"حکایت نی"


بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدائیــــــها شـــکایت می کند

سخن را از نی باید شنید، از آن کس که نیست؛ آن کس که هست از هواهای خود می گوید و حدیث نفس می کند و حکایت او شکایت از محرومیت ها و ناکامی های خاکی اوست. یا حکایت توفیقاتٍ وهمی و خیالی که او را معجب و مغرور می کند و به جور و ستم وا می دارد.


اما آن کس که بند بند وجودش را از هواهای خویش خالی کرده و چون نی لب خود بر لب معشوق نهاده و دل به هوای او و نَفَس او سپرده است، حکایتی دیگر و شکایتی دیگر دارد:
گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پر نکردی از شکر
انبیاء از جنس نی بودند. چون به هوای دل خویش سخن نمی گفتند، چنانکه در قرآن در صفت رسول اکرم آمده است:
وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ * إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡىٌ۬ يُوحَىٰ *
"او از هوای دل خویش سخن نمی گوید * و این (قرآن) نیست مگر آنچه به او وحی شده است"

از وجود خود چو نی گشتم تهی
نیست از غیر خدایم آگهی

از مقدمه کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا
منبع نگارگری : ویکی پدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/File:Jami_alTawarikh_Miraj.jpg



********************

"خطاب شیطان در قیامت به گمراهان"



وَقَالَ ٱلشَّيۡطَـٰنُ لَمَّا قُضِىَ ٱلۡأَمۡرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَڪُمۡ وَعۡدَ ٱلۡحَقِّ وَوَعَدتُّكُمۡ فَأَخۡلَفۡتُڪُمۡ‌ۖ وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيۡكُم مِّن سُلۡطَـٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوۡتُكُمۡ فَٱسۡتَجَبۡتُمۡ لِى‌ۖ فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوٓاْ

أَنفُسَڪُم‌ۖ مَّآ أَنَا۟ بِمُصۡرِخِڪُمۡ وَمَآ أَنتُم بِمُصۡرِخِىَّ‌ۖ إِنِّى ڪَفَرۡتُ بِمَآ أَشۡرَڪۡتُمُونِ مِن قَبۡلُ‌ۗ إِنَّ ٱلظَّـٰلِمِينَ لَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ۬

آیت شگفتی است که در آن وقتی پرده نمایش زندگی می افتد، شیطان نقش خود را برای گمراهانی که به او حمله کرده اند چنین تحلیل می کند که: مرا هیچ سلطه و حاکمیتی برشما نبود مگر دعوتی و تشویقی و وسوسه ای. من خود به آنچه از خدایان باطل به شما عرضه می کردم هیچ ایمانی نداشتم و این تنها آزمون شما بود که به سبب دعوت من آنچه در دل داشتید آشکار کردید.
یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست لعنت به ابلیس کرد
چنین گفتش ابلیسش اندر رهی
که هرگز ندیدم چو تو گمرهی
تو را با من است ای فلان آشتی
به جنگم چرا گردن افراشتی سعدی

برگرفته از کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت قرآن



********************

"کمال عاشقی در عدم شدن است"


در داستان ظهور جبرئیل بر مریم،از جبرئیل می شنویم که با مریم می گوید خانۀ ما در عدم آباد است و این صورت بدیع که پیش روی می بینی تنها یکی از نقشهای بی انتهای من است و تو از این نقش که به نظرت وجود من می آید به عدم یعنی فقدان همه نقشها و صورتها

که خداست پناه می بری، در حالی که من همان پناهگاهم و همان عدمم:
از وجودم می گریزی در عدم
در عدم من شاهم و صاحب علم
خود بنه و بنگاه من در نیستی است
یک سواره نقش من پیش ستی است مثنوی دفتر سوم
و نیز مولانا همه جا شرط کمال عاشقی را عدم شدن معرفی می کند و آن معادل فناست که منزل هفتم از هفت شهر عشقِ عطار است.
از مقدمه کتاب سیصد و شصت و پنج روز در صحبت مولانا



********************

« شبی در یک مسافرخانه محقر»


این است نگاه بسیاری از مردمان به زندگی
اما من می گویم آدمی میهمانی است در خانه عشق؛
میهمانی بسیار محترم و محتشم
که بر مرغزار خرم زمین راه می رود
در رود زمان تن می شوید
و در سایه شاخه های سبز می آرمد
با درنگی بسیار کوتاه

A Night in a Bad Inn

But I would say
Guest in love's house;
And blessed and thrice blest
Who walk on earth's sweet grass,
Bathe in time's stream,

And under green boughs rest
Too short a stay.

