سفینه ادبیات
" سفينه ادبيات "
در اين روزگار پرشتاب
كه بشريت با سرعت وهم و خيال
در جهانگردى پيش مى رود
و پرده هاى اسرار آفرينش را
يك يك بر مى گيرد،
و اينك با اقتدار بر تخت پادشاهى نشسته
و با نشان دادن "خاتم سليمانىِ علم"
ديو و پرى و انسان و حيوان
و آب و خاك و باد و آتش را سان مى بيند،
زيبنده است كه اين پادشاهى
و تاجگذارى خود را جشن گيرد
و در سايه اين توفيق ، همه بشريت را
به ضيافت جهانى "دانايى" فرا خواند
و همگان را از شراب انس و دوستى سرمست كند.
اما سوكمندانه مى نگريم كه عامه مردمان
در طوفان روزمره گى
و گذران يك زندگى خالى از شكوه انسانى
و شوكت الهى گرفتار آمده اند
و طوفان مسابقات سود و زيان و سوداى كم و بيش،
تا اوج قله هاى هوشيارى بر آمده است.
و ما در اين غوغا اميد بسته ايم كه
ادبيات و فرهنگ جهانى بتواند چون كشتى نوح،
ما را از بلندترين موجهاى بى برگى و بيهودگى
و گردابهاى حرص و آز
و نهنگ هاى نام و ننگ
و سراب هاى مال و جاه
و سيلاب هاى خودپرستى
و درد بى درمان دراز دستى
به آزادى و شادى ديگران، به سلامت بگذراند،
و بر بلنداى "كوه جودى"،
كه همان تخت شرافت انسانى است بنشاند
اينك آن نوحى كه لوح معرفت كشتى اوست
هر كه در كشتيش نايد غرقه طوفان كند
مولانا
برگرفته از پيشگفتار كتاب " گنجينه آشنا"
به قلم حسين الهى قمشه اى

********************
"طرفه معجونى است آدميزاد"
طرفه معجونى است آدميزاد
چقدر والا و شريف در خرد
چقدر نامتناهى در استعداد
چقدر صريح و ستايش انگيز در شكل و رفتار
چقدر شبيه فرشتگان در كردار
چقدر شبيه خدايان در ادراك
شكوه و زيبايى جهان
و مثل اعلاى جانداران
ويليام شكسپير
"What a Piece of Work is Man"
What a piece of work is man
How noble in reason
How infinite in faculties
In form and moving how express and admirable
In action how like an angel
In apprehension how like a god!
The beauty of the world
The paragon of animals.
William Shakespeare
اى ملك جانوران راى تو
وى گهر تاجوران پاى تو
زان ازلى نور كه پرورده اند
در تو زيادت نظرى كرده اند
دور تو از دايره بيرون تر است
از دو جهان قدر تو افزون تر است
آينه دار از پى آن شد سحر
تا تو رخ خويش ببينى مگر
نظامى
تو را از دو گيتى بر آورده اند
به چندين ميانجى بپرورده اند
نخستين فطرت پسين شمار
تويى خويشتن را به بازى مدار
فردوسى
متن انگليسى از نمايشنامه هملت ، ويليام شكسپير
ترجمه حسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com :منبع

********************
«در ماهیت من»
دگر کردی سوال از من که من چیست
مرا از من خبر کن تا که من کیست
شیخ محمود شبستری
پرسش از "حقیقت من" است که خود از شگفتی هاست،
زیرا هر چه بیشتر آدمی در آن می اندیشد بر حیرتش می افزاید.
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
دیوان شمس
کیست که با هزاران آرزو و صد هزاران آگاهی
همچنان یکی است و خود را بی هیچ واسطه درک می کند.
هم مُدرِک است و هم مُدرَک، و هم عین ادراک است.
عقل و عاقل و معقول است، و بیننده و دیده و دیدار است.
پاسخ شیخ محمود این است که:
چو هست مطلق آید در اشارت
به لفظ من کنند از وی عبارت
یعنی هستی مطلق از نام و نشان و عبارت و اشارت مبرّاست.
برگرفته از مقدمه کتاب "گلشن راز – شیخ محمود شبستری"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمه اثر Jean Dibner

********************
«عشق»
آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود. سپس با صدائی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق، چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند....
Love
Then said Almitra, "Speak to us of Love."
And he raised his head and looked upon the people, and there fell a stillness upon them. And with a great voice he said:
When love beckons to you follow him,
Though his ways are hard and steep.
And when his wings enfold you yield to him,
Though the sword hidden among his pinions may wound you.
And when he speaks to you believe in him,
Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden.
For even as love crowns you so shall he crucify you.
Even as he is for your growth so is he for your pruning.
The Prophet, by Khalil Gibran
برگرفته از کتاب پیامبر
اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Eugenio Zampighi نقاش و عکاس ایتالیایی

********************
«رایحۀ عشق»
چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم
که هرچند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود
اما امید این بود که به طراوت روی تو، آن گل پیوسته شاداب ماند،
اما تو تنها نَفَسی در آن گل دمیدی
و آن را برای من بازپس فرستادی
تا وقتی غنچه هایش باز شود
و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،
من به جای بوی گل، رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.
بن جانسن
The Scent of Love
I sent thee late a rosy wreath,
Not so much honouring thee
As giving it a hope that there
It could not withered be;
But thou thereon didst only breathe,
And sent'st it back to me,
Since when it grows and smells, I swear,
Not of itself but thee!
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «روح گل رز» اثر نقاش انگلیسی جان ویلیام واترهاوس

********************
«آیینۀ جهانی»
خوب رویان آیینه می جویند تا صورت خود را در آن ببینند و خط و خالی برآن بیفزایند. از این آیینه ها بسیار هست که آدمی روی خود را نظاره کند و اگر دودی و غباری بر آن بیند بشوید و اگر نقصانی هست به کمال آورد؛ اما کجاست آن آیینه که چهرۀ روح و جان خویش را در آن بنگریم و شکل و شمایل باطن خود را تماشا کنیم.
گفتم ای دل آینه از بهر چیست
تا ببیند هر کسی کو شکل کیست
آینه آهن برای لون هاست
آینه سیمای جان سنگین بهاست
آینه جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زان دیار
مثنوی
آیینه جان بسیار سنگین بهاست، بسیار عزیز و نادر الوجود است و اگر سال ها در طلب آن به هر کوی و برزن بگردند رواست.
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
سعدی
برگرفته از کتاب « 365 روز با سعدی»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگارگری اثر Frank Markham Skipworth پرتره نگار انگلیسی

********************
«خودآگاهی»
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
دیوان شمس
دانشمندان در پی کشف اسرار خوداگاهی به روح نزدیک می شوند و امروز دانشمندان علوم طبیعی مهمترین و غامض ترین مسألۀ علم را شناخت ماهیت خودآگاهی می دانند. پرسش این است که این کیست که برجسم ما حاکم است و بر این مرکب تن سوار است و خود را و عالم را درک می کند و قضاوت می کند؟
یا به تعبیر خانم کتلین رین، شاعر معاصر اسکاتلندی:
این من کیست
که سر از خاک برآورده، سخن می گوید
و از پشت غبار تن، جهان را می نگرد؟
این کیست که به جای سنگِ خاموش می شنود
و به جای آب روان
با گوشت و پوست و استخوان
جهان را احساس می کند؟
این کیست که به جای جنگلْ شب را تنفس می کند؟
و به جای گل سرخ می بیند
و می داند که پرنده در پردۀ آواز چه می گوید؟
این من کیست که به جای خورشید
از دیو سیاه شب می ترسد؟
و این کیست که هیولای پریشانِ عالم را نظام می بخشد؟
این من کیست که از عدم سر برآورده
و چهرۀ معشوق را نظاره می کند؟
برگرفته از کتاب «در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" حدیث مُعَنعَن "
باد صبا برای من حدیثی از عاشقان روایت کرد
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آنکس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
محی الدین ابن عربی
بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به خطا تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت؟ بر دهن خویش زن
مولانا
□ مُعَنعَن یک کلمه عربی است به معنی عباراتی که
کلمه "عن" به معنی "از" در آن تکرار شده است،
چنانکه راویان حدیث "از" یکدیگر نقل می کنند
و ابن عربی آن را به فضای عشق و عرفان آورده است.
شعر: محی الدین ابن عربی
ترجمه: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: جان ویلیام واترهاوس

********************
" وقتی عاشق تو بودم "
وقتی عاشق تو بودم
دلیر و پاک بودم
و تا فرسنگها در اطرافم شگفتی و شادی می رویید
و رفتارم همه نیک و دلپسند بود.
اکنون آن عشق گذشته است
و از آن شگفتیها هیچ بر جای نمانده
و تا فرسنگها در اطرافم همه چیز فریاد می زند و خبر می کند
که من دوباره همان خودم هستم.
آلفرد ادوارد هاوسمَن
When I Was in Love with You ""
Oh, when I was in love with you,
Then I was clean and brave,
And miles around the wonder grew
How well did I behave. And now the fancy passes by,
And nothing will remain,
And miles around they'll say that I
Am quite myself again.
Alfred Edward Housman
□ عشق آن است که آدمی خودش نباشد،
خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد
و این رهایی از خویشتن کمترین افسون عشق است.
اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند؟
نظامی
در این حال خوش بی خویشی است
که آدمی همه کارش خوش می شود:
خوش می گوید،
خوش می خرامد
و خوش رفتار می کند
و صاف و پاک و دلیر و بی باک می گردد
و جهان در چشمش پیوسته تازه و با طراوت است
و همه چیز او را شگفت و شورانگیز می نماید.
اگر تلخ است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی
دیوان شمس
برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
به قلم حسین الهی قمشه ای
طرح و نقش اثر رابرت ایندیانا

********************
«طفل عشق»
آن شاهدی نیم که فردا شود عجوز؛
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
دیوان شمس
در افسانه های یونانی آمده است که چون اِروس، الاهۀ عشق، ده ساله شد، تیر و کمان به دست گرفت و در آسمان به صید عاشقان پرداخت. اما هرچه زمان گذشت از مرتبۀ کودکی بیرون نیامد. مادرش، آفرودیت که الهۀ زیبایی بود، او را نزد آپولو طبیب خدایان برد تا علت را جویا شود. آپولو گفت که این فرزند تا ابد کودک خواهد ماند و هیچگاه مرد نخواهد شد. رمز قصه در این است، عشق، فرزند زیبایی، پیوسته کودک است و عاشقان پیوسته جوان خواهند بود.
برگرفته از کتاب «گزیدۀ فیه ما فیه»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر مونیر - قرن نوزدهم

********************
"تعهّد و تخصّص"
در این مقام صحنه ای کوتاه از نمایشنامة بلند موسی را مشاهده می کنیم
آنجا که دختر شعیب از پدر می خواهد که موسی را به خدمت گیرد
و برای ترغیب او موسی را تلویحاً به دو صفتِ ممتاز می ستاید.
سخن دختر این است که
هر کس برای کاری برگزیده و استخدام می شود
باید حداقل دو صفت بارز داشته باشد:
یکی توانایی بر انجام کار که شامل علم و مهارت نیز می گردد
و یکی دیگر امانت و داشتن مسئولیت اخلاقی و راستی و درستی
که گاهی از آن به کلمة تعهّد یاد می کنند.
به زبان امروز، تعهّد و تخصص باید با هم باشد
و اگر در هر یک نقصانی پدید آید
به زیان استخدام کننده خواهد بود.
بعضی چنین تصوّر کرده اند که
صفت امانت و تعهّد اهمّیت بیشتری از علم و تخصّص دارد
و اگر بخواهند بین مهارت و تخصص
در مقابلِ امانت و تعهّد
یکی را انتخاب کنند
بهتر آن است که امانت اختیار شود
در حالی که امکان رسیدن زیان از آدم نادان ولی متعهّد
بیش از زیان دانایی است که ممکن است تعهدی نداشته باشد.
دشمنِ دانا که غمِ جان بوَد
بهتر از آن دوست که نادان بوَد
نظامی، مخزن الاسرار
مهرِ ابله مهرِ خرس آمد یقین
کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین
مثنوی
و بدیهی است که جمع این هر دو صفت باید کرد
و نظام جامعه را به دست افراد متخصّص و متعهّد باید سپرد.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: محاکمه گالیله

********************
«مجمع دیوان»
دیوها و عفریت ها در جهان پیوسته کنگره تشکیل می دهند تا تدبیری علیه آدمیان بیندیشند.
در شاهنامه در یک کنگرۀ دیوسالار که مشابه آن را میلتون در بهشت گم شده Pandemonium یعنی «مجمع دیوان» نامیده است، دیوان با هم برای دفع کیکاووس مشورت می کنند:
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
یکی انجمن کرد پنهان زشاه
به دیوان چنین گفت کِامروز کار
به رنج و به سختی است با شهریار
یکی دیو باید کنون چرب دست
که داند همه رسم و راه نشست
شود جان کاووس بی ره کند
به دیوان بر، این رنج کوته کند
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چرب دستی مراست
....
فردوسی
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگاره جنگ رستم و ارژنگ دیو از شاهنامه شاه طهماسبی

