"عشق – بخش دوم"

... و عشق نوشداروی شفابخش همۀ دردهاست، زیرا همۀ دردها از «خود» و از هوای «دل» ناشی می شود، که متاع تفرقه و مایۀ جنگهاست:

متاع تفرقه در کار ما همین دل بود
خداش خیر دهد هر که این ربود از ما
ناشناس

زیرا چون هزار تن را هزار دل باشد و هر دلی را میلی و آرزویی دیگر، از برخورد این آرزوها هزاران کینه و حسد و صد هزاران فتنه و آشوب پدید آید. اما اگر همگی خرقۀ انیت در میخانۀ وحدت گرو کنند و به شراب عشق از «خود» «بیخود» شوند، همه را یک دل و یک دلدار و یک ساقی و یک خمار خواهد بود. و آنان که پیش از این در جنگل تنازع بقا حریفان رزم بودند اینک در گلشن توحید رفیقان سماع خواهند بود و بدین سان، به صفای عشق، دُردها صافی شود و کدورتها از میان برخیزد و به یک نوشدارو همۀ دردها درمان گردد:

مرحبا، ای عشق خوش سودای ما
ای دوای جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
مثنوی

و عشق ...

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

"عشق - بخش اول"

از مجموعۀ سخنان عاشقان حق چنین بر می آید که عشق چهار آرزوی دیرین بشر یعنی کیمیا، نوشدارو، مهرگیاه و اکسیر جوانی است: کیمیاست، زیرا مس هستی و خودپرستی را به طلای فنا و حق جویی بدل می کند. مقصود از این فنا نفی نقصانها و نیل به کمال مطلق است که حکَما از آن به نفیِ ماهیت و استغراق در بحر هستی تعبیر می کنند:

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
حافظ

گویند روی سرخ تو، سعدی چه زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد، زر شدم
سعدی

و به حقیقت کیمیای زرپرستان در پیش کیمیای عشق به حیرت است که اینجا مرگ به زندگی و غم به شادی و خاک به گوهر الهی و انسانی بدل می شود:

ای عاشقان، ای عاشقان، من خاک را گوهر کنم
ای مطربان، ای مطربان، دفّ شما پر زر کنم
ای کیمیا، ای کیمیا، در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم، صد دار را منبر کنم
تو نطفه بودی خون شدی، آنگه چنین موزون شدی
نزد من آی، ای آدمی، تا زینْت موزون تر کنم
دیوان شمس

و عشق ...

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

"خنده"

خنده یکی از اعراض خاص انسان است، بدین معنی که در میان حیوانات تنها انسان است که می خندد و عجیب تر آنکه انسان فقط به انسان می خنددو اگر حیوان یا چیز بی جانی او را به خنده اندازد به علت تشبیهی است که انسان از او به خود و احوالات خود در ذهن می کند.
این عرض خاص مانند سایر اعراض خاص آدمی چون نطق و اعجاب و درک وزن و ضرب آهنگ و غیره از تجلیّات عقل آدمی است و اگر ارسطو انسان را در منطق «حیوان ناطق» خوانده است مقصود همان حیوان صاحب عقل و استدلال است که نطق بارزترین ظهور آن است.
ارسطو خنده را جزئی از تعریف انسان و جزئی از فصل انسان نسبت به سایر حیوانات می داند و آن را عرض خاص خوانده است در مقابل عرض عام مانند حرکت جسمانی که در همۀ حیوانات کم و بیش دیده می شود. ارسطو علت خنده را اعجاب یا در شگفت شدن می داند و می گوید انسان می خندد زیرا متعجب است و این تعجب از ادراک ناهماهنگی و عدم تناسب همراه با شرایط خاص حاصل می شود.

