کلام..الهی قمشه ای2
(در صحبت قرآن – ص 53)
161- باید افزود که ذکر حضور موثر الهی در صحن آگاهی های ماست که اروپائیان از آن به خدا آگاهی تعبیر می کنند چنانکه مومن دائما یاد خداست یعنی همه جا به یاد دارد که او را پروردگاری است و از او چه خواسته و او را از چه منع کرده است و این حضور دائم را عارفان به شرب مدام و مستی بر دوام تعبیر کرده اند.
(در صحبت قرآن – ص 54)
162- این خداوند ماست که بی واسطه با ما آدمیان سخن می گوید. اوست که می فرماید در راه دین زن و مرد را تفاوتی نیست و هرکس زن یا مرد باشد اگر کار نیکو کند ( به همان معنایی که همه مردمان از این کلمه در دل دارند)، و آن کار را از روی ایمان به خدا یا ایمان به نفس خیر و خوبی انجام دهد و اغراض نفسانی و شیطانی در دل نداشته باشد ، ما او را زندگی تازه ای می بخشیم پاک و خالی از هر تشویش و اضطراب و هر محدودیت و محرومیت ، حیاتی دلخواه و دلپذیر و او را پاداشی عطا خواهیم کرد که بسی بیشتر و عالی تر است ازآن کارهای نیکو که کرده است.
(در صحبت قرآن – ص 380)
163- شک نیست که هر روزه دار باید با طبیبی حاذق و پاکدل مشورت کند، زیرا بسیار باشد که مزاج شخص و نوع زندگی و کار او با گرفتن روزه به کیفیت سنتی مناسب نیست و خداوند نیز در قرآن بیمار و مسافر را از روزه معاف کرده و نیز نخواسته است که آدمیان در گرفتن روزه به منتهای طاقت و تحمل خود برسند بلکه باید دراین روزه گرفتن در وسع باشند. بنابراین اگر روزه کسی را به طاقت می رساند یا زیانهای معقولی برای او در بر دارد از آن معاف خواهد بود، بلکه پرهیز از آن واجب است.
(در صحبت قرآن – ص 57)
164- راستگویی به آدمی اعتماد به نفس می بخشد ، چهره اش را صمیمی و قاطع و دوست داشتنی می کند، مردم به او اعتماد می کنند و در کار تجارت و سود و سودا نیز موفق تر از دروغگویان خواهد بود و فروغ صدق و راستی بر جمال چهره اش می افزاید. این خود بهشت نقد است.
(در صحبت قرآن – ص 386)
165- درک این رابطه میان خوبی و بدی و نفس آدمی شاید بزرگترین درس اخلاق در جهان است و اگر کسی این را نمی فهمد دیگر دانسته های او به کار نمی آید و هوشمند ترین مردم کسانی باشند که در می یابند که اولا خوبی بهتر از بدی است و ثانیا هرکه خوبی را انجام دهد با نفس خود خوبی کرده است.
(در صحبت قرآن – ص 396)
166- پدیده های طبیعت و نمایشی که در صحنه های عالم لحظه به لحظه بازی می شود ، همه برای آنان که خرد را در هر کار به خدمت می گیرند ، اشارتی است به حقایق جاودان و لایتغیر و نمایشی است از قدرت آفریدگار و تجلی ای است از اسماء و صفات او.
(در صحبت قرآن – ص 58)
167- اگر موسیقی و تئاتر و معماری و نقاشی و کتاب خوب در جامعه رو به کاهش رود خودخواهی و حرص و تجاوز و جرم و خیانت و خشونت در آن افزایش خواهد یافت و ادبیات و هنر محصول چاره جویی طبیبان معنوی است.
(در صحبت قرآن – ص 404)
168- بار گناه مسئولیت انجام کاری است که ایجاد رنج و محنت کرده است و رهایی از این بار تنها به پشیمانی و سپس جبران مافات در حق ستمدیده یا در صورت فوتِ امکان در حق نیازمندان دیگر میسر است. طاعات و عبادات ظاهری و ختم "امن یجیب" و ختم "اذا وقعه" و ختم قرآن در این مورد به تنهایی کارساز نیست.
(در صحبت قرآن – ص 402)
169 – تاریکی را نور از میان می برد، غضب را شرح صدر و مدارا مداوا می کند نه استغفار ، و رنج را ، ایجاد شادی و راحت جبران می کند نه دعای خیر و آرزوی سلامت ، و گریاندن را به خنده آوردن جواب گوید نه الحمد خواندن. عالم بانکی است که خوبیهای ما را به حساب می گذارند و بدیها را همچنین ، و اگر در موازنه بدهکار شویم ، نمی توانیم طلب شادی کنیم مگر از نو شادی و خرمی خلق کنیم یا خلق خوش و دل پاک تا حسابمان نخست تسویه و سپس طلبکار شود و شادی قبضی است که از بانک عالم می آید که شما را در حساب موجودی فراوان است و این قبض همه دلتنگی ها را برطرف می کند.
(در صحبت قرآن – ص 402)
170- مثال مدد گرفتن از عواملی چون حرص و آز و غرور و تزویر ، و دروغ که بین عامه مردمان رواج دارد، چنان است که آدمی با حیوانی که زبان نمی فهمد سخن گوید و او را به مدد گیرد و بدیهی است که هیچ مددی از آن حیوان به او نخواهد رسید، زیرا از دعا و درخواست او جز صدایی و ندایی نخواهد شنید. اگر کسی طالب شهرت است باید به راستی همتی کند و هنرها و فضایلی کسب کند و این استعانت از خداست که حق است اما اگراز هر عامل دیگری چون زد و بند های اقتصادی و سیاسی و مطبوعاتی و عوامل دیگر کمک گیرد آن عوامل جزء نظام موثر عالم نیستند و خواست آدمی را درنمی یابند تا به کمک او آیند.
(در صحبت قرآن – ص 62)
171- آدمی نباید در پی چیزی که به آن علم ندارد چشم بسته حرکت کند. آخر آدمی را چشم و گوش و عقل و هوش داده اند و خداوند بدین نعمت ها ما را مسئول خواهد دانست.
(در صحبت قرآن – ص 415)
172- غرور و تبختر و فخر فروشی نشان نادانی است. غربیان گفته اند اگر آدمی جاهل و نابخرد باشد لزومی ندارد که سند آن جهل و نابخردی را امضا کند و به هر کس می رسد نسخه ای بدهد، تکبر همان امضا و سند نابخردی و خردی و کوچکی درون آدمی است.
(در صحبت قرآن – ص 417)
173- ایمان به خدا و قیامت به صرف اقرار و شهادت حاصل نمی شود بلکه نشانهای واقعی و حقیقی دارد.
(در صحبت قرآن – ص 64)
174- طعام و شراب معنوی نه تنها روزه را باطل نمی کند بلکه بخشی از غرض فرمان روزه، جایگزین کردن مائده های آسمانی به جای مائده های زمینی است.
(در صحبت قرآن – ص 69)
175- در ادبیات فارسی باده نهی شده فقط شراب انگوری نیست بلکه هرچه آدمی را از فطرت انسانی دور کند و به غفلت اندازد نیز شراب است، مانند غرور به مال و جاه و ثروت و زیبایی و حتی عجب و خودبینی در عبادت خداوند همه از اقسام مستی است و زیان این مستی ها به مراتب بیش از زیان آن شراب انگوری است.
(در صحبت قرآن – ص 85)
176- عفو به معنی زیادی و اضافی است و پاسخ خداوند به اینکه ما چه چیز و چه مقدار در راه خدا انفاق کنیم این است که هرچه افزون بر زندگی عادی شماست ایثار کنید.
(در صحبت قرآن – ص 86)
177- در زمانهای قدیم قرضی که می دادند به صورت طلا و نقره بوده است یا کالاهای دیگر مانند جو و گندم و خداوند روا ندانسته است که کسی مقدار معینی از کالایی قرض بدهد و هنگام بازپرداخت ، مقدار بیشتری طلب کند.اما امروز که معیار و سنجش ، پول و اعتبار کاغذی است اگر ارزش پول پیوسته در حال کاهش باشد باکی نیست که هنگام بازپس گرفتن قرض به قدر آن کاهش زیادت طلبند و این به حقیقت ربا و زیادی نخواهد بود.
(در صحبت قرآن – ص 90)
178- انفاق در راه خدا در معنای وسیع تر همه کارهای نیکو را شامل می شود و برترین انفاق این است که آدمی وجود خود را در راه خدا به مردمان نفقه دهد و خود را وقف کند بر اینکه مال و عمر و جان و نفسش، همه در راه خوبی و زیبایی و دانایی صرف شود که بهترین خدمت خلق این است.
