فصل بیست و هفتم در آذربایجان چه کردم و چه دیدم اشاره
وقتی بجلگه خوی رسیدم اولین نسیم پائیزی وزیدن گرفت و چون زمستان آذربایجان زود میرسد شتاب را بیشتر کردم تا اینکه خود را به تبریز برسانم شهر (خوی) در شمال شرقی سلماس کنار رودخانه ایست که بعد از اینکه از جلگه خوی عبور کرد بطرف شمال میرود و برودخانه معروف ارس می پیوندد و قبل از اینکه من وارد (خوی) شوم شنیده بودم که آنجا را ترکستان (ایران) میخوانند علتش این بود که مدام اظهار میکردند که سکنه (خوی) مثل سکنه ترکستان زیبا هستند و در سراسر (خوی) مرد و زنی که زیبا نباشد وجود ندارد.
وقتی بشهر (خوی) که بدون مقاومت تسلیم من شد رسیدم مشاهد کردم که مردم نسبت به (خوی) ظلم می کنند که آنجا را (ترکستان ایران) میخوانند چون زیبائی سکنه
خوی کجا و زیبائی خوبرویان ترکستانی کجا.
براستی من در (خوی) یک مرد و زن را ندیدم که زیبا نباشد و پنداری خداوند، گل و آب مردم آنجا را با زیبائی سرشته است. من از وجوه محلی پرسیدم از کدام نژاد هستید که اینقدر زیبائی دارید و آنها گفتند که ما از نژاد مردم ختا هستیم و در ازمنه قدیم پدران و مادران ما از ختا کوچ کردند و در این منطقه سکونت نمودند و یکی از علل زیبائی ما این است که در خوی مردم با اقربای نزدیک خود مواصلت نمی کنند چون بتجربه دریافته اند که وصلت با اقربای نزدیک سبب میشود که فرزندان زشت و اعور بوجود بیایند.
رنگ صورت مرد و زن در خوی سفید است اما سفید نمکین و هنگام توقف در خوی متوجه شدم که مردم آنجا از حیث خلق وخو هم مورد تحسین می باشند و هنگام سخن گفتن تبسم بر لب دارند. من در ایالات ایران از گیلان گذشته هیچ ناحیه ای را ندیدم که باندازه (خوی) زیبارو داشته باشد. تفاوت بین گیلان و خوی در این است که در گیلان زن ها زیبا هستند و مردان از زیبائی بهره زیاد ندارند و در خوی مرد و زن، بدون استثنا خوشگل هستند.
هنگامی که من وارد خوی شدم فصل انگور و امرود بود و من شنیدم که امرودهای خوی را باسم (امرود پیغمبری) میخوانند و من در هیچ منطقه از جهان گلابی، چون امرود خوی ندیدم و امرود آن شهر در بزرگی و شیرینی و آبداری در جهان نظیر ندارد و یک گرسنه بعد از اکل یک امرود پیغمبری در خوی، سیر می شود و دیگر نمیتواند
سرخی ندیده بودم. هردانه از آن انگور سرخ رنگ باندازه یک تخم مرغ درشت بود و از یاقوت سرخ تر و درخشنده تر می نمود. و چون دانه های درشت داشت مردم آن را میفشردند و آبش را میگرفتند و میخوردند تا اینکه مجبور به جویدن دانه های درشت آن نشوند.
 
یک خوشه از آن انگور را مقابل من دانه کردند و آبش را گرفتند و آب همان یک خوشه، قدحی را پر کرد و آنگاه یک قطعه یخ در آن میاندازند تا خنک شود و هنگام نوشیدن متوجه شدم شربتی گوارا میباشد.
 
من همانطور که از بیم زنهای زیبای گیلان، بزودی از آن سرزمین کوچ کردم از بیم زن های زیبای خوی نیز بیش از یک روز در آن شهر توقف ننمودم که مبادا زیبائی زنهای خوی سربازان مرا بی تاب کند و رشته انضباط در قشون من سست شود.
 
از خوی براه افتادم و راه (مرند) را پیش گرفتم و وقتی بآن شهر نزدیک شدم طلایه خبر داد که در صحرای جنوبی عده ای کثیر از افراد دیده میشوند و ممکن است یک قشون باشد.
 
بعد طلایه خبر داد آنچه دیده می شود قشون نیست بلکه زنها و کودکان هستند که در صحرا بسر میبرند و مثل اینکه خوشه چینی مینمایند.
 
مرتبه سوم طلایه خبر داد که در صحرا کشت زار وجود ندارد که مردم خوشه چینی کنند بلکه زن ها و اطفال مشغول جمع آوری کرم هستند وقتی من بآن نقطه رسیدم درصدد برآمد بدانم برای چه زن ها و اطفال کرم جمع آوری می کنند و معلوم شد
همان روز که وارد (مرند) شدم از (سلیمان) پسر (ایلدرم بایزید) که با موافقت من بجای پدر سلطان روم شده بود نامه ای دریافت کردم و در آن نامه سلیمان می گفت برای این که وفاداری خود را به من ثابت کند بیست هزار سرباز بخرج خود، بکمک من بآذربایجان خواهد فرستاد.
 
سلیمان بوعده وفا کرد و سربازان را فرستاد و من از آن ها در جنگ علیه سلطان آذربایجان که گفتم تا (ری) را گرفته بود استفاده کردم. سلطان آذربایجان باسم (سلطان احمد) از طایفه ایلکا- نیان بود و در مواقع عادی در تبریز بسر میبرد و روزی که من وارد (مرند) شدم. سکنه آن شهر فرزندان خود را بر سر راه من آوردند تا این که قربانی کنند و می گفتند ما از این جهت فرزندان خود را قربانی می کنیم که تو آمدی و می توانی ما را از ظلم سلطان احمد نجات بدهی گفتم من میل ندارم کسی فرزند خود را برای من قربانی نماید و پس از این که وارد شهر شدم وجوه (مرند) بحضورم رسیدند و از ظلم سلطان احمد حکایت ها کردند و گفتند اگر رعیتی در موقع مقرر نتواند مالیات خود را بر اثر خشکسالی یا آفت از بین رفتن دام (بر اثر ناخوشی) بپردازد مأمورین وصول مالیات که از طرف سلطان احمد گماشته می شوند دختر و پسر جوان آن رعیت را دستگیر می کنند
و میبرند و بفروش میرسانند تا این که مالیات را وصول کنند و اگر آن رعیت دارای دختر یا پسر جوان نباشد یک چشمش را کور می نمایند و هرگاه در سال دوم نتواند مالیات دو ساله را بپردازد هردو چشمش کور می شود و تمام گداهائی که در آذربایجان دیده می شوند و از دو چشم نابینا هستند رعایائی می باشند که نتوانسته اند مالیات بپردازند و دو چشمشان را کور کرده اند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 413
من از آن گفته بسیار حیرت کردم و گفتم در کشورهائی که تحت سلطه من می باشد بدفعات اتفاق افتاده که رعایا نتوانسته اند مالیات بپردازند و آفت های گوناگون مثل خشکسالی و ملخ خوارگی محصول آنها را از بین برده و من در آن سال از آنها مالیات نگرفته ام و یکی از قوانین دین اسلام این است که از مفلس نباید مطالبه کرد و هفتصد سال است که در تمام اقطار اسلامی می گویند المفلس فی امان اللّه.
وجوه (مرند) جواب دادند که سلطان احمد (ایلکانی) دعوی مسلمانی میکند ولی نه فقط دختران و پسران رعایا را بزور در ازای مالیات میبرد بلکه هیچ زیبارو از تعرض (سلطان احمد) مصون نیست و همین که زنی را بپسندد بزور از شوهرش جدا می نماید و بخانه خود میبرد و پس از چند روز رهایش می نماید و آن زن که دیگر نمیتواند بخانه شوهر برگردد روسپی می شود گفتم شما چگونه توانستید با ظلم یک چنین مرد ستمگر بسازید؟ آنها گفتند که ما می ترسیدیم و امروز هم می ترسیم زیرا (سلطان احمد) بسیار بیرحم است و اگر از یک طایفه یک نفر بر او یاغی شود تمام مردان آن طایفه را بقتل میرساند و
تمام زنان و دختران و پسران جوان را باسارت میبرد و از هیچ عمل فجیع و قبیح روگردان نیست.
گفتم سلطان باید عادل و باعفت باشد تا این که زیردستانش مجبور شوند رعایت عدل و عفت را بنمایند و هنگامی که خود سلطان ستمگر گردد و رعایت عفت را ننماید زیردستانش در ظلم و بی عفتی افراط می کنند. وجوه (مرند) گفتند ای امیر بزرگوار ما را از ستم (سلطان احمد) نجات بده و ما تا روزی که زنده هستیم جان نثار تو خواهیم بود.
مرند شهری است که مردمی قوی هیکل دارد و من قوی ترین مردان آذربایجان را در مرند دیدم. بمن گفتند زردآلوی مرند در جهان بی نظیر است اما چون ما در موقع پائیز به مرند رسیده بودیم زردآلو ندیدیم و در عوض سیب بمقدار زیاد در آن شهر یافت می شد.
وقتی من وارد آذربایجان شدم (سلطان احمد ایلکانی) از (ری) مراجعت کرده و در تبریز پایتخت خود مستقر شده بود و من از مرند براه افتادم و راه (تبریز) را در پیش گرفتم تبریز بطوری که می گفتند شهری بود وسیع و آن قدر قدمت داشت که هیچ کسی نمیدانست در چه تاریخ آن شهر بوجود آمده است و همچنین کسی نمیدانست که حصار آن شهر در چه تاریخ ساخته شده است.
من شتاب کردم تا قبل از این که سلطان احمد بحصار تبریز پناه ببرد خود را بآنجا برسانم من پیش بینی میکردم که اگر (سلطان احمد) بتواند در تبریز مقاومت کند فصل زمستان شدید آذربایجان مرا وادار خواهد کرد که از محاصره تبریز دست بردارم و قشون خود را از آذربایجان بیرون ببرم از زمستان گذشته بعید نبود که سلطان احمد عشایر آذربایجان
را وادارد که بمن حمله ور شوند.