برگرفته از مقدمه کتاب "زیرکی های ملانصرالدین"
تالیف شاهد قمشه ای با مقدمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای



********************

«خوبان و بدان»

اینجا قافلۀ خوبان در پیش چشم ما می خرامند، قافله ای که به بهشت می رود و هر که بدان پیوست بی قیامت به بهشت می رسد. اوصاف رهروان این قافله را از آفریدگارشان باید پرسید:

نخست آنکه ایشان را مژدۀ فلاح و رستگاری و پیروزی رسیده است و چقدر مایۀ دلگرمی است که آدمی بداند پیروزی نهایی با خوبی است و بَدان هرچند به ظاهر کرّ و فرّی یابند و به جاه و مقامی رسند اما پیوسته شکست خورده و ناکامند زیرا

نفس آن بدیها که می کنند بزرگترین شکست آنهاست و کدام شکست و مصیبت رسواتر از آن باشد که آدمی پیوسته در صحبت حیوانات درنده ای چون دروغ و دشمنی و خیانت و حرص و غرور و غارت باشد،

در حالیکه اهل فضیلت به نفسِ همان خوبیها که می کنند پادشاهانند و در صحبت زیبارویان و نازنینانی چون تواضع و خُلق خوش، محبت، بخشش و حق گویی به سر می برند و چون ادریس بی قیامت به بهشت در می رسند.

و نشان این پادشاهی در چهرۀ ایشان پدیدار است، چنانکه چهرۀ بدکاران نیز از خواری و خفت و حقارت و دون همتی حکایتها دارد.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"داستان سه نگاه"

نخستین گوهری که از گنجینه غیب آشکار شد عقل بود:
گوهری شریف و والا و دانا و شناسا،
شناسای خیر از شر و زیبایی از زشتی و درست از نادرست
و آن گوهر نخست نگاهی کرد به آفریدگار خویش
و او را دید که "جمیل و پر جلال و خیال انگیز و خوش آهنگ و موزون و متناسب" است،
چندانکه در وصف نمی گنجد
از این نگاه فرزندی زاده شد
که نامش را "حُسن" نهادند
و او همان عقل دوم است
که مولانا گفت:

عقل اول راند بر عقل دوم
ماهی از سر کَنده گردد، نی ز دُم
مثنوی

و آنگاه عقل نگاهی دیگر کرد
باز به پروردگار خویش
و دید که چه اندازه "دلپذیر و دلپسند و دلدار و دلبر"است
و تمام وجودش یک آه و یک آرزو شد
که با او درآمیزد:

این یکی چون تشنه و آن دیگر چو آب
این یکی مخمور و آن دیگر شراب
مولانا

از این نگاه مشتاق بود که شور به رقص آمد
و شرار شعله کشید
و "عشق" پیدا شد و آتش به همه عالم زد
و نام دیگر عشق "نفس ناطقه انسانی" بود
که آن "حقیقت ذات آدمی" است
و سرانجام عقل نگاه سوّمی کرد
این بار به ذات خویش
و دریافت که نبود و آنگَه ببود
و از این اندیشه بود و نبود به تشویش و تشویر افتاد
و از این نگاه محزون فرزندی به نام حُزن در سوک خانه هستی زاده شد.
که نام دیگرش "جسم" یا "صورت و هیولا" بود.
و این سه فرزند گفتند در جهان بگردیم
و هر یک جایگاه شایسته خویش را بیابیم
"حُسن" همچون شاهزاده ای، باشکوه و جلال و خدم و حشم
اقطار عالم را بگشت
تا به باغ جمال و بارگاه کمال یوسف رسید
و فریاد برآورد که
از این خوشتر جایی در جهان نیست
پس بر تخت هستی یوسف به پادشاهی نشست
چنانکه او را با یوسف هیچ تفاوت نبود و:

حُسنش به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
حافظ

اما عشق با بالهای خیال، هفت اقلیم وصال را زیر پرگرفت
تا به حرمخانه قلب زلیخا رسید که
همچون زیارتگاهی در نور لطیف صبح می درخشید
و آنجا را حریمی معظم و میعادگاهی مکرم یافت
و همانجا مقیم شد و گفت:

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بَلاکِش خبر نمی آید
حافظ

و از آن سوی دیگر حُزن چون ابری اشکبار دیار به دیار پیش رفت
تا به کلبه احزان یعقوب رسید و آنجا بار بیفکند و گفت:

بار غم عشق او را گردون ندارد تحمل
چون می تواند کشیدن، این پیکر لاغر من
صفای اصفهانی

این داستان کوتاه
قصه دراز و پرماجرای جمله آدمیان در نمایشنامه هستی است
تا هر یک کدام نگاه را برگزینند
و از این رویا چه عبرت گیرند
و از این کتاب چه حکمت خوانند.

