وطن...آخرت


یکی از جملاتی که به پیامبر اکرم(ص) تحت عنوان حدیث نسبت داده شده است، جملهی «حُبّ الوطن مِن الإیمان» است؛ یعنی«دوست داشتن وطن، از نشانههای ایمان است». این سخن در کتابهای حدیثی دسته اول و مورد اعتماد شیعه و اهل سنت نقل نشده است. ولی در برخی از کتابها بدون ذکر سند آمده است. بنابراین، اصل روایت بودن آن قطعی نیست و نمیتوان آن را به پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) نسبت داد. اما نباید از متن آن دست برداشت؛ زیرا وطندوستی با ایمان هیچ منافاتی ندارد و وقتی به روایات هم بنگریم دوستی وطن حتی به معنای جایگاه و مکان و سرزمین آباء و اجدادی را نیز ستوده و به محبت و علاقهمندی و آبادانی آن سفارش میکنند؛ چرا که اساساً انسان، رابطهی مادّی و معنوی ویژهای با زادگاه خود دارد و همین پیوند عاطفی، باعث علاقهی او به وطن میشود. به علاوه؛ وطندوستی، منطقی و موافق عقل نیز است؛ چون وطندوستى معلول حب ذات میباشد. پس در حقیقت بحث از وطندوستى، بررسى یکى از نتایج و معلولات خود دوستى (به معناى عمومى آن) میباشد.
با این وجود، تلازمی عقلی و قطعی میان حب وطن و ایمان وجود ندارد و بهصورت مطلق و دربارهی همهی انسانها نمیتوان گفت: وطندوستی، نشانهی ایمان به خداست، اما میتوان دربارهی گروهی دیگر از انسانها گفت: وطندوستی، نشانه و از آثار ایمان به خدا است، به این بیان؛ از آنجایی که انسان مؤمن -بر اساس درجات ایمان- دارای خصلتهای نیکو است و در صدد ایجاد و پرورش صفات نیک اخلاقی در خویش است، وطندوستی در مسیر درست آن نیز، به عنوان یک صفت نیک انسانی او شمرده میشود، همانطور که امام علی(ع) آنرا از صفتهای نیکو و کرامت انسان معرّفی فرموده است. با این نگاه میتوان وطندوستی را – با شرایطی که بیان شد- از نشانههای ایمان به خداوند دانست؛ زیرا سرچشمه هر خصلت و صفت نیکویی که از انسان صادر میشود از ایمان به خداوند است.
همچنین اگر بخواهیم سخن و تفسیر شیخ بهایی(ره) را دربارهی این جمله بپذیریم و وطن را، آخرت بدانیم؛ یعنی معنای والای معنوی وطن؛ در این صورت نیز، دوستی آخرت به عنوان یک وطن حقیقی از نشانههای ایمان خواهد بود؛ و میان حب وطن و ایمان رابطهی ملازمه وجود دارد؛ چون کسی که ایمان به آخرت دارد، آن را دوست خواهد داشت و تا ایمان به چیزی نباشد، محبت و دوستی پدید نخواهد آمد.
![]()
شیخ بهایی
ایهاالمأثور فی قید الذنوب
ایها المحروم من سر الغیوب
لا تقم فی اسر لذات الجسد
انها فی جید حبل من مسد
قم توجه شطر اقلیم النعیم
و اذکر الاوطان والعهد القدیم
گنج علم «ما ظهر مع ما بطن»
گفت: از ایمان بود حب الوطن
این وطن، مصر و عراق و شام نیست
این وطن، شهریست کان را نام نیست
زانکه از دنیاست، این اوطان تمام
مدح دنیا کی کند «خیر الانام»
حب دنیا هست رأس هر خطا
از خطا کی میشود ایمان عطا
ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر
کاورد رو سوی آن بینام شهر
تو در این اوطان، غریبی ای پسر!
خو به غربت کردهای، خاکت به سر!
آنقدر در شهر تن ماندی اسیر
کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر
رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن
موطن اصلی خود را یاد کن
زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
در میان، جز یک نفس در کار نیست
تا به چند ای شاهباز پر فتوح
باز مانی دور، از اقلیم روح؟
حیف باشد از تو، ای صاحب هنر!
کاندرین ویرانه ریزی بال و پر
تا به کی ای هدهد شهر سبا
در غریبی مانده باشی، بسته پا؟
جهد کن! این بند از پا باز کن
بر فراز لامکان پرواز کن
تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟
یوسفی، یوسف، بیا از چه برون
تا عزیز مصر ربانی شوی
وا رهی از جسم و روحانی شوی

