«مائده های آسمانی»

عیسی بن مریم گفت: پروردگارا، ما را از آسمان مائده ای بفرست تا این روز برای ما و آیندگان عید مبارکی گردد و آیتی از رحمت تو باشد که تو بهترین روزی دهندگانی
«آیه 114 سورۀ مائده»

این دعایی است که شایسته است همه مردمان به دل و زبان با پروردگار خویش زمزمه کنند و جز این مائده های زمینی که همه لطف و رحمت خداوند است، مائده ای نیز برای روح از آسمان بطلبند که روزی خاص آدمیان در آسمان است.

مائدۀ آسمانی یا از جنس حکمت و معرفت و دانایی است چون دریافتنِ سرِّ قضای الهی و راه های قرب به حضرت حق و شیوه های آراستن خویش برای محبوب شدن نزد آن معشوق یگانه و نهایتاٌ محبوب شدن در دل های مردمان و گاه تجلّیات زیبایی است که آن نیز مایه بهجت و شادی و الهام بخش هنرهاست و یا کارهای نیکو و خدمت به خلق است که آن نیز مائدۀ آسمانی و خوراک جان ماست و اگر کسی در عمر خویش به کار خیری نپردازد و دلی را شاد نکند و آسایشی فراهم نیاورد از درون زار و نزار و لاغر می شود و می میرد.

برگرفته از کتاب « سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر «گوستاو دوره» نقاش فرانسوی قرن نوزدهم



********************

" حضور خیام در گنجینه آشنا "

در این خیمه های عشق و مستی
خلوت هایی نیز با خیام خواهیم داشت،
رسته از خودپرستی
و فارغ از غم نیستی و هستی،
و آن دیوانة حُسن و ملاحت
و دردانة علم و حکمت
در گوش ما زمزمه خواهد کرد که:
" با ماهرخی اگر نشستی خوش باش "
و او خود خورشیدرُخی است
که چون کیخسرو روز باده در جام دشت و صحرا می ریزد
و چون منادی سحرخیزان آوازة نوش نوش او
همه را به جوش و خروش می آورد.
رباعیات او گاه نه یک رباعی و نه یک غزل
بلکه یک دیوان کامل شعر است
که شراب هزار میخانه حکمت را
در جام کوچک یک چهارپاره به شما تعارف می کند:
ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
وآنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر

برگرفته از پیشگفتار کتاب " گنجینه آشنا "
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط چلیپا اثر میرعمادالحسنی
خوشنویس دوره صفوی



********************

«قافله خوکان و کفتاران و...»


می توان قافله خوکان و کفتاران و کرکسان و گرگان و خفاشان را در آیینۀ ادبیات مشاهده کرد که چگونه خوار و خفیف و شرمنده از اعمالِ ناموزونِ خویش، ترسان و هراسان، بیابان را طی می کنند و با آنکه قافله های عظیم و پر ازدحامند، به تعبیر والت ویتمن، همه می کوشند تا از شرمْ، خود را در گوشه ای نهان کنند و هیچ نشانِ شکوه و زیبایی و جلالت و کرامت در هیچیک از ایشان نیست و ریاکاری ها و دروغ ها و پرده پوشی های ایشان از کارهای زشتشان، همه نشانِ شرم و دودلی و حقارتِ باطنیِ آنهاست که گفته اند «ریاکاری باج و خراجی است که بدی به خوبی می دهد». ...

برگرفته از کتاب « سیصدوشصت و پنج روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Goya نقاش اسپانیایی قرن هجدهم و نوزدهم



********************

"آیا بهار می تواند دور باشد؟"


ای باد وحشی مغرب، بدان سان که تمامی جنگل را
چون چنگ در دست گرفته ای و می نوازی،
وجود مرا نیز چنگِ خود کن، مرا نیز به اهتزاز آور.
آشوب آهنگهای نیرومند تو با عبور از جنگل وجود من،
نغمات و ناله های ژرف خزانی خواهد آفرید ...
از لبان من شیپوری بنواز و به صفیر آن زمین خفته و زمینیان بی خبر را
از پیام رسالت من آگاه کن
وقتی خزان و زمستان می رسد
آیا بهار می تواند دور باشد؟

شِلی
برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «شب پرستاره» اثر ونسان ون گوگ



********************

" ترانه های روستایی اسپانیا "