********************
صرفه گری
«گر تو مقامر زاده ای، در صرفه چون افتاده ای
صرفه گری رسوا بود، خاصه که با خوب ختن»
«مولانا»
مقامرزاده به معنای فرزند قمارباز، کنایه از فرزندان آدم. مقصود این است که اگر تو فرزند آدمی و می دانی که پدرت قمار بزرگی کرد و بهشت برین را باخت و خم به ابرو نیاورد، پس چگونه است که تو اینجا در صرفه گری و خست افتاده ای در حالی که صرفه گری مایه رسوایی است بخصوص که شخص با محبوب نازنینی چون دختر پادشاه چنین صرفه گری کند و از صرف کردن و خرج کردن ثروت در راه او دریغ ورزد.
پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
«حافظ»
برگرفته از کتاب « 365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «خسیس» اثر Antonio Piccinni نقاش ایتالیایی

********************
"خطاها و فضایل"
قماش زندگی ما را با تار و پود خطا و صواب
و رشته های درهمِ نیک و بد بافته اند.
اگر خطاهایمان ما را به تازیانه ادب نمی کردند،
فضایلمان ما را به غرور و خودبینی می کشاندند
و اگر ما به فضایل خود دلگرم نبودیم،
گناهانمان ما را به ورطه نومیدی می افکندند.
ویلیام شکسپیر
"Faults and Virtues"
The web of our life is of a mingled yarn, good and ill together:
Our virtues would be proud, if our faults whipped them not;
And our crimes would despair,
If they were not cherished by our virtues.
Shakespeare (All is Well that Ends Well)
نمایشنامه کمدی "آن خوش است که پایانش خوش است" اثر ویلیام شکسپیر
با الهام از یک داستان بوکاچیو در کتاب دکامرون (صد داستان فرح انگیز)
به صورت نمایشنامه ای در پنج پرده عرضه شده است
که آکنده از سخنان حکمت آمیز و پندهای گران سنگ است.
از جمله، افزون بر قطعه فوق،
خود عنوان کتاب درس بزرگی است
همه آدمیان را که:
به پایان خوش بیاندیشید.
و لذتهایی را که رنج بسیار به دنبال دارد
خوش مخوانید.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" صفیر سیمرغ "
اینهمه کارهای شگفت که خداوند کرده است!
چگونه شک کنیم که هر دم ما را می نگرد؟
او خود را در آیینۀ هزار چشمه به ما نشان داده است
و ما همچنان حیران و سرگردان تا چه کنیم و او را کجا جوییم.
جهان از جنگ و فتنه و آشوب سیاه شده است،
اما تو به بیدهای مجنون نظر کن
تا بشنوی صفیر سیمرغ را
و بنگری بالهای رنگین آن عنقای پنهان را،
و کارهای شگفت آفریدگار جهان را.
آنجلا مورگان
“God Does Do Such Wonderful Things”
God does do such wonderful things!
How can we doubt He’ll see us through?
He has proved Himself through a million springs
Yet still we wonder: "What shall we do"?
The world is black with war and woe-
But look where the pussy willows grow
And hear the songs and see the wings...
God does do such wonderful things!
Angela Morgan
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین "
ترجمه: حسین الهی قمشه ای

********************
«آتش درون»
چگونه ممکن است که آدمی درونش پر از آتش باشد و هیچ احساس نکند؟ فارابی در فصوص الحکمه (جواهرات معرفت) آورده است که «اگر عضوی از اعضای کسی را به افیون بی حس کنند و بر آتش نهند آن کس دردی و سوزشی احساس نخواهد کرد امّا پس از چندی که تأثیر دارو از میان برخیزد فریادش برخواهد خاست.»
و چنین است که وجدان آدمی به افیون غفلت بی حس می شود، مال یتیم و صغیر را فرو می بلعد و او را هیچ باک نیست، امّا چون آن غفلت به هشدار موعظه ای و توبه ای یا در نهایت به رستاخیز مرگ از میان برود شخص یا در همین نشئۀ دنیوی و یا نشئۀ آخرت به جهنمی سوزان خواهد افتاد و در آتشی که هیزمش را مال یتیم و ظلم و تجاوز و غیره برافروخته است درخواهد افتاد، آتشی که از درون شعله می کشد و هیچ پناهگاهی و گریزگاهی از آن نیست.
برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"زهد از منظر حافظ"
اغلب مقصودِ حافظ از دین و عقل و علم و زهد و تقوی و نام و ناموس و غیره که بدان طعن می زند، همین هستی و هوشیاری و نفس پرستی است زیرا عامۀ خلق دین و عقل و علم و زهد و تقوی را در خدمت نفس آورده و فرعونِ درونی خود را در حجاب این صورتها پنهان کرده اند و به تعبیر دیگر، دینِ ایشان حجابِ کفر ایشان است.
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برکشیدم اینهمه تزویر را
«ســــــــعدی»
و به همین جهت حافظ از زاهد به صفتِ خودبین یاد می کند.
یارب آن زاهدِ خودبین که بجز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینۀ ادراک انداز
«حــــــــــافظ»
برگرفته از مقدمه دیوان حافظ
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«سخن آشنا»
شاعرانی که به پیوندهای قدسی راه نیافته و خواسته اند به همّتِ سخندانی و هیمنۀ فصاحت و بلاغت و شوق شهرت شاعری و رؤیای نام آوری به حلقۀ دل های مردمان راه یابند چون حلقه بر دروازۀ مقصود بازمانده اند و از ایشان جز صوت و صدایی و کوس و درایی بازنمانده است و هرچند که به غوغا و غلغله و حضور مستمر در محفل این و آن و کتاب فلان و بهمان پنج روزی بر کرسی شاعری بنشینند اما چون به راستی معاملتی با فرشتگان آسمان و زمین ندارند شعرشان از دیوان ها به دل ها نمی آید بلکه به تدریج با فرونشستن جاذبۀ نوآوری های بی مایه از حلقۀ آشنایی خارج می شود.
دگری همین حکایت بکند که من ولیکن
چو معاملت ندارد سخن آشنا نباشد
«سعدی»
بویِ خوشِ تو هر که زبادِ صبا شنید
از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید
«حافظ»
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی پروانه ها اثر «اشر» نقاش هلندی

********************
"پادشاه ممالک خطیم صفحۀ مشق ما، قلمرو ماست"
زهی پادشاهان مُلک هنر که بی هیچ سپاه و لشگر بلندترین قله های زیبایی و حکمت را فتح کردند و شگفت ترین قلعه ها و قصرهای خسروی را به تصرف آوردند و به اعجاز هنر تاج و تخت زرین و افسر دیهیم شهریاری آفریدند.
اگر تاج گوهر نشان بر سر نهادند دست پرورد سودایی بود که در سر داشتند. اگر بر دیهیم زرنشان نشستند، تکیه بر اورنگ ذوق و زیبایی خویش کردند و اگر عشرت و مستی دایم داشتند خود را در آغوش گرفتند و بوسه بردهان خویش زدند و در جهان شور و عربدۀ مستانه به راه انداختند که:
بوسه بده خویش را ای صنمِ سیم تن
ای به ختا، تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی، سیمبری چون تو کو
بوسۀ جان بایدت بر دهنِ خویش زن
«مولانا»
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر مرحوم میرزا کاظم، خوشنویس عهد قاجار

********************
"مدرسه آدم"
بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم،
علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم.
آخر، این همه برای توست.
اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید
و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی.
و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین- از ارزانی و گرانی،
امن و خوف- همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست.
و اگر ستاره است- از سعد و نحس- به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست.
چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو.
چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها
و احوالها و عالمهای بوالعجب بینهایت باشد،
بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد.
فیه مافیه
□ از نگاه مولانا حیف است که آدمی عمر نازنین خود را
که فرصتی یگانه و جواهری دردانه است
در کارهایی صرف کند که در شأن او نیست.
حتی علوم و فنونی که نزد عامة مردمان مقام و مرتبه ای بلند دارد
اما نهایت آن اداره امور فانی دنیوی است
و در جهت تکمیل روح باقی و وصول به کمال اخروی به کار نمی آید
و آدمی را از مرتبه حیوانی به مقام انسانی ارتقا نمی دهد،
درسِ مدرسة آدم نیست
و صرف عمر در این گونه علوم
مانند آن خواهد بود که گویی
من این کتابها را معطل نگذاشته ام
و از آنها انواع بهره ها می برم؛
گاه زیر سر می گذارم و گاه روی سر می گیرم
و گاه آن را زیر دستی می کنم و گاه از آن بالش تکیه گاه می سازم.
اینها بهره بهینه از کتاب نیست!
برگرفته از کتاب "گزیدة فیه مافیه: مقالات مولانا"
تلخیص، مقدمه و شرح: حسین الهی قمشه ای

********************
"دو هزار مست"
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
سرِ مست گفته باشم، من ازین خبر ندارم
یعنی من در سودای آن نیستم که دکانی باز کنم
و مردم را به اوصاف معشوقم سرگرم دارم.
اگر هم گاهی سخنی در جمال او از من می شنوی
در حالت مستی و بی خبری کلمه ای بر زبانم جاری شده است
و گرنه من رازدارم و برهنه را می پوشانم،
ولی در عین حال در حالت بی خودیِ مستانه پرچمی به دست می گیرم
و دو هزار مستِ دیگر به من می پیوندند
و همه در شهر می گردیم و فریاد می کنیم
که ما خمار و مشتاق دیدار آن شهریاریم
و این دُهُل عشق که ما بانگ آن برآورده ایم آن قدر عظیم است
که زیر گلیم نمی گنجد تا طبل زیر گلیم زنیم و راز را پنهان داریم.
به سر مُناره اُشتر رود و فغان برآرد
که نهان شدم من اینجا مکنید آشکارم
مولانا
برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"خورشید معرفت"
این شراب روحانی و روشنی بخش
که در میخانه های زنجیره ای
شاعران بزرگ پارسی گو دست به دست می رود
به یک تعبیر همان خورشید معرفت است
که در شب یلدای جهل طلوع می کند
و یکی از ساقیان آن خیّام است که گفت:
سَبَقتُ العالَمینَ اِلَی المَعالی
بَصائِبِ فِکرَةٍ و عُلُوِّ هِمَّة
فَلاحَ بِحِکمَتی نورُ الهُدی فی
لَیالٍ لِلضَّلالَةِ مُدلَهِمّة
یُریدُ الجاحِدونَ لِیُطفِؤوها
و یأبَی الّلهُ اِلاّ اَن یُتِمَّة
خیام
در تعالی و رفعت بر جهانیان پیشی گرفتم
به رأی روشن و همّت بلند
پس در شبانِ تیرة گمراهی
خورشید هدایت از افق دانایی من طلوع کرد
و منکران می کوشند تا این نور را خاموش کنند
امّا خداوند نگذارد بلکه بر روشنی آن بیفزاید.
برگرفته از مقدمة کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعمادالحسنی

********************
"عرفان در نهاد بشر"
حقیقت این است که عرفان از نهاد بشر برخاسته
و از خاور و باختر و ترک و تازی و پارسی بیرون است
و پیوسته در عالم، لطیف طبعانی بوده اند
که از مشاهدة کلک خیال انگیز عالم دریافته اند که:
لعبت بازی پس این پرده هست،
ور نه بر او این همه لعبت که بست؟
نظامی
و چون فیلسوفان بدین مرتبه نیز قناعت نکرده اند
که صنع عالم را صانعی است
بلکه در طلب صانع برآمده
و از پیام آوران و آشنایان کوی او نشان گرفته اند و،
گستاخ و بی هراس، به بیابان عشق قدم نهاده
و خار و خارة این وادی را پرنیان و حریر یافته
و با هزار "لن ترانی" همچنان دیده بر دیدار دوخته
تا پس از چندین شکیبایی شبی چون حافظ
چراغ دیده در محراب ابروی یار افروخته اند
و بدین دیدار که حل همة مشکلات و پاسخ جملة پرسش های جهان است
از پردة تقلید و گفتار بیرون جسته
و هرچه گویند از مقام مشاهده و تجربة درون است.
هرچه گویم هست از عین الیقین
نی به استدلال و تقلید است این
گر دلیلی گفت آن مرد وصال
گفت آن از بهر اصحاب جدال
مثنوی
برگرفته از کتاب "گزیدة فیه ما فیه"
تلخیص،مقدمه، و شرح: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر سلطان محمد

********************
«سکوت من ترانۀ من است»
سکوت من خود سرود و ترانه است
و گرسنگی من همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستی هاست
و عروسی هاست در فغان و شِکوۀ من
و دیدارهاست در غربت تنهائیم
و ظهور من همه ستر و حجاب است
...
چه بسیار که از غمها شِکوه می کنم
و قلبم بدان غمها برخود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندان هایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقۀ نگین من است
گاه شبِ تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پردۀ ظلمت می پوشاند
تا من پردۀ رؤیاهای خویش را بگسترم
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد.
جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمۀ کتاب پیامبر
نقاشی اثر جبران خلیل جبران