KATHLEEN RAINE

اثر کتلین رین
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« شکوه مرگ»


ای مرگ، ای فصیح ترین خطیب روزگار ،

ای فرشته نیرومند و دادگر، تو عبرت آموختی

آن کس را که هیچ پند و اندرزی در وی اثر نداشت و

تو انجام دادی کاری که در زهره هیچ کس نمی گنجید.

آن کس را که تمامی جهان تملق گفتند و مدح و ثنا کردند تو منفور داشتی و

از جهان بیرون انداختی. همه بزرگیها، غرورها، ستمها و

جاه طلبیها را یکجا گردآوردی و در خاک نهادی و دو کلمه

«آرامگاه ابدی» را بر روی آن نقش کردی.

The Glory of Death
"O eloquent, just, and mighty Death! whom none could advise, thou hast persuaded; what none hath dared, thou hast done; and whom all the world hath flattered, thou only hath cast out of the world and despised. Thou hast drawn together all the farstretched greatness, all the pride, cruelty, and ambition of man, and covered it all over with these two narrow words, Hic jacet!"

Raleigh, Sir Walter
اثر سر والتر راله
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« پند گویان ریایی»


در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش
که شیب تند و ستیغ پرخار بهشت را به من بنمایی
و خود چون رندان لاابالی
در راه پر گل و ریحانٍ عیش بخرامی
و هیچ پروای خویشت نباشد
ویلیام شکسپیر


Hypocrite Preachers
Do not, as some ungracious pastors do,
show me the steep and thorny way to heaven,
Himself the primrose path of dalliance treads,
And recks not his own rede?

Shakespeare, Hamlet, I, III
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« درخت و شعر»


گمان دارم که هرگز نخواهم خواند
شعری که به زیبایی یک درخت باشد
درختی که دهان گرسنه اش را
بر پستان مادر خاک نهاده و شهد و شیر می نوشد؛
درختی که تمام روز خدا را می نگرد
و دستهای پر برگش را به نیایش بر می آورد؛

درختی که می تواند در تابستان
آشیان یک قناری را در گیسوان خود جای دهد؛
درختی که برف را در آغوش می گیرد
و با باران پیوندی پاک و دوستانه دارد؛
آخر شعر حرف و صوت را نادانی چون من می سراید
اما شعر درخت، اثر طبع خداست

جویس کیلمر
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نگارگری اثر Sylvia Jenstad



********************

« عدم»


ای نیستی
ای سرچشمه همه نعمتها،
ای ناشناخته، ای ناشناختنی،
ای سرچشمه فیضان بی پایان
و جهانهای بی کران، که هردم از نو پدیدار می شوند
هر شکل و صورت که در جهان هست

و هر صوت و سفیر که به گوش می رسد
همهء آوازها و نغمه های ما
شادیها و خرد و حکمت ما
حضور ما و هستی ما
حیات ما و مرگ ما
همه از اقیانوس بی انتهای توست

Nothing

Abundant nothing,
Unknown unknownable
Source inexhaustible
Of ever flowing
World without end
Faces and voices
Our songs, our stories
Our joys, our wisdom
Our presence, our being
Our living and dying

Kathleen Raine
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« سحر موسیقی »


یک بار بر بلندای پرتگاهی بر فراز دریا
شنیدم آواز یک پری دریائی را که بر پشت دلفینی ترانه می خواند
و صدایش چنان طنین شیرین و خوش آهنگی داشت
که دریای گستاخ را به آواز خویش متین و مودب کرد
و ستارگان را دیدم که با شتاب از فلک خویش چون تیر شهاب