پیش بینی من درست درآمد و پادشاه آذربایجان از روسای عشایر آن کشور خواست که مرا مورد حمله قرار بدهند ولی چون سلطانی ستمگر بود و رؤسای عشایر آذربایجان هم مثل سایر مردم از او نفرت داشتند دعوتش را نپذیرفتند و فقط دو نفر از روسای عشایر آذربایجان حاضر شدند که برای کمک به سلطان احمد بمن حمله ور شوند و من بسهولت حمله آنها را دفع کردم خاصه آنکه در آن موقع بیست هزار سرباز که سلیمان پسر (ایلدرم بایزید) بمن وعده داده بود در راه بود و
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 414
بکمکم میرسید.
با این که من خیلی عجله کردم که خود را زودتر به تبریز برسانم هنگامی بآنجا رسیدم که دروازه ها بسته شده و شهر برای دفاع آماده گردیده بود من بیدرنگ شهر را محاصره کردم و از آن روز ببعد عده ای از مردم آذربایجان و کسانی که خویشاوندانشان در تبریز بودند نزد من آمدند و گفتند که ما میخواهیم برای اینکه تو تبریز را زودتر بتصرف درآوری هرنوع کمک بتو بکنیم ولی بعد از اینکه تبریز را تصرف کردی از قتل عام مردم و چپاول اموال آنها خودداری کن.
آنها میدانستند مجازات سکنه شهری که مقابل من مقاومت نمایند این است که بعد از این که من آن شهر را تصرف کردم تمام مردان شهر بقتل برسند و تمام زن های جوان باسارت بروند و تمام اموال سکنه شهر نصیب سربازان من بشود کسانی که نزد من از سکنه تبریز شفاعت میکردند می گفتند که مردم تبریز گناه ندارند و از بیم (سلطان احمد) نمیتوانند دروازه های شهر را بگشایند تا این که سربازان تو وارد شهر
شوند.
روز دوم بعد از محاصره تبریز مردی بالای حصار آمد و بزبان ترکی فریاد زد امیر تیمور کیست و باو بگوئید خود را بمن نشان بدهد. از او پرسیدند تو که هستی؟ او گفت من سلطان احمد ایلکانی هستم و میخواهم با امیر تیمور حرف بزنم. از او پرسیدند باو چه میخواهی بگوئی وی همچنان بزبان ترکی گفت آنچه من میخواهم بگویم باید بخود او گفته شود. من که در خیمه خود بودم از آنجا خارج شدم و بطرف حصار رفتم و قبل از این که چیزی بگویم (سلطان احمد) فریاد زد:
ای تیمور لنگ تو را شناختم زیرا نشانی تو لنگیدن از پای چپ است بزبان ترکی گفتم: آیا سلطان احمد تو هستی؟ او گفت بلی گفتم تو مردی نادان می باشی زیرا بی ادب هستی و تا انسان نادان نباشد بی ادب نمی شود.
او پرسید چگونه فهمیدی که من بی ادب هستم. گفتم برای اینکه ناسزا میگوئی.
سلطان احمد گفت من بتو ناسزا نگفتم فقط گفتم که لنک میباشی. گفتم اینک می فهمم که تو نادان تر از آن هستی که من تصور میکردم زیرا آن قدر فهم نداری که استنباط کنی آنچه گفتی ناسزا است و عیب جسمی اشخاص را برخ آنان کشیدن ناسزائی بزرگ می باشد و یک مرد باادب، هرگز عیب جسمی اشخاص را برخ آنها نمی کشد سلطان احمد ایلکانی گفت آیا میدانی که برای چه تو را صدا زدم و چه میخواهم بتو بگویم؟ گفتم هرچه میخواهی بگو او گفت خواستم که خود را بتو بشناسانم و تو بدانی که پدران من که همه از سلاطین ایلکانیان بودند که هستند و چه کردند. گفتم پدران تو هرقدر بزرگ باشند بپایه جد من
چنگیز نمیرسند معهذا من میدانم که جد من چنگیز از قبر بیرون نخواهد آمد تا این که کمکی بمن بکند و من خود باید نشان بدهم تا چه اندازه لیاقت دارم.
(سلطان احمد) گفت من میخواهم بکسی که نوه چنگیز است یک اندرز بدهم. پرسیدم اندرز تو چیست، سلطان احمد گفت چنگیز این جا نیامد و پسرش را بآذربایجان فرستاد چون میدانست که اگر خود او بآذربایجان بیاید قبرش در این کشور حفر خواهد شد تو هم که نوه او هستی از جدت عبرت بگیر و همین امروز اردوگاه خود را برچین و از اینجا برو تا این که بتوانی عمر طبیعی بکنی.
گفتم من از مرگ بیم ندارم و اگر از مرگ می ترسیدم، قدم با این جا نمیگذاشتم. سلطان احمد گفت من هم از مرک وحشت ندارم. گفتم عمل تو، خلاف گفته تو را به ثبوت میرساند چون اگر
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 415
تو از مرگ بیم نداشتی بحصار تبریز پناهنده نمی شدی و مردی که بحصار پناهنده می شود ثابت میکند که از مرگ می ترسد. سلطان احمد گفت حصاری شدن من ناشی از وحشت نیست بلکه برای حفظ جان سربازانم می باشد و اگر نباشم کسی نیست که فرماندهی سربازانم را برعهده بگیرد. گفتم آیا دیگر حرفی نداری که بمن بگوئی؟ سلطان احمد گفت چرا میخواهم بتو بگویم که اگر از این جا نروی پای دیگرت را هم لنگ خواهم کرد.
من بسوی خیمه خود مراجعت کردم و سلطان احمد فریاد زد کجا میروی؟ من جوابش را ندادم زیرا عقیده دارم با کسی که از بیم جان پناه بدیوار میبرد و از بالای حصار ناسزا میگوید نباید حرف زد
در پنجمین روز محاصره شهر تبریز،
بیست هزار سرباز که قرار بود (سلیمان) پسر (ایلدرم بایزید) بکمک من بفرستند آمدند. فرمانده آنها بمن گفت برای این که بتواند آن سپاه را زودتر بمن برساند روز و شب راه پیموده است. آن فرمانده دارای درجه (تومان باشی) بود و می گفت که نامش (نصرت- التون) می باشد و سپاه او را باسم سپاه (چاووش) میخواندند و اظهار نمود که سلطان روم باو امر کرده که در راه اجرای دستورهای من، در صورت لزوم تمام سربازان سپاه چاووش و خود را فدا کند.
در تبریز من متوسل بحفر نقب نشدم و از باروت برای ویران کردن حصار شهر استفاده نکردم زیرا با وسائل معمولی توانستم بر سلطان احمد ایلکانی غلبه نمایم. جنک تبریز بیش از ده روز طول نکشید و سقوط شهر از شورش سکنه محله (شام) شروع شد. سکنه محله شام از نژاد جد من چنگیز یعنی از نژاد مغول هستند و دارای روح سلحشوری مغولان می باشند و آنها که از ظلم (سلطان احمد) بجان آمده بودند دست از جان شستند و بر سلطان تبریز شوریدند. وقتی من از خبر شورش مطلع شدم بوسیله نردبان از راه حصار، چندهزار تن از سربازان دلیر خود را بکمک شورشیان فرستادم تا این که در داخل شهر بآنها کمک کنند.
شورش محله شام مدت دو روز ادامه داشت. و هنگامی که در داخل شهر، نائره جنک شعله ور بود ما از خارج حمله میکردیم و بیست هزار سرباز که سلطان سلیمان از (روم) بکمک من فرستاده بود ابراز دلیری کردند و عاقبت دروازه های شهر بروی سپاهیان من گشوده شد
سلطان احمد ایلکانی درصدد فرار برآمد اما دستگیر شد و قبل از این که وی را نزد من
بیاورند از طرف مردم که از او دلی پر از خون داشتند کشته شد.
در روزهای آخر جنک تبریز (شیخ مسعود) از شبستر نزد من آمد و او نوه شیخ محمد شبستری سرآینده کتاب (گلشن راز) است که من در آغاز سرگذشت خود اشاره ای باو کردم.
(شیخ مسعود) هم مثل دیگران شفاعت سکنه تبریز را کرد. وی از من خواهش نمود که بعد از غلبه بر تبریز شهر را مورد قتل عام و تاراج قرار ندهم و چون قسمتی از سکنه شهر یعنی مردم محله شام بر سلطان احمد شوریدند و دوره جنک کوتاه شد من بعد از این که تبریز را گشودم از قتل عام و تاراج صرف نظر نمودم ولی تمام اموال و املاک سلطان احمد را بتصرف در آوردم و با قتل آن مرد ستمگر سلسله ایلکانیان (ایلخانیان) منقرض شد.
محله شام در تبریز از طرف غازان خان پادشاه آذربایجان بنا گردید و غازان خان از فرزندان چنگیز بود و او در سال 703 (هجری قمری) در تبریز فوت کرد و در محله شام مدفون
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 416
شد و من بعد از ورود به تبریز بر مزار او رفتم و فاتحه خواندم و آنگاه بمدرسه و خانقاهی گه غازان خان در محله شام بنا کرده بود قدم نهادم.
در خانقاه عده ای از درویشان بودند و شنیدم که دوازده تن از آنها در جنگ تبریز هنگامی که سکنه محله شام بر سلطان احمد شوریدند بقتل رسیدند.
درویشان خانقاه غازان خانی دسته جمع، ذکر گرفتند و آنگاه یکی از آنها که موئی سفید و بلند تا کمر داشت و ریش سفید او هم بکمر میرسید مرا مدح کرد و من
مقدار زر بدرویشان بذل نمودم.
در تبریز من مسجد علیشاه گیلانی را هم دیدم. علیشاه گیلانی وزیر غازان خان بود و بخرج خود مسجدی بپا کرد و یک رشته قنات بوجود آورد تا اینکه آب آن از وسط مسجد بگذرد. وقتی من وارد آن مسجد شدم پنداری که قدم به بهشت گذارده ام صحن آن مسجد را با سنک مرمر تراشیده مفروش کرده و دیوارها با کاشی مفروش شده بود و یک نهر آب زلال از وسط مسجد میگذشت و مردم کنار آن نهر وضو میگرفتند.
