لذات متعالی
" هارون الرشید "
شبی هارون الرشید کتابی می خواند.
و در آن کتاب شاعری چنین می گفت:
کجایند پادشاهان پیشین؟
کجایند شهریاران و امیرانی که جهان را در پنجۀ تصرف خود داشتند؟
آنها همه به دیار نیستی رفتند؛
با آن همه شکوه و جلال،
با آن همه زرق و برق.
آنها به جایی رفتند که تو نیز خواهی رفت.
ای کسی که دنیای فانی و زیب و زیور و نعمتهای آن را
همچون بهرۀ خود از حیات برگزیده ای،
هرچه دنیا تو را می بخشد و هرچه وام می دهد بستان،
اما بدان که نقطۀ پایان همه این نعمتها مرگ است.
هارون الرشید سر فرو افکند
و اشک چشمانش صفحۀ کتاب را مرطوب کرد.
هنری وادزوُرث لانگ فِلو
"Haroun Al Raschid"
One day, Haroun Al Raschid read
A book wherein the poet said: ـــ
‘Where are the kings, and where the rest
Of those who once the world possessed?
‘They’re gone with all their pomp and show,
They’re gone the way that thou shalt go.
‘O thou who choosest for thy share
The world, and what the world calls fair,
‘Take all that it can give or lend,
But know that death is at the end!’
Haroun Al Raschid bowed his head:
Tears fell upon the page he read.
Henry Wadsworth Longfellow
* هارون الرشید
بزرگترین و معروفترین خلیفۀ عباسی،
به سبب مصاحبت با بزرگان و دانشمندان زمان،
به خوبی در می یافت:
راستی و درستیِ سخنان آن شاعر را،
چنانکه اشک از چشمانش جاری می شد.
اما آه از حُبّ جاه !
آه از حجاب غفلت !
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای

********************
« در حدوث و قِدَم عالَم»
بحث حدوث و قِدَم عالَم از دیرباز در فلسفۀ اسلامی میان حکیم و متکلم گفت و گویی گرم و پر هیاهو بوده است. متکلم که فلسفه را در خدمت اثبات کلام وحی به کار می گرفت برآن بود که عالَم حادث است و هستی آن را آغاز و انجامی است زیرا اگر عالم قدیم می بود نیازی به آفریننده نمی داشت و حکیم که می کوشید کلام وحی را با مبانی عقلی تفسیر کند اِشکال می گرفت که اگر عالَم بدان معنا که شما را در نظر است حادث باشد چندین اِشکال عقلی پیش می آید.
یکی آنکه آن موجود که به تعبیر مولانا «اصل ذاتش فیض و جود و بخشش است» باید در زمانهای نامتناهی منع فیض کرده و هیچ عالمی نیافریده باشد و این روا نیست زیرا صفات حق ذاتی او بلکه عین ذات اوست پس تا بوده و هست نام فیاض و صفت فیض بخشی را داشته و خواهد داشت و تا او بوده و هست عالَمی بوده و خواهد بود.
اِشکال دیگر آنکه اگر مشیت آفریننده در زمان معین بر آفرینش عالَم قرار گرفته بی شک آن مشیت را سببی و ذات او را تغییری باید تا این حادثه را توجیه کند در حالی که نه اختیارش را سببی است که خارج از ذات باشد و نه ذات او را تحول و تغییری است موجب آن اختیار شود پس عالَم قدیم است الّا آنکه قدمت زمانی عالَم به معنای بی نیازیِ آن از آفریننده نیست بلکه عالَم پیوسته وجود داشته و پیوسته مخلوق و معلول آفریننده بوده است چنانکه اگر فرض کنیم خورشید قدیم الذات باشد آفتاب نیز قدیم الذات خواهد بود، اما در هر حال آفتاب معلول خورشید است ...
برگرفته از مقدمه کتاب «گلشن راز (باغ دل)» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «نجوم امپراتور» - قرن شانزدهم – آلمان

********************
" حکمتی از سعدی "
تا نیک ندانی که سخن عین صواب است
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از بند رهایی
گلستان
سخن سعدی در این مقام با سخن دیگر او که گفت
دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز، در تعارض نیست:
گاهی دروغی هست که فتنۀ ناحقی را فرو می نشاند
و راه بر ظلمی می بندد و مصلحت در آن است که گفته شود.
اما نه مصلحت و منافع گوینده،
مانند عموم دروغها. بلکه باید به نفع حق و مصلحت خیر باشد
و اگر دروغ در جهت حفظ مصالح شخصی و ناحق است
کار شیطان است و باید از آن پرهیز کرد.
اشاره سعدی در اینجا ناظر به اینگونه دروغهاست.
بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای

********************
«کیمیای طلب»
طلب نقد بازار عشق است. کیمیایی است که مس بی بهای نفس و هستی موهوم را به طلای عشق و هستی حقیقی بدل می کند، از این رو سخن حافظ، که گفت:
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی زمفلسان خبر کیمیا مپرس
راست است، زیرا دلق پوش صومعه همان است که هنوز در خم کوچۀ «رد و قبول خلق» مانده و دلق ریایی بر تن کرده، شطح و طامات می گوید و دعوی کشف و کرامات دارد، اما در باطن گدایی مفلس است که نیازهای حسی و وهمی خود را در همان کوچه، از مریدان غافل تکّدی می کند. اما طالب راستین، نقد طلب را به دست دارد که اکسیر محیط و میناگر هستی است و قلب اعیان و تبدیل حالها با اوست.
جد و جهد اینجات باید سالها
زانکه اینجا قلب گردد حالها
منطق الطیر
کیمیای طلب، بخل را به سخا، و حرص را به قناعت، و حسد را به دوستی، و غیبت را به خدمت، و کینه را به محبّت، و خلق ناخوش را به خلق خوش بدل می کند و خلق خوش بهترین نشان ظهور فرشته و تجلّی بهشت در آدمی است.
برگرفته از کتاب «گزیدۀ منطق الطیر – هفت شهر عشق»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی منطق الطیر از حبیب الله

