ده فرمان حضرت موسی ع در تورات | محتوای ده فرمان چیست؟ آیا قرآن و متون دینی  ده فرمان را تایید میکنند؟

در تاریخ 18 دی ماه 1404 به دنبال قطع اینترنت سراسری در کشور روی به مطالعه تورات نمودم لذا به کتاب مقدس رجوع نمودم وشروع به خواندن پنج سفر کتاب تورات نمودم کتاب تورات خود مشتمل بر پنج کتاب است 1- سِفر پیدایش یا آفرینش 2- سِفر خروج 3- سِفر لاویان 4- سِفر اعداد 5- سِفر تثنیه



1- سفر پیدایش

در این کتاب میخوانییم که چگونه خدا دنیا را افرید چگونه انسان را خلق کرد واو را در محیطی ارام وزیبا قرار داد چگونه گناه وارد جهان میشود وسرانجام خداوند چگونه برای نجات انسان گناهکار چاره ای می اندیشد خدا بدنبال بشر گمگشته است تا او را نجات دهد ورستگار سازد

سِــــــفـر

سِفر واژه‌ای عبری است، که به معنی کتاب و نسک است. در عربی جمع شکسته یا مکسرِ ش اَسفار است. این واژه در زبان فارسی کاربرد ویژه یافته است و برای نامیدنِ پنج کتاب تورات یا همهٔ عهد قدیم به کار می‌رود. اسفار خمسه[۱] یا پنجگانه عبارت اند از: سفر پیدایش، سفر خروج، سفر لاویان، سفر اعداد، سفر تثنیه.

بیش‌تر یهودیان معتقد هستند که تورات به دو صورت کتبی و شفاهی، در مدت چهل سال اقامت بنی اسرائیل در بیابان بر موسی نازل شد و او آن را بر قوم خود آموخت و این مطالب بر سطح دو لوح سنگی بود. در این کتاب (تورات) که دستورات اصلی مربوط به راه و رسم زندگی اخلاقی و جسمانی آمده است، از ابتدای آفرینش شروع و با بیان مرگ حضرت موسی (ع)، قبل از تسخیر کنعان توسط بنی اسرائیل، تمام شده است. باید گفت که یکی از مجموعه کتاب‌های دینی یهودیان که به اختصار «تَنَخ» می‌گویند.

تَنَخ یا تَناخ‏ (به عبری: תָּנָ"ךְ ) که کتاب مقدس عبرانی و در عبری میقرا (به عبری: מִקְרָא ، قرائت کردن ) نیز نامیده می‌شود

پنج کتاب نخستین توریة که عبارت است از: سِفْرِ تکوین ، سِفْرِ خروج ، سِفْرِ لاویان ، سِفْرِ اعداد و سِفْرِ استثناء . یهودیان و کاتولیکان اسفار خمسه را از خود موسی ( ع ) و تألیف آنرا در حدود قرن پانزدهم ق. م. می دانند، ولی دانشمندان بر خلاف تاریخ تألیف آنها را مدتی طویل پس از موسی می شمرند.

"تورا" یا "اسفار خمسه" معروف به شریعت حضرت موسی است.[۲]

اسفار خمسه


۱- سفر تکوین یا پیدایش؛ در اینجا داستان آفرینش جهان و سلسلةالنسب انسان، سرگذشتی از آدم و حوا، نوح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و فرزندان اوست و با سرگذشت مرگ حضرت یوسف به پایان می‌رسد.

۲- سفر خروج؛ در اینجا مطالبی، چون ماجرای بردگی بنی اسرائیل در مصر، تولد و پیامبری حضرت موسی (ع)، خروج بنی اسرائیل از مصر و سرگردانی آن‌ها در بیابان است. در این سفر خروج، احکام بسیاری گفته شده و اعطای ده فرمان یا «احکام عشره» به حضرت موسی (ع) در همین بخش است.

۳- سفر لاویان؛ شامل احکام دینی و شرعی و آداب و قواعدی است که درواقع به‌منزله کتاب راهنمای کاهنان بنی اسرائیل از «سبط لاوی» آداب عبادت در معبد و حدود طهارت و پاکي و اوقات مقدس و اعياد خاص است.

۴- سفر اعداد؛ شامل مسافرت بنی اسرائیل در دشت (بیابان) و حوادثی که بین راه مصر و سرزمین موعود بر این قوم گذشت و فتح اراضی کنعان است.

۵- سفر تثنیه؛ تکرار شرایع و مقررات و فرمان‌های اسفار قبلی از زبان حضرت موسی (ع) خطاب به بنی اسرائیل به‌طور اختصار و تعیین یوشع به‌عنوان رهبر بنی اسرائیل و درنهایت، درگذشت حضرت موسی (ع) پیغمبر است و، چون تکرار احکام و گزارش‌های قبلی است، گاه آن را «تکرار تورات» یا «تورات مکرر» گویند. در سنت یهودیت و مسیحیت، تورات را به موسی (ع) نسبت می‌دهند ولی چنین برداشتی ندارند که عین الفاظ تورات، وحی الهی است؛ لذا از این نظر با مسلمانان فرق دارند، زیرا مسلمین تورات تحریف نشده را عین وحی الهی می‌دانند.





سِــــــفـرآفرینش

خداوند (یهوه) اسمانها وزمین خورشید وماه ودریا وهمه موجودات را در شش روز افرید وخداوند آدم را به صورت خودش خلق کرد تا بر تمام زمین حکومت کند پس خدا ادم را به صورت خود افرید وبه صورت نر وماده افرید در روز هفتم خدا از همه کارهای خود که خلق کرده بود فارغ شد وارام گرفت پس خدا روز هفتم رامبارک خواند وان را تقدیس نمود زیرا که در ان ارام گرفت

خداوند ادم را از خاک زمین بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وادم نفس زنده شد وخداوند باغی در عَدَن در سمت شرقی غرس نمود وادم در ان باغ بود ونهری از عدن جاری میشد که 4 شاخه شد 1- نهر فیشون 2- نهر جیحون 3- نهر حَدقُل 4- نهر فرات

وادم دران باغ تنهاکار میکرد خداون همه حیوانات صحرا وپرتدگان را نزد ادم اورد وادم برای هر کدام نامی گذاشت نا بدان خوانده شوند پس ادم همه مخلوقان زمین را نام نهاد لیکن برای ادم معاونی موافق وی یافت نشد خداوند خوابی گران بر ادم مستولی کرد تا بخفت ویکی از دنده هایش را گرفت وگوشت در جایش پرکرد وخداوند از ان دنده زنی را ساخت بنام حوا و وی را نزد ادم فرستاد ادم چون حوا را دید گفت ((همانا این است استخوانی از استخوانهایم وگوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شد زیرا که از انسان گرفته شد از این سبب مرد پدر ومادر خود را ترک میکند با زن خویش خواهد پیوست ویک تن خواهند شد



در وسط باغ عدن درختی بود که خداوند از خوردن ان نهی کرده بود ودر ان باغ مار از همه حیوانات زیرکتر بود مار به حوا گفت هر کس از این میوه بخورد چشمان او باز میشود وعارف نیک وبد خواهد شد لذا حوا وسوسه شد از میوه ان درخت چید چون در ختی دانش افزا بود وبرای شوهر خود ادم نیز برد وبه او داد تا میوه را خوردند چشمان هردو باز شد ودیدند که عریان شده اند پس با برگ انجیر سترها برای خود دوختند خداوند در باغ عدن ظاهر شد وادم وحوا از ترس در پشت درختان پنهان شدند خداوند به حوا فرمود چرا میوه در خت ممنوعه را خوردی حوا گفت مار مرا اغوا کرد پس خداوند مار را صدا زد وفرمود (( ای ملعون تا ابد بر شکمت راه خواهی رفت وتمام ایام عمرت خاک خواهی خورد ودر دل عداوت ادمیان را میگذارم که سر ترا خواهد کوبید وتو پاشنه انان را خواهی گزید))

خداوند به حوا فرمود ((الم وحمل ترا بسیار افزون گردانم با درد فرزندان را خواهی زائید واشتیاق توبه شوهرت خواهد بود واو بر تو حکمرانی خواهد کرد )

خداوند به ادم فرمود ( چون به حرف زوجه ات از میوه ممنوعه که ترا منع کردم خوردی ترا از باغ عدن خارج میکنم ودر زمین من به عرق پیشانیت نان خواهی خورد تا هنگامی که با مرگ به خاک رجوع کنی زیرا که تو از خاک ساخته شده ای به خاک رجوع خواهی کرد

ادم زن خود را حوا نامیید چون مادر تمام زندگان است حوا دو بار حامله شد اول قائن ((قابیل)) را اورد بعد هابیل را اورد

دو برادر بعد از بزرگ شدن برای خداوند هدیه ای تدارک دیدند خداوند هدیه هابیل را پذیرفت وهدیه قابیل را نپذیرفت پس خشم قابیل به شدت افروخته شد انگاه خداوند یهوه به قابیل فرمود ((اگر نیکویی میکردی ایا مقبول نمیشد واگر نیکویی نکردی گناه بر در در کمین است واشتیاق ترا دارد اما اگر اراده کنی تو بر وی مسلط شوی ))

یک روزدر صحرا قائن برادر خود هابیل راتنها یافت واو را کشت خداوند به قابیل فرمود به خاطر قتل برادرت هابیل معلون هستی از این سرزمین جلای وطن کن قابیل در سرزمین نود ساکن شد زن قائل حامله شد خنوخ را زایید

بعد از مرگ هابیل ادم بار دیگر زن خود راشناخت وپسری بنام شیث از او متولد شد شیث هم پسری بنام انوش اورد

حضرت ادم 930 سال زندگی کرد ادم شیث را اورد شیث انوش را اورد سلسه اجداد بعدی به این ترتیب تا نوح ع است

ادم ---شیث----انوش----قینان==مهللیل---بارد---خنوخ (ادریس) به اسمان صعود کرد ونایاب شد خدا اورا برگرفت ---مَتوشالِح --- لَمَک ---نوح ع

نوح سه فرزند بنام حام سام ویافث داشت

نوح در نظر خداوند التفات یافت چون مردی عادل ودر عصر خود کامل بود در زمان نوح زمین پر از ظلم شده بود وزمین به نظر خداوند فاسد شده بود خداون د به نوح فرمود انتهای تمامی بشریت به حضورم رسیه زیرا که زمین به سبب ایشان پر از ظلم شده است ومن ایشان را با زمین هلاک خواهم کرد لذا کشتی از چوب کوفربسازدر سه طبقه وان را به این شکل بساز طول کشتی 300ذرع عرض ان 50ذرع وارتفاع ان 30ذرع باشد بیرون کشتی را با قیر بمال واز هر حیوان دو نوع نر ماده را سوار کن زیرا به اذن من 40 شب وچهل روز باران خواهد بارید وهمه موجوودات روی زمین را محو خواهم کرد

نوح 600ساله بود که طوفان اغاز شد و150روز طول کشید در ماه هفتم اب فروکش کرد وکشتی در کوههای اراراط قرار گرفت بعد از طوفان توح مذبحی برای خداوندبناکرد وخداوند در حضور نوح رنگین کمان بسیار بزرگی ایجاد گرد سپس خداوندبه نوح فرمود این قوس وقزح نشانه عهد من با بندگان روی زمین است که بار دیگر زمین را به سبب انسان لعنت نکنم زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است

خداوند نوح وفرزندانش حام وسام ویافث را برکت داد وفرمود خوف شما بر همه حیوانات زمین وهمه پرندگان اسمان باشد وهر جنبنده ای که حیات دارد برای شما طعام باشد مگر گوشت را با جانش که خون او باشد نخورید ولیکن هر کس خون انسانی را بیزد خون وی بدست انسان ریخته شود زیرا خدا انسان را به صورت خود ساخت ونوح بعد از طوفان 350سال زنده بود ودر سن 950 سالگی فوت کرد حام فرزند بزرگ نوح بود روزی نوح به علت خوردن شراب عریان خوابیده بود ومست بود حام وارد خانه شد وبرادرانش را اگاه کرد اما دو پسر دیگر ردا خود را اورده عقب عقب رفتند تا عورت پدر را نبینند واو را پوشاندند هنگامی که نوح از این واقعه خبر دار شد فرمود مبارک باد یهوه خدای سام وکنعان بنده او باشد (کنعان نوه نوح فرزند حام بود )

از این سه پسر نوح تمام قبائل جهان منشعب شدندنسل ها بعد نمرود ظهور کرد که جبار زمین بود وشهرهای بابل آشور نینوی سَدوم عَمُوره ظهور کرد

در ابتدا تمام جهان یک زبان ویک لغت بود چون تمام قوم از شرق کوچ کردند به یک سرزمینی امدند ودر انجا خشت درست کردند وان را پختند واجر درست کردند گفت باری خداوند برجی درست کنییم که سر به فلک بکشد تا نامی برای ان پیدا کنییم تا هر موقع خداوند نزول کند ان را ببیند وخداوند در ان شهر نازل شد خداوند گفت ((همان قوم یکی است وجمیع ایشان را یک زبان واین کار را شروع کرده اند والان هیچ کاری را قصد ان را کرده اند از ایشان ممتنع نخواهد شد اکنون نازل شویم وزبان ایشان را درانجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند پس خداوند ایشان را از انجا بر روی تمام زمین پراکنده کرد واز بنای شهر باز ماندند از ان سبب انجا را بابل babelنامیدند

شجره ادمیان بعد از نوح این است

سام ---ارفکشاد ----شالح---عابر----فالج---رعورا----سروج---ناحور---تارح

تارَح سه فرزند اورد اَبرام=ناحُور=هاران (لوط فرزند هاران) انها در اور کلدانیان زندگی میکردند