روان شدند
تا آواز این دوشیزه دریا را بشنوند
ویلیام شکسپیر

The Charm of Music
Since once I sat upon a promontory
And hear a mermaid on a dolphin's back
Uttering such dulcet and harmonious breath
that the rude sea grew civil at her song
And certain stars shot madly from their spheres
To hear the sea-maid's music

Shakespeare, A Midsummer Night's Dream, II, I

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"

نگارگری از مرجع:

www.classicartpaintings.com



********************

"در بیان آنکه عاشق هرچه گوید اشارت با معشوق است"


آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد

چون بگفتی موم زآتش نرم شد
این بدی کآن یار با ما گرم شد
وربگفتی مه برآمد بنگرید
وربگفتی سبز شد آن شاخ بید
وربگفتی آبها خوش می تپند
ور بگفتی خوش همی سوزد سپند
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
محرمان را زآن خبر بد که چه گفت
که مخالف با موافق گشت جفت
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی


این قطعه در تاثیر یاد و نام دوست بردل و زبان عاشق است و این که عاشق هرنام که بر زبان می آورد مقصودش معشوق است الّا آنکه از غیرت، نام او را در نامها پنهان می کند و آن عارف که گفت سی سال است جز با خدا سخن نگفته است همین معنی را در نظر داشته که عاشق هرچند به ظاهر با مردم سخن می گوید و کسب و کار و تجارت می کند اما چون همه کارهای او روی در حق دارد به حقیقت با حق صحبت می کند.

« سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا»

مینیاتور یوسف و زلیخا اثر کمال الدین بهزاد - مرجع مینیاتور: ویکی پدیا



********************

"رؤیای عجیب"

خواب دیدم که معشوق بر بالینم آمد و مرا مرده یافت -
راستی خواب عجیبی بود که اجازه می داد مرده بیندیشد -
پس لب بر لب من نهاد و به بوسه ای گرم چنان جانی در من دمید
که حیات نو یافتم و پادشاه جهان شدم.

رومئو و جولیت
ویلیام شکسپیر

گر زمسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او، جان مرا که همچنین

"A Strange Dream"
I dreamt my lady came and found me dead
Strange dream, that give a dead man leave to think
And breathed such life with kisses in my lips
That I reviv'd , and was an emperor

William Shakespeare

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر Gaetano Gandolfi برگرفته از ویکی پدیا



********************

"نغمه نام معشوق"

توماس کارو

اگر گویی لطیف چیست
به کدام جرأت هوا یا پر قو را مثال آورم،
یا اگر گویی روشنی چیست، ستارگان را نشان دهم

یا اگر خواهی سپید را دانی، بلور برف را در پیشت نهم،
یا اگر آهنگ خوش خواهی شنیدن، موسیقی افلاک را خوش و موزون گویم،
و اگر آرامش جسم را جویا باشی، از مرهم عطرآگین سخن گویم،
یا کام و زبانت را، اگر خواهان شیرینی است،
مائده خدایان هدیه کنم؟
اما اگر خواهی لطافت، روشنی و سپیدی،
نغمه خوش، مرهم شفابخش،
ومائده خدایان را یکجا جمع کنی،
کافی است که نام معشوق مرا بر زبان آوری.
"Song"
Would you know what's soft? Idare
Not bring you to the down or air
Nor to stars to show what's bright
Nor to snow to teach you white
Nor, if you would music hear
Call the orbs to take your ear
Nor, to please your sense, bring forth
Bruised nard, or what's more worth
Or on food were your thoughts placed
Bring you nectar for a taste
Would you have all these in one
Name my mistress, and its done
Thomas Carew
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر لوئیس آستون



********************

"حکمتی در باب دوستی"

خوشا صحبت دوستی که در کنارش
نه مجبوری که اندیشه های خود را بسنجی
و نه گفته ها را در ترازو نهی
بلکه، بی خیال، هرچه می اندیشی برزبان می آوری
و کاه و گندم را در کف او می نهی

و بی گمان دانی که او
آن کاه و گندم را غربال خواهد کرد:
دانه شایسته را به کار خواهد گرفت
و کاه را با نَفَس مهربانی به باد خواهد سپرد.

