الله .....مولای من چگونه خدایی است

allah profile (1)

یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بود. در مسیر راه نفس عمیقی می‌کشد و از ته دل می‌گوید: «ای خدای من!»

راننده تاکسی با اعتراض می‌گوید: یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست.

علامه در جواب فوراً دو بیت از سعدی می‌خواند:

چنان لطف او شامل هر تن است

که هر بنده گوید خدای من است

چنان کار هرکس به هم ساخته

که گـــــــویا به غیری نپرداخته

اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ

اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ

اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَىٰ* يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ مَا سَعَىٰ ‎* وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَن يَرَىٰ ‎*‏ فَأَمَّا مَن طَغَىٰ * وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا *‏ فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَىٰ ‎* وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ *‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَىٰ

ای بخشنده نعمت‌ها و ای مهربان‌ترین مهربانان، از تو سپاسگزارم که بهشتی نزدیک، زیبا و بزرگ داری. و سپاسگزارم که دوزخی کوچک و بعید ساخته‌ای. و سپاسگزارم که همواره در پی دلیلی هستی که ما را گاهی به بهانه یک دعا ببخشی و بهشت را نصیبمان سازی.

خداوند برای حقیقت دروازه‌های بسیاری تعبیه کرده تا به هر مؤمنی که بر آنها می‌کوبد، خوش‌آمد بگوید.

جبران خلیل جبران

خداوند وقتی می‌خواهد کسی را فاسد سازد، او را به همه آرزوهایش می‌رساند.

اسکار وایلد

خداوند یک هنرمند تجربی منحصر به فرد است. او زرافه، مارمولک و گربه را خلق کرده و اصلاً هم برایش مهم نیست که او را متهم به تعهد به داشتن یک سبک هنری مشخص کنند.

پابلو پیکاسو

خداوند از راه‌های عجیب و غریب بندگانش را رهبری می‌کند و ما معتقدیم که مقصود خداوند فقط شاد و خوشبخت ساختن ماست؛ اما خودمان نمی‌دانیم که خداوند چه نوع خوشبختی را در حق‌مان روا داشته و از چه راهی به دستمان رسانده است.

اورینا

خداوند برای پیام‌هایش مترجم‌های متعددی را به‌کار گرفته؛ بعضی از طریق سن و سال، تعدادی به‌وسیله امراض و بیماری‌ها، برخی جنگ و گروهی از راه عدالت و دوستی.

ماریکان منصور

allah picture (8)

وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا ۗ

هللـــویاه هللــــــویاه

allah profile (2)

فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ‎﴿٣٦﴾‏ وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

allah profile (4)

آرامش چیست؟ نگاه به گذشته و شکر خدا؛ نگاه به آینده و اعتماد به خدا؛ نگاه به اطراف و جستجوی خدا؛ نگاه به درون و دیدن خدا…

allah profile (10)

ه بسا خداوند هر گره‌ای را که در کار ما می‌اندازد همچون گره‌های قالی باشد که نهایتاً قصد دارد با آنها نقشی زیبا را بیافریند.

اسم الله (۳)

پروفایل اسم الله (۴)

پروردگارا! از اینکه یک‌بار دیگر مرا لایق حیات دانستی سپاسگزارم. از اینکه فرصت یک شروع مجدد را به من عطا کردی متشکرم. از تو می‌خواهم به من درک و درایتی بیش از پیش ببخشی تا امروز اشتباهات دیروز را تکرار نکنم. فرصت‌هایی را که در اختیارم قرار می‌دهی از دست ندهم و از یاد نبرم که شاید فقط برای امروز بتوانم دوستانم و یارانم را دوست بدارم.

اسم الله برای پروفایل (۷)

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ ۖ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ ۗ

و برخی از مردم، در برابر خدا، همانندهایی [برای او] برمی‌گزینند، و آنها را چون دوستی خدا، دوست می‌دارند؛ ولی کسانی که ایمان آورده‌اند، به خدا محبت بیشتری دارند

پروفایل اسم الله (۷)

معبود بی‌همتای من! سپاسگزارم که از راه‌های حکیمانه‌ات من را به آنچه خیر و صلاحم است، می‌رسانی.

پروفایل اسم الله (۱۰)

یافته‌هایت را با باخته‌هایت مقایسه کن اگر «خدا» را یافتی هر چه باختی مهم نیست

پروفایل اسم الله (۳)

پروفایل الله (۴)

پروفایل الله (۵)

پروفایل الله (۱۰)

خداوند به ثروتمندان کمک می کند، افراد فقیر می توانند از خودشان مراقبت کنند

پروفایل کلمه الله (۷)

خدایا! چه بی‌حساب و بی‌صدا می‌بخشی و ما چه حسابگرانه تسبیح ذکرمان را فریاد می‌کنیم و می‌شماریم.

پروفایل کلمه الله (۹)

خدایا! از پاداش، معافم کن، از بخشش، نا امیدم کن، از بهشت، مایوسم کن تا هرچه می‌کنم به سودای انعام تو نباشد.

تصاویر اسم الله (۴)


خداوند غضبش را به اندازه می دهد، اما رحمتش بی اندازه است

عکس اسم الله (۱۰)

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

عکس اسم الله (۱)

وقتی بعلاوه خدا باشی منهای هرچیزی می‌توان زندگی کرد

عکس اسم الله (۲)

اگر خداوند بخشش نداشت، بهشت خالی بود.

عکس اسم الله (۴)

اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ ۗ وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثًا

عکس پروفایل الله (۸)

وَإِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ لَّا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِيمُ

عکس کلمه الله (۹)

به الله اعتماد کنید اما شتر خود را ببندید

خداوند به شما یک چهره داده اما شما خودتان را به دیگری تبدیل می کنید. “شکسپیر”

من معتقدم اگر شما ایمان و اعتماد خود را حفظ کنید،

اگر رفتار درستی داشته و شکرگزار باشید،

خواهید دید که خداوند درهای جدیدی برایتان می گشاید. “جول اوستین”

خداوند آن بی نهایتی است که هر انسانی خودش را یک بخش محدود از آن می داند. “لئو تولستوی”

می دانم که خدا چیزی که نمی توانم از عهده اش بربیایم به من نمی دهد.

فقط امیدوارم آنقدرها به من اطمینان نداشته باشد! “مادر ترزا”

عاشق خدا شدن بزرگ ترین داستان عاشقانه است،

جستجوی او بزرگ ترین ماجراجویی است و

پیدا کردن خدا بهترین دستاورد انسانی است. “رافائل سیمون”

من معتقدم خداوند اختیار امور را در دست دارد و نیازی به هیچ توصیه ای از جانب من ندارد.

با مسئولیت خداوند، معتقدم هر چیزی در نهایت به بهترین شکل کار می کند.

پس آیا چیزی برای نگرانی هست؟ “هنری فورد”

allah01 (1)

وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَىٰ وَالْآخِرَةِ ۖ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

سیری در کتاب مقدس تورات ....سفر افرینش خروج 1

ده فرمان حضرت موسی ع در تورات | محتوای ده فرمان چیست؟ آیا قرآن و متون دینی  ده فرمان را تایید میکنند؟

در تاریخ 18 دی ماه 1404 به دنبال قطع اینترنت سراسری در کشور روی به مطالعه تورات نمودم لذا به کتاب مقدس رجوع نمودم وشروع به خواندن پنج سفر کتاب تورات نمودم کتاب تورات خود مشتمل بر پنج کتاب است 1- سِفر پیدایش یا آفرینش 2- سِفر خروج 3- سِفر لاویان 4- سِفر اعداد 5- سِفر تثنیه



1- سفر پیدایش

در این کتاب میخوانییم که چگونه خدا دنیا را افرید چگونه انسان را خلق کرد واو را در محیطی ارام وزیبا قرار داد چگونه گناه وارد جهان میشود وسرانجام خداوند چگونه برای نجات انسان گناهکار چاره ای می اندیشد خدا بدنبال بشر گمگشته است تا او را نجات دهد ورستگار سازد

سِــــــفـر

سِفر واژه‌ای عبری است، که به معنی کتاب و نسک است. در عربی جمع شکسته یا مکسرِ ش اَسفار است. این واژه در زبان فارسی کاربرد ویژه یافته است و برای نامیدنِ پنج کتاب تورات یا همهٔ عهد قدیم به کار می‌رود. اسفار خمسه[۱] یا پنجگانه عبارت اند از: سفر پیدایش، سفر خروج، سفر لاویان، سفر اعداد، سفر تثنیه.

بیش‌تر یهودیان معتقد هستند که تورات به دو صورت کتبی و شفاهی، در مدت چهل سال اقامت بنی اسرائیل در بیابان بر موسی نازل شد و او آن را بر قوم خود آموخت و این مطالب بر سطح دو لوح سنگی بود. در این کتاب (تورات) که دستورات اصلی مربوط به راه و رسم زندگی اخلاقی و جسمانی آمده است، از ابتدای آفرینش شروع و با بیان مرگ حضرت موسی (ع)، قبل از تسخیر کنعان توسط بنی اسرائیل، تمام شده است. باید گفت که یکی از مجموعه کتاب‌های دینی یهودیان که به اختصار «تَنَخ» می‌گویند.

تَنَخ یا تَناخ‏ (به عبری: תָּנָ"ךְ ) که کتاب مقدس عبرانی و در عبری میقرا (به عبری: מִקְרָא ، قرائت کردن ) نیز نامیده می‌شود

پنج کتاب نخستین توریة که عبارت است از: سِفْرِ تکوین ، سِفْرِ خروج ، سِفْرِ لاویان ، سِفْرِ اعداد و سِفْرِ استثناء . یهودیان و کاتولیکان اسفار خمسه را از خود موسی ( ع ) و تألیف آنرا در حدود قرن پانزدهم ق. م. می دانند، ولی دانشمندان بر خلاف تاریخ تألیف آنها را مدتی طویل پس از موسی می شمرند.

"تورا" یا "اسفار خمسه" معروف به شریعت حضرت موسی است.[۲]

اسفار خمسه


۱- سفر تکوین یا پیدایش؛ در اینجا داستان آفرینش جهان و سلسلةالنسب انسان، سرگذشتی از آدم و حوا، نوح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و فرزندان اوست و با سرگذشت مرگ حضرت یوسف به پایان می‌رسد.

۲- سفر خروج؛ در اینجا مطالبی، چون ماجرای بردگی بنی اسرائیل در مصر، تولد و پیامبری حضرت موسی (ع)، خروج بنی اسرائیل از مصر و سرگردانی آن‌ها در بیابان است. در این سفر خروج، احکام بسیاری گفته شده و اعطای ده فرمان یا «احکام عشره» به حضرت موسی (ع) در همین بخش است.

۳- سفر لاویان؛ شامل احکام دینی و شرعی و آداب و قواعدی است که درواقع به‌منزله کتاب راهنمای کاهنان بنی اسرائیل از «سبط لاوی» آداب عبادت در معبد و حدود طهارت و پاکي و اوقات مقدس و اعياد خاص است.

۴- سفر اعداد؛ شامل مسافرت بنی اسرائیل در دشت (بیابان) و حوادثی که بین راه مصر و سرزمین موعود بر این قوم گذشت و فتح اراضی کنعان است.

۵- سفر تثنیه؛ تکرار شرایع و مقررات و فرمان‌های اسفار قبلی از زبان حضرت موسی (ع) خطاب به بنی اسرائیل به‌طور اختصار و تعیین یوشع به‌عنوان رهبر بنی اسرائیل و درنهایت، درگذشت حضرت موسی (ع) پیغمبر است و، چون تکرار احکام و گزارش‌های قبلی است، گاه آن را «تکرار تورات» یا «تورات مکرر» گویند. در سنت یهودیت و مسیحیت، تورات را به موسی (ع) نسبت می‌دهند ولی چنین برداشتی ندارند که عین الفاظ تورات، وحی الهی است؛ لذا از این نظر با مسلمانان فرق دارند، زیرا مسلمین تورات تحریف نشده را عین وحی الهی می‌دانند.





سِــــــفـرآفرینش

خداوند (یهوه) اسمانها وزمین خورشید وماه ودریا وهمه موجودات را در شش روز افرید وخداوند آدم را به صورت خودش خلق کرد تا بر تمام زمین حکومت کند پس خدا ادم را به صورت خود افرید وبه صورت نر وماده افرید در روز هفتم خدا از همه کارهای خود که خلق کرده بود فارغ شد وارام گرفت پس خدا روز هفتم رامبارک خواند وان را تقدیس نمود زیرا که در ان ارام گرفت

خداوند ادم را از خاک زمین بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وادم نفس زنده شد وخداوند باغی در عَدَن در سمت شرقی غرس نمود وادم در ان باغ بود ونهری از عدن جاری میشد که 4 شاخه شد 1- نهر فیشون 2- نهر جیحون 3- نهر حَدقُل 4- نهر فرات

وادم دران باغ تنهاکار میکرد خداون همه حیوانات صحرا وپرتدگان را نزد ادم اورد وادم برای هر کدام نامی گذاشت نا بدان خوانده شوند پس ادم همه مخلوقان زمین را نام نهاد لیکن برای ادم معاونی موافق وی یافت نشد خداوند خوابی گران بر ادم مستولی کرد تا بخفت ویکی از دنده هایش را گرفت وگوشت در جایش پرکرد وخداوند از ان دنده زنی را ساخت بنام حوا و وی را نزد ادم فرستاد ادم چون حوا را دید گفت ((همانا این است استخوانی از استخوانهایم وگوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شد زیرا که از انسان گرفته شد از این سبب مرد پدر ومادر خود را ترک میکند با زن خویش خواهد پیوست ویک تن خواهند شد



در وسط باغ عدن درختی بود که خداوند از خوردن ان نهی کرده بود ودر ان باغ مار از همه حیوانات زیرکتر بود مار به حوا گفت هر کس از این میوه بخورد چشمان او باز میشود وعارف نیک وبد خواهد شد لذا حوا وسوسه شد از میوه ان درخت چید چون در ختی دانش افزا بود وبرای شوهر خود ادم نیز برد وبه او داد تا میوه را خوردند چشمان هردو باز شد ودیدند که عریان شده اند پس با برگ انجیر سترها برای خود دوختند خداوند در باغ عدن ظاهر شد وادم وحوا از ترس در پشت درختان پنهان شدند خداوند به حوا فرمود چرا میوه در خت ممنوعه را خوردی حوا گفت مار مرا اغوا کرد پس خداوند مار را صدا زد وفرمود (( ای ملعون تا ابد بر شکمت راه خواهی رفت وتمام ایام عمرت خاک خواهی خورد ودر دل عداوت ادمیان را میگذارم که سر ترا خواهد کوبید وتو پاشنه انان را خواهی گزید))

خداوند به حوا فرمود ((الم وحمل ترا بسیار افزون گردانم با درد فرزندان را خواهی زائید واشتیاق توبه شوهرت خواهد بود واو بر تو حکمرانی خواهد کرد )

خداوند به ادم فرمود ( چون به حرف زوجه ات از میوه ممنوعه که ترا منع کردم خوردی ترا از باغ عدن خارج میکنم ودر زمین من به عرق پیشانیت نان خواهی خورد تا هنگامی که با مرگ به خاک رجوع کنی زیرا که تو از خاک ساخته شده ای به خاک رجوع خواهی کرد

ادم زن خود را حوا نامیید چون مادر تمام زندگان است حوا دو بار حامله شد اول قائن ((قابیل)) را اورد بعد هابیل را اورد

دو برادر بعد از بزرگ شدن برای خداوند هدیه ای تدارک دیدند خداوند هدیه هابیل را پذیرفت وهدیه قابیل را نپذیرفت پس خشم قابیل به شدت افروخته شد انگاه خداوند یهوه به قابیل فرمود ((اگر نیکویی میکردی ایا مقبول نمیشد واگر نیکویی نکردی گناه بر در در کمین است واشتیاق ترا دارد اما اگر اراده کنی تو بر وی مسلط شوی ))

یک روزدر صحرا قائن برادر خود هابیل راتنها یافت واو را کشت خداوند به قابیل فرمود به خاطر قتل برادرت هابیل معلون هستی از این سرزمین جلای وطن کن قابیل در سرزمین نود ساکن شد زن قائل حامله شد خنوخ را زایید

بعد از مرگ هابیل ادم بار دیگر زن خود راشناخت وپسری بنام شیث از او متولد شد شیث هم پسری بنام انوش اورد

حضرت ادم 930 سال زندگی کرد ادم شیث را اورد شیث انوش را اورد سلسه اجداد بعدی به این ترتیب تا نوح ع است

ادم ---شیث----انوش----قینان==مهللیل---بارد---خنوخ (ادریس) به اسمان صعود کرد ونایاب شد خدا اورا برگرفت ---مَتوشالِح --- لَمَک ---نوح ع

نوح سه فرزند بنام حام سام ویافث داشت

نوح در نظر خداوند التفات یافت چون مردی عادل ودر عصر خود کامل بود در زمان نوح زمین پر از ظلم شده بود وزمین به نظر خداوند فاسد شده بود خداون د به نوح فرمود انتهای تمامی بشریت به حضورم رسیه زیرا که زمین به سبب ایشان پر از ظلم شده است ومن ایشان را با زمین هلاک خواهم کرد لذا کشتی از چوب کوفربسازدر سه طبقه وان را به این شکل بساز طول کشتی 300ذرع عرض ان 50ذرع وارتفاع ان 30ذرع باشد بیرون کشتی را با قیر بمال واز هر حیوان دو نوع نر ماده را سوار کن زیرا به اذن من 40 شب وچهل روز باران خواهد بارید وهمه موجوودات روی زمین را محو خواهم کرد

نوح 600ساله بود که طوفان اغاز شد و150روز طول کشید در ماه هفتم اب فروکش کرد وکشتی در کوههای اراراط قرار گرفت بعد از طوفان توح مذبحی برای خداوندبناکرد وخداوند در حضور نوح رنگین کمان بسیار بزرگی ایجاد گرد سپس خداوندبه نوح فرمود این قوس وقزح نشانه عهد من با بندگان روی زمین است که بار دیگر زمین را به سبب انسان لعنت نکنم زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است

خداوند نوح وفرزندانش حام وسام ویافث را برکت داد وفرمود خوف شما بر همه حیوانات زمین وهمه پرندگان اسمان باشد وهر جنبنده ای که حیات دارد برای شما طعام باشد مگر گوشت را با جانش که خون او باشد نخورید ولیکن هر کس خون انسانی را بیزد خون وی بدست انسان ریخته شود زیرا خدا انسان را به صورت خود ساخت ونوح بعد از طوفان 350سال زنده بود ودر سن 950 سالگی فوت کرد حام فرزند بزرگ نوح بود روزی نوح به علت خوردن شراب عریان خوابیده بود ومست بود حام وارد خانه شد وبرادرانش را اگاه کرد اما دو پسر دیگر ردا خود را اورده عقب عقب رفتند تا عورت پدر را نبینند واو را پوشاندند هنگامی که نوح از این واقعه خبر دار شد فرمود مبارک باد یهوه خدای سام وکنعان بنده او باشد (کنعان نوه نوح فرزند حام بود )

از این سه پسر نوح تمام قبائل جهان منشعب شدندنسل ها بعد نمرود ظهور کرد که جبار زمین بود وشهرهای بابل آشور نینوی سَدوم عَمُوره ظهور کرد

در ابتدا تمام جهان یک زبان ویک لغت بود چون تمام قوم از شرق کوچ کردند به یک سرزمینی امدند ودر انجا خشت درست کردند وان را پختند واجر درست کردند گفت باری خداوند برجی درست کنییم که سر به فلک بکشد تا نامی برای ان پیدا کنییم تا هر موقع خداوند نزول کند ان را ببیند وخداوند در ان شهر نازل شد خداوند گفت ((همان قوم یکی است وجمیع ایشان را یک زبان واین کار را شروع کرده اند والان هیچ کاری را قصد ان را کرده اند از ایشان ممتنع نخواهد شد اکنون نازل شویم وزبان ایشان را درانجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند پس خداوند ایشان را از انجا بر روی تمام زمین پراکنده کرد واز بنای شهر باز ماندند از ان سبب انجا را بابل babelنامیدند

شجره ادمیان بعد از نوح این است

سام ---ارفکشاد ----شالح---عابر----فالج---رعورا----سروج---ناحور---تارح

تارَح سه فرزند اورد اَبرام=ناحُور=هاران (لوط فرزند هاران) انها در اور کلدانیان زندگی میکردند

تارح پسر خود ابرام ونواده خود لوط وعروس خود سارای را برداشته به سمت ارض کنعان کوچ کردند ودر مکانی بنام حران توقف کردند تارح 205 سال عمر کرد ودر حران فوت کرد

ابرام(همان ابراهیم است که بعدها خداوند اورا برگزید )



خداوند به ابرام گفت از ولایت خود واز خانه پدری خود (حران ) به سوی زمینی که به تو نشان دهم بیرون شو که از تو امتی عظیم پیدا کنم وترت برکت دهم ونام ترا بزرگ سازم وتو برکت خواهی یافت وبرکت دهم به انانی که ترا مبارک خوانند وابرام درحالی که 75 ساله بود زن خود سارای وبرادر زاده خود لوط را از حران با تمامی مایملک به سوی زمین کنعان که کنعانیان ساکن بودند روانه شد ودر مکان شکیک مستقر شدند ابراهیم در انجا مذبحی برای خداوند بنا کرد ونام یهوه راخواند



پس از چند سال قحطی دران سرزمین امد وابرام مجبور شد به مصر مهاجرت کتن چون نزدیک به ورود به مصر شد ابرام به زن خود سارای گفت میدانم که تو زن نیکو منظری هستی همانا چون اهل مصر ترا ببینند گویند این زوجه اوست پس مرا بکشند وترا زنده نگه دارند پس بگو که تو خواهر من هستی تا جانم به سبب تو زنده بماند وبه من خیری برسانند به محض ورود به مصر فرعون مصر سارای را خوش امد وبه خاطر وی به ابرام احسان فراوانی نمود واو را صاحب گاو الاغ ومیش وغلامان وکنیزان کرد خداوند فرعون واهل خانه او را به سبب سارای زوجه ابرام به بلای سخت مبتلا ساخت سپس فرعون به ابرام گفت این چیست که برمن کردی ومرا خبر ندادی که زوجه توست لذا ساره را پس فرستاد واموال بیشتری به ابرام داد سپس ابرام ولوط از مصر به جنوب کنعان روانه شدند در انجا بین چوپانان لوط وابراهیم نزاع افتاد از هم جدا شدند ولوط به طرف وادی اردن به طرف شهر سدوم وعموره حرکت کرد ولکن مردمان سدوم بسیار شریر بودند

اولین جنگ حضرت ابراهیم ع

ابراهیم در زمانی که در سر زمین کنعان بود پادشاه عیلام کَدُر لاعُم با 5 پادشاه دیگر بر شهرهای سدوم وعموره تاختند وپادشاه این دو شهر فراری شدند ولوط ودختران وزنان وتمام اموال او را به اسیری بردند خبر به ابرام رسید او برای نجات برادر زاده خود 318 نفر فرد شجاع را انتخاب ودشمنان را تعقیب کرد وتمامی

اموال غارت شده ولوط را پس اورد پادشاه سدوم به استقبال ابرام رفت وملکیصدق که کاهن خدای تعالی بود فرمود مبارک باد ابرام از جانب خدای تعالی مالک اسمان وزمین ومبارک باد خدای تعالی که دشمنانت را بدست تو اسیر کرد انگاه پادشاه سدوم گفت ای ابرام مردمان را به من واگذار وتمام اموال غارت شده را برای خود نگه دار ابراهیم به ملک سدوم گفت ((دست خود را به یهوه خدای تعالی مالک اسمان وزمین برافراشتم که از اموال تو رشته یا دوال نعلینی بر نگیرم مبادا گویی من ابرام را دولتمند کردم ))

بعد از این وقایع خداوند به ابرام وحی کردوگفت ای ابرام مترس من سپر واجر بسیار عظیم توهستم ابرام گفت ایخداوند یهوه مرا چه خواهی داد ومن بی اولاد میروم وواختیار خانه من این العاذار دمشقی است وخانه زاده ام وارث من است خداوند وحی کرد ((این وارث تو نخواهد کرد بلکه کسی که از صلب تو در آید وارث تو خواهد بود اکنون به آسمان نگر وستارگان رابشمار ذریت تو چنین خواهدبود..پس وی را گفت من هستم یهوه که ترا از اور کلدانیان بیرون اوردم تا این زمین را به ارث به تو بخشم ...پس به ابرام گفت یقین بدان که ذریت تو در زمینی که از ان ایشان نباشد غریب خواهند بود وانها را بندگی خواهند کرد وانها 400سال ایشان را مظلوم خواهند داشت وبعد از ان با اموال بسیار بیرون خواهند امد وتو نزد پدران خود به سلامتی ودر پیری نیکو مدفون خواهی شد ودر پشت چهارم بدین جا خواهند برگشت زیرا گناه اموریان هنوز تمام نشده است در ان روز خداوند با ابرام عهد بست وگفت ((این زمین را از نهر مصر تا نهر عظیم فرات بنسل تو بخشیده ام ))

**سارای زوجه ابرام نازای بود کنیزی مصری بنام هاجر داشت وبه ابرام پیشنهاد کرد که با اوازدواج کند وابرام سخن سارای را قبول کرد وچون هاجر حامله شد خاتونش به نظر وی حقیر امد وسارای ناراحت شد وبه ابرام گفت ((ظلم من بر تو باد من کنیز خود را به اغوش تو دادم وچون اثار حمل را درخود دید در نظر او حقیر شدم خداوند در میان من وتو داوری کند )) ابرام به سارای گفت اینک کنیز تو بدست تو است انچه پسند نظر تو باشد با وی بکن پس سارای با هاجر بنای سختی را گذاشت واو از نزد وی به بیابانی گریخت وفرشته خداوند (جبرییل ) بر اونازل شد وفرمود ای هاجر کنیز سارای از کجا امدی وبه کجا میروی گفت من از حضور خاتون خود گریخته ام فرشته گفت اینک حامله هستی وپسری خواهی زایید واورا اسماعیل نام خواهی نهاد زیرا خداوند تظلم ترا شنیده است وذریت ترا بسیار افزون گردانم به حدی که از کثرت به شماره نیایند ..واما نزد خاتون خود برگرد وزیر دست ومطیع او شو ...وابرام 86ساله بود چون هاجر اسماعیل را زایید

وچون ابرام 99ساله شد خداوند بر ابرام وحی کرد ((گفت من هستم خدای قادر مطلق پیش روی من بخرام وکامل شو وعهد خود را درمیان وتو خواهم بست آنگاه ابرام به سجده افتاد وخداوند به وی خطاب کرد وگفت اما عهد من باتو این است که تو پدر امت های بسیار خواهی بود ونام تو بعد از این ابرام خوانده نشود بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود زیرا که ترا پدر امت های بسیار گردانیدم ..سپس خدا به ابراهیم گفت واما تو عهد مرا نگاه دار این است عهد میان من وشما که نگاه خواهید داشت که هر ذکوری از شما مختون شود وگوشت قلفه خود را مختون سازید تا نشان ان عهدی باشد که در میان من وشماست وهر ذکوری که مختون نشود از قوم خود منقطع شود زیرا که عهد مرا شکسته است هر پسر هشت روزه از شما مختون شود هر خانه زاد تو وهر زر خرید تو البته مختون شود تا عهد من در گوشت شما عهد جاودانی باشد

وخداوند به ابراهیم گفت اما زوجه تو سارای نام اورا سارای مخوان بلکه نام او ساره باشد

واورابرکت خواهم داد وپسری نیز از وی بتو خواهم بخشید ..وامت ها از وی بوجود خواهند امد

وملوک امت ها از وی پدید خواهند شد ..زوجه ات ساره برای تو پسری خواهد زایید واورا اسحاق نام بنه وعهد خود را با اواستوار خواهم داشت

واما درخصوص اسماعیل ترا اجابت فرمودم اینک اورا برکت داده واورا بسیار کثیر گرداند م ودوازده رئیس از وی پدید ایند وامتی عظیم از وی بوجود آورم لکن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت که ساره اورادر سال اینده خواهید زایید ((توجه کنید که این 12امیر که خدا اشاره کرده نور ائمه ع که همانا علی واولاد او هستندوحقانیت دین شیعه را خداوند تایید کرده است لذا این نور محمد ص2000سال بعد از صلب فرزندان اسماعیل به ثمر نشست وخداوند عهد خود را با اسماعیل بیاد اورد واخرین پیامبر را از صلب فرزندان اسماعیل در مکه ظاهر ساخت وآن 12امیری که وعده داده بود را ظاهر کرد ))

**ابراهیم واسماعیل وهمه غلامان وی وهر ذکوری که در خانه ابراهیم بود گوشت غلفه ایشان در همان روز ختنه کرد چناکه خداوند به وی امر کرده بود ابراهیم 99ساله واسماعیل 13ساله بود هنگامی که به امر خدا ختنه شدند

حضرت ابراهیم ومهمانی فرشتگان عذاب قوم لوط

ابراهیم ع در بلوطستان ممری از خیمه خود خارج شد که دید سه مرد در مقابل او ایستاده اند وبه استقبال ایشان شتافت وگفت ای مولی اکنون اگر منظورنظر شما شدم از نزد بنده خود مگذرید تا ابی اورم پاهای خود را شسته ودر زیر این درختان بلوط استراحت کنید ولقمه نانی اورم تا دلهای خود را تقویت دهید گفتند انچه گفتی بکن ابراهیم روانه شد به خیمه نزد ساره روان شد وگفت سه کیل ارد را خمیر کن وگرده بساز وابراهیم به سوی رمه شتافت وگوساله نازک خوب به غلام خود داد تا بزودی طبخ کند پس کره وشیر وگوشت گوساله را به نزد انان برد وخود در مقابل ایشان زیر درخت ایستاد تا خوردند ان سه نفر گفتند زوجه ات ساره کجاست که زوجه ات ساره را پسری خواهد شد وساره به درب خیمه این کلام را شنید وابراهیم وساره پیر وسالخورده بودند وعادت زنان از ساره منقطع شده بود پس ساره در دل خود خندید وگفت ایا بعد از فرسودگیم مرا شادی خواهد بود واقایم نیز پیر شده است وانان ازکلام ساره را شنیدند وفرمودند ((مگر هیچ امری نزد خداوند مشکل است ))وحال انکه از ابراهیم هر اینه امتی بزرگ وزور اور پدید خواهد امد وجمیع امت های جهان از او برکت خواهند یافت زیرا او فرزندان واهل خانه خود را امر خواهد فرمود تا طریق خداوند را حفظ نمایند وعدالت وانصاف را بجا اورند

