گزیده ها

"هنگامۀ نبرد"

هنگامی که آدمی با نَفس خویش به جنگ بر می خیزد
همان دم ارزشی نو می یابد و کسی می شود
و در این حال
یزدان از فراز
و اهریمن از فرود
به تماشای او می نشیند
و هر یک او را به خود می خوانند
و او در این میانه تنها و آزاد می ماند
تا به کدام سو روی آورد.
در این هنگام روح بیدار می شود
و آغاز به روییدن می کند
و نبرد را در سراسر زندگی ادامه می دهد
و تا حیات دیگر دمی از شکفتن و رویش باز نمی ایستد.
رابرت براونینگ
سخن براونینگ این است که
آدم شدن ما در گرو مبارزه با دیو است
و سیر کمالی و شکوفایی کامل ما
در گروِ همین مبارزه است.
دیو می خواهد آدمی را در اسارت خود نگه دارد
و به همین دلیل هرکه عزم گریز کند
فریاد بر می آورد و او را می ترساند:
چون تو عزم دین کنی و اجتهاد
دیو بانگت برزند اندر نهاد
که مرو آنجا ببندش، ای غوی
که اسیر فقر و درویشی شوی
مثنوی
وقتی آدمی در برابر دیو قد علم می کند
نه تنها دیوها، که فرشتگان نیز او را حساب می آورند
و همه استعداد های خفتۀ آدمی در این مبارزه بیدار می شود
و آغاز به رشد و شکفتن می كند.
When the fight begins within himself
A man's worth something. God stoops o'er his head
Satan looks up between his feet – both tug –
He's left, himself, i' the middle: the soul wakes
And grows. Prolong the battle through his life'
Never leave growing till the life to come.
Robert Browning
شعر از "رابرت براونینگ"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
مينياتور اثر سلطان محمد
www.drelahighomshei.com



********************

"نظام احسن"

طبیعت سراسر هنر است، اما سِرّ ِآن بر تو مکشوف نیست
اتفاق و تصادف همه طرح و هدایت است، که از دیده ها پنهان است
و ناموزونیها جمله هماهنگیهاست، که هنوز شناخته نشده است
و شرّ و بدیهای جزئی در نظام کل همه خیر محض است
و به رغم غروری که آدمی را گرفته است
و به رغم این عقل خطاکارِ پُرچون و چرا
یک حقیقت، چون آفتاب، روشن است
و آن این است که هرچه هست همه در جای خود نیکوست
الکساندر پوپ
جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
گلشن راز شبستری
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسأله بی چون و چرا می بینم
حافظ
حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته در او خطا نکردی
نظامی
هر چیز که هست آنچنان می باید
ابروی تو گر راست بُدی کج بودی
ناشناس
All is Well with the World
All Nature is but art, unknown to thee
All chance, direction, which thou canst not see
All discord, harmony not understood
All partial evil, universal good
And spite of pride, in erring reasons's spite
One truth is clear; whatever is, is right
Alexander Pope
بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"جنگ و جهاد تنها با متجاوزان است"

وَ قاتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ
(بقره:190)
در راه خداوند جهاد کنید با کسانی که با شما به جنگ و دشمنی برخاستند
امّا شما به ایشان تعّدی مکنید که خداوند متجاوزان را دوست نمی دارد.
جنگ مسلمانان در راه خدا تنها با کسانی است که
با آنها به جنگ برخاسته اند
و بدیهی است که هر قومی را حق دفاع است
امّا بی درنگ در آیه آمده است که
شما مسلمانان به حقوق ایشان و آزادی ایشان تجاوز نکنید
و در مخاصمت نیز بیش از حدود دفاع
به دشمنی و تجاوز نپردازید
که خداوند تجاوزکاران را دوست نمی دارد
و نیز در آیۀ بعد آمده است که
اگر ایشان یعنی کافران دست از جنگ برداشتند
و به کار مخاصمت پایان دادند شما نیز پایان دهید
امّا تا هنگامی که فتنه و تجاوز از جانب ایشان هست
بدان مقدار با ایشان مقابله کنید که فتنه از میان برخیزد
و عدالت و صلح برقرار شود
و باز در پایان آیه می فرماید
اگر آنها بس کردند شما نیز بس کنید
زیرا دشمنی و جنگ و جدال جز با متجاوزان نخواهد بود.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"بابا طاهر"

