311 شمارش معکوس عمر

سپاس بی کران خدای تبارک وتعالی را که 311ماه زندگی را به من عنایت فرمود وبا موهبت خویش فرصتی دیگربرای بالیدن ونمایش در صحنه زندگی عطا فرمود مولای من به من توفیق بده خوب نقش بازی کنم چنان نمایشی که رضایت تو ورضایت خلق ترا در پی داشته باشد میدانم که مردم عیال تو هستند وراضی نگه داشتن عیال تو یکی از دو اسباب خوشبختی محسوب میشود دخول در 311 ماه باقی مانده از عمر فانی مبارک باد خدایا به من توفیق بده که این کلام ترا همیشه مد نظر داشته باشم وبرای حساب وکتاب قیامت وملاقات تو کاملا آماده باشم اِقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ
روز حساب مردم بسيار نزديك شده و مردم سخت غافلند و اعراض مىكنند

زندگی همواره به این
معنا نیست که انسان
مهره های برنده
دراختیار داشته باشد
بلکه به این معناست
که با مهره های
بسیار بدش
خوب بازی کند

من معتقدم سنگدلی خصلت زشتی است
برعکس کسانی که به این درد دچارند
من عاشق اینم که فقط عشق بورزم
حتی به کسانی که مرا دوست ندارند
حساسم و حساسیتم دست خودم نیست
باید همه را راضی و خرسند ببینم
من عاشق اینم که لبِ خلقِ خدا را
هر ثانیه در حالتِ لبخند ببینم
شاعر شده ام تا همه را دوست بدارم
جز عشق به همنوع در اندیشه ی من نیست
ای کاش یکی حرف مرا درک کند که...
بی عشق در این عالم فانی نتوان زیست
یک عمر بدی دیدم و نادیده گرفتم
بخشیدن هر گونه خطا عادت من بود
بیچاره کسانی که به نفرت گذراندند
عمری که به اندازه ی یک پلک زدن بود
ای خلق سراسیمه در این فرصت کوتاه
بی هیچ دلیلی همه را دوست بدارید
اصرار بورزید به تغییرِ شرایط
در مزرعه ی سینه ی خود عشق بکارید

به محبوبم در آغاز سال "
عشقت را از سالی به سال دیگر منتقل میکنم
همانند دانشآموزی که تکالیف مدرسهاش را به دفتر جدیدش منتقل میکند
صدایت،
عطرت،
نامههایت،
شماره تلفنت
و صندوق نامههایت را منتقل میکنم
و آویزانشان میکنم در گنجینهی سال نو
و اقامت همیشگیات در قلبم را برایت صادر میکنم
دوستت دارم...
و هرگز تو را در برگهی ۳۱ دسامبر تنها رها نخواهم کرد
تو را بر شانههایم حمل میکنم
و میگردانمت میان فصلها
در زمستان، کلاه پشمی قرمز رنگی
بر سرت خواهم گذاشت تا سردت نشود
در پاییز، تنها بارانیام را به تو خواهم داد که خیس نشوی
در بهار تو را بر سبزههای تازه روییده رها میکنم تا به خواب فرو روی
و با ملخها و گنجشکان صبحانه بخوری
و در تابستان
برایت تور کوچکی خواهم خرید
تا صدفها و مرغان دریایی
و ماهیهای گمنام را صید کنی
دوستت دارم...
و نمیخواهم تو را به حافظهی کارهای گذشته،
و نه به حافظهی قطارهایِ سفر کرده وصل کنم
تو آخرین قطاری که شبانهروز
روی رگهای دستانم در حال سفر است
تو آخرین قطار منی
و من آخرین ایستگاه تو
دوستت دارم
و دوست دارم تو را به عصر خود
و آداب و رسوم خود وصل کنم
و تو را همچون ستارهای
در مدار خود بگذارم
میخواهم همچون واژه
و مساحت کاغذ شوی
که اگر کتابی منتشر کردم و مردم آن را خواندند تو را همچون گُلی در آن بیابند
میخواهم همچون دهانم شوی
که اگر لب به سخن گشودم
مردم در صدایم، تو را
در حال تنشویی ببینند
میخواهم شبیه دستم شوی
که اگر آن را روی میز گذاشتم
مردم تو را در آن خواب بیابند
چونان پروانهای در دستان پسرکی
من به آداب تبریک گفتنها ناآشنایم
من عشق را، و تو را آشنایم
که بر پوستم در حال گشت و گذار است،
و تو که زیر پوستم در حال قدم زدنی
اما من خیابانها و پیادهروهای شسته به باران را بر کمر حمل میکنم
و به جستوجوی تو مشغول میشوم
دوستت دارم...
آری دوستت دارم
و این تنها کاریست که به آن آشنایم
و به این، دوستان و دشمنان حسد میورزند
پیش از تو
آفتاب،
کوهها،
جنگلها،
لغت،
و گنجشکان در خواب بودند
پس سپاسگزارم که مرا وارد مدرسه کردی
و سپاسگزارم که زبان عشق را به من آموختی
و سپاسگزارم که پذیرفتی دلبرم باشی...

