310 Number Animated GIF Logo Designs

سپاس خدای تبارک وتعالی را که 310 ماه باقی مانده از عمر را نصیب ما کرد خدایا بی نهایت ترا سپاس لطفت بر ما مستدام باد

10 اسفند 1403 چه روزی است؟ ۱۰ اسفندماه 1403 چند شنبه است؟

دانی که حروف عشق را
معنی چیست
عین عابد و
شین شاکر و
قافست قانع....

مولانا

" عشق مراقبت میخواد

310 Number Digit Logo Pink Line Stock Vector (Royalty Free) 642158200 |  Shutterstock

محمد باقر محب زاده ، قصیده ، غزل ، نوحه
« گـوهـرِ عـفــاف » - استاد محمد باقر محب زاده
« گـوهـرِ عـفــاف »

مرا گفـت گوينده اي خـوش بيـان يـكـي داستـان از انـوشـيـروان
كـه از بـامِ ايـوان به وقتِ پـگـاه هـمي كرد بر گـردِ قـصرش نگـاه
به بامي زني ديد چـون قـرصِ مـاه بلـورين تـن و چشم و ابـرو سـياه
چنين لعبتي بـا چنين خـط وخـال مـيـسّـر نبـودي مگـر در خـيـال
چـو زن آيـتِ حـُسن افشـا نـمود دل و ديـن سلـطـانِ عـادل ربـود
ز ايوان قصرش چـو آمـد بـه زيـر به خلـوت طـلب كرد نزدش وزيـر
به گفتا به دستورِ دانـاي خـويـش زني كـرده احـوال مـا را پـريـش
تو اين گفته را جاي ديگـر مگـوي از اين راز با كـس سخن بر مگـوي
به جـاي آر دستـور شـاهـانـه را تـو بـر جـو خداونـدِ آن خـانـه را
وزيـرش بـه فـرمـودة پــادشـاه شـتـابـان بـرون آمـد از بـارگـاه
خبر شد پس از مختصر پـرس و جو ز احـ‍ـوال شــوي زن مــاهــرو
فراغت دلش چون از اين كار يـافت به دربـارِ سلطـان ز نو بـار يـافـت
نمود عرضه كاي شاه بـا عدل و داد تو را خاطـر آزرده يـكـدم مـبـاد
بـود شـوهــر آن زن گــلـعـذار ز دربار سلطـان يكي جيـره خـوار
دلِ شاه كسـري پـر از شـور شـد ز پـيـغـامِ دستـور مسـرور شـد
سر از بـادة وصـل سرمـست ديـد كـلـيـدِ درِ گـنـج در دسـت ديـد
وزيـرش بــه فـرمـودة پـادشـاه يـكـي منـصـبـش داد در بـارگـاه
چو سلطـان بـه درگـه ورا بــار داد بـدو خـلـعـتِ نـيـك بـسيـار داد
ز دربـارِ سلـطـان دلـي شـادمـان بـه شـادي سـوي خانـه آمـد دوان
به همسر چنين مـژده داد آن جوان كه شامل شـدم لـطـف نـوشيـروان
گـرفتند جشني و شـادان شـدنـد از اين موهبـت دست افـشان شدند
پـس از چنـد روزي انـوشـيـروان به درگـه طـلب كـرد بـاز آن جـوان
ورا بــاز اكــرام و اعــزاز كــرد درِ گـنـج و گـوهـر بـر او بـاز كـرد
به دادش يكـي نامـة مهـر و مـوم كـز آنجـا بـرد نـزدِ سـلطـانِ روم
به گفتش كه اين نامه بر بـا شـتاب بمان تـا بگـيري ز قـيـصـر جـواب
مرخّـص چـو شـد از بـرِ شـهـريـار به سر سوي همسر شدي رهسپـار
زن از مـژدة تـازه خـرسنـد گشـت ثـناگـوي لـطـفِ خداونـد گـشت
سپـيـده دمـان قـاصـدِ شـهـريـار دلي شادمـان گـفـت بـدرود يـار
همه سـاز و بـرگِ سفـر سـاز كـرد تـك و تـاز در دشـت آغـاز كـرد
بـسي شـاد و خــرّم دلِ شـاه شـد چـو از رفتـنِ قـاصـد آگـاه شـد
بـه امـيـدِ وصـلِ بـتِ سـيـمـبـر ز قصـرِ شهي خسـرو آمـد بـه در
بـنِ كوچـه خـالـي ز اغـيـار ديـد شتابـان شـد و خـانـة يـار ديـد
چـو شـد آشنـا حـلـقـة در بـه در يكي خـرمنِ مـاه شد جـلـوه گـر
يقين سجده خواهـد كند ماهـتـاب چـو بـيـند شـعـاعِ رخِ آفـتـاب
زن لالــه رو آن رخِ تــابــنـاك بماليد در پـاي سلطـان به خـاك
بدو گفـت سـلطـان كـه اي دلـربـا به مهمـانِ كـويـت تـعـارف نـمـا
كه بر كويـت امـروز مهـمـان منـم غـلامِ توأم گرچـه سـلطـان منـم
پـس آنـگـه زن و خـسـرو دادگـر به خلـوتـسـرا رفتـه از پشـتِ در
نـظرهـاي شـه شهـوت آميـز بـود ورا كـاسـة صـبـر لـبـريـز بــود
چو ابـليس را دانـش آمـوز گـشـت هوس بـر سرِ عـدل پيـروز گشـت
بـدو گـفـت سلطـان كه اي نـازنين اسـيرت بــود شــاه روي زميـن
چـه رازي نـهـانست در آن نـگـاه ؟ كه پيـشت گـدا مي شود پـادشـاه