دینا ماریا مولاک کرک

"Words of wisdom on friendship"
Oh, the comfort
The inexpressible comfort of feeling safe with a person
having neither to weigh thoughts nor measure words
But pouring them all right out
Just as they are, chaff and grain together
Certain that a faithful hand will take and sift them
keep what is worth keeping
And then the breath of kindness blow the rest away
Dina Maria Mulock Craik
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

"داستان غول خودخواه"

باغی بود سبز و شاداب و پرمیوه که کودکان وقتی عصرها از مدرسه باز می گشتند گردشی در آن می کردند و روح های پاکشان به وجود این باغ شاد و خرم بود. روزی صاحب باغ که غول خودخواهی بود از سفر باز آمد و بچه ها را در آن باغ دیدو با تندی و خشونت همه را

بیرون کرد، در باغ را بست و تابلویی نصب کرد که "متجاوزان به حریم باغ تحت پیگرد قانونی قرار خواهند گرفت." کودکان محروم شدند و غصه خوردند و آنگاه زمستان شد اما دنبال آن دیگر بهار در باغ نیامد، گلی نشکفت، شکوفه ای ندمید، همه چیز سرد و خشک ماند و سالها بدین منوال گذشت. یک روز، پس از چندین زمستان مستمر، غول، موسیقی شگفتی در باغ شنید و آن صدای بلبلی بود. با خود گفت انگار بهار آمده است. برجست و بیرون پرید و منظره عجیبی دید: بچه ها از حفره کوچکی به درون باغ آمده بودند و هریک بر شاخی نشسته و درختان سبز و خندان شده- تنها در یک گوشه باغ همچنان زمستان بود و کودک خردسالی که در هاله ای از نور غرق بود، زیر درخت خشک ایستاده بود و نمی توانست بالا برود. غول کودک را بر شاخه نهاد و دانست که بهار باغ به حضور آن کودکان حاصل می شود ، پس دیوارهای باغ را از میان برداشت تا کودکان بی هیچ زحمتی به باغ او درآیند. اما آن کودک خردسال نورانی را دیگر در میان بچه ها ندید. سالها گذشت و او مردی کهنسال و ضعیف شده بود. روزی بار دیگر در باغ آن کودک را دید و خوشحال شد. کودک به او گفت: چون تو روزی مرا به باغ راه دادی و بر شاخ نهادی امروز من آمده ام تو را به جائی دعوت کنم که نام آن بهشت است. روز بعد مردمان دیدند که صاحب باغ در زیر همان درخت آرمیده و جان سپرده است.

"داستان غول خودخواه" اثر اسکار وایلد
ترجمه ملخص از دکتر الهی قمشه ای

نقاشی اثر Chet Raymo



********************

"پرستش مغان"

ای مزدا، نیایش ما را بشنو
ای که در هستی ابدی زیست می کنی
ای که در شادی آسمانی زیست می کنی
ما را از دروغ پاک گردان

و ما را از کارهای اهریمنی و بندگی بدی ها نگاه دار
از فروغ شادی خویش بر ما بیفشان
و تاریکی و اندوه ما را بدان فروغ از میان برگیر
برباغ ها و دشت های ما بتاب
برکارها و تلاش های ما بتاب
و همه نژاد آدمیان را
آنان که تو را باور دارند یا ندارند،
از آن فروغ جاودانه بهره مند گردان
هم اکنون با توانائی خویش برما بدرخش
و اخگر مهر آسمانی را در دل ما بیفروز
و این نیایش و پرستش ما را بپذیر

برگرفته از کتاب " آن خردمند دیگر" اثر هنری ون دایک
ترجمه دکتر الهی قمشه ای



********************

"امر به معروف"