دلی دارم خریدار محبت
کزو گرم است بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت
بابا طاهر
در پهنۀ بی کران ادب پارسی که
هر دیاری را شهریاری دیگر است،
مُلکِ ترانه را به طاهر عریان بخشیده اند
و اکنون هزار سال است که
طاهر بر او رنگ ترانه های روستایی که
همان دشت و صحرا و کوه و دریاست
تکیه زده و هیچکس را با او لاف همسری
و سودای برابری نبوده است.
ترانه های طاهر را می توان پیشرو
غزل عاشقانۀ عرفانی
و طلیعۀ سبک عراقی دانست.
بر گرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: آرامگاه بابا طاهر در همدان



********************

"آدمی مالک چیست؟"

هیچ چیز را براستی نتوان از آن خود دانست
مگر مرگ را
و آن قطعه زمین کوچک بی حاصل را
که پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد.
ویلیام شکسپیر – ریچارد دوم 3، 2، 152
Nothing can we call our own
And nothing can we call our own but death
And that small model of the barren earth
Which serves as paste and cover to our bones
Shakespeare, Richard II, III, II, 152
در قلمرو زرین" " برگرفته از کتاب
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"اصحاب کهف"

حکیمان و عارفان داستان (اصحاب کهف) را یک تمثیل
و یک رمز و نماد از حقایقی دیگر دانسته اند
و آن واقعه را چنان تفسیر کرده اند که
در همۀ زمانها و مکانها می تواند
مصداق حال کسانی باشد.
از جمله گفته اند در دوران ظلم و ستم
اگر هیچ راهی برای مبارزه
علیه ستمکاران گشوده نیست،
دستور این است که آدمیان
در گروه های کوچک از ستمکاران پیوند ببرند
و در غار خلوت خویش گرد آیند
و منتظر تغییر اوضاع باشند،
زیرا خردمند خود را بی جهت
در دسترس ظلم ظالمان قرار نمی دهد
بلکه جان را در جایی فدا می کند
که در رسیدن به مقصود مقدسی سودمند باشد.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"یحبّهم و یحبّونه: هارمونی کلی عالم"

این دو کلمۀ "یحبّهم" و "یحبّونه" جان و جوهر ادب فارسی است
و چه بسیار لطایف عرفانی که با الهام از این دو کلمه
دل کاغذ را شیرین کرده است:
دفترِ عشقش چو بر خوانَد خرَد
پر شکر گردد دل کاغذ؟ بلی
دیوان شمس
سبب آن است که این دو کلمه همۀ پیوندهای انسان را
با پروردگارش و با جملۀ آدمیان و با طبیعت در بر می گیرد
و اهتزاز معنای این دو کلمه همۀ عالم را پر کرده است
و هر کجا این دو کلمه حضور ندارد آنجا حالی و حرارتی
و لذتی و وجد و شادی نیست.
زندگی خانوادگی را این دو کلمه گرم می کند
که دوستت دارم و دوستم داری.
جامعه را این دو کلمه می تواند به تعادل و سعادت برساند،
جامعه ای که در آن دولت ملّت را و ملّت دولت را دوست بدارند،
و همچنین در همۀ کارها و صنعت ها و تولیدها و مدیریت ها
هرگاه محور اصلی محبت متقابل باشد همۀ مشکلات حل می شود.
این دو کلمه هارمونی کلی عالم است،
که موسیقی حیات بدان وابسته است.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"به یاد او"