مـرا بهـره ور زان لـب نــوش كـن عطشهـاي جـانم تـو خامـوش كـن
زن از شـرم سر در گـريـبان نمـود پس آنگه نـظر سوي سلطـان نمـود
بگـفـتش كـه اي دادگـر شهـريـار چـه بـالاتـر از ايـن مـرا افـتخـار
كه هـمبسترِ شـاهِ شـاهـان شـوم نـديـمِ شـهـنـشـاه دوران شـوم
دهـد رخصتم گـر كـه شـاه جهـان يكـي نكتـه خواهـم نمايـم بيـان
به جامي كه سگ لب نهد روز و شب روا نيست سلطـان گـذارد دو لـب
از آن گـفتـه آن شـاه هـُشيار شـد ز خـوابِ گـرانـمايـه بيـدار شـد
چـنـان كـرد ايـن گفتـه در او اثـر كـه بي كفش زان خـانه آمد بـه در
از آن سو همي رفت قاصد به تـاخت ز رخ نـاگهـان رنگِ خود را بباخت
به خـاطـر رسيـدش در آن بيـنِ راه كه جا مانده در خانه مكتـوبِ شـاه
عنـان باز گـردانـد و بـا اضطـراب سوي خـانه آمـد ز نـو بـا شتـاب
چو شه در خم كـوچه شد نـاپديـد ز سـوي دگـر شـوهـر از ره رسيـد
كشيـد از دل خـود يـكي سـرد آه چـو در خـانه اش ديد نـعـلينِ شـاه
به سـوي دگـر بـازگـردانـده روي كـه يعني از آن كـار نـابـرده بـوي
گـرفـتـه بـه كـف نـامـة شـاه را بـريـدي چـو صـر صـر ز نـو راه را
به روم انـدر آمـد چـو در بـارگـاه بـه قـيصـر رسانيـد پـيغـامِ شـاه
بپـائيد تـا پـاسـخ از وي ستـانـد بيـاورد و بر شـاه كسـري رسـانـد
شـهـنـشـه ورا بــاز اكـرام كـرد سـراپــاي او غــرق انـعـام كـرد
وليكـن ز خـلعـت نشـد شـادمـان كه در دل ز غم داشـت دردي گـران
سـوي خـانه بـرداشت از نـو قـدم لبـي پـر ز خنـده دلـي پـر ز غـم
چـو شـد آشنـا حـلـقـة در بـه در سوي در دوان گشت هـمسر به سـر
گشود هـمچـو در بـر وي آغـوش را چـو غـنچـه نمـودي لـبِ نـوش را
ولي شوهرآن جوش و گـرمي نداشت هـمه خشم بـُد مـيلِ نـرمي نداشت
گـلِ گـلشـن زنــدگـي زرد بــود نـفـسـهـا پــيــام آور درد بــود
دگـر آن نـشـاط جـواني نـداشـت اميـدي بـديـن زنـدگـاني نداشـت
به چشمش جهان زشت و بيرنگ بود جهـان با فـراخي بر او تـنـگ بـود
دلـي سيـر از سيـر گـلـزار داشـت به گـل پشت و رو سوي ديوار داشت
نه در گـلسِتـان مي گـرفتـش قرار نـه از گـلسِـتـان داشـت راه فـرار
نـه در آشـيـان محـرمِ راز داشـت نـه از آشـيـان راه پــرواز داشـت
نـه ديــدارِ گــل آرزو مـي نـمـود نه گـل مي گرفت و نه بـو مي نمـود
چنان غوطـه ور شد به دريـاي غـم كه شـرحـش ميسّـر نشد با قـلـم
زنِ بـيـنـوا گـريـه بسـيـار كـرد به شوهـر همي گفـت و اصرار كـرد
كه جانـا چه شد از چـه افسـرده اي چـرا اي گـل عـشـق پـژمـرده اي
چـرا آتشين عـشـقِ تـو سـرد شد چـرا دل ســرا پــردة درد شــد
چرا دست غـمهـا دلـت شـد اسيـر چـرا نـاگهان گشته اي گـوشه گيـر
چـرا رازت از مـن نهـان مـي كنـي چـرا سيرم از ايـن جهـان مي كنـي
مـن آن عــاشــق راز دارِ تـــوأم چـو پـروانـه اي جـان نـثـارِ تـوأم
ز اشكم دو پـا رفـتـه در گِـل ببيـن بــدر سيـنـه و خـانـة دل ببـيـن
از اين گوشـه گيري دلـم سوختي به من رسمِ غـم خوردن آموخـتي
دمي لـعـل لـب را ز هم بـاز كن كنيـزِ ســرا ، محــرم راز كـن
بجـنبان لبي تا فـدا جـان كنـم تو هستي طلب كن كه قربـان كنم
بــود اوجِ آمــالــم آزاديــت چـه سازد شريك غـم و شاديـت
به گـفتا كه اي بـاوفـا هـمسـرم چـه سازم به آبي كه رفـت از سرم
نشايد بيان كردن اين سرگـذشت مكن فكرِ آبـي كـه از سر گـذشت

