«بشنو از نی»

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کزنیستان تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
هرکسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصلِ خویش
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جُفتِ بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظّنِ خود شد یارِ من
از درون من نجُست اَسرارِ من
«مثنوی - دفتر اول»

سخن مولانا از دهان نی این است که من روزگاری در نیستان (عالم قدس) شاخه ای بودم سبز و خرم و زنده و شاداب. اکنون که مرا بریده اند و از موطن اصلی دور کرده اند و به نُه داغ مرا سوراخ کرده اند، من پیوسته از این جدایی و یاد خاطرات وصال ناله می کنم و هرکس نالۀ مرا می شنود و با من همدل می شود از مرد و زن همه از نالۀ من به فغان می آیند و ناله می کنند.
نسخه بدلِ «در نفیرم مرد و زن نالیده اند» نیز معنای لطیفی دارد که: مردمان نیز از زن و مرد در همین نفیر من حضور دارند و بحقیقت آنها هستند که در نفیر من ناله می کنند و این معنی هم درست و هم لطیف است اما در این جا مقصود مولانا نیست زیرا در ابیات بعد اشاره می کند که مردمان از خیالات خود با او یار می شوند و کم کسی از سرّ او آگاه می گردد. بنابراین، آنها از شنیدن نفیرِ من اگر شادند شادتر می شوند و اگر محزونند حزن ایشان قوت می گیرد و از سرّ من فارغند، هرچند:
«سرّ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست»

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«حرکت در راه او»

عبارت مَحیایَ و مَماتی لله، که حضرت ابراهیم گفت، اهتزازی بسیار فراگیر دارد چنانکه همۀ اطوار زندگی را در بر می گیرد. جوهر مسلمانی همین است که بگویی همه چیز من برای خدا و حق و حقیقت است. اگر زندگی می کنم حرکت در راه اوست اگر جان بسپارم در پای اوست.

« ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر روَد سرِ ما زان هوا روَد»
حافظ
هنگامی که سخن می گویم، از خویش می پرسم که از این سخن چه در سرداری، اگر دلی را می جویی، اگر حکمتی می گویی، اگر غبار کدورتی را برمی گیری، اگر شهادتی بر نجات بی گناهی می دهی آن سخن را بگوی و بدان که در راه خدا است، اگر کتابی می نویسی از خویش بپرس که مقصود چیست، آیا سخن ارزنده ای برای گفتن داری که کسی نگفته باشد یا بدین حسن و ملاحت بیان نکرده باشد؟ آیا چراغی در آن هست که راه کسی را روشن کند یا مرهمی که زخمی را شفا بخشد؟ اگر چنین است بنویس و خاطر خوش دار که آن برای خداست.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط نقاشی اثر خالد الساعی



********************

" وظیفه روزانه "


هر بامداد که از خواب برخاستی خدا را سپاس گوی
که در آن روز تو را کاری هست که ،
مطلوب یا نامطلوب ، باید آن را انجام دهی
و چون کاری است واجب ،
واجب است که بهترین تلاش خود را در انجام آن صرف کنی .
این احساس تو را به فضیلت اعتدال و حاکمیّت بر خویش
و پشتکار و قدرت اراده و سرخوشي و خرسندي می آراید
و یکصد فضیلت دیگر برای تو به همراه می آورد
که آن انسان کاهل بیکار هرگز از آن خبر نمی شود .

"Daily Duty "
Thank God every morning when you get up
that have something to do that day
which must be done, whether you like it or not.
Being forced to work and forced to do your best
will breed in you temperance and self-control,
diligence and strength of will, cheerfulness and content,
and a hundred virtues which the idle never know.
Charles Kingsley

نوشته چارلز کینگزلی
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
نقاشی اثر ون گوگ



********************

معرفی کتاب " گنجینه آشنا "


365 روز در صحبت شاعران پارسی گو


سپاس آفریدگار جهان را
که بدین مسکین پارسی گوی توفیق عنایت فرمود
تا در عین درویشی مهمانی شاهانه ای
در قلمرو زرّین ادب پارسی برپا کند
و همگان را به تالاری فراخواند که :
شعاع جام و قدح نورماه پوشیده
عذار مُغبچگان راه آفتاب زده
حافظ
کتاب گنجینه آشنا یک باغ مهمانی عظیم است
که در آنجا شهریاران و شاهزادگان اقلیم شعر
و ساقیان و مطربان بزم عشق
هر یک خندۀ خوش آمد بر لب
و جامهای جواهر نشان بر دست
بی هیچ هـیمنه سلطانی و غرور حسن
میهمانان مشتاق خود را به آغوش مهر پذیرا می شوند .
و همگان را به حکمت سلیمانی
و شراب روحانی
قبایی زر افشان از شادی و زیبایی خلعت بخشند
و در سیصد و شصت و پنج مجلس
بیش از دو هزار از محبوب ترین اشعار آشنای خود را
همچون قطعات موسیقی برای میهمانان اجرا کنند .
که به گفته مولانا :
گر نبودی گوشهای وحی گیر
وحی نا وردی ز گردون یک بشیر

حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه کتاب " گنجینه آشنا "
انتشارات سخن
www.drelahighomshei.com



********************

" شرق و غرب "