نوشته حسین الهی قمشه ای
با الهام از داستان حس و دل
از محمد سیبک تبریزی
مینیاتور اثر کمال الدین بهزاد
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

«خنده»

بسیاری از کمدی نویسان جهان اوصاف نامعقول و نامطلوب آدمی را در معرض سخره و نیشخند قرار داده اند تا مردم به آنها بخندند و با خنده از آن صفات دور شوند.
کمدی نویسان بزرگ این نگاه را به خوانندگان یا بینندگان نمایش های خود می بخشند که بتوانند به حرص و حسد و تکبّر و ریاکاری و خودنمایی بنگرند و وجه نامعقولیّت و ناهنجاری آن را دریابند و بر آن بخندند و از آن دور شوند.
چنانکه مولیر در نمایشنامۀ خسیس همۀ خسیسان عالم را ریشخند کرده و در معرض خنده و تمسخر قرار داده است و چنانکه اسکار وایلد و برنارد شا مردم را بر انواع کارهای نابخردانه جامعه خندانده اند.

برگرفته از مقدمه کتاب «زیرکی های ملانصرالدین» تالیف شاهد قمشه ای با مقدمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای
نقاشی «خسیس از بین رفتن پولها را آگاه می گردد» اثر جرج کروکشنک کاریکاتوریست بریتانیایی دوره ویکتوریا



********************

"چاپلوسی"

آنان که پادشاهان را تملق می گویند ایشان را به تباهی می کشانند
زیرا چاپلوسی، مانند دمِ آهنگران، کورة گناه را شعله ور می کند
و آن کس که تملق می شنود، اگر اخگری از گناه باشد،
به نفَسِ گرمِ چاپلوسی، آن اخگر برمی افروزد و آتشی سوزان می شود
در حالی که پادشاهان را ملامتی حکیمانه و نیکخواهانه زیبنده تر است،
زیرا پادشاهان نیز از جنس بشرند و امکان خطا از ایشان دور نیست.
"ویلیام شکسپیر"

"Flattery"
They do abuse the king that flatter him:
For flattery is the bellows blows up sin;
The thing the which is flatter'd, but a spark,
To which that blast gives heat and stronger glowing;
Whereas reproof, obedient and in order,
Fits kings, as they are men, for they may err.
"William Shakespeare"

□ مولانا در دفتر سوم مثنوی
در حاشیة داستان کودکان مکتبی که استاد خود را به وهم بیمار کردند
فصلی آورده است با عنوانِ "بیمار شدن فرعون از تعظیم خلقان":
□ سجدة خلق از زن و از طفل و مرد
زد دل فرعون را رنجور کرد
گفتن هر یک خداوند و ملک
آنچنان کردش ز وهمی منتهک
که به دعوی الهی شد دلیر
اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر
□ آتشت را هیزم فرعون نیست
زانکه چون فرعون او را عون نیست
مثنوی

□ فردوسی علت تملق و چاپلوسی را ترس می داند:
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشگر بیارای و بربند کوس
شاهنامه

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Ladislas Von Czachorski



********************

"تذکرة الاولیاء"

شخصی بر شیخ آمد و گفت:
دستوری ده که تا خلق را به خدا دعوت کنم.
گفت: زنهار، تا به خویشتن دعوت نکنی.
گفت شیخا، خلق را به خویش دعوت توان کرد؟
گفت: آری، که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید،
نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.

بر گرفته از پیشگفتار کتاب "گزیدۀ منطق الطیر"
اثر فریدالدین محمد عطار نیشابوری
تلخیص، مقدمه و شرح حسین الهی قمشه ای
مینیاتور اثر بدر الدین هلالی



********************

"غم و شادی"

بعضی گویند شادی از غم عظیمتر است،
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند
و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.
و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش را بسنجد، در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.
جبران خلیل جبران

""On Joy And Sorrow
Some of you say, “Joy is greater than sorrow,”
and others say, “Nay, sorrow is the greater.”
But I say unto you, they are inseparable.
Together they come, and when one sits alone with you at your board,
remember that the other is asleep upon your bed.
Verily you are suspended like scales between your sorrow and your joy.
Only when you are empty are you at standstill and balanced.
When the treasure-keeper lifts you to weigh his gold and his silver, needs must your joy or your sorrow rise or fall.
"Kahlil Gibran"

برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر John Keaton



********************

"دعای خانواده"