تارح پسر خود ابرام ونواده خود لوط وعروس خود سارای را برداشته به سمت ارض کنعان کوچ کردند ودر مکانی بنام حران توقف کردند تارح 205 سال عمر کرد ودر حران فوت کرد

ابرام(همان ابراهیم است که بعدها خداوند اورا برگزید )



خداوند به ابرام گفت از ولایت خود واز خانه پدری خود (حران ) به سوی زمینی که به تو نشان دهم بیرون شو که از تو امتی عظیم پیدا کنم وترت برکت دهم ونام ترا بزرگ سازم وتو برکت خواهی یافت وبرکت دهم به انانی که ترا مبارک خوانند وابرام درحالی که 75 ساله بود زن خود سارای وبرادر زاده خود لوط را از حران با تمامی مایملک به سوی زمین کنعان که کنعانیان ساکن بودند روانه شد ودر مکان شکیک مستقر شدند ابراهیم در انجا مذبحی برای خداوند بنا کرد ونام یهوه راخواند



پس از چند سال قحطی دران سرزمین امد وابرام مجبور شد به مصر مهاجرت کتن چون نزدیک به ورود به مصر شد ابرام به زن خود سارای گفت میدانم که تو زن نیکو منظری هستی همانا چون اهل مصر ترا ببینند گویند این زوجه اوست پس مرا بکشند وترا زنده نگه دارند پس بگو که تو خواهر من هستی تا جانم به سبب تو زنده بماند وبه من خیری برسانند به محض ورود به مصر فرعون مصر سارای را خوش امد وبه خاطر وی به ابرام احسان فراوانی نمود واو را صاحب گاو الاغ ومیش وغلامان وکنیزان کرد خداوند فرعون واهل خانه او را به سبب سارای زوجه ابرام به بلای سخت مبتلا ساخت سپس فرعون به ابرام گفت این چیست که برمن کردی ومرا خبر ندادی که زوجه توست لذا ساره را پس فرستاد واموال بیشتری به ابرام داد سپس ابرام ولوط از مصر به جنوب کنعان روانه شدند در انجا بین چوپانان لوط وابراهیم نزاع افتاد از هم جدا شدند ولوط به طرف وادی اردن به طرف شهر سدوم وعموره حرکت کرد ولکن مردمان سدوم بسیار شریر بودند

اولین جنگ حضرت ابراهیم ع

ابراهیم در زمانی که در سر زمین کنعان بود پادشاه عیلام کَدُر لاعُم با 5 پادشاه دیگر بر شهرهای سدوم وعموره تاختند وپادشاه این دو شهر فراری شدند ولوط ودختران وزنان وتمام اموال او را به اسیری بردند خبر به ابرام رسید او برای نجات برادر زاده خود 318 نفر فرد شجاع را انتخاب ودشمنان را تعقیب کرد وتمامی

اموال غارت شده ولوط را پس اورد پادشاه سدوم به استقبال ابرام رفت وملکیصدق که کاهن خدای تعالی بود فرمود مبارک باد ابرام از جانب خدای تعالی مالک اسمان وزمین ومبارک باد خدای تعالی که دشمنانت را بدست تو اسیر کرد انگاه پادشاه سدوم گفت ای ابرام مردمان را به من واگذار وتمام اموال غارت شده را برای خود نگه دار ابراهیم به ملک سدوم گفت ((دست خود را به یهوه خدای تعالی مالک اسمان وزمین برافراشتم که از اموال تو رشته یا دوال نعلینی بر نگیرم مبادا گویی من ابرام را دولتمند کردم ))

بعد از این وقایع خداوند به ابرام وحی کردوگفت ای ابرام مترس من سپر واجر بسیار عظیم توهستم ابرام گفت ایخداوند یهوه مرا چه خواهی داد ومن بی اولاد میروم وواختیار خانه من این العاذار دمشقی است وخانه زاده ام وارث من است خداوند وحی کرد ((این وارث تو نخواهد کرد بلکه کسی که از صلب تو در آید وارث تو خواهد بود اکنون به آسمان نگر وستارگان رابشمار ذریت تو چنین خواهدبود..پس وی را گفت من هستم یهوه که ترا از اور کلدانیان بیرون اوردم تا این زمین را به ارث به تو بخشم ...پس به ابرام گفت یقین بدان که ذریت تو در زمینی که از ان ایشان نباشد غریب خواهند بود وانها را بندگی خواهند کرد وانها 400سال ایشان را مظلوم خواهند داشت وبعد از ان با اموال بسیار بیرون خواهند امد وتو نزد پدران خود به سلامتی ودر پیری نیکو مدفون خواهی شد ودر پشت چهارم بدین جا خواهند برگشت زیرا گناه اموریان هنوز تمام نشده است در ان روز خداوند با ابرام عهد بست وگفت ((این زمین را از نهر مصر تا نهر عظیم فرات بنسل تو بخشیده ام ))

**سارای زوجه ابرام نازای بود کنیزی مصری بنام هاجر داشت وبه ابرام پیشنهاد کرد که با اوازدواج کند وابرام سخن سارای را قبول کرد وچون هاجر حامله شد خاتونش به نظر وی حقیر امد وسارای ناراحت شد وبه ابرام گفت ((ظلم من بر تو باد من کنیز خود را به اغوش تو دادم وچون اثار حمل را درخود دید در نظر او حقیر شدم خداوند در میان من وتو داوری کند )) ابرام به سارای گفت اینک کنیز تو بدست تو است انچه پسند نظر تو باشد با وی بکن پس سارای با هاجر بنای سختی را گذاشت واو از نزد وی به بیابانی گریخت وفرشته خداوند (جبرییل ) بر اونازل شد وفرمود ای هاجر کنیز سارای از کجا امدی وبه کجا میروی گفت من از حضور خاتون خود گریخته ام فرشته گفت اینک حامله هستی وپسری خواهی زایید واورا اسماعیل نام خواهی نهاد زیرا خداوند تظلم ترا شنیده است وذریت ترا بسیار افزون گردانم به حدی که از کثرت به شماره نیایند ..واما نزد خاتون خود برگرد وزیر دست ومطیع او شو ...وابرام 86ساله بود چون هاجر اسماعیل را زایید

وچون ابرام 99ساله شد خداوند بر ابرام وحی کرد ((گفت من هستم خدای قادر مطلق پیش روی من بخرام وکامل شو وعهد خود را درمیان وتو خواهم بست آنگاه ابرام به سجده افتاد وخداوند به وی خطاب کرد وگفت اما عهد من باتو این است که تو پدر امت های بسیار خواهی بود ونام تو بعد از این ابرام خوانده نشود بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود زیرا که ترا پدر امت های بسیار گردانیدم ..سپس خدا به ابراهیم گفت واما تو عهد مرا نگاه دار این است عهد میان من وشما که نگاه خواهید داشت که هر ذکوری از شما مختون شود وگوشت قلفه خود را مختون سازید تا نشان ان عهدی باشد که در میان من وشماست وهر ذکوری که مختون نشود از قوم خود منقطع شود زیرا که عهد مرا شکسته است هر پسر هشت روزه از شما مختون شود هر خانه زاد تو وهر زر خرید تو البته مختون شود تا عهد من در گوشت شما عهد جاودانی باشد

وخداوند به ابراهیم گفت اما زوجه تو سارای نام اورا سارای مخوان بلکه نام او ساره باشد

واورابرکت خواهم داد وپسری نیز از وی بتو خواهم بخشید ..وامت ها از وی بوجود خواهند امد

وملوک امت ها از وی پدید خواهند شد ..زوجه ات ساره برای تو پسری خواهد زایید واورا اسحاق نام بنه وعهد خود را با اواستوار خواهم داشت

واما درخصوص اسماعیل ترا اجابت فرمودم اینک اورا برکت داده واورا بسیار کثیر گرداند م ودوازده رئیس از وی پدید ایند وامتی عظیم از وی بوجود آورم لکن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت که ساره اورادر سال اینده خواهید زایید ((توجه کنید که این 12امیر که خدا اشاره کرده نور ائمه ع که همانا علی واولاد او هستندوحقانیت دین شیعه را خداوند تایید کرده است لذا این نور محمد ص2000سال بعد از صلب فرزندان اسماعیل به ثمر نشست وخداوند عهد خود را با اسماعیل بیاد اورد واخرین پیامبر را از صلب فرزندان اسماعیل در مکه ظاهر ساخت وآن 12امیری که وعده داده بود را ظاهر کرد ))

**ابراهیم واسماعیل وهمه غلامان وی وهر ذکوری که در خانه ابراهیم بود گوشت غلفه ایشان در همان روز ختنه کرد چناکه خداوند به وی امر کرده بود ابراهیم 99ساله واسماعیل 13ساله بود هنگامی که به امر خدا ختنه شدند

حضرت ابراهیم ومهمانی فرشتگان عذاب قوم لوط

ابراهیم ع در بلوطستان ممری از خیمه خود خارج شد که دید سه مرد در مقابل او ایستاده اند وبه استقبال ایشان شتافت وگفت ای مولی اکنون اگر منظورنظر شما شدم از نزد بنده خود مگذرید تا ابی اورم پاهای خود را شسته ودر زیر این درختان بلوط استراحت کنید ولقمه نانی اورم تا دلهای خود را تقویت دهید گفتند انچه گفتی بکن ابراهیم روانه شد به خیمه نزد ساره روان شد وگفت سه کیل ارد را خمیر کن وگرده بساز وابراهیم به سوی رمه شتافت وگوساله نازک خوب به غلام خود داد تا بزودی طبخ کند پس کره وشیر وگوشت گوساله را به نزد انان برد وخود در مقابل ایشان زیر درخت ایستاد تا خوردند ان سه نفر گفتند زوجه ات ساره کجاست که زوجه ات ساره را پسری خواهد شد وساره به درب خیمه این کلام را شنید وابراهیم وساره پیر وسالخورده بودند وعادت زنان از ساره منقطع شده بود پس ساره در دل خود خندید وگفت ایا بعد از فرسودگیم مرا شادی خواهد بود واقایم نیز پیر شده است وانان ازکلام ساره را شنیدند وفرمودند ((مگر هیچ امری نزد خداوند مشکل است ))وحال انکه از ابراهیم هر اینه امتی بزرگ وزور اور پدید خواهد امد وجمیع امت های جهان از او برکت خواهند یافت زیرا او فرزندان واهل خانه خود را امر خواهد فرمود تا طریق خداوند را حفظ نمایند وعدالت وانصاف را بجا اورند

پس ان مردان از انجا برخاسته ومتوجه سدوم (شهر قوم لوط ) شدند وابراهیم ایشان را مشایعت کرد ابراهیم نزدیک امده وگفت آیا عادل را با شریر هلاک خواهی کرد شاید در شهر 50عادل باشند ..حاشا از خداوند که مثل این کار رابکند که عادلان را با شریران هلاک سازد وعادل وشریر مساوی باشند حاشا از تو ایا داور تمام جهان انصاف نخواهد کرد؟ خداوند وحی کرد ای ابراهیم اگر شهر سدوم پنجاه عادل داشت ان مکان را به خاطر انان از عذاب رهایی میدادم آنگاه ابراهیم فرمود شاید 45عادل باشد خداوند گفت اگر 45عادل بود باز عذاب نمیکردم انگاه ابراهیم جرات کرد ومرتبا تعداد عادلان را کم کرد به چهل سی بیست وهر بار خداوند فرمود اگر این تعداد عادل شهر سدم میداشت عذاب را برمیداشتم ابراهیم برای بار اخر فرمود خشم خداوند افروخته نشود وفقط برای آخرین بار از خداوند درخواست میکنم شاید ده نفر عادل در شهر یافت شوند خداوند فرمود اگر این شهر ده نفر عادل داشت به خاطر انان ازهلاکت انان دست بر میداشتم وابراهیم گفتگو را به اتمام رساند وبه مکان خویش مراجعت کرد

حضرت لوط وفرشتگان عذاب

ووقت عصر دوفرشته وارد سدوم شدند ولوط ع به دروازه سدوم نشسته بود وچون ان دومرد را دید به استقبال ایشان شتافته وانان را شب به خانه خود دعوت کرد وبرای ایشان ضیافتی نمود ونان فطیر پخت پس تناول کردند وهنوز به خواب نرفته بودند که مردان شهر سدوم از جوان وپیر از هر جانب خانه وی را احاطه کردند ولوط را صدازدند که ان دومرد که امشب به نزد تو امدند کجا هستند انها را نزد مابیاور تا ایشان را بشناسیم (باایشان عمل جنسی لواط انجام دهیم ) انگاه لوط وان دومرد به درگاه امدند ودرب را بستند ولوط به قوم سدوم فرمود ای برادران من بدی نکنید اینک من دودختر باکره دارم که مرد را نشناخته اند ایشان را نزد شما بیرون می اورم وانچه در نظر شما پسند اید با ایشان بکنید لکن کاری با این دومرد نداشته باشید که برای همین زیر سقف من امده اند انگاه قوم گفتند مارانصیحت میکنی از تو باایشان بدتر میکنیم وبر درب خانه هجوم اوردند ونزدیک بود که درب را بشکنند که ان دومرد لوط را برداشته به داخل خانه بردند ودرب منزل راباز وتمامی قوم را از کوچک وبزرگ به کوری مبتلا کردند که درب راپیدا نکردند وخسته شدند ورفتند وان دوبه لوط گفتند دامادان وپسران ودختران خود وهر که در این شهر داری از این مکان بیرون اور زیراکه مااین مکان راهلاک خواهیم کرد وهنگام طلوع فجر ان دوفرشته به لوط گفتند برخیز وزن خود واین دودختر را که حاظرند بردار مبادا درگناه شهر هلاک شوی وچون تاخیر مینمود ان فرشتگان دست انان راگرفته واورابیرون شهر گذاشتند چون خداوند بر وی شفقت نمود امادامادان وی مسخره کردند ونیامدند وچون بیرون شهر رسیدند فرمودند به عقب نگاه نکنید وجان خود را دریابید وچون افتاب بر زمین طلوع کرد خداوند گوگرد واتش از اسمان بارانید ودو شهر سَدوم وعَموره رانابود ساخت وامازن لوط از عقب خود نگریسته ستونی از نمک گردید