در این فصلِ بهار ندای اهل ذوق بلند است
که:
فصل بهارفصل جنون است و این سه ماه
هرکس که مست نیست یقین هوشیار نیست
عماد خراسانی
که:
در بهاران جامه از تن برکَنید
تن برهنه جانب گلشن روید
مولانا
که:
تا کی از خانه هین ره صحرا
تا کی از کعبه، هین در خمّار
سنایی
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
حافظ
من نیز می خواستم فراخوان باباطاهر را
به سبزه و صحرا و کوه و دشت و دریا
و عشق و عاشق و معشوقِ زیبا
به گوشِ شما برسانم.
اما در خاطرم آمد که ترانه های باباطاهر
در کتاب گنجینه آشنا آمده است و همگان در همه جا
بدان خمخانه شراب آتشین راه دارند،
پس خوشتر آن دیدم که
شاهدان زیبارویی از فرهنگ روستایی اسپانیا
که آنها را کوپلا می نامند
بی هیچ سیر و سفر
و بی هیچ پرواز و روادید
به جمع شما فراخوانم
کوپلا نوعی چهار پاره یا رباعی است
که نام هیچ شاعری بر آنها نیست.
آنها نیز مانند باباطاهر از نکته های نامکرر
عشق و زیبایی سخن می گویند و ترانه می خوانند:
*
فردا سر پلکان خانه ات
نشانی نصب خواهم کرد
و روی آن خواهم نوشت:
این راه به بهشت می رود
*
چهره سفیدت مانند باغی است
که سراسر آن برف باریده است
تنها سه گل سرشان را از زیر برف بیرون کرده اند
یک دهان
و دو چشم
*
دستت را به من بده
تا بدانجا رویم که باهم گریه کرده بودیم
و آن مرواریدها را که آنجا ریختیم جمع کنیم و بیاوریم
*
ما همچون دو درختیم
که زندگی، ما را از هم جدا کرده است
جاده ای از میان ما می گذرد
اما شاخ و برگ های ما می توانند
در آسمان یکدیگر را در آغوش گیرند
*
وقتی دیدمت که از دور می آیی
به دلم گفتم
چه سنگ کوچک زیبایی
برای لغزیدن
*
در باغِ پادشاه باغبان بودم
وقتی گلها شکوفا شدند
باغبان دیگری آوردند
*
می گویند سیاه، رنگ غم و ماتم است
من می گویم درست نیست
زیرا چشمان تو سیاه است
و همه شادی های من در آنجاست
*
چشم تو آبی است
به رنگ آسمان
و همان آسمان از تو حساب خواهد گرفت
از آن فتنه ها که با چشمانت می کنی
*
آنکه شور آواز در سر دارد
خوشتر است زمانی بخواند که دلش در هوای یاری به درد آمده باشد
زیرا در این حال اگر از هنر آواز خواندن هیچ نداند
همان درد جای هنر را خواهد گرفت
*

عشق تو چون برکه است
و عشق من همچون چشمة آب
وقتی آفتاب بالا می آید
برکه خشک می شود
اما چشمه همچنان جوشان خواهد بود
*
ای معشوق اگر به سفر می روی؟
برو، خدا به همراهت
اما بهوش باش که در راه
از چشمة فراموشی آب ننوشی
*
Inglis & Stewart:Adventures in World Literature
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

« ما سازندگان نغمه و آهنگیم»


ما سازندگان نغمه و آهنگیم
ما بییندگان رؤیاهای شگفتیم
ما حیران و سرگردان در اطراف موج شکن های دور دست دریا پرسه می زنیم
ما مقیمان سواحل نهرهای متروکیم
ما جهان و جهانیان را وداع گفته ایم
و هست و نیست جهان را در قمار زندگی باخته ایم
و با این همه، جهان از ما شوقِ بینش و شورِ جنبش می یابد
و بردوام از گفت ما به هیجان و لرزش می آید.

آرتور اوشاگنسی – شاعر انگلیسی قرن نوزدهم


We are the music-makers,
And we are the dreamers of dreams,
Wandering by lone sea-breakers,
And sitting by desolate streams.
World-losers and world-forsakers,
Upon whom the pale moon gleams
Yet we are the movers and shakers,
Of the world forever, it seems.
“Arthur William Edgar O'Shaughnessy”

برگرفته از کتاب «گنجینه آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«سکوت»

نیاز نیست که ایمان خود را فریاد کنم
این درختان (که با هزار زبان) گنگ و خاموشند،
و این خاک پر گل و ریحان،
که گوشهای دراز علف را هر سو پهن کرده است،
خود از هر خطیبی گویاترند.
این ستارگان، با فروغ بی پایان،
همه لب فرو بسته اند،
و تپه ها و دشتها دم فرو برده اند،
اما همه بی زبان از خدا سخن می گویند.