(در صحبت قرآن – ص 97)
179- اگر خدا سختی بیش از طاقت بر دوش کسی نهد آن از نوع تکلیف الهی نیست بلکه معلول گناهان شخص به خصوص ظلم و بیرحمی و بارسنگین تر از حد تحمل بر دوش مظلومی نهادن است.
(در صحبت قرآن – ص 119)
180- چنین است که اگر درخت از ریشه بر آمده را ظاهرا طراوتی و شادی و برخورداری از برگ سبز می بینیم آن بسیار کوتاه و گذرنده است.زود باشد که زرد و خشک شود و بمیرد و چنین باشند انسانهای خبیث و اهرمن خو که ممکن است چند گاهی رنگ سبزی و خرمی بر خود ببندند اما نمی دانند چه بلایی بر سرشان آمده است.
(در صحبت قرآن – ص 362)
181- اگر پرسند که پس این زشتی ها و بدی ها که در جهان است از کدام خزانه نازل می شود،باید گفت آنها نیز از پیش آن یگانه می آیند الا آنکه وقتی به او منسوب می شود شر و فساد و زشتی نیست و همه صلاح و حکمت است اما آدمیان که در عالم هست و نیست به سر می برند،به اعتبار نیازهای خود گاه چیزی را شر و چیزی را خیر می خوانند در حالی که جز خیر در جهان چیزی نیست.
(در صحبت قرآن – ص 367)
182- بصیرت بی نهایت، حسن بی نهایت را دید و از این دیدار عشق بی نهایت پدید آمد، پس"عشق بی نهایت را بی نهایت خواستن است" حسن ازلا و ابدا در تجلی است و ادراک ازلا و ابدا در مشاهده است بنابراین عشق ازلا و ابدا بر صحنه نمایش است.
(در صحبت قرآن – ص سی و چهار)
183-حکایت کرده اند که صبح روز هبوط ، آدم نزد پروردگار آمد و گریه ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت" ای معبود و ای معشوق یکتای من، اکنون که ما را به تبعیدگاه نامعلومی می فرستی ، گیرم که من در همه سختیهای ناشناخته در عالم آب و گل شکیبا باشم ، با من بگو که آخر فراق تو را چگونه تحمل توانم کرد؟ " خداوند آهسته در گوش آدم گفت :"من خود دارم با تو می آیم." آدم پرسید:" این چگونه باشد؟" فرمود:"تو در سیمای آن حوا که همراه توست خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیات جمال من که هر دم تجدید می شود خواهی یافت."
(در صحبت قرآن – ص سی و هفت)
184- کیست که شگفت انگیز ترین دستگاه پالایش را در درون حیوانی نصب می کند تا از میانه خون و روده،شیری چنان پاک بی کمترین آمیختگی و آلودگی برای نوشیدن فرزند آن حیوان و فرزندان انسان عرضه کند.
(در صحبت قرآن – ص 371)
185- كار هر پيامبر و شاعر آسماني اين است كه در طور اين عالم آن آتش فروزان و گرمي بخش را كه ديگران نمي بينند با چشم دل مشاهده كند و با آن انس گيرد.
(در صحبت قرآن – ص 547)
186- داستان بلقيس آكنده از لطايف معنوي و معرفتي است:اولا نشان مي دهد كه اگر كسي پادشاه باشد و همه نعمتهاي روي زمين را داشته باشد و طالب سليمان عشق نباشد باز بهره اي از حيات نمي برد اما اگر تسليم سليمان عشق شد چنين نيست كه از پادشاهي بيفتد و تخت و شكوه و بارگاهش كم شود بلكه صد چندان از همه نعمتهاي پيشين برخوردار خواهد شد و بر همان تخت با حضور سليمان خواهد نشست.
(در صحبت قرآن – ص 552)
187- بعضي چنين تصور كرده اند كه صفت امانت و تعهد اهميت بيشتري از علم و تخصص دارد و اگر بخواهند بين مهارت و تخصص در مقابل امانت و تعهد يكي را انتخاب كنند بهتر آن است كه امانت اختيار شود در حالي كه امكان رسيدن زيان از آدم نادان ولي متعهد بيش از زيان دانايي است كه ممكن است تعهدي نداشته باشد.
(در صحبت قرآن – ص 559)
188- خداوند باران را از آسمان مي فرستد و اين نفي واسطه نيست كه بگويند باران از ابر مي بارد بلكه چون علت اولي در هر كاري خداست بنابراين خداست كه باران را نازل مي كند و خداست كه جانها را مي ميراند و خداست كه نور مي افشاند، اگرچه خورشيد و عزراييل و ابر نيز در كار باشند.
(در صحبت قرآن – ص 596)
189- مقصود از مردن اين است كه بنده از خود و خدمات خود كه نشان حضور نفس است دم نزند بلكه خود را و رنجها و تلاشهاي خود را يكسر فراموش كند و يكدل و يك جهت به وظيفه بندگي و عاشقي پردازد.
(در صحبت قرآن – ص 600)
190- حجاب و لباس دو خدمت اساسي به زنان مي كند، يكي مصونيت از تعرض آن كس كه نامحرم است و در حريم محبت نيست چنانكه هواي سرد و آفتاب گرم و گرد و غبارو آلودگي نيز با بدن نامحرم هستند و همه به خصوص خانمها كه به عالم لطافت نزديك ترند توصيه شده است كه خود را از آنها بپوشانند و ديگر حفظ محبوبيت زن كه به سبب آشنايي و دسترس بيش از حد از رونق و مطلوبيت مي افتد، حدي را بايد حفظ كرد كه هر دو امتياز به زنان داده شود.
(در صحبت قرآن – ص 606)
191- تنها راه براي يكراهه شدن تسليم شدن است به حق كه شخص را به كلي از تشويش تصميم گيري مي رهاند زيرا هر لحظه مي داند كه بايد طرف حق را اختيار كند. و چون انتخاب آن حق وظيفه اوست هر دم مي داند كه بايد به وظيفه خود به عنوان يك مرد، يك همسر، يك عضو جامعه،بپردازد و كاري خوش تر از انجام وظيفه نيست. تنها راه گريز از اختيار، اختيار كردن وظيفه است.
(در صحبت قرآن – ص 609)
192- در روزگار ما اگر بشريت قدر نعمت ها را نداند و سپاس نگويد و آنها را در جهت افزايش آسايش و راحت و شادي و لذت آدميان صرف نكند اي بسا كه به دست همين نيروهاي مهار شده به هلاكت و نابودي خواهد افتاد.
(در صحبت قرآن – ص 616)
193- سخن در اين است كه كمر همت بنديد و هرچه مي كنيد صرفا و خالصا براي خدا و به خاطر خدا باشد يعني براي احراز حق و حقيقت، يعني براي زيبايي و دانايي و نيكويي كه از اوصاف آن يگانه است و اين يك نصيحت را اگر به كار بنديد از هزاران هزار عذاب و رنج و محنت گوناگون خلاصي خواهيد يافت زيرا هرمحنتي جدايي از اوست يا دوري از اوست يا فراموشي اوست چنانكه هر شادي از ياد اوست و از مصاحبت اوست و از عنايت اوست. همين يك نصيحت است كه به صورت احكام و دستورات و تعليمات گوناگون درآمده و هزاران كتاب را از آن پركرده اند.
(در صحبت قرآن – ص 617)
194- طالبان دنيا چون در آرزوي شهوات فاني و گذران دنيوي هستند وقتي مرگ در رسد آنها را از همه مطلوباتشان دور مي كند و به تعبير قرآن حصاري بلند بين آنها و مشتهياتشان مي كشد و به ناگاه خود را از همه چيز محروم مي بينند و چون در سوداي لذات باقي و متعالي نبوده اند به كلي در ظلمت فرو مي مانند و خداوند مي افزايد كه اگر ترديد داريد نگاه كنيد كه ما با پيشينيان نيز چنين كرديم وبين آنها و مقصودهايشان فاصله افكنديم.
(در صحبت قرآن – ص619)
195- تنها مرگ نيست كه ميان آدمي و خواسته هايش ديوار مي كشد،بلكه خود زندگي نيز انسانهاي دنيا طلب و خود پرست را ادب مي كند.