شرق شرق است ، و غرب غرب
و این دو برادر توأمان هرگز با هم دیدار نخواهند کرد
تا هنگامی که زمین و آسمان در پیشگاه قضاوت واپسین الهی ظاهر شوند.
اما هنگامی که دو انسان نیرومند چهره به چهره نزد هم می ایستند ،
هرچند از دورترین دو نقطۀ زمین آمده باشند ،
در پیش آنها نه شرقی خواهد بود نه غربی و نه مرزی و نه قوم و نژادی و نه زاد و بومی .
رادیارد کیپلینگ
شاعر و داستان نویس انگلیسی در قرن 20

“ East and West ”
Oh, East is East, and West is West,
and never the twain shall meet,
Till Earth and Sky stand presently at God’s great Judgment Seat.
But there is neither East nor West, Border, nor Breed, nor Birth,
When two strong men stand face to face,
though they come from the ends of the earth!
Rudyard Kipling
مقصود از انسان نیرومند کسی است که بر هواهای نفسانی غلبه کرده و تسلیم حق شده است.
چنین کسی طالب حق است ، و عاشق زیبایی و دانایی و نیکویی است
و عشق به این سه فرشته که فرهنگ متعالی بشر و تجلی سرشت پاک انسانی است،
همه آدمیان را با هم یکدل و یک زبان می کند
همه را هم میهن و همسایه می کند
همه را دوست و محرم می کند

و همه را در پیشگاه آن خورشید بی غروب به هم پیوند می دهد.

همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
مطلع الشمس آ اگر اسکندری
بعد از آن هر جا روی نیکوفری
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
غربها بر مشرقت عاشق شود
مثنوی

برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

«هفت شهر عشق و هفت خان رستم»

ادبیات حماسی پیوند نزدیکی با عرفان دارد. روشنترین وجه اشتراک این دو، مبارزۀ دائمی انسان با دیو است. حکایت هفت شهر، هفت منزل عشق را در ادبیات حماسی در صورت هفت خان (به معنی هفت خانه) می بینیم. در شاهنامه، رستم (رمز دل) هنگامی که می بیند شاه کیکاووس (رمز نفس ناطقۀ آدمی) با یارانش (قوای مختلف انسانی) همه به دست دیو سفید (رمز نفس امّاره) اسیر افتاده و نابینا شده اند، به راه می افتد و در هفت مرحله با جادوگران و دیوان و ددان، یعنی لشکریان نفس، از شهوت و غضب و حرص و آز مبارزه می کند و در پایان با کشتن دیو سفید و بیرون آوردن جگر او، کیکاووس و یارانش را نجات می دهد و باز بینا می کند. در جنگ رستم با دیو سپید، فردوسی گویی کاملاً آگاه است که رستمِ دل اگر در این نبرد پیروز شود به نجات و حیات ابد می رسد:
به دل گفت رستم گر امروز جان
بماند به من زنده ام جاودان
"شاهنامه"
زیرا پس از کشتن نفس که خطرناک ترین دشمن آدمی است دیگر هیچ دشمنی نمی ماند:
نفس کشتی باز رستی زاعتذار
مر تو را دشمن نماند در دیار
"مثنوی"
مولانا نیز مکرر رستم را پهلوان راه عشق خوانده و در کنار شیر خدا نهاده است:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
"دیوان شمس"

گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی دیار خطا بهر غزا می رود
"دیوان شمس"

رستمی بایست اندر جنگ ریشاریش نفس
تو مخنّث وار پا پس کشیدی یوف یوف
"دیوان شمس"

برگرفته از کتاب «مقالات» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی : استاد حسین بهزاد - سال 1326



********************

"خیر و شر"


اگر پرسند که این زشتی ها و بدی ها که در جهان است
از کدام خزانه نازل می شود،
باید گفت آنها نیز از پیش آن یگانه می آیند
الاّ آنکه وقتی به او منسوب می شود
شّر و فساد و زشتی نیست
و همه صلاح و حکمت است
اما آدمیان که در عالم هست و نیست به سر می برند،
به اعتبار نیازهای خود
گاه چیزی را شّر و چیزی را خیر می خوانند
در حالی که جز خیر در جهان چیزی نیست.

حسین الهی قمشه ای
بر گفته از کتاب "در صحبت قرآن"
نقاشی گل و مرغ از میرزا آقا امامی



********************

«تماشاخانه جهان»

«تماشاخانه جهان»

زندگی در گذر است و فراخنای جهان به مثابه تماشاخانه ای است که هر زمان بازیگرانی چون ما در صحنۀ پر زیب و زیور آن نقش خود را بازی می کنند و بی خبرند که پایان بازی آنها کی خواهد بود و ما که اکنون لباس نمایش به تن کرده و در تابستان حیات بر صحنه می خرامیم نیز باید نقش خود را ایفاء کنیم و بگذریم، زیرا این جامۀ تن را به زودی از ما باز خواهند گرفت و آن را برتن بازیگران تازه ای خواهند آراست. پس تا آن هنگام که در این حیات نقشی به عهدۀ ماست باید آن را به زیباترین وجه ایفاء کنیم.

