منم تیمورجهانگشا کتابیست در بردارنده خاطرات امیر تیمور گورکانی به قلم خود او. وی این کتاب را در هفتاد سالگی نگارش کرد. این کتاب بصورت خطی سالها در کشور عثمانی بود تا اینکه بوسیله علی پاشا حاکم عثمانی یمن بدست انگلیسیها افتاد.[۱] پس از ترجمه، این کتاب ابتدا از ترکی به انگلیسی و بعد توسط مارسل بریون به فرانسه برگردانده شد. ذبیح الله منصوری این کتاب را از فرانسه به پارسی برگرداند. امیر تیمور گورکانی فصل بیست و ششم بسوی سرزمین (روم) و جنگ با (ایلدرم بایزید) راه های متعدد مقابل من بود ولی اکثر آنها منتهی به کوه و بن بست می شد یا به کور راه هائی می پیوست که من نمیتوانستم قشون خود را از آنها بگذرانم. یک کاروان، ممکن است از یک کور راه عبور نماید. ولی یک قشون نمیتواند از کور راه بگذرد و ناچار باید از راهی عبور نماید که بتواند دواب خود را از آن بگذراند و اگر دارای ارابه است ارابه هایش از آن راه بگذرد. این بود، که من مجبور شدم راهی را پیش بگیرم که مرا به (قونیه) رسانید. من میدانستم قونیه شهری است که سراینده کتاب مثنوی در آن مدفون گردیده است. من مثنوی و سراینده آنرا دوست ندارم زیرا مردی که مثنوی را سرائیده تمام ادیان را برابر دانسته و گفته است که هیچ دین نسبت بدین دیگر رجحان ندارد در صورتی که بنظر من رجحان دین اسلام به ادیان دیگر حقیقتی است غیر قابل انکار. چون من از مثنوی نفرت دارم بعد از این که وارد (قونیه) شدیم همراهانم بمن گفتند قبر مولوی را ویران کنم و استخوان هایش را از قبر بیرون بیاورم ولی من گفتم پیکار (تیمور گرگین) با یک مرده زشت است و من خود را با ویران کردن قبر مولوی ننگین نمیکنم. من پیوسته بازندگان می جنگم نه با اموات و با زنده هائی پیکار می نمایم که مقابلم پایداری کنند و تسلیم نشوند و با کسانی که تسلیم شوند کاری ندارم. در جوار مزار مولوی، مکانی بود باسم خانقاه که بعد من نظیرش را در اردبیل در ناحیه آذربایجان دیدم. عده ای صوفی در آن خانقاه سکونت داشتند و اوقات آنها صرف خواندن اشعار مثنوی و سماع (یعنی شنیدن آهنگهای موسیقی و آواز- مارسل بریون) و رقص می شد و می- گفتند که صوفیان هنگام رقص مست می شوند. پرسیدم که آیا شراب هم می نوشند یا نه؟ جواب دادند آنها هرگز شراب نمی نوشند و مقررات دین اسلام را محترم می شمارند. بعد از ورود به (قونیه) رئیس خانقاه صوفیان را احضار کردم و میخواستم با او صحبت کنم و بدانم چه میگوید. وی مردی بود سالخورده دارای ریش سفید از او پرسیدم که آیا تو هم میرقصی؟ جواب مثبت داد و گفت: رقص ما صوفیان برای وصول به نشئه روحانی است و جنبه کسب لذت جسمی ندارد. از او پرسیدم که آیا شما صوفیان مسلمان هستید یا نه؟ آن مرد جواب داد مسلمانیم. گفتم باحکام دین عمل می کنید یا نه؟ جوابداد بلی. گفتم در این صورت چرا در دین اسلام بدعت بوجود آورده اید؟ او گفت ما در دین اسلام بدعت بوجود نیاورده ایم بلکه میکوشیم که یک دین دار واقعی باشیم. بعد گفت دین اسلام در عربستان بوجود آمد و چون عربها بدوی بودند خداوند احکام دین را بسیار ساده نازل کرد تا اینکه همه بفهمند و بدان عمل کنند. ولی مردان دین دار بیش از آنچه در احکام خداوند نازل شده بود بوظایف عبودیت عمل می کردند و میکنند و علی بن ابیطالب (علیه السلام) هر شب هنگام عبادت از فرط خلوص نیت از حال میرفت و بروایتی از خوف خدا حالش دگرگون می شد. ما صوفیان کسانی هستیم که عهد کرده ایم که با حکام دین اسلام بیش از آنچه در احکام آمده است عمل کنیم و بکوشیم که از بندگان صادق و صمیمی خداوند باشیم. گفتم شنیده ام شما دعوی الوهیت میکنید. رئیس خانقاه گفت ای امیر، این حرف را که بتو زد؟ گفتم. بطور افواهی شنیده ام که صوفیان و عارفان دعوی الوهیت میکنند. رئیس خانقاه گفت هیچ صوفی و عارف دعوی الوهیت نمیکند بلکه میکوشد که خود را بخداوند نزدیک کند و بشرف قرب جوار حق مشرف گردد. گفتم پس چرا شما عقیده بوحدت وجود دارید؟ رئیس خانقاه گفت ما عقیده به وحدت وجود نداریم وحدت وجود عقیده دسته ای از عارفان است که میگویند غیر از خدا هیچ نیست. و همه چیز خدایا هستی می باشد و چون همه چیز خداست لذا تمام موجودات جهان از جمله انسان جزو خدا هستند. لیکن ما صوفیان خانقاه (قونیه) صوفیان مسلمان هستید یا نه؟ آن مرد جواب داد مسلمانیم. گفتم باحکام دین عمل می کنید یا نه؟ جوابداد بلی. گفتم در این صورت چرا در دین اسلام بدعت بوجود آورده اید؟ او گفت ما در دین اسلام بدعت بوجود نیاورده ایم بلکه میکوشیم که یک دین دار واقعی باشیم. بعد گفت دین اسلام در عربستان بوجود آمد و چون عربها بدوی بودند خداوند احکام دین را بسیار ساده نازل کرد تا اینکه همه بفهمند و بدان عمل کنند. ولی مردان دین دار بیش از آنچه در احکام خداوند نازل شده بود بوظایف عبودیت عمل می کردند و میکنند و علی بن ابیطالب (علیه السلام) هر شب هنگام عبادت از فرط خلوص نیت از حال میرفت و بروایتی از خوف خدا حالش دگرگون می شد. ما صوفیان کسانی هستیم که عهد کرده ایم که با حکام دین اسلام بیش از آنچه در احکام آمده است عمل کنیم و بکوشیم که از بندگان صادق و صمیمی خداوند باشیم. گفتم شنیده ام شما دعوی الوهیت میکنید. رئیس خانقاه گفت ای امیر، این حرف را که بتو زد؟ گفتم. بطور افواهی شنیده ام که صوفیان و عارفان دعوی الوهیت میکنند. رئیس خانقاه گفت هیچ صوفی و عارف دعوی الوهیت نمیکند بلکه میکوشد که خود را بخداوند نزدیک کند و بشرف قرب جوار حق مشرف گردد. گفتم پس چرا شما عقیده بوحدت وجود دارید؟ رئیس خانقاه گفت ما عقیده به وحدت وجود نداریم وحدت وجود عقیده دسته ای از عارفان است که میگویند غیر از خدا هیچ نیست. و همه چیز خدایا هستی می باشد و چون همه چیز خداست لذا تمام موجودات جهان از جمله انسان جزو خدا هستند. لیکن ما صوفیان خانقاه (قونیه) این عقیده را نداریم و معتقد هستیم که جهان و انسان، مخلوق خداوند است و خدا غیر از هستی میباشد و هستی را خداوند بوجود آورده و هر زمان که بخواهد مبدل به نیستی میکند. مدت توقف من در (قونیه) کوتاه شد و از آنجا بشوی شمال عزیمت کردم تا برودخانه (قزل ایرماق) رسیدم. (یونانی ها در قدیم این رودخانه را باسم (هالیس) میخواندند و ساحل این رودخانه از دو هزار سال قبل از میلاد که (هاتی) ها در خاک کنونی ترکیه بسر می بردند تا نیم قرن پیش معرکه جنگهای بزرک و متعدد بوده است- مارسل بریون) فصل بهار بود و هنگام طغیان رودخانه ها و من نمیتوانستم قشون خود را از رودخانه (قزل ایرماق) عبور بدهم مگر اینکه روی رودخانه پل بسازم و چون میخواستم بسوی بیزان تیوم (امروز باسم استانبول) بروم بهتر آن دانستم در طول ساحل چپ رودخانه براه پیمائی ادامه بدهم. تا آنجا، اثری از قشون (ایلدرم بایزید) ندیدم و جلوی مرا نگرفتند نوح بدخشانی فرمانده دو طلایه سپاه من بود و پیشاپیش میرفت و پیوسته برای من خبر میفرستاد (توقات) هم فرماندهی عقب داران را بر عهده داشت و مواظب بود که ما از عقب یا جناح چپ مورد حمله قرار نگیریم. من از حمله از جناح راست بیم نداشتم زیرا در طول رودخانه (قزل ایرماق) راه می پیمودیم طرف راست ما رودخانه بود و (ایلدرم بایزید) نمیتوانست از آن سومرا مورد حمله قرار بدهد. منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 384 چون اثری از قشون (ایلدرم بایزید) دیده نمی شد من پیش بینی میکردم که پادشاه (روم) قصد دارد مرا به کمین گاه بکشاند و در آنجا نابودم کند. بنابراین هنگام عبور از منطقه هایی که رودخانه (قزل ایرماق) وارد اراضی ناهموار میگردید بسیار دقت میکردم تا اینکه دوچار کمین گاه نشوم. بالاخره بجائی رسیدیم که صحرائی وسیع نمایان گردید و بمن گفتند که آن صحرای انگوریه است (انگوریه تا چندی پیش بنام آنقره خوانده میشد و امروز آنکارا پایتخت ترکیه در آنجا واقع است- مترجم) وقتی بآن صحرا رسیدم آفتاب در شرف غروب کردن بود و (نوح بدخشانی) فرمانده طلایه بمن اطلاع داد که یک معسکر می بیند (یعنی اردوگاه- مترجم) بعد اطلاع داد که اردوگاه مزبور خیلی بزرگ است و نشان میدهد که اثر افگاه یک قشون عظیم می باشد. من چون پیش- بینی کردم که روز بعد، روز جنگ خواهد بود، کنار نهری که بسوی رودخانه (قزل ایرماق) میرفت توقف کردم و بافسران گفتم که بسربازان بگویند زودتر بخوابند تا اینکه استراحت کامل کنند و بامداد روز بعد، بدون احساس خستگی از خواب بیدار شوند. چون دشمن نزدیک بود، اطراف اردوگاه سه ردیف نگهبان یکی بعد از دیگری گماشتم و به افسران سپردم که با چشم و گوش باز مواظب اطراف باشند که اگر مورد شبیخون قرار گرفتیم غافلگیر نشویم. من اطلاع از وضع قشون (ایلدرم بایزید) نداشتم و از شماره سربازانش بی خبر بودم. لذا (توقات) را مأمور کردم که با عده ای از سربازان زبده بسوی قشون (ایلدرم بایزید) برود و چند تن از سربازان و در صورت امکان افسران رومی را اسیر کند و بیاورد تا اینکه من از آنها راجع بوضع قشون پادشاه (روم) کسب اطلاع نمایم. (توقات) رفت و بعد از نیمه شب مراجعت کرد و معلوم شد که پنج تن از سربازانش کشته شده اند و گفت که خصم بیدار و هوشیار است و نمیتوان او را غافل گیر کرد. هوشیاری خصم علامتی بود که نشان میداد ما روز آینده جنگی سخت در پیش خواهیم داشت. آن شب چند بار من از خیمه خود خارج شدم و گوش فرا دادم اما صدائی شنیده نمی شد و همه جا تاریک بود. ستارگان در آسمان میدرخشیدند و من در دل خطاب به کواکب گفتم شاید فردا شب شما ناظر نعش من در میدان جنک باشید ولی بطوری که میدانید من از مرگ بیم ندارم و میدانم (کل نفس ذائقه الموت) و هرکس که بوجود می آید باید بمیرد لیکن نباید با ترس از این جهان رفت. وقتی سپیده صبح دمید، کنار نهر وضو گرفتم و نماز خواندم و آنگاه امر کردم که سربازان را از خواب بیدار کنند. طولی نکشید که همهمه بیدار شدن سربازان برخاست اما صدائی دیگر هم بگوشم رسید و وقتی گوش فرا دادم متوجه شدم که نغمه موسیقی است. بزودی فهمیدم که آن نغمه از قشون پادشاه (روم) بگوش می رسد و آنها دارای آلات موسیقی بودند و در بامداد جنک نغمه سرائی میکردند (مقصود موزیک نظامی است که در قشون ایلدرم بایزید رسم بود و برای تیمور تازگی داشت- مارسل بریون) ما با سرعت اردوگاه را برچیدیم و خود را برای جنک آماده کردیم. هر دسته در صحرای منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 385 وسیع و مسطح انگوریه در جای خود قرار گرفت و از جمله کوزه اندازان که من آنها را از شب قبل برای پیکار آماده کردم در جائی که باید قرار بگیرند مستقر شدند. من از خامی (ایلدرم بایزید) حیرت میکردم که چرا آن صحرای مسطح را برای کارزار انتخاب کرده است او میدانست که قشون من، یک قشون سوار است و بهترین نقطه برای یک قشون سوار، در جنک، صحرای مسطح می باشد. یک قشون سوار در یک منطقه کوهستانی اثر ندارد و نمی تواند بآزادی پیکار کند اما سواران در یک صحرای مسطح، از هر طرف میروند و می توانند از عقب خصم سربدر آورند. وقتی جنک شروع شد، متوجه گردیدم که من خام بودم نه (ایلدرم بایزید) و او از روی حزم و مآل اندیشی آن منطقه را برای جنک انتخاب کرد تا بتواند ارابه های خود را بکار اندازد در آن ساعت دریافتم کمین گاهی که من از آن می ترسیدم همان صحرای مسطح است. من تصور میکردم که پادشاه (روم) مرا بیک تنگه کوهستانی یا یک دره خواهد کشانید تا در آنجا قشونم را محو نماید. ولی او مرا وارد صحرای مسطح انگوریه کرد تا ارابه های خود را علیه قشون من بکار اندازد. وقتی ارابه ها بحرکت درآمد من متوجه شدم که در صحرا متفرق گردیدند و یک قوس بزرگ را بوجود آوردند. ناگهان