شعبان کریم 1400

معنى اسم شعبان بالتفصيل - موقع المعلومات

معروف ترین درختان مقدس دنیای اسطوره شناسی

 

عکس پروفایل ماه شعبان | پروفایل شروع شعبان - نیوزین

عکس متحرک و کارت پستال حلول ماه شعبان و اس ام اس ماه شعبان

 

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ۚ ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ۚ فَلَا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ ۚ

در حقيقت، شماره ماه‌ها نزد خدا، از روزى كه آسمانها و زمين را آفريده، در كتاب [علم‌] خدا، دوازده ماه است؛ از اين [دوازده ماه‌]، چهار ماه، [ماهِ‌] حرام است. اين است آيين استوار، پس در اين [چهار ماه ]بر خود ستم مكنيد،

 

خدای تبارک وتعالی را شکر که ماه رجب را سپری کردیم واین ماه رجب ماه بسیار سنگینی بود چون تکلیفمان در  ان ماه خیلی بیشتر بود رجب یکی از چهار ماه حرام است که بسیار حرمت دارد وخدای تبارک وتعالی فرمان داده است به احترام ماه حرام رجب هرکس که این ماه رادرک میکند باید به دیگران ظلم وستم نکند ,واما بعد از ماه رجب دوماه بسیار مبارک بنام شعبان ورمضان وجود دارد که از بهترین ماهای سال هستند اما ماه شعبان ماه حرام نیست اما ماه بسیار خوبی برای انجام کار خیر است کلمه شعبان از شعبه می اید یعنی از هر دری کار خوب بکنی به شعبه وشاخه ای از خیر اویزان شده ای که ترا به سوی بهشت میکشاند خدای تبارک وتعالی در بهشت ودوزخ دو درخت غرس کرده است درخت دوزخ زَقوم نام دارد ودرخت بهشت طُوبی نام دارد در ماه شعبان شاخه های این دو درخت تا اسمان دنیا اویزان میشوند وگروهی به زقوم وگروهی به طوبی اویزان شده اند وانان را به سوی خود میکشند فقط چشم بصیرت میخواهد که انرا در دنیا ببیند در زمان صدر اسلام محمد مصطفی این واقعه را دیده وبیان کرده است هرچه هست تقدیر وسرنوشت ادمی با درختی گره خورده است ادم وحوا از درخت سیب یا درخت دانش منع شدند اما نافرمانی کردند واز بهشت رانده شدند ودر دنیا امتحان ما با درخت زقوم وطوبی گره خورده است به شاخه کدام درخت اویزان شده ای هر کار خیری در این ماه شعبان انجام بدهی به شاخه ای از درخت طوبی اویزان شده ای هرعمل شری انجام بدهی به شاخه ای از درخت زقوم اویزان شده ای صلاح کار خویش خسروان دادند 

من که سر درنیاورم به دو کون

گردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هر کس به قدر همت اوست

چه کنم غرق نعمتم کرده دوست

گردنم زیر بار منت اوست 

 

ماه شعبان ازدیدگاه علی ع

حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در روز  اوّل شعبانى گذشت به جماعتى که در مسجدى نشسته بودند و در امر قَدَرْ و امثال آن  گفتگو مى کردند و بلند شده بود صداهاى ایشان و سخت شده بود لجاجت و جدال ایشان پس  حضرت ایستاد و بر ایشان سلام کرد آنها جواب سلام دادند و براى آن جناب برخاستند و  خواهش کردند که نزد ایشان بنشیند آن حضرت به ایشان اعتنایى نکرد و فرمود اى گروهى که سخن مى گویید در چیزى که نفع نمى رساند آیا ندانستید که خداى تعالى را بندگانیست که ساکت کرده ایشان را خوف بدون آنکه عاجز باشند از گفتن یا لال باشند بلکه ایشان  هرگاه به خاطر آرند عظمت خداوند را شکسته مى شود زبانهایشان و کنده مى شود دلهایشان  و مى رود عقلهاى شان و مبهوت مى شوند به جهت اِعْزاز و اِجلال و اعظام خداوند پس  هرگاه به خود آمدند از این حالت رو مى آورند بسوى خدا به کردارهاى پاکیزه مى شمرند  نَفْسهاى خود را با ستمکاران و خطاکاران و حال آنکه ایشان منزّهند از تقصیر و تفریط  مگر آنکه ایشان راضى نمى شوند براى خدا به کردار اندک و بسیار نمى شمرند براى او  عمل زیاد را و پیوسته مشغولند به اعمال پس ایشان چنانند که هر وقت نظر کنى به ایشان  ایستادگانند به عبادت ترسان و هراسان در بیم و اضطرابند پس کجائید شما از ایشان اى  گروه تازه کارها آیا ندانستید که داناترین مردم به قَدَرْ ساکت ترین ایشانند از آن  و اینکه جاهلترین مردم به قَدَرْ سخنگوترین ایشانند در او .

اى گروه تازه کارها  امروز غُرّه شعبان کریم است نامیده است او را پروردگار ما شعبان به جهت پراکنده شدن  خیرات به تحقیق که باز کرده پروردگار شما در او درهاى حسنات خود را و جلوه داده به  شما قصرها و خیرات او را به قیمت ارزانى و کارهاى آسانى پس بخرید آن را و جلوه داده  براى شما ابلیس لعین شُعَبهاى شرور و بلاهاى خود را و شما پیوسته مى کوشید در  گمراهى و طغیان و متَمَّسِک مى شوید به شعبهاى ابلیس و رُو مى گردانید از شعبهاى  خیرات که باز شده براى شما درهاى او و این غُرّه ماه شعبان است و شعبهاى خیرات او  نماز است و روزه و زکات و امر به معروف و نهى از منکر و بِرّ والدین و خویشان و  همسایگان و اصلاح ذات الْبَینِ و صدقه بر فقراء و مساکین بر خود کلفت مى دهید چیزى  را که برداشته شده از شما یعنى امر قضا و قدر و چیزى که نهى کرده شده اید از فرو  رفتن در آن از کشف سِرّهاى خدا که هر که تفتیش کند از آنها از تباه شدگانست

آگاه  باشید به درستى که اگر شما واقف شوید بر آنچه مهیا فرموده ، پروردگار عزّوجلّ براى  مطیعین از بندگانش در امروز هر آینه بازخواهید داشت خود را از آنچه در او هستید و  شروع خواهید کرد در آنچه امر کردند شما را به آن .

گفتند یا امیرالمؤ منین علیه  السلام و چیست آنکه آن را خداوند مهیا فرموده در این روز براى مطیعین خود ؟

پس حضرت  نقل فرمود قصه آن لشکرى را که رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَ اله به جهاد کفار  فرستاده بود و دشمنان شب بر ایشان شبیخون زدند و آن شبى تاریک و سخت ظلمانى بود و  مسلمانان در خواب بودند کسى از ایشان بیدار نبود جز زید بن حارثه و عبدالله بن  رواحه و قتادة بن نعمان و قیس بن عاصم منقرى که هر کدام در یک جانب ایشان بیدار و  مشغول نماز و قرآن خواندن بودند دشمنان مسلمانان را تیرباران کردند و به واسطه تاریکى و ندیدن مسلمانان دشمنان را تا از آنها احتراز کنند نزدیک بود که هلاک شوند که ناگاه از دهان این چند نفر نورهایى ساطع شد که لشکرگاه مسلمانان را روشن کرده و سبب قوت و دلیرى ایشان شده پس شمشیر کشیده و دشمنان را کشته و زخمدار و اسیر نمودند و چون مراجعت نمودند و براى حضرت رسول صلى الله علیه و آله نقل کردند فرمود این نورها به جهت اعمال این برادران شما است در غره ماه شعبان .

پس یک یک آن اعمال را حضرت نقل کردند تا آنکه فرمودند چون روز اول شعبان مى‏شود پراکنده مى‏کند ابلیس لشکر خود را در اطراف زمین و آفاق آن و مى‏گوید به ایشان که سعى کنید در کشیدن بعضى از بندگان خدا را به سوى خود در این روز و به درستى که خداى عز و جل پراکنده مى‏کند ملائکه را در اطراف زمین و آفاق او و به ایشان مى‏فرماید براستى نگاه دارید بندگان مرا و ارشاد کنید ایشان را پس همه ایشان نیک بخت مى‏شوند به شما مگر آنکه امتناع و سرکشى کند پس به درستى که او از حد گذشته مى‏گردد در حزب ابلیس و جنود او به درستى که خداوند عز و جل چون روز اول ماه شعبان مى‏شود امر مى‏کند به درهاى بهشت پس باز مى‏شود و امر مى‏کند درخت طوبى را پس نزدیک مى‏کند شاخه‏ هاى خود را بر این دنیا آنگاه ندا مى‏کند منادى پروردگار عز و جل اى بندگان خدا این شاخه ‏هاى درخت طوبى است پس در آویزید به او که بلند کند شما را بسوى بهشت و این شاخه‏ هاى درخت زقوم است پس بترسید از او که نبرد شما را بسوى دوزخ رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود قسم به آنکه مرا به راستى به رسالت مبعوث نموده که هر که فرا گیرد درى از خیر و نیکى را در این روز پس به تحقیق که در آویخته به شاخه ‏اى از شاخه ‏هاى درخت طوبى پس او کشاننده است او را بسوى بهشت و هر که فرا گیرد درى از شر را در امروز پس به تحقیق که در آویخته به شاخه ‏اى از شاخه‏ هاى درخت زقوم پس آن کشاننده است او را بسوى آتش آنگاه فرمود رسول خدا صلى الله علیه و آله پس هر کس که نماز مستحبى کند امروز براى خدا پس در آویخته به شاخه‏ اى از آن .

و هر که روزه گیرد در این روز پس به تحقیق که در آویخته به شاخه‏ اى از آن و هر که صلح دهد میان زن و شوهرش یا پدر و فرزندش یا خویشاوندانش یا مرد و زن همسایه ‏اش یا مرد و زن بیگانه پس به تحقیق که در آویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که تخفیف دهد پریشانى را از طلبى که از او دارد یا کم کند از آن پس به تحقیق که در آویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که نظر کند در حساب خود پس ببیند قرض کهنه را که صاحبش از آن مایوس شده پس ادا کند آن را پس به تحقیق که درآویخته به شاخه ‏اى از آن و کسى که کفالت کند یتیمى را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که باز دارد سفیهى را از عرض مؤمنى پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که بخواند قرآن یا چیزى از آن را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که یاد آرد خداى را و بشمرد نعمتهاى او را و شکر کند پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏اى و کسى که عیادت کند مریضى را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏اى و کسى که نیکى کند پدر و مادر خود یا یکى از آنها را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که پیش از این روز به غضب آورده بود ایشان را پس خوشنودشان کرد در این روز پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏اى و هر که تشییع کند جنازه را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که تسلیت دهد در آن مصیبت زده را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و همچنین هر کسى که بجا آورد چیزى را از ابواب خیر در این روز پس به تحقیق درآویخته از آن به شاخه‏ اى آنگاه فرمود رسول خدا صلى الله علیه و آله قسم به آنکه مرا به راستى به پیغمبرى مبعوث فرموده که هر کس که فراگیرد درى از شر و گناه را در این روز پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از شاخه‏ هاى درخت زقوم پس آن کشاننده است او را بسوى آتش آنگاه فرمود قسم به آنکه مرا براستى به پیغمبرى فرستاده که هر کس تقصیر کند در این روز نماز واجبى خود را و ضایع کند آن را پس به تحقیق که درآویخته از آن درخت به شاخه‏اى و هر کس که بیاید در نزد او فقیرى ضعیف که مى‏داند بدى حال او را و او قادر است بر تغییر حالش بدون آنکه ضررى به او برسد و کسى هم نیست از او نیابت کند و بنشیند به جاى او پس واگذارد او را که ضایع شود و هلاک گردد و دست او را نگیرد پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از آن و کسى که عذر خواهى کند از او بدکارى پس نپذیرد عذر او را آنگاه عقوبت نکند او را به قدر بدى او بلکه بیفزاید بر آن پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از آن و کسى که جدائى اندازد میان شوهرى با زنش یا پدر با فرزندش یا برادر با برادرش یا خویشى با خویشش یا میان دو همسایه یا میان دو رفیق یا دو خواهر پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که سخت بگیرد بر تنگدستى و حال آنکه مى‏داند تنگدستى او را پس بیفزاید بر غیظ او بلاى او پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که بر او دینى باشد پس منکر شود آن را بر صاحبش و تعدى کند بر او تا آنکه باطل کند دین او را پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه ‏اى و کسى که جفا کند یتیمى را و آزار رساند او را و مال او را تباه کند پس به تحقیق که درآویخته به شاخه ‏اى از آن و کسى که داخل شود در عرض برادر مؤمن خود و وادارد مردم را بر آن پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از او و کسى که آوازه ‏خوانى کند به قسمى از خوانندگى که برانگیزاند در آن خواندن بر معاصى پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از او و کسى که بنشیند بشمرد کارهاى قبیح خود را در جنگها و انواع ستم خود را بر بندگان خدا و افتخار کند بر آن پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از آن و کسى که همسایه‏اش مریض شده پس او را عیادت نکرد محض استخفاف به شان او پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏اى از آن و کسى که همسایه‏اش مرد پس مشایعت نکرد جنازه او را به جهت خوار بودن او در نظرش پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که اعراض کند از مصیبت زده و جفا کند او را محض حقارت و کوچکى او در نزدش پس به تحقیق که درآویخته از آن به شاخه‏ اى و کسى که عاق کند پدر و مادر خود یا یکى از آن دو را پس به تحقیق که درآویخته به شاخه ‏اى از آن و کسى که پیش ایشان را عاق کرده بود و خوشنود نکرد ایشان را امروز و حال آنکه قدرت دارد بر آن

پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از آن و همچنین هر کس بکند کارى از سایر اقسام شر را پس به تحقیق که درآویخته به شاخه‏ اى از آن و قسم به آنکه مرا به راستى به پیغمبرى فرستاده که درآویختگان به شاخه ‏هاى درخت طوبى بلند مى‏کند ایشان را آن شاخه‏ ها بسوى بهشت آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله نظر خود را به جانب آسمان انداخت اندکى و مى‏خندید و مسرور بود آنگاه نظر مبارک را به زیر انداخت بسوى زمین پس پیشانى مبارک را درهم کشید و روى مبارکش ترش شد .

آنگاه رو کرد به اصحاب خود و فرمود قسم به آنکه فرستاده محمد را براستى به پیغمبرى که دیدم به تحقیق درخت طوبى را که بلند مى‏شد و بلند مى‏کرد آنان که به او درآویخته بودند بسوى بهشت و دیدم بعضى از ایشان را که درآویخته بود به یک شاخه از آن و بعضى درآویخته بودند به دو شاخه از آن یا به چند شاخه بر حسب فراگرفتن ایشان مر طاعت را و به درستى که هر آینه مى‏بینم زید بن حارثه را که درآویخته به بیشتر شاخه‏ هاى از آن پس آن شاخه ‏ها بلند مى‏کند او را به اعلى علیین بهشت پس از این جهت خندیدم و خوشحال شدم پس نگاه کردم بسوى زمین پس قسم به آنکه مرا براستى به پیغمبرى فرستاده که دیدم درخت زقوم را که پایین مى‏رفت شاخه‏ هاى او و پایین مى‏برد درآویختگان به او را بسوى دوزخ و دیدم پاره‏اى از ایشان را درآویخته به شاخه ‏اى و دیدم پاره‏اى از ایشان که درآویخته به دو شاخه یا به چند شاخه بر حسب فراگرفتن او مر قبایح را و به درستى که هر آینه مى‏بینم  بعضى از منافقین را که درآویخته به بیشتر شاخهاى او و آنها فرو مى برند او را  به اَسفَلِ دَرَکات او پس از این جهت روى خود را تُرش کردم و پیشانى را درهم کشیدم

 

 

 

طوبی – موسسه خیریه طوبی

در قرآن چنین آمده است چنین آمده است:«طوبی لهم و حسن مآب »

 «برای آنان که به خدا ایمان آورده و عمل صالح انجام دادند درخت طوبی و مقام نیکو و بازگشت زیباست.»

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در تفسیر این آیه فرمود:«طوبی درختی است در بهشت که خداوند از روح خود در آن دمیده است. میوه هایش بر فراز آسمان بهشت آویخته است و شاخه هایش از پشت دیوارهای بهشت دیده می شود. این درخت در خانه من است. دوستداران علی از آن محروم نیستند و دشمنان علی هرگز به آن دست نمی‌یابند.»

از حضرت صادق روایت است طوبى شجرة فى الجنّة، اصلها فى دار امير المؤمنين و فرعها فى منازل اهل الجنة.

سایه طوبی-------

 

فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در اين دير خراب آبادم

سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض

به هواي سر کوي تو برفت از يادم

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت

يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق

هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم

مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

 

معروف ترین درختان مقدس دنیای اسطوره شناسی

 گلچینی از دعای شعبانیه 

زیباترین راز ونیاز ودعا بین بنده ومولا این فقره از دعای شعبانیه است بنده حقیر گل سرسبد این دعا را گلچین کرده ام بنده واقعا با این دعا با خدای تبارک وتعالی حال میکنم لذتی در این نیایش هست که در هیچ محاوره وگفتگویی وجود ندارد فقط باید معنای این دعا را صدردرصد حفظ کنی انگاه دعای عربی را بخوانی میفهمی که ائمه اطهار ما چگونه با خدای تبارک وتعالی اظهار بندگی میکرده اند خدایا اگر مرا به جهنم ببری به اهل دوزخ میگویم که خدای تبارک وتعالی یکی از دوستانش راهم به دوزخ اورده است دل من لبریز از حب ودوستی تو است این اخرین کلامی که خدای تبارک وتعالی محبان ودوستانش را نجات میدهد 

 

شرح مناجات شعبانیه (فقره دوازدهم)

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ    إِلَهِي وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ

وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ

وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِينا لَكَ مُتَضَرِّعا إِلَيْكَ رَاجِيا لِمَا لَدَيْكَ ثَوَابِي 

وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ تَخْبُرُ حَاجَتِي وَ تَعْرِفُ ضَمِيرِي وَ لا يَخْفَي عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِي وَمَثْوَايَ

 وَ بِيَدِكَ لابِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضَرِّي

 إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي

وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي 

 إِلَهِي أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِكَ

إِلَهِي لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَيَّ أَيَّامَ حَيَاتِي فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنِّي فِي مَمَاتِي إِلَهِي قَدْ

سَتَرْتَ عَلَيَّ ذُنُوبا فِي الدُّنْيَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَي سَتْرِهَا عَلَيَّ مِنْكَ فِي الْأُخْرَي

  فَلا تَفْضَحْنِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَي رُءُوسِ الْأَشْهَادِ

 إِلَهِي جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِي وَ عَفْوُكَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِي فَسُرَّنِي بِلِقَائِكَ يَوْمَ تَقْضِي فِيهِ بَيْنَ عِبَادِكَ

 إِلَهِي اعْتِذَارِي إِلَيْكَ  فَاقْبَلْ عُذْرِي يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ 

إِلَهِي لا تَرُدَّ حَاجَتِي وَ لا تُخَيِّبْ طَمَعِي وَ لا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجَائِي وَ أَمَلِي

إِلَهِي فَلَكَ الْحَمْدُ أَبَدا أَبَدا دَائِما سَرْمَدا يَزِيدُ وَ لا يَبِيدُ كَمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَي

 إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ

بِمَغْفِرَتِكَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي  النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ

 إِلَهِي إِنْ دَعَانِي إِلَي النَّارِ عَظِيمُ عِقَابِكَ فَقَدْ دَعَانِي إِلَي الْجَنَّةِ جَزِيلُ ثَوَابِكَ

 إِلَهِي فَلَكَ أَسْأَلُ وَ إِلَيْكَ أَبْتَهِلُ وَ أَرْغَبُ وَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

وَ أَنْ تَجْعَلَنِي مِمَّنْ يُدِيمُ ذِكْرَكَ وَ لا يَنْقُضُ عَهْدَكَ وَ لا يَغْفُلُ عَنْ شُكْرِكَ وَ لا

يَسْتَخِفُّ بِأَمْرِكَ  يَا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِكْرَامِ وَ صَلَّي اللَّهُ عَلَي مُحَمَّدٍ

رَسُولِهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيما كَثِيرا.

 

خدايا! بر پيامبر و دودمان پاكش درود فرست، و آنگاه كه تو را مي‏خوانم و صدايت مي‏زنم، صدا و دعايم را بشنو و اجابت كن،

و آنگاه كه با تو نجوا مي‏كنم، بر من عنايت كن.

من از همه به سوي تو گريخته و در پيشگاه تو ايستاده‏ ام،در حالي كه دلشكسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو اميدوار.

در آنچه تا پايان عمرم و از نهان و آشكارم خواهد بود، قلم تقديرت نافذ و جاري است و افزوني و كاهشم و سود و زيانم، تنها به دست توست.

خدایا! اگر محرومم سازي، كيست كه روزيم دهد؟ و اگر خوارم كني، كيست كه ياريم كند؟

خدايا! از خشم و فرا رسيدن غضبت، به خودت پناه مي‏ آورم.

خدايا! همواره در طول زندگي، از لطف و احسانت ‏برخوردار بوده‏ ام، پس از مرگ هم، لطف خويش از من دريغ مدار.

در دنيا گناهاني را بر من پوشانده ‏اي كه در آخرت، نيازمندترم كه پرده پوشش خود را بر آنها افكني.

خدايا! چون گناهانم را پوشاندي و بر هيچ يك از بندگان شايسته ‏ات فاش نساختي، بر من نيكي كردي،

خدايا، پس در روز قيامت نيز رسواي خلايقم مگردان.

خدايا جود و بخشش تو، دامنه آرزوهايم را گسترده است و بخشايش تو، برتر از عمل من است.

خدايا! آن روز كه ميان بندگانت ‏به داوري مي‏پردازي، با ديدار چهره رافت ‏خود، مسرورم ساز.

خدايا! پوزش ‏طلبي من به درگاهت، عذرخواهي كسي است كه از عذرپذيري تو بي ‏نياز نيست،

پس عذرم را بپذير، اي كريم ترين بزرگواري كه زشتكاران، به درگاهش عذر گناه مي‏برند.

پروردگار من! حاجت و نيازم را رد مكن و دست اميد و آرزويم را از درگاه خويش، كوتاه مگردان.

خدايا! ستايش ابدي و ثناي سرمدي تنها از آن توست، سپاسي همواره فزاينده و بي‏ كم و كاست، آنگونه كه تو دوست داري و مي ‏پسندي.

خدايا! اگر مرا به جرمم بگيري، دست ‏به دامان عفوت مي‏زنم.

و اگر مرا به گناهانم مؤاخذه كني، تو را به بخشايشت ‏بازخواست مي‏كنم.

اگر در دوزخم افكني، به دوزخيان اعلام خواهم كرد كه تو را دوست دارم.

خداوندا! اگر عقوبت ‏سنگين تو، به آتش دوزخم فرا مي‏خواند، پاداش فراوانت، به بهشتم دعوت مي‏كند.

آفريدگارا! من از تو مي‏خواهم و تنها به آستان تو دست نياز برمي‏ آورم و تو را خواستارم.

از تو مي‏خواهم كه بر محمد و دودمانش درود فرستي و مرا از آنان قرار دهي كه همواره به ياد تواند و پيمان تو را نمي ‏شكنند

و از سپاس تو غافل نمي‏ شوند و فرمانت را سبك نمي ‏شمرند.

اي شكوهمند و بزرگوار! بر محمد و خاندان پاكش درود تو باد، و سلام بي‏ پايان و بسيار.

 

 

 

امام خمینی: مناجات شعبانیه از عظیم‌ترین معارف الهی است + فیلم

 

 

 از بیانات امام خمینی (ره) درباره جایگاه مناجات شعبانیه اشاره می‌شود:

مناجات شعبانیه از مناجات‌هایى است که اگر انسان دنبالش برود و فکر در او بکند، انسان را به یک جایى می‌رساند. آن کسى که این مناجات را گفته و همه ائمه هم به حسب روایت می‌خواندند، این‌ها، آنهایى بودند که وارسته از همه چیز بودند، مع ذلک آن طور مناجات می‌کردند، براى اینکه خودبین نبودند. هرچه بودند این طور نبوده که خودش را ببیند که، حالا من امام صادق ام دیگر، نه، امام صادق مثل آن آدمى که در معصیت غرق است مناجات می کند، براى اینکه می‌بیند خودش هیچ نیست و هرچه هست نقص است و هرچه هست از اوست.

هرچه کمال است از اوست، خودش چیزى ندارد. هیچ یک چیزى ندارند، انبیا هم هیچى نداشتند. همه هیچ هستند و اوست فقط، همه هم دنبال او هستند، همه فطرت‌ها دنبال او هستند، منتها چون ما محجوبیم، نمی‌فهمیم که ما دنبال او هستیم؛ آنهایى که می‌فهمند، آن‌ها وارسته می‌شوند و می‌روند سراغ‌‌ همان معنا. این کمال انقطاعى که خواستند، این کمال انقطاع همین است که از همه این چیزهایى که هستش، اصلش به کنار باشند. (صحیفه امام، ج 19، ص 253).