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" مائده های زمینی و آسمانی "

مائده ای هست آسمانی ، و مائده ای هست زمینی
که هر دو از موهبت های پروردگار جهان است
یکی چون سیب و انجیر و زیتون غذای جسم ماست
که زبان ، از شکر آن ناتوان است
چگونه می توان آن همه لطف و مهربانی و عشق و شیرینی
که در انجیر هست سپاس گفت :
بگـیــــر آیــین خورســندی ز انجیـــر
که هم طفل است و هم پستان و هم شیر
نظامی
و یکی چون شعر و حکمت و موسیقی غذای روح ماست
که از عهده شکر آن نیز نمی توان بدر آمد :
پــس غــذای عاشــقان آمــد سـماع
کـــه در او باشــد خیـــال اجتمـــاع
مولانا
خداوند منَان بر مائده های زمینی ما را منتی ننهاد ،
اگر چه از لطف و خوبی آنها یاد کرد و دعوت
به تفکر و تدبیر در این آیات الهی فرمود .
اما بر مائده های آسمانی که به دست رسولان کریم خویش بر ما فرستاد
از لفظ منَت یاد کرد تا دریابیم عظمت و جلال آن مائده را ،
و شکوه آن فرشته رحمت را که چون خورشید به سلام ما آمده است
و سر برتری مائده های آسمانی بر جمیع مائده های زمینی آن است
که مائده های زمینی را چون گل بستان وفایی نیست و زود باشد
که جمله به بادی پریشان شوند و درگذرند ،
اما مائده های آسمانی راه بر بهشتی می گشایند
که داس زمان را بر آن دست نیست و از اسارت پنج و شش آزاد است .
گـل همــین پــنج روز و شــش باشـد
ویـن گلــستان همیـشه خـوش باشـد
سعدی
حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه کتاب مائده های فرهنگی



********************

" اندیشه"

« ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای
ور بود اندیشه ات گل، گلشنی
ور بود خاری، تو هیمۀ گلخنی»
مثنوی – دفتر دوم

این ابیات در بیان این معنی است که چون حقیقت ذات آدمی جز اندیشه و ادراک و هوش نیست؛ پس هر کس هرچه می اندیشد همان است. و این سخن پیش از مولانا نیز در سخنان نظامی و عطار و دیگران آمده است و در مغرب زمین نیز این اندیشه سابقۀ طولانی دارد و از جمله محور اصلی فلسفۀ دکارت همین است که حقیقت ذات انسان چیزی جز ادراک و اندیشه نیست و تنها دلیل هرکس از ذات خویش اندیشیدن اوست و لذا گفت: من می اندیشم، پس هستم.
برگرفته از کتاب « گزیدۀ فیه ما فیه – مقالات مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"ذکر"

هوشمندان عالم دريافته اند كه
ذكر حقيقى اشتغال به اوصاف و اسماء " مذكور" است ،
چنانكه ذكر رحمان و رحيم بر عام و خاص رحمت كردن است
و با خلق به شفقت و مهربانى زيستن،
و ذكر يا عليم اين است كه به كارِدانايى پردازند
و بكوشند تا پرده نادانى را بدرند
و چراغى از دانش برافروزند و پيش پاى مردمان نهند
و ذكر يا جميل اين است كه دل و جان در كار زيبايى گرو كنند
و نخست نقش جمال را بر پرده شش جهت عالم كه فرمود:
" هر كجا رو كنيد آنجا چهره خداست " بنگرند
و آنگاه به قدر مرتبه ادراک خويش قصه آن جمال را
با آفرينشِ نقش يا نفحه اى بر مردم فرو خوانند
و ايشان را شوريده و شيدا كنند:

يك ذره ز حسن ليليت بنمايم
عاقل باشم اگر تو مجنون نشوى

اين سه ذكر نيكويى و دانايى و زيبايى است كه چون چشمه آب شيرين
مرغ و مور و مرد و زن را مشتاقانه به سوى خود مى كشد:

هر كجا بوى خدا مى آيد
خلق بين بى سر و پا مى آيد

و اين ذكر است كه هم گوينده را به كمال و وجد و حال مى رساند
و هم شنوندگان از آن بهره مى گيرند.


حسين الهى قمشه اى
برگرفته از كتاب "مقالات"
مینیاتور قدیمی ایرانی



********************

«نار عشق»

آفتاب معرفت نوریست که از نار عشق می روید از این روست که تا آدمی عاشق نشود به معرفت حقیقی دست نمی یابد، آدمیان را نمی شناسد، جهان را به درستی نمی بیند و اسرار آن را در نمی یابد، زیرا غیر عاشق خود بین است و خودبین چگونه غیر را تواند دید مگر آنکه نقش سوداهای خویش را در غیر بیند. امّا عاشقان که از حجاب خود بیرون آمده اند هم جهان را، و هم مردمان را، نیکوتر شناخته اند و غوغای علم و هنر را همین مستان بادۀ عشق در جهان برانگیخته اند

شر و شور دوران فکنند مستان
سر هوشمندان هنری ندارد
الهی

یک به یک من می شناسم خلق را
همچو گندم همچو جو در آسیا
مولانا

برگرفته از مقدمه کتاب « گزیده منطق الطیر - هفت شهر عشق» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Claudio Andrade



********************

"آدمی را می توان شناخت"

آدمی را می توان شناخت :
از کتابهایی که می خواند
و دوستانی که دارد
و ستایشهایی که می کند
و لباسهایش و سلیقه هایش
و از آنچه خوش نمی دارد
و از داستانهایی که نقل می کند
و از طرز راه رفتنش
و حرکات چشمهایش
و ظاهر خانه اش و اتاقش؛
زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست،
بلکه همۀ چیزها تا بی نهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثّر دارند.