********************
" از حکمت مولانا "
گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد
خود در آب می دید و می رمید
او می پنداشت که از دیگری می رمد
نمی دانست که از خود می رمد
همة اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر
چون در توست، نمیرنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
" گزیده فیه ما فیه "
مولانا در مثنوی نیز بارها این لطیفه را با تعبیرات و تمثیلات شیرین آورده است.
این حکایت تمثیل دیگری است در بیان انعکاس خلق و خوی انسان در آیینۀ وجود دیگران:
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان ای فلان
انـدر ایشان تـافته هستی تـــــو
از نفاق و ظلم و بـد مستی تــو
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
مثنوی
*
پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود
زان سبب عالم کبودت می نمود
گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
در خود این بد را نمی بینی عیان
ورنه، دشمن بودیی خود را به جان
مثنوی
برگرفته از کتاب های " گزیدة فیه مافیه "
و " مثنوی مولوی "
توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Heila van der Merwe

********************
«کشتن کتاب خوب»
نابود کردن یک کتاب خوب کمتر از کشتن یک انسان نیست، بلکه باید گفت آن کس که انسانی را هلاک می کند موجودی صاحب عقل را که تصویر خداست کشته است، اما آن کس که کتاب خوبی را نابود می کند به نفسِ گوهر عقل حمله برده و گویی خنجرش را در چشم آن تصویر نشانده است.
جان میلتن
از کتاب آزادی بیان
Killing a Good Book
As good almost kill a man as kill a good book: who kills a man kills a reasonable creature, God's image; but he who destroys a good book, kills reason itself, kills the image of God, as it were in the eye.
John Milton: Areopagitica
* در یونان قدیم تپۀ بلندی بوده است که آن را Areopagitica می نامیدند. بر فراز این تپه اغلب شوراهایی تشکیل می شد که جنبۀ اجتماعی داشت و بتدریج جنبۀ قضایی پیدا کرد. میلتن نام یکی از کتابهای خود را که در باب آزادی بیان و قلم است Areopagitica نهاده و قطعۀ فوق از آن کتاب است.
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: نقل قولی از میلتن در کتیبه ای در کتابخانۀ عمومی شهر نیویورک

********************
"كتابها زنده اند"
كتابها موجوداتى كاملأ جامد و بى جان نيستند
بلكه با خود جوهرى از زندگى به همراه دارند
و به اندازه همان روح كه فرزند او هستند
از حركت و حيات برخوردارند
بلكه توانم گفت كه كتابها
گويى در يك شيشه كوچك آزمون
عصاره آن عقل زنده
و فشرده آن اكسير اثربخش را
كه آن كتابها از پرتوش پديد مى آيند
به گونه اى اعجاب انگيز با خود حمل مى كنند
من مى دانم آنها همانقدر زنده و زاينده هستند كه
دندانهاى آن اژدهاى افسانه اى از حيات بهره داشتند
و اگر آنها را مانند دندان اژدها
در زير و بالاى دشت جهان بكارند
اى بسا كه مردمانى مسلح و آماده پيكار
به ناگاه از زمين بيرون جهند.
جان ميلتون
در اساطير يونان آمده است كه
" كادموس" برادر " ارويا"
اژدهاى هولناكى را از پاى در آورد
و مردمان دندانهاى اژدها را بيرون آوردند
و در زمين كاشتند
و بى درنگ فوجى از جنگجويان
در جوشن پولاد از زمين برخاستند.
دندان اژدها رمزى از الفباى زبانهاست
كه لشكريان كلمات از آنها بيرون مى آيند
و جنگ آن لشكريان
با زشتى و نادانى و ناپسندى است .
قطعه فوق بخش كوتاهى است از يك رساله بلند
با عنوان "Areopagitica" اثر جان ميلتون
كه در سال ١٦٤٤
در برابر پارلمان انگليس خوانده شده است.
ميلتون در اين رساله دفاع حكيمانه اى
از آزادى نشر كتاب كرده
كه هم در انگليس و هم در سراسر اروپا
تأثيرات مثبتى داشته است.
بخشي از رساله جان ميلتون
ترجمه و توضيحات ازحسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com

********************
«ای محبوب»
بشنو ای محبوب
که من حقیقت جهانم
و مرکز دایرۀ وجودم
من ادراک را در تو آفریدم تا آئینۀ دیدار من باشد
اگر مرا نظاره کنی، مرا و خود را خواهی یافت
و اگر خود را نظاره کنی، مرا و خود را گم خواهی کرد
ای محبوب!
چه بسیار که تو را خواندم
و تو آوای من نشنیدی
پس خود را چون عطر دلاویزی در فضای عالم پخش کردم
و مشام جان تو آن را احساس نکرد
پس خود را بر خوان هستی طعامی خوش و مائده ای شیرین ساختم
و تو از آن تناول نکردی
چرا نمی توانی به من دست یابی
چرا نمی توانی در لمس اشیاء مرا احساس کنی
و در شمامۀ گل سرخ مرا ببویی
چرا آخر چرا؟
«محی الدین ابن عربی»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا-2»
نقاشی اثر Claude Monet

********************
" بهره مندی از دنیا "
آن بهره ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
خیّام
در زبان انگلیسی ضرب المثلی هست که مضمون سخن خیّام را بیان می کند :
"Enough is as good as a feast "
یعنی به حد کفایت داشتن همان قدر خوب است
که بودن در ضیافت و نعمت بیکران .
یعنی وقتی آدمی به نان و خورشی مختصر
سیر می شود و لذت می برد
این از نظر برخورداری با حضور او در یک مهمانی بزرگ
برابر است بلکه از بسیاری جهات بر آن ترجیح دارد .
بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جورج کتر مول

********************
«قلب من پذیرای همۀ صورتهاست»
لقد صارَ قلـبي قابلاً كلَ صُـورةٍ
فـمرعىً لغـــــزلانٍ و دَيرٌ لرُهبـَــــانِ
و بيتٌ لأوثــانٍ و كعـــبةُ طـائـــفٍ
و ألـواحُ تـوراةٍ و مصـحفُ قــــــرآن
أديـنُ بدينِ الحــــبِ أنّى توجّـهـتْ
ركـائـبهُ، فالحبُّ ديـني و إيـمَاني
«شیخ محی الدین ابن عربی»
قلب من پذیرای همۀ صورتهاست
قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی
و صومعه ای است برای راهبان ترسا
و معبدی است برای بت پرستان
و کعبه ای است برای حاجیان
قلب من الواح مقدس تورات است
و کتاب آسمانی قر آن
دین من عشق است
و ناقه عشق، مرا به هر کجا خواهد، سوق می دهد
و این است ایمان و مذهب من
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا -2»

