اینک که  
میخواهم از این شهر بروم میل دارم که تو از من درخواستی بکنی تا اینکه تقاضا و خواهش تو را اجابت نمایم زیرا تاکنون تو برای خود از من چیزی نخواسته ای؟
امام مسجد حلب گفت ای امیر بزرگوار اینک که میخواهی نسبت بمن کرم کنی باز من برای خود از تو چیزی نمیخواهم و مساعدت تو را بسوی طلاب مدرسه (عبید) در این شهر جلب میکنم و مدرسین و طلاب این مدرسه مدت دو سال است که وظیفه خود را دریافت نکرده اند و با کمال عسرت بسر میبرند و اگر تو وظیفه آنها را بپردازی از عسرت رهائی خواهند یافت. پرسیدم طلاب مدرسه (عبید) چند نفر هستند؟
امام مسجد جمعه جواب داد یکصد و پانزده نفر، گفتم وظیفه هر طلبه در سال چقدر است جواب داد بیست مثقال طلا. پرسیدم وظیفه یک مدرس در سال چقدر می باشد؟ وی گفت چهل مثقال طلا. من صندوقدار خود را احضار کردم و دستور دادم که سه هزار مثقال زر مسکوک به شیخ فیض الدین عاملی تادیه کند که خود او وظیفه مدرسین و طلاب (عبید) را بآنها برساند و بافسران خود گفتم که بامداد روز دیگر از حلب حرکت خواهیم کرد.
عصر آن روز (طغرل بولاک) را احضار نمودم و باو گفتم من از حلب میروم و تو را با خود میبرم اما نه برای اینکه تو را بیازارم. من بتو وعده داده ام که در امان خواهی بود و بوعده ام وفا خواهم کرد. لیکن جنگ من در شام تمام نشده و اگر تو را در اینجا بگذارم و بروم از عقب خود آسوده خاطر نخواهم بود. لذا تو را با خود
میبرم تا از عقب خویش آسوده باشم و برای این که اطمینان حاصل کنی که قصد آزار تو را ندارم پسرت را سلطان حلب میکنم و همینکه جنک شام تمام شد و من خواستم از این کشور بروم تو را آزاد خواهم کرد و پسرت مکلف خواهد بود که از سلطنت کناره نماید و تو بجایش بر تخت بنشینی و اگر پسر تو در آن موقع نخواست از سلطنت کناره کند من او را تأدیب خواهم نمود.
مسافرت من بدمشق بدو علت بطول انجامید اول بمناسبت این که در راه چند مرتبه با قبایل محلی جنگیدم و دوم بمناسبت فرا رسیدن زمستان و من مجبور شدم که در منطقه کوهستانی توقف نمایم چون اگر براه ادامه میدادم تمام مردان و اسب های ما معدوم می شدند و انسان هرقدر دلیر و با استقامت باشد نمیتواند در قبال مشیت خداوند مقاومت نماید و سرما و گرما از مقدرات خداوند می باشد و اختیارش از دست بشر بیرون است.
وقتی بسرزمینی رسیدم که رودخانه (برده) در آن جاری بود و سواد شهر دمشق از دور دیده می شد پرندگان خوانندگی می کردند و در دو طرف رودخانه درخت های بادام و زردآلو و اشجار دیگر گل کرده بود، اگر فرصت میداشتم آنقدر کنار آن رودخانه اتراق میکردم تا این که فصل بهار منقضی شود. اما نه من فرصت داشتم که ایام بهار را کنار رودخانه برده بگذرانم و نه (قوتول
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 364
حمزه) حاکم دمشق به من فرصت استراحت داد.
هنگامی که دو سه فرسنگ با دمشق فاصله داشتم (قوتول- حمزه) با ارابه های جنگی خود بمن حمله ور شد (قوتول- حمزه) رومی بود (یعنی اهل ترکیه کنونی)
و از صاحب منصبان (ایلدرم بایزید) بشمار می آمد و از حیث جثه شبیه بود به اکثر رومی ها و قامتی متوسط و شانه هائی پهن داشت من تا آن موقع رومی ها را (یعنی ترک های ترکیه را- نویسنده) ندیده بودم و بعد از این که وارد روم شدم و آنها را دیدم متوجه گردیدم که بین رومیها مردان بلندقامت نادر است و اکثر آنها متوسط القامه هستند و در عوض شانه هائی پهن دارند و قوی می باشند (قوتول- حمزه) پنجاه ساله بنظر میرسید و یک عمامه بزرک بر سر داشت و اولین بار که من او را دیدم حیرت کردم چگونه با آن عمامه بزرک می تواند بجنگد و شنیده بودم اولین قوم که ارابه جنگی بکار برده اند رومیها بودند.
(اولین ملت که ارابه جنگی بکار برد قوم (هاتی) بود که اجداد سکنه کنونی ترکیه بشمار می آمدند و در آسیای صغیر میزیستند و اولین ملت هم که موفق باستخراج و ذوب آهن شد اجداد سکنه امروزی ترکیه بودند و ارابه های جنگی خود را با آهن مجهز میکردند- مارسل- بریون)
قبل از آنها کسی ارابه جنگی نساخت و بکار نبرد. در آن صورت عجب نبود که (قوتول- حمزه) حاکم دمشق با ارابه جنگی بمیدان کارزار بیاید. جلوی ارابه های جنگی (قوتول- حمزه) یعنی جلوی مال بند اسب ها چیزی نصب شده بود مانند داس و خیلی تیز و بین مال بند و داس یک ذرع فاصله وجود داشت و وقتی اسب های ارابه را با سرعت بحرکت درمی آوردند یک سلاح مؤثر می شد. هر ارابه دارای چهار اسب بود و دو اسب آن را بشکل (دیشلی) بسته بودند و دو اسب دیگر را بشکل (یان)
(دیشلی) از کلمه ترکی دیش بمعنای دندان،
بدو اسب اطلاق می شد که به مال بند بسته می شد و (یان) که ترکی و بمعنای کنار یا حاشیه است بدو اسب اطلاق میگردید که در منتها الیه راست و چپ بسته می شدند- مارسل بریون)
(واسلنگه) ها یعنی چرم هائی که بدان وسیله اسب ها را با ارابه می بستند دارای زنجیر بود تا این که نتوانند با شمشیر آن چرم ها را قطع نمایند. هر ارابه دارای یک جان پناه از چوب بود و رانندگان در عقب آن جان پناه قرار میگرفتند بطوری که نه سنگ فلاخن بآنها اصابت میکرد نه تیر. روزی که ما مورد حمله ارابه های (قوتول- حمزه) قرار گرفتیم من ندانستم که چند ارابه بما حمله کرد ولی بعد دریافتم که پانصد ارابه جنگی به ما حمله ور شدند ارابه ها در دو صف بما حمله ور گردیدند و در صف اول نیمی از آنها و در صف دوم نیمی دیگر بسوی ما آمدند.
حرکت ارابه ها بسوی ما آهسته بود و پیش بینی نمی شد که برای ما زیان بسیار خواهد داشت.
ولی وقتی بما نزدیک شدند، یک مرتبه سرعت گرفتند و آنقدر سریع آمدند که امکان هر گونه اقدام برای جلوگیری از آنها، غیرممکن شد.
من بکلی غافلگیر شدم و نتوانستم برای جلوگیری از حمله ارابه ها چاره ای بیندیشم.
ارابه ها بسرعت باد وارد صفوف قشون من (که بدفعات گفتم همه سوار هستند) شدند و اسبها و مردان را غلطانیدند و طوری حمله آنها خطرناک و شدید بود که من فرمان عقب نشینی را صادر کردم و دستور دادم که سواران با سرعت خود را از میدان جنگ دور کنند و بسوی قصبه (آوک) نزدیک دمشق بروند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 365
حمله ارابه های جنگی (قوتول حمزه) آنقدر شدید بود که من متوجه
شدم اگر صف دوم ارابه ها بما برسد قشون من طوری آسیب خواهند دید که چاره ای جز مراجعت از شام ندارم.
ای که نوشته مرا از نظر میگذرانی، ممکن است بخود بگوئی در آن روز که دومین روز از برج حمل بود من ترسیدم و از وحشت فرار نمودم. ولی من در آن روز برای خود گرفتار بیم نشدم زیرا که خویش را آزموده ام و در میدان جنگ، هیچگاه گرفتار ترس نمی شوم.
من از روزی که در سن بیست و یک سالگی و در سال 757 هجری در منطقه (کورولتائی) هنگام شکار جرگه، مورد حمله پنجاه نفر قرار گرفتم (و چگونگی آن حمله را در آغاز سرنوشت خود نوشتم) تا امروز که با دست چپ مشغول نوشتن این واقعه هستم، در جنگ نترسیدم و بیم از مرگ در میدان کارزار، برای من غیرقابل ادراک است.
اما یک سردار جنگی مسئول قشون خود نیز هست و نباید آن را بدون فایده بکشتن بدهد. سرباز را وقتی باید بکشتن داد که احتمال تحصیل پیروزی قوی یا با احتمال غلبه خصم، متساوی باشد. و وقتی بدانند که احتمال فتح وجود ندارد نباید سربازان را قتل عام نمود آنهم در کشوری که وسیله تجدید سربازان وجود ندارد. من در شام نمیتوانستم حتی یک سرباز اجیر کنم و اگر کسانی حاضر می شدند که وارد قشون من گردند من بآنها اعتماد نداشتم.