همه امر به معروف ها در این خلاصه می شودکه به دایره زیبایی درآیید که یوسفستان اینجاست و همه نهی از منکرها در این فشرده می شود که پای از این دایره بیرون ننهید که گرفتار غول بیابان و همنشین دیوان و ددان خواهید شد.
بیرون این دایره، همه جهل و ظلمت است ، همه زشتی و ناموزونی است و غیرت آن معشوق طناز اجازه نمی دهد که شما اگر دعوی عشق می کنید، در بیرون دایره با اکوان دیو و کافور مردمخوار وعده دیدار بگذارید:
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
حافظ

برگرفته از " سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن" به قلم دکتر الهی قمشه ای

نقاشی کلاسیک اروپایی از حضرت عیسی (ع)



********************

"ساحل دُوِر"

ای عشق،
بیا تا من و تو باهم راست ویکدل باشیم،
زیرا جهانی که، چون رویا، در پیش روی ما رخ می نماید
با هزاران اطوار زیبا و اینهمه تازگی و خرّمی،
چون نیک بنگری،
در آن نه از شادی نشانی بینی و نه از عشق،
نه یقینی و نه صلح و آرامشی
و نه مرهمی برای دردمند خسته ای
مگر صحرایی تیره و تاریک
که زنگهای خطر و شیپورهای جنگ
در فضای آن طنین افکنده است
و ما چون سپاهیانی نادان و بی خبریم
که در شبی تیره و ظلمانی با هم به جنگ درافتاده ایم

مَتیو آرنولد، بخش آخر شعرِ "ساحل دُوِر"

"Dover Beach"
Ah, love, let us be true
To one another! for the world, which seems
To lie before us like a land of dreams,
So various, so beautiful, so new,
Hath really neither joy, nor love, nor light,
Nor certitude, nor peace, nor help for pain;
And we are here as on a darkling plain
Swept with confused alarms of struggle and flight,
Where ignorant armies clash by night.

Mathew Arnold

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"

نقاشی اثر "دِدری دِریس"



********************

"راز موسیقی"

اینشتین، فیزیکدان و ریاضی دان معروف، می گفت « زیباترین تجربه ای که در جهان می توان داشت تجربه چیزهای اسرار آمیز است.» در این صورت چرا بسیاری از ما سعی برآن دارند که زیبایی موسیقی را شرح و تفسیر گویند و آن را از اسرارآمیز بودن بیرون آورند؟

لئونارد بِرنشتاین

"The Mystery of Music"
Einstein said that" the most beautiful experience we cam have is the mysterious". Then why do so many of us try to explain the beauty of music, thus apparently depriving it of its mystery?

Leonard Bernstein, 1918-1990, The Unanswered Question, 1976


"برگرفته از کتاب در قلمرو زرین"
نقاشی اثر Sally Seago



********************

"راز آسمانها"

آسمانها نمی توانند رازشان را نگه دارند
آنها راز را به تپه می گویند و تپه ها به باغها و باغها به نرگسها
و آنگاه پرنده ای که از آن حوالی گذر می کند، همه چیز را آهسته می شنود
و من با خود می گویم اگر این مرغک را رشوه ای بدهم
ای بسا که راز را به من بگوید
اما بهتر است چنین نکنم
ندانستن خوشتر است
اگر تابستان یک اصل مسلم بود
برف و بوران دیگر جذبه و افسونی نداشت
نه ای پدر، رازت را برای خودت نگه دار
که من حتی اگر می توانستم، دلم نمی خواست بدانم
که یاران این ایوان فیروزه رنگ
در این جهان نوساخته تو در چه کارند.
امیلی دیکنسن - شاعره روح و جاودانگی

برگرفته از کتاب " سیصدوشصت و پنچ روز در صحبت قرآن"
نقاشی چینی



********************

"عشق آدم و حوّا"

حکایت کرده اند که صبح روز هبوط، آدم نزد پروردگار آمد و گریه ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت « ای معبود و معشوق یکتای من، اکنون که ما را به تبعیدگاه نامعلومی می فرستی، گیرم که من در همه سختیهای ناشناخته در عالم آب و گل شکیبا باشم، با من بگو که آخر فراق تو را چگونه تحمل توانم کرد؟»
خدواند آهسته در گوش آدم گفت: «من خود با تو می آیم»
آدم پرسید: « این چگونه باشد؟»
فرمود: « تو در سیمای آن حوّا که همراه توست خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیات جمال من که هردم تجدید می شود خواهی یافت. حوّا اقیانوسی است آکنده از درّ و گوهر که آن را هیچ پایان نیست اما بدان که گوهر را در کنار ساحل نمی توان یافت. غوّاصی باید، چالاکی، نیکبختی، تا دردانه عشق را در ژرفای وجود او صید کند.»