چارلز هنسن تاون

Silence
I need not shout my faith. Thrice eloquent
Are quiet trees and the green, listening sod;
Hushed are the stars, whose power is never spent;
The hills are mute: yet how they speak of God!

Charles Hanson Towne (1877-1949)

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" نوروز،‌ حماسه پیروزی "

یکی از سرچشمه های لذت و شادی احساس پیروزی است
و هنرها و فضیلت ها نمایشگاه پیروزی ها ست
همچون پیروزی نقش بر سنگ
پیروزی آهنگ بر غوغا
و پیروزی نور بر تاریکی
و پیروزی پری بر اهرمن
و آفتاب بر زمهریر
و بهار بر زمستان
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشگر سرما ز سر ما برخاست
سعدی
و:
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سرو دست که وقت کنار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بی اعتبار شد
مولانا
سنت ها و آیین های نوروزی ما
همه از این پیروزی ها سخن می گویند:
عمو نوروز مژده جوانی جاوید می دهد
که پیروزی ابدیت بر زمان است
و چهارشنبه سوری همه سور و جشن و سرور است
که "آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست"
همان آتش پرومته و شعله طور
که هوشنگ از سنگ برآورد و:
بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
فردوسی
و پرستیدن آن آتش پرستاری از فروغ ایزدی
و مهرورزی با پندار، گفتار و کردار نیک است
و سیزده بدر روزی خجسته و فرخنده است
که پیروزی سلیمان داد و دهش را
بر دیو بیداد و اهریمن بی بنیاد
جشن می گیرد.
پیام نوروزدر فرهنگ ایران
و جان سخن همه فرهیختگان جهان
این است که:
دست ها را بر هم زنید و شادی کنید
و شادی های خود را با هر که توانید در میان آورید
و از شراب عشق و مهر گیاه مهربانی
به یکدیگر ارمغان دهید
ارمغان هایی متبلور در صورت سکه ای زرین
یا دسته ای از گل و نسرین
با کتابی نورافشان و مهرآفرین
یا اگر هیچ نباشد
بارش مهری
و تابش آفتاب لبخندی.
بدین سان نوروز را تا پایان بهار بکشانید
و بهار را تا عمر بلند صد ساله ادامه دهید
تا به راستی بگویند که شما را
صد سال باشد به این سالها
سالهایی با 365 روز بالنده و سازنده
که هر روزش چون چنگ به بیست و چهار سیم آواز خواند
و ترانه یکصد و بیست و چهارهزار پیامبر را
در گوش زمزمه کند که:
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عهد عیش و نوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
بحکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
حافظ
و درود بر عشرت جویان راستین جهان باد
حسین الهی قمشه ای
نوروز 1393
طراحی دیجیتال "هر روزتان نوروزتان" از حسین الهی قمشه ای



********************

"جبر و اختیار"



ما همه شیران ولی شیر عَلَم
حمله مان از باد باشد دم بدم
حمله مان از باد و ناپیداست باد
جان فدای آنکه ناپیداست باد
ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف از خود چه دارد هیچ هیچ
مولانا

در مثنوی و سایر آثار مولانا و شاعران عارف
این گونه ابیات با ابیات پیشین در باب اختیار
ظاهرا ً با هم در تضادند
و ممکن است شخص حیران ماند
که بالاخره کدام یک از جبر یا اختیار حقیقت حال ماست.
پاسخ مولانا و جمله بزرگان ما این است
که جبر و اختیار هیچ یک حقیقت حال ما نیست
از یک سو ما احساس اختیار می کنیم
و نمی توانیم منکر احساس خود شویم
از طرف دیگر می دانیم که هر چه رخ می دهد علتی دارد
و آن علت را نیز علتی است
تا می رسد به علت اول که آن خداست.
برای رهایی ا زاین تضاد و حیرت،
حکمت این است که ما در روابط با یکدیگر
خود و دیگران را مختار و مسئول دانیم
و بر مبنای آن عمل کنیم
اما در عین حال در عالم ادراک آگاه باشیم
که نه ما و نه دیگران هیچ یک به استقلال فاعل عمل نیستیم
بلکه ما مسخر فرمان الهی هستیم
که به اختیار خود کاری را انجام دهیم؛
بدین نگاه دلهای ما با خلق صاف و بی کدورت خواهد ماند
زیرا هیچ کس را در درون ملامت نمی کنیم
چرا که همه سخره فرمان حقند
اما در عالم نسبت ها در روابط اجتماعی و اخلاقی
مصلحت همگان در این است
که خود و دیگران همه را مختار و مسئول دانیم.