“A Man is Known…”
A man is known by the books he reads,
by the company he keeps,
by the praise he gives,
by his dress, by his tastes,
by his distastes,
by the stories he tells,
by his gait,
by the motion of his eye,
by the look of his house, of his chamber;
for nothing on earth is solitary,
but everything hath affinities infinite…
R.W.Emerson

نوشته رالف والدو امرسن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

«آرزو کنید ...»

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآیید، و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

جبران خلیل جبران

Let these be your desire
To melt and be like a running brook that sings its melody to the night.
To know the pain of too much tenderness.
To be wounded by your own understanding of love
And to bleed willingly and joyfully.
To wake at down with a winged heart and give thanks for another day of living
To rest at noon hour and meditate love's ecstasy
To return home at eventide with gratitude; and then to sleep with a prayer for the beloved in your heart and a song of praise upon your lips.

Kahlil Gibran

برگرفته از کتاب «پیامبر»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

"وظيفه شاد زيستن"

برترين خير و خوبى شاد زيستن است،
نه عمرى را در رياضت به سر بردن به اميد يك مرگ سعادت بخش.
اگر ما در همين زندگى دنيا سعادتمند شديم ، مرگ بر ما آسان خواهد بود
زيرا مرگ امرى طبيعى است كه در زمان خود فرا مى رسد ،
در حالى كه اغلب نظام هاى موجود تعليمات دينى
به مردمان توصيه مى كند كه
بيشتر طالب شادى پايان باشند
و اگر آنها اين تعليمات را پيروى كنند،
از وظيفه لذت بردن پاك و برخوردارى معصومانه از مواهب هستى غافل خواهند شد،
و نهايتا خود را از وصول به سعادت نهايى نيز محروم خواهند كرد.


"The Duty of Happiness"

Certainly the highest good is to live happily,
And not through a life of mortification to expect a happy death.
Should we attain felicity in life,
Death with be easy, as it will be natural and in due season.
Whereas by the present system of religious teaching,
Men are enjoined to value chiefly happiness at the end of life,
Which, if they were implicitly to follow,
They would, by neglecting the first great duty,
That of innocent enjoyment during existence,
Effectually preclude themselves from attaining.
Samuel Taylor Coleridge


نوشته ساموئل تیلور كالريج
ترجمه حسين الهى قمشه اى
برگرفته از کتاب ""در قلمرو زرین""
نقاشی اثرلئونید آفرموف"



********************

« دین و دیانت»

آنگاه کاهنی کهنسال گفت ما را از دین و دیانت سخنی بگوی.
پیامبر گفت:
چه کسی می تواند ایمانش را از اعمالش جدا کند؟
چه کسی می تواند ساعات عمر را در پیش چشم بگستراند و بگوید:
« این ساعت برای خدا و آن ساعت برای خود؟ این ساعت برای روح و آن ساعت برای جسم»...
آن کس که خرقۀ تقوا را چون فاخرترین جامۀ خویش بر تن می کند، همان بهتر که عریان باشد...
و آن کس که عبادت برایش یک پنجره است که هم می تواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانۀ روحش را زیارت نکرده است...

جبران خلیل جبران

And an old priest said, Speak to us of Religion.
And he said:
Who can separate his faith from his actions?
Who can spread his hours before him, saying, "This for God and this for myself; This for my soul, and this other for my body?"…
He who wears his morality but as his best garment were better naked…
And he to whom worshipping is a window, to open but also to shut, has not yet visited the house of his soul …

The Prophet
By Kahlil Gibran

برگرفته از کتاب «پیامبر»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی معبد هِرُد



********************

« همچو قرآن که به معنی هفت توست»



قرآن حکیم را به هزار چشم نگریسته اند و همچنان به هزار چشم دیگر می نگرند؛ هر نگاهی چیزی می جوید و همان می بیند:
طالب هر چیزی ای یار رشید
جز همان چیزی که می جوید ندید
یکی طالب اجر اخروی است و می پرسد که تلاوت هر سوره را اجر و ثواب چند است.
یکی ادیب است و از شکوه کلام الهی در شگفت مانده و می کوشد تا فنون ادب و اسرار بلاغت را از خلال آن آیات معجز بیان، کشف کند و در قلم آورد.
یکی در احکام قوانین الهی نظر می کند و بازار فقاهت را رونق می بخشد.
یکی فیلسوف است و مراتب کمال عقل را در آیت نور می یابد.
یکی در علوم غریبه می کوشد و از جفر و اعداد می گوید.
و از نگاه عاشقان بیدل، قرآن دعوتنامۀ «عشق» است که به رسولش فرمود:
مردمان را بگو اگر خدا را دوست می دارید به دنبال من آیید: « اِن کنتم تحبُّونَ الله فَاتَّبعُونی »
و نشان «خانۀ معشوق» است که از این سو بیایید و از آن سو مروید: « اَلَم اَعهَد اِلیکُم یا بنی آدَمَ اَلاَّ تَعبُدوا الشّیطان اِنَّهُ لَکُم عَدوٌّ مُبین و اَنِ اعبُدونی هذا صِراطٌ مُستَقیم»
و...

