********************

« فراغت»

بیا تا قدر زیبایی بدانیم
به زیبایی غم از دلها برانیم
که بیهوده است دور زندگانی
نبینی گر جمال جاودانی
ندانی قدر سرو و سایه بید
گلی کاندر چمن مستانه خندید
نداری سوی جنگلها گذاری
نه پاییزی نه فصل نوبهاری
به روز روشن اندر جویباران
نبینی اختران در آب رقصان
به زیبایی دلت مفتون نگردد
زعشق گلعذاری خون نگردد
ز رقص ماهرویان در چمنها
ز دست افشانی سرو و سمنها
از آن لبخند شیرینی که دلدار
زچشم آورد بر لبهای گلنار
زغمها دیده ات اندر حجاب است
وگرنه روی جانان بی نقاب است
چه بیهوده است دور زندگانی
نبینی گر جمال جاودانی

ترجمه آزاد منظوم از قطعه فراغت اثر «ویلیام هنری دیویز» توسط دکتر الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
نقاشی « شب پرستاره» اثر ون گوک



********************

"داستان نی"

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
مثنوی

حکایت کنند که وقتی زئوس، خدای خدایان، یکی از معشوقگان خود را به صورت گاو جوانی درآورده بود تا همسرش از ماجرا آگاهی نیابد. همسرش که بویی از ماجرا برده بود، غول هزار چشمی را به نام آرگوس برای محافظت از او مامور کرده بود. زئوس پان را که از شبانان مراتع آسمانی و نی نواز روحانی بود مامور کرد تا این غول را به نوعی در خواب یا غافل کند تا زئوس آن گاو جوان را به صورت اول باز آورد. پان نزد غول آمد. حکایتها گفت و سخنان شیرین و جذاب به زبان آورد اما همچنان تعدادی از چشمهای غول بیدار بود اگرچه بعضی به خواب می رفت، تا آنکه غول از پان پرسید این نی لبک چیست؟ پان قصه نی را به تفصیل برای او گفت و این بار هر هزار جفت چشم غول به خواب رفت و مقصود زئوس حاصل شد.

و چنین است حکایت مولانا که به تفصیل در چند هزار بیت بیان شده است . این نی اگرچه سازی بسیار ساده و روستایی است اما مولانا با آن یک سمفونی عظیم ساخته است ...

برگرفته از کتاب "سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا"
نقاشی "آفرینش ذرات " اثر پائولو ورونیز



********************

«یاد دوست»

هر زمان که از جور زمان
و رسوایی میان مردمان
در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می ریزم
و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم
و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم
که دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است
و ای کاش هنر این یک
و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
از بخت نیک، حالی به یاد تو می افتم،
و آنگاه روح من
همچون چکاوک سحرخیز
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته
و بر دروازه بهشت سرود می خواند
و با یاد عشق تو
چنان دولتی به من دست می دهد
که شان سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

شکسپیر - غزل شماره 29
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا - 3»

نقاشی اثر لئونید آفرموف



********************

"قداست موسیقی”

ای موسیقی
ای اهتزاز نغمه های بر خاسته از جهانهای دور
ای آه فرشتگان که از دل ما بر می خیزد
هنگامی که کلمات از بیان باز می مانند،
و هنگامی که یکدیگر را در آغوش گرفتن
و اشارات چشم و ابرو
و اشکها
از بیان باز می مانند ،
هنگامی که دلهای بی زبان ما
در پشت میله های آهنین سینه هایمان
تنها و بی کس، لال می مانند،
در آن هنگام است ،ای موسیقی،
که تنها تو می توانی آدمیان را در سیاه چالشان با هم دمساز کنی
و تنها تو می توانی آه های آدمیان را از پهنه های دور گرد آوری و به گوش یکدیگر برسانی.

ژان پل

نظامی در خسرو شیرین آنجا که شیرین سخنان خود را به نکیسا می گوید تا با چنگ خویش به گوش خسرو برساند در یک جا ناگهان آهی می کشد و به نکیسا می گوید : این آه را برایش بفرست ، این آه را برایش بنواز.


حسین الهی قمشه ای
زمستان 1391
تصویر:بخشی از مینیاتور کاخ هشت بهشت، اصفهان، 1669 میلادی
منبع: وب سایت رسمی دکتر الهی قمشه ای



********************

"آواز روح"

خداوند در پاسخ اینکه روح چیست هیچ توضیحی و تعریفی به دست نداده و تنها فرموده است بگو که روح از عالم امر پروردگار است و شما را ای آدمیان از علم جز اندکی نصیب نشده است. اما حکیمان و عارفان همان عبارت "من امر ربی" را تعریف ماهیت روح دانسته اند و گفته اند مقصود از " عالم امر" عالم مجردات و جواهر غیر جسمانی است که از زمان و مکان یا ماده و مدت بیرون است. بنابراین به تعبیر قرآن روح یک حقیقت امری الوجود است که با تعینات و ماهیات عالم ماده قابل تعریف نیست.