پس ان مردان از انجا برخاسته ومتوجه سدوم (شهر قوم لوط ) شدند وابراهیم ایشان را مشایعت کرد ابراهیم نزدیک امده وگفت آیا عادل را با شریر هلاک خواهی کرد شاید در شهر 50عادل باشند ..حاشا از خداوند که مثل این کار رابکند که عادلان را با شریران هلاک سازد وعادل وشریر مساوی باشند حاشا از تو ایا داور تمام جهان انصاف نخواهد کرد؟ خداوند وحی کرد ای ابراهیم اگر شهر سدوم پنجاه عادل داشت ان مکان را به خاطر انان از عذاب رهایی میدادم آنگاه ابراهیم فرمود شاید 45عادل باشد خداوند گفت اگر 45عادل بود باز عذاب نمیکردم انگاه ابراهیم جرات کرد ومرتبا تعداد عادلان را کم کرد به چهل سی بیست وهر بار خداوند فرمود اگر این تعداد عادل شهر سدم میداشت عذاب را برمیداشتم ابراهیم برای بار اخر فرمود خشم خداوند افروخته نشود وفقط برای آخرین بار از خداوند درخواست میکنم شاید ده نفر عادل در شهر یافت شوند خداوند فرمود اگر این شهر ده نفر عادل داشت به خاطر انان ازهلاکت انان دست بر میداشتم وابراهیم گفتگو را به اتمام رساند وبه مکان خویش مراجعت کرد

حضرت لوط وفرشتگان عذاب

ووقت عصر دوفرشته وارد سدوم شدند ولوط ع به دروازه سدوم نشسته بود وچون ان دومرد را دید به استقبال ایشان شتافته وانان را شب به خانه خود دعوت کرد وبرای ایشان ضیافتی نمود ونان فطیر پخت پس تناول کردند وهنوز به خواب نرفته بودند که مردان شهر سدوم از جوان وپیر از هر جانب خانه وی را احاطه کردند ولوط را صدازدند که ان دومرد که امشب به نزد تو امدند کجا هستند انها را نزد مابیاور تا ایشان را بشناسیم (باایشان عمل جنسی لواط انجام دهیم ) انگاه لوط وان دومرد به درگاه امدند ودرب را بستند ولوط به قوم سدوم فرمود ای برادران من بدی نکنید اینک من دودختر باکره دارم که مرد را نشناخته اند ایشان را نزد شما بیرون می اورم وانچه در نظر شما پسند اید با ایشان بکنید لکن کاری با این دومرد نداشته باشید که برای همین زیر سقف من امده اند انگاه قوم گفتند مارانصیحت میکنی از تو باایشان بدتر میکنیم وبر درب خانه هجوم اوردند ونزدیک بود که درب را بشکنند که ان دومرد لوط را برداشته به داخل خانه بردند ودرب منزل راباز وتمامی قوم را از کوچک وبزرگ به کوری مبتلا کردند که درب راپیدا نکردند وخسته شدند ورفتند وان دوبه لوط گفتند دامادان وپسران ودختران خود وهر که در این شهر داری از این مکان بیرون اور زیراکه مااین مکان راهلاک خواهیم کرد وهنگام طلوع فجر ان دوفرشته به لوط گفتند برخیز وزن خود واین دودختر را که حاظرند بردار مبادا درگناه شهر هلاک شوی وچون تاخیر مینمود ان فرشتگان دست انان راگرفته واورابیرون شهر گذاشتند چون خداوند بر وی شفقت نمود امادامادان وی مسخره کردند ونیامدند وچون بیرون شهر رسیدند فرمودند به عقب نگاه نکنید وجان خود را دریابید وچون افتاب بر زمین طلوع کرد خداوند گوگرد واتش از اسمان بارانید ودو شهر سَدوم وعَموره رانابود ساخت وامازن لوط از عقب خود نگریسته ستونی از نمک گردید

واما لوط با دودختر خود به کوه پناه برد ودر مغاره سکنی گرفت در انجا دختر بزرگ به دختر کوچک گفت پدر ما پیر شده ومردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان به ما در اید بیاتا پدر خود را شراب بنوشانیم وبا اوهمبستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاه داریم پس درهمان شب پدر خود را شراب نوشانیدند ودختر بزرگ امد با پدر خود همبستر شد واواز خوابیدن وبرخاستن اواگاه نشد ویک شب دیگر اورا شراب نوشانیدند ودختر کوچک با اوهمبستر شد واوازخوابیدن وبرخاستن اونیز اگاه نشد پس هردو دختر لوط از پدر خود حامله شدند ودختر بزرگ پسری زایید واوراموآب نامید واوتاامروز پدر موآبیان است ودختر کوچک نیز پسری زایید واورا بن عمی نام نهاد واوپدر بنی عمون است

قضیه ابراهیم وساره

ابراهیم بار دیگر به سوی ارض جنوبی کوچ کرد ودر میان قادش وشور ساکن شد وابراهیم در ان سرزمین گفت که ساره خواهر من است وابیملک فرستاده ای را روانه کرد وساره را نزد او بردند وان شب خدا در خواب به ابیملک فرمود این تو بسبب این زن که گرفته ای مرده ای زیرا که این زن زوجه دیگری میباشد وابیملک هنوز با اونزدیکی نکرده بود پس گفت ای خدا وند آیاامتی عادل را هلاک خواهی کرد مگر اوبه من نگفت که او خواهر من است واونیز خود گفت که اوبرادر من است به ساده دلی وپاک دستی خود این را کردم خداوند ویرا در رویا گفت من نیز میدانم که این را به ساده دلی خود کردی ومن نیز ترا از این معصیت نگاه داشتم که به من خطا نورزی واز این سبب نگذاشتم که اورا لمس نمایی پس الان زوجه این مرد را رد کن زیرا که اونبی است وبرای تو دعا خواهد کرد تا زنده بمانی واگر زن را رد نکنی بدانکه تو وهر انکه از ان توباشد خواهید مرد .ابیملک بامدادان برخاسته وهراسان ابراهیم را طلبید وبه ویفرمود بما چه کردی وبه تو چه گناه کرده بودم که بر من ومملکت من گناهی عظیم اوردی

ابراهیم فرمود ((زیراگمان بردم که خدا ترسی در این مکان نباشد ومرا بجهت زوجه ام خواهند کشت ))وفی الواقع نیز اوخواهر من است دختر پدرم اما نه دختر مادرم وزوجه من شد

ابراهیم وتولد اسحاق

وخداوند بر حسب وعده خود از ساره تفقد نمود وحامله شد واز ابراهیم در پیری در سن صد سالگی پسری زایید واورا اسحاق نام نهادند وابراهیم پسر خود اسحاق را چنانکه خداوند امر فرموده بود در هشت روزه ختنه کردند ....آنگاه ساره پسر هاجر مصری را دید که خنده میکند پس به ابراهیم گفت این کنیز را با پسرش بیرون کن زیرا که پسر کنیز با پسر من اسحاق وارث نخواهند بود اما این امر بنظر ابراهیم بسیار سخت آمد خداوند به ابراهیم وحی کرد ((گفتار ساره در باره پسر خود وکنیزت به نظرت سخت نیاید بلکه هر آنچه ساره به توگفته است سخن اورا بشنو زیرا که ذریت تو از اسحاق خوانده خواهد شدواز پسر کنیز (اسماعیل ) نیز امتی بوجود آورم زیرا که اونسل تواست (این امت همان امت محمد ص واهل بیت اواست )

بامدادان ابراهیم برخاسته نان ومشکی از آب بهاجر داد وانها را بر دوش وی نهاد واورا با پسر روانه کرد ووی در بیابان بئر شبع وارد شد وچون اب مشک تمام شد پسر را زیر بوته گذاشت وبه مسافت تیر پرتابی در مقابل وی نشست زیرا گفت مرگ پسر خود را نبینم ودر مقابل اونشسته آواز خود را بلند کرد وبگریست (هنگامی که اب مشک تمام شد در ان بیابان در بین دوصخره که صفا ومروه است کودک خود را گذاشت وهفت مرتبه سرابی را به چشم دید که هر بار میرفت سراب ناپدید میشد وپس از هفت بار رفت امد امد در مقابل ان کودک 13ساله نشست وباصدای بلند گریست )

وخداوند اواز پسر راشنید وفرشته خدا از اسمان هاجر رانداکرد وویرا گفت ((ای هاجر ترا چه شده ترسان مباش برخیز وپسر را برداشته اورا بدست خود بگیرزیرا که از اوامتی عظیم بوجود خواهم آورد

وخدا چشمان اوراباز کرد تا چاه ابی دید (چاه زمزم ) پس رفته مشک را از اب پر کرد وپسر را نوشانید وخدا با ان پسر بود ونمو کرده ودر صحرای فاران ساکن شد وتیراندازی بزرگ گردید ومادرش زنی از مصر برای اوگرفت واین چاه را ابراهیم درزمانی که درجنوب بود در ملک ابیملک حفر کرد وان را بئر شبع نامید وابراهیم در بئر شبع شوره زاری غرس کرد ودر انجا بنام

یهوه خدای سرمدی دعا کرد

ابراهیم وقربانی

بعد از این وقایع خداوند ابراهیم را امتحان کرد وبدو گفت ای ابراهیم عرض کرد لبیک گفت اکنون یگانه پسر خود را که اورا بسیار دوست میداری یعنی اسحاق را بردار وبر زمین موریا بر روی کوهی که به تو نشان بدهم برو وبرای قربانی سوختنی بگذران بامدادان ابراهیم برخاسته الاغ خود را بیاراست ودونفر ازغلامان خویش را با پسرش اسحاق برداشته وروانه شد در روز سوم ابراهیم ان مکان را از دور دید انگاه ابراهیم به غلامان گفت شما در اینجا نزد الاغ بمانید تامنوفرزندم اسحاق به ان مکا ن برویم پس ابراهیم هیزم را بر دوش اسحاق نهاد وخود کارد وطناب رابدست گرفت وهر دورفتندواسحاق پدر خود را خطاب کرد وگفت اینک اتش وهیزم ولیکن بره قربانی کجاست ابراهیم گفت ای پسر من خدا بره قربانی را برای خود مهیا خواهد ساخت چون بدان مکان رسیدند ابراهیم مذبح رابنا نمود وهیزم رابرهم نهاد وپسر خود اسحاق رابسته بالاه هیزم بر مذبح نهاد وابراهیم دست خودرا باکارد دراز کرده وکار را گرفت تا پسر خویش راذبح نماید درحال فرشته خداوند از اسمان وی راندا داد وگفت ((ای ابراهیم ای ابراهیم عرض کرد لبیک گفت دست خود را بر پسر دراز مکن زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی چون که پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی ))

آنگاه ابراهیم چشمان خود را بلند کرده دید که قوچی در عقب وی به شاخه های خود در بیشه گرفتار آمده پس ابراهیم رفت وقوچ را گرفته ان را در عوض پسر خود برای قربانی سوختنی گذراند بار دیگر فرشته خداوند به ابراهیم ار اسمان ندا درداد وگفت

((خداوند میگوید بذات خود قسم میخورم چونکه این کار را کردی وپسر یگانه خود را دریغ نداشتی هر آینه ترا برکت دهم وذریت ترا کثیر سازم مانند ستارگان اسمان ومثل ریگهایی که بر کنار دریاست وذریت تو دروازه های دشمنان خود را متصرف خواهند شد واز ذریت تو جمیع امت های زمین برکت خواهند یافت چون که قول مرا شنیدی

ابراهیم ومرگ ساره

وساره 127سال عمر کرد وفوت نمود واودرحبرون ودر زمین کنعان مرد وابراهیم در مرگ اوماتم وگریه کرد وابراهیم از نزد میت برخاست وبنی حت را خطاب کرده وفرمود ((من نزد شما غریب ونزیل (مهمان ) هستم قبری از نزد خود به ملکیت من دهید تا میت خود را در ان دفن کنم پس بنی حت در جواب ابراهیم گفتند ای مولای من سخن ما را بشنو تودر میان ما رئیس خدا هستی در بهترین مقبره های ما میت خود را دفن کن هیچکدام از ما ملک خویش را از تو دریغ نمیکنیم اما ابراهیم مغاره مکفیله را با زمین ان از عفرون بن صوحار به قیمت 400مثقال نقره خرید وساره را درزمین حبرون کنعان دفن کرد

وابراهیم پیر وساخورده شد وبه خادم خانه خود که بر تمام ما یملک مختار بود گفت اکنون دست خود را زیر ران من بگذار وبه یهوه خدای آسمان وزمین ترا قسم میدهم که برای پسرم اسحاق دختری از کنعانیان که در میان ایشان ساکن هستم نگیری بلکه بولایت من بروی واز انجا زنی برای اوبگیری خادم گفت اگر ان زن به این سرزمین نیامد ایا پسرت را بدان سرزمینی که مولود تواست ببرم ابرهیم فرمود زنهار پسر مرا آنجا نبری که یهوه خدای اسمان که مرا ازخانه پدریم بیرون اورد به من تکلم کرد وقسم خورده که این زمین را به ذریت تو عطاکنم لذا اگر ان زن همراه تو نیامد ورضا نداد تو از این قسم من بری خواهی بود وزنهار پسر مرا بدانجا باز نبری

وخداوند در این امر تورا یاری میکند

خادم ابراهیم ده شتر برداشته وروانه شهر ناحور در ارام نهرین اور کلدانیان شد هنگامی که وارد ان سرزمین شد هنگام عصر وارد شهر شد شتران خود را درخارج شهر بر لب چاه ابی خواباند وباخودگفت ((ای یهوه خدای اقایم ابراهیم امروز مرا کامیاب بفرما وبه آقایم ابراهیم احسان بنما اینک من بر این چشمه آب ایستاده ام ودختران اهل این شهر به جهت کشیدن اب بیرون میآیند پس چنین بشودکه ان دختری که بوی گویم سبوی خود را فرود ار تا بنوشم واو گوید بنوش وشترانت را نیز سیر اب کنم همان باشد که نصیب بنده خود اسحاق کرده باشی تابدانم که با اقایم احسان فرموده ای او هنوز از سخن گفتن فارغ نشده بود که ناگه رفقه دختر بتوئیل پسر ملکه زن ناحور برادر ابراهیم بیرون امد وسبویی بر کتف داشت وان دختر بسیار نیکو منظر .وباکره بود پس به چشمه رفت وسبوی خود را پر کرد وبالاامد انگاه خادم به استقبال اوشتافت وگفت جرعه ای اب از سبوی خود بمن بنوشان گفت بنوش وچون از نوشیدن فارغ شد گفت برای شترانت نیز بکشم

خادم گفت بمن بگو که دختر کیستی ایا درخانه پدرت جایی برای منزل ماباشد تا شب رابسر ببریم

زن گفت من دختر بتوئیل پسر ملکه زن ناحور هستم انگاه خادم به سجده افتاد خداوند را پرستش کرد وفرمود ((متبارک باد یهوه خدای ابراهیم که لطف ووفای خود از آقایم ابراهیم دریغ نداشت ومرا به خانه برادران اقایم راهنمایی کرد ))پس ان دختر دوان دوان رفته واهل خانه را خبر داد ولابان برادر رفقه به سر چشمه امد ومرد را به منزل راهنمایی کرد وفرمود من خادم ابراهیم هستم وخداوند اقای مرا بسیار برکت داده است وحکایت خود واقایش ابراهیم رابیان کرد اکنون تمایل دارم با اقایم احسان وصداقت کنید لابان وبتوئیل گفتنداین امر از خداوند صادر شده است اینک رفقه حاضر است اورا برداشته رهسپار شوید چون خادم این کلام را شنید خداوند را بر زمین سجده کرد برادران رفقه را خواندند وبه او گفتندبا این مرد میروی گفت میروم خادم رفقه را برداشت ورفت وقتی به سرزمین کنعان رسیدند اسحاق برای تفکر به صحرا رفت ازدور شتران رادید ورفقه از دور اسحق را دید واز شتر فرو امد ازخادم پرسید این مرد کیست که در صحرا به استقبال ما می اید خادم گفت اقای من اسحاق است انگاه رفقه برقع خود را گرفته خود راپوشاند اسحاق رفقه را بخیمه مادر خود ساره اورد واورابه زنی خود قبول کرد

ابراهیم بعد از مرگ ساره باردیگر زنی بنام قَطوره گرفت ولی تمام مایملک خود را به اسحاق بخشید اما به پسران کنیزان خود عطایاداد وایشان رادر زمان حیات خود از نزد پسر خود به جانب مشرق فرستاد وابراهیم 175سا ل عمر کرد ودرکمال شیوخیت بمرد وپسرانش اسحاق واسماعیل اورا در مغاره مکفیله درصحرای عفرون درکنار زوجه اش ساره مدفون کردند بعد از وفات ابراهیم خدا پسرش اسحاق رابرکت داد وبه اسماعیل نیز دوازده پسر داد

اسحاق برای زوجه خود رفقه چون نازاد بود نزد خداوند دعا کردوخدااورامستجاب فرمودودو طفل در رحم اوبه هم رسید خداوند به وی گفت دوامت در بطن توهستند وقومی بر قومی تسلط خواهند یافت وبزرگ کوچک را بندگی خواهد کردبعد از وضع حمل نوزاد اول را عیسو نام نهادند ونوزاد دوم را یعقوب نام نهادند اندو پسر نمو کردند عیسوصیادی ماهر ومرد صحرایی بود واما یعقوب مردی ساده وچادر نشین بود واسحاق عیسورادوست داشتی زیراکه صیداورامیخورد امارفقه یعقوب رامحبت مینمودی روزی یعقوب اش میپخت وعیسوخسته از صحرا امدعیسو گفت از این اش بمابده که شکاری نکرده ام یعقوب گفت نخست زادگی خود را به من بفروش عیسوگفت که من به حال مرگ افتاده ام مرا ازنخست زادگی چه فایده یعقوب گفت امروز برای من قسم بخور پس برای اوقسم خورد ونخست زادگی خود را به نان وآش عدس فروخت پس عیسونخست زادگی خود را خوار کرد

حکایت برکت اسحاق به فرزندان ؟

وچون اسحق پیر شد وچشمانش دید خود را از دست داده بود پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده وگفت ای پرم اینک پیر شده ام ووقت اجل خود را نمیدانم اکنون به شکار برو وآهویی شکار کنی وخورشی تهیه کن تا قبل از مردنم ترا برکت دهم ورفقه این ماجرا راشنید وبه یعقوب فرمود به سوی گله بشتاب ودوبزغاله خوب جدا کن ونزد من بیاور تا برای پدرت غذایی که دوست دارد تهیه کنم تا ترا برکت دهد وجامه فاخر عیسو را به تن یعقوب کرد وخورش ونان را بدست اوداد ونزد پدر امد وگفت من نخست زاده توعیسوهستم برخیز بنشین واز شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد اسحاق غذراخورد وفرمود ((قوم ها ترا بندگی کنند وطوایف ترا تعظیم کنند بر برادران خود سرور شوی وپسران مادرت تراتعظیم کنند ملعون باد هر که ترا لعنت کند وهر که ترا مبارک خواند مبارک باد ))

چون اسحاق از برکت دادن یعقوب فارغ شد عیسو از شکار باز امد واونیز خورشی ساخت وبه نزد پدر امد اسحاق گفت توکیستی گفت من عیسو هستم لرزه شدید بر اسحاق مستولی شد وگفت برادرت به حیله امد وبرکت ترا گرفت عیسو نعره عظیمی براورد وفرمود نام اورا یعقوب بخوبی نهادند زیرا که دومرتبه مرا از پای دراورد اول نخست زادگی مرا گرفت واکنون برکت مرا گرفته است عیسو در دل خود گفت اکنون مرگ پدرم نزدیک است انگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت رفقه به یعقوب گفت سخن مرا بشنو برخیر ونزد برادرم لابان به حران فرار کن تاخشم برادرت فرو نشیند انگاه ترا باز میاورم پس از ان اسحاق یعقوب را خوانده وبرکت داد وگفت زنی از دختران کنعان مگیر از دختران لابان (دایی خود ) برای خودت زنی بگیر وخدای قادر متعال ترا برکت دهد وبرکت ابراهیم را به تو بدهد وعیسو نیز دانست که پدرش دوست ندارد دختری از کنعان بگیرد پس نزد اسماعیل ع رفت ودختر اورا گرفت

پیامبری یعقوب

یعقوب نیز از بئر شبع به سوی حران سرزمین پدری خود روانه شد یعقوب مدتی حرکت کرد به موضعی رسید چون غروب افتاب غروب کرد یکی از سنگهای انجا رازیر سر نهاد وخوابید ودر عالم خواب دید ((خواب دید که ناگهان نردبانی بر زمین بر پا شده که سرش به اسمان میرسد واینک فرشتگان خدا بر ان صعود ونزول میکنند انگاه ندایی شنید از بالای نردبان که فرمود من هستم یهوه خدای پدرت ابراهیم وخدای اسحاق این زمینی را که تو بر ان خفته ای به ذریت تومیبخشم ..واز تو واز نسل تو جمیع قبایل زمین برکت خواهند یافت واینک من باتوهستم وترا در هر جایی روی محافظت فرمایم تا انچه راگفته ام بجا اورم ))

پس یعقوب از خواب بیدار شده وگفت (البته یهوه در این مکان است ومن ندانستم ))پس ترسان شده وگفت این نیست جزخانه خدا واین است دروازه اسمان است بامدادان برخاسته وان سنگ را چون ستونی برپاکرد وروغت بر سرش ریخت وان موضع را بیت ئیل نامید ویعقوب نذر کرد وگفت اگر خدا بامن باشدومرا دراین راه محافظت کند ومرانان ورخت دهد تا به خانه پدر خود به سلامتی برگردم هر اینه یهوه خدای من خواهد بود واین سنگی که بنا کردم بیت الله شود وانچه به من بدهی ده یک ان را بتو خواهم داد

واما یعقوب به نزد خالوی خود لاوان امد وهفت سال اورا خدمت کرد واو دو دختر داشت لیه وراحیل که هردو را به عقد اودر اوردند راحیل نازا ماند واما لیه چهار پسر به ترتیب اورد اول روبین شمعون لاوی یهودابودند

واما راحیل بر خواهر خود حسد برد وکنیز خود بِلهه را به یعقوب دا د تافرزندی برای او اورد واو حامله شد وفرزندی پسر اوردکه اورا دان نام نهادند پسری دیگراورد اورا نفتالی نام نهاد

لیه نیز دید که از زاییدن ایتاده است کنیز خود زلفه را به عقد یعقوب در اورد وبرای او دوپسر بنام جاد واشیر را اورد

دوباره لیه حامله شد ودو پسر دیگر بنام یساکار وزبولون اورد که ششفرزند پسر برای یعقوب اورد

سپس راحیل حامله شد وپسری بزاد که نام اورایوسف نام نهاد وچون راحیل یوسف را اورد یعقوب به لابان گفت مرا مرخص کن تا به مکان ووطن خویش کنعان بروم

هنگام رجوع به زمین کنعان بر یعقوب وحی شد ((از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسراییل خوانده شود ))

ونیز عیسو دوان دوان به استقبال یعقوب امد واورا به اغوش کشید واورابوسید وهردو بگریستند

وخدا به یعقوب وحی کرد گفت برخاسته به بیت ئیل برود وگفت نام تو یعقوب است اما بعد از این نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه نام تو اسراییل خواهد بود وراحیا دوباره حامله شد وفرزندی پسر زایید که هنگام وضع حمل راحیل در گذشت ودر بیت لحم دفن کردند ونام فرزند اورا بنیامین نهادند واسحاق 180سال عمر کرد وجان سپرد وپسرانش عیسو ویعقوب اورادفن کردند

ویعقوب در زمین غربت پدر خود زمین کنعان ساکن شد یوسف چون 17ساله شد با برادران خود چوپانی میکرد ویوسف از بدسلوکی ایشان خبر میداد واسراییل یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست میداشت زیراکه اوپسر پیری اوبود وبرایش ردایی بلند ساخت ویوسف خوابی دیده انرا به برادران خود باز گفت پس بر کینه او افزودند وگفتند او بر ما سلطنت خواهد کرد وگفت خوابی دیدم که افتاب وماه ویازده ستاره بر من سجده کردند برادرانش بر اوحسد بردند برادران گفتند بیایید اکنون اورا بکشیم ودر یکی از این چاه ها اندازیم وگوییم جانوری درنده اوراخورده است اما روبین گفت خون اورامریزید اورادر این چاه که در صحرا است بیندازید پس ردای بلند او را بیرون اوردند ودر چاهی که خالی وبی اب بود انداختند که قافله اسماعیلیان از جلعاد رسید انگاه یهودا برادر خود را کشتن چه سود اورا به این قافله که به مصر میرود بفروشیم پس یوسف را به 20پاره نقره فروختند وروبین نمیدانست که اورا فروخته اند به سر چاه امد دید یوسف نیست جامه خود را چاک زد به نزد برادران امد که طفل نیست من کجابروم پس ردای یوسف را اورده بز نری را کشتند وان را به خون او اغشته کردند وبه نزد پدر امدند ویعقوب رخت خود راپاره وپلاس در برکرد وروزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت واما ان قافله به مصر وارد ویوسف را به فوطیمار یکی از سرداران فرعون فروختند

***پس یعقوب یا اسراییل دوازده پسر داشت که تمام بنی اسراییل از این دوازده پسر بوجود امدندویوسف ع اصیل ترین ادم روی زمین است یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم.....

یوسف پیامبر

یوسف خوش اندام ونیکو منظر بود زن اقایش بر یوسف نظر انداختهجامه اوراگرفته گفت بامن بخواب یوسف گفت توزوجه اقایم میباشی چگونه مرتکب این شرارت بزرگ شوم اما یوسف جامه خود را به دست اورها کرده وگریخت وان زن به اقای خود گفت این مردی عبری نزد من امد تا بامن بخوابد ومن چون اواز بلند براوردم پیرهن خود را در دست من رها کرد وفرار کرد خشم ارباب یوسف برانگیخته شد واورادر زندان قصر زندانی کردند اما خداوند با یوسف بود

بعد از مدتی ساقی وخباز پادشاه مصر به اقای خود پادشاه مصر خطاکردندواورادر زندان قصر نزد یوسف زندانی کردند وهردو دریک شب خوابی دیدند بامدادان که نزد یوسف امدند دید هردو ملول هستند یوسفذ گفت چرا امروز شمارا غمگین میبینم گفتند خوابی دیده ایم وکسی نیست که انرا تعبیر کند یوسف گفت ایا تعبیرها از ان خدا نیست انرا بمن بازگویید انگاه رئیس ساقیان خواب خود را به یوسف بیان کرد وگفت ((در خواب دیدم تاکی (درخت انگور ) پیش روی من بود ودرتاک سه شاخه داشت که بشکفت وشکوفه داد وبه انگور مبدل شد وجام فرعون در دست من بود وانگورها را چیدم در جام فشردم وجام رابدست فرعون دادم یوسف گفت تعبیرش این است سه شاخه سه روز است بعد از سه روز فرعون ترا سرافاز کند وبه منصب اول ترابگمارد ودوباره جام فرعون رابتو دهند ودوباره ساقی شوی ودر ان هنگام مرا یاد کن واحوال مرا نزد فرعون کذکور ساز زیرا مرا از زمین عبرانیان دزدیده اند واینجا نیز کاری نکردهام که مرادر سیاه چال انداخته اند ))

رئیس خبازان وقتی دید که یوسف نیکو تعبیر میکند گفت من نیز خوابی دیده ام که اینک سه سبد نان سفید بر سر من است ودر سبد بالایی هر قسم طعام وجود داشت ومرغان هوا انرا از سبد روی سر من میخورند یوسف گفت سه سبد سه روز است وبعد از سه روز فرعون سر ترا ازبدن جدا کند وترا بردار کند ومرغان هوا از گوشتت میخورند پس در روز سوم که روز تولد فرعون بود ضیافتی برای همه خدام ساخت ورئیس خبازان وساقیان را اوردند رئیس ساقیان را بخشید واما رئیس خبازان را بردار کرد لکن رئیس ساقیان یوسف را فراموش کرد

چون دوسال سپری کرد فرعون خوابی دید دید هفت گاو چاق ونیکو منظر از نهر بیرون امدند ودر عقب انان هفت گاو لاغر وزشت منظر از نهر بیرون امدند وان هفت گاو چاق را بلعیدند وخوردند وبار دیگر بخوابید ودید هفت خوشه (سنبله ) پر ونیکو بر یک ساق بر امد وبعد دید هفت خوشه لاغر رویید واین هفت خوشه لاغر ان هفت خوشه نیکورا بلعیدند

صبحگاهان دل فرعون مصر مضطرب شد دستور داد همه جادوگران وجمیع حکیمان مصر راخواند وخواب خود رابیان کرد اما کسی نبود که انرا برای فرعون تعبیر کند

انگاه ساقی فرعون جوان عبری که در زندان بود را بیاد اورد که خواب ما را به صورت دقیقی تعبیر کرد وهمان طور واقع شد انگاه فرعون فرستاد تا یوسف را به نزد وی برند ووی صورت خود راتراشید ورخت خود را عوض کردفرعون گفت خوابی دیدهام وکسی نیست که انرا تعبیر کند یوسف فرمود تعبیر از من نیست خدا فرعون را به سلامتی جواب خواهد داد

فرعون خواب را بیان کرد یوسف به فرعون گفت ((خواب فرعون یکی است خدا از انچه خواهد کرد فرعون راخبر داده است هفت گاو نیکو هفت سال باشد وهفت سنبله نیکو هفت سال است انچه خداوند میکند به فرعون ظاهر ساخته است همانا هفت سال فراوانی بسیار در تمامی زمین مصر میاید وبعد از ان هفت سال قحط میاید وقحط زمین را تباه خواهد ساخت وچون خواب به فرعون دو مرتبه تکرار شد این است که این حادثه از جانب خدا مقرر شده وخدا انرا بزودی پدید خواهد اورد اکنون فرعون باید مردی بصیر وحکیم را پیدا نموده اورا بر زمین مصر بگمارد تا در این هفت سال فراوانی خمس از زمین مصر بگیرد تا در زمان قحطی استفاده شود فرعون فرمود

ایا کسی چون این مرد پیدا خواهیم کرد که روح خدا در وی است وفرعون به یوسف گفت چونکه خدا کل این امور را بر تو کشف کرده است کسی مانند تو بصیر وحکیم نیست ترا بر تمامی زمین

مصر میگمارم ..ویوسف در ان موقع 30ساله بود وفرعون دختر یکی از کاهنان مصر بنام اَسنات

را به ازدواج یوسف در اورد وقبل از وقوع سالهای قحط دو پسر اورد یوسف اولی را مَنسی نام نهاد زیرا گفت خدا مرا از تمامی مشقتم وتمامی خانه پدرم فراموشی داد ودومی را افرایم نامید زیرا خداوند مرا در زمین مذلتم بار اور گردانید

