و ذات دانائی است یعنی علم و قدرت مجرد و مطلق است و غیر از این نمیتوانم توصیفی دیگر درباره خدا بکنم و هرچه بگویم پندارهائی است که از حواس خود من سرچشمه میگیرد.
گفتم آفرین بر تو ای ابن خلدون معلوم میشود که علم تو باندازه شهرتت
می باشد و ما درباره خداوند نمیتوانیم تصور دیگر بکنیم که منطبق با عقل باشد جز آنچه تو گفتی و خداوند توانا و دانای مطلق است و چون چنین می باشد بر هر کار قدرت دارد.
سپس از (بهاء الدین حلبی) سئوال کردم در قرآن چند آیه وجود دارد که دارای شأن نزول است و بچه علتی مخصوص نازل گردیده است. بهاء الدین حلبی جواب داد ای امیر، تو بگو که در قرآن چند آیه وجود دارد که دارای شأن نزول نیست. زیرا در قرآن آیه ای نمیتوان یافت که دارای شأن نزول نباشد و هر آیه که از طرف خداوند نازل گردیده بعلتی مخصوص نازل شده است. گفتم مرحبا بر تو ای بهاء الدین حلبی.
سپس رو بسوی (سراج اسکندری) کردم و پرسیدم بگو تا ما بدانیم برای چه قبله مسلمین عوض شد؟ سراج اسکندری گفت وقتی اسلام آمد در آغاز قسمتی از مقررات ادیان گذشته (دین های یهودی و نصاری) بقوت خود باقی بود کما این که شراب بتدریج دارای حرمت گردید و در قرآن چهار آیه مربوط بشراب وجود دارد و در آیه اول شراب، چیزی زیانبخش قلمداد گردید. ولی حرام نشده است. علتش این بود که پیروان مذاهب دیگر، که عادت بنوشیدن شراب داشتند نمیتوانستند یکباره آن را ترک کنند.
در هر حال در آغاز اسلام یک قسمت از قوانین ادیان دیگر به قوت خود باقی بود و بتدریج آن قوانین در اسلام لغو گردید یکی از قوانین که در آغاز اسلام وجود داشت نماز گذاردن بسوی بیت المقدس بود و بعد از اینکه دوره فترت یعنی آغاز اسلام سپری گردید برای اینکه مسلمین از لحاظ عبادت از پیروان
سایر ادیان جدا شوند خداوند امر کرد مسلمان ها قبله خود را عوض نمایند و بسوی مسجد الحرام و سجده گاهی که در آن جا هر نوع مشاجره و منازعه قدغن است (یعنی خانه کعبه) نماز بخوانند تغییر قبله برای مسلمین نه از این لحاظ می باشد که خدا در خانه کعبه هست و در بیت المقدس نیست خدا همه جا هست و جائی نیست که در آنجا نباشد و خداوند در قرآن میگوید بهر طرف که نماز بخوانید بسوی خدا نماز خوانده اید و بهمین جهت علی بن ابیطالب (علیه السلام) وقتی بعد از غلبه عرب بر عجم وارد مدائن گردید در آتشکده مدائن رو به کعبه نماز خواند و عمر بن الخطاب وقتی وارد این شهر (یعنی دمشق) شد در کلیسای اینجا رو به کعبه نماز گذاشت. یک مسلمان در آتشکده و بتکده و کلیسا هم میتواند نماز بخواند چون خدا همه جا هست و از اینجهت نمازگزاردن در آتشکده و بتکده و کلیسا را جائز ندانسته اند که فکر میکنند که شاید زمین آنجا تمیز نباشد و اگر زمین آن اماکن تمیز باشد و نمازگزار بداند غصبی نیست نمازگزاردن در آن نقاط رو به کعبه بدون ایراد است.
خداوند که کعبه را قبله مسلمین کرد نه برای این بود که خانه ای دیگر ندارد. خداوند جسم نیست که در یک ظرفیت یا یک خانه جا بگیرد و از اینجهت کعبه را قبله مسلمین نمود که
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 376
مسلمانان با هم متحد شوند و روزی پنج بار بسوی نقطه ای واحد رو بیآورند و نماز بخوانند.
گفتم احسنت بر تو ای سراج اسکندری می بینم که قلب تو از نور علم
طوری روشن است که چون سراج اسکندریه (فانوس دریائی معروف- مارسل بریون) میدرخشد.