پروردگارا،
بر این خانوادة ما که اینجا گرد هم نشسته ایم
به گوشة چشمی نظر کن
ما تو را سپاس میگوییم
بخاطر مهری که ما را به هم پیوند داده است
بخاطر آرامشی که امروز به ما ارزانی داشته ای
و بخاطر امیدی که با آن به استقبال فردا می رویم.
"رابرت لویی استیونسن"

Lord, behold our family here assembled.
We thank Thee for this place in which we dwell;
for the love that unites us;
for the peace accorded us this day;
for the hope with which we expect the morrow.
Robert Louis Stevenson""

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری
حافظ

برگرفته از فصلنامه چلیپا (1)
متن انگلیسی: رابرت لویی استیونسن
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای

نقاشی اثر: Georges Lemmen



********************

"زمین در خوش ترین احوال"

سال در بهار است
و بهار در نخستین روز
و روز در بامداد
و بامداد در پگاه
دشت پر از مروارید شبنم
چکاوک در پرواز
حلزون بر خار
و خدا در آسمان
و همه کار جهان درست و بسامان.
"رابرت براونینگ"

"The Year's at the Spring"

The year's at the spring,
And day's at the morn;
Morning's at seven;
The hill-side's dew-pearled;
The lark's on the wing;
The snail's on the thorn;
God's in his Heaven -
All's right with the world!
"Robert Browning"

□ اکنون که جهان را به خوشي دسترسي است
هر زنده دلي را سوي صحرا هوسي است
بر هر شاخي طلوع موسي دستي است
در هر نفسي خروش عيسي نفسي است
خیام

□ بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
چو بلبل در خروش آیند هر مرغی به دستانی
دم عیسی است پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده می یابد از او روحی و ریحانی
سعدی

□ ای نوبهار خندان، از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی، از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی، سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی، یا رنگ از او خریدی
مولانا

□ اِشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سرو دست، که وقت کنار شد
مولانا

□ بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
سعدی

□ مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید
صد هزار آقچه ریزند درختان بهار
سعدی

□ کبک ناقوس‌زن و "شارَک" سنتورزن است
فاخته نای‌زن و بط شده طنبورزنا
"پردهٔ راست" زند "نارو" بر شاخ چنار
"پردهٔ باده" زند قمری بر ناروَنا
از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو
از پری باز ندانی دو رخ اهرمنا
منوچهری

□ آمد بهار خرم و آمد رسول یار
مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار
مولانا

□ ای بهار، تو نامه ای هستی که من برای او می نویسم.
ویکتورهوگو

□ موکب فرخنده بهار
همچون قافلهٔ روم و چین
بر دشت و دَمَن خیمه افراشت
و صد هزاران هدیه های الوان از زر و سیم و دُرّ و مرجان
در زیر پای همگان افشاند،
با گنجهایی از حکمت سلیمان و پندهایی از پیر مغان
و مژدهٔ جان بخش جاودانگی و فرخندگی
و مهربانی و فرزانگی و:

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بَزمگه لب کِشت
حافظ

از این رو:
□ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه جای مدرسه و بحث کشف "کشّاف" است
حافظ

□ وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
سعدی

□ ایّام را مبارک باد از شما، مبارک شماييد
ايّام می‌آيد تا به شما مبارک شود
شمس تبریزی


حسین الهی قمشه ای
نوروز1394
www.drelahighomshei.com



********************

"باور"

من باور دارم که اگر بمیرم
و سرد و بی جان و بی زبان در برابر جهانیان افتاده باشم
و تو بر پلکهای چشم من بوسه دهی،
آن گوی های بسته، با نفَسِ تو باز خواهد شد
و جان من از تبعیدگاه خود در جزایر مرگ،
با شادمانی، به تن باز خواهد گشت و در شریانهای من جاری خواهد شد.
من باور دارم که اگر مرده باشم
و تو پای بر قلب بی جانِ من نهی
و ندانی که از بخت و اتفاق بر کدام کلوخ بیچاره پای نهاده ای،
قلبِ من به ناگاه به برکت پای آن کس که او را پیوسته عاشق بوده است،
جان می گیرد و گرم و لطیف و پرهیجان، با اخلاص تمام در عشق تو
ضربان همیشگیش را از سر خواهد گرفت.
"ماری اَشلی تاونْسِند"