مناجات شعبانیه از بزرگ‌ترین مناجات و از عظیم‌ترین معارف الهى و از بزرگ‌ترین امورى است که آنهایى که اهلش هستند می‌توانند تا حدود ادراک خودشان استفاده کنند. اگر نبود در ادعیه الّا دعاى مناجات شعبانیه، کافى بود براى اینکه امامان ما، امامان به حق هستند؛ آنهایى که این دعا را انشاء کردند و تعقیب کردند. این دعاهاست که به تعبیر بعض از مشایخ ما (آقاى محمدعلى شاه‌آبادى، استاد عرفان امام) مى‌فرمودند که «قرآن، قرآن ِنازل است، آمده است به طرف پایین و دعا از پایین به بالا می‌رود، این قرآن صاعد است. معنویات در این ادعیه چیزی است که انسان را می‌خواهد آدم کند، آنى که این افرادى که اگر سر خود باشند از همه حیوانات درنده ‌تر هستند، این ادعیه با یک زبان خاصى که در دعا‌ها هست این‌ها دست انسان را می‌گیرد و بالا می‌برد، آن بالایى که من و شما نمی‌توانیم بفهمیم و اهلش هستند.» (صحیفه امام، ج 13، ص 31 و 32)

 

 مناجات شعبانیه

مناجاتی که در ماه شعبان هست و من در نظر ندارم که در هیچ یک از ادعیه گفته شده باشد که ادعیه مال همه ائمه است. این دعای شعبان، مناجات شعبان، مناجات همه ائمه است و در این، مسائل بسیار هست، معارف بسیار هست و ادب اینکه انسان چه جور باید با خدای تبارک وتعالی مناجات کند. ما غافلیم از این معانی که وضع چی است. شاید بعضی از جهال ما هم اینطور اعتقاد دارند که این ادعیه وارد شده و این چیزهایی که از ائمه وارد شده است، اینها تشریفات است. می خواهند ما را یاد بدهند و حال اینکه مسئله این نیست، مسئله این است که در مقابل خدا ایستادند آنها، آنها می دانند که در مقابل چه عظمتی ایستادند، آنها معرفت دارند به خدای تبارک و تعالی و می دانند چه کنند و مناجات شعبانیه از مناجات هایی است که اگر یک نفر انسان دلسوخته، یک عارف دلسوخته، نه از این عارف ها لفظی – بخواهد این را شرح کند و شرح کند از برای دیگران، بسیار ارزشمند است و محتاج به شرح است... (صحیفه امام، ج 21، ص 2)

تاکید بر خواندن مناجات شعبانیه

مناجات «شعبانیه» را خواندید؟ بخوانید آقا! مناجات شعبانیه از مناجات هایی است که اگر انسان دنبالش برود و فکر در او بکند، انسان را به یک جایی می رساند. آن کسی که این مناجات را گفته و همه ائمه هم به حسب روایت می خواندند، اینها، آنهایی بودند که وارسته از همه چیز بودند. مع ذلک آن طور مناجات می کردند، برای اینکه خود بین نبودند. هرچه بودند این طور نبوده که خودش را ببیند که، حالا من امام صادق ام دیگر، نه امام صادق مثل آن آدمی که در معصیت غرق است مناجات می کند، برای اینکه می بیند خودش هیچ نیست و هر چه هست نقص است و هر چه هست از اوست. هر چه کمال است از اوست، خودش چیزی ندارد هیچ یک چیزی ندارند، انبیا هم هیچی نداشتند. همه هیچ اند و اوست فقط ، همه هم دنبال او هستند، همه فطرت ها دنبال او هستند، منتها چون ما محجوبیم، نمی فهمیم که ما دنبال او هستیم؛ آنهایی که می فهمند، آنها وارسته می شوند و می روند سراغ همان معنا. این کمال انقطاعی که خواستند، این کمال انقطاع همین است که از همه این چیزهایی که هستش، اصلش به کنار باشند. انه کال ظلوما جهولا را که در آیه شریفه وارد شده است که عرضنا الامانه علی السموات والارض و الجبال فابین بعد می گوید: انه کان ظلوما جهولا بعضی می گویند که «ظلوما جهولا» بالاترین وصفی است که خدا برای انسان کرده؛ «ظلوما» که همه بت ها را شکسته و همه چیز را شکسته؛ «جهولا» برای اینکه به هیچ چیز توجه ندارد و هیچ چیز را متوجه به آن نیست، غافل از همه است. ما نمی توانیم این طور باشیم، ما امانتدار هم نمی توانیم باشیم، لکن می توانیم در آن راه باشیم. (صحیفه امام؛ ج 19، ص 253)

تفسیری از مناجات شعبانیه

و چه بسا مسائل عرفانی که در قرآن و این مناجاتهای ائمه اطهار سلام الله علیهم و همین مناجات شعبانیه مسائل عرفانی هست که اشخاص، فلاسفه، عرفا تا حدودی ممکن است ادراک کنند، بفهمند عناوین را، لکن آن ذوق عرفانی چون حاصل نشده است نمی توانند وجدان کنند. آیه شریفه در قرآن: ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی خوب، مفسرین، فلاسفه در این باب صحبتهاکردند، لکن آن ذوق عرفانی کم شده است: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک الهی و اجعلنی ممن نادیته فاجابک و ناجیته فصعق لجلاک اینها عناوینشان را خیال می کند انسان، خوب، ما هم می دانیم. نه عارف و نه فیسوف و نه دانشمند نمی توانند ذوب کنند چی هست مسئله. مسئله فصعق لجلالک که مبداش قرآن است: و خرموسی صعقا مسئله ای است که انسان گمان می کند که خوب افتاد غش کرد «صعق» یعنی غش کرد، اما این غش چی بوده است؟ غش حضرت موسی چه بوده است؟ این مسئله ای نیست که غیر موسی بفهمد یا :دنی فتدلی را، این مسئله ای نیست که غیر آن کسی که «دنو» پیدا کرده است بتواند فهم کند، ادراک کند، ذوب کند. یا همین جملاتی که دراین مناجات بزرگ است و بعض جملات دیگری که در آن هست، مسائلی است که به حسب ظاهر سهل است و واقعا ممتنع است. ریاضات بسیار می خواهد تا انسان بتواند بفهمد که ناجیته [با فتح تا] نه ناجیته [با ضم تا] «ناجیته» این چی است؟ خدا با آدم مناجات می کند، چی است مناجات؟ چه خواسته اند ائمه؟ (صحیفه امام؛ ج17، ص457 - 458)

لزوم ایمان به مناجات

این از دعاهایی است که من غیر از این دعا ندیدم که روایت شده است. همه ائمه این دعا را، این مناجات را می خواندند، این دلیل بر بزرگی این مناجات است که همه ائمه این مناجات را می خواندند. چی بوده است این؟ بین آنها و خدای تبارک و تعالی چه مسائلی بوده است؟ هب لی کمال الانقطاع الیک کمال انقطاع چی است؟ وبیدک لابید غیرک زیادتی و نقصی و نفعی و ضرّی؛ خوب، آدم به حسب ظاهر می گوید خوب، همه چیز با اوست. اما وجدان این مطلب که هیچ ضرری به ما نمی رسد الا به دست اوست، هیچ منفعتی نمی رسد الا به اوست، اوست ضار و نافع، اینها چیزهایی است که دست ماها از آن کوتاه است. و دعا کنید که خدای تبارک و تعالی به ما توفیق بدهد که در این ماه شریف و ماه شریف رمضان از این مسائل هم یک حظی ولو یک جلوه کوچکی در دل ها و قلب های ما واقع بشود، و لااقل مومن به این بشویم که قضیه «صعق» چه قضیه ای است. مومن به این بشویم که مناجات خدا با انسان چی هست. مناجات را مومن بشویم به آن، انکار نکنیم، نگوییم اینها حرف های درویشی است. همه این مسائل در قرآن هست به نحو لطیف و در کتب ادعیه مبارکه ما که از ناحیه ائمه هدی وارد شده است، همه این مسائل هست، نه به آن لطافت قرآن، لکن به نحو لطیف. آن هم و همه اشخاصی که بعدها این اصطلاحات را به کار برده اند فهمیده و نفهمیده از قرآن و حدیث گرفتند، و ممکن است که اصل مسندش هم درست ندانند؛ البته به حقیقت اش هم کم آدمی است که می تواند پی برد تا چه رسد به اینکه ذایقه روح بچشد این را. چشیدن ذایقه یک مسئله فوق این مسائل است. (صحیفه امام؛ ج17، ص 458)

معنای کمال انقطاع

در مناجات مبارک شعبانیه می خواند: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک. الهی و اجعلنی ممن نادیته فاجابک و لا حظته فصعق لجلالک فناجیته سرّا.»

این کمال انقطاع، خروج از منزل خود و خودی و هرچه و هر کس، و پیوستن به او است و گسستن از غیر، و هبه ای الهی است به اولیای خلص پس از صعق حاصل از جلال که دنبال گوشه چشم نشان دادن او است و لا حظته... و ابصار قلوب تا به ضیاء نظره او نور نیابد، حجب نور خرق نشود و تا این حجب باقی است، راهی به معدن عظمت نیست و ارواح تعلق به عز قدس را درنیبندد و مرتبت تدلی حاصل نیاید ثم دنی فتدلی. ادنی از این، فنای مطلق و وصول مطلق است. (صحیفه امام؛ ج 18، ص443 - 444)

مناجات کم نظیر

آن چیزی که در قرآن به طور اسرار است، در ادعیه ائمه ما به طور اسرار است. در دعای شعبانیه می خوانیم که عرض می کند به خدا: واجعلنی ممن نادیته فاجابک و لاحظته فصعق لجلالک فناجیته سرا و عمل لک جهرا، مسئله «صعق» را می آورد در میان، همان معنایی که در قرآن کریم راجع به حضرت موسی می گوید: فلما تجلی ربه للجبل و موسی در «صعق» واقع شد. این ماه صعق است و این هم ماهی است که همان صعق را می خواهد. این ماه تجلی الهی است بر پیغمبر اکرم و این ماه تجلی الهی به تبع پیغمبر اکرم بر امامان است. حضرت مهدی- سلام الله علیه- ابعاد مختلفه دارد که آنچه که برای بشر واقع شده است، بعض ابعاد اوست؛ چنانچه آنچه از قرآن و پیغمبر اکرم برای بشر معلوم شده است، بعض ابعاد آن معنویات است، معنویاتی در قرآن است که برای هیچ کس جز پیغمبر اکرم و کسانی که شاگرد او هستند و از او استفاده کرده اند، کشف نشده است. و در ادعیه ما مسائلی است که همان طور است؛ همان طوری که رسول اکرم به حسب واقع، حاکم بر جمیع موجوات است. آن خاتم رسل است و این خاتم ولایت. آن خاتم ولایت کلی بالاصاله است واین خانم ولایت کلی به تبعیت است. پس این دو ماه، ماههایی هستند که باید ما راجع به آنها احترام قائل بشویم و ادعیه ای [را] که در این ماه مبارک؛ ماه معظم شعبان وارد شده است و پس از آن در ماه مبارک رمضان وارد شده است بخوانیم و درش تدیّر کنیم. (صحیفه امام؛ ج 20، ص 249 - 250)

ضرورت تفسیر دعاهای ائمه

مفسرانی که اهل این معانی هستند، ادعیه ائمه را تفسیر کنند! مناجات شعبانیه از مناجات هایی است که کم نظیر است؛ مثل دعای ابو حمزه که از حضرت سجاد وارد شده است، آن هم کم نظیر است و این هم کم نظیر است. دعای کمیل در شعبان وارد شده است و یکی از ادعیه ای است که در پانزده شعبان، شب پانزده شعبان خوانده می شود، مشتمل بر اسراری است که دست ما از آن کوتاه است. از ائمه هدی ادعیه ای وارد شده است که مضامین آنها را باید تامل کرد، و آنهایی که اهل نظر هستند، اهل معرفت هستند، بر آنها شرح کنند؛ آنها را به مردم ارائه بدهند، اگر چه هیچ کس نمی تواند آن چیزی [را] که به حسب واقع هست، شرح کند. ما از این مسئله باید بگذریم و همان اکتفا کنیم به اینکه ما تابع هستیم. و ما قائل به این هستیم که نور نبوت و نور امامت از صدر خلقت بوده است و تا آخر خواهد بود. (صحیفه امام؛ ج 20، ص 250)

میرزا جواد ملکی عارف شیعی، مناجات شعبانیه را حاوی علوم فراوانی در چگونگی رفتار بنده با خدا، ادب دعا و استغفار معرفی کرده است.[۱۱] مرتضی مطهری معتقد است انسان با قرائت این دعا روح نیایش در اسلام را می‌فهمد و این دعا جز عرفان، محبت و عشق به خدا و معنویت، چیز دیگری نیست، او همچنین این مناجات را سطح بالا و در سطح ائمه(ع) دانسته است و معتقد است در این دعا تعبیراتی است که فهم آنها برای ما مشکل است از جمله:

الهی! هَبْ لی کمالَ الْانْقِطاعِ الَیک وَ انِرْ ابْصارَ قُلوبِنا بِضِیاءِ نَظَرِها الَیک حَتّی تَحْرِقَ ابْصارُ الْقُلوبِ حُجُبَ النّورِ فَتَصِلَ الی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصیرَ ارْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِک... الهی وَ الْحِقْنی بِنورِ عِزِّک الْابْهَجِ فَاکونَ لَک عارِفاً وَ عَنْ سِواک مُنْحَرِفاً.»[۱۲]

صور اسم شعبان | قاموس الأسماء و المعاني

 

 

قران کافر کیست

 

 

قرآن حکیم Quran Hakim - Apps on Google Play

 

 

قران چگونه کتابی است 

 

أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ ۖ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ    

وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ 

‎فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا وَلَن تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ ۖ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ

 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ

فَكَيْفَ إِذَا جَمَعْنَاهُمْ لِيَوْمٍ لَّا رَيْبَ فِيهِ وَوُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ

اللَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثًا 

وَأَنذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذَابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ نُّجِبْ دَعْوَتَكَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ

وَأَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُن مِّنَ الصَّالِحِينَ 

 قُلِ اللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَلَـٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ‎

 

کافر------- 

سرنوشت کافران در قیامت چگونه می شود؟ NEXT MEDIA - YouTube

خدای تبارک وتعالی ما را ار دوزخ ترسانده تهدید  کرده است که جایگاه کافران است  است باید بدانییم کافر کیست ؟؟؟؟

۱. وَلَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَمَا يَكْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ ‎﴿البقرة: ٩٩﴾‏وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ

هرکس منکر قران باشد هم کافر است هم فاسق است هرکس خدا را فراموش کند هم فاسق است

۶. لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ 

۷. لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَقَالَ الْمَسِيحُ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ 

۸. لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَـٰهٍ إِلَّا إِلَـٰهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

اعتقاد به تثلیث یا سه خدایی کفر است 

وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا ۚ هرکس نبوت محمد ص را منکر شود کافر است 

کافران را دوست می‌دارم. از آن جهت که دعوی دوستی نمی‌کنند | دلبرگ

 

 

الله خودش شيطان را ميفرستد كه كافران را تحريك به گناه كنند، بعد همان  بينواها را در آتش ميسوزاند! – اندکی تأمل

بهترین دعای سجده در تعقیبت نماز

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ وَإِلَىٰ رَبِّكَ فَارْغَب

 پس چون  از نماز فراغت يافتى، به دعا ((تعقیبات )) دركوش؛   و با اشتياق، به سوى پروردگارت روى آور.

منظور از سجده درخت و ستاره در قرآن کریم- اخبار دین ، قرآن و اندیشه - اخبار  فرهنگی تسنیم | Tasnim

وَاسْجُدْ وَاقْتَرِب

سجده کن وخود را به خدا نزدیک گردان 

در روايتي آمده كه مردي به رسول خدا(صلی الله‌ عليه و آله و سلم) عرض كرد: دعا كنيد كه خدا مرا به بهشت برد. حضرت فرمود: «أَعِنِّي بِكَثْرَةِ السُّجُود» من دعا مي‏ كنم ليكن] تو مرا با سجده ‏هاي زياد و طولاني كمك كن

 

 

سجده

دعای سجده 

  يَا رَبَّ الْأَرْبابِ، وَيَا مَلِكَ الْمُلُوكِ، وَيَا سَيِّدَ السَّاداتِ، وَيَا جَبَّارَ الْجَبابِرَةِ،   لَا تَكِلْنِي إِلَىٰ نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً 

  وَأَسْأَلُکَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ، وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسابِ 

یَا اللّٰهُ یَا رَبّاهُ یَا سَیِّداهُ یَا اللّٰهُ یَا رَبّاهُ یَا سَیِّداهُ یَا اللّٰهُ یَا رَبّاهُ یَا سَیِّداهُ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی  إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی

اللّٰهُمَّ مَغْفِرَتُكَ أَوْسَعُ مِنْ ذُنُوبِي، وَرَحْمَتُكَ أَرْجَىٰ عِنْدِي مِنْ عَمَلِي، فَاغْفِرْ لِي ذُنُوبِي يَا حَيّاً لَايَمُوتُ 

يَا رَبِّ إِنَّ ذُنُوبِى لا تَضُرُّکَ وَاِنَّ مَغْفِرَتَکَ لی لا تَنْقُصُکَ فَاَعْطِنی ما لایَنْقُصُکَ وَاغْفِرْ لی ما لایَضُرُّکَ

لا إلهَ اِلاّ اللّه حَقّاً حَقّاً، لا اِلهَ اِلاّ اللّه ایماناً وَ تَصْدیقاً، لا اِلهَ اِلاّ اللّه عُبودِیةً وَ رِقّاً، سَجَدْتُ لَک یا رَبِّ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لا مُسْتَنکِفاً وَ لا مُسْتَکبِراً،

بَلْ اَنَا عَبْدٌ ذَلیلٌ ضَعیفٌ خائِفٌ مُسْتَجیر  

 

سجده اسب برای پروردگار - عکس ویسگون

 

آخرین خبر | سجده شکر

 

 

آموزش احکام _ ۲۴ / چند نکته درباره سجده نماز

 

حدیثی از امام علی در مورد سجده

حدیث درباره سجده طولانی +دانلود عکس نوشته - عطر قرآن

 

 

سجده

 

کتاب روح القدوس محی الدین عربی عارف بزرگ جهان اسلام 

از همه کارهایی که انسان انجام میدهد هیچ چیز برای ابلیس کشنده تر از سجده ای نیست که در نماز انجام میدهد زیرا گناهش در سجده کردن تحقق یافت وسجده بسیار وطولانی ابلیس را اندوهگین میکند زیرا وقتی انسان سجده میکند ابلیس گناه خویش را به یاد می اورد واندوهگین میشود

واز این روی پیامبر اکرم ص فرمود

اذا سجد ابن اد م السجدة اعتزل الشیطان یبکی ((هرگاه انسان سجده ای کرد شیطان گریان از انجا میرود))

انسان به هنگام سجده کردن خویش از شیطان ایمن است اما از نفس خود ایمن نیست وهر انچه در حال سجده بر ذهن انسان میگذرد یاخدایی است ویا از جانب فرشتگان ویا به طور و یژه از نفس خود انسان شیطان در آن نقشی ندارد هرگاه از سجده بر میخیزد اندوه ابلیس بر طرف میشود وبه اغوای انسان میپردازد واسجدواقترب چنانکه میبینیم نزدیک شدن با سجده محقق میشود

در کارپیامبران اندیشه کن خواهی دید برای مومنان فقر را بر توانگری وساده زیستی را بر رفاه تر جیح داد ه است چنانکه وقتی اسرافیل فرود امد وان بزرگوار (حضرت رسول ص ) را مختار گذاشت وگفت خداوند ترا مختار گذاشته است ومیتوانی پیامبر وبنده ویا پیامبری پادشه باشی جبرییل وقتی این سخن را شنید به ان حضرت اشارت کرد که فروتن باشد وپیامبری وبندگی را بر گزیند وا ن حضرت فرمود ((ولو قلت نبیا ملکا لسارت معی الجبال ذهبا وفضة اگر میگفتم پیامبری پادشاه کوهها مانند زر وسیم برای من روان میشدند

نتیجه خواستار شدن بندگی ان بود که درویشی وفروتنی را بپذیرد تا انجا که از شدت گرسنگی سنگ به شکم خود میبست ما نیز باید تلاش وکوشش کنیم واز دنیا واسباب دنیوی خود راپالوده بداریم وتنها به عبادت وپرستش خدا بپردازیم یکی از مصادیق اموری که عقل سلیم را به کوشش ترغیب میکند درنگ در مهم ترین نعمت هایی که خداوند متعال به انسان داده است به شرط انکه بدرستی انها رابشناسد

نخستین نعمتی که از پروردگارت دریافته ای ان است که ترا از نیستی به هستی اورد اولایذکر الانسان انا خلقناه من قبل ولم یک شیئا

دومین نعمتی که خداوند به ما داده است ما را ازجمادات قرار ندا ده است هرچند که جمادات وسنگها نیز از نگاه ما بر خلاف ان هستند که مردم میبینند چنانکه پیامبر اکرم ص فرمود ((من سنگی  رامیشناسم که به من سلام میدهد ودر احد فرمود این کوهی است که ما رادوست میدارد وما نیز اورا دوست میداریم

از نگاه ما جمادات خدا را میشناسند ودرعالم خویش به وجود او گواهی میدهند

ای عزیز خدایت سلامت بدارد با تمام توان تلاش کن که تو به اندازه شناخت وباریک بینی ات مسئول هستی پس باید که دانش ما کاملترین دانش باشد هر انسانی میباید به اندازه توان کامل خویش در کسب خشنودی خدا بکوشد وانسان باید از تباهی وبطالت بپرهیزد

دیگر انکه هر یک از انان اعم از جماد ونبات وحیوان دو گونه عبادت دارند دیگر سایه ای که از شخص من ایجاد میشود از اودونوع عبادت دیده ام که خودش را به ان مقید میداند اما از میان حیوانات هم سرمشق هایی داریم ویکی از انها اسب است که عبادتش عجیب است ونیز باز وگربه وسگ ویوز پلنگ وزنبور عسل .....هرگز این توانایی را نیافته ام که بتوانم پرستش انها را چنان که خود از انها اگاه هستند وصف کنم ودر بهترین وجه تنها در برخی مواقع توانسته ام پرستش انها رادرک کنم

 

 

 

 

محمد رسول الله  ص 27رجب 1400

حروف بسم الله الرحمن الرحيم بنفسجي, ابدأ بسم الله, دين الاسلام, البسملة Png  PNG والمتجهات للتحميل مجانا

پیامبر اکرم ص فرمودند: هر کاری که با بسم الله الرحمن الرحیم شروع نشود ابتر است.

حدیثی گهربار از حضرت محمد(ص)

عکس استوری و متن تسلیت 28 صفر و آخر صفر + عکس پروفایل اسم حضرت محمد -  آرمانین

امام صادق ع فرمودند

طلبت ثقل الميزان، فوجدته فى شهادة »ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»:
و سنگينى ترازوى اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهى به يگانگى خدا تعالى و رسالت حضرت محمد (ص) يافتم.

نام رسول گرامی اسلام حضرت محمد (ص) چهار بار در قرآن و در سوره های زیر آمده است:

1. آل عمران، آیه 144: "وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرینَ".

2. احزاب، آیه 40: "ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیماً.

3. محمد، آیه 2: "وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ".

4. فتح، آیه 29: "مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سیماهُمْ فی‏ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجیل‏...".

یکبار نام رسول خدا ص به اسم احمد امده است

وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اِسْمُهُ أَحْمَدُ

مابقی ایات اشاره به او شده است مثل طه یس عبد ....بیشترین اشاره عبد است چون او از بندگی به این مقام رسید

هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلَىٰ عَبْدِهِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لِّيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۚ وَإِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَءُوفٌ رَّحِيمٌ ‎

رَّسُولًا يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِ اللَّهِ مُبَيِّنَاتٍ لِّيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۚ

تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا ‎

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجًا ۜ

سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ

فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ

وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ

قال رسول الله ص

إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ

روایتی در کتاب کافی از امام صادق(ع) و با سند متصل و صحیح روایت شده است که ایشان فرمودند:
«خداى عزّ و جلّ پیغمبرانش را به "مکارم اخلاق" زینت داد، شما نیز خود را بیازمائید، اگر چنین اخلاق والایی در وجود شما هم بود، خدا را سپاس گوئید و بدانید که بودن آنها در شما خیر است و اگر در شما نبود، از خدا بخواهید و نسبت به آنها رغبت جوئید.
امام سپس ده مصداق از مکارم اخلاق را بیان فرمود:
یقین، قناعت، صبر، شکر، خویشتن دارى، خلق نیکو، سخاوت، غیرت، شجاعت و مروّت».
سرآمد همه پیامبران الهی حضرت پیامبر خاتم(ص) است که خداوند در این زمینه ایشان را به «خُلق عظیم» ستوده و درباره‌اش فرموده: «و اخلاق نیک برجسته‌اى در اندرونت وجود دارد».

«أَخْبَرَنا أبو محمّد بن یوسُف الاصبَهانی، أنبأ أبو سعید بن الأعرابیّ، ثنا أبو بکر محمّد بن عُبَید المَرْوَرّوذیّ، ثنا سعید بن منصور، ثنا عبد العزیز بن محمّد، أخبرنی محمّد بن عَجْلان، عن القَعْقاع بن حکیم، عن أبی صالح، عن أبی هُرَیْرَة، قال: قال رسول الله(ص): إِنَّما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلاقِ»؛ بیهقی، احمد بن حسین، السنن الکبری، ج 10، ص 323، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ سوم، 1424ق.

وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا ۚ قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ ‎

و كسانى كه كافر شدند مى‌گويند: «تو فرستاده نيستى.» بگو: «كافى است خدا و آن كس كه نزد او علم كتاب است، ميان من و شما گواه باشد.»

خدای تبارک وتعالی انقدر محمد ص را دوست دارد که کسانی که منکر این هستند که محمد فرستاده ورسول خداست را کافر خوانده است وخدای تبارک وتعالی دو نفر را برای صداقت اینکه تو فرستاده خدا هستی را کافی دانسته است یکی خود خداوند گواه است ودیگری کسی که علم کتاب خدا قران در نزد اوست وان کسی جز علی بن ابیطالب نیست

الأمالي ، الشيخ الصدوق ، ص 659 .

ابي سعيد خدري گفته است : از رسول خدا راجع به آيه « ومن عنده علم الكتاب » سؤال كردم ، فرمود : كسي كه علمي از كتاب در نزد او است آن كس وصي و برادرم سليمان بن داود است . گفتم يا رسول اللَّه در گفتار ديگري خداوند عز و جل : « بگو بس است به خدا گواه ميان من و شما و كسي كه نزد او است علم كتاب » فرمودند : آن كس برادرم علي بن ابي طالب است .

رسول خدا(ص) در شب معراج فرشته‌ای را به شکل و شمایل امام علی(ع) مشاهده نمود که در این زمینه باید گفت که اصل وجود فرشته‌ای با شکل و شمایل امام علی(ع) و یا حتی حضور خود امام(ع) در بهشت، مطلبی نیست که مخالف عقل و یا نقل باشد، اما هر گزارش باید جداگانه مورد بررسی سندی و محتوایی قرار گیرد. به هر حال، در یکی از این گزارش‌ها می‌خوانیم:

رسول خدا(ص) فرمود: شبی که مرا به معراج بردند، در آسمان فرشته‌ای را دیدم که بر منبری از نور نشسته و فرشتگان گرد او جمع بودند. از جبرئیل سؤال کردم این فرشته کیست؟ به من گفت: به او نزدیک شو و سلامش کن. من نزدیکش شدم و سلامش کردم. در این هنگام مشاهده نمودم که او برادر و پسر عمویم علی بن ابی طالب(ع) است. به جبرئیل گفتم: یا جبرئیل! علی(ع) بر من سبقت جسته و در آسمان چهارم است؟! جبرییل(ع) چنین گفت: او علی(ع) نیست! لکن ملائکه به جهت محبت زیادی که به علی(ع) دارند از خداوند درخواست دیدار او را کردند و خداوند ملکی را به صورت علی(ع) خلق نمود که در هر شب و روز جمعه، هفتاد هزار فرشته او را زیارت نموده و تسبیح و تقدیس می‌نمایند و ثواب آن را به دوستان او هدیه می‌نمایند.[1]

خدای تبارک وتعالی در قرانئ5بار نام رسول خدا ص پیامبر اسلام را اورده است چهار بار محمد ویکبار احمد نام برده است اما ذربیشتر موارد به جای محمد کلمه عبد را بکار برده است یعنی محمد ص اگر به جایی رسید از بندگی وعبد رسید ودر زمره نعم العبد بوده است

تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا ‎

الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ

وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا

امام علی عليه ‏السلام:

فـَبـَعـَثَ اللّهُ مـُحـَمَّداً (ص) بـِالْحـَقِّ لِيـُخـرِجَ عـِبـادَهُ مِنْ عِبادَةِ الاَْوْثانِ إلى عِبادَتِهِ وَ مِنْ طاعَةِ الشَّيْطانِ اِلى طاعَتِهِ؛

خداوند، محمد(ص) را به حق برانگيخت تا بندگانش را از پرستش بتان به عبادت او درآورد و از پيروى شيطان به فرمان بردارى او سوق دهد.

نهج البلاغه : خ ۱۴۷، ص ۴۴۶

پيامبر صلي الله عليه و آله : إنَّما بُعِثتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الأخلاقِ ؛

پيامبر صلي الله عليه و آله :من مبعوث شدم تا بزرگوارى هاى اخلاقى را كامل كنم

باید درسنن رسول خدا تحقیق وتفحص کنییم تا مکارم اخلاقی اورا در زندگی فردی او کشف وبوسیله عمل به ان اخلاق رستگار شویم وخدای تبارک وتعالی به ما فرمان داده است که از سنن رسول خدا ص پیروی کنییم پیروی از اخلاق وسنن او پیروی از خداوند به حساب امده است

مَّن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ

چهل اخلاق و رفتار پیامبر گرامى اسلام


1-دائماً متفکر بود
2-اکثر اوقات ساکت بود
3-خلقش نرم بود
4کسى را تحقیر نمى کرد
5دنیا و ناملایمات هرگز او را به خشم نمى آورد
6حقى كه پایمال مى شد از شدت خشم کسى او را نمى شناخت تا اینکه حق را یارى کند
7هنگام اشاره به تمام دست اشاره مى فرمود
8وقتى خوشحال می‌شد چشمها را به ‌هم مى نهاد
9بیشترخنده‌هاىآن‌حضرت تبسم بود
10همیشه مى فرمود حاجت و نیاز کسانى که به من دسترسى ندارند را ابلاغ کنید
11🔹هر کس را به مقدار فضیلتى که در دین داشت احترام مى کرد
12🔹با مردم انس مى گرفت و آنان را از خود دور نمى کرد
13در همه امور اعتدال داشته و افراط و تفریط نمى کرد
14زبان خویش را از بیان سخنان غیرضرورى کنترل مى کرد
15🔹در انجام وظیفه به هیچ وجه کوتاهى نمى كرد
16🔹بافضیلت‌ترین فرد نزد پیامبر خیرخواه‌ترین آنان براى مردم بود
17🔹پیامبر در هیچ محفل و انجمنى نمى نشست و برنمى خاست جز آنکه به یاد خدا باشد
18🔹در مجالس جایگاه خاص براى خود برنمى گزید
19🔹هنگامى كه بر جمعى وارد مى شد هر جایى خالى بود مى نشست و به یاران خویش دستور مى داد این گونه عمل کنند.
20🔹هر کس براى رفع نیاز رجوع مى کرد نیازش را برآورده مى کرد یا با کلام دلنشین آن حضرت قانع مى شد.
21🔹رفتار پیامبر آنقدر نرم بود که مردم او را همچون پدرى دلسوز و مهربان مى دانستند و حق همه مردم نزد آن بزرگوار یکسان بود
22🔹مجلسش مجلس بردبارى، حیا، صدق و امانت بود
23🔹عیب‌جو نبود و از کسى هم تعریف زیاد نمى کرد
24🔹پیامبر نفس خود را از سه چیز پرهیز مى داد جدال، پرحرفى و سخنان غیرضرورى
25🔹هرگز کسى را سرزنش نمى کرد
26🔹در پى لغزش‌هاى مردم نبود
27🔹سخن نمى گفت مگر در جایى که امید ثواب در آن وجود داشت
28🔹سخن کسى را قطع نمى کرد مگر این که از حد متعارف تجاوز مى کرد
29🔹به آرامى و متانت گام برمى داشت
30🔹کلامش مختصر، جامع، آرام و شمرده بود و آهنگ صدایش از همه مردم زیباتر بود
31🔹رسول خدا صلی الله علیه وسلم شجاع‌ترین، بهترین و سخاوتمندترین مردم بود
32🔹پیامبر در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکیبا بود
33🔹پیامبر بر روی زمین مى نشست و غذا مى خورد
34🔹با دست خویش کفش خود را وصله مى زد و جامه خود را با دست خود مى دوخت
35🔹آنقدر از ترس خدا مى گریست که جاى نماز آن حضرت نمناک مى شد
36🔹هر روز هفتاد بار استغفار مى كرد
37🔹لحظه‌اى از عمر بابرکت خویش را بیهوده نمى گذرانید
38🔹دیرتر از همه مردم به خشم مى آمد و زودتر از همه راضى مى گشت
39🔹با ثروتمندان و تهیدستان یکسان دست مى داد و مصافحه مى کرد وقتى به کسی دست مى داد بیش از او دست خویش را باز نمى کشید
40🔹با مردم شوخى مى کرد تا مردم را خوشحال سازد.