واما لوط با دودختر خود به کوه پناه برد ودر مغاره سکنی گرفت در انجا دختر بزرگ به دختر کوچک گفت پدر ما پیر شده ومردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان به ما در اید بیاتا پدر خود را شراب بنوشانیم وبا اوهمبستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاه داریم پس درهمان شب پدر خود را شراب نوشانیدند ودختر بزرگ امد با پدر خود همبستر شد واواز خوابیدن وبرخاستن اواگاه نشد ویک شب دیگر اورا شراب نوشانیدند ودختر کوچک با اوهمبستر شد واوازخوابیدن وبرخاستن اونیز اگاه نشد پس هردو دختر لوط از پدر خود حامله شدند ودختر بزرگ پسری زایید واوراموآب نامید واوتاامروز پدر موآبیان است ودختر کوچک نیز پسری زایید واورا بن عمی نام نهاد واوپدر بنی عمون است

قضیه ابراهیم وساره

ابراهیم بار دیگر به سوی ارض جنوبی کوچ کرد ودر میان قادش وشور ساکن شد وابراهیم در ان سرزمین گفت که ساره خواهر من است وابیملک فرستاده ای را روانه کرد وساره را نزد او بردند وان شب خدا در خواب به ابیملک فرمود این تو بسبب این زن که گرفته ای مرده ای زیرا که این زن زوجه دیگری میباشد وابیملک هنوز با اونزدیکی نکرده بود پس گفت ای خدا وند آیاامتی عادل را هلاک خواهی کرد مگر اوبه من نگفت که او خواهر من است واونیز خود گفت که اوبرادر من است به ساده دلی وپاک دستی خود این را کردم خداوند ویرا در رویا گفت من نیز میدانم که این را به ساده دلی خود کردی ومن نیز ترا از این معصیت نگاه داشتم که به من خطا نورزی واز این سبب نگذاشتم که اورا لمس نمایی پس الان زوجه این مرد را رد کن زیرا که اونبی است وبرای تو دعا خواهد کرد تا زنده بمانی واگر زن را رد نکنی بدانکه تو وهر انکه از ان توباشد خواهید مرد .ابیملک بامدادان برخاسته وهراسان ابراهیم را طلبید وبه ویفرمود بما چه کردی وبه تو چه گناه کرده بودم که بر من ومملکت من گناهی عظیم اوردی

ابراهیم فرمود ((زیراگمان بردم که خدا ترسی در این مکان نباشد ومرا بجهت زوجه ام خواهند کشت ))وفی الواقع نیز اوخواهر من است دختر پدرم اما نه دختر مادرم وزوجه من شد

ابراهیم وتولد اسحاق

وخداوند بر حسب وعده خود از ساره تفقد نمود وحامله شد واز ابراهیم در پیری در سن صد سالگی پسری زایید واورا اسحاق نام نهادند وابراهیم پسر خود اسحاق را چنانکه خداوند امر فرموده بود در هشت روزه ختنه کردند ....آنگاه ساره پسر هاجر مصری را دید که خنده میکند پس به ابراهیم گفت این کنیز را با پسرش بیرون کن زیرا که پسر کنیز با پسر من اسحاق وارث نخواهند بود اما این امر بنظر ابراهیم بسیار سخت آمد خداوند به ابراهیم وحی کرد ((گفتار ساره در باره پسر خود وکنیزت به نظرت سخت نیاید بلکه هر آنچه ساره به توگفته است سخن اورا بشنو زیرا که ذریت تو از اسحاق خوانده خواهد شدواز پسر کنیز (اسماعیل ) نیز امتی بوجود آورم زیرا که اونسل تواست (این امت همان امت محمد ص واهل بیت اواست )

بامدادان ابراهیم برخاسته نان ومشکی از آب بهاجر داد وانها را بر دوش وی نهاد واورا با پسر روانه کرد ووی در بیابان بئر شبع وارد شد وچون اب مشک تمام شد پسر را زیر بوته گذاشت وبه مسافت تیر پرتابی در مقابل وی نشست زیرا گفت مرگ پسر خود را نبینم ودر مقابل اونشسته آواز خود را بلند کرد وبگریست (هنگامی که اب مشک تمام شد در ان بیابان در بین دوصخره که صفا ومروه است کودک خود را گذاشت وهفت مرتبه سرابی را به چشم دید که هر بار میرفت سراب ناپدید میشد وپس از هفت بار رفت امد امد در مقابل ان کودک 13ساله نشست وباصدای بلند گریست )

وخداوند اواز پسر راشنید وفرشته خدا از اسمان هاجر رانداکرد وویرا گفت ((ای هاجر ترا چه شده ترسان مباش برخیز وپسر را برداشته اورا بدست خود بگیرزیرا که از اوامتی عظیم بوجود خواهم آورد

وخدا چشمان اوراباز کرد تا چاه ابی دید (چاه زمزم ) پس رفته مشک را از اب پر کرد وپسر را نوشانید وخدا با ان پسر بود ونمو کرده ودر صحرای فاران ساکن شد وتیراندازی بزرگ گردید ومادرش زنی از مصر برای اوگرفت واین چاه را ابراهیم درزمانی که درجنوب بود در ملک ابیملک حفر کرد وان را بئر شبع نامید وابراهیم در بئر شبع شوره زاری غرس کرد ودر انجا بنام

یهوه خدای سرمدی دعا کرد

ابراهیم وقربانی

بعد از این وقایع خداوند ابراهیم را امتحان کرد وبدو گفت ای ابراهیم عرض کرد لبیک گفت اکنون یگانه پسر خود را که اورا بسیار دوست میداری یعنی اسحاق را بردار وبر زمین موریا بر روی کوهی که به تو نشان بدهم برو وبرای قربانی سوختنی بگذران بامدادان ابراهیم برخاسته الاغ خود را بیاراست ودونفر ازغلامان خویش را با پسرش اسحاق برداشته وروانه شد در روز سوم ابراهیم ان مکان را از دور دید انگاه ابراهیم به غلامان گفت شما در اینجا نزد الاغ بمانید تامنوفرزندم اسحاق به ان مکا ن برویم پس ابراهیم هیزم را بر دوش اسحاق نهاد وخود کارد وطناب رابدست گرفت وهر دورفتندواسحاق پدر خود را خطاب کرد وگفت اینک اتش وهیزم ولیکن بره قربانی کجاست ابراهیم گفت ای پسر من خدا بره قربانی را برای خود مهیا خواهد ساخت چون بدان مکان رسیدند ابراهیم مذبح رابنا نمود وهیزم رابرهم نهاد وپسر خود اسحاق رابسته بالاه هیزم بر مذبح نهاد وابراهیم دست خودرا باکارد دراز کرده وکار را گرفت تا پسر خویش راذبح نماید درحال فرشته خداوند از اسمان وی راندا داد وگفت ((ای ابراهیم ای ابراهیم عرض کرد لبیک گفت دست خود را بر پسر دراز مکن زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی چون که پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی ))

آنگاه ابراهیم چشمان خود را بلند کرده دید که قوچی در عقب وی به شاخه های خود در بیشه گرفتار آمده پس ابراهیم رفت وقوچ را گرفته ان را در عوض پسر خود برای قربانی سوختنی گذراند بار دیگر فرشته خداوند به ابراهیم ار اسمان ندا درداد وگفت

((خداوند میگوید بذات خود قسم میخورم چونکه این کار را کردی وپسر یگانه خود را دریغ نداشتی هر آینه ترا برکت دهم وذریت ترا کثیر سازم مانند ستارگان اسمان ومثل ریگهایی که بر کنار دریاست وذریت تو دروازه های دشمنان خود را متصرف خواهند شد واز ذریت تو جمیع امت های زمین برکت خواهند یافت چون که قول مرا شنیدی

ابراهیم ومرگ ساره

وساره 127سال عمر کرد وفوت نمود واودرحبرون ودر زمین کنعان مرد وابراهیم در مرگ اوماتم وگریه کرد وابراهیم از نزد میت برخاست وبنی حت را خطاب کرده وفرمود ((من نزد شما غریب ونزیل (مهمان ) هستم قبری از نزد خود به ملکیت من دهید تا میت خود را در ان دفن کنم پس بنی حت در جواب ابراهیم گفتند ای مولای من سخن ما را بشنو تودر میان ما رئیس خدا هستی در بهترین مقبره های ما میت خود را دفن کن هیچکدام از ما ملک خویش را از تو دریغ نمیکنیم اما ابراهیم مغاره مکفیله را با زمین ان از عفرون بن صوحار به قیمت 400مثقال نقره خرید وساره را درزمین حبرون کنعان دفن کرد

وابراهیم پیر وساخورده شد وبه خادم خانه خود که بر تمام ما یملک مختار بود گفت اکنون دست خود را زیر ران من بگذار وبه یهوه خدای آسمان وزمین ترا قسم میدهم که برای پسرم اسحاق دختری از کنعانیان که در میان ایشان ساکن هستم نگیری بلکه بولایت من بروی واز انجا زنی برای اوبگیری خادم گفت اگر ان زن به این سرزمین نیامد ایا پسرت را بدان سرزمینی که مولود تواست ببرم ابرهیم فرمود زنهار پسر مرا آنجا نبری که یهوه خدای اسمان که مرا ازخانه پدریم بیرون اورد به من تکلم کرد وقسم خورده که این زمین را به ذریت تو عطاکنم لذا اگر ان زن همراه تو نیامد ورضا نداد تو از این قسم من بری خواهی بود وزنهار پسر مرا بدانجا باز نبری

وخداوند در این امر تورا یاری میکند

خادم ابراهیم ده شتر برداشته وروانه شهر ناحور در ارام نهرین اور کلدانیان شد هنگامی که وارد ان سرزمین شد هنگام عصر وارد شهر شد شتران خود را درخارج شهر بر لب چاه ابی خواباند وباخودگفت ((ای یهوه خدای اقایم ابراهیم امروز مرا کامیاب بفرما وبه آقایم ابراهیم احسان بنما اینک من بر این چشمه آب ایستاده ام ودختران اهل این شهر به جهت کشیدن اب بیرون میآیند پس چنین بشودکه ان دختری که بوی گویم سبوی خود را فرود ار تا بنوشم واو گوید بنوش وشترانت را نیز سیر اب کنم همان باشد که نصیب بنده خود اسحاق کرده باشی تابدانم که با اقایم احسان فرموده ای او هنوز از سخن گفتن فارغ نشده بود که ناگه رفقه دختر بتوئیل پسر ملکه زن ناحور برادر ابراهیم بیرون امد وسبویی بر کتف داشت وان دختر بسیار نیکو منظر .وباکره بود پس به چشمه رفت وسبوی خود را پر کرد وبالاامد انگاه خادم به استقبال اوشتافت وگفت جرعه ای اب از سبوی خود بمن بنوشان گفت بنوش وچون از نوشیدن فارغ شد گفت برای شترانت نیز بکشم

خادم گفت بمن بگو که دختر کیستی ایا درخانه پدرت جایی برای منزل ماباشد تا شب رابسر ببریم

زن گفت من دختر بتوئیل پسر ملکه زن ناحور هستم انگاه خادم به سجده افتاد خداوند را پرستش کرد وفرمود ((متبارک باد یهوه خدای ابراهیم که لطف ووفای خود از آقایم ابراهیم دریغ نداشت ومرا به خانه برادران اقایم راهنمایی کرد ))پس ان دختر دوان دوان رفته واهل خانه را خبر داد ولابان برادر رفقه به سر چشمه امد ومرد را به منزل راهنمایی کرد وفرمود من خادم ابراهیم هستم وخداوند اقای مرا بسیار برکت داده است وحکایت خود واقایش ابراهیم رابیان کرد اکنون تمایل دارم با اقایم احسان وصداقت کنید لابان وبتوئیل گفتنداین امر از خداوند صادر شده است اینک رفقه حاضر است اورا برداشته رهسپار شوید چون خادم این کلام را شنید خداوند را بر زمین سجده کرد برادران رفقه را خواندند وبه او گفتندبا این مرد میروی گفت میروم خادم رفقه را برداشت ورفت وقتی به سرزمین کنعان رسیدند اسحاق برای تفکر به صحرا رفت ازدور شتران رادید ورفقه از دور اسحق را دید واز شتر فرو امد ازخادم پرسید این مرد کیست که در صحرا به استقبال ما می اید خادم گفت اقای من اسحاق است انگاه رفقه برقع خود را گرفته خود راپوشاند اسحاق رفقه را بخیمه مادر خود ساره اورد واورابه زنی خود قبول کرد

ابراهیم بعد از مرگ ساره باردیگر زنی بنام قَطوره گرفت ولی تمام مایملک خود را به اسحاق بخشید اما به پسران کنیزان خود عطایاداد وایشان رادر زمان حیات خود از نزد پسر خود به جانب مشرق فرستاد وابراهیم 175سا ل عمر کرد ودرکمال شیوخیت بمرد وپسرانش اسحاق واسماعیل اورا در مغاره مکفیله درصحرای عفرون درکنار زوجه اش ساره مدفون کردند بعد از وفات ابراهیم خدا پسرش اسحاق رابرکت داد وبه اسماعیل نیز دوازده پسر داد