واما هنگامی که سال دوم قحطی شروع شد یعقوب فرزندان خود را به مصر فرستاد تا غله بیاورند تا از گرسنگی نمیرند ده برادر را روانه کرد اما بنیامین را نفرستاد چون یوسف برادران خود را دید وایشان را شناخت وفرمود شما جاسوس هستید انان گفتند ما مردمان صادقی هستیم ما 12برادر هستیم پسران یک مرد که در کنعان است برادر کوچکتر نزد پدرمان است ویکی از برادران ما نیز گم شده است یوسف ایشان را همه سه روز در زندان انداخت بعد از سه روز فرمود یکی از شما رادر زندان نگه میدارم ومابقی را ازاد میکنم تا برادر کوچک خود رابیاورید تا گفتا رشما را تصدیق کنم لذا بارهای غله به انا داد وپول های انان را در کیسه انان نهاد چون به کنعان امدند ماجرا رابیان کردند وگفتند حاکم مصر بر ما سخت گرفت وشمعون را زندانی کرد تا برادر کوچک رانبریم ازاد نمی شود روبین به پدر خود گفت هر دو پسر مرا بکش هرگاه بنیامین را باز نیاورم یهوداگفت من ضامن میشوم اورااز دست من بازخواست کن یوسف چون بنیامین را با اناندید گفت ظهر مهمان من هستید پس شمعون را نیز از زندان ازاد کرد گفت ایا پدر شما هنوز زنده است گفتند زنده است وچون چشمش به بن یامین افتاد نتوانست خود را نگه دارد به گریه افتاد وبهو خلوتی رفت واشک خود را پاک رد

بعد از ان گفت که کیسه های غله انان را پر کردند ودستور داد جام نقره خود رادر کیسه غله برادر کوچک بنیامین نهادند وهنگامی که از شهر خارج میشدند ویوسف گفت انان را تعقیب کنید وبگویید چرا بدی به عوض نیکی میکنید گفتند جام اقای ما را ربوده اید جام در نزد هرکس باشد اورا به غلامی نگه میداریم مابقی ازاد هستید تمام کیسه های غله یک یک برادران را خالی کردند ودر اخر کیسه بنیامین راکه خالی کردند جام نقره را از ان بیرون اوردند انگاه بنیامین را به شهر بردندوبرادران رخت های خود را پاره کردند ویهودا با برادرانش به خانه یوسف امدند وگفتند که این برادر کوچک ماست وپدرمان اورا خیلی دوست دارد واگر اورا به غلامی بگیرید اوخواهد مرد یهودا گفت من ضامن شده ام که اورا به سلامت به پدر باز اورم اکنون مرا به غلامی بگیر وبنیامین را ازاد کنید تا بابرادرانم بروند انگاه یوسف خود را به برادران شناسانید وفرمود من یوسف هستم برادر شما که به مصریان فروختید حال رنجیده مشوید حال دو سال است که قحطی است وپنج سال دیگر این قحطی ادامه دارد نزد پدرم بشتابید وگویید یوسف زنده است وحاکم مصر شده به نزد ما بیا ودر زمین جوشن ساکن شو که این قحطی 5یال دیگر ادامه دارد هنگامی که به کنعان امدند اسراییل گفت هنوز پسر من یوسف زنده است میروم وقبل از مردنم اورا خواهم دید اسراییل با هر چه داشت از کنعان کوچ کرده به بئرشبعامد وقربانی برای خداوند گذراند وشب در عالم رویا به خواب دید که خداوند به وی خطاب کرد گفت ((ای یعقوب ای یعقوی گفت لبیک گفت من هستم الله خدای پدرت از رفتن به مصر ترسی نداشته باش زیرا در انجا امتی عظیم از تو بوجود خواهم اورد

همه نفوسی که با یعقوب به مصر امدندکه از صلب وی پدید شدند جمعا شصت وشش66نفر بودند وپسران یوسف که در مصر زاییده شدند دونفر بودند پس جمیع خاندان یعقوب که به مصر امدند هفتاد نفر بودند

در سرزمین مصر به زمین جوشن امدند ویوسف به استقبال پدر خود اسراییل به جوشن رفت

واسراییل به یوسف گفت اکنون بمیرم چون که روی ترا دیدم که تا بحال زنده هستی

ویوسف در زمان قحطی تمام زمین مصر رادر مقابل دادن غله به انان برای فرعون مصر خرید

ودر پایان سالهای قحطتمام شد یوسف فرمود زمین های خود را بکارید یک خمس به فرعون دهید چهار قسمت مال خودتان باشد همه فرمودند تو ما را احیا ساختی

یعقوب در ارض مصر 17سال بزیست وعمر او به 147 سال رسید وچون وفات اونزدیک شد یوسف راطلبیده وفرمود دست زیر ران من بگذار وعهدی ببند که مرادر مصر دفن نکنی بلکه در نزد پدران خود دفن کن گفت برایم قسم بخور پس برایش قسم خورد اسراییل به یوسف گفت همانا من میمیرم وخدا با شما باشدوشما را به زمین پدران شما باز خواهد اورد پس پس اسراییل مرد وپسرانش اورا به زمین کنعان بردند واورا در مغاره ممکفیله در نزد حضرت ابراهیم دفن کردند یوسف بعد از دفن پدرش با برادران وکسانی که برای دفن پدرش امده بودند به مصر بر گشتند ویوسف 110سال زندگی گرد ویوسف برادران خود را گفت من میمیرم ویقینا خدا از شما محافظت خواهد کرد وشما از این زمین به زمینی که برای ابراهیم واسحاق ویعقوب قسم خورده است خواهد برد ویوسف بنی اسراییل را سوگند داده گفت هر اینه خدا از شما تفقد خواهد کرد واستخوانهای مرا ازاینجا خواهید برد ویوسف در حالی که 110ساله بود مرد واورا حنوط کرده ودر زمین مصر در تابوت گذاشتند



سفر خروج موسی از مصر سِفــــرِ خُروج

نامهای پسران اسراییل (یعقوب ) که به مصر امدند که هر کس با اهل خانه اش به همراه یعقوب امدند این بود یعقوب از دو خواهر ودو کنیز 12پسر ویک دختر اورد نامهای 12پسراین بود روبین شمعون لاوی ویهودا یساکار زبولون بنیامین دان ونفتالی جاد واشیر ویوسف که در مصر بود همه نفوسی که از صلب یعقوب وفرزندانش پدید امدند هفتاد نفر بودند این 12فرزند به دوازده سبط شناخته شدند که از این12سبط قوم بنی اسراییل منشعب شدند که بعد از 400سال در مصر

جمعیت انان به 600هزار نفر رسید پادشاهی در مصر برخاست که یوسف را نشناخت واز ازدیاد نفوس بنی اسراییل میترسید دستور داد به ساختن دوشهر انان را بگمارند وبه قابله ها دستور داد پسران انان را بکشند ودختران را نگه دارند اما خداوند با قوم بنی اسراییل بود وروز به روز زیاد میشدند تا اینکه شخصی از سبط (خاندان ) لاوی یکی از دختران لاوی را گرفت وان زن پسری زایید وچون اورا نیکو منظر دید وی را سه ماه پنهان کرد انگاه از ترس فرعون که فرمان قتل پسران قوم عبری را صادر کرده بود تابونی از نی ساخت وطفل را در ان نهاد وان رادرکنار نیزار به اب نهر رهاکردوبه خواهرش جریان را بیان کرد دختر فرعون برای غسل به نهر همراه کنیزان به نهر فرود امدند پس تابوتی را درکنار نهر دیدند کنیزان را صدا زد تا تلبوت را بیاورند چون انرا بگشاد دید طفلی گریان در ان تابوت است دید پسر ی است گفت این از اطفال عبریان است دلش بر وی بسوخت خواهر وی بدختر فرعون گفت ایا بروم وزنی از عبرایان را نزدت بیاورم تا این طفل را شیر بدهد دختر فرعون گفت برو پس رفت ومادر طفل را اورد دختر فرعون گفت این طفل راببر واورا شیر بده ومزدت را خواهم داد وچون طفل نمو نمود واورا نزد دختر فرعون برد وی نام ان پسر را موسی نام نهاد زیرا گفت اورا از آب کشیدم

چون موسی بزرگ شد نزد برادران عبری خود امد وکارهای دشوار انان رادید وشخصی مصری رادید که شخصی عبرانی رامیزند پس به اطراف نظر کرده چون کسی را ندید ان مصری را کشت ودر ریگ پنهان کرد روز دیگر دید دومرد عبری منازعه میکنند پس به ظالم گفت چرا همسایه خود را میزنی وی گفت چه کسی ترا برما حاکم یاداور ساخته است مگر تو میخواهی مرا بکشی چنانکه ان مصری را کشتی پس موسی ترسید وگفت یقینا این امر شیوع یافته است وچون فرعون این ماجرا راشنید قصد قتل موسی را کرد وموسی از مصر گریخت ودر زمین مدیان ساکن شد

موسی در سرزمین غریب مدیان بر سر چاهی بنشت وکاهن مدیان را هفت دختر بود که امده بودند اب بکشند تا گله پدر راسیراب کنند موسی برخاسته ایشان رامدد کرد وگله ایشان را سیراب نمود دختران چون نزد پدر خود رعوئیل (یَترون ) امدند وفرمودند شخصی مصری ما را یاری کرده است بدختران خود گفت اوکجاست وی را برای خوردن نان دعوت کنید موسی در منزل اوساکن شد واو دختر خود صِفُورَه را به موسی داد وان زن پسری زایید وموسی اورا جِرشُون نام نهاد. وواقع شد بعد از ایام بسیار که پادشاه مصر بمرد وبنی اسراییل به سبب بندگی اه کشیدند واستغاثه کردند وناله انان مورد توجه خدا قرار گرفت وخدا عهد خود را با ابراهیم واسحاق ویعقوب بیاد اورد وخداوند بر بنی اسراییل نظر کرد

موسی گله پدر زن خود یترون کاهن را شبانی میکرد وگله را به حوریب که جبل الله باشد اورد وفرشته خداوند در شعله اتش از میان بوته بر وی ظاهر شد وچون اودید که بوته به اتش مشتعل است اما سوخته نمیشود گفت بروم ان طرف واین امر غریب راببینم که بوته چرا سوخته نمیشود که ناگهان خداوند از میان بوته ندادر دار د((وگفت ای موسی گفت لبیک گفت بدین مکان نزریک مشو نعلین خود را از پایهایت بیرون کن زیرا مکانی که در ان ایستاده ای زمین مقدس است وگفت من هستم خدای پدرت خدای ابراهیم وخدای اسحاق وخدای یعقوب هر اینه مصیبت واستغاثه قوم خود را در مصر دیدم ونزول کردم تا ایشان را از دست مصریان خلاصی دهم وایشان را از ان زمین به زمینی نیکو ووسیع که متعلق به کنعانیان حتیان واموریان وفرزیان وحویان وببوسیان براورم

پس اکنون بیا ترا نزد فرعون بفرستم وقوم من بنی اسراییل را از مصر بیرون اوری وعلامت من این است که چون قوم را از مصر بیرون اوری خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد

موسی به خداوند فرمود اینک چون من نزد بنی اسراییل بروم ..واز من بپرسند که نام اوچیست بدیشان چه گویم خدا به موسی گفت هستم انکه هستم (هو انا هو).گفت به بنی اسراییل چنین بگو اَهیَه(هستم)مرا نزد شما فرستاد وخدا باز به موسی گفت ((به بنی اسراییل چنین بگو یَهُوَه خدای پدران شما خدای ابراهیم وخدای اسحاق وخدای یعقوب مرا نزد شما فرستاده است این است نام من تا ابد الاباد واین است یادگاری من نسلاً بعد نسل

موسی در جواب گفت همانا مرا تصدیق نخواهند کرد ...پس خداوند به موسی گفت ان چیست در دست تو گفت عصا گفت ان را بر زمین انداز وچون انرا بر زمین انداخت ماری گردید وموسی

از نزدش گریخت خداوند به موسی گفت دست خود رادراز کن ودمش رابگیر دست دراز کرد ودم مار راگرفت که دوباره در دستش عصا شد

وخداوند دیگر باره وی را گفت دست خود رادر گریبان خود بگذار چون دست به گریبان برد وان رابیرون اورد دیددست او مثل برف سفید شد پس گفت دست خود را باز به گریبا بر چون دست به گریبان برد وباز اورد دوباره مثل اولش شد خداوند گفت اگر این دو ایت ترا باور نکردند انگاه از نهر اب بگیر به خشکی بریز که مبدل به خون خواهد شد

موسی به خداوند گفت ای خداوند من مردی فصیح نیستم بلکه بطی الکلام وکند زبان از سابق اینگونه بوده ام

خداوند به موسی گفت کیست که زبان به انسان داد وگنک وکر وبینا ونابینا را که افرید ایا نه من که یهوه هستم پس الان برو ومن با زبانت خواهم بود وهر چه باید بگویی ترا خواهم اموخت

موسی باز فرمود ای خداوند استدعا دارم که کسی را با من بفرستی انگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل گردد وگفت ((ایا برادرت هارون لاوی را نمیدانم که اوفصیح الکلام است واینک اونیز به استقبال تو بیرون میاید ومن با زبان تو وبا زبان اوخواهم بود وانچه باید بکنید شما را خواهم اموخت واین عصا رابدست خود بگیر که به ان ایات را ظاهر کنی ))

موسی نزد پدر زن خود یترون برگشت وگفت باید به نزد برادران خود در مصر برگردم پس موسی زن وفرزندان خویش را برداشته روانه مصر شد

خداوند به موسی گفت چون به مصر رسیدی فرعون رابگو خداوند چنین میگوید اسراییل پسر من ونخست زاده من است وبه تو میگویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت کنند واگر رها نکنی نخست زاده تو را میگیرم

وخداوند به هارون گفت به سوی صحرا به استقبال موسی برو پس روانه شد واورا در جبل الله

ملاقات کرد وموسی از جمیع کلماتی که خدا فرمود واز همه ایاتی که ظاهر کرد به هارون خبر داد پس موسی وهارون به مصر رفته وکلیه مشایخ بنی اسراییا را جمع کردند وهارون همه سخنانی که خداوند به موسی فرموده بود را باز گفت وایات را به نظر قوم خود ظاهر کرد وقوم ایمان اوردند وچون شنیدند که خداوند از بنی اسراییل تفقد نموده ..به روی در افتاده وسجده کردند



موسی وهارون در مصروظهور ایات ومعجزات نه گانه

وبعد از ان موسی وهارون نزد فرعون امده وگفتند یهوه خدای اسراییل چنین میگوید قوم مرا رها کن تا برای من در صحرا عید نگاه دارند فرعون گفت یهوه کیست یهوه را نمی شناسم واسراییل را رها نخواهم کردوموسی 80ساله وهارون 83 ساله بودند وقتی بفرعون سخن گفتند

***پس خداوند موسی وهارون را خطاب کرده گفت چون فرعون از شما معجزه خواست انگاه هارون را بگو که عصای خود رادر نزد فرعون بینداز تا اژدها شود وفرعون نیز حکیمان وجادوگران راطلبید وساحران مصر نیز به افسونهای خود چنین کردندولی عصای هارون عصاهای ایشان رابلعید

**خداوند باز به موسی فرمود بامدادان نزد فرعون رفته وبگو خداوند چنین میگوید ((از این خواهی دانست که من یهوه هستم همانا با عصایی که در دست دارم به اب نهر میزنم وبه خون مبدل خواهد شد ))هارون در حضور فررعون با عصا دست خود را بر ابهای مصر دراز کن ونهر ها وجوی اب ودریاچه وهمه حوض های انان مبدل به خون شد

**وخداوند موسی را گفت نزد فرعون برو وبوی بگو خدامدن چنین میگوید قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند واگر ابا کنی همانا من تمامی حدود ترا به وزغ ها مبتلا سازم به حدی که به خانه ات وخوابگاهت وبسترت وبه تنورهایت وتغارهای خمیرت ور خواهند امد وهنگامی که وزغها تمام زمین مصر را پر کردند فرعون موسی وهارون را خوانده فرمود نزد خداوند دعا کنید تا وزغها از من وقوم من دور شوند تا قوم را رها کنم تا برای خداوند قربانی کنند انان امدند وگفتند فردا دعا کنیم تا این بلا از شمادور شود تا بدانی مثل یهوه خدای ما دیگری نیست اما فرعون چون دید که اسایش پدید امد دل خود را سخت کرد وبدیشان گوش نگرفت

***خداوند به موسی گفت به هارون بگو که عصای خود رادراز کند وغبار زمین رابزن تادر تمامی زمین مصر پشه (مگس ) تمامی زمین مصر را فرا گیرد وزمین جوشن را که قوم من در ان مقیم هستند جدا سازم که در انجا مگسی نباشد تا بدانی که من در میان این زمین یهوه هستم وفرقی میان قوم خود وقوم توگذارم

***وخداوند به موسی گفت نزد فرعون برو وبوی بگوی یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند اگر ابا کنی دست خداوند بر مواشی تو بر اسبان والاغان وشتران وگاوان وگوسفندان خواهد بود فردا خداوند این کار راکرد وهمه مواشی مصریان مردند واز مواشی بنی اسراییل یکی هم نمرد اما دل فرعون سخت شده قوم را رهایی نداد

***خداوند به موسی وهارون گفت از خاکستر کوره مشت های خود را پر کرده بردارید وموسی در حضور فرعون به سوی اسمان بر افشاند که غباری ایجاد کند وتمامی مصر به سوزش ودمل دچار شوند

***خداوند بار دیگر به موسی وهارون وحی کرد که به فرعون بگویند فردا این وقت تگرگی بسیار سخت خواهم بارانید که مثل ان را تابحال در مصر ندیده اید فقط در زمین جوشن جایی که بنی اسراییل بودند تگرگ نبود چون تگرگ شدید ورعد وبرق را دید فرعون موسی وهارون را فراخوانده وفرمود ((در این مرتبه گناه کرده ام خداوند عادل است ومن وقوم من گناهکاریم نزد خدا دعا کنید تا رعد وتگرگ تمتم شود شما را رها خواهم کرد )) چون فرعون دید که تگرگ ورعد موقوف شد باز گناه ورزیده ودل خود را سخت کرد وبنی اسراییل را رهایی نداد

***موسی وهارون باز نزد فرعون امده بوی گفتند یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید تا بکی از تواضع کردن به حضور من ابا خواهی کرد قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند زیرا اگر ابا کنی هر اینه من فردا ملخ ها را در حدود تو میفرستم که تمام زمین را فراگیرند وتمام رزاعت ترا خواهند خورد

***خداوند به موسی گفت دست خود را به سوی اسمان دراز کن تا تاریکی بر زمین مصر پدید اید پی تاریکی غلیظ تا سه روز در تمامی مصر پدید امد وتا سه روز کسی از جای خود برنخاست

***خداوند به موسی گفت یک بلای دیگر بر فرعون ومصر فرود میاورم وبعد از ان شما را از اینجا رهایی خواهم داد وچون شما را رها کنند شما را جمیعا از مصر خواهند راند اکنون به گوش قوم بگو که هر مرد از همسایه خود وهر زن از همسایه اش الات نقره والات طلا بخواهد وخداوند قوم را در میان مصریان محترم ساخت وخداوند به موسی گفت قریب به نصف شب در میان مصر بیرون خواهم امد وهر نخست زاده که در زمین مصر باشد از نخست زاده فرعون تا نخست زاده کنیزان وهمه نخست زادگان بهایم را خواهم کشت ونعره عظیمی در تمامی زمین مصر خواهد بود که مثل ان نشده ونخواهد شد

فریضه عید فصح



خداوند در زمین مصرموسی وهارون را مخاطب ساخته گفت این ماه برای شما سر ماهها باشد این اول ماه از ماههای سال باشد تمامی جماعت اسراییل را خطاب کرده بگویید در دهم این ماه هر خانه یک بره بی عیب نرینه یکساله از گوسفند یا بز را بگیرند وتا 14 این ماه نگه داشته وتمامی جماعت اسراییل در عصر 14 ان را ذبح کنند واز خون ان بر هردو قایمه وسر در خانه بپاشند وگوشتش را در ان شب بخورند به اتش بریان کرده وبا نان فطیر وسبزی های تلخ انرا بخورند واز ان هیچ خام نخورید ونه پخته با اب بلکه کله پاچه واندرون به اتش بریان شده وچیزی از ان تا صبح نگه ندارید انرا بتعجیل بخورید چون فصح خداوند است وانچه تا صبح مانده باشد را به اتش بسوزانید ...در این شب از زمین مصر عبور خواهم کرد وهمه نخست زادگان مصر را از انسان وبهایم خواهم زد من یهوه هستم وان خون برای شما علامتی خواهد بود چون خون را ببینم از شما خواهم گذشت وان روز برای شما یادگاری خواهد بود ودر ان عیدی برای خداوند نگاه دارید وانرا به قانون ابدی نسلا بعد نسل نگاه دارید ...هفت روز نان فطیر بخورید

پس عید فطیر رانگاه دارید زیرا در همین روز لشکر شما را از مصر بیرون اوردم بنابر این این روز را در نسلهای خود بفریضه ابدی نگاه دارید

پس موسی به قوم گفت بره را انتخاب وفصح را ذبح کنید ودسته ای از زوفا را از خونی که در طشت است فرو ببرید وبر سردر خانه خود بپاشید وکسی از شما تا صبح از در خانه خود عبور نکند زیرا خداوند امشب مصریان را میکشد وواقع شد که خداوند در نصف شب همه نخست زاردگان مصر را کشت ونعره عظیمی در مصر بر پاشد زیرا خانه ای نبود که میتی در ان نباشد

فرعون موسی وهارون را طلبیده گفت برخیزید واز میان قوم من بیرون شوید همه شما وجمیع بنی اسراییل باتمه گاه های خود رابرداشته وخدا را عبادت کنید چنانکه گفتید ومرا نیز برکت دهید

وبنی اسراییل به قول موسی عمل کرده از مصریان الات نقره والات طلا ورختها خواستند وخداوند قوم را در نزد مصریان مکرم ساخت که هر انچه خواستند بدیشان دادند پس مصریان را غارت کردند

وبنی اسراییل 600هزار مرد پیاده سوای اطفال بودند ومدت توقف انان در زمین مصر 430سال بود وبعد ار 430سال جمیع لشکرهای خدا از زمین مصر بیرون رفتند این است شبی که برای خداوند باید نگاه داشت این روز در ماه ابیب بیرون امدند

خداوند به موسی وهارون گفت این است فریضه فصح که هیچ بیگانه از ان نخورد اما غلام زر خرید اورا ختنه کن پس از ان بخورد نزیل(مهمان )ومزدور(کارگر )انرا نخورند در یکخانه خورده شود چیزی از خانه بیرون نرود استخوانی از ان مشکنید هر نامختون از ان نخورد واگر غریبی نزد تو مهمان شود وبخواهد فصح را برای خداوند مرعی بدارد تمامی ذکورانش ختنه شوند وبعد انرا نگاه دارند مانند بومی زمین خواهد بود

این عبادت را در ماه ابیب بجا اور هفت روز نان فطیر بخور ودر روز هفتمین عید خداوند است

این شریعت خداوند وفریضه را در موسمش سال به سال نگه دار زیزا خداوند ترا بدست قوی از مصر بیرون اورد پس هنگامی که تو را بزمین کنعانیان در اورد انگاه هر نخست زاده از بهایم نرینه ها از ان خداوند باشد تا برای خداوند ذبح شود وهر نخست زاده الاغ را به بره فدیه بده واگر فدیه ندهی گردنش را بشکن

وواقع شد چون فرعون قوم را رها کرده خدا ایشان را از راه زمین فلسطینیان رهبری نکرد هر چند ان نزدیکتر بود زیرا خداوند گفت مبادا که چون قوم جنگ را ببینند پشیمان شوند اما خدا قوم را از راه صحرای دریای قلزم (سرخ ) دور گردانید وبنی اسراییل مسلح شده از زمین مصر بر امدند وموسی استخوانهای یوسف را با خود برداشت زیرا که او بنی اسرایل را قسم سخت داده گفته بود هر اینه خدا از شما تفقد خواهد نمود واستخوانهای مرا از اینجا با خود خواهید برد

وخداوند در روز پیش روی قوم در ستون ابر می رفت تا راه را به ایشان دلالت کند وشبانگاه در ستون آتش تا ایشان را روشنایی بخشد وروز وشب راه روند وستون ابر را در روز وستون آتش را در شب از پیش روی قوم بر نداشت

جنگ موسی وفرعون در ساحل دریاسرخ

خداوند موسی را خطاب کرده گفت بنی اسراییل رل بگو در فم الحیروت در کنا ر دریا اردو بزنند تا دل فرعون را سخت گردانم تا ایشان را تعاقب کند ودر مقابل فرعون وتمام لشکرش جلال خود را جلوه دهم تا مصریان بدانند که من یَهُوَه هستم وخداوند دل فرعون پادشاه مصر راسخت ساخت پس ششصد ارابه جنگی را اماده کرد با تمامی لشکرش در عقب قوم بنی اسراییل تاخته به ایشان رسیدند وچون فرعون ولشکرش نزدیک شدند بنی اسراییل چشمان خود را بالا کرده دیدند که مصریان از عقب ایشان میایند پس بنی اسراییل سخت بترسیدند ونزد خداوند فریاد بر اوردند وبه موسی گفتند ایا در مصر خدمت مصریان را میکردیم بهتر از این نبد که همه در این صحرا بمیریم ؟موسی به قوم گفت مترسید بایستید ونجات خداوند راببینید که امروز ان را برای شما خواهد کرد زیرا مصریانی را که امروز دیدید تا به ابد نخواهید دید خداوند برای شما جنگ خواهد کرد وشما خاموش باشید

خداوند به موسی گفت عصای خود را برافراز وبر دریا دراز کرده ان را منشق کن تا بنی اسراییل از میان دریا بر خشکی سیر کنند وابها برای ایشان از راست وچپ دیوار بود وصریان با تمام اسب ها وعرابه ها وسواران از عقب ایشان تاخته به میان دریا امدند ودر پاس سحری خداوند به موسی گفت دست خود را بر دریا دراز کن تا ابها بر مصریان برگردد موسی دست خود را بر دریا دراز کرد وبه وقت طلوع افتاب دریا به جریان خود برگشت ویک نفر از مصریان

را باقی نگذاشت واسراییل هلاکت فرعون ولشکرش را دیدند وقوم از خداوند ترسیدند وبه خداوند وبنده او ایمان اوردند انگاه موسی وبنی اسراییل سرودی برای خداوند سراییده ...

یهوه را سرود میخوانم زیرا که با جلال مظفر شده است این خدای من است اوراتمجید میکنم واورا متعال میخوانم نام او یهوه است ..کیست مانند تو جلیل در قدوسیت تو مهیب هستی در در تسبیح خود وصانع عجایب هستی ..خداوند تا ابد الاباد سلطنت خواهد کرد

ومریم نبیه خواهر هارون دف را بدست خود گرفته وهمه زنان از عقب وی دفها گرفته رقص کنان بیرون امدند

پس موسی اسراییل را از بحر قلزم کوچانید وبه صحرای شور آمدند وسه روز در صحرا میرفتندواب نیافتند پس به ماره رسیدند اب انجا نیز تلخ بود وقوم بر موسی شکایت کردندکه چه بنوشیم چون موسی نزد خدا استغاثه کردخداوند درختی به اونشان داد پس ان را به اب انداخت ودر انجا ایشان راامتحان کرد وگفت هر اینه اگر قول یهوه خدای خود را بشنوی وتمام فرایض اورا بشنوی ...وانچه رضای اواست به جا اوری واحکام اورا بشنوی وتمام فرایض اورا نگه داری ازتمامی مرض هایی که بر مصریان اوردم در امان بمانید زیرا که من یهوه شفا دهنده تو هستم

اسباط دوازده گانه بنی اسراییل این است ا-روبین –شمعون –یهودا-زبولون –یساکار-دان – جاد – اشیر – نفتالی – افرایم –منسی –بنیامین-لاوی





شکایت قوم در صحرای سین ودرخواست گوشت ونان

...در روز پانزدهم از ماه دوم خروج از مصر تمام جماعت بنی اسراییل در ان صحرا بر موسی وهارون شکایت کردند گفتند کاش در سرزمین مصر بدست خداوند مرده بودیم وقتی نزد دیگهای گوشت مینشستیم ونانرا سیر میخوردیم زیرا مارا به این صحرا اوردید تا تمامی این جماعت را از گرسنگی بکشید انگاه خداوند به موسی گفت ((همانا من نان از اسمان برای ایشان بارانم وقوم رفته کفایت هر روز را در روزش گیرند تا ایشانرا امتحان کنم که بر شریعت من رفتار میکنند یا نه؟ودر روز ششم دوبرابر نازل کنم که سهم روز هفتم را که استراحت (یوم سبت ) کنند را بردارند

خداوند موسی را خطاب کرد وگفت شکایت های بنی اسراییل را شنیده ام پس ایشان را خطابی کرده بگو در عصر گوشت خواهید خورد وبامداد از نان سیر خواهید شد تا بدانید که من یهوه خدای شما هستم

وواقع شد که در عصر سلوی بر امده لشگرگاه را پوشانید وبامدان شبنم گرداگرد اردو نشست وچون شبنمی که دور اردو بود محو شد اینک بر روی صحرا چیزی دقیق مدور وخورد مثل ژاله بر زمین بود وچون بنی اسراییل لین را دیدند به یکدیگر گفتند که این من است زیرا که ندانستند چه بود موسی به ایشان گفت این ان نان است که خداوند به شما داده است تا بخورید این است امری که خداوند فرموده است که هر کس به قدر خوراک خود بگیرد یعنی یک عُومَربرای هر نفر وگفت زنهار کسی من را تا صبح نگه ندارد لکن به موسی گوش ندادند وکرمها به هم رسانیده متعفن گردید ووموسی بدیشان خشمناک شد وهر صبح هر کس به قدر خوراک خود بر میچید وچون افتاب گرم میشد میگداختوواقه شد که در روز ششم که نان مضاعف چیدند برای هر نفری دو عومر بر چیدند روسای جماعت نزد موسی امدند او بدیشان گفت

این است انچه خداوند گفت که فردا آرامی وسبت مقدس خداوند است پس انچه بر اتش باید پخت بپزید وانجه باید در اب جوشانید بجوشانید وانچه باقی ماند برای خود ذخیره کنید به جهت صبح نگاه دارید پس انرا ذخیره کردند ودر روز سبت چنانچه موسی فرموده بود نه متعفن شد ونا کِرم در ان پیدا شد وموسی گفت امروز این رابخورید زیرا که امروز سبت خداوند است ودر این روز من را در صحرا نخواهید یافت ششروز انرا بر چینید وروز هفتمین سبت است در ان نخواهد بود وواقع شد که در روز هفتم بعضی از قوم برای بر چیدن بیرون رفتند اما نیافتند وخداوند به موسی گفت ((تابکی از نگاه داشتن وصایاوشریعت من ابا مینمایید ببینید چونکه خداوند سبت را به شما بخشیده است از این سبب در روز ششم نان دو روز را به شما میدهد پس هر کس در جای خود بنشیند ودر روز هفتم هیچکس از مکانش بیرون نرود پس قوم در روز هفتمین (یوم سبت )آرام گرفتند

وخاندان اسراییل انرا مَن نامیدند وان مثل تخم گشنیز سفید بود وطعمش مثل قرص های عسلی بود وموسی گفت خداوند به ما امر کرده است که عومری از ان را پر کنی تا در نسل های شما نگاه داشته شود تا ان نانرا که شما در این بیابان خورده اید ببینند پس موسی به هارون گفت ظرفی را بگیر وعومری پر از من در ان بنه وانرا در حضور خداوند بگذار تا در نسل های شما نگاه داشته شود وچنانکه خداوند به موسی امر کرده بود هارون انرا پیش تابوت شهادتگذاشت تا نگاه داشته شود وبنی اسراییل مدت چهل سال من را میخوردند تا به زمین اباد رسیدند یعنی تا به سرحد زمین کنعانیان داخل شدند خوراک ایشان من بود واما عومر ده یک اِیفَه است

کوچ بنی اسراییل از صحرای سین به رفیدیم

قوم موسی به حکم خداوند از صحرای سین کوچ کردند ودر رفیدیم اردو زدند واب نوشیدن برای قوم نبود وقوم با موسی منازعه کردند گفتند ما را اب بدهید تا بنوشیم موسی بدیشان گفت چرا با من منازعه میکنید وچرا خداوند را امتحان میکنید ...انگاه موسی نزد خداوند استغاثه کرد وگفت با این قوم چه کنم نزدیک است مرا سنگسار کنند خداوند به موسی گفت پیش قوم برو وبعضی از مشایخ اسراییل را با خود بردار وعصای خود را بدست بگیر وبرو همانا من در انجا پیش روی تو بر ان صخره که در حوریب است می ایستم وصخره را خواهی زد تا آب از ان بیرون اید وقوم بنوشند ))

**در سرزمین رفیدیم عمالیق برای جنگ با اسراییل امده بودند موسی به یوشع گفت مردان برای ما برگزین وبیرون رفته با عمالیق مبارزه کنید وبامدادان من عصای خدا را بدست گرفته بر قله کوه خواهم ایستاد

یوشع با مردان جنگی بامحاربه عمالیق رفتند وموسی وهارون وحور(ظاهرا فرزند هارون )بر قله کوه امدند وواقع شد چون موسی دست خود را بر می افراشت اسراییل غلبه میکردند پس خداوند به موسی گفت ((این را برای یادگاری در کتاب بنویس وبه سمع یوشع برسان که هر اینه ذکر عمالیق را از زیر اسمان محو خواهم ساخت ))ویوشع تا غروب افتاب مبارزه کرد وعمالیق وقوم اورا بدم شمشیر نابود ساختند وشکست دادند

آمدن یَترُون کاهن مدیان به نزد موسی

یَترُون کاهن مدیان پدر زن موسی صَفورَه زن موسی را ودوپسر او جَرشون والیعازر را برداشت ودر صحرا در جایی که او نزد کوه خدا خیمه زده بود بر موسی وارد شدند موسی به استقبال پدر زن خود بیرون امد واو را تعظیم کرد وبوسید ویترون شاد گردید وفرمود

((متبارک است خداوند که شما را از دست مصریان واز دست فرعون خلاصی داده است ...الان دانستم که یهوه از جمیع خدایان بزرگتر است خصوصا درهمان امری که بر ایشان تکبر میکردند

بامدادان واقع شد که موسی برای داوری قوم بنشست وقوم به حضور موسی از صبح تا شام ایستاده بودند ..ومیان ایشان داوری میکرد وفرایض وشرایع خدا را به ایشان تعلیم میداد یترون به موسی گفت این چه کار است که تو با قوم می نمایی کاری که تو میکنی خوب نیست واین امر هم برای تو سنگین است وهم قوم خسته خواهند شد اکنون پند مرا بشنو وخدا با تو باد فرایض وشرایع را به ایشان تعلیم ده واز میان تمامی قوم مردان با لیاقت که خدا ترس ومردان امین باشند که از رشوه نفرت کنند انتخاب کن بر جماعت بنی اسراییل بگمار تا روسای هزاره صده وروسای پنجاه وروسای ده باشند تا بر قوم پیوسته داوری کنند وهر امر بزرگ را نزد تو بیاورند وهر امر کوچک را خود فیصل دهند این طور بار خود را سبک خواهی کرد وایشان باتو متحمل ان خواهند شد وموسی سخن پدر زن خود را اجابت کرد وانچه او گفت به عمل اورد



نزول قوم به کوه سینا

در ماه سوم بیرون امدن قوم از مصر در همان روزاز رفیدیم به صحرای سینا آمدند ودر مقابل کوه خیمه زدند وموسی از کوه سینا بالا رفت وخداوند در کوه اورا نداکرد به خاندان یعقوب چنین بگو...