حال که رسول خدا ص در میان ما نیست مکارم اخلاقی را باید از قران بیاموزیم وعمل کنییم تمام مکارم اخلاقی وصفات خوب رسول خدا ص در قران امده است باید انقدر در قران تامل وتفحص کنییم که تمام سجایای اخلاقی انسانی را کشف ودر خود پیاده کنییم ویقین بدانید هرکس انسان قرانی بشود انسان کاملی است اولین نصیحت را از علی ع بیان میکنم تا قدر قران وعمل به ان را بدانی

در کتاب شریف نهج الابلاغه تحت عنوان نامه ۴۷ به وصيّت امام عليه السلام به حسن و حسين عليهما السّلام پس از ضربت ابن ملجم كه لعنت خدا بر او باد اشاره شده كه در ماه رمضان سال ۴۰ هجرى در شهر كوفه مطرح فرمود:


((شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم، به دنيا پرستى روى نياوريد، گر چه به سراغ شما آيد، و بر آنچه از دنيا از دست مى دهيد اندوهناك مباشيد، حق را بگوييد، و براى پاداش الهى عمل كنيد و دشمن ستمگر و ياور ستمديده باشيد. شما را، و تمام فرزندان و خاندانم را، و كسانى را كه اين وصيّت به آنها مى رسد، به ترس از خدا، و نظم در امور زندگى، و ايجاد صلح و آشتى در ميانتان سفارش مى كنم، زيرا من از جدّ شما پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه مى فرمود: «اصلاح دادن بين مردم از نماز و روزه يك سال برتر است». خدا را خدا را در باره يتيمان، نكند آنان گاهى سير و گاه گرسنه بمانند، و حقوقشان ضايع گردد خدا را خدا را در باره همسايگان، حقوقشان را رعايّت كنيد كه وصيّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شماست، همواره به خوشرفتارى با همسايگان سفارش مى كرد تا آنجا كه گمان برديم براى آنان ارثى معيّن خواهد كرد.

خدا را خدا را در باره قرآن، مبادا ديگران در عمل كردن به دستوراتش از شما پيشى گيرند. خدا را خدا را در باره نماز، چرا كه ستون دين شماست. خدا را خدا را در باره خانه خدا، تا هستيد آن را خالى مگذاريد، زيرا اگر كعبه خلوت شود، مهلت داده نمى شويد. خدا را خدا را در باره جهاد با اموال و جانها و زبان هاى خويش در راه خدا. بر شما باد به پيوستن با يكديگر، و بخشش همديگر، مبادا از هم روى گردانيد، و پيوند دوستى را از بين ببريد. امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه بدهاى شما بر شما مسلّط مى گردند، آنگاه هر چه خدا را بخوانيد جواب ندهد (سپس فرمود).

اى فرزندان عبد المطلّب: مبادا پس از من دست به خون مسلمين فرو بريد [و دست به كشتار بزنيد] و بگوييد، امير مؤمنان كشته شد، بدانيد جز كشنده من كسى ديگر نبايد كشته شود. درست بنگريد اگر من از ضربت او مردم، او را تنها يك ضربت بزنيد، و دست و پا و ديگر اعضاى او را مبريد، من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه فرمود: «بپرهيزيد از بريدن اعضاى مرده، هر چند سگ ديوانه باشد».))

ما در در این کلام علی ع به این جمله درباره قرآن بسنده میکنییم خدا را خدا را در باره قرآن، مبادا ديگران در عمل كردن به دستوراتش از شما پيشى گيرند.

تا قدر قران وعمل به ان رادرک کنییم اگر به کلام علی ع ایمان نمیاوریم کلام خدای تبارک وتعالی در باره قران رابیان میکنییم ودر قران کریم غور میکنییم تا سجایای اخلاقی ومکارم اخلاقی را کشف وعمل کنییم

وَهَـٰذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ مُّصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَىٰ وَمَنْ حَوْلَهَا وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَهُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ ‎﴿الأنعام: ٩٢﴾‏

۲. وَهَـٰذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ‎﴿الأنعام: ١٥٥﴾‏

خدای تبارک وتعالی در دو جای قران فرموده است قران مبارک کتابی است که برای ترساندن شما نازل شده است وازان پیروی کنیید

گروهی از مسیحیان خدمت علی ع امدند واز او سوال کردند آیا خدا را بوسیله محمد شناختی یا محمد را بوسیله خداوند شناختی؟ علی ع فرمود((خدا را به محمد نشناختم بلکه محمد را بوسیله خدا شناختم))

اگر میخواهی محمد را بشناسی اول قران را بشناس همه پیامبران در قران ذوب شده اند قران معجونی است که تمام انبیا واولیا وعرفا دران غرق شده اند پس قران را بجش تا با رایحه واخلاق انبیا گذشته اشنا شوی

حال با اولین نکته اخلاقی قران که خداوند به توصیه کرده است شما را اشنا میکنم وباید در طول زندگی همیشه عامل به ان باشی تا جان در بدن داری همواره به ان عمل کنم

1-إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ ۚ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا

1. شبى پیامبر خدا(ص) در مسجد با یارانش سخن می‌گفت، و در ضمن سخنانش فرمود: «یَا قَوْمِ إِذَا ذَکَرْتُمُ الْأَنْبِیَاءَ الْأَوَّلِینَ فَصَلُّوا عَلَیْهِمْ، وَ إِذَا ذَکَرْتُمْ أَبِی إِبْرَاهِیمَ فَصَلُّوا عَلَیْهِ ثُمَّ صَلُّوا عَلَیّ‏»؛
اى مردم! زمانى که پیامبران نخستین را یاد می‌نمایید، بر آنان درود بفرستید، ولى هنگامى که پدرم ابراهیم را یاد می‌نمایید، بعد از آن‌که بر او درود فرستادید، آن‌گاه بر من نیز صلواتی نثار کنید.
یاران گفتند: اى رسول خدا! به چه سبب ابراهیم(ع) به چنین مقامى رسیده است؟
پیامبر خدا(ص) فرمود: «بدانید! شبى که من به معراج برده شدم وقتى به آسمان سوّم رسیدم منبرى از نور براى من نصب گردید، من در فراز آن منبر قرار گرفتم، و ابراهیم یک درجه پایین‌تر از من نشست و سایر پیامبران نخستین در اطراف منبر نشستند. در این هنگام على(ع) آمد، او بر مرکبى از نور سوار شده بود که چهره‌اش مانند ماه می‌درخشید، و یارانش مانند ستارگان در گرداگرد وجودش بودند. ابراهیم رو به من کرد و گفت: "اى محمّد! این شخص، کدام پیامبر بزرگوار و یا کدام فرشته مقرّب الهی است؟" گفتم: او نه پیامبر بزرگوار و نه فرشته مقرّب است. او برادر، پسر عمو، داماد و وارث علم من؛ علىّ بن ابی‌طالب است. ابراهیم گفت: "آن کسانی که مانند ستارگان گرداگرد وجود او حلقه زده‌اند، کیستند؟" گفتم: شیعیان او هستند. این‌جا بود که ابراهیم به درگاه خداوند عرض کرد: "خدایا! مرا نیز از شیعیان على قرار ده." در این هنگام جبرئیل فرود آمد و این آیه شریفه را نازل کرد: "وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ"[1]».

چگونگی صلوات

از حضرت محمد(ص) درباره چگونگی صلوات پرسیده شد، و آن‌حضرت فرمود که این‌گونه صلوات فرستاده شود: «اللّهُمَّ صَلِّ علی مُحمَّدٍ و علی آلِ محمّدٍ کَما صَلَّیتَ علی ابراهیمَ و علی آلِ ابراهیمَ انَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ،اللّهُمَّ بارِک علی مُحمَّدٍ و علی آلِ محمّدٍ کَما بارِکتَ علی ابراهیمَ و علی آلِ ابراهیمَ انَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ».

به همین دلیل است که در دعای ام داود در نیمه رجب اینگونه صلوات بیان شده است ودعای کاملی است

1-اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَارْحَمْ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّد، وَبارِکْ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد،
کَما صَلَّیْتَ وَرَحِمْتَ وَبارَکْتَ عَلی اِبْراهیمَ وَآلِ اِبْراهیمَ، اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ،

2- اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی سَیِّدنا مُحَمَّدٌ مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوان وَ تَعاقَبَ الْعَصْرانِ
وَ کَرَّ الْجَدیدانِ وَ سْتَقْبَلَ الْفَرْقَدانِ وَ بَلَّغْ رُوحَهُ وَ اَرْواحَ اَهْلِ بَیْتِهِ مِنّا التَّحِیَّهَ وَ السَّلامُ
وَبارِک وسَــــلِم عَلیه کَثـــــــــــــــیرا





3-اللّٰهُمَّ يَا أَجْوَدَ مَنْ أَعْطىٰ، وَيَا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ، وَيَا أَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَ . اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْأَوَّلِينَ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْآخِرِينَ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْمَلَاَ الْأَعْلىٰ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْمُرْسَلِينَ . اللّٰهُمَّ أَعْطِ مُحَمَّداً وَآلَهُ الْوَسِيلَةَ وَالْفَضِيلَةَ وَالشَّرَفَ وَالرِّفْعَةَ وَالدَّرَجَةَ الْكَبِيرَةَ . اللّٰهُمَّ إِنِّى آمَنْتُ

بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَلَمْ أَرَهُ فَلا تَحْرِمْنِى فِى الْقِيامَةِ رُؤْيَتَهُ، وَارْزُقْنِى صُحْبَتَهُ، وَتَوَفَّنِى عَلَىٰ مِلَّتِهِ، وَاسْقِنِى مِنْ حَوْضِهِ مَشْرَباً رَوِيّاً سائِغاً هَنِيئاً لَاأَظْمَأُ بَعْدَهُ

أَبَداً، إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ . اللّٰهُمَّ إِنِّى آمَنْتُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَلَمْ أَرَهُ فَعَرِّفْنِى فِى الْجِنانِ وَجْهَهُ . اللّٰهُمَّ بَلِّغْ مُحَمَّداً صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مِنِّى تَحِيَّةً

كَثِيرَةً وَسَلاماً.

4-اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

وَ أَهْلِکْ عَدُوَّهُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ‏

Balgal-oula بلغ العلى بكماله

قرآن--مولی

قرآن حکیم Quran Hakim - Apps on Google Play

 

دوره اول متوسطه | استیکر متحرک وبلاگ

batteri Legare diagonale وردوا الى الله مولاهم الحق - wfcg.org.uk

 

Bismillah - بسم الله الرحمن الرحيم – KHATTAATT

 

وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ ۖ     

  وبه سوی خداوند مولای حقیقی خویش بازگردانده میشویم 

إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ  لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ  إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا رَاغِبُونَ

   أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ ‎‏ وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ ‎ وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ ‎ ثُمَّ يُجْزَاهُ الْجَزَاءَ الْأَوْفَىٰ

 ‎ وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنتَهَىٰ ‎ وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَىٰ ‎‏ وَأَنَّهُ هُوَ أَمَاتَ وَأَحْيَا  ...قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

أَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَىٰ لَهُمْ

 خداوند به ما امر کرده است که همیشه به این کلام توجه داشته باشیم که ما صاحب اختیار سود وضرری برای خودمان نیستیم الا انچه که خداوند بخواهد لذا ما باید به اعمال خود چون نماز وروزه غره مباشیم واگر عبادتی هم داشته باشیم ان را نیز از لطف او بدانییم خدای تبارک وتعالی در دوایه متفاوت فرموده است  شما مالک نفع وضرر  یا ضرر ونفع نیستید همه چیز به دست ماست به همین دلیل است که خدای تبارک وتعالی درقران به رسول اکرم فرمود 
قُل لَّن یُصِیبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّـهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّـهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ بگو انچه که فقط از سوی مولای ما مقدر است بر ما واقع میگردد پس مومنان بر مولایشان توکل میکنند

ایا ندیدید هنگامی که جادوگران در نزد فرعون ودر نزد موسی به سجده افتادند وگفتند به خدای موسی ایمان اوردیم وفرعون عصبانی شد وبه انان فرمود دست وپا شما را قطع میکنم  انان بدون هیچ هراسی فرمودند
فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ ۖ إِنَّمَا تَقْضِی هَـٰذِهِ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا  إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنَا لِیَغْفِرَ لَنَا خَطَایَانَا
  وَقَالُوا لَا ضَیْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ  إِنَّا نَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَایَانَا  
إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا رَاغِبُونَ

قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِی نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّـهُ

قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّـهُ ۗ

 

ازخداوند چنین ایمانی را طلب کنیید درمیان گذشتگان کسانی بودند که اگر بااره از وسط دونیمه میشدند دست از ایمان به خدای واحددست  نمیکشیدند ودر عقیده خود پایدار بودند حال اگر نفع وضرری متوجه تو شد ایمان تو دچار لغزش نشود همه چیز بدست خداست وگاه گاهی دعای زیر را با مولای خود خدای کعبه زمزمه کن  وبگو که من هیچ اختیاری ندارم وهر سود وزیانی بدست توست واگر یقین داشته باشیم که هر سود وزیانی بدست خداوند واقع میشود نه بدست بندگان دیگر انقدر حرص نمیخوریم چون هرچه از دوست اید خوش بود

افتخارمیکنییم که ما مولی داریم مولایی خوب چون خدای تبارک وتعالی که به سوی او برگردانده میشویم اگاه باشید که ما ازان خدا هستیم وبه سوی خداوند بازگشت داده میشویم یعنی با مرگ کذر پوست به دباغ خانه می افتد يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ ۚ لَبِئْسَ الْمَوْلَىٰ وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ باید بدانییم که در زندگی دنیا به چه کسی تکیه میکنییم چیزی را طلب نکنییم که ضررش از نفعش بیشتر باشد وبه مولایی تکیه نکنییم که بدترین مولی وبدترین عشیره باشد مولای خوب در دنیا مثالش خدای تبارک وتعالی است او مالک نفع وضرر ما است همه جیز بدست توست وهرکاری بخواهد میکند إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ

پس دنبال اراده وکلام خدا باشیم تا حیات جاودانه از ان ما باشد همان طور که مسیح ع در انجیل فرموده است وزیباترین کلام انجیل در این سه جمله است که بیان میکنم 

1- عیسی ع            انسان نه  به نان زیست  میکند بلکه برای کلمه ای که از زبان خداوند صادر میشود 

 

2-هنگامی که عیسی ع در حال موعظه مردم بود شخصی او را فرمود که اینک مادر تو وبرادرانت بیرون ایستاده میخواهند با تو سخن گویند انگاه عیسی ع دست خود را به سوی شاگردان وحواریون دراز کرده وفرمود(( اینانند مادر من وبرادرانم زیرا هرکه اراده خداوند را بجاآورد همان برادر وخواهر ومادر من است ))انجیل متی

   

 

3-حکایت   حضرت عیسی ع وزنی بنام مرتاه 

عیسی ع با حواریون وارد قریه ای شد وزنی بنام مرتاه واو را به خانه خود مهمانی کرد وعیسی ع درحال موعظه جمعیت ازمردم بود ومرتاه را خواهری بود مریم نام که در میان جمعیت ایستاده بود وبه کلمات عیسی ع گوش میداد اما مرتاه به فکر مهمانی بود واو را مضطرب کرده بود لکن بنزد عیسی ع امد وفرمود ایا ترا باکی نیست که خواهرم مرا واگذارد که تنها خدمت کنم او را امر بفرما تا مرا یاری کند عیسی ع در جواب او فرمود(( ای مرتاه ای مرتاه تو در چیزهایی بسیاری اندیشه واضطراب داری واما لازم است بدانی خواهرت مریم نصیب خوب را اختیار کرده است واین نصیب از او گرفته نخواهد شد))  این کلام حکیمانه عیسی ع که فرمود مریم نصیب خوب را اختیار کرده است واین نصیب از او گرفته نخواهد شد واین همان معنای انسان نه  به نان زیست  میکند بلکه برای کلمه ای که از زبان خداوند صادر میشود می باشد 

..یکی از شاگردان به عیسی ع فرمود دعا کردن را به ماتعلیم ده چنانکه یحیی ع شاگردان خود را بیاموخت حضرت فرمود هنگام دعا بگویید 
((ای پروردگار ما که در اسمانی نام تو مقدس باد ملکوت تو بیاید اراده تو چنانکه در اسمان است در زمین نیز به انجام برسد نان وروزی کفاف ما را روز به روز به ما بده وگناهان ما را ببخش ومارا در ازمایش میاور بلکه ما را از شرارت ها وفتنه ها در امان نگهدار ای پروردگاری که جلال وجبروت وقوت  جاودانه از ان توست آمین ))

 

 

فوائد ضرب الأمثال في القرآن الكريم - mohd roslan bin abdul ghani

 


Vase Todeskiefer Vorübergehend وردوا الى الله مولاهم الحق -  loeffelholzcoaching.com

قرآن

قرآن حکیم Quran Hakim - Apps on Google Play

دنیا وآخرت 

دوره اول متوسطه | استیکر متحرک وبلاگ

فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّىٰ عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا 

تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ 

وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ

 بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ‎‏ وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ ‎ إِنَّ هَٰذَا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولَىٰ ‎ صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ   وَالدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ ۗ أَفَلَا تَعْقِلُونَ

وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ ۚ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ

خدای تبارک وتعالی درقران مجید بین انتخاب دنیا وآخرت ما را نصیحت کرده است انتخاب مولایمان این است که از کسانی که دنیا پرست واقعی  هستند ودلهایشان از یاد خدا تهی است دوری کنییم وحتی به زندگی مادی انان چشم ندوزیم وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ ارزوی زرق وبرق زندگی انان را نکنییم خدای تبارک وتعالی بین انتخاب این دو آخرت را برای ما خواسته است وانتخاب کرده است آخرت سرای زندگی جاودانه ودائمی است وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ۚ زندگی اصلی ما انجاست خانه ابدی ودائمی ما انجاست اما ما این حقیقت را درک نمیکنییم وبه حرف مولایمان گوش نمی گیریم ما در دنیا مانند مسافری میمانییم که اندکی در سایه درختی اقامت میکند تا به راهش ادامه بدهد لذا دلبستگی وحب دنیا مسافران آخرت را ازراه انان باز میدارد حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَة 

اگر دنیا پرست ومال دوست باشیم خطاهای ما در دنیا زیاد میشود وما را به دوزخ هدایت میکنند وباید بدانییم که دنیا وآخرت مانند الاکلنک است نمیشود هم دنیا را دوست داشت هم اخرت را دنیا واخرت مانند دو هوو هستند دنیا واخرت مانند چوبی بلند میماند که هر سر ان را بلند کنی سردیگر ان به ناچار پایین میاید دنیا واخرت مانند دوکفه ترازوهستند که به هر کفه ای وارد شوی کفه دیگر به همان اندازه بالا یا پایین میرود خداوند رحمت کند عارف وارسته حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به مرشد چلویی شعری درباره دنیا واخرت درکتاب سوخته که شرح حال این عارف وارسته است دارد میفرماید 

این جهان با ان جهان باشند هوو

دو هوو باهم نسازند ای عمو

هم خدا خواهی وهم خرما عجب

این بود    افعال    طفل بی ادب 

لذا ما باید بین انتخاب خود یکی را انتخاب کنییم انچه که خداوند برای ما اختیار کرده است آخرت است وباید برای اباد کردن این خانه کوتاهی نکییم حال به هر طریقی که خود میدانی وعلاقه داری این خانه راباید اباد کنی وتا جایی که میتوانییم حب دنیا ومال دوستی وحرص را از دلهایمان بیرون کنییم ادم پول پرست ومادی صرف جرئت انفاق وبخشش ندارند حال چگونه میخواهد رستگار شوند فردی ک فقط همه چیز را برای خودش میخواهد وخیری به دیگران نمی رساند همان کسی است که خداوند به ما فرمان داده است از انان دوری کنییم فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّىٰ عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا 

 وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ  حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ  نِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِيرُ ‎ وَالسَّلَامُ عَلَىٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَىٰ رجب المرجب 1400شمسی

قناعت در احادیث | موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت علیهم السلام

 

دوستی دنیا و حرص بر آن

راه رهایی از دنیا دوستی یعنی اخراج حب دنیا و مافیها از دل چیست؟

 

حب دنیا را از قلب ما بیرون کن - سایت جامع امام خمینی رحمة الله علیه

 

حکمت ۳۰۳ نهج‌البلاغه: ارزش دنیادوستی

آن شنیدستی که در اقصای غور

بارسالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیادوست را

یا قناعت پر کند یا خاک گور

 

عکس نوشته: غفلت دنيا پرستان | موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت علیهم  السلام

کتاب اسرار التوحید

اسرارالتوحید.jpg

 

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

 

Abdo Fonts | بسم الله الرحمن الرحيم تصميم الخط العربي الثلث | Abdo Fonts

 

اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی‌سعید ابی‌الخیر، کتابی است با موضوع تصوف که ۱۳۰ سال پس از مرگ ابوسعید ابی‌الخیر، توسط یکی از نوادگان او به‌نام محمد بن منور در خراسان نگاشته شد. تألیف کتاب پس از حملهٔ غزان به میهنه انجام گرفته‌است و تاریخ آن را در حدود سال ۵۷۰ هجری قمری دانسته‌اند.[۱] محمد بن منور کتاب خود را به سه باب تقسیم کرده‌است. باب اول در ابتدای حالت شیخ، باب دوم که به بیان حالات شیخ ابوسعید در سال‌های میانی زندگی او اختصاص دارد، بسیاری از گفته‌ها و اشعاری را که بر زبان وی رفته، گردآوری و نقل کرده‌است، و باب سوم انتهای حالت شیخ است. این کتاب انشایی روان و منسجم دارد و در دورهٔ اوج نثر مصنوع شکل گرفته؛ ولی تنها در مقدمه مصنوع است،[۲] و به غیر آن در ردیف نثر مُرسَل قرار دارد.

منابع تألیف اسرارالتوحید

از جمله منابع محمد بن منور، کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر است که آن را پسرعموی محمد بن منور به نام جمال‌الدین ابو روح لطف‌الله بن ابی‌سعد بن ابی‌طاهر بن ابی‌سعید بن ابی‌الخیر تألیف کرده‌است. همچنین، از مقامات‌هایی استفاده کرده که در آن‌ها عین سخنان ابوسعید در خانقاه‌ها ضبط شده بود

محمد بن منور

 

زندگی

شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور پایانیِ سده چهارم و اوایل سده پنجم هجری در روز شنبه ۲۱ آذر ۳۴۶ هجری خورشیدی در مهنه متولد گردید و در ۲۲ دی ۴۲۷ هجری خورشیدی در زادگاهش دیده از جهان فروبست.
میهنه، زادگاه و محل دفن ابوسعید ابوالخیر، ناحیه‌ای میان سرخس و ابیورد، اکنون شهرکی در خاک ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، مقابل چهچهه در خاک ایران است.[۲]

او سال‌ها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا در یک رویداد مهم در زندگی‌اش، درس را رها کرده و به گرد صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد.
شیخ ابوسعید پس از دریافت طریقه تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس قصاب آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت.[۳]
در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت‌ها به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

او تمام عمر خویش را در تربیت مریدانش سپری کرد. نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد بن منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته‌است.

ابوسعید در روز پنجشنبه (شب آدینه) چهارم شعبان ۴۴۰ قمری در میهنه وفات یافت.

 

مجسمه ابوسعید در نیشابور

دیدگاه‌ها نسبت به ابوسعید

ابن سینا پس از دیدار با ابوسعید گفته‌است:

هر چه من می‌دانم او می‌بیند.

هرمان اته، خاورشناس نامی آلمانی دربارهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌نویسد:كتابخانه الكترونيك تك كتاب

وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و هم دوره‌هایش، می‌توان او را از نوآوران رباعی، که زاییده طبع است، دانست. نوآوری او در این‌گونه شعر از دو جایگاه است: یکی آن که وی نخستین شاعری است که شعر خود را فقط به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف پیشینیان خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه ماند؛ یعنی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار گمان‌های رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده‌است. نخستین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله‌ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند.

دیدار با ابن سینا

داستان دیدار او با ابن سینا که در کتاب اسرارالتوحید آمده بسیار پر آوازه است:كتابخانه الكترونيك تك كتاب

خواجه بوعلی سینا با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن می‌گفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم او می‌بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ پرسیدند که ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.

گویند ابوسعید ابوالخیر به شیخ الرئیس نوشت: مبادا بر مباحث معقول اعتماد کنی؛ زیرا بدیهی‌ترین استدلال شکل اول است، در حالی که شکل اول دوری است. افزون بر این، ثبوت نتیجه متوقف بر کلیت کبراست و کلیت کبرا بر صدق اکبر بر اصغر متوقف است؛ زیرا اصغر از جمله افراد اکبر است. شیخ الرئیس در پاسخ گفت: کلیت کبرا موقوف بر اندراج اصغر است به اجمال، و مقصود از نتیجه حصول نتیجه است به تفصیل.[۴]

نمونه چند رباعی از شیخ ابوسعید

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا       ور نه من و عشق هر چه بادا بادا!

***

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد   احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر سر من زبان شود هر مویی    یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

***

از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد      با مهر تو سر ز خاک برخواهم کرد

***

گفتم: چشمم، گفت: به راهش می‌دار   گفتم: جگرم، گفت: پر آهش می‌دار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل  گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌دار

***

دیشب که دلم ز تاب هجران می‌سوخت   اشکم همه در دیدهٔ گریان می‌سوخت
می‌سوختم آن چنان‌که غیر از دل تو   بر من دل کافر و مسلمان می‌سوخت
با درد تو اندیشهٔ درمان نکنم       با زلف تو آرزوی ایمان نکنم
جانا تو اگر جان طلبی خوش باشد اندیشهٔ جان برای جانان نکنم

سخنان و داستان‌هایی دربارهٔ ابوسعید

او خود می‌گوید: «آن زمانی که قرآن می‌آموختم پدرم مرا به نماز آدینه برد. در راه شیخ ابوالقاسم که از مشایخ بزرگ بود پیش‌آمد، پدرم را گفت که ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت زیرا که ولایت را خالی دیدیم و درویشان تباه می‌شدند. اکنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم که عالم را از این کودک بهره خواهد بود.» نخستین آشنایی ابوسعید با راه حق و علوم باطنی به اشاره و ارشاد همین شیخ بود. چنان‌که خود ابوسعید نقل می‌کند که شیخ به من گفتند: ای پسر خواهی که سخن خدا گویی گفتم خواهم. گفت در خلوت این شعر می‌گویی:

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر سر من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

همه روز این بیت‌ها می‌گفتم تا به برکت این ابیات در کودکی راه بر من گشاده شد.