********************
" شکوه کهنسالی "
زیبایی یک چهره کهنسال
همچون شمع سپیدی است
که در حریمی مقدس نهاده اند
و آن زن که نقش هستی خویش را با سرفرازي به پایان صحنه برده است
به درخش رنگ پریده خورشید زمستان در کنار افق می ماند
چهره نازنینش از گره تشویش ها و سوداها گشاده است
و اندیشه های زلالش، آرام و خاموش
در زیر آسیای مخروبه تن همچنان جاری است.
“ The old woman “
As a white candle
In holy place,
So is the beauty
Of an aged face.
As the spend radiance
Of the winter sun,
So is a woman
With her travail done,
Her brood gone from her,
And her thoughts as still
As the waters
Under a ruined mill.
Joseph Campbell
ژوزف كمپ بل از برجسته ترين اسطوره شناسان قرن بيستم به شمار می رود.
كتاب چهار جلدى " نقابهاى خداوند " از معروف ترين آثار اوست.
انديشه هاى او تركيبى از هندى و افلاطونى است،
و مهمترين حكمتش اين است كه
در جستجوى سعادت انسانى و سرشت الهى خويش باشيد
تا بنگريد چگونه جهانى كه سراسر ديوار و حجاب و حائل است
به در و دروازه و پنجره بدل مى شود.
كمپ بل همچنين شعرهاى ژرف و لطيفى دارد
كه چون جويبار مى گذرد و لطافت و طراوت مى بخشد.
شعر فوق يكى از آنهاست
كه آدميان را از سن و سال بيرون مى برد
و هر انسانى را زائرى مى بيند
كه به سوى ابديت در سير است.
آن زائر برتر از كودكى و جوانى و كهنسالى است
بلكه اين مراتب را يك يك تجربه مى كند
اما پيوسته چه در طلوع و چه در غروب همان خورشيد است
و در هر مقام زيبايى خاص خود را داراست.
شعر از ژوزف کمپ بل
ترجمه و توضیحات از حسین الهی قمشه ای
Francesco Romoli تصویر از:
www.drelahighomshei.com

********************
" فروغ آسمانی"
آری عشق به راستی یک فروغ آسمانی است؛
اخگری است ازآن آتش جاودان
که " الله " درمیان فرشتگان پخش کرد
تا به شوق آن آتش
هواهای دانی و فانی ما را
به سوی آسمان سوق دهند
عبادت ها و نیایش ها
روح را به نرمی به سوی آسمان می کشند
اما در عشق گویی آسمان خود به زمین می آید
با عطر والهامی از الوهیت
تا کودک جان را از شیر شیطان باز کند
واز سوداهای روح فرسا رهایی بخشد.
آری عشق فروغی است از جمال آنکس که
جهان و هرچه در آن هست آفریده اوست
و شکوه و جلالت و حشمتی است
که چون هاله ای مقدس گرد روح حلقه می زند.
Yes, Love indeed is light from heaven;
A spark of that immortal fire
With angels shared, by Allah given,
To lift from earth our low desire.
Devotion wafts the mind above,
But Heaven itself descends in Love;
A feeling from the Godhead caught,
To wean from self each sordid thought;
A ray of Him who formed the whole;
A Glory circling round the soul!
Lord Byron
لرد بایرن یکی از شاعران برجسته نهضت رمانتیک درانگلیس است
که مانند دیگر شاعران هم عصر خود
گرایش به عشق و عرفان داشت
و پرچم ستیز برافراشته بود
در برابر هرگونه زور و تزویر و بیداد و خشونت
چنانکه جان بر سر این کار نهاد.
در این قطعه بایرون کلمه "الله" را
به جاي كلمه "God" نهاده است
تا عشق وارادت خود را
نسبت به فرهنگ معنوی اسلام نشان دهد
"الله" به معنی آن کسی است که همه واله و شیدا
و حیران و سرگردان اویند
گویی بایرون در سرودن این شعر
بیت زیر ازحافظ راپیش چشم داشته است:
گرنور عشق حق به دل و جانت اوفتد
"بالله" کز آفتاب فلک خوبتر شوی
شعر: لرد بایرن
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: توماس فیلیپس
www.drelahighomshei.com

********************
« خطی زشت است که به آب زر نوشته است»
حکایت سعدی را در گلستان همه به یاد دارند که گفت:
"ابلهی را دیدم سَمین،
خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر،
و مرکبی تازی در زیرِ ران و غلامی از پی دوان.
یکی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلَم بر این حیوان لا یعلم؟
گفتم خطی زشت است که به آب زر نبشته است."
و نیز بیت معروف حافظ را همه خوانده اند که:
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آنکس که از هنر عاری است
اکنون هر گروه و طایفه ای را از آن حکایت و ان بیت پندی و درسی تواند بود و خوشنویسان را نیز از آن تعلیم و هدایتی تمام است که قبای اطلس هنر و دیبای معلَم خوشنویسی را بر قامت هر سخن سمین میان تهی نیندازند.
چنانکه ناصر خسرو قیمتی دُرّ لفظ دری را در پای خوکان نریخت و بتهوون در محفل اصحاب غفلت و ثروتمندان بی فرهنگ، که نوای آسمانی او را زمینۀ لهو و لعب و بازی خود کرده بودند، گفت «دیگر برای خوکان نخواهم نواخت»...
برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میر عماد حسنی