سه روز بعد از ورود من به تبریز بازارها گشوده شد و من برای دیدن بازارهای تبریز رفتم. بازارهای تبریز همه دیدنی است اما دو بازار آن در جهان منحصر بفرد است یکی بازار جواهرفروشان و دیگری بازار عنبرفروشان.
وقتی من قدم به بازار جواهرفروشان نهادم از مشاهده انواع گوهرها که در دکان ها بنظر میرسید مبهوت شدم. مقابل هر دکان یک مرد جوان خوش قیافه ایستاده بود و از مردم دعوت میکرد که قدم بدکان بگذارند و جواهر خریداری کنند. لباس مردان جوان و زیبا رنگا- رنک و از حریر بود و عمامه های ظریف بر سرشان دیده میشد و روی هرعمامه پر زده بودند.
معلوم شد که در آنجا بیشتر خریداران جواهر، زن ها هستند باینجهت فروشندگان مردان جوان و زیبا را انتخاب مینمایند و با لباسهای قشنک مقابل دکان ها بخدمت و امیدارند بازار دیگر تبریز که بازار عنبرفروشان می باشد کنار بازار جواهرفروشان قرار داشت و هنگامی که من قدم بآن بازار گذاشتم بوی عطرهای لطیف مرا مست کرد. چون در آن بازار علاوه بر عنبر، همه نوع عطر میفروشند و عطرهای تبریز در کارگاه های مخصوص
تقطیر عطر فراهم میشود و عطر گل سرخ محمدی و همچنین عطر گل زرد محمدی تبریز در دنیا بی نظیر است.
من مثل پیغمبر (ص) به عطر علاقه دارم و عطر خوب در مشام من اثر لذت بخش بوجود میآورد و لذت عطر از لذایذی است که سبب انحطاط و سستی مرد نمیشود.
در تبریز بطوری که بمن گفتند در فصل گل، از یک خروار گل سرخ یا زرد محمدی یک مثقال عطر بدست میآورند و بهای آن عطر، سه مثقال طلا می باشد زیرا تقطیر عطر، مستلزم تحمل هزینه ای سنگین است عطر تبریز بهمه جا میرود و در تمام کشورها شهرت دارد و من در آن روز، در بازار عنبرفروشان مقداری عطرهای گوناگون مثل عطر گل سرخ و گل زرد و عطر یاس و چند نافه مشک خریداری کردم.
در تبریز دو رودخانه وجود دارد یکی باسم (مهرانرود) و دیگری بنام (سردرود) و هر دو رودخانه از کوه سهند واقع در جنوب تبریز سرچشمه میگیرد و آب آن دو رودخانه طوری سرد است که با این که مردم تبریز در زمستان یخ میگیرند در تابستان احتیاج به یخ ندارند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 417
و یخ فقط از طرف توانگران برای تفنن بمصرف میرسد و آن دو رودخانه بعد از این که برودخانه های دیگر باسم سرد آو (سرآب) ملحق گردید بدریای جیجست (دریاچه رضائیه) میریزد.
یک روز هم در تبریز برای مشاهده پارچه های آن ببازار پارچه فروشان رفتم. و پارچه های دیبا و اطلس و پشمی دیدم و معلوم شد که تمام آن پارچه ها در تبریز بافته میشود و پارچه های دیبا و اطلس تبریز در کشورهای فرنک خریدار بسیار دارد. چون من از قتل عام و
تاراج تبریز صرف نظر کردم، حصار شهر را هم ویران ننمودم و اجازه دادم آن قسمت از حصار را که در جنک ویران شده بود درست نمایند.
قبل از اینکه وارد آذربایجان شوم میل داشتم که اگر روزی قدم بآن کشور گذاشتم به شبستر بروم و سر مزار شیخ محمود شبستری فاتحه بخوانم و برای وی طلب آمرزش کنم. چون آن مرد نیکوکار بر گردن من حق دارد زیرا من از خواندن کتاب او باسم (گلشن راز) خیلی چیزها آموختم و شیخ محمود شبستری در آن کتاب مرا با اسرار ازلی و ابدی آشنا کرد.
کتاب او با این که کوچک است اما چون گوهر میباشد که با وجود کوچکی قیمتی بسیار دارد شیخ محمود شبستری در کتاب خود بیش از هزار بیت شعر نگفته اما آن اشعار همه چیز بانسان میآموزد و جلال الدین رومی در کتاب مثنوی خود بیست و هفت هزار بیت شعر نوشته و دویست داستان در آن کتاب گردآورده ولی هرکس آن کتاب را بخواند ممکن است کافر شود زیرا او در کتاب خود تمام ادیان را در یک ردیف قرار میدهد، و میگوید هیچ دینی بر دین دیگر مزیت ندارد و این گفته مغایر با نص صریح قرآن است که در بیش از دویست آیه دین اسلام را برتر از سایر ادیان میداند و در یک آیه هم تصریح میکند که پیغمبر ما خاتم النیین است و بعد از او، پیغمبری نخواهد آمد.
چون شیخ مسعود نوه شیخ محمود شبستری در تبریز بود تمایل خود را برای رفتن به شبستر باو گفتم و او بسیار خوشوقت شد و گفت ای امیر، من یقین دارم که
روح جد من در دنیای دیگر از آمدن تو به شبستر بوجود درمیآید.
روزی که من بسوی شبستر رفتم هوا ابر بود و پائیز آذربایجان که زودتر از نواحی دیگر شروع می شود آغاز گردید و من میاندیشیدم که باید از آنجا به (ری) بروم و بعد راه خراسان را پیش بگیرم و خود را به (کش) برسانم.
من میدانستم که اگر شتاب کنم قبل از زمستان وارد (کش) خواهم شد و پیش بینی نمیکردم که تا رسیدن به ماوراء النهر جنگی دیگر برای من پیش بیاید.
مرد و زن و کودکان شبستر در راه من گردآمده بودند و زن ها و کودکان مرا به یکدیگر نشان میدادند.
بعد از ورود به شبستر شیخ مسعود برای صرف طعام از من دعوت کرد و فرزندانش را نزد من آورد.
پس از اینکه غذا خورده شد عازم دیدار قبر شیخ محمود شبستری شدم و مشاهده کردم که مزار آن مرد محقر است و دستور دادم که بیدرنک برای آن مرد متدین و عالم مزاری بسازند که در خور مرتبه دینی و علمی او باشد. پس از این که از خواندن فاتحه بر مزار شیخ محمود فارغ شدم قصد مراجعت کردم و از شیخ مسعود پرسیدم که این قصبه چقدر جمعیت دارد؟ شیخ مسعود
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 418
گفت تقریبا شش هزار نفر گفتم لابد کودکان هم جزو این عده هستند؟ او گفت بله ای امیر. گفتم خداوند میگوید وقتی در قومی یک مرد نیکوکار بوجود میآید و مبادرت باعمال نیک و ثواب میکند، برکت اعمال او شامل تمام افراد آن قوم میشود جد تو هم مردی نیکوکار بود و خدمتی بزرگ به دین اسلام کرد و بهمین جهت
برکت وی شامل تمام افراد قومش می شود شیخ مسعود پرسید مقصود امیر از این گفته چیست؟ گفتم من بتو که نوه شیخ محمود هستی هزار دینار زر میدهم و بهریک از سکنه این قصبه اعم از مرد و زن، که سن او از مرحله طفولیت گذشته باشد پنج دنیار زر می بخشم و این برکت جد تو می باشد که شامل تمام افراد قومش می شود.
ترتیب تقسیم زر بین سکنه شبستر را به خزانه دار خود واگذاشتم و بعد از مراجعت از شبستر آماده کوچ شدم تا از راه اردبیل مراجعت کنم اردبیل نزدیک کوه مرتفع (سبلان) قرار گرفته و در قدیم اسم آن (باذان فیروز) بود و هنگامی که من به اردبیل نزدیک شدم شیخ خانقاه اردبیل با تمام مشایخ بزرگ آن خانقاه باستقبال من آمد و وقتی من وارد شهر شدم مشاهده نمودم که شهری است بزرگ و حصاری بشکل مربع دارد که هرضلع آن چهارهزار ذرع است در اردبیل باغی را برای سکونت من اختصاص دادند و شیخ بزرگ خانقاه خواست که عهده دار پذیرائی از من شود. ولی من باو گفتم بخود زحمت نده من نمیخواهم تو متحمل هزینه پذیرائی از من شوی.
من میدانستم که شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایر مشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمیآوردند همه را از دم تیغ میگذراندم ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند، نمیباید آنها را بیازارم لیکن نمیخواستم که مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند که بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام کرده اند.
عصر روزی که وارد اردبیل شدم گفتم که شیخ بزرگ خانقاه و دو
نفر از مشایخ آنجا که برجسته تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من میخواستم با آنها صحبت کنم و بدانم چه میگویند و نظرشان درباره دین چیست. بعد از اینکه مشایخ آمدند بآنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم دین تو چیست؟ آن مرد گفت من مسلمان هستم. از او پرسیدم اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید- عدل- نبوت- امامت- معاد گفتم بعقیده من اصول دین اسلام سه تا است و آن توحید و نبوت و معاد میباشد تو چرا پنج اصل را بر زبان آوردی؟ شیخ جواب داد اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه گانه را تأیید مینماید و سبب تقویت آن سه اصل میشود اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف میکرد تو حق ایراد گرفتن داشتی ولی چون اصول سه گانه را تقویت میکند نباید ایراد بگیری.
گفتم اینکه شما میگوئید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود بیاید شیخ بزرک خانقاه که او را مرشد میخواندند گفت ای امیر، بدعت عبارت از آن است که برخلاف نص آیات قرآن باشد و آیا در قرآن نوشته شده که اصول دیانت سه تا است؟
گفتم در قرآن اصول دیانت اسلام، به این شکل نوشته نشده ولی از مجموع آیات قرآن چنین استنباط می شود که اصول دیانت سه می باشد اول توحید دوم نبوت سوم معاد و هرکس مسلمان است باید باین سه اصل اعتقاد داشته باشد.
