غزل شماره ۱۵۵ حافظ: اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد - ستاره


من آن مرغم که هر شام و سحرگاه

ز بامِ عرش می‌آید صَفــــــــــــــیرم

چو حافـــــــظ گنج او در سینه دارم

اگرچه مُدَّعی بیند حــــــــــــــقیرم


تو را ز کنگرهٔ عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست




طایرِ گلشنِ قدسم چه دهم شرحِ فراق؟

که در این دامگَهِ حادثه چون افتادم

من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود

آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم

شعر روز ها فکر من این است همه شب سخنم از مولانا


روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم













تو در این اوطان، غریبی ای پسر!
خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر!

آنقدر در شهر تن ماندی اسیر
کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن
موطن اصلی خود را یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
در میان، جز یک نفس در کار نیست

تا به چند ای شاهباز پر فتوح
باز مانی دور، از اقلیم روح؟

حیف باشد از تو، ای صاحب هنر!
کاندرین ویرانه ریزی بال و پر

تا به کی ای هدهد شهر سبا
در غریبی مانده باشی، بسته پا؟

جهد کن! این بند از پا باز کن
بر فراز لامکان پرواز کن

تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟
یوسفی، یوسف، بیا از چه برون

تا عزیز مصر ربانی شوی
وا رهی از جسم و روحانی شوی

اشعار عاشقانه و ناب وحشی بافقی

قیمت و خرید تابلو خطاطی اثر رویا سلیمانی مدل NTK409

نیست جز تقوی، در این ره توشه‌ای
نان و حلوا را بهل در گوشه‌ای

نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو
باغ و راغ و حشمت و اقبال تو

نان و حلوا چیست؟ این طول امل
وین غرور نفس و علم بی‌عمل

نان و حلوا چیست؟ گوید با تو، فاش
این همه سعی تو از بهر معاش

نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت
اوفتاده همچو غل در گردنت

چند باشی بهر این حلوا و نان
زیر منت، از فلان و از فلان؟

برد این حلوا و نان، آرام تو
شست از لوح تو کل نام تو

آخرین خبر | زکجا امده ام امدنم بهر چه بود؟

مناجات سحری با خداوند متعال (الهی سینه ای ده آتش افروز)

الهی سینه ای ده اتش افروز

در ان سینه همه اه همه سوز

الهی چشم حق بینی عطا کن

زدست دیده ودل ما رها کن

الهی از تو خواهم چَشم سالِم

ندارد چشم سالم غیر عالِم

زدست دیده ودل هردو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد ازاد

چندرسانه‌ای الهی سینه ای ده آتش افروز