دیدم که دو انتهای قوس خم شد و ارابه ها طوری حرکت کردند که معلوم بود قصد دارند از دو جناح من بگذرند و در عقب ما بهم متصل گردند و (ایلدرم بایزید) میخواست در اولین لحظات جنک مرا محاصره نماید. ارابه های (ایلدرم بایزید) مانند ارابه هائی بود که من در جنگ دمشق دیده بودم و مقابل هر ارابه یک قطعه آهن تیز چون داس نصب کرده بودند و هنگامی که ارابه با نیروی اسب ها بحرکت درمی آمد داس تیز مزبور بهر چه اصابت میکرد می برید و میدرید یا می شکست. نه سوار میتوانست مقابل آن سلاح موثر مقاومت کند نه پیاده و همان طور که داس برزگر، در مزرعه، خرمن گندم را درو میکند داس ارابه های ایلدرم بایزید خرمن عمر افسران و سربازان مرا در میدان جنگ درو میکرد در هر ارابه عده ای از سربازان ایلدرم بایزید پشت جان پناه حضور داشتند و با کمان های فنری تیر پرتاب میکردند. تیر هریک از آن کمانها از انگشت سبابه قدری بلندتر بود و چون با قوت شدید پرتاب میگردید وقتی بکسی اصابت میکرد تا انتهای تیر در بدنش فرو میرفت من چون از ارزش جنگی آن کمانها مطلع شدم نمونه هائی از آن را در ماوراء النهر بردم و بدست صنعتگران دادم تا مثل آنها بسازند و کمانهای مزبور بعد در کشورهای ایران و ماوراء النهر باسم من (تیمور یالیک) خوانده شد. (توضیح تیمور یالیک یا کمان آهنی (کمان فنری) دارای قنداق بود و قنداق شمخال و و تفنگ را در اعصار بعد از قنداق کمان فنری تقلید کرده اند تیرکمان آهنی بطوری که تیمور لنگ هم میگوید مثل تیرکمان های قوسی درازی نداشت اما در عوض یک سلاح خطرناک بشمار میآمد و تا انتها در بدن فرو میرفت- نویسنده.) درحالی که ارابه های جنگی از چهار طرف بما نزدیک میشدند سربازانی که در ارابه ها عقب جان پناه قرار داشتند بسوی ما تیر می انداختند. در بعضی از ارابه ها هم برج دیده می شد و سربازانی که در برج بودند بسوی سربازان ما تیراندازی میکردند. میدان جنگ شرقی و غربی بود و ما در طرف مشرق قرار داشتیم و قشون (ایلدرم بایزید) در طرف مغرب و من متوجه شدم منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 386 که اگر تصمیم فوری نگیرم ارابه های پادشاه روم در عقب ما یعنی در مشرق، بهم میرسند و ما بطور کامل، دوچار محاصره میشویم و از آن پس معدوم خواهیم شد. (توقات) را با تمام کوزه اندازانی که موجود بودند بطرف مشرف فرستادم و گفتم بهر ترتیب که شده نگذارد ارابه های (ایلدرم بایزید) از عقب بما برسند و ما را محاصره نمایند. (نوح بدخشان) را مأمور مغرب نمودم و باو گفتم که هرچیزی را که مانع عبور ارابه ها است در سر راه آنها قرار بده و اگر زنجیر دارد در سر راه آن ها میخ طویله های اسبان با زنجیر وصل نماید و اگر دارای زنجیر نیست میخ طویله ها را که تمام اسبان دارند بر زمین فرو کند و بین میخ طویله ها طناب بکشد بطوری که طناب ها تا زمین قدری ارتفاع داشته باشد و اسبهای ارابه ها وقتی به طناب رسیدند نمیتوانند عبور کند زیرا سم آنها به طناب اصابت میکند و برو درمی آیند. خود من با عده ای از افسران دفاع از شمال و جنوب را بعهده گرفتم. (توقات) بخوبی از عهده بانجام رسانیدن مأموریتی که باو واگذار کرده بودم برآمد و توانست تمام ارابه هائی را که در طرف مشرق قرار داشت از کار بیندازد. کوزه اندازان ما سوار بر اسب، درحالی که پفک روشن از یکطرف اسب آنها آویخته بود کوزه را در کعب فلاخن میگذاشتند و آنگاه فتیله را مشتعل میکردند و پرتاب مینمودند و هر کوزه آنها که روی یک ارابه می افتاد اسبهای ارابه و گاهی سربازان آنرا در دم بقتل میرسانید یا طوری مجروح میکرد که از کار میافتاد و ارابه متوقف میگردید. عده ای از کوزه اندازان ما هنگامی که میخواستند کوزه را پرتاب کنند از فرط شتاب نتوانستند حساب زمان را نگاه دارند و قبل از اینکه کوزه را پرتاب نمایند باروت مشتعل گردید و خود آن ها بقتل رسیدند اما نتیجه ای که ما در طرف مشرق گرفتیم بسیار مفید بود زیرا نگذاشتیم که ارابه های ایلدرم بایزید که همه مجهز به داس های برنده بودند از عقب، راه را بر ما ببندند و ما را تحت محاصره کامل قرار بدهند. ما آذوقه و بنه خود را در اردوگاه واقع در سمت مشرق گذاشته بودیم و چون از مشرق محاصره نشدیم رابطه ما با اردوگاه قطع نگردید و چون در اردوگاه باروت داشتیم من گفتم کوزه های جدید را پر کنند و بمیدان جنگ بیآورند و مورد استفاده قرار بدهند. در حالیکه در اردوگاه ما عده ای از سربازان مشغول پر کردن کوزه ها بودند عده ای دیگر از آنجا طناب و زنجیرهای باریک می آوردند و در میدان جنگ بر زمین نصب میکردیم تا اینکه مانع از عبور ارابه ها شویم. هنوز یک چهارم از روز نگذشته بود که عده ای را مأمور کردم که بقراء اطراف واقع در مشرق و جنوب بروند و هرچه تیر و تخته و طناب و زنجیر بدست می آورند به سوی اردوگاه حمل کنند و برای حمل آنها سکنه محلی را به بیگاری بگیرند، و هرکس نخواست بیگاری بدهد بدون درنک بقتلش برسانند. عده ای دیگر را مأمور نمودم اطراف اردوگاه در قسمتی که رو بمیدان جنگ است بوسیله تیر و تخته و طناب و زنجیر، حائل بوجود بیآورند و اردوگاه برای ما مبدل به یک نوع دژ بشود تا اینکه در آن از شبیخون مصون باشیم. من میدانستم که ایلدرم بایزید ممکن است که هنگام شب هم ارابه های خود را علیه ما بکار اندازد و اگر شب بما حمله ور شود نخواهیم توانست ارابه های او را از کار بیندازیم زیرا منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 387 باروت نداریم و باید فرصتی داشته باشیم تا در داخل اردوگاه باروت بسازیم. در آن روز همین که اسبهای یک ارابه بر اثر برخورد با طنابها و زنجیرها که ما بر زمین نصب کرده بودیم زمین میخورد سواران ما از دو جناح به اسبهای ارابه حمله ور میشدند و آنها را می کشتند. از آن پس ارابه سواران مجبور میشدند که ارابه خود را رها نمایند و فرود بیایند و بجنگند یا اینکه در ارابه بمانند و همان جا کشته شوند. تیر راکبین ارابه ها که از طناب های فلزی پرتاب میشد خیلی بسواران ما و اسب های آنان آسیب می رسانید. ولی با اینکه در آن روز متحمل تلفات سنگین شدیم توانستیم از پیشرفت ارابه های خصم جلوگیری کنیم. در همان روز تجربه ای بدست آوردیم که آن این بود که سلاح اصلی (ایلدرم بایزید) ارابه های او می باشد و ما اگر بتوانیم ارابه های او را از کار بیندازیم بسهولت بر سربازانش که پیاده بودند و عده ای قلیل سوار داشتند غلبه خواهیم کرد. دیگر این که در آن روز من برای اولین مرتبه با سربازان نصرانی برخورد کردم. تا آن روز، در هیچ جنگ با سربازان نصرانی پیکار نکرده بودم و آنچه سبب شد که من بفهمم عده ای از سربازان ایلدرم بایزید نصرانی هستند این بود که می شنیدم بعضی از آنها در موقع پیکار بانگ برمیآوردند (ایشو) و برخی دیگر فریاد میزدند (یوحان). من نمی فهمیدم که منظور آنها از آن گفته ها چیست و هنگام عصر، که فرصتی بدست آوردم و برای دیدن وضع کارزار در اردوگاه، به عقب جبهه رفتم و مشاهده کردم که عده ای از روستائیان مشغول بیگاری هستند از آنها که زبانشان ترکی بود پرسیدم که معنای (ایشو) و (یوحان) چیست؟ آنها گفتند سربازانی که بانگ میزنند (ایشو) و (یوحان) نصرانی هستند و (ایشو) بزبان آنها یعنی (مسیح) و (یوحان) یعنی (یحیی). (توضیح- ایشو در زبان سوریانی که بعد منتقل بقسمتی از عیسویان آسیای صغیر (ترکیه کنونی) گردید یعنی (ژزو) یا عیسی و معنای (ایشو) و (ژزو) و (عیسی) نجات دهنده است و (یوحان) اسم مردی است که ما فرانسوی ها (ژوهن) میخوانیم و ملل شرق او را (یحیی) نام گذاشته اند و (یحیی) که کارش تعمید دادن بود معروفتر از آن است که احتیاجی به معرفی داشته باشد و بطوری که میدانیم بین مسیحیان احترام دارد- مارسل بریون) معلوم شد که عده ای از اتباع (ایلدرم بایزید) نصرانی هستند و پادشاه روم اتباع نصرانی خود را هم بمیدان جنگ میفرستد. آن روز که اولین روز جنگ ما با قشون (ایلدرم بایزید) بود خود من در جنگ شرکت نکردم زیرا اداره میدان جنگ طوری حواس مرا مصروف خود کرده بود که نمیتوانستم در جنگ شرکت نمایم. فکرم لحظه ای آسودگی نداشت و در اندیشه ایجاد موانع برای متوقف کردن ارابه های خصم بودم و علاوه بر موانعی که در راه ارابه های پادشاه روم ایجاد میکردیم در آن روز برای اولین بار جهت آن را انداخته بود اتصال داشت و گرچه فشار اسب های ارابه قدری اسب و سوار کمندانداز را میکشید اما حرکت ارابه بسیار کند می شد و سواران دیگر اسب های ارابه را می کشتند و آنرا متوقف میکردند. سواران من توانستند عده ای ارارابه های (ایلدرم بایزید) را بهمین ترتیب از کار بیندازند. در هر نقطه که سربازان پیاده پادشاه (روم) در پناه ارابه ها نبودند زود بدست سربازان ما از پا درمی آمدند و این واقعیت بمن می فهمانید که اگر خطر ارابه ها را از بین ببریم پیروزی از آن ماست. ما تا غروب آفتاب بجنگ ادامه دادیم. من می توانستم زودتر تماس با دشمن را قطع کنم و بسوی اردوگاه بروم اما میخواستم که اردوگاه برای پذیرفتن قشون من که از میدان جنگ برمیگردد آمادگی داشته باشد. ما برای تهیه مقداری کافی از باروت بطوری که بتوانیم تمام ارابه های دشمن را از بین ببریم لااقل احتیاج بدو روز وقت داشتیم تا این که باروت خشک شود. چون هوا گرم بود باروت زود خشک می شد و در هوای سرد پائیز و زمستان خشک شدن باروت مدتی طول میکشد بعید نبود که توقف ما در اردوگاه برای تهیه باروت بیش از دو روز طول بکشد و ما میباید خود را برای تحمل محاصره آماده کنیم. من از حیث آب نگرانی نداشتم چون رودخانه (قزل ایرماق) در نزدیک اردوگاه ما (طرف مشرق) بود ولی علیق کم داشتیم و من سپرده بودم که از اطراف تا بتوانند علیق و آذوقه باردوگاه حمل کنند، و برای حمل آذوقه و علیق نیز سکنه محلی را به بیگاری بگیرند. غروب آفتاب، من تماس با دشمن را قطع کردم و سربازانم باردوگاه مراجعت نمودند و مجروحین را باردوگاه رسانیدیم تا این که زخم هایشان بسته شود ولی نتوانستیم اموات را از میدان جنگ خارج کنیم و دفن نمائیم. هنوز دو ساعت از شب نگذشته بود که زوزه ای شبیه به قهقهه کفتارها از میدان جنک شنیده شد و دانستم که کفتاران که از لاشه تغذیه مینمایند باجساد حمله ور شده اند. من تقریبا اطمینان داشتم که در آن شب مورد شبیخون قرار خواهیم گرفت. اما در عوض شبیخون بمن اطلاع دادند که نماینده ای از طرف ایلدرم بایزید باردوگاه نزدیک شده میخواهد با من صحبت کند. گفتم چشم هایش را ببندند که وضع اردوگاه ما را نبیند و او را نزد من بیاورند. نماینده مزبور را با چشمهای بسته وارد خیمه من کردند و گفتم که چشم هایش را بگشایند و بزبان ترکی از او پرسیدم تو که هستی و چکار داری؟ آن مرد خود را معرفی کرد و معلوم شد که افسری دارای رتبه (تومان باشی) می باشد. (توضیح- (تومان باشی) فرمانده ده هزار سرباز بود و رتبه اش با رتبه سرلشکر برابری میکرد- مترجم). بعد نامه ای بمن داد و من نامه را گشودم و دیدم که بزبان فارسی نوشته شده است. (زبان فارسی در آن عصر زبان بین المللی کشورهای آسیای میانه و آسیای غربی بود و ایلدرم بایزید هم آن زبان را میدانست- مارسل بریون) در آن نامه (ایلدرم بایزید) مرا با عنوان (تیمور بیک) طرف خطاب داده بود و چنین منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 389 می گفت: «کوزه های آتشین تو که تصور میکنم خیلی بآن اعتماد داشتی بطوری که مشاهده کردی امروز اثر نکرد و تو از فرط بیم مجبور شدی از میدان جنک بگریزی و باردوگاه خود پناه ببری و بهتر اینست که بامداد فردا از راهی که آمده ای برگردی زیرا فردا، ارابه هائی بیش از امروز، علیه تو بکار خواهند افتاد و قشون تو نابود خواهد گردید.» من کاتب را احضار کردم و در جواب (ایلدرم بایزید) این نامه را نوشتم: (من از میدان جنگ نگریختم بلکه مراجعت کردم زیرا صلاح قشون من این بود که فرمان مراجعت آن را صادر کنم و یک سردار جنگی باید همواره مصلحت قشون خود را در نظر بگیرد، تو مرا متهم به بیمناک شدن کردی و گفتی بر اثر ترس از میدان جنک مراجعت کردم و من برای این که بتو که نسبت بمن یک مرد جوان هستی ثابت کنم که نمی ترسم آماده ام که فردا، مقابل چشم افسران و سربازان دو سپاه، به تنهائی با تو که میگویند با یک ضربت شمشیر یک شتر را بدو نیم میکنی مصاف بدهم و هریک از ما که بر دیگری غالب شد سر معلوب را از پیکرش جدا خواهد کرد و من امشب، جانشین خود را برای اداره امور قشونم تعیین میکنم و تو هم جانشین خود را تعیین کن تا بعد از مرگ یکی از ما؛ سپاهمان بدون فرمانده نماند و اگر با پیکار تن به تن موافق هستی قبل از نیمه شب؛ موافقت خود را به اطلاع من برسان). بعد از اینکه نامه نوشته شد من آن را مهر کردم و بدست صاحب منصب رومی دادم و گفتم این جواب (ایلدرم بایزید) است. بعد شفاهی موضوع نامه را باطلاع آن افسر رسانیدم و گفتم (ایلدرم بایزید) مرا ترسو خوانده و من در این نامه باو نوشته ام که حاضرم فردا صبح به تنهائی با او مبارزه کنم و هرکس بر دیگری فائق شد سرش را از بدن جدا نماید تو نیز از این موضوع اطلاع داشته باش. من از این جهت مضمون آن نامه را برای افسر رومی گفتم که اگر (ایلدرم بایزید) نخواست با من پیکار کند افسر مزبور بداند که من برای مبارزه با او آماده بودم و این موضوع را بافسران دیگر بگوید. آن شب جواب (ایلدرم بایزید) نرسید و معلوم شد که نخواست با من مبارزه کند. در عوض ارابه های او هنگام شب چند مرتبه باردوگاه ما نزدیک شدند و خواستند ما را مورد شبیخون قرار بدهند ولی چون متوجه شدند که نمیتوانند وارد اردوگاه گردند برگشتند و از آن پس تا بامداد روز دیگر واقعه ای پیش نیامد. در بامداد آن روز من دستور دادم که در قسمتی از اردوگاه نزدیک رودخانه (قزل ایرماق) مبادرت به ساختن باروت نمایند و تسریع کنند که زودتر. مقداری زیاد از آن، برای پر کردن کوزه ها آماده گردد. محلی که باروت میباید در آنجا خشک شود کنار رودخانه بود و نزدیک ظهر من مشاهده کردم که ابری از افق بالا می آید. چون هوای بهار بود دریافتم که ممکن است باران ببارد و گفتم که هرچه نمد در اردوگاه وجود دارد بشکل سقف درآوردند و روی باروت قرار بدهند که اگر باران شروع گردید باروت مرطوب نگردد و از حیز استفاده نیفتد. سه ساعت بعد از ظهر، برق درخشید و رعد غرید و من بدقت سقف هائی را که روی باروت بوجود آورده بودند و مجموع آنها یک سقف بزرگ را تشکیل میداد از نظر گذرانیدم. آنگاه رگبار شروع شد و آنقدر منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 390 شدید بود که تو گوئی طوفان نوح تجدید گردیده است. آب رودخانه (قزل ایرماق) در اندک مدت بر اثر آبهائی که از اطراف وارد آن میگردید گل آلود شد و بالا آمده اگر رودخانه طوری بالا میآمد که وارد اردوگاه میگردید نه فقط باروت ها از بین میرفت بلکه مجبور می شدیم که آنجا را ترک نمائیم و بدون تردید خصم از فرصت استفاده می نمود و بما حمله ور می شد. گرچه موانعی که ما مقابل اردوگاه بوجود آورده بودیم مانع از این میگردید که ارابه- های (ایلدرم بایزید) وارد اردوگاه گردد. اما چون ما مجبور می شدیم که از اردوگاه برویم دیگر نمی توانستیم از موانع مزبور استفاده کنیم. زیر باران بافسران امر کردم که برای جنگ آماده باشند و بآنها گفتم که اگر آب رود- خانه زیاد بالا بیاید چاره نداریم جز اینکه با شمشیر و تبر راه خود را بگشائیم و عبور کنیم و ناگزیر لاشه عده ای کثیر از ما در میدان جنگ باقی میماند. ولی معلوم شد که باران همانطور که ما را ناراحت کرده، (ایلدرم بایزید) را نیز ناراحت نموده، زیرا پادشاه روم اقدامی برای حمله بما نکرد و ما توانستیم اردوگاه خود را حفظ کنیم. رگبار قطع شد ولی وضع هوا نشان میداد که ممکن است باز باران ببارد. من سپردم که سقف روی باروت را محکم کنند که اگر شب باران بارید باروت ها که امیدوار بودیم بدان وسیله قشون پادشاه روم را از بین ببریم نابود نگردد. باران که قطع شده بود از نیمه شب تجدید گردید اما نه بصورت رگبار. من در آن شب تا بامداد بیدار بودم و پیوسته مراقبت میکردم که قشون من آماده برای عزیمت باشد. زیرا پیش بینی می نمودم که بر اثر طغیان رودخانه (قزل ایرماق) آب، وارد اردوگاه خواهد گردید. سربازان من هم در آن شب نتوانستند استراحت نمایند. زیرا آنان نیز، هر ساعت آماده برای کوچ بودند. آب رودخانه در آن شب باز هم بالا آمد ولی از بستر عادی رود، تجاوز نکرد و وارد اردوگاه نشد وقتی سپیده صبح دمید باران قطع گردید و من متوجه شدم که آب رودخانه بعد از قطع باران قدری پائین رفت. روز بعد، آفتابی گرم بر اردوگاه ما و صحرا تابید و من گفتم سقف باروت را بردارند تا این که آفتاب بآن بتابد. در آن روز بمن اطلاع دادند که تومان باشی موسوم (قدرت تات) که یکمرتبه از طرف پادشاه روم برای من نامه آورده بود باز هم آمده است و میگوید نامه ای آورده و قصد دارد که مرا ببیند و نامه را تسلیم کند. طبق معمول گفتم چشم هایش را ببندند و او را به خیمه من بیاورند. پس از این که وارد خیمه شد و چشم هایش را گشودند نامه پادشاه روم را بدستم داد. در آن نامه (ایلدرم بایزید) که می گفتند با یک ضربت شمشیر یک شتر را نصف میکند گفته بود که پیشنهاد مرا برای جنک تن به تن نمی پذیرد زیرا چندیست که مبتلا بدرد مفاصل گردیده و آن درد مانع از این است که بتواند با من پیکار نماید. نکته دیگر که در نامه (ایلدرم بایزید) خوانده شد این بود که پادشاه روم می گفت امروز تا ظهر پانصد ارابه جنگی دیگر باو خواهد رسید و با آن نیرو که او دارد محال است که من بتوانم امیدوار به پیروزی باشم و خاک آن کشور قبر من خواهد شد منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 391 دیگر این که پادشاه روم نوشته بود که چون محال است من جرئت داشته باشم که با ارابه های جنگی او پیکار کنم ناگزیر خواهم بود که در اردوگاه خود بمانم و طولی نخواهد کشید که سربازانم از گرسنگی از پا درمیآیند و اسب هایم تلف می شوند اما اگر خیره سری را کنار بگذارم او حاضر است که بمن راه بدهد تا من مراجعت کنم و جان بدر ببرم. از (قدرت تات) پرسیدم که قشون پادشاه تو چقدر است؟ (تومان باشی) گفت که قشون پادشاه ما از پانصدهزار متجاوز است و (ایلدرم بایزید) اگر بخواهد می تواند تمام مردان این کشور را وارد قشون خود بکند. سئوال کردم چگونه او می تواند تمام مردان این کشور را وارد قشون خود بکند تومان باشی جواب داد که در این جا، ورود مردان بقشون الزامی است و اگر پادشاه مایل باشد و امر کند تمام مردان کشور از سن شانزده سالگی ببالا باید وارد قشون شوند و بمیدان جنک بروند. اما پادشاه ما هرگز تمام مردان را برای ورود بقشون احضار نمیکند زیرا کارهای کشاورزی و دام داری معطل میماند. گفتم اگر پادشاه شما اینقدر نیرومند می باشد که میتواند پانصدهزار سرباز را مسلح کند و بمیدان جنک بفرستد چرا تا امروز بیزان تیوم را بتصرف درنیاورده است. من شنیده ام که آرزوی سلاطین روم از جمله (ایلدرم بایزید) این بود و هست که (بیزان تیوم) را بتصرف درآورند ولی تا امروز نتوانسته اند که آن آرزو را جامه عمل بپوشانند. تومان باشی گفت ای امیر تیمور (بیزان تیوم) آن طرف آب است و برای تسخیر آن باید دارای کشتی های بسیار بود. گفتم مردی که میتواند پانصدهزار تن را مسلح کند و به میدان جنک بفرستد آیا نمی تواند کشتی بسازد و از آب عبور کند و (بیزان تیوم) را بتصرف درآورد. (قدرت تات) گفت ای امیر تیمور. می توان کشتی ساخت ولی نمیتوان وارد (بیزان تیوم) شد زیرا دهانه های شهر که دریا می باشد دارای زنجیر است و زنجیرها مانع از عبور کشتی ها می شود آیا تو از چگونگی جنک (بیزان تیوم) در دوره خلافت معاویه بن ابو سفیان اطلاع داری؟ گفتم در تاریخ خبری نیست که باطلاع من نرسیده باشد. (قدرت تات) گفت معاویه بن ابوسفیان مدت دو سال (بیزان تیوم) را محاصره کرد و میخواست آن شهر را مسخر کند و پایتخت کشورهای اسلامی نماید. اما بعد از دو سال معطلی و تحمل تلفات شدید، مجبور شد که از محاصره دست بکشد و برگردد. گفتم من از وضع آن جنگ اطلاع دارم و میدانم که در آن موقع زنجیر، مانع از عبور کشتی های معاویه نشد بلکه یک آتش که روی آب خاموش نمیگردید و معاویه آنرا ناشی از سحر میدانست از عبور کشتی های معاویه ممانعت کرد. (توضیح- معاویه بن ابوسفیان مؤسس سلسله اموی بطوری که در این سرنوشت میخوانیم تصمیم گرفت (بیزان تیوم) استانبول امروزی پایتخت حکومت روم شرقی (رومیه الصغری) را بتصرف درآورد و در آن موقع در استانبول دانشمندانی بودند که بوسیله نفت و فوسفور و گوگرد یکنوع آتش می ساختند که روی آب خاموش نمیگردید و آنرا آتش یونانی میخواندند و آتش مزبور را در دریا مشتعل کردند و هر دفعه که کشتی های معاویه میخواست باستانبول نزدیک شود آتش مزبور کشتی های مزبور را می سوزانید و در نتیجه موسس سلسله اموی بعد از دو سال مجبور شد بدون تحصیل پیروزی مراجعت نماید- مارسل بریون) (قدرت تات) گفت ای امیر اطلاعات تو راجع به بیزان تیوم بیشتر از من است و من از منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 392 آن آتش بدون اطلاع بودم. ولی امروز در بیزان تیوم اثری از آن آتش نیست و در عوض زنجیر هست و مردم شهر همینکه می بینند سفاین دشمن نزدیک میشود، زنجیرها را می بندند و محال است یک کشتی بتواند وارد بیزان تیوم شود و این موضوع سبب گردید که تا امروز پادشاه ما نتوانسته بیزان تیوم را بتصرف درآورد. گفتم جواب نامه ایلدرم بایزید را بنویسند و در آن گفتم، مرد نباید تهدید کند باید لب ببندد و دست بگشاید. من از ارابه های جنگی تو بیم ندارم و توقف من در اینجا بنابر یک مصلحت است و در موقعی که خود بخواهم از اینجا حرکت خواهم کرد. آن درد مفاصل که تو داری من هم دارم و گاهی بر من عارض میشود. اما چون یک درد دائمی نیست مانع از جنگ نمیگردد و من می فهمم که خودداری تو از جنگ تن به تن از ترس است نه از درد مفاصل و چون تو مردی ترسو هستی، من بر تو غلبه خواهم کرد زیرا در جهان مردان باجرئت همواره بر مردان ترسو غلبه می نمایند. پس از این که نامه نوشته شد و مهر گردید بدست تومان باشی دادم و چشمان او را بستند و از اردوگاه خارج نمودند. توقف ما در آن اردوگاه سه روز طول کشید و بامداد روز چهارم ما حمله کردیم. بافسران خود گفتم بسربازان بگوئید در آن روز ما باید از پیکار نتیجه قطعی بگیریم و من دیگر فرمان عقب نشینی صادر نخواهم کرد در آن روز من خفتان پوشیدم و مغفر بر سر نهادم و بر اسبی قره کهر، از نژاد (کوکلان) که بهترین اسب جهان است سوار شدم. برای پیکار شمشیری بلند انتخاب کردم و آنرا بدست راست گرفتم و تبر را اختصاص بدست چپ دادم و برای اینکه کسی تردید نکند که من باستقبال مرگ میروم در صف اول سواران بعد از کوزه اندازان قرار گرفتم. وقتی حمله ما شروع شد ایلدرم بایزید مرتبه ای دیگر ارابه های خود را بحرکت درآورد و امیدوار بود که باز، بوسیله ارابه جلو ما را بگیرد، ولی کوزه اندازان ما با پرتاب کوزه اسب های ارابه و عده ای از سرنشین های آنرا بقتل میرسانیدند و بعضی از ارابه ها واژگون میگردید و ما آنها را در عقب میگذاشتیم و پیش میرفتیم. تیرهائی که از کمانهای تیمور یالیک پرتاب میگردید چون بارانی بر ما میریخت