چنان‌که در برخورد وی با ابن سینا می‌توان این نکته را دریافت. در این دیدار با یکدیگر سه‌شبانه روز به خلوت سخن گفتند که کس ندانست. بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی سینا برفت، شاگردان او پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی گفت: هر چه می‌دانم، او می‌بیند. مریدان از شیخ پرسیدند که ای شیخ بوعلی را چگونه یافتی گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.

بوسعید همچون حلقهٔ استواری زنجیره سنت‌های عرفانی پیش از خودش را به حلقهٔ نسل‌های پس از خویش پیوند می‌دهد. وی تصوف را عبارت از آن می‌داند که: «آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی.» با اینکه در روزگار زنده بودنش مورد تازش خشک مغزان مذهبی بود و اتهام لاابالیگری‌های او در دورهٔ زندگی تا اسپانیای اسلامی یعنی اندلس رفته بود.
ابن حزم اندلسی در زمان زندگی او درباره‌اش می‌گوید: «شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه ابوسعید ابوالخیر که گاه جامه پشمینه می‌پوشد، و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گذارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد نه نماز مستحبی و این کفر محض است. پناه بر خدا از این گمراهی.» با وجود این قدیس دیگری را نمی‌شناسیم که مردم تا این پایه شیفته او باشند و چهره او به عنوان رمز اشراق و اشراف بر عالم پنهان به گونه نشانه و رمزی درآمده باشد آن گونه که بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.

ابوسعید نسبت به دو صوفی پیش از خودش بایزید بسطامی و حلاج که در تاریخ عرفان مهم‌ترین مقام را دارند، ارادتی خاص داشته‌است. وی در محیطی که بیشتر صوفیان، حلاج را کافر می‌دانستند و گروهی مانند عبدالکریم قشیری در مورد او با احتیاط و سکوت برخورد می‌کردند او را به عنوان نمونه عیار و جوانمردی می‌دانست که به گفته خودش در اسرار التوحید «در علوم حالت در مشرق و مغرب کسی چون او نبود.» وی در فقه و کلام و منطق و حدیث و تفسیر و دیگر علوم رایج عصر از چهره‌های ممتاز به‌شمار می‌رفته‌است. ابوسعید بزرگ‌ترین علمای دوره از قبیل ابوعلی زاهد بن احمد فقیه و قفال مروزی و ابوعبدالله خضری سال‌های دراز به تحصیل علوم اشتغال داشته‌است.
از جمع استادان او که بگذریم وی با شمار زیادی از فقها و محدثین و ادیبان و شاعران دورهٔ خود روابط دوستانه و عادلانه داشته‌است. نه تنها داستان‌های اسرار التوحید بلکه اسناد تاریخی غیرصوفیانه نیز گواهند بر اینکه علمای بزرگی چون ابومحمد جوینی پدر امام‌الحرمین جوینی که از بزرگ‌ترین علمای نیشابور در این دوره بود با وی روابط دوستی داشته‌است.

در حکایت مشهوری از وی آمده‌است که:

شیخ را گفتند (به شیخ ابوسعید ابوالخیر گفتند): فلان کس بر روی آب می‌رود (راه می‌رود)!

گفت: «سهل است (آسان است)! چغزی (قورباغه) و صعوه‌ای (پرنده کوچک به اندازه گنجشک و آوازخوان) نیز بر روی آب می‌رود»

گفتند که: فلان کس در هوا می‌پرد!

گفت: «زغنی (نوعی پرنده کوچکتر از باز، موش گیر) و مگسی در هوا بپرد».

گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود.

شیخ گفت: «شیطان نیز در یک‌نفس (یک لحظه) از مشرق به مغرب می‌شود (می‌رود)، این چنین چیزها را بس (بسیار) قیمتی (ارزش) نیست. مرد (انسان واقعی) آن بُوَد (آن کس می‌باشد) که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد (بخوابد) و با خلق ستد و داد کند (معامله) و با خلق درآمیزد (در ارتباط باشد) و یک لحظه از خدای غافل نباشد.

هرمان اته، خاورشناس آلمانی او را یکی از نوآوران قالب رباعی در زبان فارسی دانسته‌است.[۶] محمد بن منور نوادهٔ او نیز کتابی به اسم اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ابی الخیر در وصف کمالات او نوشته که سه باب می‌باشد.

 

 

 

آرامگاه ابوسعید ابوالخیر

مقاله‌های اصلی: آرامگاه ابوسعید ابوالخیر (ترکمنستان) و آرامگاه منسوب به ابوسعید ابوالخیر

آرامگاه مشهور ابوسعید ابوالخیر در ۵ کیلومتری شمال شهرک میهنه، زادگاه وی، ناحیه‌ای بین سرخس و ابیورد و در دل بیابانهای ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، روبرویِ چهچهه در خاک ایران است.] ابوسعید نزد ترکمن‌ها بسیار مجرب بوده و همواره مرجع زیارت آنها می‌باشد. علی‌رغم اینکه دسترسی مناسبی جهت زیارت آرامگاه وی وجود ندارد اما همواره پذیرای مردم ترکمنستان می‌باشد. ابوسعید در ترکمنستان به منه بابا مشهور است. چرا که هر پیر و صاحبدلی با پسوند بابا شهرت دارد. بنای آرامگاه وی بسیار قدیمی و برپا می‌باشد. چندین مقبره دیگر نیز در حوالی مزار وی مدفون می‌باشند.

آرامگاهی نیز در روستای مهنه از توابع شهرستان مه‌ولات واقع در استان خراسان رضوی را به ابوسعید ابوالخیر نسبت داده‌اند.
بنای این آرامگاه در ۵۵ کیلومتری جنوب شرقی تربت حیدریه و ۷ کیلومتری فیض‌آباد در روستایی به نام مهنه قرار دارد که به اعتقاد برخی مدفن شیخ ابوسعید ابی‌الخیر پیر مهنه است. گردآورنده اسرار التوحید به روشنی محل دفن شیخ را میهنه خاوران ذکر کرده‌است که اکنون این نقطه در خارج از مرزهای ایران می‌باشد.[۷]

باستانی پاریزی، در مورد آرامگاه ابوسعید ابوالخیر در کتاب «بارگاه و خانقاه: در کویر هفت کاسه» چنین گفته‌است که:

«... مزار ابوسعید ابوالخیر در مهنه دشت خاوران است و هم‌اکنون آثار آن در جمهوری ترکمنستان جاودان است ولی در خراسان رضوی نیز دو جا به نام مزار ابوسعید ابوالخیر شهرت دارد: یکی در مهنه شهرستان مه‌ولات و دیگری در شهرستان جلگه‌رخ در نزدیکی کدکن در میان دشت ساختمانی است که گذشته سندی هم ندارد ولی بر سر آن اشعاری نوشته شده و آن را به نام مزار شیخ ابوسعید ابی الخیر معرفی کرده‌اند و همگان مردم بدین نام جای تبرک می‌جویند و حدس من این است که هر دو جا یک روزی قدمگاه شیخ ابوسعید بوده‌است…»

Abuseyit Abulhayir Myane Baba.jpg

ارامگاه شیخ ابوسعید در 130کیلومتری عشق اباد ترکمنستان 

سیری درکتاب اسرار التوحید 1

 محمد بن منور

محمد بن منور » اسرار التوحیدكتابخانه الكترونيك تك كتاب

زندگی عارف بزرگ دنیای اسلام شیخ ابوسعید ابوالخیر 

و شیخ ما بوسعید قدس اللّه روحه العزیز قرآن از بومحمد عنازی آموخته است و او امام باورع و متقی بوده است و ازمشاهیر قرآی خراسان  رحمة اللّه علیه. شیخ گفت در کودکی، در آن وقت که قرآن می‌آموختیم، پدرم بابوبوالخیر به نماز آذینه می‌برد ما را. در راه مسجد پیرابوالقسم بشر یاسین پیش آمد و او از مشاهیر علماء عصر و کبار مشایخ دهر بوده است و نشست او در میهنه بودست، شیخ گفت چون ما را بدید گفت: یا اباالخیر این کودک از آن کیست؟ پدرم گفت از آن ماست. نزدیک ما آمد، و بر سر پای بنشست، و روی بروی ما باز نهاد، و چشمهای وی پر آب گشت. پس گفت یا اباالخیر ما می‌نتوانستیم رفت از این جهان، که ولایت خالی می‌دیدیم، و این درویشان ضایع می‌ماندند، اکنون کی این فرزند ترا دیدیم ایمن گشتیم، کی ولایتها را ازین کودک نصیب خواهد بود.

پس پدرم را گفت چون از نماز بیرون آیی او رابه نزدیک ما آور چون از نماز فارغ شدیم پدرم ما را به نزدیک ابوالقسم بشر یاسین برد، چون در صومعۀ وی شدیم و پیش او بنشستیم، طاقی بود سخت بلند در آن صومعه، بوالقسم بشر پدرم را گفت: بوسعید را بر سفت گیر تا قرصی بر آن طاقست فرو گیرد، پدرم ما را برگرفت، ما دست بریازیدیم و آن قرص از آن طاق فروگرفتیم. قرصی بود جوین، گرم، چنانک دست ما را از گرمی آن خبر بود. بوالقسم بشر آن قرص از دست ما بستد و چشم پر آب کرد و به دو نیمه کرد، یک نیمه بما داد و گفت بخور و یک نیمه او بخورد و پدرم را هیچ نصیب نداد. پدرم گفت: یا شیخ چه سبب بود که ما را ازین تبرّک نصیب نکردی؟ بوالقسم بشر گفت: یا اباالخیر سی سالست که ما این قرص برین طاق نهاده‌ایم و ما را وعده کرده‌اند که این قرص در دست آنکس کی گرم خواهد شد جهانی بوی زنده خواهد گشت و ختم حدیث بروی خواهد بود، اکنون این بشارت تمام باشد که آنکس این پسر تو خواهد بود.

پس بوالقسم بشر گفت یا اباسعید، این کلمات پیوسته می‌گوی: سُبْحانَکَ وَبِحَمْدِکَ عَلی حِلْمِکَ بَعْدَ عِلْمِکَ سُبْحانَکَ وَبِحَمْدِکَ عَلی عَفْوِکَ بَعْد قُدْرَتِکَ. ما این کلمات یاد گرفتیم و پیوسته می‌گفتیم. شیخ گفت ما از پیش او بیرون آمدیم و ندانستیم کی آن پیر آن روز چه می‌گفت. بعد از آن پیر را عمر باز کشید تا شیخ ما بزرگ شد و از وی فواید بسیار گرفت. شیخ ما گفت چون قرآن تمام بیاموختم، پدرم گفت مبارک باد و ما را دعاگفت، و گفت این لفظ از ما یاد دار: لانْ ترُد همَّتک عَلَی اللّه طَرْفَةَ عَیْنٍ خَیْرٌ لَکَ مِمّا طَلَعَتۀ عَلیْهِ الشَّمْس. می‌گوید که اگر طرفة العینی همت با حقّ داری ترا بهتر از آنک روی زمین ملک تو باشد. ما این فایده یاد گرفتیم. و استاد گفت ما را بحل کن! گفتیم کردیم. گفت خدای تعالی بر علمت برکات کناد.

دیگر روز مرا پدر به نزدیک بوسعید عنازی برد و او امام و ادیب و مفتی بود، مدتی پیش وی بودیم و در اثناء آن بخدمة شیخ ابوالقسم بشر می‌رسیدیم و مسلمانی ازو می‌درآموختیم شیخ گفت قدس اللّه روحه العزیز، روزی ابوالقسم بشر یاسین ما را گفت: یا اباسعید جهد کن تا طمع از معاملت بیرون کنی کی اخلاص با طمع گرد نیاید، و عمل به طمع مزدوری بود و باخلاص بندگی بود. پس گفت این خبر یاد گیر که رسول علیه السلم گفت: خداوند تعالی شب معراج با ما گفت: یا مُحَمَّدٌ ما یَتَقَرَّبُ الْمُتَقَرَّبُونَ اِلیَّ بِمِثْلِ اَداءِ مَا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِمْ وَلا یَزالُ یَتقرَّبُ اِلیَّ الْمَعْبدُ بالنَّوافِلِ حَتَّی اُحبّهُ فَاِذا اَحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَبًصَراً وَ یَداً وَمُؤَیِّداً فَبِی یَسْمَعُ وَبِی یُبْصِرُ وَ بی یَأْخُذُ. آنگاه گفت فریضه گزاردن بندگی کردنست و نوافل گزاردن دوستی نمودن. پس این بیت بگفت:

کمال دوست چه آمد ز دوست بی‌طمعی

چه قیمت آورد آن چیز کش بها باشد

عطا دهنده ترا بهتر از عطا به یقین

عطا چه باشد چون عین کیمیا باشد

و شیخ ما گفت قدس اللّه روحه العزیز کی روزی پیش بوالقسم بشر یاسین بودیم، ما را گفت: ای پسر، خواهی که با خدای سخن گویی؟ گفتیم خواهیم، چرا نخواهیم. گفت هر وقت که در خلوت باشی میگوی کی:

بی تو جانا قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر برتن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

ما همه این می‌گفتیم تا در کودکی راه حقّ بر ما گشاده گشت.

 

 

کتاب اسرار توحید محمد بن منور در مقامات شیخ ابو سعید ابوالخیر

پدر شیخ عطار بود مردی با ورع ودیانت اهل میهنه او را بو الخیر می خواندند وبا درویشان واصحاب شریعت وطریقت نشست وبر خاست داشت .شیخ در محرم سال 357 هجری قمری به دنیا آمد یک شب که پدرش با درویشان جلسه داشتند مادرش از او خواست که بو سعید را با خود ببرد تا نظر درویشان بر او افتد وسعادتمند گردد.

در آن شب درویشان چون از نماز واوراد فارغ شدند قوال این دو بیت را شروع به خواندن کرد ودرویشان را حالتی پدید آمد واز شب تا صبح بر این بیت رقصیدند واز بس که این بیت تکرار شد شیخ که کودکی بیش نبود انرا حفظ کرد چون به خانه آمدند شیخ پدر را گفت این بیت که آن قوال گفت چه معنی دارد.پدر شیخ گفت خاموش ترا با ان چکار .تو معنای ان در نیابی .

بعد از انکه شیخ به مقامات بالایی رسید وپدر او به رحمت خدای پیوسته بود گاهگاهی این بیت رامی خواند ومیگفت ابوالخیر کجاست تا بوی بگویم که تو خود نمی دانستی معنای این بیت را که شنیده ای. وان بیت این بود

این عشق بلی عطای درویشان است                خود کشتنشان ولایت ایشان است

دینار ودرم نه زینت مردان است                          جان کرده نثار کار آن مردان است

***پدر شیخ سلطان محمود غزنوی را بسیار دوست میداشتی لذا در میهنه بنایی بنا کرد ودستور داد دردیوار ان بنا نام سلطان محمود وخدم وحشم او را نقش کنند ودر ان زمان شیخ کودک بود او از پدرش خواست که در این سرای اتاقی بسازند که مخصوص ما باشد چون خانه تمام شد شیخ که کودکی بیش نبود بفرمود بر همه سقف ودیوار آن اتاق الله الله بنوشتند. پدرش گفت ای پسر این چیست.شیخ گفت هر کس بر دیوار خانه خویش نام امیرخویش نویسد.پدرش از این گفتاراوخوشحال شد ودستور داد که نام سلطان محمود را از سرای او پاک کردند.و از ان ساعت پدرش دیگردر تربیت او کوشا شد.واو را به نزد بو محمد عنازی که از مشاهیر قرای خراسان بود ومردی با ورع ومتقی جهت اموختن قران فرستاد.

بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت کودکی شیخ وملاقات او باپیر ابوالقاسم بشر یاسین

شیخ گفت در کودکی در ان وقت که قران می آموختیم پدرم ما را به نماز آدینه (جمعه)می برد همراه پدرم بودم که به پیر ابوالقاسم برخورد کردیم تا نگاهش به من افتاد چشمان وی پر از اشک گردید وفرمود یا ابا الخیر اگر ما وفات می یافتیم درویشان سرگردان می شدند وکسی نبود که ولایت ایشان را به عهده به گیرد اکنون که این فرزند ترا دیدیم دلمان محکم شد که ولایت ها را از این کودک نصیب خواهد بود پس از نماز او را به صومعه ما بیاور.چون از نماز فارغ شدیم.پدرم ما را به نزد ابو القاسم بشر یاسین برد چون داخل خانه شدیم ونشستیم دیدیم در اتاق او طاقچه ای بس بلند است.وشیخ بشر یاسین که از مشاهیر علمای عصر وکبار مشایخ دهر میهنه بود به پدرم اشاره کرد که بو سعید را بر شانه های خود به گیر تا قرصی نان که بر آن طاقچه است فرو گیرد وپایین آورد. پدرم ما را بر دوش گرفت ما دست دراز کردیم وآن قرص از آن طاق فرود آوردیم.قرصی بود جوین وگرمی آن را دستان ما حس کرد.چون ابوالقاسم آن قرص از دست ما گرفت گریان شد وان را به دو نیمه کرد یک نیمه به ما داد وگفت بخور ونیمه دیگر را خودشان تناول فرمودند.وپدرم را هیچ نصیبی نداد .پدرم گفت یاشیخ چه سبب که مارا از این تبرک هیچ نصیب نکردی شیخ فرمود یا ابوالخیر30سال است که ما این قرص نان بر اینطاق نهاده ایم وماراوعده کرده اند که این قرص در دست ان کسی گرم خواهد شد جهانی به وی زنده خواهدگشت.وختم حدیث بر وی خواهد بود اکنون ترا بشارت باد که آنکس پسر تو خواهد بود. سپس ابوالقاسم بشرگفت یا ابا سعید این کلمات یاد گیر وپیوسته بگوی

 

سبحانک و بحمدک؟ علی حلمک بعد علمک؟   سبحانک وبحمدک؟ علی عفوک بعد قدرتک؟

ما این کلمات یاد گرفتیم و پیوسته می گفتیم .شیخ ابوالقاسم ان قدر عمر طولانی کرد  که از شیخ ابوسعید فواید بسیار برد.

شیخ ابوسعید بارها می فرمود ما مسلمانی را از ابو القاسم بشر آموختیم.شیخ گفت روزی ابوالقاسم بشر مارا گفت.یا اباسعید سعی کن تا طمع از معا ملت بیرون کنی که اخلاص با طمع گرد نیاید.وعمل به طمع مزدوری بود وبا اخلاص بندگی بود.

سپس گفت این خبر یاد گیر که رسول علیه السلام گفت خداوند تعالی شب معراج با ما گفت

یامحمدما یتقرب المتقربون الی بمثل اداء مافترضت علیهم ولا یزال یتقرب الی العبد با النوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا وبصرا ویدا ومویدا فبه یسمع ویبصر ویاخذ.

انگاه فرمود فریضه گذاردن بندگی کردن است ونوافل گزاردن دوستی نمودن است.

شیخ ابوسعید فرمود روزی پیش ابوالقاسم بشر یاسین بودیم مارا گفت ای پسر خواهی که با خدای سخن گویی گفتیم خواهیم چرا نخواهیم گفت هر وقت در خلوت باشی این بیت را خطاب با مولایت بگوی

 

بی تو جانا قرار نتوانم کرد                             احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی           یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

ما این همه می گفتیم تا در کودکی راه حق بر ما گشاده گشت.

************

کلامی که شیخ  از استاد قرآن آموخت

شیخ ما گفت چون قرآن تمام بیاموختیم استاد گفت مبارک است وگفت این کلام از ما یاد دار

لان ترد همتک علی الله طرفه عین خیر لک مما طلعت علیه الشمس

((اگر طرفه العینی همت با حق داری ترا بهتر از آنکه مالک روی زمین باشی ))

***********************************    **************

حکایت برخورد شیخ با پیری کور مومن

شیخ میگفت در میهنه پیری بود نا بینا و مومن روزی ما به نزد وی رفتیم وبر آن پیر سلام کردیم جواب داد وگفت پسر ابو الخیری گفتیم اری گفت چه میخوانی گفتیم فلان کتاب را پیر گفت مشایخ گفته اند حقیقه العلم ما کشف علی السرا ئر(حقیقت هر علمی در آن است که اسرار بر تو آشکار گردد) و ما آن روز نمی دانستیم که حقیقت را معنی چیست وکشف را چه باشد تا بعد از شصت سال حق سبحانه وتعالی حقیقت آن سخن را بر ما معلوم وروشن گردانید.

********************

مهاجرت شیخ به مرو وسرخس و نیشابور جهت تحصیل علم از بزرگان

چون شیخ اندیشه اموختن علم فقه کرد از میهنه به مرو امدوبه گفته خویش سی هزار بیت شعر از حفظ داشت وشیخ ما قدس الله سره مذهب شافعی داشته است وهمچنین جماه مشایخ که بعداز امام شافعی بوده اند مذهب شافعی داشته اند  واز مشایخ هرکه پیش از شافعی بوده است بر مذهب سلف وبر مذهب پیر خویش بوده اند.مثلا جمعی بر این عقیده اند که شیخ کبیر بایزید بسطامی بر مذهب امام بزرگوارابو حنیفه کوفی بوده است اما چنین نیست بلکه او مرید جعفر صادق رضی الله عنه بوده استو سقا او بوده وبایزید مذهب جعفر (ع) داشته که پیراو بوده که امام خاندان مبارک مصطفی (ص) است و در طریقت به هیچ صفت روا نباشد که مرید جز بر مذهب پیر خویش باشد.این که بیان کردیم که اکثرمشایخ بر مذهب شافعی بوده اند نعوذ بالله این اندیشه به خاطر کسی نرسد که نقصانی بر مذهب ابو حنیفه است چه هر دو مذهب در حقیقت برابرند وهر دو امام در انچه گفتند متابع کلام خدای تعالی وموافقت نص مصطفی کردند حکم کردند  وفقط در فروع با هم اختلاف دارند اگر یکی از دو امام در مذهب تساهلی فروموده است به نظر (بعثت بالحنفیه السمحه السهله) در ان نگاه کرد وچون در مذهب شافعی رضی الله عنه ضیقی هست واو کار دین تنگتر فرا گرفته است اختیار این طایفه مذهب شافعی است برای مذلت نفس نه اینکه در میان دو مذهب در حقیقت فرق است ویاهر دو امام بر یکدیگر فضیلتی دارند.

*************

اشنایی شیخ با لقمان سرخسی در شهرستانه

شیخ فرمودروزی به شارستان میرفتیم لقمان سرخسی را دیدیم که بر تل خاکستری نشسته وپاره ای بر پوستین می دوخت ولقمان از عقلای مجانین(دیوانه)بود ودر جوانی مجاهدت های بسیار داشته بودو ناگاه در اثر کشف وشهودی عقل خویش از دست داد وحکایت او چنان است که شیخ گفت لقمان در ابتدا مردی مجتهد وبا ورع بود بعد از ان جنونی در وی پدید امد واز ان مقام بیفتاداز حال او پرسیدند که ان چه بود این چیست گفت هر چه بندگی بیشتر میکردم بیش می بایست ومن حیران ودر مانده شدم یک شب در راز و نیاز با حضرت حق فرمودم ((الهی پادشاهانرا چون بنده پیر شود آزادش کنند تو پادشاهی عزیزی در بندگی تو پیر گشتم آزادم گردان)) گفت ندایی شنیدم که یا لقمان آزادت کردم و نشان آزادی این است که عقل از وی بر گرفت وشیخ ابوسعید بارها می گفت که لقمان آزاد کرده خدای از امر ونهی است. در حال شیخ میفرمود ما به نزد لقمان سرخسی شدیم در حالی که پاره ای بر پوستین می دوخت وشیخ ایستاده بود وبر وی نگاه می کرد طوری که سایه وی بر لقمان افتاده بودچون کار او تمام شد لقمان فرمود یا ابو سعید ماترا با این پاره بر این پوستین دوختیم.و سپس بر خاست ودست مارا گرفت و به شارستان در خانقاه پیر ابوالفضل حسن برد وبر در خانقاه آواز دادوپیر ابوالفضل آمد ودست ما به دست او داد وگفت ای ابوالفضل این را نگه دار که وی از آن شماست واو مردی بزرگوار بود چنانکه از شیخ سوال کردند این بزرگی وکمال از کجا به تو رسید گفت از یک نظر پیر ابوالفضل زیراان روزی بر کنار جویی می رفتیم از یک جانب وپیر ابوالفضل از جانب دیگر که ناگاه ان پیر چشم بر مادوخت از آن روز تا امروز هر چه داریم از آن نظر داریم.

شیخ عطار این حکایت لقمان سرخسی رادر قالب شعری در اورده است

گفت لقمان سرخسی کای اله       پیرم وسرگشته وگم کرده راه

بنده ای کو پیر شد شادش کنند     پس خطش بدهند وآزادش کنند

من کنون در بندگیت ای اله                   همچو برفی کرده ام موی سیاه

هاتفی گفت ای حرم راخاص خاص

                                      هر که او از بندگی خواهدخلاص

محو گردد عقل وتکلیفش به هم    ترک گیر این هردو ودرنه قدم

گفت الهی پس ترا خواهم مدام      عقل وتکلیفم نباید والسلام

پس ز تکلیف وز عقل امد برون   پای کوبان دست می زد در جنون

گفت اکنون من ندانم کیستم                   بنده باری نیستم پس کیستم

بندگی شد محو وازادی نماند       ذره ای در دل غم وشادی نماند

بی صفت گشتم نگشتم بی صفت            عارفم اما ندارم معرفت

من ندانم تو منی یامن تویی                             محو گشتم در تو وگم شد دویی

 

*******************

حکایت شیخ و پیر ابوالفضل در خانقاه  اموختن علم فقه  

شیخ فرمود درخدمت پییر ابوالفضل در خانقاه بودیم وپیر کتابی در دست ور وی نظر میکرد بر خاطر ما گذشت چنانکه عادت دانشمندان است که ایا این کتاب در چه فن است  پیر خاطر مارا خواند وفرمود یا ابا سعید 124هزار پیامبربه خلق امدند مقصودشان یک سخن بودگفتند الله این راباشید کسانی که گوش شنوا داشتند این کلمه را همی گفتند تا همه این کلمه گشتند ودر این کلمه مستغرق شدند آنگاه پاک شدند کلمه به دل ایشان پدید آمد واز گفتنش مستغنی شدند.شیخ گفت این سخن ما را صید کرد وان شب تا بامداد نخوابیدیم چون از نماز واوراد فارغ شدیم پیش از آفتاب بر آمدن از پیر دستوری خواستیم وبه درس تفسیر فقه در نزد بو علی آمدیم چون بنشستیم اول درس در آن روزاین آیه بود  قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون شیخ گفت در آن ساعت  باشنیدن این آیه دری در سینه ماگشادند ما را از ما گرفتند طوری که امام بو علی آن تغیر در ما بدید گفت دیشب کجا بوده ای گفتو به نزد پیرابو الفضل  گفت برخیز وباز آنجا شو که حرام است که در نزد ما بمانی. ما به نزد پیر امدیم واله ومتحیر وهمه کلمه الله گشته بودیم چون پیر ما را دید فرمود یا ابا سعید نه راه پس داری نه پیش گفت در آی وبنشین واین کلمه(الله) را باش که این کلمه با تو کارها دارد. شیخ گفت مدتی در پیش او به گفتار حق حق گذار این کلمه بودیم روزی پیر به ما گفت یا ابو سعید درهای حروف این کلمه را بر تو بگشادند برخیز وخلوتی طلب کن واز خود وخلق معرض باش ودر کار بانظاره وتسلیم باش. شیخ گفت ما همه علم ها وطلب ها را رهاکردیم وآمدیم به میهنه ودر کنج خانه ساکن شدیم ودر محراب اتاق هفت سال الله الله گفتیم وهر گاه از ذکر یا الله غافل میشدیم سیاهی با حربه آتشین از پیش محراب ما بیرون آمدی با هیبتی وسیاستی هر چه تمامتر وبانگ بر مازدی وگفتی یا ابو سعید قل الله وما یک شبانه روز از هول وترس ان سیاهی ترسان ولرزان بودیم وما این ذکر را انقدر ادامه دادیم تا در ودیوار اتاق ما باذکر ما همصدا شدند والله الله گفتند پس از ان به نزد پبر ابوالفضل امدیم وان پیر او را در برابر صومعه خویش خانه داد وپیوسته مراقب احوال اوبود.