این بود که برای حفظ قشون خود فرمان عقب نشینی دادم و سربازان من چهار نعل بسوی قصبه (آوک) عقب نشینی کردند و قصبه (آوک) نزدیک دمشق از لحاظ ساختن کوزه های ظریف مشهور است. در نزدیکی قصبه مزبور صفوف قشون خود را مرتب کردم چون ممکن
بود که خصم بیاید و باز بما حمله ور شود. بافسران سپردم اگر ارابه های (قوتول حمزه) (که هنوز خودش را ندیده ولی اسمش را شنیده بودم) نمایان شدند به سربازان دستور عقب نشینی بدهند زیرا مصاف دادن سربازان ما با آن ارابه ها خودکشی است. اما دیده بان های من که مراقب اطراف بودند گفتند اثری از ارابه های خصم دیده نمی شود و معلوم شد که (قوتول- حمزه) نخواسته است تا قصبه (آوک) ما را تعقیب نماید.
شب در اردوگاه واقع در خارج قصبه (آوک) شورای جنگی آراستم و بافسران که در شوری حضور بهم رسانیده بودند گفتم که برای جلوگیری از ارابه های (قوتول- حمزه) چاره بیندیشید همه میدانستیم برای ایکه ارابه ها را از حرکت بیاندازیم میباید اسبها را بقتل برسانیم ولی معلوم نبود بچه وسیله باید آنها را کشت یک مرتبه (اتابیک) افسر من که لله (شاهرخ) پسرم بود گفت برای چه از وسیله ای که در جنگ با (ابدال کلزائی) مورد استفاده قرار گرفت استفاده نکنیم.
بخودم گفتم یا للعجب .... چرا من در فکر باروت نبودم و بکار بردن آن را فراموش کردم.
در واقع تنها چیزی که می توانست اسب ارابه ها را از حرکت بازبدارد باروت بود ولی در آن موقع ما بقدر کافی پوست حیوان و چرم نداشتیم تا این که باروت را در آن جا بدهیم و بوسیله فتیله مشتعل نمائیم. (اتابیک) که در تمام جنگها با من بود گفت در این قصبه که مرکز کوزه سازی می باشد کوزه بمقدار زیاد یافت می شود و آیا نمیتوان باروت را در کوزه جا داد؟
گفتم آزمایش می کنیم تا ببینیم که آیا می توان باروت را در کوزه جا داد و آتش زد یا نه؟
همان شب دستور دادم
چند کوز را پر از باروت کردند و سرش را بستند و یک فتیله بباروت
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 366
متصل نمودند و بعد از آتش زدن فتیله، کوزه را پرتاب کردند و کوزه، با صدائی که سامعه را آزار میداد ترکید.
آن شب من از شادی نتوانستم بخوابم زیرا متوجه شدم که وسیله ای برای خنثی کردن اثر حمله ارابه های (قوتول- حمزه) یافته ام و بامداد گفتم که مقداری کوزه از قصبه خریداری کنند و آنها را پر از باروت نمایند.
چون روز قبل حاکم دمشق ارابه های خود را دو صف کرده بود من هم کوزه اندازان خود را بدو دسته تقسیم نمودم. هر کوزه انداز دارای خودجینی بزرک روی اسب بود پر از کوزه و به کوزه اندازان سپردم که باید کوزه های خود را طوری پرتاب نمایند که روی اسب بیفتد و در آنجا محترق شود. آنگاه قشون را بسوی دمشق بحرکت درآوردم و تردیدی نداشتم که دیده- بانهای خصم نزدیک شدن ما را می بینند.
در آن روز، ارابه های (قوتول حمزه) کنار رودخانه (برده) و در همان منطقه که روز قبل مورد حمله قرار گرفتیم بما حمله ور شدند. کوزه اندازان ما بدون این که در فکر حفظ جان خود باشند به ارابه ها نزدیک شدند و فتیله ها را آتش زدند و کوزه ها را بسوی اسب ارابه ها پرتاب نمودند.
نتیجه احتراق باروت بیش از اندازه انتظار من شد زیرا نه فقط اسب ارابه ها در دم بقتل میرسیدند یا طوری مجروح می شدند که نمیتوانستند راه بروند بلکه صداهای وحشت آور احتراق کوزه ها خصم را طوری ترسانید که حرکت ارابه ها متوقف گردید و دیدم که بعد از آن ارابه ها عنان اسب ها را برگردانیدند و مراجعت کردند.
در آن روز، صف دوم ارابه ها
وارد جنگ نشد بلکه قبل از شرکت در جنک مراجعت کرد و من فرمان تعقیب خصم را صادر نمودم. ارابه ها طوری میگریختند که ما نتوانستیم خود را به آنها برسانیم و همه وارد شهر دمشق شدند و مدافعین دروازه های شهر را بستند. قبل از این که ارابه های جنگی عنان برگردانند و بسوی شهر بگریزند من متوجه شدم که یکی از کوزه اندازان ما بجای این که کوزه را با دست پرتاب کند با فلاخن پرتاب می نماید.
من متوجه شدم که کعب فلاخن آن مرد، وسیع تر از کعب فلاخن های عادی می باشد و بهمین جهت کوزه در آن جا میگیرد قبل از این که مبادرت به تعقیب ارابه های خصم کنم آن مرد را احضار کردم و از او پرسیدم که بتو دستور داد که کوزه را با فلاخن پرتاب کنی؟
آن مرد گفت من دیدم که این کوزه ها کوچک است و فکر کردم همانطور که سنگ را با فلاخن پرتاب می کنند این کوزه ها را می توان با فلاخن پرتاب کرد.
فلاخن او را از دستش گرفتم و مشاهده کردم که کعب فلاخن را عوض کرده و یک کعب وسیع برای فلاخن خود انتخاب نموده است آن مرد بعد از این که کوزه کوچک را در کعب فلاخن مینهاد فلاخن را دور سر می چرخانید و آنگاه کوزه را که فتیله آن مشتعل بود پرتاب میکرد و کوزه درست در همان جا که باید فرود بیاید فرود می آمد.
من در روزهای بعد دستور دادم که بوسیله فلاخن کوزه را بشهر دمشق پرتاب نمایند اما سه نفر از کوزه اندازان ما بر اثر احتراق باروت بقتل رسیدند و علاوه بر سوختگی قطعات کوزه در سر و صورت و سینه و شکم
آنها فرو رفت. کشته شدن آن سه نفر بما آموخت کسانی که کوزه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 367
را بوسیله فلاخن پرتاب می نمایند باید زود آنرا پرتاب کنند وگرنه باروت محترق می شود و خود آنها بقتل میرسند. ما برای احتراز از آن خطر. فتیله های بلندتر را برای کوزه ها انتخاب نمودیم و به کوزه اندازان گفتم که بیش از یک و حداکثر دوبار فلاخن را دور سر نگردانند. چون اگر فلاخن را زیاد بگردانند فتیله زودتر به انتها میرسد و باروت محترق می گردد. کوزه اندازان ما طوری در کار خود مهارت پیدا کردند که سال بعد در جنگی که بین ما و قشون (ایلدرم بایزید) در انگوریه درگرفت، حتی یکنفر از کوزه اندازان ما از احتراق باروت کشته نشد در صورتی که همه کوزه های خود را با فلاخن پرتاب میکردند.
پیروزی ما در روز سوم برج حمل آن قدر جالب توجه بود که من متوجه شدم خصم نباید از چگونگی ساختن باروت اطلاع حاصل کند زیرا اگر بتواند باروت را بسازد او هم علیه ما باروت بکار خواهد برد و دیگر ما انحصار استفاده از باروت را در جنگ، در دست نخواهیم داشت در آن روز دمشق را محاصره کردیم و روز بعد که چهارم برج حمل بود اقامت ما صرف تهیه وسائل محاصره و بافتن کعب وسیع برای فلاخن اندازان شد تا این که تمام آنها بتوانند بجای سنگ کوزه های پر از باروت را پرتاب نمایند. در همان روز فلاخن اندازان ما متوجه شدند که اگر مقداری سنگریزه در هر کوزه قرار دهند بعد از اینکه کوزه منفجر گردید نه فقط پاره های کوزه سبب قتل یا جرح سربازان خصم می شود بلکه سنگ ریزه ها هم
سربازان خصم را از پا درمیآورد. درحالی که وسائل محاصره دمشق را فراهم میکردیم چون موجودی باروت ما کم بود مقداری هم باروت ساختیم تا اینکه هنگام حمله بشهر مورد استفاده قرار بگیرد.
در روز ششم برج جمل چند نامه برای سکنه شهر بوسیله پیکان فرستادم و در نامه های مزبور گفتم که اگر سکنه شهر تسلیم نشوند تمام مردان را از دم شمشیر خواهم گذرانید و زنان را به سربازانم خواهم بخشید و اموال سکنه شهر را بنفع خود و افسران و سربازانم تصاحب خواهم کرد.
در آن نامه ها گفتم هنگام ورود سربازانم هر مرد و زن که بمسجد عمر برود از مجازات مصون است و بقتل نخواهد رسید و اسیر نخواهد شد. و هر مرد و زن که بخانه (نظام الدین شامی) افصح المشرقین و المغربین یا به منزل (؟؟) برود از مجازات مصون خواهد بود.
برای (قوتول حمزه) نیز بوسیله سربازانش که بالای حصار دمشق بودند پیغام فرستادم و باو گفتم با اینکه روز دوم حمل با ارابه های خود بمن حمله کرد و عده ای از افسران و سربازان مرا کشت اگر تسلیم شود بر جان و مال و خویشاوندان خواهم بخشود اما اگر مقاومت کند بعد از تصرف دمشق او و تمام مردان و خویشاوندش را بقتل خواهم رسانید و زنان او و خویشاوندانش را باسارت خواهم برد.
