محرم....حسین

محرم


داستانی بسیار جالب و خواندنی
محتشم حال خوشی نداشت. کسی سخنی گفته بود که وجودش را لرزانده بود. گفته بود چرا شعرای ما در وصف عاشورا مرثیه ثرایی نمی کنند. علشورا!!!
خیلی دلش می خواست این کار را بکند ولی...
قلمش را آهسته در مرکب سیاه رنگ زد و با قلم نی روی کاغذ نوشت:
عاشورا...
لحظه ای چشم هایش را بست و دنبال واژه ای مناسب برای آغاز یک شعر؛ در ذهنش گشت. اما نتواست. قلم را زمین گذاشت و با ناراحتی گفت:«نه! درست نیست! من کی هستم که بخواهم درباره ی امام حسین (ع) و عاشورا شعر بگویم. هر کسی لیاقت این کار را ندارد. خیلی دلم می خواهد این کار را بکنم ولی نه... من کوچک تر از آن هستم که به خودم جرأت چنین کاری را بدهم. سخن گفتن از امام (ع) در شأن علماست نه من که شاعری کوچک و حقیر هستم. اما کاش می توانستم!»
من خود را شایسته نمی بینم که مرثیه ای برای ایشان بگویم. مصیبت امام حسین (ع) آنقدر عظیم و دردناک است که حتی نمی دانم از کجا باید شروع کنم
روزها گذشت بارها محتشم دست به قلم برد تا شعری عاشورایی بسراید ولی خجالت زده قلمش را زمین گذاشت. تا این که برادر محتشم که خیلی برایش عزیز بود، فوت کرد. چنان حال پریشانی پیدا کرد که از غصه ی مرگ برادر، قلم به دست گرفت و برای اولین بار مرثیه ای سوزناک برای مرگ برادر سرود. اما قرار نبود پریشانی پایانی داشته باشد. آن شب پس از سرودن مرثیه به خواب رفت و خواب عجیبی دید. صحرایی خشک پر از خون دید و چهره ای نورانی. یک دفعه در خواب فریاد زد:
یا امیرالمومنین!
حضرت علی (ع) جلو آمد و فرمود:«ای محتشم! چرا در مصیبت فرزندم حسین، مرثیه ای نمی گویی؟»
محتشم گفت: من خود را شایسته نمی بینم که مرثیه ای برای ایشان بگویم. مصیبت امام حسین (ع) آنقدر عظیم و دردناک است که حتی نمی دانم از کجا باید شروع کنم.»
و امیرالمومنین (ع) فرمود:«بگو... باز این چه شورش است که در خلق عالم است.»
با گفتن این جمله، محتشم سراسیمه از خواب بیدار شد. پریشان بود. از پنجره ی کوچک اتاق، به ماه که در آسمان تاریک شب می درخشید نگاه کرد. خواب دیده بود اما انگار خواب نبود. بیداری بود. با عجله چراغ روغن سوز کوچکش را روشن می کند، قلم را در مرکب فرو برد و بدون تأمل بر کاغذ نوشت:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
و به این ترتیب، مشهورترین شعر و مرثیه ی عاشورایی سروده شد.
کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال 905 هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعه علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهء کربلا سروده است.
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است



مرحوم حاج ملاعلی آقا واعظ تبریزی در شرح حال «محتشم» و قصه ی سرودن ترکیب بند مشهورش، چنین نوشته است:(1)
گویند، چون پسر مولانا محتشم درگذشت، مرثیه ای به جهت او گفت. شبی حضرت علی (علیه السلام) را در خواب دید. فرمود: «ای محتشم! از برای فرزند خود مرثیه گفتی، چرا برای قرة العین من نگفتی؟!» صبح بیدار شده، در اندیشه این خواب بود، که شبی دیگر بار، در خواب دید که فرمود: «مرثیه به جهت فرزندم حسین بگو!» عرض کرد که فدایت شوم! چه بگویم؟! فرمودند که بگو:
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»
بیدار شد مصرع دیگر در خاطرش بود همان ساعت به یُمن توجّه امیرالمؤمنین(علیه السلام) شروع کرد، تا به این مصرع رسید:
«هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال...»
مصرع دیگر به خاطرش نمی رسید... چند روز بر این بگذشت، شبی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) را در خواب دید که فرمودند:
«او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال!»


