خداوند به شما چه چیزی عطا کرده است

وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ كَذَٰلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ
وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَىٰ
و خدا شما را از شکم مادرانتان -در حالی که چیزی نمیدانستید- بیرون آورد، و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، باشد که سپاسگزاری کنید. اين گونه وى نعمتش را بر شما تمام مىگرداند، اميد كه شما [به فرمانش] گردن نهيد.
و از همانگاه که در شکمهای مادرانتان [در زهدان] نهفته بودید به [حال ]شما داناتر است، پس خودتان را پاک مشمارید. او به [حال] کسی که پرهیزگاری نموده داناتر است.
هر کسی باید به نعمتهایی که خداوند به او عطا کرده است نگاه کند به داشته های خود نظر کند که خداوند چه نعمتهایی به او عطا فرموده است خداوند در مقابل نعمتهای خود انتظار دو چیز را از مما دارد اول لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ یعنی شکر نعمتهای خداوند بر ما واجب است دوم لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ یعنی هرگاه میبینی خداوند این همه لطف به تو کرده است وتمام نعمتهای تو از او است وسر سفره او نشسته ای باید تسلیم اوامر او باشی واوامر او در کتابی که بر بنده خود محمد نازل کرده است امده است وحجت ودلیل های خود کامل وبدون نقص است مو لای درز ان نمیرود وقد تبین الرشد من الغی راه خوب وبد را بوسیله قران مثل روز اشکار کرده است لذا خوشا به سعادت کسی که در نعمتهایی که خداوند به او عطا کرده است نظر افکند وابتدا با شکرگذاری ان نعمتها را از خود دور نکند بلکه بر انها بیفزاید ودر ثانی تسلیم اوامر خداوند باشد
برای اینکه به مولایم خدای تبارک وتعالی بگویم تسلیم اوامر تو هستم بنده حقیر قبل از تکبیر نماز واجب این دعا را که از امام مهدی ع اموخته ام میخوانم بعد تکبیرمیگویم ونماز را شروع میکنم
دعای افتتاح نماز یومیه
إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا مُسلِما عَلی مِلَةِ اِبراهیمَ وَدینِ مُحمَد وَهَدیَ اَمیرَالمُومنینَ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ لَا شَرِيكَ لَهُ وَبِذَٰلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَامِنَ الْمُسْلِمِينَ اَللهُمَ الاجعَلنی مِنَ المُسلِمینَ اَعُوذُ بِاللهِ سَمیعُ العَلیم مِنَ الشَیطانِ رَجیم





بشنو این نی چون شکایت میکند
از جدایی ها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پردههااش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت یک روزهای
کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونک گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پردهای
زنده معشوقست و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست
زانک زنگار از رخش ممتاز نیست






در این شعر شاعر به ما تذکر می دهد که راه زندگی وسیع و آرام در تسلیم شدن و پیوستن حقیقی و نه ظاهری به آیین مسلمانی است. این به معنی تسلیم حق، تسلیم نسبت به آن چه که هست و تسلیم واقعیتی که در وجود ماست.
در بیت آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم منظور شاعرا در این است که هنگامی تسلیم حق و حقیقت هستم دو کیفیت مهم در زندگی من زنده می شود: اول اینکه از آهویی زیبا آرامتر هستم. یعنی اولین کیفیتی که در من بیدار میشود آرامش است و هرگاه تسلیم وجود حقیقی خودم میشوم ترسهای من فرو میریزد و به عنوان دومین کیفیت من از یک شیر بیباکتر و جسورتر میشوم.
شاعر شعر هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر عقیده دارد که ریشه تغییر نکردن در عدم پذیرش واقعیت است. راه شاعر این است که ذهن نمیتواند ذهن را نجات دهد. تدبیرها و راه و روش ذهن نمیتواند خرابیهای آن را مرمت و اصلاح کند. آیا متوجه نشده اید که هر گاه با ذهن خود رفتهاید خرابیهای ذهنتان را درست کنید رنج از پی رنج آمده و زنجیر پی زنجیر؟ پس چگونه میتوان این خرابیها را درست کرد؟
تسلیم حق شدن به معنای نفی اختیار نیست. وقتی شما به خداوند توکل میکنید این طور نیست که همه اختیارات ازشما گرفته و سلب شده است. وقتی من به خدا توکل میکنم و معتقدم که خداوند روزیرسان است، این نیست که در پی روزی نروم و در مغازهام را ببندم. من باید پی روزی بروم و مغازه ام را باز کنم، اما بدانم که باز کردن مغازه و پی روزی رفتن به این معنا نیست که من روزی خلق میکنم. در واقع در پس آن مغازه و در پس آن رفتن به سوی مغازه روزیرسانی هست که خود را در حجاب مشتریهایی که میفرستد در حجاب داد و ستد نشان میدهد، بنابراین وقتی من اندکی از این حجابها را کنار بزنم و ببینم که حتی آن قوتی که در من برای تکلم با مشتریها و برای رفتن به مغازه وجود دارد، حتی آن قوت هم متعلق به من نیست، آرام میگیرم و بیقراریها از من رخت برمیبندد، چون اگر آرام باشم روزی خود را خواهم یافت و بیجهت خود را خسته و هلاک نخواهم کرد.

ما به ندرت دربارهی چیزی که داریم، فکر میکنیم،
در حالی که پیوسته در اندیشهی چیزهایی هستیم که نداریم!
شوپنهاور