********************
«گناه خودپرستی»
گناه خودپرستی
تمامی چشمان من
و تمامی روح من
و تمامی هستیِ من را تصرف کرده است،
و این درد را هیچ درمانی نیست،
زیرا چنان در دلم پای گرفته است
که گمان دارم روی هیچ کس به لطف و صفای چهرۀ من نیست
و هیچ چهره ای، بدین حد از حقیقت برخوردار نیست
و هیچ حقیقتی بدین قدر و منزلت نیست،
و اوصاف و مکارم خویش را بر خود عرضه می کنم
و هیچ کس را در هیچ کمالی برتر از خود نمی یابم.
اما چون در آینه می بینم
که چهره ام از شکنج روزگار درهم شکسته
و فروغ طراوت از آن رخت بربسته است،
آنگاه قصۀ خودپرستی خویش را به گونه ای دیگر می خوانم
که آخر این چهرۀ ناموزون راچه جای ستایش است.
پس شاید این تویی که من به نام خود او را می ستایم،
و این تویی که با جمال و جوانیت
به نقش پیری من آب و رنگ می بخشی.
غزل 62 – ویلیام شکسپیر
Sin of self-love possesseth all mine eye
And all my soul, and all my every part;
And for this sin there is no remedy,
It is so grounded inward in my heart.
Methinks no face so gracious is as mine,
No shape so true, no truth of such account;
And for myself mine own worth do define,
As I all other in all worths surmount.
But when my glass shows me myself indeed
Beated and chopp'd with tanned antiquity,
Mine own self-love quite contrary I read;
Self so self-loving were iniquity.
'Tis thee, myself, that for myself I praise,
Painting my age with beauty of thy days.
Shakespeare, Sonnet No. 62
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" لذات متعالی "
ادبیات سرچشمة زوال ناپذیری از لذات متعالی است،
لذاتی که روح ما از مشاهده و مصاحبت با زیبایی و دانایی و نیکویی می برد
و این همان عشق افلاطونی و افلاکی ماست که با آن به دنیا آمده ایم
و سند روشن و شاهد معتبری است
بر این حقیقت که ما از عالم زیبایی و دانایی و نیکویی
که همان بهشت است به این دیار آمده ایم
و باز به همان بهشت باز خواهیم گشت و:
گر ما مِی و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود
خیام
لذات متعالی شرابی است که دردسر و خمار در پی ندارد
و شهدی است که سیری و اشباع نمی پذیرد
و شهوتی است که پیری و جوانی را در آن اثر نیست،
عشقی است که در آن می توان معشوق را با همة عاشقانِ دیگر تقسیم کرد
چنان که در افسانه های رمزی کریشنا آمده است که
صدها عاشق دلداده از کریشنا، خدای عشق، وعدة خلوت می گیرند،
در کنار برکه ای در جنگل و در ساعتی معیّن،
و او به همة وعده ها وفا می کند و همه را به وصال می رساند،
از آنکه به گفتة سعدی: " هیچ جوینده از این در نرود بی مقصود."
چنان که اگر هزار تُرک شیرازی
خواهند با غزلیات حافظ شور و حال کنند
هیچ کس را از در نخواهد راند.
و چنان که کریستین بوبَن نویسندة عاشق پیشة فرانسوی گفته است:
مرا با امیلی دیکنسون هر شب عیش و عشرتی است
که در هیچ عشرت سرایی در پاریس یافت نمی شود
و اگر صد هزاران نفر دیگر بخواهند که با بوبن در این لذت شریک شوند
نه ملامتی از نام و ننگ بر ایشان رود
و نه کسی به تنگ آید نه به جنگ برخیزد.
اینجا فُسحتِ میدان لذات معنوی است که خواجة طوسی گفت:
لذات دنیوی همه هیچ است پیش من
در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا
همچون شبِ مطالعه و روزِ درس نیست
و این سخن راست است که
گاه بعضی از اصحاب ذوق از شدت و صولت لذّات معنوی خویش
سحرگاه از اتاق به باغ پریده و فریاد برآورده اند که:
اَینَ الملوک و این ابناء الملوک
یعنی شاهان و شاهزادگان جهان کجایند
که این لذت و عشرت ما را بنگرند.
برگرفته از مقدمه کتاب گنجینه آشنا
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"نقد عیارها"
در ادبیات جهان نوعی جبهه گیری در برابر ظواهر شریعت احساس می شود که اروپاییان آن را به حق anticlericalism نام نهاده اند تا نشان دهند که این گرایش ضد کلیساست نه ضد مسیحیت و ضد دجال است نه ضد مسیح وگرنه این گرایش را antichrist به معنی ضد مسیح می خواندند.
پیشروان این گرایش ها عموماً شاعران و نویسندگان بزرگی بوده اند از مسیح جویان و مسیح نفَسان همچون ویلیام بلیک، میلتون، ویکتور هوگو و امثال ایشان که در عین ایمان به جوهر دین که همان اخلاق و شرافت انسانی است طعن و طنز و ملامت بسیار بر اصحاب کلیسا در سخن آورده اند، از جمله گفته اند:
« هرچه به کلیسا نزدیک تر از خدا دورتر»
در ادب پارسی نیز گرایش آشکاری به شریعت گریزی و دین ستیزی احساس می شود امّا گریز آن از دین فروشان است نه از دین آوران و ستیز آن با ستیزه خویان و ستیزه جویان مذهبی است که مذهب را دست آویز در نیل به هواهای نفسانی خود کرده اند و به تعبیر زیبای فردوسی:
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
برگرفته از کتاب « گنجینۀ آشنا – سیصدو شصت و پنج روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
گرافیک The Truth اثر جمیل الخوری

********************
" من به قرص ماه می مانم "
من از پنجره چشمهای زیبای تو
نوری دلپذیر و نشاط انگیز می بینم؛
من به نیروی پای های استوار تو
می توانم بارهایی را بر دوش کشم
که با پای های لنگ خود نمی توانم برد؛
من با بالهای تو پرواز می کنم
زیرا از خود بال و پری ندارم؛
من با نسیم روح تو به سوی بهشت سیر می کنم؛
من با ارادة تو رنگم می پرد،
یا سرخ می شود؛
من با حضور تو در آفتاب سوزان
خنک و آسوده ام؛
و همراه تو در زیر برف و بوران سردترین آسمان احساس گرمی می کنم.
اراده من در اراده تو محو است؛
اندیشه های من در آغوش تو زاده می شوند
و کلمات من از نفس تو نشأت می گیرند.
من به ماه می مانم
که چشمها قرص درخشان آن را نخواهند دید
مگر هنگامی که با خورشید مقابل شود.
“ Love The Light-Giver “
With your fair eyes a charming light I see,
For which my own blind eyes would peer in vain;
Stayed by your feet the burden I sustain
Which my lame feet find all too strong for me;
Wingless upon your pinions forth I fly;
Heavenward your spirit stirreth me to strain;
E’en as you will I blush and blanch again,
Freeze in the sun, burn neath a frosty sky.
Your will includes and is the lord of mine;
Life to my thoughts within your heart is given;
My words begin to breathe upon your breath:
Like to the moon am I, that cannot shine
Alone; for lo! our eyes see nought in heaven
Save what the living sun illumineth.
Michael Angelo
ماه چو با مهر مقابل شود
وارهد از ظلمت و کامل شود
گر تو بر آني که به جايي رسي
رسته ز ظلمت به صفايي رسي
پاک دلي را به مقابل گراي
تا شودت ز آينه ظلمت زداي
وحشی بافقی
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
حافظ
از غزلیات میکل آنژ با عنوان عشقِ فروغ بخش
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com