محمد علی مجاهدی
شعر عنایتی « كد » دارد !
از جمله خاطرات جناب مجاهدی است که :
بعد از ظهر روز نوزدهم ماه صفر چند سال پیش در قم توفیق دیدار جناب شیخ جعفر مجتهدی را پیدا كردم. هنگام ورود به اتاق، مشاهده كردم كه بر روی تخت در حالی كه دست خود را به نشانه احترام بر روی سینه گذاشتهاند، چشمان اشك آلودشان را به نقطهای از اتاق دوختهاند و قراین نشان میداد كه پیش از ورود من به اتاق توسلاتی داشتهاند.
آرام در كنار در ورودی اتاق نشستم و به تماشای آن صحنه شور آفرین پرداختم. حدود یك ربع ساعت گذشت تا آن مرد خدا به تدریج حالت طبیعی خود را باز یافت.
پرسیدند:
شما نور خاصی را مشاهده نكردید؟
عرض كردم:
خیر! ولی عطر خاصی را برای چند لحظهای استشمام كردم.
آن مرد خدا در حالی كه میگریستند، فرمودند:
دلم خیلی گرفته بود به بیبی زینب (علیها السلام) متوسل شدم، ناگهان در گوشهای از اتاق آشكارا در هالهای از نور جلوه كردند. لباس تعزیت بر تن داشتند و سرا پا سیاه پوش بودند. هیبت ایشان، هیبت علوی بود. خواستم عرض تسلیت كنم ولی گریه امانم نداد!
بیبی فرمودند:
دوست دارم فردا كه اربعین شهادت حسینی است در این جا مراسم عزاداری اقامه گردد و مرثیه جدیدی خوانده شود. مرثیهای كه صحنه غروب روز عاشورا را تجسم كند.
عرض كردم:
بیبی جان! این مرثیه را چه كسی باید منظوم كند؟
در حالی كه بیبی زینب (علیها السلام) به شما اشاره میكردند به من امر فرمودند تا صحنه غروب روز عاشورا و صحنه وداع شان را با پیكر پاره پاره و غرقه به خون سالار شهیدان را به گونهای كه نشانم دادهاند، برای شما بازگو كنم. سپس « كد» مرثیه جدید را به من یاد آور شدند و فرمودند كه این مرثیه جدید دارای چه نشانهای است؟ شما امشب این مرثیه را بسازید و فردا صبح به من لطف كنید تا ببینم نشانهای را كه فرمودهاند، دارد یا نه!
بعد، آقای مجتهدی حدود یك ساعت آن دو صحنه تكان دهنده را برای من تعریف كردند و در اثنای مجسم كردن آن دو صحنه به سختی میگریستند و گاهی رشته كلام شان پاره میشد و هنگامی كه آرام میگرفتند، مطلب را ادامه میدادند.
از خدمت ایشان مرخص شدم و به خانه آمدم. نزدیكی نیمههای شب، غمی بزرگ بر وجودم مستولی شد و انقلاب خاطر عجیبی پیدا كردم. به كتابخانه شخصیام رفتم و مطلبی را كه آقای مجتهدی برایم شرح داده بودند، دقیقاً مرور كردم و پس از دقایقی بعد، این مرثیه منظوم بر زبانم جاری شد:
هان! غروب روز عاشوراستی
كربلا پر شور و پر غوغاستی
قتلگاه از خون هفتاد و دو تن
موج زن چون لجه دریاستی
كشتی بشكسته آل رسول
غرقه در دریای بی پهناستي
...
فردای آن روز، صبح زود پس از زیارت مرقد نورانی كریمه اهل بیت (علیها السلام) و تشكر از عنایت آن حضرت و بیبی زینب – سلام الله علیهما – رهسپار منزل حضرت آقای مجتهدی شدم. هنگامی كه به حضورشان رسیدم، پرسیدند:
مرثیه را به همراه آوردهاید؟!
عرض كردم: بله
فرمودند:
مرحمت كنید تا آن را ببینم!
تا آن هنگام سابقه نداشت كه ایشان این گونه اشعار را از من طلب كنند و فقط میفرمودند:
بخوانید! ولی این بار ظاهراً قضیه فرق میكرد.
وقتی كه شعر را به ایشان دادم، دیدم با انگشت خود سرگرم شمردن ابیات آن هستند! سپس با لبخندی حالكی از رضایت خاطر به من فرمودند:
آقا جان! مبارك است، شعر شما نشانهای را كه بیبی زینب (علیها السلام) به من فرمودند، دارد!
عرض كردم:
اگر صلاح میدانید، برای مزید اطمینان قلبی من آن را اشاره بفرمایید.
گفتند:
به من فرموده بودند كه این مرثیه به نشانه اربعین باید چهل بیت داشته باشد و حالا كه ابیات شعر شما را شمردم دیدم درست چهل بیت است!
آقاجان! شعری كه عنایتی باشد «كد» دارد! و «كد» شعر شما عدد (40) بود!
من كه سراینده این مرثیه بودم، تعداد ابیات آن را نمیدانستم! بعد كه ابیات را شمردم دیدم كه ناخودآگاه آن را در چهل بیت سرودهام! شعفی كه باطناً از این جهت نصیب من شد، روزها ادامه داشت.
پس از گذشت ساعتی كه در خدمت آن مرد خدا بودم، تنی چند از ذاكران و دوستداران آل الله آمدند و ایشان شعر مرا به یكی از آنها داده و گفتند:
مرثیه امروز ما، همین شعراست! آن را با لحنی حزن انگیز بخوانید.
ماخذ : کتاب در محضر لاهوتيان محمد علی مجاهدی(پروانه)
و کتاب لاله ای از ملکوت
حق، خریدار چنین کالاستی
هان غروب روز عاشوراستی ///کربلا پر شور و پر غوغاستی...
قتلگاه از خون هفتاد و دو تن/// موج زن چون لجه ی دریاستی...
کشتی بشکسته آل رسول /// غرقه در دریای بی پهناستی...
وه چه دریایی که موج خون او /// در گذر از گنبد میناستی...
نا خدا افتاده در گرداب خون /// بحر هستی سخت طوفان زاستی...
رفته از چرخ برین تاب و سکون/// در تزلزل توده غبراستی...
هر کجا پیداست آشوبی بزرگ /// هر طرف هنگامه ای برپاستی...
خیمه ها با حالتی افروخته /// کربلا را انجمن آراستی...
هر یکی زان خیمه های سوخته /// غم فزای عترت طاهاستی...
بانویی با قامتی هم چون کمان/// از دو چشم خویش خون پالاستی...
پیکر صد پاره خون خدا /// در میان کشته ها پیداستی...
پا نهاده در میان بحر خون /// گرم سیر کشته اعداستی...
دست بالا برده سوی آسمان /// در سخن با ایزد یکتاستی...
کاروان بار سفر بستهست و او /// فارغ از دنیا و مافیهاستی...
زینب آماده است از بحر وداع /// صحنه ای جانکاه و جانفرساستی...
گوید ای جان عزیز از جای خیز /// کاین وداع آخرین ماستی...
دیده چون باز کرد آن اخت الولی/// دید پیدا آن چه ناپیداستی...
اجتماعی دید گرد قتلگاه /// کز فغان شان محشری برپاستی...
اشک ریزان انبیا و اولیا/// در تحیر سید بطحاستی...
در یمینش مظهر کل جلال ///تیغ بر کف حضرت مولاستی..
در یسار حضرت ختمی مآب /// حضرت صدیقه زهراستی...
در کنار فاطمه زاری کنان /// مریم و آسیه و ساراستی...
نوح پیغمبر که شیخ ال انبیاست/// گرم آمنا و صدقناستی...
زین تجلی خرّ موسی صعقا /// کربلا در جلوه چون سیناستی..
آمده عیسی ز چرخ چارمین /// در کفش انجیل یوحناستی...
خون فشان گردیده چشم عرشیان/// اشک ریزان دیده حوراستی...
زینب از این پرده آمد در شگفت ///گفت گویا محشر کبراستی...
در بغل بگرفت زینب شاه را /// در تماشا عالم بالاستی...
قدسیان زین صحنه در جوش و خروش /// پر فضا از بانگ واویلاستی...
لیله الاسری بود یا رب! و یا /// قاب قوسین است و اوادنی ستی...
شد جدا یک قوس از قوس دگر /// این سخن کوتاه و پر معناستی...
کاروان سالار دشت کربلا /// عازم شام مصیبت زاستی...
شد بلند از قتلگه بانگ اذان ///وه چه خوش آوای روح افزاستی...
این صدای آشنا یا رب زکیست/// کاین چنین نغز و خوش و زیباستی...
دید می گوید اذان شاه شهید/// کاین سفر بس سخت و جان فرساستی...
هر کجا روی آوری تو کربلاست/// روز تو هم رنگ عاشوراستی...
یادگار خیمه های سوخته/// کربلایت شام محنت زاستی...
ای زبانت ذوالفقار مرتضی /// غم مخور پیروز بر اعداستی...
تو ببر کالای ما بهر فروش /// حق خریدار چنین کالاستی...
خون سرخم تا قیام منتقم /// گرم جوشش اندرین صحراستی...
محمد علی مجاهدی(پروانه)