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
نقاشی درباره پرگار تقدير اثر ویلیام بلیک
شاعر و نقاش شهودي و رويايي دوره رمانتيك



********************

«حکایت مرد خر گم کرده ...»


"یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنکه خر خود را بیابد. بعد از سه روز، خر مرده یافت. رنجید. از سر رنجش، روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس من مرد نباشم. از من صرفه خواهی بردن؟"

این حکایت بیان حال کسانی است که طاعات و عبادات را چون کالایی برای فروش و رفع حوایج خویش به حق عرضه می کنند و بدان بر خدا منت می نهند و بر خلق فخر می فروشند و حال آنکه خداوند به دادن توفیق طاعت بر بندگان منت دارد، که می فرماید:

همانا که خداوند بر اهل ایمان منت نهاد
که از میان ایشان رسولی برانگیخت
تا آیات او را برآنان فرو خواند
و ایشان را پاک گرداند
و کتاب و حکمت بیاموزد-
هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکار بودند. - آل عمران، 164

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر مجسمه یادبود ملانصرالدین در مسکو



********************

«جهان فردوسی»

در این میهمانخانۀ کیهانی با فردوسی دیدار می کنیم:
گاه در ژرفای دوزخ با حیوانی عجیب الخلقه روبرو می شویم که چون ضحاک دو مار حرص و جاه از دوش او رُسته و آن دو مار
هر دم خواهند که مغز او را طعمۀ خود کنند و آن حیوان نادان، شهری را به خاک و خون کشیده و مغز جوانان شهر را خوراک
مستمر این دو اژدهای آدمخوار کرده است.

گاه در برزخ، جهان پهلوانی را چون رستم تماشا می کنیم که با دیوهای بی شاخ ودم دست در کمر است، دیوهایی که نامشان سپید
است و کارشان سیاه، عربده می کشند تا صدای حقّی را خاموش کنند و زمین و آسمان را به غبار می آلایند تا چشم ها را ببندند، امّا
رستم نعره ای چون رعد بر می آورد که خواب از چشم ها و بند از دل های دیوان می برد. این فریاد است که از ورای قرون،
دیوان سیه رو و سیه کار را می لرزاند.

و گاه خود را در بهشتی می یابیم که تهمورثِ دیوبند و جمشید زرّین تخت، چون سلیمان، دیوها را به خدمت آدمیان گرفته و اقلیمی
ساخته اند سراسر باغ، سراسر بهار، سراسر جوانی و شادابی و سراسر شادی و دست افشانی، رهیده از هراس بیماری و گرسنگی و
ایمن از هول مرگ.

بدین سان توان گفت که فردوسی دوزخ را "حاکمیت دیو بر آدمیان" و برزخ را "پیکار آدمیان با دیو" و بهشت را "پادشاهی انسان بر
دیوان و ددان" دانسته است ...

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
مینیاتور "آگهی یافتن ضحاک از سرنوشت" برگرفته از شاهنامه شاه تهماسب



********************

" خداوند ظاهر می شود "

خداوند ظاهر می شود
در صورت نور :
برای آنان که در ظلمت شب به سر می برند ؛
و در صورت انسان :
برای آنان که در اقلیم روز زندگی می کنند .
ویلیام بلیک

خواست تا خود را به خود بنماید او آنسان که هست
مظهر جامع چو آدم در جهان آمد پدید
مولانا

چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش بر صحرا نهادیم
عطار

بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوّا نهاد
عراقی

"God Appears"
God appears and God is light
To those poor souls who dwell in Night
But does a human from display
To those who dwell in the realm of Day.
William Blake

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

«ادبیات»

ادبیات حکایت های مذهبی را رؤیاهایی می شمارد که بیش از تفسیر، نیاز به تعبیر دارد: از معراج به گونه ای تعبیر می کند که می تواند وصف حال همۀ آدمیان شود، اگر شوق معراج در ایشان پدید آید.