بامداد روز هفتم برج حمل حمله ما برای تصرف دمشق شروع شد. فلاخن داران ما کوزه های پر از باروت و سنگریزه را که فتیله مشتعل داشت سوی سربازان که بالای حصار بودند پرتاب می کردند. و همین که کوزه منفجر میشد سربازان مزبور در پس حصار ناپدید می شدند و ما میفهمیدیم که از
پا درآمده اند. کوزه های ما در آن روز بیش از میزان انتظار مفید واقع شد و در هر نقطه که آن کوزه بسوی سربازان مدافع حصار پرتاب میگردید، مدافعین از پا درمی آمدند و سربازان ما که از نردبان صعود میکردند. خود را ببالای حصار میرسانیدند. تأثیر شگرف کوزه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 368
ها ما را وادار کرد که عده ای از فلاخن داران را ببالای حصار بفرستم تا آنان با پرتاب کردن کوزه راه را بروی سربازان ما بگشایند.
هنوز یک نیزه از روز بهار بالا نیامده بود که در معابر دمشق جنگ بین سربازان ما و سربازان قوتول حمزه شروع شد و در همان موقع سربازان ما موفق گردیدند که اولین دروازه شهر را بگشایند و من عده ای کثیر از سربازان خود را بدرون دمشق فرستادم و غوغا از شهر بگوش رسید.
جنگ دمشق، بعد از اینکه ما بشهر حمله کردیم از بامداد روز هفتم تا ظهر روز نهم بهار بطول انجامید و سربازان قوتول حمزه با کمک مردان شهر کوچه بکوچه و خانه بخانه مقابل ما پایداری کردند.
از بامداد روز هفتم تا ظهر روز نهم که جنگ ادامه داشت نه من لحظه ای استراحت کردم نه افسرانم. اما قسمت هائی از سربازان را که خسته میشدند از شهر خارج میکردم و اجازه میدادم چند ساعت استراحت نمایند و بجای آنها سربازان تازه نفس میفرستادم.
ما برای اینکه نیروی مقاومت خصم را درهم بشکنیم از هر نوع سلاح استفاده میکردیم ولی هنگام ظهر ذخیره باروت ما تمام شد. تا آنروز من نمیدانستم میزان مصرف باروت در یک جنگ بزرگ خیلی زیاد است و پیش بینی نمی نمودم که باید خروارها باروت ساخت تا در
کوزه ها مورد استفاده قرار بگیرد. ساختن باروت بمناسبت اینکه باید خشک شود لااقل دو روز طول میکشید مشروط بر اینکه روز و شب کار میکردند و شتاب می نمودند و ما در بحبوحه جنگ دمشق نمیتوانستیم باروت را طوری بسازیم که در آن جنگ مورد استفاده قرار بگیرد و از ظهر روز هفتم برج حمل دیگر در دمشق از طرف ما باروت بکار برده نشد و ما با شمشیر و گرز و نیزه و سایر اسلحه جنگی هیشگی خود پیکار میکردیم.
در بعضی از معابر ما مجبور بودیم که خانه ها را با کلنگ و دیلم ویران کنیم و من امر کردم که جهت ویران کردن از سکنه قصبات و قرای اطراف شهر بیگاری بگیرند تا اینکه اوقات سربازانم که باید پیکار کنند صرف ویران کردن خانه ها نشود و گفتم که هرکس را موقع بیگاری کردن سستی بخرج داد یا برای مساعدت سکنه دمشق از ویران کردن خانه ها خودداری کرد بقتل برسانند.
در شب هشتم برج حمل آنقدر آتش از جنگ در شهر افروخته شد که دمشق، چون روز، روشن گردید و سربازان ما همه جا را میدیدند اما دود حریق ها انسان را اذیت میکرد و تولید سرفه و تنگی نفس مینمود. در شب هشتم حمل، جنگ در روشنائی حریق ها تا صبح ادامه داشت و آن شب من چند مرتبه بشهر رفتم تا وضع جنگ را ببینم و بافسران خود گفتم که جنگ باید آنقدر ادامه پیدا کند تا قوتول حمزه تسلیم شود ولو بر اثر ادامه جنگ در سراسر دمشق یک ذی- حیات زنده نماند. من میدانستم خصم من مردی است قوی و اگر باو مجال بدهم، خود
را تقویت خواهد کرد. و از (ایلدرم بایزید) کمک خواهد خواست و تصرف دمشق از من متعذر خواهد شد وقتی بامداد روز هشتم برج حمل دمید قشون من بطور کامل بر قسمتی از شهر مسلط شده بود اما قوتول حمزه قسمت های شمالی و شمال غربی شهر را در دست داشت.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 369
صبح روز هشتم حمل وقتی سوار بر اسب وارد دمشق شدم اسب من از روی لاشه ها میگذشت و بین اموات، جسد عده ای از زنها دیده میشد و زنهای دمشق چون بکمک مردان رفتند کشته شدند.
چون از روز هشتم برای ویران کردن خانه های دمشق که سربازان (قوتول حمزه) و سکنه شهر در آن پایداری میکردند از بیگاری استفاده نمودیم و سکنه قصبات و قرای اطراف شهر را بکار واداشتیم، ویران کردن خانه ها تسریع گردید و هرچه روز پیش میرفت، ما بقسمتی دیگر از شمال شهر دمشق مسلط میشدیم. عصر روز هشتم هنگامی که مشغول رسیدگی بوضع جنگ بودم به مسجد (عمر) که پر از جمعیت بود رسیدم و مقابل مسجد مردی که دستار بر سر و تحت الحنک داشت و دارای ریش سفید و سیاه بود بطرف من آمد و اول بزبان عربی و آنگاه بزبان فارسی گفت ای امیر بزرگوار ترحم کن. من عنان اسب خود را کشیدم و بزبان عربی از او پرسیدم تو که هستی آن مرد گفت ای امیر بزرگوار من (نظام الدین شامی) هستم که تو از روی بزرگواری خانه مرا بست قرار دادی و گفتی که هرکس در خانه من باشد از مجازات مصون است. گفتم اینجا که خانه تو نیست؟ نظام الدین شامی جواب داد نه
ای امیر، و وضع خانه مرا پسرم مرتب میکند و خود باینجا آمده ام تا وضع مردمی را که از بیم جان در این مسجد ازدحام کرده اند مرتب کنم.
گفتم بکسانی که در این مسجد هستند از قول من بگو که نباید بیم داشته باشند و من باحترام (عمر) رضی اله عنه تمام کسانی را که در این مسجد هستند از مجازات معاف کرده ام و بطوری که میدانی، خانه تو و خانه (عرب شاه) نیز بست است و هرکس که در خانه های شما باشد از مجازات مصون خواهد بود. نظام الدین شامی گفت ای امیر بزرگوار من و تمام کسانی که در این مسجد و در خانه عربشاه و خانه من میباشند رهین احسان و ترحم تو هستیم. ولی تو که این قدر بزرگوار و کریم هستی آیا بهتر آن نیست که بسایر سکنه دمشق ترحم کنی و بسربازان خود بگوئی از قتل آنها صرفنظر نمایند.
گفتم مگر تو اطلاع نداری که سکنه این شهر بکمک سربازان (قوتول حمزه) با سربازان من میجنگند و آنها را بهلاکت میرسانند و چگونه من میتوانم از قتل کسانی که سربازان مرا بقتل میرسانند خودداری کنم. نظام الدین شامی گفت ای امیر بزرگوار، سکنه این شهر نمیخواهند با تو بجنگند و سربازان تو را بقتل برسانند و (قوتول حمزه) آنها را مجبور بجنگ با تو میکند. گفتم نتیجه اش از لحاظ من، مانند آن است که سکنه دمشق از روی عمد و بقصد خصومت با من بجنگند و من مجبورم که برای از بین بردن قوه مقاومت، آنها را بقتل برسانم و اگر تو میتوانی آنها را از ادامه جنگ منصرف نمائی اقدامی
کن و از طرف من بآن قسمت از مردم این شهر که هنوز مقاومت میکنند بگو که هرکس سلاح بر زمین بگذارد و تسلیم شود از مجازات معاف خواهد گردید و کشته نخواهد شد.
نظام الدین شامی تا غروب آن روز، چند مرتبه برای آگاه ساختن سکنه دمشق که هنوز با ما می جنگیدند اقدام کرد و بآنها فهمانید که اگر سلاح بر زمین بگذارند و تسلیم شوند از مجازات معاف خواهند شد. ولی هربار افسران (قوتول حمزه) جواب دادند که نخواهند گذاشت کسی تسلیم شود و هرکس قصد تسلیم شدن داشته باشد زنده در آتش خواهد سوخت یا زنده پوستش را خواهند کند. وقتی آفتاب روز هشتم برج حمل غروب کرد ما بر تمام شهر مسلط بودیم جز بر-
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 370
قسمت شمال غربی آن
شب نهم حمل مانند شب قبل در روشنائی حریق ها کوچه بکوچه و خانه بخانه جنگیدیم افسران و سربازان (قوتول حمزه) تسلیم نمی شدند و ما تا وقتی آنها را بقتل نمیرساندیم نمیتوانستیم موضع آنان را اشغال نمائیم و در شب نهم نیز عده ای از زن ها و اطفال در قسمت شمال شرقی دمشق بقتل رسیدند چونکه در جنگ شرکت میکردند یعنی افسران و سربازان (قوتول حمزه) آنها را مجبور بشرکت در جنگ میکردند. بامداد روز نهم در شمال غربی شهر بیش از ده پانزده خانه از جمله یک باغ بزرگ که (قوتول حمزه) در آن بود باقی نماند (که بدست ما نیفتاده باشد) برای اینکه جنگ طولانی نشود امر کردم از هشت جهت بآن خانه ها و باغ حمله ور شوند.