((اینک من در ابر مظلم نزد تو میایم تا هنگامی که به تو سخن گویم قوم بشنوند وبر تو نیز همیشه ایمان داشته باشند ...نزد قوم برو وایشانرا امروز وفردا تقدیس نما وایشان رخت خود را بشویند وبه زنان نزدیکی ننمایند ودر روز سوم خداوند در نظر تمامی قوم بر کوه سینا نازل میشوم ))

وواقع شد در روز سوم به وقت طلوع صبح که رعدها وبرق ها وابر غلیظ بر کوه پدید امد موسی قوم را برای ملاقات خدا از لشگرگاه بیرون اورد ودر پایین کوه ایستادند وتمامی کوه سینا را دود فرا گرفت وخداوند بر قله کوه سینا نازل شد وموسی سخن گفت وخداوند اورا به زبان جواب داد وخداوند موسی را به قله کوه سینا فراخواند وموسی بالا رفت خداوند قوم را غدغن کرد که بیشاز حد نگاه نککند که بسیاری از ایشان هلاک خواهند شد وخداوند با موسی تکلم کرد وهمه این کلمات رادر کوه سینا بگفت

من یهوه خدای توهستم که ترا از زمین مصر واز خانه غلامی بیرون آوردم

ترا خدایان دیگر غیر از من نباشد صورتی تراشیده وهیچ تمثالی ....برای خود مساز نزد آنان سجده مکن وانها را عبادت منما زیرا من که یهوه خدای تو میباشم خدای غیور هستم که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم وچهارم از آنانی که مرا دشمن دارند میگیرم وتا هزار پشت برآنانیکه مرا دوست دارند واحکام مرا نگاه دارند رحمت میکنم

نام یهوه خدای خودر ا بباطل مبر زیرا خداوندد کسی را که اسم اورا بباطل ببرد بی گناه نخواهد شمرد روز سبت را یاد کن تا آنراتقدیس نمایی شش روز مشغول باش وهمه کارهای خود را بجا آوراما روز هفتمین سبت یهوه خدای تو است در ان هیچ کار مکن تو پسرت ودخترت وغلامت وکنیزت وبهیمه ات ومهمان تو که در دروازه های تو باشد زیرا که در شش روز خداوند اسمان وزمین وآنچه که در انها است را افرید ودر روز هفتم آرام گرفت از این سبب خداوند روز هفتم را مبارک خوانده آنرا تقدیس نمود

پدر ومادر خود را احترام نما تاروزهای عمر تودراز شود

قتل مکن زنامکن دزدی مکن بر همسایه خود شهادت دروغ مده به خانه همسایه خود طمع مورز وبزن همسایه ات وغلامش وکنیزش وگاوش والاغش وبه هیچ چیزی که از ان همسایه تو باشد طمع مکن

خداوند به موسی گفت به بنی اسراییل بگو شما دیدید که از آسمان به شما سخن گفتم خدایان طلا ونقره برای خود مسازید مذبحی از خاک برای من بساز واگر از سنگ بسازی از سنگهای تراشیده بنا مکن وبر مذبح من از پله ها بالامرو مبادا عورت تو بر آن مکشوف شود

سایر احکامی که خداوند در کوه طور بیان کرد

1-اگر غلام عبری بخری ششسال خدمت کند ودر هفتمین سال بی قیمت آزاد بیرون رود

2-هر که انسانی را بزند واووبمیرد هر آینه کشته شود اما اگر قصد اونداشت وخدا وی را بدستش رسانید آنگاه مکانی برای تو معین میکنم تا بدانجا فرار کند هر که پدر ومادر خود را زند هر اینه کشته شود هر که پدر یا مادر خود را لعنت کند هر اینه کشته شود

4-هر که آدمی را بدزدد واو را بفروشد یا در دستش یافت شود هر اینه کشته شود

5-اگر دو مرد نزاع کنند ویکی دیگری را به سنگ یا مشت زند واو نمیرد لیکن بستری شود عوض بیکاری اورا ادا کند وخرج معالجه او را بدهد

6- اگر مردم جنگ کنند وزنی حامله را بزنند واولاد اوسقط شود غرامتی موافق انچه انچه شوهر زن در حضور داوران تعین کنند بدهد واگر اذیتی دیگر حاصل شودآنگاه جان به عوض جان چشم بعوض چشم دندان به عوض دندان ودست به عوض دست وپا به عوض پا

7-هر گاه گاوی بشاخ خود مردی یا زنی را بزند که او بمیرد گاو را سنگسار کنند وگوشتش را نخورند وصاحب گاو بی گناه باشد ولیکن اگر گاوقبل از ان شاخ زن بود وصاحبش اگاه بود وانرا نگاه نداشت وان گاو مردی یا زنی را کشت گاو را سنگسار کنند وصاحبش را نیز به قتل رسانند

8-اگر کسی چاهی حفر کند وانرا نپوشاند وگاوی یا الاغی در ان افتد صاحب چاه عوض ان را یا قیمتش را به صاحبش ادا نماید ومیته ان ان اوباشد

9- اگر گاو شخصی گاو همسایه را بزند وبمیرد اگر سابقه شاخ زدن نداشته است گاو زنده را بفروشند وقیمت ان را تقسیم کنند اگر سابقه شاخ زدن داشته است وصاحبش انرانگاه نداشت البته گاو را به عوض گاو بدهند

10-اگر کسی گاوی یا گوسفندی را بدزدد وانرا بکشد یا بفروشد به عوض گاو پنچ گاو وبه عوض گوسفند چهار گوسفند بدهد اگر چیزی دزدیده شده از گاو یا الاغ یا گوسفند در دست دزد یافت شود باید دومقابل انرا رد کند

11- اگر دزدی را شب در رخنه کردن گرفته شود واو را بزنند به طوری که بمیرد بازخواست خون برای او نباشد اما اگر افتاب بر او طلوع کرد باز خواست خون برای او هست

12-اگر کسی اتشی روشن کند وآن اتش به مزرعه برسد ومزرعه سوخته شود هر که اتش را افروخته است البته عوض بدهد

13-اگر کسی پول یا اسباب نزد همسایه خود امانت گذارد واز خانه ان شخص دزدیده شود هر گاه دزد پیدا شود دوچندان آن داده شود اگر پیدا نشود در حضور حکام قسم خداوند در میان هردو نهاده شود که دست خود را به مال همسایه دراز نکرده است پس مالکش قسم اوراقبول کند واوعوض ندهد

14- اگر کسی حیوانی را از همسایه عاریت گرفت وپای ان شکست یا مرد اگر صاحبش همراهش نبود البته عوض باید داد اما اگر صاحبش همراهش بود عوض نباید داد

15- اگر کسی دختری را که نامزد نداشت فریب بدهدبا اوهمبستر شود البته باید اورا زن منکوحه خویش سازد واگر پدر دختر راضی نباشد موافق مهر دوشیزگان نقدی به اوبدهد

16- زن جادوگر را زنده مگذار هر که با حیوانی مقاربت کند کشته شود هر که برای خدایی غیر از یهوه قربانی کند کشته شود

17- غریبی را اذیت مرسانید وبر او ظلم مکنید زیرا که در زمین مصر غریب بودید

18- بر بیوه زن یا یتیمی ظلم مکنید وهرگاه بر اوظلم کردی واونزد من فریاد بر آورد البته فریاد اورا مستجاب خواهم کرد زیرا که من کریم هستم وخشم من مشتعل ..پس زنان شما رابیوه وپسران شما رایتیم خواهم کرد

19- اگر نقدی به فقیری از قوم من که همسایه توباشد قرض دادی مثل ربا خوار با اورفتار مکن وهیچ سود بر او مگذار

20- به خدا ناسزا مگو ورییس قوم خود را لعنت مکن وبرای من مردان مقدس باشید وگوشتی را که در صحرا دریده شود رامخورید انرا نزد سگان بیندازید

21-خبر باطل را انتشار مده با شریران همدستان مشو که شهادت دروغ بدهی پیروی کثیری برای عمل بد مکن در مرافعه محض متابعت کثیری سخنی برای انحراف حق مگو در ورافعه فقیر نیز طرفداری اوو منما اگر گاو یا الاغ دشمن خود را یافتی که گم شده است البته ان را نزد او باز گردان رشوت مخور زیرا که رشوه بینایان راکور وسخن صدیقان راکج میکند شش سال مزرعه خود تاکستان ودرختان زیتون خود رابکار ومحصولش راجمع کن لیکن در هفتمین سال انرابگذار وترک کن تا فقیران قوم تو از ان بخورند

شش روز به شغل خود بپرداز ودر روز هفتم ارام باش تا گاوت والاغت وکنیزت ومهمانت استراحت کنند

در هر سال سه مرتبه عید برای من نگه دار عید فطر در ماه ابیب عید حصاد نوبر غلات وعید جمع در اخر سال در هر سال سه مرتبه همه ذکورانت به حضور خداوند یهوه حاظر شوند

پس بت های قبایل را بشکن ویهوه خدای خود را عبادت نمایید تا نان وآب ترا برکت دهد وبیماری را از میان شمادور کند ودر زمین شما سقط کننده ونازاد نباشد وشماره روزهایت را تمام خواهد کرد وخوف خود را پیش روی توو بر دشمنانتان خواهم فرستاد وحدود ترا از بحر قلزم (دریای سرخ ) تا بحر فلسطین واز صحرا تا نهر فرات قرار خواهم داد

خداوند به موسی گفت تو وهارون وناداب وابیهو وهفتاد نفر از مشایخ اسراییل نزد خداوند از کوه طور بالا ایید واز دور سجده کنید وموسی تمام سخنان خداوند را نوشت وبامدادان برخاسته مذبحی در پای کوه طور ودوازده ستون موافق دوازده سبط اسراییل بنا نهاد وکتاب عهد را گرفته به سمع قوم خواند پس همگی گفتند هر آنچه خداوند گفته است خواهیم کرد وگوش خواهیم گرفت ..دوباره ابر کوه را فرا گرفت وجلال خداوند بر کوه سینا قرار گرفت وخداوند به موسی گفت نزد من به کوه بالا بیا تا لوحهای سنگی وتورات واحکامی را که نوشته ام تا ایشان را تعلیم نمایی به تودهم پس موسی با خادم خود یوشع برخاست وبه مشایخ گفت برای مادر اینجا توقفذ کنید تا نزد شمابر گردیم همانا هارون وحور با شماهستند هر امری را باایشان در میان بگذارید وموسی چهل روز وچهل شب در کوه بماند وچون گفتگو را با موسی در کوه طور به پایان برد دولوح شهادت یعنی دو لوح سنگ مرقوم به انگشت خدا را به وی داد وفرمود تابوتی از چوب شطیم به طول دو زرع ونیم وعرض یک ذرع ونیم وباندی یک ذراع ونیم باشد وانرا به طلا خالص بپوشان ودوعصا از چوب شطیم بساز وانرا به طلا بپوشان وچهار حاقه زرین بر چهار قایمه تابوت بساز وان عصا را در حلقه هایی که در طرفین تابوت است بگذران وعصاها در حلقه های تابوت بماند تا تابوت را با انها بردارند وان شهادتی را که به تو میدهم در تابوت بگذار (در داخل تابوت الواح سنگی تورات وعصای موسی ومن وسلوی که دربیابان نازل شد وجودداشت )

تاخیر موسی وبت پرستی قوم

وچون قوم دیدند که موسی در فرود آمدن از کوه طور تاخیر نمود قوم نزد هارون جمع شده ویرا گفتند برای ما خدایانی بساز که پیش روی ما بخرامند زیرا این مرد موسی را نمیدانیم چه شده است هارون بدیشان گفت گوشواره های طلا گوش زنان ودختران قوم را نزد من اورید انها را باقلم نقش کرده واز ان گوساله ای ریخته شده ساخت وایشان گفتند ای اسراییل این خدایان تو میباشد که ترا از زمین مصر بیرون آوردند وهارون مذبحی پیش ان بنا کرد وگفت فردا عید یهوه میباشد قربانی سوختنی وهدایای سلامتی اورید

خداوند به موسی گفت از کوه طور روانه شو که قوم فاسد شده اند وبزودی از ان طریقی که بدیشان امر فرمودم انحراف ورزیده گوساله ریخته شده برای خویش ساخته اند ونزد ان سجده میکنند وقربانی میگذارند اکنون خشم مرا مشتعل کرده بگذار ایشانرا هلاک کنم موسی نزد یهوه خدای خود تضرع کرد وفرمود ای خدای متعال بندگان خود ابراهیم واسحاق واسراییل را بیاد اور که برای ایشان بذات خود قسم خورده ای که ذریت شما را مثل ستارگان اسمان کثیر گردانم ..انگاه موسی برگشته از کوه بزیر امد ودو لوح شهادت بدست وی بود ولوح ها به هردو طرف نوشته بود ولوح ها صنعت خدابود ونوشته منقش بر لوح ها نوشته خدابود وچون به نزدیک اردوگاه رسیدند یوشع آواز قوم را که میخروشیدند شنید به موسی گفت در اردوگا ه جنگ است اواز مغنیان را میشنوم وموسی چون نزدیک اروگاه رسید گوساله ورقص کنان رادید خشم موسی مشتعل شد ولوح ها را از دست خود افکنده وانها را شکست وگوساله را که ساخته بودند به اتش سوزانید وانرا خرد ونرم ساخت وبر روی اب پاشیدهبنی اسراییل را نوشانید موسی به هارون گفت این قوم به تو چه کردند که گناهی عظیم بر ایشان آوردی هارون گفت تو این قوم را میشناسی که مایل به بدی هستند انگاه موسی به دروازه اردوگاه ایستاد گفت هر که به طرف خداوند باشد نزد من آید پس جمیع بنی لاوی نزد وی جمع شدند اوبدیشان گفت یهوه خدای اسراییل چنین میگوید ((هر کس شمشیر خود را بر ران خویش گذارد واز دروازه تا دروازه اردو گاه رفت وآمد کند وهر کس برادر خود ودوست خویش وهمسایه خود را بکشد ))ودر ان روز قریب به سه هزار نفر از قوم کشته شدند

وبامدادان واقع شد که موسی به قوم گفت شما گناهی عظیم کرده اید اکنون نزد خداوند بالابروم شاید گناه شمارا کفاره کنم پس موسی بهکورطور به نزد خداوند برگشت وفرمود اه این قوم با ساختن خدایانی طلایی گناهی عظیم مرتکب شدند الان یاگناه ایشان رابیامرز وگرنه مرا ازدفترت که نوشته ای محو ساز خدابه موسی گفت

هرکه گناه کرده است اورا از دفتر خود محو سازم لیکن در یوم تفقد (قیامت )من گناه ایشان را از ایشان باز خواست خواهم کرد وخداوند قوم را مبتلا (امتحان ) ساخت


خیمه اجتماع

خداوند به موسی گفت بنی اسراییل را بگو شما قوم گردن کش هستید در میان شما نمی آیم وموسی خیمه خود را برداشته آنرا بیرون لشگرگاه دور از اردو زد وانرا خیمه اجتماع نامید وواقع شد هر کس طلاب یهوه میبود به خیمه اجتماع که خارج از لشگرگاه بود میرفت وچون موسی به خیمه داخل میشد ستون ابر نازل شده بدر خیمه میایستاد وخدا با موسی سخن میگفت وقوم چون ستون ابررا بر درخیمه اجتماع میدیدند همه قوم برخاسته هر کس بهدر خیمه خود سجده میکرد وخداوند با موسی روبرو سخن میگفت مثل شخصی که بادوست خود سخن میگوید پس به اردو بر میگشت اما خادم او یوشع بن نون از میان خیمه بیرون نمی امد موسی عرض کرد استدعا میکنم ای یهوه که جلال خود را به من بنمایی خداوند گفت من تمام احسان خود را پیش روی تو میگذرانم ونام یهوه را پیش روی تو ندا میکنم ورافت میکنم بر هر که روف هستم ورحمت خواهم کرد بر هر که رحیم هستم وگفت روی مرا نمیتوانی دید زیرا انسان نمیتواند مرا ببیند وزنده بماند

وخداوند به موسی گفت دو لوح سنگی مثل اولین برای خود بتراش وسخنانی را کع بر لوح اول منقوش بود وشکستی را بر این لوح ها خواهم نوشت بامدادان به کوه سینا بالا بیا وهیچکس باتو بالا نیاید موسی دو لوح سنگی مثل اولین بار ترلشید وبامدادان از کوه سینا بالا رفت وخداوند در ابر نازل شده وفرمود

یهوه یهوه خدای رحیم وروف ودیر خشم وکثیر احسان ووفا نگاه دارنده رحمت برای هزاران وامرزنده خطا وعصیان وگناه ولکن گناه را هرگز بی سزا نخواهد گذاشت بلکه خطایای پدران را بر پسران تا پشت سیم چهارم خواهد گرفت وموسی روی بر زمین نهاد وسجده کرد

خداوند به موسی گفت این سخنان را بنویس زیرا که بر حسب این سخنان عهد با تو وبا اسراییل بسته ام وچهل روز وچهل شب انجا نزد خداوند بود نان نخورد واب نخورد واو سخنان عهد یعنی ده کلام را (ده فرمان ) بر لوح ها نوشت وچون موسی از کوه سینا بزیر امد ودولوح سنگی در دست موسی بود وبواسطه گفتگو با خدا چهره او مدرخشید پس هارون وبنی اسراییل می ترسیدند به او نزدیک شوند

