اشعار ناب 1405

ارزشمندترین جاهایی که میشود در این دنیا حضور داشت نه بر بلندای قصرهاست
ونه در انبوه دارایی ها
بلکه در قلب کسی در دعای کسی ودر فکر کسی است
جایی که حضورت با عشق معنا میگیرد
بایادماندگار میشود با دعا ارامش می یابد وبا مهربانی ریشه میدواند
چه خوشبخت است کسی که خانه اش در دل ها است نامش بر لب دعاهاست
ویادش روشنایی ذهن وخاطر آدم هاست

قصر امل
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب
سروش عالم غیبم چه مژده دادســــــــــــت
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
ترا زکنگره عرش میزنند سفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یادگیر در عمل آر
که این حدیث زپیر طرقتم یاد است
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
رضا به یار بده وز جبین گره بگشای
که بر من وتو در اختیار نگشادست
نشان عهد ووفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاد است
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر ولطف سخن خدا دادست
بشنو این نکته
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
جان من فکر سبو باش که پر از باده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری جانا
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
بار امانت
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد ودوملت همه را عذر بنه چون
ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

فاش میگویم
فاش میگویم از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و ازهردو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی دلجویی حور ولب جوی
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
پاک کن چهره مارا به سر زلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیاد م
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هردم آید غمی از نو به مبارکبادم

عاشقان
من نه آن رِندم که تَرک شاهد وساغر کنم
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی بدست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
عاشقان را گر در آتش می پسندت لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنــــــــــــــم
مرغ چمن
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
اسرار عشق ومستي
بامدعی مگویید اسرار عشق ومستی
تا بی خبر بمیرد در دردخود پرستی
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهم صحبت بد جدایی جدایی

خرما نتوان خوردن از این خار که کِشتیم
دیبا نتوان کردن از این پشم که رِشتیم
ما کُشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکُشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند
یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَىٰ ﴿٣٤﴾ يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ مَا سَعَىٰ ﴿٣٥﴾ وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَن يَرَىٰ ﴿٣٦﴾ فَأَمَّا مَن طَغَىٰ ﴿٣٧﴾ وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ﴿٣٨﴾ فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَىٰ ﴿٣٩﴾ وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿٤٠﴾ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَىٰ
عاشقی جرم قشنگیست مرا دار نزن
شده ام عاشق تو، عشق مرا جار نزن
ای که از راز دل عاشق من با خبری
عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن

باد بهار میوزد
باد بهار می وزد باده خوش گوار کو
مُُردم از این هوس ولی قدرت واختیار کو
هر گل نو زگلرخی یاد همی دهد ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
غم
دمی باغم دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
زهی سجاده تقوی که یک ساغــــــــــــــــر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درودرج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمـــــــی ارزد
چوحافظ در قناعت کوش وازدنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمـــی ارزد

دایره قسمت
جام می وخون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضــــــــــــــــــــــاع چنین باشد
درکارگلاب وگل حکم ازلــــی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باش
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

توبه فرمایان
واعظان کاین جلوه در محراب ومنبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم زدانشمند مجـــــلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمــــتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب ودغل در کــــار داور میکنند
خانه خالی کن دلا تا منزل سلطان شود
کاین هوسناکان دل وجان جای لشکر میکنند
صبحدم از عرش می آید خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافــــظ از بر میکنند

یوسُــــف گمــــگشته
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور
دور گردون گردوروزی برمراد مانرفت
دایما یکسان نباشـــــــد حال دوران غم مخور
گربهار عمر باشــــــــــد باز برتخت چمن
چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
ای دل گر سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترانوح است کشتیبان زطوفان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده ؟ بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کندخار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان رانیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر خلوت شبهای تار
تابود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور


صحبت گل
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار
کار شاه است انکه تدبیر وتامل بایدش
تکیه بر تقوی ودانش در طریقت کافری ست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایـــــــدش

شراب تلخ.....
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک د م بیاسایم زدنیا وشر وشــــــورش
کمند صیدبهرامی بیفکن جام مـــــــــــی بردار
که من پیموده این صحرا؟ نه بهرام است ونه گورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود بامورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام می بــــــــــــردار
که من پیموده ام دنیا ؟نه بهرام است ونه گورش
![]()