دگـر راه چاره بـر اين كـار نيست زبـان بند و يـاراي گـفتار نيـست
غـمي خانه كـرده است اندر دلـم زبـان سـوزد از گـفتن مشكـلـم
به سوي سعـادت مـرا راه نـيست گـرانتـر از اين دردِ جانكـاه نيست
تو را چون نـخواهم ببينم غـمين مشـو چنـد روزي مرا هـمنشيـن
برو نـزدِ خويشـان خود چند روز ز سوزِ درونـم تـو خـود را مسـوز
يكي خلوتي خويش بـا دل كنـم بـه خـلوت مگر حلّ مشكـل كـنم
چو شد حلّ مشكل دلي پـر سرور سـراغِ تـو آيم به صد شوق و شور
ز رويت كنم روشن ايـن خانـه را مصـفّـا كنـم از تـو كـاشـانـه را
زنِ بـيـنـوا يقّـه را كـرد چـاك به كنجي شدوبرسرش ريخت خاك
بگـفتـا كه اي مهـربان هـمسرم به خـاكِ قـدومـت فـشانم سـرم
فـداي وفـايت تـو دوري مخـواه از اين دلشكسته صـبوري مخـواه
بود پنج سالـي زن و شـوهـريـم شـريكِ غـم و يـارِ يكـديگـريـم
تو ياري طـلب كن كـه يـارِ تـوأم كمـر بـستـه خـدمتـگـزارِ تـوأم
كجا رسمِ مهـر است و رسـمِ وفـا كـه دامـانِ مهـرت نمـايـم رهـا
مكن از غـم هـجـر افـسـرده ام كه در مهـرورزي قسم خـورده ام
به خاطـر نداري كه وقـتِ زفـاف چـسان در بـرت كرده ام اعـتراف
كـه تـا آخريـن لـحظـة زنـدگي بـه درگـاه تو مي كنـم بـندگـي
به خدمت قـصوري مگـر ديده اي كه از عاشقِ خويـش رنـجيـده اي
مبادا كه از عـشـق غافـل شـوي گـرفتـارِ افـكـارِ بـاطـل شــوي
اگر رنجشي داري از مـن بـه دل تو بي پرده بر گـوي و در دل مهـل
چگـونه مـنِ غـرقـه در اشتيـاق كـشـم بـر سـرِ دوش بـارِ فـراق