سیری در تورات 2 لاویان اعداد تثنیه

سفر لاویان(تورات)
خداوند موسی را در خیمه اجتماع خطاب کرد به بنی اسراییل خطاب کن بگو هرگاه کسی از شما قربانی نزد خداوند بگذراند پس قربانی خود را از بهایم یعنی از گاو یا گوسفند یا بز بگذرانید قربانی نر بی عیب باشد انرا نزد خیمه اجتماع بیاورد دست خود را بر سرقربانی سوختنی بگذارد برایش مقبول شود تا به جهت اوکفاره کند
وهیچ خون را خواه از مرغ خواه از بهایم مخورید هر کسی که از هر قسم خون بخورد انکس از قوم خود منقطع خواهد شد
موسی هارون ودوپسرش را به آب غسل میداد وکهانت قربانی سوختنی با ایشان بود نام دو پسر هارون ناداب وابیهو بود وایشان در خیمه اجتماع چون به تابوت وتخت خیلس نزدیک شدند هردو مردند وخداوند هارون را خطاب کرد وفرمود ای هارون تو وپسرانت چون به خیمه اجتماع داخل شویدد شراب ومسکری منوشید مبادا بمیرید این فریضه ابدی در نسل های شما باشد تا در میان مقدس وغیر مقدس ونجس وطاهر تمیز دهید
وخداوند موسی وهارون را خطاب کرده بایشان گفت بنی اسراییل را خطاب کرده بگویید اینها حیواناتی هستند که میباید بخورید
((ازهمه بهایمی که در روی زمین اند هر شکافته سم که شکاف تمام دارد ونشخوار کننده از بهایم انرا بخورید اما از نشخوار کننده ها وشکافته سم ها اینها رامخورید یعنی شتر زیرا نشخوار میکند اما شکافته سم نیست این برای شما نجس است وخرگوش ونیز وَنَک زیرا نشخوار میکنند ولی شکافته سم نیستند اینها برای شما نجس هستند وخوک زیرا شکافته سم است وشکاف تمام دارد لیکن نشخوار نمیکند این برای شما نجس است از گوشت انها نخورید ولاش انها را لمس مکنید اینها برای شما نجس هستند
از همه انچه در اب است اینها را بخورید هر چه پر وفلس دارد خواه در دریا خواه در نهرها انها رابخورید واز مرغان اینها را مکروه دارید خورده نشوند عقاب لاش خوار نسر بحر کرکس غراب شتر مرغ جغد مرغ دریایی باز بوم غواص بوتیمار قاز مرغ سقا رخم لک لک کلنک شبپره هد هد
از حشرات همه حشرات بالدار که بر چهار پا میروند وبر پاهای خود ساقهای برای جستن در زمین دارند اینها رابخورید مانند ملخ دَبا حرجوان وحُدب...سایر حشرات بالدار که چهار پا دارند برای شما مکروه هستند وجانورانی که میخزند برای شما نجس هستند موش کور موش سوسمار مارمولک چلپاسه کرباسه مار وهر چه بر شکم راه برود وهر چه بر چهار پاه راه رود (خرس ومیمون )وهر چه پاهای زیاده دارد (اختاپوس ) انها را مخورید
خویشتن را بهر جانورانی که میخزند مکروه مسازید وخود را به انها نجس مسازید مبادا از انها ناپاک شوید زیرا من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمایید ومقدس باشید زیرا من قدوس هستم
وخداوند موسی را خطاب کرده گفت بنی اسراییل را خطاب کرده بگو ((چون زنی آبستن شده پسر نرینه بزاید آنگاه هفت روز نجس باشد موافق ایام طمث حیضش نجس باشد ودر روز هشتم گوشت غلفه پسر را مختون شود وسی وسه روز در خون تطهیر خود بماند وهیچ چیز مقدس را لمس نکند وبه مکان مقدس داخل نشود تا ایام طهرش تمام شود واگر دختری بزاید دو هفته بر حسب مدت طمث خود نجس باشد وشصت وشش روز در خون تطهیر خود بماند
وخداوند موسی وهارون را خطاب کرده گفت هر گاه شخصی در پوست بدن دچار بلای برص باشد اوبه نزد هارون کاهن یا نزد یکی از پسرانش که کهنه باشد بیاورند وکاهن ان را ملاحظه کنداگر مو در بلا سفید گردیده است ونمایش بلا از پوست بدنش گودتر باشد بلای برص است پس کاهن حکم نجاست اورابدهد وگریبان او چاک شده وموی سر او گشاده وشارب های او پوشیده شود وندا کند نجس نجس وهمه روزهایی که بلا دارد البته نجس خواهد بود وتنها بماند ومسکن او بیرون لشرگاه خواهد بود وهرگاه بلای او رفع شود کاهن بیرون لشگرگاه برود وحکم تطهیر اورا بدهد وانکس که باید تطهیر شود رخت خود را بشوید وتمامی موی خود رابتراشد وبه اب غسل کند وطاهر خواهد بود وبعد از ان به لشکرگاه داخل شود
خداوند موسی وهارون را خطاب کرده وگفت ((چون منی از کسی در آید تمام بدن خود را به آب غسل دهد وتا شام نجس است وهر زنی که مرد با اوبخوابد وانزال کند به اب غسل کنند وتا شام نجس باشند واگر زنی جریان دارد وجریانی که در بدنش است خون باشد هفت روز در حیض خود بماند وهر که او را لمس نماید تا شام نجس است واگر مردی با او همبستر شود وحیض اوو بر وی باشد تا هفت روز نجس خواهد بود وزنی که روزهای بسیار غیر از زمان حیضش جریان خون دارد تمام این روزها مثل روزهای حیضش خواهدبود او نجس است
وخداوند موسی را بعد از مردن دو پسر هارون وقتی که نزد خداوند امدند ومردند پس خداوند به موسی گفت برادر خود هارون را بگو که به قدس درون حجاب پیش کرسی رحمت که بر تابوت است همه وقت داخل نشود مبادا بمیرد زیرا که در ابر بر کرسی رحمت ظاهر خواهم شد
**خداوند فرمود به بنی اسراییل وغریبانی که در میان شما سکونت کنند بگویید هر جانور یا مرغی که صید کنند پس خون انرا بریزید وبه خاک بپوشانید زیرا جان هر ذی جسد خون ان است پس بنس اسراییل راگفته ام خون هیچ ذی جسدی را مخورید زیرا جان هر ذی جسد خون ان است هر که انرا بخورد منقطع خواهد شد ونیز میته ودریده شده رامخورید
خداوند موسی را خطلب کرده گفت بنی اسراییل را بگو من یهوه خدای شما هستم احکام مرا به جا اورید وفرایض مرا نگاه دارید تا در انها رفتار نمایید پس فرایض واحکام مرا نگاه دارید که هر آدمی که انها را بجا اورد در انها زیست خواهد کرد
واما عورت پدر ومادر وزن پدر خود را کشف مکن هیچکس به احدی از اقربای خویش نزدیکی ننماید تا کشف عورت او بکند من یهوه هستم
مانند عورت خواهر خود خواه دختر پدر یا مادرچه مولود خانه چه بیرون وعورت دختر پسرت ودختر دخترت وعورت عمه وخاله عورت عروس عورت زن برادر وعورت زنی را با دخترش کشف مکن ودختر پسر او یا دختر دختر اورا مگیر واین فجور است وزنی را با خواهرش مگیر تا هیوی او بشود تا مادامی که اوزنده است وبزنی در نجاست حیضش نزدیکی منما وبا زن همسایه خود همبستر مشو تا خود را با وی نجس سازی وبا ذکور مثل زن جماع مکن که این فجور است وبا هیچ بهیمه جماع مکن تا خود را نجس سازی
پس شما فرایض واحکام مرا نگاهدارید وهیچکدام از این فجور را به عمل نیاورید زیرا مردمان این زمین قبل از شما جمیع این فجور را کردند وزمین نجس شده است وزمین ساکنان خود را قی خواهد نمود پس وصیت مرا نگاه دارید واز این رسوم زشت که قبل از شما به عمل اورده شد اجتناب کنید وخود را به انها نجس مسازید من یهوه خدای شما هستم
خداوند موسی را خطاب کرده فرمود بنی اسراییل را بگو مقدس باشید زیرا که من یهوه خدای شما قدوس هستم پدر ومادر خود را احترام نمایید سبت های مرا نگاه دارید بسوی بتها میل مکنید وخدایان ریخته شده برای خود مسازید وچون حاصل زمین خود را درو کنید گوشه های مزرعه خود را تمام نکنید ومحصول خود را خوشه چینی مکنید وتاکستان خود را دانه چینی مکن انها را برای فقیر وغریب بگذار من یهوه خدای شما هستم دزدی مکنید ومکر منمایید وبا یکدیگر دروغ مگویید وبنام من قسم دروغ نخورید که نام خدای خود را بیحرمت نموده باشی
مزد مزدور نزد تو تاصبح نماند از خدای خود بترس ودر داوری بی انصافی مکن
در باره همسایه خود به انصاف داوری کن وهمسایه خود را مثل خویشتم محبت نما من یهوه هستم
بهیمه خود را با غیر جنس ان بجماع وامدار ومزرعه خود را بدوقسم تخم مکار ورخت از دو قسم بافته شده در بر خود مکن
تفال مزنید وشگون مکنید گوشه های سر خود را متراشید وگوشه های ریش خود را مچینید
بدن خود را به جهت مرده مجروح مسازید وهیچ نشانی بر خود داغ نکنید
به اصحاب اجنه توجه مکنید واز جادوگران پرسش منمایید تا خود را به ایشان نجس سازید
در پیش ریش سفید بر خیز وروی مرد پیر را محترم دار واز خدای خود بترس
چون غریبی در میان شما ماوا گیرد او را میازارید واو را مثل خود محبت نما زیرا شما در زمین مصر غریب بودید
در عدل هیچ بی انصافی مکنید یعنی در پیمایش یا در وزن یا در پیمانه ترازوهای راست وسنگهای راست وایفه راست وهین راست بدارید
پس جمیع فرایض واحکام مرا نگاه دارید وانرا بجا آورید من یهوه هستم
پس خود را تقدیس نمایید ومقدس باشید زیرا من یهوه خدای شما هستم
هر کس پدر یا مادر خود را لعنت کند البته کشته شود خونش بر خود او خواهد بود
کسی که بازن دیگری یازن همسایه خود (زن شوهر دار ) زنا کند زانی وزانیه کشته شوند کسی که با زن پدر خود بخوابد هردو کشته شوند خون ایشان بر خود ایشان است کسی که با عروس خود بخوابد فاحشگی کرده اند هردو کشته شوند واگر مردی بامردی مثل زن بخوابد هردو فجور کرده اند هردو ایشان کشته شوند خون ایشان بر خود ایشان است اگر کسی زنی ومادرش را بگیرد به اتش سوخته شوند
مردی که با بهیمه جماع کند البته کشته شود وان بهیمه را نیز بکشند
کسی که با زن حایض بخوابد چشمه خون او راکشف کرده است هردو ایشان از میان قوم منقطع خواهند شد
کسی که با زن عموی خود وزن برادر خود نزدیکی کند متحمل گناه خود خواهند بود بیکس خواهند بود
مرد وزنی که صاحب اجنه یا جادوگر باشد البته کشته شوند ایشان را به سنگ سنگسار کنید خون ایشان بر خود ایشان است
کسی از شما برای مردگان خود را نجس نسازید سر خود را بی مو نسازید گوشه های ریش خود را متراشید وبدن خود را مجروح منمایید جز برای خویشان نزدیک خود یعنی برای پدر ومادرش وپسر ودخترش وبرادرش وبرای خواهر باکره خود که قریب او باشد وشوهر ندارد برای او خود را نجس تواند کرد
کسی که رییس کهنه است نباید زن بیعصمت وزانیه بیوه ومطلقه بگیرد فقط زن باکره از قوم خود را بزنی بگیرد
گاو وگوسفند که ناقص اعضا باشد یا بیضه کوفته یا شکسته یا بریده برای نذر قبول نخواهد شد
من یهوه هستم اوامر مرا نگاه دارید انها رابجا اورید ونام قدوس مرا بی حرمت مسازید
وواقع شد که پسر زن اسراییلی که پدرش مرد مصری بود در اردوگاه بامرد اسراییلی منازعه وجنگ کردند وان پسر نام یهوه خدای اسراییل را کفر گفت ولعنت کرد پس او را نزد موسی اوردند موسی او را زندانی کرد تا خداوند چه میفرماید خداوند به موسی فرمود
((ان کس که لعنت کرده است را بیرون لشکرگاه ببر وهمه انهایی که شنیدند دست های خود را بر سر وی نهند وتمامی جماعت او را سنگسار کنند وبه بنی اسراییل بگو هر کسی که خدای خود را لعنت کند متحمل گناه خود خواهد بود وهر که اسم یهوه را کفر گوید هر اینه کشته شود خواه غریب خواه متوطن البته او را سنگسار کنید وکسی که آدمی را بزند که بمیرد البته کشته شود وکسی که به کسی آسیبی رساند همچنان با او بکنند شکستگی عوض شکستگی چشم عوض چشم دندان عوض دندان
کسی که بهیمه ای راکشت عوض ان را بدهد اما کسی که انسان را کشت کشته شود
شش سال مزرعه وتاکستان خود را بکار ودر سال هفتم سبت ارامی برای زمین باشد وبرای خود هفت سبت بشمار یعنی چهل ونه سال وسال پنجاهم را تقدیس نمایید این سال پنجاهم برای شما یوبیل خواهد بود زراعت مکنید وتاکستان خودرا مچینید محصول انرا در مزرعه بخورید
اگر چیزی به همسایه خود بفروشی یا بخری یکدیگر را مبغون مسازید وازخدای خود بترس
پس فرایض مرا بجا اورید واحکام مرا نگاه داشته وبه عمل آورید تا در زمین به امنیت داخل شوید وزمین بار خود را خواهد داد وبه سیری خواهید خورد وزمین بفروش ابدی نرود زیرا زمین از ان من است
واگر برادرت فقیر شده نزد تو تهی دست باشد او را مثل غریب ومهمان دستگیری نما تا با تو زندگی نماید از او ربا وسود مگیر واز خدای خود بترس نقد خود را به ربا به اومده وخوراک خود را با سود به اومده
مکان مقدس مرا احترام نمایید ودر فرایض من سلوک کنید انگاه بارانهای شما را در موسم انها خواهم داد وزمین محصول خود را خواهد اورد ودرختان صحرا میوه خود را خواهد داد ونان خود را بسیری خورده درزمین خود به امنیت سکونت خواهید کرد ودشمنان خود را تعاقب خواهید کرد وپنج نفر از شما صد نفر تعاقب خواهید کرد وصد از شما ده هزار را خواهید راند وعهد خود را با شما استوار خواهم کرد ودر میان شما خواهم خرامید من یهوه خدای شماهستم که شما را از زمین مصر بیرون آوردم تا ایشان را غلام نباشید وبندهای یوغ شما را شکستم وشما را راست رولن ساختم واگر فرایض مرا رد نمایید انانیکه از شما نفرت دارند بر شما حکمرانی خواهند کرد وزمین شما حاصل خود را نخواهد داد ودرختان میوه خود را نخواهند داد وبر شما شمشیری خواهم اورد که انتقام عهد مرا بگیرد
این است احکامی وفرایض وشرایعیکه خداوند در میان خود وبنی اسراییل در کوه سینا بدست موسی قرار داد
سفر اعداد سفر چهارم از اسفار خمسه تورات موسی
در ماه دوم سال دوم بیرون امدن از مصر خداوند در بیابان سینا در خیمه اجتماع موسی را خطاب کرده که شمارش جماعت بنی اسراییل را بر حسب قبایل وخاندان ایشان بگیرد ویک نفر را رییس سبت کند همه شمارندگان ششصد وسه هزار پانصد وپنجاه نفر بودند اما قبیله لاویان در میان شمارندگان نبودند زیرا خداوند موسی را خطاب کرده بود که سبط لاوی را مشمار ایشان را بر خیمه اجتماع بگمار وانرا خدمت کنند
خداوند فرمود لاویان از ان من میباشند ایشان را پپیش هارون کاهن حاضر کن تا اورا خدمت کنند وایشان شعائر را نگاه داشته وخدمت مسکن را بجا اورند خداوند موسی را خطاب فرموده که به هارون وپسرانش بگو این طور بنی اسراییل را برکت دهید ((یهوه ترا برکت دهد وترا محافظت نماید یهوه روی خود را بر تو تابان سازد وبر تو رحمت کند یهوه روی خود را بر تو بر افرازد وترا سلامتی بخشد
**در میان قوم بنی اسراییل گروهی شهوت پرست در بیابان سینا گریان شده وگفتند کیست که مارا گوشت بخوراند ماهی را که در مصر مفت میخوردیم وخیار وخربزه وتره پیاز وسیر را بیاد می اوریم والان جان ما خشک شده وچیزس نیست وغیر از این من در نظر ما هیچ نمی اید وخداوند این را شنیده غضبش افروخته شد ودر نظر موسی نیز قبیح امد موسی بخداوند گفت خدایا ایا در نظر تو التفات نیافتم که بار جمیع این قوم را بر من نهادی این من به تمامی این قوم حامله شده یا من ایشان را زاییده ام گوشت از کجا پیدا کنم تا بهمه این قوم بدهم زیرا نزد من گریان شده میگویند ما را گوشت بده تا بخوریم خداوند به موسی گفت هفتاد نفر از مشایخ بنی اسراییل که سرور انها هستند را جمع وایشان را به خیمه اجتماع اور ومن نازل شده واز روحی که بر تو است بر ایشان خواهم نهاد تا با تو متحمل بار این قوم باشند وقوم را بگو که برای فردا خود را تقدیس نمایید تا گوشت بخورید نه یک روز نه دوروز ونه پنج روز ..بلکه یک ماه تمام تا از بینی شما بیرون اید ونزد شما مکروه شود چونکه خداوند را که در میان شماست رد نمودید وبادی از جانب خداوند وزیده سلوی را از دریا بر اورد وقریب به دوزرع روی زمین را پوشاند
***مریم وهارون در باره زن حبشی که موسی گرفته بود بر اوشکایت اوردند وگفتند خداوندبا موسی به تنهایی تکلم نموده است مگر با مانیز تکلم ننموده است خداووند این راشنید وموسی مردی بسیار حلیم بود در ساعت خداوند فرمود موسی وهارون ومریم در خیمه اجتماع حاظر شوند خداوند در ستون ابر بدر خیمه ایستاد وهارون ومریم را خوانده بیرون امدند وخداوند به انان فرمود اکنون سخن مرا بشنوید اگر در میان شما نبی باشد من که یهوه هستم در رویا بر او ظاهر میکنم ودر خواب به او سخن میگویم اما بنده من موسی چنین نیست او در تمامی خانه من امین است با وی روبرو .آشکارا ونه در رمزها سخن میگویم پس چرا نترسیدید که بر بنده من شکایت اوردید وغضب خداوند بر ایشان افروخته شد وچون ابر از روی خیمه اجتماع بر خاست اینک مریم مثل برف نبروص شد وهارون بر مریم نگاه کرد دید مبروص است هارون به موسی گفت وای ای اقایم بار این گناه را بر ما مگذار زیرا که حماقت کرده گناه ورزیدیم پس موسی نزد خداوند استغاثه کرد گفت ای خدا او را شفا بده خداوند به موسی گفت ((اگر پدر ش به روی وی فقط آب دهن می انداخت آیا هفت روز خجل نمیشد پس هفت روز بیرون لشگرگاه محبوس ماند ))وتا بهبودی مریم قوم کوچ نکردند بعد قوم کوچ کردند ودر صحرای فاران اردو زدند
اغاز مبارزه وتمرد بنی اسراییل
خداوند در صحرای فاران به موسی دستور داد گروهی را برای جاسوسی زمین کنعان که وعده ان را به شما داده ام بفرست انان را با یوشع بن نون وکالیب بن یَفُنَه فرستاد انان موقع بازگشت کالیب فرمود فی الفور برویم وانرا تصرف کنیم زیرا که میتوانیم بر انان غالب شویم اما کسانی که با وی رفته بودند گفتند مردمانی که در انجا ساکنند زور آورند وشهرهایشان حصار دار وبسیار عظیم ما نمیتوانیم با این قوم مقابله کنیم زیراکه ایشان از ما قوی ترند وتمامی قوم بلند قد بودند انگاه تمامی قوم فریاد نمودند وقوم در ان شی گریه میکردند وگفتند کاشکه در زمین مصر میمردیم ایا بر گشتن به مصر برای ما بهتر نیست وبه یکدیگر میگفتند سرداری برای خود مقرر کرده بمصر برگردیم
یوشع بن نون وکالیب بن یفنه که از جاسوسان زمین بودند رخت خود را دریدند وتمامی جماعت بنی اسراییل را خطاب کرده گفتند زمینی که برای جاسوسی از ان عبور نمودیم زمین بسیار خوبی است اگر خداوند از ما راضی است مارا به این زمین اورده انرا به ما خواهد بخشید زنهار از خداوند متمرد نشوید واز اهل زمین ترسان مباشید زیرا که ایشان خوراک ما هستند وخداوند با ماست از ایشان مترسید لیکن تمامی جماعت گفتند که باید ایششان را سنگسار کنند انگاه جلال خداوند در خیمه اجتماع بر تمامی بنی اسراییل ظاهر شد وخداوند به موسی گفت
((تا بکی این قوم مرا اهانت نمایند وتا بکی با وجود همه آیاتی که در میان ایشان نمودم بمن ایمان نیاورند لیکن به حیات خودم سوگند که تمامی زمین از جلال یهوه پر خواهد شد چونکه جمیع مردانی که جلال وایات مرا که در مصر وبیابان نمودم دیدند مرا ده مرتبه امتحان کرده وآواز مرا نشدیدند بدرستی که ایشان زمینی را که برای پدران ایشان قسم خوردم نخواهند دید وهر که مرا اهانت کرده باشد انرا نخواهد دید لکن بنده من کالیب ویوشع را داخل ان زمین کنم وذریت انان وارث ان خواهند شد
خداوند موسی وهارون را خطاب فرموده فرمود بگو این جماعت شریر همهمه نکنند به حیات خودم سوگند در این صحرا چهل سال اواره خواهید بود بر حسب شماره روزهایی که زمین را جاسوسی میکردید یک سال بعوض هر روز بر گناهان خود را متحمل خواهید شد ومخالفت مرا خواهید دانست وهمگی در این صحرا تلف شده خواهید مرد فقط یوشع بمن نون وکالیب زنده ماندند
****وچون بنی اسراییل در صحرابودند کسی را یافتند که در روز سبت هیزم جمع میکرد او را نزد موسی وهارون اوردند او را در حبس نگاه داشتند خداوند به موسی گفت این شخص البته باید کشته شود تمامی جماعت بیرون از لشگرگاه او را با سنگها سنگسار کنند
***جماعت اسراییل به بیابان صین که رسیدند مریم در انجا وفات یافت ووی را دفن کردند وبرای جماعت اب نبود وقوم با موسی منازعه کردند کاشکه میمردیم وچرا مارا از مصر بیرون اوردید خداوند موسی وهارون را خطاب کرده که جماعت را جمع کنید وعصا رابگیر ودر نظر انان به این صخره بگویید که اب خود را بدهد موسی جماعت را جمع وبه ایشان فرمود ای مفسدان بشنوید ایا از این صخره اب برای شما بیرون اورم موسی دست خود را بلند کرده ضخره را با عصای خود دو مرتبه زد واب بسیار بیرون امد که جماعت وبهایم ایشان نوشیدند
خداوند موسی وهارون را در کوه هور خطاب کرده گفت هارون بقوم خود خواهد پیوست زیرا از قول من عصیان ورزیدند از این جهت به زمین کنعان وارد نخواهد شد پس هارون وپسرش العازار را بر داشته به بالای کوه هور بیاور ولباس هارون را در اورده به العازار بپوشان وهارون در انجا وفات یافت وموسی والعازار از کوه فرود امدند وجماعت که دیدند هارون مرده برای هارون سی روز ماتم گرفتند
موسی وبَلعام بن بَعُور
هنگامی که اسراییل به عربات موآب به ان طرف اردن در مقابل اریحا اردو زدند بالاق بن صفور چون دید که بنی اسراییل اموریان را شکست داده بودند از قوم بنی اسراییل بسیار ترسیدند ومظطرب شدند زیرا کثیر بودند لذا رسولانی به نزد بلعام بن بعور فرستاده تا او را طلبیده بگویند اینک قومی از مصر بیرون امده ودر مقابل من مقیم شده اند پس الان بیا واین قوم را برای من لعنت کن زیرا که از من قوی ترند شاید بر ایشان غالب آیم وایشان را از زمین خود بیرون کنم زیرا میدانم هر که را تو برکت دهی مبارک است وهر که را لعنت نمایی ملعون است پس مشایخ موآب به نزد بلعام آمدند وسخنان بالاق را بوی گفتند بلعام گفت این شب را در اینجا بمانید تا چنانچه خداوند بمن گوید باز گویم خداوند ببلعام گفت ((با ایشان مرو وقوم بنی اسراییل را لعنت مکن زیرا مبارک هستند )) بلعام بامدادان برخاسته به رسولان بالاق گفت به زمین خود بروید زیرا خداوند مرا اجازت نمی دهد که با شما بیایم وبه بالق بگویید اگر خانه ای پر از نقره وطلا بمن ببخشد نمیتوانم از فرمان یهوه خدای خود تجاوز کنم
بالاق بار دیگر رسولانی دیگر فرستاد خدا در شب نزد بلعام امده فرمود اگر این مردمان برای طلبیدن تو بیایند همراه ایشان برو اما کلامی را که من بتو میگویم بهمان عمل نما پس بلعام بار دوم که فرستادگان بالاق امدند بامدادان بر خاسته الاغ خود را بیاراست و با دو نوکرش همراه مشایخ موآب روانه شد وغضب خدا به سبب رفتن او افروخته شد وخداوند فرشته خودرا با شمشیر برهنه بر سر راه اوقرار داد پس الاغ به مزرعه فرار کرد وبلعم الاغ را میزد تا برگرداند بار دیگر در کوچه ای کهدیوار داشت فرشته خدا رادید والاغ بهدیوار چسبید وپای بلعام را فشرد وبلعام او را زد بار سوم که الاغ فرشته خدا رادید این دفعه با بلعام روی زمین خوابید خشم بلعام افروخته شد وبا عصای خود الاغ را زد که ناگهان بلعام فرشته خدا را دید وفرشته خداوند وی راگفت الاغ خود را سه مرتبه چرا زدی اینک من به مقاومت تو بیرون آمدم زیرا که این سفر تو در نظر من از روی تمرد است ولاغ مرا دیده این سه مرتبه از من کناره جست واگر از من کناره نمی جست یقینا الان ترا میکشتم بلعام به فرشته خدا گفت گناه کردم فرشته خداوند به بلعام گفت همراه این اشخاص برو لکن سخنی را که من به تو گویم همان را فقط بگو
وچون بالاق شنید که بلعام امده است به استقبال او تا شهر موآب بیرون امد وفرمود بیا یعقوب را برای من لعنت کن وبیا اسراییل را نفرین نما
انگاه بلعام فرمود ((ای بالاق برخیز وبشنو وای پسر صفور مرا گوش بگیر خدا انسان نیست که دروغ بگوید واز بنی آدم نیست که به اراده خود تغیر بدهد ایا اوسخنی گفته باشد ونکند وچیزی فرموده باشد واستوار ننماید چگونه لعنت کنم انرا که خدا لعنت نکرده است وچگونه نفرین نمایم انرا که خدا نفرین ننموده است اینک مامور شده ام که برکت دهم واو برکت داده است وانرا رد نمیتوانم نمود او گناهی در یعقوب ندیده وخطایی در اسراییل مشاهده ننموده است یهوه خدای او با وی است خدا ایشان را از مصر بیرون آورده او را شاخها مثل گاو وحشی است اینک قوم مثل شیر ماده خواهند بر خاست ومثل شیر نر خویشتن را بلند کنند وتا شکار را نخورد وخون کشتگان را ننوشد نخواهد خوابید بالاق به بلعام گفت نه ایشان را لعنت کن ونه برکت ده بلعام در جواب بالاق گفت ایا ترا نگفتم که هر انچه خداوند به من گوید انرا باید بکنم
وحی بلعام بن بعور وحی ان مردی که چشمانش باز شد وحی ان کسی که سخنان خدا راشنید ومعرفت حضرت اعلی را دانست ورویای قادر مطلق را مشاهده نمود چه زیباست خیمه های تو ای یعقوب ومسکنهای تو ای اسراییل کاشکه من بوفات عادلان بمیرم وعاقبت من مثل عاقبت ایشان باشد مبارک باد هر که ترا برکت دهد وملعون باد هر که ترا لعنت نماید
***(موسی از سبط لاوی بود پدر او عَمرام بود که دختری لاوی بنام یو کَبَد را در مصر گرفت واو برای عمرام هارون وموسی وخواهر ایشان مریم را زایید وهارون دارای چهار پسر بنامهای ناداب ابیهو والعازار وایتامار زاییده شدند وناداب وابیهو موقع قربانی در خیمه اجتماع مردند ...)
****هنگامی که اسراییل در شطیم اقامت نمودندمدیان قوم را به قربانی خدایان خود دعوت کردند پس قوم میخوردند وبه خدایان ایشان سجده میکردند واسراییل به بعل فغورملحق شدند وغضب خداوند بر اسراییل افروخته شد خداوند گفت به روسای قوم بگوید که هر که از قوم به بعل فغور ملحق شده را بکشند وبرای خداوند پیش آفتاب بدار بکشند تا شدت خشم خداوند از اسراییل برگرددودراین بین نیز مردی از بنی اسراییل زن مدیانی را در نظر تمام جماعت بنی اسراییل نزد برادران خود آورد وان زن دختر رییس مدیان بود که ناگهان فیخاس بن العازار بن هارون کاهن از میا جماعت برخاسته نیزه بدست خود گرفت .ان مرد اسراییلی وآن زن مدیانی را کشت وخداوند موسی را خطاب کرده وگفت ((فیخاس بن العازار بن هارون کاهن غضب مرا از بنی اسراییل برگردانید چونکه با غیرت من درمیان ایشان غیور شد تا بنی اسراییل را در غیرت خود هلاک نسازم لیکن بگو اینک عهد سلامتی خود رابه او میبخشم وبرای او وبرای ذریتش بعد از او این کهانت جاودانی خواهد بود زیرا که برای خدای خود غیور شد وبه جهت بنی اسراییل کفاره نمود ))....ودراین موقع قوم به وبا مبتلا شده بودند طوری که 24 هزار نفر از وبا مردند این زمانی است که در عربات موآب بودند
ارث دختران ونوید مرگ موسی
خداوند به موسی فرمود بنی اسراییل را خطاب کرده بگو ((اگر کسی بمیرد وپسری نداشته باشد ملک او را به دخترش انتقال نمایید واگر او را دختری نباشد ملک او را به برادرانش بدهید واگر او را برادری نباشد ملک او را به برادران پدرش بدهید واگر پدر او را برادری نباشد ملک او را به هر کس از قبیله اش که خویش نزدیکتر او باشد بدهید تا مالک ان بشود پس این برای بنی اسراییل فریضه شرعی باشد
وخداوند به موسی گفت به این کوه عباریم برآی تا زمینی را که به بنی اسراییل داده ام ببینی وچون انرا دیدی تو نیز مانند برادرت هارون به قوم خودملحق خواهی شد موسی به خداوند عرض کرد ای یهوه خدای ارواح تمامی بشر از شما التماس میکنم که کسی را بر ایشان بگمارد تا جماعت خداوند مثل گوسفندان بی شبان نباشند وخداوند به موسی گفت یوشع بن نون را که مردی صاحب روح است گرفته دست خود را بر او بگذارواو را به حضور العازار کاهن وبه حضور تمام جماعت بر پا داشته در نظر ایشان بوی وصیت نما واز عزت خود بر او بگذار تا تمامی جماعت بنی اسراییل او را اطاعت نمایند پس موسی بنوعی که خداونداو را امر فرموده بود عمل نمود وبه یوشع در حضور العازار کاهن وتمامی جماعت قوم وصیت کرد
تکلیف نذروقسم
موسی بنی اسراییل را خطاب کرده وفرمود این است کاری که خداوند امر فرموده است
چون شخصی برای خداوند نذر کند یا قسم خورد تا جان خود را بتکلیفی الزام نماید پس کلام خود را باطل نسازد بلکه بر حسب هر انچه از دهانش بر آید عمل نماید
واما چون زن برای خداوند نذر کرده خود را در خانه پدرش در جوانی اش به تکلیفی الزام نماید وپدرش نذر او وتکلیفی که خود را به ان الزام نموده شنیدهباشد وپدرش درباره او ساکت باشد انگاه تمامی نذرهایش استوار وهر تکلیفی که خود را به ان الزام نموده است قایم خواهد بود اما اگر پدرش در روزی که شنید اورا منع کرد انگاه هیچکدام از نذرها وتکالیف الزامی استوار نخواهد بود واز این جهت که پدرش اورا منع نموده است خداوند اورا خواهد آمرزید ودرباره زن شوهردار اگر شوهراورا منع کند نذروسخنی که از لبهایش جسته باطل واگر شوهر سکوت کند ملزم به انجام ان است
اما نذر زن بیوه یا مطلقه در هر چه خود را به آن الزام نموده باشد بر وی استوار خواهد ماند
**وخداوند موسی را خطاب کرده گفت انتقام بنی اسراییل را از مدیانیان بگیر وبعد از ان به قوم خود ملحق خواهی شد (وفات خواهی کرد )پس موسی قوم را مخاطب ساخته گفت از میان خود مردان برای جنگ مهیا سازید تا به مقابله مدیان برایند وانتقام خداوند را از مدیان بکشند واز هر سبط هزار نفر برای جنگ مهیا کنید پس دوازده هزار نفر برای جنگ آماده شدند موسی ایشان را با فیخاس بن العازار وتابوت مقدس وکرناها برای نواختن به جنگ فرستاد دراین جنگ تمام ذکور مدیان از جمله پنج پادشاه مدیان را کشتند وبلعام بن بعور را بشمشیر کشتند وبنی اسراییل زنان مدیان واطفال ایشان را به اسیری بردند وجمیع بهایم واملاک ایشان راغارت کردند واسیران وغنیمت ها را نزد موسی والعازار کاهن وجماعت بنی اسراییل در عربات موآب نزد اردن در مقابل اریحا آوردند وموسی والعازار وجماعت از لشکرگاه به استقبال ایشان امدندوموسی بر سردان لشگر که از خدمت جنگ باز آمده بودند غضبناک شده وبه ایشان گفت ((آیا همه زنان را زنده نگه داشتید اینک اینانند که بر حسب مشورت بلعام بنی اسراییل را واداشتند تادر امر فغور به خداوند خیانت ورزیدند ودرجماعت خداوند وبا عارض شد ))
پس الان هر ذکوری از اطفال رابکشید وهر زنی که مرد را شناخته با او همبستر شده باشد رابکشید واز زنان هر دختری که مرد را نشناخته برای خود زنده نگاه داریدوشما هفت روز بیرون از لشگرگاه خیمه بزنید وهر که شخصی راکشته وهر که کشته رالمس نموده باشداز شما واسیران شما در روز سوم ودر روز هفتم خود را تطهیر نماید
العازار کاهن به مردان جنگی که برای مقاتله رفته بودند گفت این است قانون شریعتی که خداوند به موسی امر فرموده است ((طلا نقره برنج آهن وروی وسرب یعنی هر چه متحمل آتش بشود انرا از آتش بگذرانید طاهر خواهد شد وبه آب تنزیه نیز انرا طاهر سازند وهر چه متحمل آتش نشود آنرا از آب بگذرانید ان پاک خواهد شد ))
ودر روز هفتم رخت خود را بشویید تا طاهر شوید وبعد از ان بلشگرگاه داخل شوید
وخداوندموسی را خطاب کرده وگفت تو والعازار کاهن حساب غنایمیکه گرفته شده رابگیرید غنیمت چه انسان چه بهایم وان را در میان مردان جنگی که بیرون رفته اند وتمامی جماعت نصف نما
واز مردان جنگی که به مقاتله بیرون رفته اند زکات برای خداوند بگیر یعنی یک نفر پانصد چه از انسان وچه از گاو وچه از الاغ وچه از گوسفند از قسمت ایشان بگیر وبه العازار کاهن بده تا هدیه برای خداوند باشد
واز قسمت بنی اسراییل یکی از هر پنجاه نفر چه انسان وچه گاو الاغ یا گوسفند وچه ازجمیع بایم بگیر وانرا با لاویان که مسکن خداوند را نگاه میدارند بده پس موسی والعازار بر حسب آنچه خداوند امر فرموده بود عمل کردند
بنی رویین وبنی جاد را مواسی بینهایت بسار وکثیر بود دو سبط بنی اسراییل بودند چون این زمینهای فتح شده رادیدند به نزد موسی والعازار کاهن وبزرگان بنی اسراییل امده وگفتند زمینی که پیش روی جماعت اسراییل مفتوح ساخته است زمین مواشی است وبندگانت صاحب مواسی میباشیم پس گفتند اگر در نظر تو التفات یافته ایم این زمین را به ملکیت مادر اورید ومارا از اردن عبور ندهید انگاه موسی به بنی جاد وبنی رویین گفت ایا برادران شما به جنگ بروند وشما اینجا بنشینید چرادل بنی اسراییل را فسرده میکنید تا به زمینی که خداوند به ایشان داده است عبور نکنند به همین طور پدران شما وقتی که ایشان را از قادش برای دیدن زمین فرستادم عمل نمودند ودل بنیاسراییل را افسرده کردند ((پس غضب خداوند در ان روز افروخته شد بحدی که قسم خورده گفت البته هیچکدام از مردانی که از مصر بیرون آمدند از بیست ساله وبالاتر آن زمین را که برای ابراهیم واسحاق ویعقوب قسم خوردم نخواهند دید چون که ایشان مرا پیروی کامل ننمودند سوای کالیب بن یفنه ویوشع بن نون چون که ایشان خداوند را پیروی کامل نمودند پس غضب خداوند بر اسراییل افروخته شدن ایشان را چهل سال در بیابان آواره گردانید تا تمامی آن گروهی که این شرارت رادر نظر خداوند ورزیده بودند هلاک شدند واینک شما به جای پدران خود انبوهی از مردان خطاکار بر پا شده ید تا شدت غضب خداوند را بر اسراییل زیاده کنید زیرا اگر از پیروی او رو بگردانید بار دیگر شمارا ترک خواهدکرد وشماتمامی این قومرا هلاک خواهید ساخت ))
***جبل هور در سرحد زمین ادوم میباشد وهارون کاهن بر حسب فرمان خداوند به جبل هور برآمده در سال چهلم خروج بنی اسراییل از مصر وفات یافت وهارون 123 ساله بود که در جبل هور مرد