به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید (مولانا)

و آتش طور را چنان معرفی می کند که خانم برونینگ شعله های آن را در هر بوته گیاه مشاهده می کند و سعدی تمامی چرخ و فلک و زمین و زمان را برای احمد و هر انسان صاحب کمالی جایگاه تجلی احد می بیند:

" زمین از آسمان آکنده است و هر بوته گیاه از آتش الهی شعله ور است" (الیزابت برونینگ)

کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست (سعدی)

برگرفته از کتاب «گنجینه آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی معراج اثر کمال الدین بهزاد



********************

« شما ای مردمان»

شما ای مردمان، مسافری هستید به سوی پروردگار خویش، پیوسته در سیر تا به او در رسید آنگاه او شما را باخبر خواهد کرد که همۀ اختلافات و جنگ و نزاع شما در مسائل دین هیاهوی بسیار برای هیچ بوده است. شما جوهر دین که بزرگداشت فرمان خدا و شفقت بر خلق عالم است رها کردید و به جان هم افتادید و چه نقشهای اهریمنی در نمایشنامۀ عالم بازی کردید که جز شیطان حسود هیچ کس را از آن سودی نبود و به گفتۀ حکیم طوس:

زیان کسان در پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

به جای خواندن و عمل کردن قرآن، بحث در حدوث و قدم در قرآن کردید و به جای رفتن به معراج همراه رسول، قیل و قال راه انداختید که جسمانی بوده است یا روحانی، به جای قولها را شنیدن و بهترین را برگزیدن، گلوی یکدیگر را فشردید که تو خاموش باش تا من سخن بگویم، به جای خدمت و برآوردن نیازهای یکدیگر و به جای آنکه همگی در مسجد این عالم به سجود و ستایش پروردگار پردازید، فرقه فرقه شدید.

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر رافائل قرن شانزده میلادی



********************

" در ماهیت عشق "

حكايت كنند كه در مجمعى سخن از ماهيت شير به ميان آمد
يكى گفت : شير آن است كه آن را به پارسى چنين نويسند
و به تازی چنان گویند
گفتند : آن شير نباشد كه صوتى بيش نيست
گفت آن است كه بر در حمامها نقش كنند
گفتند : آن نيز شير پرده است و

شير توان كرد به نقش سراى
ليك به صد چوب نجنبد ز جاى
مخزن الاسرار

دست ياران گرفت و به نزديك بيشه اى آورد
و از دور شير را نشان داد
و گفت : آخر اين ديگر شير است
گفتند : اين نيز شير نباشد
مرد در خشم شد ، گفت : پس شير چيست گفتند :
شير آن است كه تو را خورد
تا طعمه شير نشوى شير را ندانى

همچنين عشق نه آن است كه بر زبان است
و به تقرير و بيان از آن دم زنند
و نه آن است كه به خيالى و تصويرى از آن دل خوش كنند.
و نه آن است كه در كمند خود كشند و بدان سود و سودا كنند
بلكه عشق آن است كه " الف انيّت " عاشق را فرو بلعد
تا جز عشق از او چيزى نماند :

آنچه ارزد صيد را عشق است و بس
ليك او كى آيد اندر دام كس
تو مگر آيى و صيد او شوى
دام بگذارى به دام او شوى
عشق مى گويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوشتر از صيادى است
مثنوی

برگرفته از كتاب " گزيده منطق الطير "
تلخیص ، مقدمه و شرح : حسين الهى قمشه اى

تصویر: هنر دستی اثر
Enesco Jim Shore Heartwood
“Creek Angel with Lion and Lamb”



********************

« در ستایش موسیقی»


ای نای خوش نوای که دلدار و سرخوشی
دم می دهی تو گَرمْ و دمِ سرد می کشی
خالی است اندرونِ تو از بند، لاجرم
خالی کنندۀ دل و جانِ مشوّشی
نقشی کنی به صورتِ معشوقِ هر کسی
هرچند امّی ای تو، به معنی منقّشی
ای صورتِ حقایقِ کل، در چه پرده ای؟
سر برزن از میانۀ نی چون شکَروَشی

تعبیر «صورت حقایق کل» از موسیقی، بسیار بدیع و شگفت و در عین حال عین حقیقت است. موسیقی از نهاد کلی جهان سخن می گوید؛ صورتی است از هرآنچه در آن گنج مخفیِ نخستین وجود دارد. غربیان نیز موسیقی را ریاضیاتِ دل خوانده اند و آن را صورتِ مجرد همۀ پدیده ها دانسته اند.