سربازان من اندکی بظهر مانده وارد باغی شدند که (قوتول حمزه) در آن بود
و (قوتول) با شمشیر به سربازان من حمله ور گردید ولی بزودی از پا درآمد و سربازانم سرش را بریدند و برای من آوردند. وقتی صدای موذن از مناره مسجد عمر برخاست و هنگام ظهر و موقع نماز را اعلام کرد، جنک دمشق با پیروزی ما بکلی خاتمه یافت ولی شهر مزبور، بکلی ویران شده بود. بعد از خاتمه جنک، معلوم شد که (قوتول حمزه) روز قبل، سکنه خانه (عربشاه) را که بآن خانه پناهنده شده بودند مجبور کرده از خانه مزبور واقع در شمال غربی شهر خارج شوند و در جنک شرکت نمایند آن ها هم ناگزیر از آن خانه خارج گردیدند و در جنگ شرکت کردند و عده ای بقتل رسیدند و مجروح شدند یا باسارت درآمدند (قوتول حمزه) حتی می خواست عربشاه را هم مجبور نماید که وارد جنک شود و افسران او، بمناسبت سالخوردگی وی، عربشاه را از شرکت در جنک معاف کردند و اگر (قوتول حمزه) از آن واقع مطلع می شد بعید نبود که عربشاه و افسرانی را که به او مساعدت کرده بودند به قتل برساند.
چون جنک خاتمه یافته بود من امر کردم سربازانم دست از کشتار بکشند و آنها هم دست از قتل عام کشیدند و درعوض شروع به غارت شهر کردند و بهر نسبت غنائم جنگی بدست می آوردند از شهر خارج می نمودند تا این که ترتیب تقسیم آن داده شود به (نظام الدین شامی) گفتم بکسانی که در مسجد عمر هستند بگوید که جنک تمام شده و کسانی که زنده مانده اند از مجازات معاف هستند و می توانند از مسجد خارج شوند. مرد و زن و کودک از مسجد عمر خارج شدند و
در شهر متفرق گردیدند و بسوی جاهائی رفتند که خانه هایشان آنجا بود و تصور میکردند که مسکن خویش را خواهند یافت اما بجای خانه، ویرانه بنظرشان می رسید. بعد از این که مسجد (عمر) از مردم تخلیه شد من وارد مسجد گردیدم و وضو گرفتم و در محلی که (عمر) رضی الله عنه آنجا نماز خواند بنماز ایستادم و پس از خواندن نماز شکر خداوند را بجا آوردم که بمن فرصت داد که بتوانم دمشق را تصرف کنم و در مقام (عمر) نماز بخوانم.
بعد از فراغت از نماز امر کردم که بازمانده سکنه دمشق و سکنه قصبات و قرای اطراف شهر را برای دفن اموات بکار بگمارند. زیرا بمناسبت گرمای هوای بهار اگر دفن اموات بعیده تأخیر می افتاد بیماری بروز میکرد و سربازان من از بیماری بهلاکت می رسیدند. عصر روز نهم دفن اموات آغاز شد و اجساد را از شهر خارج کردند و در زمینی که مرتع و سبز بود بخاک می سپردند زیرا قبرستان شهر برای دفن آن همه مرده، جا نداشت. فرصت تغسیل و تکفین موجود نبود و اگر میخواستند اموات را بتدریج غسل بدهند و کفن کنند و بخاک بسپارند جنازه ها متعفن می شد و بیماری بروز میکرد و من دستور دادم که اموات را بدون غسل و کفن بخاک بسپارند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 371
عصر روز نهم و روز دهم اوقات سکنه شهر و قصبات و قرای اطراف صرف دفن کردن اموات گردید و قبرهای عریض و عمیق حفر می کردند و در هر قبر چندین مرده را جا میدادند و غروب روز دهم حمل و دفن اموات خاتمه یافت. در جنگ دمشق بمناسبت پایداری (قوتول
حمزه) و افسران و سربازانش، شانزده هزار تن از سربازان ما کشته شدند و عده ای زیاد مجروح گردیدند لیکن ما فاتح شدیم و شهری چون دمشق را بتصرف درآوردیم.
از روز دهم تا روز پانزدهم برج حمل اوقات من صرف تمشیت امور شهر شد. دمشق ویران شده بود و من بعد از غارت شهر اجازه دادم که اگر مردم میل داشته باشند شهر خود را بسازند و گفتم که آن را طبق نقشه شهر (کش) که خود من در ماوراء النهر ساخته بودم بنا کنند. چون بازمانده مردم شهر از جنگ خیلی آسیب دیده بودند فرمانی صادر کردم و گفتم آن را روی سنک نقر کنند و آن سنک را بر دیوار مسجد عمر نصب نمایند.
بموجب آن فرمان سکنه دمشق تا مدت ده سال از پرداخت هر نوع مالیات معاف گردیدند و در فرمان قید کردم که اگر من زندگی را بدرود گفتم بازماندگانم آن فرمان را برسمیت بشناسند و از دریافت مالیات از سکنه دمشق خودداری نمایند. من میدانستم پاره ای از مردان دمشق که در مسجد آن سنک نبشته را می بینند در دل بر من میخندند چون تصور می نمایند که (ایلدرم بایزید) با یک ضربت شمشیر، مرا نصف خواهد کرد. ضربت شمشیر (ایلدرم بایزید) در شام و روم معروف بود و بطوری که در حلب شنیدم می گفتند که وی با یک ضربت شمشیر شتر را نصف میکند. اما من در دوره عمر آن قدر ضربات شمشیر و تبر و نیزه و پیکان دریافت کرده بودم که از ضربت شمشیر (ایلدرم بایزید) بیم نداشتم.
من میدانستم که باید با (ایلدرم بایزید) بجنگم و یکی از ما دیگری را
از بین ببرد. او در جهان تنها پادشاه مسلمان بود که از من اطاعت نمیکرد و من نمیتوانستم تحمل نمایم که در جهان پادشاهی مسلمان باشد و از من اطاعت نکند. اما صلاح نبود که بدون تقویت قشون خود از دمشق بسوی روم (ترکیه) براه بیفتم. در جنک دمشق بطوری که گفتم شانزده هزار تن از سربازانم کشته شدند و سی هزار تن مجروح گردیدند که جراحت بعضی از آنها خفیف بود و بزودی بهبود یافتند و مداوای جراحت بعضی دیگر مدتی طول می کشید من نمیتوانستم با یک قشون ضعیف بجنک سلطانی بروم که در کشور خود می جنگید و می توانست هرقدر که مایل باشد سرباز گرد بیاورد. حتی اگر (ایلدرم بایزید) که بقول عوام و افراد جنک نکرده، با یک ضربت شمشیر یک شتر را نصف میکرد آنقدر نیروی بازو نمیداشت باز من بدون تدارک، بجنک او نمیرفتم.
این بود که در صدد برآمدم در دمشق بمانم تا این که قشون من تقویت شود و برای این که زندگی در شهر مرا تنبل و تن پرور نکند طبق معمول در صحرا مسکن گزیدم و وسط اردوگاه خود بسر بردم و فصل هم مقتضی صحرانشینی بود. لیکن روزها برای نماز به شهر میرفتم و در مسجد عمر رضی اللّه عنه نماز میخواندم. پس از خاتمه جنک دمشق در آنجا هم مثل جاهای دیگر کبوترخانه بوجود آوردم تا با کشورهای خود رابطه داشته باشم و به وسیله کبوتر قاصد از پسرم شاهرخ درخواست کمک کردم و گفتم برای من سرباز و اسلحه بفرستد. در نامه ای کوتاه که بوسیله کبوتر قاصد برای پسرم شاهرخ مقیم شهر (کش) در ماوراء النهر فرستادم گفتم که
من فاتح شده ام و دمشق را گرفتم ولی شانزده هزار کشته و سی هزار مجروح دادم و احتیاج بکمک سریع دارم بعد بوسیله نامه مفصل که با
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 372
بیک فرستاده شد برای پسرم توضیح دادم که نیازمند سربازان سرسخت هستم و باید سربازانی را که برای کمک بمن انتخاب می نماید از بین اقوام (چتین) و (اوزبک) و (غور) انتخاب کند. در کشورهای من قبایل بسیار وجود داشتند اما همه بدرد سربازی نمیخوردند و بعضی از آنها قابلیت قبول انضباط سربازی را نداشتند و نمی توانستند مطیع افسران باشند. لیکن آزموده بودم که اقوام (چتین) و (غور) و (اوزبک) برای سربازی خوب هستند زیرا علاوه بر جرئت و سرسختی، انضباط سربازی را میپذیرند.
بازماندگان سکنه شهر دمشق بعد از این که مطمئن شدند که دیگر مورد آزار قرار نمی- گیرند. شروع بساختن خانه کردند و خیابان های وسیع بوجود آوردند و من چون منتظر وصول نیروی امدادی بودم ناگزیر در اردوگاه خود نزدیک دمشق توقف کردم.