***خداوند موسی را خطاب کرده گفت بنی اسراییل را خطاب کرده بگو چون شما از اردن به زمین کنعان عبور کنید انگاه شهرها برای خود تعین کنید تا شهرهای ملجاء برای شما باشد تا هر قاتلی که شخصی را سهوا کشته باشد به آنجا فرار کند واز شهرها شش شهر برای ملجا باشد سه شهر از ان طرف اردن بدهید وسه شهر در زمین کنعان بدهید تا شهرهای ملجا باشد
اما اگر کسی دیگری را به آلت آهنین یابا سنگی یا چوب دستی که از ان کسی کشته میشود بزند واوبمیرد قاتل البته کشته شود وولی خون خود قاتل را هرگاه به اوبرخورد کند بکشد واگر کسی از روی بغض وقصد یاازروی عداوت کسی رابزنند وبمیرد قاتل کشته شود لکن اگر او را بدن عداوت سهوا تیغ زند یاچیزی بدون قصد بر اواندازد یا سنگی رانادیده بر اوزند وباوی دشمنی نداشته وبد اندیش او نبوده انگاه جماعت قاتل را ازدست ولی خون رهایی دهند وجماعت وی را به شهرهای ملجا ی که به ان فرار کرده برگردانددد واودر انجا تاموت رییس کهنه که به روغن مقدس کسح شده است سامن باشد واگر قاتل از حدود شهر ملجا که بهان فرار کرده بیرون اید وولی خون اورابیرون شهر ملجاش بیابد پس ولی خون قاتل را بکشد قصاص خون برای اونشود زیرامیبایست تاوفات رییس کهنه در شهر ماجای خود بماند وبعد از وفات رییس کهنه بزمین ملک خود برگرددد واین احکام برای شما در قرنها شمافریضه عدالتی خواهدبود
هر که شخصی رابکشد پس قاتل به گواهی شاهدان کشته شود ویک شاهد برای کشته شدن کسی شهادت ندهد وهیچ فدیه بعوض جان قاتلی که مستوجب قتل است مگیرید بلکه او البته کشته شود واز کسی که بشهر ملجای خود فرار کرده باشد فدیه مگیرید که پیش از وفات کاهن به زمین خود برگرددوزمینی که در ان ساکن هستید را ملوث(نجس )مسازید زیرا که خون زمین راملوث میکند وزمین رابرای خونی که در آن ریخته شود کفاره نمیتوان کرد مگر به خون کسی که آن را ریخته است پس زمینی را که شما در ان ساکنید ومن در میان آن ساکن هستم را نجس مسازید زیرا من که یهوه هستم در میان بنی اسراییل ساکن می باشم
**موسی درباره دختران صَلُفحاد امرفرمود به هر که در نظر ایشان پسند آید به زنی داده شوند لکن در قبیله سبط پدران خود بنکاح داده شوند پس میراث بنی اسراییل از سبط به سبط دیگر منتقل نشود بلکه هریک از بنی اسراییل به میراث سبط پدران خود ملحق شود پس چنانکه خداوند فرموده بود دختران صَلُفحاد به پسر عموهای خود به زنی داده شدند
سفر تثنیه اسفار خمسه تورات
این است سخنانی که موسی به ان طرف اردن در بیابان عربه مقابل سوف وفاران در سال چهلم مهاجرت از مصر بیان کرد موسی در ان طرف اردن در زمین موآب این شریعت رابیان کرد
((یهوه خدای ما مارادر حوریب خطاب کرده گفت توقف شما در این کوه بس شده است ..اینک زمین را پیش روی شما گذاشتم پس داخل شده زمینی را که خداوند برای پدران شما ابراهیم واسحاق ویعقوب قسم خورد که به ایشان وبعد از انها به ذریت ایشان بدهد بتصرف در آورید ..ودر ان وقت به شمامتکلم شده گفتم من به تنهایی نمیتوانم متحمل محنت ومنازعت شمابشوم پس مردان حکیم وعاقل ومعروف از اسباط خود رابیاورید تا ایشان رابرشما رئیس سازم وشمادرجواب من گفتید سخنی که گفتید نیکو است دران وقت داوران شماراامر کردم گفتم دعوای برادران خود رابشنوید ودر میان هرکس وبرادرش وغریبی کهنزد وی باشد به انصاف داوری نمایید ودر داوری طرف داری مکنید کوچک را مثل بزرگ بشنوید وازروی انسان مترسید زیرا که داوری از آن خدا است وهر دعوی که برای شما مشکل است نزد من بیاورید
پس از حوریب کوچ کردیم وبه قادش برنیع رسیدیم وبه شماگفتم به کوهستان اموریان رسیده ایم اینک چنانکه یهوه فرموده انرا بتصرف در اور وترسان وهراسان مباش انگاه جمیع شما نزد من آمده گفتید مردان چند پیش روی خود بفرستیم تازمین را برای ماجاسوسی نمایند ومارا از راهی که باید برویم واز شهرهایی که به انها میرویم خبر بیاورند واین سخن مراپسند آمد واز هر سبط یک نفر راانتخاب ودوازده نفر را برای جاسوسی فرستادم هنگامی که برگشتند مارا مخیر ساخته گفتند زمینی که یهوه خدای ما بما میدهد نیکو است لکن شما نخواستید که بروید بلکه از فرمان خداوند عصیان ورزیدید ودر خیمه های خود همهمه کردید گفتید چونکه خداوند مارا دشمن داشت مارا از زمین مصر بیرون آورد تامارابدست اموریان هلاک سازند حال کجابرویم چونکه برادران ما که از جاسوسی امدند دل ماراگداخته وگفتند این قوم از مابزرگتر وبلند ترند وشهرهای ایشان بزرگ وحصاردار است وبنی عناق بسلر بلند قد هستند پس من به شما گفتم از ایشان هراسان مباشید یهوه پیش روی شما جنگ خواهد کرد لیکن شما به یهوه خدای خود ایمان نیاوردید وخداوند آواز شما راشنیده غضبناک شد وقسم خورده گفت هیچکدام از این مردان واز این طبقه شریر ان زمین نیکو را که قسم خوردم به پدران شما بدهم هرگز نخواهند دید سوای کالیب چونکه خداوند راپیروی کامل نمود وخداوند به خاطر شما بر من نیز خشم نموده گفت تو هم داخل آن نخواهی شد یوشع بن نون که به حضور تو میایستد داخل انجا خواهد شد پس اوراقوی گردان زیرا اواست که ان زمین را برای بنی اسراییل تقسیم خواهد کرد واما شما روی گردانیده ازراه بحر قلزم (دریای سرخ ) به بیابان کوچ کنید لکن گوش نکردید ومغرور شده به فراز کوه امدید واموریان به شما حمله وشما راشکست دادند واز سعیر تا حرما شکست خوردید ودر بیابان قادش برای مدت طولانی توقف کردید (تاسال چهلم )پس چون جمیع مردان جنگی از میان قوم مردند انگاه خداوند مر اخطاب کرده گفت امروز باید از سر حد موآب بگذری وچون به مقابل بنی عمون برسی ایشان را مرنجان وبا ایشان منازعه مکن زیرا که از زمین بنی عمون نصیبی به تو نخواهم داد چون انرا به بنی لوط بملکیت داده ام بلکه زمین سیحون اموری را تصرف کن وعوج ملک رانیز بدست ماتسلیم کرد وشصت شهر را به تصرف در آوردیم لکن به شماگفتم مردان جنگی مهیا شده همراه برادران خود برای تصرف بروند واطفال وزنان ومواشی شمادراینشهرها باقیبمانند تا بعد از تصرف شهرهای ان طرف اردن به ملک خود برگردید ودر ان وقت یوشع را امر فرموده گفتم هر انچه یهوه خدای شما بااین دو پادشاه کرد چشمان تودید پس خداوند با تمام ممالکی که به سوی انها عبور میکنی چنین خواهد کرد از ایشان مترسید زیرا که یهوه خدای شما است که برای شما جنگ میکند ودر ان وقت نزد خداوند استغاثه کرده گفتم ((ای خداوند یهوه تو به نشان دادن عظمت ودست قوی خود به بنده ات شروع کرده زیرا کدام خدا است در آسمان یازمین که مثل اعمال وجبروت تو میتواند عمل نماید تمنا اینکه عبور نمایم وزمین نیکو که به ان طرف اُردُن است واین کوه نیکو لبنان را ببینم لکن خداوند به خاطر شما بر من غضبناک شده مرا اجابت ننمود وخداوند مرا گفت تراکافی است بار دیگر در یاره این امر بامن سخن مگو اما یوشع را امر فرموده اورادلیر وقوی گردان که زمین رابرای ایشان تقسیم خواهد کرد
پس الان ای اسراییل فرایض واحکامی که منبه شماتعلیم میدهم تا انها رابجااورید تازنده بمانید تازمینی راکعیهوه به شمامیدهد به تصرف در آورید بر کلامی که من به شما میفرمایم چیزی میفزایید وچیزی از آن کم منمایید واوامر یهوه رانگاهدارید چنانکه در حوریب خداوند به من گفت قوم خود رانزد من جمع کن تاکلمات خود رابه ایشان بشنوانم تا بیاموزند در تمامی روزهای عمر از من بترسند وشما آواز کلمات راشنیدید لکن صورتی ندیدید بلکه فقط آواز راشنیدید وعهد خود را که شمارابه نگاه داشتن آن مامور فرمود رابرای شمابیان کرد یعنی ده کلمه را (ده فرمان ) وانها رابر دولوح سنگ نوشت
وخداوند به خاطر شمابرمن غضبناک شده قسم خورد که من از اردن عبور نکنم بلکه من در این زمین خواهم مرد واز اردن عبور نخواهم کرد لکن شماعبور خواهید کرد وان زمین نیکو را به تصرف خواهید اورد پس احتیاط نمایید مبادا عهد یهوه خدای خودرا که با شمابسته است فراموش کنید وصورت تراشیده برای خود بسازی زیرا که یهوه خدایت آتش سوزنده وخدای غیور است مبادا فاسد شده وخدایان ساخته شده دست انسان از چوب وسنگ را عبادت کنید که نمیبینند ونمی شنوند ونمی خورند ونمیبویند که اگر چنان کنید روزهای شما قلیل العدد وشماراپراکنده وهلاک خواهید شد
لکن اگر از انجا یهوه خدای خود را بطلبی اورا خواهی یافت به شرطی که اورا به تمامی دل دبه تمامی جان خود تفحص نمایی وچون در تنگی گرفتار ایی به سوی یهوه خدای خود برگشته اورا خواهی یافت زیرا که یهوه خدای تو خدای رحیم است ترا ترک نخواهد کردتابدانی یهوه خدای تو است وغیر از اودیگری نیست لهذاامروز بدان ودر دل خود نگاهدار که یهوه خدا است بالا در اسمان وپایین بر زمین ودیگری نیست
انگاه موسی سه شهر به ان طرف اردن به سوی مشرق افتاب جداکرد تا قاتلی که همسایه خودرا نادانسته کشته باشد وقبلا باوی بغض نداشته به انها فرار کرده زنده بماند این است شریعتی که موسی پیشروی بنی اسراییل نهاد
موسی گفت ای اسراییل فرایض واحکامیرا که من بگوش شمامیگویم انها را یاد گرفته به جاآورید واین همان عهدی است که یهوه بامادر حوریب بست خداوند این عهد راباپدران مانبست بلکه با ما جمیعا امروز که در اینجا زنده هستیم وچون شما آواز خداوند را از میان کوه که به آتش می سوخت شنیدید نزد من آمده گفتید اینک یهوه خدای ما جلال وعظمت خود را بر ما ظاهر کرده است پس امروز دیدیم که خدا با انسان سخن میگوید وزنده است تو نزدیک برو وهر انچه یهوه خدای ما بتو گوید برای مابیان کن پس خواهیم شنید وبعمل خواهیم آورد وخداوند کلام شماراشنید وفرمود کاشکی دلی رامثل این داشتند تا از من میترسیدند وتمامی اوامر مرا در هر وقت بجا می آوردند پس توجه نمایید تا آنچه یهوه خدای شما به شما امر فرموده است بعمل اورید وبراست وچپ انحراف منمایید در تمام ان طریقیکه یهوه خدای شما بشماامر فرموده است سلوک نمایید تابرای شمانیکوباشد وایام خود را در زمینی که بتصرف خواهید آورد طویل نمایید
ای اسراییل بشنو یهوه خدای ما یهوه واحد است پس یهوه خدای خودرا بتمامی جان وتمامی قوت خود محبت نما واین سخنان بردل تو باشد وان رابه پسرانت بدقت تعلیم نما وحین نشستن درخانه وراه رفتن ووقت خوابیدن از آنها گفتگو کن وانها رابردست خود برای علامت ببند ودرمیان چشمانت عصابه باشد
وانها را برسردر خانه وبر دروازه هایت بنویس وبرحذر باش که خداوند رافراموش کنی ازیهوه خدای خود بترس وبنام اوقسم بخورخدایان دیگر پیروی منمایید زیرا یهوه خدای تو خدای غیور است مبادا غضب یهوه خدایت بر افروخته شود وترا هلاک کند
یهوه خدای خود را میازمایید (آزمایش وامتحان نکنید ) چنانچه اورادر مسا آزمودید پس بدان که یهوه خدای تو است خدای امین که عهد ورحمت خود را با آنانیکه اورادوست دارند واوامر اورا بجا میآورند تا هزار پشت نگاه میدارد
پس تمثال خدایان ایشان را به آتش بسوزانید وبه نقره وطلا که بر انها است طمع مورز چونکه نزد یهوه خدای تو مکروه است وچیز مکروه رابه خانه خود میاور
وبیاد اورتمامی راه را که یهوه خدایت ترااین چهل سال در بیابان رهبری کرد ومن رابه توخورانید تاترابیاموزاند که انسان نه به نان زیست میکند بلکه بهر کلمه ای که از دهان خداوند صادر شود در این چهل سال لباس تو مندرس نشد وپای تو آماس نکرد پس در دل خود فکر کن که یهوه خدایت تراتادیب کرده است پس اوامر یهوه خدای خودرا نگاه داشته در طریقهای اوسلوک نما واز اوبترس
ودر حوریب خشم خداوند را جنبش دادید هنگامی که من بکوه آمدم تا لوح های سنگ یعنی لوح های عهدی را که خداوندباشما بست رابگیرم انگاه چهل روز وچهل شب در کوه ماندم نه نان خوردم ونه آب نوشیدم وخداوند دولوح سنگ مکتوب شده به انگشت خدارا بمن داد وبعد از انقضای چهل روز وچهل شب که خداوند این دولوح سنگ یعنی لوح های عهد رابمن داد خداوند مراگفت برخاسته بزودی فرود شو زیراقوم فاسد شده واز طریقی که ایشان را امر فرمودم انحراف ورزیده بتی ریخته شده برای خود ساختند پس من ان دولوح را در نظر شما شکستم وگوساله را که ساخته بودید گرفتم وانرابه آتش سوزانیدم وانراخرد کرده ونیکو ساییدم تامثل غبار نرم شد وغبارش رابه نهری که از کوه جاری بود پاشیدم ازروزی که شماراشناخته ام بخداوند عصیان ورزیده اید
پس الان ای اسراییل یهوه خدایت از تو چه میخواهد جز اینکه از یهوه خدایت بترسی ودر همه طریقهایش سلوک نمایی واورادوست بداری ویهوه خدای خودرا بتمامی دل وبتمامی جان خود عبادت نمایی واوامر وفرایض اورانگاهداری اینک فلک وفلک الافلاک از ان یهوه خدای تو است وزمین وهر انچه در ان است پس غلفه دلهای خودرا مختون سازید ودیگر گردن کشی منمایید زیرا که یهوه خدای شما خدای خدایان ورب الارباب وخدای عظیم وجبار ومهیب است که طرفداری ندارد ورشوه نمیگیرد یتیمان وبیوه زنان رادادرسی میکند وغریبان رادوست داشته پس غریبان رادوست دارید زیراکه درزمین مصر غریب بودید
ازیهوه خدای خود بترس واوراعبادت نما وبه اوملحق شو وبنام او قسم بخور اوفخر تواست
اینک من امروز برکت ولعنت پیش شما میگذارم اما برکت اگر اوامر یهوه خدای خود راکه من امروز به شمامیفرمایم اطاعت نمایید وامالعنت اگر اوامر یهوه خدای خودرا اطاعت ننموده از طریقی که من امروز بشما میفرمایم برگردید
اگر در میان تو نبی یابیننده خواب برخیزد وآیت یا معجزه برای شما ظاهر سازد وان آیت بامعجزه واقع شود وگفت خدایان غیر را عبادت کنید سخنان ان نبی رامشنو زیرایهوه خدای شما شماراامتحانمیکند تابداند که آیا یهوه خدای خودرا بتمامی دل وبتمامی جان خود محبت مینمایید ؟پس ان نبی یابیننده خواب کشته به خاطر سخنان فتنه انگیز که شمارامنحرف سازد کشته شود
برای مردگان خویشتن رامجروح منمایید ومابین چشمان خود رامتراشید
عشر تمام محصولات مزرعه خودرا که سال به سال از زمین برآید بده ..وغریب ویتیم وبیوه زنی که درون دروازه هایت باشند بیایند وبخورند وسیر شوند تا یهوه خدایت ترا در همه اعمال دستت که میکنی برکت دهد وبه امتهای بسیار قرض خواهیداد لکن تو مدیون نخواهی شد دست خودرا بر برادر مسکین وفقیر خود گشاده دار وبه قدر کفایت موافق احتیاج او به اوقرض بده
هیچ چیز مکروه مخور حیواناتی که بخورید گاو وگوسفند بز آهو غزال گور وگاو دشتی است لکن شتر خرگوش ونک وخوک این برای شما نجس است از گوشت آنها مخورید از همه آنچه در اب است هر چه پر وفلس دارد رابخورید وهرچه پر وفلس ندارد مخورید برای شما نجس است هیچ میته مخورید ازهمه مرغان طاهر بخورید همه حشرات بالدار برای شما نجس اند خورده نشوند

داوری را منحرف مساز وطرف داری منما ورشوه مگیر زیراکه رشوه چشمان حکماراکور وسخن عادلان راکج مینماید

گاو یا گوسفند که در آن عیب یاهرچیز بدی باشد برای یهوه ذبح منما که نزد یهوه مکروه است
از گواهی دو یا سه شاهد آن شخصی که مستوجب مرگ است کشته شود از گواهی یک نفر کشته نشود
اگر در زمینهایی که یهوه به تصرف شمادر میاورد خواستید مثل دیگر امت ها پادشاهی برای خود نصب کنید البته پادشاهی که یهوه خدایت برگزیند برخود نصب نما لکن اواین صفات راداشته باشد برای خود اسب های بسیار نگیرد وبرای خود زنان بسیار نگیرد مبادا دلش منحرف شود ونقره وطلا برای خود بسیار زیاده ذخیره ننماید وچون بر تخت مملکت خود بنشیند نسخه این شریعت را از انچه نزد لاویان کهنه است برای خود در طوماری بنویسد وهمه کلمات این شریعت واین فرایض را نگاه داشته بعمل آورد
نزد یهوه خدایت کامل باش یهوه خدایت نبی راازمیان برادران تو مبعوث خواهد کرد وکلام خود رابه دهانش خواهم گذاشت وهر انچه به اوامر فرمایم بایشان خواهم گفت وهرکس کلام اورانشنود من از اومطالبه خواهم کرد هنگامی که نبی به اسم خداوند سخن گوید اگر آن چیز واقع نشود وبه انجام نرسد امری است که خداوند نگفته است وآن نبی کاذب است کشته شود
یک شاهد بر کسی برنخیزد بهر تقصیر وهر گناه از جمیع گناهانی که کرده باشد به گواهی دو شاهد یا بگواهی سه شاهد هر امری ثابت شود
واگر کسی عمدا کسی رابکشد وفرار کند مشایخ شهر اورابرگردانند واورابدست ولی خون تسلیم کنند تا کشته شود وچشم تو براوترحم نکند تا خون بیگناهی را دور کنی بلکه جان بعوض جان وچشم بعوض چشم ودندان بعوض دندان ودست به عوض دست وپا بعوض پا
چون برای مقاتله بیرون روی ودشمن راقوی تر وزیادتر از خود دیدی ازایشان مترس چون یهوه خدایت با تواست وچون به شهری نزدیک آیی تا با ان جنگ کنی انرا برای صلح نداکن واگر برای تو جواب صلح بدهد ودروازه ها رابرای تو بگشاید انگاه تمامی ان قوم به توجزیه دهند وترا خدمت کنند پس اگر باتوجنگ نمایند انها رامحاطره کن جمیع ذکورانش رابکش ولیکن زنان وبچه ها وبهایم را غنیمت واسیر کنید اگر شهری رابمدت طولانی محاصره کردی درختها راباتبر تلف مکنید چونکه از آنها میخوری
**اگر مقتولی در صحرا پیداشود وقاتل او معلوم نباشد قاتل به هر قریه که نزدیکترباشد بزرگان ان قریه قسم یادکنند وبگویند دستهای ما این خون رانریخته وچشمان ماندیده است ای خداوند مارابیامرز ومگذار که خون بیگناهی در میان قوم بماند پس خون برای ایشان عفو خواهد شد
اگر کسی گناهی را که مستلزم موت است کرده باشد وکشته شود واورابدار کشیده باشی بدنش در شب بدار نماند اوراالبته در همان روز دفن کن زیرا آنکه بردار آویخته شود ملعون خداست تازمین رانجس نسازی
اگر گاو یا گوسفند یاالاغ برادر خود راگم شده بینی ازاوروی مگردان انرانزد برادرخود برگردان یاانرابه خانه خود آور تا کسی آنراطلب کند به اوبرگردان ..متاع مرد بر زن نباشد ومرد لباس زن رانپوشد زیرااین در نزد یهوه خدای تو مکروه است
اگر اتفاقا آشیانه مرغی در راه پیداکنی خواه بر درخت یازمین ودر ان مادر با بچه ها باشد یا بر تخم باشد مادر راالبته رها کن وبچه هارابرای خود بگیر تابرای تو نیکو شود وعمر دراز کنی
**چون خانه نو بنا کنی بر پشت بام خود دیواری بساز مبادا کسی از آن بیفتد وخون بر خانه خود بیاوریدر تاکستان خود دوقسم تخم مکار گاو والاغ را باهم جفت کرده شیار منما پارچه مختلط از پشم وکتان با هم مپوش
***اگر مردی یافت شود که با زن شوهرداری همبستر شده باشد هردو کشته شوند
***اگر مردی دختر باکره را که نامزد ندارد بااوهمبستر شود وگرفتار شوند ان مرد باید پنجاه مثقال نقره به پدر دختر بدهد وآن دختر زن اوباشد چونکه اوراذلیل ساخته است ودر تمامی عمرش نمیتواند اورارهاکند
**کسیکه کوبیده بیضه وآلت بریده باشد داخل جماعت خداوند نشود حرام زاده داخل جماعت خدا نشود (حتی تا پشت دهم )عمونی وموآبی داخل جماعت خداوند نشوند زیرا وقتی شمااز مصر بیرون آمدید شمارابه نان وآب استقبال نکردندوبلعام بن بعور را اجیر کردند که ترا لعنت کند لکن یهوه خدایت لعنت رابه جهت تو ببرکت تبدیل نمود چونکه یهوه ترادوست میداشت ادومی ومصری را دشمن مدار
**اگر درمیان شما کسی باشد که ار احتلام شب نجس شود از اردو بیرون رود وبا آب غسل کند وچون آفتاب غروب کرد داخل اردو شود
ودر میان اسباب تو میخی باشد وچون بیرون مینشینی با ان بکن وفضله خود رابا آن بپوشان زیراکه یهوه خدایت در میان اردو تو میخرامد پس اردوی تو مقدس باشد مبادا چیز پلید رادر میان تو دیده از تو روی گرداند
**از دختران اسراییل فاحشه نباشد واز پسران اسراییل لواطی نباشد اجرت فاحشه وقیمت سگ را برای هیچ نذری به خانه یهوه خدایت میاور زیرانزد خدایت مکروه است
**غریب رامیتوانی به سود قرض بدهی اما برادر خودرا بسود قرض مده تاخداوند ترا به هر چه دستت را به آن دراز میکنی برکت دهد
***چون نذری برای یهوه خدایت میکنی در وفای آن تاخیر منما زیرا یهوه انرااز تو مطالبه خواهد نمود وبرای تو گناه خواهد بود
***چون به تاکستان همسایه خود در آیی از انگور هر چه میخواهی به سیری بخور امادر ظرف خود هیچ مگذارچون به کشتذار همسایه خود داخل شوی خوشه هارابدست خود بچین اما داس بر کشت همسایه خود مگذار
***چون کسی زن تازه بگیرد در لشکر بیرون نرود وهیچ کار به او تکلیف نشود تا یکسال در خانه خود آزاد بماند وزنی را که گرفته است مسرور سازد
**چون به همسایه خود هر قسم قرض دهی برای گرفتن گرو به خانه اش داخل مشو بلکه بیرون بایست تاوی گرو رابیاورد
***بر مزدوری (کارگر ) که فقیر ومسکین باشد خواه برادران خواه غریب ظلم منما در همان روز مزدش رابده وآفتاب بر او غروب نکند چون که او فقیر است ودل خود را به آن بسته است مبادا برتو نزد خداوند فریاد بر آورد وبرای تو گناه باشد
***پدران به عوض پسران کشته نشوند ونه پسران به عوض پدران کشته شوندهر کس برای گناه خود کشته شود
***چون محصول خود رادر مزرعه خویش درو کنی ودر مزرعه بافه فراموش کنی برای برداشتن آن بر مگرد برای غریب ویتیم وبیوه زن باشد تا یهوه خدایت ترا در همه کارهای دستت برکت دهد باغ زیتون وانگور خود راکاملا خوشه چینی مکن اندکی برای غریب ویتیم وبیوه باشد
***دهان گاو را هنگامی که خرمن راخرد میکند مبند
***در خانه تو کیلهای مختلف بزرگ وکوچک نباشد ترا وزن صحیح وراست باشد وتراکیل صحیح وراست باشد تا عمرت دراز شود زیرا هرکه بی انصافی نماید نزد یهوه خدایت مکروه است
***در سال سوم که سال عشر است چون از گرفتن تمامی عشر محصول خود فارغ شدی آنرا به لاوی وغریب ویتیم وبیوه زن بده تا بخورند وسیر شوند وبحضور یهوه خدایت بگو موقوفات را از خانه خود بیرون کردم وآنها رابه لاوی وغریب ویتیم وبیوه زن موافق تمام اوامری که به من امر فرمودی دادم واز اوامر تو تجاوز ننموده وفراموش نکردم

موسی ومشایخ اسراییل قومرا امر فرموده که در روزی که از اردن عبور کردید وزمین هایی که یهوه وعده داده راتصرف کردید برای خود سنگهای بزرگ برپا کرده انها راباگچ بمال وبر آنهاتمامی این کلمات شریعت را بنویس وتمامی این کلمات شریعت را بر آن بخط روشن بنویس پس موسی ولاویان کهنه تمامی اسراییل را خطاب کرده گفتند ای اسراییل خاموش باش وبشنو امروز قوم یهوه خدایت شدی پس آواز یهوه خدایت رابشنو واوامر وفرایض اورا بجا اور ودر ان روز موسی قوم را امر فرموده گفت
چون از اردن عبور کردید اینان یعنی شمعون ولاوی ویهودا ویساکار ویوسف وبنیامین بر کوه جرزیم بایستد تا قوم رابرکت دهند واینان یعنی راوبین وجاد واشیر وزبولون ودان ونفتالی بر کوه عیبال بایستد تا نفرین کنند ولاویان جمیع مردان اسراییل را به آواز بلند خطاب کرده گویند
**ملعون باد کسی که صورت تراشیده یا ریخته شده از صنعت دست کارگر که نزد خدا مکروه است بسازد ومخفی نگاه دارد وتمامی قوم در جواب بگویند آمین
**ملعون باد کسی که با پدر ومادر خود بخفت رفتار نماید وتمامی قوم بگویند آمین
**ملعون باد کسی که نابینارا از راه منحرف سازد وتمامی قوم بگویند آمین
**ملعون باد کسی که بازن پدر خود همبستر شود ملعون باد کسی که با هر قِسم بهایمی نزدیکی نماید ملعون باد کسی که باخواهر خویش چه دختر پدر خود وچه دختر مادر خویش بخوابد ملعون باد کسی که با مادر زن خود بخوابد وتمامی قوم بگویند آمین
**ملعون باد کسی که همسایه خود رادر پنهانی بزند ملعون باد کسی که حد همسایه خود راتغیر دهد ملعون باد کسی که داوری غریب ویتیم وبیوه را منحرف سازد وتمامی قوم بگویند آمین
**ملعون باد کسی که رشوه گیرد تا خون بیگناهی ریخته شود ملعون باد کسی که کلمات این شریعت را اثبات ننماید تا انها رابجا نیاورد وتمامی قوم بگویند آمین
اما اگر آواز یهوه خدای خودرابشنوی وتمام اوامر اورا بجا اوری در شهر مبارک ودر صحرامبارک خواهی بود وقت در آمدنت مبارکووقت بیرون رفتنت مبارک خواهی بود اگر اوامر یهوه رانگاهداری ودر طریق های اوسلوک نمایی خداوند شماراقوم مقدس خواهد گردانید وخداوند خزینه نیکوی خود یعنی آسمان را برای تو خواهد گشود تا باران زمین ترا در موسمش بباراند وترادر جمیع اعمال دستت مبارک سازد وبه امت های بسیار قرض خواهی داد وتو قرض نخواهی گرفت
پس اوامر وفرایض یهوه را که در این طومار شریعت مکتوب است نگاه دارید زیرا این حکم برای شما مشکل نیست واز شمادور نیست بلکه کلام به تونزدیک ودر دهان ودل تواست
امروز آسمان وزمین را بر شما شاهد میآورم که حیات وموت وبرکت ولعنت راپیش روی تو گذاشتم پس حیات رابرگزین تا تو با ذریتت زنده بمانی وتا یهوه خدای خود را دوست بداری وکلام اورا بشنوی وبه او ملحق شوی زیرا که او حیات تو ودرازی عمرتو است تا در زمینی که برای پدرانت ابراهیم واسحاق ویعقوب قسم خورد ساکن شوی انگاه موسی گفت من امروز 120 ساله هستم ودیگر طاقت خروج ودخول ندارم وخداوند به من گفته است که از این اردن عبور نخواهی کرد ویوشع پیش روی تو عبور خواهد کرد
مرگ موسی ع وانتخاب وصی یوشع بن نون توسط یهوه
موسی تورات رانوشته انرا به بنی لاوی که تابوت عهد را برمیداشتند سپرد وموسی ایشان را امر کرد که در آخر هر هفت سال در سال عید خیمه ها چون جمیع اسراییل در مکانیکه یهوه برگزیند حاضر شوند انگاه این تورات را پیش جمیع اسراییل در سمع ایشان بخوان تا بشنوند وتعلیم یافته از یهوه خدای شما بترسند وبعمل نمودن جمیع سخنان این تورات هشیار باشند
وخداوند بهموسی گفت اینک ایام مردن تو نزدیک است یوشع راطلب نما ودر خیمه اجتماع حاضر شوید تا اوراوصیت نمایم پس موسی ویوشع رفته در خیمه اجتماع حاظر شدند خداوند در ستون ابر در خیمه ظاهر شد وخداوند به موسی گفت اینک با پدران خود میخوابی واین قوم برخاسته در پی خدایان بیگانه میروند ومراترک کرده وعهد مراخواهند شکست خشم وغضب من بر ایشان مشتعل شده وآنانراترک خواهم کرد وبدی ها وتنگی های بسیار به ایشان خواهد رسید پس الان این سرود را برای خود بنویسید وتو آنرا به بنی اسراییل تعلیم داده انرادر دهان ایشان بگذار تا این سرود برای من بر بنی اسراییل شاهد باشد زیرا خیالات ایشان را نیز که امروز دارند میدانم پس موسی این سرود را در همان روز نوشته ببنی اسراییل تعلیم داد ویوشع بن نون را وصیت نموده گفت قوی ودلیر باش زیرا تو بنی اسراییل را به زمینی که وعده داده شده داخل خواهی ساخت وخداوند با تو خواهد بود وترا ترک نخواهد کرد پس ترسان وهراسان مباش
وواقع شد که چون موسی ن.وشتن کلمات این تورات را را در کتاب تماما به انجام رسانید موسی به لاویان که تابوت عهد را برمیداشتند وصیت کرد که این کتاب تورات را در پهلوی تابوت عهد یهوه خدای خود بگذارید تا در آنجا برای شما شاهد باشد زیرا که من تمرد وگردن کشی شمارامیدانم اینک امروز که من هنوز با شما زنده هستم بر خداوند فتنه انگیخته اید پس چند مرتبه زیاده بعد از وفات من آنگاه موسی کلمات این سرود را در گوش تمامی بنی اسراییل تماما گفت
سرود موسی
ای آسمان گوش بگیر تا بگویم وزمین سخنان دهانم رابشنود تعلیم من مثل باران خواهد بارید وکلام من مثل شبنم خواهد ریخت زیرا که نام یهوه را ندا خواهم کرد خدای ما را به عظمت وصف نمایید او صخره است واعمال اوکامل است زیرا همه طریقهای او انصاف است او خدای امین واز ظلم مبرا وعادل وراست است کاشکه حکیم بوده اینرا می فهمیدید ودر عاقبت خود تامل مینمودید که چگونه یک نفر هزار را تعاقب میکرد ودو نفر ده هزار را منهزم میساختند انتقام وجزا از ان من است زیرا خداوند قوم خود راداوری خواهد نمود الان ببینید که با من خدای دیگری نیست میمیرانم وزنده میکنم مجروح میکنم وشفا میدهم واز دست من رهاننده نیست ومیگویم که من تا ابد الاباد زنده هستم
وخداوند در همان روز موسی را خطاب کرده گفت به این کوه عباریم یعنی جبل نبوکه که در زمین موآب در مقابل اریحا است برآی وزمین کنعان را که من آنرابه بنی اسراییل به ملکیت میدهم ملاحظه کن وتو در آن کوه وفات کرده به قوم خود ملحق میشوی چناکه برادرت هارون در کوه هور مرد وبه قوم خود ملحق شد واین است برکتی که موسی قبل از وفاتش به بنی اسراییل برکت دادگفت یهوه از سینا آمد واز سعیر بر ایشان طلوع نمود واز جبل فاران درخشان گردید بدرستی که قوم خود را دوست میدارد
پس موسی بنده خدا در عربات موآب بر حسب قول خداوند مرد واورادر زمین مواب در مقابل بیت فعور در دره دفن کردندواحدی قبر اورا تا امروز ندانسته است وچون وفات یافت 120 سال داشت وبنی اسراییل سی روز ماتم گرفتند ویوشع بن نون از روح حکمت مملو بود چون موسی دست خود را بر اونهاده بود