آنگاه از (عربشاه) سئوال کردم که حد متوسط مدت نزول یک آیه قرآن چه مدت بوده است؟ عربشاه گفت ای امیر سئوال تو را نفهمیدم واضع تر سئوال کن گفتم اگر شماره آیات قرآن را در نظر بگیریم و شماره روزهائی را که پیغمبر ما بعد از بعثت زیست کرد حساب کنیم مدت نزول هر آیه چقدر می شود؟ عربشاه گفت ای امیر تقریبا یکروز و نیم چون پیغمبر ما بعد از اینکه مبعوث به پیغمبری شد تا روزی که رحلت نمود هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز زندگی کرد و در این مدت بیست و سه سال و یکصد و چهارده سوره قرآن بر او نازل گردید و بنابراین بطور متوسط در هریک روز و نیم یک آیه بر پیغمبر ما نازل شده بود. ولی این حساب حد وسط با وضع نزول آیات قرآن جور درنمیآید. چون گاهی اتفاق می افتاد که در یک وحی، چندین آیه بر پیغمبر نازل میگردید و حتی یک سوره کامل هم در یک وحی بر او نازل میشد.
گفتم آفرین بر تو ای عربشاه که نیمی از اسمت عرب است و نیمی فارسی و بعد رو بسوی (نظام الدین شامی) نمودم و گفتم تو برای ما بگو بچه مناسبت خداوند دستور داد که در نماز مسلمین سجده کنند. نظام الدین شامی گفت ای امیر، خداوند انسان را از خاک آفرید آنهم نه از یک خاک مرغوب بلکه از (صلصال) یعنی خاک نامرغوب سیاه که بعد خشک شد خداوند از اینجهت دستور داد که مسلمین هنگام نماز سجده
کنند تا وقتی سر بر خاک میگذارند بخاطر بیآورند که آن ها از خاک هستند و باید غرور را کنار بگذارند. و خود را خاکسار بدانند.
سر بر خاک نهادن علاوه بر این که بخاطر انسان می آورد که از خاک بوجود آمده، علامت حد اعلای فروتنی است و خداوند خواسته که مسلمین هنگام نماز، مقابل قبله، حد اعلای خضوع را بنمایند تا این که نخوت و خودپسندی در آنها از بین برود و به حقارت خود پی ببرند و همنوع خود را بچشم حقارت ننگرند و بدانند که آنها از خاک هستند و باید چون خاک، افتاده و بی آزار باشند.
گفتم آفرین بر تو ای نظام الدین شامی آنگاه از (محمد بن مسلم لاذقی) پرسیدم هنگام وضو گرفتن برای ادای نماز چند مرتبه باید دست ها و پاها را شست (محمد بن مسلم لاذقی) گفت ای امیر، اگر زمستان باشد و هوا سرد. و دست ها و پاهای نمازگزار تمیز، یک مرتبه کافی است اگر تابستان باشد و هوا گرم و دست ها و پاهای نمازگزار کثیف، پنج مرتبه شستن شاید کافی نباشد من برای اینکه (محمد بن مسلم لاذقی) را پرت کنم گفتم ای مرد، آیا شوخی را وارد احکام دین اسلام میکنی او گفت نه ای امیر، من آنچه میگویم جدی است و خداوند در آیه یکصد و یکم سوره (مائده) میگوید. «شما مسلمین نباید در مورد جزئیات احکام دین آنقدر موشکافی کنید که مانند ایرادهای قوم بنی اسرائیل در مورد کشتن گاو برای شما تولید مزاحمت نماید.» دستور خداوند راجع بوضو، برای تمیز شدن نمازگزار است بهمین جهت اگر نمازگزار غسل کرده باشد احتیاج بوضو گرفتن ندارد. اگر آب فراوان باشد
و کسی که وضو میگیرد بداند که صورت و دست ها و پاهایش کثیف است باید آنقدر بشوید تا صورت و دست و پا تمیز شود. هرگاه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 377
نمازگزار بداند که صورت و دست ها و پاهایش تمیز است یک مرتبه شستن کافی می باشد و خداوند گفته که مسلمین نباید راجع باین جزئیات با یک دیگر اختلاف داشته باشند.
گفتم آفرین بر تو ای محمد بن مسلم لاذقی و خدا را شکر می کنم علمائی که در این مجلس حضور دارند همه دانشمند هستند و علم آنها بپایه شهرتشان می باشد اینک علت تشکیل این مجلس را بیان میکنم.