"Creed"
I believe if I should die,
And you should kiss my eyelids where I lie
Cold, dead, and dumb to all the world contains,
The folded orbs would open at thy breath,
And from its exile in the Isles of Death
Life would come gladly back along my veins.
I believe if I were dead
And you upon my lifeless heart should tread
Not knowing what the poor cold chanced to be
It would find sudden pulse beneath the touch
Of him it ever loved in life so much
And throb again – warm, tender, true to thee.
"Mary Ashley Townsend"

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت زلحد رقص کنان برخیزم
حافظ

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد زگِلَم رقص کنان عظمِ رمیم
"عظمِ رمیم" یعنی "استخوان پوسیده"

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"به یاد آوریم"

به یاد آوریم که دروغ را نخستین بار شیطان گفت
که در لباس دوست برما درآمد و با سوگندهای مؤکد گفت:
من هر آینه بی هیچ گمان شما را از نیکخواهانم. (اعراف، آیه21)
چقدر کار شیطان در نظر ما زشت آمد
آن لحظه که دانستیم ما را به دروغ فریفته است،
چگونه است که اینجا خود بدین کار زشت مبتلا شده ایم.
اینها و هزاران خاطره تلخ و شیرین دیگر را به یاد آوریم
در صحبت جان میلتون انگلیسی که داستان ما را
به الهام الهۀ شعر از آغاز بر ما حکایت کرد
یا در صحبت مولانا که همین خاطرات را در قصه های کوتاه
و اشارات گاه و بیگاه در دل ما زنده می کند که:

جان های خلق پیش از دست و پا
می پریدند از وفا سوی صفا
چون به امر «اهبطوا» بندی شدند
حبس خشم و حرص و خورسندی شدند

برگرفته از کتاب "365 روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"شهبانوی آسمان"

ای موسیقی،
ای شهبانوی آسمان،
و ای الهه مطربان،
ای که با افسون غم زدای خویش
تا ژرفای دوزخ را آرامش می بخشی
و ببرهای وحشی خونریز را رام می کنی
و طوفانهای شیر صولت را
با نغمه های روح گدازت فرو می نشانی و می نوازی
از فراز این افلاک سرودخوان و نغمه سرا فرود آی
و هر دم پایین و پایین و پایین تر خرام
تا به جایگاه فُرودین آدمیان در رسی
و چنانکه گوشهای ما را به جادوی خویش از دور مسحور کرده ای
روحهای ما را نیز از رایحه حضورت سرمست گردان.
"رابرت هریک"

"Queen of Heaven"
Music, thou queen of heaven, care-charming spell
That strik'st a stillness into hell
Thou that tam'st tigers, and fierce storms that rise
With thy soul-melting lullabies
Fall down, down, down, from those thy chiming spheres
To charm our souls, as thou enchant'st our ears
“Robert Herrick”

پس حکیمان گفته اند این لحن‌ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
ما همه اولاد آدم بوده ایم
در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آید از آنها اندکی
مولانا

□ لذت بردن ما از موسیقی نشان خاطرات مبهمی است
که از موسیقی آسمانی در ساحت های پیشین داشته ایم.

شعر از رابرت هریک
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

"خنده و گریه"

فَلْيَضْحَکُوا قَليلاً وَ لْيَبْکُوا کَثيراً
جَزاءً بِما کانُوا يَکْسِبُونَ.
(سوره توبه: 82)
پس ایشان باید اندکی بخندند و بسیار بگریند
به مکافات آنچه به دست خود کسب کرده اند.

□ بعضی چنین تصور کرده اند که مؤمن بهتر است بیشتر بگرید و کمتر بخندد
و به آیة حاضر استناد می کنند در حالی که این آیه قطعاً اشاره به کافران دارد
و گریستن به معنی غمگین و محزون بودن شأن مؤمن نیست
بلکه نشان ایمان خنده و شادی است
و در قرآن نیز مکرر آمده است که
اهل ایمان و پرهیزگاران از خوف و حزن آسوده اند.

چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را از نبوت شادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مثنوی

مرا عهدی است با شادی که شادی آنِ من باشد
مرا قولی ست با جانان که جانان جانِ من باشد
دیوان شمس

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر پیکاسو



********************

"ریتم و ضرب"

شعر به تمام معنی کلمه موسیقی است، زیرا صرف نظر از معانی،
مجموعه ای از اصوات است که در ترکیب آنها هم نظمِ ضربی هست
و هم نظمِ آوایی در تک تک حروف و به همین مناسبت، صرف نظر از معنی،
شنیدن بعضی شعرها حتی در زبانی که شنونده آن را نمی فهمد لذت بخش است.
البته وقتی ملودی وارد صحنه می شود هم آوایی ها و هارمونی های صوتی جان می گیرند
و اگر بعضی صوت ها هم آهنگ با معنی نباشند کلمات را تغییر می دهند.
همچنین پیوندی هست میان وزن و آهنگ و ریتم و متر و عدد (به زبان غربیان)
از یک طرف و شادی و امید و خورسندی از سوی دیگر.
گویی ضرب شادی را و شادی ضرب را فرا می خواند.
ضرب آهنگ نشان شادی و دلخوشی است و امید و بی خیالی و احلام شیرین
و احساس سلامتی و تعادل جسمانی را تداعی می کند
و از آن سو این اوصاف خودبه خود آدمی را به سوی ضرب و رقص می کشانند.
آدمی از شادی به رقص می آید و از رقص شادی می گیرد.

برگرفته از کتاب "گنجینۀ آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"آرامش"

با دلی مشتاق و اراده ای چون آتش
به جنگ برخاستم تا قلعۀ آرزو را بگشایم
و با خویش گفتم که «بی گمان آرامش از آن من خواهد بود.»
امّا در این نبردِ ملامت بار، زندگی تلخ شد.
زندگی تلخ شد و روحم خسته و غرورم آزرده،
فریاد به آسمان برآوردم که
«آخر ای خدا، مرا آرامش بخش وگرنه هلاک خواهم شد»،
امّا از ستارگان گنگ و ناشنوا برق پاسخی ندرخشید.
سرانجام، شکسته و نومید، سر فرود آوردم،
خود را فراموش کردم و گفتم:
«بگذار هرچه مشیّت اوست جاری شود»
و همان دم بر چشمۀ آرامش فرود آمدم.
"هنری ون دایک"

"Peace"
With eager heart and will on fire,
I strove to win my great desire.
"Peace shall be mine," I said; but life
Grew bitter in the weary strife.
My soul was weary, and my pride
Was wounded deep; to Heaven I cried,
"God grant me peace or I must die;"
The dumb stars glittered no reply.
Broken at last, I bowed my head,
Forgetting all myself, and said,
"Whatever comes, His will be done;"
And in that moment peace was won.
"Henry van Dyke"

برگرفته از کتاب "آن خردمند دیگر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"راه کوتاه"

اگر بشریت بخواهد
که به صلح و آرامش رسد
باید قدرت عشق
بر عشق به قدرت
پیروز گردد.
"جیمی هندریکس"

The Shortest Way""
When the power of love
Overcomes the love of power
The world will know peace
Jimi Hendrix


یک حرف صوفیانه بگویم، اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
حافظ

متن انگلیسی: جیمی هندریکس
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
تصویر: Roberto Weigand
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

"عیب جویی"

در بدترین ما آنقدر خوبی هست
و در بهترین ما آنقدر بدی هست
که هیچ یک از ما را شایسته نیست
که از دیگران عیب جویی کنیم
"ویلیام شکسپیر"

The Best and Worst of Us
There is so much good in the worst of us,
And so much bad in the best of us,
That it ill behoves any of us
To find fault with the rest of us.
"William Shakespear"
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمۀ لوسیفر (شیطان) کلیسای سنت پل – بلژیک



********************

"آرمانها"

آرمانها به ستارگان مانند
که هیچکس را بر آنها دست نیست
اما می توان چون مسافران دریا بر پهنه آب
آنها را همچون کوکب هدایت در پیش داشت
و به ساحل مقصود رسید.
"کارل شورتس"

"Ideals"
Ideals are like stars;
you will not succeed in touching them with your hands,
But like the seafaring man on the desert of waters,
you choose them as your guides,
and following them you will reach your destiny.
"Carl Schurz"

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی، ای کوکب هدایت
حافظ

□ آرمانهای جهانی همان زیبایی، دانایی و نیکویی هستند.