مرشد خانقاه گفت ما از قرآن چنین استنتاج می کنیم که اصول دیانت پنج است اول توحید دوم عدل سوم نبوت چهارم امامت پنجم معاد و آیا امیر اجازه میدهد آیات قرآن
را که
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 419
در آن راجع به عدل خداوند بحث شده است بخوانم
گفتم ای مرد، من تمام قرآن را از حفظ دارم و میدانم آیاتی که در آن از عدل خداوند بحث شده کدام است اما در قرآن، آیاتی بسیار وجود دارد که در آن راجع به علم خداوند بحث شده است و هکذا در قرآن آیاتی بسیار وجود دارد که در آن راجع به رحم خداوند صحبت میشود و اولین آیه قرآن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ است و در این آیه خداوند با دو صفت رحمن و رحیم توصیف گردیده و من میتوانم برای تو آیاتی از قرآن را بخوانم که در آن از صفت دیگر خداوند که صفت قهار می باشد بحث گردیده و آیا ما باید چنین استنتاج کنیم که اصول دین شش تا است اول توحید دوم علم سوم رحم چهارم قهر، پنجم نبوت ششم معاد.
مرشد خانقاه گفت ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام بعقیده ما، استنباط مولا و پیشوای بزرک ما حضرت امیر المومنین علی (علیه السلام) می باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ (یعنی دین شما از شما و دین ما از ما و بعبارت ساده تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را).
گفتم ای مرد، از این موضوع میگذریم و بچیز دیگر میپردازیم شنیده ام که تو مرشد خانقاه هستی و مردم را ارشاد می نمائی بمن بگو که برای چه مردم را ارشاد میکنی و مردم از تو چه نتیجه میگیرند؟ مرشد خانقاه گفت ای امیر، نفس آدمی هرگز قانع نمیشود
و هرقدر در اکل و شرب و شهوت رانی افراط کند بازهل من مزید میزند و بیشتر می طلبد و بدبختی انسان ناشی از این است که نفس اماره او هرگز سیر نمی شود و حرص و شهوت پرستی اش حد معین ندارد.
من بمردم میآموزم که جلوی نفس اماره را بگیرند و اینکار را از کم خوردن شروع کنند.
وقتی انسان کم خورد کمتر میخوابد و هنگامی که کم خورد کمتر احتیاج به جیفه دنیا دارد و بهمان نسبت نفس اماره کمتر دستخوش شهوات می شود و من به مردم می گویم اولین قدم که در راه رستگاری خود برمیدارید باید کم خوردن باشد
گفتم آفرین بر تو ای نیک مرد و من این موضوع را در خود آزموده ام و هرموقع که بخواهم کمتر بخوابم و زیادتر کار کنم، کمتر غذا می خورم.
مرشد خانقاه اردبیل گفت بعد از این دستور من بمردم توصیه میکنم که از معصیت خود داری نمایند تا این که وجود آنها بفساد خو نگیرد. چون آدمی هرنوع خود را تربیت کند بهمان شکل رشد میکند اگر درصدد برآید که خود را از معاصی دور نگاه دارد خوی او طوری تربیت میشود که نمیتواند مرتکب گناه گردد و هرگاه خود را بدست معاصی بسپارد طوری می شود که بدون گناه کردن نمیتواند زندگی نماید و بعقیده من بعد از کم خوردن، کلید رستگاری پرهیز از معاصی می باشد.
گفتم ای نیک مرد این گفته تو را نیز تصدیق می نمایم و من خود آزموده ام که هرکس بخواهد رستگار شود باید از گناهان بپرهیزد، بعد اسم او را پرسیدم و مرشد خانقاه جواب داد که نامش صدر الدین است. از او پرسیدم معاش تو و سایر کسانی که در
خانقاه هستند از چه راه میگذرد. آن مرد گفت بعضی از مردم نسبت بما محبت دارند و جزئی از دارائی خود را وقف خانقاه می کنند و ما و درویشان دیگر که در خانقاه هستیم از آن راه گدران می نمائیم و چون خرج ما زیاد نیست و عادت کرده ایم با قناعت بسر ببریم می توانیم بدون اینکه نیاز داشته باشیم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 420
بزندگی ادامه بدهیم.
پرسیدم درویشان در خانقاه چه می کنند. صدر الدین گفت آنها ذکر میگیرند و عبادت می کنند و در خود فرو میروند برای اینکه بتوانند خالق را بشناسند.
با اینکه صدر الدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذت بردم و قبل از اینکه از اردبیل حرکت کنم، چهار قریه از قرای سلطان احمد را که بعد از مرگ او بمن تعلق یافت وقف خانقاه اردبیل کردم و چون درآمد قرای مزبور زیاد بود میدانستم که وضع زندگی سکنه خانقاه بهتر خواهد شد.
بعد از این که صدر الدین و دو نفر دیگر از باغ رفتند من در آن باغ براه افتادم تا اینکه میوه های باغ را ببینم ولی یک درخت میوه دار در باغ نبود پرسیدم چرا در این باغ درخت میوه نکاشته اند؟ بمن جواب دادند که در اردبیل درخت میوه بثمر نمیرسد و حتی یک درخت میوه در تمام شهر وجود ندارد. در موقع توقف در اردبیل دو چیز دیگر هم دیدم یکی سنگی در خارج شهر باسم سنک باران، که سکنه اردبیل بمن گفتند اگر آن سنک را در فصل باران یعنی پائیز تا بهار از خارج شهر، بدرون شهر بیاورند و در میدان مرکزی جا بدهند باران
شروع خواهد شد و بعد از این که سنک را از شهر خارج کنند باران قطع میگردد. در ایام توقف من در اردبیل (و گفتم که فصل پائیز بود) چند بار سنگ را از خارج به میدان مرکزی آوردند و همین که سنگ در آن میدان قرار میگرفت باران شروع میشد و بعد از اینکه سنگ را از آنجا بخارج شهر میبردند باران قطع میگردید من از حکمت آن کار اطلاع حاصل نکردم و مردم شهر هم نتوانستند بمن بگویند که در آن سنک چه کیفیت هست که ورود و خروج آن سبب آمدن باران و قطع آن میشود.
موضوع دیگر که در اردبیل سبب تعجب من شد این بود که نیمه شب، تومان باشی (نصرت- التون) فرمانده سربازانی که سلطان سلیمان پادشاه (روم) بکمک من فرستاده بود بمن اطلاع داد که اردوگاه او مورد حمله موش های بزرگ و وحشت آور قرار گرفته است و چند موش هم برای من فرستاد تا من ببینم موش هائی که باردوگاه او حمله کرده اند چگونه هستند. تومان باشی حق داشت که می گفت آن موش ها وحشت آور می باشند زیرا هرموش ببزرگی یک بچه گربه بود.
من حیرت کردم که چگونه موش های مخوف، اردوگاه سربازان (روم) را مورد حمله قرار دادند اما وارد اردوگاه سربازان ما که وسیع تر بود نشدند. تا روز بعد، این موضوع برای من روشن نشد اما وقتی روز دمید، اردبیلی ها علت حمله موشها را باردوگاه سربازان روم (یعنی سربازان عثمانی- م) برای من بیان کردند. غذای سربازان روم، در سفر عبارت است از گندم پخته که قبل از مسافرت با دوغ طبخ می کنند و در آن مقداری از علف آویشن کوهی میریزند تا این که
خوش طعم شود. بعد از اینکه گندم در دوغ پخته شد، چون چسبندگی پیدا میکند. آن را بشکل کوفته های متوسط، هریک باندازه یک مشت، درمیآورند و دانه های گندم بهم میچسبد و کوفته های مزبور را میگذارند خشک شود.
آنگاه آنها را در جوال میریزند و با قشون حمل می کنند و وقتی سربازان اتراق کردند آن غذای پخته را در دیگ میگذارند و می جوشانند و بزودی غذائی گرم و لذیذ در دسترس سربازان روم قرار میگیرد ولی آنها نمیدانستند که بوی آویشن کوهی موش های اردبیل را جلب میکند و بهمین جهت مردم اردبیل هرگز (آویشن کوهی) بمصرف نمیرسانند و حتی در دکان های عطاری و دوافروشی
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 421
اردبیل آویشن کوهی بدست نمیآید چون همه میدانند اگر آویشن کوهی در خانه یا دکان باشد آن خانه یا دکان مورد حمله موش ها قرار میگیرد.
آن شب، سربازان (روم) تا بامداد با موش های بزرگ پیکار میکردند، و آنها را می کشتند اما نمیتوانستند جلوی سیل تهاجم موش ها را بگیرند و بعد از این که روز دمید، موش ها که از روشنائی روز می ترسیدند. از اردوگاه رفتند اما تقریبا تمام ذخیره خواربار سربازان (روم) را خوردند و تومان باشی (نصرت- التون) مجبور شد که در اردبیل برای سربازانش آذوقه خریداری نماید.
زمستان نزدیک بود و من نمیتوانستم در فصل سرما به (روم) برگردم و برای تصرف (بیزان تیوم) بروم.
من اطلاع داشتم که فصل زمستان، در آذربایجان و (روم) هوا خیلی سرد میشود و برودت شدید هوا قشون کشی و جنگ را فلج میکند و شرط عقل این بود که با سرعت خود را به وطن برسانم و زمستان را در ماوراء النهر بسر ببرم و در فصل بهار
عازم (بیزان تیوم) شوم.
موکول کردن جنک (بیزان تیوم) بفصل بهار آینده یک فایده بزرگ هم داشت و آن اینکه تا آن موقع کشتیهائی که من از سلطان فرنگ خواسته بودم میرسید و کشتی هائی که در بنادر (روم) می ساختند، تمام می شد و من میتوانستم با داشتن کشتی های کافی به (بیزان تیوم) حمله ور شوم.