اسحاق برای زوجه خود رفقه چون نازاد بود نزد خداوند دعا کردوخدااورامستجاب فرمودودو طفل در رحم اوبه هم رسید خداوند به وی گفت دوامت در بطن توهستند وقومی بر قومی تسلط خواهند یافت وبزرگ کوچک را بندگی خواهد کردبعد از وضع حمل نوزاد اول را عیسو نام نهادند ونوزاد دوم را یعقوب نام نهادند اندو پسر نمو کردند عیسوصیادی ماهر ومرد صحرایی بود واما یعقوب مردی ساده وچادر نشین بود واسحاق عیسورادوست داشتی زیراکه صیداورامیخورد امارفقه یعقوب رامحبت مینمودی روزی یعقوب اش میپخت وعیسوخسته از صحرا امدعیسو گفت از این اش بمابده که شکاری نکرده ام یعقوب گفت نخست زادگی خود را به من بفروش عیسوگفت که من به حال مرگ افتاده ام مرا ازنخست زادگی چه فایده یعقوب گفت امروز برای من قسم بخور پس برای اوقسم خورد ونخست زادگی خود را به نان وآش عدس فروخت پس عیسونخست زادگی خود را خوار کرد

حکایت برکت اسحاق به فرزندان ؟

وچون اسحق پیر شد وچشمانش دید خود را از دست داده بود پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده وگفت ای پرم اینک پیر شده ام ووقت اجل خود را نمیدانم اکنون به شکار برو وآهویی شکار کنی وخورشی تهیه کن تا قبل از مردنم ترا برکت دهم ورفقه این ماجرا راشنید وبه یعقوب فرمود به سوی گله بشتاب ودوبزغاله خوب جدا کن ونزد من بیاور تا برای پدرت غذایی که دوست دارد تهیه کنم تا ترا برکت دهد وجامه فاخر عیسو را به تن یعقوب کرد وخورش ونان را بدست اوداد ونزد پدر امد وگفت من نخست زاده توعیسوهستم برخیز بنشین واز شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد اسحاق غذراخورد وفرمود ((قوم ها ترا بندگی کنند وطوایف ترا تعظیم کنند بر برادران خود سرور شوی وپسران مادرت تراتعظیم کنند ملعون باد هر که ترا لعنت کند وهر که ترا مبارک خواند مبارک باد ))

چون اسحاق از برکت دادن یعقوب فارغ شد عیسو از شکار باز امد واونیز خورشی ساخت وبه نزد پدر امد اسحاق گفت توکیستی گفت من عیسو هستم لرزه شدید بر اسحاق مستولی شد وگفت برادرت به حیله امد وبرکت ترا گرفت عیسو نعره عظیمی براورد وفرمود نام اورا یعقوب بخوبی نهادند زیرا که دومرتبه مرا از پای دراورد اول نخست زادگی مرا گرفت واکنون برکت مرا گرفته است عیسو در دل خود گفت اکنون مرگ پدرم نزدیک است انگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت رفقه به یعقوب گفت سخن مرا بشنو برخیر ونزد برادرم لابان به حران فرار کن تاخشم برادرت فرو نشیند انگاه ترا باز میاورم پس از ان اسحاق یعقوب را خوانده وبرکت داد وگفت زنی از دختران کنعان مگیر از دختران لابان (دایی خود ) برای خودت زنی بگیر وخدای قادر متعال ترا برکت دهد وبرکت ابراهیم را به تو بدهد وعیسو نیز دانست که پدرش دوست ندارد دختری از کنعان بگیرد پس نزد اسماعیل ع رفت ودختر اورا گرفت

پیامبری یعقوب

یعقوب نیز از بئر شبع به سوی حران سرزمین پدری خود روانه شد یعقوب مدتی حرکت کرد به موضعی رسید چون غروب افتاب غروب کرد یکی از سنگهای انجا رازیر سر نهاد وخوابید ودر عالم خواب دید ((خواب دید که ناگهان نردبانی بر زمین بر پا شده که سرش به اسمان میرسد واینک فرشتگان خدا بر ان صعود ونزول میکنند انگاه ندایی شنید از بالای نردبان که فرمود من هستم یهوه خدای پدرت ابراهیم وخدای اسحاق این زمینی را که تو بر ان خفته ای به ذریت تومیبخشم ..واز تو واز نسل تو جمیع قبایل زمین برکت خواهند یافت واینک من باتوهستم وترا در هر جایی روی محافظت فرمایم تا انچه راگفته ام بجا اورم ))

پس یعقوب از خواب بیدار شده وگفت (البته یهوه در این مکان است ومن ندانستم ))پس ترسان شده وگفت این نیست جزخانه خدا واین است دروازه اسمان است بامدادان برخاسته وان سنگ را چون ستونی برپاکرد وروغت بر سرش ریخت وان موضع را بیت ئیل نامید ویعقوب نذر کرد وگفت اگر خدا بامن باشدومرا دراین راه محافظت کند ومرانان ورخت دهد تا به خانه پدر خود به سلامتی برگردم هر اینه یهوه خدای من خواهد بود واین سنگی که بنا کردم بیت الله شود وانچه به من بدهی ده یک ان را بتو خواهم داد

واما یعقوب به نزد خالوی خود لاوان امد وهفت سال اورا خدمت کرد واو دو دختر داشت لیه وراحیل که هردو را به عقد اودر اوردند راحیل نازا ماند واما لیه چهار پسر به ترتیب اورد اول روبین شمعون لاوی یهودابودند

واما راحیل بر خواهر خود حسد برد وکنیز خود بِلهه را به یعقوب دا د تافرزندی برای او اورد واو حامله شد وفرزندی پسر اوردکه اورا دان نام نهادند پسری دیگراورد اورا نفتالی نام نهاد

لیه نیز دید که از زاییدن ایتاده است کنیز خود زلفه را به عقد یعقوب در اورد وبرای او دوپسر بنام جاد واشیر را اورد

دوباره لیه حامله شد ودو پسر دیگر بنام یساکار وزبولون اورد که ششفرزند پسر برای یعقوب اورد

سپس راحیل حامله شد وپسری بزاد که نام اورایوسف نام نهاد وچون راحیل یوسف را اورد یعقوب به لابان گفت مرا مرخص کن تا به مکان ووطن خویش کنعان بروم

هنگام رجوع به زمین کنعان بر یعقوب وحی شد ((از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسراییل خوانده شود ))

ونیز عیسو دوان دوان به استقبال یعقوب امد واورا به اغوش کشید واورابوسید وهردو بگریستند

وخدا به یعقوب وحی کرد گفت برخاسته به بیت ئیل برود وگفت نام تو یعقوب است اما بعد از این نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه نام تو اسراییل خواهد بود وراحیا دوباره حامله شد وفرزندی پسر زایید که هنگام وضع حمل راحیل در گذشت ودر بیت لحم دفن کردند ونام فرزند اورا بنیامین نهادند واسحاق 180سال عمر کرد وجان سپرد وپسرانش عیسو ویعقوب اورادفن کردند

ویعقوب در زمین غربت پدر خود زمین کنعان ساکن شد یوسف چون 17ساله شد با برادران خود چوپانی میکرد ویوسف از بدسلوکی ایشان خبر میداد واسراییل یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست میداشت زیراکه اوپسر پیری اوبود وبرایش ردایی بلند ساخت ویوسف خوابی دیده انرا به برادران خود باز گفت پس بر کینه او افزودند وگفتند او بر ما سلطنت خواهد کرد وگفت خوابی دیدم که افتاب وماه ویازده ستاره بر من سجده کردند برادرانش بر اوحسد بردند برادران گفتند بیایید اکنون اورا بکشیم ودر یکی از این چاه ها اندازیم وگوییم جانوری درنده اوراخورده است اما روبین گفت خون اورامریزید اورادر این چاه که در صحرا است بیندازید پس ردای بلند او را بیرون اوردند ودر چاهی که خالی وبی اب بود انداختند که قافله اسماعیلیان از جلعاد رسید انگاه یهودا برادر خود را کشتن چه سود اورا به این قافله که به مصر میرود بفروشیم پس یوسف را به 20پاره نقره فروختند وروبین نمیدانست که اورا فروخته اند به سر چاه امد دید یوسف نیست جامه خود را چاک زد به نزد برادران امد که طفل نیست من کجابروم پس ردای یوسف را اورده بز نری را کشتند وان را به خون او اغشته کردند وبه نزد پدر امدند ویعقوب رخت خود راپاره وپلاس در برکرد وروزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت واما ان قافله به مصر وارد ویوسف را به فوطیمار یکی از سرداران فرعون فروختند

***پس یعقوب یا اسراییل دوازده پسر داشت که تمام بنی اسراییل از این دوازده پسر بوجود امدندویوسف ع اصیل ترین ادم روی زمین است یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم.....

یوسف پیامبر

یوسف خوش اندام ونیکو منظر بود زن اقایش بر یوسف نظر انداختهجامه اوراگرفته گفت بامن بخواب یوسف گفت توزوجه اقایم میباشی چگونه مرتکب این شرارت بزرگ شوم اما یوسف جامه خود را به دست اورها کرده وگریخت وان زن به اقای خود گفت این مردی عبری نزد من امد تا بامن بخوابد ومن چون اواز بلند براوردم پیرهن خود را در دست من رها کرد وفرار کرد خشم ارباب یوسف برانگیخته شد واورادر زندان قصر زندانی کردند اما خداوند با یوسف بود

بعد از مدتی ساقی وخباز پادشاه مصر به اقای خود پادشاه مصر خطاکردندواورادر زندان قصر نزد یوسف زندانی کردند وهردو دریک شب خوابی دیدند بامدادان که نزد یوسف امدند دید هردو ملول هستند یوسفذ گفت چرا امروز شمارا غمگین میبینم گفتند خوابی دیده ایم وکسی نیست که انرا تعبیر کند یوسف گفت ایا تعبیرها از ان خدا نیست انرا بمن بازگویید انگاه رئیس ساقیان خواب خود را به یوسف بیان کرد وگفت ((در خواب دیدم تاکی (درخت انگور ) پیش روی من بود ودرتاک سه شاخه داشت که بشکفت وشکوفه داد وبه انگور مبدل شد وجام فرعون در دست من بود وانگورها را چیدم در جام فشردم وجام رابدست فرعون دادم یوسف گفت تعبیرش این است سه شاخه سه روز است بعد از سه روز فرعون ترا سرافاز کند وبه منصب اول ترابگمارد ودوباره جام فرعون رابتو دهند ودوباره ساقی شوی ودر ان هنگام مرا یاد کن واحوال مرا نزد فرعون کذکور ساز زیرا مرا از زمین عبرانیان دزدیده اند واینجا نیز کاری نکردهام که مرادر سیاه چال انداخته اند ))

رئیس خبازان وقتی دید که یوسف نیکو تعبیر میکند گفت من نیز خوابی دیده ام که اینک سه سبد نان سفید بر سر من است ودر سبد بالایی هر قسم طعام وجود داشت ومرغان هوا انرا از سبد روی سر من میخورند یوسف گفت سه سبد سه روز است وبعد از سه روز فرعون سر ترا ازبدن جدا کند وترا بردار کند ومرغان هوا از گوشتت میخورند پس در روز سوم که روز تولد فرعون بود ضیافتی برای همه خدام ساخت ورئیس خبازان وساقیان را اوردند رئیس ساقیان را بخشید واما رئیس خبازان را بردار کرد لکن رئیس ساقیان یوسف را فراموش کرد

چون دوسال سپری کرد فرعون خوابی دید دید هفت گاو چاق ونیکو منظر از نهر بیرون امدند ودر عقب انان هفت گاو لاغر وزشت منظر از نهر بیرون امدند وان هفت گاو چاق را بلعیدند وخوردند وبار دیگر بخوابید ودید هفت خوشه (سنبله ) پر ونیکو بر یک ساق بر امد وبعد دید هفت خوشه لاغر رویید واین هفت خوشه لاغر ان هفت خوشه نیکورا بلعیدند

صبحگاهان دل فرعون مصر مضطرب شد دستور داد همه جادوگران وجمیع حکیمان مصر راخواند وخواب خود رابیان کرد اما کسی نبود که انرا برای فرعون تعبیر کند

انگاه ساقی فرعون جوان عبری که در زندان بود را بیاد اورد که خواب ما را به صورت دقیقی تعبیر کرد وهمان طور واقع شد انگاه فرعون فرستاد تا یوسف را به نزد وی برند ووی صورت خود راتراشید ورخت خود را عوض کردفرعون گفت خوابی دیدهام وکسی نیست که انرا تعبیر کند یوسف فرمود تعبیر از من نیست خدا فرعون را به سلامتی جواب خواهد داد

فرعون خواب را بیان کرد یوسف به فرعون گفت ((خواب فرعون یکی است خدا از انچه خواهد کرد فرعون راخبر داده است هفت گاو نیکو هفت سال باشد وهفت سنبله نیکو هفت سال است انچه خداوند میکند به فرعون ظاهر ساخته است همانا هفت سال فراوانی بسیار در تمامی زمین مصر میاید وبعد از ان هفت سال قحط میاید وقحط زمین را تباه خواهد ساخت وچون خواب به فرعون دو مرتبه تکرار شد این است که این حادثه از جانب خدا مقرر شده وخدا انرا بزودی پدید خواهد اورد اکنون فرعون باید مردی بصیر وحکیم را پیدا نموده اورا بر زمین مصر بگمارد تا در این هفت سال فراوانی خمس از زمین مصر بگیرد تا در زمان قحطی استفاده شود فرعون فرمود