********************
شبی هارون الرشید کتابی می خواند.
و در آن کتاب شاعری چنین می گفت:
کجایند پادشاهان پیشین؟
کجایند شهریاران و امیرانی که جهان را در پنجۀ تصرف خود داشتند؟
آنها همه به دیار نیستی رفتند؛
با آن همه شکوه و جلال،
با آن همه زرق و برق.
آنها به جایی رفتند که تو نیز خواهی رفت.
ای کسی که دنیای فانی و زیب و زیور و نعمتهای آن را
همچون بهرۀ خود از حیات برگزیده ای،
هرچه دنیا تو را می بخشد و هرچه وام می دهد بستان،
اما بدان که نقطۀ پایان همه این نعمتها مرگ است.
هارون الرشید سر فرو افکند
و اشک چشمانش صفحۀ کتاب را مرطوب کرد.
هنری وادزوُرث لانگ فِلو
"Haroun Al Raschid"
One day, Haroun Al Raschid read
A book wherein the poet said: ـــ
‘Where are the kings, and where the rest
Of those who once the world possessed?
‘They’re gone with all their pomp and show,
They’re gone the way that thou shalt go.
‘O thou who choosest for thy share
The world, and what the world calls fair,
‘Take all that it can give or lend,
But know that death is at the end!’
Haroun Al Raschid bowed his head:
Tears fell upon the page he read.
Henry Wadsworth Longfellow
* هارون الرشید
بزرگترین و معروفترین خلیفۀ عباسی،
به سبب مصاحبت با بزرگان و دانشمندان زمان،
به خوبی در می یافت:
راستی و درستیِ سخنان آن شاعر را،
چنانکه اشک از چشمانش جاری می شد.
اما آه از حُبّ جاه !
آه از حجاب غفلت !
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای

********************
« در حدوث و قِدَم عالَم»
بحث حدوث و قِدَم عالَم از دیرباز در فلسفۀ اسلامی میان حکیم و متکلم گفت و گویی گرم و پر هیاهو بوده است. متکلم که فلسفه را در خدمت اثبات کلام وحی به کار می گرفت برآن بود که عالَم حادث است و هستی آن را آغاز و انجامی است زیرا اگر عالم قدیم می بود نیازی به آفریننده نمی داشت و حکیم که می کوشید کلام وحی را با مبانی عقلی تفسیر کند اِشکال می گرفت که اگر عالَم بدان معنا که شما را در نظر است حادث باشد چندین اِشکال عقلی پیش می آید.
یکی آنکه آن موجود که به تعبیر مولانا «اصل ذاتش فیض و جود و بخشش است» باید در زمانهای نامتناهی منع فیض کرده و هیچ عالمی نیافریده باشد و این روا نیست زیرا صفات حق ذاتی او بلکه عین ذات اوست پس تا بوده و هست نام فیاض و صفت فیض بخشی را داشته و خواهد داشت و تا او بوده و هست عالَمی بوده و خواهد بود.
اِشکال دیگر آنکه اگر مشیت آفریننده در زمان معین بر آفرینش عالَم قرار گرفته بی شک آن مشیت را سببی و ذات او را تغییری باید تا این حادثه را توجیه کند در حالی که نه اختیارش را سببی است که خارج از ذات باشد و نه ذات او را تحول و تغییری است موجب آن اختیار شود پس عالَم قدیم است الّا آنکه قدمت زمانی عالَم به معنای بی نیازیِ آن از آفریننده نیست بلکه عالَم پیوسته وجود داشته و پیوسته مخلوق و معلول آفریننده بوده است چنانکه اگر فرض کنیم خورشید قدیم الذات باشد آفتاب نیز قدیم الذات خواهد بود، اما در هر حال آفتاب معلول خورشید است ...
برگرفته از مقدمه کتاب «گلشن راز (باغ دل)» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «نجوم امپراتور» - قرن شانزدهم – آلمان

********************
" حکمتی از سعدی "
تا نیک ندانی که سخن عین صواب است
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از بند رهایی
گلستان
سخن سعدی در این مقام با سخن دیگر او که گفت
دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز، در تعارض نیست:
گاهی دروغی هست که فتنۀ ناحقی را فرو می نشاند
و راه بر ظلمی می بندد و مصلحت در آن است که گفته شود.
اما نه مصلحت و منافع گوینده،
مانند عموم دروغها. بلکه باید به نفع حق و مصلحت خیر باشد
و اگر دروغ در جهت حفظ مصالح شخصی و ناحق است
کار شیطان است و باید از آن پرهیز کرد.
اشاره سعدی در اینجا ناظر به اینگونه دروغهاست.
بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای

********************
«کیمیای طلب»
طلب نقد بازار عشق است. کیمیایی است که مس بی بهای نفس و هستی موهوم را به طلای عشق و هستی حقیقی بدل می کند، از این رو سخن حافظ، که گفت:
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی زمفلسان خبر کیمیا مپرس
راست است، زیرا دلق پوش صومعه همان است که هنوز در خم کوچۀ «رد و قبول خلق» مانده و دلق ریایی بر تن کرده، شطح و طامات می گوید و دعوی کشف و کرامات دارد، اما در باطن گدایی مفلس است که نیازهای حسی و وهمی خود را در همان کوچه، از مریدان غافل تکّدی می کند. اما طالب راستین، نقد طلب را به دست دارد که اکسیر محیط و میناگر هستی است و قلب اعیان و تبدیل حالها با اوست.
جد و جهد اینجات باید سالها
زانکه اینجا قلب گردد حالها
منطق الطیر
کیمیای طلب، بخل را به سخا، و حرص را به قناعت، و حسد را به دوستی، و غیبت را به خدمت، و کینه را به محبّت، و خلق ناخوش را به خلق خوش بدل می کند و خلق خوش بهترین نشان ظهور فرشته و تجلّی بهشت در آدمی است.
برگرفته از کتاب «گزیدۀ منطق الطیر – هفت شهر عشق»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی منطق الطیر از حبیب الله