شما که همه اهل علم هستید میدانید که آیات قرآن، بعد از رحلت پیغمبر ما، در یک جا جمع نشده بود و هریک از مسلمین، مقداری از آیات قرآن را نوشته بودند یا از حفظ داشتند در دوره خلافت ابو بکر و بخصوص در دوره خلافت عمر بن الخطاب که مصر و شام و ایران، منضم به قلمروی اسلام گردید، مسلمین، جنگ های بزرگ کردند و عده ای از آنها در جنک ها بمرتبه شهادت رسیدند. وقتی عثمان بعد از عمر بن الخطاب به خلافت رسید ترسید کسانی که آیات قرآن را نوشته اند یا از حفظ دارند بقتل برسند یا بمرگ طبیعی بمیرند و سایر مسلمان ها در آینده از آیات قرآن بدون اطلاع بمانند. این بود که تصمیم گرفت تمام آیات قرآن را در یک کتاب جمع کند و از مسلمان ها دعوت کرد هرکس آیه ای را نوشته یا از حفظ دارد به هیئتی که مأمور جمع آوری آیات قرآن است مراجعه نماید و نوشته خود را بآن هیئت بدهد یا آیات را برای
اعضای آن هیئت تلاوت کند که بنویسند. اعضای آن هیئت هر نوشته ای را که آیات قرآن بود دریافت میکردند و می نوشتند و از هرکس که آیه ای؟؟ از قرآن از حفظ داشت، آنها را می شنیدند و ثبت میکردند. آنها آیات قرآن را مطابق ترتیب کسانی که آیات را می آوردند ثبت میکردند نه مطابق ترتیب نزول آیات قرآن در مدت 8395 شبانه روز.
در نتیجه آیات قرآن در حال حاضر دو طبقه است قسمتی از آنها آیاتی است که از حیث موضوع مربوط بهم می باشد و قسمتی آیاتی است که از حیث موضوع مربوط بهم نیست. علمای اسلام از این موضوع مطلع بودند و هستند و میدانند که آیاتی که از حیث موضوع مربوط بهم نیست باید مرتب شود یعنی طوری در قرآن قرار بگیرند که از حیث موضوع دنبال هم باشند اما از بیم آنکه مبادا در دین اسلام و قرآن، بدعت بوجود بیاید تا امروز جرئت نکرده اند که دست باین کار بزنند و قرآنی تدوین نمایند که ردیف آیات آن بهمان ترتیب باشد که در مدت بیست و سه سال بر پیغمبر ما نازل گردید. اکنون من از شما که از برجسته ترین علمای اسلام هستید تقاضا میکنم که این موضوع را بدقت مورد شور قرار بدهید و بدانیم که آیا می توان آیات قرآن را بهمان ترتیب که نازل گردیده دنبال هم نوشت و این عمل بدعت نیست؟ و اگر بدعت است از تغییر دادن مکان آیات قرآن صرفنظر نمائیم.
بعد از این که مشورت علماء تمام شد جلسه ای دیگر از مجلس آنها در مسجد (عمر) واقع در دمشق تشکیل گردید و من هم در آن جلسه حضور بهم
رسانیدم تا از نتیجه مشورت علمای مسلمان در مورد مسئله ردیف کردن آیات قرآن مستحضر شوم.
اول کسی که در آن مجلس لب بسخن گشود (بهاء الدین حلبی) بود که گفت: ای امیر ما بعد از مشورت و تعمق باین نتیجه رسیده ایم که قرآن میباید تا پایان دنیا بهمین شکل بماند و فقط یک نفر می تواند ردیف کنونی آیات کلام اللّه را تغییر بدهد و آن رسول اللّه (ص) است که در روز قیامت، مثل سایرین آشکار خواهد شد و در آن روز، اگر پیغمبر ما خواست، می تواند ردیف آیات
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 378
قرآن را از وضع کنونی مبدل بردیفی نماید که در مدت هشت هزار و سیصد و نود و پنج شبانه روز بر او نازل شده بود.
گفتم ای بهاء الدین حلبی این گفته تو احتیاج به توضیح دارد. بهاء الدین حلبی گفت:
ای امیر تاریخ نزول بر ما مجهول است و ما نمیدانیم آن آیات در چه سال و چه روز نازل گردید همین قدر میدانیم که در مکه یا مدینه نازل شد و نمیتوانیم آنها را ماقبل و مابعد آیاتی قرار دهیم که بطور حتم بعد از آنها یا قبل از آنها نازل شده است. بنابراین، تغییر دادن ردیف آیات قرآن، منظور تو را حاصل نخواهد کرد. چون منظور تو اینست که آیات کلام اللّه طوری ردیف شود که مطابق ترتیب نزول آنها باشد و در جهان دانشمندی نیست که بتواند بگوید که هر آیه، در کدام روز از کدام سال نازل گردیده است.