روزها (عربشاه) و نظام الدین شامی، نزد من می آمدند و راجع بمسائل علمی صحبت میکردیم و بنظرم رسید که از عده ای از دانشمندان دعوت کنم که در دمشق اجتماع نمایند و راجع به قرآن شور کنند و بفهمند که آیا ممکن است آیات کلام خدا را ردیف کرد یا نه؟ من نمیخواستم بدعت بوجود بیاورم و فقط میخواستم علمای برجسته و کسانی که به راستی دانشمند هستند مجتمع شوند و راجع بامکان ردیف کردن آیات قرآن شور نمایند و اگر ممکن است که آیات را ردیف کرد آن کار را بکنند وگرنه منصرف شوند. من تصمیم گرفتم فقط بشهرت دانشمندان اکتفا نکنم بلکه پس
از این که وارد دمشق شدند خود آنها را بیازمایم و بفهم که آیا بضاعت علمی آنها باندازه شهرت شان هست یا نه؟ ممکن است بعضی متوجه نشوند که منظور من از ردیف کردن آیات قرآن در صورت امکان و بی آنکه بدعت بوجود بیاید چیست؟ لذا میگویم که کلام خداوند در زمان عثمان رضی اللّه عنه جمع آوری شد و بصورت کتاب درآمد. تا آن موقع کلام خداوند، بتفریق، در دست مسلمین یا در سینه آنها بود. بعضی از آنها قسمتی از آیات قرآن را از حفظ داشتند و بعضی دیگر قسمتی از آیات را که روی چرم یا استخوان کتف شتر نوشته شده بود حفظ میکردند عثمان دستور داد عده ای از مسلمین که باسواد بودند مأمور جمع آوری آیات قرآن شوند و آنها را در کتابی جمع آوری نمایند تا اینکه آیات قرآن بمناسبت مرگ مسلمین یا کشته شدن آنها در جنگ از بین نرود.
عده ای که مأمور بودند آیات قرآن را جمع آوری نمایند شروع بکار کردند و بهر نسبت که مسلمین بآن هیئت مراجعه میکردند و قرآن های خود را که روی چرم و استخوان نوشته شده بود تسلیم می نمودند آن آیات نوشته می شد. کسانی هم می آمدند و آیاتی را که از حفظ داشتند میخواندند و مأمورین جمع آوری آیات قرآن آنها را می نوشتند. بعضی از آیات از حیث موضوع پشت سرهم بود و امروز هم در قرآن پشت سرهم است.
اما بعضی از آیات از حیث موضوع دنبال هم نبود و کسانی که آیات قرآن را می نوشتند همان گونه که آنرا دریافت میکردند تحریر می نمودند امروز هم این آیات در قرآن، از حیث موضوع دنبال هم نیست. در صورتی که بدون
تردید آیات قرآن که نازل گردیده بعلتی مخصوص نازل شده و آیه ای وجود ندارد که شأن نزول نداشته باشد و بعضی از آیات، از حیث مضمون یکی بوده یعنی راجع بیک امر نازل شده است.
راجع بآن قسمت از آیات قرآن که دنبال هم می باشد بحثی وجود ندارد. اما راجع به
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 373
قسمتی دیگر که دنبال هم نیست و هر آیه مربوط به یک مسئله است بعد از مذاکره با عربشاه و نظام الدین شامی این فکر برایم پیدا شد که آیا ممکن است آن آیات را در قرآن دنبال هم قرار داد و آیا این عمل جنبه بدعت را ندارد و سبب نمی شود که بعد از من، کسانی دیگر پیدا شوند که در آیات کلام خدا دست ببرند؟ این بود موضوعی که من میخواستم بفهمم و لازمه مطالعه در این مسئله این بود که عده ای از علمای برجسته اسلام مجتمع شوند و امکان این موضوع را مورد شور قرار بدهند و من خود به تنهائی نمیتوانستم این کار را بکنم زیرا می ترسیدم بدعت بگذارم.
قرآن، کلام خدا و کتاب مسلمین است و نباید کوچکترین رخنه و خلل در آن راه یابد.
من برای تمام علمای معروف اسلام دعوت نامه فرستادم و به سلاطین و حکام محل توصیه کردم که هزینه سفر آنها را بپردازند تا به دمشق بیایند. در کشورهای مغرب چون مصر، که من حاکم نداشتم هزینه سفر آنها را بوسیله برات فرستادم و از جمله از شیخ الازهر متولی جامع الازهر قاهره و امام و متولی مدرسه خواجه در اصفهان دعوت کردم که بدمشق بیایند و در مجمع بزرگ علمای اسلامی شرکت کنند.
ولی عده ای از علما از جمله متولی جامع الازهر و امام و متولی مدرسه خواجه در اصفهان دعوت مرا نپذیرفتند و بدمشق نیامدند و بعد معلومم شد که بعضی از آنها ترسیدند که من آنان را بقتل برسانم و این موضوع نشان میداد که آنها بوفای قول و عهد پابند نیستند. زیرا کسی که خود را مقید بداند که بقولی که میدهد وفا کند دیگری را چون خود خوش قول میداند و می اندیشد که مردی چون امیر تیمور گورگین وقتی از کسی دعوت میکند و او را برای شرکت در یک مجمع از علمای اسلام فرا میخواند قصد قتل او را ندارد، معهذا عده ای از برجسته ترین دانشمندان مغرب در دمشق حضور یافتند.
(مسلمین در قدیم کشورهای اسلامی واقع در شمال افریقا و اسپانیا را باسم کشورهای مغرب میخواندند- مارسل بریون) و اسامی برجستگان آنها این است:
عماد الدین مغربی- سراج اسکندری- بهاء الدین حلبی- ابن خلدون- نظام الدین شامی ملقب به افصح المشرفین و المغربین- عربشاه.
قبل از این که علمای اسلامی در دمشق مجتمع شوند اولین دسته از نیروی امدادی در آغاز تابستان بدمشق رسید و من دیدم سربازان آن نیرو، از همان ها هستند که من به پسرم گفته بودم برای من بفرستد. سازوبرگ جنگی آنها نیز خوب بود و فرماندهی داشتند باسم (توقات) از قوم (چتین) و سی ساله و وقتی نزد من آمد گفت ای امیر تیمور شنیده ام که تو با دو دست شمشیر میزنی؟ پرسیدم این را که بتو گفت؟ اظهار کرد پسرت (شاهرخ) بمن گفت که تو می توانی با دو دست شمشیر بزنی ... با دو دست در آن واحد. گفتم منظور شاهرخ از گفتن این
حرف بتوچه بود؟ (توقات) جواب داد پسرت بمن گفت که تو نیز مثل من هستی و با دو دست شمشیر میزنی گفتم (توقات) آیا تو میتوانی در آن واحد دو دست خود را با شمشیر بکار بیندازی؟ (توقات) گفت بلی ای امیر تیمور. باید بگویم کسانی که با دست چپ شمشیر یا تبر میزنند کم نیستند ولی آنها نمیتوانند در آن واحد دو دست خود را بکار اندازند و با دو دست در یک لحظه شمشیر یا تبر بزنند.
(در چهل سال قبل از این در پاورقی روزنامه ایران چاپ تهران کتابی منتشر می شد
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 374
بعنوان (تمرکز قوای دماغی) تألیف دکتر (کرلینک) آلمانی که بعد جداگانه چاپ و منتشر شد و در آن کتاب که گویا امروز هم در کتاب فروشی های تهران هست (زیرا چاپ آن تجدید شد) نویسنده می گفت هرکس بتواند دو دست خود را، اما در یک موقع، بکار اندازد چون دو طرف مغز را بکار میاندازد از لحاظ استعداد دماغی و روحیه بسیار برجسته خواهد شد و بعید نیست که استعداد تیمور لنگ هم از بکار انداختن دو دست سرچشمه میگرفت. مترجم)
کسانی که بتوانند در آن واحد با دو دست شمشیر بزنند بسیار نادر هستند و من تا آن روز، از کسی نشنیده بودم که قادر باشد مثل من، در آن واحد با دو دست شمشیر بزند و طوری از شنیدن حرف (توقات) حیرت کردم که باو گفتم زره بپوشد و خود نیز زره پوشیدم و به توقات گفتم دو شمشیر بدست بگیرد و با من مبارزه نماید. مبارزه کردن من با افسران برای نرم کردن بازو و بدن چیزی
عادی بود و من و دیگران در اردوگاه، مبارزه میکردیم تا این که تمرین کنیم و بدن ما بر اثر تمرین نکردن خام نگردد لذا در آن روز وقتی من شمشیر بدست گرفتم که با (توقات) مبارزه کنم کسی حیرت نکرد. ولی وقتی مشاهده نمودند که (توقات) دو شمشیر (چون من) بدست گرفته تعجب کردند و افسران و سربازان دور ما جمع شدند. تا آن روز در اردوگاه ما هیچکس ندیده بود که افسری با دو شمشیر با من مبارزه کند در شمشیر زدن با دو دست فقط دست ها در آن واحد بکار نمیافتد بلکه دو فکر، در آن واحد باید کار کند زیرا شمشیرزدن هم یک کار بدنی است و هم یک کار علمی مانند علم فقه یا کلام و مرد شمشیرزن درحالی که دست خود را بکار می اندازد باید حواس جمع داشته باشد و نگذارد تیغه شمشیر خصم ببدن او اصابت کند و هنگامی که با دو دست شمشیر میزند باید بطور مضاعف حواس خود را جمع کند و هریک از دو شمشیر، دارای وضع و مقتضیات مخصوص بخود می باشد.
