دعای جاجت .....

((دعای حاجت ))

هرگاه مشکلی سخت دارم برای رفع گرفتاری ومشکلم دست به دعا میشوم چون میدانم حاجتم را فقط خدا براورده میکند ((وَ حَاجَتِي لا يَقْضِيهَا غَيْرُكَ)) لذا فقراتی از دعای علقمه را برای اجابت دعای خود از خداوند منان طلب میکنم

یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ

یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ یَا مُجِیبَ دَعْوَهِ الْمُضْطَرِّینَ یَا کَاشِفَ کُرَبِ الْمَکْرُوبِینَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ‏


اى خدا اى خدا اى خدا اى مستجاب کننده دعاى بیچارگان و اى برطرف کن غم و اندوه پریشان خاطران‏اى دادرس دادخواهان

یَا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یَا مَنْ هُوَ أَقْرَبُ إِلَیَّ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ


و اى فریادرس فریادخواهان و اى آنکه تو از رگ من به من نزدیکترى

یَا مَنْ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ یَا مَنْ هُوَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلَى وَ بِالْأُفِقِ الْمُبِینِ‏


اى آنکه بین شخص و قلب او حایل مى‏شوى اى آنکه ذاتت در منظره بلند است و وجودت در افق روشن است

یَا مَنْ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى یَا مَنْ یَعْلَمُ خَائِنَهَ الْأَعْیُنِ وَ مَا تُخْفِی الصُّدُورُ


اى آنکه او منحصرا بخشاینده و مهربان و بر عرش مستقر است اى آنکه نظر چشم آنان که به خیانت نگرند و آنچه در دلها پنهان دارند همه را مى‏دانى

یَا مَنْ لاَ یَخْفَى عَلَیْهِ خَافِیَهٌ یَا مَنْ لاَ تَشْتَبِهُ عَلَیْهِ الْأَصْوَاتُ‏


اى آنکه هیچ امر مستور و سر مخفى بر تو پنهان نیست اى آنکه اصوات بر تو مشتبه نخواهد شد

یَا مَنْ لاَ تُغَلِّطُهُ (تُغَلِّظُهُ) الْحَاجَاتُ یَا مَنْ لاَ یُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّینَ‏


و حاجات تو را به اشتباه نیفکند و اى کسى که الحاح و التماس تو را رنج و ملال ندهد

یَا مُدْرِکَ کُلِّ فَوْتٍ یَا جَامِعَ کُلِّ شَمْلٍ یَا بَارِئَ النُّفُوسِ بَعْدَ الْمَوْتِ‏


اى مدرک هر چه فوت شود و اى جمع آرنده هر چه در جهان متفرق و پریشان شود اى برانگیزنده جانها پس از موت

یَا مَنْ هُوَ کُلَّ یَوْمٍ فِی شَأْنٍ یَا قَاضِیَ الْحَاجَاتِ یَا مُنَفِّسَ الْکُرُبَاتِ یَا مُعْطِیَ السُّؤْلاَتِ‏


اى آنکه تو را در هر روز شأن خاصى است اى برآورنده حاجات اى برطرف ساز غم و رنجها اى عطا بخش سؤالات

یَا وَلِیَّ الرَّغَبَاتِ یَا کَافِیَ الْمُهِمَّاتِ‏


اى مالک رغبت و اشتیاقات اى کفایت کننده مهمات خلایق

یَا مَنْ یَکْفِی مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لاَ یَکْفِی مِنْهُ شَیْ‏ءٌ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ‏


اى کسى که تو به تنهایى کفایت از همه مى‏کنى و هیچ چیز در آسمان و زمین از تو کفایت نمى‏کند

یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَ عَلَیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ بِحَقِّ فَاطِمَهَ بِنْتِ نَبِیِّکَ وَ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ‏


از تو درخواست مى‏کنم به حق محمد خاتم پیغمبران و به حق على امیر اهل ایمان و به حق فاطمه دخت پیغمبرت و به حق حسن و حسین

فَإِنِّی بِهِمْ أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ فِی مَقَامِی هَذَا وَ بِهِمْ أَتَوَسَّلُ وَ بِهِمْ أَتَشَفَّعُ إِلَیْکَ‏


که من بوسیله آن بزرگواران به درگاه حضرتت رو آورده‏ام در این مقام و به آنها توسل جسته و آنان را به درگاهت شفیع مى‏آورم

وَ بِحَقِّهِمْ أَسْأَلُکَ وَ أُقْسِمُ وَ أَعْزِمُ عَلَیْکَ وَ بِالشَّأْنِ الَّذِی لَهُمْ عِنْدَکَ وَ بِالْقَدْرِ الَّذِی لَهُمْ عِنْدَکَ‏


و به حق آن پاکان از تو مسئلت مى‏کنم و قسم و سوگند به جد یاد مى‏کنم بر تو و به شأن و مقامى که آن بزرگواران را نزد توست و به قدر و منزلتشان نزد تو

وَ بِالَّذِی فَضَّلْتَهُمْ عَلَى الْعَالَمِینَ و به آن سر حقیقتى که موجب افضلیت آنها برعالمیان گردید

یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَکْشِفَ عَنِّی غَمِّی وَ هَمِّی وَ کَرْبِی‏


به این امور تو را قسم مى‏دهم از تو درخواست مى‏کنم که درود فرستى بر محمد و آل محمد و هم و غم و رنج مرا برطرف سازى

وَ تَکْفِیَنِی الْمُهِمَّ مِنْ أُمُورِی مِنْ أَمْرِ آخِرَتِی وَ دُنْیَایَ‏

و مهمات امور دنیا و آخرتم را کفایت فرما

دعای مقاتل بن سلیمان از امام سجاد(ع)

امام سجاد (ع) به مقاتل بن سلیمان، دعایی را تعلیم داده، که مقاتل گوید هر کس این دعا را صد بار بخواند، دعایش مستجاب خواهد شد. این دعا چنین است:

«إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنَا أَنَا وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ إِلَهِی إِذَا لَمْ أَسْأَلْکَ فَتُعْطِیَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی إِلَهِی إِذَا لَمْ أَدْعُکَ [أَدْعُوکَ ] فَتَسْتَجِیبَ لِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَدْعُوهُ فَیَسْتَجِیبُ لِی إِلَهِی إِذَا لَمْ أَتَضَرَّعْ إِلَیْکَ فَتَرْحَمَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَتَضَرَّعُ إِلَیْهِ فَیَرْحَمُنِی إِلَهِی فَکَمَا فَلَقْتَ الْبَحْرَ لِمُوسَی عَلَیْهِ السَّلامُ وَ نَجَّیْتَهُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تُنَجِّیَنِی مِمَّا أَنَا فِیهِ وَ تُفَرِّجَ عَنِّی فَرَجاً عَاجِلاً غَیْرَ آجِلٍ بِفَضْلِکَ وَ رَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»

دعای سریع الاجابه از امام موسی کاظم ( ع)

کفعمی در بلد الأمین دعائی عظیم ‏الشّأن و دعای سریع الاجابه از امام موسی کاظم ( ‏علیه السلام) نقل کرده است که ایشان فرمودند:

اَللّهُمَّ اِنّی‏ اَطَعْتُکَ فی‏ اَحَبِ‏

خدایا همانا من در محبوبترین‏

الْأَشْیآءِ اِلَیْکَ وَهُوَ التَّوْحیدُ، وَلَمْ اَعْصِکَ فی‏ اَبْغَضِ الْأَشْیآءِ اِلَیْکَ وَهُوَ

چیزها در نزد تو که عبارت از توحید و یگانگیت بود از تو پیروی کردم و در مبغوض‏ترین چیزها در نزدت که عبارت‏ از

الْکُفْرُ، فَاغْفِرْ لی‏ ما بَیْنَهُما یا مَنْ اِلَیْهِ مَفَرّی‏ آمِنّی‏ مِمَّا فَزِعْتُ مِنْهُ‏

کفر بتو بود نافرمانیت نکردم پس‏ آنچه در این میان است ازگناهانم بیامرز ای‏که بسوی‏ اوست گریزگاه من مرا از آنچه به خاطر

اِلَیْکَ، اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الْکَثیرَ مِنْ مَعاصیکَ، وَاقْبَلْ مِنِّی‏ الْیَسیرَ مِنْ‏

آن بسویت پناه آوردم امان بخش خدایا بیامرز گناهان بسیارم را و بپذیر از من‏

طاعَتِکَ، یا عُدَّتی‏ دُونَ الْعُدَدِ، وَیا رَجآئی‏ وَالْمُعْتَمَدَ، وَیا کَهْفی‏

طاعت اندکم را ای ذخیره در مقابل سایر ذخیره‏ ها و ای مایه امید و تکیه ‏گاه من و ای پناهگاه‏

وَالسَّنَدَ، وَیا واحِدُ یا اَحَدُ، یا قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ، اَللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ یَلِدْ وَلَمْ‏

ونگهبانم و ای‏ یگانه‏ ای یکتا ای‏آن که در وصف ‏خود به پیغمبرت گفتی بگو او خدای یکتا است خدا بی‏ نیاز است، نزاید و نه‏

یُولَدْ، وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً اَحَدٌ، اَسْئَلُکَ بِحَقِّ مَنِ اصْطَفَیْتَهُمْ مِنْ خَلْقِکَ‏

زاییده شده و نیست برایش همتا و مانندی هیچکس از تو می‏ خواهم به حق آنانکه از میان خلق خود آنها را برگزیدی‏

وَلَمْ تَجْعَلْ فی‏ خَلْقِکَ مِثْلَهُمْ اَحَداً، اَنْ‏تُصَلِّیَ عَلی‏ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَتَفْعَلَ‏

و در خلق خود هیچکس را مانند ایشان نکردی که درود فرستی بر محمد و آل او و درباره من انجام دهی‏

بی‏ ما اَنْتَ اَهْلُهُ، اَللّهُمَّ اِنّی‏ اَسْئَلُکَ بِالْوَحْدانِیَّهِ الْکُبْری‏ وَالْمُحَمَّدِیَّهِ

آنچه را تو شایسته آنی خدایا از تو خواهم به حق مقام وحدانیت و یکتایی بزرگ خودت و به مقام محمدی‏

الْبَیْضآءِ، وَالْعَلَوِیَّهِ الْعُلْیا، وَبِجَمیعِ مَا احْتَجَجْتَ بِهِ عَلی‏ عِبادِکَ،

آن مقام تابنده و به مقام علوی آن مقام والا و به تمام حجتهای خود بر بندگانت‏

وَبِالْإِسْمِ الَّذِی‏ حَجَبْتَهُ عَنْ‏خَلْقِکَ، فَلَمْ یَخْرُجْ مِنْکَ اِلاَّ اِلَیْکَ، صَلِ‏ عَلی‏

و به حق آن نامی که از خلق خود پنهان داشتی که اظهار نشود از تو مگر بخودت که درود فرستی بر

مُحَمِّدٍ وَآلِهِ، وَاجْعَلْ لی‏مِنْ اَمْری‏ فَرَجاً وَمَخْرَجاً، وَارْزُقْنی‏ مِنْ‏ حَیْثُ‏

محمد و آل محمد و برای من در کارم گشایش و راه نجاتی قرار دهی و به من روزی دهی از آنجا که‏

اَحْتَسِبُ وَمِنْ حَیْثُ لااَحْتَسِبُ، اِنَّکَ تَرْزُقُ مَنْ تَشآءُ بِغَیْرِ حِسابٍ.

گمان دارم و از آنجا که گمان ندارم که تو روزی دهی هر که را بخواهی بی‏حساب.‏

پس حاجت خود را بطلب

حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شب‌هایِ تار

تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور

آخرین خبر | حافظا درکنج فقر وخلوت شبهای تار

وصیت خداوند .....

فرجام نیک مومنان


إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ خَالِدِينَ فِيهَا ۖ وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنزَلَ مِن قَبْلُ ۚ

وَمَن يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا

ای کسانی که (به زبان) ایمان آورده‌اید، (به حقیقت و از دل هم) ایمان آورید به خدا و رسول او و کتابی که به رسول خود فرستاده و کتابی که پیش از او فرستاده (تورات و انجیل). و هر که به خدا و فرشتگان و کتابها (ی آسمانی) و رسولان او و روز قیامت کافر شود به گمراهی سخت و دور (از سعادت) درافتاده است.

ابن عباس گويد: كه عبدالله بن سلام با برادرزاده خود سلمة و خواهرزاده خود سلام و اسد و اسيد پسران كعب و ثعلبة بن قيس و يامين بن يامين كه مؤمنين اهل كتاب بودند نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: يا رسول الله ما فقط به تو و كتاب تو ایمان داريم و خارج از اين به هيچ چيز ديگرى حتى به موسى و تورات و حضرت عزیر ايمان نداريم سپس اين آية نازل گرديد


خود را بساز تا گمراهت نکنند/ «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ عَلَیْکُمْ  أَنفُسَکُمْ...»


کسی که طالب سعادت است با دو بال ایمان به خداوند وعمل صالح باید به سوی خداوند پرواز کند اعمال صالح مانند خورشید درخشان اشکار هستند نماز روزه دعا انفاق بخشیدن مال خوش اخلاقی مدارا با مردم صبر شجاعت پاکدامنی حج ذکر ویاد خداوند تسبیح وتهلیل وشکر گذاری از نعمت های خداوند همگی از اعمال صالح هستند که سعادت ما را تضمین میکنند اما ایمان باید چگونه باشد ایمان به خدا ورسول او که محمد ص است وکتابی که برمحمد نازل شد که قران است وایمان به کتابهای اسمانی پیامبران قبل از محمد ص که تورات وانجیل است از ضروریات یک ایمان خوب محسوب میشود برای همین اصل است که خداوند فرموده است يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا یعنی ای اهل ایمان اگر میخواهید ایمان بیاورید خوب وعالی ایمان بیاوند انگاه این ایمان یکی از دو بال پرواز سالک الی الله است که با انها به سوی خداوند پرواز میکند فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ ۖ


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا؛ آمِنُوا در آخرالزمان که تندباد فتنه و شبهه از هرسو می وزد تجدید ایمان، شعار نیست؛ ضرورت است! روایت می گوید: ایمان هم مثل لباس کهنه میشود پس از خدا بخواهید تا به شما ایمانی تازه ببخشد ..
سورهٔ نساء، آیهٔ ۱۳۶


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا

الله الله الله الله

آرام کن آشفتگی های مرا آرامشم
تنها تو می دانی که من دارم چه دردی می کشم
آرام کن این صبحِ در تاریکیِ شب مانده را
این آفتابِ نیمه جانِ بی تو در تب مانده را

بنام مولا


وَصِيَّةً مِّنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ

ذَٰلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ

ذَٰلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ

ده فرمان

نصیحت خدای تبارک وتعالی در قران

یاد خدا
1-يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا ‎*‏ وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا ‎*‏ هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۚ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا***قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ‎* الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ‎* وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ *‏ وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ *‏ إِلَّا عَلَىٰ أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ * فَمَنِ ابْتَغَىٰ وَرَاءَ ذَٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْعَادُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ ‎* أُولَٰئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ* الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ

تجارت با خدا
2-يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ *‏ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ * يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَيُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ۚ ذَٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ

جهنم حق است تسلیم خدا باشید
3-يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ***إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَـٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَـٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ ‎﴿الأعراف: ١٧٩﴾‏

يَوْمَ يُحْمَىٰ عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَىٰ بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَـٰذَا مَا كَنَزْتُمْ لِأَنفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ ‎﴿التوبة: ٣٥﴾‏

وَسِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَىٰ جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّىٰ إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَـٰذَا قَالُوا بَلَىٰ وَلَـٰكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْكَافِرِينَ ‎﴿الزمر: ٧١﴾‏فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ ۖ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ

. إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ فِي نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أُولَـٰئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ * لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ لِّكُلِّ بَابٍ مِّنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّمَنْ خَافَ عَذَابَ الْآخِرَةِ ۚ ذَٰلِكَ يَوْمٌ مَّجْمُوعٌ لَّهُ النَّاسُ وَذَٰلِكَ يَوْمٌ مَّشْهُودٌ * وَمَا نُؤَخِّرُهُ إِلَّا لِأَجَلٍ مَّعْدُودٍ * يَوْمَ يَأْتِ لَا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ ‎*‏ فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ ‎* خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ *‏ ۞ وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ ۖ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ

. وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِي

عمل برای خدا نه حرف
4-يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ *‏ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ **فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ *‏ وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ***يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ *وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ‎*‏ لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ ۚ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ* لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ۚ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ * هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِيمُ ‎* هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ ‎* هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ‎

قیامت حق است پس ایمان بیاورید

5-فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَىٰ * يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ مَا سَعَىٰ ‎*‏ وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَن يَرَىٰ ‎* فَأَمَّا مَن طَغَىٰ * وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَىٰ *‏ وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ ‎*‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَىٰ

. وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَىٰ فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنظُرُونَ

وَنُفِخَ فِي الصُّورِ ذَٰلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا

وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَىٰ رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ ‎*‏ قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا ۜ ۗ هَٰذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَٰنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ ‎* إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ ‎* فَالْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُونَ ‎*‏ هُمْ وَأَزْوَاجُهُمْ فِي ظِلَالٍ عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِئُونَ ‎*‏ لَهُمْ فِيهَا فَاكِهَةٌ وَلَهُم مَّا يَدَّعُونَ ‎* سَلَامٌ قَوْلًا مِّن رَّبٍّ رَّحِيمٍ* وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ ‎* ۞ أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ*‏ وَأَنِ اعْبُدُونِي ۚ هَٰذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ ‎*‏ وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنكُمْ جِبِلًّا كَثِيرًا ۖ أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ ‎* هَٰذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ ‎*اصْلَوْهَا الْيَوْمَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ ‎* الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَىٰ أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ

آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ ۚ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ ۚ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا ۖ غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ۚ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ ۗ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا ۚ رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ ۖ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا ۚ أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

دنیا بازیچه است اگاه باشید محل اقامت نیست مسافر دنیا هستید
6-وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْوًا وَلَعِبًا وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا ۚ فَالْيَوْمَ نَنسَاهُمْ كَمَا نَسُوا لِقَاءَ يَوْمِهِمْ هَٰذَا وَمَا كَانُوا بِآيَاتِنَا يَجْحَدُونَ***وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا *‏ وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِيَامًا *‏ وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ ۖ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا *‏ إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا* وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَٰلِكَ قَوَامًا *وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ وَلَا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَا يَزْنُونَ ۚ وَمَن يَفْعَلْ ذَٰلِكَ يَلْقَ أَثَامًا *‏ يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَانًا ‎* إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُولَٰئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ ۗ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا* وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتَابًا * وَالَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا * وَالَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمًّا وَعُمْيَانًا ‎* وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا * أُولَٰئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَيُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَسَلَامًا ‎* خَالِدِينَ فِيهَا ۚ حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا

به سوی مغفرت خدا وبهشت او بشتابید
7---سَابِقُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ‎* مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ

قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ۖ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا ۖ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا ۖ وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُم مِّنْ إِمْلَاقٍ ۖ نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ ۖ وَلَا تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ ۖ وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ ۚ ذَٰلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ‎وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّىٰ يَبْلُغَ أَشُدَّهُ ۖ وَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ ۖ لَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ۖ وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَىٰ ۖ وَبِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ۚ ذَٰلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ‎﴿١٥٢﴾‏ وَأَنَّ هَٰذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ ۖ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ۚ ذَٰلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
الله

8--اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ‎﴿٢٥٥﴾‏ لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ‎ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِن تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاكُمْ ۚ نِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِيرُ وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ ۚ هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ ۚ مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ ۚ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ وَفِي هَٰذَا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ ۚ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ ۖ فَنِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِيرُ ‎

إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۖ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ۖ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ‎﴿٣﴾‏ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا ۖ وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا ۚ إِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ ۚ وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ ‎﴿٤﴾‏ هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ ۚ مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَٰلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ ۚ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ‎﴿٥﴾‏ إِنَّ فِي اخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَّقُونَ إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُونَ ‎﴿٧﴾‏ أُولَٰئِكَ مَأْوَاهُمُ النَّارُ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ ‎﴿٨﴾‏ إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُم بِإِيمَانِهِمْ ۖ تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ ‎﴿٩﴾‏ دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ ۚ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ ۖ وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ ۖ وَتَرْزُقُ مَن تَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ‎*‏ اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ‎* وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ ۚ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ ۗ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ ۗ وَمَن يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ

قُلِ اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ عَالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ أَنتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِي مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ أَنتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ ۖ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ

تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ* الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَرَزَقَكُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ

قرآن حکیم Quran Hakim - Apps on Google Play

-قرآن
9-الم ‎﴿١﴾‏ ذَٰلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ ۛ فِيهِ ۛ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ ‎* الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ ‎*‏ وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ‎﴿٤﴾‏ أُولَٰئِكَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ‎ إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا ‎*‏ وَأَنَّ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِيَةً يَرْجُونَ تِجَارَةً لَّن تَبُورَوَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هَٰذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا ‎

لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ۚ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ‎ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ ۚوَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ ۙ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا

قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَـٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرَىٰ قُل لَّا أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَـٰهٌ وَاحِدٌ وَإِنَّنِي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ

بگو: «گواهی چه کسی از همه برتر است؟» بگو: «خدا میان من و شما گواه است. و این قرآن به من وحی شده تا به وسیله آن، شما و هر کس را [که این پیام به او] برسد، هشدار دهم. آیا واقعاً شما گواهی می‌دهید که در جَنب خدا، خدایان دیگری است؟» بگو: «من گواهی نمی‌دهم.» بگو: «او تنها معبودی یگانه است، و بی‌تردید، من از آنچه شریک [او] قرار می‌دهید بیزارم.»

وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ وَكَذَٰلِكَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا وَصَرَّفْنَا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْرًا وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَىٰ وَمَنْ حَوْلَهَا وَتُنذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لَا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَفَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ . وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلَا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ *تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا *الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجًا ۜوَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَّهُ وَلِيٌّ مِّنَ الذُّلِّ ۖ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرًا

-مدح خدا
10-سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ‎* لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ يُحْيِي وَيُمِيتُ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ‎* هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ‎ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۚ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۖ وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ‎*‏ لَّهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ‎*‏ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ ۚ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ‎*‏ وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَّهُ وَلِيٌّ مِّنَ الذُّلِّ ۖ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرًا فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ ‎* وَلَهُ الْحَمْدُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِيًّا وَحِينَ تُظْهِرُونَ ‎* يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَيُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ وَكَذَٰلِكَ تُخْرَجُونَ فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ‎*وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ ‎* وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

واما توصیه شیخ حسنعلی اصفهانی عارف وارسته به سالکان الی الله

آنکه اگر انسان به وظائف خود عمل کند خداوند مطالب را در هر وقت و هر جا که باشد به او می رساند. «واستعینوا بالصبر و الصلاة –سورۀ بقره،آیۀ 45» ، در باطن نماز تعمّق نمایید و رسالۀ اسرارالصلوة را که از شهید اول است به دست آورید و قدری در آن نظر نمایید.همچنین در قرآن تأمل کنید، و از مناجات خمس عشره هر روز صبح یکی را بخوانید،وقتی به اتمام رسید از اول شروع کنید



بنده حقیر از مناجات خمسه عشره که پانزده دعا امام سجاد ع است عاشق سه دعا ازاین پانزده دعا هستم وهر روز بعد از فریضه صبح بعد از تلاوت قران مجید اگر شوق به خواندن دعا داشته باشم یکی از این سه دعا را میخوانم 1- مناجات الخائفین 2-مناجات المفتقرین 3- مناجات الذاکرین

در خواندن هر دعای بستگی به ذوق سالک الی است یکی هست که دعای زیارت عاشورا را دوست دارد یکی دعای کمیل را دوست دارد یکی دعای ندبه بستگی به ذوق واشتیاق فرد دارد همگی دعاها های ماثوره از ائمه اطهار عالی هستند وبرای رسیدن به کمال معنوی انسان بسیار موثر هستند مرحوم شیخ رجبعلی خیاط غارف وارسته از دعاهای خمسه عشره امام سجاد علاقه عجیبی به دعای المفتقرین داشتند وهر هفته در منزل ایشان دوستان جمع میکرد وودعا را با سوز واه وناله میخوتند وبعد از دعا چای وشیرینی به دوستان میداد ودعا راختم میکرد دعا را دسته جمعی که ارزش بیشتری داشت میخواندند الان دیگر خبری از این امور نیست به تاسی از قول شیخ ابوسعید ابوالخیر (( قحط خدای امده است ))

مناجاة الخائفين - حجه الاسلام و المسلمین دست داده | حجه الاسلام و المسلمین  دست داده

مناجات الخائفین

مُناجاتُ الخائِفین یا مناجات خداترسان از مناجات‌های پانزده‌گانه است که از امام سجاد(ع) نقل شده است. توجه به گناهان، خوف و ترس از عذاب الهی، اظهار خوف و پشیمانی و امید به رحمت الهی از موضوعات این مناجات است.

إِلَهِي أَ تَرَاكَ بَعْدَ الْإِيمَانِ بِكَ تُعَذِّبُنِي

أَمْ بَعْدَ حُبِّي إِيَّاكَ تُبَعِّدُنِي

أَمْ مَعَ رَجَائِي لِرَحْمَتِكَ وَ صَفْحِكَ تَحْرِمُنِي

أَمْ مَعَ اسْتِجْارَتِي بِعَفْوِكَ تُسْلِمُنِي

حَاشَا لِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ أَنْ تُخَيِّبَنِي

لَيْتَ شِعْرِي أَ لِلشَّقَاءِ وَلَدَتْنِي أُمِّي أَمْ لِلْعَنَاءِ رَبَّتْنِي

فَلَيْتَهْا لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ تُرَبِّنِي

وَ لَيْتَنِي عَلِمْتُ أَ مِنْ أَهْلِ السَّعَادَةِ جَعَلْتَنِي

وَ بِقُرْبِكَ وَ جِوَارِكَ خَصَصْتَنِي

فَتَقَرَّ بِذَلِكَ عَيْنِي وَ تَطْمَئِنَّ لَهُ نَفْسِي

إِلَهِي هَلْ تُسَوِّدُ وُجُوها خَرَّتْ سَاجِدَةً لِعَظَمَتِكَ

أَوْ تُخْرِسُ أَلْسِنَةً نَطَقَتْ بِالثَّنَاءِ عَلَى مَجْدِكَ وَ جَلالَتِكَ

أَوْ تَطْبَعُ عَلَى قُلُوبٍ انْطَوَتْ عَلَى مَحَبَّتِكَ

أَوْ تُصِمُّ أَسْمَاعا تَلَذَّذَتْ بِسَمَاعِ ذِكْرِكَ فِي إِرَادَتِكَ

أَوْ تَغُلُّ أَكُفّا رَفَعَتْهَا الْآمَالُ إِلَيْكَ رَجَاءَ رَأْفَتِكَ

أَوْ تُعَاقِبُ أَبْدَانا

عَمِلَتْ بِطَاعَتِكَ حَتَّى نَحِلَتْ فِي مُجَاهَدَتِكَ

أَوْ تُعَذِّبُ أَرْجُلا سَعَتْ فِي عِبَادَتِكَ

إِلَهِي لا تُغْلِقْ عَلَى مُوَحِّدِيكَ أَبْوَابَ رَحْمَتِكَ

وَ لا تَحْجُبْ مُشْتَاقِيكَ عَنِ النَّظَرِ إِلَى جَمِيلِ رُؤْيَتِكَ

إِلَهِي نَفْسٌ أَعْزَزْتَهَا بِتَوْحِيدِكَ كَيْفَ تُذِلُّهَا بِمَهَانَةِ هِجْرَانِكَ

وَ ضَمِيرٌ انْعَقَدَ عَلَى مَوَدَّتِكَ كَيْفَ تُحْرِقُهُ بِحَرَارَةِ نِيرَانِكَ

إِلَهِي أَجِرْنِي مِنْ أَلِيمِ غَضَبِكَ وَ عَظِيمِ سَخَطِكَ

يَا حَنَّانُ يَا مَنَّانُ يَا رَحِيمُ يَا رَحْمَانُ

يَا جَبَّارُ يَا قَهَّارُ يَا غَفَّارُ يَا سَتَّارُ

نَجِّنِي بِرَحْمَتِكَ مِنْ عَذَابِ النَّار وَ فَضِيحَةِ الْعَارِ

إِذَا امْتَازَ الْأَخْيَارُ مِنَ الْأَشْرَارِ

وَ حَالَتِ الْأَحْوَالُ وَ هَالَتِ الْأَهْوَالُ

وَ قَرُبَ الْمُحْسِنُونَ وَ بَعُدَ الْمُسِيئُونَ

وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ.