(در صحبت قرآن – ص620)
196- ادب زندگي اين است كه همه نعمتها را به او مي دهد و لذت و شادي و نشاط را از او مي گيرد و چون ديو ، ديوار سحر آميزي از محروميت و قبض و دلتنگي بين او و مشتهياتش مي كشد و آفتاب گرم و درخشان يك زندگي پاك را از او پنهان مي كند و راست است سخن لغت شناسان كه گفته اند:" ديوار را ديو مي آورد" آفتاب خوبان هميشه تابنده و بهار ايشان تا ابد پاينده است.
(در صحبت قرآن – ص620)
197- چون شيطان دشمن قسم خورده آدمي است سزاوار است كه آدمي نيز با شيطان به عنوان دشمن سوگند خورده برخورد كند و او را حتي اگر در ظاهر دعوت به خير و خوبي مي كند پيروي نكند زيرا در پي آن خير شري را اراده كرده است.
(در صحبت قرآن – ص622)
198- منكران به حقيقت مرده اند، "و اجسادهم قبل القبور قبور" يعني" جسمهاي ايشان پيش از رفتن به گور، قبر دلهاي مرده ايشان است" آري ايشان مرده سود و زيان خويشند و مرده سخن حق نمي شنود تا زنده شود.
(در صحبت قرآن – ص630)
199- در اصطلاح اهل معرفت فقير كسي را نمي گويند كه او را مال و ثروتي نيست بلكه فقير كسي را گويند كه از فقر ذاتي خود آگاه شده و ثروت را يكسره از آن غني بالذات و خداي ستوده صفات مي داند.
(در صحبت قرآن – ص625)
200- اگر پيامبر اكرم فرمود " فقر من مايه افتخار من است " اگرچه در معني ظاهر نيز درست است كه فقراو نشانه بي اعتنايي او به تعينات دنيوي است و نشان آن است كه پيامبري را دكاني براي كسب مال نكرده است اما معني متعالي تر اين است كه او به فقر ذاتي آدمي در برابر آن غني بالذات آگاه شده است و خود را مالك هيچ چيز نمي داند و همه چيز را از آن مالك الملك مي بيند. در اين آگاهي، آدمي در عين فقر و مسكنت به پادشاهي مي رسد.
(در صحبت قرآن – ص625)
201- منكران گويند كه اگر طبيعت عالم را چنين معجزاتي هست كه مي تواند رايانه اي به عظمت مغز آدميزادبسازد، چه استبعاد باشد كه اين طبيعت مرموز، حقيقت ذات ما را،به اصطلاح اصحاب رايانه، در حافظه اي ذخيره كنند و به اشارت انگشتي بارديگر در فضاي ديگري از هستي ظاهر گردانند. اي بسا كه اين عرصه دنيا جز يك فضاي مجازي نيست و حقيقت در فضايي بيرون از غار اين عالم است.
(در صحبت قرآن – ص635)
202- شكسپير گفته است كه هر روز را يك عمر به حساب آوريد بدين گونه صبح كه از روياي شب پيشين بيدار مي شويد كودكي هستيد شاداب و مشتاق ديدن و بهره بردن از جهان، به تدريج تا ظهر به ميانه عمر نزديك مي شويد. از بعد از ظهر به دوران پختگي مي رسيد و مهم ترين كارهاي روز خود را انجام مي دهيد و سپس به تدريج به غروب و شب نزديك مي شويد و دوران پيري را مي گذرانيدآنگاه به خواب مي رويد و مي ميريد. روز بعد باز زنده مي شويد. چه سعادتي است كه آدمي عمرهاي بسيار در پيش دارد و مرگهاي بسيار را تجربه مي كند تا به تدريج هراس مرگ از وي مي رود و براي انتقال نهايي از ساحتي به ساحت ديگر آماده مي شود.
(در صحبت قرآن – ص652)
203- ممكن است مدعيان فرعون صفت مدتي كوتاه افرادي را جذب كنند و قول ايشان بر بعضي دلها به تبليغات و فريب ها و نيرنگ ها بنشيند اما دوامي نمي كند و به تدريج رسواي خاص و عام خواهند شد.
(در صحبت قرآن – ص658)
204- بلا ها و سختي ها نيز خود لطف الهي است ، زيرا سختي و محنت ما را تجربه و آگاهي مي بخشد و رفتارهاي ما را متين و پخته مي كند، در عين حال موجب آمرزش گناهان ماست.
(در صحبت قرآن – ص670)
205- به چهره آدميان بنگريد تا روشن شود كه هريك از كدام دسته اند. چهره هايي هست دود زده ، روي در سياهي كرده، مضطرب و هراسناك و مشوش كه هردم از اين سوي و آن سوي مي نگرد تا مبادا دشمني در كمين باشد و هردم عربده اي مي كشد و سري از تن جدا مي كند و خشمي بر اين فرود مي آورد و كينه اي بر آن، پيداست كه از كدام دسته است. و آن كسي كه چون آب زلال از روي دلنوازي با همه رنگها ساخته و از معرفت به متانت رسيده و از شراب عشق مست و سرخوش است و شيرين ترين كلمات را از محبت و مهرباني بر لب دارد پيداست كه از كدام دسته است.
(در صحبت قرآن – ص683)
206- قرآن سراسر آكنده از حضور محمد است اگرچه نام او نيامده و تنها به اشاره و ضميري اكتفا شده است و در خطابهاي بسياري كه در قرآن به آن حضرت اشاره دارد، اوصاف و خلقيات و روحيات حضرت محمد يادآوري شده است كه مهم ترين آنها اين است كه او رحمتي براي همه عالميان است و او را خداوند خلقي عظيم عطا كرده است و چندان مهربان است كه سختي ها و محنت ها و گمراهي هاي مردمان را نمي تواند تحمل كند و اوصاف بسيار ديگر از اين دست.
(در صحبت قرآن – ص686)
207- اينك اعلاميه صلح و برادري ميان مومنان را مي خوانيم. اعلاميه برادري ميان همه كساني است كه به خدا يعني مبدا خير و زيبايي و حقيقت ايمان دارند.
(در صحبت قرآن – ص693)
208- هيچ عبادتي برتر از ايجاد صلح و دوستي بين مردمان نيست زيرا عبادت وسيله تقرب به سوي خداست و از ديدگاه فلسفي هر عملي كه فرد يا جمع را به سوي وحدت ببرد عبادت است كه موجب نزديك شدن به وحدت مطلق الهي است.
(در صحبت قرآن – ص694)
209- دستور مهم اخلاقي و اجتماعي ديگر اين است كه جاسوسي نكنيد و پيگيري و تفحص در كشف آنچه پنهان مي كنند نداشته باشيد حتي در سوالها كه از ديگران مي كنيد اگر احساس مي كنيد كه شخص از بيان چيزي خشنود نيست بر يافتن آن چيز اصرار مورزيد . زيرا ممكن است پاسخ آن سوال كه مي كنيد شما را خوش نيايد. در قرآن (مائده:101) آمده است كه: " از چيزهايي مپرسيد كه اگر آشكار شود شما را مكروه آيد" و به خصوص از شغل جاسوسي حذر كنيد زيرا جاسوسي تجاوز به حقوق ديگران است و اعتماد عمومي و به دنبال آن دوستي و مودت را در جامعه از ميان مي برد و هرلحظه شخص را نگران مي كند كه در مقابلش چه كسي نشسته است؟ ديو يا انسان؟ دجال يا مسيح؟
(در صحبت قرآن – ص699)
210- حضرت خديجه چندان مجذوب صداقت و پاكي و امانت و نورانيت معنوي حضرت محمد شد كه خود از آن حضرت خواستگاري كرد و گفت آرزو دارم كه در اين جهان در كنار نازنيني چون تو زندگي كنم. در حالي كه بدان و ناپاكان نخستين جهنمشان همان مصاحبت با بدان و زشت كاران است و عدم محبوبيت نزد خوبان كه خود عين تنهايي است هر دم چون آب جوشان و زقوم جهنم دلهايشان را مي سوزاند و كامشان را تلخ مي كند.
(در صحبت قرآن – ص739)
211- از چيزهاي زيبا " زيبايي " را بجوي و از انسانهاي دانا " دانايي " را كسب كن و از نيكوكاران گوهر " نيكوكاري" را ملكه خاطر خود گردان تا بدين سه گوهر زيبايي و دانايي و نيكويي چنان ثروتمند شوي كه پادشاه جهان گردي و پادشاهان عالم خاك را به غلامي نپذيري.