سیری در تورات 3 یوشع بن نون

یوشع بن نون وصی موسی
بعد ا زوفات موسی خداوندیوشع بن نون خادم موسی را خطاب کرد وفرمود الان برخیز که چنانچه با موسی بودم با توخواهم بود قوی ودلیر باش زیرا که تو این قوم را متصرف زمینی که برای پدران ایشان قسم خوردم که به ایشان بدهم خواهی کرد
فقط قوی وبسیار دلیر باش تا بر حسب تمام شریعتی که بنده من موسی ترا امر کرده است عمل نمایی زنهار از ان به طرف راست وچپ تجاوز منما تا هر جایی که روی کامیاب شوی این کتاب تورات از دهان تو دور نشود بلکه روز وشب در آن تفکر کن تا بر حسب هر آنچه درآن مکتوب است عمل نمایی ویوشع روسای قوم را امر کرد وفرمود درمیان لشگرگاه بگویید برای خود توشه حاظر کنند زیرا که بعد از سه روز شما از این اردن عبور خواهید کرد
یوشع کاهنان را خطاب کرده گفت تابوت عهد را برداشته پیش روی قوم روانه شد وابتدا یوشع زمین اریحا رافتح کرد
وواقع شد چون یوشع نزد اریحا آمد چشمان وی به مردی باشمشیر برهنه افتاد که پیش وی ایستاده بود یوشع نزد وی آمده اورا گفت ایا تو از ما هستی یااز دشمنان ماهستی گفت نه بلکه من سردار لشکر خدا هستن پس یوشع روی بر زمین نهاد وبه سجده افتاد یوشع گفت سرورم به بنده خود چه میگوید سردارلشگر خداوند به یوشع گفت که نعلین خود را از پاهایت بیرون کن زیرا جایی که تو ایستاده ای مقدس است ویوشع چنین کرد
یوشع شهر اریحا را محاصره کرد وهفت روز هفت بار شهر را طواف کردند ودر روز هفتم چون کاهنان کرناها رانواختند یوشع فرمود خداوند شهر را به شماداده است وچون شهر همه بت پرست بودند فرمود خود شهر وهر آنچه در آن است برای خداوند حرام خواهد شد فقط تمامی نقره وطلا وظروف مسین وآهنین وقف خداوند می باشد وبه خزانه خداوند گزارده شود
وراحاب فاحشه با هر که با وی در خانه باشد زنده خواهند ماند زیرا رسولانی را که برای جاسوسی فرستادم پنهان کرد
واما شما زنهار خویشتن را از چیزهای حرام نگاه دارید مبادا لشگرگاه اسراییل راحرام کرده آنرا مضطرب سازید
چون کرناها را نواختند حصار شهر فرو ریخت وهر آنچه در شهر بود از مرد وزن وجوان وپیر حتی گاو وگوسفند والاغ را بدم شمشیر هلاک کردند وشهر را با انچه دران بود به آتش سوزاندند لکن نقره وطلا وظروف مسین وآهنین را بخزانه خانه خداوند گذاردند انگاه یوشع فرمود ملعون باد بحضور خداوند کسی که بر خاسته این شهر اریحا را بناکند
فتنه آلوده شدن به حرام
وبنی اسراییل در انچه حرام شده بودخیانت ورزیدند عَخان از سبط یهودا از انچه حرام شده بود گرفت وغضب خداوند بر بنی اسراییل افروخته شد یوشع بعد از فتح اریحابرای تصرف عای مردانی به جاسوسی فرستاد ان مردان رفته سرزمین عای را جاسوسی کردند وبرگشتند وبه یوشع گفتند سه هزار نفر برای تصرف عای کافی است قوم را به زحمت نیندازید قریب به سه هزار نفر از قوم رفتند وقوم شکست خوردند واز حضور مردان عای فرار کردند یوشع ومشایخ اسراییل جامه خود راچاک زده پیش تابوت خداوند تا شام روی بر زمین نهادند وخاک به سر خود پاشیدند ومیفرمودند آه ایخداوند چه بگویم بعد از آنکه اسراییل به دشمنان خود پشت کرده وشکست خورده اند خداوند به یوشع گفت برخیز زیرا اسراییل گناه کرده واز عهدی که به ایشان امر کردم تجاوز نموده واز چیز حرام هم گرفته دزدیده اند بلکه انکار کرده آنرادر اسباب خود گذاشته اند واز این سبب بنی اسراییل به دشمنان خود پشت کرده اند زیرا ملعون شده اند واگر چیز حرام را از میان خود تباه نسازید من دیگر با شما نخواهم بود برخیز قوم راتقدیس نما زیرا یهوه خدای اسراییل چنین میگوید
وعاقبت عخان بن کَرمی به گناه خود اعتراف کرد یوشع به عخان گفت ای پسر من الان یهوه خدای اسراییل را جلال بده ونزد او اعتراف نما ومرا خبر بده که چه کردی واز ما مخفی مدار عخان گفت در میان غنیمتهای شهر اریحا ردایی فاخر ودویست مثقال نقره ویک شمش طلا به وزن پنجاه مثقال بود ومن طمع ورزیده گرفتم واینک در میان خیمه من است یوشع دستور داد عخان با غنیمتها وپسران ودختران وگاوان وحماران وگوسفندان وخیمه وتمامی مایملک اورا گرفته آنها را به وادی عخور بردند آنگاه یوشع به عخان فرمود ای عخان برای چه مارا مضطرب ساختی خداوند امروز ترا مضطرب خواهد ساخت پس تمامی اسراییل آنان را سنگسار کردند وآنها را به آتش سوزانیدند
***یوشع در روزی که که خداوند اموریان راتسلیم کرد بخداوند در حضور بنی اسراییل تکلم کرد وگفت ای آفتاب بر جَبَعُون بایست وتو ای ماه بر وادی اَیَلون پس آفتاب ایستاد وماه توقف کرد تا قوم از دشمنان خود انتقام گرفتند
مرگ یوشع
وواقع شد بعد از روزهای بسیار که خداونداسراییل را از جمیع دشمنان ایشان آرامی داده بود ویوشع پیر وسالخورده شده بود یوشع جمیع اسراییل را با مشایخ وروسا وداوران طلبیده به ایشان گفت ویوشع به تمامی قوم گفت
بسیار قوی باشید وهر چه در سِفرتورات موسی مکتوب است را نگاه دارید وبه طرف چپ وراست ان تجاوز منمایید داخل قبیله هی بت پرست نشوید ونامهای خدایان ایشان راذکر نکنید وقسم نخورید وسجده نکنید بلکه به یهوه خدای خود بچسیبد که یک نفر از شما هزار نفر را تعاقب خواهد نمود زیرا یهوه خدای شما اوست که برای شما جنگ میکند چنانکه به شما گفته است پس بسیار متوجه شده یهوه خدای خود را محبت نمایید
یوشع تمامی اسباط اسراییل را در شکیم جمع کرد ومشایخ اسراییل وروسا وداوران وناظران ایشان راطلبیده به حضور خداوند حاظر شدند ویوشع به تمامی قوم گفت که یهوه خدای اسراییل چنین میگوید
پدران شما یعنی طارَح پدر ابراهیم وپدر ناحور در زمان قدیم به آن طرف نهر (فرات )ساکن بودند وخدایان غیر را عبادت مینمودند وپدر شما ابراهیم را از ان طرف نهر (اور کلدانیان ) گرفته در تمامی زمین کنعان گردانیدم وذریت اورا زیاد کردم واسحاق رابه اودادم ویعقوب وعیسو را به اسحاق دادم وکوه سعیر را به عیسودادم تا ملکیت اوبشود ویعقوب وپسرانش بمصر فرود آمدند وموسی وهارون را فرستاده ومصررا مبتلا ساختم پس شما را از ان بیرون اوردم وچون پدران شما را از مصر بیرون اوردم وبدریا رسیدند مصریان شما را باعرابه ها تا بحر قُلزم تعقیب نمودند وچون نزد خداوند استغاثه کردند مصریان را در دریا غرق کردم وچشمان شما انچه رادر مصر کردم دید پس روزهای بسیار در بیابان ساکن بودید پس شما را در زمین اموریان که ان طرف اردن بود اوردم وبا شما جنگ کردند وایشان رابدست شما تسلیم نمودم وبالاق بن صفور پادشاه موآب برخاسته با اسراییل جنگ کرد وبلعام بن بعور را طلبده تا شما رالعنت کند ونخواستم که کلام بلعام رابشنوم وشمارا ازدست اورهانیدم واز اردن عبور کرده ومردان اریحا را بدست شما تسلیم نمودم وزنبور را پیش شما فرستاده ودو پادشاه اموریان را از حضور شما براندم نه به شمشیر ونه به کمان شما وزمینی که در آن زحمت نکشیدید وشهرهایی که بنا ننمودید به شمادادم که در انها ساکن میباشید واز تاکستان ها وباغات زیتون که نکاشتید میخورید
پس الان از یهوه بترسید واورا به خلوص وراستی عبادت نمایید واگر در نظر شما پسندنیاید که یهوه راعبادت نمایید پس امروز برای خود اختیار کنید چه کسی را عبادت خواهید نمود خدایان ان طرف نهر یا خدایان اموریان که در زمین ایشان ساکن هستید واما من وخاندان من یهوه را عبادت خواهیم نمود انگاه قوم در جواب یوشع گفتند حاشا از ما که یهوه را ترک کرده خدایان غیر را عبادت نماییم زیرا که یهوه خدای ما اوست که ما وپدران مارا از خانه بندگی بیرون آورد واین آیات بزرگ را در نظر ما نمود
پس یوشع به قوم گفت((نمیتوانید یهوه را عبادت کنید زیرا که او خدای قدوس است واو خدای غیور است که عصیان وگناهان شما را نخواهد آمرزید ))
آنگاه یوشع به قوم گفت شما بر خود شاهد هستید که یهوه را برای خود اختیار نموده اید تا اورا عبادت کنید گفتند شاهد هستیم یوشع گفت پس الان خدایان غیر را که در میان شما هستندرادور کنید ودلهای خود را به یهوه خدای اسراییل مایل سازید پس در ان روز یوشع با قوم عهد بست وبرای ایشان در شکیم فریضه وشریعتی قرار داد ویوشع این سخنان را در کتاب تورات خدا نوشت وسنگ بزرگی را در نزد قدس خداوند بر پاداشت ویوشع به تمامی قوم گفت اینک این سنگ برای ما شاهد است زیرا که تمام سخنان خداوند را که بهماگفت شنیده است پس برای شما شاهد خواهد بود مبادا خدای خود را انکار نمایید
ویوشع بن نون بنده خدا چون صد وده ساله بود بمرد واورا در کوهستان افرایم دفن کردند
واستخوانهای یوسف را که بنی اسراییل از مصر آورده بود در شکیم در حصه زمینی که یعقوب از بنی حمور خریده بود دفن کردند وان ملک بنی یوسف شد والعازار بن هارون مرد واورادر تل پسرش فیخاس که در کوهستان افرایم به اوداده شده بود دفن کردند ...............
سِفر داوران
بعد از مرگ یوشع طبقه ای دیگر برخاستند که خداوند واعمالی که برای اسراییل کرده بود را ندانستند وبنی اسراییل در نزد خداوند شرارت ورزیدند ویهوه را ترک کردند وخدایان غیر مانند بَعل وعَشتاروت راسجده وعبادت کردند وخشم خداوند رابرانگیختند وخداوند ایشان را به تاراج کنندگان سپرد تا انان را غارت کنند وخداوند داوران را مبعوث میکرد تا ایشان را نجات دهند مانند عتنئیل برادر کوچک کالیب که روح خداوند بر اونازل شد واِیهودکه از داوران بودند وبعد از اینها
جِدعُون بن یُواش که فرشته خدا بر اوظاهر شد وفرمود ای مرد زور آور یهوه با تو است اسراییل را از دست مدیان رهایی ده هنگامی که جدعون برای جنگ مدیان رفتند 32هزار نفربودند خداوند به جدعون فرمود قومی که با توهستند زیده از انند که مدیان را بدست ایشان تسلیم نمایم مبادا اسراییل بر من فخر نموده که بگویند دست ما باعث نجات وپیروزی شد پس الان بگوش قوم نداکن بگو ههر کس ترسان وهراسان است از کوه جلعاد برگشته روانه شود 22هزار نفر از قوم برگشتند ده هزار باقی ماندند خداوند به جدعون گفت باز هم قوم زیادهاند ایشان رانزد آب بیاور تا ایشان را بیازمایم که چه کسی را به جنگ ببری وهمراه تروانه شود وچون قوم رانزدیک آب آورده بود خداوندبه جدعون گفت ((هرکه آب را به زبان خود بنوشد چنانکه سگ مینوشد اوراتنها بگذار وهر که بر زانوی خود خم شده ودست به دهان اورده ونوشید انان را به جنگ ببر سیصد نفر اب رابه دست نوشیدند ))خداوند به جدعون گفت به این سیصد نفر که آب را به کف نوشیدند شمارا نجات میدهم ومدیان رابدست توتسلیم خواهم کرد
بعد ازداوران یَسی پدر داوود امد ودر آن ایام زنی مومنه بنام حنابود که صاحب اولاد نمیشد وآنان هر سال برای قربانی وعبادت برای یهوه صبایوت به خانه خدا در شیلوه میامدند واودر انجا دعا کرد که اگر صاحب فرزند شود او را وقف خیمه اجتماع کند واستره برسرش نخواهد امد وبعد از مرور ایام حنا حامله شد وپسری زایید واورا سَموئیل نامید زیرا گفت اورا از خداوند مسئلت نمودم وسال بعد هنگامی که کودک از شیر گرفته شد او را به خانه خدا اورد وبه عیلی کاهن داد وفرمود من این کودک رابرای خدا وقف کردم تا ایامی که زنده باشد وقف خداوند باشد پس خود در انجا به عبادت یهوه مشغول شد وحنا در موقع دعا فرمود ((دل من در خداوند وجد مینماید مثل یهوه قدوسی نیست زیرا غیر از یهوه کسی نیست زیرا یهوه خدای علام است وبه اواعمال سنجیده میشود خداوند میمیراند وزنده میکند به قبر فرود می اورد وبر میخیزاند خداوند فقیر میسازد وغنی میگرداند پست میکند وبلند میسازد )) سموئیل درنزد عیلی کاهن خداوند راخدمت مینمود وهم نزد خداوند وهم نزد مردمان پسندیده شد وعیلی کاهن رادوپسر بود که گناهکاربودند وبازنانی که خیمه اجتماع را خدمت میکردند میخوابیدند وعیلی انان رانصیحت کرد وفرمود اگر شخصی بر شخصی گناه ورزد خدااوراداوری خواهد کرد اما اگر شخصی برخداوند گناه ورزد کیست که برای وی شفاعت نماید؟؟ اما ایشان سخن پدر خود رانشنیدند تا اینکه یهوه مرد خدایی را نزد عیلی فرستاد وفرمودیهوه چنین میگوید تو پسران خود را زیادتر از من محترم میداری حاشا از من زیرا انانی که مراتکریم نمایند تکریم خواهم نمودوکسانی که مرا حقیر شمارند خوار خواهند شد اکنون ایامی می اید که بازوی تووخاندان ترا قطع خواهم کرد واین برای تو علامت باشد که هردو پسرت در یکروز خواهندمرد وکاهن امینی به جهت خودبر پاخواهم داشت که موافق دل وجان من رفتار خواهد نمود
سموئیل در حضور عیلی کاهن خداوند راخدمت مینمود ودر ان روزها کلام خداوند نادر بود ورویا مکشوف نمیشد وسموئیل در هیکل خدا جایی که تابوت عهد بودمیخوابید وخداوند دررویا سه بار سموئیل را خواند واوفرمود لبیک بنده تومیشنود فرمود به عیلی بگو که گناه خاندان عیلی به قربانی وهدیه تا به ابد کفاره نخواهد شد چونکه پسرانش بر خود لعنت اوردند واوایشان رامنع ننمود
سموئیل رویا خود را به عیلی بیان کرد واوگفت انچه در نظر خداوند پسند آید به انجام برسد
پس فلسطینیها به جنگ بنی اسراییل امدند ومشایخ بنی اسراییل تابوت عهد خداوند را از شیلوه همراه با دوپسر عیلی به میدان جنگ اوردند وبنی اسراییل از فلسطینی ها شکست خوردند ودوپسر عیلی در جنگ کشته شدند وفلسطینی ها تابوت عهد خداوند را گرفته به اشدود بردند ومرد بنیامینی از لشکر دویده در همان روز با جامه دریده وخاک بر سر به شیلوه امد چون وارد شد به عیلی برخورد وعیلی 98سال داشت وچهل سال بر اسراییل داوری کرده بود عیلی از اوپرسید ای پسرم کار چگونه گذشت ان مرد فرموداسراییل از حضور فلسطینی ها فرار کردند وشکست عظیمی هم در قوم واقع شد وسی هزار پیاده کشته شدند ودو پسر تو نیز کشته شدند وتابوت خداوند باخود برند که ناگهان عیلی از کرسی خود به پشت افتاده وگردنش شکست وبمرد زیرا که مردی پیر وسنگین بود وتابوت خداوند در ولایت فلسطینیان هفت ماه ماند وبه انواع بلاها گرفتار شدند تا عاقبت تابوت خداوند را در ارابه به دوگاوبستند ورها کردند وگفتند اگر به سوی بیت شمس بروند پی یهوه خدای عبرانیان این بلاها رابرماواردکرده اند واگر غیر این باشد این امور اتفاقی است وبا کمال تعجب دیدند که ارابه به سمت بیت شمس حرکت کردند واهل بیت شمس از دیدن تابوت عهد خوشحال شدند ولاویان تابوت عهد را از عرابه پایین اوردند وگاوان را برای قربانی سوختنی برای خدا قربانی کردند
واز انجا به قریه یعاریم تابوت عهد رابردند وبه خانه العازار بردند واوانراتقدیس تا تابوت رانگهبانی کند و20سال انجابود تا اینکه سموئیل تمام خاندان اسراییل رادر مصفهجمع کرد وان روز را روزه گرفتند وبه انان فرمود ((اگر به تمامی دل به سوی خداوند بازگشت نمایید وخدایان غیر وعشتاروت را ازمیان خود دور کنید ودلهای خود رابرای خداوندحاضر ساخته اوراتنها عبادت نمایید پس اوشماراازدست فلسطینی ها خواهد رهانید انگاه اسراییل بَعل وعَشتاروت رادور کرده خداوند راتنها عبادت نمودند وسمویل نزد خداوند تضرع کرده خداوند اورا اجابت نمود وسموئیل در تمامی روزهای عمر بر اسراییل داوری نمود

چون سموییل پیر شد جمیع مشایخ اسراییل نزد او به رامه آمدند وبه او گفتند الان برای ما پادشاهی نصب نما تا مثل سایر امت ها بر ما حکومت کند واین امر در نظر سموئیل ناپسند امد وسموئیل نزد خداوند دعاکرد خداوند به سموییل گفت سخنان قوم را رادر هر چه به تو گفتند بشنو زیرا که ترا ترک نکردند بلکه مرا ترک کردند پس الان اواز ایشان رابشنو لکن بر ایشان بتاکید شهادت بده وایشان را از رسم پادشاهی که بر ایشان حکومت خواهد کرد مطلع ساز زیرا رسم پادشاهی که حکم خواهد نمود این است که پیران شما را گرفته بر عرابه وسواران خود خواهد گماشت دختران شمارا برای عطر کشی وطباخی وخبازی خواهدگرفت وبهترین باغها وتاکستان رابرای خود خواهد گرفت وشما غلام اوخواهید شد ودر ان روز از دست پادشاهکه برای خویش برگزیدهاید فریاد خواهید کرد وخداوند شما را اجابت نخواهید کرد اما قوم از شنیدن قول سموئیل ابا کردند وگفتند نی بلکه میباید برای ما پادشاهی تعین کنیدمردی از قبیله بنیامین بنام قیس که مردی قوی ومقتدر بود واورا پسری بود بنام شاوُل
جوانی خوش اندام وبلند قد بود یک روز قبل از امدنش اول خداوند بر سموئیل کشف کرد گفت فردا در این وقت شخصی از زمین بنیامین نزد تو میفرستم اورا مسح نما تا بر قوم من اسراییل رئیس باشد وقوم مرااز دست فلسطینیان رهایی دهد چون تضرع ایشان نزد من رسید پس سموییل ظرف روغن راگرفته بر سر وی ریخت واورابوسیده گفت خداوند ترا مسح کرد تا بر میراث او حاکم شوی
وشاول30ساله بود که پادشاه شد وشاول به جهت خود سه هزار نفر از اسراییل را برگزید واز ایشان دوهزار با شاول در بیت ایل بودند ویک هزار با یوناتان (پسر شاول ) در جبعه بنیامین بودند ویونانان قراول فلسطینیان را در جبعه شکست داده بودند وفلسطینیان این را شنیدند وسی هزار عرابه وشش هزار سوار جمع کردند تا با اسراییل نبرد کنند انها در مخماس اردو زدند انگاه قوم مظطرب شدند گروهی خود رادر مغاره ها وصخره ها پنهان کردند عدهای از عبرانیان از اردن عبور کردند شاول هنوز در جلجال بود وتمامی قوم در عقب او مضطرب بودند سموئیل بعد از هفت روز درنگ به جلجال امد شاول گفت قربانی سوختنی وذبایح سلامتی رانزد من اورید چون از قربانی سوختنی فارغ شد اینک سموئیل برسید شاول به استقبال اورفت سمویل گفت چه کردی شاول گفت چون دیدم که قوم از نزد من پراکنده میشوند وتو در روز های معین نیامدی من رضامندی خداوند را نطلبیدم پس خویشتن را مجبور ساخته قربانی سوختنی را گذرانیدم سمویل به شاول گفت احمقانه عمل نمودی امر یهوه را بجانیاوردی لیکن الان سلطنت تو استوار نخواهد ماند وخداوند مردی موافق دل خود طلب کرده که پیشوای قوم خود باشد چونکه تو فرمان خداوند را نگه نداشتی
سمویئیل برخاسته از جلجال به جبعه بنیامین امد وشاول وفرزندش یوناتان نیز امدند یوناتان پسر شاول به جوان سلاح دار خود گفت بیا تا به قراول فلسطینیان حمله کنیم اماپدر خود را خبر نداد یوناتان گفت بیا تا بر قراول این نامختونان حمله کنیم زیرا خداوند را از رهانیدن با کثیر یا قلیل مانعی نیست شاول رادختر کوچکی بود که میکال نام داشت واما سردار لشکر شاول اَبنیر بن نیرعموی شاول بود
اولین نافرمانی شاول
سموئیل به شاول گفت خداوند مرا فرستاد که ترا مسح نمایم تا بر قوم اسراییل پادشاه شوی پس الان آواز کلام خداوند را بشنو
((یهوه صبایوت چنین میگوید انچه عمالیق به اسراییل کرد را به خاطر داشته ام که چگونه هنگامی که از مصر بر می امد در راه مقاومت کرد پس الان برو وعمالیق را شکست بده وجمیع مایملک ایشان را تماما نابود ساز وبر ایشان شفقت منما بلکه مرد وزن وطفل وشیر خوار ه وگاو وگوسفند وشتر والاغ را بکش پس شاول 200هزار پیاده را سان دید وشهر عمالیق را محاطره وانان را شکست داد وپادشاه عمالیق را زنده گرفت واما شاول وقوم بهترین گوسفندان وگاوان وبره ها وهر چیز خوب را دریغ نموده وانها راهلاک نکردند لیکن هر چیز خوار وبیمقدار را نابود ساختند وکلام خداوند بر سموییل نازل شده گفت پشیمان شدم که شاول را پادشاه ساختم زیرا از پیروی من بر گشته کلام مرا به جا نیاورده است

سموئیل خشمناک شده تمامی شب نزد خداوند فریاد بر اورد وبامدادان برخاست تا شاول را ملاقات کند وچون سموئیل نزد شاول رسید شاول به اوگفت ((برکت خداوند بر تو باد من فرمان خداوند را بجا اوردم )) سموییل گفت پس این صدای گوسفندان وبانگ گاوان که میشنوم چیست ؟ شاول گفت اینها را از عمالقه آورده اند زیرا قوم بهترین گوسفندان وگاوان را دریغ داشتند تا برای یهوه خدایت قربانی نمایند وبقیه را بالکل هلاک ساختیم سموئیل به شاول گفت تامل نما تا انچه خداوند دیشب به من گفت بتو گویم شاول فرمود بگو سموییل گفت هنگامی که تو در نظر خود کوچک بودی آیا رییس اسباط اسراییل نشدی آیا خداوند ترامسح نکرد تا بر اسراییل پادشاه شوی وخداوند ترا براهی فرستاد وگفت این عمالقه گناهکار را بالکل هلاک ساز پس چرا قول خداوند را نشنیدی بلکه بر غنیمت هجوم آورده آنچه را که در نظر خداوند بد است عمل نمودی
آیا خداوند به قربانی های سوختنی وذبایح خشنود است یا به اطاعت فرمان خداوند ؟اینک اطاعت از قربانی ها وگوش گرفتن از پیه قوچ ها نیکوتر است زیرا که تمرد مثل گناه جادوگری است وگردن کشی مثل بت پرستی وترافیم است چونکه کلام خداوند را ترک کردی اونیز سلطنت ترا رد نموده است
شاول به سموئیل گفت گناه کردم زیرا از فرمان خداوند وسخن تو تجاوز نمودم تمنا اینکه گناه مرا عفو فرمایی وبا من برگردی تا خداوند راعبادت نماییم سموییل گفت با تو بر نمی گردم چونکه کلام خداوند را ترک نموده خداوند نیز ترا از پادشاه بودن بر اسراییل رد نموده است وچون سموییل برگشت که روانه شود اودامن جامه اورا گرفت که پاره شد سموییل گفت امروز خداوند سلطنت اسراییل را از تو پاره نموده انرا به همسایه ات که از تو بهتر است داده است وجلال یهوه خدای اسراییل دروغ نمیگوید وتغیر به اراده خود نمیدهد زیرا او انسان نیست که به اراده خود تغیر بدهد گفت گناه کرده ام حال تمنا اینکه مرا بحضور مشایخ قوم محترم داری تایهوه راعبادت نماییم پس سموئیل با شاول روانه شد تا خداوند را عبادت نمایند سموییل گفت اَجاج پادشاه عمالیق را نزد من بیاورید آنگاه سموئیل به پادشاه گفت چنانکه شمشیر تو زنان را بی اولاد کرده است همچنین مادر تو از میان زنان بی اولاد خواهد شد سموئیا اجاج را بحضور خداوند در جلجال پاره پاره کرد سموئیل به رامه رفت وبرای دیدن شاول تا روز وفاتش دیگر نماید اما سموئیل برای شاول ماتم میگرفت

شمارش معکوس عمر...299

3d Illustration Golden Number 299 Isolated Stock Illustration 1800085345 |  Shutterstock3d Illustration Golden Number 299 Isolated Stock Illustration 1800085345 |  Shutterstock

Speed Limit 299 - Free 3D Print Model - MakerWorld

ده بهمن 1404

الله

هر شب تصمیم می‌ گیرم تمام خاطراتت را پشتِ سر بگذارم،
می‌ خواهم از یادِ تو عبور کنم،
از تمام خیابان‌ هایی که بوی حضورت را دارند،
از تمام واژه‌ هایی که ناخواسته به نامت ختم می‌ شوند...
اما صبح، پیش از آنکه حتی نفسم را تازه کنم،
یادت از راه می‌رسد ، آرام، اما قاطع.
درست همان لحظه‌ ای که فکر می‌کنم فراموشت کرده‌ ام،
نامت میان تپشِ دلم می‌ لغزد،
مثل نوری که خودش را از لای پرده‌ ی بسته هم می‌ تاباند.

گویی در من زندگی می‌ کنی، نه در ذهنم...
در ضربانِ قلبم، در سکوتِ نگاهم،
در هر گوشه‌ ی بی‌ دفاعِ احساسم.
و من می‌ مانم و عهدی که هر شب می‌ بندم
و هر صبح می‌ شکنم...
با لبخندی تلخ و یادی که انگار هرگز قرار نیست تمام شود

فرانسوی ها میگن :
دریا تا وقتی توش غرق نشدی میخوادت،
اما به محض اینکه غرق شدی پست میزنه...
قانون نوشته نشده‌ی روابط آدما هم همینه

Image for numerology 'Number 299 Meaning' article

الله

مهر تو ز سینه رفتنی نیست
در دردِ تو دیده خفتنی نیست

حالی که مرا ز عشق تو است
دانستنی است گــــفتنی نیست.