خدایا آیا چنین می‌نمایی که پس از ایمانم به تو عذابم نمایی؟

یا پس از عشقم به تو از خود دورم سازی،

یا با امید به رحمت و چشم‌پوشی‌ات محرومم سازی،

یا با پناه جویی ام به گذشتت رهایم نمایی،

هرگز چنین نیست! از ذات بزرگوارت به دور است که محرومم کنی،

ای کاش می‌دانستم که آیا مادرم مرا برای بدبختی به دنیا آورده، یا برای رنج کشیدن و زحمت پرورانده،

اگر چنین است کاش مرا نزاده و نپرورانده بود،

و‌ ای کاش آگاه بودم که آیا مرا از اهل سعادت قرار داده

و به قرب و جوارت اختصاص داده‌ای

تا به این سبب چشمم روشن و جانم آرام گیرد؟

خدایا آیا چهره‌هایی که در برابر عظمتت سجده‌کنان به خاک افتاده سیاه می‌کنی،

یا زبان‌هایی را که برای بزرگی و شکوهت به ستایش گویا شده ناگویا می‌نمایی؟

یا بر دل‌هایی که به محبتت پیچیده شده مهر می‌زنی؟

یا گوش‌هایی را که از شنیدن ذکرت در راه رضایت لذّت برده ناشنوا می‌کنی؟

یا دست‌هایی را که آرزوها، به امید مهرورزی‌ات به سویت بلند کرده را به زنجیر می‌بندی؟

یا بدن‌هایی را مجازات می‌کنی،

که در طاعتت کوشیده تا جایی که در راه کوشش در بندگی‌ات لاغر شده؟

یا پاهایی را که در راه عبادتت پوییده به عذاب دچار می‌نمایی؟

خدایا درهای رحمتت را بر یکتاپرستان مبند،

و شیفتگانت را از نگاه به زیبایی دیدارت محروم مساز،

خدایا جانی را که به توحیدت عزّت بخشیدی، چگونه به خواری هجرانت ذلیل می‌کنی،

و باطنی که بر دوستی‌ات پیمان بسته، چگونه به سوز آتشت می‌سوزانی؟

خدایا از دردناکی خشمت و بزرگی ناخشنودیت پناهم ده،

ای پرمهر،‌ ای منتّ‌گذار،‌ ای مهربان،‌ ای بخشاینده،

ای جبّار،‌ ای چیره،‌ ای آمرزنده،‌ ای پرده‌پوش،

به مهرت مرا از شکنجه آتش و رسوایی ننگ رهایی بخش،

آنگاه که نیکان از بدان جدا شوند،

و حالت‌های دگرگون گردد و هراسنده‌ها بهراسند،

و نیکوکاران به خوشبختی نزدیک شوند، و بدکاران از آن دور گردند،

و به هرکسی برابر آنچه انجام داده جزای برازنده داده شود و هرگز به آنان ستم نشود.
فایل صوتی و متن دعای مناجات المفتقرین به همراه ترجمه - ستاره

مناجات المفتقرین

مُناجاتُ الْمُفْتَقرین یا مناجات نیازمندان، از مناجات‌های پانزده گانه است که از امام سجاد(ع) نقل شده است و انسان را به فقر و نیازمندی خود به خداوند آگاه می‌کند و این باور و معرفت را در او پدید می‌آورد که انسان در آنچه دارند و در آنچه که ندارد، سر تا پا نیازمند و محتاج خداست.



اِلهى‏ كَسْرى‏ لا يَجْبُرُهُ اِلاَّ لُطْفُكَ وَ حَنانُكَ،

وَ فَقْرى‏ لايُغْنيهِ اِلاَّ عَطْفُكَ وَ اِحْسانُكَ،

وَ رَوْعَتى‏ لا يُسَكِّنُها اِلاَّ اَمانُكَ،

وَ ذِلَّتى‏ لا يُعِزُّهآ اِلاَّ سُلْطانُكَ،

وَ اُمْنِيَّتى‏ لا يُبَلِّغُنيهآ اِلاَّ فَضْلُكَ،

وَ خَلَّتى‏ لا يَسُدُّها اِلاَّ طَوْلُكَ،

وَ حاجَتى‏ لا يَقْضيها غَيْرُكَ،

وَ كَرْبى‏ لا يُفَرِّجُهُ سِوى‏ رَحْمَتِكَ،

وَ ضُرّى‏ لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَاْفَتِكَ،

وَ غُلَّتى‏ لا يُبَرِّدُها اِلاَّ وَصْلُكَ،

وَ لَوْعَتى‏ لا يُطْفيها اِلاَّ لِقآؤُكَ،

وَ شَوْقى‏ اِلَيْكَ لا يَبُلُّهُ اِلَّا النَّظَرُ اِلى‏ وَجْهِكَ،

وَ قَرارى‏ لا يَقِّرُّدُونَ دُنُوّى‏ مِنْكَ

وَ لَهْفَتى‏ لا يَرُدُّها اِلاَّ رَوْحُكَ،

وَ سُقْمى‏ لا يَشْفيهِ اِلاَّ طِبُّكَ،

وَ غَمّى‏ لا يُزيلُهُ اِلاَّ قُرْبُكَ،

وَ جُرْحى‏ لا يُبْرِئُهُ اِلاَّ صَفْحُكَ،

وَرَيْنُ قَلْبى‏ لا يَجْلُوهُ اِلاَّ عَفْوُكَ،

وَ وَسْواسُ صَدْرى‏ لا يُزيحُهُ اِلاَّ اَمْرُكَ

فَيا مُنْتَهى‏ اَمَلِ الْأمِلينَ،

وَ يا غايَةَ سُؤْلِ السَّآئِلينَ،

وَ يا اَقْصى‏ طَلِبَةِ الطَّالِبينَ،

وَ يا اَعْلى‏ رَغْبَةِ الرَّاغِبينَ،

وَ يا وَلِىَّ الصَّالِحينَ وَ يا اَمانَ الْخآئِفينَ،

وَ يا مُجيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرّينَ،

وَ يا ذُخْرَ الْمُعْدِمينَ، وَ يا كَنْزَ الْبآئِسينَ،

وَ يا غِياثَ‏ الْمُسْتَغيثينَ، وَ يا قاضِىَ حَوآئِجِ الْفُقَرآءِ وَ الْمَساكينَ،

وَ يا اَكرَمَ‏ الْأَكْرَمينَ، وَ يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ،

لَكَ تَخَضُّعى‏ وَ سُؤالى‏، وَ اِلَيْكَ‏ تَضَرُّعى‏ وَ ابْتِهالى‏،

اَسْئَلُكَ اَنْ تُنيلَنى‏ مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ،

وَ تُديمَ‏ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ

وَ ها اَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ،

وَ لِنَفَحاتِ بِرِّكَ‏ مُتَعَرِّضٌ،

وَ بِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَ بِعُرْوَتِكَ الْوُثْقى‏ مُتَمَسِّكٌ،

اِلهى‏ اِرْحَمْ‏ عَبْدَكَ الذَّليلَ،

ذَاالّلِسانِ الْكَليلِ وَ الْعَمَلِ الْقَليلِ،

وَ امْنُنْ عَلَيْهِ بِطَوْلِكَ‏ الْجَزيلِ،

وَ اكْنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّكَ الظَّليلِ

يا كَريمُ يا جَميلُ، يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ‏.

خدایا! شکست مرا جز لطف و مهر تو چیزی جبران نکند

و نداریم را جز توجه و احسان تو برطرف نسازد

و هراس و وحشتم را جز امان تو آرام نکند

و خواری‌ام را جز سلطنت تو به عزت مبدل نسازد

و جز فضل تو چیزی مرا به آرزویم نرساند

و فقر و احتیاجم را جز احسان تو پر نکند

و حاجتم را جز تو برنیاورد

و گره از گرفتاری‌ام جز رحمت تو نگشاید

و درماندگی‌ام را جز مهر تو برطرف نکند

و سوز دلم را جز وصل تو فرو ننشاند

و شعله درونم را جز لقاء تو خاموش نسازد

و بر آتش اشتیاقم جز نظر به جلوهات چیزی آب نریزد

و قراری ندارم جز در نزدیکی تو

و حسرت و افسوسم را جز نسیم جانبخش رحمتت باز نگرداند

و دردم را جز طبابت تو درمان نکند

و اندوهم را جز قرب تو نزداید

و زخمم را جز گذشت تو التیام نبخشد

و زنگ دلم را جز عفو تو پاک نکند

و اندیشه‌های باطل درونم را جز فرمان تو برطرف نکند

پس‌ ای منتها آرزوی آرزومندان

و‌ ای سرحد نهایی خواسته درخواست کنندگان

و‌ ای آخرین مرحله مطلوب طلب کنندگان

و‌ ای بالاترین خواهش خواهشمندان

و‌ ای سرپرست شایستگان و‌ای امان بخش ترسناکان

و‌ ای اجابت کننده دعای درماندگان

و‌ ای ذخیره نداران و‌ای گنج مستمندان

و‌ ای فریادرس فریادخواهان و‌ ای برآرنده حاجات فقیران و بیچارگان

و‌ ای بزرگوارترین بزرگواران و‌ ای مهربانترین مهربانان

به درگاه تو است فروتنی و خواستهام و به سوی تو است زاری و ناله‌ام

از تو خواهم که مرا به نسیم جان‌بخش خوشنودیت برسانی

و نعمتهایی را که از روی امتنان به من دادی ادامه دهی

و من هم اکنون به در خانه کرمت ایستاده

و خود را در معرض وزش نسیم‌های رحمتت قرار داده

و به رشته محکمت چسبیده و به دستاویز محکمت چنگ زده‌ام

خدایا ترحم کن به این بنده ذلیلت

که زبانش کند و عملش اندک است

و بر او بوسیله احسان فراوانت منت بنه

و او را در زیر سایه پایدارت بِبَر!

ای بزرگوار!‌ ای زیبابخش!‌ای مهربانترین مهربانان!


دعای مناجات الذاکرین، مناجاتی برای یادکنندگان خدا

مُناجاتُ الذّاکِرین

مُناجاتُ الذّاکِرین یا مناجات یادکنندگان خدا، از مناجات‌های پانزده گانه نقل شده از امام سجاد(ع) است. در این مناجات بر این مطلب تاکید شده که ما نمی‌توانیم حق ذکر و یاد خداوند را به جای آوریم.

اِلهى‏ لَوْ لاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ اَمْرِكَ، لَنَزَّهْتُكَ مِنْ ذِكْرى‏ اِيَّاكَ،

عَلى‏ اَنَّ ذِكْرى‏ لَكَ بِقَدْرى‏ لا بِقَدْرِكَ،

وَ ما عَسى‏ اَنْ يَبْلُغَ مِقْدارى‏ حَتّى‏ اُجْعَلَ مَحَلّاً لِتَقْديسِكَ،

وَ مِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَيْنا جَرَيانُ ذِكْرِكَ عَلى‏ اَ لْسِنَتِنا،

وَ اِذْنُكَ لَنا بِدُعآئِكَ وَ تَنْزيهِكَ وَ تَسْبيحِكَ

اِلهى‏ فَاَلْهِمْنا ذِكْرَكَ فِى الْخَلاءِ وَ الْمَلاءِ، وَ اللَّيْلِ‏ وَ النَّهارِ،

وَ الْإِعْلانِ وَ الْإِسْرارِ، وَ فِى‏ السَّرَّآءِ وَ الضَّرَّآءِ،

وَ آنِسْنا بِالذِّكْرِ الْخَفِىِّ وَ اسْتَعْمِلْنا بِالْعَمَلِ الزَّكِىِّ،

وَ السَّعْىِ الْمَرْضِىِّ، وَ جازِنا بِالْميزانِ الْوَفِىِّ

اِلهى‏ بِكَ هامَتِ‏ الْقُلُوبُ الْوالِهَةُ،

وَ عَلى‏ مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ الْعُقُولُ الْمُتَبايِنَةُ،

فَلا تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ اِلاَّ بِذِكْركَ،

وَ لا تَسْكُنُ النُّفُوسُ اِلاَّ عِنْدَ رُؤْياكَ،

اَنْتَ‏ الْمُسَبَّحُ فى‏ كُلِّ مَكانٍ وَ الْمَعْبُودُ فى‏ كُلِّ زَمانٍ،

وَ الْمَوْجُودُ فى‏ كُلِ‏ اَوانٍ، وَ الْمَدْعُوُّ بِكُلِّ لِسانٍ،

وَ الْمُعَظَّمُ فى‏ كُلِّ جَنانٍ،

وَ اَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِ‏ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ،

وَ مِنْ كُلِّ راحَةٍ بِغَيْرِ اُنْسِكَ،

وَ مِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ،

وَ مِنْ كُلِّ شُغْلٍ بِغَيْرِ طاعَتِكَ،

اِلهى‏ اَنْتَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ:

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثيراً،

وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ اَصيلاً،

وَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ: فَاذْكُرُونى‏ اَذْكُرْكُمْ،

فَاَمَرْتَنا بِذِكْرِكَ، وَ وَعَدْتَنا عَلَيْهِ اَنْ‏ تَذْكُرَنا

تَشْريفاً لَنا وَ تَفْخيماً وَ اِعْظاماً،

وَ ها نَحْنُ ذاكِرُوكَ كَما اَمَرْتَنا،

فَاَنْجِزْ لَنا ما وَعَدْتَنا،

يا ذاكِرَ الذَّاكِرينَ، وَ يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ‏.

خدايا! اگر پذيرفتن فرمانت واجب نبود تو را پاک‌تر از آن مى‌‏دانستم كه من نام تو را به زبان آرم،

گذشته‏ از اينكه ذكرى كه من از تو كنم به اندازه فهم من است نه به مقدار مقام تو

و تازه مگر چه اندازه اميد است‏ قدرم بالا رود كه محل تقديس (و به پاكى ستودن) تو قرار گيرم

و از بزرگ‌ترين نعمت‌هاى تو بر ما همان جريان داشتن ذكر تو بر زبان ما است

و همان اجازه‌‏اى است كه براى دعا كردن و به پاكى ستودنت به ما دادى.

خدايا! پس ذكر خويش را به ما الهام كن در خلوت و جلوت و شب و روز

و آشكار و نهان و در خوشى و ناخوشى

و ما را به ذكر خفى و پنهانت مأنوس كن و به كار پاكيزه

و كوشش خداپسند وادار و پاداش ما را به سنگ تمام بده!

خدايا! دل‌هاى شيدا همه سرگشته‏ و تشنه توأند

و خِرَدهاى متفرق و جدا همه در مورد شناسايى و معرفت تو متفق گشته‌‏اند

و از اينرو دل‌ها جز به ياد تو آرام نگيرند

و جان‌ها جز به مشاهده جمالت تسكين نيابند.

تويى كه در هر جا تسبيحت گويند و در هر زمانى پرستشت كنند

و در هر آنْ موجود بوده‌‏اى و به هر زبان تو را خوانند

و در هر دلى تو را به بزرگى ياد كنند

و از تو آمرزش خواهم از هر لذتى جز لذت تو

و از هر آسايشى جز انس با تو

و از هر شادمانى به جز قرب تو

و از هر سرگرمى به جز فرمانبرداريت

خدايا تو فرمودى و گفته‌‏ات حق است:

«اى‏ كسانى كه ايمان آورده‌‏ايد! خدا را ياد كنيد ياد كردن بسيار

و تسبيح او گوئيد در بامداد و پسين.»

و نيز فرمودى و گفته‌‏ات حق است: «مرا ياد كنيد تا من هم شما را ياد كنم.»

پس‏ تو ما را به‏ ياد كردنت دستور فرمودى و به ‏ما وعده‏ دادى‏

كه براى شرافت و عزت و عظمت بخشى به ما تو هم ما را ياد كنى

و ما هم اكنون مطابق فرمانت تو را ياد كنيم

پس تو هم به وعده خويش وفا كن

اى كه از يادكنندگانت ياد كنى و اى مهربان‌ترين مهربانان‏.

سرپرست ما خداست

خداوند ولی وسرپرست ما در دنیا واخرت است

قوم عمین ...

في معنى قولِ اللهِ تعالى “وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ  كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ” – التصوف 24/7

قوم قَوْمًا عَمِينَ کوردل

إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ

هنگامی که قومی همگی کوردل باشند از چشم خداوند وعنایت او می افتند ومستحق خواری وذلت میشوند قوم حضرت نوح چنیین صفتی داشتند خدا نکند جامعه ای به این بیماری مبتلا شود

عمين: عمى: كورى و بى بصيرتى. به فاقد چشم گويند: اعمى و به فاقد بصيرت گويند: اعمى و عم. جمع «عم»، عمون است. «عمين»: بى بصيرت ها و كور دلها.

«عَمِينَ» جمع «عمى»، به كسى گفته مى‌شود كه چشم بصيرت و ديد باطنى او از كار افتاده باشد، ولى «أعمى»، هم به كسى كه باطن او كور باشد گفته مى‌شود و هم به كسى كه چشم ظاهرش نابينا باشد. «1»

امام رضا عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه چرا خداوند تمام جهانيان را در زمان حضرت نوح غرق كرد و حال آنكه در ميان آنان اطفال و افراد بى‌گناه نيز بودند، فرمودند: «طفلى در ميان آنان نبود، زيرا مدّت چهل سال آنان عقيم ونازا شده بودند و بى‌گناهان نيز چون به كار ديگران راضى بودند و رضايت به كار ديگران مانند انجام همان كار است»

ای دیده اگر کور نئی گور ببین

وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گلند

روهای چو مه در دهن مور ببین

ای دیده اگر کور نئی از خیام نیشابوری رباعی 137

شعر عاشقانه مولانا کوتاه

ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم کرده ام

درکنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم کرده ام

هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاکیان
هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم کرده ام

آهـــــم چو برافلاک شد اشکــــم روان بر خاک شد
آخـــــر از اینجا نیستم ، کاشـــــانه را گم کرده ام

درقالب این خاکیان عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم کرده ام

از حبس دنیا خسته ام چون مرغکی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم کرده ام

در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم کرده ام

گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم کرده ام

خوشنویسی اشعار عاشقانه مولانا

شعر عاشقانه مولانا ❤️+ عکس نوشته اشعار عاشقانه مولانا • مجله تصویر زندگی

عکس نوشته شعر عاشقانه مولانا

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر

آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر

هر که بِجز عاشقان ماهی بی‌آب دان

مرده و پژمرده است گرچه بود او وزیر

عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت

برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر

هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ

چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر

سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی

عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر

آیا افراد نابینا هم خواب میبینند؟!

Image

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ خَالِدِينَ فِيهَا ۖ وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

1-إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ‎﴿البقرة: ٢٧٧﴾‏

۲. إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ ‎﴿يونس: ٤﴾‏

۳. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُم بِإِيمَانِهِمْ تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ ‎﴿يونس: ٩﴾‏

۴. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَخْبَتُوا إِلَىٰ رَبِّهِمْ أُولَـٰئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ‎﴿هود: ٢٣﴾‏

۵. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا ‎﴿الكهف: ٣٠﴾‏

۶. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا ‎﴿الكهف: ١٠٧﴾‏

۷. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَـٰنُ وُدًّا ‎﴿مريم: ٩٦﴾‏

۸. إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ ‎﴿الحج: ١٤﴾‏

۹. إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ يُحَلَّوْنَ فِيهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَلُؤْلُؤًا وَلِبَاسُهُمْ فِيهَا حَرِيرٌ ‎﴿الحج: ٢٣﴾‏

۱۰. لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْكَافِرِينَ

11- إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ ‎﴿لقمان: ٨﴾‏

۱۲. قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَىٰ نِعَاجِهِ وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ ‎﴿ص: ٢٤﴾‏

۱۳. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ ‎﴿فصلت: ٨﴾‏

۱۴. ذَٰلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ ‎﴿الشورى: ٢٣﴾‏

۱۵. إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ ‎﴿محمد: ١٢﴾‏

۱۶. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ذَٰلِكَ الْفَوْزُ الْكَبِيرُ ‎﴿البروج: ١١﴾‏

۱۷. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَـٰئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ

No photo description available.

{ إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات لهم جنات النعيم } - تلاوة خاشعة

Image

Image

إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا

آنان بودند که به [روز] حساب امید نداشتند؛

قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ اللَّه

AddText_01-19-04.56.06.JPEG

قد خسر الذين كذبوا بلقاء الله _من سورة الانعام للقارئ شريف مصطفي

شیخ حسنعلی اصفهانی ...عارف وارسته 3

در حرم حضرت امام رضا ع در مشهد قبر سه شیخ بزرگوار مدفون است هرگاه به زیارت رفتید همیشه این قبور را زیارت وبرای انان فاتحه وقرائت قران هدیه کنیید چون این سه شیخ بزرگوار مورد عنایت حضرت رضا ع بوده اند ولیاقت ان را داشته اند که در انجا مدفون شود 1- شیخ بهایی 2- شیخ جعفر مجتهدی عارف وارسته 3- شیخ حسنعلی اصفهانی عارف وارسته

لذا برخود واجب میدانم که حکایاتی از کرامات شیخ حسنعلی اصفهانی را بیان کنم تا عظمت روح بلند این عارف وارسته بر همگان اشکار شود کتابی بنام نشان از بی نشانها در باره کرامات این بزرگوار توسط فرزند ایشان نوشته شده است

سه رکن سیر و سلوک از منظر شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی

مرحوم آیت‌الله سید عبدالله فاطمی‌نیا -استاد حوزه علمیه- در یکی از سخنرانی‌های خود به کرامات شیخ حسنعلی نخودکی گفته است: مرحوم آیت‌الله میرزا حسن‌ مصطفوی تبریزی از علمای برجسته شش ماه با شیخ حسنعلی نخودکی زندگی کرده بود. اصلا یکی از کارهای ایشان این بود که می‌رفت به دنبال صاحبدلان و عرفا و با آنها زندگی می‌کرد.

در اصل ایشان به شنیدن اکتفا نمی‌کرد بلکه خودش از نزدیک همه‌چیز را لمس می‌کرد.

یکبار به ایشان‌ گفتم چرا به شیخ حسنعلی نخودکی می‌گویند صاحب کرامات است و چگونه به درجات عرفانی دست پیدا کردند؟، پاسخ داد «ایشان انواری که از اعمال خیر حاصل می‌شد همه را جمع می‌کرد اما خرج نمی‌کرد».

ما انوار اعمال خود را خرج می‌کنیم؛ مثلا نماز شب می‌خوانیم صبح که از خواب بیدار می‌شویم می‌گوییم فلانی دخترش را طلاق دادند خدا می‌دونه داستان چی بوده است. به همین راحتی آبروی مردم را می‌بریم بدون اینکه به این‌ فکر کنیم که با این حرف ذهن طرف مقابل خود را منحرف کرده‌ایم و واقعا چه چگونه می‌خواهیم محضر خدا جواب بدهیم.

نماز شب می‌خوانیم صبح بیدار می‌شویم غیبت می‌کنیم یا دل یک نفر را می‌شکنیم. پس حواس‌مان باشد کراماتی یا انواری را که از کارهای خود بدست می‌آوریم به راحتی از دست ندهیم.

نامه ای عرفانی از شیخ حسنعلی نخودکی


بسم الله الرحمن الرحیم
امید است مشمول الطاف الهیه و توجهات اولیای حق خصوصأ حضرت ظل الله فی العالمین بوده باشید.رقیمۀ شریفه زیارت شد،ولی نمی دانم چه بنویسم،چه خوش گفته است خلاق المعانی کمال الدین اصفهانی قدس سره الشریف:
داریم ساقیا هوس عشرت و نشاط جویای راه میکده ایم اهدناالصراط
میخانه ای بساز و بکن وقف عاشقان چیزی که بی ریاست به از صد پل و صراط
شبانه روز پنج مرتبه به حضور حق و هر مرتبه دو بار «اهدنا الصراط» گویاییم، و حضرت حق صدو بیست و چهار هزار پیغمبر داشته است که شاید در مقابل هر نبی لااقل ده ولی بوده است، و همه آنها برای هدایت طریق آمده اند. پیغمبری در مناجات عرض کرد:«رب این الطریق الیک» یعنی: «پروردگارا ! راه به سوی تو کدام است؟» خطاب رسید: «دع نفسک و تعال» یعنی : « نفس خویش را رها کن و بیا»
تو را تا در نظر اغیار و غیر است اگر در مسجدی آن عین دیر است
چو برخیزد ز پیشت کثرت غیر تو را مسجد نماید صورت دیر
عزیز من به هر حالت که هستی خلاف نفس کافر کن که رستی
باری،وقت تشرف به آستان قدس،حقیر خیالاتی داشتم،ولی دیدم نظر شما به جای دیگر است و لنعم ما قال :
هوی ناقتی خلقی و قدامی الهوی و انی و ایّاه لمختلفانی
میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی طفلش دوان
لیک ناقه بس مراقب بود و چست هر کجا دیدی مهار خویش سست...
عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن در رهش اولی بود
زین کند نفرین حکیم خوش دهن بر سواری کو فرو ناید ز تن
باری بعد از زمانی بر من معلوم شد که این ابتلا از کجا بوده است.
بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش بر همه آفاق زد
حدیث است که خداوند می فرماید : « لا تجعل بینی و بینک عالماً قلبه مفتون بحب الدنیا فانّهم قطاع طریقی » یعنی : «عالمی را که قلبش شیفتۀ محبت دنیا است، بین من و خود قرار مده؛زیرا ایشان راهزنان راه من هستند».
از حضرت عیسی علیه السلام سئوال شد:«من نجالس؟» یعنی:«با چه کسی همنشین باشیم» فرمود:«من یذکرکم الله و یزید فی علمکم منطقه و یرغبکم فی الاخره عمله» یعنی:«با کسی همنشین باشید که دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد، و سخن او بر علم و دانش شما بیفزاید،و عمل اوشما را به آخرت ترغیب نموده و مایل سازد».اما مردم طالب کسی هستند که میان آنها و محبوبشان دلاله باشد.چون طالب دنیا هستند،خواهان کسی هستند که آنها را به دنیایشان برساند.
مثل مردم،مثل بقالی است که پدرش مرده بود و می خواست برای او نماز و روزه بخرد.او خم شیره ای داشت و موش در آن افتاد و مرد.پس چاره ای اندیشید و شخصی را دید و به او گفت:تو یکسال نماز و روزه برای پدر من بجا آور و من این خم شیره را به عنوان اجرت به تو می دهم.بقال پس از آن که خم شیره را به عنوان اجرت نماز داد،خواست تقدس کرده باشد لذا از آن شخص حلالیت طلبید و گفت: شیره ای که در عوض نماز دادم،موش در آن افتاده بود،شما مرا حلال کنید.شخص مزبور گفت:البته شما را حلال می کنم، به شرط آنکه شما هم مرا حلال کنید.پرسیدمگر چه شده؟گفت:در این نمازها که متعهّد به خواندن آنها بودم،هرگاه که به رکوع می رفتم بادی از من خارج می شد و من علت آن را نمی دانستم،و اکنون فهمیدم.
این مردم می خواهند با ملایی مراوده داشته باشند که به درد کارهای دنیای آنها بخورد، و در مرحلۀ بعد برای آخرتشان نیز مفید باشد. این است که کارهای امروزه همه همین طور است که مشاهده می کنید،یعنی تمام عنوان حقه بازی و دنیاداری پیدا کرده است.(فارجع البصر هل تری من فطور-سوره ملک،آیه3)
از اوائل تکلیف که مأمور به صوم ایام البیض و قرائت آیۀ «قل انما» شدم،و در این سه روز هزار مرتبه بر این قلب قاسی آیۀ (فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحاً - سوره طلاق،آیۀ 1).
حضرت عیسی علیه السلام می فرماید:« ان الزق اذا لم ینخرق یوشک ان یکون و عاء العسل کذلک القلوب إذا لم تخرقها الشهوات أو یدنسها الطمع أو یقسها النعم فسوف تکون أو عیه الحکمه ».یعنی : اگر مشک پاره نگردد،امید آن است که روزی ظرف عسل شود،همچنین است دلها که اگر به وسیلۀ شهوات پاره نگردد یا با طمع چرکین نشوند یا نعمت بسیار،موجب قساوت آنها نشود ظروف خوبی برای حکمت خواهند بود.عده الداعی،ص107
(مثل الجنه التی وعد المتقون فیها انهار من ماء غیر آسن و انهار من لبن لم یتغیر طعمه و انهار من خمر لذة للشاربین و انهار من عسل مصفی).ترجمه: مثل بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده (چون باغی است که ) در آن نهرهایی است که از آبی که (رنگ و بو و طعمش) برنگشته؛و جویهایش از شیری که مزه اش دگرگون نشود؛و رودهایی از باده ای که برای نوشندگان لذتی است و جویبارهایی از انگبین ناب-سوره محمد،آیه 15)
« فیا اخوانی علیکم بموعظه الشیخ حتی تحیی قلوبکم المیته و اعملوا عملاً صالحاً لعل الله یرزقکم لقائه » ترجمه : پس ای بر ادران!بر شما باد عمل به موعظۀ شیخ تا قلوب مردۀ شما را حیات بخشد و عمل شایسته انجام دهید،شاید خداوند لقایش را روزی تان کند.
جان به بوسی می خرد آن شهریار مژده ای عشّاق کاسان گشت کار
ابذلوا ارواحکم یا عاشقین ان تکونوا فی هوانا صادقین
رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ گرد گلّه توتیای چشم گرگ
تهون علینا فی المعالی نفوسنا و من طلب الحسناء لم یغلها المهر
فالروح اول نقدا تأتی بها و فی وصلنا ان کنت من خطابنا
خون ریز بود همیشه در کشور ما جان عود بود همیشه در مجمر ما
داری سر ما و گرنه رو از بر ما ما دوست کشیم و تو نداری سر ما
***
این ره این توشه این تو این منزل مرد راهی اگر،بیا و بیار
در ره عشق تو،باکم ز تهیدستی نیست زانکه صد عقد گهر زآبله بر پا دارم
***
این سوکشان سوی خوشان،آن سو کشان با ناخوشان یا بشکند یا بگذرد کشتی از این گردابها
مکرر به شما عرض شده است که امروز در را بسته اند،و شما می فرمایید سلاک رفته اند و به منزل رسیده اند ،و حال آنکه چنین نیست.ولنعم ما قال:
کذبتک عینیک ام رأیت بواسط غلس الظلام من الرباب خیالا
مدت زمانی است که آنچه را می بینم آن است که مردم غیر از دو طایفه نبوده و برای آنها ثالثی وجود ندارد.یکی طایفه حقّه بازها هستند که به حقه بازی مشغولند،و دسته دیگر مردم صاف و صادقی هستند که از قبل ،سراب را آب پنداشته و مشک مصنوعی را به جای مشک انگاشته اند،ولی کسی را که واقعأ به مقصد رسیده باشد ندیده ام.اما نباید ترک سلوک کرد؛زیرا میان اشخاصی که پشت این در نشسته اند و کسانی که در بیابان گم شده اند از زمین تا آسمان فرق است.به جهت آنکه دستۀ اول می دانند که معشوق آنها در این خانه است ولی در را بر روی آنان بسته اند،ولی دستۀ دوم نمی دانند که در این بیابان و شب تار آخر دچار کدام چاه خواهند شد.
ای بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
بلی فرق است میان کسی که بداند طریقی را که سلوک می کند راه راست است و اینکه چه وقت به منزل می رسد معلوم نیست،و به او هم گفته اند:
دست از طلب مدار که دارد طریق عشق از پا فتادنی که به منزل رسیدن است
و نیز او می داند:«لوادرکه الموت فقد وقع اجره علی الله-سوره نساء،آیه100» ، و کسی که در بیابان جهالت و ضلالت هر روز به طرفی می رود و آخرالامر معلوم نیست در کدام چاه بیفتد و به کدام غول دچار شود.
نوشته اید :من کاری به کسی ندارم.بدانید که امور دارای ملاک های متعدّد است.گاه است که اگر انسان کسیرا خلاص کرد خدا او را خلاص می کند.و گاه حکم می آید:«قوا انفسکم و اهلیکم-سورۀ تحریم،آیۀ 6» یعنی:«خود و خانوادۀ خویش را نگهدارید» و می فرماید:«لا تجعل رقبتک للناس جسرا-بحارالانوار،ج 1،ص 226» یعنی : «گردن خویش را پل عبور مردم قرار مده». باری،قبض و بسط از لوازم طریق است،تا آنکه سالک بداند:
تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جائی نرسد
هر عنایت که داری ای درویش هدیۀ حق شمر نه کردۀ خویش
تا بداند که حسنات همه از جانب اوست،و سیئات همه از ناحیۀ ما.در حدیث است: « انا اولی بحسناتک-بحارالانوار،ج5،ص94» یعنی: « من نسبت به نیکیهای تو بر تو اولویت دارم».
در هر حال عرض می کنم که امروز در بسته است و مثل سابق فتوحات در کار نیست.ولی نمی گویم که کسی ترک طریق کند و بخوابد،چرا که:
دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی
اندرین ره می تلاش و می خراش تا دم رفتن دمی غافل مباش
تا آنجا که می توانید در امر نماز اول وقت و حضور قلب در نماز و تلاوت چند آیه از قرآن با تدبّر در معانی آن در سحرها مداومت نمایید.نمی دانم چه دوره ای شده است که وقت بودن سر کار به قدری موانع داخلی و خارجی غلبه کرده که به کل از مقصد و مقصود بازمانده ایم.بعضی مطالب است که به کتابت درنمی آید.باری،دو مطلب را خاطر نشان سرکار می کنم:
اول آنکه انسان باید خود جدّ و جهد کند تا اطمینان نماید که طریقی را که می خواهد سلوک کند طریق حق است.آنگاه که حقیّت طریق معلوم شد،اگر چند روزی فتح باب نشدسالک نباید دلتنگ شود.نه آنکه انسان از اول بدون آگاهی وارد طریق شود و در آخر همچنان مشکوک باشد که آیا این طریق حق است؟ و یا راهنما راستگو است یا دروغگو و به خود بسته است؟
دوم آنکه اگر انسان به وظائف خود عمل کند خداوند مطالب را در هر وقت و هر جا که باشد به او می رساند. «واستعینوا بالصبر و الصلاة –سورۀ بقره،آیۀ 45» ، در باطن نماز تعمّق نمایید و رسالۀ اسرارالصلوة را که از شهید اول است به دست آورید و قدری در آن نظر نمایید.همچنین در قرآن تأمل کنید، و از مناجات خمس عشره هر روز صبح یکی را بخوانید،وقتی به اتمام رسید از اول شروع کنید از اول شروع کنید.آیۀ « و من یتق الله- سورۀ طلاق،آیۀ2» را با تدبّردر معانی آن مشغول باشید،ان شاء الله امید است که کارها اصلاح شود:

هله نومید نباشی چو ترا یار براند

اگر امروز براند نه که فردات بخواند
گر بروی تو ببندد همه درها و گذرها

در دیگر بگشاید که کس آن راه نداند
در بروی تو ببندد تو مرو صبر کن آنجا

که پس از صبر تو را او به سر صدر نشاند

عرض می شود به تمام احبّا اظهار فرمایید که طریقۀ فلانی غیر از طریقی است که شنیده اید.همه بدانند که طریقۀ حقیر طریقتی است که تمام مطالب شرع را نهایت اهتمام دارد،خلاف باقی طرق که به مطالب شرعیّه خیلی بی اعتنا هستند.مثل آقاسید حسن مرتاض که گفت:اگر معصوم هم بگویدصوم ایام البیض خوب است،گوش به حرف او نمی کنم.در طریقۀ حقیر خصوصأ نماز خیلی مورد توجه است،که هر چه زحمت و توجه است به نماز معطوف دارید. « و اعلموا رحمکم الله ان مدار الامر یدور علی ثلثه اشیاء:السهر ، و اکل الحلال ، و التوجّه فی الصلوة و حضور القلب فیها – ترجمه: و بدانید ای بندگان خدا که خداوند رحمتتان کند ، تمام امور برمحور سه چیز بنا شده است:شب زنده داری و خوراک حلال و توجه و حضور قلب در نماز»
عرض می شود که ادعیه ای را که می فرستم به دوستان بفرمایید که قرائت کنند.همه گله دارند که حاج شیخ دستور ذکر قلبی نمی دهند.بعضی مطالب را خوش ندارم اظهار کنم .طریقی که آنها در سابق رفته اند خطا می دانم و ناچارم بگویم از اول شروع کنند.اگر خود قابل نیستم ،ولی اجازه از شخص کامل بوده است،و لذا حقیر به هر کس دستوری می دهم قصدم کلام آن بزرگ است.
دیگر آنکه تمام همّ حقیر در نماز است که معراج مؤمن است.اینکه انسان دو سه خواب ببیند،و یا وقت ذکر نوری مشاهده کند،به هیچ وجه مورد نظر حقیر نیست.
عمدۀ نظر در دو مطلب است:یکی غذای حلال،دوم توجّه در نماز و اصلاح آن.اگر این دو درست باشد باقی درست است.عمدۀ همّ حقیر اصلاح قلب است،و ذکر « یا حی یا قیّوم » سحرگاه برای همین است.ولی رفقا خبر از طریقۀ معالجۀ حقیر ندارند.آنها نظر به طرق معمولۀ امروزه دارند و حقیر ابدأ به طریقۀ آنها عقیده ندارم،و از این رو در معرض اعتراض ها واقع می شوم.اگر چند روزی درست توجه می کردند(کنند) این مطالب معلوم می شود.
امید است د ائمأ موفّق و مؤید بوده باشید.

منبع: کتاب نشان از بی نشان ها:ج1،چاپ 22،ص142

17 شعبان درگذشت حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی

رمز موفقيت آيت الله حسنعلی نخودکی اصفهانی ره - گناه شناسی

نشان از بی نشانها 1-...کرامات شیخ حسنعلی اصفهان ...در زمان رضا شاه

کرامات حضرت شیخ حسنعلی اصفهانی قدس سره »

حکایت ۷۱- از محمد تقی بخارایی

محمد تقی بخارایی که از فراریهای بخارا در زمان انقلاب بلشویکی در روسیه بود نقل می کرد که: من در زمان رضاشاه مورد سوء ظن واقع شده بودم و مرا به کاشمر تبعید و سپس زندانی کردند. در زندان با خود اندیشیدم کـه بـه حـاج شیخ حسنعلی اصفهانی متوسل شوم و نامه ای برای ایشان بنویسم. اما ترسیدم کـه ایـن کـار اسباب زحمت حضرت شیخ و خود من گردد، لذا منصرف شدم. چند روز بعد نامه ای از حضرت ایشان در زندان به دستم رسید که نوشته بودند: تو ترسیدی نامه بنویسی، اما من نترسیدم. آنگاه دستوری فرموده و نوشته بودند: به این دستور عمل کن خلاص می شوی. من نیز به دستور ایشان عمل کردم. بعد از چند روز از زندان آزاد شدم.

حکایت ۷۲- ایضاً از محمد تقی بخارائی

همچنین محمد تقی بخارائی نقل کرد که حضرت شیخ به حاجتمندان و گرفتاران می فرمودند برای سـادات فـراری بخارائی نذر کنید. آنگاه دستوری می دادند و کار آنها اصلاح می شد. روزی شخص تاجری به من گفت مقداری پوست قره گل دارم و کسی نمی خرد. اگر از حضرت شیخ دعایی بگیری که بر اثر آن به فروش رسد، صد تومان به سادات و ده تومان به تو می دهم. خدمت حضرت شیخ شرفیاب شده و عرض حاجت کردم. ایشان فرمودند: به او بگو چهل روز دیگر کالای تو به فروش می رسد. بعد از بیست روز تاجر مزبور مرا دید و گفت هنوز آثاری ظاهر نشده است. تصمیم گرفتم به حضرت شیخ مراجعه کنم. همان شب در خواب دیـدم کـه بـه حضور حضرت شیخ مشرف شده ام و ایشان در زیر درختی مشغول ذکرند. در این حال شخصی از من سؤال کرد: چه حاجتی داری و برای چه کار آمده ای؟ عرض حـاجت کردم. او گفت: برو نگاه کن اگر اسم تو روی برگ درخت نوشته شده است حاجت تو بر آورده گشته است. بسوی درخت رفتم و نگاه کردم اسم خود را بر روی برگ روی برگ درخت دیدم. ناگهان از خواب بیدار شدم. روز سی و نهم تاجر مزبور مرا دید و گفت یکروز بیشتر باقی نمانده است و هنوز خبری نیست. به او گفتم: تا فردا صبر کن، اگر پوستها به فروش نرفت به حضرت شیخ مراجعه خواهم کرد. صبح روز چهلم دو نفر آلمانی برای خرید پوست از تهران به مشهد وارد شدند و به تاجر مزبور مـراجـعـه کـردند و تمام پوستهای او را یکجا خریدند. همانروز از تهران به آنها تلگراف شد که همان یک معامله پس است و دیگر پوست نخرید. آنها به تهران بازگشتند و آن شخص تاجر نیز به نذر خود عمل کرد.

حکایت ۷۳- از مریضی که بعد از فوت مرحوم پدرم قدس سره به منزل ما آمده بود

چند سال پس از فوت مرحوم پدر قدس سره، روزی مریضی با درشکه به منزل ما آمد. درشکه چی نیز همراه او به منزل آمد و گفت: چند سال است که می خواهم شما را ملاقات کنم اما موفق نمی شوم امروز این مریض سبب ملاقات ما شد و غرضم از این دیدار آن بود که حکایتی را برای شما نقل کنم و آن اینکه: مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی را عادت بر آن بود که وقتی سوار بر درشکه می شد مقصد را به درشکه چی نمی گفت، بلکه با گفتن دست راست یا چپ درشکه چی را به مقصد راهنمایی می کرد. یک شب که دیر وقت بود با در شکـه ام از جـلـو مـطب دکـتـر عـبور می کردم که دیدم دکتر آنجا ایستاده است با اشاره دست مرا دعوت به توقف کرد. وقتی سوار شد گفت برو. مقدار مسافتی که در شکه را راندم ناگهان متوجه شدم که گویا دکتر می خواهد از شهر خارج شود، رو به او کرده و گفتم: آقای دکتر در شکه من چراغ ندارد، اگر می خواهید به خارج شهر بروید درشکه دیگری سوار شوید. اما او اعتنایی به حرف من نکرد و گفت برو. تا آنکه به دروازه شهر رسیدیم. در آنجا مـرا بـه سـوی کـوچه باغهایی هدایت کرد که چاههای قنات بایر در آن زیاد بود. دوباره گفتم: آقای دکتر شب است و تاریک و ما هم چراغ نداریم و حتماً در چاه خواهیم افتاد، استدعا دارم مـرا معاف کنید. دکتر گفت: پرو، نمی دانی که به کجا می روی. بالاخره از اصرار باز ماندم و به حرکت ادامه دادم. ناگهان در آن تاریکی شب اسبهای درشکه به داخل یکی از چاههای سرگشاده قناتهای مخروبه افتادند. در شکه در حال سقوط به داخل چاه بود که فـریاد زدم: دکتر رفتیم! اما در آن لحظه پر هیجان صدای دکتر را شنیدم که با خونسردی گفت نترس طوری نمی شود. لحظاتی نگذشته بود که ناگهان با کمال تعجب متوجه شدم که از چاه خارج شده ایم، و من و دکتر بطور طبیعی در جای خود نشسته ایم، دچار حالت بهت شدم و گفتم دکتر چه شد؟ دکتر گفت: مگر نگفتم نترس؟ زیرا ما به نخودک خـدمت حضرت شیخ می رویم و او ما را حفظ خواهد کرد. ما به راه خود ادامه دادیم تا به نخودک رسیدیم. تا نزدیک اذان صبح دکتر شیخ حسن خان خدمت حضرت شیخ بود و سپس با هم به شهر مراجعت کردیم. من از آن زمان هر چه فکر می کنم که آن واقعه چه بود؟ و چگونه درشکه ما بعد از آنکه به چاه افتاد و دوباره از چاه بیرون آورده شد و چه کسی ما را نجات داد و چه شد که کوچکترین صدمه ای به ما وارد نیامد، هنوز هیچ نمی فهمم.

حکایت ۷۴- از آقای نظام التولیه سرکشیک آستان قدس رضوی

آقای نظام التولیه سرکشیک آستان قدس رضوی نقل کرد که شبی از شبهای زمستان که هوا خیلی سرد بود و برف می بارید، نوبت کشیک من بود. اول شب خدام آستان مبارکه به من مراجعه کردند و گفتند به علت سردی هوا و بارش برف زائری در حرم نیست، اجازه دهید حرم را ببندیم، من نیز به آنان اجازه دادم. مسئولین بیوتات درها را بستند و کلیدها را آوردند. مسئول بام حرم مطهر آمـد و گفت: حـاج شـیـخ حسنعلی اصفهانی از اول شب تاکنون بالای بام و در پای گنبد مشغول نماز می باشند و مدتی است که در حال رکوع هستند و چند بار که مراجعه کردیم ایشان را به همان حال رکوع دیدیم، اگر اجازه دهید به ایشان عرض کنیم که می خواهیم درها را ببندیم. گفتم: خیر، ایشان را به حال خود بگذارید، و مقداری هیزم در اطاق پشت بام که مخصوص مستخدمین است بگذارید که هرگاه از نماز فارغ شدند استفاده کنند و در بام را نیز بندید. مسئول مربوطه مطابق دستور عمل کرد و همه به منزل رفتیم. آنشب برف بسیاری بارید. هنگام سحر که برای باز کردن درهای حرم مطهر آمدیم، به خادم بام گفتم برو ببین حاج شیخ در چه حالند. پس از چند دقیقه خادم مزبور بازگشت و گفت: ایشان همانطور در حال رکوع هستند و پشت ایشان با سطح برف مساوی شده است. معلوم شد که ایشان از اول شب تا سحر در حال رکوع بوده اند و سرمای شدید آنشب سخت زمستانی را هیچ احساس نکرده اند نماز ایشان هنگام اذان صبح به پایان رسید.

حکایت ۷۵- از آقای حاج سید محمد دعایی زارچی در مورد مورد بی خبری از پدرشان که به زیارت رفته بود

آقای حاج سید محمد دعائی زارچی که از وعاظ معروف یزد بودند، نقل کردند که من بوسیله یکی از دوستانم به نام ملا حیدر که با یکدیگر مباحثه داشتیم، در اصفهان با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی آشنا شـدم. روزی خـدمت ایشان عرض کردم که پدرم به سفر عتبات رفته است و از او خبری ندارم، حضرت شیخ چند دقیقه تأمل کردند، سپس فرمودند: پدر شما هم اکنون در خمین مهمان علی اکبر سردار است و در زیر درخت زرد آلو نشسته و مشغول خوردن ماست میش می باشد. از این نکته آخر سخن حضرت شیخ به شگفت آمـدم، زیرا پدرم هیچگاه ماست میش نمی خورد. آقای دعایی گفتند چون بین خمین و اصفهان مسافت زیادی نیست، فردا به استقبال پدرم رفته و ایشان را در دروازه اصفهان ملاقات کردم و از وضع و حال ایشان در روز گذشته سؤال کردم و دیدم که کاملاً همانطور بوده است که حضرت شیخ فرموده اند. از ایشان پرسیدم که شما هیچگاه ماست میش نمی خوردید، چه شد که دیروز خوردید؟ ایشان گفت: از حمام آمده بودم و عطش شدیدی داشتم. کد خدا گفت: این ماست از گوسفندان ما است و در شیر آن شکر کرده و در چاه گذاشته ایم و بسیار خنک است بخورید، من نیز به منظور رفع عطش آنرا خوردم.

حکایت ۷۶- ایضاً از آقای حاج سید محمد دعایی در مورد اختلاف فی‌مابین ملاحیدعلی وملامحمدعلی

همچنین آقای حاج سید محمد دعائی نقل کردند که وقتی ملا حیدر به ظفره رفته بود و در آنجا با پسران ملا محمد على کدخدا مباحثه و آنها را مغلوب کرده بود. این امر بر ملا محمد علی گران آمد و دستور داد که ملا حیدر را به درخت ببندند و چوب بزنند. پس از این واقعه ملا حیدر به اصفهان آمد و آنچه بر او رفته بود خدمت حضرت شیخ عرض کرد. حضرت شیخ برای حاج آقا نورالله – پسر مرحوم آقا نجفی – پیغام فرستادند که باید ملا محمد علی را از شغل خود عزل کنی و به درخت ببندی و فلکش کنی و به جای او ملا حیدر را به کدخدائی منصوب کنی، اما حاج آقا نورالله تپذیرفت. روز بعد حضرت شیخ تشریف آوردند و بـه مـن فـرمودند: اگر می خواهید که واقعه ای را ببینید بیائید به اتفاق برویم. چون مشغول زیارت عاشورا بودم، به اشاره عرض کردم که قدری تأمل فرمائید. پس از اتمام زیارت به اتفاق یکدیگر به میدان شاه آمدیم. در این هنگام حاج آقا نورالله با در شکـه از میدان عبور می کرد. حضرت شیخ ذکری خواند و با انگشت اشاره ای نمودند. ناگهان در شکه حاج آقا نورالله سنگباران شد. در شکه چی به گوشه ای پرت شد و سر حاج آقا نورالله شکست. مردم جمع شدند و حیرت زده درشکه را مرتب کردند و حاج آقا نورالله که از وقوع چنین حادثه ای مات و مبهوت بود دوباره سوار بر درشکه شد. وقتی می خواست از میدان خارج شود، حضرت شیخ به نزدیک او رفته و فرمودند: تا سگ خود را از ظفره دور نکنی، و همانطور که دستور داده ام عمل نکنی، هر دفعه که از خانه بیرون آئی، با همین وضع مواجه خواهی شد. سپس به اتفاق حضرت شیخ به مدرسه رفتیم. یک ساعت بعد، ابو الفقراء، پیشخدمت حاج آقا نورالله خدمت حضرت شیخ رسید، و عرض کرد: حاج آقا نورالله می خواهد شما را ملاقات کند. حضرت شیخ فرمودند: من با او کاری ندارم، اگر او کاری دارد به اینجا بیاید، و به حاج آقا نورالله بگو حرف همان است که گفته ام. ابوالفقراء پیغام حضرت شیخ را به حاج آقا نورالله رساند، و او نیز امر ایشان را اطاعت کرد، ملا محمد علی را عزل کرد و بدرخت بست و چوب زد و ملاحیدر را بجای او به کدخدایی ده منصوب کرد. پس از ده روز، حضرت شیخ برای ملا حیدر پیغام فرستادند که دیگر پس است، استعفا بده و بیا و مشغول تحصیل علم شو.

حکایت ۷۷- ایضاً از آقای حاج سید محمد دعایی در مورد بی خبری از پدرشان

نیز آقای حاج سید محمد دعائی نقل کردند که مدتی بین اصفهان و یزد مخاصمه و ستیز بود و کسی بین این دو شهر رفت و آمد نمی کرد. من نیز مدتی بود که از پدرم که در یزد بود خبر نداشتم و نگران بودم. مشکل خود را خدمت حضرت شیخ عرض کردم. ایشان فرمودند: امروز عصر نزد شما می آیم و قلیانی می کشم. عصر که تشریف آوردند پشت میز کوچکی نشستند و چند دقیقه در خود فرو رفتند و سپس حبه قندی به من دادند و فرمودند: هـم اکنون پـدر شـمـا بـا هـمشیره تان نشسته و چای می خوردند، و می خواستند این حبه قند را به همشیره تان بدهند که از دستشان افتاد و من هم برداشتم، و هر دو سالم و خوب هستند. شکل حبه قند که چهارگوش بود، کاملاً مشابه با قندهای پدرم بود، زیرا که ایشان عادت داشت قند را به صورت چهارگوش می شکست. چندی بعد که موفق به ملاقات پدرم شدم، واقعه قند آنروز را برایش نقل کردم و ایشان نیز آنرا تایید کرد و گفت ما آنروز نفهمیدیم که حبه قند وقتی از دست من افتاد چه شد که بکلی ناپدید شد.

حکایت ۷۸- ایضاً از آقای حاج سید محمد دعایی در مورد گم شدن کتاب دعا

همچنین آقای حاج سید محمد دعائی گفتند: در سالی که علماء در قم جمع شده بودند، با زوار سیار به قصد کربلا عزم سفر کردیم. مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی ما را از رفتن منع فرمودند. بدین سبب، من برای زیارت حضرت رضا علیه السلام عازم مشهد شدم، در سیروار به آقا سید مهدی خرونقی برخوردیم ایشان هم به اتفاق ما عازم مشهد شدند. از دروازه ته خیابان وارد شهر شدیم، مشغول خواندن اورادی بودم که متوجه شدم شیحی در کنار اسب من پیاده راه می پیماید. چون سالها بود که حضرت شیخ را ندیده بودم ابتدا ایشان را درست نشناختم، اما با اندکی تأمل ایشان را شناختم. خواستم از اسب پیاده شوم، ایشان مرا قسم دادند که همانطور به راه خود ادامه دهم و فرمودند من دلم می خواهد پیاده با شما بیایم. تا آنکه در کاروانسرای هراتی ها فرود آمدیم و قدری استراحت کردیم. آنگاه به آقای خرونقی عرض کردم مهیای زیارت شوید. پس از چند دقیقه ایشان آمدند و گفتند: من حال زیارت ندارم، زیرا کتاب مفتاح من که اسناد و قباله هایی لای آن بوده است، بین راه گم شده است. در این هنگام حضرت شیخ فرمودند: ناراحت نباشید، زیرا در اذن دخول دوم کتاب مزبور همراه با اسناد و قباله ها به شما خواهد رسید. حضرت شیخ از ما جدا شدند. ما به حمام رفتیم و غسل کردیم و سپس عازم حرم مطهر شدیم. در هنگام اذن دخول دوم ناگهان حضرت شیخ را دیدیم که به ما نزدیک شدند و کتاب مفتاح سید را به او دادند و فورا از ما دور شدند. آقا سید مهدی مقتاح را باز کردند و دیدند تمام اسناد لای کتاب است. پس از انجام زیارت، بالای سر مطهر برای نماز زیارت توقف کرده بودیم که حضرت شیخ تشریف آورند. آقا سید مهدی فوراً دست به دامن حضرت شیخ شد و مصرا خواست تا بداند که کتابش کجا بوده است؟ حضرت شیخ فرمودند: در اولین منزل راه یزد، در اطاقی که به استراحت پرداختید، جهت احترام کتاب مفتاح را از میان اثاثه خـود در آورید و بالای رف اطاق قرار دادید، اما هنگام حرکت فرموش کردید آنرا بردارید.

حکایت ۷۹- ایضاً از آقای حاج سید محمد دعایی در مورد زندانی شدن ایشان در یزد

آقای حاج سید محمد دعائی زارچی نقل کردند که در سال ۱۳۱۸، به مناسبت عدول از ممنوعیت وعظ و تبلیغ ، مرا در پزد زندانی کردند. هنگام اذان ظهر، مشغول گفتن اذان شدم که پاسبان زندان مزاحمت ایجاد کرد و مانع شد. به او گفتم: وقت ظهر است و باید اذان را همه جا گفت. او اعتراض شدیدی کرد و من او را مضروب کردم. دستور دادند مرا حبس انفرادی کنند، پس از بیست و چهار ساعت، به مناسبت پیش آمدهای سوئی که برای رئیس شهربانی – شاهزاده دولتشاهی – رخ داد، متنبه شد و آمد از من عذرخواهی کرد. سپس به بهانه مریض بودن مرا به بیمارستان شهربانی فرستاد و در آنجا اطاق مناسب و خوبی در اختیار من قرار داد و اجازه داد که دوستانم به عیادتم بیایند. بیش از یکسال گذشت و من همچنان در زندان بودم. یکی از دوستانم به ملاقاتم آمد و گفت: من عازم مشهد هستم، آیا در آنجا کاری ندارید که برایتان انجام دهم. از او التماس دعا کردم و گفتم: به مشهد که رفتید به خدمت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برسید و به ایشان عرض کنید: سید سلام رساند و عرض کرد: شما که قدرت دارید وضع را عوض کنید چرا نمی کنید، تا من نیز از زندان نجات یابم. پس از یکماه دوستم به یزد بازگشت و به ملاقات من آمد و گفت: طبق دستور شما، وقتی به مشهد وارد شدم سراغ حاج شیخ حسنعلی اصفهانی را گرفتم، گفتند ایشان روز یکشنبه قبل از ظهر از خارج شهر می آیند و به مدرسه خیرات خان می روند. صبح یکشنبه به مدرسه خیرات خان رفتم و همراه جمعی از مردم گرفتار و بیمار منتظر ایشان شدیم. نزدیک ظهر بود که حضرت شیخ از در مدرسه وارد شدند. من ایشان را نمی شناختم، اما از هجوم جمعیت به سوی ایشان فهمیدم که حاج شیخ حسنعلی اصفهانی ایشان هستند. با خود اندیشیدم که با این جمعیت زیاد، تا نوبت به من برسد ساعتها طول خواهد کشید. حضرت شیخ روی سکوی اطاقی نشستند و جمعیت در اطراف ایشان حلقه زد. ناگهان ایشان سر مبارکشان را بلند کردند و فرمودند: آن کسی که از یزد آمده است و پیغامی دارد بیاید جلو. من فوراً جلو رفتم و سلام کردم. قبل از آنکه سخن بگویم، حضرت شیخ فرمودند: سلام مرا به آقای سید محمد برسان و بگو این فضولی ها به ما مربوط نیست، بابا بزرگ هر وقت بخواهد وضع را عوض می کند. و به ایشان بگوئید شما دو ماه دیگر آزاد می شوید. دوستم گفت: مرا دیگر یارای سخن گفتن نماند و مراجعت کردم. اما اندکی بعد با خود اندیشیدم که اگر آقا سید محمد از من بپرسد که «بابا بزرگ» کیست من چه پاسخ دهـم؟ لذا بـلافاصله بازگشته و خدمت حضرت شیخ عرض کردم: اگر آقا سید محمد از من بپرسند که «بابا بزرگ کیست، چه پاسخ دهم؟ ایشان فرمودند: برو بگو امام زمان علیه السلام خود ناظر بر همه امور هستند، هرگاه بخواهند وضع را عوض خواهند کرد، اینگونه امور به ما و شما مربوط نیست. حاج آقا سید محمد دعایی گفتند: همانطور که حضرت شیخ فرموده بودند دو ماه بعد از زندان آزاد شدم.

حکایت ۸۰- ایضاً از آقای حاج سید محمد دعایی زارچی در مورد مسافرتشان به اتفاق آخوند ملامحمدحسین اشکذری

نیز حاج آقا سید محمد دعایی زارچی حکایت کردند که وقتی به منظور زیارت حضرت رضا علیه السلام به اتفاق آخوند ملا حسین اشکذری به مشهد رفتیم، مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی یک شب مـا را بـه مـنزل خـود دعـوت فرمودند: پس از صرف شام کله قندی به من به من دادند و فرمودند: به خرونق که رسیدید این کله قند را به آقا سید مهدی خرونقی بدهید و به ایشان بگوئید: شما بدون آنکه به ما خبر دهید داماد می شوید، اما ما خبر داریم، و این هم شیرینی عروسی شما. در مراجعت از مشهد به خرونق رسیدیم و وارد منزل آقا سید مهدی خرونقی شدیم. هنگام شب در ضمن صحبت، پیغام حضرت شیخ را رساندیم و کله قندی را که مرحمت کرده بودند، تقدیم ایشان کردیم. آقا سید مهدی پرسیدند که شما چه شبی در خدمت حضرت شیخ بوده اید؟ تاریخ آنرا عرض کردیم و معلوم شد که ایشان همان شب پنهانی تأهل اختیار کرده بودند و کسی اطلاع نداشته است. اتفاقاً آن شب اهل بیت آقا سید مهدی پشت در اطاق بودند و گفتگوی ما را شنیدند، و هنگامی که ایشان به اندرون رفتند سخت مورد عناب خانم اول خود واقع شدند.