حسین الهی قمشه ای
بخشی از مقاله "همچو قرآن که به معنی هفت توست" بر گرفته از کتاب «کیمیا - 1»

« تحریر سوره حمد - حسین الهی قمشه ای»



********************

«زیبایی، دانایی و نیکویی؛ عهد خدای»

اگر قرآن را در شأن خود بخوانیم یک معنی چنین خواهد بودکه: ای آدمیان، ما این قرآن را که به عظمت آسمانها و زمین است نفرستادیم تا شما را به رنج و محنت و منع و محرومیت دچار کند بلکه تنها برای آن است که شما را به یاد آورد از عهدی که با خدای خود بسته اید و نسخۀ روشن آن عهد در کتاب فطرت شما آمده است.
عهد شما این است که زیبایی و دانایی و نیکویی را فراموش نکنید از آنکه راه بازگشت شما به بهشت تنها به هدایت این سه فرشته میسّر است. پس سر زلف این سه عروس آسمانی را بگیرید و رقص کنان به سوی من آیید که زندگی رقصی است به سوی خدواند.
حسین الهی قمشه ای
«در تفسیر آیات 1-4 سوره طه»
برگرفته از کتاب «سیصد و شصت و پنج روز در صحبت قرآن»



********************

"من راست و درست خواهم بود"

من راست و درست خواهم بود،
زيرا كساني هستند كه به من اطمينان كرده اند؛
من پاك خواهم بود،
زيرا كساني هستند كه پاكي من برايشان مهم است؛
من شكيبا و نيرومند خواهم بود،
زيرا سختي هاي بسيار براي تحمل كردن وجود دارد؛
من دلير و پردل خواهم بود،
زيرا چه بسيار جاها كه بايد خطر كرد ؛
من دوست همگان خواهم بود،
من دوست آن دشمن و دوست آن كس كه دوستي ندارد خواهم بود ؛
من به مردمان هديه خواهم داد و هديه را فراموش خواهم كرد ؛
من فروتن خواهم بود ، زيرا از ناتوانايي هاي خود آگاهم ؛
من نگاهم را به آسمان خواهم كرد،
عشق خواهم ورزيد،
لبخند خواهم زد،
و افتاده را بر خواهم كشيد.

"I would be true"

I would be true, for there are those who trust me;
I would be pure, for there are those who care;
I would be strong, for there is much to suffer;
I would be brave, for there is much to dare.
I would be friend of all - the foe, the friendless;
I would be giving and forget the gift,
I would be humble, for I know my weakness,
I would look up, and love, and laugh and lift.

Howard Arnold Walter

شعر از هوارد آرنولد والتر
ترجمه حسين الهي قمشه اي
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

"موجود نازنینی به نام بابا"

در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
" مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام
و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند
گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.

اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست
که مردان را می برد و می آورد:

زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد
مهدی الهی قمشه ای

این سودای عشق است که مرد را به قعر دریا می کشاند
تا مرواریدی صید کند و به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد
اینهمه شور و غوغای شعر و غزل و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه
که بازار جهان را به خریداری گرم کرده و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟

بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست
گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست
سلمان ساوجی

زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است
که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده
و آوای جان بخش عشق من، عشق من را
چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است.
و آفتاب نگاه این عاشقان است
که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند
و زنان به ذوق کرشمه معشوقی
بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند
چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند
و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را
که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید
بیش از پیش دریابند
و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را
که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر
در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند،
هر دم بیش از پیش قدر شناسند.

قدرآیینه بدانیم چو هست
نه درآن وقت که افتاد و شکست


حسین الهی قمشه ای
برگرفته از داستانهای هزار و یک شب
www.drelahighomshei.com



********************

"سه کتاب مستطاب"

از آثار مولانا غیر از "مجالس" که محفل درس و مواعظ اوست
و در مقدمه مثنوی،طبع کلاله خاور آمده است،
سه کتاب مستطاب،یعنی پاک و مطلوب و خوش و پسندیده،بجای مانده است،
با نام های "دیوان شمس"، "مثنوی" و "فیه ما فیه".
که جوهر کلام و چاشنی سخن در هر سه همان عشق است :

عشق در دیوان شمس مطربی است که آواز می خواند
و می رقصد و می چرخد، یک دست جام باده و یک دست زلف یار:
و عشق در مثنوی شهرزاد قصه گویی است
که از اطوار بی پایان عشق حکایتهای عجیب می گوید
اما عشق در فیه ما فیه بر کرسی حکمت نشسته
و با صدای مهربان و مشفق مردمان را می خواند که:
بیا آخر تا چند بیگانه ای
در میان سوداها و تشویش ها
فیه ما فیه با زبانی بی تکلف و پیراسته از زیورهای صوری
همان معانی دیوان شمس و مثنوی را
که قصه عشق مجنون و حدیث راه پر خون است باز می گوید
و مهمترین خصلت ان القای حضور گوینده درپیش خواننده است
چنانکه گرمی صدای مولانا را می شنود
و صدق و صفا و گرمی نفس او را احساس می کند.
«فیه ما فیه» نامی یگانه و بیگانه است که شاید در ادبیات بی سابقه باشد
اما شاید بتوان در داستان مست و محتسب در مثنوی
نقابی از روی جمیل این کتاب برداشت و گوشه ابرویی از جمال او را نشان داد:

محتسب در نیمه شب جایی رسید
در بن بازار مستی خفته دید.
گفت هی مستی چه خوردستی بگو.
گفت ازآن خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست؟
گفت از آنکه خورده‌ام، گفت این خفی است
گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می‌کنی
گفت من شادم ، تو از غم می زنی
آه از درد و غم و بیدادی است
هوی هوی می‌ کشان از شادی است