شیخ گفت یکشب جماعت خانقاه خفته بودند ودرهای خانقاه بسته ومن وپیر ابوالفضل در باره معرفت سخن می گفتیم مسئله مشکل شد لقمان رادیدیم که از بالای خانقاه پرید ودر پیش ما نشست وان مسئله را برای ما روشن کرد وان اشکال از میان بر خاست وباز پرید وخارج شد پیر ابوالفضل گفت یا ابو سعید منزلت این مرد را بدین درگاه میبینی گفتیم می بینیم گفت اقتدا را نشاید گفتیم چرا گفت به خاطر انکه علم ندارد.

                                                         

.

 

 

          

بسم الله الرحمن الرحیم

چگونگی رسیدن شیخ به مقامات عالیه واولیا الله و مقامات عرفانی وکشف و کرامات

 

گفتیم که شیخ ابو سعید مرید پیر ابو الفضل سرخسی بود واو مرید شیخ بو نصر سراج و او مرید ابو محمد عبد اله بن محمد مرتعش بوده واو نیز مرید جنید بغدادی بوده واو مرید سری سقطی بوده وسری مرید معروف کرخی بوده واو مرید داود طایی بوده واومرید حبیب عجمی بوده واو مرید حسن بصری بوده و او مرید امیر المومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه بوده  واو مرید وابن عم وداماد مصطفی بوده است.

شیخ ابو سعید مدتی در صومعه پیر ابو الفضل بود و او مراقب احوال او بود  سپس پیر شیخ را بهمیهنه فرستاد وگفت به خدمت والده مشغول شو شیخ اطاعت کرد وبه میهنه آمد وقاعده زهد ورزیدن آغا ز کرد و وسواسی عظیم پدید آمد چنانکه در ودیوار می شستی در وضو چندین آفتابه اب بریختی و به هر نمازی غسلی کردی و هرگز بر هیچ در ودیوار تکیه نکردی وپهلو بر هیچ فراش ننهادی و در این مدت پیراهنی تنها داشتی وهرگز با هیچ کس خصو مت نکرد والا به وقت ضرورت با کس سخن نگفت و دراین مدت به روز هیچ نخورد وجز به یک نان روزه نگشاد و به شب بیدار بودی  و هر گاه به صومعه در آمدی در آن موضع ببستی وبه ذکر مشغول بودی  وگوش های خویش به پنبه ببستی تا هیچ آواز نشنود تا خاطر او را آشفته کند وپیوسته مراقب بود که جز حق سبحانه وتعالی بر دل وی نگذرد و به کلی از خلق اعراض کرد چون مدتی بر این گذشت طاقت صحبت خلق نمی داشت لذا سر به کوه وصحراوبیابان نهاد و بیست روز  یا یک ماه پدرش او را جستجو مکرد ونمی یافت و او از مباحات صحرا غذا میخوردی تا مگر کسی از میهنه او را در مو ضعی می دید و پدر او را خبر دار می ساختند  وپدر برفتی و او را باز اوردی . وشیخ از برای رضای پدر باز آمدی چون روزی چند مقام کردی  دوباره طاقت زحمت خلق نداشتی و به کوه و بیابان گریختی . هنگامی که در کوه وبیابان ریاضت می کشید بیشتر مردمان میهنه او را با پیری سپید جامه وبا ابهت میدیدند بعد از آنکه شیخ به مقامات عالی عرفانی رسید از او پرسیدتد که ما ترا در آن وقت با پیری با عظمت می دیدیم آن پیر که بود شیخ می گفت خضر (ع) بود.

یکی از مریدان اوگوید در آن زمان که شیخ در کو هها بود در خدمت او به راه میهنه بودیم  که شیخ کوهی رادید واشاره به آن کوه کرد وفرمود ((این کوه آن است که خدای عزوجل ادریس (ع) رااز اینجا به آسمان برد وصومعه ادریس بوده است (ورفعناه مکانا علیا) وآن کوه در دو فرسنگی حرو وتیاران است(شیخ اشاره به کوی هزار مسجد می کرد که در باروی طوس است ) پس شیخ گفت در این کوه کسانی باشند که از شرق وغرب بیایند و شب اینجا باشند وبسیاری مسجد ها ساخته اند  و ما نیز بسی اینجا بوده ایم .

ریاضت های شیخ مختلف بود پیوسته جاروب بر گرفته بودی و مساجد می رفتی وضعفا رابر کار معونت می کردی وبشتر شبها در میان آن درخت شدی که بر در مشهد مقدس هست وبه ذکر مشغول بودی در سرماهای سرد به آب سرد غسلها کردی وخدمت درویشان به تن خویش کردی شیخ گوید روزی ما می گفتیم که علم وعمل ومراقبت با هم حاصل اید این معنی در هیچ چیز نیافتیم مگر در خدمت کردن به درویشان((اذا ارادالله بعبد خیرا دله ذل نفسه هنگامی که خداوند اراده خیر به بنده ای رادارد اورا بر خواری وذلت نفس یاری میدهد)) پس مدتی به خدمت درویشان مشغول شدیم ومحل نشستن ودستشویی ایشان را پاک می کردیم چون مدتی بر این مواظبت کردیم وملکه گشت از جهت درویشان به سوال(گدایی)مشغول شدیم که هیچ چیز سخت تر از این ندیدیم بر نفس .هر که ما را میدید به ابتدا یک دینار می داد ات اینکه روزی جمعی از درویشان در خانقاه بودند وهیچ گشاده نمی شد وکسی کمکی نکرد ما دستارکی در سر داشتیم در راه ایشان نهادیم بعد از آن کفش فروختیم  سپس آستر جبه فروختیم  ناگهان پدرم مارا روزی بدید سر برهنه و پا برهنه وتن برهنه او راطاقت برسید به ما کپگفتای پسر آخر این را چه گویند گفتم این را تومدان میهنکی گویند((کنایه از اینکه تو این کار را درک نمی کنی))

شیخ میگوید در ابتدا کار 18 چیز بر خود واجب کردیم روزه بر دوام داشتیم از لقمه حرام پرهیز کردیم ذکر بر دوام گفتیم شب بیدار داشتیم خواب جز نشسته نکردیم روی به قبله نشستیم تکیه نزدیم به چشم بد در محرمات ننگریستیم گدایی نکردیم قانع بودیم و در تسلیم با نظاره بودیم پیوسته در مسجدها نشستیم در بازارها نشدیم که رسول(ص) فرمود بهترین جایها مسجد وبدترین جا ها بازار است .هر شبانه روزی ختمی قران  کردیم هر چه کردیم در متابعت رسول اکرم (ع)بود دربینایی کور بودیم درشنوایی کر بودیم در گویایی گنگ بودیم یک سال با کس سخن نگفتیم تا نام دیوانگی بر ما ثبت کردند وما روا داشتیم حکم این بر خود که ((لا یکمل ایمان العبد حتی یظن الناس انه مجنون ))ایمان بندگان کامل نمی شود تا آنکه مردمان گمان کنند که او دیوانه است. هر چه شنیده بودیم یا نوشته که مصطفی (ص) ان کرده یا فرموده  همه به جای اوردیم تا که شنیده بودیم که حضرت رسول(ص) را در جنگ احد جراحتی به پای رسید چنانکه بر سر پای نمی توانست ایستادن وبر انگشتان پای نماز گذاردی ما به حکم متابعت بر سر انگشتان پای ایستادیم وچهار صد رکعت نماز به خواندیم حرکات ظاهر وباطن بر وفق سنت راست کردیم .در کتب شنیده بودیم که خدای را فرشتگانی هست که او را سرنگون عبادت کنند ما نیز بوطاهر را گفتیم باطنابی پای ما بستند واویزان کردند وشروع به ختم قران کردیم چون به این ایه رسیدیم فسیکفیکهم الله وهو سمیع العلیم  خون از چشم ها ی ما بیرون آمد ودیگر از خود خبرنداشتیم.ما ابتدا میپنداشتیم که همه این ریاضت ها ما میکنیم لکن فضل حق آشکار گشت وبه ما نمود که نه چنان است بلکه آن همه فضل وتوفیق های حق است  از آن توبه کردیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت شیخ در میان مردم

شیخ فرمود مدتی در میان مردم چنان حرمت واحترام یافتیم که مریدان می امدند وتوبه می کردند همسا یگان نیز از حرمت ما مشروب نمی خوردند تا چنان شد که پوست خربزه که از دست ما می افتادی به مبلغ بیست دینار می خریدند. یک روز بر ستور نشسته بودیم ومیرفتیم آن ستور نجاست افکند مردمان می آمدند ونجاست بر سر وروی می مالیدند پس از آن به ما نمودند که آن ما نبودیم آوازی آمد از مسجد که اولم یکف بربک ونوری در سینه ما پدید آمد وبیشتر حجاب ها بر خاست وهر که از خلق ما را قبول کرده بود ما را رد کرد تا چنان شد که به قاضی شکایت کردند وبه کافری ما گواهی دادند تاروزی به مسجد میرفتیم زنان بر بام آمدند ونجاست بر سر ما انداختند و جماعت آن مسجد می گفتند تا این مرد دیوانه  در این مسجد باشد ما به جماعت نمی شویم در آن حال ما این بیت را بین کردیم

 

تا شیر بدم شکار من بود پلنگ                پیروز بدم به هر چه کردم اهنگ

تاعشق ترا بر در آوردم تنگ                 از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ

شیخ فرمود به خانه آمدیم و از این حالات قبضی در ماپدید آمد بر ان نیت جامع قرآن باز کردیم این آیه آمد ونبلوکم بالشر والخیر والینا ترجعون فهماندند به ما که این بلا است که در راه تو میاوریم اگر خیر است بلا است واگر شر است بلا است به خیر وشر سر تسلیم فرود اوروبا ما باش پس از ان  دیگر ما در میان نبودیم همه فضل او بود.در اثنای آن احوال پدر ومادر شیخ  به رحمت خدای تعالی  پیوستند وشیخ بندی را که از جهت رضای ایشان بر عهده داشت  برخاست لذا از دست خاق روی به بیابان نهاد بیابانی که میان باورد وسرخس است ومدت  هفت سال در این بیابان به ریاضت ومجاهدت مشفول بود وهیچ کس اورا ندید وهیچ کس ندانست که در این هفت سال طعام او چه بود  وشیخ به کمال واقعی خویش رسید وبه شهر آمد وآثار و اسرار  حدیث قدسی شب معراج رسول بر اعضا وجوارح او هویدا گشت  و مریدان بسیاری پیداکرد وآن ریاضت های طاقت فرسا را رها کرد  روزی شیخ بر در منزل نشسته بود مردی از مریدان وی سر خربزه شیرین به کارد بر می گرفت وبا شکر اغشته میکرد وبه شیخ می داد تا شیخ بخورد یکی از منکران شیخ از انجا می گذشت  گفت ای شیخ اینکه الان میخوری چه مزه دارد وانکه ان هفت سال در بیابان میخوردی چه طعم داشت وکدام خوشتر است شیخ فرمود هر دو طعم وقت دارد اگر وقت را صفت بسط بود ان سر گز وخار بیابان که میخوردیم خوش تر از این خربزه باشد واگر صورت قبض باشد و ان چه مطلوب است در حجاب باشد این شکر ناخوشتر از آن خار بود ((الله یقبض ویبسط ))                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   شیخ ابوسعید     از اینجا گفته است که ((هر که به اول ما را دیده است صدیقی گشت  وهر که به آخر ما را دید زندیقی گشت )) یعنی که در اول ریاضت ومجاهدت بود چون مردمان بیشتر ظاهر بین وصورت پرست هستند آن جهد ها را که در راه حق مشاهده می کردند صدقشان در باره این ولی خدا زیادت می گشت و درجه صدیقان می یافتند ودر اخر عمرشیخ که ثمره ان مجاهدت ها پدید آمده بود وروز گار مشاهده وکشف وکرامات بود  ودر حال رفاهیت وتنعم بود بر عکس حالت ان ولی خدا را انکار می کردند وهر که حق را منکر باشد زندیق بود                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

شیخ ومرگ پیر ابو الفضل ورجوع  به  شیخ ابو العباس قصاب

چون هفت سال شیخ در ان بیابان مقام کرد به میهنه آمد و هر وقت ما را اشکالی بودی  در شب به نزد پیر ابو الفضل  برفتیم و ان اشکال حل می کردیم  ودر همان شب مراجعت می کردیم. شیخ عبدالصمد که از مریدان شیخ است روایت شده که بیشتر اوقات در این حالت که شیخ به سرخس می شدی در هوا معلق می رفتی  ولیکن جز ارباب تصوف ندیدی  وپیز ابوالفضل  را مریدی بود احمد نام  روزی شیخ ابو السعید را دید که در هوا می اید  پیر ابو الفضل  گفت تو ان بدیدی گفت بدیدم  پیر گفت از دنیا بیرون نشوی تا نابینا گردی. شیخ عبدالصمد گفت که احمد در اخر عمر نابینا شد چنانکه پیر ابوالفضل اشارت کرده بود. وچون پیر ابو الفضل به رحمت خدای پیوست شیخ می فرمود اشکال ما را حل نمی کند کسی مگر شیخ ابو العباس قصاب لذا ابو السعید هیچکس را شیخ مطلق نخواندی الا شیخ ابوالعباس را. پس شیخ قصد آمل کرد به جانب باورد ونسا حرکت کرد در نسا پیری امد وگفت که کسی هست که مسئله مارا جواب دهد به ما اشارت کردند پرسید که شرط بندگی چیست وشرط مزدوری چیست ما  باعلم شریعت جواب دادیم ان پیر به هیبت در ما نگاه کرد وگفت با مطلقه صحبت نکن یعنی که علم ظاهر را طلاق داده است وجریان آن این طور است که هنگامی که لقمان سرخسی شیخ را به نزد پیر ابوالفضل برد شیخ از علم قالت روی به علم حالت کرد  ووقتی این حالت به ماروی داد کتاب ها وجزوه های بسیار داشتیم ویک یک می گرداندیم ومی خواندیم و هیچ راحت نمی یافتیم از خداوند عزوجل در خواست کردیم که یا رب مارا از خواندن این کتاب ها گشادگی حاصل نمی گردد در باطن وبه خواندن این کتب ازتو باز می مانیم ما را مستغنی  کن به چیزی  که در ان چیز ترا باز یابیم خدای تعالی فضلی کرد با ما وما ان کتاب ها  یکایک از پیش بر می گرفتیم و آسایشی می یافتیم  تا به تفسیر حقایق قران رسیدیم از فاتحه الکتاب شروع تابه بقره و ال عمران و النسا والمائده  والا نعام رسیدیم به این ایه که قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون اینجا که رسیدیم هر جند کوشیدیم که یک ایه پیش رویم راه نیافتیم ان نیز از پیش بر گرفتیم در این وقت  شیخ هرچه کتاب داشت در میهنه  دفن کرد وخاک بر روی ان ریخت  ودستوو داد اب بر ان پاشیدند وشاخی مورد بر سر ان کتاب هافرو برد وان شاخ به مدت اندک بگرفت وسبز گشت ودرختی بزرگ شد واز جهت تبرک اهل ولایت ما از ان استفاده برده وبه ولایات دور می فرستادند.وگفتار ان پیر که با مطلقه صحبت نکن منظور چراانچه که طلاق داده ای باز به ان می گردی شیخ گفت ان پیر فرمود تا ازاد نباشی بنده نگردی  وتا مزدور ناصح ومصلح نگردی بهشت نیابی جراء بما کانوا یعملون شیخ گفت واقعه ما از گفتار ان پیر حل شد.

پس شیخ از انجا به امل شد ویک سال در نزد ابو العباس قصاب بماند وشیخ ابوالعباس را خانقاهی بود که 41 سال انجا نشسته بوددر میان جمع واگر به شب درویشی نماز افزون کردی گفتی ای پسر تو بخواب که این هرچه نماز می خواند برای شما می کند که اورابه این طاعات هیچ نیاز نیست وبدین حاجتی ندارد وشیخ ابو سعید هر شب تا روز نماز گذاردی وپیوسته روزه داشتی وهر گز در ان مدت شیخ ابوالعباس او را چیزی نگفتی  وبعد از مدتی سیخ را خرقه پوشیدی چنانکه وقتی که شیخ ابو سعید به ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی رفت ان عارف بزرگ در حق ومقام شیخ این جمله را فرمود(( اینجا بشریت  نماندی  اینجا نفس نماندی اینجا همه حق است )).

ای بی خبر از سوخته وسوختنی           عشق آمدنی بود نه آموختنی

همه پیران وصوفیان حقیقی یکی اند  وبه هیچ صفت ایشان را دویی نیست لذا اگر در رونده وراه اختلافی هست چون به مقصد رسند اختلاف برخاست  واز اینجا است که یکی از مشایخ می گوید که انا الحق ودیگری میگوید سبحانی ما اعظم شانی وشیخ ابو سعید هم فر مود لیس فی جبتی سوی الله((دراین اباس من جز خدا کسی نیست ))

در آن شب که شیخ به دست شیخ ابوالعباس خرقه پوشید  فردا چون نماز بامداد سلام دادند همه تعجب کردند انگاه شیخ ابوالعباس فرمود((اری دوش نثارها جمله نصیب این جوان میهنکی امد مبارکش باد  )) سپس ابوالعباس روی به شیخ کرد و فرمود به میهنه باز گرد

شیخ فرمود یک دوز پیش ابو العباس قصاب نشسته بودیم دو کس در امدند وپیش وی نشستند  وگفتند یا شیخ ما را بایکدیگر سخنی می رفته است یکی می گوید که اندوه ازل وابد تمامتر ودیگری می گوید که شادی ازل وابد تمامتراکنون شیخ چه می فرماید شیخ فرمود الحمدالله  منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است ونه شادی((لیس عندربکم صباح ولا مساء)) اندوه وشادی صفت توست وهر چه صفت توست محدث است ومحدث را به قدیم راه نیست . پسر قصاب بنده خدای است درامر ونهی ورهرو مصطفی است در متابعت سنن  واگر کسی ادعای راه جوانمردان می کند گواهش این ااست. چون ان دو نفر بیرون شدند پرسیدم ان دوکه بودند  گفت یکی ابوالحسن خرقانی بود ودیگری ابو عبدالله داستانی  بود.

شیخ فرمود روزی در خدمت ابوالعباس قصاب بودیم ودر میان سخن فرمود اشارت وعبارت از توحید نصیب توست ووجودحق تعالی را اشارت وعبارت نیست .سپس رویبه ما کرد وفرمود یا اباسعید اگر ترا پرسیدندکه خدای تعالی را شناسی مگوی که شناسم که شرک است ومگی که نشناسم که کفر است ولکن بگوی ((عرفنا الله ذاته والهیته بفضله))

وشیخ بامر ابوالعباس بهمیهنه امد وابوالعباس قصاب در امل وفات یافت

************

قبض وبسط شیخ وحالت عرفانی او

شیخ ابوسعیدگاهگاهی حالات قبض بودی واین به علت حجاب نبود بلکه قبض بشریت بودی وهر وقت قبض زیادت بودی قصد مزار پیر ابوالفضل در سرخس می کردی وان قبض به بسط مبدل شدی هنگامی که به سر خاک پیر ابوالفضل رسیدند قوال این بیت را شروع کرد  وشیخئ را دست گرفته بودند وگرد خاک پیر ابوالفضل طواف می کرد ونعره میزدند و در ویشان سر وپای برهنه طواف می کردند ودر خاک می افتا دند

معدن  شادیست  این معدن جود وکرم              قبله ما روی یار قبله هر کس حرم

بعد از ان هر مریدی را اندیشه حج بودی شیخ او را به سر خاک پیر ابوالفضل فرستادی وگفتی این خاک را باید زیارت کرد وهفت بار گرد خاک طواف باید کرد تا مقصود حاصل گردد.وشیخ ابو سعید را هزار ماه عمر بوده که هشتاد وسه سا ل وچهار ماه باشد ودر چهارم شعبان 444 قمری در میهنه در گذشت  ودر صومعه خویش به خاک سپرده شد.

 

کرامات شیخ ابو سعید در زمان حیات

هنگامی که شیخ از میهنه به نیشابور عزم رفتن کرد چون به شهر طوس رسید به خانقاه استاد ابو احمد رفت و استاد ابو احمد شیخرامراعات وخدمت فراوان کرد وچند روز او را در طوس نگه داشت وشیخ را در خانقا ه خویش نوبت مجلس سخنرانی داد واهل طوس چون سخن شیخ شنیدند مرید شیخ شدند امیر سید بو علی  میگوید در ان وقت که شیخ به طوس امد و من هنوز کودک وجوان بودم با پدرم به مجلس شیخ رفتیم وخلق بسیار در مجلس وی گرد امده بودند  چنانچه بر در وبام جای نبود ودر میان مجلس که شیخ در حال سخن بود وخلق به یکبار گریان شده از ازدحام زنان کودکی خرداز با م از کنار مادر بیفتاد وشیخ را چشم بر وی افتاد وگفت بگیرش دو دست در هوا پدید امد و ان کودک را از هوا بگرفت وبر زمین نهاد چنانکه هیچ المی واسیبی به وی نرسید وجمله اهل مجلس بدیدند و فریاد از خلق بر امد  امیر یسد بو علی سوگند خورد که من به چشم خود این صحنه را مشاهده کرده ام.

حکایت کودکی خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان

محمد بن منور گوید جدم خواجه بو طاهر به خدمت خواجه نظام االملک رسید در زمانی که اووزیر سلجوقیان بود  خواجه نظام الملک  به ما فرمود در ان وقت که شیخ ابو سعید به طوس امد  من کودک بودم با جمعی کودکان بر سر کوی ترسایان ایستاده بودم شیخ با جمعی می آمد  چون به نزدیک ما کودکان رسید روی به همراهان که با وی بودند کرد وفرمود هر که می خواهد که  خواجه جهان را در نگرد بیاید ببیند که اینجا ایستاده است واشاره به ماکودکان کرد وما به یکدیگر در تعجب نگاه می کردیم  که این سخن را در باره کدام کودک می گوید  امروز از ان تاریخ چهل سال میگذرد اکنون معلوم شد که این اشارت به ما کرده است.

حکایت ابوالقاسم هاشمی وعشق مجازی او

ابو القاسم هاشمی حکایت کرد که زمانی که شیخ به طوس امد ومن 17 سال داشتم پدرم رئیس طوس ومرید شیخ بود وپدرم هر روز به خانقاه استاد ابو احمد به مجلس شیخ می امد ومارا نیز به همراه اوردی ومن ان ایام با دختری اشنا شده بودم یک شب ان زن به ما پیغام فرستا دکه من امشب به عروسی میروم تو مواظب باش تا برگشتم ترا در موضعی ببینم  من بر بام بنشستم وانتظار به درازا کشید ومرا خواب گرفته بود ومن با خویشتن این بیت را می خواندم تا در خواب نشوم

در دیده به جای خواب آب است مرا                زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند به خواب تا به خوابش بینی                    ای بی خبران چه جای خواب است مرا

بااینکه این ابیات را می گفتم مرا خواب در ربود تا انکه موذ ن بانگ نماز کرد از خواب در آمدم هیچ کس را ندیدم دیگر روز با پدرم به مجلس شیخ امدم وبالای سر پدرم ایستادم از شیخ در باره محبت خدای تعالی سوال کردند شیخ پس از انکه جملاتی در محبت حق فرمود اشاره به ما کرد وفرمود نارفته در راه حق به مقصود چگونه توان رسید که اینک دیشب این جوان را محبوبی وعده داد ومیفرمود در دیده به جای خواب آب است مرا اما یک نیمه شب پایداری نکرد ومن از شرم هیج نگفتم وبیهوش افتادم چون به هوش آمدم  شیخ به من فرمود چون در دیده به جای خواب آب است ترا   چرا خفتی تا از مقصود باز مانی؟  ناگهان خاق به یکباره به فریاد آمدند وشیخ به من فرمود ترا این قدر بس باشد  وچون شیخ به سرای ما آمد پدرم از شیخ در خواست کرد که اگرآب خوری از دست پسرم ابوالقاسم بخور وشیخ دو بار از دست من  ابّ خورد ومرا فرمود نیک مردی خواهی بود درهشتاد سال عمر من هرگز حرامی انجام ندادم وبا هیچکس بد رفتاری نکردم

شیخ در نیشابور وبرخورد با ابو القاسم قشیری حکایت از بزرگان نیشابور

هنگامی که شیخ به نیشابور آمد شیخ در میان سخن شعر وبیت میگفتی ودعوت های با تکلف می کردی و پیوسته در پیش وی سماع(رقص عارفانه) می کردندی از این رو جمله مذاهب فرق با شیخ به انکار بودند در اولین مجلس نیشابور از شیخ سوا ل کردند که در این شهرعالم بزرگی است که ابوالقاسم قشیری گویند وی میفرماید( که بنده به دو قدم به خدای برسد) شیخ فرمودنه چنین است که ایشان گویند بلکه بنده به یک قدم به خدای میرسد. مریدان استاد قشیری به نزد وی رفتند و این سخن بگفتند استاد قشیری فرمود نپرسیدید که چگونه به یک قدم به خدای رسید چون از شیخ پرسیدند شیخ گفت ((میان بنده وحق یک قدم است وآن این است که قدم از خود بیرون نهی تا به حق برسی))

حکایت خواجه حسن مودب واطلاع از اسرار باطنی او توسط شیخ و خادم مخصوص شیخ شدن

خواجه حسن مودب حکایت می کرد که چون آوازه شیخ ابو سعید در نیشابور منتشر شد  که پیر صوفیان از میهنه آمده است ودر مجلس خود از اسرار بندگان خدای تعالی خبر میدهد ومن از کسانی بودم که  به صوفیان به چشم حقارت نگاخ می کردم ومیگفتم که صوفیان که علم ندارند چگونه مجلس گویند واینکه علم غیب مخصوص خدای تعالی است وبه هیچکس نداد چگونه از اسرار بندگان حق خبر می دهد  یک روز به جهت امتحان ایشان به مجلس شیخ ابو سعید رفتم وپیش تخت او نشستم در حالی که جامه های فاخر پوشیده وعمامه(دستار)فوطه طبری در سر بسته با دلی پر از انکار وداوری در کنار شیخ نشستم شیخ سخنرانی کرد وچون مجلس به آخر رسیداز جهت درویشی جامه خواست مرا در دلو خاطر امد که عمامه خویش به ان درویش بدهم  باز به دل خود نهیب زدم که این عمامه را از آمل هدیه اورده اند وده دینار نیشابوری قیمت ان است ندهم برای بار دوم شیخ فرود که به این درویش جامه ودستاری انفاق کنید مرا باز در دل افتاد که بدهم باز ان اندیشه را رد کردم  ناگهان پیری در پهلوی من نشسته بود از شیخ سوال کرد ((ای شیخ حق سبحانه وتعالی بابنده سخن گوید)) شیخ فرمود بلی گوید اما درباره عمامه طیری  دو بار بیش نگوید  وبه ان مرد که در نزد تو نشسته است  دو بار گفت که این دستار که در سر داری  بدین درویش ده اما او می گوید که این دستار به قیمت ده دینار است واز آمل هدیه اورده اند. حسن مودب گفت چون ان سخن از شیخ شنیدم لرزه بر اندام من افتاد برخاستم وبه نزد شیخ رفتم وبوسه بر پپای شیخ دادم   ودستار و جامه خویش به ان درویش بخشیدم وانکار وداوری از دل مابیرون شد واز نو مسلمان شدم وهر مال ونعمت که داشتم در راه شیخ فدا کردم  وبه خدمت شیخ به خادمی مشغول شدم.و تا اخر عمر در خدمت شیخ بودم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

.