حکایت ۸۱- در مورد مفقود شدن کتابی از مرحوم حاج شیخ حسنعلی قدس سره و ایضاً در همین حکایت داستان مفقود شدن جعبه جواهر ظل السلطان

مرحوم پدرم، حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمه الله علیه، فرمودند: در ایام جوانی که مشغول تحصیل بودم، کتابی به امانت نزد من بود که مفقود شد. خدمت استادم عرض کردم: کتابی نزد من امانت بوده است گـم شـده و ممکن است صاحب آن ادعای مرا قبول نکند و خیال کند که نمی خواهم کتاب را پس بدهم. استادم فرمودند: دستوری به تو می دهم که اگر عمل کنی جای کتاب را در خواب خواهی دید. به دستور استاد عمل کردم و شب در عالم رؤیا دیدم که کتاب مزبور در زیر کتابهای یکی از طلبه ها در یکی از اطاقهای مدرسه است. هنگام صبح رؤیای خود را خدمت استادم عرض کردم. ایشان فرمودند: مراقب باش هر وقت آن طلبه از اطاق خارج شد، به اطاقش برو و کتاب را بردار، اما به کسی اظهار مکن که آبرویش نریزد، و من نیز آنچنان کردم. همچنین فرمودند پس از مدتی در ایام دهه اول محرم، به منظور شرکت در مجلس مصیبت حضرت سیدالشهداء علیه السلام به منزل عالم عارف مرحوم حاج سید حسین نایب الصدر خاتون آبادی رفته بودم. مشیرالسلطنه پیشکار ظل السلطان خدمت آقا بود. عرض کرد که جعبه جواهری متعلق به ظل السلطان در اطاق خوابش گم شده است او اکنون عده ای را زندانی کرده است و زجر می دهد، و می گوید که اگر نتوانم مال خود را حفظ و پیدا کنم چگونه می توانم اموال مردم را حفظ کنم؟ و اکنون مردم بی گناهی به خاطر این موضوع زیر شکنجه هستند. من به او گفتم به ظل السلطان بگوئید که اگر حاضر است دزد را نخواهد، من مال او را باو نشان خواهم داد. فردای آنروز مشـیـرالسلطنه خدمت آقا آمد و عرض کرد که ظل السلطان حاضر شده است. باو گفتم ظل السلطان باید این موضوع را بنویسد و کتباً تعهد کند که دزد را نخواهد خواست، زیرا بعد از پیدا شدن جواهرات ممکن است بگوید دزد را هم می خواهم. فردای آن روز مشیرالسلطنه آمد و تعهدنامه ظل السلطان را به خط خود او آورد. گفتم: باو بگوئید در خارج از شهر در فلان نقطه قنات متروکه ای است، در داخل چاه زمین را حفر کنند، جواهرات آنجا است. پس از یافتن جواهرات، به فاصله چند روز مشیرالسلطنه آمد و گفت: ظل السلطان میگوید: من دزد را می خواهم. حتماً این شیخ با دزدها شریک بوده است، و چون دیده اند که نزدیک است حقیقت بر ملا شود این حقه را به کار برده اند، و چاره ای جز آنکه دزد را نشان دهند وجود ندارد. مشیر السلطنه گفت من هر چه خواستم او را از این خواسته اش منصرف کنم موفق نشدم، و احساس کردم که به خاطر حمایت از شما ممکن است من نیز در مظان تهمت قرار گیرم. بنابر این بهتر است که شما خود نزد او تشریف بیاورید و با او صحبت کنید. فردای آن روز من به ساختمان حکومتی نزد ظل السلطان رفتم و به او گفتم شما فرزند ناصرالدین شاه، پادشاه این مملکت، و حاکم اصفهان می باشید، پس چگونه به خود اجازه می دهید که تعهد و امضاء خویش را نادیده بگیرید و آنرا بی اعتبار سازید؟ ظل السلطان گفت من این حرفها را نمی فهمم، من دزد را می خواهم. به او گفتم: من اول شرط کردم که نمی توانم دزد را به شما نشان دهم و شما هم قبول کردید، حال نیز میگویم که این کار از من ساخته نیست. ظل السلطان گفت: من دستور می دهم که تو را فلک نمایند تا اقرار کنی که دزد کیست. سپس به فراشها دستور داد که چوب بسیار با سه پایه آوردند و آنگاه گفت: این شیخ را به حیاط ببرید و مضروب نمائید. کار که به اینجا رسید گفتم اگر قرار است من مضروب شوم، تو در این امر اولی هستی. لذا امر کردم که او را به حیاط باغ حکومتی بردند و به پایه ای بستند و شروع کردند به چوب زدن بـاو. فراشها و خدمه ای که آنجا بودند جلو رفتند که ممانعت کنند اما خودشان نیز مضروب شدند. و پا به فرار گذاشتند. من نیز همان ساعت مستقیماً از باغ حکومتی به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام عازم مشهد شدم و از یکی از آشنایان خواستم که به منزل ما برود و به مادرم خبر دهد. بعداً یکی از محترمین اصفهان نقل کرد که مشیرالسلطنه گفت: ظل السلطان مدت نیم ساعت چوب می خورد و کسی جرأت نزدیکی شـدن بـه او را نداشت، تا آنکه موکلین او را واگذاشته و رفتند. آنگاه او را برداشتیم و به بستر منتقل کردیم. پس از یکساعت به هوش آمد و پرسید آن شیخ کجا است؟ گفتیم نمی دانیم کجا رفت. مشیرالسلطنه می گفت: از آن به بعد هر گاه شخصی معمم و روحـانی مـراجـعه میکرد، ظل السلطان می گفت با او مماشات کنید و کارش را انجام دهید. به او می گفتیم: همه کس آن شیخ نیست. می گفت: آری، اما احتیاط کنید.

حکایت ۸۲- وقایع سفر مکه و ملاقات مرحوم حاج شیخ رحمت الله علیه با شریف مکه

پدر بزرگوارم فرمودند: در سفر حج، وقتی وارد حجاز شدیم، چون ولی همراه نداشتم و شریف مکه نیز مبلغی پول به عنوان خاوه از هر مسافر دریافت میکرد، ناچار با عده ای که مایل به پرداخت وجهی از این بایت نبودند از راه فرعی از جده عازم مکه شدیم. در بین راه به مأمورین حکومتی برخوردیم و آنها مانع حرکت ما شدند و گفتند در این محل بمانید تا مأمورین وصول خاوه بیایند و پس از پرداخت پول به راه خود ادامه دهید، در غیر این صورت حق ورود به مکه را ندارید. همگی در سایه چند درخت خرما به انتظار مأمورین وصول نشستیم. تمام همراهان پولهای خود را حاضر کردند و به من گفتند: شما نیز پول خود را حاضر کنید. گفتم من پولی همراه ندارم. گفتند: اگر طمع داری که ما به تو پول دهیم، پولی به تو نخواهیم داد. اگر هم پولی ندهی نمی توانی بسوی خانه خدا بروی. گفتم: من به شما طمع ندارم، بلکه به خداوند طمع دارم که مرا یاری نماید. گفتند: در این بیابان عربستان خداوند چگونه تو را یاری خواهد کرد. گفتم: : در حدیثی از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم وارد شده است که: هر کس به خاطر رضای خدا به مردم خدمت کند و مزدی نخواهد، خداوند در بیابان در حـال گرفتاری همچون سیلی که از کوه جاری شود و موانع را برطرف سازد، موانع کار او را رفع نموده و او را یاری خواهد فرمود. پس از ساعتی آنها سؤال خود را تکرار کردند و من نیز همان پاسخ را به آنها دادم. آنها به تمسخر گفتند: گویا این شیخ حشیش کشیده که این حرفها را می زند، والا در بیابان غیر از ماکسی نیست که به او کمک کند ما نیز به هیچ وجه به او کمک نخواهیم کرد. ساعتی نگذشت که از دور گردی ظاهر شد، به همراهان گفتم این خیری است که به سوی من می آید، و آنها استهزاء کردند. پس از لحظاتی از میان گرد و خاک دو نفر سوار ظاهر شدند که اسبی را نیز یدک می کشیدند. به ما نزدیک شدند. یکی از آن دو گفت: آقا شیخ حسنعلی اصفهانی در بین شما کیست؟ همراهان مرا نشان دادند. او گفت: دعوت شریف را اجابت کن. سوار بر اسب شدم و به اتفاق مأمورین بسوی جایگاه شریف مکه راه افتادیم. وقتی وارد چادر شریف مکه شدیم دیـدم کـه مرحوم حاج شیخ فضل الله نوری رحمه الله علیه و مرحوم حاج شیخ محمد جواد بید آبادی، که مرا با آنها سابقه مودت بود، نیز در آنجا حضور دارند. شریف مکه حاجتی داشت که من به خواست خداوند آنرا برآورده ساختم. بعد از آن معلوم شد که شریف و ابتدا حاجت خود را خدمت مرحوم حاج شیخ فضل الله نوری رحمه الله عـلیـه عـرض کرده بود و مرحوم حاج شیخ فضل الله به او فرموده بودند: انجام حاجت شما به دست شخصی است به این نام. دستور دهید ایشان را پیدا کنند و اینجا بیاورند و حتماً ایشان جزء پیاده ها هستند. از اینرو شریف دستور می دهد که مأمورین به تمام راههای فرعی بروند و هر جا مرا یافتند نزد او ببرند.

حکایت ۸۳- از آقای مهندس فرزانه

آقای مهندس فرزانه نقل کردند: پانزده سال قبل به منظور خرید زمینی برای تأسیس کارخانه به اتفاق یکی از دوستان، قصد تشرف به مشهد را داشتم. دوستم که با من شریک بود، گفت من دوستی دارم به اسم لهراسب زردشتی، که ساکن کانادا است، او هم باید در این کارخانه سهیم باشد و با ما به مشهد خواهد آمد.همگی به اتفاق با هواپیما به مشهد مشرف شدیم. هنگامی که می خواستیم از هواپیما خارج شویم مرد زردشتی از من پرسید «نخودکی» در مشهد کیست؟ گفتم می دانم شما که را می خواهید، ایشان به رحمت حق پیوسته اند ولی شما به من بگوئید با ایشان چکار داشتید. از هواپیما پیاده شدیم و به هنل رفتیم. پس از استقرار در هتل مجدداً از لهراسب پرسیدم شما با ایشان چکار داشتید؟ گفت: «در کانادا، در همسایگی ما، یک ژنرال بازنشسته آمریکایی زندگی می کند. موقع عزیمت از کانادا نزد او رفتم که با او خداحافظی کنم. گفتم قصد مسافرت بـه ایـران و مشهد را دارم. ژنرال مزبور تأکید کرد که در مشهد به دیدار «نخودکی» بروم. وقتی علت را از او استفسار کردم گفت: در چند سال پیش که من با درجه سرگردی، از طرف دولت آمریکا در مشهد مشغول خدمت بودم، و محل سکنای من نیز در بیمارستان آمریکائیهای مشهد بود، به بیماری سختی دچار شدم بطوریکه پزشکان آمریکایی از مداوای من اظهار عجز و مرا جواب کردند مدتی در حال اغماء بودم، شخصی از مراجعین به همسرم که بسیار بی تابی می کرد گفت اگر شفای شوهرت را میخواهی باید به نخودک بروی، خدمت حضرت حاج شیخ. همسر من از روی استیصال به اتفاق آشپز بیمارستان به نخودک می رود. وقتی خدمت حضرت حاج شیخ می رسند ایشان می پرسند: آیا این مریض که مسیحی است به دین خود معتقد است؟ جواب می دهند که بیمار در زمان سلامت روزهای یکشنبه به کلیسا می رفته است. مرحوم حاج شیخ خرمایی به آشپز بیمارستان می دهند و می فرمایند: تو این خرما را بخور و برو. مریض شفا خواهد یافت. البته این امر برای همسرم قابل قبول نبود ولی با ناامیدی به بیمارستان بازگشت و به بالینم آمد دید سالم در بستر نشسته ام وقتی جریان را از من استفسار کرد باو گفتم ساعتی قبل حضرت مسیح بر بالین من آمد و گفت تو شـفـا یـافتهای و حالت خوب شـده است. بلافاصله از اغماء به خود آمدم و دیدم حالم کاملاً خوب است. وقتی پزشک بیمارستان از جریان امر مطلع می شود می گوید بی شک معجزه ای واقع شده است والا این مریض رفتنی بود.

حکایت ۸۴- از آقای گرکانی

آقای گرکانی نقل کرد که آقا شیخ محمد عبده می گفت وقتی روسها وارد ایران شدند پسرم – یا به علت مسافرت یا انجام وظیفه – نزد ما نبود و مـا بسیار نگران بودیم. به قصد توسل به حضرت ثامن الائمه به مشهد مشرف شدیم و ضمناً به راهنمایی دوستی خدمت حاج شیخ رسیدیم. پس از عرض مطلب حضرت شیخ فرمودند نگران پسرتان نباشید، سالم است. شما هم از حضرت همان چیزی را بخواهید که خانم شما الساعه در حرم مطهر در باره فرزندش از حضرت استدعا می کند و به من راهنمایی فرمودند که از حضرت چه استدعا کنم. عرض کردم خانم من در طهران است. فرمودند ساعتی قبل به مشهد وارد شده است و الساعه در حرم می باشد. بسیار تعجب کردم چون قرار نبود ایشان به مشهد بیایند. از خدمت حاج شیخ مرخص و به حرم مشرف شـدم. خانمم را در حرم ملاقات کردم و از علت مسافرتش پرسیدم گفت طاقت نیاوردم و آمدم تا از حضرت چنین استدعائی کنم. استدعای او همان بود که حضرت حاج شیخ به من تعلیم فرموده بودند.

حکایت ۸۵- از آقا سید ابراهیم شجاع رضوی

آقا سید ابراهیم شجاع رضوی نقل کرد: در جوانی به بیماری حصبه مبتلا شدم ولی چون در حال بیماری ناپرهیزی کردم حالم بد شد. پزشک از معالجه من مایوس شد و به اصطلاح مرا جواب کرد. در حال اغماء بودم که به استدعای پدرم، حضرت حاج شیخ به بالینم تشریف آوردند. در آن حال چنین دیدم که بالای بام حرم مطهر هستم و حضرت رضا علیه السلام روی تختی جلوس فرموده اند و حاج شیخ نیز همانجا در کنار تخت ایستاده اند. حضرت فرمودند: سید ابراهیم! اگر شفا میخواستی حاج شیخ شفای تو را از من گرفت و اگر پول می خواهی به قائم مقام مراجعه کن. ـ در آن زمان مرجوم حاج قائم مقام متولی موقوفات سادات رضوی بود. به خود آمدم و دیدم سر تا پا عرق کرده ام و حالم خوب است. مرحوم حاج شیخ نیز بالای بسترم نشسته بودند.

حکایت ۸۶- ابتلای پاکروان استاندار خراسان به بیخوابی و بقیه داستان

در ایامیکه پاکروان استاندار خراسان و نایب التـولیه وقت آستان قدس رضوی بود مبتلا به بیخوابی شد و اطباء مشهد از معالجه او عاجز شدند. بعضی از دوستانش به او پیشنهاد می کنند خوب است کسی را بفرستید خدمت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی. وی موافقت نموده یکی از نزدیکان را خدمت ایشان می فرستد. مرحوم پدرم در یک کاسه چینی دعایی نوشته می فرمایند دعای نوشته شده در کاسه را بشویند و بخورند و بعد کاسه را زیر سر گذاشته بخوابند. وی بدستور ایشان عمل نموده بلافاصله به خواب عمیقی فرو می رود بطوریکه در طی ۲۴ ساعت خواب مداوم فقط برای صرف غذا او را بیدار می نمایند. همچنین پیشکار پاکروان نقل نمود که وی مدنی بعد از این ماجرا مبتلا به اسهال خونی می شود و باز هم معالجه اطباء سودی نمی بخشد و قرار شد برای معالجه به تهران برود، ولی در آن زمان هواپیما هفته ای دو روز به تهران پرواز داشت: لذا باید دو روز صبر می کرد. وی به چند نفر از محترمین مشهد که به عیادت او آمده بودند شرح حال خود را گفت آنها گفتند خوب است کسی را بفرستیم خدمت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی و از نفس ایشان کمک بخواهیم. نامبردهگفت پـاکـروان مـرا خواست و گفت برو نزد حاج شیخ و شرح حال مرا بگو و خبر آن را بیاور. من فوراً با ماشین خدمت حضرت شیخ رسیدم و شرح حال پاکروان را عرض کردم. ایشان چند ثانیه سکوت نموده بعد فرمودند: برو به پاکروان بگو این مرتبه که برای قضای حاجت می رود دست بگذارد روی شکم خود و بگوید شیخ فرموده بر گرد خوب می شود. گفت فوری برگشتم هنوز آن افراد حضور داشتند. امر حضرت شیخ را ابلاغ کردم. پاکروان تعجب نموده با ناباوری این سخن را گوش کرد. چند دقیقه نگذشت که احتیاج پیدا کرد بلند شدو رفت، ولی بعد از زمان کوتاهی مراجعت کرد و با حالت تعجب رو به حضار نمود و گفت دست روی شکم خود گذاشتم و گفتم شیخ فرموده برگرد. کم کم درد ساکت شد و شکم عمل نکرد. به این ترتیب کسالت او به کلی مرتفع شد. این امر سبب شد که ارادت بسیاری به حضرت شیخ پیدا نمود و بعداً بوسیله آقای عبدالحسین معاون که از محترمین مشهد بود به پدرم رحمه الله علیه پیغام داد. از من دیدنی نمائید نه بخاطر اینکه استاندار هستم بلکه به علت اینکه خادم و خدمتگزار آستان قدس رضوی میباشم. شاید هم از شاه قدری ملاحظه می کرد چونکه اطلاع داشت رضا شاه از مراجعه رؤسای ادارات قدری ناراحت است. مرحوم پدرم رحمه الله قبول نموده و فرمودند شیخ مؤمن ایـن مـرد را مریض کرد، که به من مراجعه نماید تا من به او بگویم قبر شیخ را خراب نکند چونکه تصمیم گرفته بود قبر شیخ را خراب کند. به این جهت یک شب به ملاقات او رفتند. از ایشان استدعا کرده بود چیزی از من بخواهید. پدرم رحمه الله ، فرموده بودند قبر شیخ را خراب نکنید، بلکه تعمیر نمایید.

شهردار وقت مشهد آقای محمد علی روشن که از مریدان پدرم بود – میگفت بعد از این قضیه پاکروان مکرر می گفت چه خوب شد که این جا را خراب نکردیم چون که قبل از این قضیه، من مانع از خرابی آن بدستور حضرت شیخ بودم. ولی بعد از گذشت دو ماه آقای سعیدی کرمانی رئیس حسابداری آستان قدس رضوی با نامه لاک و مهر شده ای خدمت پدرم رسید و گفت پاکروان گفته است باید نامه را شخصاً بدست حضرت شیخ بدهم پدرم رحمه الله ایشان را پذیرفتند. نامه را باز نموده و خواندند در نامه نوشته بود خرابی این گنبد در وزارت کشور تصویب شده و باید این خیابان باز شود و برای افتتاح آن رضاشاه تا چند ماه دیگر به مشهد خواهد آمد. پدرم رحمه الله علیه فرمودند بایشان بگویید شما گنبد را خراب نکنید تا چند ماه دیگر نه رضاشاه در ایران خواهد بود و نه شما در مشهد. سعیدی گفت برگشتم و پیغام را دادم. سؤال کرد در آنجا غیر از تو کسی دیگر نبود گفتم خیر. گفت این سخن را جایی نگویید که خطر جانی برای ما دارد و بعد هم همانطور شد. چند ماهی نگذشت که وقایع شهرپور پیش آمد هم رضاشاه رفت و هم پاکروان ولی قبر شیخ مؤمن رحمه الله علیه هنوز بعد از پنجاه سال همانطور باقی مانده است.

داده خـود سپهر بستاند
نقش الله جاودان ماند

حکایت ۸۷- از مرحوم میرزا محمد آل آقا پسر مرحوم آیت الله حاج میرزا عبدالله چهل ستونی

مرحوم میرزا محمد آل آقا پسر مرحوم آیت ا… حاج میرزا عبدالله چهل ستونی تعریف می کرد شخصی بود در دالان مدرسه خیرات خان که مغازه اسلحه فروشی داشت و یک غده بسیار بزرگی در سر و گردن او پیدا شده بود. روزی من به همراه حضرت شیخ به نخودک میرفتیم، این مرد نیز از شهر پشت سر حضرت شیخ می آمد و مرتب می گفت یا شیخ یا مرا شفا دهید یا بکشیدم و ایشان جوابی نمیدادند تا به اواسط راه که رسیدیم حضرت شیخ برگشته خم شدند و در گوش او آهسته سحنی گفتند.. مرد بلند گفت قبول دارم و تعهد می کنم، سپس فرمودند: پس تو را خواهم کشت عرض کرد بکشید. از مرکبی که سوار بودند پیاده شده به مرد دستور دادند تا کنار جاده لب گودالی بنشیند آنگاه چاقویی از جیبشان در آورده پوست گردن او را شکافتند و عده را خارج نمودند. از شکاف چرک و خون بسیاری آمد. با پهنای چاقو روی زخـم را مالیدند تا هر چه چرک بود خارج شود بعد آب دهان خود را به محل زخم انداخته با چاقو روی آن را مالیدند و فرمودند: حالا با دستمال روی آن را ببند و برو و بعد از چند روز آثار زخم کاملا از بین رفته بود. چند سال از این موضوع گذشت پس از فوت مرحوم شیخ آن مرد را دیدم که مجدداً مرضش عود کرده بود. از او پرسیدم که آنروز حضرت شیخ به گوش تو چه گفتند که تو جواب دادی متعهد می شوم. گفت: بامن. خانمهای شوهردار رابطه نامشروع داشتم و ایشان فرمودند اگر تعهد کنی بعد از این دنبال این کارها نروی تو را معالجه می کنم و بعد فرمودند اگر دیگر مرتکب چنین عمل زشتی شوی مرض تو عود خواهد کرد و خواهی مرد و من قبول کردم. بعد از چندین سال شیطان مرا اغوا نمود و مرتکب چنین معصیتی شدم و میدانم از این مرض خواهم مرد و چیزی نگذشت که او فوت کرد.

حکایت ۸۸- ایضاً از مرحوم میرزا محمد آل آقا

همچنین مرحوم میرزا محمد آل آقا نقل می کرد یک سال که به مشهد مشرف شده بودم مدتی گذشت و از خانواده ام اطلاعی نداشتم. یک شب جمعه که در قلعه نخودک خدمت حضرت شیخ مشرف بودم خیلی مضطرب و در فکر بودم. نصف شب حضرت شیخ فرمودند خیلی ناراحت خانواده ات هستی عرض کردم بلی. فرمودند این قاچ خربزه را بخور. من به محض اینکه خربزه را خوردم ناگهان دیدم در منزل خودمان بالای سر خانم نشسته ام، او را بیدار کردم بعد بلند شدم از کوزه ای که در کنار پنجره اتاق بود آب بخورم که ناگهان کوزه از دستم افتاد و شکست، از صـدای شکستن کوزه به خود آمدم دیدم در خدمت حاج شیخ نشسته ام فرمودند: راحت شدی عرض کردم بلی بعد که آمدم تهران خانم عصبانی شد که تو در تهرانی و میگوئی من رفتم مشهد و آن وقت نصف شب می آیی منزل و مرا بیدار می کنی و کوزه را می شکنی و باعث وحشت اهل منزل می شوی مگر به ما مشکوکی که چنین کاری را انجام دادی.

حکایت ۸۹- از صدر رشتی از فضلا و وعاظ مشهد

صدر رشتی که از فضلا و وعاظ مشهد بود نقل نمود مبتلا به مرض بواسیر شدم و خون زیاد از من دفع می شد ماه محرم نزدیک بود آمدم خدمت شیخ و عرض کردم ماه محرم آمده و من با این کسالت نمی توانم منبر بروم زیرا منبر آلوده می شود. فرمودند چهارشنبه آخر ماه صفر بیا تا علاج کنم عرض کردم زندگی من در این دو ماه تأمین می شود چگونه تا آخر ماه صفر صبر نمایم با این کسالت هم که نمیتوانم منبر بروم. فرمودند: من چکنم؟ عرض کردم نمیدانم خود دانید با تندی فرمودند: برو دیگر خون دفع نشود. گفت بعد از آن دیگر سلامتی حاصل و خون دفع نشد.

حکایت ۹۰- از آقای ظفر السلطان

آقای ظفرالسلطان که از محترمین نهاوند بودند نقل نمودند: خدمت حضرت شیخ مشرف شدم. عرض کردم عروسم اولاد ندارد و چونکه تخمدان او را برداشته اند دکترها میگویند حامله نمیشود. ایشان فرمودند تـو بـرای پسرت اولاد می خواهی چکار داری عروست تخمدان دارد یا ندارد و بعد دعایی دادند و چند دانه خرما و خداوند به آنها چندین اولاد عنایت فرمود.

حکایت ۹۱- از بقالی که طفلی را به شباهت مرحوم حاج شیخ دیده بود

شخصی نقل کرد بعد از فوت مرحوم شیخ در تهران در دکان بقالی طفل چند ساله ای را دیدم که بغل پدرش بود خیلی شباهت زیاد به مرحوم شیخ داشت. جلب نظر مراکرد و محو او بودم که پدر طفل متوجه شد و علت توجه بسیار مرا به طفل . گفتم شخص بزرگی بود در مشهد به نام مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی و این بچه به شیخ شباهت بسیار دارد. گفت درست است من و خانمم که سنی از ما گذشته بود و دیگر طبق روال طبیعی نباید اولاددار می شدیم خدمت ایشان مشـرف شـدیـم و عرض کردیم خیلی میل داشتیم اولادی داشته باشیم ولی خداوند عطا نفرموده حال هم دیگر خانم و من هر دو پیر شده ایم و قطع امید برای ما شده ایشان فرمودند: شما فرزند می خواهید به یائسه شدن خانمتان چکار دارید دعایی دادند و فرمودند خداوند به تو پسری می دهد اسم او را حسنعلی بگذارید و این همان فرزند است که از اثر نفس ایشان خداوند به ماکرامت فرموده است.

حکایت ۹۲- در مورد توقیف آقا شیخ محمود کلباسی به دستور رئیس شهربانی

یک سال مانده به آخر حکومت رضا شاه پهلوی شبی سه نفر از طلاب علوم دینی در باغ سمزقند خدمت مرحوم پدرم رسیدند و عرض کردند امروز آقا شیخ محمود کلباسی را به دستور رئیس شهربانی توقیف کردند و در زندان محبوس است و قرار است فردا او را بفرستند تهران و احتمال خطر جانی برایش دارد و عیال ایشان که سیده است بسیار ناراحت است و گریه زاری میکند لذا چون رئیس شهربانی بـه شـما ارادت دارد دستور دهید او را آزاد نمایند. مرحوم پدر فرمودند بروید فکری می کنم. فردا صبح که من مهیای آمدن به شهر برای رفتن به مدرسه بودم فرمودند برو در منزل آقای شیخ صالح شایسته و پایشان بگو برود پیش نصرت الملک ملکی و ایشان بروند نزد جلیل الملک رئیس دفتر رئیس شهربانی و به او بگویند که از قول من به رئیس شهربانی بگوید حاج شیخ فرموده این شخص را آزاد نمائید و من هم طبق دستور عمل کردم. بعد از چند روز مرحوم گنابادی دادستان خراسان که از شاگردان و مریدان مرحوم پدرم بود نزد ایشان آمد گفت سه روز پیش رئیس شهربانی سرهنگ و قار مرا در شهربانی خواست و گفت در طول یک هفته دو نامه و یک تلگراف از تهران برای من فرستاده اند که شیخ کلباسی را دستگیر نموده و به تهران بفرستیم دیروز او را دستگیر کردیم اکنون در زندان می باشد و اسم او هم در دفتر زندان ثبت شده است حالا حاج شیخ دستور داده اند او را آزاد نمائیم، شما چه می گوئید؟ آقای گنابادی گفتند به ایشان گفتم بیائید به اتفاق برویم خدمت حاج شیخ و ماوقع را بگوئیم و عرض کنیم اگر قبل از دستگیری ایشان دستور داده بودند ممکن بود او را دستگیر نکنیم ولی حالا چونکه دستگیر شده و اسم ایشان در دفتر زندان ثبت شده دیگر نمی شود کاری کرد و آزاد نمودن او مسئولیت اداری دارد.

آقای گنابادی گفتند سرهنگ در جواب گفت من یک ساعت است دارم فکر میکنم که چکنم ولی مصمم شده ام که دستور حاج شیخ را عملی نموده او را آزاد نمایم. گفتم جواب تهران را چه خواهید داد اگر از شما بازخواست نمودند چه جوابی می دهید گفت می روم خدمت حاج شیخ و عرض میکنم من به دستور شما ایشان را آزاد نمودم جواب تهران را هم خود شما بدهید ولی می دانم چونکه ایشان دستور داده اند کسی از مـن بازخواست نخواهد کرد و بلافاصله شیخ را از زندان احضار نموده به او گفت الساعه از این شهر خارج شو و برو به استان دیگری و ایشان هم گوش کرد و بلافاصله به شیراز سفر نمود و همانطور که سرهنگ وقار پیشبینی می کرد مشکلی هم بوجود نیامد.