صحبت بهاء الدین حلبی تمام شد و (ابن خلدون) اجازه صحبت گرفت و گفت ای امیر، فقط یک نفر می تواند
ردیف کنونی آیات قرآن را تغییر بدهد یا بعضی از آیات را کنار بگذارد و از متن قرآن خارج کند و آن شخص پیغمبر اسلام (ص) است که شاید در قیامت اگر صلاح بداند مبادرت باین کار کند.
گفتم ای (ابن خلدون) منظور تو از خارج کردن بعضی از آیات قرآن از متن، چیست و مگر می توان کلام خداوند را از متن قرآن خارج کرد؟ (ابن خلدون) گفت ای امیر، در قرآن آیاتی هست که در صدر اسلام نازل شده و آیاتی دیگر وجود دارد که در سنوات بعد نازل گردید. و بنا بر مصلحت، حکم آیات ماقبل را شدیدتر یا خفیف تر کرده است که یکی از آنها حکم مجازات زانی و زانیه است در صدر اسلام از طرف خداوند آیه ای نازل گردید که مجازات مرد و زن زناکار این است که سنگ باران شوند همچنانکه در قوم یهود، زن ها و مردهای زناکار را سنگباران میکردند. این آیه اینک در قرآن هست و بعد از این که مدتی از اسلام گذشت، خداوند آیات مربوط بمجازات زناکاران را که در سوره (نور) وجود دارد نازل کرد و بموجب آن آیات مجازات مردها و زن های زناکار، زدن تازیانه شد و بموجب همان آیات اگر کسی بدیگری تهمت زنا بزند و نتواند بثبوت برساند باید هشتاد تازیانه باو زد تردیدی وجود ندارد که آیات دوم، بعد از آیه مربوط بسنگسار کردن نازل گردیده و حکم نافذ، در مورد مجازات مردها و زن های زناکار، تازیانه زدن است.
ولی ما نمی توانیم آیه مربوط بسنگسار کردن را از متن قرآن خارج کنیم و قسمتی از کلام خدا را از قسمت های دیگر جدا نمائیم این کار
را فقط یک نفر می تواند بکند و آن شخص رسول اللّه (ص) است که در قیامت مثل تمام بندگان خدا، دارای حیات جسمی خواهد شد و در آن روز اگر پیغمبر اسلام (ص) صلاح دانست در متن قرآن از لحاظ کنار گذاشتن بعضی از آیات دست خواهد برد.
آنگاه نوبت حرف زدن به عماد الدین مغربی رسید و او گفت دوره خلافت عثمان بن عفان دوازده سال بود، و از آن دوره، مدت پنج سال و بروایتی مدت هفت سال صرف جمع آوری آیات قرآن گردید و عثمان چند نفر از کاتبان را بنقاط دوردست عربستان و ایران و مصر فرستاد تا از کسانی که آیات قرآن را از حفظ دارند استفسار نمایند و آن آیات را بنویسند. زیرا بعد از این که ایران و مصر بتصرف اسلام درآمد چون میباید آن کشورها را اداره کرد عده ای از مسلمین از عربستان بایران و مصر رفتند و مقیم دائمی آن ممالک شدند و دیگر بعربستان برنگشتند و
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 379
همانجا مردند. در آن مدت پنج سال یا هفت سال که مشغول جمع آوری آیات قرآن بودند، کاتبان، و عثمان، متوجه نکته ای که (بهاء الدین حلبی) گفت شدند و دریافتند که در قرآن آیاتی هست که بعد از آن، آیاتی دیگر نازل گردید و حکم آیات قبل را شدیدتر یا خفیف تر کرده است که یکی از آنها آیات مربوط بمجازات زنا می باشد و دیگری آیات مربوط بحرام بودن خمر است و در قرآن چهار آیه راجع به خمر وجود دارد.