به سلطان سلیمان نوشتم که از کار کشتی سازی که پدرش (ایلدرم بایزید) بدستور من شروع کرده بود فرو نماند و مراقبت کند که کشتیهائی که در سواحل (روم) ساخته می شود برای فصل بهار آماده باشد.
پس از آن (نضرت- التون) و سربازان او را مرخص کردم که قبلا از فرا رسیدن زمستان بروم برگردند چون دیگر با آنها کاری نداشتم و بهر سرباز (روم) سه دینار مزد، و به (نصرت التون) سیصد دینار بخشیدم و از اردبیل کوچ کردم و راه قزوین و ری را پیش گرفتم و بعد از این که به (ری) رسیدم هوای پائیز آنجا بقدری لطیف بود که با این که شتاب داشتم زودتر خود را بوطن برسانم دو روز در (ری) اتراق کردم.
روزی که من از ری بسوی خراسان بحرکت درآمدم، دسته سیورسات من که مأمور تهیه آذوقه و علیق بود از ویرانه نیشابور گذشت و بسوی طوس روانه شد.
روزی که از سبزوار عبور میکردم بقایای هرم هائی که از سرهای بریده بوجود آورده بودم هنوز دیده می شد و من میدانستم تا روزی که استخوان جمجمه مقتولین باقی است کسی جرئت نمیکند در سبزوار نسبت بمن یاغی شود.
وقتی به طوس رسیدم شهر را ویران دیدم و مردم مشغول بیرون آوردن اجساد از زیر آوار بودند و دانستم که روزی قبل از این که من
وارد طوس شوم زلزله ای شدید هنگام شب، در آن شهر رو داده و شهر را ویران کرده و چون مردم در خواب بودند عده ای کثیر زیر آوار رفتند و بقتل رسیدند.
من یکی از افسران خود و دو تن از معتمدین طوس را مأمور کردم که سرپرستی ساختن خانه های ویران شده را به عهده بگیرند و امر کردم که از قرای اطراف بنا و عمله بیاورند و از کیسه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 422
من به آنها مزد بدهند تا این که خانه های مردم ساخته شود.
در آن موقع متوجه شدم که یکی از فواید صحرانشینی من این است که دوچار آسیب زلزله نمی شوم و چون همواره در صحرا و زیر خیمه بسر میبرم اگر زلزله ای روی بدهد بهلاکت نخواهم رسید.
ساختمان وطن من شهر (کش) بکلی تمام شده بود و بطوری که گفتم، تصمیم گرفتم که از سلاطین دنیا دعوت نمایم که بآن شهر بیایند و در آنجا میهمان من باشند و آن شهر زیبا را تماشا کنند من برای چهل و دو پادشاه که همه غیر از پادشاه چین خراج گزار من بودند دعوت نامه فرستادم که دو سال دیگر در فصل بهار در کش حصور بهم برسانند.
من از این جهت دعوت نامه را دو سال زودتر فرستادم که پادشاهان فرصت داشته باشند بکار های خود برسند و هنگامی براه بیفتند که بتوانند دو سال دیگر در فصل بهار در (کش) حضور یابند چون بهترین فصل شهر (کش) فصل بهار است.
تمام سلاطین دعوت مرا پذیرفتند و جواب دادند که در موقع معین در (کش) حضور خواهند یافت.
با این که در (کش) عمارات زیاد وجود داشت من امر کردم که برای میهمانداری از
چهل و دو پادشاه چهل و دو کوشک بسازند و آن کوشک ها در یک منطقه ساخته شود و نامش را (بلاد الملوک) بگذارند یعنی شهر پادشاهان.
پادشاه چین در جواب دعوت من نامه ای بزبان اویغوری فرستاد که دارای این مضمون بود
(تیمور بیک که خود را بزرگتر از آنچه هست معرفی می نماید بداند که من پادشاه کشور چین هستم که یک سر آن به جابلقا منتهی می شود و سر دیگرش به جابلسا و بشماره ریک های بیابان و ماهی های دریا در کشور من رعیت زندگی میکند و هنگامی که قشون من براه میافتد زمین بلرزه درمیآید و کوه ها اگر پا داشته باشند از بیم قشون من میگریزند.)
(تو چگونه جرئت کردی که از یک چنین پادشاه دعوت نمودی که بخانه تو بیاید و چند عدد خشت و سنک را که روی هم گذاشته ای دیدن کند)
(من آن قدر بزرک هستم که سلاطین دنیا وقتی میخواهند بحضور من برسند ده بار زمین را می بوسند تا وقتی بآنها اجازه میدهم که خود را بپایه سریرم برسانند)
(تو با نهادن چند خشت و سنک روی هم مباهات میکنی و تصور می نمائی که یک بنای بزرگ بوجود آورده ای و اگر به چین بیائی و حصاری را که اجداد من بنا کرده اند ببینی و مشاهده کنی که هزارها فرسنک طول آن حصار می باشد از فرط حیرت انگشت بر دهان خواهی برد)
(ای تیمور بیک، کدخدایان ممالک من از تو توانگرتر و متشخص تر هستند و اگر روزی تو از حیث ثروت و قدرت بپایه یکی از کدخدایان من رسیدی در آن روز من بتو اجازه میدهم که مرا بخانه خود دعوت نمائی و تا وقتی بآن پایه نرسیده ای همان
بهتر که خود را یکی از چاکران من بدانی و بفکر نیفتی که از آن حدود تجاوز نمائی)
همین که این نامه را دریافت کردم چون دو سال بموقع آمدن پادشاهان دنیا به کش مانده بود مصمم شدم که بسوی چین بروم و بپادشاه چین ثابت کنم که من برتر از او هستم و وقایع آینده را بعد از این خواهم نوشت.
پایان سرگذشت تیمور لنک بقلم خود او
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 423 خاطرات اسقف سلطانیه راجع به تیمور لنگ
خاطرات تیمور لنک بقلم خود او در این جا بپایان رسید و بطوری که نقل کرد برای جنک با پادشاه چین قشون کشید و براه افتاد اما در راه چین همانطور که خواب دیده بود (و شرح خواب خود را در سرگذشتش ذکر کرد) دچار سکته شد و هفت روز بستری بود و روز هفتم زندگی را بدرود گفت و جسدش را بسمرقند منتقل کردند و در قبری که قبل از مرگ ساخته بود دفن نمودند.
تیمور لنک در خاطرات خود گفت که اسقف سلطانیه را بسفارت نزد پادشاه فرنک فرستاد تا از او درخواست کند که برایش کشتی بفرستد و اسقف سلطانیه بخط خود راجع به تیمور لنک خاطراتی نوشته که اینک در کتابخانه ملی پاریس موجود است و ما برحسب وعده ای که داده ایم خاطرات مزبور را که مختصر می باشد از نظر خوانندگان میگذرانیم.
در ضمن متذکر می شویم که بنظر میرسد که تیمور لنک اسقف سلطانیه را قبل از این که در شام ببیند بطوری که در آغاز سرگذشت خود میگوید در سلطانیه دیده بود و لذا مدتی قبل از این وی را بسفارت بفرستد با او سابقه آشنائی داشته است.
اسم او تیمور بیک است و تیمور یعنی (آهن)
و (بیک) یعنی امیر و دشمنانش او را باسم تیمور لنک مینامند زیرا از یک پا میلنگد و در ایران وی را (میری تابام) میخوانند که به معنای فرمانفرما می باشد.
این مرد پسرهای متعدد داشته و در حال حاضر بیش از دو پسر ندارد که یکی موسوم است به (میران شاه) و در این تاریخ چهل سال از عمرش میگذرد دیگری باسم (سون هاری) خوانده می شود (اسقف سلطانیه شاهرخ را باین شکل نوشته شده است- مارسل بریون) و بیست ودوسال از عمرش میگذرد. سایر پسرهای تیمور لنک در جنک یا کشته شدند یا بمرض مردند.
میران شاه چهار زن دارد و چهار پسر و پسرهای او بزرک هستند و هریک بیست تا سی هزار سرباز دارند و هریک از آن چهار پسر چون یک پادشاه هستند.
ولی همه از پدر بزرک خود (تیمور لنک) می ترسند و میدانند که اگر از اوامر او تخلف نمایند مجازات خواهند شد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 424
تیمور بیک با این که امروز مردی سالخورده می باشد خیلی قوی است و هرگز از راه پیمائی و جنک خسته نمی شود و روز و شب در صحرا بسر میبرد.
میگویند که تیمور بیک در دوره جوانی خیلی زیبا بوده و امروز هرکس او را ببیند این گفته را قبول میکند.
ثروت تیمور لنک بقدری زیاد است که می تواند سطح زمین را با سکه های طلا فرش کند و هرروز هزار مثقال طلا خرج آشپزخانه و شربت خانه خصوصی اوست.
وسعت کشورهای او آنقدر زیاد می باشد که اگر مسافری از مشرق کشورهای او براه بیفتد هرگاه یکسال متوالی راه برود ممکن است که به مغرب قلمرو او برسد و در سرتاسر این قلمرو وسیع برای مسافرین
و کاروانیان امنیت کامل حکمفرما می باشد و اگر در یکی از کشورهای تیمور بیک کاروانی مورد حمله راهزنان قرار بگیرد امیر آن کشور بحکم تیمور بیک کشته خواهد شد چون (تیمور بیک) عقیده دارد تا امیر یک کشور با راهزنان همدست نباشد آنها نمیتوانند در شاهراه کاروانیان را مورد حمله قرار بدهند.
از روزی که این مرد دارای قدرت شده تا امروز در تمام جنک ها فاتح گردیده و هیچ پادشاه و هیچ قلعه جنگی نتوانسته مقابل وی مقاومت نماید.
بیرحم تر از این مرد در جهان یافت نمی شود و اگر مقابل چشم او صدهزار مرد و زن و کودک را سر ببرند کوچکترین تأثیر در وی نمیکند و بارها اتفاق افتاده که تمام سکنه یک شهر را تا آخرین کودک شیرخوار بقتل رسانیده و نه بزن ترحم نموده و نه به پیرمردان یکصدساله (تیمور بیک) بظاهر در اجرای احکام دین اسلام خیلی دقیق است و هرشبانه روز پنج بار نماز میخواند و در ماه صیام روزه میگیرد و من هرگز ندیده ام که شراب بنوشد اما شنیده ام که گاهی پنهانی باده گساری میکند.