شنیدم که پیری به راه حِجاز
به هر خُطوه کردی دو رکعت نماز
چنان گرم رو در طریق خدای
که خار مغیلان نکندی ز پای
یکی هاتف از غیبش آواز داد
که ای نیک بخت مبارک نهاد
به احسانی آسوده کردن دلی
بِه از اَلْف رکعت به هر منزلی

هرگز حسد نبردم بر منصبی ومالی
الا برآن که دارد با دلبری وصالی

دانش بدون دین لنگ است، دین بدون دانش، کور!
👤 #آلبرت_انیشتن
راستی و صداقت ، موهبتی نادر است؛
منصفانه نیست که انسان آن را از همه طلب کند.

در قفس عشق تو زندانی ام
حبس ابد خورده به پیشانی ام
دفتر شعر و غزل و یاد تو...
عاشق این خطه ی بارانی ام
زلزله ی یاد تو با ما چه کرد
ای سببِ هر شبِ ویرانی ام؟!
بسکه منظم به غمت سوختم
شعر شدم! حیف نمیخوانی ام
بذرِ محبت به زمینم بکار
مستعدم! گر چه بیابانی ام
شاخه وُ برگم که به پای تو ریخت
منتظر برف زمستانی ام
آمده ای...وای که نشناختی
پیر شدم یار دبستانی ام؟!
داد زدی باش که میدانمت
لاف نزن ای که نمیدانی ام
ای که شب و روز به یاد تو ام
قول ندادی که نرنجانی ام؟!
داد زدم محض رضای خدا
ترک نکن باز به آسانی ام
دار و ندارِ منِ عاشق،بیا
خسته ی یک عمر غزل خوانی ام
کاش بیایی وُ تمامش کنی
منتظر مصرع پایانی ام

هر ثانیه میگذرد چیزی از تو را با خود میبرد؛
زمان غارتگر غریبی است!
همه چیز را بیاجازه میبرد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش میکند
حس دوست داشتنِ تو را...

زندگی همچون نیای توخالیست.
در درون خالی و تهی است،
ولی در عین حال ظرفیتی بینهایت برای نتهای خوشآوا دارد.
ولی همهاش بستگی به نوازنده دارد.
زندگی همانی میشود كه تو از آن میسازی؛
آفریدهی خود فرد است.
زندگی فقط یك فرصت است.
اینكه شخص بخواهد چه نوع نوایی را بنوازد،
تماما تصمیم خودش است.
شرافت انسان چنین است،
كه او آزاد است
تا هم نوای بهشت را سر دهد و هم نوای دوزخ را...
"فلوتت را بردار. زمان با سرعت میگذرد. مراقب باش كه فرصت آواز خواندن از كف نرود. پیش از اینكه پرده پایین بیفتد، باید نوای زندگیات را خوانده باشی."

در هیاهوی زندگی اگر آرامیم دلمان به خدا گرم است، چرا که خوشبختی میتواند از درون تلخ ترین روزهای زندگی زاده شود

زندگی همین است!
روشنایی خفیفی که در تاریکی شب خاموش میشود

أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ
چشمانم کور
گوشهایم کر
زبانم لال
اگر در پروردگاری تو به اندازه سرسوزنی در دلم شک ایجاد شود ؟؟؟؟

إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ
لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ مِنَ ٱلۡمُسۡلِمِينَ
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را...
الله
اول رخ خود به ما نبایست نمود
تا آتش ما جای دگر گردد دود
اکنون که نمودی و ربودی دل ما
ناچار ترا دلبر ما باید بود

از گابریل گارسیا پرسیدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحهای درباره امید بنویسی، چه مینویسی؟
گفت ۹۹ صفحه رو خالی میذارم صفحه آخر، سطر آخر می نویسم:
یادت باشه دنیا گرد است، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی. زندگی ساختنی است، نه ماندنی، بمان برای ساختن، نساز برای ماندن...
منتظرنباش کسی برایت گل بیاورد، خاک را زیر و روکن، بذر را بکار، از آن مراقبت کن، گل خواهد داد...

الله الله الله
دل از دستم رفته برون
زان دم که تورا دیدم
عشقم دارد رنگ جنون
زان دم که تورا دیدم
شعله به جان گران زده ام
قید خود و دگران زده ام
زان دم که تورا دیدم
دست رد از غم تو به
سر این خوشی گذران زده ام
زان دم که تو را دیدم
تو پری رو با چشمت شعله به پا کردی
تو اسیرم در دام و رنج و بلا کردی
که نهان شبی از نظرم
همه جا به تو مینگرم
ز جهان همه بی خبرم ای فتنه چه ها دیدم
زان دم که تو را دیدم
عشق آتش از نو بر جان من زد
برقی سوزان بر سر و سامان من زد
وای از چشم ره زن تو
خون من بر گردن تو زین آشنایی
اشک من آمد به سخن
کمتر کن با این دل من
بی اعتنایی

الله الله الله
زندگی شطرنج دنیــا و دل است
قصه ی پردردصدها مشکل است
شاه دل کیــش هوس ها می شود
پای اسب آرزوهــا در گل است
فیـــل بخت ما عجب کج می رود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نســــــــــــنجیده پی فرزین او
غافل از این که حریفی قابل است
مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است

زیباترین ستایش از خدای تبارک وتعالی در زیر اسمانها
فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ* وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَىٰ وَالْآخِرَةِ ۖ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ * وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ * وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