نپـيـچـم وليـكن ز فـرمـان سـرم مطـيـعِ فـراميـن ، كنـيـزِ درم
روم جـا بـه نــزدِ بــرادر كـنــم شب و روز با هـجرِ تـو سـر كنـم
ز كويت كنـون چشـم تـر مي روم گـه بـاز گشـتن به سـر مي دوم
دعا و ثنـا هـر چـه مي بـود گفـت كشيد آه سـردي و بـدرود گفـت
دو سالي شد و شـادمـان دل نشـد جـواني شـد و حـلّ مشكـل نشد
شـبـي درد دل بـا بــرادر نـمـود ز سوز جگـر نـالـه را سـر نمـود
به گفـتش نـمي آيـد ايـن بـاورم بود ايـنچنيـن سنگـدل همسرم
بـرادر ز هـر در سخـن سـر نمـود سفارش فراوان بـه خواهـر نمـود
كه بنما ز اعـمـال خـود سنجـشي ز علّت برون نيست هـر رنجـشي
تو با فـقر و بـا نكـبتـش سـاخـتي جـوانيّ خـود در رهـش بـاختـي
ز روزي كـه دولـت بدو يـار گشـت گلِ روي تو پـيشِ او خـار گشـت
يـقين طـالـب لعـبت ديگـريسـت گـرفتارِ افسونِ افـسونگـريـست
كـه مرد جـوان دور از يـار و جفـت محـال است آرام و آسوده خفـت
بكوشيد وخـواهـر چو راضـي نمـود به نـاچار رو سـوي قـاضـي نمـود
در آنـجـا شـكـايـت ز دامـاد كـرد همـه ماجـرا را چنيـن يـاد كـرد
مرا بوده بـاغـي چـو بـاغِ بـهـشت مساعـد زمينش بـد از بهـرِ كشت
همه چهار فصلـش چـو فصلِ بهـار به مهـر و ابان گل به هـر شاخسار
به عمـرِ خود ايـن گـلشن اندوختم بـود هفـت سالي كـه بـفروخـتم
كنون چون خـزان آن گلستان شده خريـدار بينـم پـشيمـان شـده
طـلـب كـرد قـاضي خــريـدار را كه دستـش دهـد بـاز گـلـزار را
به انـدرز گـفتـن زبـان بـرگشـود پـدر وار او را نـصـيحـت نـمـود
شكايت ز خـود دست هر كس مـده خريدي چو جنسي ز كس پس مده

به قـاضـي خريـدار بنـمــوده رو زبـان بـاز بـنمـود و گـفتـا بـدو
خريدم من ايـن گـلـشنِ بـا صفـا حقيـقت كه بـاغي بـود دلـگـشا
وليكن مرا گـو چه تـدبيـر هسـت در اين بـاغِ خـرّم يكي شير هـست
از آن گشته ام من از اين باغ سيـر كه ديدم در آن جـاي پـايي ز شيـر
قـضـا را در آن روز در آن مـكـان نشسته بــدي شـاه انـوشـيـروان
به گفتـش برو بـاغ خـود بـاز گيـر به دل خوف منما تو هـرگـز ز شيـر
اگـر شـيـر روزي در آن بـاغ بـود نه شاخي شكست و نه صيدي نمود
در آن بـاغ آن شـيـر روبـاه شـد چـو از پــاكـي بــاغ آگــاه شـد
مـكـن در دلِ خود هراسي ز شيـر كه باغي بود دلكـش و شيـر گـيـر
من آن گـلشن بـا صفـا ديـده ام حـرامـم گـر از آن گـلي چيـده ام
دو صد مرحبـا بـاد بـر گـلستـان هـزار آفـريـن بـاد بـر بـاغـبـان
بـود گـلستـانـي سـرا پـا بـهـار نـدارد در آن كـس مجـالِ شـكـار
نمـودسـت شيـري از آنـجـا گـذر