حسین
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ که انجا
سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت
حافظ


عارف وارسته شیخ جعفر مجتهدی

جناب آقای حسنی تعریف كردند:
روزی همراه بعضی از دوستان جهت زیارت آقای مجتهدی به قزوین رفتیم، محل سكونت ایشان منزل آقای حاج فتحعلی بود.
بعد از اینكه لحظاتی را در خدمتشان سپری كردیم، خطاب به جناب حاج فتحعلی فرمودند:
كاغذ و قلمی تهیه كنید تا یك دو بیتی درباره حضرت ابوالفضل (علیهالسلام) بگویم
حاج علی آقا یك برگ كاغذ و قلمی به ایشان دادند.
پشت كاغذ مقدار اندكی خط خوردگی داشت، هنگامی كه آقا آنرا گرفته و مشاهده نمودند فرمودند:
اسم حضرت را بر روی كاغذ قلم خورده نمینویسند.
این بیان و اظهار ایشان نشانگر نهایت ادب و احترام نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بود.
به هر حال حاج علی آقا فوراً كاغذی كاملاً تمیز مهیا نمودند، آنگاه آقای مجتهدی گفتند:
حضرت ولی عصر (ارواحنافداه) میفرمایند: هر كس با این دو بیت شعر متوسل به عمویم قمر منیر بنی هاشم حضرت عباس (علیهالسلام) بشود حتما حاجتش برآورده خواهد شد،
و سپس شروع به خواندن بیت اول كردند و در فاصله بین بیت اول و دوم حدود نیم ساعت با شدت تمام میگریستند، آنگاه بیت دوم را خواندند و باز حدود نیم ساعت شدیداً گریه كردند، آنگاه دو بیتی را روی كاغذ نوشتیم كه عبارت بود از:
یادم زوفای اشجع الناس آید
وزچشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری
هیهات برادری چو عباس آید



حسین
امام حسین (علیه السلام) فرمودند:
اِعلَموا اَنَّ حَوائِجَ النّاسِ اِلَیکُم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکُم، فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ فَتُحَوَّلَ اِلی غَیرِکُم؛
بدانید که نیازمندیهای مردم به شما، از نعمتهای الهی بر شماست. پس از این نعمتها خسته نشوید که هر آینه به سوی دیگران سوق یابد.