 

سیری درکتاب اسرار التوحید 2

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

حکایت شیخ وتکفیر او در نیشابور توسط سایر فرق مذاهب

خواجه حسن مودب که خادم خلص شیخ بود حکایت کرد که چون شیخ به نیشابور امد ومجلس میگفت در ابتدای به یکباره مردمان به وی روی اوردند ومریدان بسیار پدید امدند  در ان وقت بزرگان نیشابور چون استاد ابوبکر اسحاق وقاضی صاعد  شیخ را منکر بودند جمله صوفیان را دشمن می داشتند و شیخ بر سر منبر بیت میگفتی  ودعوت به تکلف میکردی طوری که در یک مجلس هزار دینار خرج می کردی وپیوسته سماع می کردند واین بزرگان بر این کارها انکار بلیغ میکردند وشیخ از این کارها فارغ بود وکار خویش میکرد تا اینکه بزرگان شهر جمع شدند  وطوماری نوشتند با گواهان بسیار که از میهنه مردی  که  ادعای صوفی گری داشته امده است ودرمجلس خود به جای تفسیر واخبار وروایات  بیت وشعر می گوید.و جوانان را به رقص وسماع می خواند ومرغ بریان ولوزینه می خورد و میگوید من زاهد هستم و این نه شعار زاهدان وصوفیان است وخلق به یکباره مرید وی شده اند و بیشتر عوام در فتنه افتاده اند واگر تدارک برای این امر نشود بزودی فتنه ای بزرگ ظاهر گردد  وان نامه وطومار را به خدمت سلطان غزنین فرستادند وبعد از مدتی جواب طومار در روز پنجشنبه از غزنین امد ونوشته بود((بزرگان فرقه های شافعی وابوحنیفه جمع شوند وتفحص حال او یکنند وآنچه مقتضای شریعت است بر وی حکم کنند)) این طومار که رسید کسانی که منکر شیخ بودند شاد شدند و گفتند فردا ادینه (جمعه) است روز شنبه اجتماع کنیم وشیخ وجمله صوفیان را بر دار کنیم واین اخبار در شهر منتشر شد و کسی را زهره وجرئت نبود که این ماجرا باشیخ در میان گذارد زیرا او خود همه چیز را با فراست و کرامت می دانستی چون نماز مغرب با شیخ خواندیم شیخ مرا بخواند وفرمود ای حسن صوفیان جندتن هستند گفتم 120 تن اند گفت فردا صبحانه جهت ایشان چه خواهی کرد گفتم انچه اشارت شیخ ما باشد  گفت فردا بایدهر کسی را سر بره بریان  با شکر کوفته وگلاب مهیا کنی  واین سفره را در مسجد جامع بنهی  با بخور وعود تا بسوزانیم  تا آن کسانی که در پنهانی غیبت می کنند به چشم خود ببینند که حق سبحانه وتعالی  عزیزان درگاه خویش را از پس پرده غیب چه می خوراند. حسن مودب خادمشیخ گفت چون شیخ این کلام را به من بفرمود در خانقاه حتی یک عدد نان هم نداشتیم  ودر نیشابور همه متغیر شده بودند وکسی را نمی شناختم که به ما یک درهم سیم قرض بدهد وجرئت ان نبود که شیخ را گوییم که وجه این پذیرایی را از کجا تامین کنیم  از پیش شیخ بیرون امدم  افتاب روی به غروب نهاده بود  به سر کوی عدنی متحیر ایستاده بودم ونمی دانستم چه کنم  وافتاب غروب کرد ومردمان درب دکانها می بستند وبه منزل خویش می رفتند

تا نماز شام فرا رسید وهوا کاملا تاریک گشت مردی از پایان بازار میدوید تا به خانه رود مرا اسیتاده دید گفت ای حسن چرا این چنین متحیر ایستاده ای ایا حاجتی داری؟ من حکایت شیخ را با او در میان گذاشتم وگفتم هیچ وجه در میان نیست  ان جوان آستین باز کرد  وگفت دست در جیب من کن  من دست در جیب وی کردم ویک کف زر سرخ برداشتم برگشتم وانچه شیخ فرموده بود مهیا کردم دیدم کفدست من در برداشت رز ان جوان میزان گفته شیخ بود نه یکدرهم کم نه یک درهم زیا د فردا صبح جمعه کرباس خریدم  وبه مسجد جامع سفره پهن کردم. شیخ با جماعت درویشان بر سر سفره حاظر امدند  . وخلایق بسیار به نظاره مشغول بودند. واین خبررا به قاضی صاعد واستاد ابوبکر بردند.قاضی صاعد گفت ((بگذارید تا امروز شادی بکنند وسر بریانی بخورند که فردا سر ایشان کلاغان خواهند خورد)) و بو بکر اسحاق گفت (( بگذارید که ایشان شکمی چرب کنند که فردا چوبه دار را چرب خواهند کرد ))این خبر به گوش صوفیان ودرویشان شیخ که رسید همگی غمگین ورنجور شدند. چون از سفره فارغ شدند شیخ به خادم خود حسن مودب گفت ای حسن باید که سجاده های صوفیان به مقصوره بری  که ما امروز برای نماز به قاضی صاعد اقتدا خواهیم کرد وقاضی صاعد خطیب شهر نیشابور بود

پس حسن سجادی صوفیان به مقصوره برد و120سجاده درپشت سر قاضی صاعد در دو ردیف قرار داد قاضی صاعد به منبر رفت وخطبه ای در انکار شیخ وصوفیان بگفت وفرود آمد چون نماز تمام شد شیخ برخاست وسنت را توقف نکرد وبرفت  قاضی صاعد میخواست در انکار شیخ سخنی بگوید  که شیخ از میان جمعیت برگشت وبه گوشه چشم به قاضی صاعد نگاهی کرد که او قادر به تکلم نشد وسر در پیش افکند وشیخ وصوفان برفتند

چون شیخ از نماز جمعه به خانقاه باز امد حسن مودب را گفت ای حسن برو به سر چهار سوی کرمانیان ودر انجا کاک پزی است که کاک پاکیزه  با کنجد ومغز پسته در ان نهاده  چند من کاک با منقا بستان ومرتب بسته بندی  کن وبه نزد استاد ابوبکر اسحاق برو وبگوی ((شیخ ابسعید میفرماید که امشب باید روزه ات را به این کاک ومنقا بگشایی)) حسن فری برفت مکاک ومنقا از چهار سوی کرمانیان بگرفت وبه درب منزل ابوبکر اسحاق رفت در زدم وداخل منزل شدم وسلام گفتم وسلام شیخ برسانیدم وگفتم که شیخ میفرماید باید که روزه بدین طعام گشاایی چون او ان کاک ومنقا بدید رنگ رویش متغیر شد و ساعتی انگشت در دهان کرفت ومتعجب بود انگاه مرا بنشانید وخادم خویشرا اواز داد وگفت برو به قاضی صاعد بگوی که وعده ای که میان مابود که فردا با شیخ وصوفیان مناظره کنیم وانان راتکفیر کنیم وبر دار بکشیم من از ان قول برگشتم  وتو دانی با ایشان هر چه خواهی بکن واگر گوید چرا بگی که((من دیشب نیت روزه کردم  وامروز به مسجد جامع می رفتم که چشم من به دکان کاک پزی در چهار سوی کرمانیان افتاد که کاکی پاکیزه دیدم وارزو کردم وبر دلم گذشت که چون از نماز باز ایم ان کاک را خریده وامشب روزه بدان گشایم  چون از بازار کمی فراتر رفتم منفا دیدم گفتم کاک ومنقا نیکو باشد امشب روزه بدان گشایم  چون به خانه امدم فراموش کردم واین ماجرا فقط در دل من گذشته بود وبا هیچکس در میان نگذاشته بودم وحال شیخ ابوسعید این دو چیز را از دو موضع مختلف فرستاده است ومیگوید امشب روزه بدین بگشای کیک اشراف نظرا وبرضمائر بندگن خدای تعالی چنین باشد وا  مرا با وی جز ترک          مناظره چاره ای نیست  خادم ابوبکر اسحاق رفت ویغام  قاضی صاعد را اورد کهوینیز فرمودند((امروز شیخ از س من نماز گذارده است چون سلام فریضه باز داد برخاست وسنت را مقام نکرد وبرفت  من میخواستم که او را برنجانم و بگویم که این چه شعار صوفیان است که روز جمعه سنت نگذاری شیخ به گوشه چشم نگاهی به من کرد  که می خواست زهره من اب شود به مانند گنجشکی که گرفتار عقاب امده باشداحساس کردم که همین ساعت مرا صید خواهد کرد  او امروز چنان هیبت وسلطنت خود را به من نشان داد که قدرت سخن را از من گرفت  ما را نیز با وی هیچ کاری نیست

انگاه  ابوبکر اسحاق روبه حسن مودب خادم شیخ کرد وفرمود ((برو باشیخ بگوی که  سلطان وقاضی صاعد وابوبکر اسحاق  با صد هزار مرد جنگی وهفتصد پیل جنگی مصافی برکشیدند  بر علیه تو  وتو با دو من کاک ومنقا مصاف ایشان بشکستی  ومیمنه ومیسره وقلب وجناح سپاه را بر هم زدی اکنون تو دانی با دین خویش وما دانیم با دین خویش((لکم دینکم ولی دین))

حسن پیش شیخ امد وماجرا را به شیخ بیان کرد شیخ در نزد صوفیان ومریدان خویش فرمود((از دیروز لرزه بر شما افتاده بود  وشما می پنداشتید که چوبی به شما چرب خواهند کرد وشما را بر دار خواهند کشید چون منصور حلاجی که در علوم حالت در عهد وی در مشرق ومغرب کسی چون او نبود باید که چوبی به وی چرب کنند چوب به عیاران چرب کنند به نامردان چرب نکنند. دیگر روز قاضی صاعد با قوم خویش به سلام شیخ امد وعذرها خواست وگفت ای شیخ توبه کردم ودرپای شیخ افتاد وگریه کرد واستغفار کرد وبعد از ان در نیشابور کسی را زهره نبود که به نقص صوفیان سخنی بگوید

********************************************************************************************************

                             حکایت زن عابد وزاهده  نیشابوری وشیخ

زنی عابده در نیشابور بودکه از خانواده های بزرگ نیشابور بود واورا ایشی میگفتند  وایشی برای مردمان داروی چشم میساختی ودر نزد مردمنیشابور این زن احترام زیا دی داشتی  واو را ایه ای بود که اورا خدمت می کردی وخود از خانه بیرون نمی امد چون آوازه شیخ در نیشابور منتشر شد روزی ایشی به دایه خود گفت  که برخیز وبه مجلس شیخ ابوسعید برو وسخنی یاد گیر وبرای ما باز گوی که این شیخ چه میگوید دایه به مجلس شیخ امد وتمام سخنان شیخ را فراموش کرد وفقط دو بیت شعر از شیخ به یاد داشت ایشی پرسید که شیخ چه گفت او این بیت را که یاد گرفته بود  بیان کرد

من دانگی ونیم داشتم حبه کم                 دو کوزه می خریده ام پاره کم

بر چنگ ما نه زیر ماندست ونه بم          با که گویی قلندری وغم وغم

تا دایه این ابیات را بگفت ایشی فرممود برخیز ودهان بشوی این که سخن علما وزاهدان نباشد دایه برخلست ودهان خویش بشست  ان زن عابد شب بخفت وخوابی بسیار سهمناک بدید از خواب که برخاست دچار چشم درد شدیدی شد هر چه که دارو خودش ساخت بهتر نشد به همه اطبا مراجعه کرد وهیچ شفا نیافت  تا بیست شبانه روز از این درد چشم آه وناله میکرد تا اینکه یک شب در خواب میبیند که به وی میگویند اگر می خواهی که چشم تو شفا یابد برو و رضایت شیخ ابو سعید را بدست آور دیگر روز ایشی هزار درهم در کیسه ای میکند وبه دایه میدهد  وگفت این را به خدمت  شیخ ببر  دایه اوچون شیخ مجلس تمام کرد کیسه پول پیش شیخ نهاد وشیخ را عا دت چنان بودی که چون از مجلس فارغ شدی مریدی نان خشکی وخلالی پیش شیخ نهادی وشیخ نان بخوردی وخلال کردی چون دایه پیش شیخ امد شیخ خلال میکرد  کیسه درهم که پیش شیخ نهاد خواست که برگردد شیخ گفت ((بیا واین خلال را نزدیک  کد بانو بر وبگوی ((که این خلال در اب بشوی واب انرا به چشم خویش بمال تا شفا یابی. وانکار وداوری این طایفه از دل بیرون کن تا چشم باطنت نیز شفا یابد))  دایه رفت واین سخن با ایشی بگفت واو به اشارت شیخ  خلال در اب بشست و در چشم کشید ودر حال به قدرت خدای تعالی شفا یافت  ودیگر روز برخاست وهرچه از زر وجواهر داشت به خدمت شیخ اورد  وگفت ای شیخ توبه کردم وانکار وداوری ازسینه بیرون کردم شیخ گفت مبارک باد وگفت او را پیش والده  بوطاهر ((زن ئشیخ ))برید تا اورا خرقه پپوشد واو به خدمت این طایفه مشغول گردید

********************************************************************************************************

حکایت استاد ابوالقاسم قشیری وترک سنت وی درپنهانی

یک شب استاد ابوالقاسم قشیری به مستراح رفت وچون فارغ شد خود را از بیرون جامه بدست گرفت واین سنت نیست سنت ان است که دست در اندرون باشد که هیچ از عورت برهنه نگردد اگرچه تنها باشی همان طور که رسول اکرم (ص) فرمود  واستحیوا من الذین یرونهم وانتم لا ترونهم شرم وحیا کنید از کسانی که شما را میبینند وشما آنان را نمی بینید پس بامداد به مجلس شیخ امد شیخ به سخن امد وفرمود دیشب هنگام وضو سنت را رعایت نکردی

 

***************************************************

حکایت سماع عارفانه شیخ وانکارابوالقاسم قریشی

روزی ابوالقاسم قریشی از در خانقاه شیخ ابوسعید میگذشت وقواال این بیت را تکرار میکرد وشیخ را حالتی بود جمع را وقت خوش بود وشیخ وصوفیان به رقص وسماع مشغول بودند وشیخ در ابتدا سماع را منکر بودی ودر ان حال به ذهن او خطور کرد که در مذهب چنین ااامده است که هر که در رقص کردن گرد در گردد گواهی اورا نپذیرند  واز عدالت خارج بود دیگر روز شیخ را برای گواهی  امری به جایی میبردند با ابوالقاسم قریشی بر سر چهار راهی  ملاقات پدید امدبه یکدیگر سلام کردند انگاه شیخ به ابوالقاسم فرمودند ((متی رایتنا فی صف شهود)) ما را در صف گواهان چگونه میبینی استا د ابوالقاسم دانست که این جواب ان اندیشه ای است که دیروز بر خاطر او گذشته بود وشعر  ان قوال این بود

از بهر بتی گبر شوی عار نبو               تاگبر نشی ترا بتی یار نبو

*******************************************************

حکایت فرزند بدنیا آمدن استاد ابوالقاسم

یک شب در سحر گاه برای استاد ابوالقاسم  فرزند پسری بدنیا امد وپنهانی به استاد خبر دادند وهنوز هیچکس از شاگردان ومریدان استاد خبر نداشتند واستاد ابوالقاسم هنوز نام وی ننهاده بود صبح زود دیدند کسی درب می زند درب را باز کردند  دیدند ابو السعید ابوالخیر است داخل شد وبه استاد ابوالقاسم فرمود((ما را آگاهی دادند که شما را خدای تعالی فرزندی ارزانی داشته است ومارا نامی مانده بود  بر وی نثار کردواورا ابوسعید نام نهاد وبدین شکرانه استاد قشیری سه دعوت بزرگ برگذار کرد

*******************************************************

حکایت عجیب استاد ابوالقاسم قریشی

روزی شیخ ابوسعید مجلس می گفت ناگهان در میان مجلس گفت عجب عجب استاد ابوالقاسم دوش رنجوربود ودیربه مجلس میرسد چون شیخ این بگفت استاد قریشی از در درامد وخروش وفریاد از خلق بلند شدانگاه شیخ روبا استاد کرد وفرمود ای استاد ما دیشب از تو غافل نبودیم ماجرای دیشب تورا به حکایتی روشن خواهم کرد((روزی برای دهقانی خیار نوبر اورده بودند دهقان حساب خانه را به دست نداشت هر یک را یک خیار بداد ویکی به غلام خود داد که بر پای ایستاده بود  وبرای خود هیچ نماند وغلام خیار می خورد وخواجه ارزو میکرد کاش خیار راخود میخوردم اخر تحمل نکرد وغلام را گفت پاره ای از ان خیار به مابده غلام پاره ای از خیار را به وی داد دهقان چون به دهن برد به غایت تلخ یافت گفت ای غلام خیاری بدین تلخی رابدین خوشی میخوری غلام گفت((ازدست مولایی که چندین سال شیرین خورده باشم به یک تلخی چه عذر دارم که رد کنم))

ازدوست به هر چیز چرا بایدت آزرد                        که این عشق چنین باشد گه شادی وگه درد

گر خوار کند مهتر خواری نبود عیب                        گر باز نوازد شود ان داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش                        گر خار بیندیشی خرما نتوان خورد

او خشم همی گیرد توعذر همی خواه                         هر روز به نو یار دگر می نتوان کرد

چون استاد قشیری این کلام وسخن شیخ شنید نعره بزد واز هوش رفت چون شیخ مجلس تمام کرد وعوام پراکنده شدند وشیخ به خانه رفت  مشایخ متصوفه به نزد استاد قشیری امدند که دیشب چه اتفاقی رخ داده است استاد فرمود حکایت عجیبی است  دیشب در وردی که مرا مراقبه بود کسلی پدید امدواز ان جهت مشوش بودم گفتم به مسجد جامع بروم ودر حوض انجا غسلی بکنم من بر سر خاک مشایخ روم وبه ورد ودعا  به پردازم چون به مسجد جامع رسیدم  سجاده ولباس خویش بر طاق نهادم  وبه حوض فرو شدم وبر سرآب میریختم که دزدی امد وجامه وکفش مرا ببردواز ان سبب رنج واندوهی برمن وارد گشت وزبان به داوری گشودم از اب در امدم وبرهنه به خانقاه امدم ولباسی دیگر پپوشیدم وگفتم که باید کار را تمام کنم بر اندیشه زیارت وورد ودعا بیرون امدمچون به نزدیک مسجد جامع رسیدم پایم به سنگی اصابت کردوپایم مجروح گشت وعمامه ودستار از سرم بیفتاد من متحیر بماندم سر به سوی آسمان بلند کردم وگفتم(( پروردگارا اگر ابوالقاسم را نمی خواهی او طاقت سیلی وزخم ترا ندارد که مارا این ورد ودعا برای توبود  جون تو نمی خواهی در حق دیگران می کنیم)) ودر همه جهان هیچکس از حال من خبر نداشت امروز شیخ ابوسعید میفرماید که ما دیشب باتو بودیم اواز اسرار وراز مااطلاع دارد ای بسا رسوایی که اواز ما می داند

********************************************************************************************************

حکایت تفسیر شریعت وطریقت شیخ در یک بیت

شیخ ابوالقاسم قشیری یک شب در اندیشه فرو رفت وگفت فردا که به مجلس شیخ ابوسعید روم از وی بپرسم که شریعت چیست وطریقت چیست؟ دیگر روز صبح به مجلس شیخ امدم تاجواب چه شنوم ونشستم وشیخ به سخن مشغول گشت پیش از انکه استاد قشیری سوال کند  شیخ فرمود((ای کسی که می خواهی از شریعت وطریقت سوا ل کنی بدان که ما جمله علوم در این بیت اورده ایم

از دوست پیام امد که اراسته کن کار      این است شریعت

مهر دل پیش آر و فضول از ره بردار    این است طریقت

 

 

کرامت شیخ به شیخ عبدالله باکو

استاد ابوالقاسم قریشی از شیخ ابو سعید خواست که هر هفته یکبار به خانقاه او بیاید ومجلس سخنرانی به پاکند شیخ خواسته اورا اجابت کرد واو برای شیخ کرسی نهاده بود ومردمان گرد ان جمع میشدند تا کلام عارفانه وحکیمانه شیخ را استماع کنند یک روز نوبت مجلس شیخ بود ومردم می امدند ومی نشستند شیخ عبدالله باکو در امد با شیخ ابوالقاسم سلام واحوال پرسی کرد وگفت این کرسی چه هست  استاد قریشی فرمود از ان شیخ بوسعید است شیخ عیدالله باکو گفت من او رامنکرم واعتقادی به وی ندارم استاد قریشی به وی فرمود من نیز همین عقیده ترا داشتم ولکن چون به حقیقت نظر کردم مرید وی شدم مواظب باش که این مرد  بر خواطر واندیشه ها مشرف است لذا به هیچ چیزی اندیشه نکنی  پس شیخ بوسعید امدوبر کرسی نشست ودعاکرد وسخن اغاز کرد شیخ عبدالله باکو درحین سخنان شیخ اهسته بادخود گفت(( بس باد که در با د ست))  که ناگهان شیخ ابو سعید رو به اوکرد وفرمود ((در باد معدن باد است))  این کلمه بگفت وسخنان خویش را ادامه داد  استاد قریشی به شیخ عبدالله گفت ترا نگفتم که هیچ مگویکه این مرد بر هرچه کنی واندیشی احاطه دارد  ناگهان شیخ عبدالله باکو در فکر فرو رفتوبا خود میگفت که نود وچند سالاست که چندین مشایخ را دیده ام وخدمت ایشان کرده ام وهیچکدام  از اینگونه کرامت که بر این مرد اظهار می شود بر ما نمی شود علت چیست که این کرامات بر وی ظاهر گشته اما مرا از این کرامات نصیبی نیست که شیخ ابو سعید برای بار دوم به وی توجه کرد وفرمود ای خواجه

توچنانی که ترا بخت چنان است چنان              من چنینم که مرا بخت چنین است چنین

و شیخ صلوات فرستاد واز کرسی پایین امد انگاه شیخ به استاد قریشیگفت که به این خواجه بگو که دل خوش کن شحخ عبدالله باکو فرمود ان وقت دل خوش کنم که توهرپنجشننبه به خانقاه  من بیایی  شیخ به وی فرمود (0چه بسیار مشایخ وبزرگان که چشم تو بر انان نظر افکنده است ما بدان نظرها می اییم نه به تو)) چون شیخ این سخن بگفت گریه وفغان از جمعیت بلند شد وشیع عبدالله باکو ان انکار از دل بیرون کرد

*********************************************************************************

خواب شیخ عبدالله باکو در باره انکار سماع شیخ

اورده اند پس ازانکه شیخ عبدالله باکو با شیخ اشتا شد هواره با شیخ مراوده داشت وبه سلام دادن به شیخ می امد وبا وی سخن می گفتی  اما با این حال باز سماع ورقص شیخ را منکر بودی  وگاه گاهی نیز این امر را اظهار میکرد تا اینکه یک شب به خوابدید که هاتفی اواز میداد که((قوموا   وار قصوا لله)) برخیزید وبرای خدای  سبحانه وتعالی رقص کنید  از خاب بیدار شد فرمود لا حول ولا قوت الا بالله وگفت این از خواب های پریشان است که شیطان مرا نمود  وذکر بگفت ودوسه سوره از قران بخواند ودوباره در خواب  شد دوباره همان خواب رادید دانست که جز حق نتواند بود فرداانروز بامداد خدمت شیخ ابو سعید به خانقاه او رفت وشیخ تا او رامشاهده کرد فرمودند ((قوموا  وارقصوا لله)) وشیخ عبدالله باکو دیگرانکار سماع شیخ رانکرد

**************************************************

حکایت عجیب پدر ابوالمعالی جوینی وشیخ ابوسعید

امامالحرمین ابوالمعالی جوینی گفت که چون شیخ بوسعید به نیشابور امد پدر من اورا سخت منکر بودی طوری که کسی جرات نداشت نام شیخ رادر نزد ویبرند تا اینکه یکروز کهنماز صبح را اقامه کرد به من فرمودند کهجامه در پوش تا به زیارت شیخ برویم من تعجب کردم وحرفی نزدم . پس هردو برفتیم تا به خانقاه شیخ رسیدیم چون بر شیخ وارد شدیم شیخ به پدرم  فرمود((داخل شو ای خلیل خدای به نزدیک حیبب خدای)) شیخ در صومعه تنها بود مریدان را اواز داد که بیایید ومرا بردارید وشیخ دراوائل عمر انقدر ریاضت بود که در اخر عمر قادر به حرکت نبود انگاه شیخ درم رادر بغل گرفت وسخن گفتند چون ساعتی گذشت استاد قشیری امد ودوباره سخن گفتند سپس استاد قریشی بر خاست وبرفت وپدرم از پشت به او خیره شده بود که ناگهان شیخ دهان خویشبر گوش پدرم نهاد وچیزی گفت وپدرم ران شیخ رابوسید پس پپدرم برخاست وبه خا نه امدیم  از پدرم پرسیدم من امروز از سه چیز متعجب شدم یکی انکه اورا منکر بودی به ملاقات اورفتی دیگر از جمله ای که شیخ به توفرمود درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای وسوم تو ازپشت بااستاد قریشی نگاه میکردی وشیخ در گوش توکلامی راگفت وتوپای اورا بوسه دادی.پدر ابوالمعالی بهوی فرمود بدانکه من دیشب در خواب دیدم کهدر موضع ومکانی مبارک وعزیز بودم

وشیخ ابوسعید در ان مکانمقدس مجلس داشت وخلق بسیار نشسته بودند ومنرا ازغایت انکاری که باوی داشتم روی از ان موضع بگردانیدم  که ناگهان هاتفیاوازداد که روی از کسی برمیگردانی که درروی زمیین حبیب خدای است چون به شنیدم مرا غیرت بشریت فرا گرفت با خود گفتم اگر او به منزلت  حبیب خدای است تا من به منزلت که باشم اواز امد که به منزلت خلیل خدایی واز خواب بیدار شدم ودیدم که در دل من هیچ انکاری به شیخ وجود ندارد بلکه دلم از دوستی او موج میزد لذا امروز به زیارت اورفتم وهنگام وارد شدن بر او به مافرمود درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای  واو خواست بفهماند که به فراست وکرامت انچه دیشب بر تودر خواب واقع شده است اطلاع دارم چون استاد قشیری برخاست که برود در خاطرم گذشت که اگر شیخ درجه حبیب دارد ومن درجه خلیل درجه استاد قریشی چیست که شیخ دهان در گوش من نهاد وفرمود درجه کلیم خدای تعالی  ومن از ان اشراف خاطر اوبرضما ئر بندگان خدای تعالی تعجب کردم وبوسه ای بر ران شیخ نهادم من به پدرم گفتم که حالت این منزلت ها راچگونه درک کنم  پدرم به منفرمود این کرامات باحدیث رسول اکرم(ص) که ازاحادیث موثق است  قابل درک است که حضرت فرمود((علماء امتی کانبیاء بنی اسراییل)) ععلماءامت من با پیامبران بنی اسراییل برا بری میکنند.