********************
«شکوه دنیوی»
شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب
که هردم بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای وسعت هیچ می شود.
ویلیام شکسپیر – هنری ششم، 1، 2
Vanity of Glory
Glory is like a circle in the water
Which never ceaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought
Shakespear, King Henry VI, I, II
بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"باغ عشق"
به باغ عشق رفتم
و دیدم آنچه را که از آن پیش ندیده بودم:
دیدم در میان باغ،
در چمنزاری که تفرجگاه من بود،
کلیسایی ساخته بودند.
درهای کلیسا را بسته
و روی آن نوشته بودند: "تو هرگز نباید".
پس به گرد باغ در گردش آمدم،
به هوای آن همه گل که در باغ عشق می روید؛
اما دور تا دور، بر جای گل
همه سنگهای گور دیدم
و کشیشان را که، همچون غراب در جامه های سیاه،
به این سوی و آن سوی روان بودند
و هم آنان
شادیها و آرزوهای مرا با بندهایی از پیچک خشک بستند
و به گوشه ای انداختند.
ویلیام بلیک
“The Garden of Love”
I went to the garden of love,
And saw that I never had seen:
A Chapel was built in the midst,
Where I used to play on the green.
And the gates of this Chapel were shut,
And “Thou shalt not” Writ over the door;
So I turned to the Garden of Love,
That so many sweet flowers bore;
And I saw it was filled with graves,
And tomb-stones where flowers should be:
And priests in black gowns were walking their rounds,
And binding with briars my joys and desires.
William Blake
□ کشیشان زنده دل،
چون اسقف می ری یِل در داستان "بینوایانِ ویکتور هوگو"،
که پیام عشق جهانگیر حضرت مسیح را به آدمیان می رسانند
از روزگار آن پیامبر الهی تاکنون
همواره کم و بیش در میان مردم بوده اند
و هرچه خیر و نیکویی
و عشق و محبت که در میان ترسایان هست
از برکت وجود آنهاست
اما چون بسیاری از کاهنان و کشیشان را شیطان نفس
از نور به ظلمت برده و دلهایشان را سیاه کرده
و به کارهای زشت از دروغ و خدعه
¬¬¬و جنایت و خشونت و بی رحمی وا داشته بود،
در این قطعه، شاعر آسمانی، ویلیام بلیک،
آنان را رهزنان راه خدا و غاصبان نعمتهای الهی شناخته
که در باغ عشق، کلیسایی از قهر و نهی و طرد و انکار می سازند
و اطراف آن را گورستان دلهای مرده می کنند
و خود چون غراب در آن باغ خزان زده می چرخند
و دست و پای شادیها را با خشونت می بندند.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Caspar David Friedrich

********************
" تفرجی در باغ بی خزان "
از اینجا سفری به ترکستان عشق می کنیم
و اگر بوالفضولی گوید:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می روی به ترکستان است،
خواهیم گفت که ما را هوای کعبه در سر نیست
بلکه قصد ترکستان کرده ایم
که در آنجا با شیخی کریم النفس
که چون از معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید، اول خدا دید
و نام پرآوازه اش محمود شبستری است
وعدة دیدار داریم.
شیخ محمود ماهی است که هرچند در میان سه خورشید
سعدی و مولانا و حافظ
طلوع کرده است،
در شعاع خیره کنندة شعر ایشان هیچ رنگ نباخته
بلکه به نور جمال خود
سایة ابهام و پرده های ظنّ و گمان را
از اشعار ایشان برگرفته
و صحن آسمان این سه شهریار اقلیم سخن را
ستاره باران کرده است.
در فرهنگ باختر گفته اند
اگر کسی در همه عمر هیچ کتابی جز ضیافت افلاطون نخوانده باشد
سهم زیادی از فرهنگ بشری از دست نداده است
و این سخن را با اطمینان بیشتر می توان
در ستایش گلشن راز شیخ محمود گفت:
که جوهر الهیات و فلسفه و تفسیر
و ادبیات و اخلاق و جمال شناسی را
در دفتری از هزار بیت
یا بدره ای از هزار سکه زرّین
به پای جهانیان افشانده
و جملگی را به باغی فراخوانده است که:
در او راز دل گلها شکفته است
که تا اکنون کسی دیگر نگفته است
زبان سوسن او جمله گویاست
عیون نرگس او جمله بیناست
برگرفته از مقدمه کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«پردۀ شرح نام او»
گروهی از غیرت عشق، نام معشوق را در نام ها پنهان کردند و به عکس دنیاپرستان و غافلان که نام خدای می برند و هزار چیز دیگر می خواهند، آنان نام هزار چیز را می برند و از همه مقصودشان همان یکی است که تنها اسم با مسمّای هستی اوست چنانکه:
آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
مَحرَمان را سرّ آن معلوم کرد
ور بگفتی موم زآتش نرم شد
این بُدی کان یار با ما گرم شد
...
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بُدی
مثنوی معنوی
حافظ و سعدی و عطّار و مولانا نیز مانند زلیخا، نام دوست را بیشتر در نام ها پنهان کرده اند تا نامحرمان درنیابند و خرقه پوشان ریاکار به هزار شُبهه و انکار درافتند.
برگرفته از کتاب «کیمیا – 9 »
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«سعادت»
ای شادی، ای خوشبختی،
ای مقصود هستی ما،
ای ایستگاه نهایی همه خواست های ما،
ای خوبی، ای لذت، ای رضایت، نامت هر چه هست باشد،
تو آن ناشناختۀ آرامی که آه ها و آرزوهای ابدی را از ژرفای دلها
به حرکت می آوری،
آرزوهایی که بخاطرش می توانیم زندگی را تحمل کنیم
یا بخاطرش با دلیری مرگ را پذیرا شویم.
الکساندر پوپ
Happiness
O Happiness! Our being’s end and aim,
Good, pleasure, ease, contact! Whate’er thy name:
That something still, which prompts th’ eternal sigh,
For which we bear to live, or dare to die.
A. Pope, An Essay on Man
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"در حضور بزرگان جهان"
جان راسکین، حکیم و منتقد بزرگ هنری انگلیس،
در مقاله ای در بیان اهمیت کتاب گوید:
"عامه مردمان مشتاق دیدار انسان های بزرگند
و اگر دقایقی چند از نزدیک، شاهزاده ای یا شهبانوی محبوبی،
یا شاعر و حکیم و دانشمند بزرگی را ببینند
یا با او صحبت کنند همه عمر از آن به افتخار یاد می کنند
و اغلب آرزو دارند که ای کاش
ما در زمان فلان حکیم یا شاعر یا قدیس یا پیامبر می بودیم
و از نزدیک با او صحبت می داشتیم
و گاه از رسیدن به حضور بزرگان با الفاظ پرشکوه
مانند باریافتن و افتخار حضور داشتن یاد می کنند
در حالی که انسان های بزرگ خود در آن اطاقک های کوچک
که قفسه کتاب نام دارد در انتظار ایستاده اند
تا به حضور هرکس که ایشان را راه دهد بار یابند
و آدمیان اغلب به سبب اشتغالات باطل و ازدحام تعلقات خاکی
فرصتی برای دیدار با ایشان ندارند."
کتاب های خوب حاصل والاترین نقطه های عمر بزرگان جهان است
چنانکه درباره شعر گفته اند:
شعر شادترین و متعالی ترین لحظه های شادترین انسان هاست.
نقطه اوج ظهور و حضور سعدی، غزلیات و بوستان و گلستان اوست
و هرکسی می تواند در بهترین لحظه های عمر سعدی به حضور او برسد.
همچنین است حافظ و میلتون و شکسپیر
که نقطه های کمال حیاتشان مبدل به آثارشان شده است
و اگر کسی از خواندن این آثار احساس حضور نمی کند،
او را از دیدن آن بزرگان چه فایده خواهد بود.
ور بخوانی و نیی قرآنپذیر
انبیا و اولیا را دیده گیر
مولانا
برگرفته از کتاب "سیصد و شصت و پنج روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«پروین اعتصامی»
اگر در آسمان دنیا، پروین نام هفت ستاره است که در صورت فلکی ثور جای دارند وایشان را هفت خواهران خوانند ما را در خطۀ شعر پروینی است که گوییم:
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشۀ پروین به دو جو – حافظ
او چون مادری مشفق، مهمانان را بر خوانِ کرامت خود می نشاند. طعامِ اصلی بر سفرۀ او عشق به بشریت و همدردی با آلام بشری همراه با چاشنی شیرین از قصه های طنز آمیز و عبرت آموز است.
گاه در قصایدی گران آهنگ پندهای گران سنگ می دهد و غصه های سنگین عالم فرودین را بر دل ها سبک می کند که:
ای دل، عبث مخور غمِ دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
این دشت خوابگاه شهیدان است
فرصت شمار گاه تماشا را
و گاه قصّه می گوید از قاضی ظالم پیشه ای که دزد ضعیفی را محاکمه می کند یا محتسبی مستِ غرور و جاه که با میخوارۀ معرفت آموزی درافتاده است و در هر دو داستان شما را می خندانَد از آنکه نشان می دهد رفتار این هر دو تا چه اندازه نامعقول و ناموزون است و ...
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر سنگ نوشتۀ پروین اعتصامی - قم

********************
"بیهوده نزیسته ام"
اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم رنج و محنت یک زندگی را تسکین دهم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم درد جانسوزی را سرد و سلامت کنم،
یا پرنده از پا افتاده ای را یاری کنم
که به آشیانش باز گردد،
بیهوده نزیسته ام.
امیلی دیکنسون
رنج خود و راحت یاران طلب
سایه خورشید سواران طلب
رنج مشو، راحت رنجور باش
ساعتی از محتشمی دور باش
درد ستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرماندهی
نظامی
برگرفته از کتاب "مائده های فرهنگی"
به اهتمام حسین الهی قمشه ای

********************
«موسیقی»
هر کجا می روم
نوای یک نغمه آسمانی به گوش می رسد؛
از هر چیز کهنسال،
از هر چیز نورسته،
از هر آنچه زیباست
و از هر آنچه زشت است
آوازی شاد و نشاط انگیز می شنوم.
تنها نه از گل سرخ،
تنها نه از پرندۀ خوشخوان،
تنها نه از درخشش انوار رنگین کمان،
و نه آنچه در آواز یک زن به گوش می رسد،
بلکه در سیاه ترین و پست ترین چیزها،
بر دوام، آوازی به اهتزاز می آید.
تنها نه از ستارگان،
تنها نه از جام گلبرگهای شکوهمند،
تنها نه از نغمه لطیف آن پرنده سرخ سینه،
تنها نه از آن کمان که در کنار بارشهای تند لبخند می زند،
بلکه در گل و لای، در حباب و کف،
پیوسته و بر دوام، چیزی هست که آواز می خواند.
رالف والدو امرسن
"Music"
Let me go where'er I will,
I hear a sky-born music still:
It sounds from all things old,
It sounds from all things young,
From all that's fair, from all that's foul,
Peals out a cheerful song.
It is not only in the rose,
It is not only in the bird,
Not only where the rainbow glows,
Nor in the song of woman heard,
But in the darkest, meanest things
There alway, alway something sings.
'T is not in the high stars alone,
Nor in the cup of budding flowers,
Nor in the redbreast's mellow tone,
Nor in the bow that smiles in showers,
But in the mud and scum of things
There alway, alway something sings.
Ralph Waldo Emerson
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" از مواعظ عاموس نبی "
تا هنگامی که ضعیفان را در زیر پای می کوبید
و گندم دسترنجشان را به ستم می ستانید،
اگرچه کاخهای مرمر بنا کنید،
در آن کاخها زندگی نتوانید کرد،
و هرچند تاکستانهای سبز و خرم کشت کنید،
از شراب آن نخواهید نوشید.
من می دانم که گناهانتان چقدر عظیم است
و آزارهاتان چه اطوار گونه گون دارد:
راستان و دادپیشگان را خوار کرده اید،
رشوه می ستانید،
و هنگام داوری بینوایان را از حقوقشان محروم می دارید.
من از جشنها و مهمانیهای شما بیزارم،
و ا زمحافل پرشکوه شما مرا هیچ وجد و نشاط نیست.
اگر شرابها و طعامهای لذیذ نزدِ من آورید،
من طعام شما را نخواهم پذیرفت
و به قربانی چارپایان فربه تان نظر نخواهم کرد
و هیاهوی آوازتان را نخواهم شنید
و به غوغای سازتان گوش نخواهم سپرد،
مگر آنکه نهر انصاف در شهر شما روان گردد
و جویبار عدالت، بر دوام در آن جاری باشد.
کتاب مقدس
“ Sermons of Amos “
Forasmuch therefore as your treading is upon the poor,
And ye take from him burdens of wheat:
Ye have built houses of hewn stone,
But ye shall not dwell in them;
Ye have planted pleasant vineyards,
But ye shall not drink wine of them.
For I know your manifold transgressions and your mighty sins:
They afflict the just, they take a bribe,
And they turn aside the poor in the gate from their right.
I hate, I despise your feast days,
And I will not smell in your solemn assemblies.
Though ye offer me burnt offerings and your meat offerings,
I will not accept them:
Neither will I regard the peace offerings of your fat beasts.
Take thou away from me the noise of thy songs;
For I will not hear the melody of thy viols.
But let judgment run down as waters,
And righteousness as a mighty stream.
Bible, Old Testament, Amos, chapter 5
□ این سخنان که حدود دو هزار و هفتصد سال پیش به قلم آمده
از ظلم و جوری حکایت می کند
که پیوسته ستمکاران بر ضعیفان و بی پناهان روا داشته اند
و انبیای الهی نیز پیوسته خلق را بیم داده اند
که از عاقبت ظلم بر حذر باشند
و قسط و عدل پیشه کنند
تا مشمول رحمت الهی واقع شوند
وگرنه هرچه از مال و نعمت دنیا گرد آورند،
همان، آتشی خواهد بود که فرمود:
" نارُ اللّهِ الموقَدَةُ،
الَّتی تطّلِعُ عَلَی الأفئِدَةٍ، "
آن آتش را خشم خدا افروخته
و شرارة آن بر دلهای کافران شعله ور است.
سوره هُمَزه
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای

********************
" عشق من، عشق من "
از کرۀ خالی فضا
پژواکی به گوشم آمد؛
صدایی تنها که فریاد می زد:
عشق من، عشق من،
و ندانستم که من آن کلمه را شنیدم
یا بر زبان آوردم،
و آن کلمه سکوت بی پایان فضا را پر کرد.
کتلین رِین
“ My Love, My Love “
From the hollow sphere of space
Echo
Of a lonely voice
That cries, my love, my love:
I do not know whether I spoke or heard
The word
That fills all silence.
Kathleen Raine
□ این شعرِ کوتاه یکی از ژرف ترین و لطیف ترین اشعار ادبیات جهان است
که تمامی داستان آفرینش را به سادگی و زیبایی تمام در کلماتی چند بیان کرده است:
آن فریاد " عشق من، عشق من " صدای آفریدگار هستی است
هنگامی که جمال بی انتهای خود را نظاره می کند،
و حضور حسن و جمال نامتناهی در پیشِ قوۀ ادراک نامتناهی،
جز عشق نامتناهی چه خواهد بود.
آن فریاد را عشق آفرید،
و عاشق بر زبان راند،
و معشوق شنید.
و آنجا عشق و عاشق و معشوق یکی بود.
آن فریاد " عشق من، عشق من "
روح و جان و نَفَس زندگی است،
که هر انسانی باید هم آن را بشنود
و هم بگوید،
تا همه استعدادهای او شکوفا شود.
اهتزاز این فریاد است
که کودکان را شیر می دهد،
و خانه ها را حال و هوای عشق می بخشد.
" تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم "
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظ
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای

********************
«بلندای قامت ما»
ما هرگز بلندای قامت خود را نمی دانیم،
مگر ما را فراخوانند که برخیزیم و قد برافرازیم
و آنگاه، اگر به طرح وجود خویش وفادار مانده باشیم
قامت ما از آسمانها خواهد گذشت
امیلی دیکنسن
We never know how high
Till we are asked to rise
And the, if we are true to plan
Our statures, touch the skies
Emily Dickinson
مقصود از طرح وجود همان گوهر الهی ذات ماست که فرشتگان برآن سجود کردند و وفادار ماندن به طرح اصلی حفظ و حراست آن اوصاف کمالیه است که خداوند در نهاد مانهاده است و حقیقت معنی تقوی همان انسان بانی و نگاهبانی از فضایل انسانی است:
تو پنداری که تو کم قدر داری
تویی کز هردو عالم صدر داری
دل عالم تویی در خود مبین خرد
بدین همت توان گوی از جهان برد
نظامی
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«قصۀ نی»
غزلم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان
قدحی دو موهبت کن چو ز من غزل ستانی
دیوان شمس
این تمثیل نی شدن برای رسیدن به درک حقایق اشیاء در همه فرهنگهای باستانی با تصویرهای گوناگون به چشم می خورد. چینیان معتقدند که تا کسی نی نشود نمی تواند نی را بکشد.
قصه نی در اساطیر یونان نیز قصه شیرین و عبرت آموزی است و ماجرای او با قصه نی مولانا هم آهنگ است.
داستان نی به روایت یونانیان چنین است که : نی در آغاز دختر زیبایی بود. در بیشۀ سبز و خرمی زندگی می کرد و همه جوانان آن ناحیت بر او عاشق بودند. روزی یکی از عاشقان او که مجنون تر از دیگران بود او را دنبال کرد تا دامنش را بگیرد و با او معاشقه کند، اما او گریخت و در نیزاری انبوه خود را پنهان کرد و برای آنکه راه را بر آن جوان ببندد خود را به صورت یک نی درآورد تا در میانِ نی ها بکلی گم شود اما جوان آن نیِ خاص را شناخت و چید و بندهای آن را تهی کرد و سوراخهایی به آتش در آن پدید آورد و آنگاه آتشِ عشق خویش را در او دمید...
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
مثنوی
برگرفته از کتاب « در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط نقاشی اثر حجت رنجبر

********************
«بهشت دنیا و بهشت آخرت»
چه کار اندر بهشت آن مدعی را
که میل امروز با حوری ندارد
سعدی
آن کس که در اینجا اهلِ عیش و عشرت با حوریان و پریان صاحب جمال از عدل و انصاف و جوانمردی و شرافت و مروّت و حکمت و معرفت است در عالم آخرت نیز با همین فرشتگان و حوریان محشور خواهد شد و در حدیث آمده است که هر کس چیزی را دوست داشته باشد در عالم دیگر با همان چیز محشور خواهد شد و عجبا از مردمی که اینجا با دروغ و تزویر و آتش حرص و حسد عشق می ورزند و خواهند که در عالم دیگر به بهشت محبت و انسانیت راه یابند در حالیکه خداوند فرمود «هر که در عرصۀ این دنیا نابینا باشد در عالم آخرت نیز نابینا محشور خواهد شد».
و البته این نابینایی، نابیناییِ ظاهر نیست بلکه نابیناییِ باطن است که آدم چشم دیدن خوبی و زیبایی و فرشتگان عدل و احسان را ندارد. چنین کسی در عالم دیگر نیز از مشاهدۀ این حوریان محروم خواهد بود. بدین نگاه بهشت خوبان در همین جهان آغاز می شود چنانکه جهنم ناپاکان نیز از همین دنیا زبانه می کشد...
برگرفته از کتاب « در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" دانش کم چیز خطرناکی است "
دانش مختصر چیز خطرناکی است؛
باید که از " چشمۀ پاپریَن "، که همان چشمۀ حکمت است،
یا هیچ ننوشی یا خود را سیراب کنی.
در این چشمه، جرعه های کوچک و رقیق آدمی را مست و بی خبر می کند
اما نوشیدن ساغرهای پربار شخص را به هوشیاری باز می گرداند.
الکساندر پوپ
“ A Little Learning is a Dangerous Thing “
A little learning is a dangerous thing;
Drink deep, or taste not the Pierian spring:
There shallow draughts intoxicate the brain,
And drinking largely sobers us again.
Alexander Pope
□ پایریَن، منسوب به پایریا، نام چشمه ای است در مقدونیه
که الهگان نُه گانۀ هنر از آن می نوشیده اند.
خاصیت این چشمه، بنا بر روایات اساطیری، این بوده است که
هرکس از آن جرعه ای می نوشید مست می شد،
اما اگر بیشتر و کامل تر می نوشید از مستی به هوش می آمد.
ظاهراً علم و فلسفه و حکمت چنین چشمه ای است که
هرکس چند کلمه ای بیاموزد و به صورتی و اصطلاحاتی قناعت کند
کافر می شود و بد مستی می کند؛
اما چون در ساحتی ژرف تر به آموختن ادامه دهد به ایمان باز می گردد.
□ هایزنبرگ، از فیزیکدانان طراز اول قرن بیستم
با اشاره به همین نکته گفته است:
کسانی که یکی دو جرعه از جام شراب طبیعت می نوشند
خدا را منکر می شوند
اما خداوند در انتهای جام منتظر آنهاست.
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای

********************
«قرآن»
گفت گر آسان نماید این به تو
اینچنین آسان، یکی سوره بگو
جنّیان و انسیان و اهل کار
گو یکی آسان از این سوره بیار
«مولانا»
اگر کسی بی هیچ غرضی و تعصّبی در رد یا قبول این کتاب آنرا بخواند و با زبان عربی و با مبانی ادبیات عرب نیز آشنایی داشته باشد و مطالعاتی نیز در روابط میان صورت و معنی کرده باشد در می یابد که این کلام نمی تواند ساخته و پرداختۀ فرد یا افرادی باشد که محمد با همکاری و همفکری ایشان آن را پدید آورده باشد.
صورتها سخت دستخوش معانی هستند و هرگز کلامی بدین زیبایی و انسجام و پختگی و فصاحت و بلاغت معجزه آمیز نمی تواند محصول فکر و اندیشۀ پریشان کسانی باشد که می خواهند به نام خدا خلقِ کلام کنند و سخنان خود را به عنوان آیات الهی در دلها بنشانند.
سخن دروغگویان و عوام فریبان و فرصت طلبان، آب و رنگ دیگری دارد و به قول ابن فارض:
و لطف الاوانی فی الحقیقة تابع
للطف المعانی و المعانی بها تنمو
« لطف و زیبایی ظرف و صورت در حقیقت تابعی است از لطف و زیبایی معانی و در عین حال معانی نیز به سبب لطف صورت رشد و کمال می یابند.»
برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" ضرورت صلح و دوستی بین مؤمنان جهان "
اِنَّما المُؤمِنُونَ إخوَةٌ فَاَصلِحُوا بَینَ اَخَوَیکُم
وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُم تُرحَمُونَ
همانا که مؤمنان با هم برادرند.
پس میان برادران خود صلح برقرار کنید
و از خدا پروا کنید
باشد که مورد رحمت او قرار گیرید.
( حُجُرات: 10 )
□ اینک اعلامیۀ صلح و برادری میان مؤمنان را می خوانیم.
اعلامیۀ برادری میان همۀ کسانی است
که به خدا یعنی مبدأ خیر و زیبایی و حقیقت ایمان دارند.
طبیعتاً در میان چنین مردمی اگر مخاصمتی پیش آید
از جنس اهریمن خودخواهی نخواهد بود.
بلکه عموماً به جهل و تعصّبات یا سوء تفاهمات باز می گردد
و بنابراین صلح دادن میان ایشان
به همان آسانی صلح دادن میان برادران است
که وجه مشترکی در خویشاوندی با هم دارند
و آن وجه مشترک ایمان، قوی تر است از فرزند پدر واحد بودن،
و ای بسا که دو برادر چون هابیل و قابیل
با هم تخاصم شیطانی پیدا کنند
امّا اهل ایمان اگر به راستی اهل ایمان باشند
وجه اشتراکشان عشق به خداست
و در آنجا رسیدن به صلح و دوستی بسیار آسان تر است.
□ هیچ عبادتی برتر از ایجاد صلح و دوستی بین مردمان نیست
زیرا عبادت وسیلۀ تقرب به سوی خداست
و از دیدگاه فلسفی هر عملی که جمع را به سوی وحدت ببرد
عبادت است، که موجب نزدیک شدن به وحدت مطلق الهی است.
برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" پیکار پیوسته آدمی با دیو "
حماسۀ حکیم طوس نمایشنامۀ گسترده ای است
از زندگی پرماجرای انسان از هبوط تا عروج،
و هدایتی است جملۀ آدمیان را از دوزخ تا بهشت
که رهنمای آن فروغ ایزدی یعنی خِرد است:
خِرد افسر شهریاران بود
خِرد زیور نامداران بود
خِرد زندۀ جاودانی شناس
خِرد مایۀ زندگانی شناس
خِرد چشم جان است چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری
همیشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
هر آن کاو خِرد را ندارد به پیش
دلش گردد از کردۀ خویش ریش
شاهنامه
موضوع اصلی نمایشنامه،
پیکار پیوستۀ انسان با دیوهای درون و بیرون است
و جایگاه آدمی در این نمایش،
گاه دوزخ است یعنی غلبۀ دیو بر انسان
و گاه برزخ است، یعنی ستیز آدمی با دیو
و گاه بهشت است یعنی فرمانروایی آدم بر دیو.
آفرین بر روان فردوسی
آن همایون همای فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
انوری ابیوردی
برگرفته از مقدمه " سالنامه فردوسی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای

********************
« دعوت دوست»
محیی الدین ابن عربی در کتاب تجلیات نامه ای آورده که در آن پروردگار عالمیان با همۀ آدمیان از عشق ژرف و جاودانۀ خود سخن می گوید. ترجمۀ فارسی بخشی از این نامه را در اینجا آورده ایم:
ای محبوب
تو با من در عشق مصافِ انصاف نتوانی داد
زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی
من صد گام به تو نزدیک خواهم شد
من از نفْس به تو نزدیک ترم
من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم
غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند
مرا با تو غیرت است
و دوست ندارم که تو را نزدِ غیر ببینم
حتی نخواهم که تو با خود باشی
نزدِ من باش تا نزدِ تو باشم
و چنان نزدِ من باش که از آن بی خبر باشی
ای محبوب ...
برگرفته از مقدمه کتاب « 365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Georgia O’Keeffe

********************
« مقدمه ای بر شرح دعای کمیل»
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت
حافظ
دعای کمیل یک نالۀ عاشقانه است که:
ای محبوب عالمیان، ای منتهای آمال عارفان، ای حبیب دلهای صادقان، آخر تو کجایی؟
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیدۀ مردم همه دریا باشد
و اگر آدمی گوش جان باز کند این فریاد را از جملۀ آدمیان بلکه تمامی ذرّات کائنات می شنود و همه چیز و همه کس را در این عشق رقیب خود می بیند و از غیرت بانگ برمی آورد که:
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد
ز هر ذرّه نهانی نالۀ عشق تو بشنیدم
جهانی را رقیب خویش دیدم ناله سر کردم
نالۀ جانسوز نی که از جدایی ها شکایت می کند نیز همین است که ما از تو دور افتاده ایم و
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
این شوق و این جستجوی ابدی ست که ما را از خاک به افلاک می کشاند
به بوی دُردیی کو ریخت بر خاک
برآمد آدمی تا شد بر افلاک
برگرفته از کتاب «کیمیا -10»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعماد

********************
در اين روزگار پرشتاب
كه بشريت با سرعت وهم و خيال
در جهانگردى پيش مى رود
و پرده هاى اسرار آفرينش را
يك يك بر مى گيرد،
و اينك با اقتدار بر تخت پادشاهى نشسته
و با نشان دادن "خاتم سليمانىِ علم"
ديو و پرى و انسان و حيوان
و آب و خاك و باد و آتش را سان مى بيند،
زيبنده است كه اين پادشاهى
و تاجگذارى خود را جشن گيرد
و در سايه اين توفيق ، همه بشريت را
به ضيافت جهانى "دانايى" فرا خواند
و همگان را از شراب انس و دوستى سرمست كند.
اما سوكمندانه مى نگريم كه عامه مردمان
در طوفان روزمره گى
و گذران يك زندگى خالى از شكوه انسانى
و شوكت الهى گرفتار آمده اند
و طوفان مسابقات سود و زيان و سوداى كم و بيش،
تا اوج قله هاى هوشيارى بر آمده است.
و ما در اين غوغا اميد بسته ايم كه
ادبيات و فرهنگ جهانى بتواند چون كشتى نوح،
ما را از بلندترين موجهاى بى برگى و بيهودگى
و گردابهاى حرص و آز
و نهنگ هاى نام و ننگ
و سراب هاى مال و جاه
و سيلاب هاى خودپرستى
و درد بى درمان دراز دستى
به آزادى و شادى ديگران، به سلامت بگذراند،
و بر بلنداى "كوه جودى"،
كه همان تخت شرافت انسانى است بنشاند
اينك آن نوحى كه لوح معرفت كشتى اوست
هر كه در كشتيش نايد غرقه طوفان كند
مولانا
برگرفته از پيشگفتار كتاب " گنجينه آشنا"
به قلم حسين الهى قمشه اى

********************
"طرفه معجونى است آدميزاد"
طرفه معجونى است آدميزاد
چقدر والا و شريف در خرد
چقدر نامتناهى در استعداد
چقدر صريح و ستايش انگيز در شكل و رفتار
چقدر شبيه فرشتگان در كردار
چقدر شبيه خدايان در ادراك
شكوه و زيبايى جهان
و مثل اعلاى جانداران
ويليام شكسپير
"What a Piece of Work is Man"
What a piece of work is man
How noble in reason
How infinite in faculties
In form and moving how express and admirable
In action how like an angel
In apprehension how like a god!
The beauty of the world
The paragon of animals.
William Shakespeare
اى ملك جانوران راى تو
وى گهر تاجوران پاى تو
زان ازلى نور كه پرورده اند
در تو زيادت نظرى كرده اند
دور تو از دايره بيرون تر است
از دو جهان قدر تو افزون تر است
آينه دار از پى آن شد سحر
تا تو رخ خويش ببينى مگر
نظامى
تو را از دو گيتى بر آورده اند
به چندين ميانجى بپرورده اند
نخستين فطرت پسين شمار
تويى خويشتن را به بازى مدار
فردوسى
متن انگليسى از نمايشنامه هملت ، ويليام شكسپير
ترجمه حسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com :منبع

********************
«در ماهیت من»
دگر کردی سوال از من که من چیست
مرا از من خبر کن تا که من کیست
شیخ محمود شبستری
پرسش از "حقیقت من" است که خود از شگفتی هاست،
زیرا هر چه بیشتر آدمی در آن می اندیشد بر حیرتش می افزاید.
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
دیوان شمس
کیست که با هزاران آرزو و صد هزاران آگاهی
همچنان یکی است و خود را بی هیچ واسطه درک می کند.
هم مُدرِک است و هم مُدرَک، و هم عین ادراک است.
عقل و عاقل و معقول است، و بیننده و دیده و دیدار است.
پاسخ شیخ محمود این است که:
چو هست مطلق آید در اشارت
به لفظ من کنند از وی عبارت
یعنی هستی مطلق از نام و نشان و عبارت و اشارت مبرّاست.
برگرفته از مقدمه کتاب "گلشن راز – شیخ محمود شبستری"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمه اثر Jean Dibner

********************
«عشق»
آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود. سپس با صدائی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق، چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند....
Love
Then said Almitra, "Speak to us of Love."
And he raised his head and looked upon the people, and there fell a stillness upon them. And with a great voice he said:
When love beckons to you follow him,
Though his ways are hard and steep.
And when his wings enfold you yield to him,
Though the sword hidden among his pinions may wound you.
And when he speaks to you believe in him,
Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden.
For even as love crowns you so shall he crucify you.
Even as he is for your growth so is he for your pruning.
The Prophet, by Khalil Gibran
برگرفته از کتاب پیامبر
اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Eugenio Zampighi نقاش و عکاس ایتالیایی

********************
«رایحۀ عشق»
چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم
که هرچند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود
اما امید این بود که به طراوت روی تو، آن گل پیوسته شاداب ماند،
اما تو تنها نَفَسی در آن گل دمیدی
و آن را برای من بازپس فرستادی
تا وقتی غنچه هایش باز شود
و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،
من به جای بوی گل، رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.
بن جانسن
The Scent of Love
I sent thee late a rosy wreath,
Not so much honouring thee
As giving it a hope that there
It could not withered be;
But thou thereon didst only breathe,
And sent'st it back to me,
Since when it grows and smells, I swear,
Not of itself but thee!
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «روح گل رز» اثر نقاش انگلیسی جان ویلیام واترهاوس

********************
«آیینۀ جهانی»
خوب رویان آیینه می جویند تا صورت خود را در آن ببینند و خط و خالی برآن بیفزایند. از این آیینه ها بسیار هست که آدمی روی خود را نظاره کند و اگر دودی و غباری بر آن بیند بشوید و اگر نقصانی هست به کمال آورد؛ اما کجاست آن آیینه که چهرۀ روح و جان خویش را در آن بنگریم و شکل و شمایل باطن خود را تماشا کنیم.
گفتم ای دل آینه از بهر چیست
تا ببیند هر کسی کو شکل کیست
آینه آهن برای لون هاست
آینه سیمای جان سنگین بهاست
آینه جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زان دیار
مثنوی
آیینه جان بسیار سنگین بهاست، بسیار عزیز و نادر الوجود است و اگر سال ها در طلب آن به هر کوی و برزن بگردند رواست.
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
سعدی
برگرفته از کتاب « 365 روز با سعدی»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگارگری اثر Frank Markham Skipworth پرتره نگار انگلیسی

********************
«خودآگاهی»
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
دیوان شمس
دانشمندان در پی کشف اسرار خوداگاهی به روح نزدیک می شوند و امروز دانشمندان علوم طبیعی مهمترین و غامض ترین مسألۀ علم را شناخت ماهیت خودآگاهی می دانند. پرسش این است که این کیست که برجسم ما حاکم است و بر این مرکب تن سوار است و خود را و عالم را درک می کند و قضاوت می کند؟
یا به تعبیر خانم کتلین رین، شاعر معاصر اسکاتلندی:
این من کیست
که سر از خاک برآورده، سخن می گوید
و از پشت غبار تن، جهان را می نگرد؟
این کیست که به جای سنگِ خاموش می شنود
و به جای آب روان
با گوشت و پوست و استخوان
جهان را احساس می کند؟
این کیست که به جای جنگلْ شب را تنفس می کند؟
و به جای گل سرخ می بیند
و می داند که پرنده در پردۀ آواز چه می گوید؟
این من کیست که به جای خورشید
از دیو سیاه شب می ترسد؟
و این کیست که هیولای پریشانِ عالم را نظام می بخشد؟
این من کیست که از عدم سر برآورده
و چهرۀ معشوق را نظاره می کند؟
برگرفته از کتاب «در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" حدیث مُعَنعَن "
باد صبا برای من حدیثی از عاشقان روایت کرد
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آنکس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
محی الدین ابن عربی
بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به خطا تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت؟ بر دهن خویش زن
مولانا
□ مُعَنعَن یک کلمه عربی است به معنی عباراتی که
کلمه "عن" به معنی "از" در آن تکرار شده است،
چنانکه راویان حدیث "از" یکدیگر نقل می کنند
و ابن عربی آن را به فضای عشق و عرفان آورده است.
شعر: محی الدین ابن عربی
ترجمه: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: جان ویلیام واترهاوس

********************
" وقتی عاشق تو بودم "
وقتی عاشق تو بودم
دلیر و پاک بودم
و تا فرسنگها در اطرافم شگفتی و شادی می رویید
و رفتارم همه نیک و دلپسند بود.
اکنون آن عشق گذشته است
و از آن شگفتیها هیچ بر جای نمانده
و تا فرسنگها در اطرافم همه چیز فریاد می زند و خبر می کند
که من دوباره همان خودم هستم.
آلفرد ادوارد هاوسمَن
When I Was in Love with You ""
Oh, when I was in love with you,
Then I was clean and brave,
And miles around the wonder grew
How well did I behave. And now the fancy passes by,
And nothing will remain,
And miles around they'll say that I
Am quite myself again.
Alfred Edward Housman
□ عشق آن است که آدمی خودش نباشد،
خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد
و این رهایی از خویشتن کمترین افسون عشق است.
اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند؟
نظامی
در این حال خوش بی خویشی است
که آدمی همه کارش خوش می شود:
خوش می گوید،
خوش می خرامد
و خوش رفتار می کند
و صاف و پاک و دلیر و بی باک می گردد
و جهان در چشمش پیوسته تازه و با طراوت است
و همه چیز او را شگفت و شورانگیز می نماید.
اگر تلخ است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی
دیوان شمس
برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
به قلم حسین الهی قمشه ای
طرح و نقش اثر رابرت ایندیانا

********************
«طفل عشق»
آن شاهدی نیم که فردا شود عجوز؛
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
دیوان شمس
در افسانه های یونانی آمده است که چون اِروس، الاهۀ عشق، ده ساله شد، تیر و کمان به دست گرفت و در آسمان به صید عاشقان پرداخت. اما هرچه زمان گذشت از مرتبۀ کودکی بیرون نیامد. مادرش، آفرودیت که الهۀ زیبایی بود، او را نزد آپولو طبیب خدایان برد تا علت را جویا شود. آپولو گفت که این فرزند تا ابد کودک خواهد ماند و هیچگاه مرد نخواهد شد. رمز قصه در این است، عشق، فرزند زیبایی، پیوسته کودک است و عاشقان پیوسته جوان خواهند بود.
برگرفته از کتاب «گزیدۀ فیه ما فیه»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر مونیر - قرن نوزدهم

********************
"تعهّد و تخصّص"
در این مقام صحنه ای کوتاه از نمایشنامة بلند موسی را مشاهده می کنیم
آنجا که دختر شعیب از پدر می خواهد که موسی را به خدمت گیرد
و برای ترغیب او موسی را تلویحاً به دو صفتِ ممتاز می ستاید.
سخن دختر این است که
هر کس برای کاری برگزیده و استخدام می شود
باید حداقل دو صفت بارز داشته باشد:
یکی توانایی بر انجام کار که شامل علم و مهارت نیز می گردد
و یکی دیگر امانت و داشتن مسئولیت اخلاقی و راستی و درستی
که گاهی از آن به کلمة تعهّد یاد می کنند.
به زبان امروز، تعهّد و تخصص باید با هم باشد
و اگر در هر یک نقصانی پدید آید
به زیان استخدام کننده خواهد بود.
بعضی چنین تصوّر کرده اند که
صفت امانت و تعهّد اهمّیت بیشتری از علم و تخصّص دارد
و اگر بخواهند بین مهارت و تخصص
در مقابلِ امانت و تعهّد
یکی را انتخاب کنند
بهتر آن است که امانت اختیار شود
در حالی که امکان رسیدن زیان از آدم نادان ولی متعهّد
بیش از زیان دانایی است که ممکن است تعهدی نداشته باشد.
دشمنِ دانا که غمِ جان بوَد
بهتر از آن دوست که نادان بوَد
نظامی، مخزن الاسرار
مهرِ ابله مهرِ خرس آمد یقین
کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین
مثنوی
و بدیهی است که جمع این هر دو صفت باید کرد
و نظام جامعه را به دست افراد متخصّص و متعهّد باید سپرد.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: محاکمه گالیله

********************
«مجمع دیوان»
دیوها و عفریت ها در جهان پیوسته کنگره تشکیل می دهند تا تدبیری علیه آدمیان بیندیشند.
در شاهنامه در یک کنگرۀ دیوسالار که مشابه آن را میلتون در بهشت گم شده Pandemonium یعنی «مجمع دیوان» نامیده است، دیوان با هم برای دفع کیکاووس مشورت می کنند:
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
یکی انجمن کرد پنهان زشاه
به دیوان چنین گفت کِامروز کار
به رنج و به سختی است با شهریار
یکی دیو باید کنون چرب دست
که داند همه رسم و راه نشست
شود جان کاووس بی ره کند
به دیوان بر، این رنج کوته کند
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چرب دستی مراست
....
فردوسی
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگاره جنگ رستم و ارژنگ دیو از شاهنامه شاه طهماسبی