حکایت ۹۳- از آقای حاج سید عباس کلالی

آقای حاج سید عباس کلالی برای من نقل کردند که قبل از جنگ دوم جهانی در تربت جام نزدیک مرز افغانستان ملکی داشتم و به زراعت مشغول بودم و در همان محل هم سکونت داشتم بین من و دو نفر از فامیل آقایان صارم کلالی و هژبر کلالی اختلافی بود در این ایام سارقی در آنجا بود که اشخاص پولدار را می دزدید و در کوه نگاه می داشت تا از آنها پول گرفته سپس آزاد می کرد. اداره ژانـدار مـری بـرای دستگیری او از من کمک خواستند، چون می دانستم ژاندارمری آن موقع رفیق دزد و شریک قافله است حاضر به همکاری با آنها نشدم بعد از مدتی سارق کشته شد. مخالفین من از این فرصت استفاده نموده به دو نفر از افراد ایل کلالی و جهی داده و وعده کمک نیز دادند و گفتند شما بروید بگوئید که عباس خان کلالی به هر نفر ما هزار تومان پول و اسلحه داد تا برویم سارق را بکشیم و ما نیز سارق را کشتیم و صد هزار تومان وجه نقدی راکه داشت به عباس خان دادیم. آنها هم عیناً به دستور عمل نمودند در نتیجه دادرسی ارتش مرا احضار نمود از تربت به مشهد آمده و رفتم منزل آقای امیر تیمور کلالی و شرح حال خود را گفتم. ایشان هم به خاطر قرابت نزدیکتر و ثروت زیادتر آقای صارم و هژبر اعتنایی به سخن من نکردند و کسی را دیگر در مشهد نمی شناختم که به او متوسل شوم. قرار بود روز بعد خود را معرفی نمایم و خیلی در حال وحشت و اضطراب بودم با یکی از دوستان در کوچه ارک داشتیم می رفتیم به مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برخوردیم دوست من گفت برو به حاج شیخ متوسل شو من هم رفتم جلو و سلام کردم و شرح حال خود را گفتم. فرمودند دوازده ختم قرآن نذر مؤمنین وادی السلام نجف کن کارت درست می شود. من از شدت استیصال دست زدم و عبای ایشان را گرفتم عرض کردم فردا صبح مرا محاکمه می نمایند و فرصت این کار نیست من دست از شـما بـر نمی دارم تا حاجت مرا بر نیاورید و ایشان با حال عصبانیت عبای خود را از دست من کشیده فرمودند برو سید زدیم در کارت و کارت درست شد برو و راحت باش این سخن برای من قابل قبول نبود آمدم چیز دیگری عرض کنم رفیقم گفت ساکت باش. و دست مرا گرفت از شیخ دور کرد. ایشان به راه خود ادامه دادند سپس به من ک گفت وقتی که حضرت شیخ فرمودند کارت را درست کردیم دیگر راحت باش. به هر حال من با حالت تحیّر و ناراحتی به همراه دوستم براه ادامه دادم ساعت تقریباً ده صبح بود، نزدیک ظهر به یکی از دوستان مشهدیم برخورد کردم بعد از سلام گفت فلانی دو ساعت قبل فرمانده لشکر مرا خواست و گفت من با آقا سید عباس کلالی ساکن تربت جام کاری دارم و هر چه زودتر او را به من برسان، گفتم سید عباس در مشهد نیست باید او را پیدا نمایم گفت من نمی دانم فردا صبح باید او را بیاوری، گفتم نمی دانی چکار داشت. گفت خیر. فردا ساعت هفت صبح باتفاق همان شخص رفتیم نزد فرمانده لشکر و سلام نمودیم. دوستم مرا معرفی کرد. فرمانده احترام بسیاری به من نمود. در صورتی که هیچگونه ملاقات و سابقه ای با هم نداشتیم، بعد از من خواست روی صندلی بنشینم و گفت آقای سید عباس من به شما حاجتی دارم. عرض کردم هر چه امر کنید اطاعت می کنم گفت مجانی هـم نیست مبلغ پانصد تومان در مقابل این زحمت به شما می دهم. سپس گفت دو نفر افسر مهندس یک هفته مهمان شما در تربت جام محل سکونتنان خواهند بود. از آنها پذیرائی نموده و عصرها نزدیک غروب با آنها همراهی نمائید تا از مرز ایران و افغانستان نقشه برداری نمایند. گفتم اطاعت میکنم ولی من در دادگاه نظامی پرونده دارم فوراً رئیس دادگاه را احضار کرد و گفت الساعه ایشان را محاکمه نموده نتیجه را به من اطلاع دهید. باتفاق رئیس دادگاه رفتیم اتاق ایشان دو نفر شخصی که مرا متهم نمودند احضار کرد آنها را از زندان آوردند از آنها سؤال نمود. گفته های سابق خود را تکرار کردند بعد از من سؤال کرد که شما دفاع خود را بگوئید من رو به آن دو نفر کرده گفتم شما را به حضرت عباس علیه السلام من اصلا با شما ملاقات و قراردادی راجع به آن شخص سارق مقتول داشته ام؟ آن دو نفر مدتی در خود فرو رفته بعد سربلند نموده گفتند ما هر چه گفتیم دروغ بود و به تحریک آقای صارم و هژبر کلالی این اتهام را به آقای سید عباس زده ایم نه ایشان به ما پول داده و نه اسلحه و نه ما چنین کاری کرده ایم بالطبع بعد از اقرار آن دو نفر من تبرئه شدم و حکم برائت را رئیس محکمه شخصاً آورد نزد فرمانده لشکر. ایشان هم رو به من کرده و گفتند: به سلامت بروید و مأموریت خود را انجام دهید و مبلغ پانصد تومان هم داد و باتفاق آن دو افسر مهندس بـه تربت جـام برگشتیم.

حکایت ۹۴- از مرحوم امیر شهیدی

مرحوم امیر شهیدی نقل می کردند، که در زمان رضاشاه مرحوم سید عباس خان آریا وزیر راه وقت مورد غضب شاه واقع شد، شاه دستور داد او را زندانی و ممنوع الملاقات نمایند. او از زندان بوسیله یکی از دوستان به من پیغام داد بـرای حـل مشکلش از حاج شیخ حسنعلی استمداد نمایم. من هم بوسله مسافری پیغام ایشان را خدمت حضرت شیخ رساندم. ایشان فرموده بودند بگوئید دو ختم قرآن یکـی بـرای مؤمنین نجف و یکی برای مؤمنین مشهد بخواند. پس از اتمام دو ختم قرآن از زندان آزاد خواهد شد. مرحوم امیر شهیدی گفتند این خبر که رسید کسی نبود که بوسیله آن امر مرحوم شیخ را به او ابلاغ نمایم فقط سرهنگ غفاری بود که دوست مشترک ما بود ولی اعتقاد مذهبی نداشت. به او گفتم من کاری ندارم که تو اعتقاد مذهبی داری یا نه ولی می توانی پیغام دوستی را به دوستی برسانی؟ گفت بله. گفتم پس امر مرحوم حاج شیخ را به آریا در زندان ابلاغ کن و او نیز عمل نمود. گفتند بعداً مرحوم آریا گفت من شروع به خواندن قرآنها کردم در حالی که هیچ راه امیدی نبود کسی هم جـرأت شفاعت نـزد رضاشاه را نداشت و احتمال از بین رفتنم زیاد بود. چند شب بعد ساعت یک بعد از نصف شب بود که مشغول ختم قرآن دوم بودم همینکه سوره قل اعوذ برب الناس را تمام نمودم در اتاق باز شده افسری وارد گردید و گفت آقا برخیزید اثاثیه خود را هم بردارید برویم. در این هنگام من یقین کردم جز کشتن کار دیگری با من ندارند چونکه اگر اقدامی هم می شد باید در روز مرا می خواستند. به هر حال با ناامیدی و پاس از حیات لباس و کتاب و قرآن خود را برداشته باتفاق مأمور رفتیم در اتاق رئیس نگهبانی زندان. سلام کردم و احترام نمودم گفت آقا الساعه از دربار تلفن کردند شما را آزاد نمائیم و شما آزادید و می توانید بروید منزل اگر ماشین دارید شماره تلفن منزل را بدهید تا تلفن نمائیم ماشین بیاید والا با ماشین زندان شما را ببریم گفتم ماشین دارم تلفن کردم بلافاصله ماشین شخصی خودم آمد و رفتم منزل و بعد حتی مورد محبت شاه نیز واقع شدم.

حکایت ۹۵- در مورد اخراج یکی از کارمندان شهرداری

یکی از کارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد که به علتی مـرا از شهرداری اخراج نمودند. رفتم خدمت حضرت شیخ ایشان فرمودند نمازهایت را اول وقت بخوان چهل روز دیگر کارت درست می شود، مدت یکماه گذشت اثری ظاهر نشد مجدداً مراجعه کردم فرمودند گفتم چهل روز دیگر هر چه فکر کردم آثاری و امیدی در ظاهر نبود روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه خانه بودم. شهردار سابق مشهد آقای محمد علی روشن با درشکه از آن محل عبور می کرد بلند شـده سـلام کـردم. درشکه را نگاه داشت پرسید چرا این جا نشسته ای مگر کاری نداری شرح حال خود گفتم. گفت با من بیا. با ایشان سوار درشکه شدم، رفتیم به استانداری و فوری دستور داد رفع اتهام از من کرده مرا به خدمت برگرداندند و درست قبل از ظهر چهلمین روزی که مرحوم حاج شیخ فرموده بودند حکم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول کار شدم.

حکایت ۹۶- اطلاعات هغتگی شماره ۱۳۹۰ – جمعه ۲۸ تیرماه ۱۳۴۷ شمسی

اطلاعات هفتگی شماره ۱۳۹۰ جمعه ۲۸ تیرماه ۱۳۴۷ شمسی : آقای ابوالقاسم فرزانه تحت عنوان اسرار مرگ و روح و زندگی – از کجا آمده ایـم و بکجا می رویم با تیتر درشت در صفحه اول:

مرد بزرگی در خراسان که ارواح را با چشم عادی می دید و از وضع آنها خبر داشت»

بعد از اینکه نویسنده می نویسد علامت کمال در قدیم کشف قبور بوده است و از شیخ بهایی و سید محمد گیسو دراز و سهروردی تعریف و توصیف میکند می نویسد: در زمان ما نیز افرادی نظیر شیخ بهایی و سهروردی بوده اند و هنوز هم قطعاً در گوشه و کنار مانند او هستند که حاضر نیستند خودشان را نشان دهند. یکی از آنها مردی بود بسیار بزرگوار که در مشهد سکونت داشت و در چند سال آخـر عـمـرش بـه قـریه (نخودک) رفت و تقریباً بیست سال پیش دیده از جهان بربست. دهها هزار نفر از اهالی خراسان و شهرهای دیگر ایران حتی تهران – که ایشان را دیده اند و گروه انبوهی از آنها که از برکت وجود ایشان از دردهای بی درمان نجات یافته اند . با ذکر نـام نـخودک می دانند منظورم چه کسی است. – ایشان که اکنون هم در خراسان و طهران و دیگر شهرستانها به نام شیخ نخودکی شهرت دارند بیش از چهل سال بود که آن قدرت روحی عجیب را داشتند اما از نشان دادن خودشان بطور بی سابقه و بی نظیر خودداری میکردند. فقط چند نفری در آن سالها ایشان را می شناختند که کیستند و چه مقامی دارند. بالاخره در سالهای اخیر عمرشان بود که از شهر مشهد به قریه نخودک رفتند و در آنجا تا اندازه ای پرده را برداشتند و مردم توانستند گوشه ای از منزلت بی مانند ایشان را عملا به چشم مشاهده کنند. من در اوائل جوانی این سعادت را داشتم که در مشهد قریب یک سال از نزدیک و تقریباً بطور مستمر به زیارت ایشان نائل گردم. علت آن بود که یکی از نزدیکانم که در آن موقع سرپرستی مرا بر عهده داشت یکی از آن چند نفر معدودی بود که شیخ از آنها پرده پوشی نمی کرد. من نیز چون دیگر مردمان – در آن زمان – از اسپریتیزم فقط اسم و حرفهایی جسته گریخته شنیده بودم اما خود ناظر واقعه ای بودم که آنروزها مفهومش را درست درک نمی کردم. بعد از چند سال که با اصول این علم آشنا شدم تا حدی مطلب به دستم آمد. داستان از این قرار بود که شیخ هر موقع از برابر یکی از حمامها عبور می کرد حالش تا حدی منقلب می گردید بطوریکه از چهره اش نمایان بود که ناگهان دچار ناراحتی شده است. یک نشانه دیگر دگرگون شدن حال شیخ این بود که مرتباً استغفار میکرد و لااله الاالله می گفت اما با لحنی که پیدا بود ناشی از تعجب و ناراحتی است. موقعیکه علت آن دگرگونی احوال پرسیده شد شیخ گفته بود به صاحب این حمام که چندی است از دنیا رفته درجه روحی پستی داده شده است، تعلق خاطرش به دنیا و مال دنیا خیلی شدید بود و هنوز هم موقعیت خود را درست درک نکرده است و نمیداند که از دنیا رفته است و دائماً سر حمام است و ناله و افغان دارد که چرا اموال او را تصرف میکنند. هر وقت از جلو این حمام عبور میکنم وضع او باعث ناراحتی من می گردد.

حکایت ۹۷- یکی از اهل علم

یکی از اهل علم نقل میکرد: در خدمت حضرت شیخ به قبرستانی برای فاتحه رفتیم. شیخ به من فرمودند گوش کن از این قبر چه صدایی می شنوی. بر اثر توجه ایشان شنیدم که از آن قبر صدا می آمد: «خیار سبز است – کاکل بسر است». بعد به قبر دیگری اشاره کردند شنیدم میگفت: لا اله الا الله. فرمودند صاحب قبر اول بقال بود و هنوز با اینکه چند سال است از فوت او میگذرد خیال میکند زنده و مشغول فروش خیار است. دومی مردی بود اهل دل و ذکر، در آن عالم همه مشغول ذکر حق است.

نشان از بی نشانها2-..کرامات شیخ حسنعلی اصفهانی ....در زمان رضا شاه

کرامات حضرت شیخ قدس سره »

حکایت ۴۱- راجع به پسر مفقود کربلایی محمد سبزی فروش

در ایام نوروز سال ۱۳۱۷ هـ ش مردی به نام کربلائی محمد سبزی فروش به خانه ما مراجعه کرد و گفت پسر چهارده ساله ام دیروز صبح سوار بر روی باری از سبزی که بر یابویی حمل می شد، از محل سبزی کاریهای خارج شهر می آمده است. هنگام – عصر یابو و بار سیری آن به مقصد می رسند لیکن از بچه خبری نیست و هر چه جستجو کرده ایم، از او اثری و خبری نیافتیم، به تقاضای وی، ماجرا را به عرض پدرم رساندم، پس از لحظه ای تأمل فرمودند: پیش از ظهر دیروز در آن وقت که یابو از خندق کنار شهر، از گودال آبی میگذشته چون خـواسته است که از آن آب بنوشد. پایش لغزیده و با بار و بچه به داخل آب سقوط کرده است؟ حیوان خود را با تلاش از آب بیرون می کشد، ولی بچه در آب غرق گردیده است. امروز، دو ساعت به غروب مانده به فلان محل بروید و جسد مغروق را از آب بگیرید. کربلایی محمد، بر حسب دستور، به آن محل رفت و جنازه بچه را در همان جا که فرموده بودند از آب بیرون کشید.

حکایت ۴۲- راجع به فرزند مفقود استاد احمد مسگر

مردی بنام استاد احمد مسگر نقل می کرد که وقتی فرزندم رضا مفقود شد. هر چه جستجو کردیم، یافت نشد. نزد حضرت شیخ آمدم و عرض کردم پسرم گم شده است. فرمودند: فردا در آغاز صبح، در فلان دروازه شهر برو و پیش از طلوع آفتاب، این دعا را در کف دست بگیر و هفت مرتبه بگو یا معید، رضا را به من برگردان». هنگامی که آفتاب طلوع کند، مردی با چند چهار پا می رسند. فرزند تو بر آخرین چهار پا سوار است. می گفت: همانطور که حضرت شیخ دستور دادند، عـمل کردم و پسرم به همان ترتیب به من ملحق شد.

حکایت ۴۳- راجع به کودکی که گمشده بود

حدود سال ۱۳۱۲ هـ . ش چند تن به خانه پدرم، مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی اعلى الله مقامه، مراجعه کرده و به وسیله اینجانب به عرض رسانیدند که طفلی از ماگم شده و اثری از او به دست نیامده است. حضرت شیخ تأملی کردند و پس از آن به من فرمودند: به ایشان بگو: فرزند شما بوسیله گروهی از جنیان ربوده شده و هم اکنون در کوهی در شانزده فرسنگی شهر است. دو روز دیگر، قافله ای از آنجا خواهد گذشت و فرزند شما را با خود خواهد آورد. هم آنان پس از دو روز مراجعه و اظهار کردند که به همان محل که حضرت شیخ فرموده بودند، رفتیم و منتظر ماندیم، قافله ای آمد و طفل روی بار قاطر سوار بود، او را گرفتیم و از کاروانیان پرسیدیم که این کودک را از کجا آورده اید؟ گفتند: دو روز پیش او را تنها در دامنه فلان کوه یافتیم و هر چه جستجو کردیم شخص دیگری در آنجا نبود، اضطرار آکودک را با خود آوردیم.

حکایت ۴۴- راجع به زارع متمکنی که در نخودک مجلس لهو و لعب براه انداخته بود

در ده «نخودک» زارع متمکنی سکونت داشت. یکروز در غیاب مرحوم پدرم، مجلسی بعنوان ختنه سوران پسرش ترتیب داده بود و ساز و آواز و لهو و لعب راه انداخته بود. پس از چند روز ملاقاتی دست داد و پدرم به او عناب کرد که از خدا شرم نداری که چنین اعمال و رفتاری در این ده به راه انداختی؟ سوگند یاد کرد که اصلا چنین خبری نبوده است، پدرم نگاه تندی به صورت او کردند و فرمودند: با این اعمال زشت، قسم دروغ هم یاد می کنی؟ خجالت نمی کشی؟ حیا نداری؟ مرد در پاسخ پدرم، باز هم در دروغ خود پافشاری نشان داد. آنگاه پدرم فرمودند: بـا ایـن اعـمال زشت، قسم دروغ هم یاد می کنی؟ خجالت نمیکشی؟ حیا نداری؟ مرد در پاسخ پدرم، باز هم در دروغ خود پافشاری نشان داد. آنگاه پدرم فرمودند: حال که دروغ می گویی و سوگند ناحق به خدا یاد می کنی و شرم هم نداری، برو که نیست باشی. باری، از این ماجرا، یک هفته نگذشته بود که مرد با کمال ذلت و خواری در کنار جاده ای مرد و جنازه او را یافتند و پس از دو روز همسر وی نیز از جهان رفت. فرزندان او هم پس از گذراندن شب هفته پدر و مادر، مایملک خود را فروختند و از آن ده آواره گردیدند وبیش از ده روز نکشید که دیگر اثری از آن خانواده در نخودک نماند.

حکایت ۴۵- از شیخ حسین آبکوهی

شیخ حسین آبکوهی می گفت: یکروز عصر که برای استفاده از درس حضرت شیخ رفته بودم، به من فرمودند: این نهال توت را بردار، و در خارج شهر، در فلان محل، غرس کن و سفارش کردند که مبادا خطا کنی و در جای دیگری نهال را بکاری. باری، درخت را به خارج شهر بردم، ولی در بین راه اندیشیدم که مقصود حضرت شیخ، این بوده است که من نهال را در این مسیر و در این حوالی بکارم، دیگر فرقی در محل آن نیست و با این اندیشه، از رفتن به محلی که دستور داده بودند، اهمال ورزیدم و درخت را در جای مورد نظر خود کاشتم و به خدمتش مراجعت کردم. چون چشم آن مرد بزرگ بر من افتاد، با تلخی فرمود: چرا به دستور مـن عـمـل نـکـردی و درخت را در آن محل که گفتم، نکاشتی؟ بی درنگ باز گرد. مطابق فرمان، به همان جا رفتم، لیکن نهال را در آن محل که کاشته بودم، ندیدم و از آنجا به مکانی که دستور حضرت شیخ بود رفتم، با تعجب دیدم که درخت، در همان مکان که مقصود ایشان بود، غرس گردیده است.

حکایت ۴۶- مسافرت به مایان و زیارت قبر علاالدین علی مایانی و بقیه ماجرا

طفل بودم و در خدمت پدر رحمه الله علیه، در قریه «مایان» میهمان یکی از مریدان ایشـان بـودیم. روزی بـاتفاق اطـرافـیان آن شخص، به زیارت قبر «علاءالدین علی مایانی» رفتیم. مزار او در بالای کوهی بود. در راه، پدر فرمودند: تا می توانی سوره توحید را قرائت و به روح مرحوم علاءالدین هدیه کن. چون به محل قبر رسیدیم بعد از قرائت فاتحه، دستور دادند تا همراهان همگی از مقبره خارج شوند و به دامنه کوه روند و مرا نیز با خود به آنجا برند و منتظر مراجعت ایشان بمانند. به هـمان ترتیب عمل شد، اما چون توقف پدرم در آن مقبره طولانی گشت، من از غفلت میزبان و همراهان استفاده کرده و خود را به مقبره رسانیدم تا ببینم پدرم در چه حالت است. چون پشت در مقبره رسیدم، شنیدم که پدرم با صدای بلند، با صاحب قبر سخن می گویند و از سوی قبر نیز به ایشان پاسخ داده می شود. از شنیدن این مکالمه فریادی کشیدم؛ پدرم با شنیدن فریاد من از آنجا خارج شدند و نزد میزبان خود آمدند و او را ملامت کردند که چرا اجازه دادی «علی» به مقبره نزدیک شود؟ در هر حال، بازگشتیم و در میان راه، کدخدای ده، از پدرم به ناهار دعوت کرد و در خواهش خود اصرار ورزید. میزبان پدرم عرض کرد: اگر درخواست او را نپذیرید، می رنجد و ممکن است اسباب زحمت ما بشود. پدرم بنابه تقاضای میزبان خود، که یکی از سادات محترم بود، دعوت کدخدا را پذیرفتند. چون به منزل وی رفتیم. سفره گستردند و چند کاسه ماست و آبگوشت در آن قرار دادند. به کدخدا فرمودند: گاهی در کوهپایه ها و باغات، شب هنگام گاوها در پدرم به باغ همسایه می چرند و ممکن است باغ مجاور، مال یتیمی و یا وقفی باشد، مباداگاو تو نیز دیشب، افسار گسیخته و در باغ مجاور چریده باشد. عرض کرد: گاو من بسته بود و چنین تصادفی رخ نداده است. پدرم لقمه نانی در آن ماست زدند و به دهان بردند، و بلافاصله از دهان خارج نموده خشمگین شدند و گفتند؛ کدخدا چرا دروغ میگوئی؟گاو تو دیشب، از محل خود فرار کرده و در باغ مجاور که متعلق به یتیمی است چریده است و از شیر همان گاو، این ماست را فراهم کرده ای. در این وقت، کد خدا چاره ای جز اقرار به گناه و اعتراف به خلاف واقع بودن اظهارات قبلی خـود نـداشت. امـا پـدرم دیگر ننشستند و از منزل او خارج گردیدیم.

حکایت ۴۷- راجع به گروهی که از مسافرشان بی خبر بودند

نزدیک غروب بود که چند تن از مردم تهران، خدمت پدرم شرفیاب شدند و عرضه داشتند: یکی از بستگان ما مورد خشم دستگاه دولت رضا شاه است دو سال می گذرد که از ایران خارج شده است و هیچگونه اثری از او در دست نیست و از مرگ و زندگیش خبر نداریم؛ کسی ما را به خدمت شما هدایت کرده است تا گره از این کار بگشائید. پدرم اندکی تأمل کردند و پس از آن فرمودند: منسوب شما در لندن است و روز شنبه، خبر سلامتیش از آنجا خواهد رسید و چهارشنبه نیز، خود به ایـران بـاز می گردد. آن چند نفر روز شنبه مراجعه کردند و اظهار داشتند: امروز صبح تلگراف او از لندن رسیده است و درست، روز چهارشنبه بود که گفتند: همین امروز، وارد تهران شده است و ورود او را به ما اطلاع دادند.

حکایت ۴۸- از انتظام کاشمری واعظ

انتظام کاشمری ـ واعظ – نقل می کرد که: بـه خـدمـت حـاج شـخ حسنعلی اصفهانی عرض کردم: دستوری مرحمت فرما که توفیق تهجد یابم و گشایشی در کارم حاصل شود. فرمودند: هر صبح ، از تلاوت قرآن مجید مخصوصاً (یس) غفلت منماء انشاء الله توفیق رفیق خواهد گشت. به کاشمر بازگشتم و هر بامداد، در حین راه رفتن، به قرائت سوره یاسین مداومت می کردم، اما نتیجه ای به دست نمی آمد. سال دیگر در ایام عید به مشهد مشرف شدم و در یک شب بارانی برای اصلاح کاری به خانه یکی از علماء شهر رفتم؛ چون در آن شب، آقا به بیرونی نیامده بود، دست خالی بیرون آمدم و اندیشیدم: خوب است به خدمت حاج شیخ حسنعلی شرفیاب شوم و از عدم حصول نتیجه او را آگاهی دهم. با این فکر به منزل حاج شیخ آمدم ؛ دیدم که جماعتی در اطاقند و در بسته است و ایشان، مشغول گفتار و موعظه هستند. با خود گفتم: اگر در اینحال به اطاق روم، ممکن است که جایی برای نشستن من نباشد و دیگر آنکـه شـایـد سخن حضرت شیخ به سبب ورود من به اطاق، قطع شود. از این رو بود که پشت در نشستم و به سخنان ایشان گوش دادم تا مجلس تمام شود و به حضورش شرفیاب شـوم. در همین زمان، ناگاه شنیدم که مرحوم حاج شیخ موضوع فرمایشات خود را تغییر دادند و فرمودند: برخی از من دعای توفیق سحری و گشایش امور می خواهند، دستور می دهم که قرآن تلاوت کنند، لیکن به جای آنکه رو به قبله و در حال توجه به قرائت قرآن پردازند، در حال راه رفتن، سوره یاسین می خوانند و بعد به قصد گله می آیند که از دستور من حاصلی نگرفته اند. تازه در شب بارانی ابتدا، به منظور انجام کار دنیایی خود، به در خانه دیگران می روند و چون به مقصد نمی رسند، به فکر آخرت افتاده، سری هم به منزل من می زنند؛ این که شرط انصاف نیست، خوب است بروند و هر بامداد رو به قبله با توجه و تدبر و نه بالقلقه لسان، به تلاوت کلام الله پردازند، آنگاه اگر مقصودشان حاصل نشد گله مند گردند، و پس از این سخنان، باز به موضوع اصلی سخن خـود پرداختند. و پس از پایان گفتار، در باز شد و من داخل شـدم. حضرت شیخ محبت فرمودند و پرسیدند حاجتی داری؟ عرضه داشتم: جواب خود را شنیدم. فرمودند: پس معطل چه هستی؟ برخاستم و خداحافظی کردم و مجدداً پس از چند روز به خدمتش رسیدم. از من خواستند که ظهر در آنجا بمانم، عرض کردم: امروز مهمانم و قرار شده است که برای من آش ترشی فراهم سازند، زیرا که مزاجم احتیاج به مسهلی داشته است. گفتند: امروز در آنجا خبری نیست. گفتم: وعده کرده ام، چگونه ممکن است خبری نباشد؟ فرمودند: همان است که گفتم: در آنجا خبری نیست. به اطاعت فرمان ایشان ظهر ماندم، ولی همه فکرم متوجه محل وعده بود که تخلف کرده بودم. باری، حضرت شیخ از اندرون برای ناهار من قدری گردوی کوبیده و پنیر و نان آوردند. چون از خوردن غذا فارغ شدم، فرمودند: زودتر برخیز و برو که مقصودت حاصل شده است. من ناراحت از اینکه با صراحت، عذر مرا می خواستند، از آنجا بیرون آمدم، ولی به مجرد آنکه به منزل رسیدم، مانند کسی که مسهلی خورده باشم، مزاجم اجابت کرد و راحت شدم. و آنگاه معلومم گردید به چه سبب به من فرمودند: زود برخیز و برو. بعد از آن مطلع شدم، میزبان آن روز، پیش از ظهر به محل سکنای من مراجعه کرده و به علت پیدایش مانعی از پذیرائی عذر خواسته بود.

حکایت ۴۹- ایضاً از انتظام کاشمری

نیز انتظام کاشمری نقل کرد: در کاشمر، سیدی فقیر زندگی می کرد که در عین حال، عاشق دختر یکی از علمای متعین محل بود. اما پدر دختر به علت فقر سید، با ازدواج ایشان مخالفت می کرد. وی از خدمت حضرت شیخ همت خواست. به برکت نفس ایشان دختر به همسری سید درآمد و زندگانیش نیز سر و سامان گرفت. اما پس از مدتی سید مزبور نزد شخصی از مدعیان معنویت رفته و سرسپرده بود و کسی از این کارآگاهی نداشت. یک روز رقیمه ای از حضرت شیخ به من رسید که نوشته بودند: به سید بگو از این کار باز گردد وگرنه روزگار از او روی خواهد گرداند. مطلب را با سید در میان نهادم، تصور کرد که من به حضرت شیخ در این موضوع نامه نوشته ام؛ سوگند خوردم که تا این زمان هیچگونه اطلاعی از سرسپردگی تو نداشته ام و چون به تاریخ نامه حاج شیخ دقت کردیم، معلوم شد درست، نامه را در شبی مرقوم فرموده بودند که سید نزد آن کس در کاشمر سرسپرده و مرید شده بود و خلاصه آنکه سید از کـار خـود صرف نظر نکرد و به اندک زمانی دنیا از او برگشت و در غربت جان سپرد.

حکایت ۵۰- از حاج عباس فخرالدین یکی از ملاکین مشهد

حاج عباس فخرالدین یکی از ملاکین مشهد بود. او نقل کرد که سالی نخود بسیار کاشته بودیم، ولی ملخها به مزرعه ام حمله کردند و چیزی نمانده بود که همه آنرا نابود کنند. به استدعای کمک، به خدمت حضرت شیخ آمدم، فرمودند: آخر ملخها هم رزقی دارند، گفتم: با این ترتیب از زراعت من هیچ باقی نخواهد ماند. فکری کردند و فرمودند: به ملخها دستور می دهم تا از فردا زراعت تو را نخورند و تنها از علفهای هرزه ارتزاق کنند. پس از آن به ده رفتم، اما با شگفتی دیدم که ملخها به خوردن علفهای هرزه مشغولند و آن سال در اثر از میان رفتن علفهای زائد، آن زراعت سود سرشاری عاید من ساخت.