و من صدای اصابت تیر را بر مغفر و خفتان خود می شنیدم اما جلو میرفتم تا اینکه بجائی رسیدم که دیگر ارابه نبود و من جز سربازان پیاده نمیدیدم. آنگاه ما، به اسبها رکاب کشیدیم و خود را به پیادگان زدیم. من عنان اسب را بدندان گرفته بودم تا اینکه دو دستم آزاد باشد و از راست و چپ، شمشیر و تبر میزدم. در عقب من یک اسب یدک را بحرکت درمیآوردند و من گفته بودم که پیوسته یک اسب یدک در عقب من باشد که اگر اسبم کشته شد پیاده نمانم. یک سرباز رومی با ضربت شمشیر شکم اسب مرا درید و اسب گران بهای من از پا درآمد ولی در همان موقع که اسب فرود می آمد ضربت تبر من قاتل اسب را بر زمین انداخت و من بچالاکی از اسب کناره گرفتم تا اینکه پای من زیر تنه اسب نماند و چند لحظه دیگر سوار بر اسب بجنگ ادامه دادم. در همه جا سواران ما توانسته بودند که از سد مخوف ارابه های جنگی عبور کنند و خود را منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 393 به پیادگان برسانند. اکثر سواران ما با شمشیر می جنگیدند و بعضی از آن ها تبر میزدند. در حالی که سرگرم جنگ بودم سوزش شدیدی را در صورت احساس نمودم و چشم های من دید که تیری بر صورتم نشسته است. گفتم که تیرکمان تیمور یالیک کوتاه بود و قدری بیش از انگشت سبابه طول داشت و من برای اینکه بتوانم تیر را از صورت خود بیرون بکشم شمشیر را زیر بغل چپ قرار دادم و تیر را از صورت کشیدم و دور انداختم همین که تیر را از صورت کشیدم و دور انداختم ساق پای راست من سوخت و فهمیدم که از ساق پا مجروح شده ام و دهانه اسب را کشیدم و اسب روی دوپا بلند شد و من شمشیر را از زیر بغل چپ خارج کردم و نیزه ای را که بطرف من دراز شده بود قطع نمودم آنگاه رکاب کشیدم و اسب خیز برداشت و سرباز نیزه دار خصم طرف چپ من قرار گرفت و تبر من شانه او را درهم شکست و مرد نیزه دار فریادی زد و بر زمین افتاد و چون در آنجا غیر از آن مرد سرباز نیزه دار دیگری نبود فهمیدم هم او، با نیزه خود ساق پای راست مرا سوراخ کرده است. من فرصت نداشتم که زخم صورت و پا را ببندم و بجنگ ادامه دادم و بعد از دو یا سه دقیقه دو پای اسب من یکمرتبه تا شد و بزمین برآمد و برگشتم تا ببینم چرا اسب من از پا درآمده است در آن موقع چون اسب من ازپا درآمده بود، من روی اسب کم ارتفاع بودم و همین که رو برگردانیدم یک ضربت شدید گرز بر سرم فرود آمد و در یک لحظه چشمهایم سیاه شد و متوجه شدم که از حال خواهم رفت و بعد دوچار اغماء شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی بهوش آمدم مشاهده کردم که در خیمه خود هستم و مغفر برسر و خفتان دربر ندارم و معلوم شد که بعد از این که مرا از میدان جنک خارج کردند مغفر را از سرم برداشتند و خفتان را از برم دور نمودند تا این که بتوانند مرا بحال بیاورند. قبل از اینکه بدانم وضع زخم های من چگونه است از وضع جنک پرسش کردم و معلوم شد که ارابه های سلطان روم از کار افتاده و پیاده هایش منهزم شدند و عده ای کثیر از آنها بقتل رسیدند و خود (ایلدرم بایزید) گریخت. پرسیدم برای چه گذاشتید سلطان روم بگریزد و جان بدر ببرد گفتند که (نوح بدخشان) عده ای از افسران خود را مأمور تعقیب (ایلدرم بایزید) کرده و به آنها گفته هر طور شده سلطان روم را دستگیر نمایند و در هر صورت دیگر (ایلدرم بایزید) وجود ندارد از این بشارت بسیار خوشحال شدم بطوری که زخم های خود را فراموش کردم. جراحات من اهمیت نداشت و آنچه دارای اهمیت بود اینکه سلطان روم شکست بخورد و قشون او از بین برود و راه بیزان تیوم (استانبول کنونی) بروی من باز شود. من از ضربت گرزی که بر فرقم زده بودند، دوچار دوار سر شدم ولی پزشک ما گفت که بتدریج دوار مزبور از بین خواهد رفت مشروط باین که من استراحت کنم. پس از این که از وضع جنک آسوده خاطر شدم درصدد برآمدم که بدانم چگونه مرا از میدان جنک خارج کردند و معلوم شد که (توقات) مرا از میدان بدر برده و اگر او بیدرنک نرسیده بود و مرا از میدان بدر نمی برد زیر سم ستور و لگد سربازان بقتل میرسیدم و (توقات) برای بیرون بردن من از میدان جنک، از سربازان خود کمک گرفت. من نمیتوانستم آرام بگیرم و استراحت کنم اما همین که میخواستم برخیزم سرم بدوار می- منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 394 افتاد و ناچار می شدم که سر را بر زمین بگذارم و چشم ها را فرو ببندم تا این که دوار سر از بین برود. بعد از این که جنگ خاتمه یافت، بمن گفتند که نزدیک شصت هزار تن از سربازان ایلدرم- بایزید اسیر شده اند و من گفتم که اسیران را بخرج سلطان (روم) نگهداری نمائید و از افسران او که اسیر شده اند بخواهند که محل تأمین غذای اسیران را نشان بدهند چون لابد افسران (ایلدرم بایزید) میدانند که منابع درآمد آن مرد چیست و کجاست تا وقتی که خود (ایلدرم بایزید» دستگیر شود و منابع درآمد خود را بگوید. من بعد از تحصیل پیروزی میخواستم با سرعت خود را؟؟ (قیساریه) برسانم برای اینکه میدانستم پایتخت ایلدرم بایزید آنجاست من میدانستم که (قیساریه) راهی است که بعد از عبور از منطقه (کیلی کیه) به (بیزان تیوم) می پیوندند یعنی بدریائی می رسد که بیزان تیوم آنطرف آن قرار گرفته است. (توضیح- مورخین شرق و کسانی که شرح حال تیمور لنگ را نوشته اند خط سیر او را در کشور روم (کشور کنونی ترکیه) ذکر کرده اند و ازجمله شرف الدین علی یزدی خط سیر تیمور لنگ را در روم ذکر می نماید ولی خود تیمور لنگ جز از چند موضع نام نمی برد و بطوری که در سراسر این سرگذشت مشاهده شد وارد توضیحات جغرافیائی نمی شود- مارسل بریون) قشون من بعد از دفن اموات و مداوای مجروحین براه افتاد تا اینکه به (قیساریه) برود من خواستم سوار اسب شوم ولی علاوه بر جراحت پای راست و صورت، دوار سر مانع از اسب سواری شد و گفتند که باید پاتخت روان سفر کنم تا این که بتوانم استراحت نمایم در تخت روان بستری برای من گستردند و من روی آن دراز کشیدم و بسوی قیساریه بحرکت درآمدم قبل از این که به (قیساریه) برسم از سکنه محلی که بزبان ترکی صحبت میکردند و من برای صحبت کردن با آنها احتیاج به دیلماج نداشتم شنیدم که قیساریه دارای دو حصار می باشد یکی از گل معروف به دای «گل مخلوط با سنک ریزه» و دیگری از سنک. حصار گلین مقدم بر حصار سنگی می باشد و بین دو حصار پنجاه ذرع فاصله است و اگر یک قشون مهاجم بتواند از حصار اول عبور کند مقابل حصار دوم متوقف میگردد. باز سکنه محلی بمن می گفتند که قیساریه روزی دارای یکصدهزار سرباز سوار و پیاده بوده و آن سربازان ساخلوی دائمی آنجا را تشکیل میداده اند وقتی شهر نمایان شد من دیدم که براستی دارای دو حصار است ولی حصارها آن طور که می گفتند استحکام نداشت و بخصوص حصار اول که با گل ساخته شده بود، ویران بنظر میرسید و معلوم میشد که مدتی است آنرا مرمت نکرده اند. من پیش بینی کردم که شهر مزبور مقاومت خواهد کرد و من باید بوسیله محاصره آنرا مسخر کنم اما بعد از اینکه ما بقیساریه رسیدیم هیئتی از شهر خارج شد و بسوی ما آمد و معلوم گردید که آنها جزء اهالی شهر هستند و آمده اند بمن بگویند که تسلیم می شوند. از آنها پرسیدم که آیا (ایلدرم بایزید) بعد از اینکه شکست خورد و منهزم شد باینجا آمد یا نه؟ همه گفتند ایلدرم بایزید را ندیده اند و او از میدان جنگ بآنجا مراجعت نکرده است. گفتم خزانه او کجاست جواب دادند که خزانه خود را منتقل بشهر (انطاکیه) کرده است. گفتم که شصت هزار تن از سربازان (ایلدرم بایزید) اسیر ما شده اند و آنها احتیاج به غذا دارند و من نمیتوانم غذای اسیران را بدهم و باید خود ایلدرم بایزید عهده دار تغذیه اسیران منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 395 شود و چون سلطان روم گریخته شما که ارکان سلطنت او هستید و همه در دولت وی دارای حشمت بوده اید باید ترتیبی برای تغذیه اسیران بدهید. بزرگان شهر گفتند اطاعت میکنیم و ترتیبی برای نگاهداری اسیران خواهیم داد. من وارد شهر شدم و در قصریکه قبل از آن محل سکونت ایلدرم بایزید بود مسکن گرفتم و معلوم شد که سلطان روم خانواده خود را هم به انطاکیه منتقل کرده است. در همان روز که من وارد (قیساریه) شدم، وجوه شهر انجمنی آراستند و شور کردند و نتیجه شور آنها این شد که افسران اسیر اگر بتوانند فدیه خود را بپردازند آزاد شوند و سربازان بخرج مستوفی بزرگ روم تغذیه شوند و مستوفی بزرگ روم کسی است که مستوفیان دیگر تحت نظر او مالیات را می آورند و تحویل میدهند و من گفتم این راه حل را می پذیرم در آنروز مستوفی بزرگ نزد من آمد و من از او حساب مالیات کشور روم را خواستم او گفت حساب مالیات را تا فردا بمن خواهد داد تا من بدانم که از مالیات سال جاری چقدر وصول شده و چه اندازه از آن باید وصول گردد. روز بعد مستوفی بزرگ که میدانست سرش در گروی صحت قول میباشد حساب مالیات را برای من آورد و معلوم شد که نیم کرور بایزیدی (واحد پول روم در آن موقع- مارسل بریون) موجودی خزانه مالیات می باشد و می باید دو کرور و نیم دیگر وصول گردد تا اینکه حساب مالیات سال جاری تصفیه شود. گفتم چون بعد از این من سلطان روم هستم وجوهی که بابت مالیات وصول میگردد باید بمن برسد و هزینه های کشور (روم) تحت نظر من باشد. همان روز دستور دادم که در تمام شهرهای (روم) که نزدیک است جار بزنند که من مردی مسلمان هستم و چون سکنه روم مسلمان هستند با کسی کاری ندارم و مزاحم کسی نمیشوم و تمام شهرهای (روم) می باید بروی من و حکمرانان من گشاده باشد و اگر شهری مقاومت نماید من با سکنه آن شهر مطابق مقررات جنگ رفتار خواهم کرد یعنی بعد از تصرف شهر، مردها را قتل عام خواهم نمود و زن های شهر اسیر خواهند شد و اموال مردم شهر بغارت خواهد رفت. روز بعد (ایلدرم بایزید) دستگیر شد و پیک سریع السیر خبر دستگیری او را بمن رسانید چون ما هنوز در آن قسمت از خاک (روم) که (ایلدرم بایزید) را دستگیر نمودند کبوتر قاصد نداشتیم. (سلطان روم) را بقیساریه آوردند ولی در اردوگاه واقع در خارج شهر جا دادند و نامه ای از طرف او برای من آوردند. در آن نامه (ایلدرم بایزید) بعد از عنوان و تعارف این مضمون را نوشته بود: (چنین است رسم سرای درشت- گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت) گردش چرخ وفلک سبب شد که من در جنگ شکست خوردم و تو ای امیر بزرگوار فاتح شدی و اینک مال و جان من در اختیار تو است اما من انتظار دارم که با من طوری رفتار نمائی که مناسب با آوازه بلند تو باشد.) گفتم او را بدقت تحت نظر بگیرید ولی با احترام با وی رفتار کنند سه روز بعد از اینکه ایلدرم بایزید در اردوگاه ما در فیساریه جاگرفت گفتم که او را نزد من بیاورند. وقتی وارد شد دیدم مردی فربه است و باو گفتم اگر می بینی که من برای تو تواضع نمیکنم از بی ادبی نیست بلکه ناشی از بیماری می باشد و هنوز من از زخم میدان جنگ بهبود نیافته ام آنگاه اجازه منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 396 نشستن دادم و (ایلدرم بایزید) نشست و باو گفتم نامه تو را دریافت نمودم و نامه ات نشان میدهد که از قله غرور فرود آمده ای و اینک می فهمی که پنجه انداختن با (تیمور گرگین) از طرف تو اشتباه بود. (ایلدرم بایزید) گفت ای امیر بزرگوار، اگر پادشاهی از خارج وارد کشور تو میشد و میخواست تو را از سلطنت برکنار نماید تو چه میکردی و آیا با او پیکار نمی نمودی اگر من بکشور تو حمله میکردم و با تو میجنگیدم تو حق داشتی نسبت بمن خشمگین باشی ولی من بکشور تو حمله نکردم این تو بودی که کشور مرا مورد حمله قرار دادی و کاری که من کردم این بود که دفاع نمودم ولی اقبال با من مساعدت نکرد و شکست خوردم. گفتم حرف تو را می پذیرم و تصدیق می کنم که تو مجبور بودی با من بجنگی. من قصد جان تو را ندارم ولی دو چیز از تو میخواهم اول اینکه خزانه خود را بمن تحویل بدهی و هرچه پول نقد و جواهر داری عاید من شود. (ایلدرم بایزید) گفت اطاعت میکنم و خزانه خود را بتو تحویل خواهم داد. گفتم دومین چیز که از تو میخواهم این است که از این ببعد بمن کمک نمائی که من بتوانم به (بیزان تیوم) بروم و آنجا را مسخر نمایم. (ایلدرم بایزید) گفت هرنوع کمک از من ساخته باشد خواهم کرد ولی کشتی ندارم و کسی که قصد دارد به (بیزان تیوم) برود باید کشتی داشته باشد آنهم نه یک کشتی و دو کشتی بلکه هزارها کشتی برای حمل قشون و اسبها و وسایل جنک و این کشتی ها را باید ساخت زیرا موجود نیست. گفتم مگر (بیزان تیوم) یک بندر بزرگ نیست؟ (ایلدرم بایزید) گفت هست. پرسیدم مگر کشتی ها بآن بندر نمیرود؟ (ایلدرم بایزید) گفت چرا. پرسیدم آن کشتی ها از کجا وارد بندر می شود؟ (ایلدرم بایزید) گفت از کشورهای مصر و فرنگ و ما به آنها دسترسی نداریم. پرسیدم آیا بین این کشور و (بیزان تیوم) کشتی ها رفت وآمد نمیکنند؟ (ایلدرم بایزید) جواب مثبت داد و گفت کشتی هائی که بین این کشور و (بیزان تیوم) حرکت میکنند از نوع زورق هستند و نمیتوان با آن قشون حمل کرد و کشتی هائیکه از مصر و کشورهای فرنگ بسوی (بیزان تیوم) میروند بسواحل این کشور نزدیک نمی شوند. گفتم آیا در این کشور نمیتوان کشتی ساخت (ایلدرم بایزید) گفت ما در این کشور می توانیم کشتی بسازیم اما استادان برجسته نداریم تا بتوانیم کشتی هائی مانند کشتی ها فرنگ وارد دریا کنیم از آن گذشته چوب مرغوب برای ساختن کشتی های بزرگ نداریم و با هرچوب نمیتوان کشتی بزرگ ساخت، گفتم برای ساختن کشتی بزرگ چه نوع چوب خوبست؟ (ایلدرم بایزید) گفت دو نوع چوب برای ساختن کشتی های بزرک ضرورت دارد یکی چوب بلوط که ما در اینجا نداریم و دیگری چوب صنوبر جنگلی برای دکل کشتی. گفتم آیا نمیتوان از چوب دیگر دکل کشتی را ساخت (ایلدرم بایزید) گفت دکل کشتی های بزرگ را می توان حتی با چوب درخت تبریزی ساخت ولی همینکه بادی تند وزیدن گرفت می شکند و چوب صنوبر جنگلی که در کشورهای فرنگ فراوان است مقابل باد مثل قوس کمان خم میشود ولی نمیشکند. با چوب تبریزی هم می توان تنه کشتی را ساخت ولی بیش از دو سه هفته در آب دریا مقاومت نمیکند و از بین می رود. در صورتیکه چوب بلوط پنجاه سال در آب دوام می نماید و از بین نمیرود. گفتم من خواهان کشتی هائی که پنجاه سال دوام نماید نیستم من کشتی هائی میخواهم که منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 397 قشون مرا از ساحل این کشور به (بیزان تیوم) برساند و لذا کشتی هائی که با چوب درخت تبریزی ساخته شود منظور مرا تأمین خواهد کرد زیرا کشتی های حامل قشون من بیش از یکی دو روز در دریا بسر نخواهد برد. (ایلدرم بایزید) گفت من مطیع دستور امیر بزرگوار هستم و هرچه بگوئی بموقع اجرا می گذارم. در آنموقع بمن اطلاع دادند که (کتله کوز) سلطانیه که من از شام او را نزد پادشاه فرنگ فرستاده بودم مراجعت کرده است. (توضیح- کتله کوز اسم فارسی (کاتولیکوس) است و در قدیم در شرق اسقف های مسیحی را کاتولیکوس میخواندند و تیمور لنگ هم به تقلید ایرانیان اسقف مسیحی سلطانیه را گاهی کتله کوز میخواند- مارسل بریون) کتله کوزهای مسیحی در آغاز در نخجوان بسر میبردند و بعد از اینکه یکی از فرزندان چنگیز پایتخت خود را در شهر سلطانیه واقع در آذربایجان قرار داد (منظور سلطان محمد خدابنده از فرزندان هلاکوخان است که پایتخت خود را شهر سلطانیه در آذربایجان قرار داد- مارسل بریون) کتله کوز مسیحی از نخجوان منتقل به سلطانیه شد و از آنموقع در سلطانیه بسر میبرد. هنگامی که من در شام بودم کتله کوز سلطانیه که بشام آمده بود بمن گفت که هرگاه با قوم فرنگ رابطه بازرگانی برقرار نمایم برای من فایده خواهد داشت. من از او پرسیدم که قوم فرنگ در کجا سکونت دارد؟ کتله کوز سلطانیه گفت: مسکن قوم فرنگ کنار دریای ظلمات است (یعنی اقیانوس اطلس) گفتم کالای قوم فرنگ چیست؟ جواب داد قوم فرنگ کالاهای گوناگون دارند ولی دو کالای آن ها خیلی مرغوب است یکی ماهوت و دیگری چینی و چینی هائی که فرنگیان می سازند بهتر از چینی هائی است که در خود چین ساخته میشود. چون در شام زبان فرنگیان را میدانستند و میخواندند و مینوشتند من دستور دادم که نامه ای بزبان فرنگی (یعنی فرانسوی- مارسل بریون) برای پادشاه فرنگ بنویسند و خود اسقف سلطانیه را مأمور کردم که آن نامه را ببرد و به پادشاه فرنگ برساند و هدایائی هم برای پادشاه فرنگ فرستادم و در نامه نوشتم که سوداگران فرنگی را بدیار ما بفرست و ما سوداگران خود را بدیار او میفرستیم تا هرچه مورد احتیاج طرفین باشد خریداری نمایند. اسقف سلطانیه نامه مرا بپادشاه فرنگ رسانید و هدایای مرا باو داد و جواب نامه را دریافت کرد و با هدایای پادشاه فرنگ که معلوم شد موسوم است به (شال) برای من آورد. (مقصود شارل ششم پادشاه فرانسه است که تیمور لنگ او را شال میخواند- مارسل بریون) وقتی اسقف سلطانیه به روم رسید من میخواستم از راه کیلیکیه بسوی بیزان تیوم (استانبول کنونی) بروم و بطوری که گفتم قصدم این بود که کشتی بسازم. اما اسقف سلطانیه بمن گفت بهترین کشتی های جهان در فرنگ ساخته میشود و اگر من حاضر باشم که بپادشاه فرنگ مس بدهم او هرقدر کشتی بخواهم بمن خواهد داد. چون قوم فرنگ همه چیز دارند غیر از مس و این فلز که نزد ما بدون قیمت است در فرنگ دارای ارزش زیاد می باشد گفتم پادشاه فرنگ چند کشتی بمن خواهد داد. اسقف سلطانیه گفت: آنقدر کشتی در فرنگ هست که او میتواند تا هزار کشتی به امیر بدهد. گفتم حتی هزار کشتی برای من کم است زیرا من میخواهم تمام قشون خود را سوار کشتی کنم و از
بدهید میپذیرد چون در فرنگ مس را ذوب میکنند و به مصارف متعدد میرسانند و خود فرنگیان با کشتی های خویش مس را از بنادر شام و روم بطرف فرنک حمل میکنند
من بتمام کشورها بخصوص کشورهای ایران و جبال که مس در آنجا فراوان تر است دستور دادم که هرکس مس شمش یا ساخته یا قراضه دارد و مایل بفروش آن می باشد ببهای خوب از او خریداری کنند و بسوی روم یا شام حمل نمایند. (مقصود امیر تیمور از کشورهای ایران عبارت است از شهرهای مرکزی ایران مثل ری و اصفهان و قومس که امروز باسم سمنان و دامغان و و شاهرود خوانده میشود و مقصود او از کشور جبال شهرهای آذربایجان و کردستان و کرمانشاهان می باشد- مارسل بریون) مرتبه ای دیگر اسقف سلطانیه را با نامه و هدایا نزد پادشاه فرنک فرستادم و باو گفتم موجودی مس در کشورهائی که حوزه قلمرو من می باشد تمام نشدنی است و هرقدر قوم فرنک مس بخواهند می توانیم بدهیم و در عوض در درجه اول خواهان پانصد کشتی بزرگ و بدون عیب هستم که در بنادر روم بمن تحویل داده شود و در صورتیکه ناخدایان فرنگی کشتی ها بخواهند بمن خدمت کنند چه بهتر و در آن صورت من جیره و حقوق آنها را خواهم داد. بعد از اینکه اسقف سلطانیه با نامه و هدایای من رفت، خود درصدد برآمدم که بطرف کیلیکیه بروم و از آنجا راه بیزان تیوم را پیش بگیرم.
من میخواستم بروم و (بوزان تیوم) را ببینم و بمن گفته بودند که بین کشور روم و شهر بوزان تیوم یک بغار قرار گرفته که پهنای آن از ششصد یا
هفتصد ذرع بیشتر نیست ولی عمق آن خیلی زیاد است و در قدیم؟؟ مزبور مخصوص عبور دادن گاوها بود و گاوانی را که از بیزان تیوم بروم منتقل میکردند یا برعکس، از آن بغاز عبور میدادند و گاوها در آب شنا می کردند و از یکطرف آب بساحل دیگر میرفتند (این گفته واقعیت دارد و بغاز بسفر بین استانبول و قاره آسیا معبر گاوها بود و بسفر یعنی معبر گاو- مارسل بریون)
بخود گفتم وقتی گاوها بتوانند از آب بگذرند و از یک طرف بسوی طرف دیگر بروند چگونه قشون من نتواند از همان آب عبور کند و خود را بساحل دیگر برساند. هنگامی که بسوی بیزان تیوم میرفتیم (ایلدرم بایزید) را با خود بردم و سکنه روم می دانستند که اگر مبادرت بطغیان کنند علاوه بر اینکه مورد قتل عام قرار خواهند گرفت (ایلدرم بایزید) را نیز خواهم کشت.
بالاخره دریا نمایان شد و بجائی رسیدیم که من میتوانستم شهر بیزان تیوم را از دور ببینم. شهر در مغرب قرار گرفته و بین آن شهر و قشون من، بغازی قرار داشت که من حدس زدم پهنای آن از هفتصد ذرع بیشتر است. در آنجا بمن گفتند اراضی واقع در مشرق بغاز که من در آن قرار داشتم در قدیم متعلق به بیزان تیوم بود ولی سلاطین روم آن اراضی را از سلاطین بیزان تیوم گرفتند و امروز، پادشاه بیزان تیوم در مشرق آن بغاز یعنی در کشور روم حتی یک وجب زمین ندارد.
وقتی برای مشاهده شهر (بیزان تیوم) رفتم یک چهارم از روز بالا آمده بود و آفتاب از پشت من به شهر می تابید و لذا من میتوانستم
آن شهر را که می گفتند هزار و پانصد یا دوهزار سال است که ثروت قسمتی از جهان در آن جمع شده بخوبی ببینم. من برای این که بتوانم شهر
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 399
را بخوبی مشاهده کنم ببالای تپه ای صعود نمودم و چشم بشهر دوختم. شهر (بیزان تیوم) آنقدر وسیع بود که من انتهای آن را نمیدیدم و یک خلیج بزرک و طولانی در وسط شهر دیده می شد و بمن گفتند آن خلیج باسم (شاخ طلا) خوانده می شود.
هزارها قایق در آن خلیج و در قسمت های دیگر از مقابل شهر میرفتند و می آمدند و آنقدر گلدسته های طلائی در شهر بود که تشعشع آنها چشمم را خیره میکرد و بمن گفتند که آن گلدسته ها از کلیساهای شهر می باشد زیرا هر پادشاهی که در (بیزان تیوم) سلطنت کرد بر خود واجب دانسته که یک کلیسا یا یک صومعه بسازد و هزارها زن و مرد تارک دنیا در صوامع (بیزان تیوم) بسر میبرند و هر کلیسا و صومعه دارای موقوفه است و از درآمد آن اداره می شود و مردها و زن هائی که در بعضی از دیرهای بیزان تیوم بسر میبرند در همه عمر از آستان دیر، قدم بیرون نگذاشته اند و همانجا میمیرند و جسدشان را در قبرستان صومعه بخاک می سپارند و هرصومعه دارای یک قبرستان است و در بعضی از صوامع (بیزان تیوم) حیوانی خورده نمیشود و تمام اغذیه ایکه در دیر بمصرف میرسد گیاهی است و از عجائب آن که سکنه آن دیرها بطور متوسط یکصد و بیست سال عمر می کنند.
بمن گفتند که ثروت کلیساهای (بیزان تیوم) آن قدر زیاد می باشد که در بعضی از کلیسا- ها تا سه خروار صلیب
و قندیل و کاس طلا و مرصع بجواهر وجود دارد. (کاس بمعنای کاسه عبارت است از ظرفی که در کلیساها هنگام بجا گذاشتن وظائف مذهبی مورد استفاده قرار میگیرد و در آن شراب مقدس میریزند و در (بیزان تیوم) بزبان یونانی آنرا (کالوس) میخواندند- مارسل بریون)
بمن گفتند اگر تو شهر (بیزان تیوم) را مسخر نمائی فقط از کلیساها بیش از یکصد خروار طلا بدست خواهی آورد و در اکثر کاخ های (بیزان تیوم) گنج وجود دارد و در آن شهر کمتر خانواده قدیمی است که گنج نداشته باشد و آن گنج یا در خود کاخ مدفون گردیده یا در خارج از شهر در نقطه ای از صحرا دیگر از چیزهائی که آن روز مطلعین بالای آن تپه بمن گفتند این بود که در بیزان تیوم دو طبقه وجود دارد. اول ارباب دوم غلامان ارباب از آغاز تا پایان عمر هیچ کار نمیکنند و کار اصلی آنها خوردن و خفتن است و تمام عمر را بلهو و لعب میگذرانند و هرگز دست و صورت خود را نمی شویند بلکه غلامان باید دست و روی آنها را تطهیر نمایند.
طبقه دوم غلامان و کنیزان هستند که پسر بعد از پدر و دختر بعد از مادر غلام یا کنیز میباشند و باید در تمام عمر برای ارباب زحمت بکشند. حتی دکانداران شهر دارای غلام و کنیز می باشند.