**********************************************-************

سوال پیر بونصرختنی از مرو ازشیخ به صورت نامه

بونصر ختنی به صورت مکتوب نوشت که ایا اثار را محو بود شیخ در جواب نوشت لاتبقی ولا تذر  عین واصل باقی نماند اثر کجا ماند

جسمم همه اشک گشت وچشمم بگریست           در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق تو چیست             چون من همه معشوق شدم عاشق کیست

*********************************************

حکایت خواجه ابوالحسین تونی ورفتن شیخ به کلیسا ترسایان

دران وقت که شیخ در نیشابور بود پیری بود که اورا امام ابوالحسین تونی می گفتند وشیخ ابوسعید رابه اندازه ای منکر بودی که هرگاه نام شیخ د نزد وی بردندی اورا لعنت کردی وهچ گاه به خانقاه شیخ نیامد وبه کوی شیخ قدم نگذاشت یکروز شیخ گفت اسب زین کنید تا به زیارت ابوالحسین تونی برویم  شیخ با مریدان میرفت رافضی  از خانه بیرون امد وچون شیخ را باجمعیت دید لعنت اغاز کرد جمعیت قصد آزار اورا داشتند شیخ فرمود (0ارام بگیرید باشد که بدان لعنت بر وی رحمت کنند)) 

جمع مریدان گغتند چگونه  رحمت کنند برکسی که چون تویی را لعنت کند شیخ گفن معاذالله او لعنت برما نمی کند ااومی پنداردکه او بر حق است وما بر باطل هستیم واو برای خدا لعنت بر ان باطل میکند وان مرد داشت که به کلام شیخ گوش میداد  وناگهان در پای اسب شیخ افتاد وگفت ای شیخ توبه کردم برحق تو هستی وبر باطل من هستم  شیخ مریدان را گفت ((دیدید که لعنتی که برا ی خدای کنی چه اثر دارد)) چون فراتر رفتند حسن مودب خادم شیخ درویشی را از پیش فرستاد تا ابوالحسین تونی را خبر کند که شیخ به سلام تو می اید او را خبر کردند او شیخ را نفرین کرد وگفت او به نزد ما چکار دارد او به کلیسای ترسایان(مسیحیان) باید برود. کلام او رابه شیخ بیان کردند واز اتفاق ان روز یکشنبه بود شیخ ابوسعید به همراهان خویش فرمود ((اکنون پیر انچه فرموده است به جای اوریم روی به کلیسا نها د وگفت بسم الله الرحمن الرحیم چنان باید کرد که پیر می فرماید)) چون به کلیسا رسیدند مسیحیان به کار خود مشغول وجمع بودند چون شیخ را دیدند همه گرد وی جمع شدند  ودر وی نگاه میکردند که به چه کار امده است  وترسا یان صورت عیسی (ع) ومریم در دیوار کلیسا نقش بسته بود وروی بدان صورت ها داشتند  که ناگهان شیخ به گوشه چشم بدان صورت ها نگاه کرد وفرمود ء انت قلت للناس اتخذونی وامی الهین من دون الله ((ای عیسی تو مردمان را می گویی که مرا ومادر مرا به خدایی بگیرید)) انگه شیخ خطاب به ان دو صورت  گفت  ای صورت های نقش بسته در دیوار اگر محمد ودین محمد حق است در این لحظه حق سبحانه وتعالی  را سجده کنید چون شیخ این کلام از زبان وی جاری شد ان دو صورت در حال به زمین افتادند چنانکه رویهایشان به سوی کعبه بود چون ترسایان این کرامت شیخ بدیدند  فریاد براوردند وچهل تن از ایشان زنار(کمر بند) پاره کردند ومسلمان شدند  انگاه شیخ به یاران خویش فرمود (0هر که بر اشارت پیران رود چنین بود واین همه از برکات اشارت  پیر ابوالحسین تونی بود))  وان پیر بعد از این واقعه در دست وپای شیخ ابو سعید افتاد واز کرده خود استغفار کرد واز مریدان شیخ گشت

************************************************************

حکایت شیخ ابوسعید و ثروتمند نیشابور

حسن مودب گفت در نیشاور ثروتمندی بود به نام بو عمرو که سخت محب شیخ ابوسعید بود ودکان داشتی روزی مرا گفت من از سر تا قدم مرید شیخ شده ام از تو درخواست می کنم هر چه را شیخ احتیاج داشت  همه رجوع به من کنی گرچه بسیار باشد حسن مودب گفت یک روز هفت با به وی رجوع کردم همه ان ها را براورده کرد بیار هشتم افاتب غروب کرده بود شیخ به منفرمود ای حسن به نزدیک بو عمرو برو وگلاب وکافور وعود بیاور من پیش او رفتم دیدم درب دکان می بست شرم داشتم که جلو بروم از دور چشمش بر من افتاد گفتم از بس که امروز امدم شرم دارم گفت شیخ چه فرموده است که که من گوش به فرمانم  گفتم گلاب وعود وکافور خواسته است درب دکان باز کرد وانان را اماده کرد  وبه حسن مودب فرمود چون به دین احتیاجات کوچک شرم داری که به من رجوع کنی فردا هزار دینار در اختیار تو گذارم تا خرج امور محقر کنی وبرای امور بزرگتر به من مراجعه کنی حسن مودب گفت من به این حرف او شاد شدم وگفتم از مذلت گدایی برستم وتا مدت طولانی مشکل درویشان حل شده است

با شادی هرچه تمام تر به نزد شیخ برگشتم شیخ به چهره من نگاه کرد وفرمود ای حسن از خانقاه بیرون شو واندرون خود رااز دوستی دنیا پاک گردان  حسن گفت بیرون شدم بر در خانقاه ایستادم و سر وپای برهنه کردم وروی بر خاک مالیدم وبسیار گریه کردم وباز به خانقاه امدم ان شب شیخ با من سخن نگفت دیگر روز شیخ مجلس داشت  هر روز در میان سخن روی به به عمرو کردی امروز در او نیز نگاه نکرد  چونمجلس تمام شد به عمرو نزد حین خادم شیخ امد وگفت ا حسن شیخ را چه شده است که امروز در من نگاه نکرد گفتم ندانم واز من نیز دلگیر شده است بوعمرو پیش تخت شیخ امد وتخت را بوسه داد وگفت ای عزیز روزگار حیات وزندگی به به نظر توست وتو امروز به ما هیچ نگاهی نکردی بر ما چه رفته است تا عذر ان خواهیم واستغفار کنیم شیخ به ان ثروتمند فرمود تو همت ما را از اعلی عایین به اسفل سافلین دنیا پایین می اوری وبه هزار دینار می بازی اگر میخواهی دل ما با تو خوش شود ان هزار دیناری که به حسن وعده داده ای اماده کن تا ببینی در میزان همت ما بن مال چه کند

بوعمرو برفت وبا دو کیسه که عر کدام پانصد دینار نیشابوری در ان ونزد شیخ نهاد شیخ گفت ای حسن مودب (خادم شیخ ) این مال را بردار وبا ان گاوان وگوسفندان بخر گاوان را هریسه ساز(حلیم ) وگوسفندان را در زیره وزعفران معطر کن وگلاب بسیار بیاور وسفره بینداز وهزار شمع در روز روشه کن ودر ده یا روستای ببوشنگان که مکان زیبا در اطراف نیشابور است این سفره را اماده کن ودر شهر مندی  ندا کند که هرکه را طعامی می خواهد که نه در دنیا ونه در اخرت بر وی منتی باشد فردا مهمان سفره ماباشد در ده ببوشنگان  حسن گفت کارها را تمام انجام دادم  زیاده تر از دو هزار مرد ببوشنگان امد  وشیخ با جمعیت بیامد وخاص وعام رابر سر سفره بنشاند وبه دست مبارک خویش گلاب بر ایشان میریخت وعود می سوخت وخلق طعام می خوردند  یکی از منکران شیخ در ان سفره در دل اندیشه کرد که این چه اسراف است که این مرد میکند وهزار شمع به روز زوشن کردن اسراف بود که ناگهان شیخ از میان ان همه جمعیت روی به ان مرد کرد وگفت((ای جوانمرد انکار وداوری از سینه بیرون کن که هرچه در حق خدا کنی هیچ اسراف نباشد واگر یک درهم مال در حق نفس به کار بری اسراف بود)) وان مرد در پای شیخ افتاد ومرید شیخ شد حسن گفت چون از سفره فارغ شدند وهر چه مال بود صرف شد من سفره ها جمع کردم وبه شهر امدم چون شب در امد شیخ مرا اواز داد وگفت ای حسن بنگر که در خزینه ما چه مانده است که ما در خواب نمی شویم  من خزینه بجستم چیزی تیافتم  امدم وگفتم هیچ چیزنیافتم شیخ گفت بهتر طلب کن دیگر بار جستم چیزی نیافتم دوباره گفت خزینه را خوب نگاه کن دوباره گشتم یک تا نان بود ان را خدمت شیخ بردم شیخ گفت برو انرا خرج کن تا مادر خواب شویم ان را بخشیدم وشیخ در خواب شد.

((توضیح این حکایت بسیار تکان دهنده است و علت کدورت شیخ از حسن در اول حکایت به خاطر ان بود که او توکل خویش رانسبت به خدای تعالی از دست داده بود ومی خواست هزار دینار را ذخیره کند واهسته اهسته خرج نماید که شیخ فهمید وان را در یک مهمانی بزرگ خرج کرد سنت همه مشایخ این بوده است که هر ان چه به دست انان رسیده است در ان روز خرج کرده اند وهیچ چیز را بری فردا نگه نداشته اند به حکم سنت مصطفی (ص) که به نزد بلال حبشی رفت دید نصف نانی خشک بر سر کوزه شکسته ای نهاده گفت یا بلال این چیست گفت یا رسول الله یک تا نان خشک بود که یک نیمه را دیشب بدان روزه گشاده ام ویک نیمه رابرای امشب نگه داشته ام  حضرت رسول (ص) به بلال فرمود انفق یا بلال ولا تخش من ذی العرش اقلا لا  ای بلال این رانیز انفاق کن واز کمی روزه از کسی که صاحب عرش است ترس واندوهی نداشته باش.

گویند سری سقطی برای یکی از عارفان جبه(لباس) به ده درهم خرید به اوگفت این را به ده درهم برای تو خریده ام او ان را نپوشید وبه وی گفت با درویشان معاشرت داری وده درهم ذخیره میکنی؟

لذادر روایت امده است کهگاهی علی (ع) تمام ذخیره بیت المال را تقسیم میکرد وکف انرا جاروب میکرد ودو رکعت نماز در انجا میخواند. خدای تبارک وتعالی به فریاد ما برسد ملیون ها تومان ذخیره کرده ایم باز می ترسیم ومرتب تلاش  می کنیم و پس انداز میکنیم که در سنین پیری دچار فقر نشویم این همه نتیجه ضعف ایمان ما وبد گمانی به پروردگار بزرگ وتوانا است لذا عیسی (ع) در انجیل خطاب به ما ادمیان فرموده است ای بی ایمانان شما به پرندگان نگاه نمی کنید که غیر از روزی همان روز چیزی برای فردا ذخیره نمی کنند ایا شما در پیشگاه خدا از انان کمترید که این همه حرص می زنید واندوخته می کنید                   ))

*************************************************************************************************************************

حکایت شیخ ابوسعید ومرید بی ادب روستایی

دران وقت که شیخ ابوسعید در نیشابور بود مریدان بسیار می امدند با اخلاق وروحیات مختلف بعضی مهذب وبعضی نامهذب وبی ادب . یکی از ان مریدان فردی بود که از روستا توبه کرده بود وبه خانقاه شیخ امده بود جفتی کفش داشت که میخ اهنین در زیر انان زده بود وهر وقت به خانقاه امدی صدای ان درویشان را ازار دادی وملاحظه دیگران را نمی کردی  وشیخ به این امر اگاه بودی تا اینکه یک روز شیخ ان درویش را بخواند وگفت ترا به دره بدر میون که در میان کوه نیشابور وطوس است میفرستم چون بدان دره رسی پاره سنگ بزرگی هست وجوی ابی که وضو گرفته ودو رکعت نماز میگذاری ومنتظر میمانی که دوستی از دوستان ما به نزدیک تو اید سلام مابه وی برسان که او هفت سال با ما صحبت داشته است ان درویش به رغبت تمام روی درراه نهاد وهمه راه دراین اندیشه بود که میروم و ولی از اولیا ء حق را زیارت می کنم و تانظر مبارک او بر من افتد کار دین ودنیای من به برکت ان اباد گردد چون بدان موضع رسید ووضو گرفت ودو رکعت نماز خواند کمی منتظر ماند که ناگهان صدای مهیبی ازکوه ظاهر شد دید ماری سیا ه وبسیار عظیم از کوه پایین امد  وچون چشم درویش بر وی افتاد نزدیک بود غالب تهی کند وقادر به حرکت از جای خود نبود ان مار عظیم امد وسر خویش بر ان تخته سنگ بزرگ نهاد وبه تواضع وارامی ایستاد  ودرویش ترسان ولرزان به ان مار فرمود شیخ ابو سعید سلام رسانید اودید که ان مار روی بر خاک مالید وتواضع کرد ورفت چون از نظر درویش غایب شد ان درویش سنگی بر گرفت واهن زیر کفش را شکست وبه اهستگی طوری که ان مار متوجه نشود از کوه سرازیرشد  وبه خانقاه امد دیدند که ارام وارد خانقاه شد وطوری سلام کرد که به مشقت صدای او رادرک کردند چون درویشان این حالت او بدیدند خواستند بدانند که ان پیر که بوده که چند روز خدمت ومصاحبت او در وی چنان اثر کرده که یک عمر به ریاضت و مجاهدت ان تادیب وتواضع به دست نمی اید درویشان به نزد وی امدند و از وی سوالکردند که شیخ ترا به نزد که فرستاد او حکایت خویش بگفت  درویشان تعجب کردند شیخ گفت در دوران ریاضت مادران هفت سال دراین کوه ان ماررفیق وهمدم ومونس مابود  بعد از ان هیچکس از ان درویش حرکتی درشت ندید ونه اوازی بلند شنید وبسیار مودب ومهذب گشت.

((توضیح مردان خدا واولیا ء این چنین تربیت می کنند واذالقوا الذین امنوا قالوا امنا  هنگامی که در جوار اولیاء باشی نفس رحمانی انان افراد را مهذب می کند لذا از مصاحبت نفس رسول اکرم است که علی تربیت می شود سلمان واوذر ومقداد تربیت میشود از نفس رحمانی علی است که مالک اشتر وعمار وکمیل ها ظاهر میگردد از نفس رحمانی موسی است که یوشع بن نون تربیت میشود ))

***********************************************************************************

حکایت شیخ وسوال دانشمندی فاضل از او

روزی شیخ ابو سعید در نیشابور مجلس میگفت  که دانشمندی فاضل در ان مجلس حاضر بود با خود می اندیشید که این سخنان که این شیخ می گوید در هفت سبع قران نیست در حال شیخ به وی روی کرد وفرمود این سخن که ما می گوییم درسبع هشتم قران است ان دانشمند گفت ای شیخ سبع هششتم قران چیست ؟ شیخ گفت سبع هفتم قران جزوی ازقران است که تیره تر ودرشت تر نوشته شودوان ایه        

 یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک است وسبع هشتم ایه فاوحی الی عبده ما اوحی است شما می    پندارید که سخن خدای عزوجل محدود ومعدود است ان کلام الله بی نهایت که برمحمد (ص) نازل شده است این هفت سبع است اما انچه بر دل بندگان مومن میرساند در حصر وعدد نیلید ومنقطع نگردد ودر هر لحظه از خدای تبارک وتعالی رسولی(پیامی)بر دل بندگان میرسد چنانکه مصطفی (ص) میفرماید

اتقوا فراست المومن فا نه ینظر بنور الله

((توضیح این کلام شیخ جای تامل دارد زیرا شیخ به ان دانشمند فهماند که درست است که وحی منقطع شده است اما اما اکثر کلامی که از زبان اولیاء ومومنان صادر میشود الهام وپیامی از سوی خدای تبارک وتعالی است اذا باید از فراست وزیرکی وکلام مومنان ترسید چا انان به نور خدا نظاره میکنند وبه نور او بیان می کنند اذا مخالفت با انان بسیار گران تمام می شود مگر انکه ان مخالفت برای خدا باشد وخصمومت شخصی ونفسانی نباشد در ان صورت خدای تبارک وتعالی ان را حل میکند وخود ان ولی فعلی را برای ان شخص صادر می کند که به حقانیت کلام وی پی ببرند وانکار وی از میان برداشته میشود لذا دیدیم که بسیاری ازافراد که مقام عرفانی شیخ ابو سعید را که یکی از اولیاء بزرگ جهان اسلام وافتخار شیعه واهل سنت میباشد را منکر بودند خود شیخ کمک می کرد که مشکل رفع گردد وانان را به حقانیت خود در نزد خدای تعالی راهنمایی کنند تا اسیب نبینند

عارف بزرک قرن اخیر محمد علی شاه ابادی میفر مود هرچیزی را معدنی است ومعدن تقوی دل عارفان است لذا ما باید زندگی نامه وشرح حال تمام عارفان در طول تاریخ را مطالعه واز انچه از دل وفکر انان وفعل انان صادر شده است عبرت بگیریم وبه عنوان الگوی انسان کامل از انان تبعیت بکنیم                             العبد العاصی الحقیر دکتر یوسف نورایی سال 1390 شمسی))

**************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید وحلال خوردن وی و امتحان قاضی صاعد وی را

در ان وقت که شیخ در نیشابور بود یک روز در مجلس فرموده بود که((اگر همه عالم را خون طلق گیرد ما جز حلال نخوریم)) روزی قاضی صاعد را گفتند که شیخ فرموده اگر تمام عالم را خون فرا بگیرد ما جز حلال نخوریم او گفت من امروز این مرد را امتحان می کنم او دو بره فربه بخرید یکی از پول حلال ویکی از پول حرام دستور داد هردو را به یک رنگ وشکل بریان کنند وبیاراستند وبر دوطبق بنهادند وگفت من جلوتر از شما به سلام شیخ می روم وساعتی می نشینم شما این بره های بریان بعد از من بیاورید وپیش شیخ ابو سعید بنهید تا ببینیم او به کرامت حلال را از حرام می شناسد یا نه . چون قاضی صاعد پیش شیخ در امد خدمت کاران بریان ها بر سر نها دند و می اوردند ناگهان در چهار راهی غلامان ترک مست به ایشان رسیدند وکسان قاضی را زدند وان بره که حرام بود را در ربودند ایشان وارد خانقاه شیخ شدند ویک بریان را به خدمت شیخ نهادند رنگ ورخسار قاضی صاعد از شدت خشم بر خدمت کاران خود سرخ گردید انگاه شیخ ابو سعید به قاضی صاعد فرمود((ای قاضی مردار سگان را وسگان مردار را ؟ حرام به حرام خوار رسید وحلال به حلال خوار رسید  ؟ تو چرا عصبانی می شوی ؟ )) قاضی صاعد از شیخ عذرخواهی کرد و با اعتقاد کا مل به وی با زگشت

 

هر ان شمعی که ایزد بر فروزد   کسی که پف کند ریشش بسوزد

**************************************************************************

 خواب شیخ ابوالقاسم از بزرگان متصوفه در باره شیخ ابوسعید

 شیخ ابوالقاسم از مریدان شیخ میگفت مدت ها از حق سبحا نه وتعالی در خواست می کردم که یا رب درجه شیخ ابو سعید را به من بنمای تا یک شب رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را به خواب دیدم دیدم حضرت انگشتری در دست راست داشت که نگینی از فیروزه در وی نشانده است مرا گفت درجه شیخ ابو سعید می طلبی گفتم بلی یا رسول الله  حضرت انگشت به من نمود وفرمود ((چون نگینی در انگشتری است )) لرزه بر من افتاد واز خواب بیدار شدم  دیگر روز به خدمت شیخ به مجلس وی شدم شیخ روی به من نمود وفرمود حدیث ان انگشتری چون است و من در پای وی افتادم

*******************************************************************************************************************************

خواب بو عثمان حیری در باره شیخ ابو سعید ابوالخیر

بوعثمان حیری که از مشایخ نیشابور بود ومرید شیخ بود از شیخ ابوسعید خواست که هفته ای یکبار به خانقاه وی بیاید ومجلس بگوید وشیخ اجابت کرد بوعثمان گفت شبی به خواب دیدم که شیخ درخانقاه من مجلس داشت وصاحب شرع مصطفی صاوات الله وسلامه علیه در مجلس وی به جانب دیگر مجلس نشسته بود وشیخ به حضرت نگاه نمی کرد به خاطر من امد که عجب است که شیخ به حضرت رسول (ص) نمی نگرد شیخ در حال روی به من کرد وفرمود لیس هذا وقت النظر الی الا غیار هذا وقت الکشف والمکاشفه  چون مجلس به آخر رسید شیخ روی به حضرت رسول کرد وفرمود ولقد اوحی الیک والی الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک ووصلی الله علی محمد وآله اجمعین و دست بر روی خویش کشید واز منبر به پایین آمد ومن بیدار شدم واز این خوا ب متحیر بودم

******************************************************************

حکایت پیر چنگی وشیخ ابو سعید ابوالخیر

حسن مودب خادم شیخ گفت روزی شیخ در نیشابور از مجلس فارغ شده بود ومردمان برفته بودند ومن پیش وی ایستاده بودم ومرا قرض بسیار جمع شده بود وان قرض ذهن مرا به خود مشغول کرده بود ومنتظر بودم که شیخ در آن باره چیزی بگوید ونمی گفت که ناگهان شیخ به من اشارت کرد که عقب خویش را نگاه کن برگشتم دیدم پیر زنی از در خانقاه وارد میشود من به پیش وی شدم یک کیسه زر به من داد  وگفت صد دینار است به خدمت شیخ ببر وبگو دعایی در حق ما بکند من کیسه زر را گرفتم وشاد شدم و گفتم اکنون قرض های خانقاه شیخ را باز دهم وآسوده گردم  کیسه زر را پیش شیخ بردم وبنهادم شیخ گفت اینجا منه ان را بردار بر گورستان حیره که خارج از شهر است آنجا چهارطاقی است که نیمی از آن تخریب شده است در ان جا پیری است که خفته سلام ما به وی برسان و بگوی شیخ می گوید این را خرج کن وهر گاه باز احتیاج بود به نزد ما آی تا نیاز تو برآوریم حسن مودب گفت من  به آن قبرستان    برفتم دیدم دیدم پیر مردی ضعیف انجا خوایده وطنبوری زیر سر نهاده است اورا بیدار کردم  وسلام شیخ رسانیدم وزر به وی دادم فریاد وآه وناله از او بلند شد و گفت مرا به نزد شیخ ببر؟پرسیدم حکایت حال تو چیست گفت من مردی هستم که شغل من طنبور زدن است از جوانی که صدای بسارزیبایی داشتم این پیشه من بود ومرا من را قبول میکردند اکنون که پیر شده ام وصدای من زشت شده است در هیچ مراسمی ما را نمی پذیرند اکنون که فقیر شده ام وامروز هر چه گشتم برای زن وفرزنداه هیچ گشایشی نشد من نیز بهدین گورستان آمدم وبه درد فقیری گریه کردم وبا خدای تعالی مناجات کردم وگفتم پروردگارا هیچ شغل دیگری نمی دانم وجوانی وقوت از من رخت بربسته است وهمه خلق تو مرا رد کردند وزن فرزند نیز مرااز خانه بیرون کردند اکنون من امشب برای ته طنبور خواهم زد تا نانم دهی واجر ومزدم با توست ان شب را تا وقت صبح طنبور زدم و گریه میکردم بامدادطنبور زیر سر نهادم وخوابیدم تا این ساعت که تو مرا بیدار کردی حسین گفت با ان پیر مرد به خدمت شیخ رفتیم شیخ همانجا نشسته بود آن پیر در دست وپای شیخ افتاد وتوبه کرد شیخ به وی گفت ((ای جوانمرد از سر کمی ونیستی وبیکسی در خرابه قبرستان نفسی زدی وبا حق مناجات منجات خالصانه ای در عمر خویش کردی وسعی ترا خدای تبارک وتعالی ضایع نساخت بو وباز با حق این معامله را فراموش نکن وبرو واین کیسه را خرج کن ان پیر برفت انگاه شیخ روی به حسن مودب کرد وفرمود ((ای حسن هیچ کس در کار خدای زیان نکرده است حاجت این پیر بر امد حاجت تو نیز روا گردد)) حسن گفت دیگر روز که شیخ اژ مجلس فارغ شد کسی بیامد ودویست دینار زر به من داد که پیش شیخ ببر چون به خدمت شیخ بردم شیخ فرمود ای حسن قرض های خانقاه رابا این وجه بر طرف کن

 

((توضیح در کتاب مثنوی این حکایت  را جلال الدین  به شعر سروده است وبه جای شیخ ابو سعید این حکایت را به عمر الخطاب نسبت داده است چرا وچگونه خدای تبارک وتعالی نسبت به ان اگاه است اما این یک حکایت تاریخی است که صحت ان نسبت به این ولی خدا ابو سعید ابوالخیر است ودر مورد عمر هیچ کتابی چنین نسبتی  یا کرامتی شنیده ویا دیده نشده است که این حکایت را بیان کرده باشد الا مولوی وان به خاطر حب شدیدی که نسبت به خلیفه ثانی داشته است ان طور پسندیده که این کرامت را به او نسبت بدهد واین حکایت را به زیباترین قالب شعری وعرفانی سروده است طوری که آدمی را منقلب میکند واشک آدمی را سرازیر می کند وبیان میکند که هر عملی که خالصانه برای خدا باشد ولو آن عمل غنا و ساز طنبور باشد مقبول حق تعالی باشد اما اگر که  عملی از روی ریا باشد ولو نماز وعبادت باشد در پیشگاه حق جایی ندارد

***************************

حکایت قرض بسیار خانقاه  شیخ ابو سعید

حسن مودب خادم شیخ ابوسعید فرمود مرا از جهت صوفیان در نیشابور قرضی بسیار فراهم شده بود وصبر می کردم تاشیخ  چه فرماید  روزی شیخ نماز صبح را اقامه کرد وبعد از نمازفرمود ای حست دوات وپاره ای کاغذ حاضر گردان گفتم الله اگبر دوات وکاغذ پیش شیخ بردم شیخ در ان کاغذ این بیت را نوشت

هر جا که روی دو گاو کارند وخری                خواهی تو برو به مرو خواهی به هری

شیخ مرا گفت این کاغذ بستان واز خانقاه به سمت راست خارج شو آن کس که پیش تو آید به وی رسان چون بیرون شدم جوانی پیش امد وسلام گفتم و سسلام شیخ برساندم و کاغذ به وی دادم او بوسه بر کاغد داد وان را بر چشم نهاد وچون هنوز هوا تاریک بود نتوانست کاغذ را بخواند با وی برفتم به درب گرمابه ای رسیدیم ان جوان داخل حمام شد ونوشته را بخواند وفرمود حقیقت حکایت من است مرا گفت ای حسن می توانی مرا در نزد شیخ بری من او را به نزد شیخ بردم او به شیخ سلام کرد وصد دینار زر نافه مشک وپاره ای عود پیش شیخ نهاد شیخ به او فرمود دل فارغ دار که مقصود تو در همین شهر حاصل گردد جوان بیرون رفت وگفت با من بیا با وی رفتم تا به کاروان سرایی رسیدیم  صد دینار دیگر به من داد وفرمود در وجه وام وقرض شیخ کن واگر مقصود اینجا حاصل شود صد دینار دیگر بدهم حسن سوال کرد که حکایت تو چیست گفت من دو شریک(انباز) دارم که یکی در بلغا رستان است  ویک انباز به نهر واله است سه سال است که از انها خبری نشده است دیشب مرا قاصدی از مرو رسید که یک شریک من به مرو رسیده است  من عزم مرو کردم که در شب قاصدی دیگر رسید که ان دیگر شریک من به هری رسیده است من همه شب را اندیشه کردم که به مرو بروم یا به هری؟ سحر گاه مرا در دل آمد که بامداد به نزدیک شیخ روم واو را صد دینار زر و قدری بوی خوش برم واز وی سوال کنم  که به صلاح او به مرو بروم یا به هری  وهر چه شیخ اشارت کند بر آن بروم  بامداد می آمدم  که تو از پیش آمدی  وکاغذ دادی  اکنون چون بر کلام شیخ چنین آمد که همین جا مقصود حاصل آید منتظرم تا چه پدید آید حسن گفت از جهت صوفیان به بازار شدم تا سفره بخرم آن جوان را دیدم که می دوید گفت هر دو انباز من از مرو وهری رسیده اند وچنانکه شیخ فرموده بود مقصود من در همین جا حاصل گردید صد دیناردیگر به من داد من پیش شیخ آمدم شیخ به من فرمود (  بااین سیصد دینار قرض راپس بده وبعد از این هیچ داوری نکن که هرچه این قوم خورند انرا داوری نباشد که گذارنده این  قوم حق تعالی باشد))

*******************************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید و جوان قصاب

حسن مودب گفت مدت زیادی می گذشت که به علت کمبود وجه خانقاه شیخ مریدان وی گوشت نخورده بودند وجمع را تقاضای گوشت بود یک روز شیخ مجلس می گفت وشیخ به من گفت ای حسن نزدیک آن جوان برو وبا انگشت به وی اشاره کرد و بگو در کیسه خود یک دینار وحبه ای است آنرا بده نزدیک آن جوان رفتم وآنچه شیخ فرموده بود بیان کردم چون بشنید گریان شد بند بگشاد وان پول را به من داد ودرست آن یک دینار وحبه بود به خدمت شیخ آوردم شیخ گفت ای حسن برو تا سر بازار آهنگران در آنجا جوان قصابی است که بره ای شیر مست بر دست دارد که برای بزرگ کردن آن رنج ها برده است آن را از اوبخر وآن قصاب را نیز با خود ببر تا خرابه  بشوله ودر اجا انداز تا سگان آن خرابه دهانی چرب کنند من رفتم وهمه راه را داوری می کردم که مدت هااست درویشان در خانقاه گوشت نخورده اند شیخ بره شیر مست برای سگان بشوله می فرستد چون به چهار راه اهنگران رسیدم آن بره را از ان جوان قصاب خریدم و جوان را با خود بردم وان بره در پیش سگان انداختم و جمعیت کثیری با تعجب به نظاره ایستاده بودند آن جوان قصاب شروع به گریه کردن کرد وبه من فرمود مرا بی نزد شیخ ابو سعید ببر؟ جوان را به خدمت شیخ بردم در پای شیخ افتاد و می گفت توبه کردم آنگاه شیخ به حسن مودب گفت((ای حسن جهار ماه استکه این جوان قصاب در بزرگ کردن این بره رنج ها برده است دیشب آن بره بمرد واین جوان را دریغ آمد که دور اندازد وامروزخواست که بفروشد وما روا نداشتیم که آن مردار به گلوی خلق خدا برسد وما با خریدن آن حاجت این قصاب را روا کردیم وسگان بشوله نبز لبی چرب کردند ای حسن تو داوری چرا میکنی؟ این درویشان پاکانند جز پاک نخورند آنگاه جوان قصاب گفت مرا گوسفند حلال هست آن را به درویشان خانقاه بخشیدم سپس شیخ فرمود((این همه امور باید واقع می شد تا سگان دهنی چرب کنند واینمرد قصاب به مقصود رسد وشما به گوشت حلال برسید))