حکایت ۵۱- از حاج عبدالحسین حقیر

نیز حاج عبدالحسین حقیر می گفت: در ناحیه جام املاکی را که مجاور قبر عارف بزرگ «شاه قاسم انوار» بود در اجاره داشتم؛ لیکن ملخ فراوان زراعت مرا جداً تهدید به نابودی می کرد. عرض حاجت به خدمت حضرت شیخ بردم؛ فرمودند: مقبره شاه قاسم به ویرانی گرائیده است تعمیرش کن تا شر ملخها از زراعت تو دور شود. او سوگند خورد همین که به تعمیر آن بقعه اقدام کردم، اثری از ملخها باقی نماند.

حکایت ۵۲- از حاج شعاع التولیه از خدام و صاحب منصبان آستان قدس رضوی

حاج شعاع التولیه، از خدام و صاحب منصبان آستان مقدس رضوی می گفت: یکی از اطاقهای صحن عتیق در اختیار من بود. وقتی، به خاطر مسافرت، کلید آنرا به حاج ملا هاشم که از فضلا و دانشمندان مشهد بود، سپردم. در همین مدت، مرحوم حاج شیخ حسنعلی طاب ثراه برای انجام یک اربعین ریاضت، اطاقی در صحن عتیق از حاج ملا هاشم خواسته بودند و حاجی نیز کلید اطاق مرا به ایشان داده بود. پس از مدتی که از سفر بازگشتم، مصادف ایام عیدی بود که باید هر کس ایوان اطاقی راکه در صحن دارد، چراغانی و آذین بندی کند. به همین سبب از حاجی ملا هـاشم، کلید را مطالبه کردم، گفت: نزد حاج شیخ حسنعلی اصفهانی است، و منهم تا آن زمان، حضرت شیخ را نمی شناختم؛ ولی معلوم نشد که به چه سبب حاجی کلید را از ایشان مطالبه نکرد و من از اینکه نتوانستم شب عید آن اطاق را چراغانی کنم سخت ملول بودم. روز دیگر به صحن رفتم و اطاق رادق الباب کردم ؛ حضرت شیخ در را گشودند، ولی مرا به داخل اجازه ورود ندادند. من عتاب آلوده گفتم: به چه سبب کلید را تحویل نداده ای؟ با ایشان تندی بسیار کردم. اما حضرت شیخ تمام سخنان مراگوش دادند و جوابی ندادند. به داخل اطاق بازگشتند و پس از چند لحظه با یک سجاده از اطاق خارج شدند. اندیشیدم که برای حمل اثاثه خود حمالی خواهند آورد. لیکن هر چه منتظر ماندم، بازنگشتند. ناچار به داخل اطاق رفتم، دیدم خالی است. در ماندم که – که چگونه این شخص در این مدت بدون هیچ وسیله ای به سر برده است و از عمل خود سخت ناراحت و پیشمان شدم. روز دیگر که ماوقع را برای حاجی ملا هاشم گفتم مرا از کاری که کردم بـودم بسیار ملامت کرد و گفت: تو آن مرد را نشناختی وگرنه چنین جسارتی نمی نمودی، رنجش خاطر وی ممکن است برای تو گران تمام شود. شعاع التـولیه می گفت: مدتی مترصد فرصت شدم تا آنکه وقتی توفیق جبران عمل ناپسند خود را یافتم، ولی هنوز هم پس از سالها از کار خود شرمسارم.

هر چند که چون صورت دیوار خموشم
از یاد کسی هست درون، پر ز خروشم

با تهمت و طعنم چه از این خانه برانی
زاهد ز تو این خانه که من خانه به دوشم

*‌ * * * * * * * * *

آسـمانا آشیـان مـن مـزن بـرهـم
کـه مـن یک نفس ویران کنم این نه قفس کاشانه را

تو خیال خود کردی و این خانه های تو به تو
ورنه من درویشم و بر دوش دارم خـانه را

حکایت ۵۳- از آقا سید ابوالحسن مرتضوی فرزند مرحوم حاج سید کاظم اصفهانی

از آقا سید ابوالحسن مرتضوی فرزند مـرحـوم حـاج سـید کـاظم اصفهانی شنیدم که می گفت: در مشهد، در خدمت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی بودم. مردی آمد و گفت: بر مزار شیخ طبرسی فاتحه می خواندم که عقربی دست مـرا گزید. حضرت شیخ پرسیدند: عقرب چه شد؟ گفت: در سوراخی پنهان شد. فرمودند: آن عقرب، سوراخ خود را گم کرده است، به آنجا برو و سر نزدیک سوراخ ببر و بگو : حاج شیخ حسنعلی فرمود تا بیرون بیائی. چون از سوراخ خارج شد، آهسته آنرا بگیر، در کف دست خود نه و به قبرستان محله پائین خیابان بیر و در کنار فلان سوراخ رهایش کن تا دست تو شفا یابد. اگر دستور را انجام دادی، مراجعت کن به ما خبر ده. ناقل داستان می گفت: هنوز من در خدمت حضرت شیخ بودم که آن مرد عقرب گزیده بازگشت و عرضه داشت: طبق فرمان، عمل کردم و در دم همان دم ساکت شد و محل نیش عقرب نیز التیام یافت.

حکایت ۵۴- از آقای سید محمد رضا کشفی فرزند مرحوم آقا سید مهدی کشفی

آقای سید محمد رضا کشفی، فرزند مرحوم آقا سید مهدی کشفی از پدرش نقل می کرد: در سنه ۱۳۵۸ هـ . ق پیش از وقایع شهریور ۱۳۲۰ هـ.. ش . در قم ساکن بودم؛ پیش خود تصمیم گرفتم که برای بهبود اوضاع اجتماعی، به خـتـم دعـای سیفی پردازم. در این وقت، نامه ای از مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی دریافت داشتم که مرقوم فرموده بودند: لازم نیست شما ختم بگیرید؛ امام زمان علیه السلام ناظر و مراقب احوال است، هر وقت مصلحت ببینند، اوضاع را دگرگون خواهند فرمود.

حکایت ۵۵- از آقا عبدالرسول اصفهانی

آقا عبدالرسول اصفهانی می گفت: یکی از دوستان تهرانیم اظهار می کرد: به اتفاق مرحوم مقوم السلطان در مشهد، خدمت حضرت شیخ رضوان الله علیه شرفیاب شدیم و به خاطر شفای بیماری در شیراز، دعا خواستیم. مرحـوم حـاج شـیـخ خرمایی به من مرحمت کردند که بخورم. چون خرما را خوردم، مریضمان در شیراز شفا یافت.

حکایت ۵۶- از آقای سید محمد رضا کشفی

نیز آقای سید محمد رضا کشفی از پدرشان نقل می کردند: در قم، مشغول تدریس کتاب «کفایه (۱) شدم. پس از دو روز نامه ای از حاج شیخ رسید؛ مرقوم فرموده بودند: «شما را همین دو روز تدریس «کفایه کفایت است، ترک نمائید».

حکایت ۵۷- از مرحوم حاج سید علی موسویان

مرحوم حاج سید علی موسویان که یکی از تجار مشهد بود، گفت: برای درمان کسالتی، از مرحوم حاج شیخ اعلى الله مقامه، دوایی خـواسـتم. فرمودند: تریاکی لازم است که گل آن قرمز باشد. عرض کردم: مرا به چنین تریاکی دسترس نیست. فرمودند: این دانه های خشخاش را در باغچه منزل خود بکار و از آن، تریاک لازم را تهیه کن. گفتم: برای اینکار ماهها وقت لازم است. فرمودند: تو اینها را بکار، زود به ثمر خواهد رسید. باری، خشخاشها را کاشتم، ظرف یک هفته سبز شد و گل داد و آمـاده شد؛ شیره آنرا گرفتم و به خدمت آن مرد بزرگ بردم. سپس از آن تریاک، دوایی ترتیب دادند که با استعمال آن، رفع کسالت از من گردید.

حکایت ۵۸- از همسر مرحوم حاج میرزا محمد صادق خاتون آبادی

همسر مرحوم حاج میرزا محمد صادق خاتون آبادی که از علماء ارجمند عصر خود در اصفهان بود، از زبان شوهر خویش نقل کرد که: یک شب جمعه، به اتفاق مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به قبرستان معروف تخت پولاد» اصفهان رفتیم و در تکیه مادر شاهزاده» بیتوته داشتیم. اندکی قبل از طلوع فجر، به من فرمودند: من از تکیه خارج می شوم، ولی تو، تا من نیامده ام، از اینجا بیرون مرو. اما پس از مدتی وسوسه شدم که به دنبال حاج شیخ بیرون روم. چون از تکیه خارج شدم، آن بزرگوار را
دیدم که به نماز ایستاده است و صفوف بسیاری از سپید پوشان با ایشان نماز میگزارند. با دیدن این منظره، از خود بیخود شدم و از حال رفتم. تا آنکه حاج شیخ را دیدم، که بر بالینم آمده و می فرمایند: مگر نگفتم که از جای خود بیرون نروی!

حکایت ۵۹- از مرحوم حاج سید ابوالفضل خاتون آبادی

مرحوم حاج سید ابوالفضل خاتون آبادی نقل کرد که: از اصفهان، به قصد زیارت به مشهد مشرف شدم. شبی در خانه حاج شیخ حسنعلی میهمان بودم. پس از صرف غذا به محل سکونت خود، مدرسه «حاجی حسـن»، مـراجـعـت کـردم. امـا نیمه های شب، عطشی شدید بر من عارض شد. چون در حجره، آبی نبود، اجباراً کوزه ای به آب انبار مقابل مدرسه بردم و بسختی از پلکان تاریک آن پائین رفته و کوزه را از آب پر کردم. اما چند پله ای بالا نیامده بودم که گویی بکی، کوزه را از دست من گرفت و آنرا خالی کرد. دو مرتبه، پائین رفتم و کوزه را پر از آب کردم. بار دیگر همچنان آب آنرا خالی کردند. چند بار این کار تکرار شد. بناچار بانگ زدم: من میهمان حاج شیخ حسنعلی اصفهانیم و اگر آزارم دهید، شکایتتان را به ایشان خواهم برد. پس از آن، دیگر مزاحمم نشدند. فردا عصر که به خدمت شیخ رفتم، پیش از آنکه از ماجرا سخنی بگویم، فرمودند: اگر دیشب نام مرا نبرده بودی، نمی گذاشتند آب برداری.

حکایت ۶۰- از یکی از آشنایان بنام سرهنگ عباسعلی میرزائی

یکی از آشنایان به نام سرهنگ عباسعلی میرزایی می گفت: سفری به مشهد مقدس کرده بودم، و برای خرید کلاهی به دکان کلاه فروشی رفتم. صحبت از مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به میان آمد. کلاه فروش گفت: روز فوت مرحوم شیخ در دکان سلمانی بودم و یک نفر در صندلی اصلاح نشسته بود. چون سر و صدای تشییع کنندگان برخاست، مشتری پرسید چه خبر است؟ سلمانی گفت: جنازه حاج شیخ حسنعلی اصفهانی را تشییع می کنند. به شنیدن این خبر، مشتری آنچنان به فغان و ناله افتاد که تصور کردیم از منسوبان شیخ است. چون از او توضیح خواستیم، گفت من با این مرد بزرگ نسبتی ندارم، لیکن حکایتی میان من و او هست که این چنین موجب شوریدگی احوال من شده است. آنگاه داستان خـود را بدینگونه تعریف کرد: پدرم در قریه «نخودک» کدخدا بود و من هم در اداره ژاندارمری کار می کردم. روزی حاج شیخ به پدرم فرموده بودند. اگر احتیاج نداری، از شغل که حدایی استعفاء کن، پدرم نیز به موجب توصیه حضرت شیخ از کار خود استعفاء کرد و چون من از ماوقع مطلع گشتم. بعضی از مرحوم شیخ در دلم پدید آمد و دیگران هم مرا به این دشمنی، تحریک و تشویق می کردند تا آنکه مصمم شدم ایشان را به قتل برسانم و چون گاهی از اوقات نیمه شبها که از مأموریت خود باز می گشتم مرحوم شیخ را دیده بودم که تنها از ده خارج می شوند، بر آن شدم که در یکی از این شبها ایشان را هدف گلوله سازم، اتفاقا، در یکی از شبهای تاریک زمستانی که به طرف آبادی می آمدم، حضرت شیخ را دیدم که عبا بر سر کشیده و می خواهند از ده خارج گردند. با خود اندیشیدم که وقت مناسب فرا رسیده. اما بهتر است اندکی صبر کنم تا از ده دور شوند و صدای شلیک من کسی را آگاه نکند. باری، مسافتی در عقب ایشان آهسته رفتم تا آنکه کاملا از ده بیرون رفتند. در آن حال که خواستم تفنگ خود را به قصد شلیک از دوش بردارم، ناگهان حضرت شیخ روی به طرف من گردانیدند و فرمودند: حبیب، کجا می آیی؟! بی اختیار گفتم: خـدمـت شـما می آمدم و سخت از کار خود به وحشت افتادم. فرمودند: بیا تا با هم به زیارت اهل قبور برویم. بی درنگ پذیرفتم و به قبرستان ده که مسافتی فاصله داشت، رفتیم و فاتحه خواندیم. آنگاه حضرت شیخ فرمود: دوست داری که به شهر رویم و حضرت رضا علیہ السلام را زیارت کنیم؟ عرض کردم: آری، فرمودند: دنبال من بیا، چند قدمی نرفته بودیم که دیدم پشت در صحن مطهر رسیدیم و چون درها بسته بود، اشارتی کردند و در بار شد، ولی کسی را ندیدم که در را گشوده باشد. دستور دادند تا وضو بگیرم. با آب جوی وضو ساختم و بسوی حرم مطهر روانه شدیم. در اینجا نیز درهای بـتـه بـاشاره حضرت شیخ باز شدند و داخل حرم شدیم و زیارت کردیم و در هنگام بازگشت، درها یک به یک پشت سر ما بسته شد. چون از صحن خـارج شدیم، فرمودند. دوست می داری که امیرالمؤمنین علیه السلام را هم زیارت کنی؟ عرض کردم: آری و هنوز چند قدمی به دنبال ایشان نرفته بودم که در برابر صحن و حرم رسیدیم، ولی من چون تا آن وقت به زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام نرفته بودم، ابتدا آنجا را نشناختم باری، درهای بسته صحن و حرم حضرت امبر علیه السلام هم به اشاره حضرت شیخ باز شد. زیارت کردیم و خارج شدیم. در این هنگام حضرت شیخ فرمودند: حبیب، شب گذشته است و تو هم خسته ای بهتر آنست که به «نخودک» باز گردیم. عرضه داشتم: آقا، هر چه صلاح می دانید بکنید. باز پس از چند قدمی، ناگهان خود را در همان جای ملاقات نخستین یافتم. پس از آن به من فرمودند: حبیب، مبادا که تا من زنده ام، از سر این شب باکسی چیزی در میان گذاری که موجب کوری چشمان تو خواهد شد و دیگر آنکه هیچوقت نزد من میا و هر گاه که مرا دیدی، از دور سلامی کن و والسلام. آیا با این کراماتی که من از این بزرگوار دیده ام، جای آن نیست که چنین در ماتم ایشان شیون و فغان کنم؟ رحمه الله و رضوانه علیه.

حکایت ۶۱- از یکی از دوستان موثق در مورد عزاداری زنی مسیحی در فوت مرحوم حاج شیخ

یکی از دوستان موثق می گفت: روز فوت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمه الله علیه، زنی مسیحی در مسیر جنازه به سر و سینه خود می زد و شبون می کرد. گفتم: مگر تو مسیحی نیستی؟ آخر این مرد، روحانی مسلمانان است. گفت: این دو دخترم که با من هستند، چندی قبل، به مرضی دچار شدند که هر چه مداوا کردیم سود نداد. حتی پزشکان بیمارستان آمریکایی نیز این دو را جواب کردند. باری رفته رفته، بیماریشان سخت تر شد و به حال نزع افتادند. بانوی همسایه که زنی مسلمان بود، چون حال پریشان مرا دید، گفت: برای شفای بیماران خود، به قریه «نخودک» برو و از حاج شیخ حسنعلی اصفهانی که دم عیسی دارد کمک بخواه. بیا چادر مرا بر سر کن و به آنجا برو از روی استیصال چادر او را بر سر کردم و پرسان پرسان به آن ده که محل سکونت حضرت شیخ بود رسیدم، دیدم که جلو در خانه نشسته و گروهی از حاجتمندان، اطرافشان گرفته اند. من هم بدون آنکه مذهب خود را اظهار کنم، پریشانی خود را عرضه نمودم. فرمودند: این دو انجیر را بگیر و به آن زن همسایه که مسلمان است بده تا با وضو آنها را به دختران تو بخوراند. گفتم: قادر به خوردن چیزی نیستند. فرمودند: در آب حل کنند و به ایشان بدهند. به شهر بازگشتم و انجیرها را به آن زن مسلمان دادم و او نیز وضو بساخت و آنها را در آب حل کرد و در دهان دختران بیمار من ریخت. ناگهان پس از چند دقیقه چشم گشودند و شفا یافتند. آری چنین مردی از میان ما رفته است.

حکایت ۶۲- از مرحوم سید ذبیح الله امیر شهیدی

مرحوم سید ذبیح الله امیر شهیدی از مرحوم نجم التـولیه حکـایت می کرد که وقتی در خدمت حاج شیخ به «حصار سرخ» رفته بودم و حضرت شیخ در کنار تپه ای به نماز ایستاده بودند. ناگاه زنی نزد من آمد و پریشان حال گفت که فرزند مرا مار گزیده، دعائی بدهید شفا یابد. گفتم: من اهل این کار نیستم، نزد آن شیخ که مشغول نماز است، برو. زن به خدمت حضرت شیخ رفت و عرض حاجت کرد. حضرت شیخ رحمه الله علیه مرا نزد خود طلبیدند و فرمودند: به آنطرف این تپه برو گیاهی بـه ایـن شـکـل روئیده است آنرا بکن و بیاور تا این زن آنرا بکوبد و روی محل نیش مار نهد. طـبق دستور به آن طرف تپه رفتم و آن گیاه را یافتم و آوردم و با استعمال آن فرزند، مـار گزیده آن زن شفا یافت. و من از این در شگفت بودم که آن مرد بزرگ بی آنکه پشت تپه رفته باشند، از وجود آن گیاه آگاهی داشتند.

حکایت ۶۳- از سیدی از خانواده محترمین مشهد

نیز سیدی از خانواده محترمین مشهد می گفت: نزدیک چهارده سال بو که از مشهد به تهران رفته بودم و در سنه ۱۳۱۷ برای زیارت به مشهد مراجعت کردم و همشیره ام همسر مرحوم نظام التولیه امانتی به من سپرد که در مشهد به مرحوم حاج شیخ حسنعلی رحمه الله علیه برسانم. باری، در همان نخستین روز ورود به مشهد به قریه «نخودک» رفتم و امانت را در خانه مرحوم شیخ دادم و گفتم که اگر فرمایشی نیست، به شهر باز گردم. حاج شیخ پیغام دادند که داخل خانه روم. پیش خود اندیشیدم که مـن مردی آلوده به گناهم و قابلیت محضر آن مرد بزرگ را ندارم و از ملاقات بـا ایـشـان خجل بودم و به همین سبب گفتم: من کاری ندارم اگر ایشان را فرمایشی نیست، بازگردم. این بار هم قاصدی از طرف ایشان بیرون آمد و گفت: حضرت شیخ می فرماید: ما را با تو کاری هست، داخل شو. من پنداشتم که حضرت شیخ مرا با برادرم که در خدمت ایشان رفت و آمدی داشت، اشتباه کرده اند، اما چون به خدمت رفتم مرا نام بردند و از من و برادرم احوالپرسی کردند و آنوقت دریافتم که ایشان اشتباه نکـرده انـد. سپس بـه مـن فرمودند: فلانی، اگر بی عاریهای جهان را تقسیم می کردند، بیش از این سهم تو نمیشد، دیگر باید که از معصیت و گناه توبه کنی، چرا در نماز خود کاهلی کرده ای؟ باید که از این پس در این کار اهتمام کنی. بی درنگ پذیرفتم و پس از آن فرمودند: باید که از شرب خمر احتراز جوئی. این را نیز در باطن خود قبول کردم که دیگر گرد ایـن کـار نگردم. آنگاه فرمودند: باید که از زنهای بد کاره چشم بپوشی، اما از فرط آلودگی و علاقه ای که به این عمل زشت داشتم نتوانستم بپذیرم که از آن عمل نیز اجتناب خواهم کرد. و پیش خود اندیشیدم که با منعه کردن آنان، مشکل این معصیت را حل خواهم کرد. اما ناگهان حضرت شیخ فرمودند: زنهای بدکاره رعایت عده نمی کنند و به این سبب متعه کردن آنان هم رفع اشکال نمی کند. باید صرفنظر کنی و به شهر باز گرد و غسل توبه به جای آر و به زیارت حضرت امام رضا علیه السلام مشرف شو و بلیط مراجعت به تهران را همین امروز تهیه کن که فردا عصر بازگردی و در گاراژ دو اتوبوس آماده رفتن به تهران است، با نخستین اتوبوس که نو و تازه است مرو و با اتوبوس دیگر که اندکی کهنه تر است حرکت کن. عرض کردم: من چهارده سال است که از مشهد دورم. اینک یک روز بیش نیست که آمده ام و هنوز موفق بـه دیـدار خویشان و آشنایان هـم نگردیده ام.

فرمودند: صلاح تو در اینست که باز گردی و فردا عصر در شهر نزد من بیا تا به تو دستوری دهم و پس از آن به تهران باز گرد. خواهی نخواهی طبق دستور حضرت شیخ عمل کردم و فردای آنروز به خدمتش رفتم و دستوری فرمودند و غروب همانروز با اتوبوس دوم به جانب تهران حرکت کردم. اما چهار فرسنگ از سبزوار نگذشته بودیم که ناگهان دیدم اتوبوس اول چپ شده و مسافرین و سرنشینان آن خون آلوده و مجروح شده اند. چند تن از آنان را با اتوبوس ما به بیمارستان سبزوار رسانیدند. آنوقت دانستم که سر دستور حضرت شیخ در حرکت با اتوبوس دوم این بوده است. اما چون به تهران رسیدم، ملاقات دوستان پیشین دست داد. مرا با خود به کافه ای در میدان توپخانه بردند و نیمه شب مست و لا یعقل از آنجا بیرون آمدم. چون به زنی دسترسی نبود، ناچار پسر هرزه ای را با خود به خانه بردم، لیکن از فرط مستی بی آنکه عمل خلافی از من سر بزند، لباس پوشیده روی تخت دراز کشیدم، اما هنوز خوابم نبرده بود که ناگهان مرحوم حاج شیخ را دیدم که بر بالین من ایستاده اند و می فرمایند: ابوالقاسم، خجالت نمیکشی؟ حیا نمی کنی، مگر تو توبه نکرده بودی، به همین زودی توبه خود را شکستی؟ و می خواهی گناهی بدتر از زنا مرتکب شوی؟ از این گفته ها به خود آمدم و چشمهای خود را مالیدم که شاید خواب آلوده و مستم و این منظره در جلوی چشمم تجلی کرده است، لیکن دیدم خواب آلودگی نیست و به حقیقت حاج شیخ بر بالینم ایستاده اند و سخت بر من می تازند. من از شدت ترس، سراپا لرزان بودم، اما پس از چند لحظه حاج شیخ در را محکم به هم کوفتند و خارج شدند، به طوری که آن پسرک از صـدای در که در ساختمان پیچید از خواب پرید و پرسید چه خبر شده؟

گفتم: دزد آمده است، برخیز و زود از این خانه برو که ممکن است خطری برای تو پیش آید. خلاصه دو ساعت پس از نیمه شب بود که پسر را به در خانه آوردم و درشکه ای را که میگذشت صدا کردم و اجرتی دادم تا او را به میدان توپخانه برساند و وجهی هم به آن پسر بخشیدم ولی تا بامداد خواب به چشمم راه نیافت. سالی از این ماجرا گذشت و من دیگر در این مدت بدنیال چنین عملی نرفتم تا آنکه در یکی از شبهای زمستان، بانوی بیوه ای کـه بـا مـن ارتباط داشت، به اصرار از من دعوت کرد تا به خانه اش بروم، ولی چون آخر شب لباسهای خود را بیرون کردم تا برای خواب آماده شوم، باز ناگهان حاج شیخ را دیدم کنار تخت ایستاده اند و می فرمایند سید حیا نمی کنی، این چه توبه ای بود که تو کردی؟ با دیدن این منظره از جای برخاستم و با لباس زیرین از خانه خارج شدم و چنان پریشانحال بودم که آن زن پنداشته بود که مرا جنونی عارض گردیده است. باری، به همان حال به خانه بازگشتم و از دیوار به داخل منزل رفتم و پس از چند روز لباسهایم را بـرایـم آوردند. و باز پس از مدتی چند تن از دوستان مرا با اتومبیلی به کرج بردند. در میان ایشان زنی هم دیده می شد. قبل از رفتن به آنها گفتم مـرا بـا خـود نبرید که موجب مشکلاتی خواهد گردید. در نیمه راه اتومبیل چپ شد و آسیب دید. من از آنان جـدا شدم. پس از چند سال یک شب در خیابان با زنی مواجه شدم و او را به خانه بردم، اما چون زن به خانه من آمد تبی شدید او را فرو گرفت و حالش چنان وخیم شد که دست به دعا برداشتم که خداوندا این زن در اینجا تلف نشود، من دیگر کرد چنین کارها نخواهم گشت و چون صبح شد، حال آن زن بهبود یافت. وجهی به او دادم و جوابش کردم، و به همین ترتیب دیگر گرد اینگونه هرزگی ها نگر دیدم، ولی گاهگاه دمی به خمره می زدم. تا بامداد یکروز تابستان، زنگ در صداکرد، من با ناراحتی از بستر استراحت برخاستم و به پندار اینکه رفتگر محله است خواستم به او اعتراض کنم. اما چون در را گشودم کسی را در لباس رفتگران دیدم که پیش از آنکه مجال سخن گفتن به من بدهد گفت: آقا سید تو که دعوی داری به حاج شیخ حسنعلی اصفهانی ارادت می ورزی، چراگرد این چنین اعمال خلاف می گردی و خطاها و گناهان مرا یک یک بر می شمرد. و من در این حیرت بودم که چگونه و از چه طریق این مرد ناشناس از اعمال پنهانی من آگاهی دارد. چون سخنانش پایان یافت، گفت: پس دیگر منتظر گوشمال باش تا آدم شوی و چند قدمی دور شد و ناگهان از چشمم ناپدید گردید. هر چه به این طرف و آن طرف خیابان که در آن بامداد خلوت بود، نگریستم،کسی را ندیدم. از عطار جنب منزل پرسیدم که این مرد را با این کیفیت ندیدی؟ او هم اظهار بی اطلاعی کرد. امـا چـند روزی ن نگذشته بود که گرفتاریهایی برای من آغاز شد و مجبور گردیدم که چند ماهی از تهران خارج شوم و این توفیقی بود که مرا از ارتکاب گناه نگاه می داشت و به همین سبب رفته رفته در مـن روشتی و صفایی پدید آمد. روزی به آن مرد بزرگ نامه ای نوشتم که با اینهمه آلودگی که دارم و با این گناهان و معاصی، در درگاه حضرت باریتعالی چه حالی خواهم داشت و چگونه در من می نگرد؟ در پاسخ برای من مرقوم فرمودند:

آلایشی به دامنت از هست باک نیست
زیرا ز اصل پاکی و از نسل حیدری

حکایت ۶۴- از آقای محمد جعفر لؤلؤیان

آقای محمد جعفر لؤلؤئیان میگفت که مدتی ساکن زاهدان بودم و سپس به هندوستان مسافرت کردم. روزی به مقبره سید جلال الدین حیدر رفته و در آنجا به خانقاهی وارد شدم که درویش جوانی بر تخت نشسته بود و قریب صد نفر به احترام در مقابل او ایستاده بودند. وقتی سلام کردم، درویش جوان که قطب آنان بود مرا پذیرفت و در کنار یکی از دراویش جای داد و دستور داد که چای بیاورند. چای راکه آوردند، دیدم چای سبز است. با خود اندیشیدم که خوب بود چای سیاه می آوردند. درویش از نیت من آگاه شد و بلافاصله دستور داد چای سیاه بیاورند. هنگام شب، اطاقی را مخصوص من معیّن کرد و دستور پذیرایی داد. آن شب را تا صبح بیدار بودم و همواره خود را سرزنش می کردم که چرا عوض رفتن به مشهد و زیارت حضرت رضا علیه السلام به اینجا آمده ام، و آنهم نزد جوانی که معلوم نیست دارای چه احوالی است.