وليكـن نـزد بـر گـلـستـان ضـرر
نـشـانِ فـرار اسـت آن جـاي پـا

اگر نقـشـي از پـاي او مانـده جـا
چو از پادشه اين سخـن بـر شنيـد

ز چشمـانِ او اشكِ شـادي چكيـد
سوي همسرش بـا لـبي عـذرخـواه

روان گشت و مي خواست عفو گنـاه

سـرا پـــاي او بـوسـه بـاران نـمـود
از او عـذر خـواهـي فــراوان نـمـود

310 Effet de texte et design de logos Nombre

آنهایی که
گندم صداقت را
در آسیاب دروغ آرد میکنند
نان انسانیت را
در هیچ تنوری
نخواهند پخت..‎‌‌‎‌

310 Number Animated GIF Logo Designs

در ازدحام دنیا
اگر انسانی را یافتی
که تو را می‌فهمد رهایش نکن؛

چقدر آن‌ها که ما را نمی‌فهمند بی‌شمارند...

310 Number Animated GIF Logo Designs

مردمان را چون قضاوت می‌کنی

با گمان خود ملامت می‌کنی

هر کسی با داستان مختصر

می‌گذارد زندگی را پشت سر

تا ندیدی داستان مردمان

داستانهایی مساز از این و آن

بد گمانی از چه راضی گشته‌ای

حکم صادر کرده قاضی گذشته‌ای

کس ز احوالات کس آگاه نیست

قاضی عادل خدای عالمیست

310 Number Animated GIF Logo Designs

به مناسبت نزديک شدن به نوروز

خانمی با همسرش گفت این چنین:
که ای وجودت مایه ی فخر زمین!

ای که هستی همسری بس ایده آل
خواهشی دارم... مکُن هی قیل و قال!

هفت سین تازه ای خواهم ز تو!!
کم توقع گشته ام در سال نو!!!

سین یک، سیّاره ای، نامش سمند!
تا که در دل هی کنم من آب، قند!!!

سین دوم، سینه ریزی پُر نگین
تا بَرَد هوش از سر اهل زمین!

سین سوم، یک سفر سوی فرنگ
دیدن نادیده های رنگ رنگ...

سین چارم، ساعتی شیک و قشنگ
تا که گویم هست سوغات فرنگ!

سین پنجم، سمع دستورات من!
تا ببالم من به خود، در انجمن...

چون دو سین دیگرش آمد کم او
رفت اندر فکر و اندیشه فرو ...

گفت با ناز و کرشمه، که ای عیال!
من کم آوردم دوسین ای خوش خصال!

گفت شویش: من کنون یاری کنم
با شما البته همکاری کنم!

سین شش، سنگی برای قبر من!
تا ز من عبرت بگیرد مرد و زن!

سین هفتم، سوره ی الحمد خوان...
تا مگر از آن شود شاد این روان!

و هوَ مَعَکُم - عکس ویسگون

تنها کلمه‌ای که ۳۶۵ بار در قرآن تکرار شده، "نترس" است.
آیا این تصادفی است، یا پیامی پنهان برای هر روز از سال که به تو یادآوری کند:
"من با تو هستم، نترس!"

وهو معکم این ما کنتم

عادت، بی‌رحم‌ترین زهرِ زندگی‌ست. زیرا آهسته وارد می‌شود، در سکوت، کم‌کم رشد می‌کند و از بی‌خبریِ ما سیراب می‌شود و وقتی کشف می‌کنیم که چطور مسمومِ آن شده‌ایم، می‌بینیم که هر ذره‌ی بدنمان با آن عجین شده است، می‌بینیم که هر حرکتِ ما تابعِ شرایطِ اوست و هیچ داروئی هم درمانش نمی‌کند.