ارباب (بیزان تیوم) چون بیش از هزار و پانصد یا دوهزار سال است که پسر بعد از پدر دست بهیچ کار نزده اند مبدل بانسان های چوبی شده اند و در موقع جنگ از آنها کاری ساخته نیست و هزار سرباز من می توانند تمام ارباب (بیزان تیوم) را اسیر
کنند. غلامان هم که چیزی غیر از جان خود ندارند که از آن دفاع نمایند و اگر بدانند که هرگاه تسلیم شوند از بردگی نجات خواهند یافت تسلیم خواهند شد.
لذا تصرف شهر (بیزان تیوم) بسیار آسان است و آنچه تسخیر آن شهر را مشکل کرده دریا می باشد و اگر آن شهر از سه طرف محاط از دریا نبود، آن را بسهولت مسخر میکردند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 400
من بدون اینکه از تپه فرود بیایم (ایلدرم بایزید) را از اردوگاه احضار کردم و او را بالای تپه آوردم و شهر را بوی نشان دادم و گفتم در این شهر، بیش از دو طبقه نیست یکی ارباب که از بس کار نکرده اند قدرت ندارند یکساعت بجنگند دوم غلامان که اگر بدانند بعد از تسلیم شدن آزاد خواهند شد، فوری تسلیم می شوند البته محصور بودن این شهر از دریا، تصرف آن را قدری مشکل کرده ولی تو که پادشاه روم بودی و پیوسته در جوار این شهر میزیستی چرا درصدد برنیامدی که این جا را بتصرف درآوری.
(ایلدرم بایزید) گفت ای امیر، علاوه بر آنچه در گذشته بتو گفتم در این شهر چند قشون هست من میدانم که ارباب این شهر قدرت ندارند بجنگند اما ثروتمند هستند و بوسیله پادشاه خود چند قشون خارجی را اجیر کرده اند پرسیدم قشون های خارجی چه نام دارند؟ (ایلدرم بایزید) گفت همه آنها مسیحی هستند و یک قشون از سربازانی متشکل گردیده که اهل (ونیز) می باشند و قشون دیگر دارای سربازانی اهل کشور (لومباردی) است و یک قشون هم از سربازان (سویسی) متشکل گردیده است. گفتم من اسم این کشورها را نشنیده ام این ممالک در
کجا است؟
(ایلدرم بایزند) با انگشت سبابه، امتداد مغرب را بمن نشان داد و گفت در آنجا در فاصله چند هفته راه از دریا و دو یا سه ماه راه از خشکی کشورهائی واقع شده که سکنه اش سرباز مزدور می شوند و هرکس به آنها بیشتر مزد بدهد برای او میجنگند و اکثر آنها شجاع می باشند و پادشاه (بیزان تیوم) سه قشون مزدور و نیزی و لومباردی و سویسی دارد.
موقعی که بالای تپه با (ایلدرم بایزید) صحبت میکردم مشاهده نمودم از موضعی که کشتی های (توقات) در آنجا حرکت میکرد دود برمیخاست و ایلدرم بایزید گفت ای امیر، تصور می کنم که کشتی های تو را آتش زده اند و این حریق میرساند که پادشاه (بیزان تیوم) از آمدن تو باین جا اطلاع دارد. گفتم نکند که خود کشتیها آتش گرفته باشند؟ (ایلدرم بایزید) گفت نه ای امیر، آتش از روی آب به کشتی های تو رسیده و آنها را آتش زده ... نگاه کن ... کشتی های تو برمیگردد.
در واقع کشتی هائی که من بفرماندهی (توقات) برای اکتشاف فرستاده بودم مراجعت میکرد و دیدم که دو فروند از آن کشتی ها نمیتواند مثل سایر کشتی ها برگردد و از آنها دود برمیخیزد. (ایلدرم بایزید) گفت ای امیر، شک نیست که کشتی های تو را آتش زده اند.
در آن موقع چون ظهر شده بود من برای ادای نماز از تپه فرود آمدم و بمسجد خود رفتم و نماز خواندم و پس از خروج از مسجد (توقات) را که هیجان داشت دیدم، از او پرسیدم چه اتفاق افتاد؟ او گفت ای امیر، ما بدون حادثه حرکت میکردیم و از جلوی اسکله ها و کاخ های شهر میگذشتیم تا این که بدهانه خلیج
شاخ طلا رسیدیم و خواستیم وارد آن خلیج شویم.
در آن موقع یک کشتی از خلیج خارج شد و بسوی ما آمد و قبل از این که بما برسد چیزی را پرتاب کرد و پاروزن های کشتی حرکت پارو را تغییر دادند و کشتی مراجعت نمود و ما بمنطقه ای که در آنجا چیزی روی آب پرتاب شده بود رسیدیم و در کشتی ما که جلوتر از دیگران میرفت آتش گرفت و آتش، از روی آب بکشتی ها سرایت کرد و من که چنین دیدم از بیم آنکه سایر کشتی ها بسوزد مراجعت نمودم و میدیدم که سرنشینان آن دو کشتی هرچه میکوشند که بوسیله آب، آتش را خاموش کنند از عهده برنمیآیند و من تا امروز، آتشی را ندیده بودم که با آب
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 401
خاموش نشود. پرسیدم آن دو کشتی که آتش گرفت چه شد؟ (توقات) گفت هردو کشتی روی آب سوخت و سرنشینان آن بهلاکت رسیدند.
من دستور دادم که (ایلدرم بایزید) و چند نفر از وجوه محلی را نزد من بیاورند و بعد از اینکه آمدند گفتم بنشینید و از آنها پرسیدم که این آتش که دو کشتی مرا سوزانید و در آب خاموش نمی شود چیست؟ (ایلدرم بایزید) گفت ای امیر، این آتش نسخه ای دارد که از روی آن ساخته می شود و نسخه آتش از هزار و دویست سال قبل از این تا امروز، نزد پادشاه (بیزان تیوم) می باشد و هرپادشاه قبل از اینکه بمیرد نسخه را به جانشین خود می سپارد و باو میگوید بعد از من تخت سلطنت تو دو ستون دارد یکی این نسخه است که از روی آن آتشی که در آب
خاموش نمیگردد ساخته می شود و دیگری زنجیرهائی است که بدان وسیله دهانه های شهر را مسدود می نماید روزی که تو این نسخه را از دست بدهی یا دیگران اطلاع حاصل نمایند و بتوانند آتش خاموش نشدنی را بسازند نیمی از تخت سلطنت تو از دست رفته و روزی که دهانه های شهر زنجیر نداشته باشد آن نیم دیگر هم از دستت میرود.
گفتم از این قرار (آتش مرموز) که مانع از این شد معاویه شهر (بیزان تیوم) را مسخره نماید همین آتش است. (ایلدرم بایزید) گفت من نمیدانم که معاویه چه کرد ولی میدانم که از هزار و دویست سال قبل هربار که کسی خواسته شهر (بیزان تیوم) را تصرف نماید این آتش و زنجیر دهانه های شهر مانع از این گردیده که آن شخص بتواند این شهر را بتصرف در آورد.
گفتم چگونه راز این آتش از هزار و دویست سال قبل تا امروز محفوظ مانده و دیگران نتوانسته اند از این آتش مشتعل تهیه نمایند؟ یکی از وجوه محلی گفت پادشاه قبل از اینکه بسلطنت برسد از وجود نسخه آتش بدون اطلاع است اما زبان و خطی را که نسخه با آن نوشته شده از کودکی بوی میآموزند. من حیرت زده پرسیدم مگر نسخه آن آتش با زبان و خطی مخصوص نوشته شده است؟ آن مرد گفت بلی ای امیر هرپادشاه در کودکی آن زبان و خط را فرا میگیرد بدون اینکه نسخه را ببیند و بعد از اینکه سلف او زندگی را بدرود گفت و او بر تخت سلطنت نشست صاحب آن نسخه می شود و هرزمان که مورد حمله قرار میگیرد از روی آن نسخه که فقط خود او
میتواند بخواند آتش خاموش نشدنی را مشتعل می نماید.
گفتم بفرض اینکه نسخه آتش را غیر از پادشاه کسی نتواند بخواند برای مشتعل کردن آتش نیازمند دیگران است و سایرین باید موادی را که آتش از آن بوجود میآید فراهم نمایند و آنها از راز مشتعل کردن آتش خاموش نشدنی مطلع می شوند. (ایلدرم بایزید) گفت مواد آتش را خود پادشاه فراهم می نماید و بعد از اینکه آماده شد بدیگران می سپارد و آنها آتش را مشتعل می نمایند.
آنروز قبل از غروب آفتاب مرتبه ای دیگر، بالای تپه ای که مشرف بر دریا بود رفتم تا این که شهر (بیزان تیوم) را هنگام غروب ببینم. در آن موقع چون آفتاب، از مقابل بچشم من می تابید، نمی- توانستم شهر را بخوبی مشاهده نمایم ولی قسمت های شمالی و جنوبی شهر را خوب میدیدم.
در حال نظاره شهر در فکر آتش خاموش نشدنی بودم و ناگهان یادم آمد که من در نقطه ای از قلمرو خود از آن آتش که با آب خاموش نمیشود دارم و آن بادکوبه است و در آنجا از زمین آتشی برمی خیزد که نمی توان با آب آنرا خاموش کرد آتش مزبور آنقدر حرارت دارد که
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 402
سکنه محلی نمیتوانند بآن نزدیک شوند و اگر کسی بآن آتش نزدیک گردد میسوزد اما در اطراف آن آتش بزرک آتش های کوچک وجود دارد که از منفذهای زمین خارج میگردد و سکنه محلی نمیتوانند با آب آتش های کوچک را خاموش نمایند. لیکن اگر مقداری خاک، روی یکی از آتش های کوچک بریزند، در دم خاموش می شود و تا چند روز روشن نمیگردد مگر اینکه باز، از آتش بزرک، از راه زیرزمینی، شعله به منفذ کوچک برسد
و آنرا مشتعل نماید.
آتش بادکوبه، از روزی که بنی آدم بخاطر دارد میسوزد و شعله بزرک آن آتش خاموش نشده و میگویند که بنی آدم بکار بردن آتش را از آتش بادکوبه کسب کرد و تا روزی که آن آتش را در بادکوبه ندیده بود بعقلش نمی رسید که می توان بوسیله آتش غذا طبخ نمود. چون آتش بادکوبه با آب خاموش نمیشود ولی با خاک خاموش میگردد، در آن غروب آفتاب که من شهر (بیزان تیوم) را از نظر میگذرانیدم بفکر افتادم که شاید آتش مرموز و خاموش نشدنی آنجا هم از نوع آتش بادکوبه باشد و باید با خاک آنرا خاموش کرد نه آب.
من تا لختی بعد از غروب آفتاب بالای تپه بودم و دیدم که چراغهای شهر (بیزان تیوم) روشن شد و آنگاه چون موقع ادای نماز رسید از تپه فرود آمدم و نماز خواندم پس از نماز چند لقمه غذا خوردم و افسرانم برای کارهای خود آمدند و دستور گرفتند و رفتند و من خود را آماده خوابیدن کردم. در آن موقع متذکر شدم که اگر ما بتوانیم در کشتی های خود چیزی بوجود بیاوریم که بتواند خاک، روی آب بریزد، آتش خاموش نشدنی پادشاه شهر (بیزان تیوم) خاموش خواهد گردید.
طوری از این فکر بوجد آمدم که نتوانستم بخوابم و امر باحضار (توقات) دادم وقتی او آمد گفتم فردا صبح با پنج کشتی برای اکتشاف، بشهر (بیزان تیوم) نزدیک شو و نشان بده که قصد داری وارد خلیج شاخ طلا بشوی و من از بالای تپه ای که مشرف بر دریا میباشد حرکت کشتی های تو را در نظر خواهم گرفت. اما کشتی های تو که بخلیج شاخ طلا
نزدیک می شوند باید خاک داشته باشند.
(توقات) بگمان اینکه عوضی شنیده پرسید: ای امیر، آیا گفتی که کشتی های من باید خاک داشته باشند؟ گفتم بلی و تا می توانی قبل از اینکه حرکت کنی، در صحنه کشتی های خود مقداری زیاد خاک قرار بده. بعد از اینکه به خلیج شاخ طلا نزدیک شدی باحتمال قوی آن کشتی که امروز آمد و بسوی کشتی های تو آتش پرتاب کرد میآید و باز بسوی تو آتش پرتاب خواهد نمود و تو بجای گریختن بآتش نزدیک شو و بگو که سرنشین کشتی ها، خاک روی آتش بریزند و من تقریبا یقین دارم که آتش خاموش خواهد گردید و تو باید بتوانی بدست سرنشین کشتی های خود در مدتی کم، مقداری زیاد از خاک روی آتش بپاشی تا اینکه خاموش گردد. (توقات) گفت ای امیر، همین کار را خواهم کرد.
صبح روز بعد، من بعد از اینکه بکارهای خود رسیدم بسوی تپه ای که می توانستم از آنجا دریا و شهر را بخوبی ببینم روانه شدم و چون آفتاب از پشت من بدریا و شهر می تابید همه جا را بخوبی میدیدم. پنج کشتی (توقات) بعد از اینکه از مقابل شهر عبور کرد نزدیک دهانه خلیج (شاخ طلا) رسید و در آنجا (توقات) بدستور من، چنان نشان داد که قصد دارد وارد آن خلیج شود کشتی آتش افروز که روز قبل از خلیج خارج شده بود، فرا رسید و میدیدم که با سرعت به پنج کشتی (توقات) نزدیک می شود و مشاهده کردم که از آن کشتی، چیزی بسوی سفاین (توقات) پرتاب گردید و بر آب افتاد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 403
کشتی های توقات بسوی چیزی که روی آب قرار داشت رفت و من
مشاهده کردم که سرنشین آن کشتی ها بعد از اینکه به آتش نزدیک شدند روی آن خاک پاشیدند. خاک پاشی کشتی های توقات ادامه یافت و آنها از سد آتش گذشتند آنگاه از یکی از آن کشتی ها دود برخاست و من دیدم که آن دود بزودی از بین رفت و معلوم شد که آتش کشتی را هم با خاک خاموش کرده اند.