(در صحبت قرآن – ص735)
212- سر بي اعتنايي كافران به كتاب قرآن كريم اين است كه دستورات آن و تعليمات و حكمت آن با هواهاي نفساني ايشان سازگار نيست و هرقدم كه مي خواهند حرص و طمع ورزند و حقوق ديگران زير پاي نهند و تجاوز و تعدي كنند آيه اي چون شمشير درخشان و بران پيش چشم ايشان ظاهرمي شود.
(در صحبت قرآن – ص741)
213- آدميان به جاي آنكه سختي ها را بر راحتي مقدم دارند نخست به جانب راحتي و آسايش كه پيروي از هواهاي نفساني آنهاست مي روند و خود را به رنج و محنت مي افكنند در حالي كه خوش تراست خود را نخست به رنج و محنت رياضت و تربيت و كسب علم و كسب هنر بيندازند تا به دنبال آن راحتي بي پايان به ايشان برسد.
(در صحبت قرآن – ص745)
214- زيبنده است كه امروز با اين همه امكانات رسانه اي صدايي در جهان بلند شود يا پرچمي بدين مضمون بر افرازند كه: آيا وقت آن نرسيده است كه انسان ها خود را تسليم خوبي و زيبايي كنند و از اينهمه رنج و محنت كه به نام من براي خود وديگران پديد آورده اند برهند؟
(در صحبت قرآن – ص747)
215- چنين است كه اگر آدمي خدا را و روز ملاقات با او رابه فراموشي سپارد انسانيت خويش را نيز از ياد خواهد برد و خود را چنان خوار و خفيف خواهد كرد كه در پيش زشت روياني چون دروغ گويان و حريصان و ستمكاران و دجالان زانو مي زند تا اندك لذتي از مال و جاه آلوده به هزار تشوير و تشويش به دست آورد.
(در صحبت قرآن – ص767)
216- چنين است كه هر كه خدا را از ياد ببرد، خدا نفس با كرامت او را از يادش مي برد تا با ديو و دد بياميزد و بد از نيك نداند و تموز از خريف نشناسد.
(در صحبت قرآن – ص767)
217- مقصود از كلمه فردا، روز قيامت است يا در معني عام تر روز قيام حقيقت و آشكار شدن نتايج و عواقب كارهاست چه در اين جهان و چه در جهان ديگر.از اين رو آدمي زيبنده است كه مدام در انديشه پايان كار باشد تا هم از امروز دنيا و هم فرداي قيامت بهره تمام گيرد.
(در صحبت قرآن – ص767)
218- شما يك حقيقت ازلي ابدي هستيد و روح شما كه حقيقت ذات شماست يك امر قدسي آسماني است و يك اخگر جاودانه است و شما را در پيش روي قيامتي است به ديدار سرو قامتي.
(در صحبت قرآن – ص773)
219- دشمن حقيقي ايشانند كه مردم را مي فريبند و مهم ترين وسيله فريبشان تظاهر و تمسك بيش از حد به ظواهر ديانت است . هركه را بنگريد كه بيش از همه در حفظ صورت ها موشكافي مي كند و از پيغمبر نيز مسلمان تر است اما خلق وخو و رفتار او هيچ بدان قديس نمي ماند بدانيد كه منافق هم اوست.منافق است كه چون در دل ايماني ندارد بر زبان مي افزايد. سوگند مي خورد و تاكيد در تاكيد مي آورد تسبيح هزار دانه دارد و دايم زير لب ذكر مي گويد تا آنچه را وجود ندارد به كرسي بنشاند سوگند خوردن و تاكيد و اصرار يكي از نشانه هاي شيطان است.
(در صحبت قرآن – ص787)
220- اگر پرسند چرا مومنان اغلب محرومند و حريصان و بي هنران برخوردار، پاسخ اين است كه بدان هيچ گاه از لذتي و ثروتي برخوردار نيستند، زيرا درون ايشان آكنده از هزار تشويش و اضطراب و ترس و دلهره است. آخر آن كس كه به خدا و جاودانگي روح ايمان ندارد و عالم را پريشان و بي سرپرست مي شمارد چه آسايش روحي خواهد داشت كه بتواند از نعمتي لذتي برد و احساس كاميابي كند.
(در صحبت قرآن – ص790)
221- خلق خوش مهم ترين ركن شناخت عارفان و عاشقان از دنياپرستان است كه چه دين مدار باشندو چه عقل مدار.
(در صحبت قرآن – ص803)
222- صرف نظر از اينكه نيروي چشم زخم در عالم جسماني وجود داشته باشد يا صرفا همان تاثيرات اهريمني حسد و حسد ورزي باشد، توصيه خردمندان اين بوده است كه مردم را اگر حسن و كمال و جمالي است از چشم عامه پنهان كنند چون حسادت امري بسيار رايج است كه حتي ممكن است پسران پيامبري چون يعقوب را عليه برادرشان يوسف برانگيزد.
(در صحبت قرآن – ص809)
223- حرص و ولع در آدميان نشان ترس و عدم امنيت است. شخص مي ترسد كه فقير و محروم شود ،مي ترسد كه فرصت را از دست بدهد، مي ترسد از رقيب ، مي ترسد از بازيچه روزگار، خود را در قلعه اي احساس مي كند كه دشمن بدان حمله كرده است، دائما مشغول ايجاد استحكامات است،آذوقه ذخيره مي كند،در بانك هاي مختلف حساب باز مي كند، سهام شركت هاي معتبر را مي خرد،برنامه ريزي مي كند كه چهل سال ديگر چنين و چنان خواهد كرد و با اين همه اگر هم به اجراي همه نقشه هاي شيطاني خود موفق شود آن موفقيت عين شكست خواهد بود، زيرا عمر خود را درباخته است.
(در صحبت قرآن – ص816)
224- بنابر روايات اسلامي رسول اكرم و ائمه و قديسان ما همگي با لباس پاكيزه و مناسب نزد مردم ظاهر مي شدند و هيچ گاه در پوشش خويش لاابالي و آشفته نبوده اند.
(در صحبت قرآن – ص824)
225- مثل رايجي هست در بين پارسيان كه گويندمردم آدم را به لباس مي شناسند و به راستي چنين است كه جامه آشكار هركس مي تواند از طرح و رنگ و پاكيزگي و آراستگي و هماهنگي با عرف جامعه آگاهي بسياري از جان پنهان و گرايش ها و اخلاق نهان او به دست مي دهد.
(در صحبت قرآن – ص824)
226- مرگ خروج از گور بدن است نه رفتن به گور خاك.
(در صحبت قرآن – ص833)
227- خداوند در قرآن از حضرت موسي و داستان زندگي او بيش از ديگر پيغمبران ياد كرده و گاه به بيانهاي گوناگون داستان واحدي را مكرر داشته است. البته اين تكرارها ملالت آور نيست زيرا به تصنيف هاي مختلفي مي ماند كه آهنگ سازي بزرگ از درونمايه واحد مي آفريند.
(در صحبت قرآن – ص851)
228- عشق به زيبايي و دانايي و نيكويي و مصاحبت دانايان و نيكوان و هنرمندان بهشت نقد است كه گاه از آن تعبير به خرابات و ميخانه كرده اند.
(در صحبت قرآن – ص879)
229- مقصود از ايمان تكيه كردن بر خوبي و زيبايي و دانايي مطلق است كه خداست و مي توان بر او تكيه كرد و در زير سايه او پناه گرفت و به پشتوانه او با اقتدار تمام در مقابل هر جهل و ظلم و شرارت ايستاد.
(در صحبت قرآن – ص882)
230- هرکس باید هر نعمتی که به او عطا شده است با کمال اخلاص در خدمت خلق و رفع نیازمندیهای ایشان قرار دهد و به عبارت دیگر باید خرج زیبایی و دانایی و نیکویی شود که این سه مایه شادی و آسایش وسعادت مردمند.
(در صحبت قرآن – ص906)
231- حضرت احدیت همان حقیقت وجود است. وجود از هر ماهیتی مبراست.چگونه او زاده پدری باشد یافرزندی از او زاده شود یا نظیر و مانند داشته باشد که این معانی همه در ماهیات تحقق می کند نه در ذات حق.
(در صحبت قرآن – ص934)
232- پناه از شر شیطانی است که وسوسه بد افکند در دل مردمان، همان شیطان پنهان کار که قولها و وعده ها می دهد و به هیچ یک وفا نمی کند بلکه در هنگام ضرورت پا واپس می کشد و آدمی را تنها می گذارد. و انسانهای شیطان صفت نیز در دوستی و معاشرت چنین وصفی دارند که در هنگام ضرورت در کنار دوست نمی مانند.