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ
در آخرین سالی که مرحوم سید ضیاء الدین دری وعاظ شهیر تهران (١) در قید حیات بود، یک شب از دهه محرم (شب هشتم یا نهم) جوانی قبل از منبر از ایشان سؤال می کند که: مراد حضرت حافظ از این شعر چیست؟
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی، او بجا آورد
مرحوم دری می گوید: جواب این سؤال را در بالای منبر می دهم تا برای همه قابل استفاده باشد .
ایشان در فراز منبر قضیه نهی آدم ابوالبشر از خوردن گندم و داستان نان جوین خوردن امیرالمؤمنین (ع) را در تمام مدت عمر بیان می نماید، و حتی این که آن حضرت در تمام مدت عمر ابدا نان گندم نخورد و از نان جوین سیر نشد . و سپس می گوید:
مراد از شیخ در این بیت، حضرت آدم (ع) است که وعده نخوردن از شجره گندم را در بهشت داد ولی به آن وفا نکرد و از امر خداوند سرپیچی نمود و گندم را تناول کرد . و مراد از پیر مغان حضرت امیرالمؤمنین (ع) است که در تمام مدت عمر نان گندم نخورد، و وعده عدم تناول از شجره گندم را او ادا کرده و به اتمام رسانید .
این مجموع تفسیر این بیت بود که وی برسر منبر شرح داد و منبرش را خاتمه داد .
قبل از پایان سال، مرحوم دری فوت می کند; در سال بعد در دهه محرم در همان شبی که این جوان سؤال را از مرحوم دری می کند، وی را در خواب می بیند که: مرحوم دری به نزد او آمد و گفت: ای جوان! تو در سال قبل در چنین شبی از من معنی این بیت را پرسیدی و من آن طور پاسخ گفتم . اما چون بدین عالم آمده ام، معنی آن، به طور دیگری برای من منکشف شده است:
مراد از شیخ، حضرت ابراهیم (ع) و مراد از پیر مغان حضرت سید الشهداء (ع) است . مراد از وعده، ذبح فرزند است که حضرت ابراهیم بدان امر خداوند وعده وفا داد، اما حقیقت وفا را حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در کربلا به ذبح فرزندش حضرت علی اکبر (ع) انجام داد .
فردای آن شب، این جوان در آن مجلس معمولی همه ساله مرحوم دری می آید و آن خواب خود را بیان می کند . (٢)
١. مرحوم آقا سید ضیاءالدین دری استاد علوم عقلی و از وعاظ شهیر تهران .
٢ کتاب روح مجرد، یادنامه حاج سید هاشم حداد، آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی، ص ۴۸۳ و ۴۸۴ .


حسین

حسین

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را




اى که دل ها همه از داغ غمت غمگین است
وى که از خون تو صحراى بلا رنگین است
نرود یاد لب تشنه ات از خاطره ها
هر که را مى نگرم از غم تو غمگین است
صلَّی اللهُ عَلَیکَ یَا اَبَاعَبدِاللهِ الحُسَین يَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا
درود وسلام خداوند بر توباد ای حسین ای کاش من هم در کربلا در کنار شما بودم وبه رستگاری عظیم دست می یافتم
ای کاش ای کاش ای کاش ای کاش
ای کاش عشق را زبان سخن بود

يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا
ای کاش ما هم در زمره شما بودیم وهمان طور که شما به رستگاری بزرگی رسیدید این رستگاری بزرگ نصیب ما هم میشد
این جمله قشنگ يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا در قران امده است هرگاه کربلا رفتی چشمت که به قبر امام حسین ع که افتاد اگر بتوانی گریه کنی وسپس با اخلاص وارادت تمام بگویی يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا ای کاش که من با شما بودم و به این فوز عظیم نایل میشدم. انگاه در ثواب شهدای کربلا شریک خواهی شد انشالله
اگر ميخواهيد در ثواب شهداي سيدالشهداء شريك باشيد، هرگاه حضرت را ياد كرديد بگوييد : يا ليتني كنت معكم فافوز فوزا عظيما. با توجه به اينكه من ميدانم آنقدر اخلاص ندارم كه اگر زمان حضرت بودم از اصحاب آن حضرت باشم، آيا باز هم بهتر است اين جمله را بگويید ؟؟ اری بگویید بهتر است
لذا در قران کریم جمله یا لیتنی ای کاش در هفت 7 مورد امده است وما باید قبل از مرگ این ارزوها را عملی کنیم تا حسرت این ارزوها را به گور نبریم ...