برگرفته از فصلنامه چلیپا (1)
متن انگلیسی: کارل شورتس
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
تصویر از Roberto Weigand



********************

"موزارت"

ای موزارت،
ای موزارت جاودانه،
چه بسیار،
و چه بی نهایت بسیار،
از اشارات الهام بخش و ذوق آفرین
که تو از یک حیات لطیف تر و درخشان تر
در دل و جان ما
و روح و روان ما
بنشاندی
فرانس شوبرت""

"Mozart"
O Mozart, immortal Mozart
How many, How infinitely many
Inspiring suggestions
Of a fine, better life
Have you left in our soul.
"Franz Schubert"

اثر فرانس شوبرت
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

"دهقان آزادۀ استراتفورد"

آن شاهدی نیم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و سرخوشیم

بی گمان شکسپیر خود یکی از بزرگان است که بزرگی را نه به زور به خود بسته اند و نه با جهد بسیار به چنگ آورده اند، بلکه بزرگ آفریده شده اند. کتابی که اینک از نظر جوانان و نوجوانان عزیز می گذرد شرح زندگی پر ماجرای این بزرگ است که چگونه شوق درونی و ناملایمات زندگی او را از سکوت زادگاهش استراتفورد به غوغای لندن کشید و با سرعتی شگفت از مرتبۀ شاگردی و منشی گری تماشاخانه در کنار بزرگترین درام نویسان آنروزگار چون بن جانسن و کریستوفر مارلو و دیگران نشست و از آنجا به تعبیر امرسن، ارابۀ هنر خویش بر ستاره ای بلند بست و به آسمان رفت و به مصداق سخن مارکوس اورلیوس از دیدگاهی رفیع بر جهانیان نظر افکند و هزاران اطوار و آداب گوناگون مردمان را بنگریست و تحولاتی که این موجودات فانی را از تولد به جوانی و از جوانی به مرگ می کشاند مشاهده کرد و سرچشمۀ رنجها و اصل غصه ها و ناکامی ها را بازیافت که اسارت آدمی در دست دیوهای درونی است. همان دیو پنهان که:
وسوسۀ بد افکند در دل مردمان (سورۀ ناس)

برگرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"عاشق وفادار"

ای معشوق، بنگر در وفای من،
اکنون سه روز تمام است که تو را دوست می دارم
و اگر هوا مساعد باشد تا سه روز دیگر نیز تو را دوست خواهم داشت.
بالهای زمان خواهد شکست
پیش از آنکه بتواند بار دیگر در تمامی جهان
چنین عاشق وفاداری بیافریند.
"جان ساکلینگ"

"The Constant Lover"
Out upon it, I have loved
Three whole days together!
And am like to love three more,
If it prove fair weather.

Time shall moult away his wings
Ere he shall discover
In the whole wide world again
Such a constant lover.
"Sir John Suckling"

□ طنز تلخی است بر کوتاهی عمر عشق ها و پیوندها.
نصیحت مولانا این است که:
عاشق آن عاشقان غیب باش
عاشقان پنج روزه کم تراش
غیرتم آید که پیشت بِیستند
بر تو می خندند و عاشق نیستند
مثنوی

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثرFrank Bernard Dicksee



********************

"پیوند زناشویی"

آنگاه المیترا بار دیگر به سخن آمد و گفت ای پیر خردمند از پیوند زناشویی چه می گویی؟

پیامبر گفت:
شما با هم زاده شده اید و باید که پیوسته با هم باشید.
با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.
حتی در خاطرۀ خاموش خداوند نیز با هم باشید.
اما، بگذارید که با هم بودنتان را فضائی در میان باشد،
و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند.
یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

***************************

Then Almitra spoke again and said
"And what of Marriage, master"
And he answered saying

You were born together
and together you shall be forevermore

You shall be together when the white wings
of death scatter your days

Aye, you shall be together even in the
silent memory of God

But let there be spaces in your togetherness
And let the winds of the heavens dance between you

Love one another, but make not a bond of love
Let it rather be a moving sea between the shores of your souls
"Kahlil Gibran"

برگرفته از کتاب "پیامبر" اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Frederic Soulacroix



********************

" رویداد شگرف"

در سال ٦٤٢ رويدادى شگرف
بنياد هستى مولانا را زير و زبر ساخت و
برقى از خيمه ليلى بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
حافظ
قونيه در آرامش بود، مولانا بر مسند تعليم و ارشاد؛
و قوم تاتار در قتل و غارت
كه ناگاه تركى از تركستان عشق
به يغماى دل و جان مولانا تاختن آورد
تركى لاابالى و شهر آشوب كه
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
لعل سيرابش جهانى تشنه داشت
عطار
فتنه صد چنگيز در سر
و آتش هزار دوزخ در دل
و جلوه صد هزار بهار در ديدار
از خانه برون رفتم ، مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
ديوان شمس