ایا کسی چون این مرد پیدا خواهیم کرد که روح خدا در وی است وفرعون به یوسف گفت چونکه خدا کل این امور را بر تو کشف کرده است کسی مانند تو بصیر وحکیم نیست ترا بر تمامی زمین

مصر میگمارم ..ویوسف در ان موقع 30ساله بود وفرعون دختر یکی از کاهنان مصر بنام اَسنات

را به ازدواج یوسف در اورد وقبل از وقوع سالهای قحط دو پسر اورد یوسف اولی را مَنسی نام نهاد زیرا گفت خدا مرا از تمامی مشقتم وتمامی خانه پدرم فراموشی داد ودومی را افرایم نامید زیرا خداوند مرا در زمین مذلتم بار اور گردانید

واما هنگامی که سال دوم قحطی شروع شد یعقوب فرزندان خود را به مصر فرستاد تا غله بیاورند تا از گرسنگی نمیرند ده برادر را روانه کرد اما بنیامین را نفرستاد چون یوسف برادران خود را دید وایشان را شناخت وفرمود شما جاسوس هستید انان گفتند ما مردمان صادقی هستیم ما 12برادر هستیم پسران یک مرد که در کنعان است برادر کوچکتر نزد پدرمان است ویکی از برادران ما نیز گم شده است یوسف ایشان را همه سه روز در زندان انداخت بعد از سه روز فرمود یکی از شما رادر زندان نگه میدارم ومابقی را ازاد میکنم تا برادر کوچک خود رابیاورید تا گفتا رشما را تصدیق کنم لذا بارهای غله به انا داد وپول های انان را در کیسه انان نهاد چون به کنعان امدند ماجرا رابیان کردند وگفتند حاکم مصر بر ما سخت گرفت وشمعون را زندانی کرد تا برادر کوچک رانبریم ازاد نمی شود روبین به پدر خود گفت هر دو پسر مرا بکش هرگاه بنیامین را باز نیاورم یهوداگفت من ضامن میشوم اورااز دست من بازخواست کن یوسف چون بنیامین را با اناندید گفت ظهر مهمان من هستید پس شمعون را نیز از زندان ازاد کرد گفت ایا پدر شما هنوز زنده است گفتند زنده است وچون چشمش به بن یامین افتاد نتوانست خود را نگه دارد به گریه افتاد وبهو خلوتی رفت واشک خود را پاک رد

بعد از ان گفت که کیسه های غله انان را پر کردند ودستور داد جام نقره خود رادر کیسه غله برادر کوچک بنیامین نهادند وهنگامی که از شهر خارج میشدند ویوسف گفت انان را تعقیب کنید وبگویید چرا بدی به عوض نیکی میکنید گفتند جام اقای ما را ربوده اید جام در نزد هرکس باشد اورا به غلامی نگه میداریم مابقی ازاد هستید تمام کیسه های غله یک یک برادران را خالی کردند ودر اخر کیسه بنیامین راکه خالی کردند جام نقره را از ان بیرون اوردند انگاه بنیامین را به شهر بردندوبرادران رخت های خود را پاره کردند ویهودا با برادرانش به خانه یوسف امدند وگفتند که این برادر کوچک ماست وپدرمان اورا خیلی دوست دارد واگر اورا به غلامی بگیرید اوخواهد مرد یهودا گفت من ضامن شده ام که اورا به سلامت به پدر باز اورم اکنون مرا به غلامی بگیر وبنیامین را ازاد کنید تا بابرادرانم بروند انگاه یوسف خود را به برادران شناسانید وفرمود من یوسف هستم برادر شما که به مصریان فروختید حال رنجیده مشوید حال دو سال است که قحطی است وپنج سال دیگر این قحطی ادامه دارد نزد پدرم بشتابید وگویید یوسف زنده است وحاکم مصر شده به نزد ما بیا ودر زمین جوشن ساکن شو که این قحطی 5یال دیگر ادامه دارد هنگامی که به کنعان امدند اسراییل گفت هنوز پسر من یوسف زنده است میروم وقبل از مردنم اورا خواهم دید اسراییل با هر چه داشت از کنعان کوچ کرده به بئرشبعامد وقربانی برای خداوند گذراند وشب در عالم رویا به خواب دید که خداوند به وی خطاب کرد گفت ((ای یعقوب ای یعقوی گفت لبیک گفت من هستم الله خدای پدرت از رفتن به مصر ترسی نداشته باش زیرا در انجا امتی عظیم از تو بوجود خواهم اورد

همه نفوسی که با یعقوب به مصر امدندکه از صلب وی پدید شدند جمعا شصت وشش66نفر بودند وپسران یوسف که در مصر زاییده شدند دونفر بودند پس جمیع خاندان یعقوب که به مصر امدند هفتاد نفر بودند

در سرزمین مصر به زمین جوشن امدند ویوسف به استقبال پدر خود اسراییل به جوشن رفت

واسراییل به یوسف گفت اکنون بمیرم چون که روی ترا دیدم که تا بحال زنده هستی

ویوسف در زمان قحطی تمام زمین مصر رادر مقابل دادن غله به انان برای فرعون مصر خرید

ودر پایان سالهای قحطتمام شد یوسف فرمود زمین های خود را بکارید یک خمس به فرعون دهید چهار قسمت مال خودتان باشد همه فرمودند تو ما را احیا ساختی

یعقوب در ارض مصر 17سال بزیست وعمر او به 147 سال رسید وچون وفات اونزدیک شد یوسف راطلبیده وفرمود دست زیر ران من بگذار وعهدی ببند که مرادر مصر دفن نکنی بلکه در نزد پدران خود دفن کن گفت برایم قسم بخور پس برایش قسم خورد اسراییل به یوسف گفت همانا من میمیرم وخدا با شما باشدوشما را به زمین پدران شما باز خواهد اورد پس پس اسراییل مرد وپسرانش اورا به زمین کنعان بردند واورا در مغاره ممکفیله در نزد حضرت ابراهیم دفن کردند یوسف بعد از دفن پدرش با برادران وکسانی که برای دفن پدرش امده بودند به مصر بر گشتند ویوسف 110سال زندگی گرد ویوسف برادران خود را گفت من میمیرم ویقینا خدا از شما محافظت خواهد کرد وشما از این زمین به زمینی که برای ابراهیم واسحاق ویعقوب قسم خورده است خواهد برد ویوسف بنی اسراییل را سوگند داده گفت هر اینه خدا از شما تفقد خواهد کرد واستخوانهای مرا ازاینجا خواهید برد ویوسف در حالی که 110ساله بود مرد واورا حنوط کرده ودر زمین مصر در تابوت گذاشتند



سفر خروج موسی از مصر سِفــــرِ خُروج

نامهای پسران اسراییل (یعقوب ) که به مصر امدند که هر کس با اهل خانه اش به همراه یعقوب امدند این بود یعقوب از دو خواهر ودو کنیز 12پسر ویک دختر اورد نامهای 12پسراین بود روبین شمعون لاوی ویهودا یساکار زبولون بنیامین دان ونفتالی جاد واشیر ویوسف که در مصر بود همه نفوسی که از صلب یعقوب وفرزندانش پدید امدند هفتاد نفر بودند این 12فرزند به دوازده سبط شناخته شدند که از این12سبط قوم بنی اسراییل منشعب شدند که بعد از 400سال در مصر

جمعیت انان به 600هزار نفر رسید پادشاهی در مصر برخاست که یوسف را نشناخت واز ازدیاد نفوس بنی اسراییل میترسید دستور داد به ساختن دوشهر انان را بگمارند وبه قابله ها دستور داد پسران انان را بکشند ودختران را نگه دارند اما خداوند با قوم بنی اسراییل بود وروز به روز زیاد میشدند تا اینکه شخصی از سبط (خاندان ) لاوی یکی از دختران لاوی را گرفت وان زن پسری زایید وچون اورا نیکو منظر دید وی را سه ماه پنهان کرد انگاه از ترس فرعون که فرمان قتل پسران قوم عبری را صادر کرده بود تابونی از نی ساخت وطفل را در ان نهاد وان رادرکنار نیزار به اب نهر رهاکردوبه خواهرش جریان را بیان کرد دختر فرعون برای غسل به نهر همراه کنیزان به نهر فرود امدند پس تابوتی را درکنار نهر دیدند کنیزان را صدا زد تا تلبوت را بیاورند چون انرا بگشاد دید طفلی گریان در ان تابوت است دید پسر ی است گفت این از اطفال عبریان است دلش بر وی بسوخت خواهر وی بدختر فرعون گفت ایا بروم وزنی از عبرایان را نزدت بیاورم تا این طفل را شیر بدهد دختر فرعون گفت برو پس رفت ومادر طفل را اورد دختر فرعون گفت این طفل راببر واورا شیر بده ومزدت را خواهم داد وچون طفل نمو نمود واورا نزد دختر فرعون برد وی نام ان پسر را موسی نام نهاد زیرا گفت اورا از آب کشیدم

چون موسی بزرگ شد نزد برادران عبری خود امد وکارهای دشوار انان رادید وشخصی مصری رادید که شخصی عبرانی رامیزند پس به اطراف نظر کرده چون کسی را ندید ان مصری را کشت ودر ریگ پنهان کرد روز دیگر دید دومرد عبری منازعه میکنند پس به ظالم گفت چرا همسایه خود را میزنی وی گفت چه کسی ترا برما حاکم یاداور ساخته است مگر تو میخواهی مرا بکشی چنانکه ان مصری را کشتی پس موسی ترسید وگفت یقینا این امر شیوع یافته است وچون فرعون این ماجرا راشنید قصد قتل موسی را کرد وموسی از مصر گریخت ودر زمین مدیان ساکن شد

موسی در سرزمین غریب مدیان بر سر چاهی بنشت وکاهن مدیان را هفت دختر بود که امده بودند اب بکشند تا گله پدر راسیراب کنند موسی برخاسته ایشان رامدد کرد وگله ایشان را سیراب نمود دختران چون نزد پدر خود رعوئیل (یَترون ) امدند وفرمودند شخصی مصری ما را یاری کرده است بدختران خود گفت اوکجاست وی را برای خوردن نان دعوت کنید موسی در منزل اوساکن شد واو دختر خود صِفُورَه را به موسی داد وان زن پسری زایید وموسی اورا جِرشُون نام نهاد. وواقع شد بعد از ایام بسیار که پادشاه مصر بمرد وبنی اسراییل به سبب بندگی اه کشیدند واستغاثه کردند وناله انان مورد توجه خدا قرار گرفت وخدا عهد خود را با ابراهیم واسحاق ویعقوب بیاد اورد وخداوند بر بنی اسراییل نظر کرد

موسی گله پدر زن خود یترون کاهن را شبانی میکرد وگله را به حوریب که جبل الله باشد اورد وفرشته خداوند در شعله اتش از میان بوته بر وی ظاهر شد وچون اودید که بوته به اتش مشتعل است اما سوخته نمیشود گفت بروم ان طرف واین امر غریب راببینم که بوته چرا سوخته نمیشود که ناگهان خداوند از میان بوته ندادر دار د((وگفت ای موسی گفت لبیک گفت بدین مکان نزریک مشو نعلین خود را از پایهایت بیرون کن زیرا مکانی که در ان ایستاده ای زمین مقدس است وگفت من هستم خدای پدرت خدای ابراهیم وخدای اسحاق وخدای یعقوب هر اینه مصیبت واستغاثه قوم خود را در مصر دیدم ونزول کردم تا ایشان را از دست مصریان خلاصی دهم وایشان را از ان زمین به زمینی نیکو ووسیع که متعلق به کنعانیان حتیان واموریان وفرزیان وحویان وببوسیان براورم

پس اکنون بیا ترا نزد فرعون بفرستم وقوم من بنی اسراییل را از مصر بیرون اوری وعلامت من این است که چون قوم را از مصر بیرون اوری خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد

موسی به خداوند فرمود اینک چون من نزد بنی اسراییل بروم ..واز من بپرسند که نام اوچیست بدیشان چه گویم خدا به موسی گفت هستم انکه هستم (هو انا هو).گفت به بنی اسراییل چنین بگو اَهیَه(هستم)مرا نزد شما فرستاد وخدا باز به موسی گفت ((به بنی اسراییل چنین بگو یَهُوَه خدای پدران شما خدای ابراهیم وخدای اسحاق وخدای یعقوب مرا نزد شما فرستاده است این است نام من تا ابد الاباد واین است یادگاری من نسلاً بعد نسل

موسی در جواب گفت همانا مرا تصدیق نخواهند کرد ...پس خداوند به موسی گفت ان چیست در دست تو گفت عصا گفت ان را بر زمین انداز وچون انرا بر زمین انداخت ماری گردید وموسی

از نزدش گریخت خداوند به موسی گفت دست خود رادراز کن ودمش رابگیر دست دراز کرد ودم مار راگرفت که دوباره در دستش عصا شد

وخداوند دیگر باره وی را گفت دست خود رادر گریبان خود بگذار چون دست به گریبان برد وان رابیرون اورد دیددست او مثل برف سفید شد پس گفت دست خود را باز به گریبا بر چون دست به گریبان برد وباز اورد دوباره مثل اولش شد خداوند گفت اگر این دو ایت ترا باور نکردند انگاه از نهر اب بگیر به خشکی بریز که مبدل به خون خواهد شد

موسی به خداوند گفت ای خداوند من مردی فصیح نیستم بلکه بطی الکلام وکند زبان از سابق اینگونه بوده ام

خداوند به موسی گفت کیست که زبان به انسان داد وگنک وکر وبینا ونابینا را که افرید ایا نه من که یهوه هستم پس الان برو ومن با زبانت خواهم بود وهر چه باید بگویی ترا خواهم اموخت

