

چون نی همه فریادم و فریاد رسی نیست
میسوزم از سوز من آگاه کسی نیست
عمری ست که بیمارم وعیسی نفسی نیست
زین غافله رفته صدای جرسی نیست

ارزشمندترین جاهایی که میشود در این دنیا حضور داشت نه بر بلندای قصرهاست
ونه در انبوه دارایی ها
بلکه در قلب کسی در دعای کسی ودر فکر کسی است
جایی که حضورت با عشق معنا میگیرد
بایادماندگار میشود با دعا ارامش می یابد وبا مهربانی ریشه میدواند
چه خوشبخت است کسی که خانه اش در دل ها است نامش بر لب دعاهاست
ویادش روشنایی ذهن وخاطر آدم هاست

قصر امل
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب
سروش عالم غیبم چه مژده دادســــــــــــت
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
ترا زکنگره عرش میزنند سفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یادگیر در عمل آر
که این حدیث زپیر طرقتم یاد است
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
رضا به یار بده وز جبین گره بگشای
که بر من وتو در اختیار نگشادست
نشان عهد ووفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاد است
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر ولطف سخن خدا دادست

بشنو این نکته
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
جان من فکر سبو باش که پر از باده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری جانا
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

بار امانت
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد ودوملت همه را عذر بنه چون
ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

فاش میگویم
فاش میگویم از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و ازهردو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی دلجویی حور ولب جوی
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
پاک کن چهره مارا به سر زلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیاد م
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هردم آید غمی از نو به مبارکبادم

عاشقان
من نه آن رِندم که تَرک شاهد وساغر کنم
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی بدست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
عاشقان را گر در آتش می پسندت لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنــــــــــــــم
مرغ چمن
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
اسرار عشق ومستي
بامدعی مگویید اسرار عشق ومستی
تا بی خبر بمیرد در دردخود پرستی
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهم صحبت بد جدایی جدایی

خرما نتوان خوردن از این خار که کِشتیم
دیبا نتوان کردن از این پشم که رِشتیم
ما کُشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکُشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند
یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَىٰ ﴿٣٤﴾ يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ مَا سَعَىٰ ﴿٣٥﴾ وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَن يَرَىٰ ﴿٣٦﴾ فَأَمَّا مَن طَغَىٰ ﴿٣٧﴾ وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ﴿٣٨﴾ فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَىٰ ﴿٣٩﴾ وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿٤٠﴾ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَىٰ
عاشقی جرم قشنگیست مرا دار نزن
شده ام عاشق تو، عشق مرا جار نزن
ای که از راز دل عاشق من با خبری
عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن

باد بهار میوزد
باد بهار می وزد باده خوش گوار کو
مُُردم از این هوس ولی قدرت واختیار کو
هر گل نو زگلرخی یاد همی دهد ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
غم
دمی باغم دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
زهی سجاده تقوی که یک ساغــــــــــــــــر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درودرج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمـــــــی ارزد
چوحافظ در قناعت کوش وازدنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمـــی ارزد

دایره قسمت
جام می وخون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضــــــــــــــــــــــاع چنین باشد
درکارگلاب وگل حکم ازلــــی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باش
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

توبه فرمایان
واعظان کاین جلوه در محراب ومنبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم زدانشمند مجـــــلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمــــتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب ودغل در کــــار داور میکنند
خانه خالی کن دلا تا منزل سلطان شود
کاین هوسناکان دل وجان جای لشکر میکنند
صبحدم از عرش می آید خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافــــظ از بر میکنند

یوسُــــف گمــــگشته
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور
دور گردون گردوروزی برمراد مانرفت
دایما یکسان نباشـــــــد حال دوران غم مخور
گربهار عمر باشــــــــــد باز برتخت چمن
چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
ای دل گر سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترانوح است کشتیبان زطوفان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده ؟ بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کندخار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان رانیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر خلوت شبهای تار
تابود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور


صحبت گل
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار
کار شاه است انکه تدبیر وتامل بایدش
تکیه بر تقوی ودانش در طریقت کافری ست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایـــــــدش

شراب تلخ.....
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک د م بیاسایم زدنیا وشر وشــــــورش
کمند صیدبهرامی بیفکن جام مـــــــــــی بردار
که من پیموده این صحرا؟ نه بهرام است ونه گورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود بامورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام می بــــــــــــردار
که من پیموده ام دنیا ؟نه بهرام است ونه گورش

عارف بزرگ شیخ نجم الدین کبری در کتاب معروف خود مرصاد العباد میفرماید
در دو عالم نیست مارا با کسی گرد وغبار
هر که ما را رنجه دارد راحتش بسیار باد
هرکه را از دشمنی در راه ما خاری نهاد
هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
الله
دو فتنه گر به کمین دل رمیده ماست
کمند طُره یکی زُلف تابداریکی
نیم به هجر تو تنها دو همنشین دارم
دل شکسته یکی جان بی قرار یکی
نه در دلی و نه در دیده خراب ما
از این دو خانه نیامد ترا بکار یکی
ساقی نامه
دگر باره افتاده شوری به سر
به جانم شده آتشی شعله ور
ندیمان وصیت کنم بشنوید
که عمر گرامی به آخر رسید
بکوشید کاندر دم احتضار
همین بر زبانم بود نام یار
بسازید تابوتم ازچوب تاک
کنید م می آلوده در زیر خاک
زمرد وزن اندر شب وحشتم
نیاید کسی بر سر تربتم
به جز مطرب آید زند چنگ را
مغنی بخواند خوش آهنگ را
به خونم نگارید نقش لوح مزار
که هست این شهید ره عشق یار
چهل تن زرندان پیمانه زن
شهادت کنند این چنین بر کفن
که این را به خاک درش نسبت است
زدردی کشان می وحدت است
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندانم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ وبازی گوش
واو یکریز وپی در پی دم گرم خود را در گلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
توبه
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبهای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه
شرح پریشانی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
شاهباز قدسی
می نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا ؟
شهباز قدسی و بر جیفه ای مایل چرا ؟
نیستی یاجوج سد جسم در راه توچیست
نیستی هاروت مردن در چه بابل چرا ؟
غربت صحرای امکانت دو روزی بیش نیست
از وطن یکباره گشتی اینقدر غافل چرا؟
زین قفس تا آشیانت نیم پرواز است وبس
بال همت باز کن این قدر کاهل چرا ؟
قمری یک سرو باش وعندلیب یک چمن
می شوی پروانه گرد شمع هر محفل چرا؟
ای دل
ای دل خون شده تا غم شده یار من وتو
عقل حیران شده یکباره به کار من وتو
چند پویی به ره آز که صیاد اجل
به کمینگاه بنشسته به شکار من وتو
حذر ای دل که زبن برکندت ریشه وشاخ
عشق اگر پا بگذارد به دیار من وتو
به لب سبزه نشین ودو سه جامی می گیر
که بسا سبزه بروید زمزار ومن تو
نمیدانم...
نمی دانم جهان تاراست یا من تار می بینم
نیَم یوسف ولیکن گرگ آدمخوار می بینم
بیابانیست مالامال وحشی های صحرائی
خر و خرگوش و خوک و خرس ومورو مار می بینم
به هر کس بنگرم در سر هوای سیم و زَر دارد
بهشتی کم ولیکن دوزخی بسیار می بینم!
الله
خواستم ای اولین و آخرین
پرده بردارم زرویت در زمین
دیده را جولانگه رویت کنم
چشم دل را محرم کویت کنم
خواستم یک قطره از دریای عشق
بر لبم ریزی شوم شیدای عشق
هر چه میگویند،میگویم خطاست
ربَّ من از عیب و نقصان ها جداست
ما سیه رویان مشتاق توییم
چون شقایق زاده داغ توییم
از گناه زشت شیطان رانده ای
لیک بنده را به نزدت خوانده ای
پس بشد لازم که از روی کرم
خود ببخشایی بنده ات را لاجرم
الله
درسرم نیست به جز عشق توسودای دگر
نیست جز خانه دل بهر توماوی دگر
تازه می خواست که از دل برود شورش عشق
دردل افکند مرا عشق تو غوغای دگر
هر که بسپرد چو من دل به تو ای مونس جان
کی تواند که دهد دل به دل آرای دگر
دیدن روی مهت خواهم ورمز نگهت
که ندارم به جز این از تو تمنای دگر
این محال است که جز بر رخ غارتگر تو
باشد ای یار مرا میل تماشای دگر
الله
فریاد که بی صبر وقرار است دل ما
هر جا که رود همره یار است دل ما
فریاد که بی صبر وقرار است دل ما
سر گشته تر از باد بهار است
الله
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی | دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی |
| | | |
| | دیشب گله زلفش با باد همیکردم | |
| | | |
| | | رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی |
الله
کاخ مجازی
دلا تا کی درین کاخ مجازی
کنی مانند طفلان خاکبازی
خلیل آسا در ملک یقین زن
نوای «لا احب الافلین» زن
یکی دان و یکی بین و یکی گوی
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی
ز هر ذره بدو رویی و راهی است
بر اثبات وجود او گواهی است
بدو آر از همه روی ارادت
وز او جو ختم کارت بر سعادت
علی (عليه السلام): لِكُلِّ اِمْرِئٍ فِي مَالِهِ شَرِيكَانِ، الْوَارِثُ وَ الْحَوَادِث.
علی فرمود (ع): هر كس را در مالش دو شريك است،
يكى وارث و يكى حوادث.
اجل
اجل دستی است که پنج انگشت دارد
چوخواهد از کسی کامــــــــــــی برآرد
دو بر چشمش نهد وانگه دو بر گــــوش
یکی بر لب نهد گوید که خامـــــــــوش
طایر از پرواز می ماند چو بالش تر شود
ایمن از گلچین نباشد باغ چون بی در شود
صفحه دل را به داغی می توان آئینه کرد
لفظ از یک نقطه صاحب معنی دیگر شود
آسمان مشکل به آسانی دهد آمــــــــال دل
بحر طوفانها کند تا قطره ای گوهر شود
کاش....................

ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ای از شرار عشق توهر سینه آتش خا نه ای
مست از لب خاموش تو ناقوس هر بت خانه ای
اندیشه پیر خرد با کبریای عشق تو
در وادی واماندگی بازیچه طفلا نه ای
رخ درقاب افکنده ای عشق آشکارا کرده ای
ور خوش بود مستوریت ؟ مارا چه رسوا کرده ای
زخم نمک سود مرا شور بیابان داده ای
آشوب مژگان مرا هم چشم دریا کرده ای
کو قدر غم پرورده ای ؟ کو مزد دیرین بندگی ؟
لطفی که با من کرده ای با گبر وترسا کرده ای
به غفلت توبه کردم از می اکنون پشیمانم
خورد افسوس هر کس بی تامل میکند کاری
ناله ام رادر دلش تاثیر بودی کاشکی
آتش پنهان ما می داشت دودی کاشکی
به زجام می نباشد صیقلی ساقی کجاست
زنگ تقوی از دل ما می زدودی کاشکی
قبرستان
رفته بودم سوی قبرستان شهر
هر که را دیدم سوا خوابیده بود
دلبر از عاشق جدا خوابیده بود
عاشق از دلبر جدا خوابیده بود
پهلوانی با همه کوپال و یال
بی توان و ادعا خوابیده بود
آنکه دورش بود ده ها پاچه خوار
زیر گل در انزوا خوابیده بود
قلدری که حق ما را خورده بود
مرده با نفرین ما خوابیده بود
یا فقیری مرده بود از گشنگی
در کنار اغنیا خوابیده بود
سوختم وقتی که دیدم تاجری
در کنار یک گدا خوابیده بود
با همه مال و منالش طفلکی
مثل آن یک لا قبا خوابیده بود
ظالم و مظلوم هم در یک ردیف
رعیتی با کدخدا خوابیده بود
زور می زد آنکه عمری در معاش
ساکت و بی اشتها خوابیده بود
حاکمی که امر دایم می نمود
زیر گل بی اعتنا خوابیده بود
دختری که از همه دل می ربود
در کنار مورها خوابیده بود
سارقی که مال مردم می ربود
دست خالی در عزا خوابیده بود