(در صحبت قرآن – ص938)
233- از کجا می توان شناخت که وسوسه ای از جانب جن و دیو می آید یا از طبیعت الهی آدمی سرچشمه می گیرد؟ نشان این است که هرچه با عقل سلیم آدمی و خرد جمعی آدمیان ناسازگار است از جنس دیو است.
(در صحبت قرآن – ص938)
234- در ادب پارسی بهترین پناهگاه را میخانه و خرابات عشق دانسته اند و آن پناه بردن از شر خودپرستی به بی خویشی و مستی است.
(در صحبت قرآن – ص938)
235- سخن جلوه گاه معاني است و چنانكه صورت بي معني را نوري نيست معاني بي صورت را نيز ظهوري نيست پس مركبي بايد كه معاني لطيف آسماني را در عالم صورت سير دهد و آن مركب همان حروف و كلمات است كه بايد به تناسب جمال معاني خلعتي بر تن كند.
(كيميا 1– ص 8)
236- دل آدمي ، اگرچون دهكده عالم جايگاه آب و ملك و دام ودد نباشد خانه عشق است و آنجا چون اطاق هزار آيينه زليخا به هر سو بنگرد جز جمال يوسف و يوسف جمال چيزي نمي بيند.
(كيميا 1– ص 87)
237- اگرازعاشقان حليه جمالش كه به تحير منسوبند، ديده عشق وام كني و به تماشاي جهان پردازي، جهاني ديگر بيني، پر از فرشته، پر از رقص، پر از نقاشي، پر از تنديس هاي آسماني و چون "هاولوك اليس" خواهي گفت: زندگي رقصي است به سوي خداوند.
(كيميا 1– ص 87)
238- همانا كه آن شيطان پنهان كارو آن خناس در كمين توست تا به اشتغالات باطل و زوايد و زخارف دنيوي تو را بفريبد و به فضول عيش بار تو سنگين كند و از فضل و كمال باز دارد، پس از او به من پناه گير"فاستعذ بالله" و پاي از دايره عشق و زيبايي بيرون منه.
(كيميا 1– ص 93)
239- يك دل و يك راي با دلي پاك و قلبي سليم به سوي من آي كه چون بنده من باشي همه عالم بنده تو شوند و از همه بركات دنيا و عقبا برخوري.
(كيميا 1– ص 94)
240- در چند دهه اخير، برخي از معاصران ، مقام و منزلت معنوي و عرفاني سعدي را در نيافته و بيشتر او را شاعر سخن پرداز و نمونه كامل فصاحت و بلاغت شمرده ، تغزلات عاشقانه او را يكسر به عالم خاك منسوب كرده اند، در حالي كه سعدي عارفي است پر شور و حال و از عاشقان حضرت حق كه عشق به آفريدگار ، او را عاشق تمامي آفرينش كرده است .
(كيميا 1– ص 103)
241- چون به ديده عشق در جهان نظر افكني نه تنها عارفان كه همه ذرات جهان را مست جمال دوست و مشتاق وصال يار بيني و عالمي را در اين عشق رقيب خويش بيني.
(كيميا 2– ص 71)
242-ساقي الست از جام كرامت جرعه اي بر شوره زار عدم ريخت و از آن جرعه جمله كائنات مست و مدهوش و رقص كنان و كف زنان به شوق وصال آن معبود يكتا در گردش و چرخشند.
(كيميا 2– ص 72)
243- زمان دعوت، لازمان و مكان ديدار، لامكان، و لباس، عريان شدن از خرقه انيت، و زاد و راه،دست افشاندن از غير حق و منازل ، هفت شهر عشق ، و راهبر، خير و جمال و حقيقت است. پس هركه خواهد بر براق همت نشيند و به بال محبت به كوي محبوب پرواز كند.
(كيميا 2– ص 76)
244- عارفان پارسي گو " بودن" را در برابر حق گناه شمرده و از آن توبه كرده اند.
(كيميا 3– ص 8)
245- اغلب هستي به معني خودبيني و خود پرستي به كار مي رود و بايد از آن توبه كرد يا پا بر سر آن نهاد يا آن را به باد فنا داد.
(كيميا 3– ص 8)
246- انا الحق گفتن منصور نيز به حقيقت توبه از هستي منصور است و ترك دعوي اناالمنصور.
(كيميا 3– ص 8)
247- سخن در اين است كه گناه، كاري نيست كردني بلكه حالي است بودني و عارفان گفته اند عشق آن است كه تو در ميانه نباشي، از اين رو عاشق را ديگر گناه نيست.
(كيميا 3– ص 8)
248- شعر كه ستايش جاودانه هستي است و از حرف و گفت مستغني است، بويي است از آن بهشت كه نه هيچ چشمي ديده و نه هيچ گوشي شنيده و گناه است بر شاعر كه اين آواي بي كلام رابشنود و به كلام نياورد و همگان را خبر نكند و خلاف راي خردمندان است كه ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام.
(كيميا 3– ص 9)
249- پس از آنكه دكارت جمله "مي انديشم پس هستم" را سنگ زير بناي فلسفه خود قرارداد و دليل هستي آدمي، بلكه نفس هستي او را همان انديشيدن دانست، متفكران و شاعران، با بهره گيري از ساختمان اين جمله كه شهرت جهاني يافته است آن را با نگرش خود به هستي هم آهنگ كردند. يكي گفت "من اعتراض مي كنمپس هستم" .ديگري گفت "من متهم مي كنم پس من هستم" و بر اين نسق خانم كتلين رين كه عشق را دليل هستي و تماميت ذات خويش مي داند آن را به صورت "عشق مي ورزم پس هستم" به كار گرفته است.
(كيميا 3– ص 22)
250- جوهر ذات آدمي همان خواست است. نفس ناطقه يعني خواستن و عشق داشتن و چون سرمايه ما تنها خواستن است هرچه خواست عظيم تر،آدمي بزرگ تر و شريف تر.
(كيميا 3– ص32)
251- نفس اماره و ديگر نفوس شيطاني چون مزينه و مسوله و غيره كه نام برده اند، عيبشان در خواستن نيست بلكه در كم خواستن و به كم قانع شدن است.
(كيميا 3– ص32)
252- خواستن نشان ظرفيت و قابليت آدمي است و هر آرزويي نشان قابليت و توانايي خاصي در ماست و اين همه عرض نياز و گريه و زاري كه در ادب عرفاني پارسي مي بينيم همه نشان عاشقي و شوق به وصال آن كسي است كه نور آسمان ها و زمين است.
(كيميا 3– ص32)
253- آن كس كه"جاعل الظلمات و النور" و مدبرالليل والنهاراست بي گمان در مجعول و مخلوق خويش حضور دارد، ازآنكه به تعبير صدرالمتألهين حيثيت تعليليهداخل در اشيا است يعني علت در معلول خويش داخل است كه اگر نباشد معلول فرو مي افتد و به تعبير عارفان كه از دوگانگي علت و معلول رسته اند، معلول همان علت است كه در مرتبه اي از مراتب هستي خويش فرود آمده است. از اين رو خدا را چنانكه در نور، در ظلمت نيز مي توان يافت و چنانكه در يقين، در شك نيز مي توان شناخت.
(كيميا 3– ص34)
254- در روايات اسلامي آمده است كه ظن العالم افضل من يقين الجاهل، يعني ظن و گمان عالم از يقين جاهل ( كه با هر تبليغي به سادگي حاصل مي شود) برتر است.مولانا نيز در مثنوي بدين نكته اشاره كرده است كه عاشق يعني سالك راه عشق ، هر چه كند خوب است و در هر حال كه باشد خوش است. اگر چه حال شك يا حال خوف ممزوج با ياس باشد.
(كيميا 3– ص34)
255- نگاه فرويد درعشق به سوي عشق شهواني و كشش طبيعي حيواني است كه به نظر او وقتي در اين مرتبه با موانعي روبرو مي شود به صورت هاي متعالي تر چون هنر و عشق عرفاني والهي ظاهر مي شود .و اين سخن دور از حقيقتي نيست الا آنكه در واقع ميل شهواني و كشش حيواني از مراتب نازل تر عشق آسماني است كه براي حفظ و بقاي انواع حيوانات از آسمان به زمين آمده است نه آنكه به وسيله تعالي عشق حيواني (sublimation) به آسمان رفته باشد.