********************
" از حکمت مولانا "
گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد
خود در آب می دید و می رمید
او می پنداشت که از دیگری می رمد
نمی دانست که از خود می رمد
همة اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر
چون در توست، نمیرنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
" گزیده فیه ما فیه "
مولانا در مثنوی نیز بارها این لطیفه را با تعبیرات و تمثیلات شیرین آورده است.
این حکایت تمثیل دیگری است در بیان انعکاس خلق و خوی انسان در آیینۀ وجود دیگران:
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان ای فلان
انـدر ایشان تـافته هستی تـــــو
از نفاق و ظلم و بـد مستی تــو
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
مثنوی
*
پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود
زان سبب عالم کبودت می نمود
گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
در خود این بد را نمی بینی عیان
ورنه، دشمن بودیی خود را به جان
مثنوی
برگرفته از کتاب های " گزیدة فیه مافیه "
و " مثنوی مولوی "
توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Heila van der Merwe

********************
«کشتن کتاب خوب»
نابود کردن یک کتاب خوب کمتر از کشتن یک انسان نیست، بلکه باید گفت آن کس که انسانی را هلاک می کند موجودی صاحب عقل را که تصویر خداست کشته است، اما آن کس که کتاب خوبی را نابود می کند به نفسِ گوهر عقل حمله برده و گویی خنجرش را در چشم آن تصویر نشانده است.
جان میلتن
از کتاب آزادی بیان
Killing a Good Book
As good almost kill a man as kill a good book: who kills a man kills a reasonable creature, God's image; but he who destroys a good book, kills reason itself, kills the image of God, as it were in the eye.
John Milton: Areopagitica
* در یونان قدیم تپۀ بلندی بوده است که آن را Areopagitica می نامیدند. بر فراز این تپه اغلب شوراهایی تشکیل می شد که جنبۀ اجتماعی داشت و بتدریج جنبۀ قضایی پیدا کرد. میلتن نام یکی از کتابهای خود را که در باب آزادی بیان و قلم است Areopagitica نهاده و قطعۀ فوق از آن کتاب است.
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: نقل قولی از میلتن در کتیبه ای در کتابخانۀ عمومی شهر نیویورک

********************
"كتابها زنده اند"
كتابها موجوداتى كاملأ جامد و بى جان نيستند
بلكه با خود جوهرى از زندگى به همراه دارند
و به اندازه همان روح كه فرزند او هستند
از حركت و حيات برخوردارند
بلكه توانم گفت كه كتابها
گويى در يك شيشه كوچك آزمون
عصاره آن عقل زنده
و فشرده آن اكسير اثربخش را
كه آن كتابها از پرتوش پديد مى آيند
به گونه اى اعجاب انگيز با خود حمل مى كنند
من مى دانم آنها همانقدر زنده و زاينده هستند كه
دندانهاى آن اژدهاى افسانه اى از حيات بهره داشتند
و اگر آنها را مانند دندان اژدها
در زير و بالاى دشت جهان بكارند
اى بسا كه مردمانى مسلح و آماده پيكار
به ناگاه از زمين بيرون جهند.
جان ميلتون
در اساطير يونان آمده است كه
" كادموس" برادر " ارويا"
اژدهاى هولناكى را از پاى در آورد
و مردمان دندانهاى اژدها را بيرون آوردند
و در زمين كاشتند
و بى درنگ فوجى از جنگجويان
در جوشن پولاد از زمين برخاستند.
دندان اژدها رمزى از الفباى زبانهاست
كه لشكريان كلمات از آنها بيرون مى آيند
و جنگ آن لشكريان
با زشتى و نادانى و ناپسندى است .
قطعه فوق بخش كوتاهى است از يك رساله بلند
با عنوان "Areopagitica" اثر جان ميلتون
كه در سال ١٦٤٤
در برابر پارلمان انگليس خوانده شده است.
ميلتون در اين رساله دفاع حكيمانه اى
از آزادى نشر كتاب كرده
كه هم در انگليس و هم در سراسر اروپا
تأثيرات مثبتى داشته است.
بخشي از رساله جان ميلتون
ترجمه و توضيحات ازحسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com

********************
«ای محبوب»
بشنو ای محبوب
که من حقیقت جهانم
و مرکز دایرۀ وجودم
من ادراک را در تو آفریدم تا آئینۀ دیدار من باشد
اگر مرا نظاره کنی، مرا و خود را خواهی یافت
و اگر خود را نظاره کنی، مرا و خود را گم خواهی کرد
ای محبوب!
چه بسیار که تو را خواندم
و تو آوای من نشنیدی
پس خود را چون عطر دلاویزی در فضای عالم پخش کردم
و مشام جان تو آن را احساس نکرد
پس خود را بر خوان هستی طعامی خوش و مائده ای شیرین ساختم
و تو از آن تناول نکردی
چرا نمی توانی به من دست یابی
چرا نمی توانی در لمس اشیاء مرا احساس کنی
و در شمامۀ گل سرخ مرا ببویی
چرا آخر چرا؟
«محی الدین ابن عربی»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا-2»
نقاشی اثر Claude Monet

********************
" بهره مندی از دنیا "
آن بهره ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
خیّام
در زبان انگلیسی ضرب المثلی هست که مضمون سخن خیّام را بیان می کند :
"Enough is as good as a feast "
یعنی به حد کفایت داشتن همان قدر خوب است
که بودن در ضیافت و نعمت بیکران .
یعنی وقتی آدمی به نان و خورشی مختصر
سیر می شود و لذت می برد
این از نظر برخورداری با حضور او در یک مهمانی بزرگ
برابر است بلکه از بسیاری جهات بر آن ترجیح دارد .
بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جورج کتر مول

********************
«قلب من پذیرای همۀ صورتهاست»
لقد صارَ قلـبي قابلاً كلَ صُـورةٍ
فـمرعىً لغـــــزلانٍ و دَيرٌ لرُهبـَــــانِ
و بيتٌ لأوثــانٍ و كعـــبةُ طـائـــفٍ
و ألـواحُ تـوراةٍ و مصـحفُ قــــــرآن
أديـنُ بدينِ الحــــبِ أنّى توجّـهـتْ
ركـائـبهُ، فالحبُّ ديـني و إيـمَاني
«شیخ محی الدین ابن عربی»
قلب من پذیرای همۀ صورتهاست
قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی
و صومعه ای است برای راهبان ترسا
و معبدی است برای بت پرستان
و کعبه ای است برای حاجیان
قلب من الواح مقدس تورات است
و کتاب آسمانی قر آن
دین من عشق است
و ناقه عشق، مرا به هر کجا خواهد، سوق می دهد
و این است ایمان و مذهب من
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا -2»