اگر تیمور بیک بخواهد می تواند ده بار، یکصدهزار مرد را برای جنگ بسیج کند.
شماره اسب های خود او که در ایلخی های وی می چرند بیست بار یکصدهزار اسب است و شماره شترهایش از حساب افزون می باشد و از وقتی سرزمین هندوستان را جزو قلمرو سلطنت خود کرده همواره از پنجاه تا یکصد زنجیر فیل دارد ولی از آن فیل ها بیشتر برای تشریفات و تجمل استفاده می شود.
تیمور بیک زبان های عربی و فارسی و ترکی را میداند و در علم قرآن و علم فقه اسلامی آن قدر زبردست می باشد که هیچ عالم مسلمان
نمیتواند با او مباحثه نماید.
شماره قصرهای تیمور بیک از دویست متجاوز است و در سمرقند هیجده قصر و در کش بیست قصر و در بغداد پانزده قصر و در اصفهان دوازده قصر و در شیراز هفت قصر دارد و روزی که ببغداد غلبه کرد یک درخت طلا بدست آورد که تمام برک های آن از جواهر بود و هیچ کس نتوانست قیمت آن درخت طلا و جواهر را تعیین نماید
(تیمور بیک) در جنک مثل سربازان خود جوشن در برمیکند و وارد میدان کارزار می شود و از مرگ بیم ندارد و با این که بدفعات بسختی مجروح شده و تا سرحد مرک رفته باز نمی ترسد و خود، در جنک ها شرکت می نماید.
در نظر او، هنگام خصومت، مقام و مرتبه افراد، بدون اهمیت است و طوری فرمان سربریدن
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 425
و شکم پاره کردن بزرگترین امرا را صادر می نماید که پنداری از کوچکترین غلامان هستند.
فقط برای علما و شعرا قائل بارزش است و آنها را محترم میدارد و علتش این است که خود او دانشمند می باشد.
از روزی که من تیمور بیک را دیده ام مشاهده کرده ام که پیوسته در صحرا بسر میبرد و در خیمه میخوابد و تصور میکنم که از این جهت همواره در صحرا بسر میبرد که شماره افراد قشونش آنقدر زیاد است که نمیتواند در هیچ شهر سکونت نماید.
(تیمور بیک) بر زمین غذا می خورد و بر زمین میخوابد و عادت ندارد که پشت میز بنشیند و غذا بخورد.
غذای او گاهی برنج است و گاهی ماست مادیان و آشامیدنی او هم شیر مادیان یا شربت عسل می باشد و در جشن ها، برای او کره اسب را کباب می کنند و کباب
کره اسب از غذاهای لذیذ سکنه خوارزم می باشد.
هنگام صرف غذا، سفره را در خیمه ای می گسترانند که دارای پنج دیرک است و تیمور- لنک در صدر سفره می نشیند و دیگران یعنی پسرها و نوه ها و سردارانش طوری می نشینند که بین آنها و تیمور لنک چند ذرع فاصله باشد.
تمام ظروفی که روی سفره گذاشته می شود از طلای ناب است و هنگام صرف غذا هیچکس اجازه ندارد صحبت کند مگر این که مورد خطاب تیمور بیک قرار بگیرد.
اگر تیمور بیک مهمان مسیحی داشته باشد اجازه میدهد که وی با غذا شراب بنوشد اما خود او از نوشیدن شراب پرهیز مینماید و پسرها و نوه ها و سردارانش هم مجاز نیستند شراب بنوشند.
در هیچ جای دنیا، انضباطی باندازه انضباط قشون تیمور بیک وجود ندارد افسران قشون تیمور لنک به نسبت ده برابر، یکی از دیگری برتر هستند و فرمانده ده سرباز باسم (اون باشی) و فرمانده یکصد سرباز باسم (یوزباشی) و فرمانده هزار سرباز باسم (مین باشی) و فرمانده ده هزار سرباز باسم (تومان باشی) خوانده میشود.
اگر یک مین باشی بهزار سرباز که تحت فرماندهی او هستند امر کند که خود را در آتش بیندازند بیدرنگ امر او را بموقع اجرا خواهند گذاشت و هرسرباز میداند که اگر از اجرای امر افسری که فرمانده او می باشد خودداری کند زنده پوستش را خواهند کند انضباط در ارتش تیمور لنک آنقدر دقیق است که اگر یک سرباز مرتکب خلاف شود با خنجر شاهرگ خود را قطع می نماید و خودکشی میکند تا این که گرفتار مجازات نگردد.
وقتی که تیمور بیک فرمان قتل عام و چپاول را در یک شهر صادر میکند پرچم سیاه برمیافرازد و شهری که در آن پرچم سیاه
(تیمور بیک) افراشته شده باشد از صفحه روزگار نابود می شود.
هنگامی که تیمور بیک به (روم) رفت شهری را که بین ارمنستان و انگوریه بود مورد محاصره قرار داد و وقتی بر شهر غلبه کرد تمام سکنه آن شهر را در چاه های آنجا انداخت و چاه های شهر را با جسد کسانی که زنده بچاه ها انداخته میشدند پر کرد.
در شهرهائی که مردم آن بدون جنک تسلیم می شوند مال و جان و ناموس مردم محفوظ است و اگر در آن شهرها سربازی بیک زن تعرض نماید یا مال کسی را تصرف کند آن سرباز و فرمانده مستقیم او بامر تیمور بیک بقتل میرسند و بهمین جهت هرشهر که از طرف تیمور بیک محاصره گردد
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 426
تسلیم میشود مگر شهرهائی که سلاطین آنها نخواهند مطیع تیمور بیک شوند.
یکی از چیزهائی که سبب گردیده (تیمور لنک) مقتدرترین مرد جهان شود استفاده از باروت است.
(تیمور لنک) از راز ساختن باروت مستحضر است و در تمام جنک های بزوک مقداری از مواد خام باروت را با خود میبرد و در نزدیکی قلاعی که میخواست آنها را بگشاید باروت میساخت و آنگاه دیوار قلعه را باحتراق باروت ویران میکرد.
من تصور نمیکنم در جهان بیرحم تر از (تیمور بیک) مردی آمده باشد و شاید هرگز نیاید.
وقتی دمشق را محاصره کرد برای سکنه شهر پیغام فرستاد که تسلیم شوید و دروازه ها را بروی قشون من بگشائید وگرنه بهلاکت خواهید رسید.
سکنه شهر از بیم (قوتول حمزه) حکمران دمشق جرئت نکردند تسلیم شوند و با اینکه (قوتول حمزه) ارابه های جنگی بزرک داشت نتوانست (تیمور بیک) را از پیرامون شهر رد کند.
تیمور بیک حصار شهر را با
احتراق باروت ویران کرد و وارد شهر شد.
مقابل مسجد عمر یکی از علمای بزرگ مسلمان باسم نظام الدین شامی با عجز و التماس از (تیمور بیک) خواهش کرد که دست از کشتار بردارد اما (تیمور بیک) بانک زد اگر تو اهل علم نبودی می گفتم که زنده پوست از تنت بکنند و آنقدر از مردم دمشق کشت که جز صنعتگران و دانشمندان و شعرا کسی باقی نماند و دوهزار شتر بار زروسیم و جواهر و پارچه های زربفت و فرش های گرانبها از دمشق به وطن خود ماوراء النهر فرستاد و همین مرد خونخوار و بی رحم در دمشق یک کنگره بزرگ از علمای اسلامی تشکیل داد تا راجع به قرآن بحث کنند
تنها کسی که توانست (تیمور بیک) را فریب بدهد بدون اینکه مجازات شود (ادیگ بی) پادشاه تتارستان بود (کشور تتارستان) محلی بود که امروز باسم شبه جزیره کریمه در جنوب روسیه خوانده می شود (مارسل- بریون)
(تیمور بیک) میخواست برای پسرش زن بگیرد و یک ایلچی بکشور تتارستان فرستاد و از (ادیگ بی) دخترش را برای پسر خود خواستگاری کرد.
(ادیگ بی) گفت من حاضرم که دخترم را به پسر (تیمور بیک) بدهم اما ثروت ندارم و نمی توانم جهیزی که متناسب با شأن و عظمت پادشاهی چون (تیمور بیک) است با دخترم بفرستم و اگر دخترم را بدون جهیز بسوی ماوراء النهر حرکت بدهم باعث سرشکستگی خود من خواهد شد.
(تیمور بیک) گفت جهیز دخترت را خود من فراهم می کنم و برای تو میفرستم تا اینکه با دخترت بماوراء النهر بفرستی و همه تصور کنند آن جهیز را تو خود با دخترت فرستاده ای و آبرویت محفوظ بماند.
(تیمور بیک) بیست و پنج شتر را
با زروسیم و جواهر و پارچه زربفت و شال های کشمیری بار کرد و هشت تن از افسران برجسته خود را مأمور نمود که آن گنج را برای (ادیگ بی) ببرند و دخترش را برای پسر او بیاورند.
افسران با شتران حامل گنج بسوی شهر (سقراط) پایتخت کشور تتارستان براه افتادند (اسقف سلطانیه راجع باسم پایتخت تتارستان اشتباه کرده و اسم آن شهر (سوداک) بود- مارسل- بریون).
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 427
بعد از اینکه کاروان حامل گنج وارد پایتخت تتارستان شد (ادیگ بی) پادشاه آن کشور افسران (تیمور بیک) را بزندان انداخت و زروسیم و جواهر و پارچه های گرانبها را ضبط کرد و دخترش را نفرستاد و (تیمور بیک) نه توانست که زروسیم و جواهر و بارهای گرانبهای خود را پس بگیرد و نه توانست افسرانش را که در زندان تتارستان بودند آراد کند و من از او شنیدم که می گفت هیچکس مثل (ادیگ بی) مرا فریب نداد.
