دل....الله دل سراپرده محبت اوست

الله

الله

الله
روا بود که گریبان زهجر پاره کنم
دلم هوای تو کرده بگو چه کاره کنم
گرچه بری ست از ملال ذات ذوالجلال
او در دل است هیچ دلی نیست بی ملال
در دیده ودل از دل واز دیده جدایی
بی جایی و چون مینگرم در همه جایی
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
مطرب بزن این پرده به آهنگ رسایی
ماییم ودل وآرزوی یار ودگر هیچ
قاصد برسان مژده دیدار ودگر هیچ
دل سراپرده محبت اوست
گردنم زیر بار منت اوست
هر چه دارم ز یمن همت اوست
فکر هر کس به قدر همت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
تا درین گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی
خفتنت زیر خاک خواهد بود
ای که در خوابگاه سنجابی
به چه مشغول کنم دیده ودل را که مدام
دل ترا میطلبد دیده ترا میجوید
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند، دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
الله
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

الله
یکباره مکش از کف ما زلف دو تا را
لن اقدر فی هجرک صبرا وقرارا


الله
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب وورد سحری بود
اوقات خوش ان بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود

الله







آتش سوزان نکند با سپند
آنچه کند دود دل درد مند