حافظ
بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست
غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود
ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین
نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست
تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست
غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد
که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست
مجو درستیِ عهد از جهانِ سست نهاد
که این عجوز، عروس هزاردامادست


فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایرِ گلشنِ قدسم چه دهم شرحِ فراق؟
که در این دامگَهِ حادثه چون افتادم
من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود
آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم
سایهٔ طوبی و دلجوییِ حور و لبِ حوض
به هوایِ سرِ کویِ تو بِرَفت از یادم
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ دوست
چه کُنَم؟ حرفِ دِگَر یاد نداد استادم
کوکبِ بختِ مرا هیچ مُنَجِّم نَشِناخت
یا رب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟
تا شدم حلقه به گوشِ درِ میخانهٔ عشق
هر دَم آید غمی از نو به مبارکبادم
میخورد خونِ دلم مردمک دیده، سزاست
که چرا دل به جگرگوشهٔ مردم دادم
پاک کن چهرهٔ حافظ به سرِ زلف ز اشک
ور نه این سیلِ دَمادَم بِبَرَد بنیادم

مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم
که پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم
نِصاب حُسن در حدِّ کمال است
زکاتم دِه که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کِی ای زاهد، فریبی
به سیبِ بوستان و شهد و شیرم
چُنان پُر شد فضایِ سینه از دوست
که فکرِ خویش گم شد از ضمیرم
قدح پُر کن که من در دولتِ عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم
قراری بستهام با مِی فروشان
که روزِ غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حسابِ مُطرب و مِی
اگر نقشی کشد کِلکِ دبیرم
در این غوغا که کَس کَس را نپُرسد
من از پیرِ مُغان منّت پذیرم
خوشا آن دَم کز اِستغنایِ مستی
فَراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بامِ عرش میآید صَفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگرچه مُدَّعی بیند حقیرم


پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : دنيا، هووى آخرت است. عنه صلي الله عليه و آله : الدُّنيا وَالآخِرَةُ ضَرَّتانِ ؛ بِقَدرِ ما تَقرُبُ مِن أحَدِهِما تَبعُدُ عَنِ الاُخرى . پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : دنيا و آخرت ، هووى يكديگرند.
دنیا و آخرت مانند هوو هستند و با انتخاب یکی از آنها دیگری را از دست خواهیم داد. این دو به گونهای است که تا سراغ این میروید دیگری را از دست میدهید و نمیتوانید هم لذت دنیا را ببرید و هم لذت آخرت.
مثلا نمیشود هم خواب خوبی داشته باشید و هم نماز شب بخوانید، نمیشود روزه بگیرید و بهترین غذا را هم استفاده کنید. باید چشم پوشی کنید از آنها و یکی را انتخاب کنید. باید بگذرید تا به دیگری برسید یعنی تا از این نگذرید به آن نمیرسید. هوو بودن دنیا و آخرت را میتوان اینگونه توصیف کرد که باید انتخاب کنید و انتخاب هم با توست.
جوانهایی که دنبال نسخه میگردند بدانند که نسخه برای دین مانند کوه نوردی نیست که با خوردن چیزی بتوانید شاهکار کنید، راهش مبارزه با نفس است و باید با نفست مخالفت کنید. خواندن نماز صبح راحت است به شرط آنکه بتوانید نفست را کنترل کنید و بین دنیا و آخرت یکی را انتخاب کنید.
قـالَ النّبِیّ صلی الله علیه و آله
الدُّنيا وَالآخِرَةُ ضَرَّتانِ؛ بِقَدرِ ما تَقرُبُ مِن أحَدِهِما تَبعُدُ عَنِ الاُخری.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: دنیا و آخرت، هووی یكدیگرند. هر اندازه به یكی از آنها نزدیك شوی، از دیگری دور می شوی.
منبع: عوالی اللآلی: ج 1 ص 277 ح 106 و ج 4 ص 114 ح 177.
مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی عارف وارسته در شعری به این حدیث نبوی اشاره کرده است
این جهان با ان جهان باشند هوو
دو هوو با هم نسازند ای عمو
هم خدا خواهی هم خرما عجب
این بود افعال طفل بی ادب