********************
صرفه گری
«گر تو مقامر زاده ای، در صرفه چون افتاده ای
صرفه گری رسوا بود، خاصه که با خوب ختن»
«مولانا»
مقامرزاده به معنای فرزند قمارباز، کنایه از فرزندان آدم. مقصود این است که اگر تو فرزند آدمی و می دانی که پدرت قمار بزرگی کرد و بهشت برین را باخت و خم به ابرو نیاورد، پس چگونه است که تو اینجا در صرفه گری و خست افتاده ای در حالی که صرفه گری مایه رسوایی است بخصوص که شخص با محبوب نازنینی چون دختر پادشاه چنین صرفه گری کند و از صرف کردن و خرج کردن ثروت در راه او دریغ ورزد.
پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
«حافظ»
برگرفته از کتاب « 365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «خسیس» اثر Antonio Piccinni نقاش ایتالیایی

********************
"خطاها و فضایل"
قماش زندگی ما را با تار و پود خطا و صواب
و رشته های درهمِ نیک و بد بافته اند.
اگر خطاهایمان ما را به تازیانه ادب نمی کردند،
فضایلمان ما را به غرور و خودبینی می کشاندند
و اگر ما به فضایل خود دلگرم نبودیم،
گناهانمان ما را به ورطه نومیدی می افکندند.
ویلیام شکسپیر
"Faults and Virtues"
The web of our life is of a mingled yarn, good and ill together:
Our virtues would be proud, if our faults whipped them not;
And our crimes would despair,
If they were not cherished by our virtues.
Shakespeare (All is Well that Ends Well)
نمایشنامه کمدی "آن خوش است که پایانش خوش است" اثر ویلیام شکسپیر
با الهام از یک داستان بوکاچیو در کتاب دکامرون (صد داستان فرح انگیز)
به صورت نمایشنامه ای در پنج پرده عرضه شده است
که آکنده از سخنان حکمت آمیز و پندهای گران سنگ است.
از جمله، افزون بر قطعه فوق،
خود عنوان کتاب درس بزرگی است
همه آدمیان را که:
به پایان خوش بیاندیشید.
و لذتهایی را که رنج بسیار به دنبال دارد
خوش مخوانید.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" صفیر سیمرغ "
اینهمه کارهای شگفت که خداوند کرده است!
چگونه شک کنیم که هر دم ما را می نگرد؟
او خود را در آیینۀ هزار چشمه به ما نشان داده است
و ما همچنان حیران و سرگردان تا چه کنیم و او را کجا جوییم.
جهان از جنگ و فتنه و آشوب سیاه شده است،
اما تو به بیدهای مجنون نظر کن
تا بشنوی صفیر سیمرغ را
و بنگری بالهای رنگین آن عنقای پنهان را،
و کارهای شگفت آفریدگار جهان را.
آنجلا مورگان
“God Does Do Such Wonderful Things”
God does do such wonderful things!
How can we doubt He’ll see us through?
He has proved Himself through a million springs
Yet still we wonder: "What shall we do"?
The world is black with war and woe-
But look where the pussy willows grow
And hear the songs and see the wings...
God does do such wonderful things!
Angela Morgan
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین "
ترجمه: حسین الهی قمشه ای

********************
«آتش درون»
چگونه ممکن است که آدمی درونش پر از آتش باشد و هیچ احساس نکند؟ فارابی در فصوص الحکمه (جواهرات معرفت) آورده است که «اگر عضوی از اعضای کسی را به افیون بی حس کنند و بر آتش نهند آن کس دردی و سوزشی احساس نخواهد کرد امّا پس از چندی که تأثیر دارو از میان برخیزد فریادش برخواهد خاست.»
و چنین است که وجدان آدمی به افیون غفلت بی حس می شود، مال یتیم و صغیر را فرو می بلعد و او را هیچ باک نیست، امّا چون آن غفلت به هشدار موعظه ای و توبه ای یا در نهایت به رستاخیز مرگ از میان برود شخص یا در همین نشئۀ دنیوی و یا نشئۀ آخرت به جهنمی سوزان خواهد افتاد و در آتشی که هیزمش را مال یتیم و ظلم و تجاوز و غیره برافروخته است درخواهد افتاد، آتشی که از درون شعله می کشد و هیچ پناهگاهی و گریزگاهی از آن نیست.
برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"زهد از منظر حافظ"
اغلب مقصودِ حافظ از دین و عقل و علم و زهد و تقوی و نام و ناموس و غیره که بدان طعن می زند، همین هستی و هوشیاری و نفس پرستی است زیرا عامۀ خلق دین و عقل و علم و زهد و تقوی را در خدمت نفس آورده و فرعونِ درونی خود را در حجاب این صورتها پنهان کرده اند و به تعبیر دیگر، دینِ ایشان حجابِ کفر ایشان است.
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برکشیدم اینهمه تزویر را
«ســــــــعدی»
و به همین جهت حافظ از زاهد به صفتِ خودبین یاد می کند.
یارب آن زاهدِ خودبین که بجز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینۀ ادراک انداز
«حــــــــــافظ»
برگرفته از مقدمه دیوان حافظ
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«سخن آشنا»
شاعرانی که به پیوندهای قدسی راه نیافته و خواسته اند به همّتِ سخندانی و هیمنۀ فصاحت و بلاغت و شوق شهرت شاعری و رؤیای نام آوری به حلقۀ دل های مردمان راه یابند چون حلقه بر دروازۀ مقصود بازمانده اند و از ایشان جز صوت و صدایی و کوس و درایی بازنمانده است و هرچند که به غوغا و غلغله و حضور مستمر در محفل این و آن و کتاب فلان و بهمان پنج روزی بر کرسی شاعری بنشینند اما چون به راستی معاملتی با فرشتگان آسمان و زمین ندارند شعرشان از دیوان ها به دل ها نمی آید بلکه به تدریج با فرونشستن جاذبۀ نوآوری های بی مایه از حلقۀ آشنایی خارج می شود.
دگری همین حکایت بکند که من ولیکن
چو معاملت ندارد سخن آشنا نباشد
«سعدی»
بویِ خوشِ تو هر که زبادِ صبا شنید
از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید
«حافظ»
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی پروانه ها اثر «اشر» نقاش هلندی

********************
"پادشاه ممالک خطیم صفحۀ مشق ما، قلمرو ماست"
زهی پادشاهان مُلک هنر که بی هیچ سپاه و لشگر بلندترین قله های زیبایی و حکمت را فتح کردند و شگفت ترین قلعه ها و قصرهای خسروی را به تصرف آوردند و به اعجاز هنر تاج و تخت زرین و افسر دیهیم شهریاری آفریدند.
اگر تاج گوهر نشان بر سر نهادند دست پرورد سودایی بود که در سر داشتند. اگر بر دیهیم زرنشان نشستند، تکیه بر اورنگ ذوق و زیبایی خویش کردند و اگر عشرت و مستی دایم داشتند خود را در آغوش گرفتند و بوسه بردهان خویش زدند و در جهان شور و عربدۀ مستانه به راه انداختند که:
بوسه بده خویش را ای صنمِ سیم تن
ای به ختا، تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی، سیمبری چون تو کو
بوسۀ جان بایدت بر دهنِ خویش زن
«مولانا»
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر مرحوم میرزا کاظم، خوشنویس عهد قاجار

********************
"مدرسه آدم"
بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم،
علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم.
آخر، این همه برای توست.
اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید
و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی.
و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین- از ارزانی و گرانی،
امن و خوف- همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست.
و اگر ستاره است- از سعد و نحس- به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست.
چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو.
چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها
و احوالها و عالمهای بوالعجب بینهایت باشد،
بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد.
فیه مافیه
□ از نگاه مولانا حیف است که آدمی عمر نازنین خود را
که فرصتی یگانه و جواهری دردانه است
در کارهایی صرف کند که در شأن او نیست.
حتی علوم و فنونی که نزد عامة مردمان مقام و مرتبه ای بلند دارد
اما نهایت آن اداره امور فانی دنیوی است
و در جهت تکمیل روح باقی و وصول به کمال اخروی به کار نمی آید
و آدمی را از مرتبه حیوانی به مقام انسانی ارتقا نمی دهد،
درسِ مدرسة آدم نیست
و صرف عمر در این گونه علوم
مانند آن خواهد بود که گویی
من این کتابها را معطل نگذاشته ام
و از آنها انواع بهره ها می برم؛
گاه زیر سر می گذارم و گاه روی سر می گیرم
و گاه آن را زیر دستی می کنم و گاه از آن بالش تکیه گاه می سازم.
اینها بهره بهینه از کتاب نیست!
برگرفته از کتاب "گزیدة فیه مافیه: مقالات مولانا"
تلخیص، مقدمه و شرح: حسین الهی قمشه ای

********************
"دو هزار مست"
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
سرِ مست گفته باشم، من ازین خبر ندارم
یعنی من در سودای آن نیستم که دکانی باز کنم
و مردم را به اوصاف معشوقم سرگرم دارم.
اگر هم گاهی سخنی در جمال او از من می شنوی
در حالت مستی و بی خبری کلمه ای بر زبانم جاری شده است
و گرنه من رازدارم و برهنه را می پوشانم،
ولی در عین حال در حالت بی خودیِ مستانه پرچمی به دست می گیرم
و دو هزار مستِ دیگر به من می پیوندند
و همه در شهر می گردیم و فریاد می کنیم
که ما خمار و مشتاق دیدار آن شهریاریم
و این دُهُل عشق که ما بانگ آن برآورده ایم آن قدر عظیم است
که زیر گلیم نمی گنجد تا طبل زیر گلیم زنیم و راز را پنهان داریم.
به سر مُناره اُشتر رود و فغان برآرد
که نهان شدم من اینجا مکنید آشکارم
مولانا
برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"خورشید معرفت"
این شراب روحانی و روشنی بخش
که در میخانه های زنجیره ای
شاعران بزرگ پارسی گو دست به دست می رود
به یک تعبیر همان خورشید معرفت است
که در شب یلدای جهل طلوع می کند
و یکی از ساقیان آن خیّام است که گفت:
سَبَقتُ العالَمینَ اِلَی المَعالی
بَصائِبِ فِکرَةٍ و عُلُوِّ هِمَّة
فَلاحَ بِحِکمَتی نورُ الهُدی فی
لَیالٍ لِلضَّلالَةِ مُدلَهِمّة
یُریدُ الجاحِدونَ لِیُطفِؤوها
و یأبَی الّلهُ اِلاّ اَن یُتِمَّة
خیام
در تعالی و رفعت بر جهانیان پیشی گرفتم
به رأی روشن و همّت بلند
پس در شبانِ تیرة گمراهی
خورشید هدایت از افق دانایی من طلوع کرد
و منکران می کوشند تا این نور را خاموش کنند
امّا خداوند نگذارد بلکه بر روشنی آن بیفزاید.
برگرفته از مقدمة کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعمادالحسنی

********************
"عرفان در نهاد بشر"
حقیقت این است که عرفان از نهاد بشر برخاسته
و از خاور و باختر و ترک و تازی و پارسی بیرون است
و پیوسته در عالم، لطیف طبعانی بوده اند
که از مشاهدة کلک خیال انگیز عالم دریافته اند که:
لعبت بازی پس این پرده هست،
ور نه بر او این همه لعبت که بست؟
نظامی
و چون فیلسوفان بدین مرتبه نیز قناعت نکرده اند
که صنع عالم را صانعی است
بلکه در طلب صانع برآمده
و از پیام آوران و آشنایان کوی او نشان گرفته اند و،
گستاخ و بی هراس، به بیابان عشق قدم نهاده
و خار و خارة این وادی را پرنیان و حریر یافته
و با هزار "لن ترانی" همچنان دیده بر دیدار دوخته
تا پس از چندین شکیبایی شبی چون حافظ
چراغ دیده در محراب ابروی یار افروخته اند
و بدین دیدار که حل همة مشکلات و پاسخ جملة پرسش های جهان است
از پردة تقلید و گفتار بیرون جسته
و هرچه گویند از مقام مشاهده و تجربة درون است.
هرچه گویم هست از عین الیقین
نی به استدلال و تقلید است این
گر دلیلی گفت آن مرد وصال
گفت آن از بهر اصحاب جدال
مثنوی
برگرفته از کتاب "گزیدة فیه ما فیه"
تلخیص،مقدمه، و شرح: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر سلطان محمد

********************
«سکوت من ترانۀ من است»
سکوت من خود سرود و ترانه است
و گرسنگی من همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستی هاست
و عروسی هاست در فغان و شِکوۀ من
و دیدارهاست در غربت تنهائیم
و ظهور من همه ستر و حجاب است
...
چه بسیار که از غمها شِکوه می کنم
و قلبم بدان غمها برخود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندان هایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقۀ نگین من است
گاه شبِ تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پردۀ ظلمت می پوشاند
تا من پردۀ رؤیاهای خویش را بگسترم
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد.
جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمۀ کتاب پیامبر
نقاشی اثر جبران خلیل جبران