(توقات) براستی با دودست شمشیر میزد و لیکن با این که چند مرتبه شمشیرهای من بزره او اصابت کرد و بظاهر او را مجروح نمود وی نتوانست حتی یک مرتبه شمشیر خود را برزه من برساند و من متوجه گردیدم که ورزیدگی او باندازه من نیست.
من بدوا تصور کردم که شاید شکسته نفسی میکند و نمی خواهد مهارت خویش را برای من آشکار نماید ولی بعد دریافتم که او براستی باندازه من ورزیدگی ندارد و خود (توقات) هم تصدیق نمود که من برتر از وی هستم.
روز دهم برج
میزان مجمع علمای اسلامی در مسجد عمر واقع در دمشق منعقد گردید و من در آن مجلس حضور بهم رسانیدم تا اینکه خود علماء را مورد آزمایش قرار بدهم و بدانم که علم آنها باندازه شهرتشان هست یا نه؟ از عماد الدین مغربی پرسیدم در قرآن، کدامیک از صفات خداوند بیش از صفات دیگر ذکر شده است؟ جواب داد (قدیر) یعنی توانا سئوال کردم بعد از قدیر کدامیک از صفات خداوند بیش از صفحات دیگر ذکر گردیده است جواب داد علیم یعنی دانا گفتم احسنت و فردوسی که شاهنامه را سروده از اینموضوع اطلاع داشته و بهمین جهت در شعر خود صفت توانائی را بر دانائی مقدم داشته است و میگوید.
«توانا بود هرکه دانا بود» از (ابن خلدون) سئوال کردم خدا را وصف کن ابن خلدون گفت بعضی از انبیای بنی اسرائیل خداوند را مانند انسان میدانستند و حتی تصور میکردند که مانند انسان چشم و گوش دارد و بعد از اینکه دیانت مسیح آمد خداوند را تثلیث دانستند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 375
یعقی (پدر- پسر- روح القدس) و اولین مذهب که خداوند را واحد دانست و گفت که خدا، با حواس بشری قابل رویت و شنیدن و لمس کردن و چشیدن نیست مذهب اسلام است و من در وصف خداوند فقط میتوانم بگویم که خداوند ذات توانائی و ذات دانائی است یعنی علم و قدرت مجرد و مطلق است و غیر از این نمیتوانم توصیفی دیگر درباره خدا بکنم و هرچه بگویم پندارهائی است که از حواس خود من سرچشمه میگیرد.
گفتم آفرین بر تو ای ابن خلدون معلوم میشود که علم تو باندازه شهرتت
می باشد و ما درباره خداوند نمیتوانیم تصور دیگر بکنیم که منطبق با عقل باشد جز آنچه تو گفتی و خداوند توانا و دانای مطلق است و چون چنین می باشد بر هر کار قدرت دارد.
سپس از (بهاء الدین حلبی) سئوال کردم در قرآن چند آیه وجود دارد که دارای شأن نزول است و بچه علتی مخصوص نازل گردیده است. بهاء الدین حلبی جواب داد ای امیر، تو بگو که در قرآن چند آیه وجود دارد که دارای شأن نزول نیست. زیرا در قرآن آیه ای نمیتوان یافت که دارای شأن نزول نباشد و هر آیه که از طرف خداوند نازل گردیده بعلتی مخصوص نازل شده است. گفتم مرحبا بر تو ای بهاء الدین حلبی.
سپس رو بسوی (سراج اسکندری) کردم و پرسیدم بگو تا ما بدانیم برای چه قبله مسلمین عوض شد؟ سراج اسکندری گفت وقتی اسلام آمد در آغاز قسمتی از مقررات ادیان گذشته (دین های یهودی و نصاری) بقوت خود باقی بود کما این که شراب بتدریج دارای حرمت گردید و در قرآن چهار آیه مربوط بشراب وجود دارد و در آیه اول شراب، چیزی زیانبخش قلمداد گردید. ولی حرام نشده است. علتش این بود که پیروان مذاهب دیگر، که عادت بنوشیدن شراب داشتند نمیتوانستند یکباره آن را ترک کنند.
در هر حال در آغاز اسلام یک قسمت از قوانین ادیان دیگر به قوت خود باقی بود و بتدریج آن قوانین در اسلام لغو گردید یکی از قوانین که در آغاز اسلام وجود داشت نماز گذاردن بسوی بیت المقدس بود و بعد از اینکه دوره فترت یعنی آغاز اسلام سپری گردید برای اینکه مسلمین از لحاظ عبادت از پیروان
سایر ادیان جدا شوند خداوند امر کرد مسلمان ها قبله خود را عوض نمایند و بسوی مسجد الحرام و سجده گاهی که در آن جا هر نوع مشاجره و منازعه قدغن است (یعنی خانه کعبه) نماز بخوانند تغییر قبله برای مسلمین نه از این لحاظ می باشد که خدا در خانه کعبه هست و در بیت المقدس نیست خدا همه جا هست و جائی نیست که در آنجا نباشد و خداوند در قرآن میگوید بهر طرف که نماز بخوانید بسوی خدا نماز خوانده اید و بهمین جهت علی بن ابیطالب (علیه السلام) وقتی بعد از غلبه عرب بر عجم وارد مدائن گردید در آتشکده مدائن رو به کعبه نماز خواند و عمر بن الخطاب وقتی وارد این شهر (یعنی دمشق) شد در کلیسای اینجا رو به کعبه نماز گذاشت. یک مسلمان در آتشکده و بتکده و کلیسا هم میتواند نماز بخواند چون خدا همه جا هست و از اینجهت نمازگزاردن در آتشکده و بتکده و کلیسا را جائز ندانسته اند که فکر میکنند که شاید زمین آنجا تمیز نباشد و اگر زمین آن اماکن تمیز باشد و نمازگزار بداند غصبی نیست نمازگزاردن در آن نقاط رو به کعبه بدون ایراد است.
خداوند که کعبه را قبله مسلمین کرد نه برای این بود که خانه ای دیگر ندارد. خداوند جسم نیست که در یک ظرفیت یا یک خانه جا بگیرد و از اینجهت کعبه را قبله مسلمین نمود که
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 376
مسلمانان با هم متحد شوند و روزی پنج بار بسوی نقطه ای واحد رو بیآورند و نماز بخوانند.
گفتم احسنت بر تو ای سراج اسکندری می بینم که قلب تو از نور علم
طوری روشن است که چون سراج اسکندریه (فانوس دریائی معروف- مارسل بریون) میدرخشد.
آنگاه از (عربشاه) سئوال کردم که حد متوسط مدت نزول یک آیه قرآن چه مدت بوده است؟ عربشاه گفت ای امیر سئوال تو را نفهمیدم واضع تر سئوال کن گفتم اگر شماره آیات قرآن را در نظر بگیریم و شماره روزهائی را که پیغمبر ما بعد از بعثت زیست کرد حساب کنیم مدت نزول هر آیه چقدر می شود؟ عربشاه گفت ای امیر تقریبا یکروز و نیم چون پیغمبر ما بعد از اینکه مبعوث به پیغمبری شد تا روزی که رحلت نمود هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز زندگی کرد و در این مدت بیست و سه سال و یکصد و چهارده سوره قرآن بر او نازل گردید و بنابراین بطور متوسط در هریک روز و نیم یک آیه بر پیغمبر ما نازل شده بود. ولی این حساب حد وسط با وضع نزول آیات قرآن جور درنمیآید. چون گاهی اتفاق می افتاد که در یک وحی، چندین آیه بر پیغمبر نازل میگردید و حتی یک سوره کامل هم در یک وحی بر او نازل میشد.
گفتم آفرین بر تو ای عربشاه که نیمی از اسمت عرب است و نیمی فارسی و بعد رو بسوی (نظام الدین شامی) نمودم و گفتم تو برای ما بگو بچه مناسبت خداوند دستور داد که در نماز مسلمین سجده کنند. نظام الدین شامی گفت ای امیر، خداوند انسان را از خاک آفرید آنهم نه از یک خاک مرغوب بلکه از (صلصال) یعنی خاک نامرغوب سیاه که بعد خشک شد خداوند از اینجهت دستور داد که مسلمین هنگام نماز سجده
کنند تا وقتی سر بر خاک میگذارند بخاطر بیآورند که آن ها از خاک هستند و باید غرور را کنار بگذارند. و خود را خاکسار بدانند.
سر بر خاک نهادن علاوه بر این که بخاطر انسان می آورد که از خاک بوجود آمده، علامت حد اعلای فروتنی است و خداوند خواسته که مسلمین هنگام نماز، مقابل قبله، حد اعلای خضوع را بنمایند تا این که نخوت و خودپسندی در آنها از بین برود و به حقارت خود پی ببرند و همنوع خود را بچشم حقارت ننگرند و بدانند که آنها از خاک هستند و باید چون خاک، افتاده و بی آزار باشند.