گر ترا هست مجال بینش
بنگر به کتاب آفرینش
همچو ساعی از دو عالم درگذر
تــا شــوی از آفرینش ، بــاخبــر
خرو خرگوش و خرس و خوک و مور و مار می بینم
توصیف دایره ۲۱ از نگاه شاعر بزرگ ؛حاج مرشد چلویی ملقب به؛ ساعی
نمیدانم جهان تار است یا من تار می بینم
نمیدانم که خواب آلوده یا بیدار می بینم
نمیدانم چــرا آزادگان را خـــــــوار می بینم؟
نمیدانم طبیبان را چــرا بیـمار می بینم!؟
نیم یوسف ولیکن گرگ آدم خوار می بینم
یکی در گوشـــه افتــاده به صــد خــــواری!
یکی از مال و دارایی زده بر طبل بی عاری
یکی ازدست این بی رحم مردم می کندزاری
یکی تا مستراح خانه اش را کرده گل کاری
عجب سیری بزیر گنبد دوار می بینم!!!!!!
بغیر از آنکسی که علم و تقوی و هنر دارد
به هر کس بنگرم در سر هوای سیم و زر دارد
به افسار طبیعت بسته خوی گاو و خر دارد
زحب مـال دنیا چشــم کــور و گوش کــــر دارد
خرو خرگوش و خرس و خوک و مور و مار می بینم
به قرآن خــدا بعـد از نبــی بی احترامی شــد
به دست کورها افتاد و اسباب گدایی شد
محل کسب شد مسجد ، عبادتها ریایی شد
میان مسلمین آشـوب افتـاد و جدایی شد
ربارا در میان مردم بازار می بینم
چه بازاری که باشد شعله اش ازناز نمرودی
چه بازاری که تا محشر نبیند رنگ بهبودی
چه بازاری که اهلش را کشاند رو به نابودی
بیا ساعی مکـررکن بیاناتی که بســرودی
که من هشتاد مردم را ز صد بیمار می بینم

خدایش رحمت کند

مولانا: مرغ باغ ملکوت
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم


من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بامِ عرش میآید صَفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگرچه مُدَّعی بیند حقیرم




















































































![سبحان ربك رب العزة عما يصفون وسلام على المرسلين والحمد لله رب العالمين﴾ [الصافات: ١٨٠-١٨٢] - YouTube](https://i.ytimg.com/vi/XbKXfay3Gbs/hq720.jpg?sqp=-oaymwE7CK4FEIIDSFryq4qpAy0IARUAAAAAGAElAADIQj0AgKJD8AEB-AHUBoAC4AOKAgwIABABGEkgVChlMA8=&rs=AOn4CLDMhtvJkGydfG7J4LydBoTRt1e-qg)



![ﵟ وَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ إِلَّا كَآفَّةٗ لِّلنَّاسِ بَشِيرٗا وَنَذِيرٗا وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ 28 ﵞ
<br>
[سُورَةُ سَبَإٍ:28]](https://iqra-images.s3.ap-south-1.amazonaws.com/quran/%EF%B5%9F-%D9%88%D9%8E%D9%85%D9%8E%D8%A7%D9%93-%D8%A3%D9%8E%D8%B1%DB%A1%D8%B3%D9%8E%D9%84%DB%A1%D9%86%D9%8E%D9%B0%D9%83%D9%8E-%D8%A5%D9%90%D9%84%D9%91%D9%8E%D8%A7-%D9%83%D9%8E%D8%A7%D9%93%D9%81%D9%91%D9%8E%D8%A9%D9%97-%D9%84%D9%91%D9%90%D9%84%D9%86%D9%91%D9%8E%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D8%A8%D9%8E%D8%B4%D9%90%D9%8A%D8%B1%D9%97%D8%A7-%D9%88%D9%8E%D9%86%D9%8E%D8%B0%D9%90%D9%8A%D8%B1%D9%97%D8%A7-%D9%88%D9%8E%D9%84%D9%8E%D9%B0%D9%83%D9%90%D9%86%D9%91%D9%8E-%D8%A3%D9%8E%D9%83%DB%A1%D8%AB%D9%8E%D8%B1%D9%8E-%D9%B1%D9%84%D9%86%D9%91%D9%8E%D8%A7%D8%B3%D9%90-1831862.png)


























































.jpg)

