********************
" شکوه کهنسالی "
زیبایی یک چهره کهنسال
همچون شمع سپیدی است
که در حریمی مقدس نهاده اند
و آن زن که نقش هستی خویش را با سرفرازي به پایان صحنه برده است
به درخش رنگ پریده خورشید زمستان در کنار افق می ماند
چهره نازنینش از گره تشویش ها و سوداها گشاده است
و اندیشه های زلالش، آرام و خاموش
در زیر آسیای مخروبه تن همچنان جاری است.
“ The old woman “
As a white candle
In holy place,
So is the beauty
Of an aged face.
As the spend radiance
Of the winter sun,
So is a woman
With her travail done,
Her brood gone from her,
And her thoughts as still
As the waters
Under a ruined mill.
Joseph Campbell
ژوزف كمپ بل از برجسته ترين اسطوره شناسان قرن بيستم به شمار می رود.
كتاب چهار جلدى " نقابهاى خداوند " از معروف ترين آثار اوست.
انديشه هاى او تركيبى از هندى و افلاطونى است،
و مهمترين حكمتش اين است كه
در جستجوى سعادت انسانى و سرشت الهى خويش باشيد
تا بنگريد چگونه جهانى كه سراسر ديوار و حجاب و حائل است
به در و دروازه و پنجره بدل مى شود.
كمپ بل همچنين شعرهاى ژرف و لطيفى دارد
كه چون جويبار مى گذرد و لطافت و طراوت مى بخشد.
شعر فوق يكى از آنهاست
كه آدميان را از سن و سال بيرون مى برد
و هر انسانى را زائرى مى بيند
كه به سوى ابديت در سير است.
آن زائر برتر از كودكى و جوانى و كهنسالى است
بلكه اين مراتب را يك يك تجربه مى كند
اما پيوسته چه در طلوع و چه در غروب همان خورشيد است
و در هر مقام زيبايى خاص خود را داراست.
شعر از ژوزف کمپ بل
ترجمه و توضیحات از حسین الهی قمشه ای
Francesco Romoli تصویر از:
www.drelahighomshei.com

********************
" فروغ آسمانی"
آری عشق به راستی یک فروغ آسمانی است؛
اخگری است ازآن آتش جاودان
که " الله " درمیان فرشتگان پخش کرد
تا به شوق آن آتش
هواهای دانی و فانی ما را
به سوی آسمان سوق دهند
عبادت ها و نیایش ها
روح را به نرمی به سوی آسمان می کشند
اما در عشق گویی آسمان خود به زمین می آید
با عطر والهامی از الوهیت
تا کودک جان را از شیر شیطان باز کند
واز سوداهای روح فرسا رهایی بخشد.
آری عشق فروغی است از جمال آنکس که
جهان و هرچه در آن هست آفریده اوست
و شکوه و جلالت و حشمتی است
که چون هاله ای مقدس گرد روح حلقه می زند.
Yes, Love indeed is light from heaven;
A spark of that immortal fire
With angels shared, by Allah given,
To lift from earth our low desire.
Devotion wafts the mind above,
But Heaven itself descends in Love;
A feeling from the Godhead caught,
To wean from self each sordid thought;
A ray of Him who formed the whole;
A Glory circling round the soul!
Lord Byron
لرد بایرن یکی از شاعران برجسته نهضت رمانتیک درانگلیس است
که مانند دیگر شاعران هم عصر خود
گرایش به عشق و عرفان داشت
و پرچم ستیز برافراشته بود
در برابر هرگونه زور و تزویر و بیداد و خشونت
چنانکه جان بر سر این کار نهاد.
در این قطعه بایرون کلمه "الله" را
به جاي كلمه "God" نهاده است
تا عشق وارادت خود را
نسبت به فرهنگ معنوی اسلام نشان دهد
"الله" به معنی آن کسی است که همه واله و شیدا
و حیران و سرگردان اویند
گویی بایرون در سرودن این شعر
بیت زیر ازحافظ راپیش چشم داشته است:
گرنور عشق حق به دل و جانت اوفتد
"بالله" کز آفتاب فلک خوبتر شوی
شعر: لرد بایرن
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: توماس فیلیپس
www.drelahighomshei.com

********************
« خطی زشت است که به آب زر نوشته است»
حکایت سعدی را در گلستان همه به یاد دارند که گفت:
"ابلهی را دیدم سَمین،
خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر،
و مرکبی تازی در زیرِ ران و غلامی از پی دوان.
یکی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلَم بر این حیوان لا یعلم؟
گفتم خطی زشت است که به آب زر نبشته است."
و نیز بیت معروف حافظ را همه خوانده اند که:
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آنکس که از هنر عاری است
اکنون هر گروه و طایفه ای را از آن حکایت و ان بیت پندی و درسی تواند بود و خوشنویسان را نیز از آن تعلیم و هدایتی تمام است که قبای اطلس هنر و دیبای معلَم خوشنویسی را بر قامت هر سخن سمین میان تهی نیندازند.
چنانکه ناصر خسرو قیمتی دُرّ لفظ دری را در پای خوکان نریخت و بتهوون در محفل اصحاب غفلت و ثروتمندان بی فرهنگ، که نوای آسمانی او را زمینۀ لهو و لعب و بازی خود کرده بودند، گفت «دیگر برای خوکان نخواهم نواخت»...
برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میر عماد حسنی