(كيميا 3– ص37)
256- كشيشان زنده دل كه پيام عشق جهانگير حضرت مسيح را به آدميان مي رسانند از روزگار آن پيامبر الهي تاكنون همواره كم و بيش در ميان مردم بوده اند و هرچه خير و نيكويي و عشق و محبت كه در ميان ترسايان هست از بركت وجود آنهاست اما چون بسياري از كاهنان و كشيشان را شيطان نفس از نور به ظلمت برده و دلهايشان را سياه كرده بود،ويليام بليك آنان را رهزنان راه خدا و غاصبان نعمت هاي الهي شناخته كه در باغ عشق، كليسايي از قهر و نهي و طرد و انكار مي سازند و اطراف آن را گورستان دل هاي مرده مي كنند و خود چون غراب در آن باغ خزان زده مي چرخند.
(كيميا 3– ص40)
257- گوش از كجا پديد مي آيد؟ سخني هست چنان دلفريب كه گوش مي آفريند چنانكه به تعبير مولانا حلوايي هست چنان شيرين كه حلق و كام خلق مي كند.اشك در تالار انتظار آرزوها و شوق ها به گونه ها جاري مي شود و زيبايي چهره محصول مشاهده چهره زيباي ازلي است و لبخند از بوسه ستارگان زاده مي شود چنانكه از هر لبخند نيز هزاران فرشته پديد مي آيد.
(كيميا 3– ص54)
258- هيچ كس از اين راز آگاه نيست كه پديده هاي طبيعت چگونه در آدمي تاثير مي كند. اما اين تاثير جادويي را نمي توان انكار كرد. البته اين بر آدميان به تفاوت است. يكي با مشاهده مگسي دست بر سر مي زند و از بانگ مرغي مدهوش مي شود و يكي دلش از سنگ خارا و كنده درخت سخت تر است.
(كيميا 4–ص12)
259- اين هوشياري است كه گرداب بلاست بلكه طوفان نوح است و مقصود عارفان از اين هوشياري، بليگفتن به خواسته هاي نفساني است كه معني ديگر بلا را القا مي كند.
(كيميا 4–ص21)
260- تعبيرات قرآن در بيان احوال اقوام پيشين كه به نعمت و قدرت خود مي باليدند نقطه اوج ايجاز و زيبايي است كه از جمله در سوره سبا آيه 19آمده است"فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ" يعني آنها را به قصه و افسانه تبديل كرديم.
(كيميا 4–ص25)
261- تنها انسان عاشق است كه از احوال ديگري با خبر مي شود و با او همدلي مي كند و به درون كشتي ديگري مي رود و اگر طنابي سست شده است محكم مي كند و اگر شكستگي پيش آمده است به اصلاح آن مي كوشد آن كس كه عاشق نيست خبري جز از خويشتن ندارد و خويشتن را نيز درست نمي شناسد.
(كيميا 4–ص29)
262- آن نام كه پدر و مادر بر ما مي نهند تنها نشاني است كه در غوغاي عالم گم نشويم( كعبه آن سنگ نشان است كه ره گم نشود) نام حقيقي ما آن است كه خداوند به سبب اعمال ما بر ما مي نهد چنانكه بر قومي نام عاد نهاد از آنكه دشمن حق و حقيقت بودند.
(كيميا 4–ص85)
263- زهي پادشاهان ملك سخن كه بي هيچ سپاه و لشگر بلندترين قله هاي زيبايي و حكمت را فتح كردند و شگفت ترين قلعه ها و قصرهاي خسروي را به تصرف آوردند و به اعجاز هنر تاج و تخت زرين و افسر و ديهيم شهرياري آفريدند.
(گنجينه آشنا– ص سي ويك)
264- اين كدام چراغ جادوست كه به افسون كلام همچون سنايي باغ و بهار و بوستان و خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار خلق مي كند و باده خوشگوار و ساقي ميگسار رقم مي زند و قافله روم و چين را بي اعتبار مي كند .
(گنجينه آشنا– ص سي ودو)
265- چنين شهرياران و اميراني هستند كه اينك شما را به ميهماني مي پذيرند تا هر ميهمان را تاجي از خرسندي و كمري از افتخار خدمت و گنجي از حكمت و قبايي از زيبايي و نشان ها و درجاتي از شكوه و جلال انساني بخشند. اينك اين بهشت خلد و اين مقام امن و اين مي بيغش و اين رفيق شفيق و اين پادشاه بخشنده .
(گنجينه آشنا– ص سي ودو)
266- همه می توانند از چشمه هاي جوشان شعر، آب حيات خضر بنوشند و يا چون اليوت در اين وادي خشك و بي باران و بي سايه و بي مايه دمي بياسايند و لبي تر كنند .
(گنجينه آشنا– ص سي وسه)
267- شرط رسيدن شعر به مقام آشنايي و محرميت و راه يافتن به حرمسراي همگان اين است كه از آسمان محرميت با فرشتگان و كروبيان عالم بالا فرود آمده باشد .
(گنجينه آشنا– ص سي وچهار)
268- چون از لب آن ساقي مست شديد، به مصداق مستي و راستي هزار غوغا و هياهو به راه اندازيد و چون مولانا پرچمي به دست گيريد و در شهر بگرديد و همگان را خبر كنيد .
(گنجينه آشنا– ص سي ودو)
269- اشعار آشنا آنهاست كه آدميان از كودكي تا كهنسالي، نسل اندر نسل مي خوانند و نه تنها از آن ملول و سير نمي شوند بلكه هر چه بر تجربه ايشان مي افزايد ابعاد تازه اي از حقايق عالم و تجربيات دروني خويش رادراين اشعار مي يابند .
(گنجينه آشنا– ص سي وپنج)
270- ما با موسيقي خوب بيگانه نيستيم با نقش و نگار زيبا بيگانه نيستيم و نيز با جوانمردي و اخلاص و بخشش و تواضع بيگانه نيستيم بلكه آنها را مي شناسيم و هم مي ستاييم و هم حرمت مي نهيم و هم از آنها لذت مي بريم مگر آنكه مزاج ما به سبب بيماري هايي چون حسادت و طمع و جاه طلبي ناموزون شده باشد .حتي در آن حال نيز چنين نيست كه نمي شناسيم بلكه پس از شناخت به خاطر سوداهاي شخصي آن شناخت را زير پا مي گذاريم.
(گنجينه آشنا– ص سي وشش)
271- قضاوت های مشترك و جمعي انسان ها درباره يك شاعر يا آواز خوان يا معمار يا نقاش بزرگ بهترين دليل بر اين است كه آن شاعر متاعي آورده است كه هركس از هر دسته و طبقه و جغرافيا و آب وهوا لطف و زيبايي آن را تشخيص مي دهد .
(گنجينه آشنا– ص سي وشش)
272- یکی دیگر از نشان هاي سخن آشنا آن است كه ذوق سليم بهانه اي برآن نمي گيرد و ميل به هيچ تغييري در آن ندارد، مانند موسيقي خوب و چهره زيبارويان كه گويي طبق آرزوي ما آفريده شده اند چنان كه حكيم طوس نيز كمال زيبايي را در نبودن بهانه بيان كرده است .
(گنجينه آشنا– ص سي وهفت)
273- هيچ پند مر جوانان را از اين گرانبهاتر نيست كه به ايشان بياموزند چگونه جواني و زيبايي و شادي و شادابي خود را پاس دارند.
(گنجينه آشنا– ص سي وهفت)
274- اين گنجينه آشناي ما مسطوره اي است از حماسه و اسطوره شعر پارسي كه از فخرش مي توان سر بر آسمان ساييد و در پيش فرشتگان گفت اينهاست معني سجده هاي شما و اينهاست كتاب درس كروبيان عالم بالا و اينهاست ميوه درخت علم الاسماء .
(گنجينه آشنا– ص سي وهشت)
275- اين كتاب "گنجینه آشنا" يك " باغ مهماني" بزرگ است كه ميزبانان آن شيرين سخنان اقليم شعرند،ميزباناني مهمان دوست كه هريك مانند ناصرخسرو قصري از قصيده هاي غراي خود ساخته وچشمه هايي از چكامه هاي روان در آن جاري كرده اندو سفره اي گسترده اند از طعام و شراب روحاني ، لبخند خوش آمد بر لب و در انتظار گوش هاي شنوا، تا چكامه هاي خود را بر ايشان فرو خوانند .
(گنجينه آشنا– ص سي ونه)
276- آن پادشاه رمزي از شهرياران محفل ماست كه يكي از ايشان حافظ شيرازي است .او در اقليم زرين ادبيات پانصد باغ ميوه و گل دارد كه مي تواند نه از پانصد تن بلكه از پانصد كشور پذيرايي كند و هيچ كم و كاستي در مهمانسراي او نيايد.