پنج کشتی (توقات) نمیباید وارد خلیج (شاخ طلا) شوند و من به (توقات) گفته بودم بیازماید که آیا با خاک می توان آتش مرموز را خاموش کرد یا نه؟
آزمایش (توقات) بنتیجه ای که من پیش بینی کرده بودم رسید و کشتی های پنجگانه مراجعت نمود و گرچه من نتوانستم در آن روز، براز هزار و دویست ساله اشتعال آتش مرموز پی ببرم اما دانستم که می توانم آن آتش را خاموش نمایم و یقین حاصل کردم که آتش مرموز، از نوع آتش بادکوبه است و لذا با خاک خاموش گردید.
عصر آنروز (ایلدرم بایزید) از آزمایش مزبور اطلاع حاصل کرد و برای من پیغام فرستاد که تو ای امیر توانستی وسیله ویران کردن ستون اول سریر سلطنت سلطان (بیزان تیوم) را فراهم نمائی و اگر وسیله ویران کردن ستون دوم را هم فراهم کنی شهر (بیزان تیوم) با تمام کاخ ها و باغها و گنج ها و جواهر و زروسیم که در آن است مال تو خواهد شد.
ساعتی بعد از وصول پیغام (ایلدرم بایزید) کبوتر قاصد رسید و خبر آورد که (توگول) امیر کشور (مغنیسیه) واقع در روم طغیان کرده و قصد دارد با یک قشون متشکل از سربازان طوائف صاروخان- ساری قمیش- اکراد- تاتارهای روم بمن حمله ور شود.
من از وصول خبر مزبور متعجب نشدم چون پادشاهی
که بیک کشور بیگانه میرود و آنرا بتصرف درمیآورد و پادشاه آن مملکت را دستگیر و اسیر می نماید باید پیش بینی کند که بعید نیست بعضی از امرای آنکشور بر او بشورند. روم کشوری است وسیع و دارای امرای متعدد و بعضی از آنها مثل امیر (صارو خان) و امیر (ساری قمیش) و امیر تاتارهای روم دارای طائفه ای بزرک می باشند. ولی امیر (مغنیسیه) طائفه نداشت و در عوض مردی توانگر بود و اجدادش از دویست سال قبل در آن سرزمین سلطنت می کردند.
پس از اینکه خبر شورش امیر (مغنیسیه) بمن رسید به (ایلدرم بایزید) ظنین شدم و فکر کردم که او محرک شورش گردیده و یا برای طوائف دستور داده که با امیر (مغنیسیه) کمک نمایند. گفتم (ایلدرم بایزید) را بیاورند و اظهار کردم که امیر (مغنیسیه) به تحریک تو طغیان کرده و چهار طائفه با او کمک می نمایند و من قبل از اینکه برای سرکوبی قشون شورشیان بروم تو را بقتل میرسانم. (ایلدرم بایزید) سوگند یاد کرد که او از طغیان امیر (مغنیسیه) بدون اطلاع است و گفت (توگول) امیر (مغنیسیه) برای این اطمینان نکرده که مرا آزاد کند بلکه تصور نموده که فرصتی مقتضی بدست آورده تا پادشاه روم شود. چون امرای مغنیسیه همواره آرزوی سلطنت بر روم را در خاطر میپرورانیدند اما چون سلاطین آل عثمان قدرت داشتند (ایلدرم بایزید هم از آل عثمان بود- م) نمی توانستند آرزوی خود را جامه عمل بپوشانند و امروز (توگول) اندیشیده که می تواند پادشاه روم گردد.
گفتم اگر میخواهی زنده بمانی هم اکنون نامه ای به امیر (مغنیسیه) بنویس و از (توگول) بخواه که قشون خود را متفرق نماید و خود
او باین جا، نزد من بیاید و از طرف من باو
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 404
قول بده که اگر قشون خود را متفرق کند و خود باین جا بیاید امارت و جان و مالش مصون خواهد بود وگرنه کیفر خواهد دید. (ایلدرم بایزید) در حضور من نامه را نوشت و مهر کرد و من آن نامه را برای توگول فرستادم.
(توگول) اطاعت نکرد و بجای این که قشون خود را متفرق کند و نزد من بیاید راه کشور های مرکزی (روم) را پیش گرفت.
من دوچار خطر می شدم زیرا که توگول بعد از اینکه کشورهای مرکزی (روم) و شام را بتصرف درمیآورد علاوه بر این که پادشاه روم میشد راه مراجعت مرا بسوی کشورهای جبال و عراق قطع میکرد و من چاره نداشتم جز این که از عزم تصرف شهر بیزان تیوم منصرف شوم و بروم و فتنه (توگول) را بخوابانم و قشون او را متفرق نمایم و بعد از آن به فکر تصرف شهر دو هزار ساله (بیزان تیوم) بیفتم.
من با قشون خود ساحل دریا را ترک کردم و از راهی که آمده بودم مراجعت نمودم و کوشیدم که با سرعت خود را به (توگول) برسانم در اولین شب راه پیمائی که قشون من اتراق کرد و من بعد از تمشیت اردوگاه به خیمه خود رفتم و استراحت کردم خوابی دیدم که تا آن موقع مانند آن ندیده بودم.
من در خواب دیدم که (عبد اله قطب) معلم من در دوره کودکی (و همان که قرآن را نزد او آموختم و در آغاز این سرگذشت ذکر شده است) نزد من آمد و من مشاهده کردم که اندوهگین است گفتم علت اندوه تو چیست؟
آیا وضع زندگی فرزندان تو خوب نیست و مستمری آنها را نپرداخته اند که تو این گونه غمگین شده ای؟ عبد اله قطب گفت امیر آیا ممکن است که تو برای کسی مستمری تعیین کنی و دیگران جرئت داشته باشند و آن را نپردازند مستمری هائی که تو برای فرزندان من معین کرده ای بطور مرتب بآنها پرداخته می شود و وضع زندگی آنها خوب است پرسیدم پس چرا غمگین هستی؟
عبد اله قطب گفت اندوه من ناشی از این است که تو خواهی مرد.
گفتم هرکس که بوجود میآید میمیرد و من قبر خود را در سمرقند ساخته ام تا بعد از وفات، قبری آماده داشته باشم و مردی چون من از مرگ بیم ندارد (عبد اله قطب) گفت ای امیر تو سه سال دیگر خواهی مرد، این موضوع مرا بفکر انداخت و بیاد گفته برهمن در هندوستان افتادم که سنوات بقیه عمر مرا بر زبان آورده بود. من سنوات عمر خود را طبق گفته آن برهمن حساب کردم و سال های باقی را که بعد از مراجعت از هندوستان گذرانیدم از آن تفریق نمودم و دریافتم که مطابق گفته آن برهمن سه سال از عمر من باقی است.
خواستم موضوع گفته (برهمن) را برای (عبد اله قطب) نقل نمایم ولی معلم من رفته بود و آنگاه روزها و شب ها گذشت و زمستان رفت و بهار آمد و در حال رویا چنین تصور میکردم که آن مدت سه سال سپری گردیده و من در یک دشت وسیع، وسط اردوگاه خود هستم و در طرف جنوب، نزدیک افق یک خط تیره رنگ دیده می شود و یکی از سردارانم با انگشت آن خط را نشان داد و گفت
آن دیواری است که یک سر آن منتهی به (جابلقا) میشود و سر دیگرش به کشور (ختن) می پیوندد پرسیدم آیا دیوار چین همین است. آن مرد گفت بلی ای امیر.
گفتم این دیوار هرقدر محکم باشد، محکم تر از حصار اصفهان و دیوار دهلی و باروی دمشق نیست و من آن حصارها را گشودم و از این نیز خواهم گذشت (همچنان در حال رویا) وقتی که خواستم برخیزم و نماز بخوانم و سوار شوم و براه بیفتم حس کردم قدرت برخاستن ندارم بخود گفتم که درد مفاصل من
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 405
عود کرده و مانع از این است که برخیزم. اما در هیچ جای بدن احساس درد نکردم و معلوم شد بیماری من درد مفاصل نیست. بانگ زدم که بیایند اما صدائی که از دهانم خارج شد، قابل فهمیدن نبود و من نمیتوانستم حرف بزنم.
بر اثر صدای من غلامانم وارد خیمه شدند و خواستند مرا بلند کنند ولی من نمیتوانستم روی دو پا قرار بگیرم بعد مرا خوابانیدند و دو نفر از آن ها رفتند و بعد از مدتی با پزشک آمدند پزشک اردو مرا دید و نبضم را گرفت و زبانم را مشاهده نمود و پلکهای چشم مرا برگردانید و زیر پلک ها را از نظر گذرانید و آنگاه سر را بگوش من نزدیک کرد و گفت ای امیر تو مبتلا به عارضه سکته شده ای و باید همین جا بمانی تا اینکه بهبود یابی.
من خواستم بگویم که توقف من در آنجا باعث تأخیر کارهای جنگی می شود و باید مرا در در تخت روان جا بدهند و براه بیفتیم اما حرفی از دهانم خارج نشد بخود گفتم اینک نمیتوانم
حرف بزنم خوب است آنچه میخواهم بگویم بنویسم و باشاره فهمانیدم که احتیاج به قلم و دوات و کاغذ دارم. ولی وقتی وسائل نوشتن آماده گردید نتوانستم چیزی بنویسم و انگشتان دست چپ من (زیرا بطوری که گفتم مدتی است نمیتوانم با دست راست بنویسم ولی با آن دست شمشیر میزنم) یارای قلم بدست گرفتن نداشت.
هفت بار در آن خیمه شب فرا رسید و روز گذشت و بعد از آن حس کردم کسانی که پیرامون من هستند مرا مرده می پندارند و می گویند که باید مراجعت کرد و جسد امیر را به سمرقند رسانید و من با اینکه مرده بودم می فهمیدم که مرا در نمد پیچیده اند تا اینکه به سمرقند منتقل نمایند و در آن موقع از خواب بیدار شدم و چشم گشودم و دیدم که طلیعه روز دمیده زیرا صدای غراب البین بگوش می- رسید (غراب البین در اصطلاح قدماء کلاغی است که در طلیعه فجر قبل از تمام پرندگان بانگ میزند و خبر از دمیدن روز میدهد).
خوابی که من دیده بودم باعث اندوه من شد ولی مرا متوحش نکرد من میدانم که هیچکس زنده نمیماند و همه باید بمیرند ولی متأسف بودم که چرا در بستر بیماری چون عجوزگان مردم. مردی چون من باید در میدان جنگ کشته شود نه اینکه در بستر بیماری بمیرد پزشک اردو در حال رویا در گوش من گفت ای امیر تو سکته کرده ای و نجوای آن پزشک میرسانید که نمیخواهد دیگران از مرض من مطلع شوند و بدانند که من سکته کرده ام و ممکن است زندگی را بدرود بگویم. در بیداری گفته برهمن هندی را که در (دهلی) بمن
گفته بود با گفته (عبد اللّه قطب) که در حال رویا شنیدم مطابقه کردم و متوجه شدم اگر آن دو درست گفته باشند سه سال از عمر من باقی است و خداوند در قرآن گفته است (لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ)* یعنی وقتی مرگ می آید نه ساعتی جلو میافتد نه ساعتی عقب، و هرکس در ساعتی که مقرر گردیده باید بمیرد.
اما تا ساعتی که انسان زنده است باید وظائف زندگی خود را بانجام برساند و چنین تصور کند که زنده جاوید می باشد.
افکار تیره را از خود دور کردم و برخاستم و نماز خواندم و برای تعقیب (توگول) امیر کشور (مغنیسیه) براه افتادم و (ایلدرم بایزید) را با خود بردم چون نمی توانستم سلطان روم را که اسیر من شده بود در جائی بگذارم که بیم آن می رفت که اتباعش او را از حبس نجات دهند و برای من تولید مزاحمت نمایند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 406
من برای اینکه خود را زودتر به (توگول) برسانم نگذاشتم که سربازانم استراحت نمایند و روز و شب راه می پیمودم اما (توگول) در یک نقطه توقف نمیکرد و بهر کشور که (توگول) از آن عبور کرده بود میرسیدم می شنیدم که (توگول) آنجا را مورد غارت قرار داده است سکنه هرکشور چون قدم بآنجا می گذاشتم بمن میگفتند آرزو دارند سر بدون پیکر (توگول) را ببینند زیرا او اموالشان را به غارت برد و گوسفندانشان را برای غذای قشون خود ضبط نمود و اسب شان را مصادره کرد.
یک وقت من متوجه شدم که (توگول) قصد دارد مرا قفای خود به آذربایجان بکشاند و بمن اطلاع رسید که وی با سلطان آذربایجان متحد گردیده
است اگر من در عقب (توگول) بآذربایجان میرفتم چون وی با سلطان آذربایجان متحد بود تمام عشایر آن کشور که شنیده بودم شماره مردان آنها بیش از دو کرور است علیه من بکار میافتادند و قشون من در آذربایجان نابود میگردید من دانستم که نباید بگذارم که (توگول) خود را بآذربایجان برساند و سی هزار سوار زبده خود را مأمور کردم که راه را بر (توگول) ببندند. فرماندهی آن سی هزار تن را به (توقات) سپردم زیرا مردی بود با استقامت و می توانست خستگی را تحمل نماید و در عین حال استعداد فرماندهی داشت و میدانست چگونه باید دل سربازان را بدست آورد تا آنها را وادار نمود از صمیم قلب فداکاری کنند به (توقات) گفتم تو باید طوری بسرعت بروی که بتوانی منطقه راه پیمائی (توگول) را دور بزنی و جلوی او را بگیری که من برسم بعد از اینکه جلوی او را گرفتی اگر مشاهده کردی که قوی است از جنگ پرهیز کن تا اینکه من خود را باو برسانم و بعد از آن، از دو طرف وی را مورد حمله قرار خواهیم داد و دماغش را بخاک خواهیم مالید.
(توقات) در حالی که هریک از سوارانش یک اسب یدک داشتند با مقداری آذوقه و نواله برای اسب ها براه افتاد. من بخط مستقیم (توگول) را تعقیب میکردم اما (توقات) یک قوس بزرگ را طی مینمود که بتواند از جلوی (توگول) سر بدرآورد و او را متوقف نماید.
خط سیر (توقات) دامنه های شمالی کوه های (روم) بود که سکنه محل آن را باسم کوه های (طور) میخوانند و هرقسمت از آن کوه ها اسم مخصوص دارد چون (توقات) از دامنه های کوه حرکت میکرد
و می توانست از اسب ها برای راه پیمائی بخوبی استفاده کند و در هیچ نقطه وارد تنگه های کوهستان نمیگردید تا اینکه راه پیمائی او دستخوش تأخیر گردد و علاوه بر اینکه در دشت های هموار حرکت مینمود همه جا آب داشت و صدها رودخانه و نهر از کوه های (طور) بطرف شمال جاری میشود و یک قشون که از دامنه های شمالی کوه های (طور) عبور نماید در هیچ نقطه گرفتار بی آبی نمی شود.