امام رضا ع ای پسر شیب اگر شاد میشوی که ثوابی مانند ثواب کسانی که با حسین شهید شدند برای تو باشد هر وقت به یادش افتادی بگو
يَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا ای کاش با انها بودم تا به فوز عظیمی می رسیدم
بشنو تو این حکایت گر نکته دان عشقی
عجیبترین کلام را درباره امام حسین ع شیخ رجبعلی خیاط عارف وارسته بیان کرده است وکلام او در کشور ما ایران مصداق عینی دارد
امام حسین (ع) مشتری زیاد دارد . ممکن است امام های دیگر هم همین طور باشند. ولی خدا مشتری ندارد من دلم از این میسوزد که خدا مشتری هایش کم اند . کمتر کسی می آید بگوید : من خدا را دوست دارم و می خواهم با او آشنا شوم

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ که انجا
سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت
حافظ
![]()
روایتی زیبا از مرحوم دکتر «عبدالحسین زرینکوب»
روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت بهعنوان سخنران دعوت داشتم، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیلکرده و بهاصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی.
نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشهای نشستم، دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم میگشتم، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند، برای همین نمیخواستم فعلاً کسی متوجه حضورم بشود، هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم، ذهنم واقعاً مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد:
ببخشید شما استاد زرینکوب هستید؟
گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرینکوب هستم.
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. همینطور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش میکردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟
پیرمردی روستایی با چهرهای چینخورده و آفتابسوخته، متین و سنگین و باوقار. میگفت مکتب رفته و عمجزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جستهوگریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند.
پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: سوالی داشتم. گفتم: بفرما.
پرسید: شما به فال حافظ اعتقاددارید؟ گفتم: خب بله صد درصد. گفت: ولی من اعتقاد ندارم.
پرسیدم: من چهکاری میتوانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی برمیآید؟ (عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت میبردم)
گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من میکشید؟ گفتم: اگر از دستم بربیاید، حتماً، چراکه نه؟
گفت: یک فال برایم بگیرید. گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم. بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما.
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید. فاتحهای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمیخواهم، میخواهم ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چه میگوید؟ برای لحظهای کپ کردم و مردد درگرفتن فال. حافظ، عاشورا! اگر جواب نداد چه؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چه میشود؟
باوجوداینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که بهطور ویژه به این موضوع پرداخته باشد. متوجه تردیدم شد، گفت: چه شد استاد؟ گفتم: هیچ، آلان، در خدمتتان هستم. چشمانم را بستم و فاتحهای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحهای را باز کردم:
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت
گر نکتهدان عشقی خوش بشنو این حکایت
بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بیعنایت
رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برونآی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد آر خود بهسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین علیهالسلام و وقایع روز و شب یازدهم محرم نباشد، پس چه میتواند باشد؟
سالها خود را حافظپژوه میدانستم و هیچوقت حتی یکبار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده.
بیت اولش را خواندم، از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه با من کرد و از حفظ با من همخوانی میکرد و گریه میکرد. طوری که چهارستون بدنش میلرزید، انگار داشتم روضه میخواندم و او هم پای روضه من بود.
متوجه شدم عدهای دارند ما را تماشا میکنند که مجری برنامه بهعنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده، حالا دیگر میدانستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم. بلند شدم، دستم را گرفت. میخواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم. گفت معتقد شدم استاد. معتقد بودم استاد، ایمان پیدا کردم استاد...


