زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت

مولوی - ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

شعر نشاط عشق - حمید مصدق - من بازتاب صولت زیبایى توام

شعر نشاط عشق

الله

محبوب من بیا،
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام،
شور و نشاط عشق برانگیزد
من غرق مستى ام

از تابش وجود تو در جام جان چنین،
سرشار هستى ام
من بازتاب صولت زیبایی توام
آیینه شکوه دلارایى توام

الله

- زندگى بى دوست جان فرسودن است

- مرگ حاضر غائب از حق بودن است

- عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود

- بى خدا آب حيات آتش بود

- تا دلی آتش نگیرد , حرف جانسوزی نگوید

- آنچه که از دل بر آید , لاجرم بر دل نشیند

الله

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم

کجا توانمت انکار دوستی کردن
که آب دیده گواهی دهد به اقرارم

کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست
سفر کنید رفیقان که من گرفتارم

در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست
اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم

یک قلب پاک از تمام معابد و مسجاد و کلیساهای دنیا مقدس تر است

کسی معنی بحر فهمیده باشد - بیدل دهلوی