نُه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان
در دم به شش جهت، که تو دمساز هر ششی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود
زیرا ندای عشق ز نی، هست آتشی
بنواز سرّ لیلی و مجنون ز عشق خویش
دل را چه لذّتی تو و جان را چه مفرشی
بویی است در دمِ تو ز تبریز لاجرم
بس دل که می ربایی از حسن و از کشی
«مولانا»

از نیِ مولانا داستانها گفته اند و تعبیرها و تفسیرهای لطیف عرفانی و فلسفی برآن نوشته اند. کوتاه سخن این است که «نی» خود مولاناست که فرمود:
از وجود خود چو نی گشتم تهی
نیست از غیرِ خدایم آگهی
چونکه من، من نیستم این دم زهوست
پیش این دم، هر که دم زد کافر اوست

و به بیان دیگر، مولانا سخنِ خود را الهام و فیضِ الهی معرفی کرده و گفته است:

گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پُر نکردی از شکر

برگرفته از کتاب "گنجینه آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر میرزا فرخ بیک قرن دهم هجری



********************

" پنجره ای به جاودانگی "


من عاشق کتاب شدم
بعضی مردم زیبایی را در موسیقی می یابند ،
بعضی در نقاشی ،
بعضی در مناظر طبیعت ،
اما من زیبایی را در کلمات یافتم
زیبایی از نگاه من تجربه غریبی است
که شخص در آن تجربه احساس می کند
که به ناگاه چشمش به یک جهان دیگر می افتد
گویی دروازه ای به روی او باز می شود
و رویایی شگرف و جادویی عظیم چشم او را می رباید
به عالمی که جهان محسوس از آنجا نشأت می گیرد
و شخص حس می کند که بی گمان در آفرینش چیزی ورای عالم محسوس وجود دارد
و برایش توجیه می شود
که چرا ما این صحرای پر محنت را قدم به قدم با دشواری پشت سر می گذاریم .

I fell in love with books ,
Some people find beauty in music ,
Some in painting ,
some in landscape ,
but I find it in words .
by beauty ,
I mean the feeling you have suddenly glimpsed another world ,
Or looked into a portal that reveals a kind of magic
or romance out of which the world has been constructed ,
a feeling there is something more than the mundane ,
and a reason for our plodding.
Donald Miller

نوشته دونالد میلر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Gustave Doré
www.drelahighomshei.com



********************

« بسم الله »

یکی از سنتهای دیرین و عادات شیرین در فرهنگ پارسی چه پیش از اسلام و چه پس از آن، این بوده است که کارها را با نام و یاد خدا آغاز کنند و معنای ژرف این سنت آن است که نظامی فرمود:
نظامی جامِ وصل آنگه کنی نوش
که بر یادش کنی خود را فراموش
این تمامی پیام قرآن و جان و جوهر همۀ ادیان است و هیچ حکمت الهی و موعظه ای در جهان برتر از این نیست که کارها را به نام و به خاطر حضرت حق آغاز کنند.
بسم اللهِ هنرمند این است که "من می خواهم با خلقِ زیبایی و نقاشی و معماری درهای بهشت را بر مردم بگشایم و در سودای ثروت و شهرت نیستم و بسم الله شاهد است که من حق را که پروردگار جهان است پیش چشم دارم و اگر پادشاهیِ جهان را به من دهند هرگز نخواهم نوشت:
« حسین از دین جدش خارج شده است»
بسم اللهِ دانشمند این است که من در سودای نشان دادن اسرار طبیعتم که به تعبیر گوته جامه بیرونی خداوند است. من می خواهم اسرار فرشتگانی را که پشت پردۀ عالم کار می کنند فاش کنم.
بسم اللهِ شاعر این است که به گفتۀ سعدی:
نامۀ حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پیر و جوان اندازم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر گنبد مسجد ریگستان - سمرقند - ازبکستان



********************

" راه رستگاری "