من بکشوری موسوم به (سجک) رسیدم و صدای شیون زنها بگوشم رسید و معلوم شد که مردان آن کشور مقابل (توگول) مقاومت کردند و نخواستند که آن مرد اموالشان را بغارت ببرد و گوسفندان و اسبان آن ها را ضبط کند و (توگول) هم امر به قتل عام داد و تمام مردهای کشور (سجک) بدست سربازان (توگول) کشته شدند عده ای از زن های (سجک) شیون کنان با سر و صورت گل آلود (که علامت عزاداری آنها بود) بیرون آمدند و بزبان خودشان یعنی زبان ترکی که من خوب میفهمیدم بمن گفتند ای امیر، (توگول) تمام مردان ما را کشت و هرچه داشتیم برد و ما امروز، برای نان دادن باطفال خودمان حتی یک گوسفند نداریم و همه در فصل پائیز و زمستان از گرسنگی خواهیم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 407
مرد. گفتم من اگر به (توگول) دسترسی پیدا کنم اموال شما را از او خواهم گرفت و بشما خواهم داد.
یک روز از (توقات) بمن خبر رسید که وی در مشرق تنگه (پتک) قرار گرفته و یقین دارد که قشون (توگول) از آن تنگه عبور خواهد کرد و وارد (دیاربکر) خواهد شد.
تنگه (پتک) تنگه ایست که در بین دو کشور (قازان تپه) و (دیاربکر) قرار گرفته و قشون
بعد از عبور از آن تنگه وارد کشور (دیاربکر) می شود و اگر از (دیاربکر) بیاید وارد کشور و (فازان تپه) میگردد و رودخانه (فرات) از تنگه پتک میگذرد و به بین النهرین میرود.
وقتی من خبر (توقات) را دریافت کردم برای اینکه زودتر خود را به (توگول) برسانم باز بر سرعت افزودم و به تنگه (پتک) رسیدم و چشم من به رودی افتاد که سرچشمه فرات بود و بعد از این که چشمه های دیگر به آن متصل گردید شط فرات را که من در بین النهرین دیده بودم بوجود می آورد.
(توگول) برای اینکه بتواند خود را بزودی بآذربایجان برساند طوری سریع می رفت که حتی برای قشون خود عقب دار تعیین نکرد و متوجه نشد که من در قفای او مشغول حرکت هستم و فاصله بین من و قشون (توگول) آن قدر کم شد که من در شب آخر از بلندی مشعل های آتش اردوگاه (توگول) را میدیدم و اگر در تنگه نبودیم می توانستم باو شبیخون بزنم.
(توقات) در مشرق دهانه تنگه (پتک) موضع گرفته بود و وقتی دریافت قشون (توگول) از تنگه خارج میشود با مهارت عقب نشینی کرد و قشون (توگول) از تنگه خارج شد.
من صبر کردم تا اینکه قشون (توگول) بکلی از تنگه خارج گردد و راه برای خروج قشون من باز شود و آنگاه قشون خود را از تنگه خارج نمودم (توگول) بوسیله جلوداران خود فهمیده بود که یک قشون در جلو دارد اما نمیدانست که یک قشون هم در قفای او است و موقعی که خود را برای جنگ با قشون (توقات) آماده میکرد من از عقب باو حمله ور شدم و در همان موقع که حمله من شروع گردید (توقات)
هم با سواران خود مبادرت بحمله ای شدید کرد.
سربازان (توگول) مردانی رشید و سرسخت بودند اما فرمانده لایق نداشتند و (توگول) بقدری از فن جنگ بی اطلاع بود که نفهمید وقتی از دو طرف مورد حمله قرار بگیرد. هرگاه خود را آزاد نکند محاصره خواهد شد.
هنوز دو ساعت از جنگ نگذشته بود که ما قشون (توگول) را محاصره کردیم وقتی آن مرد فهمید که محاصره گردیده سربازان دلیر خود را مأمور کرد تا این که حلقه محاصره را بگسلانند ولی چون نیروی ما خیلی بیش از نیروی (توگول) بود آنها ننوانستند خود را از محاصره نجات بدهند.
گفتم سربازان (توگول) متشکل بودند از سربازان صارو خان- ساری قمیش- کرد- تتارهای روم و هریک از آن سربازان که همه دلیر بودند مطابق روش خود می جنگیدند.
سربازان صاروخان با چماق نبرد میکردند و با فن مخصوص چماق میزدند و من در آن روز برای اولین بار دانستم که چماق زدن هم مانند شمشیر زدن دارای فن می باشد و باید آن فن را فرا گرفت که بتوان بهتر از چماق استفاده کرد. چون سربازان صاروخان میتوانستند خوب چماق بزنند. از پا درآوردن آن ها دشوار بود و من به افسران خود سپردم که بآن سربازان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 408
دلیر امان بدهند تا اینکه تسلیم شوند. لیکن آن ها چماق میزدند و از پا درمیآمدند و تسلیم نمی شدند.
سربازان ساری قمیش با ساطور می جنگیدند که آن هم سلاحی مؤثر بود مشروط بر اینکه سربازی که ساطور بکار می برد خسته نشود و بتواند دائم ساطور بزند. اگر ضربتی از ساطور سربازان (ساری قمیش) بر یک اسب یا یکی از ما وارد میآمد، مرکب یا سوار را بهلاکت میرسانید
و اگر نمی کشت، باری بطور حتم از کار میانداخت و سواران ما برای اینکه از ضربات ساطور مهیب آن ها در امان باشند از دور آن ها را به تیر می بستند.
سربازان کرد در آن جنگ گرز و شمشیر بکار میبردند و زمانی که از گرز زدن خسته می شدند شمشیر را از نیام می کشیدند.
سربازان تتار (تتارهای روم) با تیروکمان می جنگیدند و شمشیر هم میزدند ولی میدیدم که از تیروکمان بهتر از شمشیر استفاده میکردند.
اگر من بودم و سربازانی آن چنان میداشتم قشونی بوجود میآوردم که هیچکس نتواند آن را شکست بدهد. ولی (توگول) آن سربازان شجاع را دچار محاصره کرد چون از علم جنگ اطلاع نداشت. من بوسیله افسران خود بدفعات به سربازان (توگول) گفتم که تسلیم شوند تا اینکه بقتل نرسند.
تتارها تسلیم شدند اما سربازان صاروخان و سربازان ساری قمیش و کردها تسلیم نگردیدند و ما در آن روز مجبور شدیم تا نزدیک غروب آفتاب برای از پا درآوردن سربازان (توگول) بجنگیم وقتی جنگ خاتمه یافت از سربازان صاروخان و ساری قمیش و کردها یک تن زنده یا سالم نبود و (توگول) هم که چند زخم داشت دستگیر شد.
در آن روز چهار هزار تن از سربازان ما از پا درآمدند ولی یک خطر بزرک را از بین بردیم و اگر (توگول) با آن سربازان دلیر سرکوب نمی شد بعد از وصول بآذربایجان و ملحق شدن به پادشاه آنجا نیروئی بوجود میآورد که شاید من نمیتوانستم بر آن غلبه کنم.
پس از نماز مغرب (ایلدرم بایزید) را در اردوگاه به خیمه خود احضار کردم و باو گفتم تو که در کشور خود مردانی سرسخت و دلیر داشتی چرا از وجودشان استفاده
نکردی و برای چه از آن مردان با استقامت قشونی بوجود نیاوردی که کسی نتواند تو را مغلوب کند.
(ایلدرم بایزید) بمن جواب داد انسان قدر هرنعمت را بعد از این که از دست داد میداند و من هم اینک فهمیده ام که می توانستم از وجود این مردان دلیر استفاده زیاد بکنم و نکردم.
آنگاه (ایلدرم بایزید) را رجعت دادم و گفتم که (توگول) را به خیمه ام بیاورند. چون مجروح بود و نمی توانست راه برود او را با تخت روان بخیمه من آوردند و تخت را بر زمین نهادند من از آن مرد پرسیدم تو را چه شد که درصدد سرکشی برآمدی و خواستی با من پنجه بیندازی. (توگول) جواب داد من نمیخواستم با تو پنجه بیندازم و اگر قصدم جنگ با تو بود بسوی (بیزان تیوم) میآمدم و میدانستم که تو نزدیک آن شهر هستی لیکن تو دیدی که ما بجنک تو نیامدیم بلکه میخواستم بآذربایجان بروم و تو راه را بر من مسدود کردی و سربازانم را بهلاکت رسانیدی.
پرسیدم برای چه میخواستی بآذربایجان بروی؟ (توگول) گفت پادشاه آذربایجان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 409
خویشاوند من است و میخواستم بروم او را ببینم. گفتم آیا کسی که برای دیدار خویشاوند خود میرود یک قشون با خود میبرد.
تو برای دیدار خویشاوند خود نمیرفتی بلکه از اینجهت راه آذربایجان را پیش گرفتی که سلطان آنجا متحد تو بود و میخواستی باو ملحق شوی و باتفاق یک قشون نیرومند تشکیل بدهید.
بعد از او پرسیدم که آیا برای سرکوب کردن من و شوریدن از (ایلدرم بایزید) دستوری دریافت نکرده است. (توگول) بعلامت نفرت چهره درهم کشید و گفت (ایلدرم بایزید) از مردانگی فقط
یک اسم بزرگ دارد (ایلدرم در ترکی یعنی رعد) و غیر از این دارای چیزی نیست و یک مرد. از شخصی چون (ایلدرم بایزید) پیروی نمینماید.
طوری (توگول) آن گفته را بر زبان آورد که من یقین حاصل کردم که راست میگوید و (ایلدرم بایزید) محرک وی نبوده است. گفتم ای مرد تو با اینکه دشمن من هستی و بر من شوریدی و عده کثیری از سربازانم امروز در جنگ با قشون تو کشته شدند چون مردی دلیر می باشی از قتل تو صرف نظر میکنم و اگر بخواهی با من دوست شوی من سلطنت (مغنیسیه) را بتو برمیگردانم.
اما (توگول) زنده نماند و سه روز بعد از زخم هائی که بر او وارد آمده بود زندگی را بدرود گفت.
من مدت پنج روز در دهانه تنگ (پتک) توقف کردم تا این که اموات را بخاک بسپاریم و مجروحین را مورد مداوا قرار بدهیم.
در آن پنج روز، دوبار از آذربایجان خبرهای ناگوار بمن رسید و معلوم شد که پادشاه آذربایجان نه فقط قشون گرد آورده بلکه تا (ری) را تصرف کرده است و اگر جلوی او گرفته نشود تمام کشورهای جبال و عراق را بتصرف درخواهد آورد و آهنگ فارس و گرگان را خواهد کرد.
آن مرد، مرا دور دیده بود و تصور نمیکرد که بزودی از روم مراجعت نمایم و اندیشید که جهان گیری کند و ثروت گرد بیاورد و بعد از این که قشونی نیرومند بسیج کرد دیگر از من بیم نخواهد داشت و اگر من بجنگ او بروم مرا نابود خواهد کرد. من میخواستم راه (بیزان تیوم) را بیش بگیرم ولی (العبد یدبر و اللّه یقدر) و بجای اینکه بسوی مغرب
بروم مجبور شدم که راه مشرق را پیش بگیرم و آهنگ آذربایجان بکنم.
من میدانستم باید تعجیل کرد تا فصل سرما نگذشته خود را به آذربایجان رسانید.
زیرا اگر فصل سرما برسد قدرت قشون کشی در آذربایجان از من سلب خواهد شد.
در آن پنج روز که ما در مدخل تنگه (پتک) بودیم عده ای دیگر از سربازان من که مجروح بودند مردند و جسد آن ها را هم بخاک سپردیم و بعد در امتداد مشرق راه (دیاربکر) را پیش گرفتیم تا از آنجا بآذربایجان برویم.
از دیاربکر چند راه بسوی آذربایجان وجود دارد و من راهی را پیش گرفتم که مرا به جلگه (خوی) برساند چون بهترین راه برای رسیدن به (تبریز) این است که از جلگه (خوی) عبور کنند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 410
قبل از اینکه از مدخل تنگه (پتک) براه بیفتم اموال غارت شده مردم راه (از طرف توگول) تا آنجا که ممکن بود بآنها بازگردانیدم از جمله اموال سکنه کشور (سنجک) را بآنها مسترد داشتم و بعد عازم شدم.
در راه (دیاربکر) بمن گفتند که (ایلدرم بایزید) بیمار گردیده و اگر بسفر ادامه بدهد خواهد مرد. من موافقت کردم که وی در (دیاربکر) بماند اما تحت الحفظ باشد و بعد از آن موافقت، نامه ای از طرف (ایلدرم بایزید) بزبان فارسی بمن رسید و در آن نامه می گفت:
(من بیمار هستم و میدانم که بزودی خواهم مرد. زیرا از روزگار قدیم تا امروز، هر سلطان که اسیر گردیده در اسارت مرده است اگر بیماری مرا بهلاکت نرساند اسارت مرا خواهد کشت ولی تو ای امیر بزرگوار راضی مشو که بعد از مرک من سلطنت در خاندان آل عثمان برافتد و تنها
خواهش من از تو، در این موقع که مرک خود را نزدیک می بینم این است که پسرم را جانشین من کنی تا اینکه چراغ خاندان ما که قرن ها روشن بوده است خاموش نشود و من از جانب پسرم بتو قول میدهم که او نسبت بتو وفادار خواهد بود و هرگز بر تو نخواهد شورید).
من در جواب (ایلدرم بایزید) که بیمار بود و نمیتوانست نزد من بیاید نامه ای نوشتم و گفتم پسرت را پادشاه (روم) خواهم کرد مشروط بر این که خراجگدار من باشد و قبل از این که بآذربایجان برسم بمن اطلاع دادند که (ایلدرم بایزید) مرد و قبل از مرگ وصیت کرد بعد از اینکه زندگی را بدرود گفت از من اجازه بگیرند و جسدش را کنار قبر اجدادش دفن نمایند و من بار دیگر، با درخواست او موافقت نمودم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 411