موسی باز فرمود ای خداوند استدعا دارم که کسی را با من بفرستی انگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل گردد وگفت ((ایا برادرت هارون لاوی را نمیدانم که اوفصیح الکلام است واینک اونیز به استقبال تو بیرون میاید ومن با زبان تو وبا زبان اوخواهم بود وانچه باید بکنید شما را خواهم اموخت واین عصا رابدست خود بگیر که به ان ایات را ظاهر کنی ))

موسی نزد پدر زن خود یترون برگشت وگفت باید به نزد برادران خود در مصر برگردم پس موسی زن وفرزندان خویش را برداشته روانه مصر شد

خداوند به موسی گفت چون به مصر رسیدی فرعون رابگو خداوند چنین میگوید اسراییل پسر من ونخست زاده من است وبه تو میگویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت کنند واگر رها نکنی نخست زاده تو را میگیرم

وخداوند به هارون گفت به سوی صحرا به استقبال موسی برو پس روانه شد واورا در جبل الله

ملاقات کرد وموسی از جمیع کلماتی که خدا فرمود واز همه ایاتی که ظاهر کرد به هارون خبر داد پس موسی وهارون به مصر رفته وکلیه مشایخ بنی اسراییا را جمع کردند وهارون همه سخنانی که خداوند به موسی فرموده بود را باز گفت وایات را به نظر قوم خود ظاهر کرد وقوم ایمان اوردند وچون شنیدند که خداوند از بنی اسراییل تفقد نموده ..به روی در افتاده وسجده کردند



موسی وهارون در مصروظهور ایات ومعجزات نه گانه

وبعد از ان موسی وهارون نزد فرعون امده وگفتند یهوه خدای اسراییل چنین میگوید قوم مرا رها کن تا برای من در صحرا عید نگاه دارند فرعون گفت یهوه کیست یهوه را نمی شناسم واسراییل را رها نخواهم کردوموسی 80ساله وهارون 83 ساله بودند وقتی بفرعون سخن گفتند

***پس خداوند موسی وهارون را خطاب کرده گفت چون فرعون از شما معجزه خواست انگاه هارون را بگو که عصای خود رادر نزد فرعون بینداز تا اژدها شود وفرعون نیز حکیمان وجادوگران راطلبید وساحران مصر نیز به افسونهای خود چنین کردندولی عصای هارون عصاهای ایشان رابلعید

**خداوند باز به موسی فرمود بامدادان نزد فرعون رفته وبگو خداوند چنین میگوید ((از این خواهی دانست که من یهوه هستم همانا با عصایی که در دست دارم به اب نهر میزنم وبه خون مبدل خواهد شد ))هارون در حضور فررعون با عصا دست خود را بر ابهای مصر دراز کن ونهر ها وجوی اب ودریاچه وهمه حوض های انان مبدل به خون شد

**وخداوند موسی را گفت نزد فرعون برو وبوی بگو خدامدن چنین میگوید قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند واگر ابا کنی همانا من تمامی حدود ترا به وزغ ها مبتلا سازم به حدی که به خانه ات وخوابگاهت وبسترت وبه تنورهایت وتغارهای خمیرت ور خواهند امد وهنگامی که وزغها تمام زمین مصر را پر کردند فرعون موسی وهارون را خوانده فرمود نزد خداوند دعا کنید تا وزغها از من وقوم من دور شوند تا قوم را رها کنم تا برای خداوند قربانی کنند انان امدند وگفتند فردا دعا کنیم تا این بلا از شمادور شود تا بدانی مثل یهوه خدای ما دیگری نیست اما فرعون چون دید که اسایش پدید امد دل خود را سخت کرد وبدیشان گوش نگرفت

***خداوند به موسی گفت به هارون بگو که عصای خود رادراز کند وغبار زمین رابزن تادر تمامی زمین مصر پشه (مگس ) تمامی زمین مصر را فرا گیرد وزمین جوشن را که قوم من در ان مقیم هستند جدا سازم که در انجا مگسی نباشد تا بدانی که من در میان این زمین یهوه هستم وفرقی میان قوم خود وقوم توگذارم

***وخداوند به موسی گفت نزد فرعون برو وبوی بگوی یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند اگر ابا کنی دست خداوند بر مواشی تو بر اسبان والاغان وشتران وگاوان وگوسفندان خواهد بود فردا خداوند این کار راکرد وهمه مواشی مصریان مردند واز مواشی بنی اسراییل یکی هم نمرد اما دل فرعون سخت شده قوم را رهایی نداد

***خداوند به موسی وهارون گفت از خاکستر کوره مشت های خود را پر کرده بردارید وموسی در حضور فرعون به سوی اسمان بر افشاند که غباری ایجاد کند وتمامی مصر به سوزش ودمل دچار شوند

***خداوند بار دیگر به موسی وهارون وحی کرد که به فرعون بگویند فردا این وقت تگرگی بسیار سخت خواهم بارانید که مثل ان را تابحال در مصر ندیده اید فقط در زمین جوشن جایی که بنی اسراییل بودند تگرگ نبود چون تگرگ شدید ورعد وبرق را دید فرعون موسی وهارون را فراخوانده وفرمود ((در این مرتبه گناه کرده ام خداوند عادل است ومن وقوم من گناهکاریم نزد خدا دعا کنید تا رعد وتگرگ تمتم شود شما را رها خواهم کرد )) چون فرعون دید که تگرگ ورعد موقوف شد باز گناه ورزیده ودل خود را سخت کرد وبنی اسراییل را رهایی نداد

***موسی وهارون باز نزد فرعون امده بوی گفتند یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید تا بکی از تواضع کردن به حضور من ابا خواهی کرد قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند زیرا اگر ابا کنی هر اینه من فردا ملخ ها را در حدود تو میفرستم که تمام زمین را فراگیرند وتمام رزاعت ترا خواهند خورد

***خداوند به موسی گفت دست خود را به سوی اسمان دراز کن تا تاریکی بر زمین مصر پدید اید پی تاریکی غلیظ تا سه روز در تمامی مصر پدید امد وتا سه روز کسی از جای خود برنخاست

***خداوند به موسی گفت یک بلای دیگر بر فرعون ومصر فرود میاورم وبعد از ان شما را از اینجا رهایی خواهم داد وچون شما را رها کنند شما را جمیعا از مصر خواهند راند اکنون به گوش قوم بگو که هر مرد از همسایه خود وهر زن از همسایه اش الات نقره والات طلا بخواهد وخداوند قوم را در میان مصریان محترم ساخت وخداوند به موسی گفت قریب به نصف شب در میان مصر بیرون خواهم امد وهر نخست زاده که در زمین مصر باشد از نخست زاده فرعون تا نخست زاده کنیزان وهمه نخست زادگان بهایم را خواهم کشت ونعره عظیمی در تمامی زمین مصر خواهد بود که مثل ان نشده ونخواهد شد

فریضه عید فصح



خداوند در زمین مصرموسی وهارون را مخاطب ساخته گفت این ماه برای شما سر ماهها باشد این اول ماه از ماههای سال باشد تمامی جماعت اسراییل را خطاب کرده بگویید در دهم این ماه هر خانه یک بره بی عیب نرینه یکساله از گوسفند یا بز را بگیرند وتا 14 این ماه نگه داشته وتمامی جماعت اسراییل در عصر 14 ان را ذبح کنند واز خون ان بر هردو قایمه وسر در خانه بپاشند وگوشتش را در ان شب بخورند به اتش بریان کرده وبا نان فطیر وسبزی های تلخ انرا بخورند واز ان هیچ خام نخورید ونه پخته با اب بلکه کله پاچه واندرون به اتش بریان شده وچیزی از ان تا صبح نگه ندارید انرا بتعجیل بخورید چون فصح خداوند است وانچه تا صبح مانده باشد را به اتش بسوزانید ...در این شب از زمین مصر عبور خواهم کرد وهمه نخست زادگان مصر را از انسان وبهایم خواهم زد من یهوه هستم وان خون برای شما علامتی خواهد بود چون خون را ببینم از شما خواهم گذشت وان روز برای شما یادگاری خواهد بود ودر ان عیدی برای خداوند نگاه دارید وانرا به قانون ابدی نسلا بعد نسل نگاه دارید ...هفت روز نان فطیر بخورید

پس عید فطیر رانگاه دارید زیرا در همین روز لشکر شما را از مصر بیرون اوردم بنابر این این روز را در نسلهای خود بفریضه ابدی نگاه دارید

پس موسی به قوم گفت بره را انتخاب وفصح را ذبح کنید ودسته ای از زوفا را از خونی که در طشت است فرو ببرید وبر سردر خانه خود بپاشید وکسی از شما تا صبح از در خانه خود عبور نکند زیرا خداوند امشب مصریان را میکشد وواقع شد که خداوند در نصف شب همه نخست زاردگان مصر را کشت ونعره عظیمی در مصر بر پاشد زیرا خانه ای نبود که میتی در ان نباشد

فرعون موسی وهارون را طلبیده گفت برخیزید واز میان قوم من بیرون شوید همه شما وجمیع بنی اسراییل باتمه گاه های خود رابرداشته وخدا را عبادت کنید چنانکه گفتید ومرا نیز برکت دهید

وبنی اسراییل به قول موسی عمل کرده از مصریان الات نقره والات طلا ورختها خواستند وخداوند قوم را در نزد مصریان مکرم ساخت که هر انچه خواستند بدیشان دادند پس مصریان را غارت کردند

وبنی اسراییل 600هزار مرد پیاده سوای اطفال بودند ومدت توقف انان در زمین مصر 430سال بود وبعد ار 430سال جمیع لشکرهای خدا از زمین مصر بیرون رفتند این است شبی که برای خداوند باید نگاه داشت این روز در ماه ابیب بیرون امدند

خداوند به موسی وهارون گفت این است فریضه فصح که هیچ بیگانه از ان نخورد اما غلام زر خرید اورا ختنه کن پس از ان بخورد نزیل(مهمان )ومزدور(کارگر )انرا نخورند در یکخانه خورده شود چیزی از خانه بیرون نرود استخوانی از ان مشکنید هر نامختون از ان نخورد واگر غریبی نزد تو مهمان شود وبخواهد فصح را برای خداوند مرعی بدارد تمامی ذکورانش ختنه شوند وبعد انرا نگاه دارند مانند بومی زمین خواهد بود

این عبادت را در ماه ابیب بجا اور هفت روز نان فطیر بخور ودر روز هفتمین عید خداوند است

این شریعت خداوند وفریضه را در موسمش سال به سال نگه دار زیزا خداوند ترا بدست قوی از مصر بیرون اورد پس هنگامی که تو را بزمین کنعانیان در اورد انگاه هر نخست زاده از بهایم نرینه ها از ان خداوند باشد تا برای خداوند ذبح شود وهر نخست زاده الاغ را به بره فدیه بده واگر فدیه ندهی گردنش را بشکن

وواقع شد چون فرعون قوم را رها کرده خدا ایشان را از راه زمین فلسطینیان رهبری نکرد هر چند ان نزدیکتر بود زیرا خداوند گفت مبادا که چون قوم جنگ را ببینند پشیمان شوند اما خدا قوم را از راه صحرای دریای قلزم (سرخ ) دور گردانید وبنی اسراییل مسلح شده از زمین مصر بر امدند وموسی استخوانهای یوسف را با خود برداشت زیرا که او بنی اسرایل را قسم سخت داده گفته بود هر اینه خدا از شما تفقد خواهد نمود واستخوانهای مرا از اینجا با خود خواهید برد

وخداوند در روز پیش روی قوم در ستون ابر می رفت تا راه را به ایشان دلالت کند وشبانگاه در ستون آتش تا ایشان را روشنایی بخشد وروز وشب راه روند وستون ابر را در روز وستون آتش را در شب از پیش روی قوم بر نداشت

جنگ موسی وفرعون در ساحل دریاسرخ

خداوند موسی را خطاب کرده گفت بنی اسراییل رل بگو در فم الحیروت در کنا ر دریا اردو بزنند تا دل فرعون را سخت گردانم تا ایشان را تعاقب کند ودر مقابل فرعون وتمام لشکرش جلال خود را جلوه دهم تا مصریان بدانند که من یَهُوَه هستم وخداوند دل فرعون پادشاه مصر راسخت ساخت پس ششصد ارابه جنگی را اماده کرد با تمامی لشکرش در عقب قوم بنی اسراییل تاخته به ایشان رسیدند وچون فرعون ولشکرش نزدیک شدند بنی اسراییل چشمان خود را بالا کرده دیدند که مصریان از عقب ایشان میایند پس بنی اسراییل سخت بترسیدند ونزد خداوند فریاد بر اوردند وبه موسی گفتند ایا در مصر خدمت مصریان را میکردیم بهتر از این نبد که همه در این صحرا بمیریم ؟موسی به قوم گفت مترسید بایستید ونجات خداوند راببینید که امروز ان را برای شما خواهد کرد زیرا مصریانی را که امروز دیدید تا به ابد نخواهید دید خداوند برای شما جنگ خواهد کرد وشما خاموش باشید

خداوند به موسی گفت عصای خود را برافراز وبر دریا دراز کرده ان را منشق کن تا بنی اسراییل از میان دریا بر خشکی سیر کنند وابها برای ایشان از راست وچپ دیوار بود وصریان با تمام اسب ها وعرابه ها وسواران از عقب ایشان تاخته به میان دریا امدند ودر پاس سحری خداوند به موسی گفت دست خود را بر دریا دراز کن تا ابها بر مصریان برگردد موسی دست خود را بر دریا دراز کرد وبه وقت طلوع افتاب دریا به جریان خود برگشت ویک نفر از مصریان

را باقی نگذاشت واسراییل هلاکت فرعون ولشکرش را دیدند وقوم از خداوند ترسیدند وبه خداوند وبنده او ایمان اوردند انگاه موسی وبنی اسراییل سرودی برای خداوند سراییده ...