از امام احمد غزالی عارف بزرگ اسلامی نقل شده است
که روزی بر منبر وعظ نشست
و گفت : ای مردم عمری است که شما را موعظه می کنم
و اکنون می بینم که همه موعظه های من
در این دو بیت از همشهری من فردوسی طوسی جمع آمده است
و دو بیت زیر را فروخواند :
ز روز گـذر کـردن انـدیشـه کـن پرستیدن دادگـر پیـشـه کـن
بـه نیـکی گـرای و میـازار کـس ره رستگاری همـین است و بـس

برگرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
تصویر : مجسمه فردوسی در شهر رُم



********************

« نماز ریاکاران»

نماز ریاکاران صدا و صفیری بیش نیست زیرا اصل نماز یاد خداست و اگر آن یاد نباشد همۀ عبارتها و آیات و حرکاتِ نمازگزاران باطل می شود و او را هیچ بهره ای از آن کلمات و حرکات قدسی نباشد.
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نی نیاز
هرچه مردم می کند بوزینه هم
آن کند کز مرد بیند دم به دم
او گمان کرده که من کردم چو او
فرق را کی داند آن استیزه جو - مثنوی
و چه بسیارند مردمی که نماز را به عادتی و سنتی و نمایشی و نظاهری تبدیل می کنند و سخت در تلفظ کلمات و انضباط در حرکات می کوشند و آنهمه هیچ نیست جز صفیری و کف زدنی.
عبادت می کنی بگذر زعادت
نگردد جمع با عادت عبادت - گشن راز

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Charles Buchel



********************

«سعدی»

سعدی از شاعران محبوب جهان است و ترجمه های متعدد از گلستان و بوستان او از زمان رُنسانس به بعد به زبانهای مختلف اروپایی و آسیایی عرضه شده و نیز غزلیات و قصاید او نیز به محافل ادب مغرب و مشرق راه یافته است. وقتی اولین بار گلستان و بوستان سعدی به زبان لاتین ترجمه شد یکی از کشیشان مسیحی پس از مطالعۀ کتاب چنین تصور کرده بود که این کتاب متعلق به یکی از پیامبران بنی اسراییل است که اثرش تازه پیدا شده است. آثار سعدی در غرب در مجموعۀ کتب مقدّسه به طبع رسیده و پیوسته مورد ستایش و منبع الهام بزرگان مغرب زمین بوده است.
هنری دیوید ثورو شاعر و نویسنده بزرگ آمریکایی در قرن نوزدهم نویسندۀ کتاب معروف والدن (Walden) از عاشقان سعدی بوده و گفته است که من همان سعدی هستم که پس از شش قرن باز آمده ام و یا سعدی همان ثورو است که شش قرن پیش به نام سعدی در جهان زیسته است.
امرسن شاعر و نویسنده آمریکایی نیز از ستایشگران سعدی بوده و او را در کنار شکسپیر و دانته و هُمر و در شمار شاعرانی قرار داده است که سخنانشان پیوسته تازه و باطراوت است
این قضاوتها نشان درستی است از اینکه اهمیت سعدی چنانکه بعضی از محققان معاصر گمان برده اند تنها به زبان فصیح و سحرِ کلام او نیست بلکه چنانکه خود سعدی اشاره کرده، آن زبان جادویی تنها نقابی است بر چهرۀ شاهد زیبارویی که مقصود و محبوب اوست:
نه صورتی است مزخرف سرودۀ سعدی
چنانکه بردر گرمابه می کند نقّاش
که برقعی است مرصّع به لعل و مروارید
فروگذاشته بر روی شاهد جماش

برگرفته از کتاب «365 روز با سعدی»
به قلم حسین الهی قمشه ای
برگه ای از بوستان سعدی نوشته شده در بخارا به سال ۱۵۳۹ میلادی. این اثر ارزشمند امروزه در موزه هنر نلسون اتکینز واقع در کانزاس سیتی در ایالات متحده نگاهداری میشود



********************

" شراب ناپرورده "