شکوه دربار تیمور بیک را هیچ پادشاه نداشته است.
یکی از چیزهائی که دربار تیمور بیک را باشکوه میکند حضور گروگان ها در آن دربار است با لباس های زیبای محلی آنها.
رسم تیمور بیک این است که پسر جوان یا برادر جوان پادشاه یا امیری را که خراج گزار او می باشد گروگان میگیرد و آنها در دربار تیمور بیک زندگی می کنند و هیچ کس مزاحم آنان نمی گردد و هریک از آن شاهزادگان یا امیرزادگان در دربار تیمور بیک دارای یک دربار خصوصی هستند.
منظور تیمور بیک از گرفتن گروگان این است که سلاطین و امرائی که خراج گزار او هستند شورش نکنند و بدانند که هرگاه مبادرت به شورش نمایند پسر یا برادرشان بدستور تیمور- بیک بقتل خواهند رسید.
تمام سلاطین
و امرای هندوستان و ایران و شام و روم (ترکیه) قبچاق (یعنی کشوری که در شمال کوههای قفقازیه قرار گرفته بود) در دربار تیمور بیک گروگان دارند و اتفاق افتاده که گروگان ها به نفع (تیمور بیک) در جنگها شرکت نموده و حتی بقتل رسیده اند.
تیمور بیک علاوه بر ثروتی که بر اثر تاراج شهرهای بزرک مثل اصفهان- بغداد- دمشق و غیره بدست آورده در تمام کشورهائی که قلمروی سلطنت وی می باشد یک دهم از مجموع درآمد سلاطین و حکام را وصول میکند و از محل درآمد مزبور بافسران و سربازان خود مستمری می دهد.
تمام افسران و سربازان تیمور بیک از او مستمری میگیرند و اگر (تیمور بیک) اطلاع حاصل کند که یکی از افسران یا سربازان او بزور از یک دکاندار یا دیگری چیزی گرفته و بهای آنرا نپرداخته او را بقتل میرساند.
(تیمور بیک) مردی است که بدین خود ایمان دارد و شبانه روزی پنج بار در هرنقطه از جهان باشد نماز میخواند و دارای مسجدی است که قطعات آنرا حمل می کنند و بهرجا که اتراق می نمایند قطعات مجزا را بهم وصل می کنند و (تیمور بیک) در آن مسجد نماز می خواند.
تیمور بیک شراب نمی آشامد و از هرچیز که مغایر با احکام دین اسلام باشد اجتناب میکند،
با اینکه تیمور بیک از چیزهائی که در دین اسلام جزو منهیات است پرهیز می نماید نسبت به شرابخواری و زن های روسپی سخت گیر نیست ولی از گناه قوم لوط بسیار متنفر است و مرتکبین آن گناه را بقتل میرساند.
(تیمور بیک) ظروف بلور را دوست می دارد و علاقمند است که در ظروف بلور آب بنوشد.
اواکول نیست و در صرف غذا از حد اعتدال تجاوز نمی نماید
و دوست دارد که در بعضی از غذاهای او و بخصوص در برنج زعفران بریزند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 428
(تیمور بیک) از پای چپ میلنگد و هیچ یک از پزشکان دنیا نتوانستند پای چپ او را که در یکی از جنگها مجروح شده بود معالجه نمایند زیرا عصب پای چپ او، قطع شده است.
با اینکه آن مرد از پای چپ میلنگد و در این دوره سالخورده می باشد، چالاک است و کوچکترین اثر فتور در او بچشم نمی رسد و فقط موی سر او قدری سفید شده است.
شاید در دنیا کسی بوجود نیامده که حافظه ای قوی تر از حافظه (تیمور بیک) داشته باشد و یکی از عوامل موفقیت این مرد نیروی حافظه اوست اگر از بام تا شام یکصد نفر از امرا و افسران خود را بپذیرد و برای هریک از آنها دستوری صادر کند که با دستور دیگری فرق داشته باشد تمام آن دستورها را بیاد دارد و میداند که هریک از اوامر وی در چه موقع باید اجرا شود و کسی که مامور اجرای امر می باشد اگر در موقع معین آن را بموقع اجرا نگذارد بقتل خواهد رسید
این را تمام کسانی که در پیرامون تیمور بیک هستند میدانند و اطلاع دارند که اگر کاری را قبول کردند و در موقع معین بانجام رسانیدند مرگشان حتمی است.
اما اگر هنگام دریافت دستور مشکلات کار را بگویند و از تیمور بیک برای بانجام رسانیدن آن مهلتی طولانی بخواهند، بآنها مهلت میدهد.
چون همه میدانند که تیمور بیک در مورد بانجام رسانیدن کار در موقع معین کوچکترین تاخیر را روا نمی دارد هرکسی که عهده دار کاری می شود سعی مینماید آن را در
موقع معین باتمام برساند.
وقتی تیمور بیک مشغول ساختن شهر (کش) بود دو نفر از معماران آن شهر را سر برید زیرا ساختمان قسمتی از شهر را بآنها واگذار نموده بود و آنها نتوانستند در موقع مقرر عماراتی را که باید بسازند باتمام برسانند.
وقتی تیمور لنک از جنک مراجعت کرد و برای سرکشی به شهر (کش) رفت مشاهده نمود که عمارات باتمام نرسیده و معمارها گفتند که اگر امیر تیمور بآنها فقط دو ماه وقت بدهد آن عمارات را باتمام خواهد رسانید.
ولی (تیمور بیک) درخواست آنها را نپذیرفت و امر بقتل هردو داد و دو معمار دیگر را مامور اتمام کار نمود.
در مسافرت ها و میدان جنک تیمور لنک شریک تمام خستگی ها و محرومیت های افسران و سربازان خود میباشد و آنها از این موضوع آگاه هستند
هرافسر و سرباز (تیمور بیک) میداند که اگر ابراز شجاعت نماید پاداش خواهد گرفت و در صورتی که سستی کند، مجازات خواهد شد و سستی و جبن در جنک آن قدر در قشون (تیمور بیک) ننگین است که هیچ افسر و سرباز در میدان جنک سستی بخرج نمیدهد نه از بیم مجازات (تیمور بیک) بلکه از بیم خفیف شدن نزد همقطاران.
در جنک های بزرک و خطرناک، خود (تیمور بیک) بعد از این که جانشینی برای فرماندهی قشون خود تعیین کرد در صف اول مبادرت بپیکار میکند.
بدفعات اتفاق افتاده که زخم های مهلک خورده و اطرافیانش او را از میدان جنک خارج کرده اند تا زیر سم ستور بقتل نرسد.
ولی باز هم در جنک شرکت کرده و تهورش در میدان جنک بقدری است که خون
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 429
را در عروق افسران و سربازان وی بجوش میآورد
و آنها را برای هرنوع فداکاری آماده میکند و بر اثر همین تهور بود که (تیمور لنک) توانست با پانصد داوطلب از جان گذشته شهری چون (دهلی) پایتخت هندوستان را بگشاید.
من یکبار برحسب تصادف شرکت (تیمور بیک) را در میدان جنک و مراجعت وی را از آن میدان دیدم و باید اعتراف کنم که این مرد از دلیران روزگار است.
در آن روز وقتی از میدان جنک مراجعت کرد من دیدم که سراپای او ارغوانی بود و شمشیرش از فرط خون آلود شدن و خشکیدن خون روی تیغ شمشیر، در غلاف جا نمیگرفت و وقتی لباس رزم را از تن بیرون کرد چند زخم داشت و زخم های او را بستند و لباسش را کنار نهر آب بردند که بشویند و خون را از آن بزدایند.
قبل از اینکه من از طرف (تیمور بیک) بسوی فرنک بروم تیمور بیک ریش را می تراشید.
اما بعد از اینکه از فرنک مراجعت کردم دیدم که ریش گذاشته است و در ریش او او تار سفید دیده می شد.
(تیمور بیک) هنگامی که لباس رزم در بر ندارد و مغفر برسرش دیده نمی شود یک کلاه سفید بر سر میگذرد.
در فصل زمستان کلاه سفید او از نمد مالیده می شود و در فصل تابستان کلاه سفیدش را از پارچه ای ابریشمین میدوزند و برای این که درست بر سر قرار بگیرد در کلاه آستر میگذارند و همواره چند قطعه یاقوت و الماس بر کلاهش میدرخشد.
(تیمور بیک) در لباس، الوان سفید و زرد و قرمز را دوست میدارد و کمتر اتفاق میافتد که لباس راه دار بپوشد و در تابستان لباس او از پارچه ابریشمی سفید یا زرد است و در بهار
و پائیز پارچه های ارغوانی ضخیم می پوشد و در فصل زمستان روی لباس کلیجه ای از پوست سنجاب یا از پوست قاقم در بر میکند و در زمستان هم مثل تابستان مسکن وی در صحرا میباشد.
(تیمور بیک) عطر را دوست دارد و گرانبهاترین عطرها را از اطراف دنیا برای او میآورند و هرکس که به حیمه (تیمور بیک) نزدیک می شود، هنوز به خیمه نرسیده بوی عطر را استشمام می نماید.
یعضی از امرای خارجی که نزد تیمور بیک می رفتند وقتی باو میرسیدند بخاک میافتادند و سر بر زمین می گذاشتند اما تیمور بیک از عمل آنها متنفر می شد و می گفت که فقط باید بر خداوند سجده کرد و غیر از خدا هیچکس درخور این نیست که باو سجده نمایند.
از آن پس هرکس که می خواهد نزد تیمور بیک برود باو میگویند که از سجده کردن خود داری نماید و وقتی باو رسید فقط یک زانو را بر زمین بگذارد سفزای خارجی هم که نزد تیمور بیک میروند بهمین ترتیب باو احترام میگذارند و تیمور بیک بآنها اجازه نشستن می دهد.
در میدان جنک خیمه تیمور تفاوتی با خیمه افسرانش ندارد.
اما در جائی که می خواهد اتراق کند برای سکونت وی خیمه های گرانبها میافرازند یا (یورت) نصب می کنند و بهای هریک از خیمه های باشکوه و یورت های تیمور لنک باندازه خراج یک کشور است.