********************
«شکوه دنیوی»
شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب
که هردم بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای وسعت هیچ می شود.
ویلیام شکسپیر – هنری ششم، 1، 2
Vanity of Glory
Glory is like a circle in the water
Which never ceaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought
Shakespear, King Henry VI, I, II
بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"باغ عشق"
به باغ عشق رفتم
و دیدم آنچه را که از آن پیش ندیده بودم:
دیدم در میان باغ،
در چمنزاری که تفرجگاه من بود،
کلیسایی ساخته بودند.
درهای کلیسا را بسته
و روی آن نوشته بودند: "تو هرگز نباید".
پس به گرد باغ در گردش آمدم،
به هوای آن همه گل که در باغ عشق می روید؛
اما دور تا دور، بر جای گل
همه سنگهای گور دیدم
و کشیشان را که، همچون غراب در جامه های سیاه،
به این سوی و آن سوی روان بودند
و هم آنان
شادیها و آرزوهای مرا با بندهایی از پیچک خشک بستند
و به گوشه ای انداختند.
ویلیام بلیک
“The Garden of Love”
I went to the garden of love,
And saw that I never had seen:
A Chapel was built in the midst,
Where I used to play on the green.
And the gates of this Chapel were shut,
And “Thou shalt not” Writ over the door;
So I turned to the Garden of Love,
That so many sweet flowers bore;
And I saw it was filled with graves,
And tomb-stones where flowers should be:
And priests in black gowns were walking their rounds,
And binding with briars my joys and desires.
William Blake
□ کشیشان زنده دل،
چون اسقف می ری یِل در داستان "بینوایانِ ویکتور هوگو"،
که پیام عشق جهانگیر حضرت مسیح را به آدمیان می رسانند
از روزگار آن پیامبر الهی تاکنون
همواره کم و بیش در میان مردم بوده اند
و هرچه خیر و نیکویی
و عشق و محبت که در میان ترسایان هست
از برکت وجود آنهاست
اما چون بسیاری از کاهنان و کشیشان را شیطان نفس
از نور به ظلمت برده و دلهایشان را سیاه کرده
و به کارهای زشت از دروغ و خدعه
¬¬¬و جنایت و خشونت و بی رحمی وا داشته بود،
در این قطعه، شاعر آسمانی، ویلیام بلیک،
آنان را رهزنان راه خدا و غاصبان نعمتهای الهی شناخته
که در باغ عشق، کلیسایی از قهر و نهی و طرد و انکار می سازند
و اطراف آن را گورستان دلهای مرده می کنند
و خود چون غراب در آن باغ خزان زده می چرخند
و دست و پای شادیها را با خشونت می بندند.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Caspar David Friedrich

********************
" تفرجی در باغ بی خزان "
از اینجا سفری به ترکستان عشق می کنیم
و اگر بوالفضولی گوید:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می روی به ترکستان است،
خواهیم گفت که ما را هوای کعبه در سر نیست
بلکه قصد ترکستان کرده ایم
که در آنجا با شیخی کریم النفس
که چون از معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید، اول خدا دید
و نام پرآوازه اش محمود شبستری است
وعدة دیدار داریم.
شیخ محمود ماهی است که هرچند در میان سه خورشید
سعدی و مولانا و حافظ
طلوع کرده است،
در شعاع خیره کنندة شعر ایشان هیچ رنگ نباخته
بلکه به نور جمال خود
سایة ابهام و پرده های ظنّ و گمان را
از اشعار ایشان برگرفته
و صحن آسمان این سه شهریار اقلیم سخن را
ستاره باران کرده است.
در فرهنگ باختر گفته اند
اگر کسی در همه عمر هیچ کتابی جز ضیافت افلاطون نخوانده باشد
سهم زیادی از فرهنگ بشری از دست نداده است
و این سخن را با اطمینان بیشتر می توان
در ستایش گلشن راز شیخ محمود گفت:
که جوهر الهیات و فلسفه و تفسیر
و ادبیات و اخلاق و جمال شناسی را
در دفتری از هزار بیت
یا بدره ای از هزار سکه زرّین
به پای جهانیان افشانده
و جملگی را به باغی فراخوانده است که:
در او راز دل گلها شکفته است
که تا اکنون کسی دیگر نگفته است
زبان سوسن او جمله گویاست
عیون نرگس او جمله بیناست
برگرفته از مقدمه کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«پردۀ شرح نام او»
گروهی از غیرت عشق، نام معشوق را در نام ها پنهان کردند و به عکس دنیاپرستان و غافلان که نام خدای می برند و هزار چیز دیگر می خواهند، آنان نام هزار چیز را می برند و از همه مقصودشان همان یکی است که تنها اسم با مسمّای هستی اوست چنانکه:
آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
مَحرَمان را سرّ آن معلوم کرد
ور بگفتی موم زآتش نرم شد
این بُدی کان یار با ما گرم شد
...
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بُدی
مثنوی معنوی
حافظ و سعدی و عطّار و مولانا نیز مانند زلیخا، نام دوست را بیشتر در نام ها پنهان کرده اند تا نامحرمان درنیابند و خرقه پوشان ریاکار به هزار شُبهه و انکار درافتند.
برگرفته از کتاب «کیمیا – 9 »
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«سعادت»
ای شادی، ای خوشبختی،
ای مقصود هستی ما،
ای ایستگاه نهایی همه خواست های ما،
ای خوبی، ای لذت، ای رضایت، نامت هر چه هست باشد،
تو آن ناشناختۀ آرامی که آه ها و آرزوهای ابدی را از ژرفای دلها
به حرکت می آوری،
آرزوهایی که بخاطرش می توانیم زندگی را تحمل کنیم
یا بخاطرش با دلیری مرگ را پذیرا شویم.
الکساندر پوپ
Happiness
O Happiness! Our being’s end and aim,
Good, pleasure, ease, contact! Whate’er thy name:
That something still, which prompts th’ eternal sigh,
For which we bear to live, or dare to die.
A. Pope, An Essay on Man
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
"در حضور بزرگان جهان"
جان راسکین، حکیم و منتقد بزرگ هنری انگلیس،
در مقاله ای در بیان اهمیت کتاب گوید:
"عامه مردمان مشتاق دیدار انسان های بزرگند
و اگر دقایقی چند از نزدیک، شاهزاده ای یا شهبانوی محبوبی،
یا شاعر و حکیم و دانشمند بزرگی را ببینند
یا با او صحبت کنند همه عمر از آن به افتخار یاد می کنند
و اغلب آرزو دارند که ای کاش
ما در زمان فلان حکیم یا شاعر یا قدیس یا پیامبر می بودیم
و از نزدیک با او صحبت می داشتیم
و گاه از رسیدن به حضور بزرگان با الفاظ پرشکوه
مانند باریافتن و افتخار حضور داشتن یاد می کنند
در حالی که انسان های بزرگ خود در آن اطاقک های کوچک
که قفسه کتاب نام دارد در انتظار ایستاده اند
تا به حضور هرکس که ایشان را راه دهد بار یابند
و آدمیان اغلب به سبب اشتغالات باطل و ازدحام تعلقات خاکی
فرصتی برای دیدار با ایشان ندارند."
کتاب های خوب حاصل والاترین نقطه های عمر بزرگان جهان است
چنانکه درباره شعر گفته اند:
شعر شادترین و متعالی ترین لحظه های شادترین انسان هاست.
نقطه اوج ظهور و حضور سعدی، غزلیات و بوستان و گلستان اوست
و هرکسی می تواند در بهترین لحظه های عمر سعدی به حضور او برسد.
همچنین است حافظ و میلتون و شکسپیر
که نقطه های کمال حیاتشان مبدل به آثارشان شده است
و اگر کسی از خواندن این آثار احساس حضور نمی کند،
او را از دیدن آن بزرگان چه فایده خواهد بود.
ور بخوانی و نیی قرآنپذیر
انبیا و اولیا را دیده گیر
مولانا
برگرفته از کتاب "سیصد و شصت و پنج روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«پروین اعتصامی»
اگر در آسمان دنیا، پروین نام هفت ستاره است که در صورت فلکی ثور جای دارند وایشان را هفت خواهران خوانند ما را در خطۀ شعر پروینی است که گوییم:
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشۀ پروین به دو جو – حافظ
او چون مادری مشفق، مهمانان را بر خوانِ کرامت خود می نشاند. طعامِ اصلی بر سفرۀ او عشق به بشریت و همدردی با آلام بشری همراه با چاشنی شیرین از قصه های طنز آمیز و عبرت آموز است.
گاه در قصایدی گران آهنگ پندهای گران سنگ می دهد و غصه های سنگین عالم فرودین را بر دل ها سبک می کند که:
ای دل، عبث مخور غمِ دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
این دشت خوابگاه شهیدان است
فرصت شمار گاه تماشا را
و گاه قصّه می گوید از قاضی ظالم پیشه ای که دزد ضعیفی را محاکمه می کند یا محتسبی مستِ غرور و جاه که با میخوارۀ معرفت آموزی درافتاده است و در هر دو داستان شما را می خندانَد از آنکه نشان می دهد رفتار این هر دو تا چه اندازه نامعقول و ناموزون است و ...
برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر سنگ نوشتۀ پروین اعتصامی - قم

********************
"بیهوده نزیسته ام"
اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم رنج و محنت یک زندگی را تسکین دهم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم درد جانسوزی را سرد و سلامت کنم،
یا پرنده از پا افتاده ای را یاری کنم
که به آشیانش باز گردد،
بیهوده نزیسته ام.
امیلی دیکنسون
رنج خود و راحت یاران طلب
سایه خورشید سواران طلب
رنج مشو، راحت رنجور باش
ساعتی از محتشمی دور باش
درد ستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرماندهی
نظامی
برگرفته از کتاب "مائده های فرهنگی"
به اهتمام حسین الهی قمشه ای

********************
«موسیقی»
هر کجا می روم
نوای یک نغمه آسمانی به گوش می رسد؛
از هر چیز کهنسال،
از هر چیز نورسته،
از هر آنچه زیباست
و از هر آنچه زشت است
آوازی شاد و نشاط انگیز می شنوم.
تنها نه از گل سرخ،
تنها نه از پرندۀ خوشخوان،
تنها نه از درخشش انوار رنگین کمان،
و نه آنچه در آواز یک زن به گوش می رسد،
بلکه در سیاه ترین و پست ترین چیزها،
بر دوام، آوازی به اهتزاز می آید.
تنها نه از ستارگان،
تنها نه از جام گلبرگهای شکوهمند،
تنها نه از نغمه لطیف آن پرنده سرخ سینه،
تنها نه از آن کمان که در کنار بارشهای تند لبخند می زند،
بلکه در گل و لای، در حباب و کف،
پیوسته و بر دوام، چیزی هست که آواز می خواند.
رالف والدو امرسن
"Music"
Let me go where'er I will,
I hear a sky-born music still:
It sounds from all things old,
It sounds from all things young,
From all that's fair, from all that's foul,
Peals out a cheerful song.
It is not only in the rose,
It is not only in the bird,
Not only where the rainbow glows,
Nor in the song of woman heard,
But in the darkest, meanest things
There alway, alway something sings.
'T is not in the high stars alone,
Nor in the cup of budding flowers,
Nor in the redbreast's mellow tone,
Nor in the bow that smiles in showers,
But in the mud and scum of things
There alway, alway something sings.
Ralph Waldo Emerson
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" از مواعظ عاموس نبی "
تا هنگامی که ضعیفان را در زیر پای می کوبید
و گندم دسترنجشان را به ستم می ستانید،
اگرچه کاخهای مرمر بنا کنید،
در آن کاخها زندگی نتوانید کرد،
و هرچند تاکستانهای سبز و خرم کشت کنید،
از شراب آن نخواهید نوشید.
من می دانم که گناهانتان چقدر عظیم است
و آزارهاتان چه اطوار گونه گون دارد:
راستان و دادپیشگان را خوار کرده اید،
رشوه می ستانید،
و هنگام داوری بینوایان را از حقوقشان محروم می دارید.
من از جشنها و مهمانیهای شما بیزارم،
و ا زمحافل پرشکوه شما مرا هیچ وجد و نشاط نیست.
اگر شرابها و طعامهای لذیذ نزدِ من آورید،
من طعام شما را نخواهم پذیرفت
و به قربانی چارپایان فربه تان نظر نخواهم کرد
و هیاهوی آوازتان را نخواهم شنید
و به غوغای سازتان گوش نخواهم سپرد،
مگر آنکه نهر انصاف در شهر شما روان گردد
و جویبار عدالت، بر دوام در آن جاری باشد.
کتاب مقدس
“ Sermons of Amos “
Forasmuch therefore as your treading is upon the poor,
And ye take from him burdens of wheat:
Ye have built houses of hewn stone,
But ye shall not dwell in them;
Ye have planted pleasant vineyards,
But ye shall not drink wine of them.
For I know your manifold transgressions and your mighty sins:
They afflict the just, they take a bribe,
And they turn aside the poor in the gate from their right.
I hate, I despise your feast days,
And I will not smell in your solemn assemblies.
Though ye offer me burnt offerings and your meat offerings,
I will not accept them:
Neither will I regard the peace offerings of your fat beasts.
Take thou away from me the noise of thy songs;
For I will not hear the melody of thy viols.
But let judgment run down as waters,
And righteousness as a mighty stream.
Bible, Old Testament, Amos, chapter 5
□ این سخنان که حدود دو هزار و هفتصد سال پیش به قلم آمده
از ظلم و جوری حکایت می کند
که پیوسته ستمکاران بر ضعیفان و بی پناهان روا داشته اند
و انبیای الهی نیز پیوسته خلق را بیم داده اند
که از عاقبت ظلم بر حذر باشند
و قسط و عدل پیشه کنند
تا مشمول رحمت الهی واقع شوند
وگرنه هرچه از مال و نعمت دنیا گرد آورند،
همان، آتشی خواهد بود که فرمود:
" نارُ اللّهِ الموقَدَةُ،
الَّتی تطّلِعُ عَلَی الأفئِدَةٍ، "
آن آتش را خشم خدا افروخته
و شرارة آن بر دلهای کافران شعله ور است.
سوره هُمَزه
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای

********************
" عشق من، عشق من "
از کرۀ خالی فضا
پژواکی به گوشم آمد؛
صدایی تنها که فریاد می زد:
عشق من، عشق من،
و ندانستم که من آن کلمه را شنیدم
یا بر زبان آوردم،
و آن کلمه سکوت بی پایان فضا را پر کرد.
کتلین رِین
“ My Love, My Love “
From the hollow sphere of space
Echo
Of a lonely voice
That cries, my love, my love:
I do not know whether I spoke or heard
The word
That fills all silence.
Kathleen Raine
□ این شعرِ کوتاه یکی از ژرف ترین و لطیف ترین اشعار ادبیات جهان است
که تمامی داستان آفرینش را به سادگی و زیبایی تمام در کلماتی چند بیان کرده است:
آن فریاد " عشق من، عشق من " صدای آفریدگار هستی است
هنگامی که جمال بی انتهای خود را نظاره می کند،
و حضور حسن و جمال نامتناهی در پیشِ قوۀ ادراک نامتناهی،
جز عشق نامتناهی چه خواهد بود.
آن فریاد را عشق آفرید،
و عاشق بر زبان راند،
و معشوق شنید.
و آنجا عشق و عاشق و معشوق یکی بود.
آن فریاد " عشق من، عشق من "
روح و جان و نَفَس زندگی است،
که هر انسانی باید هم آن را بشنود
و هم بگوید،
تا همه استعدادهای او شکوفا شود.
اهتزاز این فریاد است
که کودکان را شیر می دهد،
و خانه ها را حال و هوای عشق می بخشد.
" تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم "
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظ
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای

********************
«بلندای قامت ما»
ما هرگز بلندای قامت خود را نمی دانیم،
مگر ما را فراخوانند که برخیزیم و قد برافرازیم
و آنگاه، اگر به طرح وجود خویش وفادار مانده باشیم
قامت ما از آسمانها خواهد گذشت
امیلی دیکنسن
We never know how high
Till we are asked to rise
And the, if we are true to plan
Our statures, touch the skies
Emily Dickinson
مقصود از طرح وجود همان گوهر الهی ذات ماست که فرشتگان برآن سجود کردند و وفادار ماندن به طرح اصلی حفظ و حراست آن اوصاف کمالیه است که خداوند در نهاد مانهاده است و حقیقت معنی تقوی همان انسان بانی و نگاهبانی از فضایل انسانی است:
تو پنداری که تو کم قدر داری
تویی کز هردو عالم صدر داری
دل عالم تویی در خود مبین خرد
بدین همت توان گوی از جهان برد
نظامی
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
«قصۀ نی»
غزلم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان
قدحی دو موهبت کن چو ز من غزل ستانی
دیوان شمس
این تمثیل نی شدن برای رسیدن به درک حقایق اشیاء در همه فرهنگهای باستانی با تصویرهای گوناگون به چشم می خورد. چینیان معتقدند که تا کسی نی نشود نمی تواند نی را بکشد.
قصه نی در اساطیر یونان نیز قصه شیرین و عبرت آموزی است و ماجرای او با قصه نی مولانا هم آهنگ است.
داستان نی به روایت یونانیان چنین است که : نی در آغاز دختر زیبایی بود. در بیشۀ سبز و خرمی زندگی می کرد و همه جوانان آن ناحیت بر او عاشق بودند. روزی یکی از عاشقان او که مجنون تر از دیگران بود او را دنبال کرد تا دامنش را بگیرد و با او معاشقه کند، اما او گریخت و در نیزاری انبوه خود را پنهان کرد و برای آنکه راه را بر آن جوان ببندد خود را به صورت یک نی درآورد تا در میانِ نی ها بکلی گم شود اما جوان آن نیِ خاص را شناخت و چید و بندهای آن را تهی کرد و سوراخهایی به آتش در آن پدید آورد و آنگاه آتشِ عشق خویش را در او دمید...
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
مثنوی
برگرفته از کتاب « در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط نقاشی اثر حجت رنجبر

********************
«بهشت دنیا و بهشت آخرت»
چه کار اندر بهشت آن مدعی را
که میل امروز با حوری ندارد
سعدی
آن کس که در اینجا اهلِ عیش و عشرت با حوریان و پریان صاحب جمال از عدل و انصاف و جوانمردی و شرافت و مروّت و حکمت و معرفت است در عالم آخرت نیز با همین فرشتگان و حوریان محشور خواهد شد و در حدیث آمده است که هر کس چیزی را دوست داشته باشد در عالم دیگر با همان چیز محشور خواهد شد و عجبا از مردمی که اینجا با دروغ و تزویر و آتش حرص و حسد عشق می ورزند و خواهند که در عالم دیگر به بهشت محبت و انسانیت راه یابند در حالیکه خداوند فرمود «هر که در عرصۀ این دنیا نابینا باشد در عالم آخرت نیز نابینا محشور خواهد شد».
و البته این نابینایی، نابیناییِ ظاهر نیست بلکه نابیناییِ باطن است که آدم چشم دیدن خوبی و زیبایی و فرشتگان عدل و احسان را ندارد. چنین کسی در عالم دیگر نیز از مشاهدۀ این حوریان محروم خواهد بود. بدین نگاه بهشت خوبان در همین جهان آغاز می شود چنانکه جهنم ناپاکان نیز از همین دنیا زبانه می کشد...
برگرفته از کتاب « در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" دانش کم چیز خطرناکی است "
دانش مختصر چیز خطرناکی است؛
باید که از " چشمۀ پاپریَن "، که همان چشمۀ حکمت است،
یا هیچ ننوشی یا خود را سیراب کنی.
در این چشمه، جرعه های کوچک و رقیق آدمی را مست و بی خبر می کند
اما نوشیدن ساغرهای پربار شخص را به هوشیاری باز می گرداند.
الکساندر پوپ
“ A Little Learning is a Dangerous Thing “
A little learning is a dangerous thing;
Drink deep, or taste not the Pierian spring:
There shallow draughts intoxicate the brain,
And drinking largely sobers us again.
Alexander Pope
□ پایریَن، منسوب به پایریا، نام چشمه ای است در مقدونیه
که الهگان نُه گانۀ هنر از آن می نوشیده اند.
خاصیت این چشمه، بنا بر روایات اساطیری، این بوده است که
هرکس از آن جرعه ای می نوشید مست می شد،
اما اگر بیشتر و کامل تر می نوشید از مستی به هوش می آمد.
ظاهراً علم و فلسفه و حکمت چنین چشمه ای است که
هرکس چند کلمه ای بیاموزد و به صورتی و اصطلاحاتی قناعت کند
کافر می شود و بد مستی می کند؛
اما چون در ساحتی ژرف تر به آموختن ادامه دهد به ایمان باز می گردد.
□ هایزنبرگ، از فیزیکدانان طراز اول قرن بیستم
با اشاره به همین نکته گفته است:
کسانی که یکی دو جرعه از جام شراب طبیعت می نوشند
خدا را منکر می شوند
اما خداوند در انتهای جام منتظر آنهاست.
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای

********************
«قرآن»
گفت گر آسان نماید این به تو
اینچنین آسان، یکی سوره بگو
جنّیان و انسیان و اهل کار
گو یکی آسان از این سوره بیار
«مولانا»
اگر کسی بی هیچ غرضی و تعصّبی در رد یا قبول این کتاب آنرا بخواند و با زبان عربی و با مبانی ادبیات عرب نیز آشنایی داشته باشد و مطالعاتی نیز در روابط میان صورت و معنی کرده باشد در می یابد که این کلام نمی تواند ساخته و پرداختۀ فرد یا افرادی باشد که محمد با همکاری و همفکری ایشان آن را پدید آورده باشد.
صورتها سخت دستخوش معانی هستند و هرگز کلامی بدین زیبایی و انسجام و پختگی و فصاحت و بلاغت معجزه آمیز نمی تواند محصول فکر و اندیشۀ پریشان کسانی باشد که می خواهند به نام خدا خلقِ کلام کنند و سخنان خود را به عنوان آیات الهی در دلها بنشانند.
سخن دروغگویان و عوام فریبان و فرصت طلبان، آب و رنگ دیگری دارد و به قول ابن فارض:
و لطف الاوانی فی الحقیقة تابع
للطف المعانی و المعانی بها تنمو
« لطف و زیبایی ظرف و صورت در حقیقت تابعی است از لطف و زیبایی معانی و در عین حال معانی نیز به سبب لطف صورت رشد و کمال می یابند.»
برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" ضرورت صلح و دوستی بین مؤمنان جهان "
اِنَّما المُؤمِنُونَ إخوَةٌ فَاَصلِحُوا بَینَ اَخَوَیکُم
وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُم تُرحَمُونَ
همانا که مؤمنان با هم برادرند.
پس میان برادران خود صلح برقرار کنید
و از خدا پروا کنید
باشد که مورد رحمت او قرار گیرید.
( حُجُرات: 10 )
□ اینک اعلامیۀ صلح و برادری میان مؤمنان را می خوانیم.
اعلامیۀ برادری میان همۀ کسانی است
که به خدا یعنی مبدأ خیر و زیبایی و حقیقت ایمان دارند.
طبیعتاً در میان چنین مردمی اگر مخاصمتی پیش آید
از جنس اهریمن خودخواهی نخواهد بود.
بلکه عموماً به جهل و تعصّبات یا سوء تفاهمات باز می گردد
و بنابراین صلح دادن میان ایشان
به همان آسانی صلح دادن میان برادران است
که وجه مشترکی در خویشاوندی با هم دارند
و آن وجه مشترک ایمان، قوی تر است از فرزند پدر واحد بودن،
و ای بسا که دو برادر چون هابیل و قابیل
با هم تخاصم شیطانی پیدا کنند
امّا اهل ایمان اگر به راستی اهل ایمان باشند
وجه اشتراکشان عشق به خداست
و در آنجا رسیدن به صلح و دوستی بسیار آسان تر است.
□ هیچ عبادتی برتر از ایجاد صلح و دوستی بین مردمان نیست
زیرا عبادت وسیلۀ تقرب به سوی خداست
و از دیدگاه فلسفی هر عملی که جمع را به سوی وحدت ببرد
عبادت است، که موجب نزدیک شدن به وحدت مطلق الهی است.
برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای

********************
" پیکار پیوسته آدمی با دیو "
حماسۀ حکیم طوس نمایشنامۀ گسترده ای است
از زندگی پرماجرای انسان از هبوط تا عروج،
و هدایتی است جملۀ آدمیان را از دوزخ تا بهشت
که رهنمای آن فروغ ایزدی یعنی خِرد است:
خِرد افسر شهریاران بود
خِرد زیور نامداران بود
خِرد زندۀ جاودانی شناس
خِرد مایۀ زندگانی شناس
خِرد چشم جان است چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری
همیشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
هر آن کاو خِرد را ندارد به پیش
دلش گردد از کردۀ خویش ریش
شاهنامه
موضوع اصلی نمایشنامه،
پیکار پیوستۀ انسان با دیوهای درون و بیرون است
و جایگاه آدمی در این نمایش،
گاه دوزخ است یعنی غلبۀ دیو بر انسان
و گاه برزخ است، یعنی ستیز آدمی با دیو
و گاه بهشت است یعنی فرمانروایی آدم بر دیو.
آفرین بر روان فردوسی
آن همایون همای فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
انوری ابیوردی
برگرفته از مقدمه " سالنامه فردوسی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای

********************
« دعوت دوست»
محیی الدین ابن عربی در کتاب تجلیات نامه ای آورده که در آن پروردگار عالمیان با همۀ آدمیان از عشق ژرف و جاودانۀ خود سخن می گوید. ترجمۀ فارسی بخشی از این نامه را در اینجا آورده ایم:
ای محبوب
تو با من در عشق مصافِ انصاف نتوانی داد
زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی
من صد گام به تو نزدیک خواهم شد
من از نفْس به تو نزدیک ترم
من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم
غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند
مرا با تو غیرت است
و دوست ندارم که تو را نزدِ غیر ببینم
حتی نخواهم که تو با خود باشی
نزدِ من باش تا نزدِ تو باشم
و چنان نزدِ من باش که از آن بی خبر باشی
ای محبوب ...
برگرفته از مقدمه کتاب « 365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Georgia O’Keeffe

********************
« مقدمه ای بر شرح دعای کمیل»
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت
حافظ
دعای کمیل یک نالۀ عاشقانه است که:
ای محبوب عالمیان، ای منتهای آمال عارفان، ای حبیب دلهای صادقان، آخر تو کجایی؟
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیدۀ مردم همه دریا باشد
و اگر آدمی گوش جان باز کند این فریاد را از جملۀ آدمیان بلکه تمامی ذرّات کائنات می شنود و همه چیز و همه کس را در این عشق رقیب خود می بیند و از غیرت بانگ برمی آورد که:
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد
ز هر ذرّه نهانی نالۀ عشق تو بشنیدم
جهانی را رقیب خویش دیدم ناله سر کردم
نالۀ جانسوز نی که از جدایی ها شکایت می کند نیز همین است که ما از تو دور افتاده ایم و
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
این شوق و این جستجوی ابدی ست که ما را از خاک به افلاک می کشاند
به بوی دُردیی کو ریخت بر خاک
برآمد آدمی تا شد بر افلاک
برگرفته از کتاب «کیمیا -10»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعماد

********************
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 12:33 توسط یوسف نورایی مطلق
|