من شرابی می نوشم که پروردۀ هیچ می فروشی نیست
در جامی از مروارید
که دست هیچ شیشه گر بدان نرسیده است
و جوهر مستی بخش آن شراب را
در هیچ میخانه ای در ساحل رود راین نمی توانی یافت .
من مستم از هوای لطیف
و هم آغوشی می کنم با ژاله و شبنم
و روزهای بلند تابستان
مست و حیران
از درِ میکده ها بیرون می آیم
آنجا که شراب زرد خورشید را
در جام فیروزه رنگ فلک ریخته اند
هنگامی که زنبورها از شیرۀ گیاهان مست شوند
و خداوندِ باغ آنها را از میخانۀ گل بیرون کند ،
هنگامی که پروانگان چنان مست و بی خود شوند که دیگر شراب نستانند
من ، همچنان ، تشنه و مخمور ، بیش از پیش ، باده می نوشم
تا کرّوبیان عالم بالا کلاه سپید بر سر بچرخانند
و قدیسان شتابان به سوی پنجره آیند
تا نظاره کنند
این مست کوچک لایعقل را
که در آفتاب آرمیده است .
" A Liquor Never Brewed "
I taste a liquor never brewed,
From Tankards scooped in pearl;
Not all the vats upon the Rhine
Yield such an Alcohol!
Inebriate of Air am I
And Debauchee of Dew,
Reeling, through endless summer days,
From inns of Molten Blue.
When “Landlords” turn the drunken Bee
Out of the Foxglove’s door,
When Butterflies renounce their “drams”,
I shall but drink the more!
Till Seraphs swing their snowy Hats,
And Saints to windows run,
To see the little Tippler
Leaning against the Sun.
Emily Dickinson

می خوریم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ

جامی از روی تو شد مست نه می دید و نه جام
بزم عشق است ، چه جای می و جام است اینجا
جامی

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
حافظ

شعر از امیلی دیکینسون
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
نقاشی فرشتگان نور - قرن 19



********************

" تولد سرمدى "


به روايت قرآن
بشارت ميلاد احمد را نخست مسيح مريم آورد :
وَ مُبَشّراً برسولٍ يأتى مِن بعدِی اسمُهُ احمد
سوره صف ، آيه٦

مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد

و در اقليم زرّين ادبيات
آنجا كه بهار پر شكوفه سرمدى و تابستان پر نعمت ابدى در آميخته
همه جهانيان مى توانند در جشن پايان ناپذير ميلاد آن رسول
كه برترين وصفش خلق محمدى و همدردى با آلام بشرى است
شركت كنند
و در اين جشن برخى از پادشاهان يگانه جهان
چون گوته و هوگو و امرسن و واشنگتن ايروينگ
و امثال ايشان از باختر
و فردوسى و نظامى و سعدى و مولانا و حافظ از خاور
پيوسته حضور دارند
گوته قطعه اى با عنوان نغمه هاى محمدى
براى حاضران مى خواند
و ديگران هر يك به زبانى وصف جمال او گويند

اين جشن سرمدى هر شامگاه يا هر بامداد
در باغ مهمانى بزرگ ادبيات
پذيراى هر ميهمانى است كه به درگاه اين پادشاهان سخن برسد

ما تنها بر در باغ لوحى از چند بيت مولانا نصب كرده ايم
تا شما را خوش آمد گويد
به تولد آنكس كه سفره شيرينى اش از جهان و جهانيان زياد مى آيد
و شمع تولدش را كه چون خورشيد مى درخشد
هيچكس خاموش نخواهد كرد

دوش در استارگان غلغله افتاده بود
كز سوى نيك اختران، اختر اسعد رسيد
رفت عطارد ز دست ، لوح و قلم را شكست
از پى او زُهره جست ، مست به فَرقد رسيد
پيك دل عاشقان رفت به سر چون قلم
مژده همچون شكر در دل كاغذ رسيد

و سلام بر عاشقان حقيقت و زيبايى و خوبى باد

حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

" درخت دانش"

یکی از دعاهایی که خداوند در قرآن به پیامبر اکرم و به همه آدمیان آموخته این است که :
قُل ربِّ زِدنی عِلماً ( طاها : 114 ) یعنی " بگو خدایا بر دانش من بیفزا "
این دعاست که همه ما را مکلّف می کند تا به دنبال دانش رویم
و خود و همگان را از آن بهره مند سازیم
و بدانیم که هیچ عبادتی برتر از کسب علم نیست .

ز دانش به اندر جهان هیچ نیست
تن مرده و جان نادان یکی است
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بگرد و به هر کس بگوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
فردوسی

خاتم ملک سلیمان است علم
جمله عالم صورت و جان است علم
مولوی

درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
ناصرخسرو


حسین الهی قمشه ای
برگرفته از پیشگفتار کتاب " گنجینه آشنا "



********************