روح هرگز زاده نشده است
و هرگز از بودن بس نخواهد کرد
و هرگز نبود زمانی که روح نبود
آغاز و پایان، یک رویاست
روح بی تولد، بی مرگ، بی تغییر، و جاودانه است
و مرگ هرگز او را لمس نکرده،
هرچند که خانه روح ویران و بی جان در نظر آید.
"سر ادوین آرنولد"

برگرفته از کتاب سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن
نقاشی "آواز روح - فرشته و مادر" اثر لوئیس جانموت



********************

« آرایش»


اگر می بینی مژگان خود را کمی سیاه تر می کنم
و چشمها را روشن تر
و لبها را سرخ تر
و از این آیینه و آن آیینه می پرسم
آیا خوب شده است
مپندار به خود بینی پرداخته ام
و کاری بیهوده می کنم
زیرا من در جستجوی چهره ای هستم
که پیش از آفرینش جهان داشته ام

ویلیام باتلر ییتز

"Toilet"
If I make the lashes dark
And the eyes more bright
And the lips more scarlet
And ask if all is right
From mirror after mirror
No vanity's displayed
I am looking for the face I had
Before the world was made

William Butler Yeats

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی "در میز آرایش" اثر فلیکس والوتن



********************

"نقاش طبیعت "

چشمی بر آسمان کویر
چشمی در زیر زمین
چشمی بر لب دریا
و یا چشمی که چون خورشید از زمین می روید
طبیعت همان نقاش پنهان
با قلم موی باد و باران
و جنبش خاک و گردش افلاک
هردم هزار نقش بر بوم زمین و آسمان می آفریند
که نقاشان جهان حیران می شوند کدام نظم و هماهنگی مرموز و پنهان
منحنی ابرها و نیمرخ های پر دندانه کوهها
و رقص گستاخ و بی خیال امواج را
زیبایی بخشیده است

اثر دکتر الهی قمشه ای
بر گرفته از کتاب مقالات

نقاشی "آسمان بعد از ظهر کویر هارنی" اثر Childe Hassam



********************

"آفرینش"


" به یاد آور آن هنگام را که به فرشتگان گفتیم
همانا که من عزم آن دارم که در زمین خلیفه ای قرار دهم
فرشتگان گفتند:
آیا می خواهی در زمین کسانی را قرار دهی که فساد کنند و خون ریزند در حالی که ما به تسبیح و حمد و ستایش تو مشغولیم و ذات (مقدس ) تو را تقدیس می کنیم.
خداوند فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید." (بقره:30)

«... وجه دوم آن است که فرشتگان به طریق عقل استدلال کردند که آن قوم از زمین خواهند بودن، لابد حیوان باشند و از حیوان البته این آید هرچند که این معنی در ایشان باشد و ناطق باشند، اما چون حیوانیت در ایشان باشد، ناچار فسق می کنند و خون ریزی که آن از لوازم آدمیست. قومی دیگر معنی دیگر می فرمایند: می گویند که فرشتگان عقل محض اند و خیر صرفند و ایشان را هیچ اختیاری نیست در کاری، همچنانک تو در خواب کاری کنی در آن مختار نباشی لاجرم بر تو اعتراض نیست در وقت خواب، اگر کفر گویی و اگر توحید گویی و اگر زنا کنی، فرشتگان در بیداری این مثابت اند، و آدمیان به عکس این اند، ایشان را اختیاری هست و آز و هوس و همه چیز برای خود خواهند ، قصد خون کنند تا همه ایشان را باشد و آن صفت حیوان است ....» مولانا، فیه ما فیه
برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»



********************

"اسباب بازی"

پسر کوچکم که نگاهی اندیشمندانه دارد
و رفتار و گفتارش به بزرگترها می ماند،
پس از آنکه دستور مرا برای هفتمین بار شکست
او را زدم و با سخنان تند و بدون بوسه به اتاقش روانه کردم –
آخر مادرش که از من شکیباتر بود چندی پیش درگذشته بود.
سپس از بیم آنکه مبادا از غصه این قهر خوابش نبرد
به اتاقش رفتم و او را در خوابی سنگین یافتم.
پلکهایش کبود و مژگانش از گریه تازه مرطوب بود
و من با آه و ناله اشکهایش را به بوسه از گونه اش پاک کردم
و اشکهایی از خود به جای نهادم،
زیرا دیدم روی میزی، کنار دستش،
یک جعبه تَشتَک،
چند سنگ خوش آب و رنگ،
قطعه ای بلور که به سایش دریا صیقل خورده بود
شش هفت گوش ماهی،
یک شیشه از گلهای آبی رنگ،
و دو سکه فرانسوی را،
نزدیک تخت، کنار هم مرتب چیده بود
تا قلب کوچک محزونش را با دیدن آنها آرام کند
از این رو من آن شب وقتی به درگاه خدا دعا کردم، گریستم و گفتم:
آه که وقتی ما به خواب مرگ فرو رویم
و دیگر با گناهان خویش مایه ناخشنودیت نشویم
بر بالین ما خواهی آمد و به یاد خواهی آورد
که ما با چه بازیچه های کودکانه ای دل خوش کرده بودیم
و چه اندازه در فهم فرمانهای نیکوی تو ناتوان بودیم.
پس بی گمان با مهری پدرانه،
نه کمتر از من که از خاکش آفریدی،
قهرت را رها خواهی کرد و خواهی گفت:
« بر این کودکیهای آنان رحمت می آورم.»