یهوه را سرود میخوانم زیرا که با جلال مظفر شده است این خدای من است اوراتمجید میکنم واورا متعال میخوانم نام او یهوه است ..کیست مانند تو جلیل در قدوسیت تو مهیب هستی در در تسبیح خود وصانع عجایب هستی ..خداوند تا ابد الاباد سلطنت خواهد کرد

ومریم نبیه خواهر هارون دف را بدست خود گرفته وهمه زنان از عقب وی دفها گرفته رقص کنان بیرون امدند

پس موسی اسراییل را از بحر قلزم کوچانید وبه صحرای شور آمدند وسه روز در صحرا میرفتندواب نیافتند پس به ماره رسیدند اب انجا نیز تلخ بود وقوم بر موسی شکایت کردندکه چه بنوشیم چون موسی نزد خدا استغاثه کردخداوند درختی به اونشان داد پس ان را به اب انداخت ودر انجا ایشان راامتحان کرد وگفت هر اینه اگر قول یهوه خدای خود را بشنوی وتمام فرایض اورا بشنوی ...وانچه رضای اواست به جا اوری واحکام اورا بشنوی وتمام فرایض اورا نگه داری ازتمامی مرض هایی که بر مصریان اوردم در امان بمانید زیرا که من یهوه شفا دهنده تو هستم

اسباط دوازده گانه بنی اسراییل این است ا-روبین –شمعون –یهودا-زبولون –یساکار-دان – جاد – اشیر – نفتالی – افرایم –منسی –بنیامین-لاوی





شکایت قوم در صحرای سین ودرخواست گوشت ونان

...در روز پانزدهم از ماه دوم خروج از مصر تمام جماعت بنی اسراییل در ان صحرا بر موسی وهارون شکایت کردند گفتند کاش در سرزمین مصر بدست خداوند مرده بودیم وقتی نزد دیگهای گوشت مینشستیم ونانرا سیر میخوردیم زیرا مارا به این صحرا اوردید تا تمامی این جماعت را از گرسنگی بکشید انگاه خداوند به موسی گفت ((همانا من نان از اسمان برای ایشان بارانم وقوم رفته کفایت هر روز را در روزش گیرند تا ایشانرا امتحان کنم که بر شریعت من رفتار میکنند یا نه؟ودر روز ششم دوبرابر نازل کنم که سهم روز هفتم را که استراحت (یوم سبت ) کنند را بردارند

خداوند موسی را خطاب کرد وگفت شکایت های بنی اسراییل را شنیده ام پس ایشان را خطابی کرده بگو در عصر گوشت خواهید خورد وبامداد از نان سیر خواهید شد تا بدانید که من یهوه خدای شما هستم

وواقع شد که در عصر سلوی بر امده لشگرگاه را پوشانید وبامدان شبنم گرداگرد اردو نشست وچون شبنمی که دور اردو بود محو شد اینک بر روی صحرا چیزی دقیق مدور وخورد مثل ژاله بر زمین بود وچون بنی اسراییل لین را دیدند به یکدیگر گفتند که این من است زیرا که ندانستند چه بود موسی به ایشان گفت این ان نان است که خداوند به شما داده است تا بخورید این است امری که خداوند فرموده است که هر کس به قدر خوراک خود بگیرد یعنی یک عُومَربرای هر نفر وگفت زنهار کسی من را تا صبح نگه ندارد لکن به موسی گوش ندادند وکرمها به هم رسانیده متعفن گردید ووموسی بدیشان خشمناک شد وهر صبح هر کس به قدر خوراک خود بر میچید وچون افتاب گرم میشد میگداختوواقه شد که در روز ششم که نان مضاعف چیدند برای هر نفری دو عومر بر چیدند روسای جماعت نزد موسی امدند او بدیشان گفت

این است انچه خداوند گفت که فردا آرامی وسبت مقدس خداوند است پس انچه بر اتش باید پخت بپزید وانجه باید در اب جوشانید بجوشانید وانچه باقی ماند برای خود ذخیره کنید به جهت صبح نگاه دارید پس انرا ذخیره کردند ودر روز سبت چنانچه موسی فرموده بود نه متعفن شد ونا کِرم در ان پیدا شد وموسی گفت امروز این رابخورید زیرا که امروز سبت خداوند است ودر این روز من را در صحرا نخواهید یافت ششروز انرا بر چینید وروز هفتمین سبت است در ان نخواهد بود وواقع شد که در روز هفتم بعضی از قوم برای بر چیدن بیرون رفتند اما نیافتند وخداوند به موسی گفت ((تابکی از نگاه داشتن وصایاوشریعت من ابا مینمایید ببینید چونکه خداوند سبت را به شما بخشیده است از این سبب در روز ششم نان دو روز را به شما میدهد پس هر کس در جای خود بنشیند ودر روز هفتم هیچکس از مکانش بیرون نرود پس قوم در روز هفتمین (یوم سبت )آرام گرفتند

وخاندان اسراییل انرا مَن نامیدند وان مثل تخم گشنیز سفید بود وطعمش مثل قرص های عسلی بود وموسی گفت خداوند به ما امر کرده است که عومری از ان را پر کنی تا در نسل های شما نگاه داشته شود تا ان نانرا که شما در این بیابان خورده اید ببینند پس موسی به هارون گفت ظرفی را بگیر وعومری پر از من در ان بنه وانرا در حضور خداوند بگذار تا در نسل های شما نگاه داشته شود وچنانکه خداوند به موسی امر کرده بود هارون انرا پیش تابوت شهادتگذاشت تا نگاه داشته شود وبنی اسراییل مدت چهل سال من را میخوردند تا به زمین اباد رسیدند یعنی تا به سرحد زمین کنعانیان داخل شدند خوراک ایشان من بود واما عومر ده یک اِیفَه است

کوچ بنی اسراییل از صحرای سین به رفیدیم

قوم موسی به حکم خداوند از صحرای سین کوچ کردند ودر رفیدیم اردو زدند واب نوشیدن برای قوم نبود وقوم با موسی منازعه کردند گفتند ما را اب بدهید تا بنوشیم موسی بدیشان گفت چرا با من منازعه میکنید وچرا خداوند را امتحان میکنید ...انگاه موسی نزد خداوند استغاثه کرد وگفت با این قوم چه کنم نزدیک است مرا سنگسار کنند خداوند به موسی گفت پیش قوم برو وبعضی از مشایخ اسراییل را با خود بردار وعصای خود را بدست بگیر وبرو همانا من در انجا پیش روی تو بر ان صخره که در حوریب است می ایستم وصخره را خواهی زد تا آب از ان بیرون اید وقوم بنوشند ))

**در سرزمین رفیدیم عمالیق برای جنگ با اسراییل امده بودند موسی به یوشع گفت مردان برای ما برگزین وبیرون رفته با عمالیق مبارزه کنید وبامدادان من عصای خدا را بدست گرفته بر قله کوه خواهم ایستاد

یوشع با مردان جنگی بامحاربه عمالیق رفتند وموسی وهارون وحور(ظاهرا فرزند هارون )بر قله کوه امدند وواقع شد چون موسی دست خود را بر می افراشت اسراییل غلبه میکردند پس خداوند به موسی گفت ((این را برای یادگاری در کتاب بنویس وبه سمع یوشع برسان که هر اینه ذکر عمالیق را از زیر اسمان محو خواهم ساخت ))ویوشع تا غروب افتاب مبارزه کرد وعمالیق وقوم اورا بدم شمشیر نابود ساختند وشکست دادند

آمدن یَترُون کاهن مدیان به نزد موسی

یَترُون کاهن مدیان پدر زن موسی صَفورَه زن موسی را ودوپسر او جَرشون والیعازر را برداشت ودر صحرا در جایی که او نزد کوه خدا خیمه زده بود بر موسی وارد شدند موسی به استقبال پدر زن خود بیرون امد واو را تعظیم کرد وبوسید ویترون شاد گردید وفرمود

((متبارک است خداوند که شما را از دست مصریان واز دست فرعون خلاصی داده است ...الان دانستم که یهوه از جمیع خدایان بزرگتر است خصوصا درهمان امری که بر ایشان تکبر میکردند

بامدادان واقع شد که موسی برای داوری قوم بنشست وقوم به حضور موسی از صبح تا شام ایستاده بودند ..ومیان ایشان داوری میکرد وفرایض وشرایع خدا را به ایشان تعلیم میداد یترون به موسی گفت این چه کار است که تو با قوم می نمایی کاری که تو میکنی خوب نیست واین امر هم برای تو سنگین است وهم قوم خسته خواهند شد اکنون پند مرا بشنو وخدا با تو باد فرایض وشرایع را به ایشان تعلیم ده واز میان تمامی قوم مردان با لیاقت که خدا ترس ومردان امین باشند که از رشوه نفرت کنند انتخاب کن بر جماعت بنی اسراییل بگمار تا روسای هزاره صده وروسای پنجاه وروسای ده باشند تا بر قوم پیوسته داوری کنند وهر امر بزرگ را نزد تو بیاورند وهر امر کوچک را خود فیصل دهند این طور بار خود را سبک خواهی کرد وایشان باتو متحمل ان خواهند شد وموسی سخن پدر زن خود را اجابت کرد وانچه او گفت به عمل اورد



نزول قوم به کوه سینا

در ماه سوم بیرون امدن قوم از مصر در همان روزاز رفیدیم به صحرای سینا آمدند ودر مقابل کوه خیمه زدند وموسی از کوه سینا بالا رفت وخداوند در کوه اورا نداکرد به خاندان یعقوب چنین بگو...

((اینک من در ابر مظلم نزد تو میایم تا هنگامی که به تو سخن گویم قوم بشنوند وبر تو نیز همیشه ایمان داشته باشند ...نزد قوم برو وایشانرا امروز وفردا تقدیس نما وایشان رخت خود را بشویند وبه زنان نزدیکی ننمایند ودر روز سوم خداوند در نظر تمامی قوم بر کوه سینا نازل میشوم ))

وواقع شد در روز سوم به وقت طلوع صبح که رعدها وبرق ها وابر غلیظ بر کوه پدید امد موسی قوم را برای ملاقات خدا از لشگرگاه بیرون اورد ودر پایین کوه ایستادند وتمامی کوه سینا را دود فرا گرفت وخداوند بر قله کوه سینا نازل شد وموسی سخن گفت وخداوند اورا به زبان جواب داد وخداوند موسی را به قله کوه سینا فراخواند وموسی بالا رفت خداوند قوم را غدغن کرد که بیشاز حد نگاه نککند که بسیاری از ایشان هلاک خواهند شد وخداوند با موسی تکلم کرد وهمه این کلمات رادر کوه سینا بگفت

من یهوه خدای توهستم که ترا از زمین مصر واز خانه غلامی بیرون آوردم

ترا خدایان دیگر غیر از من نباشد صورتی تراشیده وهیچ تمثالی ....برای خود مساز نزد آنان سجده مکن وانها را عبادت منما زیرا من که یهوه خدای تو میباشم خدای غیور هستم که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم وچهارم از آنانی که مرا دشمن دارند میگیرم وتا هزار پشت برآنانیکه مرا دوست دارند واحکام مرا نگاه دارند رحمت میکنم

نام یهوه خدای خودر ا بباطل مبر زیرا خداوندد کسی را که اسم اورا بباطل ببرد بی گناه نخواهد شمرد روز سبت را یاد کن تا آنراتقدیس نمایی شش روز مشغول باش وهمه کارهای خود را بجا آوراما روز هفتمین سبت یهوه خدای تو است در ان هیچ کار مکن تو پسرت ودخترت وغلامت وکنیزت وبهیمه ات ومهمان تو که در دروازه های تو باشد زیرا که در شش روز خداوند اسمان وزمین وآنچه که در انها است را افرید ودر روز هفتم آرام گرفت از این سبب خداوند روز هفتم را مبارک خوانده آنرا تقدیس نمود

پدر ومادر خود را احترام نما تاروزهای عمر تودراز شود

قتل مکن زنامکن دزدی مکن بر همسایه خود شهادت دروغ مده به خانه همسایه خود طمع مورز وبزن همسایه ات وغلامش وکنیزش وگاوش والاغش وبه هیچ چیزی که از ان همسایه تو باشد طمع مکن

خداوند به موسی گفت به بنی اسراییل بگو شما دیدید که از آسمان به شما سخن گفتم خدایان طلا ونقره برای خود مسازید مذبحی از خاک برای من بساز واگر از سنگ بسازی از سنگهای تراشیده بنا مکن وبر مذبح من از پله ها بالامرو مبادا عورت تو بر آن مکشوف شود

سایر احکامی که خداوند در کوه طور بیان کرد

1-اگر غلام عبری بخری ششسال خدمت کند ودر هفتمین سال بی قیمت آزاد بیرون رود

2-هر که انسانی را بزند واووبمیرد هر آینه کشته شود اما اگر قصد اونداشت وخدا وی را بدستش رسانید آنگاه مکانی برای تو معین میکنم تا بدانجا فرار کند هر که پدر ومادر خود را زند هر اینه کشته شود هر که پدر یا مادر خود را لعنت کند هر اینه کشته شود

4-هر که آدمی را بدزدد واو را بفروشد یا در دستش یافت شود هر اینه کشته شود

5-اگر دو مرد نزاع کنند ویکی دیگری را به سنگ یا مشت زند واو نمیرد لیکن بستری شود عوض بیکاری اورا ادا کند وخرج معالجه او را بدهد