هنگام صبح درویش جوان مرا احضار نمود و گفت: ما که تو را نخواستیم، خـودت آمدی، پس چرا شب گذشته به ما بد می گفتی؟ از این واقعه فهمیدم که درویش از تمام خاطرات قلبی من مطلع است. آنگاه به من گفت: تو چرا خدمت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی در مشهد نرفتی؟ عرض کردم: من ایشان را نمی شناسم. فرمود: حاج شیخ حسنعلی پیرو مقتدای همه ما است. سه روز در آن خانقاه ماندم و شب چهارم به سید جلال الدین حیدر متوسل شدم. هنگام صبح درویش جوان به من گفت: تو شب گذشته به مقام بالاتری متوسل شدی و کار تو از دست من خارج شد. دستوری به من داد و فرمود: به مشهد، خدمت حاج شیخ حسنعلی در نخودک برو و ایشان را زیارت کن. سپس گفت: پسرت مهدی امروز از زاهدان به مشهد رفت. در بین راه کمک راننده ظرف غذای او را برداشت و غذای او را خورد و ظرف را در بیابان پرت کرد و به پسرت گفت ظرف غذایش گم شده است. و نیز در بین راه کلاه او را باد برد و بمحض ورود به مشهد پنج تومان داد و کلاهی خرید. پس از مراجعت از هندوستان، به مشهد وارد شـدم. وقتی جریان گم شدن ظرف غذا و بادبردن کلاه را از پسرم سـؤال کـردم، دیـدم کـه وقایع همانگونه بوده است که آن درویش برایم گفته بود. چند روز بعد از ورودم به مشهد، یکروز صبح که با زنم اوقات تلخی کرده و با عصبانیت از خانه خارج شده بودم، به فکرم رسید که به نخودک خدمت حاج شیخ حسنعلی بروم. وقتی به درب منزل ایشان رسیدم و در زدم،کسی پشت در آمد و گفت چه کسی را می خواهید؟ گفتم حـاج شیخ را می خواهم ببینم. او قدری تأمل کرد و سپس گفت: ایشان به شهر رفته اند و منزل نیستند. من مظنون شده و با خود گفتم: حتماً ایشان منزل بوده و نخواسته اند مرا بپذیرند، اینهم مرد خدا! سپس به شهر بازگشتم. دو روز بعد، سید تاجری بنام آقا سید علی اصغر اعتماد زاده به دیدن من آمد و گفت: حاج شیخ حسنعلی اصفهانی تو را احـضـار کـرده انـد. پرسیدم: ایشان از کجا می دانست که من با شما ارتباط دارم؟ گفت: نمی دانم، ایشان امروز صبح نزد من آمدند و به من امر کردند که به تو اطلاع دهم که فردا در نخودک خدمت ایشان بروی. به حسب دستور، فردای آنروز خدمت ایشان شرفیاب شدم. پس از آن که سلام کردم، ایشان فرمودند: کسی که می خواهد به دیدن دوست برود، بـاید بـا حـالی خوش و فکری سالم باشد. تو با زنت دعوا کرده و با عصبانیت به دیدن ما آمده بودی، وقتی هم ما نبودیم، پیش خـود فـکـر کـرده ای که حتماً در خانه بوده ایـم و تو را نپذیرفته ایم، آنگاه می گوئی : اینهم مرد خدا! از این جریان سخت به حیرت افتادم. پس از آنکه مدتی با ایشان صحبت کردم، به من فرمودند: هم اکنون با عجله به شهر برو و در منزلت هر چه نامه و کاغذ داری بسوزان و خاکستر آنرا در پارچه ای ببند و در چاه آب بینداز. پرسیدم چرا؟ فرمودند: صلاح تو در آن است، زیرا تا یکساعت دیگر مأمورین شهربانی به خانه تو خواهند آمد. من بی اختیار از جا حرکت کردم و با عجله به شهر آمدم و آنچه را که حاج شیخ دستور داده بودند انجام دادم. اندکی بعد ناگهان مأمـورین شهربانی به خانه من ریختند و هر چه جستجو کردند چیزی نیافتند، و من از این مخاطره نجات یافتم. هنگام شب در عالم رؤیا دیدم که در منزل ما مجلس روضه منعقد است و بیرقهای سبز بسیاری در آن برافراشته است. ناگاه عده ای وارد شدند و بیرقها را جمع کردند و رفتند. فردای آنروز خدمت حاج شیخ شرفیاب شدم و جریان رؤیای خود را تعریف کردم ایشان پس از تأملی فرمودند: دستورالعمل و ذکری راکه آن درویش در هندوستان به تو داده بود، دیروز بدون آنکه متوجه شوی با کاغذهای دیگر سوزانده ای. پس از مراجعت به منزل، هر چه جستجو کردم دستور درویش را نیافتم و فهمیدم که به سبب اضطراب خاطر، اشتباهاً دستور مزبور را با سایر کاغذها سوزانده ام.

حکایت ۶۵- از آقای سید مهدی هزاوه ای

آقا سید مهدی هزاوه ای گفت: چند سال قبل که به مشهد رفته بودم، همواره پس از تشرف به حرم مطهر، بر حسب سابقۂ ارادتی که داشتم در کنار مقبره حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمه الله علیه نیز ساعتی می نشستم و فاتحه قرائت و طـلب مغفرتی برای آن مرحوم می کردم. در یکی از روزها شخصی را دیدم که در کنار مقبره آن مرحوم با توجه خاصی فاتحه می خواند و از فقدان آن عزیز گریان و نالان بود. حال آن مرد در من بسیار اثر کرد، بنحوی که مجبور شدم تا خاتمه کارش در آنجا توقف کنم. هنگامیکه عزم رفتن کرد جلو رفته و سلام کردم و گفتم:گویا سبب این گریه و ناله امر فوق العاده ای است؟ در پاسخ گفت: همین طور است. چند سال قبل عیال من مبتلا به زخم خنازیر شد. صرف نظر از اینکه هر چه داشتم صرف معالجه او کردم، پرستاری چهار بچه و دلداری و پرستاری آن مریضه نیز مرا از کارم بیکار کرد و در نتیجه دچار نهایت عسرت و فقر و زندگی فلاکت باری شدم. روزی یکی از آشنایان مرا خـدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی رحمه الله علیه راهنمایی کرد. پس از شرفیانی، معضلاً عرض حال خود را به محضر آن مرد بزرگ معروض داشتم. در آن وقت ایشان چشمها را روی هم گذاشته بودند و به ظاهر چنین می نمود که ابدأ توجهی به عرایض ایـن بـنده نفرموده اند. لذا بنده که خود را از این راه مأبوس دیدم قصد مراجعت کردم. در همین موقع ایشان چشم گشودند و فرمودند: روز چهارشنبه آخر سال بیا و قدری خرما هم با خودت بیاور عرض کردم تالیف من تا چهارشنبه آخر سال چیست و در این مدت چکار کنم؟ فرمودند: همان کاری که تاکنون می کرده ای، روز مقرر با مختصر خرمایی شرفیاب شدم. ایشان هفت دانه از حرماها را در مشت گرفته و چیزی خواندند و بر آنها دمیدند و فرمودند: آن مریضه روزی یکدانه از این خرماها را تناول کند و پس از آن تا وقتی زنده است خرما نخورد. سپس بقیه خرماها را به بنده رد کردند و مرخص شدم. به فاصله سه چهار روز هنور خرماها تمام نشده بود که مریضه شفا یافت و زندگی تازه ای را از سر گرفتیم و بحمد الله و المنه خودم و عائله ام در حال حاضر زندگانی بسیار مرقه و خوبی داریم، سپس گفت: حالا تصدیق خواهید کرد که هر قدر از فقدان این مرد بزرگ بنالم حق دارم.

حکایت ۶۶- از جناب آقای حاج شیخ محمدمهدی تاج از وعاظ محترم طهران

جناب آقای حاج شیخ محمد مهدی تاج که از وعاظ محترم طهرانند نقل کردند که یکی از تجار محترم طهران میگفت باغی در شمیران خریدم که از نظر آب در مضیقه بود و لوله کشی آب هم نبود. لذا ناچار شدیم در یکی از نقاط باغ چاه عمیقی حفر کنیم و بوسیله موتور آب در آوریم و باع را مشروب سازیم، اما هر نقطه باغ راکه حفر کردیم به آب نرسیدیم، و با وجود آنکه مبالغ زیادی صرف ایـن کـار کردیم، نتیجه ای عاید شد، تا آنکه در این خـلال، به قصد زیارت حضرت ثامن الائمه علیه السلام ، عازم مشهد شدم. در آنجا بعلت سابقه آشنایی که با مرحـوم حـاج شیخ حسنعلی رحمه الله علیه داشتم، به زیارت آن مرد بزرگ رفتم. ضمن شرفیانی، جـریان حفر چاههای متعدد و بی نتیجه ماندن آنها و خسارتهای وارده را عرض و از ایشان استمداد کردم. ایشان فرمودند: من دستوری می دهم اگر طبق آن هر نقطه از باغ را حفر کنید به آب می رسید و هیچگاه هم خشک نمی شود و تمام نیاز شما را کفایت می کند، مشروط بر اینکه شیری هم در خارج باغ بگذارید تا مردم رهگذر و همسایه ها نیز از آن آب استفاده کنند. شرط مزبور را پذیرفتم. سپس ایشان قطعه کاغذی برداشتند و چند جمله دعا روی آن نوشتند و به من دادند و فرمودند: هر نقطه را که خواستید حفر کنید ابتدا این کاغذ را در آنجا بگذارید و سپس شروع به حفاری کنید، و هنگامی که به آب رسیدید این کاغذ را در چاه بیندازید. وقتی به تهران مراجعت کردم طبق دستور ایشان عمل کردم و در اولین حفاری به آب رسیدم، و هم اکنون سالها است که از این چاه بهره برداری می کنیم و با وجود آنکه در تابستان گاهی روزانه چند ساعت بوسیله موتور از این چاه آب میکشیم، اما تاکنون هیچگونه نقصانی در میزان آب آن پدید نیامده است. همانطور که دستور فرموده بودند شیری پشت دیوار باغ نصب کرده ایم که عموم مردم از آن استفاده می کنند.

حکایت ۶۷- ایضاً از جناب آقای حاج شیخ محمد مهدی تاج

همچنین آقای حاج شیخ محمد مهدی تاج اظهار می داشتند: یکی از حکایاتی که از مسموعات این حقیر است و به انحاء مختلف نیز آنرا نقل کرده اند، داستان مرحوم شیخ ابراهیم ترک است. این داستان در کتاب «التقوى و مـا ادریک ماالتقوی» که در احوال مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی یزدی رضوان الله تعالى علیه نوشته شده نیز آمده است، و هم ایشان در کتاب توسلات یا «راه امیدواران» به ذکر آن پرداخته اند. داستان از این قرار است که شخصی به نام شیخ ابراهیم ترک به زیارت و آستان بوسی حضرت ثامن الحجج علیه السلام شرفیاب می شود و مدت زیادی در آنجا توقف می کند، تا آنکه پولش تمام می شود و برای مراجعت و تهیه سوغات برای اهل و عیال خود معطل می ماند. وی می گوید: به منظور تأمین در آمد، مدیحه ای در باره یکی از بزرگان شهر (استاندار) ساختم تا از او صله ای دریافت کنم، اما بعد به قلبم خطور کرد که در جوار قبر حضرت رضا علیه السلام سزاوار نیست که مداح دیگری باشم و از غیر آن حضرت حاجتی بخواهم. فوراً استغفار کردم و مدیحه ای بـه نـام حـضرت رضا علیه السلام ساختم و به حرم مطهر وارد شدم. پس از زیارت عرض کردم: آقا مدیحه ای برای شما سروده ام و انتظار صله دارم. آنگاه آهسته آن مدیحه را خواندم. سپس نزدیک ضریح مقدس رفته و بر آن بوسه داده و عرض حاجت کردم. پس از قـدری توقف نتیجه ای حاصل نشد و صله ای دریافت نکردم. ناراحت شدم. عرض کردم: ای آقا اگر من این اشعار را برای هر کسی غیر از شما می خواندم، صله و انعام من حتمی بود، ولی از سوی شما خبری نشد. با ناراحتی از حرم بیرون آمدم و چون خواستم از در صحن بیرون روم ناگاه شیخ جلیل القدری را دیدم که جلو آمد و با من مصافحه کرد و گفت: صله و انعام حضرت را بگیر و دیگر با امام گستاخانه سخن مگو! پس از مصافحه پاکنی را در دستم دیدم، اما از هیبت آن آقا سخنی نگفته و رد شدم. پاکت را که باز کردم مبلغ یکصد و بیست تومان پول در آن بود که تمام مخارج بعدی مراکفایت کرد. پس از چند دقیقه از وقوع این ماجرا، برای شناختن آن شیخ بزرگوار نزدیک به صحن رفته و از خادمی که ناظر و شاهد ملاقات من با آن مرد بزرگ بود پرسیدم: این بزرگوار که با من مصافحه کرد که بود؟ او پاسخ داد: ایشان آقای حاج شیخ حسنعلی اصفهانی هستند که با حضرت رضا علیه السلام ارتباط مستقیم دارند.

حکایت ۶۸- ایضاً از جناب آقای حاج شیخ محمد مهدی تاج

همچنین آقای تاج نقل کردند که روزی بر سر منبر به مناسبتی از کرامات مرحوم آقای شیخ حسنعلی اصفهانی رحمه الله علیه یاد کردم. وقتی از منبر پائین آمدم شخصی نزدیک آمد گفت: آیا شما مرحوم حاج شیخ را دیده بودید؟ گفتم: خیر. گفت: من ایشان را زیارت کرده بودم و حکایتی از ملاقات خود با آن بزرگوار دارم. وقتی به اتفاق چند نفر از دوستان به قصد زیارت به مشهد رفته بودیم. پس از ورود، دوستان اظهار داشتند که برای زیارت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی و رفع برخی از حوائج قصد رفتن به نخودک را دارند و از من هم دعوت کردند که با ایشان بروم. اما من گفتم: کسی که خدمت حضرت رضا علیه السلام مشرف شـده است نباید به غیر آن حضرت متوسل شود. من از رفتن امتناع کردم. آنها اصرار ورزیدند و گفتند: شـما موافقت کنید با ما بیائید، ولی از ایشان درخواست مکنید. من نیز قبول کردم و همراه آنها رفتم. خدمت ایشان که رسیدیم، دوستان حوائج خود را به عرض ایشان رساندند و جواب گرفتند. من دورتر ایستاده و ناظر آنان بوم که در این موقع حاج شیخ مرا صـدا زدند و سر به گوش من گذاشتند و فرمودند: چه کسی گفته است که دیدار حاج شیخ با زیارت حضرت رضا علیه السلام منافات دارد؟

حکایت ۶۹- راجع به شخصی که اموالش را درد برده بود

به خاطر دارم که شخصی از تهران آمد و خدمت پدرم رحمه الله علیه رسید و عرض کرد که دزد به خانه من آمد و تمام اثاثه منزلم را برده است. ایشان تأملی کردند و فرمودند: امروز به طرف تهران حرکت کن و صبح چهارشنبه قبل از طلوع آفتاب به میدان حسن آباد برو و سمت شرقی خیابان بایست. در آن هنگام سه دسته چهار نفره و پنج نفره و هفت نفره با فاصله از آنجا عبور خواهند کرد. نفر هفتم از دسته سوم مردی است که بقچه ای زیر بغل دارد. او دزد خانه تو است. آن شخص بعداً نقل کرد که به دستور حضرت شیخ عمل کردم. دزد را یافتم و اموالم را پس گرفتم.

حکایت ۷۰- ایضاً راجع به شخصی که منزلش در تهران مورد دستبرد قرار گرفته بود

شخصی در تهران منزلش مورد دستبرد قرار گرفته بود و تمام اموال و اثاثه را به سرقت برده بودند، به شهربانی مراجعه کرده، نتیجه ای حاصل نشده بود. یکی از آشنایانش او را به حضرت شیخ راهنمایی می کند. شخص دزد زده نامه ای به آن عزیز می نویسد و چاره جویی می کند. از حضرت شیخ جواب می آید که: گشاد کار تو به دست جناب» است، شخص مزبور از پاسخ نامه بسیار متأثر می شود و دوباره نامهای گله آمیز به حضرت شیخ می نویسد و می گوید: من به شما متوسل شده ام و شما به عوض گشودن مشکلم می نویسید کار تو به دست «جناب» است. من چه می دانم جناب کیست و کجا است تا به او مراجعه کنم؟ وقتی شخص مزبور می خواهد نامه را پست کند چون بسیار مضطرب و متفکر بوده است چند بار بدون آنکه متوجه شود از کنار صندوق پست میگذرد و دوباره باز می گردد، در نتیجه توجه یکی از مأمورین آگاهی – که در زمان رضاشاه سخت مراقب مردم بودند ـ جلب می شود و به محض اینکه نامه را در صندوق می اندازد مأمور به او نزدیک می شود و او را مورد سؤال قرار می دهد که تو ی و اینجا چه میکنی او میگوید تو کیستی میگوید من مأمـور آگاهی. شخص مذکور وقتی به مأمور آگاهی نگاه می کند ناگهان متوجه می شود که لباسش به تن مأمور مزبور است. لذا در پاسخ مأمور میگوید که من به دنبال تو میگشتم و با یکدیگر دست کیستی و به یقه می شوند. کار به اداره آگاهی میکشد و مأمور مزبور به رئیس اداره آگاهی می گوید: این شخص مورد سوء ظن من واقع شده است و حال که او را جلب کرده ام یقه مرا گرفته و می گوید: من دنبال تو میگشتم و تو را رها نمی کنم. رئیس آگاهی وقتی جویای حقیقت قضیه از شخص مذکور می شود، او میگوید دستور دهید نـامـه مـرا از صندوق پست بیاورند تا حقیقت مطلب بر شما آشکار شود. به دستور رئیس آگاهی با مراجعه به اداره پست نامه را می آورند و می خوانند. وقتی از نام مأمور سؤال می شود میگوید نام من جناب است. شخص دزد زده میگوید: وقتی من در کنار صندوق پست متفکر ایستاده بودم و ایشان به طرف من آمد، لباس خود را بر تن او دیدم، لذا رهایش نکردم. رئیس آگاهی از مأمور سؤال میکند که این لباس را از کجا خریدهای، او نشانی دوخته فروشی را می دهد. رئیس آگاهی فوراً دستور می دهد دوخته فروش را حـاضر کنند و بوسیله بازجویی از او دزد را می شناسند و او را دستگیر می کنند و اموال مسروقه را به صاحبش بر می گردانند

صبر....شکیبایی

صبر و شکیبایی

از گفتار بزرگان است که: «اذا اردت ان تعرف شکر الرجل على المزید فانظر کیف صبره على النقص.»
یعنی: «اگر خواهی که شکر و سپاسگزاری کسی را در موقع افزایش نعمت، بشناسی، بنگر که در کم و کاست زندگانی خود چگونه بردبار و شکیبا است.»

از امیرالمؤمنین، على علیه السلام روایت شده که: « سیکون زمان لا یستقیم الملک الا بالقتل و الجور و لا یستقیم لهم الغنى الا بالبخل و لا یستقیم لهم المحبه فی الناس الا باتباع اهوائهم و الاستخراج من الدین فمن ادرک ذلک الزمان و صبر على الذل و هو یقدر على العز و صبر على بغضه الناس و هو یقدر على المحبه، اعطاه الله ثواب خمسین صدیقاً.»
یعنی : «زمانی فرا خواهد رسید که سلطنت و فرمانروایی جز در سایه کشتار و بی رحمی حاصل نگردد و ثروت، جز به بخل و پستی به دست نیاید و محبوبیت در میان مردم جز با پیروی از تمایلات و خواسته های آنان و ترک دین و مذهب خویش، یافت نشود. آن کس که در چنین زمانه و در این هنگامه، بر فقر خود صبر و شکیبایی ورزد و از ثروت و مکنت، چشم بپوشد و با آنکه قادر بر کسب محبت و جلب دوستی اهل زمانه باشد، لیکن از آن صرفنظر و بر بغض و دشمنی آنان، بردباری کند، خداوندش ثواب پنجاه صدیق و بنده مقرب، عنایت خواهد فرمود.»

صبر کن بر آب تلخ و شو رت اکوثر شوی
سر مپیچ از ترک سر تا صاحب افسر شوی

***

هر که در خواری هجر تو تحمل نکند
دامن از باغ وصال تو پر از گل نکند

همچنین از امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که به حارث اعور فرمود: «ثلثه بهن یکمل المسلم: التفقه فی الدین و التقدیر فی المعیشه و الصبر على النوائب.»
یعنی:« سه چیز است که موجب کمال مسلمان میگردد: یکی تدبر و تفقه در دین و دیگر اندازه نگهداشتن در امر معیشت و سوم صبر و بردباری در مشکلات و بلیات.»

خداوند متعال فرماید: «… و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انالله و انا الیه راجعون – اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون.» (۱)
یعنی : « …. و بشارت ده صابران و شکیبندگان را، آنانکه چون به مصیبتی و ناگواری دچار شدند، بردباری کردند و گفتند: ما برای خدا آمده ایم و به سوی او باز خواهیم گشت. صلوات خدا و رحمت پروردگار، ویژه چنین کسان است و آنان، خـود هـدایت یافتگانند.»

۱- آیات ۷ – ۱۵۵، سوره بقره، قرآن مجید

به قعر چاه فراقی و لیک هیچ مگوی
جز آنکه در غم فرزند پیر کنعان گفت

چه چاره جز که «فصبر جمیل» این، آن است
که شیخ گوشه نشین در سرای اخوان گفت

امیرالمؤمنین علیه السلام فرماید: «اطرح عنک واردات الهموم بعزائم الصبر و حسن الیقین.»
یعنی :«چون سپاه غم و اندوه بر جانت هجوم کند، با استواری در صبر و باکمال یقین و ایمان، آن را از خویشتن، بران.»

شاعر گوید:

در خاک طالقان برسیدم به عالمی
گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن

گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
با آنچه خوانده ای همه در زیر خاک کن

حضرت امام جعفر صادق(ع)، از جد خود حضرت علی بن الحسین، صلوات الله علیهم چنین روایت فرمود: «الصبر من الایمان بمنزله الرأس من الجسد و لا ایمان لمن لا صبر له.»
یعنی : «قدر و منزلت صبر و بردباری در ایمان، به منزله سر در بدن انسان است و آن کس را که صبر نیست، ایمان نیست.»

از اصبغ بن نباته روایت شده است که حضرت امیرالمؤمنین عـلى بـن ابیطالب علیہ السلام فرمود: «الصبر صبران صبر عند المصیبه حسن جمیل و احسن من ذلک الصبر عند ما حرم الله علیک.»
یعنی: « صبر بر دو گونه است: نخستین، صبر برابر ناگواری و مصیبت ها که صبری نیکو و زیباست و از آن نیکوتر، صبر در خویشتن داری از محرمات خداوند است.

روزی و رزق

حضرت ابو عبدالله، جعفر بن محمد الصادق، علیهما السلام فرمود: ما سد على مؤمن باب رزق الأفتح الله له ما هو خیر منه. یعنی، هرگز دری از روزی به روی بنده مؤمن، بسته نمی شود، مگر آنکه خداوند، دری بهتر، به روی او خواهد گشود.

بیت

خداگر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری

***

هله نومید مباشی اگرت یـار بـرانـد
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
که پس از صبر تو را او به سر صدر نشاند

گر بروی تو ببندد همه درها و گذرها
در دیگر بگشاید که کس آن راه نداند

هله قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را و سوی خویش کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببین کاین دم یزدان به کجاهات رساند

به مثل گفتمت این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را وز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دمی را نستاند

دل من گرد جهان گشت و نیابید نشانش
بکه ماند بکه ماند بکه ماند بکه ماند؟

در حدیث آمده است: علموا نساء کم سوره الواقعه فانها سوره الغنى.
یعنی : «زنان خود را سوره مبارکه اذا وقعت الواقعه بیاموزید که سوره غنا و بی نیازی است و تلاوت آن، موجب مکنت و ثروت می گردد.

روایت شده است که شخصی به حضور امیرالمؤمنین علیه السلام، از تنگی معیشت خود، حکایت کرد. امام فرمود: «لعلک تکتب بقلم معقود. فقال: لا. فقال: لعلک تمشط بمشط مکسور، فقال: لا، فقال: لعلک تمشی امام من هو اکبر منک سناً. فقال: لا. فقال: لعلک تنام بعد الفجر. فقال: لا، فقال: لعلک تترک الدعاء للوالدین. فقال: نعم یا امیر المؤمنین, فقال علیه السلام : فاذکر هما فانی سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول: ترک الدعاء للوالدین یقطع الرزق..
یعنی: « فقر و تنگدستی تو شاید به این سبب است که با قلم گره دار می نویسی، عرضه داشت: خیر یا امیرالمؤمنین. فرمود: شاید با شانه شکسته، موی خویش را می آرایی گفت: نه. فرمود: شاید از کسی که عمرش از تو بیش تر است، جلوتر می روی. گفت: نه فرمود: شاید بعد از طلوع فجر می خوابی، گفت: نه. فرمود: شاید که در مورد پدر و مادر خود از دعای خیر دریغ می ورزی. عرضه داشت: آری یا امیرالمؤمنین. پس آنگاه امام دستور فرمود که برای رفع بلای تنگدستی، پدر و مادر خود را از دعا فراموش نکند و گفت: از رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود: ترک دعای خیر برای پدر و مادر، روزی آدمی را می برد و او را به تنگدستی مبتلا می سازد.(۱)

۱ – به مقتضای این روایت، نوشتن با قلم گره دار و شانه کردن موی با شانه شکسته و راه رفتن جلوتر از بزرگتران و خواب بعد از طلوع فجر و بالاخره غفلت از دعای خیر در حق پدر و مادر از اسباب ضیق معیشت و تگدستی است.

نیز شخصی به خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: یا رسول الله، من مردی ثروتمند و سالم و گرامی در میان مردم بودم و شادمان، روزگار می گذراندم؛ اما اکنون فقیر و بیمار و نزد خلق، خفیف و خوار شده ام و اندوه جهان، بر دل من هجوم آورده است. تمام روز در تلاش معاش و کفاف رنج می برم؛ لیکـن چـیـزی فـراهـم نمی توانم کرد؛ گویی که نام من از دیوان روزی و روزی خوران، حذف گردیده است! پیامبر خدا فرمود: « یا هذا لعلک تستعمل میراث الهموم، لعلک تنعمم مـن قـعـود او تتسرول من قیام او تقلم اظفارک بسنک او تمسح وجهک بذیلک او تبول بماء راکد او تنام مضطجعاً على وجهک. فقال له النبی (ص) : اتق الله و اخلص ضمیرک و ادع بهذا الدعاء و هو دعاء الفرج (الهی طموح الآمال قد خابت إلا لدیک و معاکف الهمم قد تقطعت إلا علیک و مذاهب العقول قد سمت إلا إلیک فإلیک الرجاء و إلیک المرتجى یا أکرم مقصود و یا أخوذ مسؤول هربت إلیک بنفسی یا ملجأ الهاربین باثفال الذنوب أحملها على ظهری و ما أجد بی إلیک شافعاً سوى معرفتی بالک أقرب من رجاء الطالبون و لجأ إلیه المضطرون و أمل ما لدیه الراغبون یا من فتق العقول بمعرفته و أطلق الألسن بحمده و جعل ما امتن به على عباده بتأدیه حقه صل على محمد و آله و لا تجعل للهموم على عقلی سبیلا و لا للباطل على عملی برحمتک یا أرحم الراحمین.
یعنی : « ای مرد، شاید مرتکب اعمالی می شوی که موجب غم و اندوه است، شاید نشسته عمامه می پیچی یا ایستاده شلوار می پوشی و شاید ناخن خویش به دندان میگیری یا رخسار با دامن لباس خود، پاک می کنی. شاید که در آب راکد، پیشاب می ریزی و با به رو می خوابی. آنگاه رسول خدا (ص) به وی توصیه فرمود که: تقوی و پارسایی پیشه کن و دل از شوالب صفاده و با این دعاء از خداوند متعال رفع سختی و مشکل خود را بخواه. (۱)

خداوند متعال فرماید: «و من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل على الله فهو حسبه…» (۱)
یعنی: «هر کس از خدای بپرهیزد و تقوی پیشه سازد، خداوند در کارش گشایش فراهم خواهد ساخت و او را از راهی که گمان نمی برد، روزی خواهد داد و آنکه بر خدا توکل و اعتماد کند، خدایش برای او کافی است.»
۲۔ آیه ۲ و ۱۳ سوره طلاق، قرآن مجید

سعدی گوید:

رزق هـر چند بی گمان برسد
شرط عقل است جستن از درها

گرچه کس بی اجل نخواهد مرد
تو مرو در دهان اژدرها

***

مل الرزق التـی تـطلبه
مثل الظل الذی یمشى معک

انت لا تـــــــدرکه متبعاً
و اذا ولیت عــه تـبعک

یعنی: مثل روزیی که تو در جستجوی آنی مثل سایه ای است که همگام تو است. تو او را دنبال خود نمی یابی، و هنگامی که پشت باو میکنی تو را دنبال می کند.

مشورت و استخاره

در کتاب «محاسن» حلبی از حضرت امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: «ان المشوره لا تکون الا بحدودها الأربعه فمن عرفها بحدودها و الأکـانت مضرته على المستشیر أکبر من منفعتها فاولها ان یکون الذی یشاوره عاقلاً و الثانی ان یکون حراً متدیناً و الثالث ان یکون صدیقاً مواخیاً و الرابع أن یطلعه على سرک فیکون علمه به کعلمک ثم یشیر ذلک و بکتمه … الى ان قال: و ایاک و الخلاف فان خلاف الورع العاقل مفسده فی الدین و الدنیا.»
یعنی: «مشورت درست و مفید باید دارای شرایط چهارگانه زیر باشد در غیر این صورت، زیان مشورت برای مشورت کننده بیش از نفع آن خواهد بود.
نخست: آنکه با کسی مشورت کنند که خردمند و فرزانه باشد.
دوم: آنکه طرف مشورت، انسانی آزاده و دیندار باشد.
سوم : آنکه به راستی با وی دوست و برادر باشد.
و چهارم: آنکه آدمی، مستشار را در جریان حقیقت موضوع قرار دهد تا او هم از کم و کیف مطلب بخوبی آگاه شود و نظر خود را بر طبق آن ابراز دارد… تا آنجا که فرمود: اگر مشورت با شرایط یاد شده به عمل آید، باید که از مخالفت با نظر مستشار، بپرهیزند که مخالفت با رأی پرهیزگاران خردمند به دین و دنیای آدمی زبان می رساند.»

حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: « مشاوره عاقل الناس یمن و رشد و توفیق من الله عز و جل فاذا شار علیک الناصح العاقل فایاک و الخلاف فان فی ذلک العطب.»
یعنی : « مشورت با مردم خردمند و فرزانه، برکت و رشد و توفیقی از جانب حق تعالی است. پس نباید با نظر مشورتی عاقلان خبر خواه، مخالفت ورزید؛ زیرا که ایـن کـار، موجب هلاکت و شکست خواهد گردید.»