شعر از کاونتری پاتمور
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
نقاشی « کودک در خواب» اثر توماس سالی



********************

«شک و یقین»


حیران و سرگردان در وادی شک ویقین
اما پاک و یکدست در کردار
آهنگ عمر را به پایان بُرد
بی گمان در شک صادقان
بیش از یقین عامه مردمان
از نور ایمان نشان توان دید
او با شک و ریب پیکار کرد
و از این پیکار توانی تازه یافت
با اشباح وهم انگیز اندیشه های پر ابهام روبرو شد
و آنها را به خاک نشاند
و سرانجام در خود ایمانی قوی تر یافت
وآن قادر متعال که آفریدگار روز و شب است
در تمامی شب با او بود
از آنکه او را تنها در نور نباید جست
بلکه در تاریکی نیز از او نشان توان گرفت

شعر از سِر آلفرد تنی سُن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
«تصویر سِر آلفرِد تِنی سُن»



********************

«چراغ راه سعادت»

شاد بودن از زندگی، بدان خاطر که امکان می دهد عشق بورزید و کار کنید و بازی کنید و به ستارگان چشم بدوزید،
خشنود بودن از داشته ها و خشنود نبودن از خویشتن تا حصول اطمینان به اینکه بهترین کوشش خود را به جای آورده اید،
بیزار نبودن از هیچ چیز در جهان مگر دروغ و سستی و نترسیدن از هیچ چیز مگر ترس،
به فرمان ستایشها و آفرینهای خویش بودن و از فرمان نفرتهای خویش سرباز زدن،
طمع در هیچ متاع همسایه نکردن مگر در محبت قلبی او و ملایمت و مهربانی در رفتارش،
یاد دشمنان به فراموشی سپردن و دوستان را به خاطر داشتن،
تا حد امکان در کوه و دشت و صحرای خدواند به سر بردن،
اینهاست چند چراغ کوچک هدایت در راهی که به سوی صلح و آرامش می رود.

اثرهنری جکسن ون دایک
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»



********************

«گیتی تماشاخانه است»

فراخنای جهان به مثابه تماشاخانه ای است
و این همه مرد و زن که در آن زندگی می کنند بازیگرانی بیش نیستند.
هر یک به نوبه خویش از دری به صحنه نمایش وارد می شوند
و از درِ دیگر بیرون می روند.
هر یک از بازیگران چندین قسمت گوناگون را متعهدند
که به مقتضای سن، به هفت دوره منقسم می شود:
نخست طفلی پیدا می شود که در آغوش دایه دست و پا می زند و تاتی می کند.
آنگاه پسری پیدا می شود که چهره اش مانند آسمان بامدادی
پرطراوت و پر فروغ است
و انبانکی بر پشت نهاده
مانند حلزون با بی میلی فراوان پای بر زمین می کشد و به مکتب می رود.
آنگاه عاشقی جوان را می بینیم که مانند کوره آهنگران آه آتشین می کشد
و بر لبش غزلی سوزناک در ستایش ابروان دلبندی می گذرد.
پس از آن سربازی مشاهده می شود که ناسزاهای عجیب به زبان می آورد
و ریش پیچیده و تیره رنگ دارد.
در پاس شرف و ناموس آماده و برای نزاع و مخامصه عجول و نابردبار است
و شهرت و نام بلند را، که چیزی جز حبابی بر روی آب نیست،
در همه جا، حتی در دهان توپ، جستجو می کند.
بعد دادستانی پدیدار می گردد که شکمی فربه و درشت دارد
و دیدگانش بسیار ایرادگیر است.
او ریش کوتاه کرده
و هرچه می گوید اندرز یا سخنی حکیمانه و به اقتضای موقع است.
این شخص نیز قسمت خویش را بازی می کند و می گذرد.
آنگاه شخص لاغراندام با چهره چین خورده به صحنه می آید
او کفش نرم پوشیده ، عینکی بر بینی نهاده،
پاهایی باریک دارد، که از پیمودن پهنه گیتی می لرزد.
آهنگ مردانه و رسایش به صدای کودکان مبدل گشته،
به جای اصوات و حروف از دو لبش صدای صفیر شنیده می شود.
در منظره آخر
که پایان این تاریخچه پرحادثه و شگفتی آور زندگانی آدمی است،
دوباره دوره کودکی پدیدار می گردد،
جثه ای بدون چشم، بی دندان، بی ذوق و بی همه چیز را
برای عبرت ما دقایقی چند به صحنه تماشاخانه می آورند
و از در دیگر بیرون می برند

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه لطفعلی صورتگر
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
نگارگری یکی از نمایشهای شکسپیر



********************

«تاج خرسندی»


تاج من بر سرم نیست
تاج من در قلب من جای دارد
که الماس و فیروزه آن را نیاراسته
و از دیده ها پنهان است
تاج من خرسندی من است
که به ندرت پادشاهی را از آن بهره داده اند.

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
نگارگری «رضایت نفس» اثر جری دین



********************