غزل شماره ۸۱ حافظ: صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت - ستاره

جملات جرم عاشقی

دوره اول متوسطه | استیکر متحرک وبلاگ

ارزشمندترین جاهایی که میشود در این دنیا حضور داشت نه بر بلندای قصرهاست

ونه در انبوه دارایی ها

بلکه در قلب کسی در دعای کسی ودر فکر کسی است

جایی که حضورت با عشق معنا میگیرد

بایادماندگار میشود با دعا ارامش می یابد وبا مهربانی ریشه میدواند

چه خوشبخت است کسی که خانه اش در دل ها است نامش بر لب دعاهاست

ویادش روشنایی ذهن وخاطر آدم هاست

عکس نوشته غلام همت آنم

قصر امل

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب

سروش عالم غیبم چه مژده دادســــــــــــت

که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

ترا زکنگره عرش میزنند سفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یادگیر در عمل آر

که این حدیث زپیر طرقتم یاد است

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوزه عروس هزار داماد است

رضا به یار بده وز جبین گره بگشای

که بر من وتو در اختیار نگشادست

نشان عهد ووفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بیدل که جای فریاد است

حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر ولطف سخن خدا دادست

غزل شماره ۴۸۱ حافظ

بشنو این نکته

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد

جان من فکر سبو باش که پر از باده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری جانا

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

غزل شماره ۱۸۴ حافظ: دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند - ستاره

بار امانت

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد ودوملت همه را عذر بنه چون

ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

حافظ - دیوان غزلیات - غزل شماره ۳۱۷ از پادکست شعر و ادب پارسی |

فاش میگویم

فاش میگویم از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و ازهردو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی دلجویی حور ولب جوی

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

پاک کن چهره مارا به سر زلف زاشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیاد م

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هردم آید غمی از نو به مبارکبادم

غزل شماره ۳۴۶ حافظ: من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم - ستاره

عاشقان

من نه آن رِندم که تَرک شاهد وساغر کنم

توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم

من که دارم در گدایی گنج سلطانی بدست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

عاشقان را گر در آتش می پسندت لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنــــــــــــــم

مرغ چمن

صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

اسرار عشق ومستي

بامدعی مگویید اسرار عشق ومستی

تا بی خبر بمیرد در دردخود پرستی

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید

نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

بنام مولا

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشاهی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

زهم صحبت بد جدایی جدایی

خرما نتوان خوردن از این خار که کِشتیم

دیبا نتوان کردن از این پشم که رِشتیم

ما کُشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید

از ما به قیامت که چرا نفس نکُشتیم

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند

یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم

فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَىٰ ‎﴿٣٤﴾‏ يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ مَا سَعَىٰ ‎﴿٣٥﴾‏ وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَن يَرَىٰ ‎﴿٣٦﴾‏ فَأَمَّا مَن طَغَىٰ ‎﴿٣٧﴾‏ وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ‎﴿٣٨﴾‏ فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَىٰ ‎﴿٣٩﴾‏ وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ ‎﴿٤٠﴾‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَىٰ

عاشقی جرم قشنگیست مرا دار نزن
شده ام عاشق تو، عشق مرا جار نزن

ای که از راز دل عاشق من با خبری
عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن

آثارخوشنویسی بهروز نخستین شاکر

باد بهار میوزد

باد بهار می وزد باده خوش گوار کو

مُُردم از این هوس ولی قدرت واختیار کو

هر گل نو زگلرخی یاد همی دهد ولی

گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو

غم

دمی باغم دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

زهی سجاده تقوی که یک ساغــــــــــــــــر نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درودرج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمـــــــی ارزد

چوحافظ در قناعت کوش وازدنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان دو صد من زر نمـــی ارزد

دایره قسمت

جام می وخون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضــــــــــــــــــــــاع چنین باشد

درکارگلاب وگل حکم ازلــــی این بود

کان شاهد بازاری وین پرده نشین باش

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

شعرحافظتنهاییغمجامقسمت

توبه فرمایان

واعظان کاین جلوه در محراب ومنبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشکلی دارم زدانشمند مجـــــلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمــــتر میکنند

گوییا باور نمیدارند روز داوری

کاین همه قلب ودغل در کــــار داور میکنند

خانه خالی کن دلا تا منزل سلطان شود

کاین هوسناکان دل وجان جای لشکر میکنند

صبحدم از عرش می آید خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافــــظ از بر میکنند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند



یوسُــــف گمــــگشته
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور
دور گردون گردوروزی برمراد مانرفت
دایما یکسان نباشـــــــد حال دوران غم مخور
گربهار عمر باشــــــــــد باز برتخت چمن
چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
ای دل گر سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترانوح است کشتیبان زطوفان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده ؟ بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کندخار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان رانیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر خلوت شبهای تار
تابود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور

آخرین خبر | حافظا درکنج فقر وخلوت شبهای تار

معنی شعر همای رحمت (شهریار) - دانشچی

صحبت گل
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار
کار شاه است انکه تدبیر وتامل بایدش
تکیه بر تقوی ودانش در طریقت کافری ست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایـــــــدش

غزل شماره ۲۷۶ حافظ

شراب تلخ.....
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک د م بیاسایم زدنیا وشر وشــــــورش
کمند صیدبهرامی بیفکن جام مـــــــــــی بردار
که من پیموده این صحرا؟ نه بهرام است ونه گورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود بامورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام می بــــــــــــردار
که من پیموده ام دنیا ؟نه بهرام است ونه گورش

 دیوان حافظ: غزل شماره 278