3d numéro 299 Banque d'images détourées - Alamy

الله

فرمود رب العالمین باصابرانم همنشین

ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا

رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا

الله

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویـــــــرانه دل ماست که هر نظر تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

الله

Número 299 - número escrito texto duzentos e noventa e nove cartazes para a  parede • posters matemática, numérico, vermelho | myloview.com.br

اگر کسی گمان برد که کتاب نفوذی در شخص ندارد اشتباه کرده است. نفوذ کتاب، کند و آهسته و مانند جریان آبی است که بر سر راه خود به تدریج دره‌ای باز می‌کند، ولی سال به سال چیزهای نوتر و تازه‌تری می‌آورد؛ کسی نیست که ساعتی در مصاحبت حکما و قهرمانان بگذراند و بر خود چیزی نیفزاید.

اگر (از راه کتاب) بتوانیم ساعتی با ناپلئون بنشینیم یا با ویتمن قدم بزنیم یا بر سر سفره‌ی شام ولتر و فردریک‌ حاضر شویم دلیل آن نیست که کوچک و فرودست هستیم.

کتاب لذات_فلسفه
ویل_دورانت

299 Text Effect and Logo Design Number

ما روزهای زیادی روی زمین نداریم.
اگر ۸۸ سال عمر کنیم، فقط حدود ۳۳ هزار روز است.
این تعداد از قبل تعیین شده و قابل تمدید نیست.
یعنی فقط:
۸۸ تولد،
۸۸ نوروز،
۸۸ عید،
۸۸ زمستان، بهار و تابستان.
فقط حدود ۳۳ هزار طلوع و غروب خورشید.
واقعاً چندتایش را زندگی می‌کنیم؟
چندتایش را به یاد می‌سپاریم؟
ج)
زندگی باید در عشق سپری شود.
برای عشق بودن، ببخش، فراموش کن و کینه نگه ندار.
بپذیر و رها کن.
همه را دوست بدار و به هیچ‌چیز آسیب نزن.
در فکر، گفتار و عمل مهربان باش.
دلسوز، عادل و آگاه باش.
قول بده، اما فقط با آگاهی ـ و به قولت وفادار بمان.
خودت را هم دوست داشته باش.
عشق باش.
د)
فایده‌ی عشق بودن چیست؟
دلی پاک.
زندگی بدون عذاب وجدان.
سبکی و درخشش درونی.
انتظاری نداری، پس ناامیدی هم نداری.
در موقعیت‌های مسموم، چون عشق همه‌چیز را شفا می‌دهد.
حتی خشم تو هم آزاردهنده نیست.
حضورت آرامش می‌آورد.
مردم دوستت دارند،
به حضورت خوش‌آمد می‌گویند
و یادت می‌مانند —
چون الگو می‌شوی.
پس،
در هر شرایطی عشق را انتخاب کن.
پاداش‌هایش بزرگ‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کنی.


موهانجی

*****************************************************

کسی که شما را دوست دارد،
نجاتتان نمیدهد،
اما جلیقه نجاتی به سویِ شما پرتاب میکند، که اگر همتِ دست دراز
کردن دارید، خودتان را نجات بدهید.
کسی که شما را دوست دارد،
شما را خوشبخت نمیکند،
اما فضایی میسازد که اگر شما خواستید
بتوانید خوشبخت شوید.
کسی که شما را دوست دارد،
از ارتفاع موجهای دریا کم نمی کند، اما
در میان موجها که هستید،
دستتان را میگیرد .
کسی که شما را دوست دارد،
زورش به سرمای بیرون نمیرسد،
اما دلِ شما را گرم میکند.
کسی که شما را دوست دارد،
معجزه ای در بیرون بپا نمیکند،
اما کمک میکند شما معجزه ای در درونتان
به پا کنید.

فال حافظ ۱۰ بهمن: پایان تاریکی نزدیک است؛ خوشبختی تو فقط یک قدم فاصله دارد  • مجله تصویر زندگی

چاه زندگی

ایّها المأسور فی قید الذنوب

ایّها المحروم من سِرّ الغیوب

لا تقم فی أسر لذّات الجسد

انّها فی الجید حبلٌ من مسد

قم توجه شطر اقلیم النعیم

و اذکر الاوطان والعهد القدیم

گنج علم «ما ظهر مع ما بطن»

گفت: از ایمان بود حب الوطن

این وطن، مصر و عراق و شام نیست

این وطن، شهری‌ست کان را نام نیست

زانکه از دنیاست، این اوطان تمام

مدح دنیا کی کند «خیر الانام»

حب دنیا هست رأس هر خطا

از خطا کی می‌شود ایمان عطا

ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر

کاورد رو سوی آن بی‌نام شهر

تو در این اوطان، غریبی ای پسر!

خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر!

آنقدر در شهر تن ماندی اسیر

کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن

موطن اصلی خود را یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست

در میان، جز یک نفس در کار نیست

تا به چند ای شاهباز پر فتوح

باز مانی دور، از اقلیم روح؟

حیف باشد از تو، ای صاحب هنر!

کاندرین ویرانه ریزی بال و پر

تا به کی ای هدهد شهر سبا

در غریبی مانده باشی، بسته پا؟

جهد کن! این بند از پا باز کن

بر فراز لامکان پرواز کن

تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟

یوسفی، یوسف، بیا از چه برون

تا عــــــــــــزیز مصر ربانی شوی

وا رهی از جسم و روحانی شوی

الله

خدایا به عظمت وحرمت این ماه شعبان به جلال وجبروتت سوگند 299 ماه کامل به من عمری با عزت وبندگی عنایت بفرما

1404/10/10

Green Number 299 isolated white background Stock Photo - Alamy

دعایی عارفانه در ماه شعبان ......گلچین دعا

کارت پستال متحرک تبریک آغاز ماه شعبان

الصورة

No photo description available.

دعایی عارفانه در ماه شعبان

اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَاهْلِكْ عَدُوَّهُمْ مِنَ الجِنِّ وَالاِنْسِ مِنَ ألاَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ

. اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْأَوَّلِينَ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْآخِرِينَ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْمَلَاَ الْأَعْلىٰ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْمُرْسَلِينَ .

اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيتَ عَلى إبراهيمَ وَ آلِ إبراهيمَ وَ بارِك عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما بارَكتَ عَلى إبراهيمَ وَ آلِ إبراهيمَ ، إنَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ

اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی سَیِّدنا مُحَمَّدٌ مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوان وَ تَعاقَبَ الْعَصْرانِ
وَ کَرَّ الْجَدیدانِ وَ سْتَقْبَلَ الْفَرْقَدانِ وَ بَلَّغْ رُوحَهُ وَ اَرْواحَ اَهْلِ بَیْتِهِ مِنّا التَّحِیَّهَ وَ السَّلامُ
وَبارِک وسَــــلِم عَلیه کَثـــــــــــــــیرا

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ(( أَنْتَ الْأَوَّلُ فَلَيْسَ قَبْلَكَ شَيْءٌ، وَأَنْتَ الْآخِرُ فَلَيْسَ بَعْدَكَ شَيْءٌ، وَأَنْتَ الظَّاهِرُ فَلَيْسَ فَوْقَكَ شَيْءٌ، وَأَنْتَ الْباطِنُ فَلَيْسَ دُونَكَ شَيْءٌ، وَأَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.))

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ إِلَهِي وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ

وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ

وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِينا لَكَ مُتَضَرِّعا إِلَيْكَ رَاجِيا لِمَا لَدَيْكَ ثَوَابِي

وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ تَخْبُرُ حَاجَتِي وَ تَعْرِفُ ضَمِيرِي وَ لا يَخْفَي عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِي وَمَثْوَايَ

وَ بِيَدِكَ لابِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضَرِّي

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ اَنتَ قُلتَ وقُولُکَ الحَق قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ

قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّه ۗ وَاَنتَ قُلتَ وقُولُکَ الحَق قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ لا اَملِكُ لِنِفسی نَفعاً وَلا ضَرا وَلا مُوتاً وَلا حَیاة وَلا نُشُورا وَلا اَستَطیعُ اَن آخَذُ إلاّ ما اَعطَیتَنی وَلا اَن اَتقیَ إِلاّ ما وَقَیتَنی ,

اَللهُمَ وَفِقنی لِما تُحِبُ وَتَرضى مِنَ القُولِ وَالعَمَلی فی عافیهَ))

إِلهِی إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی ؟خدایا! اگر محرومم کنی پس کیست آن‌که به من روزی دهد؟

وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی و اگر خوارم ‌سازی پس کیست آن‌که به من یاری رساند

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ أَعُوذُ بِک مِنْ غَضَبِک وَ حُلُولِ سَخَطِک وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ‎‏ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ وَرَبِّ أَعُوذُ بِكَ أَنْ أُذَلَّ أَوْ أُخْزىٰ.

و أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ

‏ وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ عَذابِ النَّارِ، وَفَضِيحَةِ الْعارِ، إِذَا امْتازَ الْأَخْيارُ مِنَ الْأَشْرارِ يَا جَبَّارُ يَا قَهَّارُ،

اللَّهُمَّ إنِّي أَعوذُ بك مِنْ زوالِ نعمتِكَ، وتحوُّلِ عافيتِكَ، وفُجاءةِ نقْمتِكَ، وجَميعِ سَخَطِكَ»

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ لَمْ یزَلْ بِرُّک عَلَی أَیامَ حَیاتِی فَلاتَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی.إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ قَدْ سَتَرْتَ عَلَی ذُنُوبا فِی الدُّنْیا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَی سَتْرِهَا عَلَی مِنْک فِی الْأُخْرَی فَلاتَفْضَحْنِی یوْمَ الْقِیامَةِ عَلَی رُءُوسِ الْأَشْهَادِ

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ جُودُک بَسَطَ أَمَلِی وَ عَفْوُک أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ یوْمَ تَقْضِی فِیهِ بَینَ عِبَادِک

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ (( فَضْلُكَ رَجَائِي، وَ كَرَمُكَ وَ رَحْمَتُكَ أَمَلِي، لا عَمَلَ لِي أَسْتَحِقُّ بِهِ الْجَنَّةَ، وَ لا طَاعَةَ لِي أَسْتَوْجِبُ بِهَا الرِّضْوَانَ،

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ اِعْتِذَارِی إِلَیکَ فَاقْبَلْ عُذْرِی یا أَکرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیهِ الْمُسِیئُونَ.

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ لاتَرُدَّ حَاجَتِی وَ لاتُخَیبْ طَمَعِی وَ لاتَقْطَعْ مِنْک رَجَائِی وَ أَمَلِی

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ ((فَلَک الْحَمْدُ أَبَدا أَبَدا دَائِما سَرْمَدا یزِیدُ وَ لایبِیدُ کمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَی فَلَكَ الْحَمْدُ يَا رَبِّ يَا مُقْتَدِرٍ لَايُغْلَبُ، وَ يَا ذِى أَناةٍ لَايَعْجَلُ، صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَللهُم اجْعَلْنِى لِنَعْمائِكَ مِنَ الشَّاكِرِينَ، وَلِآلائِكَ مِنَ الذَّاكِرِينَ؛ وَارْحَمْنِى بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ (( فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ* وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِجُرْمِی أَخَذْتُک بِعَفْوِکَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِذُنُوبِی أَخَذْتُک بِمَغْفِرَتِکَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّی أُحِبُّکَ

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ ((اِنَّ ذُنُوبی لا تَضُرُّکَ وَاِنَّ مَغْفِرَتَکَ لی لا تَنْقُصُکَ فَاَعْطِنی ما لایَنْقُصُکَ وَاغْفِرْ لی ما لایَضُرُّکَ))

- إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ ((مَغْفِرَتُکَ أوْسَعُ مِنْ ذُنُوبی وَرَحْمَتُکَ أرْجَی عِنْدِیِ مِنْ عَمَلِی، فَاغْفِرْلی ذُنُوبی یَا حَیَّاً لاَ یَمُوتُ؛ ))

إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ إِنْ دَعَانِی إِلَی النَّارِ عَظِیمُ عِقَابِکَ فَقَدْ دَعَانِی إِلَی الْجَنَّةِ جَزِیلُ ثَوَابِکَ
إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ فَلَک أَسْأَلُ وَ إِلَیک أَبْتَهِلُ وَ أَرْغَبُ وَ أَسْأَلُک أَنْ تُصَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وَ أَنْ تَجْعَلَنِی مِمَّنْ یدِیمُ ذِکرَک وَ لاینْقُضُ عَهْدَکَ وَ لایغْفُلُ عَنْ شُکرِکَ وَ لایسْتَخِفُّ بِأَمْرِکَ یا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِکرَامِ يَا ذَا الْجَلالِ وَالْإِكْرامِ، يَا ذَا النَّعْماءِ وَالْجُودِ، يَا ذَا الْمَنِّ وَالطَّوْلِ، حَرِّمْ شَيْبَتِي عَلَى النَّارِ.

اِلهى وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ اِرْحَمْ عَبْدَک الذَّلیلَ ذَاالّلِسانِ الْکلیلِ وَالْعَمَلِ الْقَلیلِ وَامْنُنْ عَلَیهِ بِطَوْلِک الْجَزیلِ

وَاکنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّک الظَّلیلِ یا کریمُ یا جَمیلُ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ یا مَنْ لا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْع یا مَنْ لا یُغَلِّطُهُ السّآئِلُونَ،"

"وَیا مَنْ لا یُبْرِمُهُ اِلْحاحُ الْمُلِحّینَ اَذِقْنی بَرْدَ عَفْوِکَ،"

وَمَغْفِرَتِکَ وَحَلاوَةَ رَحْمَتِکَ

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ إِنِّى أَطَعْتُكَ فِى أَحَبِّ الْأَشْياءِ إِلَيْكَ وَهُوَ التَّوْحِيدُ، وَلَمْ أَعْصِكَ فِى أَبْغَضِ الْأَشْياءِ إِلَيْكَ وَهُوَ الْكُفْرُ، فَاغْفِر لِى ما بَيْنَهُما،

يَا مَنْ إِلَيْهِ مَفَرِّى آمِنِّى مِمَّا فَزِعْتُ مِنْهُ إِلَيْكَ .اللّٰهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الْكَثِيرَ مِنْ مَعاصِيكَ، وَاقْبَلْ مِنِّى الْيَسِيرَ مِنْ طاعَتِكَ، يَا عُدَّتِى دُونَ الْعُدَدِ، وَيَا رَجائِى وَالْمُعْتَمَدَ،

وَيَا كَهْفِى وَالسَّنَدَ، وَيَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ أَدخِلني في لُجَّةِ بَحرِ أحَديَّتِكَ وَطَمطامِ يَمِّ وَحدانيَّتِكَ وَفي وَجهي لَمَعاتُ بَرقِ القُربِ مِن آثارِ حِمايَتِكَ مَهيباً بِهَيبَتِكَ عَزيزاً بِعِنايَتِكَ مُتَجَلِّلاً مُكَرَّماً بِتَعليمِكَ وَتَزكيَـتِكَ، وَألبِسني خِلَعَ العِزَّةِ وَالقَبولِ وَسَهِّل لي مَناهِجَ الوُصلَةِ وَالوُصولِ وَتَوِّجني بِتاجِ الكَرامَةِ وَالوَقارِ وَألِّف بَيني وَبَينَ أحِبَّائِكَ في دارِ الدُّنيا وَدارِ القَرارِ

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ (( اَنَا عاجِزٌ فِی کُلِّ شَیٍ وَ اَنْتَ اَلْقادِرُ عَلی کُلِّ شَیٍ اِرْحَمْ عَلَیَّ وَ اقْضِ حاجَتی ِبِرَحْمَتِكَ‏ يَا أَرْحَمَ‏ الرَّاحِمِينَ))

إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ یَا حَیُّ یَا قَیُّومُ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِکْرَامِ یَا رَحْمَانَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ وَ رَحِیمَهُمَا یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ یَا إِلَهَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ (( ِاغْفِرْلى‏ ذُنُوبى‏، وَاسْتُرْ عَلَىَّ عيوُبى‏، وَافْتَحْ لى‏ مِنْ لَدُنْک‏ رَحْمَةً، وَرِزْقاً واسِعاً، يااَرْحَمَ الرَّاحِمينَ

- إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ

اَللّهُمَّ اِغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَهْتِكُ الْعِصَمَ

خدايا! بيامرز براى من آن گناهانى را كه پرده حرمتم مى‌درد

اَللّهُمَّ اِغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ النِّقَمَ

خدايا! بيامرز براى من آن گناهانى را كه كيفرها را فرو مى‌بارند

اَللّهُمَّ اِغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُغَيِّرُ النِّعَمَ

خدايا! بيامرز برايم گناهانى را كه نعمتها را دگرگون مى‌سازند

اَللّهُمَّ اِغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاءَ

خدايا! بيامرز برايم آن گناهانى را كه دعا را باز مى‌دارند

اَللّهُمَّ اِغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاءَ

خدايا! بيامرز برايم گناهانى كه بلا را نازل مى‌كند.

يا نُورُ يا قُدُّوسُ يا اَوَّلَ الاْوَّلِينَ وَ يا آخِرَ الآخِرينَ يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبِّ يا اِلهى وَ سَيِّدى وَ مَوْلاىَ وَ مالِكَ رِقّى يا مَنْ بِيَدِهِ ناصِيَتى يا عَليماً بِضُرّى وَ مَسْكَنَتى يا خَبيراً بِفَقْرى وَ فاقَتى يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبِّ اَسْئَلُكَ بِحَقِّكَ وَ قُدْسِكَ وَ اَعْظَمِ صِفاتِكَ وَ اَسْمائِكَ فَبِعِزَّتِكَ اِسْتَجِبْ لى دُعائى وَ بَلِّغْنى مُناىَ وَ لا تَقْطَعْ مِنْ فَضْلِكَ رَجائى وَاكْفِنى شَرَّ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ مِنْ اَعْدائى يا سَريعَ الرِّضا اِغْفِرْ لِمَنْ لا يَمْلِكُ اِلا الدُّعاءَ يا مَنِ اِسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفاءٌ اِسْتَجِبْ لى دُعائى وَ بَلِّغْنى مُناىَ یا مُولایَ

an islamic quote with leaves on the bottom and green foliage in the middle, against a black background

Image

ماه شعبان ازدیدگاه علی ع

حضرت امیرالمؤ منین علی علیه السلام در روز اوّل شعبانى گذشت به جماعتى که در مسجدى نشسته بودند و در امر قَدَرْ و امثال آن گفتگو مى کردند و بلند شده بود صداهاى ایشان و سخت شده بود لجاجت و جدال ایشان پس حضرت ایستاد و بر ایشان سلام کرد آنها جواب سلام دادند و براى آن جناب برخاستند و خواهش کردند که نزد ایشان بنشیند آن حضرت به ایشان اعتنایى نکرد و فرمود اى گروهى که سخن مى گویید در چیزى که نفع نمى رساند آیا ندانستید که خداى تعالى را بندگانیست که ساکت کرده ایشان را خوف بدون آنکه عاجز باشند از گفتن یا لال باشند بلکه ایشان هرگاه به خاطر آرند عظمت خداوند را شکسته مى شود زبانهایشان و کنده مى شود دلهایشان و مى رود عقلهاى شان و مبهوت مى شوند به جهت اِعْزاز و اِجلال و اعظام خداوند پس هرگاه به خود آمدند از این حالت رو مى آورند بسوى خدا به کردارهاى پاکیزه مى شمرند نَفْسهاى خود را با ستمکاران و خطاکاران و حال آنکه ایشان منزّهند از تقصیر و تفریط مگر آنکه ایشان راضى نمى شوند براى خدا به کردار اندک و بسیار نمى شمرند براى او عمل زیاد را و پیوسته مشغولند به اعمال پس ایشان چنانند که هر وقت نظر کنى به ایشان ایستادگانند به عبادت ترسان و هراسان در بیم و اضطرابند پس کجائید شما از ایشان اى گروه تازه کارها آیا ندانستید که داناترین مردم به قَدَرْ ساکت ترین ایشانند از آن و اینکه جاهلترین مردم به قَدَرْ سخنگوترین ایشانند در او .

اى گروه تازه کارها امروز غُرّه شعبان کریم است نامیده است او را پروردگار ما شعبان به جهت پراکنده شدن خیرات به تحقیق که باز کرده پروردگار شما در او درهاى حسنات خود را و جلوه داده به شما قصرها و خیرات او را به قیمت ارزانى و کارهاى آسانى پس بخرید آن را و جلوه داده براى شما ابلیس لعین شُعَبهاى شرور و بلاهاى خود را و شما پیوسته مى کوشید در گمراهى و طغیان و متَمَّسِک مى شوید به شعبهاى ابلیس و رُو مى گردانید از شعبهاى خیرات که باز شده براى شما درهاى او و این غُرّه ماه شعبان است و شعبهاى خیرات او نماز است و روزه و زکات و امر به معروف و نهى از منکر و بِرّ والدین و خویشان و همسایگان و اصلاح ذات الْبَینِ و صدقه بر فقراء و مساکین بر خود کلفت مى دهید چیزى را که برداشته شده از شما یعنى امر قضا و قدر و چیزى که نهى کرده شده اید از فرو رفتن در آن از کشف سِرّهاى خدا که هر که تفتیش کند از آنها از تباه شدگانست

آگاه باشید به درستى که اگر شما واقف شوید بر آنچه مهیا فرموده ، پروردگار عزّوجلّ براى مطیعین از بندگانش در امروز هر آینه بازخواهید داشت خود را از آنچه در او هستید و شروع خواهید کرد در آنچه امر کردند شما را به آن .

گفتند یا امیرالمؤ منین علیه السلام و چیست آنکه آن را خداوند مهیا فرموده در این روز براى مطیعین خود ؟

پس حضرت نقل فرمود قصه آن لشکرى را که رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَ اله به جهاد کفار فرستاده بود و دشمنان شب بر ایشان شبیخون زدند و آن شبى تاریک و سخت ظلمانى بود و مسلمانان در خواب بودند کسى از ایشان بیدار نبود جز زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه و قتادة بن نعمان و قیس بن عاصم منقرى که هر کدام در یک جانب ایشان بیدار و مشغول نماز و قرآن خواندن بودند دشمنان مسلمانان را تیرباران کردند و به واسطه تاریکى و ندیدن مسلمانان دشمنان را تا از آنها احتراز کنند نزدیک بود که هلاک شوند که ناگاه از دهان این چند نفر نورهایى ساطع شد که لشکرگاه مسلمانان را روشن کرده و سبب قوت و دلیرى ایشان شده پس شمشیر کشیده و دشمنان را کشته و زخمدار و اسیر نمودند و چون مراجعت نمودند و براى حضرت رسول صلى الله علیه و آله نقل کردند فرمود این نورها به جهت اعمال این برادران شما است در غره ماه شعبان .

پس یک یک آن اعمال را حضرت نقل کردند تا آنکه فرمودند چون روز اول شعبان مى‏شود پراکنده مى‏کند ابلیس لشکر خود را در اطراف زمین و آفاق آن و مى‏گوید به ایشان که سعى کنید در کشیدن بعضى از بندگان خدا را به سوى خود در این روز و به درستى که خداى عز و جل پراکنده مى‏کند ملائکه را در اطراف زمین و آفاق او و به ایشان مى‏فرماید براستى نگاه دارید بندگان مرا و ارشاد کنید ایشان را پس همه ایشان نیک بخت مى‏شوند به شما مگر آنکه امتناع و سرکشى کند پس به درستى که او از حد گذشته مى‏گردد در حزب ابلیس و جنود او به درستى که خداوند عز و جل چون روز اول ماه شعبان مى‏شود امر مى‏کند به درهاى بهشت پس باز مى‏شود و امر مى‏کند درخت طوبى را پس نزدیک مى‏کند شاخه‏ هاى خود را بر این دنیا آنگاه ندا مى‏کند منادى پروردگار عز و جل اى بندگان خدا این شاخه ‏هاى درخت طوبى است پس در آویزید به او که بلند کند شما را بسوى بهشت و این شاخه‏ هاى درخت زقوم است پس بترسید از او که نبرد شما را بسوى دوزخ رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود قسم به آنکه مرا به راستى به رسالت مبعوث نموده که هر که فرا گیرد درى از خیر و نیکى را در این روز پس به تحقیق که در آویخته به شاخه ‏اى از شاخه ‏هاى درخت طوبى پس او کشاننده است او را بسوى بهشت و هر که فرا گیرد درى از شر را در امروز پس به تحقیق که در آویخته به شاخه ‏اى از شاخه‏ هاى درخت زقوم پس آن کشاننده است او را بسوى آتش آنگاه فرمود رسول خدا صلى الله علیه و آله پس هر کس که نماز مستحبى کند امروز براى خدا پس در آویخته به شاخه‏ اى از آن .

و هر که روزه گیرد در این روز پس به تحقیق که در آویخته به شاخه‏ اى از آن و هر که صلح دهد میان زن و شوهرش یا پدر و فرزندش یا خویشاوندانش یا مرد و زن همسایه ‏اش یا مرد و زن بیگانه پس به تحقیق که در آویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که تخفیف دهد پریشانى را از طلبى که از او دارد یا کم کند از آن پس به تحقیق که در آویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که نظر کند در حساب خود پس ببیند قرض کهنه را که صاحبش از آن مایوس شده پس ادا کند آن را پس به تحقیق که درآویخته به شاخه ‏اى از آن و کسى که کفالت کند یتیمى را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که باز دارد سفیهى را از عرض مؤمنى پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که بخواند قرآن یا چیزى از آن را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که یاد آرد خداى را و بشمرد نعمتهاى او را و شکر کند پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏اى و کسى که عیادت کند مریضى را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏اى و کسى که نیکى کند پدر و مادر خود یا یکى از آنها را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که پیش از این روز به غضب آورده بود ایشان را پس خوشنودشان کرد در این روز پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏اى و هر که تشییع کند جنازه را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که تسلیت دهد در آن مصیبت زده را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و همچنین هر کسى که بجا آورد چیزى را از ابواب خیر در این روز پس به تحقیق درآویخته از آن به شاخه‏ اى آنگاه فرمود رسول خدا صلى الله علیه و آله قسم به آنکه مرا به راستى به پیغمبرى مبعوث فرموده که هر کس که فراگیرد درى از شر و گناه را در این روز پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از شاخه‏ هاى درخت زقوم پس آن کشاننده است او را بسوى آتش آنگاه فرمود قسم به آنکه مرا براستى به پیغمبرى فرستاده که هر کس تقصیر کند در این روز نماز واجبى خود را و ضایع کند آن را پس به تحقیق که درآویخته از آن درخت به شاخه‏اى و هر کس که بیاید در نزد او فقیرى ضعیف که مى‏داند بدى حال او را و او قادر است بر تغییر حالش بدون آنکه ضررى به او برسد و کسى هم نیست از او نیابت کند و بنشیند به جاى او پس واگذارد او را که ضایع شود و هلاک گردد و دست او را نگیرد پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از آن و کسى که عذر خواهى کند از او بدکارى پس نپذیرد عذر او را آنگاه عقوبت نکند او را به قدر بدى او بلکه بیفزاید بر آن پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از آن و کسى که جدائى اندازد میان شوهرى با زنش یا پدر با فرزندش یا برادر با برادرش یا خویشى با خویشش یا میان دو همسایه یا میان دو رفیق یا دو خواهر پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که سخت بگیرد بر تنگدستى و حال آنکه مى‏داند تنگدستى او را پس بیفزاید بر غیظ او بلاى او پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که بر او دینى باشد پس منکر شود آن را بر صاحبش و تعدى کند بر او تا آنکه باطل کند دین او را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که جفا کند یتیمى را و آزار رساند او را و مال او را تباه کند پس به تحقیق که درآویخته به شاخه ‏اى از آن و کسى که داخل شود در عرض برادر مؤمن خود و وادارد مردم را بر آن پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از او و کسى که آوازه ‏خوانى کند به قسمى از خوانندگى که برانگیزاند در آن خواندن بر معاصى پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از او و کسى که بنشیند بشمرد کارهاى قبیح خود را در جنگها و انواع ستم خود را بر بندگان خدا و افتخار کند بر آن پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از آن و کسى که همسایه‏اش مریض شده پس او را عیادت نکرد محض استخفاف به شان او پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از آن و کسى که همسایه‏اش مرد پس مشایعت نکرد جنازه او را به جهت خوار بودن او در نظرش پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که اعراض کند از مصیبت زده و جفا کند او را محض حقارت و کوچکى او در نزدش پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که عاق کند پدر و مادر خود یا یکى از آن دو را پس به تحقیق که درآویخته به شاخه ‏اى از آن و کسى که پیش ایشان را عاق کرده بود و خوشنود نکرد ایشان را امروز و حال آنکه قدرت دارد بر آن

پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از آن و همچنین هر کس بکند کارى از سایر اقسام شر را پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از آن و قسم به آنکه مرا به راستى به پیغمبرى فرستاده که درآویختگان به شاخه ‏هاى درخت طوبى بلند مى‏کند ایشان را آن شاخه‏ ها بسوى بهشت آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله نظر خود را به جانب آسمان انداخت اندکى و مى‏خندید و مسرور بود آنگاه نظر مبارک را به زیر انداخت بسوى زمین پس پیشانى مبارک را درهم کشید و روى مبارکش ترش شد .

آنگاه رو کرد به اصحاب خود و فرمود قسم به آنکه فرستاده محمد را براستى به پیغمبرى که دیدم به تحقیق درخت طوبى را که بلند مى‏شد و بلند مى‏کرد آنان که به او درآویخته بودند بسوى بهشت و دیدم بعضى از ایشان را که درآویخته بود به یک شاخه از آن و بعضى درآویخته بودند به دو شاخه از آن یا به چند شاخه بر حسب فراگرفتن ایشان مر طاعت را و به درستى که هر آینه مى‏بینم زید بن حارثه را که درآویخته به بیشتر شاخه‏ هاى از آن پس آن شاخه ‏ها بلند مى‏کند او را به اعلى علیین بهشت پس از این جهت خندیدم و خوشحال شدم پس نگاه کردم بسوى زمین پس قسم به آنکه مرا براستى به پیغمبرى فرستاده که دیدم درخت زقوم را که پایین مى‏رفت شاخه‏ هاى او و پایین مى‏برد درآویختگان به او را بسوى دوزخ و دیدم پاره‏اى از ایشان را درآویخته به شاخه ‏اى و دیدم پاره‏اى از ایشان که درآویخته به دو شاخه یا به چند شاخه بر حسب فراگرفتن او مر قبایح را و به درستى که هر آینه مى‏بینم بعضى از منافقین را که درآویخته به بیشتر شاخهاى او و آنها فرو مى برند او را به اَسفَلِ دَرَکات او پس از این جهت روى خود را تُرش کردم و پیشانى را درهم کشیدم