آری، تو رفته ای
و دیگر لبخندِ خورشیدگونت
بر من نمی تابد و مرا شاد نمی کند
اما می توانم درهای آن کلیسای کهنسال را بگشایم
و گام بر خاکی نهم که تو را در آغوش گرفته است
می توانم بر آن سنگ سرد و نمناک بایستم
و بیندیشم که در زیر این تودۀ سنگین و فسرده
سبک ترین و مهربان ترین دلی خفته است که تاکنون شناخته ام
با این همه، هرچند که دیگر تو را نمی بینم
اما همین که به موهبت دیدارت رسیده ام
مایۀ آرامش و تسلی خاطر است
و هرچند دوران عمر فانی ات گذشته است
و دیگر در فضای هستی ما نیستی
اما چه شیرین است این اندیشه
که روزگاری چون تویی در جهان زیسته است
و روحی چنان نزدیک به آسمان
در پیکری به جمال فرشتگان
با دلی آنچنان لطیف و مهربان
روزگاری این کرۀ حقیرِ خاکیِ ما را شادی بخشیده است
آن برونته
خواهران برونته
امیلی"، "شارلوت" و "آن""
هرسه هم شاعر و هم نویسنده بودند
و هرسه عمری کوتاه داشتند
مرثیه لطیف و پراحساس فوق را
آن" در سوک و ستایش خواهر نازنین خود"
امیلی" سروده است"
اینگونه شعرها
خاطر زندگان را پیش هم عزیز می کند
A Reminiscence
Yes, thou art gone! and never more
Thy sunny smile shall gladden me
But I may pass the old church door
And pace the floor that covers thee
May stand upon the cold, damp stone
And think that, frozen, lies below
The lightest heart that I have known
The kindest I shall ever know
Yet, though I cannot see thee more
Tis still a comfort to have seen
And though thy transient life is o'er
Tis sweet to think that thou hast been
To think a soul so near divine
Within a form so angel fair
United to a heart like thine
Has gladdened once our humble sphere
Anne Bronte, April 1844
شعر از "آن برونته"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"باورهای من"

من ایمان دارم که آسایش و رفاه بر روی زمین
وابسته به آسایش تمامی انسانهاست
من بر آنم که موهبت زندگی را به ما ارزانی داشته اند
تا در آب و هوای عشق نشو و نما کنیم
من ایمان دارم که خداوند در وجود ما حضور دارد
چنان که آفتاب در رنگ و عطر گلها
او نوری است در تاریکی من
و صدایی است در سکوت من
من چنین باور دارم که خورشیدِ حقیقت
هنوز جز به نیم شعاعی شکسته
بر ما آدمیان نتافته است.
هلن کلر
I believe that the welfare of each
is bound up in the welfare of all
I believe that life is given us
so we may grow in love,
and I believe that God is in me
as the sun is in the color and fragrance of a flower
the light in my darkness, the voice in my silence
I believe that only in broken gleams
has the Sun of Truth yet shone upon men
Hellen Keller, from Midstream

برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"گوش دار تا نيفتي"

ابو حنیفه روزی می گذشت
کودکی را دید که در گل بمانده
گفت: گوش دار تا نیفتی
گفت: افتادن من سهل است، اگر بیفتم تنها باشم
امّا تو گوش دار، که اگر پای تو بلغزد؛
همۀ مسلمانان که از پس تو آیند بلغزند
تذکرة الاولیاء – شیخ عطار نیشابوری
برگرفته از مقدمه کتاب "گزیدۀ منطق الطیر"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"جنایت و مکافات"

شما ای قاضیانی که به اجرای عدالت می اندیشید،
حکم شما چیست برای آنکس که در عالم جسم صدیق و درستکار است
اما روح او در سودای دزدی و غارت بسر می برد؟
شما چه غرامتی بر دوش آن کس می نهید که در عالم جسم
کسی را می کُشد اما روح او را پیش از آن کشته اند؟
و چگونه محکوم می کنید آن کس را که در عمل فریبکار و ظالم است
اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آکنده است
و چگونه مجازات می کنید آن کس را که پشیمانی اش از زشتی اعمالش بیشتر است؟
آیا پشیمانی خود اجرای عدالت به وسیلۀ همان قانون نیست
که شما کمر به خدمت آن بسته اید؟
با این همه شما نه می توانید بار پشیمانی را بر دوش بیگناه نهید
و نه می توانید آن بار را از دوش گناهکار برگیرید.
Crime and Punishment
And you judges who would be just,
What judgment pronounce you upon him who
though honest in the flesh yet is a thief in spirit?
What penalty lay you upon him who slays in the
flesh yet is himself slain in the spirit?
And how prosecute you him who in action is
a deceiver and an oppressor,
Yet who also is aggrieved and outraged?
And how shall you punish those whose remorse
is already greater than their misdeeds?
Is not remorse the justice which is administered by
that very law which you would fain serve?
Yet you cannot lay remorse upon the innocent nor lift
it from the heart of the guilty.
The Prophet, Khalil Gibran

برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"جان و جانان"

عشق سرچشمه آفرینش است
عشق جوهر ذات الهی است
عشق جهان های بینهایت است
چون کودکی در آغوش عشق باش
او جهان های بی پایان را برای همین آفریده است
که همه موجودات در آن عاشق باشند و معشوق باشند
او نفس ِ خود را در خاک دمید
خاک برخاست و ایستاد
و دستش را روی قلبش نهاد
و احساس کرد که از شعله های آسمانی گرم شده است
آن شعله را خاموش مکن
آن شعله جان و جانان توست
هنری لانگ فلو
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
جرعه ای چون ریخت ساقی الست
بر سر این شوره خاک زیر دست
جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم
جرعه ای دیگر، که بس بی کوششیم
مولانا
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
حافظ
Love is the Root of Creation
Love is the root of creation; God's essence; worlds without number
Lie in his bosom like children; he made them for this purpose only
Only to love and to be loved again, he breathed forth his spirit
Into the slumbering dust, and upright standing, it laid its
Hand on its heart, and felt it was warm with a flame out of heaven
Quench, oh quench not that flame! It is the breath of your being
Henry Wadsworth Longfellow
شعر از هنری لانگ فلو
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"بیمار می میرد"

بیمار می میرد وقتی طبیب به خواب می رود
کودک یتیم زار و نزار می شود وقتی ستمکار خود را فربه می کند
عدالت در جشن غفلت است وقتی بیوه زن می گرید
نصیحت طنز و مطایبه است وقتی فساد هر سو ریشه می دواند
تو هیچ زمانی را برای صرف در کار خیر و کردار نیک مقرر نکرده ای
بلکه همۀ ساعتهای زشت و ناموزون زندگیت همچون غلام دست به سینه
در خدمت خشم و خیانت و تجاوز به عنف و ظلم و بیداد و جنایت می گذرد.
ربایش لوکرِس اثر ویلیام شکسپیر
این اثر منظومه ای سوکمند است
درباره شخصیت افسانه ای "لوکرس"
زنی که حادثه ربایش ستمگرانه او
توسط یک شاهزاده متجاوز
و آنگاه خودکشی او
انگیزه مهمترین تحول اجتماعی
به سوی مردم سالاری
در روم باستان گردید.
تو کی بشنوی نالۀ دادخواه
به کیوان درت کِلّهِ بارگاه
چنان خسب کاید فغانت به گوش
اگر بینوایی برآرد خروش
که نالد ز ظالم که در دور توست
که هر جور کو می کند جور توست
سعدی
The Patient Dies
The patient dies while the physician sleeps
The orphan pines while the oppressor feeds
Justice is feasting while the widow weeps
Advice is sporting while infection breeds
Thou grant'st no time for charitable deeds
Wrath, envy, treason, rape, and murder's rages
Thy heinous hours wait on them as their pages
Shakespeare, Rape of Lucrece, 904
شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"ملاقات با مرگ"

ای رسول ما، مردمان را بگوی همانا مرگی که از آن فرار می کنید
بی گمان با شما دیدار خواهد کرد و آنگاه شما را به سوی آن کس
که دانا بر آشکار و پنهان عالم است خواهند فرستاد
و او شما را از آنچه کرده اید آگاه خواهد ساخت
سورۀ جمعه:8
بشارت آیه در این است که مرگ نفی کنندۀ هستی ما نیست
و این مایی ما با مرگ اجتماع ضدین نخواهد بود بلکه ما هستیم
و مرگ نیز هست و ما با او ملاقات می کنیم.
بنابراین بیم و هراس مرگ که عموماً از آن تصور نیستی می شود
از میان می رود و مرگ به دیداری بدل می شود
که ما با حقیقتی از حقایق هستی خواهیم داشت
و اما تهدید آن نیز روشن است که ستمکاران و خودپرستان بدانند
که آن مرگی که از وی می گریزند در حقیقت زشتی اعمال خود آنهاست
که پیش از مرگ به سبب غفلت به زشتی آن نمی اندیشیدند
و با دیدار مرگ آگاهی ژرفی برایشان حاصل می شود
زیرا به نزد آگاهی مطلق پیش می روند.