بالای خیمه (تیمور لنک) پارچه های زربفت و ارغوانی بشکل پرچم نصب می کنند و وقتی باد میوزد و آن پارچه ها را بحرکت درمیاورد منظره ای بسیار زیبا بوجود میاید و درون خیمه تیمور لنک، باقتضای فصل با پارچه های زرین و ارغوانی یا شال های کشمیر و فرش های بسیار نفیس تزیین می شود.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص:
روزی که سفیر (هانری سوم) پادشاه کشور کاستیل (واقع در اسپانیا) در سمرقند بحضور (تیمور بیک) رسید من آنجا بودم.
 
سفیر مزیور (گونزالز کلاویخو) خوانده می شد و دومین سفیری بود که (هانری سوم) نزد (تیمور بیک) میفرستاد و سفیر اول را هنگامی اعزام داشت که تیمور بیک در (رم) با (ایلدرم بایزید) میجنگید و آن سفیر در جنک (انگوریه) حاضر بود و رشادت تیمور بیک و سربازانش را دید و وقتی میخواست به (کاستبل) مراجعت نماید (تیمور بیک) آن قدر اشیاء گرانبها برای تقدیم کردن بپادشاه کاستیل باو داد که برای حمل آنها بیست استر لازم شد و از جمله (تیمور بیک) دو تن از کنیزان مسیحی خود را که بسیار زیبا بودند بوسیله آن سفیر نزد پادشاه (کاستیل) فرستاد،
 
طوری (هانری سوم) سلطان کاستیل (در اسپانیا) مجذوب عظمت و سخاوت (تیمور بیک) گردید که یک سفیر دیگر باسم (گونزالز کلاویخو) را نزد (تیمور بیک) فرستاد و من آن سفیر را در سال 1403 و دو سال قبل از مرگ تیمور بیک (که بمرص سکته نزدیک خاک چین زندگی را بدرود گفت) دیدم.
 
روز دوشنبه هشتم ماه سپتامبر سال 1403 میلادی در شهر سمرقند مقرر شد که سفیر پادشاه (کاستیل) بحضور (تیمور بیک) برسد.
 
در آن روز (گونزالز کلایخو) عالیترین لباس خود را پوشید و هدایائی را که از طرف پادشاه (کاستیل) آورده بود بدست همراهان داد و آنها پیشاپیش سفیر حرکت میکردند تا بجائی رسیدند که نزدیک کاخ تیمور بیک بود.
 
در آنجا عده ای از ملازمان تیمور بیک حضور داشتند و از سفیر (کاستیل) استقبال کردند و او و همراهانش را از اسب ها فرود آوردند و هدایائی را که برای
(تیمور بیک) آورده بود از همراهانش گرفتند و آن هدایا را روی دو دست نهادند و با احترام جلو افتادند تا اینکه به دربند دوم کاخ (تیمور بیک) رسیدند،
در آنجا شش فیل دارای یراق زرین و ارغوانی که روی هریک از آنها هودجی از چوب فوفل هندوستان قرار داشت دیده شد و هدایای پادشاه کاستیل را در هودج ها نهادند و فیل ها براه افتادند تا که بدربند سوم کاخ رسیدند.
در آنجا هدایا را از هودج ها خارج کردند و سه نفر از نواده های تیمور بیک سفیر (کاستیل) را استقبال کردند و یکی از رجال دربار (تیمور بیک) زیر بازوی (گونزالز- کلاویخو) را گرفت و باین ترتیب بسوی طالاری که تیمور بیک در آن نشسته بود روان شدند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 431
هدایای پادشاه (کاستیل) روی دست بوسیله عده ای از خدمه تیمور بیک جلو برده شد و در عقب هدایا سه نوه تیمور بیک حرکت میکردند و عقب آنها سفیر (کاستیل) در حالی که زیر بازویش را گرفته بودند گام برمیداشت و بعد از او ملازمانش حرکت کردند تا این که بجائی رسیدند که (تیمور بیک) را دیدند.
در آنجا سفیر پادشاه (کاستیل) یک زانو را بر زمین نهاد و دو دست را روی سینه گذاشت و تعظیم کرد و لحظه ای بآن حال بود و برخاست
بعد از اینکه چندین گام دیگر برداشت باز زانو را بر زمین نهاد و تعظیم کرد.
رویهم، تا وقتی که سفیر پادشاه کاستیل بحضور تیمور بیک رسید هفت بار زانو را بر زمین نهاد و تعظیم نمود.
وقتی سفیر کاستیل بحضور تیمور بیک رسید هدایائی را که آورده بود، مقابل تیمور بر زمین نهاده بودند.
تیمور بزبان عربی که میدانست
(گونزالز- کلاویخو) آنرا می فهمید پرسید حال پسر عزیز ما پادشاه کاستیل که میدانیم بزرگترین پادشاه فرنگ میباشد چگونه است؟
(کلاویخو) جواب داد حال او بسیار خوب است و برای امیر بزرگوار، از خداوند استدعای سلامتی و طول عمر میکند.
آنگاه سفیر (کاستیل) نامه پادشاه متنوع خود را بدست تیمور لنگ داد و امیر تیمور نامه را گرفت و پرسید این نامه بچه زبان نوشته است.
(گونزالز- کلاویخو) جواب داد بزبان اسپانیائی.
امیر تیمور گفت: در اینجا ما غیر از تو و همراهانت کسی را نداریم که بتواند زبان اسپانیائی را بخواند و نامه را بعد از این که غذا صرف شد خواهیم خواند.
خدمه تیمور بیک در آن موقع هدایای پادشاه (کاستیل) را که مقابل امیر تیمور نهاده بودند از جلوی آن مرد بزرگ برداشتند تا ببرند و امیر تیمور به سفیر کاستیل گفت حتی اگر تو بدون هدایا نزد من میآمد ولی مژده سلامتی پادشاه کاستیل را برای من میآوردی خوشوقت می شدم.
تا آن موقع سفیر کاستیل و همراهانش ایستاده بودند و بعد از اینکه هدایا برده شد تیمور- لنگ دستور داد که سفیر کاستیل و یک نفر از اعضای هیئت سفارت، که بعد از سفیر، بر دیگران از حیث رتبه مزیت داشت طرف راست او بنشیند و سایر اعضای سفارت، مجاز شدند که در طرف چپ امیر تیمور بفاصله هفت ذرع از او جلوس کنند.
خود امیر تیمور روی یک دوشک کوچک بشکل چهارزانو جلوس کرده، کلاهی از نمد سفید مرصع بجواهر رنگارنگ و دارای ابلق بر سر نهاده بود.
آنگاه غذا آوردند و من اگر بخواهم بگویم چقدر غذا آورده شد و اغذیه ای که برای پذیرائی از سفیر پادشاه کاستیل طبخ کردند
چند نوع بود باید صفحات بسیار را بنویسم.
چند نوع از غذاهائی که آن روز آوردند عبارت بود از گوسفندهای بریان شده در پوست و کره اسب های بریان شده زیر آتش بوته های خشک بیابان.
کباب کره اسب یکی از بهترین غذای سکنه صحرانشین ماوراء النهر است و کره اسب را ذبح می کنند و پوستش را می کنند و آنگاه شکمش را میدرند و احشاء و امعاء کره اسب را بیرون میآورند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 432
و می شویند و تمیز می نمایند. آنگاه احشاء و امعاء را در شکم کره اسب قرار میدهند و مقداری روغن و سبزی های معطر در آن می ریزند و شکم را می دوزند و کره اسب را در پوست آن جا میدهند و آن پوست هم دوخته می شود و کره اسب زیر آتش بوته های خشک بیابان قرار میگیرد و من از آن غذا خورده ام و بسیار لذیذ است.
کره های اسب بریان را بعد از اینکه در سینی های بزرک (که هریک را چند نفر حمل میکردند) میآوردند و بر زمین می نهادند قطعه قطعه میکردند و گوشت ران آن را مقابل تیمور لنگ و سفیر (کاستیل) و عضو اول هیئت سفارت میگذاشتند.
همچنین قسمتی از امعاء و احشای کره اسب را مقابل آنها می نهادند و در آن روز بیش از دویست گوسفند و کره اسب را بریان کرده بودند که برای غذای یکسال بلکه زیادتر هیئت سفارت اسپانیا کافی بود.
هنگام صرف غذا در ظروف طلا بمیهمانان آشامیدنی میدادند و تیمور لنگ و رجال دربار او از بین آشامیدنی ها فقط دوغ مادیان می نوشیدند.
بعد از صرف غذا سفیر پادشاه (کاستیل) نامه آن پادشاه را برای تیمور لنک خواند و امیر تیمور از شنیدن مضامین نامه
ابراز خوشوقتی کرد و گفت، سفیری را با هدایا و نامه ای که جواب نامه پادشاه کاستیل می باشد باسپانیا خواهد فرستاد.
 
از آن روز، تا مدت هفت روز، یعنی تا روز پانزدهم ماه سپتامبر 1453 (تیمور بیک) هرروز در یکی از قصرهای خود بافتخار سفیر پادشاه کاستیل میهمانی داد و هردفعه تشریفات میهمانی نسبت بروز قبل تغییر میکرد در روز اول با فیل هائی که یراق مرصع داشتند از او استقبال کردند و روز دوم با اسب های یدک که همه دارای زین و برگ مرصع بودند از وی استقبال نمودند و روز سوم با استرهای زیبا و روز چهارم با شترهای لوک که دارای جهاز و یراق مرصع بودند از سفیر استقبال نمودند و هرروز تشریفات استقبال و پذیرائی از (گونزالز- کلاویخو) تغییر میکرد و بعد از میهمانیهای درباری کلاویخو فصل زمستان را در ماوراء النهر ماند و در فصل بهار عازم کشور خود گردید و من فکر میکنم که بزودی در جهان پادشاهی نخواهد آمد که از جهت قدرت و ثروت و سخاوت به مرتبه تیمور بیک برسد ...
 
پایان خاطرات اسقف سلطانیه راجع به تیمور لنگ و پایان کتاب