310 Text effect

زمانش رسیده که قبول کنیم زندگی دیگه چیزی واسه عرضه نداره.‌‌..
این دنیا از درون خالی شده.است

310 Text effect

من عاشــــق خدایم عشق دلم خدایی است

فرجام کار دل ها درویشی و گدایی است

310 Text effect

ابوسعید ابوالخیر گفت: هرجا که نظر می‌کنم، بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته. کسی نمی‌بیند و کسی نمی‌چیند.

گفتند : کو ، کجاست ؟

گفت : همه‌جاست .
هرجا میتوان خدمتی کرد ...
یا هرجا میتوان راحتی به دلی آورد ...
آنجا که غمگینی هست و آنجا که مسکینی هست ...
آنجا که یاری طالبِ محبت است ،
و آنجا که رفیقی محتاج مروت ...

310 Text effect

شخصى به بودا گفت :
من خوشبختى ميخواهم

بودا گفت : نخست "من" را حذف كن كه حكايت از نفس دارد ، سپس "ميخواهم" را حذف كن كه حكايت از ميل و خواسته دارد ...

اكنون آنچه با تو باقى ميماند خوشبختى است

310 Text effect

بدانکه احوال عالم بر یک حال نمیماند،
همیشـه درگـردش اسـت،
هـر زمـانی صـورتی مـیگـيرد،
و هـر زمـانی نقشی پیدا میآید.
صورت اول هنوز تمام نشده،
و استقامت نیافته که صورت دیگر آید
و آن صـورت اوّل را محـو میگرداند.

ای درویش!
بعینه بموج دریا میماند یا خود موج دریاست.
و عاقل هرگـز بـر مـوج دریـا عمـارت نسـازد،
و نیّـت اقامت نکند
و بیقين بدانکه مسافرانیم،
و احوال عالم هم مسافر است.
اگردولت اسـت مـیگـذرد
و اگـر محنـت است میگذرد.
پس اگر دولت داری، اعتماد بر دولت مکن،
که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشـد؛
و اگـرمحنت داری، "دلتنگ مشو"،
که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد.
و در بند آن باش که "راحـت" مـیرسـانی
و "آزار" نرسانی.....

جناب عزیزالدین نسفی
انسان کامل

310 Text effect

‏آدمی را می‌توان شناخت:
از کتاب‌هایی که می‌خواند
و دوستانی که دارد
و ستایش‌هایی که می‌کند
و لباس‌هایش و سلیقه‌هایش
و از داستان‌هایی که نقل می‌کند
و ظاهر خانه‌اش
زيرا هيچ‌چيز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست بلکه همه‌ی چیزها تا بی‌نهایت با هم پیوند و تاثیر دارند.

310 Text effect

من از آن تافته های جدا بافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم اما همیشه در آخر کار آن را از یاد میبردم آن کس که تصور می کرد که من از او نفرت دارم چون می دید که با لبخندی صمیمی به او سلام می گویم غرق در شگفتی می شد و نمی توانست باور کند. در این حال بر حسب خلق و خوی خودش یا بزرگواریم را تحسین و یا بی غیرتی ام را تحقیر می کرد بی آنکه فکر کند که انگیزه ی من ساده تر از اینها بوده است من همه چیز حتی نام او را از یاد برده بودم.

310 Text effect

تراژدے زندگے اینست ڪہ ما خیلے زود پیر می‌شویم و خیلے دیر خردمند
- بنجامین فرانڪلین

310 Text effect

ویکتور هوگو:
مردن چیزی نیست،
زندگی نكردن، هولناک است.‏

310 Text effect

چرا ز غیر شکایت کنم که همچو حباب
همیشه خانه خرابِ هوای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر می توان جستن
مرا چه چاره که زنجیر پای خویشتنم...

#صائب_تبریزی

310 Number Animated GIF Logo Designs

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم
خوشه هایی از گندم که از روی تکبر
سر برافراشته و خوشه های دیگری که از
روی تواضع سر به زیر آورده بودند
نظرم را به خود جلب نمودند
و هنگامی که آنها را لمس کردم،

•• شگفت زده شدم ••

خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه
و خوشه های سر به زیر را
پر از دانه های گندم یافتم
با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز
چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند
اما در حقیقت خالی اند

عکس پروفایل از این بترسید که تا زنده اید چیزی درون شما بمیرد

در بیان محبت خدا ...