عشق دردانه است و من غوّاص و دریا میکده
سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کُنم

ابن فارض مصری در قصیده هفتصد بیتی تائیه کبری که قصیده «نظم السلوک» نام دارد، به صراحت از تجلی خاص احد در حوّا سخن گفته است:

ففی نشئة الاولی ترائت لادم
بمظهر حوا، قبل حکم الامومة
پس (آن معشوق) در نشئه نخستین برآدم ظاهر گردید
در صورت و مظهر حوّا، پیش از آنکه
حکم مادری برای حوّا مقرّر گردد.

برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
نقاشی «آفرینش آدم» اثر میکل آنژ (منبع : ویکی پدیا)



********************

"آواز جدایی"

ای یار من ای نگار جانی
چون بگذرم از جهان فانی
زنهار که نغمه های غمگین
در روز وداع من مخوانی
نه گل به کنار من گذاری
نه سرو کنار من نشانی
بگذار که سبزه های مرطوب
از شبنم پاک آسمانی
اطراف مزار من بروید
با آن همه لطف و مهربانی
یکسان بود ار بخاطر آری
یا آنکه زخاطرم برانی

در خاک سیه چو آرمیدم
احساس نمی کنم جهان را
نه سایه سرو و اشک باران
نه ناله مرغ بوستان را
در عالم سایه روشن مرگ
بینم رویای جاودان را
آنجا که طلوع یا غروبی
نبود خورشید آسمان را
شاید که بخاطر آرمت یا
از یاد برم همه جهان را

«کریستینا روستی»
ترجمه دکتر الهی قمشه ای


"Song"
When I am dead , my dearest
Sing no sad songs for me
Plant thou no roses at my head
Nor shady cypress-tree
Be the green grass above me
Whith showers and dew drops wet
And if thou wilt, remember
And if thou wilt, forget

I shall not see the shadows
I shall not feel the rain
I shall not hear the nightingale
Sing on, as if in pain
And dreaming through the twilight
That doth not rise nor set
Haply I may remember
And haply may forget

برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
نقاشی اثر Geli Raublei



********************

"گفت و گو با نوزاد"

ای نازنین کودک دلبند
بازگو که از کجا آمده ای؟

من از پهنه بیکران «هرجا»
به این «جا» آمده ام

این چشم ها را به رنگ آبی
از کجا به دست آوردی؟

در راه که می آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم

و فروغ چشمانت را
این برق و چرخش از کجاست؟

این برق نیزه ستارگان است
که در دیدگانم مانده است

آن دانه های کوچک اشک را
از کدام جعبه جواهر ربوده ای؟

چون بدین جای رسیدم
آنها را در تالار انتظار یافتم

وآن پیشانیت را بگوی
که چگونه چون ایوان آسمان، بلند و تابناک شد؟

در راه که می گذشتم
دستی مهربان آن را نوازش کرد

گونه هایت به کدام موهبت
چون گل های سرخ و سپید شد؟

چشمم در راه به چنان جمالی افتاد
که از هرچه آدمیان دانند و اندیشند، خوشتر است

آن لبخند سه گوش سعادت بخش از کجاست؟

از آنجا که سه فرشته باهم مرا بوسیدند

و این گوش های صدف شکل مروارید گون،
چگونه پدیدار شد؟

خداوند سخن می گفت
و این هردو سر برآوردند تا بشنوند

و آن دستهای سپید
چگونه پدید آمد

این دستها بندی است
که عشق بر خود نهاد

آن پاهای کوچک دردانه را
از کجا برگرفتی

از همان گنجینه
که بالهای کروبیان در آنجا بود

و چگونه این همه چیزها در هم پیوست
و تو را پدید آورد

خدواند به من اندیشید
و من از میانه سر برآوردم

اما چگونه شد ای نازنین
که تو پیش ما آمدی؟

خدواند به شما اندیشید
و من اکنون در آغوش شما هستم

"جرج مک دونالد (1824-1905)"
ترجمه دکتر الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب « کیمیا - 3»