گفتم آفرین بر تو ای نظام الدین شامی آنگاه از (محمد بن مسلم لاذقی) پرسیدم هنگام وضو گرفتن برای ادای نماز چند مرتبه باید دست ها و پاها را شست (محمد بن مسلم لاذقی) گفت ای امیر، اگر زمستان باشد و هوا سرد. و دست ها و پاهای نمازگزار تمیز، یک مرتبه کافی است اگر تابستان باشد و هوا گرم و دست ها و پاهای نمازگزار کثیف، پنج مرتبه شستن شاید کافی نباشد من برای اینکه (محمد بن مسلم لاذقی) را پرت کنم گفتم ای مرد، آیا شوخی را وارد احکام دین اسلام میکنی او گفت نه ای امیر، من آنچه میگویم جدی است و خداوند در آیه یکصد و یکم سوره (مائده) میگوید. «شما مسلمین نباید در مورد جزئیات احکام دین آنقدر موشکافی کنید که مانند ایرادهای قوم بنی اسرائیل در مورد کشتن گاو برای شما تولید مزاحمت نماید.» دستور خداوند راجع بوضو، برای تمیز شدن نمازگزار است بهمین جهت اگر نمازگزار غسل کرده باشد احتیاج بوضو گرفتن ندارد. اگر آب فراوان باشد
و کسی که وضو میگیرد بداند که صورت و دست ها و پاهایش کثیف است باید آنقدر بشوید تا صورت و دست و پا تمیز شود. هرگاه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 377
نمازگزار بداند که صورت و دست ها و پاهایش تمیز است یک مرتبه شستن کافی می باشد و خداوند گفته که مسلمین نباید راجع باین جزئیات با یک دیگر اختلاف داشته باشند.
گفتم آفرین بر تو ای محمد بن مسلم لاذقی و خدا را شکر می کنم علمائی که در این مجلس حضور دارند همه دانشمند هستند و علم آنها بپایه شهرتشان می باشد اینک علت تشکیل این مجلس را بیان میکنم.
شما که همه اهل علم هستید میدانید که آیات قرآن، بعد از رحلت پیغمبر ما، در یک جا جمع نشده بود و هریک از مسلمین، مقداری از آیات قرآن را نوشته بودند یا از حفظ داشتند در دوره خلافت ابو بکر و بخصوص در دوره خلافت عمر بن الخطاب که مصر و شام و ایران، منضم به قلمروی اسلام گردید، مسلمین، جنگ های بزرگ کردند و عده ای از آنها در جنک ها بمرتبه شهادت رسیدند. وقتی عثمان بعد از عمر بن الخطاب به خلافت رسید ترسید کسانی که آیات قرآن را نوشته اند یا از حفظ دارند بقتل برسند یا بمرگ طبیعی بمیرند و سایر مسلمان ها در آینده از آیات قرآن بدون اطلاع بمانند. این بود که تصمیم گرفت تمام آیات قرآن را در یک کتاب جمع کند و از مسلمان ها دعوت کرد هرکس آیه ای را نوشته یا از حفظ دارد به هیئتی که مأمور جمع آوری آیات قرآن است مراجعه نماید و نوشته خود را بآن هیئت بدهد یا آیات را برای
اعضای آن هیئت تلاوت کند که بنویسند. اعضای آن هیئت هر نوشته ای را که آیات قرآن بود دریافت میکردند و می نوشتند و از هرکس که آیه ای؟؟ از قرآن از حفظ داشت، آنها را می شنیدند و ثبت میکردند. آنها آیات قرآن را مطابق ترتیب کسانی که آیات را می آوردند ثبت میکردند نه مطابق ترتیب نزول آیات قرآن در مدت 8395 شبانه روز.
در نتیجه آیات قرآن در حال حاضر دو طبقه است قسمتی از آنها آیاتی است که از حیث موضوع مربوط بهم می باشد و قسمتی آیاتی است که از حیث موضوع مربوط بهم نیست. علمای اسلام از این موضوع مطلع بودند و هستند و میدانند که آیاتی که از حیث موضوع مربوط بهم نیست باید مرتب شود یعنی طوری در قرآن قرار بگیرند که از حیث موضوع دنبال هم باشند اما از بیم آنکه مبادا در دین اسلام و قرآن، بدعت بوجود بیاید تا امروز جرئت نکرده اند که دست باین کار بزنند و قرآنی تدوین نمایند که ردیف آیات آن بهمان ترتیب باشد که در مدت بیست و سه سال بر پیغمبر ما نازل گردید. اکنون من از شما که از برجسته ترین علمای اسلام هستید تقاضا میکنم که این موضوع را بدقت مورد شور قرار بدهید و بدانیم که آیا می توان آیات قرآن را بهمان ترتیب که نازل گردیده دنبال هم نوشت و این عمل بدعت نیست؟ و اگر بدعت است از تغییر دادن مکان آیات قرآن صرفنظر نمائیم.
بعد از این که مشورت علماء تمام شد جلسه ای دیگر از مجلس آنها در مسجد (عمر) واقع در دمشق تشکیل گردید و من هم در آن جلسه حضور بهم
رسانیدم تا از نتیجه مشورت علمای مسلمان در مورد مسئله ردیف کردن آیات قرآن مستحضر شوم.
اول کسی که در آن مجلس لب بسخن گشود (بهاء الدین حلبی) بود که گفت: ای امیر ما بعد از مشورت و تعمق باین نتیجه رسیده ایم که قرآن میباید تا پایان دنیا بهمین شکل بماند و فقط یک نفر می تواند ردیف کنونی آیات کلام اللّه را تغییر بدهد و آن رسول اللّه (ص) است که در روز قیامت، مثل سایرین آشکار خواهد شد و در آن روز، اگر پیغمبر ما خواست، می تواند ردیف آیات
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 378
قرآن را از وضع کنونی مبدل بردیفی نماید که در مدت هشت هزار و سیصد و نود و پنج شبانه روز بر او نازل شده بود.
گفتم ای بهاء الدین حلبی این گفته تو احتیاج به توضیح دارد. بهاء الدین حلبی گفت:
ای امیر تاریخ نزول بر ما مجهول است و ما نمیدانیم آن آیات در چه سال و چه روز نازل گردید همین قدر میدانیم که در مکه یا مدینه نازل شد و نمیتوانیم آنها را ماقبل و مابعد آیاتی قرار دهیم که بطور حتم بعد از آنها یا قبل از آنها نازل شده است. بنابراین، تغییر دادن ردیف آیات قرآن، منظور تو را حاصل نخواهد کرد. چون منظور تو اینست که آیات کلام اللّه طوری ردیف شود که مطابق ترتیب نزول آنها باشد و در جهان دانشمندی نیست که بتواند بگوید که هر آیه، در کدام روز از کدام سال نازل گردیده است.
صحبت بهاء الدین حلبی تمام شد و (ابن خلدون) اجازه صحبت گرفت و گفت ای امیر، فقط یک نفر می تواند
ردیف کنونی آیات قرآن را تغییر بدهد یا بعضی از آیات را کنار بگذارد و از متن قرآن خارج کند و آن شخص پیغمبر اسلام (ص) است که شاید در قیامت اگر صلاح بداند مبادرت باین کار کند.
گفتم ای (ابن خلدون) منظور تو از خارج کردن بعضی از آیات قرآن از متن، چیست و مگر می توان کلام خداوند را از متن قرآن خارج کرد؟ (ابن خلدون) گفت ای امیر، در قرآن آیاتی هست که در صدر اسلام نازل شده و آیاتی دیگر وجود دارد که در سنوات بعد نازل گردید. و بنا بر مصلحت، حکم آیات ماقبل را شدیدتر یا خفیف تر کرده است که یکی از آنها حکم مجازات زانی و زانیه است در صدر اسلام از طرف خداوند آیه ای نازل گردید که مجازات مرد و زن زناکار این است که سنگ باران شوند همچنانکه در قوم یهود، زن ها و مردهای زناکار را سنگباران میکردند. این آیه اینک در قرآن هست و بعد از این که مدتی از اسلام گذشت، خداوند آیات مربوط بمجازات زناکاران را که در سوره (نور) وجود دارد نازل کرد و بموجب آن آیات مجازات مردها و زن های زناکار، زدن تازیانه شد و بموجب همان آیات اگر کسی بدیگری تهمت زنا بزند و نتواند بثبوت برساند باید هشتاد تازیانه باو زد تردیدی وجود ندارد که آیات دوم، بعد از آیه مربوط بسنگسار کردن نازل گردیده و حکم نافذ، در مورد مجازات مردها و زن های زناکار، تازیانه زدن است.
ولی ما نمی توانیم آیه مربوط بسنگسار کردن را از متن قرآن خارج کنیم و قسمتی از کلام خدا را از قسمت های دیگر جدا نمائیم این کار
را فقط یک نفر می تواند بکند و آن شخص رسول اللّه (ص) است که در قیامت مثل تمام بندگان خدا، دارای حیات جسمی خواهد شد و در آن روز اگر پیغمبر اسلام (ص) صلاح دانست در متن قرآن از لحاظ کنار گذاشتن بعضی از آیات دست خواهد برد.
آنگاه نوبت حرف زدن به عماد الدین مغربی رسید و او گفت دوره خلافت عثمان بن عفان دوازده سال بود، و از آن دوره، مدت پنج سال و بروایتی مدت هفت سال صرف جمع آوری آیات قرآن گردید و عثمان چند نفر از کاتبان را بنقاط دوردست عربستان و ایران و مصر فرستاد تا از کسانی که آیات قرآن را از حفظ دارند استفسار نمایند و آن آیات را بنویسند. زیرا بعد از این که ایران و مصر بتصرف اسلام درآمد چون میباید آن کشورها را اداره کرد عده ای از مسلمین از عربستان بایران و مصر رفتند و مقیم دائمی آن ممالک شدند و دیگر بعربستان برنگشتند و
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 379
همانجا مردند. در آن مدت پنج سال یا هفت سال که مشغول جمع آوری آیات قرآن بودند، کاتبان، و عثمان، متوجه نکته ای که (بهاء الدین حلبی) گفت شدند و دریافتند که در قرآن آیاتی هست که بعد از آن، آیاتی دیگر نازل گردید و حکم آیات قبل را شدیدتر یا خفیف تر کرده است که یکی از آنها آیات مربوط بمجازات زنا می باشد و دیگری آیات مربوط بحرام بودن خمر است و در قرآن چهار آیه راجع به خمر وجود دارد.