********************
«گناه خودپرستی»
گناه خودپرستی
تمامی چشمان من
و تمامی روح من
و تمامی هستیِ من را تصرف کرده است،
و این درد را هیچ درمانی نیست،
زیرا چنان در دلم پای گرفته است
که گمان دارم روی هیچ کس به لطف و صفای چهرۀ من نیست
و هیچ چهره ای، بدین حد از حقیقت برخوردار نیست
و هیچ حقیقتی بدین قدر و منزلت نیست،
و اوصاف و مکارم خویش را بر خود عرضه می کنم
و هیچ کس را در هیچ کمالی برتر از خود نمی یابم.
اما چون در آینه می بینم
که چهره ام از شکنج روزگار درهم شکسته
و فروغ طراوت از آن رخت بربسته است،
آنگاه قصۀ خودپرستی خویش را به گونه ای دیگر می خوانم
که آخر این چهرۀ ناموزون راچه جای ستایش است.
پس شاید این تویی که من به نام خود او را می ستایم،
و این تویی که با جمال و جوانیت
به نقش پیری من آب و رنگ می بخشی.
غزل 62 – ویلیام شکسپیر
Sin of self-love possesseth all mine eye
And all my soul, and all my every part;
And for this sin there is no remedy,
It is so grounded inward in my heart.
Methinks no face so gracious is as mine,
No shape so true, no truth of such account;
And for myself mine own worth do define,
As I all other in all worths surmount.
But when my glass shows me myself indeed
Beated and chopp'd with tanned antiquity,
Mine own self-love quite contrary I read;
Self so self-loving were iniquity.
'Tis thee, myself, that for myself I praise,
Painting my age with beauty of thy days.
Shakespeare, Sonnet No. 62
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" لذات متعالی "
ادبیات سرچشمة زوال ناپذیری از لذات متعالی است،
لذاتی که روح ما از مشاهده و مصاحبت با زیبایی و دانایی و نیکویی می برد
و این همان عشق افلاطونی و افلاکی ماست که با آن به دنیا آمده ایم
و سند روشن و شاهد معتبری است
بر این حقیقت که ما از عالم زیبایی و دانایی و نیکویی
که همان بهشت است به این دیار آمده ایم
و باز به همان بهشت باز خواهیم گشت و:
گر ما مِی و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود
خیام
لذات متعالی شرابی است که دردسر و خمار در پی ندارد
و شهدی است که سیری و اشباع نمی پذیرد
و شهوتی است که پیری و جوانی را در آن اثر نیست،
عشقی است که در آن می توان معشوق را با همة عاشقانِ دیگر تقسیم کرد
چنان که در افسانه های رمزی کریشنا آمده است که
صدها عاشق دلداده از کریشنا، خدای عشق، وعدة خلوت می گیرند،
در کنار برکه ای در جنگل و در ساعتی معیّن،
و او به همة وعده ها وفا می کند و همه را به وصال می رساند،
از آنکه به گفتة سعدی: " هیچ جوینده از این در نرود بی مقصود."
چنان که اگر هزار تُرک شیرازی
خواهند با غزلیات حافظ شور و حال کنند
هیچ کس را از در نخواهد راند.
و چنان که کریستین بوبَن نویسندة عاشق پیشة فرانسوی گفته است:
مرا با امیلی دیکنسون هر شب عیش و عشرتی است
که در هیچ عشرت سرایی در پاریس یافت نمی شود
و اگر صد هزاران نفر دیگر بخواهند که با بوبن در این لذت شریک شوند
نه ملامتی از نام و ننگ بر ایشان رود
و نه کسی به تنگ آید نه به جنگ برخیزد.
اینجا فُسحتِ میدان لذات معنوی است که خواجة طوسی گفت:
لذات دنیوی همه هیچ است پیش من
در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا
همچون شبِ مطالعه و روزِ درس نیست
و این سخن راست است که
گاه بعضی از اصحاب ذوق از شدت و صولت لذّات معنوی خویش
سحرگاه از اتاق به باغ پریده و فریاد برآورده اند که:
اَینَ الملوک و این ابناء الملوک
یعنی شاهان و شاهزادگان جهان کجایند
که این لذت و عشرت ما را بنگرند.
برگرفته از مقدمه کتاب گنجینه آشنا
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"نقد عیارها"
در ادبیات جهان نوعی جبهه گیری در برابر ظواهر شریعت احساس می شود که اروپاییان آن را به حق anticlericalism نام نهاده اند تا نشان دهند که این گرایش ضد کلیساست نه ضد مسیحیت و ضد دجال است نه ضد مسیح وگرنه این گرایش را antichrist به معنی ضد مسیح می خواندند.
پیشروان این گرایش ها عموماً شاعران و نویسندگان بزرگی بوده اند از مسیح جویان و مسیح نفَسان همچون ویلیام بلیک، میلتون، ویکتور هوگو و امثال ایشان که در عین ایمان به جوهر دین که همان اخلاق و شرافت انسانی است طعن و طنز و ملامت بسیار بر اصحاب کلیسا در سخن آورده اند، از جمله گفته اند:
« هرچه به کلیسا نزدیک تر از خدا دورتر»
در ادب پارسی نیز گرایش آشکاری به شریعت گریزی و دین ستیزی احساس می شود امّا گریز آن از دین فروشان است نه از دین آوران و ستیز آن با ستیزه خویان و ستیزه جویان مذهبی است که مذهب را دست آویز در نیل به هواهای نفسانی خود کرده اند و به تعبیر زیبای فردوسی:
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
برگرفته از کتاب « گنجینۀ آشنا – سیصدو شصت و پنج روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
گرافیک The Truth اثر جمیل الخوری

********************
" من به قرص ماه می مانم "
من از پنجره چشمهای زیبای تو
نوری دلپذیر و نشاط انگیز می بینم؛
من به نیروی پای های استوار تو
می توانم بارهایی را بر دوش کشم
که با پای های لنگ خود نمی توانم برد؛
من با بالهای تو پرواز می کنم
زیرا از خود بال و پری ندارم؛
من با نسیم روح تو به سوی بهشت سیر می کنم؛
من با ارادة تو رنگم می پرد،
یا سرخ می شود؛
من با حضور تو در آفتاب سوزان
خنک و آسوده ام؛
و همراه تو در زیر برف و بوران سردترین آسمان احساس گرمی می کنم.
اراده من در اراده تو محو است؛
اندیشه های من در آغوش تو زاده می شوند
و کلمات من از نفس تو نشأت می گیرند.
من به ماه می مانم
که چشمها قرص درخشان آن را نخواهند دید
مگر هنگامی که با خورشید مقابل شود.
“ Love The Light-Giver “
With your fair eyes a charming light I see,
For which my own blind eyes would peer in vain;
Stayed by your feet the burden I sustain
Which my lame feet find all too strong for me;
Wingless upon your pinions forth I fly;
Heavenward your spirit stirreth me to strain;
E’en as you will I blush and blanch again,
Freeze in the sun, burn neath a frosty sky.
Your will includes and is the lord of mine;
Life to my thoughts within your heart is given;
My words begin to breathe upon your breath:
Like to the moon am I, that cannot shine
Alone; for lo! our eyes see nought in heaven
Save what the living sun illumineth.
Michael Angelo
ماه چو با مهر مقابل شود
وارهد از ظلمت و کامل شود
گر تو بر آني که به جايي رسي
رسته ز ظلمت به صفايي رسي
پاک دلي را به مقابل گراي
تا شودت ز آينه ظلمت زداي
وحشی بافقی
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
حافظ
از غزلیات میکل آنژ با عنوان عشقِ فروغ بخش
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com

********************
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 12:35 توسط یوسف نورایی مطلق
|