********************

"اژدهای آدمخوار"

ای زمان،
ای اژدهای آدمخوار،
ای که پنجه شیران شرزه را در هم می شکنی
و دندان تیز پلنگان را در کامشان فرو می ریزی
و مرغ کهن روزگار، ققنوس، را در آتش خودفروزش خاکستر می کنی
و الهه زمین را برآن می داری که فرزندان خود را فرو بلعد
و با گذر شتابان خویش فصلهای شادی و غم از پی هم به جای می گذاری،
ای زمان بادپای،
هرستم که خواهی بر این جهان فراخ و نعمتهای دلپذیر آن روا دار،
اما تو را از یک جنایت هولناک بر حذر می دارم:
مبادا ارّابه خود را بر پیشانی زیبای محبوب من برانی
و با قلم کهنسال خود بر آن چهره جمیل خطی بنگاری.
بگذار تا این نمودار زیبایی برای نسلهای آینده
همچنان پاک و بی آلایش برقرار بماند.
اما نه، ای زال پیر،
با او نیز هر جور و ستم که توانی به جای آر،
زیرا آن معشوق در این شعر من تا ابد جوان و شاداب خواهد ماند
(و تو را در این جایگاه بر او دستی نخواهد بود).

شکسپیر - غزل 19
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»

نقاشی از کشور کره



********************

"داستان آن خردمند ایرانی که سی و سه سال در جستجوی حضرت مسیح بود"

"داستان آن خردمند ایرانی که سی و سه سال در جستجوی حضرت مسیح بود"
دوش در استارگان غلغله افتاده بود
کز سوی نیک اختران، اختر اسعد رسید (دیوان شمس)
اردوان از طریق ستاره شناسی روحانی دریافته بود که شهریاری بزرگ از محبّان و عاشقان حقیقت در عالم آب و گل و سرای گوشت و پوست و استخوان (بیت اللّحم) و در آخور گاوان و خران و اصطبل چارپایان که همین دنیاست زاده خواهد شد و باید به دیدار او رسید و سر و جان در پای او انداخت و همگان را نیز از قدوم مبارک او با خبر کرد. او در منزل خود میهمانی ترتیب داد و همۀ خویشان و نزدیکان و آشنایان را دعوت کرد تا این مژدۀ برزگ را که حافظ بعدها گفت:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
به گوش همگان برساند و همه را فراخواند که به دیدار او بروند.
اما وقتی میهمانان از دعوت او با خبر می شوند چون مرغان منطق الطیر هر یک بهانه ای می آورند و خود را از آمدن معذور می دارند. اگرچه در منطق الطیر هدهد مرغان را پاسخ می دهد اما اردوان در این کار توفیقی نمی یابد و خود یک تنه با اسبش راهی کعبۀ دیدار می شود. او پیش از حرکت همۀ دارایی خود را به سه گوهر تبدیل می کند تا با خود به حضور آن نوزادی ببرد که از بدو تولد پادشاه است. آن سه گوهر از قضا پرچم ایران را تشکیل می دهند زیرا یکی زمرّد است که سبز رنگ است و رمز خرّمی و حیات و سرزندگی است و یکی مروارید که سفید است و رمز پاکی و دوستی و شرافت و نجابت است و سومی یک قطعه یاقوت سرخ است که هم رمز عشق و دلدادگی و هم جهد و تلاش در راه معشوق است. او با این سه گوهر به راه می افتد و . . .
و سلام بر ستاره شناسان جهان باد
برگرفته از مقدمه کتاب "آن خردمند دیگر" اثر هنری ون دایک- ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای



********************

"زنگهای خوش آهنگ"