(گنجينه آشنا– ص سي ونه)
277- هر غزل حافظ به تنهايي باغي است كه رقص كنان به سوي شما مي آيد و هيمنه وزن و آهنگش از همان دور همه را به وجد مي آورد تا به دنبال قافيه و آهنگ چون قافله روم و چين هر مهمان را هدايايي از كنيزكان حسن و ملاحت عطا كند.
(گنجينه آشنا– ص سي ونه)
278- خيام خورشيد رخي است كه چون كيخسرو روز باده در جام دشت و صحرا مي ريزد و چون منادي سحرخيزان آوازه نوش نوش او همه را به جوش و خروش مي آورد .رباعيات او گاه نه يك رباعي و نه يك غزل بلكه يك ديوان كامل شعر است كه شراب هزارميخانه حكمت را در جام كوچك يك چهار پاره به شما تعارف مي كند.
(گنجينه آشنا– ص چهل و يك)
279- در اين انجمن هاي روحاني مي توانيم بي هيچ قرار ملاقات بارها و بارها با سعدي شيرازي ديدار كنيم و او بي هيچ تكلف و تعارف، خوش خلق و خوش زبان با ما سخن مي گويد چنان كه گويي از دوستان نزديك ماست. آشنا و خودماني است. خود را در ميان نمي بيند و ديدار ما را خوش آمد مي گويد.
(گنجينه آشنا– ص چهل و یک)
280- يكي از آشنا ترين چهره هايي كه ميهمانان ما در اين بزم با او ديدار خواهند كرد عارفي واصل و درويشي صاحبدل است به نام باباطاهر عريان كه در عين عرياني ميهمانان را از زرد و سرخ طبيعت جامه هاي دست باف روستايي مي بخشد .
(گنجينه آشنا– ص چهل و پنج)
281- برخي از عاشقان شعر، چون رشيد ياسمي، تمامي ترانه هاي طاهر را در يك آه جانسوزخلاصه كرده اند كه تا ژرفاي جان شنوندگان آشنا نفوذ مي كندو بارقه اين آه است كه محافل موسيقي ايراني را گرم كرده است.
(گنجينه آشنا– ص چهل و شش)
282- به خراسان بزرگ مي رويم تا به حضور سنايي ، بزرگ و پيشرو مثنوي عرفاني بار يابيم. سنايي مانند ناصر خسرو به ناگاه از مقبولان درگاه الهي آمده و او را بي تقاضا به باغ هاي هميشه بهارعشق برده اند و از اين رو مولانا از او به حكيم برده ياد كرده است.
(گنجينه آشنا– ص چهل و نه)
283- جامي را بعضي منقدان نظامي ديگر گفته اند اما خود او با كمال فروتني مثنوي هاي نظامي را زر ناب و آن امير خسرو را نقره سيماب گون و آن خويش را مس بي بها خوانده و توان گفت گنجينه سازي هاي او به تقليد نظامي بهانه اي بوده است براي عشقبازي با اشعار نظامي و تتبع در سبك سخن او و سير در باغ هاي معاني او.
(گنجينه آشنا– ص پنجاه و پنج)
284- نخستين ديدار ما در اولين قطعه اين كتاب با شاعران پنجگانه شعر پارسي است، در هوايي عطرآگين ، نه از خون آهوان تتار، كه از مشك روح افزاي حضور در پيش پادشاه زيبايي و دانايي و نيكويي.پادشاهي كه آسمان ها با چرخش و زمين با لرزش و آب به ريزش، و باد با گردش به تسبيح و تقديس او مشغولند.
(گنجينه آشنا– ص پنجاه و شش)
285- شلي شاعر رمانتيك انگليسي در نيمه اول قرن نوزدهم ، افزون بر شعرهاي غنايي كه نه تنها ادب انگليسي بلكه ميراث فرهنگي جهان را غنا و رونق بخشيده است، مقاله مفصلي نيز به نثر در دفاع از شعر با عنوان Defence of poetry نگاشته است.
و در مقدمه آن توضيح داده است كه مقاله را به علت بي حرمتي و بي اعتنايي بسياري از معاصران به ساحت شعر و شاعري به قلم آورده است. او ضمن تاكيد بر جامعيت شعر به عنوان يك فرهنگ و ارتباط شعر با همه رشته ها و همه رشته ها با شعر، ايمان خود را به انديشه ازليت و آسماني بودن شعر نيز بيان كرده است.
(گنجينه آشنا– ص شصت و يك)
286- آنها كه مُرده دِرهَم و دينارند يوسف شعر را به سيم و زري مي فروشند و ندانند كه هركس سكه خورشيد گون شعر را با بدره هاي زر سودا كند به ناداني ماند كه دُرّ شب افروز و گوهر شبچراغ را به سنگي سياه مبادله كرده است .
(گنجينه آشنا– ص شصت و هشت)
287- توان گفت كه رسالت شعر و ادبيات در جهان همين كار دلبري با صورت هاي آشنا و محبوب است كه چون كمند گيسو و چشم جادو و شراب بيغش و جاي خالي اهل صورت را به دام مي كشد و آنگاه ايشان را به فتراك شعر مي بندد و به حرم امن و امان عشق كه حقيقت هر عيش و مستي در آنجاست مي رساند .
(گنجينه آشنا– ص هفتاد و چهار)
288- تفسير شاعران نه تنها از قرآن بلكه از همه كتب آسماني و حتي اساطير و افسانه ها در جهت حركت از پوست به مغز و از كاه به دانه و از صورت به معني است .
(گنجينه آشنا– ص هشتاد و دو)
289- رسولان الهي و هنرمندان و به خصوص شاعران رسالت واحدي دارند كه همان دعوت به زيبايي و دانايي و نيكويي است كه شعار افلاطون است .
(گنجينه آشنا– ص هشتاد و سه)
290- يكي از كرامات ادبيات متعالي در جهان اين است كه كارها و مشيت خداوندرا توجيه مي كند و دل ها را آرامش مي بخشد .
(گنجينه آشنا– ص هشتاد و شش)
291- زيان بخش ترين بلاها اين است كه آدمي عمر را بيهودگي گذراند و فرصت طلايي زندگي را براي نيل به معرفت و كمال ضايع گذارد .
(گنجينه آشنا– ص صد و بيست)
292- در اين روزگار پرشتاب كه بشريت با سرعت وهم و خيال در جهانگردي پيش مي رود وپرده هاي اسرار آفرينش را يك يك بر مي گيرد و اينك بر تخت پادشاهي نشسته و با نشان دادن خاتم سليماني علم، ديو و پري و انسان و حيوان و آب و آتش را سان مي بيند اما در اين غرور و سرمستي از مقام آسماني خويش غافل مانده و به طوفان روزمرگي و گذران يك زندگي خالي از شكوه انساني و شوكت الهي نزديك مي شود، ادبيات مي تواند چون كشتي نوح ما را از بلندترين موج هاي غفلت و بيهودگي و گرداب هاي حرص و آز و نهنگ هاي نام و ننگ و سيلاب هاي زرپرستي و درد بي درمان درازدستي به آزادي و شادي ديگران، به سلامت بگذراند و بر بلنداي كوه "جودي" كه تخت شرافت انساني است بنشاند .
(گنجينه آشنا– ص صد و بيست و پنج)
293- در ادب پارسي نيز گرايش آشكاري به شريعت گريزي و دين ستيزي احساس مي شود اما گريز آن از دين فروشان است نه از دين آوران و ستيز آن با ستيزه خويان و ستيزه جويان مذهبي است كه مذهب را دست آويز در نيل به هواهاي نفساني خود كرده اند .
(گنجينه آشنا– ص صد ونوزده)
294- انس و آشنايي با لذات متعالي مي تواند بشريت را كه در دام لذات وهمي و خيالي افتاده و صد هزار بلا و مصيبت براي خود و ديگران به بار آورده است به نيكوترين وجه بدون محروميت از هيچ لذت حقيقي از كمال سعادت برخوردار كند .
(گنجينه آشنا– ص صد و هفده)
295- در ادب پارسي شوق طبيعي ما را به كشف حقیقت و درك هنر و مشاهده و انجام خوبي ها، دين عشق ناميده اند كه همه با آن به دنيا مي آيند و دين هاي ديگر همه رو بناي اجتماعي و فرهنگي همين دين فطري است .
(گنجينه آشنا– ص صد و شانزده)
296- او سرچشمه زيبايي و دانايي و نيكويي است كه ارزشهاي سه گانه فرهنگ بشري يعني علم و هنر و اخلاق را پديد آورده است و اين هم بهترين آغازو هم خوش ترين پايان است .