در اینجا محتسب هوشیار دنیا،
که همه در سودای جهان و حساب سود و زیان است،
از مستان باده توحید می پرسد : چه خورده اید که چنین شاد و فرخنده اید؟
گویند : گفتنی نیست، تا ننوشی ندانی.
و اگر پرسند که در پرده این الفاظ و عبارات و این ترانه و غزل چیست،
گویند : فیه مافیه، در آن است آنچه در آن است، تا نخوانی در نیابی.
و آنگاه نه هر خواندنی که مدام فریفته صورت باشی
و در بند وزن وقافیه و تمثیل و قصه فرومانی،
بلکه باید دانه را از کاه و پوست را از مغز جدا کنی
و از آن مغز و دانه برخوری.
آنگاه نه هر خوردنی که در دهان بگردانی و بیرون افکنی
چنانکه به یک روز هزار آیت قرآن فرو می خوانند
و فرو نمی برند تا مایه رشد و قوت جان باشد.
و با این همه، اگر فرو بری و طبع تو با آن همراه نباشد، تو را هیچ سود نبخشد:

برسماع راست هر تن چیر نیست
طعمه هر مرغکی انجیر نیست
مثنوی

نوشته حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"چهره بزرگ سنگی"

هرکس که از دیو و دد ملول شود و در جستجوی انسان راستین برآید
و از این سوی و آن سوی نشان گیرد و راه رو گردد،
نهایتأ به حضور آن انسان مطلوب و محبوب بار خواهد یافت
و آن کسی جز خود او نیست:
بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به ختا،تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت، بر دهن خویش زن
مولانا
ناتانیل هوثورن((Nathaniel Hawthorne
شاعر و داستانسرای بزرگ آمریکایی در قرن نوزدهم
داستان بسیار لطیفی در این باب نگاشته که فشردۀ آن چنین است :
"در ناحیتی از قاره نو مردمی در کنار رود و جنگل و کوهستان زندگی می کردند
و یک باور سنتی داشتند که روزی انسان رهایی بخشی در این ناحیه ظهور خواهد کرد
که شبیه به یک چهرۀ بزرگ سنگی است که بر بلندای کوهستان مشاهده می شود.
در این ناحیت جوانی به نام ارنست (Earnest)زندگی می کرد
که هم آهنگ با نامش بسیار صدیق و صمیمی و پر از شور و اشتیاق بود
و از کودکی آرزوی دیدار این نجات بخش را در دل داشت.
اما هر چند سال،یک نفر با هیاهو و غوغا ظاهر می شد که : " آن نجات بخش منم "
و مردم نیز گاه از ساده دلی و بیشتر به سبب طمع و حرص و آز دنیوی او را باور می کردند
اما ارنست هر بار بی آنکه بی دلیل به انکار برخیزد
در رفتارهای مدعی می نگریست و در می یافت که
این آن چهرۀ پاک و شریف و نجیب که در کوهستان دیده می شود،نیست
و یکی را بدین خاطر که در پی زر و زور است
و یکی را بدین عیب که سلطه جو و قدرت طلب است
و یکی را بدین صفت که تندخو و خشن و دور از مهربانی و جوانمردی است،
عاری از کمال می دید و از آنها کناره می گرفت
و مردم نیز کمی دیرتر در می یافتند که فریب خورده
و بازیچه شده اند و بالاخره کسی نمی آید.
اما در این میان ارنست اندک اندک با پرورش ضمیر
و پیروی فرمانهای دل به پیری روشن ضمیر بدل می شود
که هیچ یک از صفات ناموزون آن مدعیان در وی نیست
و به همه صفات نیکو که آدمیان می ستایند آراسته است
و بدین سان چنان می شود که وقتی ارنست در کوچه و بازار راه می رفت
مردم در چهرۀ نورانیش می نگریستند و او را با انگشت نشان می دادند
و می گفتند این اوست که شبیه آن چهرۀ بزرگ سنگی است."

آن چهرۀ بزرگ سنگی همان تصویر ازلی از صورت مثالی انسان است
که ما با آن آشنایی داریم و او را می شناسیم.
و پیام قصه این است که هر کس به صدق و اخلاص در انتظار ظهور انسان کاملی باشد،
خود به تدریج مظهری از آن انسان کامل خواهد شد.
نظامی نیز در پایان داستان ماهان مصری اشاره کرده است
که آن خضر نجات بخش همان خود ماهان است
که او را از سرزمین غولان به باغ یاران می رساند.


اثر ناتانیل هوثورن
ترجمه و تلخیص : حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"داستان مرگ شاهان"

بیایید برای خدا روی زمین بنشینیم
و داستان غم انگیز مرگ شاهان را حکایت کنیم
که چگونه برخی از تخت پادشاهی سرنگون شدند
و برخی در جنگ جان سپردند
و برخی دیگر در چنگال اشباح و ارواحی در افتادند
که تاج و تخت ایشان را به یغما برده بودند
و گروهی نیز به دست همسرانشان
با زهر کشنده جان سپردند
وشماری نیز در خواب به خنجر کین از پای در آمدند
و همه ایشان با پنجه های خونریز جانیان جان باختند
زیرا ،
در دایره مُجوّف آن تاج
که شقیقۀ فانی تاجوران را دور می زند
بارگاه مرگ جای دارد
این مضحکۀ روزگار ، در آن دایره می نشیند
و بر ملک پادشاه طعنه می زند
و بر شکوه و جلال او می خندد
و به او اجازه می دهد که نفسی چند بر صحنه ای حقیر، پادشاهی کند
بترسد و بلرزد و بترساند و بلرزاند
و با نگاهی به قتل کسان فرمان دهد
و وجودش از غرور و خودپسندی آکنده شود
چنان که گمان کند این گوشت و پوست که دیوار حیات اوست
جمله از جنس آهن و پولاد است
و بناگاه مرگ،در پی آن بازی طعن آمیز سوزنی در دست بر او وارد می شود
و دیوار قلعۀ او را سوراخ می کند و می گوید:
الوداع ای پادشاه عالم.