برگرفته از مقدمه كتاب "گزيده فيه ما فيه"
به قلم حسين الهى قمشه اى



********************

«تو ای نزدیک ناپیدا»

مطرب آغازید بیتی خوابناک
که اَنِلنِی الکأسَ یا من لا أراک
اَ نتَ وَجْهی، لا عَجَب اَنْ لا اراه
غایةُ القُربِ حِجابُ الاِشتباه
انتَ عقلی، لا عَجَبْ اِنْ لَم اَرَک
مِنْ وُفورِ الإلْتِباسِ المُشتَبَک
حیثُ أقْرَبْ أنْتَ مِنْ حَبْلِ الوَرید
لَمْ اَقُل یا، یا نِداءٌ لِلْبَعید
بَل اُغالِطهُم، اُنادی فی القفار
کی لأکْتُم مِنْ مَعی مِمَّن اَغار


*************


جامی به من رسان ای کسی که چهره ات را نمی بینم
تو روی منی، چه عجب که روی خود نمی توانم دید
از آنکه نهایت قربْ خودْ حجابی عظیم است و آدمی را در اشتباهِ «بُعد» می اندازد
تو عقل و جان منی، تو روح و روان منی، چه عجب که تو را نمی بینم
از هجوم هزاران شکل خیال و سایه و امثال که هر دم در پیش چشمم ظاهر می شوند.
از آنجا که نیک می دانم که تو از شریان گردن به من نزدیک تری
هیچ گاه در خطاب با تو لفظِ «یا» نمی آورم
زیرا که «یا» برای خواندن چیزی باشد که از ما دور است
و این آواز و غلغله و فغان و شکوِه که از دوری می کنم
برای آن است که در صحرای عالم، مردمان را به اشتباه افکنم
تا آن کس را که با من است از چشم آن کس که نامحرم است بپوشانم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
برگی از قرآن مربوط به سده ۸-۹ میلادی، به خط کوفی جوهر و رنگ و طلاکاری



********************

«شاعر و انسان کامل»

در ژرفای دلِ ما تصویری از صورت انسان کامل نقش کرده اند و اگر گویند این چگونه تصویری است که ما را از آن هیچ خبری نیست پاسخ این است که ما را از آن خبرها و نشان هاست و اگر ما را هیچ شناختی از او نبود هر مدعیِ بی هنری را به کمال می پذیرفتیم. این نقش درونی چراغ راهنمای ماست که می تواند ما را با شیوۀ خطا و آزمون آهسته آهسته بدان مقام راهبر شود الّا آنکه شاعران این تصویر درونی را پررنگ تر می کنند و هردم نشان های بیشتری برای شناخت مدعی از مخلص به دست می دهند تا چون مولانا سالکان تشنه لب را از این بادیۀ غول پرور به آب خضر که در دل های همگان چشمه ای از آن جاری است برسانند:

تشنگان رهِ خونخوارۀ این بادیه را
بردم از بادیه بیرون و به آب آوردم


نظر عارفان این است که هرکس از دیو و دد ملول شود و در جستجوی انسان حقیقی برآید و از این سوی و آن سوی نشان گیرد و راهرو گردد نهایتاً بدان انسان مطلوب و محبوب راه خواهد یافت و آن کسی جز خود او نیست.

برگرفته از کتاب « گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" چرا با من صحبت نکنی "

ای غریبه ای که از کنار من می گذری
اگر دوست داری با من صحبت کنی
صحبت کن
چرا که صحبت نکنی؟
و چرا که من با تو صحبت نکنم؟
والت ویتمن

"Why not Speak to Me"
Stranger!
If you, passing, meet me,
And desire to speak to me,
Speak to me,
Why should you not speak to me?
And why should I not speak to you?
Walt Whitman

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو
که به تشنگی بمردیم بر آب زندگانی
سعدی
□ آب زندگانی همان چشمة مهربانی است
که آدمیان همه تشنة آنند
و چه بسیار که لب تشنه
بر این چشمه جان می سپارند.

شعر: والت ویتمن
ترجمه: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثرM. C. Escher
منبع: www.drelahighomshei.com



********************