پردۀ نقاشی مولانا را نظر کنیم که:
مرگ هرکس ای پسر هم رنگِ اوست
آینۀ صافی یقین هم رنگِ روست
پیشٍ ترک آیینه را خوش رنگی است
پیش زنگی آینه هم زنگی است
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان، هوش دار
زشت روی توست، نی رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ

برگرفته از کتاب در صحبت قرآن
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی "درِ مرگ" اثر ویلیام بلیک



********************

"شراب نیشابور"

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندۀ آن دمم که ساقی گوید
یک جرعه دگر بگیر و من نتوانم

یکی از رندان سرافراز عالم که
سر به طاعت خاکیان فرود نیاورد
و با دین فروشان دنیاپرست
و کوته آستینان دراز دست
و بی خبران خبر فروش
و دکانداران پشمینه پوش سر سودا نداشت،
حکیم عمر خیام است که چندی چون خورشید،
کمند صبح معرفت را بر بام اندیشه انداخت
و شراب نور در جام گیتی نمای روز افکند
و چون مرغ سحر با گلهای زردروی
و رخ های زعفران رنگ آواز برآورد که
شراب سرخ باید خورد.

هان به سحرگاهان برخیزید
قدحی پر شراب کنید و بنوشید
و رنگ خود به رنگ عناب کنید
اشربوا اشربوا
می خور که ز دل قلت و کثرت ببرد
و اندیشۀ هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن زکیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد

این کدامین شراب است که
سوداگران ترازوخوی را از سنگ تفرقه
و حساب کم و بیش می رهاند
و جنگ هفتاد و دو ملت را به آشتی می کشاند
و چون نوشدارو و هزار بیماری روح فرسا را
به جرعه ای شفا می بخشد

بر گرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمه خیام



********************

"زمان و ابدیت"

اکنون این شجاعت را یافته ام
که خطاب بدین ساعتهای گذران بگویم:
ای فرزندان زمان بگذرید و سفر کنید
و راه بی پایان خود را ادامه دهید،
زیرا من هیچگاه پای به کهنسالی نخواهم نهاد.
شما ای روزها و ای ماهها و سالها،
باشتاب به سوی آن گرداب سیاه سیر کنید،
و همه گلهای پژمرده خود را نیز همراه ببرید،
من در دل گلی دارم
که دست هیچ گلچینی بدان نخواهد رسید.
ای زمان، بالهای تو شاید بتواند با انگشتان نرم خود
جام عشق را به ضربه ای تکان دهد
اما هرگز آن جام لبریز و سرشار از عشق را
واژگون نخواهد کرد.
و رطوبت آن شراب بر لبهای من
جاودانه خواهد ماند.
آتش قلب من بیش از آن است که
ساعتهای سرد و بی اعتنای تو
بتوانند آن را فرو نشانند
و روح من بیش از آن عشق آکنده است که
تو بتوانی آن را به فراموشی بسپاری.
ویکتور هوگو
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
مولانا
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
حافظ

اصل شعر در پنج بند است
که فقط دو بند آخر آن ترجمه شده است
و آن سه بند دیگر توجیه آن است که
چرا شاعر این شجاعت را یافته است
و آن توجیه جز حضور معشوق
و شراب لبهای او
و هستی بی پایان او
و عشق بیکران او
چیز دگر نیست.

Je puis maintenant dire aux rapides années
- Passez! passez toujours! je n'ai plus à vieillir
Allez-vous-en avec vos fleurs toutes fanées
J'ai dans l'âme une fleur que nul ne peut cueillir

Votre aile en le heurtant ne fera rien répandre
Du vase où je m'abreuve et que j'ai bien rempli
Mon âme a plus de feu que vous n'avez de cendre
Mon coeur a plus d'amour que vous n'avez d'oubli

شعر از ویکتور هوگو
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
تصویر: وحدت ابدي عاشق و معشوق(نقشي از كريشنا و رادا)
www.drelahighomshei.com



********************