“Kings and Death”
For God’s sake , let us sit upon the ground
And tell sad stories of the death of kings ;
How some have been deposed ; some slain in war
Some haunted by the ghosts they have deposed ;
Some poison’d by their wives : some sleeping kill’d ;
All murder’d ; for within the hollow crown
That rounds the mortal temples of a king
Keeps Death his court and there the antic sits,
Scoffing his state and grinning at his pomp ,
Allowing him a breath , a little scene ,
To monarchize, be fear’d and kill with looks,
Infusing him with self and vain conceit ,
As if this flesh which walls about our life ,
Were brass impregnable , and humour’d thus
Comes at the last and with a little pin
Bores through his castle wall , and farewell king !
William Shakespeare

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر ویلیام هوگارت
www.drelahighomshei.com



********************

"آزادی"

کیست مولا آنکه آزادت کند
بند رقیت زپایت برکند
ای گروه مومنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مولانا

اگر جبار بیدادگری است که میخواهید او را از تخت به زیر آورید،
نخست نظر کنید تا تخت آن بیدادگر که درون شما افراشته نابود شده باشد.
زیرا جبار چگونه می تواند برمردم آزاد و سربلند حکم براند
مگر به یاری آن خوی جباری که در آزادی آنهاست
و آن شرم و سرافکندگی که در غرور و سربلندی آنهاست.

اثر : جبران خلیل جبران
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "پیامبر"
تصویر "پرنده و بید" : سوزوکی کیتسو



********************

"عشق یعنی این"

عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخا یی اسیر یوسفی
دور گردون را زجذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز عیب و حرص کلی پاک شد
مولانا

عاشقان طبیبان مسیحا دم عالمند
که حسد را و کینه را
و کبر و رعونت و خودپسندی را
و حرص و آز و افزون طلبی را
و سودای فرعونی را
که چون اژدها از دوش آدمیان می روید
و ماخولیای مِهتری را
و دروغ و طراری و شیادی و دل آزاری را
و ریا و سمعه و سالوس و خودنمایی را
و سنگدلی و جماد خویی را
و تحقیر کردن و تزویر کردن و تشدید کردن و تهدید کردن را
و خبرچینی و خام کردن را
و کوته آستینی و دراز دستی را
و هزار بیماری دیگر روح فرسا را
با یک نفس شفا می بخشند
و آن یک نفس این است که :
«محبت ورز می باید بود
محب و عاشق می باید بود»
قطب بن محیی
و در سودای دیگران می باید بود
و در خدمت همسفران می باید بود
و چراغ باید برد به میان تاریکی
و سایه باید بود بر آنان که زیر آفتاب به رنج اندرند
و در یاد باید داشت گرسنگان را
ومحرومان را از نان و آب و هوا و نور
و مظلومان و زخم خوردگان را
و گناهکاران بی گناه را
و یتیمان را که چشم نگران به دست این و آن دوخته اند
و بیماران غریب را که نگاه هایشان در اطراف اتاق به دنبال آشنا می گردد،
و سرما زدگان را که در زمهریر بی مهری به آغوش گرم نیاز دارند
و با دل خونین لب خندان باید آورد
وبا بار محنت چابک و چالاک باید بود
عشق یعنی این.

نوشته حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com
تصویر : استاد الهی قمشه ای در قونیه



********************

"دایره بزرگ"

دایره ای کشید و مرا بیرون گذاشت
و نام کافر و طاغی و نامهای زشت دیگر بر من نهاد،
اما من و عشق آنقدر فهم و ذوق داشتیم که دراین بازی برنده شویم.
ما دایره ای بسیار بزرگتر کشیدیم که او را نیز در برگرفت.

"The Great Circle"
He drew a circle and shut me out
Heretic, rebel, a thing to flout
But love and I had the wit to win
We drew a circle that took him in.
Edwin Markham

هیچ دایره ای در جهان بزرگتر از عشق نیست که هیچ کس و هیچ موجود را بیرون نمی گذارد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
اما نکته مهم این است که هر چند همه کس و همه چیز را باید دوست داشت،
اما دوستی هر یک نوعی دیگر است. بهترین دوستی در حق آن کس که در ظلمت جهل است،
آن است که او را به جهان نور آورند. و بهترین نیکی در حق بدان آن است
که ایشان را از آن بدی دور گردانند و به نیکی رهنمون شوند.

