314شمارش معکوس عمر




سپاس خدای نبارک وتعالی که 314 ماه زندگی را به من عطا فرمود
و به من فرصتی دوباره برای نمایش در صحنه روزگار عنایت فرمود


دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی.
باری این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟
گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفتهاند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.
به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
ای شکم خیره به نانی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دو تا
گلستان سعدی





وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا ۚ
اگرطالب هدایت از سوی خداوند هستیم باید اورا اطاعت کنییم اطاعت خط موازی هدایت است هر چه خط اطاعت کشیده تر باشد خط هدایت نیز به موازای او کشیده تر است واین همان کلام دیگر مولایمان خدای تبارک وتعالی است که در قران به ان اشاره کرده است وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ واین همان کلام دیگر مولایمان است که فرمود وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا ۘالبته کلام اول خطاب به اهل ایمان است وکلام دوم مربوط به کافران است ومعنای وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا ۘبه زبان عامیانه شما بکنیید تا ما بکنییم شما گناه بکنیید ما عذاب میکنییم
وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ




«لهو» به سرگرمىهایى گفته مىشود كه انسان را از هدف اصلى و مسائل اساسى باز مىدارد؛ «لعب» انجام كارى مثل بازى است كه قصدى در آن نیست.
«هذه الحیاة الدنیا» رمز تحقیر دنیاست، همانگونه كه «لهى الحیوان» رمز عظمت آخرت.

((هوالذی انزل فی قلوب المومنین)) سَکینَه
کل نفس بما کسبت رَهینَه




سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
سایهای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گر چه دربانی میخانه فراوان کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجر صبریست که در کلبه احزان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب
سالها بندگی صاحب دیوان کردم

![]()


غزل خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی (رحمه الله علیه)
شورش حشر به هر راهگذر میبینم
سیل خوناب جگر تا به کمر میبینم
تلخی زهر هلاهل ز شکر میبینم
این چه شوریست که در دور قمر میبینم
همه آفاق پر از فتنه و شر میبینم
ساقی دهر به دوران من دردآشام
جام می خون دل و دیده همی ریخت به جام
صبح امید مرا کرده فلک تیره چو شام
هر کسی روزبهی میطلبد از ایام
علت آن است که هر روز بتر میبینم
ای فلک جور تو تا کی ستمت تا چند است؟
هر کجا بی سر و پاییست به دولت بالان
هر کجا یوسفی او راست مکان در زندان
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر میبینم
الله الله که جهان پر شده از فتنه و شر
عاشقان را بنگر تشنه به خون دلبر
اختران را حسد آید که بینند قمر
دختران را همه جنگ است و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر میبینم
دل ما را غم آفاق مکدر دارد
نیست یک تن که ز دل بار غمی بردارد
هیچ رأفت نه مسلمان و نه کافر دارد
هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد
هیچ شفقت نه پدر را به پسر میبینم
به جهان غم مخور از کهنه و نو نیکی کن
گر گذاری سر و جان را به گرو نیکی کن
گندمت میندهد کشته جو نیکی کن
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از در و گهر میبینم

غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیرِ تو در این باشد
جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند
در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد
در کارِ گلاب و گل حکمِ ازلی این بود
کاین شاهدِ بازاری وان پردهنشین باشد