بدان که محبّت خدای تعالى مقامی بلند است، و نهایت مقامات است.
و غایت کمال بنده آن است که دوستی خدای تعالى بر دل وی غالب شود، و همگی دل وی را فرو گيرد.
و اگر همگی دل را فرو نگيرد، باری چنان باشد که دوستی خدای غالب تر بود
از دوستی چیزها دیگر که نجات بنده در این است.
و لذت و راحت در آخرت بر قدر دوستی خدا خواهد بود؛ هر که را زیاده باشد،
زیاده بود؛ و هر که را هیچ نباشد، هیچ نبود.
رسول-علیه السلام- میفرماید که ایمان هیچ کسی درست نیست تا آن گاه که
خدای را و رسول خدای را از همه چیزها دوستتر نگيرد.
و از رسول- علیه السلام- سؤال کردند که ایمان چیست؟
-فرمود که دوستی خدای و دوستی اللهم ارزقتی حبّک وحب من یحبّک و حب » :
رسول خدای.
و رسول- علیه السلام- همیشه این دعا میکرد.« عمل یقربنی الى حبکّ

ای درویش!
محبّت خدای تعالى از معرفت خدای تعالى پیدا میآید.
هر که را معرفت خدای تعالى باشد، البته او را محبّت خدای تعالى بود؛
و محبّت خدای تعالى بر قدر معرفت خدای تعالى باشد.
اگر معرفت بکمال بود، محبّت هم بکمال باشد؛ و چون محبّت بکمال باشد،
لذت و راحت در آخرت هم بکمال باشد.

ای درویش!
معرفت خدای تعالى اصل است، و بنای چندین مقامات بر وی است.
اگر معرفت خدای تمام حاصل شد، باقی مقامات که بنا بر وی است، آسان گشت؛
بلکه باقی مقامات جمله حاصل شد؛ و شک نیست که این چنين است،
از جهت آن که سالک چون یک قدم در معرفت نهاد در هر مقامی یک قدم نهاد.
چون معرفت تمام شد، جملۀ مقامات که بنا بر وی است تمام شد.
و این سخن بغایت خوب است.
در معرفت میباید کوشید، که باقی خود حاصل شود الا اخلاق،
که اخلاق از معرفت پیدا نیاید، کسب اخلاق بطریقی دیگر است.
هریک عالمیاند، اخلاق عالمی است و معارف عالمی است.
بسیار کس را باشد که معارف باشد و اخلاق نباشد،
و بسیار کس را بود که اخلاق بود و معرفت نبود. هر که را دو بود، او بکمال باشد.
تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، غرض ما بیان محبّت حق تعالى بود.

ای درویش!
تا دوستی خدای تعالى همگی دل بنده را فرو نگيرد، بنده یک جهت و یک قبله نگردد.
و تا بنده یک جهت و یک قبله نشود، حاضر نگردد و با خدای نتواند بود.

ای درویش!
خدای با بنده است، بنده میباید که با خدای باشد، تا کمال بنده بود.
تا دوستی خدای همگی دل بنده را فرو نگيرد، بنده با خدا نتواند بود.
و چون بنده با خدا باشد، اگر نماز گذارد، بحضور گذارد و اگر تسبیح گوید،
بحضور گوید و اگر صدقه دهد باخلاص دهد.
با خدای بودن هنرهای بسیار دارد، و بی خدای بودن عیبهای بسیار دارد.
و هر طاعتی که نه بحضور بود، آن طاعت صورتی باشد بیجان و صورت بیجان را قدری
هرکه در مدت عمر سجده ای بحضور کرد، کار خود .« لا صلوة الا بحضور القلب » :نباشد.
کار حضور دل دارد
تمام کرد و هر که در مدّت عمر هر روز هزار رکعت نماز بیحضور کرد، هیچ کار نکرد.
طریق بدست آوردن حضور هیچ طریقی دیگر نیست الا دوستی خدای.
چنان که معرفت اصل چندین مقامات است،
محبّت خدای تعالى اصل چندین مقامات است.

"عزیزالدین نسفی"