(گنجينه آشنا– ص 6)
297- حافظ مراتب اخلاص خود را بر آستان معشوق به زبان غزل آورده و او نيز يك دوره درس جاويدان خرد مي دهد كه ايمان به خدا و جاودانگي روح و انجام كارهاي نيكوست كه مهم ترينش ترك آزار است .
(گنجينه آشنا– ص 6)
298- وعده ايزدي كه شنيدنش حكم نوشيدن شراب را دارد اين است كه ما شما را بيهوده نيافريده ايم تا در گرداب فنا محو شويد بلكه پايان زندگي دنيايي شما آغاز ديگري است از يك حيات متعالي تر كه قرآن آن را حيات حقيقي شمرده است در مقابل حيات دنيا كه مجازي است .
(گنجينه آشنا– ص 21)
299- صفاي اصفهاني از اطوار و اوصاف عشق حقيقي سخن مي گويد و ريحان باغ مجازي را خار و خس مي شمارد و مقصودش از عشق مجازي نه عشق ميان زنان و مردان است، زيرا آن اگر پاك از خودخواهي باشد، خود راهبر به سوي عشق حقيقي است، بلكه مقصود اشتغال به لذات گذران و بي اعتباري است كه بهره اي جز حسرت بر جاي نمي گذارد .
(گنجينه آشنا– ص 27)
300- دانايي كه فردوسي بر آن انگشت نهاده سرچشمه همه فضيلت ها است. عشق نزد مولانا همان دانايي است و نزد سعدي همان بي خبري از خويشتن و نزد پروين همان فرشته خويي و بي خويشي است .
(گنجينه آشنا– ص 128)
301- مولانا ضمن بيان ده ها نكته عرفاني و اخلاقي نشان داده است كه معجزه بزرگ عارف راه رفتن به روي آب و طي الارض و امثال آنها نيست بلكه معجزه در گرفتن يك تصميم بزرگ است براي حفظ شرافت انساني و عدالت و راستي و اخلاص .
(گنجينه آشنا– ص 145)
302- روح آدمي هيچ تعلقي به عالم خاك و اطوار آن ندارد. او از جنس پروردگار خويش است همين و بس. و دين روح همان دين عشق است كه در اين جهان به جوهر زيبايي و دانايي و نيكويي تعلق مي گيرد .
(گنجينه آشنا– ص 277)
303- نظامي خاطر نشان مي كند كه ماده و نيرو براي ايجاد نظام شگفت انگيز جهان بسنده نيست. طراحي بايد هوشمند، دانا و لطيف كه ماده را از خيال خود صد هزار صورت بديع بخشد .
(گنجينه آشنا– ص 289)
304- موسيقي از سرچشمه هاي فياض خلاقيت در ديگر هنرها و دانش هاست و خلق و خوي و طبع و مزاج آدمي را نيز اگر پريشان شده باشد موزون مي كند و بيماري هاي روح فرسا را شفا مي بخشد .
(گنجينه آشنا– ص 303)
305- صائب خطاب به بيخبران عالم معنا، گويد كه شما بهتر است خاموش باشيد تا خبري بشنويد و آن خبر اين است كه اگر از خويش برآييد به شاهد مقصود خواهيد رسيد .
(گنجينه آشنا– ص 329)
306- نشاط اصفهاني از خوش ترين كارها كه بايد كرد ياد كرده و از جمله آنكه گاهي گناهي بايد كرد و آنگاه توبه اي و بازگشتي تا شايد از اين قهر و آشتي راهي به كوي آن معشوق بازگردد .
(گنجينه آشنا– ص 340)
307- هاتف همچنان خمار يك نگاه است كه آن يار به او داشته باشد و يار همان زيبايي مطلق است كه جمله كائنات به ستايش او مشغولند .
(گنجينه آشنا– ص 340)
308- اشكي فشاندن در غم محرومان و باراني باريدن از در و مرواريد بر نيازمندان و خود را هيچ در ميانه نديدن ، اين است مذهب عشق كه كارش چشم بخشي است نه چشم بندي، هوشمندي است نه خود پسندي و شكيبايي و حكمت گفتن در بلاهاست نه شكوه و ناشكيبی.
(گنجينه آشنا– ص 352)
309- در اين زندان عالم كه همه اسيرانيم چه خوش تركه آدمي نقش كليد را بازي كند و دري بگشايد نه آنكه بند و زنجيري بر آنچه هست بيفزايد و كار ادبيات و داستان سرايي نيز كليدي كردن است .
(گنجينه آشنا– ص 360)
310- نگاه نظامي به زن،آفرينش شخصيت بي نظيري چون شيرين است كه نمونه يك زن عاشق و يك يار موافق و نديم ايام رنج و راحت است .
(گنجينه آشنا– ص 397)
311- مولانا و خيام از يك نهادند و مشرب و منظري به هم نزديك دارند كه ما همچون پرنده اي از جهان برين بدين مقام فرودين آمده ايم و باز به همان مقام باز خواهيم گشت .
(گنجينه آشنا– ص 410)
312- سخن از آن يار آشناست كه به ظاهر بي وفايي مي كند تا مدعيان پي كار خود روند. آزمون هاي عشق را گاه خطرات راه عشق خوانده اند و بسياري در همين خطرات جان مي بازند .
(گنجينه آشنا– ص 413)
313- بخت يار آنكس باشد كه يار و غمگسار فطرت خويش باشد يعني دل و جان در كار زيبايي و دانايي و نيكويي كند كه خود آنها را بيش از همه چيز دوست دارد، پس هركه زندگي خود را بر پايه اين عشق سه گانه استوار سازد، بي گمان بخت يار او خواهد بود به شرط آنكه در نيمه راه، اين سه گوهرقدسي را براي گرفتن درهم و ديناري با زشتي و نادانی و ناپسندي مبادله نكند .
(گنجينه آشنا– ص 438)
314- وقتي حاكم ظالم باشد بركت از همه چيز رخت بر مي بندد .چنانكه هيچ روغن در شير نماند، بايد شبان را از دشت بيرون كرد و شبان همان افراسياب است كه كيخسرو او را بيرون خواهد راند.
(گنجينه آشنا– ص 440)
315- چراغ هدايتي هست اصحاب قدرت را كه بدانند وظيفه شان چون رسالت انبيا دعوت از تاريكي به نور است و دور كردن بدان از بدي و نشاندن خوبان بر كرسي كارها.
(گنجينه آشنا– ص 523)
316- بيشتر شاعران آزرده اند از تير فلك و از بازي روزگار اما عموما به حكمت و معرفت خود را از دلتنگي مي رهانند.
(گنجينه آشنا– ص 652)
317- اصول كلي جاودان خرد، ايمان به آفريدگار جهان و ايمان به جاودانگي روح است و آنگاه ايمان و عمل به خوبي و راستي و شرافت نفس و خدمت به خلق و امثال اين گونه فضيلت ها.
(گنجينه آشنا– ص746)
318- حديث آن سفلگان توانگر و تصوير شغالان بي هنر كه رنگ و جلايي يافته اند و كوس طاووسي مي زنند از نقطه هاي اوج شعر ناب در ادب جهان است.
(گنجينه آشنا– ص 751)
319- سالك هنگامي كه به وادي توحيد مي رسد از درون نيز وحدت مي يابد و از تفرقه نفساني و آرزوهاي پراكنده به جمعيت خاطر مي رسد و همه كارهاي او نظام مي يابد و يك سو و يك جهت مي شود در رسيدن بدان واحد كه عين زيبايي و دانايي و نيكويي است و ايستگاه نهايي همه كارهاي او رسيدن بدين آرمان هاي سه گانه خواهد بود.
(گنجينه آشنا– ص 801)
320- شب قدر شايد تمامي عمر و همه روزان و شبان عمر ما باشد كه بايد قدر همه رابدانيم و چون مولانا همه در هواي معشوقي و در پي آن آرمان و هدف بلندي سودا كنيم.
(گنجينه آشنا– ص902)
321- به روايت قرآن ، اسكندر چندان به جانب شرق سير كرد تا به محل طلوع خورشيد رسيد و آن رمزي است از اين حقيقت كه اگر آدمي رو به سوي زيبايي و دانايي و نيكويي كند و در اين راه ها گام بردارد به سرچشمه نور مي رسد و ديگر مشرق خود اوست و هركجا رود مشرق است.
(گنجينه آشنا– ص936)
322- زندگي را يك روياي تلخ و شيرين شمردن و مرگ را بيداري از آن دانستن است.