از وصایای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به امیرالمؤمنین علیه السلام است: « لا مظاهره اوثق من المشاوره و لاعقل کالتدبیر و قال: اظهار الشیء قبل ان یستحکم مفسده.»
یعنی: « هیچ کمک و مساعدتی اطمینان بخش تر از مشورت نیست و هیچ عقلی همانند دوراندیشی نباشد و نیز فرمود: ابراز و اظهار امور، پیش از آنکه قاطعیت و استحکام یابد، موجب مفسده و تباهی است.»

کتاب «مکارم الاخلاق» از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که: «اذا اردت امرأ فلا تشاور احداً حتى تشاور رنگ. قال: وکیف اشاور ربی؟ قال: تقول: استخیر الله مائه مره ثم تشاور الناس فان الله یجرى لک الخیر على لسان من احب.»
یعنی: « هر گاه که به انجام کاری اراده کردی، پیش از مشورت با دیگران، با پروردگار خود مشاوره کن. کسی پرسید: چگونه با پروردگار خود مشورت کنم؟ فرمود: صد بار بگو «استخیر الله» (۱) پس از آن با دیگران مشورت کن که در چنین حال، خداوند آنچه خیر توست، بر زبان هر کس که بخواهد، جاری خواهد کرد.»
۱- یعنی: از خداوند طلب خیر و صلاح می کنم

و باز از همان امام در باب «استخاره» نقل شده است که فرمود: «إن یستخیر الله الرجل فی آخر سجده من رکعتی الفجر مائه مره و مره، یحمد الله و یصلى على النبی ثم یستحبر الله خمسین مره ثم یحمد الله تعالى و یصلى على النبی و تتم المائه و الواحده.»
یعنی: «استخاره به این ترتیب است که انسان در پایان سجده آخر نماز دو رکعتی نافلۂ صبح، صد و یک مرتبه بگوید «استخیر الله یعنی در آغاز، الحمدلله بگوید و بر پیامبر صلوات فرستاده و پنجاه مرتبه استخیرالله» بگوید و پس از الحمدلله و صلوات، باقیمانده یکصد و یک بار «استخیر الله» را تکمیل کند.»

همچنین حضرت صادق علیه السلام به محمد بن خالد قشیری فرمود: «استخیر الله فی آخر رکعه من صلوه اللیل و انت ساجد مائه مره و مره. قال: کیف أقول؟ قال: تقول: استخیر الله برحمته،»
یعنی: « در سجود آخرین رکعت نماز شب، یکصد و یک بار از خداوند خود، طلب خیر کن، عرضه داشت چگونه طلب خیر کنم؟ فرمود: بگو «استخیر الله برحمته .»

مردی به خدمت حضرت ابی عبدالله (ع) عرضه داشت: بسیار می شود که از کاری که کرده ام پشیمان می شوم که چرا کردم. امام فرمود: «اذا صلیت صلوه الفجر فقل بعد ان ترفع یدیک حذاء وجهک: «اللهم انک تعلم و لااعلم و انت علام الغیوب فصل على محمد و آل محمد و خرلی فی جمیع ما عزمت به من اموری خیار برکه و عافیه ثم اسجد سجده تقول فیها مائه مره استخیر الله برحمته استقدر الله فی عافیه بقدرته ثم انت حاجتک فانها خیره لک على کل حال ولاتتهم ربک فیما یتصرف فیه.»
یعنی : « چون از نماز فجر فارغ شدی، دو دست تا برابر صورت خود بالا برده و بگو: « اللهم انک تعلم و لا اعلم و انت علام الغیوب فصل على محمد و آل محمد و خرلی فی جمیع ما عزمت به من اموری خیار برکه و عافیه» و پس از آن در حال سجده، یکصد و یک بار بگو: «استخیر الله برحمته استقدر الله فی عافیه بقدرته» آن گاه، در مورد حاجت خود اقدام کن که به هر حال، خیر و صلاح تو در آن است که پیش می آید و اگر خلاف میل تو بود، پروردگار را متهم مساز.

از حضرت امام رضا علیه السلام مروی است که: «اذا اراد احـدکم ان یستخیر الله فلیقرأ هذا الدعاء : (اللهم إنی أستخیرک و استشیرک لعلمک بالأشیاء ما لیس لی بها علم اللهم إن کان هذا الأمر خیر لی فأمرنی و إلا فانهنی عنه) ثم یقرأ فاتحه الکتاب الى الصراط المستقیم ثم یقول: یا من یعلم أهد من لا یعلم ثم یقبض على السبحه فـان جـاء فـرداً فلیعمل به والا فلیترک.»
یعنی : « چون کسی خواهد که در کاری استخاره کند، باید که این دعا را بخواند (۱) پس از آن سوره مبارکه حمد را تا آیه شریفه «اهدنا الصراط المستقیم» بخواند و بگوید: «یا من یعلم اهد من لا یعلم» و یک قبضه از دانه های تسبیح را گرفته و بنگرد اگر تعداد آنها فرد است، به نیت خود عمل کند وگرنه از انجام نیت خویش صرفنظر کند.
۱ – متن دعا کمی قبلتر داخل پرانتز آمده است.

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «ثلثه من کن فیه لم یندم: ترک العجله و المشوره و التوکل عند العزم على الله تعالى.»
یعنی : « سه چیز در آدمی باشد، هرگز به پشیمانی نیفتد: ترک شتاب و مشورت در امور و توکل بر خداوند متعال، هر گاه که به کاری تصمیم گیرد.»

استغفار و طلب آمرزش

در محضر امیرالمؤمنین علیه السلام، کسی جمله «استغفرالله» را بر زبان آورد. آن حضرت فرمود: « نکلتک امک اندری ما الاستغفار؟ ان الاستغفار درجه العلیین هو اسم وقع على سته معان: اولها: الندم على ما مضى و الثانی: ترک العود الیه ابـدأ و الثالث: ان تؤدى الى المخلوقین حقوقهم حتى تلقى الله املساً لیس علیک تبعه و الرابع: ان تعمد الى فریضه علیک ضیعتها نودی حقها و الخامس: ان تعمد إلى اللحم الذی نبت الى السحت فتذیب بالاحزان حتى تلصق الجلد بالعظم و ینشىء منهما لحماً جدیداً و السادس: ان تذیق الجسم الم الطاعه کما اذقته حلاوه المعصیه فعند ذلک تقول: استغفر الله.»

یعنی: «مادر به سوکت نشیند، آیا می دانی که استغفار چیست؟ استغفار، مرتبه بلند پایگان است. این کلمه، شش معنی دارد:
نخست: آنکه آدمی از کار و کرده خود، پشیمان شده باشد.
دوم: آنکه مصمم شود که دیگر به کردار بد گذشته خود، باز نگردد.
سوم : آنکه حقوقی که از مردم بر ذمه دارد، اداکند و پاک و صافی به ملاقات حق تعالی رود و عهده اش از بار حقوق دیگران، فارغ و آسوده باشد.
چهارم: آنکه واجباتی که عمل نکرده و تباه و ضایع ساخته است، بنحو شایسته به انجام رساند.
پنجم: آنکه فربهی تن خود را که به نامشروع، حاصل گردیده، به آتش اندوه، آب کند تا آنگاه که پوستی و استخوانی بیش از او به جای نماند و پس از آن،گوشت تازه از راه حلال و مشروع بر آن بروید.
ششم: آنکه به جبران حلاوت و لذتی که از ارتکاب معاصی احساس کرده، تلخی و مرارت طاعت را در ذائقه جان خود بچکاند. در چنین وضعی، آدمی شایسته آمرزش می گردد و بجاست که کلمه استغفار بر زبان آورد.

تو ز توبه دل بـه ایـن خـوش کرده ای
کــــزگــــــاهی احــــــــتراز آورده ای

ز امر و نهی کردگار انس و جـان
جنس عصیان را چو جنس زهردان

رد حکـم از هر گناهی حاصل است
زهر هر نوعی که باشد قاتل است

توبه آوردن ز یک جـرم ای دغـل
پس از دیگـر جـرمها جـسـتـن عـمل

از یکـی زهـر اجـتناب آوردن است
بـاز قـصد زهـر دیگـر کـردن است

آنچه در تـو اصـل نـافرمانی است
مایه گمراهی و نـادانـی است

چیست دانی هستی نفس است و بس
کوش تا زان توبه جویی زان سپس

هستی تست اصـل هـر جـرم و خطا
نیست شو تا خود نماند جز خدا

آنچه بشکستی و بستی توبه نیست
ای برادر تا تو هستی توبه نیست

تـوبه نبود جـز شکست خویشتن
توبه خـواهـی نشکند خود را شکن

از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است که: «جهل المرء بعیوبه اکبر ذنوبه..»
یعنی: « بزرگترین گناه آدمی، عدم آگاهی او از عیوب خویش است.»

بیت

سبحه بر کف توبه بر لب دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

در کتاب « کافی» از امام صادق علیه السلام، از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت شده است که: «اربع من کن فیه وکان من قرنه الى قدمه ذنوباً بدلها الله حسنات: الصدق و الحیاء و حسن الخلق و الشکر.»
یعنی : « چهار خصلت است که اگر در کسی باشد، خداوند تعالی سیآت او را به حسنات، مبدل می کند، هر چند که از سر تا به پای، غرق گناه باشد. این چهار خصلت، عبارت است از: راستی، حیا، خوشخویی و شکرگزاری

نه شیخ می دهدم توبه و نه پیر مغان می
ز بسکه توبه شکستم، ز بسکه توبه نمودم

***

آن شیخ که بشکست ز خامی خم می
ننموده بسـاط می پرستان را طی

گر بھر خدا شکست پس وای به من
ور بهر ریا شکست پس وای به وی

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ...

زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت

مولوی - ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

شعر نشاط عشق - حمید مصدق - من بازتاب صولت زیبایى توام

شعر نشاط عشق

الله

محبوب من بیا،
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام،
شور و نشاط عشق برانگیزد
من غرق مستى ام

از تابش وجود تو در جام جان چنین،
سرشار هستى ام
من بازتاب صولت زیبایی توام
آیینه شکوه دلارایى توام

الله

- زندگى بى دوست جان فرسودن است

- مرگ حاضر غائب از حق بودن است

- عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود

- بى خدا آب حيات آتش بود

- تا دلی آتش نگیرد , حرف جانسوزی نگوید

- آنچه که از دل بر آید , لاجرم بر دل نشیند

الله

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم

کجا توانمت انکار دوستی کردن
که آب دیده گواهی دهد به اقرارم

کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست
سفر کنید رفیقان که من گرفتارم

در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست
اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم

یک قلب پاک از تمام معابد و مسجاد و کلیساهای دنیا مقدس تر است

کسی معنی بحر فهمیده باشد - بیدل دهلوی

فرصت...

الإمام عليٌّ عليه السلام : الفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ ،فانتَهِزُوا فُرَصَ الخَيرِ . حديث

امام على عليه السلام : فرصت، چون ابر مى گذرد. پس، فرصتهاى كار خوب را غنيمت شمريد.

حدیث: ‫فرصت ها چون ابرها می گذرند (عکس نوشته)بر اساس حدیثی از امام علی علیه السلام

آنچه موجب پشیمانی است!

بپرهيز تا پشيمان نشوی!

آخرین خبر | طرح/ فرصت را از دست ندهید


فرصت
فرصت های ازدست رفته | آذر ۱۳۹۷

اندوه موقعیت های از دست رفته






إِنَّمَا عِندَ اللَّهِ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ ‎ مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ ۖ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ

سَيَذَّكَّرُ مَن يَخْشَىٰ وَيَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَى


آنچه نزد خداست -اگر بدانید- همان برای شما بهتر است.آنچه پیش شماست تمام می‌شود و آنچه پیش خداست پایدار است،

آن کس که ترسد، بزودی عبرت گیرد.و نگون‌بخت، خود را از آن دور می‌دارد؛



هر سرمایه گذاری که در دنیا انجام میدهید برای خدا بکنید زیرا انچه در نزد ما است فنا پذیر است وانچه نزد خداوند سرمایه گذاری کنیید جاودانه است طوری که امار نشان داده است 60 در صد جامعه امریکا زیر 1000دلار در بانک ها سرمایه پس انداز دارند این نشان میدهند انها به فکر اندوختن نیستند بیشتر در امد زندگی خود را هزینه سفر وخوش بودن وتفریح میکنند واندوخته اندکی دارند اما متاسفانه نمیدانم جامعه ما چرا این قدر حرص برای جمع مال دارند در دلار سکه ملک زمین بورس سرمایه گذاری میکنند وحرص زیاد میزنند انگار هزاران سال قصد زندگی در دنیا را دارند قران در حرص مال به یهودیان طعنه زده است اما متاسفانه کلام خداوند در عصر امروزی دامن گیر جامعه ما شده است هر محفلی که مینشینیم ورد وکلام سخنان انان جهش دلار وسکه است

مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ ۖ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ ۗ

هر دم از عمر می‌رود نفسی
چون نگه می‌کنم نماند بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب ِنوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل [سبیل = راه]

هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنان هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدار

نیک و بد چون همی بباید مرُد
خُنُک آنکس که گوی نیکی برُد

برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس ز پیش فرست

عمر برَف است و آفتاب تَموز [آفتاب مردادماه]
اندکی ماند و خواجه غَره هَنوز

ای تهی‌دست رفته در بازار

ترسمت پُر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به خو یـد [ خید خوانده می‌شود. خوشه نارس گندم و جو]
وقت خرمنش خوشه باید چید


از کتاب بوستان شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

عمر برف است و آفتاب تموز هر دم از عمر می رود نفسی

من ان مرغم ...عرش

غزل شماره ۱۵۵ حافظ: اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد - ستاره


من آن مرغم که هر شام و سحرگاه

ز بامِ عرش می‌آید صَفــــــــــــــیرم

چو حافـــــــظ گنج او در سینه دارم

اگرچه مُدَّعی بیند حــــــــــــــقیرم


تو را ز کنگرهٔ عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست




طایرِ گلشنِ قدسم چه دهم شرحِ فراق؟

که در این دامگَهِ حادثه چون افتادم

من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود

آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم

شعر روز ها فکر من این است همه شب سخنم از مولانا


روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم













تو در این اوطان، غریبی ای پسر!
خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر!

آنقدر در شهر تن ماندی اسیر
کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن
موطن اصلی خود را یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
در میان، جز یک نفس در کار نیست

تا به چند ای شاهباز پر فتوح
باز مانی دور، از اقلیم روح؟

حیف باشد از تو، ای صاحب هنر!
کاندرین ویرانه ریزی بال و پر

تا به کی ای هدهد شهر سبا
در غریبی مانده باشی، بسته پا؟

جهد کن! این بند از پا باز کن
بر فراز لامکان پرواز کن

تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟
یوسفی، یوسف، بیا از چه برون

تا عزیز مصر ربانی شوی
وا رهی از جسم و روحانی شوی

اشعار عاشقانه و ناب وحشی بافقی

قیمت و خرید تابلو خطاطی اثر رویا سلیمانی مدل NTK409

نیست جز تقوی، در این ره توشه‌ای
نان و حلوا را بهل در گوشه‌ای

نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو
باغ و راغ و حشمت و اقبال تو

نان و حلوا چیست؟ این طول امل
وین غرور نفس و علم بی‌عمل

نان و حلوا چیست؟ گوید با تو، فاش
این همه سعی تو از بهر معاش

نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت
اوفتاده همچو غل در گردنت

چند باشی بهر این حلوا و نان
زیر منت، از فلان و از فلان؟

برد این حلوا و نان، آرام تو
شست از لوح تو کل نام تو

آخرین خبر | زکجا امده ام امدنم بهر چه بود؟

مناجات سحری با خداوند متعال (الهی سینه ای ده آتش افروز)

الهی سینه ای ده اتش افروز

در ان سینه همه اه همه سوز

الهی چشم حق بینی عطا کن

زدست دیده ودل ما رها کن

الهی از تو خواهم چَشم سالِم

ندارد چشم سالم غیر عالِم

زدست دیده ودل هردو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد ازاد

چندرسانه‌ای الهی سینه ای ده آتش افروز

عاشق ..

فال حافظ امروز / 30 تیر با تفسیر دقیق + فیلم

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود - افشین یداللهی

عاشق ویاد رخ دوست وهجر و دل ریش

خواجه وحسرت مال و غم گاو وخر خویش

امام رضا ع همسری نداشت. او هنگامی که به خراسان دعوت شد، در روزی از آن روزها بود که:

《مأمون کنیزی را به عنوان هدیه نزد حضرت ابوالحسن [رضا، که حدود ۵۳ ساله بود] فرستاد؛ وقتی کنیز نزد حضرت آورده شد از سپیدی مویِ آن بزرگوار اظهار کراهت نمود، امام چون ناخوشایندی کنیز را دید او را با شعری که به مأمون نوشته بود باز گردانید، و آن ابیات چنین است:

۱- پیری و سپیدیِ مویم به من خبر مرگم را می‌دهد
و شخص زیرک و هشیار هنگام پیری نصیحت‌پذیر است.

۲- آری ایام جوانی گذشت و مدتش به آخر رسید
و دیگر بازگشتنی از آن به جای خود نخواهم دید.

۳- در فراق [ِ جوانی] و دوری‌اش می‌گریم و ناله سر می‌دهم
و همواره او را می‌خوانم، باشد که بپذیرد و بازگردد.

۴- و هیهات آنچه را که از دست داده‌ام
این نفسِ دروغگو مرا به آرزوی بازگشتِ آن وا می‌دارد.

۵- زنان زیبا و خوش‌اندام از موی سفیدِ من می‌هراسند
و هر کس که بودنش طول کشید پیر خواهد شد.

۶- نکورویانِ سفید تن را می‌نگرم که از من گریزانند
و مفارقت و جدایی آنان، اکنون نصیب ماست.

۷- پس اگر جوانی، که اکنون گذشته است محبوب ما بود
اینک پیری هم همچنان برای من محبوب است.

۸- من با همین پیری و سالخوردگی رفاقت کرده و دوست می‌شوم با پروای از خداوند
تا این‌که اجل که چندانی هم از آمدنش نمانده است فرا برسد و میان من و او جدایی اندازد》:

نماد بهمن
بَعَثَ الْمَأْمُونُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا جَارِيَةً فَلَمَّا أُدْخِلَتْ إِلَيْهِ اشْمَأَزَّتْ مِنَ الشَّيْبِ فَلَمَّا رَأَى كَرَاهِيَتَهَا رَدَّهَا إِلَى الْمَأْمُونِ وَ كَتَبَ إِلَيْهِ بِهَذَا الْأَبْيَاتِ شِعْراً


نَعَى نَفْسِي إِلَى نَفْسِي الْمَشِيبُ
وَ عِنْدَ الشَّيْبِ يَتَّعِظُ اللَّبِيبُ‌

فَقَدْ وَلَّى الشَّبَابُ إِلَى مَدَاهُ
فَلَسْتُ أَرَى مَوَاضِعَهُ يَئُوبُ‌

سَأَبْكِيهِ وَ أَنْدُبُهُ طَوِيلًا
وَ أَدْعُوهُ إِلَيَّ عَسَى يُجِيبُ‌

وَ هَيْهَاتَ الَّذِي قَدْ فَاتَ عَنِّي
تُمَنِّينِي بِهِ النَّفْسُ الْكَذُوبُ‌

وَ رَاعَ الْغَانِيَاتِ بَيَاضُ رَأْسِي
وَ مَنْ مُدَّ الْبَقَاءُ لَهُ يَشِيبُ‌

أَرَى الْبِيضَ الْحِسَانَ يَحِدْنَ عَنِّي
وَ فِي هِجْرَانِهِنَّ لَنَا نَصِيبٌ‌

فَإِنْ يَكُنِ الشَّبَابُ مَضَى حَبِيباً
فَإِنَّ الشَّيْبَ أَيْضاً لِي حَبِيبٌ‌

سَأَصْحَبُهُ بِتَقْوَى اللَّهِ حَتَّى
يُفَرِّقَ بَيْنَنَا الْأَجَلُ الْقَرِيبُ‌》

(عیون اخبار الرضا ج۲ ص ۱۹۴

Geen fotobeschrijving beschikbaar.

شیخ بهایی:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید . .

314شمارش معکوس عمر

Gold Number 314 Isolated On White Stock Illustration 1301867065 |  Shutterstock

What area code is 314 >> Get a 314 phone number in St. Louis | Ringover

تقویم و تعطیلات آبان 99 | شبکه

فال حافظ روزانه پنجشنبه 10 آبان 1403 با معنی و تفسیر دقیق - ستاره

سپاس خدای نبارک وتعالی که 314 ماه زندگی را به من عطا فرمود

و به من فرصتی دوباره برای نمایش در صحنه روزگار عنایت فرمود

معنی ای شکم خیره به نانی بساز

آیه قرآن در مورد تودیع و معارفه

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی.

باری این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟

گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.

به دست آهن تفته کردن خمیر

به از دست بر سینه پیش امیر

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

ای شکم خیره به نانی بساز

تا نکنی پشت به خدمت دو تا

گلستان سعدی

انشا درباره گذر عمر + با مقدمه و بدنه و نتیجه گیری - ماگرتا

عکس در مورد گذر عمر - عکس نودی

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی....

عمرگران میگذرد خواهی نخواهی..سعی بر ان کن نرود روبه تباهی

وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا ۚ

اگرطالب هدایت از سوی خداوند هستیم باید اورا اطاعت کنییم اطاعت خط موازی هدایت است هر چه خط اطاعت کشیده تر باشد خط هدایت نیز به موازای او کشیده تر است واین همان کلام دیگر مولایمان خدای تبارک وتعالی است که در قران به ان اشاره کرده است وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ واین همان کلام دیگر مولایمان است که فرمود وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا ۘالبته کلام اول خطاب به اهل ایمان است وکلام دوم مربوط به کافران است ومعنای وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا ۘبه زبان عامیانه شما بکنیید تا ما بکنییم شما گناه بکنیید ما عذاب میکنییم

وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ

Stream Lala Basha Mosque جامع لالا مصطفى باشا | Listen to سلسلة وإن تطيعوه  تهتدوا playlist online for free on SoundCloud

آخرین خبر | آيه قران

مجموعه استوری: در محضر قرآن - موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل‌البیت  علیهم‌السلام

سرای پایدار-img

«لهو» به سرگرمى‏هایى گفته مى‏شود كه انسان را از هدف اصلى و مسائل اساسى باز مى‏دارد؛ «لعب» انجام كارى مثل بازى است كه قصدى در آن نیست.
«هذه الحیاة الدنیا» رمز تحقیر دنیاست، همان‏گونه كه «لهى الحیوان» رمز عظمت آخرت.

آیه برای شروع کلاس درس

((هوالذی انزل فی قلوب المومنین)) سَکینَه

کل نفس بما کسبت رَهینَه

و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها

ان مع العسر یسرا +ترجمه و تفسیر

سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در کلبه احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

فال حافظ امروز پنجشنبه ۱۷ آذر ماه ۱۴۰۱؛ به سربلندی و افتخار خواهید رسید!

عمر گران میگذرد

بلند اقبال

غزل خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی (رحمه الله علیه)

شورش حشر به هر راهگذر می‌بینم

سیل خوناب جگر تا به کمر می‌بینم

تلخی زهر هلاهل ز شکر می‌بینم

این چه شوری‌ست که در دور قمر می‌بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می‌بینم

ساقی دهر به دوران من دردآشام

جام می خون دل و دیده همی ریخت به جام

صبح امید مرا کرده فلک تیره چو شام

هر کسی روزبهی می‌طلبد از ایام

علت آن است که هر روز بتر می‌بینم

ای فلک جور تو تا کی ستمت تا چند است؟

هر کجا بی سر و پایی‌ست به دولت بالان

هر کجا یوسفی او راست مکان در زندان

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می‌بینم

الله الله که جهان پر شده از فتنه و شر

عاشقان را بنگر تشنه به خون دلبر

اختران را حسد آید که بینند قمر

دختران را همه جنگ است و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه پدر می‌بینم

دل ما را غم آفاق مکدر دارد

نیست یک تن که ز دل بار غمی بردارد

هیچ رأفت نه مسلمان و نه کافر دارد

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت نه پدر را به پسر می‌بینم

به جهان غم مخور از کهنه و نو نیکی کن

گر گذاری سر و جان را به گرو نیکی کن

گندمت می‌ندهد کشته جو نیکی کن

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از در و گهر می‌بینم

 برای آپلود تصویر خود به قسمت پروفایل من مراجعه نمائید

Just what is 314?? - Matt Dodge

غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیرِ تو در این باشد

جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند

در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد

در کارِ گلاب و گل حکمِ ازلی این بود

کاین شاهدِ بازاری وان پرده‌نشین باشد

314 Records

دعا

راضی بودن ما از خدا یعنی چه؟

برداشته‌ام دو دست از بهر دعا

ای شاه دو عالم بنگر سوی گدا

دادی بمن اذن ذکر نامت از لطف

‌‌ورنه تو کجا و من بی رتبه کجا

راضی بودن ما از خدا یعنی چه؟

دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوست

ناید بنظر مرا بجز جلوهٔ دوست

مردم ره کعبه و حرم پیمایند

‌‌در دیدهٔ اسرار همه خانه اوست

راضی بودن ما از خدا یعنی چه؟

ای حاجب ابروی تو هرابروئی

از روی تو آب روی هر دلجوئی

حسن همه زان تست بل عشق همه

‌‌در هر کوئی ز تست گفتگوئی

راضی بودن ما از خدا یعنی چه؟

مائیم ز قید هر دو عالم رسته

جز عشق تو بر جمله در دل بسته

المنة لله که شدیم آخر کار

‌‌پیوسته بجانان و ز جان بگسسته

رضايت الهي

ماییم و دل و آرزوی یار و دگر هیچ
قاصد برسان مژده دیدار و دگر هیچ

هر مشکلی از دولت عشقت شده آسان
عشق است در این دایره در کار و دگر هیچ

راضی بودن ما از خدا یعنی چه؟

ماییم وشب تار وغم یار ودگر هیچ

صبر کم وبیتابی بسیار ودگر هیچ

در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری

گویم که غم یار و غم یار ودگر هیچ

الا بذكر الله تطمئن القلوب آیه ای از قرآن در زمینه آمیزه ای از رنگ های تیره  که ترجمه می کند زیرا بدون شک با یاد خدا دلها راضی می شود 1600872

بهترین اشعار عاشقانه حافظ

گلچین زیباترین اشعار عاشقانه حافظ، +30 شعر عاشقانه حافظ

برداشته‌ام دو دست از از حکیم سبزواری رباعی 3

میانه روی ...راه نجات در میانه روی در امور است

رفتار

کردار

عشقت رسد بفریاد گر خود بسانِ حافظ

/ قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت

ساده ترین معرفی خدا به بندگان

نحوۀ تنظیم اسناد تجاری در طولانى‏ ترين آيه قرآن‏

دریافت رسید

چهل حدیث درباره حق‌الناس

کلامی عجیب درقران

دنیا...

شعر به جهان خرم از آنم … – سایت رسمی زرین هنر ایران

به جهان خرم از آنم...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست

به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است

که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست

در دنیا دنی از این شادم که تمام عالم هستی چون کاردستی خدای تبارک وتعالی است تمام عالم خرم وشاد است واین امر نیز مرا شاد نگه میدارد عالم هستی کاردستی محبوب من مولای من خدای تبارک وتعالی است ومن هر گاه به کوه نگاه میکنم خرم وشاد وسرحال میگردم هرگاه به دریا نگاه میکنم شاد میگردم هرگاه به اسمان وعظمت عالم هستی مینگرم شاد میشوم وسر تعظیم فرود میاورم

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست

ای دوست قدر سحر ونماز صبح وبدان این لحظه دم عیسوی است که از سوی دوست ومولای ما خدای تبارک وتعالی در عالم هستی دمیده میشود تا دلهای مرده دلهای غفلت زده را زنده کند اگر میخواهی دل زنده شوی سحر خیز باش سعدی چقدر قشنگ ارزش صبح را دانسته است وحافظ عارف چگونه قدر این لحظات را دانسته است

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را

با بادِ صبا وقتِ سحر جلوه گری بود

هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ

از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود

آخرین خبر | شاعرانه/ اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت...

الله

مست عشقم مست شوقم مست دوست

مست معشوقی که عالم مست اوست

قیمت و خرید مگنت مدل شعر سعدی و ای مرغ سحر S12131

شعر نو : جواد رحیمی - مرغ سحر

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نَبوَد که سرِّ عشق گوید باز

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی؟!

جهان پیر رعنا را ترحم در جِبِلَّت نیست

ز مهر او چه می‌پرسی؟! در او همت چه می‌بندی؟!

همایی چون تو عالی‌قدر حرص استخوان تا کی؟!

دریغ آن سایهٔ همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودی‌ست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند

سیه‌چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

تفسیر شعر: دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

دوستان برادران قدر سحر خیزی ونماز ودعای صبح را بدانیید أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَىٰ غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ ۖ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا

نماز خوا ن باشید چون این امر وفرمان مولای ما خدای تبارک وتعالی است وَقُرْآنَ الْفَجْرِ ۖدر اینجا قران معنی قران که کتاب اسمانی است نیست معنای نماز میدهد نماز صبح که خداوند به ان اشاره کرده است واین نماز مشهود خداوند وتمام فرشتگان عالم هستی است تمام عالم هستی به این دورکعت نماز صبح چشم دوخته است قدر ان را بدانیید همان طور که حافظ وسعدی قدر ان را دانسته اند ورستگار شده اند

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

غزل شماره ۴۴۰ حافظ: سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی - ستاره

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به دریا بنگرم دریا تو بینم

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از روی زیبای توبینم

تفاوت بین دوبیتی و رباعی + نمونه شعر

چندرسانه‌ای به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

خداوند به موسی علیه السلام فرمود: - عکس ویسگون