اگر کنار گذاشتن قسمتی از کلام خدا امکان پذیر بود، در همان موقع کاتبانی که مأمور جمع آوری آیات قرآن بودند
آیات ماقبل را کنار میگذاشتند و فقط آیات مابعد را در مجموعه کلی می نوشتند. ولی آنها میدانستند که نمیتوان قسمتی از کلام خدا را از قسمت های دیگر جدا کرد و نیز اگر، ردیف کردن آیات قرآن، مطابق تاریخ نزول آنها امکان داشت، در همان تاریخ این کار را میکردند و روزی که مجمع مخصوص جمع آوری آیات قرآن در زمان خلافت عثمان تشکیل گردید و شروع بکار کرد پیش از بیست و چهار سال از هجرت و چهارده سال از رحلت خاتم النبیین (ص) نمیگذشت. تصور نشود که در آن موقع عثمان و کاتبانی که مأمور جمع آوری آیات قرآن بودند متوجه نشدند که باید آیات قرآن را طوری نوشت که از لحاظ تاریخ نازل، دنبال هم باشد. اما حتی در آن موقع نمی دانستند که هر آیه در چه روز از چه سال نازل گردیده است و نخواستند، از روی حدس و تخمین تاریخ نزول آیات قرآن را معین نمایند چون میدانستند در مسئله ای که مربوط بکلام خدا می باشد نباید متوسل به حدس و تخمین شد و این کار کفر است. وقتی مسلمین صدر اسلام چهارده سال بعد از رحلت رسول اللّه (ص) نتوانسته باشند تاریخ نزول هریک از آیات قرآن را استنباط نمایند ما در این عصر چگونه می توانیم تاریخ نزول هریک از آیات را تعیین کنیم و آنها را دنبال هم بنویسیم.
آنگاه (محمد بن مسلم لاذقی) شروع بصحبت کرد و گفت: ای امیر، تو علم قرآن را بهتر از ما میدانی و اطلاع دارم که تمام آیات قرآن را ازبرداری و شنیده ام که حافظه تو آنقدر نیرومند است که می توانی آیات قرآن را از انتهای
کتاب شروع بخواندن کنی و بابتداء برسی پس برای عالمی چون تو نباید، چیزهای بدیهی را توضیح داد ولی چون ما از طرف تو مأمور شدیم که راجع به قرآن شور کنیم باید نتیجه شور خود را بگوئیم. در صدر اسلام علم شناسائی قرآن وجود نداشت و مسلمین احساس نمیکردند که احتیاج بآن علم دارند هرکس در مورد مفهوم یکی از آیات قرآن دوچار مسئله ای می شد از رسول اللّه سئوال میکرد و جواب می شنید و حکم خدا را بخوبی می فهمید.
علم فهمیدن آیات قرآن بعد از رسول اللّه (ص) بوجود آمد و دو چیز آن را بوجود آورد. یکی این که دیگر رسول خدا نبود تا معنای آیات قرآن را برای مسلمین روشن کند. دیگر این که مسلمین که در زمان حیات رسول اللّه (ص) از حدود عربستان خارج نشده بودند بعد از آن، بکشور- های دیگر مثل شام و مصر و ایران رفتند و با اقوامی محشور شدند که زبانشان عربی نبود و متن عربی قرآن را نمی فهمیدند و مسلمین مجبور گردیدند که متن عربی قرآن را برای آنها ترجمه کنند.
از این گذشته آن اقوام با رسوم و عقایدی بزرگ شده بودند که غیر از رسوم و عقاید مسلمین عربستان بود و آیات قرآن را مثل عرب ها نمی فهمیدند و مسلمین میباید آیات مزبور را به آنها
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 380
بفهمانند. این بود که علم فهم آیات قرآن بوجود آمد و بتدریج علم مزبور توسعه یافت و عده ای از علمای ایران علم فهم آیات قرآن را خیلی وسعت دادند. اکنون هفت مائه (هفت قرن) از وجود آمدن علم فهم آیات قرآن میگذرد و این علم براساس آیات قرآن،
بهمین ترتیب که اکنون در قرآن ردیف گردیده بوجود آمده و تمام تفسیرهائی که بر قرآن نوشته اند نیز براساس ردیف کنونی آیات قرآن می باشد.
اگر ردیف آیات قرآن برهم بخورد علمی که مدت هفت قرن در حال توسعه بوده و بعد از این هم ممکن است بیشتر توسعه بهم برساند سست می شود و لذا نباید ردیف آیات قرآن را تغییر داد تا علم فهم معنای آیات قرآن سست نگردد.