سالروز تولد استاد الهی قمشه ای، سخنگوی عشق، را که سالهاست همگان را به ارزشهای سه گانه زیبایی، دانایی و نیکویی دعوت می کند تبریک می گوییم. به مناسبت مقارنت تولد ایشان با آغاز سال نو مسیحی شعر زیبای زیر را که از آخرین آثار ترجمه ایشان است به دوستدارانشان تقدیم می کنیم:



ای زنگهای سرکش و سرخوش به صدا درآیید،
در پیش این آسمان وحشی و بی خیال
و این ابرهای گشاده بال
و این انوار الماس گون زمستانی
به اهتزاز آیید
که سال بیمار و کهن روزگار
در این شب آخرین جان می سپارد .

ای زنگهای وحشی به صدا درآیید
و خبر مرگ سال کهن را به گوش همگان برسانید
آنچه ژنده و فرسوده است از حلقه بیرون کنید
و آنچه تازه و با طراوت است به میدان آورید

ای زنگهای پرنشاط
در هنگام عبور از برفها سرود بخوانید
و این سال کهنه را که می رود بگذارید تا برود ؛
هر چه دروغ و کاستی است از دایره بیرون کنید
و هر چه نشان راستی و درستی دارد به میان آورید
و به نغمه های ناقوس مقدس
غصه های روح فرسا را از
از دایره گیتی بیرون برانید ؛
غصه فقدان آنها که بودند و نیستند
وشراره آن کینه ها و کدورت ها را که میان فقیران و ثروتمندان زبانه می کشد خاموش کنید
و تمامی بشریت را مرهم های شفابخش و شهد صلح و دوستی بیاورید.

ای زنگهای سرخوش
برانید رنج ها و علت ها را
و کینه های دیرینه دو دستگی را
و فراخوانید شیوه های شریفتر از چهرۀ زندگی را
و به حلقه آورید
قانون ها و آیین هایی پاک تر و شفاف تر را.

ای زنگ های شادمانه
بینوایی و محرومیت را از در برانید
و از ما دور کنید سیاهی و تاریکی و پریشانی را
و گناهان را
و یخبندان بی ایمانی را در این روزگار بی فریاد
و شعر سوگوار مرا نیز در امواج شادمانه خود غرق کنید
و خنیاگری دیگر بیاورید
که آکنده از شادی و ایمان باشد.
ای زنگ های خوش آهنگ
بیرون کنید با نفس گرم خویش
غرورها و فخر و مباهات دروغین را
به سرزمین واقلیم و نام و نسب
و برانید از در دیوهای تهمت و تحقیر و بیزاری وبدگویی را
و به محفل آورید عشق به حقیقت را
و شوق به راستی را
و عشق فراگیر الهی را که سرچشمه پیوند و یگانگی است.

ای ناقوس های خوش نغمه
به نوای بهشتی خویش به قعر دوزخ افکنید :
این نقش های زشت و ناموزون بیماری را
و دیو تنگ چشم زر پرستی را
و هیولای جنگ های هزار ساله را،
و هزاره ای زرین و بهشت آفرین از صلح و مهربانی و دوستی آغاز کنید .

اثر آلفرد لرد تنیسون ، شاعر و عارف عهد ویکتوریا
ترجمه : حسین الهی قمشه ای ، ژانویه 2013

Ring out, wild bells
Alfred Lord Tennyson

Ring out, wild bells, to the wild sky,
The flying cloud, the frosty light;
The year is dying in the night;
Ring out, wild bells, and let him die.
Ring out the old, ring in the new,
Ring, happy bells, across the snow:
The year is going, let him go;
Ring out the false, ring in the true.
Ring out the grief that saps the mind,
For those that here we see no more,
Ring out the feud of rich and poor,
Ring in redress to all mankind.
Ring out a slowly dying cause,
And ancient forms of party strife;
Ring in the nobler modes of life,
With sweeter manners, purer laws.
Ring out false pride in place and blood,
The civic slander and the spite;
Ring in the love of truth and right,
Ring in the common love of good.
Ring out old shapes of foul disease,
Ring out the narrowing lust of gold;
Ring out the thousand wars of old,
Ring in the thousand years of peace



********************