6- اگر مردم جنگ کنند وزنی حامله را بزنند واولاد اوسقط شود غرامتی موافق انچه انچه شوهر زن در حضور داوران تعین کنند بدهد واگر اذیتی دیگر حاصل شودآنگاه جان به عوض جان چشم بعوض چشم دندان به عوض دندان ودست به عوض دست وپا به عوض پا

7-هر گاه گاوی بشاخ خود مردی یا زنی را بزند که او بمیرد گاو را سنگسار کنند وگوشتش را نخورند وصاحب گاو بی گناه باشد ولیکن اگر گاوقبل از ان شاخ زن بود وصاحبش اگاه بود وانرا نگاه نداشت وان گاو مردی یا زنی را کشت گاو را سنگسار کنند وصاحبش را نیز به قتل رسانند

8-اگر کسی چاهی حفر کند وانرا نپوشاند وگاوی یا الاغی در ان افتد صاحب چاه عوض ان را یا قیمتش را به صاحبش ادا نماید ومیته ان ان اوباشد

9- اگر گاو شخصی گاو همسایه را بزند وبمیرد اگر سابقه شاخ زدن نداشته است گاو زنده را بفروشند وقیمت ان را تقسیم کنند اگر سابقه شاخ زدن داشته است وصاحبش انرانگاه نداشت البته گاو را به عوض گاو بدهند

10-اگر کسی گاوی یا گوسفندی را بدزدد وانرا بکشد یا بفروشد به عوض گاو پنچ گاو وبه عوض گوسفند چهار گوسفند بدهد اگر چیزی دزدیده شده از گاو یا الاغ یا گوسفند در دست دزد یافت شود باید دومقابل انرا رد کند

11- اگر دزدی را شب در رخنه کردن گرفته شود واو را بزنند به طوری که بمیرد بازخواست خون برای او نباشد اما اگر افتاب بر او طلوع کرد باز خواست خون برای او هست

12-اگر کسی اتشی روشن کند وآن اتش به مزرعه برسد ومزرعه سوخته شود هر که اتش را افروخته است البته عوض بدهد

13-اگر کسی پول یا اسباب نزد همسایه خود امانت گذارد واز خانه ان شخص دزدیده شود هر گاه دزد پیدا شود دوچندان آن داده شود اگر پیدا نشود در حضور حکام قسم خداوند در میان هردو نهاده شود که دست خود را به مال همسایه دراز نکرده است پس مالکش قسم اوراقبول کند واوعوض ندهد

14- اگر کسی حیوانی را از همسایه عاریت گرفت وپای ان شکست یا مرد اگر صاحبش همراهش نبود البته عوض باید داد اما اگر صاحبش همراهش بود عوض نباید داد

15- اگر کسی دختری را که نامزد نداشت فریب بدهدبا اوهمبستر شود البته باید اورا زن منکوحه خویش سازد واگر پدر دختر راضی نباشد موافق مهر دوشیزگان نقدی به اوبدهد

16- زن جادوگر را زنده مگذار هر که با حیوانی مقاربت کند کشته شود هر که برای خدایی غیر از یهوه قربانی کند کشته شود

17- غریبی را اذیت مرسانید وبر او ظلم مکنید زیرا که در زمین مصر غریب بودید

18- بر بیوه زن یا یتیمی ظلم مکنید وهرگاه بر اوظلم کردی واونزد من فریاد بر آورد البته فریاد اورا مستجاب خواهم کرد زیرا که من کریم هستم وخشم من مشتعل ..پس زنان شما رابیوه وپسران شما رایتیم خواهم کرد

19- اگر نقدی به فقیری از قوم من که همسایه توباشد قرض دادی مثل ربا خوار با اورفتار مکن وهیچ سود بر او مگذار

20- به خدا ناسزا مگو ورییس قوم خود را لعنت مکن وبرای من مردان مقدس باشید وگوشتی را که در صحرا دریده شود رامخورید انرا نزد سگان بیندازید

21-خبر باطل را انتشار مده با شریران همدستان مشو که شهادت دروغ بدهی پیروی کثیری برای عمل بد مکن در مرافعه محض متابعت کثیری سخنی برای انحراف حق مگو در ورافعه فقیر نیز طرفداری اوو منما اگر گاو یا الاغ دشمن خود را یافتی که گم شده است البته ان را نزد او باز گردان رشوت مخور زیرا که رشوه بینایان راکور وسخن صدیقان راکج میکند شش سال مزرعه خود تاکستان ودرختان زیتون خود رابکار ومحصولش راجمع کن لیکن در هفتمین سال انرابگذار وترک کن تا فقیران قوم تو از ان بخورند

شش روز به شغل خود بپرداز ودر روز هفتم ارام باش تا گاوت والاغت وکنیزت ومهمانت استراحت کنند

در هر سال سه مرتبه عید برای من نگه دار عید فطر در ماه ابیب عید حصاد نوبر غلات وعید جمع در اخر سال در هر سال سه مرتبه همه ذکورانت به حضور خداوند یهوه حاظر شوند

پس بت های قبایل را بشکن ویهوه خدای خود را عبادت نمایید تا نان وآب ترا برکت دهد وبیماری را از میان شمادور کند ودر زمین شما سقط کننده ونازاد نباشد وشماره روزهایت را تمام خواهد کرد وخوف خود را پیش روی توو بر دشمنانتان خواهم فرستاد وحدود ترا از بحر قلزم (دریای سرخ ) تا بحر فلسطین واز صحرا تا نهر فرات قرار خواهم داد

خداوند به موسی گفت تو وهارون وناداب وابیهو وهفتاد نفر از مشایخ اسراییل نزد خداوند از کوه طور بالا ایید واز دور سجده کنید وموسی تمام سخنان خداوند را نوشت وبامدادان برخاسته مذبحی در پای کوه طور ودوازده ستون موافق دوازده سبط اسراییل بنا نهاد وکتاب عهد را گرفته به سمع قوم خواند پس همگی گفتند هر آنچه خداوند گفته است خواهیم کرد وگوش خواهیم گرفت ..دوباره ابر کوه را فرا گرفت وجلال خداوند بر کوه سینا قرار گرفت وخداوند به موسی گفت نزد من به کوه بالا بیا تا لوحهای سنگی وتورات واحکامی را که نوشته ام تا ایشان را تعلیم نمایی به تودهم پس موسی با خادم خود یوشع برخاست وبه مشایخ گفت برای مادر اینجا توقفذ کنید تا نزد شمابر گردیم همانا هارون وحور با شماهستند هر امری را باایشان در میان بگذارید وموسی چهل روز وچهل شب در کوه بماند وچون گفتگو را با موسی در کوه طور به پایان برد دولوح شهادت یعنی دو لوح سنگ مرقوم به انگشت خدا را به وی داد وفرمود تابوتی از چوب شطیم به طول دو زرع ونیم وعرض یک ذرع ونیم وباندی یک ذراع ونیم باشد وانرا به طلا خالص بپوشان ودوعصا از چوب شطیم بساز وانرا به طلا بپوشان وچهار حاقه زرین بر چهار قایمه تابوت بساز وان عصا را در حلقه هایی که در طرفین تابوت است بگذران وعصاها در حلقه های تابوت بماند تا تابوت را با انها بردارند وان شهادتی را که به تو میدهم در تابوت بگذار (در داخل تابوت الواح سنگی تورات وعصای موسی ومن وسلوی که دربیابان نازل شد وجودداشت )

تاخیر موسی وبت پرستی قوم

وچون قوم دیدند که موسی در فرود آمدن از کوه طور تاخیر نمود قوم نزد هارون جمع شده ویرا گفتند برای ما خدایانی بساز که پیش روی ما بخرامند زیرا این مرد موسی را نمیدانیم چه شده است هارون بدیشان گفت گوشواره های طلا گوش زنان ودختران قوم را نزد من اورید انها را باقلم نقش کرده واز ان گوساله ای ریخته شده ساخت وایشان گفتند ای اسراییل این خدایان تو میباشد که ترا از زمین مصر بیرون آوردند وهارون مذبحی پیش ان بنا کرد وگفت فردا عید یهوه میباشد قربانی سوختنی وهدایای سلامتی اورید

خداوند به موسی گفت از کوه طور روانه شو که قوم فاسد شده اند وبزودی از ان طریقی که بدیشان امر فرمودم انحراف ورزیده گوساله ریخته شده برای خویش ساخته اند ونزد ان سجده میکنند وقربانی میگذارند اکنون خشم مرا مشتعل کرده بگذار ایشانرا هلاک کنم موسی نزد یهوه خدای خود تضرع کرد وفرمود ای خدای متعال بندگان خود ابراهیم واسحاق واسراییل را بیاد اور که برای ایشان بذات خود قسم خورده ای که ذریت شما را مثل ستارگان اسمان کثیر گردانم ..انگاه موسی برگشته از کوه بزیر امد ودو لوح شهادت بدست وی بود ولوح ها به هردو طرف نوشته بود ولوح ها صنعت خدابود ونوشته منقش بر لوح ها نوشته خدابود وچون به نزدیک اردوگاه رسیدند یوشع آواز قوم را که میخروشیدند شنید به موسی گفت در اردوگا ه جنگ است اواز مغنیان را میشنوم وموسی چون نزدیک اروگاه رسید گوساله ورقص کنان رادید خشم موسی مشتعل شد ولوح ها را از دست خود افکنده وانها را شکست وگوساله را که ساخته بودند به اتش سوزانید وانرا خرد ونرم ساخت وبر روی اب پاشیدهبنی اسراییل را نوشانید موسی به هارون گفت این قوم به تو چه کردند که گناهی عظیم بر ایشان آوردی هارون گفت تو این قوم را میشناسی که مایل به بدی هستند انگاه موسی به دروازه اردوگاه ایستاد گفت هر که به طرف خداوند باشد نزد من آید پس جمیع بنی لاوی نزد وی جمع شدند اوبدیشان گفت یهوه خدای اسراییل چنین میگوید ((هر کس شمشیر خود را بر ران خویش گذارد واز دروازه تا دروازه اردو گاه رفت وآمد کند وهر کس برادر خود ودوست خویش وهمسایه خود را بکشد ))ودر ان روز قریب به سه هزار نفر از قوم کشته شدند

وبامدادان واقع شد که موسی به قوم گفت شما گناهی عظیم کرده اید اکنون نزد خداوند بالابروم شاید گناه شمارا کفاره کنم پس موسی بهکورطور به نزد خداوند برگشت وفرمود اه این قوم با ساختن خدایانی طلایی گناهی عظیم مرتکب شدند الان یاگناه ایشان رابیامرز وگرنه مرا ازدفترت که نوشته ای محو ساز خدابه موسی گفت

هرکه گناه کرده است اورا از دفتر خود محو سازم لیکن در یوم تفقد (قیامت )من گناه ایشان را از ایشان باز خواست خواهم کرد وخداوند قوم را مبتلا (امتحان ) ساخت


خیمه اجتماع

خداوند به موسی گفت بنی اسراییل را بگو شما قوم گردن کش هستید در میان شما نمی آیم وموسی خیمه خود را برداشته آنرا بیرون لشگرگاه دور از اردو زد وانرا خیمه اجتماع نامید وواقع شد هر کس طلاب یهوه میبود به خیمه اجتماع که خارج از لشگرگاه بود میرفت وچون موسی به خیمه داخل میشد ستون ابر نازل شده بدر خیمه میایستاد وخدا با موسی سخن میگفت وقوم چون ستون ابررا بر درخیمه اجتماع میدیدند همه قوم برخاسته هر کس بهدر خیمه خود سجده میکرد وخداوند با موسی روبرو سخن میگفت مثل شخصی که بادوست خود سخن میگوید پس به اردو بر میگشت اما خادم او یوشع بن نون از میان خیمه بیرون نمی امد موسی عرض کرد استدعا میکنم ای یهوه که جلال خود را به من بنمایی خداوند گفت من تمام احسان خود را پیش روی تو میگذرانم ونام یهوه را پیش روی تو ندا میکنم ورافت میکنم بر هر که روف هستم ورحمت خواهم کرد بر هر که رحیم هستم وگفت روی مرا نمیتوانی دید زیرا انسان نمیتواند مرا ببیند وزنده بماند

وخداوند به موسی گفت دو لوح سنگی مثل اولین برای خود بتراش وسخنانی را کع بر لوح اول منقوش بود وشکستی را بر این لوح ها خواهم نوشت بامدادان به کوه سینا بالا بیا وهیچکس باتو بالا نیاید موسی دو لوح سنگی مثل اولین بار ترلشید وبامدادان از کوه سینا بالا رفت وخداوند در ابر نازل شده وفرمود

یهوه یهوه خدای رحیم وروف ودیر خشم وکثیر احسان ووفا نگاه دارنده رحمت برای هزاران وامرزنده خطا وعصیان وگناه ولکن گناه را هرگز بی سزا نخواهد گذاشت بلکه خطایای پدران را بر پسران تا پشت سیم چهارم خواهد گرفت وموسی روی بر زمین نهاد وسجده کرد

خداوند به موسی گفت این سخنان را بنویس زیرا که بر حسب این سخنان عهد با تو وبا اسراییل بسته ام وچهل روز وچهل شب انجا نزد خداوند بود نان نخورد واب نخورد واو سخنان عهد یعنی ده کلام را (ده فرمان ) بر لوح ها نوشت وچون موسی از کوه سینا بزیر امد ودولوح سنگی در دست موسی بود وبواسطه گفتگو با خدا چهره او مدرخشید پس هارون وبنی اسراییل می ترسیدند به او نزدیک شوند