شعر از ادوین مارکهم
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

"معشوق حافظ"

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید
که من او را از محبان خدا میبینم(حافظ)
حافظ از محبان خداست و خود نیز از محبوبان حضرت حق
و از مستوران خیمه عزت اوست
که چون سخنش در آن درگاه مُهر قبول یافت
مقبول طبع مردم صاحب نظر گردید
و مِهرش در دل عارف و عامی بنشست:
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد(حافظ)
سّر محبوبیت سعدی و مولانا و همه شاعران و هنرمندانی که
به جاذبه حسن و کرشمه دلبری
ملک دلها را تصرف کرده اند
همین است که از نقش نغمه ایشان بوی خوش آشنایی به مشام می رسد.
چون عطار آفاق جهان را به بوی آن یار که پنهان و آشکار،
محبوب جمله جهان است، عطر آگین کرده اند.
این خسرو خوبان و محبوب عالمیان که :
عین پیدایی است و بس پنهان
سّر پنهانی است و بس پیدا(الهی قمشه ای)
همان شاخه نبات و شمع شب افروز و غزال رعنا،
و سرو بلند بالای حافظ است
که جمله عاشقان به داغ او مرده اند
و جمله عاشقان به داغ او زنده اند
و دیوان حافظ، خود شرح جمال همان ساقی است
که هشت جنت یک فروغ روی او
وهفت دوزخ شمّه ای از درد فراق اوست
و هم عالم نامتناهی کثرت شرح تطاول جعد مشکین اوست،
که عین پریشانی است ودرعین پریشانی مایه جمعیت است
و در عین جمع مجموعان عالم را پریشان خود کرده
و مجنون وار سر به کوه و بیابان داده است :
زلف آشفته او موجب جمعیت ماست
چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد(حافظ)
این ساقی سرمست که اول بار شراب هستی را در جام تعنیات و ماهیات ریخت
و به تعبیر حافظ جرعه ای بر خاک فشاند و عوالم بی نهایت را مست و شیدای خود کرد ،
هر چند در مقام ذات، از نام و نشان و تجلی و صورت مبّراست
و در پس پرده غیب ازلاً و ابداً از اندیشه عقول و دیده ناظران پنهان است،
اما حافظ او را به هزار نام و نشان بر پرده غزلیات خویش نقش کرده
و به مصداق سخن محی الدین که گفت:
«خداوند دوست دارد که او را در همه صورت ها عبادت کنند»،
او نیز معبود خویش را در جلوه های گوناگون، «از صنم تا صمد»
و از شاهد هر جایی تا عزیز و مهیمن ستوده است:
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند(حافظ)
و هر چند گاه و بی گاه پرده اسرار برکشیده و حضرت دوست را
با کلمات آشنایی چون خدا و یزدان و ایزد و رحمان و عزیز و رحیم یاد کرده
اما بیشتر سخن را در پرده تخیلات شاعرانه از چشم اغیار پنهان داشته
و در پیش خرقه پوشان ریاکار سر پیاله را پوشانده است،
چنانکه در ابیات زیراز یک معشوق، به نام های گوناگون
و درجات مختلف از روشنی و ابهام یاد کرده است :
این همه عکس خوش و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ «ساقی» است که در جام افتاد

هر چند که هجران ثمر وصل بر آورد
«دهقان ازل» کاش که این تخم نکشتی

در نهانخانه عشرت «صنمی» خوش دارم
کز سر زلف رخش نعل در آتش دارم

اگر آن «ترک» شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

دکتر حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه دیوان حافظ



********************

"تنهایی و مصاحبت"

جاناتان سوییفت نویسنده معروف داستان سفرهای گالیور
در یکی از مقالات خود گفته است:
زندگی خود را به دو بخش تقسیم کنید:
تنهایی و مصاحبت.
وبکوشید که تنهایی شما به درد مصاحبت
و مصاحبت شما به درد تنهایی تان بخورد.
این پندی است که آدمیان اگر در گوش کنند
بیش از هزار گوشوار دُر و لعل بر زیب و فرّ ایشان می افزاید:
وقتی در صحبت یاران نیستید
خود را زیور کنید برای زمانی که به صحبت ایشان می رسید
با شعر یگانه ای که چون چراغ در تاریکی بدرخشد
یا هنر تازه ای که جمالش جانها را طراوت بخشد
یا عشقی که شعله اش دلها را گرم کند
یا کاری که باری را از دوشی برگیرد
یا پیرایشی از کدورتها و غبارهای آیینه دل
تا چون به مصاحبت یاران رسید
ایشان بتوانند سیمای خود را در آن آیینۀ بی غبار بنگرند
و چنان که زیبنده است چهره بیارایند
خود را تکرار نکنید
همان نباشید که از پیش بودید
مانند خداوند باشید
که فرمود : «کُل یوم هو فی شأن»
اطوار گوناگون عشق را بیاموزید
و یاران را هر بار هدیه ای و ارمغانی و ره آوردی بیاورید
تا به تازه رویی و تازه گویی
از ملالت ها بکاهید و بر شادی بیفزایید
و از آن سوی دیگر مصاحبت شما باید با نازنینانی باشد
که می توان به روی ایشان می گلگون نوشید
و به هوش باشید که
نخست موعظه پیر می فروش این است
که از معاشر ناجنس احتراز کنید
و بایسته است که آدمی اگر از دیو و دد ملول شده است
چراغ به دست در جستجوی انسانهایی باشد
که در مواجهه با ایشان
چون ماه در مقابله با خورشید روشن شود
و تاریکی فراقهای روح فرسا را
به نور حضور ایشان منور گرداند
و چنین مصاحبتی است که خاطره اش
یونس را در شکم ماهی یار و مونس خواهد بود.

دکترحسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************