اگر کنار گذاشتن قسمتی از کلام خدا امکان پذیر بود، در همان موقع کاتبانی که مأمور جمع آوری آیات قرآن بودند
آیات ماقبل را کنار میگذاشتند و فقط آیات مابعد را در مجموعه کلی می نوشتند. ولی آنها میدانستند که نمیتوان قسمتی از کلام خدا را از قسمت های دیگر جدا کرد و نیز اگر، ردیف کردن آیات قرآن، مطابق تاریخ نزول آنها امکان داشت، در همان تاریخ این کار را میکردند و روزی که مجمع مخصوص جمع آوری آیات قرآن در زمان خلافت عثمان تشکیل گردید و شروع بکار کرد پیش از بیست و چهار سال از هجرت و چهارده سال از رحلت خاتم النبیین (ص) نمیگذشت. تصور نشود که در آن موقع عثمان و کاتبانی که مأمور جمع آوری آیات قرآن بودند متوجه نشدند که باید آیات قرآن را طوری نوشت که از لحاظ تاریخ نازل، دنبال هم باشد. اما حتی در آن موقع نمی دانستند که هر آیه در چه روز از چه سال نازل گردیده است و نخواستند، از روی حدس و تخمین تاریخ نزول آیات قرآن را معین نمایند چون میدانستند در مسئله ای که مربوط بکلام خدا می باشد نباید متوسل به حدس و تخمین شد و این کار کفر است. وقتی مسلمین صدر اسلام چهارده سال بعد از رحلت رسول اللّه (ص) نتوانسته باشند تاریخ نزول هریک از آیات قرآن را استنباط نمایند ما در این عصر چگونه می توانیم تاریخ نزول هریک از آیات را تعیین کنیم و آنها را دنبال هم بنویسیم.
آنگاه (محمد بن مسلم لاذقی) شروع بصحبت کرد و گفت: ای امیر، تو علم قرآن را بهتر از ما میدانی و اطلاع دارم که تمام آیات قرآن را ازبرداری و شنیده ام که حافظه تو آنقدر نیرومند است که می توانی آیات قرآن را از انتهای
کتاب شروع بخواندن کنی و بابتداء برسی پس برای عالمی چون تو نباید، چیزهای بدیهی را توضیح داد ولی چون ما از طرف تو مأمور شدیم که راجع به قرآن شور کنیم باید نتیجه شور خود را بگوئیم. در صدر اسلام علم شناسائی قرآن وجود نداشت و مسلمین احساس نمیکردند که احتیاج بآن علم دارند هرکس در مورد مفهوم یکی از آیات قرآن دوچار مسئله ای می شد از رسول اللّه سئوال میکرد و جواب می شنید و حکم خدا را بخوبی می فهمید.
علم فهمیدن آیات قرآن بعد از رسول اللّه (ص) بوجود آمد و دو چیز آن را بوجود آورد. یکی این که دیگر رسول خدا نبود تا معنای آیات قرآن را برای مسلمین روشن کند. دیگر این که مسلمین که در زمان حیات رسول اللّه (ص) از حدود عربستان خارج نشده بودند بعد از آن، بکشور- های دیگر مثل شام و مصر و ایران رفتند و با اقوامی محشور شدند که زبانشان عربی نبود و متن عربی قرآن را نمی فهمیدند و مسلمین مجبور گردیدند که متن عربی قرآن را برای آنها ترجمه کنند.
از این گذشته آن اقوام با رسوم و عقایدی بزرگ شده بودند که غیر از رسوم و عقاید مسلمین عربستان بود و آیات قرآن را مثل عرب ها نمی فهمیدند و مسلمین میباید آیات مزبور را به آنها
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 380
بفهمانند. این بود که علم فهم آیات قرآن بوجود آمد و بتدریج علم مزبور توسعه یافت و عده ای از علمای ایران علم فهم آیات قرآن را خیلی وسعت دادند. اکنون هفت مائه (هفت قرن) از وجود آمدن علم فهم آیات قرآن میگذرد و این علم براساس آیات قرآن،
بهمین ترتیب که اکنون در قرآن ردیف گردیده بوجود آمده و تمام تفسیرهائی که بر قرآن نوشته اند نیز براساس ردیف کنونی آیات قرآن می باشد.
اگر ردیف آیات قرآن برهم بخورد علمی که مدت هفت قرن در حال توسعه بوده و بعد از این هم ممکن است بیشتر توسعه بهم برساند سست می شود و لذا نباید ردیف آیات قرآن را تغییر داد تا علم فهم معنای آیات قرآن سست نگردد.
گفتم هرقدر صحبت کردیم کافی است و بیش از بحث کردن ضرورت ندارد. چون مسلم شد که ردیف آیات قرآن نباید تغییر کند و باید ردیف آیات بهمین شکل باقی بماند تا روز قیامت و در آن روز اگر خود رسول اللّه (ص) صلاح دانست ردیف آیات را تغییر خواهد داد و آنها را مطابق ردیف تاریخ نزول آن آیات مرتب خواهد کرد و من وصیت می کنم که فرزندانم، بعد از من، هرگز درصدد برنیایند که ردیف آیات قرآن را تغییر بدهند.
مشاوره دانشمندان اسلامی خاتمه یافت و من بتمام علماء که دعوت مرا پذیرفته، بدمشق آمده بودند زر دادم و آنان با مسرت دمشق را ترک کردند و در همان موقع دومین دسته قشون امدادی که پسرم از (کش) فرستاده بود بفرماندهی (نوح بدخشانی) وارد دمشق گردید.
(توقات) فرمانده اولین دسته از نیروی امدادی که وارد دمشق شد، بطوری که گفتم مثل من با دو دست شمشیر می زد و (نوح بدخشانی) فرمانده دسته دوم آنقدر بلندقامت و چهارشانه بود که من بین افسران ارشد خود مردی بلندقامت و چهار شانه تر از او نداشتم. بعد از رسیدن دومین دسته نیروی امدادی، برحسب قاعده من میباید از دمشق حرکت کنم. اما
فصل زمستان رسید و کشوری که من میخواستم بآنجا بروم سردسیر بود و در قسمتی از راه من میباید از کوه های (طور) عبور نمایم.
(مقصود تیمور لنگ از کوه های (طور) عبارت است از جبالی که امروز باسم (توروس) خوانده میشود و نباید آن را با کوه (طور) در روایات اقوام یهودی اشتباه کرد- مارسل بریون) منم تیمور جهانگشا متن 380 فصل بیست و پنجم جنگ در کشور شام و تصرف شهرهای آن
دنه های آن کوه در فصل زمستان از برف مسدود میگردید و اگر من تهور بخرج میدادم و در زمستان از آنجا میگذشتم قشونم نابود می شد. لذا راه عقل را اختیار کردم و عزم نمودم که تا فصل بهار در دمشق بمانم و بعد از این که هوا گرم و برف ذوب گردید راه کشور روم (یعنی ترکیه امروز) را پیش بگیریم.
من فصل زمستان را در اردوگاه خود گذرانیدم و گاهی برای خواندن نماز در مسجد عمر به شهر می رفتم در آن فصل، اوقات من بدو کار گذشت یکی بصحبت با علمائی که در دمشق بودند از جمله (ابن خلدون) که بعد از این که وارد دمشق شد بدستور من از آنجا نرفت، کار دیگرم شرکت در تمرین های جنگی بود و من در آن فصل زمستان افسران و سربازان خود را وادار کردم که هر روز مبادرت به تمرین جنگی نمایند و خود در تمرین های آنان شرکت می کردم تا اینکه خوردن و خوابیدن که مانند عیش، خصم مرد جنگی می باشد ما را خام و تنبل نکند. افسران و سربازان من بعد از خاتمه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 381
فصل زمستان همه دارای نشاط بودند و میل داشتند که به
میدان جنک بروند بهمه گفتم که جنک های سخت در پیش داریم و شاید عده ای زیاد از مادر آن جنک ها بقتل برسیم. اما امیدوارم که فتح کنیم و اگر نائل به تحصیل پیروزی شدیم تمام زروگوهر سلطان روم باسم (ایلدرم بایزید) از ماست و بعد از این که زروگوهر سلطان روم را تصرف کردیم راه بیزان تیوم (یعنی استانبول کنونی- مارسل بریون) را پیش خواهیم گرفت و ثروتی را که بیش از دو هزار سال در آن شهر انباشته شده به تصرف در خواهیم آورد.
 
(توضیح- وقتی تیمور لنگ وارد روم (ترکیه) شد شهر استانبول باسم (بیزان تیوم) پایتخت کشور مستقل رومیه الصغری بود و هنوز سلاطین عثمانی آنجا را تصرف نکرده، ضمیمه کشور خود ننموده بودند و بطوری که میدانیم پنجاه و یک سال بعد از جنک تیمور لنگ با (ایلدرم بایزید) شهر (بیزان تیوم) به تصرف سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانی درآمد و موسوم به (ایس تن- پول) استانبول گردید- مارسل بریون)
 
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 382
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
   
   
 
                                                                                                                                                                                                                                                                          640