گفتم هرقدر صحبت کردیم کافی است و بیش از بحث کردن ضرورت ندارد. چون مسلم شد که ردیف آیات قرآن نباید تغییر کند و باید ردیف آیات بهمین شکل باقی بماند تا روز قیامت و در آن روز اگر خود رسول اللّه (ص) صلاح دانست ردیف آیات را تغییر خواهد داد و آنها را مطابق ردیف تاریخ نزول آن آیات مرتب خواهد کرد و من وصیت می کنم که فرزندانم، بعد از من، هرگز درصدد برنیایند که ردیف آیات قرآن را تغییر بدهند.
مشاوره دانشمندان اسلامی خاتمه یافت و من بتمام علماء که دعوت مرا پذیرفته، بدمشق آمده بودند زر دادم و آنان با مسرت دمشق را ترک کردند و در همان موقع دومین دسته قشون امدادی که پسرم از (کش) فرستاده بود بفرماندهی (نوح بدخشانی) وارد دمشق گردید.
(توقات) فرمانده اولین دسته از نیروی امدادی که وارد دمشق شد، بطوری که گفتم مثل من با دو دست شمشیر می زد و (نوح بدخشانی) فرمانده دسته دوم آنقدر بلندقامت و چهارشانه بود که من بین افسران ارشد خود مردی بلندقامت و چهار شانه تر از او نداشتم. بعد از رسیدن دومین دسته نیروی امدادی، برحسب قاعده من میباید از دمشق حرکت کنم. اما
فصل زمستان رسید و کشوری که من میخواستم بآنجا بروم سردسیر بود و در قسمتی از راه من میباید از کوه های (طور) عبور نمایم.
(مقصود تیمور لنگ از کوه های (طور) عبارت است از جبالی که امروز باسم (توروس) خوانده میشود و نباید آن را با کوه (طور) در روایات اقوام یهودی اشتباه کرد- مارسل بریون) منم تیمور جهانگشا متن 380 فصل بیست و پنجم جنگ در کشور شام و تصرف شهرهای آن
دنه های آن کوه در فصل زمستان از برف مسدود میگردید و اگر من تهور بخرج میدادم و در زمستان از آنجا میگذشتم قشونم نابود می شد. لذا راه عقل را اختیار کردم و عزم نمودم که تا فصل بهار در دمشق بمانم و بعد از این که هوا گرم و برف ذوب گردید راه کشور روم (یعنی ترکیه امروز) را پیش بگیریم.
من فصل زمستان را در اردوگاه خود گذرانیدم و گاهی برای خواندن نماز در مسجد عمر به شهر می رفتم در آن فصل، اوقات من بدو کار گذشت یکی بصحبت با علمائی که در دمشق بودند از جمله (ابن خلدون) که بعد از این که وارد دمشق شد بدستور من از آنجا نرفت، کار دیگرم شرکت در تمرین های جنگی بود و من در آن فصل زمستان افسران و سربازان خود را وادار کردم که هر روز مبادرت به تمرین جنگی نمایند و خود در تمرین های آنان شرکت می کردم تا اینکه خوردن و خوابیدن که مانند عیش، خصم مرد جنگی می باشد ما را خام و تنبل نکند. افسران و سربازان من بعد از خاتمه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 381
فصل زمستان همه دارای نشاط بودند و میل داشتند که به
میدان جنک بروند بهمه گفتم که جنک های سخت در پیش داریم و شاید عده ای زیاد از مادر آن جنک ها بقتل برسیم. اما امیدوارم که فتح کنیم و اگر نائل به تحصیل پیروزی شدیم تمام زروگوهر سلطان روم باسم (ایلدرم بایزید) از ماست و بعد از این که زروگوهر سلطان روم را تصرف کردیم راه بیزان تیوم (یعنی استانبول کنونی- مارسل بریون) را پیش خواهیم گرفت و ثروتی را که بیش از دو هزار سال در آن شهر انباشته شده به تصرف در خواهیم آورد.
 
(توضیح- وقتی تیمور لنگ وارد روم (ترکیه) شد شهر استانبول باسم (بیزان تیوم) پایتخت کشور مستقل رومیه الصغری بود و هنوز سلاطین عثمانی آنجا را تصرف نکرده، ضمیمه کشور خود ننموده بودند و بطوری که میدانیم پنجاه و یک سال بعد از جنک تیمور لنگ با (ایلدرم بایزید) شهر (بیزان تیوم) به تصرف سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانی درآمد و موسوم به (ایس تن- پول) استانبول گردید- مارسل بریون)
 
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 382
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
   
   
 
                                                                                                                                                                                                                                                                          640