******************************************************************************

حکایت موذن مسجد نیشابور وشیخ ابو سعید

در آن وقت که شیخ به نیشابور بود یک شب موذن مسجدی قبل از اذان بر مناره آیاتی از قرآن را تلاوت میکرد ودر آن همسایگی ترکی بیمار بود آن ترک را آواز موذن را خوش آمد وبسیاری گریه کرد  فردا کسی را به فرستاد  وموذن را بخواند و گفت دوش بر این مناره تو قرآن می خواندی گفت بلی گفت دیگر باره بخوان موذن پنج آیه یخواند وآن ترک چند دینار زر به وی داد موذن آنها را گرفت واز پیش ترک بیرون آمد وبه مجلس شیخ آمد  در میان مجلس دو سگبان از در خانقاه در آمدند واز شیخ چیزی خواستند شیخ روی به آن موذن کرد وفرمود آن چند دینار زر که از آن ترک گرفته ای را به این دو شخص بده موذن تکانی خورد وگفت در نزد آن ترک جز من وخودش کسی نبود و او در این فکر بود که شیخ دوباره روی به او کرد وفرمود ((ای جوانمرد بسیار اندیشه مکن که آب گرمابه را شایسته فاضلاب است ))موذن از این کلام شیخ شادمان گشت وآن چند دینار به ان دو نفر داد

سیری درکتاب اسرار التوحید 3

 

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

****درویشی به شیخ فرمود یا شیخ راهی در پیش بنه شیخ فرمود آن راه نگاه دار که خدای تعالی بدان راه فرموده است آنکه گفت واتبع سبیل من اناب الی متاب ع کسانی باش که با ما گشتند وما را بودند نه متابع کسانی که نابکاران دنیا واخرت بودند گفت یا شیخ این راه به چه زادی رویم ؟ شیخ گفت پیوسته بگوی

یا رَجاءَ الراجین؟ ویا اَمل الآملین ؟لا تُخیب رَجایی ؟ولا تَقطع اَملی ؟یا اَرحم الراحمین؟ تَوَفنی مُسلماً؟ واَلحقنی بِالصالحین؟

*****************

دعای شیخ ابوسعید وتوصیه به فرزندش 

خواجه بو طاهر فرزند شیخ ابو سعید گفت هنگامی که شیخ ابو سعید مرا به نسا فرستاد به من این دعا را آموخت وگفت از این دعا غافل مباش

 یاحنان یامنان؟ یادیان یا برهان؟ یا سبحان یا رحمان ؟یامستعان؟ یا عزیز الشان ؟یادائم السلطان ؟یا کثیر الخیر والاحسان ؟نعوذ بک من الحرمان والخذلان؟

************************

شیخ ابوسعید این اوراد را در بامداد می خواندند

بسم الله الرحمن الرحیم  بسم الله  ماشاءالله   لا یاتی البالخیر الا الله   بسم الله ماشاءالله  ومابنا من نعمه فمن الله    ماشاءالله لا حول ولا قوه الا با لله             

بسم الله لایضر مع اسمه شی ء فی الارض ولافی السماء وهو سمیع العلیم.  بسم الله الشافی   بسم الله الکافی   بسم الله المعافی

فتحصنا بالحی الذی لا یموت    ورمینامن ارادنا بسوء بلا اله الا انت    وتمسکنا جمیعا بالعروه الوثقی لا نفصام لها والله سمیع علیم

*********************************************************

دعای شیخ ابو سعید ابو الخیر بعد از سفره

اللهم بارک لنا فیما رزقنا   وارزقنا خیرا منه    وافضل واعطنا جمیع ماسالناک من الخیرومالم نسال     وزدنا من فضلک الواسع  وانا الیک راغبون      

**************************** اشعار شیخ ابوسعید ابوالخیر

در راه یگانگی نه کفرست ونه دین                            یک گام زخود برون نه وراه ببین

ای جان جهان توراه اسلام گزین                               با مار سیه نشین  با خود منشین

******

در وصیت های هنگام وفات شیخ

***در یک سال آخر عمر هر روز شیخ درمجلس میفرمودند((ای مسلمانان قحط خدای می آید)) ومی فرمود اگر فردا از شما سوال کنند که شما چه کسی هستید ؟مگویید ما مومنانیم مگویید ما صوفیانیم  مگویید ما مسلمانانیم که هر چه گویدحجت آن از شما بخواهندو شما عاجز شوید بگویید ماکهترانیم  مهتران ما در پیش هستند ما را نزدیک مهتران ما برید که جواب کهتر بر مهتر باشد

شیخ هنگام آخر عمر روی به یاران کرد وفرمود (( علم هردو جهان در این کلمات گفته شد انالله واناالیه راجعون قحط خدای آمد ! قحط خدای آمد ! قحط خدای آمد !پیش از این قحط نان وآب بوده است اکنون قحط خدای آمد

****شیخ در اخرین وداع خویش روی به خواجه حمویه کرد وفرمود روز جمعه روز بازار ما خواهد بود و جهد کن تا به یکبار ما را از سرای به خاک رسانی که عقبه عظیم در پیش است ودر این روز از جماعتی  که بینید و از جماعتی که نبینیدزحمت ها خواهید برد خواجه نجار پرسید ای شیخ جماعتی که دیده نشوند کیانند ؟شیخ گفت ای احمد بدانکه سه کس از جنیان خلیفه رسول خدا بر جنیان بودند یکی عمرو دیگری بحر وسمی عقب است وعقب با ما هم صحبت بود وپس از وفا ما بر سر قبر ما مجاور باشد تا وقتی وفات کند ووی جز روز عرفه وعید قربان از خاک ما غایب نبود و جمع بسیاری از جنیان به سخن ما آسایش ها داشته اند چه در نیشابور وچه در اینجا ودر سماع درویشان به خدمت ایستاده بودندو تا شما بر سر تربت ما سماع میکنید ایشان به خدمت می آیندحق ایشان را به پاکی نگه دارید ودر سرای خود هرشب سپند سوزید که جنیان کافر ازبوی سپند گریزان هستند و بفرمایید تانماز دیگر رفت وروی کنند و همه آلایش ها را پاک کنند ودر وقت وفات ما اگر آوازی شنیدید وکسی را ندیدید بدانید که اجنه هستند .

وبدانید که ما رفتیم وچهار چیز بر شما میراث گذاشتیم((رفت وروی  شست وشوی  جست وجوی   گفت وگوی ))تا شما بر این چهارچیزباشید آب جوی شما روان باشد وزراعت دین شما سبز وتازه باشد و شمانظاره گرخلقان باشیدو جهد کنید تا از این چهاراصل چیزی از شما فوت نشود که آخر عهد است وما را هزار ماه عمر تمام شد و ورای هزار شمار نیست انا لله وانا الیه راجعون.

چون شیخ این کلمات در یک مجلس بگفت سپس اشک از دیدهاو روان شد و همه جمع گریه می کردند انگاه شیخ گفت داعیه ما از حق سوال کرد که این معنی چند دوام دارد جواب آمد بوی این معنی صد سال دیگر در میان خلق بماند بعد از آن نه بوی ماند نه اثر و طلب ها منقطع گردد. وبعد از شیخ صد سال فرزندان وی خانقاه را اداره کردند تادر حمله مغول همه چیز از بین رفت

************

در حالت وفات شیخ ابوسعید

در روز جمعه 27 رجب 440 هجری قمری شیخ در آخرمجلس این بیت را خواند

 دردا که همی روی به ره باید کرد   

وین مفرش عاشقی دو ته باید کرد

آنگه به خواجه علیک که از نیشابور بود ومرید شیخ بود گفت بلند شو خواجه علیک بر خاست  گفت همین الان به نیشابور باید رفت به سه روز باید رفت وبه سه روز مراجعه کنی نیم روز آنجا باشی طوری که روز پنجشنبه نماز مغرب اینجا باشی و فلانی را سلام می گویی و بگو شیخ گفت که ان کرباس که برای آخرت نهاده ای را برای ما بفرست وی رفت در روز دوشنبه همان هفته رو به خواجه عبد الکریم کرد وفرمود در طول حیاتما شغل طهارت واصلاح وضع ظاهر ما به عهده تو بود در وفات ما نیز خودت با حسن مودب کمک کن ودر غسل مل تقصیر مکن و در غسل به شرایط وسنن قیا م کنی واگر ترک سنتی رود کفن را باز کنند چون شیخاین سخن را گفت به حسن مودب فرمود ستور زین کنید تا گرد میهنه گشتی بزنیم حسن مودب گفت من در رکاب شیخ می رفتم ودر این اندیشه بودم که بعد از شیخ چه کسی را خدمت کنم و وام زیادی به عهده خانق ماندهبود وآن نیز ذهن مرا مشغول کرده بود که ناگهان شیخ عان اسب رابازکشید وروی به منکرد وفرمو ای حسن دل مشغول ندار که بو سعد دادا بعد از سه روز از وفات ما می آید ودل تو از وام فارغ گرداند بعداز رگ شیخ حسن مودب دیگر نتوانست خدمت درویشان رابکند خواجه بو طاهر وفرزندان او کردند  چون شیخ به فرزندش هنگام مرگ فرمود ترا وفرزندانترا بر خدمت درویشان وقف کردم وبوطاهر قبول کرد . و بعداز وفات شیخ بو سعد دادا بعد از سه روز از غزنین برسید و وام خانقاه را پرداخت ودل حسن مودب از دادن وام  آرام شد . شیخ که از گردش باز امد حال وی بد شد ومریدان گرد وی آمدند و از شیخ سوال کردند که در پیش جنازه شما کدام آیه را تلاوت کنند ؟ شیخ گفت ان کازی بزرگ باشد امااین بیت را بخوانند

خوبتر اندر جهان از این چه بود کار                         دوست بر دوست رفت یار بر یار

آن همه اندوه بود واین همه شادی                    آن همه گفتار بود این همه کردار

و در این روز ازشیخ پرسیدند که بر تربت شما شهدالله ایت الکرسی یا تبارک را بنویسیم شیخ گفت آن کاری بلند است این قطعه را باید نوشت 

سالتک بل اوصیک ان مت فاکتبی            علی لوح قبری کان هذا متیما

لعل شجیا عارفا سنن الهوی                  یمر علی قبر الغریب مسلما

دو روز قبل از وفات شیخ که فرزندان ومریدان در پیش وی نشسته بودند روی بدیشان کرد وفرمود نعمته الله مجهولته ما دامت محصوله فاذا فقدت عرفت ((نعمتهای خدا تازمانیکه در دسترس هستند ناشناخه هستند مادامی که از دست رفتند شناخته می شوند)). خواجه عبدالکریم گفت شیخ روز پنجشنبه نماز مرب چشم باز کرد وبه خواجه بو طاهر فرمود که خواجه علیک از نیشابور برگشت گفت نه دوباره چشم برهم نهاد من براستم وبیرو رفتم خواجه علیک در رسید وبرگشتم به خواجه بو طاهر گفتم خواجه علیک رسید وکرباس را آورد خوجه بوطاهر آهسته به شیخ گفت خواجه علیک رسید شیخ چشم باز کرد و گفت الحمدلله رب العا لمین و نفس منقطع شد چهارم شعبان 440قمری شب جمعه نماز عشاء وخروشی از میان سرای شیخ بر آمد چنانکه آواز به همه میهنه رسید و چنانکه شیخ از قبل گفته بود دانستند که نوحه جنیان است

******حکایت بوسعد دا دا و شیخ ابو سعید ابوالخیر

در ابتدا حالت شیخ در سرای شیخ پیرزنی مطبخی درست کرده بود که او را دا دامطبخی میگفتند واو پسری داشت به نام بو سعد که مادرش هر فرمانی به او دادی انجام میدادی یک روز یخ در صومعه خویش بهخواب قیلوله سر باز نهادهبود وهوا بسیار گرمبود مادرش به بوسعد گفت سبویی آب بیاور تا از جهت شیخ وصوفیان چیزی سازم بوسعد سبوی برگرفت و آی می اورد وپای وی برهنه بود وزمین بسیار گرم بود و بوسعد  را پای موسوخت و آب از دو چشمش می دویدو سبوی بر پشت گرفته آب می اورد چون ار در سرای شیخ وارد شد شیخ از اندرون صومعه آواز داد که ما بغداد را به بوسعد دادا وفرزندان اودادیم بدین سبوی آب بعد از آن در خدمت شیخ بو سعد بزرگ شد وبه جایی رسید که ازاصحاب عشر ه شیخ گشت و ده تن بودند از مریدان شیخ ما که ایشان را اصحاب عشره خوانده اند که حضرت رسول ص را ده یار بود که ایشانرا اصحاب عشره خوانده است وشیخ نیز به متابعت سنت مصطفی ده یار داشته است وشیخ در اواخر عمر خود یک روز بو سعد دادا را بخواند وگفت مااز این عالم خوهیم رفت وحسن مودب از جهت صوفیان سه هزار دینار قرض دارد ترا به شهر غزنین می فرستم به نزد سلطان غزنین برو وسلام ما به وی برسانید واو رابگوی که شیخ ابوسعید را سه هزار دینار وام است دل ما را میباید از آن فارغ گردانید که بدین سبب از دنیا بیرون نمی توانیم شد بو سعد گفت چون شیخ این سخن بگفت در حال با خود گفتم که من این سخن با سلطان چگونه توانم گفت و چگونه حرف مرا بپیذیرد و این حکایت به سمع او که رساندچون این ادیشه درسر من افتاد شیخ روی به من کرد وفرمودای بوسعد دل فارغ دار که ما چند کلمه با وی سخن گفته ایم واو قبول کرده است بوسعد گفت من اسباب سفر آماده کردم و پیش شیخ آمدم شیخ به من گفت

((ای بوسعد ما را وداع کن که چون باز آیی ما را نبینی وآگاه باش که چون به میهنه رسی سه روز بیشتر مقام نکنی به سوی بغداد می روی که ما بغداد را به تو وفرزندان تو دادیم وزینهارکهبه هیچ موضعی مقام نسازی مگر در بغداد که آنجا بر دست تو درویشان را بسیار راحت ها وگشایش ها پدید آید ))بو سعد گفن من بسیار گریستم و در دست وپای شیخ افتادم و شیخ را وداع کردم وبه سوی غزنین حرکت کردم چون به در شهر غزنین رسیدم در این اندیشه که من سلطان را چگونه ملاقات کنم وببینم  گفتم مسجدی بیابم که نزدیک سرای سلطان باشد  ودر انجا نزول کنک و هرگاه از نزدیکان سلطان کسی آمد پیام شیخ را با وی در میان نهم تا به سلطان برساند به نزدیک سرای بزرگ سلطان نزدیک شدم دیدم در آن نزدیکیدکان های فراوانی نیز هست خادمی نیکو روی دیدم که بر در دکانی نشسته بود چون مرا دید بر پای بر خاست و پیش من آمد ومرا در بغل کرد ومصافحه گرمی باما کرد وبه من فرمود بو سعد دوست دادا مرید شیخ ابوسعید ابوالخیراز میهنه تو هستی گفتم آری من هستم گفت برخیز ودر آی و من گریان به سرای شاهانه سلطان غزنین وارد شدم و تعجب می کردم که ایشان مرا چگونه شناختند ونام مرا از کجا فهمیدند و سلطان با من چکار دارد آن خادم مرا در سرای آورد و در حجره ای برد در آن حجره سلطان رادیدم که بر چهار بالش تکیه زده من سلام کردم ووی جواب داد و گفت بو سعد دوست دا دا تو هستی گفتم آری سلطان گفت که چهل شبانه روز است که من شیخ ابو سعید را به خواب دیده ام که من این خادم را بر در این دکان که نزدیک قصر ما است به انتظار آمدن شما لحظه شماری کرده ایم و شیخ ابو سعید جریان وام با ما گفته است و من قبول کرده ام  بو سعد گفت چون این سخی را از زبان سلطان شنیدم آن قدر گریه کردم که بی هوش افتادم ون به هوش آمدم همان روز ورا به حمام فرستادند و جامه های نیکوی صوفیانه به تن من  کردند و تا سه روز مرا مهمانداشتند بامداد روز چهارم مرا به نزد سلطان بردند وی سه هزار دینار زر به منداد وفرمود این ازجهت وام شیخ و هزار دینار دیگر داد وگفت این از جهت عرس شیخ است تابر سر تربت شیخ از جهت ما عرسی کنند و هزار دینار دیگر به من داد وگفت راهی دور امده ای به این نیاز خواهی داشت و خادم خویش راگفت که ما را به کاروان خراسان برساند  ومن آمدم تا به خراسان رسیدم و روی به میهنه نهادم و رنجور وگریان بودم از وفات شیخ چون به کنار میهنه رسیدم جمله فرزندان شیخ و مریدان وی مرا استقبال کردند به حکم اشارت شیخ که حسن مودب را فرموده بود که بعد از وفات مابه سه روز بو سعددادا از غزنین برسد ودل تو از وام فارغ گرداند و آن روز که من به میهنه رسیدم بامداد روز چهارم از وفات شیخ بود ایشان چون ورا بدیدند فریادبر اوردند و دیگر باره ماتم شیخ تازه شد من همراه ایشان به سر تربت شیخ آمدم و زیارت کردم و سه هزار دینار وام را پیش ابو طاهر نهادم وهزار دینار دیگر که سلطان جهت عرسی داده بود دادم و هزار دینار خودم را نیزپیش خواجه ابو طا هر بنهادم و گفتم این نیز از جهت منشیخ را عرسی کنیدو من سه روز در میهنه ماندم و روز چهارم به حکم اشارت شیخ به جانب بغداد حرکت کردم چونبه بغداد رسیدم آن وقت آبادانی بدان سوی آب بود من در مسجد نزول کردم چون روزی چند استراحت کردم وبادوستیاین حکایت در میان نهدم که می خواهم اینجابقعه جهت صوفیان بسازم وی گفت نامهاب به خلیفه بنویس که ان سوی آب زمینی جهت خانقاه به تو بدهد وی نامه ای به حاکم بغداد نوشت که من مردی راسانی و از مریدان شیخ ابوسعید و در صدد م جهت صوفیان خانقاهی بسازم تا جماعتی را خدمت کنم و خایفه به خط خویش دستور داد زمینی به ما دادند قریب دو هزار گززمین بود ومن آهست اهسته بنای ان را با کمک کاروان های خراسان بنا نهادم وبعد که اماده شد در آنجا سفره نهادم و خود پنج بار اذان می گفتم و خود امام جماعت خانقاه بودم وکم کم بیشتر اهل بغداد مریدما شدند و پیوسته خدمت ما به درویشانوغریبان ومهماننوازی ما به گوش خایفه می رسید تا یک شب نماز عشا خوانده بودیم که دیدیم کسی در خانقاه را می زند دربرا باز کردم خلیفه بغدادبود به جندی از خاصان خویش که به زیارت من و نظاره خانقاه آمده بود چون داخل عمارت شد بیش از پنجاه تن از مشایخ ومتصوفه بر سر سجاده نشسته بودند آنگاه وی نشست ومن آنقدر که وقت اقتضا کردچند حکایت از کرامات شیخ ابو سعید را تعریف کردم خلیفه بیسار خوشال شد و مریدای طایفه گشت آنگاه به بوسعد فرمود به سرای هر وقت بدون اطلاع هم ایی تشریف بیاورید و ما مصالح مسلمانان در گردن تو کردیم تا هر کس گرفتاری داشته باشد با تو در میان نهد و تو بر ما عرضه داری و بعد از آن مردمان به یکبارهروی به من آوردند وحاجات بر من عرضه می کردند و من با مشورت خلیفه رای میدادم  کم کم من شیخ الشیوخ بغداد شدم و حرمت من در بغدادکمتر از حرمت خلیفه نبود به برکت نظر مبارک شیخ ابو سعید که فرموده بود ما بغداد را به بو سعد دا دا در مقابل لین سبوی آب دادیم

********************

حکایت اسب کمیت شیخ بعد از وفات

شیخ ابو سعیدرا اسبی کمیت بود که به هیچکس جزشیخ اجازه سوار شدن ندادی چون شیخ از دنیا رفت افسار گسسته و آب از دیده وی میدوید و آب وعلف نمی خورد تا هفت شبانه روز چیزی نخورد طوری که بسیار لاغرشده بود حکایت را به خواجه ابو طاهر فرزند بزرگ شیخ گفتند وی گفت آن را بکشید تا درویشان از ان چیزی بخورند وبه مردمان نیز به تبرک چیزی دادند

*************

حکایت چوب خوردن بو طاهر وحفظ سوره انا فتحنا به دستور شیخ

از خواجه ابو الفتح حکایت شد که گفت پدرم خواجه بو طاهر در کودکی به مدرسه می رفت روزی استاد اورا کتک زه بود طوری که نشان آن بر تن وی نمایان بودخواجه بو طاهر گریان از دبیرستان باز آمدو نشان چوب استادبه شیخ نشان می داد شیخ ابو سعید استادرا پیغام فرستاد و گفت ما از این فرزندان انتظار قاری قرآن یا امام بودن نداریم چندان یاد گیرند کهدر نماز به کار گیرند کفایت می کند  و گوشباز دار که ایشان نازنینان حضرت هستند خدای تبارک وتعالی ایشان را به لطف خود پرورش داده است و آفریده است پس آگاه باش که با ایشان هیچ عنف نکنی ؟و خواجه بو طاهر مدرسه رفتن را عظیم متنفر بودی روزی بر لفظ مبارک شیخ برفت که هر که ما را خبر کند که درویشان می آیند هر آرزویی که از مابخواهد بدهیم و چند روز بود که شیخ را هیچ مساری نرسیده بود  وآرزو مهمان میکرد خواجهبو طاهر چون بشنید فورا بر بام امد و از اطراف تجسس آمدن درویشان می کرد اتفاقا جمعی در ویشان از جانب طوس وارد شدند بو طاه خوشحال از بام فرود آمد و شیخ را گفت ای با با جمعی در ویشان رسیدند شیخ گفت اکنون چه خواهی گفت آنکه امروز بهمدرسه نروم  شیخ گفت حاجت تو روا باشد گفت وفردا نیز گفتروا باشد گفت این هفته نروم گفت روا باشد گفتهرگز به مدرسه نروم شیخ گفت مرو به شرطی کهئسوره انا فتحنا بیاموزی واز بر کنی دیگر به مدرسه نرو بوطاهر خوش دل گشت آنگاه شیخ جارویی به وی داد و گفت دربخانقاه وداخلرا تمیز کن بوطاهر جای می رفت که درویشان رسیدندوبه نزد شیخ آمدند شیخ ایشان را گفت که شما ابو طاهر را چگونه یافتید گفتند سخت نیکو فرزندی است آنگاه شیخ گفت اکنون ما اورا وفرزندان او را نصیب خدمت شما کردیم  بعد شیخ بو طاهر را انا فتحنا از بر رمود چون شیخ به جوار رحمت حق تعالیرفت و بوطاهر به اشارت شیخ قطب صوفیان بود چندیسال بعد که خواجه نظام الملک وزیر ملک شاه ساجوقی بود و خلافت در صفاهان (اصفهان ) بود و خواجه نظام الملک مرید شیخ ابوسعید بود و خواجه بو طاهر را از جهتصوفیان قرضی به عهده بود وخودبا فرزندان به اصفهان به نزد خواجه نظام الملک امده بودند و وزیر زیاد از حد وصف شیخ ابو سعید وفرزندان وی راکرد در آن موقع سیدی (علوی ) از طرف سلطان غزنین آمدهبود که مردی فاضل وصاحب رای و متعصب بود وبخصوص اهل تصوف رامنکر بودی و در این مدت که انجا بودی پیوسته خواجه نظام الملک را ملامت می کردی که مال خویش بهجمعی می دهی که وضویی به سنت نتوانند و از علوم شرع بی بهره هستندومشتی جاهل دست زده شیطان هستند و خواجه نظام الملک میگفت که چنین نگوی که ایشان مردمانی آگاه هستند ومقتدایشان علماء شریعت وطریقت هستند  آن سید علوی شنیدهبود که خواجه بو طاهر قرآن نداند و نظام الملک نمی دانست انگاه ان سید  غزنین به نظام الملک گفت همگان اتفاق دارند که شیخ ابو سعید مقتدای صوفیان همه عالم است نظام الملک گفت بلی اتفاق است آنگاه سید فرمود بعداز او پسر او قطب صوفیان است گفت بلی قطب است رسول غزنین گفت خواجه بو طاهر قر آن نداند وزیر گفت داند او را دا کنید وتو سوره ای از قر آت اختیار کن تا من بگویم بر خواند بو طاهر را طلب کردند وی با جمع صوفیان وفرزندان شیخ پیش خواجه نظام الملک آمدند آنگاه وی از سید غزنین پرسید کدام سوره را از قر آن بخواند گفت سوره انا فتحنا را بخواند وزیر اشاره کرد و ابو طاهر سوره را از بر خواند چون سوره به آخر رسید نظام الملک شاد شد و رسول غزنین  شرمسار شد طوری که مجلس را ترک کرد وزیر دید که بوطاهر بسیار شادان است از وی سبب را پرسید خوجه بوطاهر گفت ای وزیر بزرگوار من قرآن را به جز این سوره ندانم شاد من از این است که زمانی که دهسال داشتم شیخ مرا مجبور به حفظ این سوره کرد تا فرزندش در چنین زمانی سر شکسته وخوار نگردد ((وهنگام وفات شی بوطاهر 40سال داشت وچهل سال دیگرزنده بود ودر سال 480 قمری در گذشت )) ونظام الملک را اعتقاد زیادت شد

**********************

حکایت شیخ مهد بارودی وزیارت قبر ومشهد شیخ و ربودن وی توسط اجنه

شیخ مهد بارودی مردی عزیز وبزرگوار و معتقد طوری که سلطان سنجر با تمام لشگراو مرید وی گشته بودند و در نزد اهل روزگارمقبول عصر بود در عهد پدرم نورالدین منور رحمت اله علیه که خادم بقعه شیخ ابو سعید بود به زیارت روضه شیخ به میهنه آمد چون روزتربت شیخ رازیارت کرد وجمع از سفره ونماز عشاء فارغ شدند و شمع هر شب در کنار تربت روشن کردند و قرآن خواندند و جمع صوفیان زیارت کردند شیخ مهد گفت مرا بگذارید که امشب در این مشهد بر سر تربت شیخمقام کنک وبهعبادت مشغول گردم فرزندان شیخ گفتند که این معهود نبوده است و بعد از وفات شیخ هیچ کس به شب در اینجا قرار نتواندگرفت که شیخ اشارت فرموده است که زیارت روز شمارا نصیب باشد و شب جمعی دیگر را یعنی جنیان را و همه شب که درب مشهد بسته بود وقفل میکنیم هر که گوش دارد آواز بشنود هر چه شیخمهد را گفتند فایده نکرد و گفت من امشب در اینجا خواهم بود چون بسیار الحاخ کردند و او قبول نکرد او را داخل بر سرقبر گذاشتندوخادم بیرونشد ودرب مشهد قفل کرد وبرفت و تابستان بود وهوا بسیار گرم وجمعی از صوفیان  بر بام خوابیدند هنز در خواب نرفته بودند که فریاد شیخ مهد از مشهد بلند شد صوفیان از بام به زیر آمدند دیدند شیخ مهد در کنا حوض سرایصوفیان بر کنار جی آب نشسته وهر دو پای بر آب نهاده است او را بر بام بردند دیدند رب مشهد قفل است از وی سوال کردند چه اتفاقی افتاد شیخ مهد فرمود چون من در مشهد به نماز مشغولشدم و رکعتی چندنماز خواندم بنشستموسر بهگریبان نهدم که ساعتی تفکر نمایم که ناگهان احساس کردم که پایم خیس شد و تری اب به پایم رسید چشم بازکردمخویشتن را در میانکوی بر کنار جوینشسته و پای در آب نهاده دیدم چنانکه شما مشاهده کردید آن شبشیخ مهد بر بام بخفت سحرگاه که خادم در مشهد شیخ بازکرد و شمع بر تربن روشن کرد کفش شیخ مهد از انجا بیرون آورد ودر پیش وی نهاد و شیخمهد چند روزی در میهنه مقام کرد وبازگشت چون به نسا باز رسید مشایخ نسا از وی سوالکردند که فرزندان شیخ را چگونه یافتی گفت ((منور منوری دیدم ))واینرا در حق پدرم نورالدین فرمود((محمد بن منور بن ابی سعد بن ابی طاهر بن ابو سعید ابوالخیر میهنی نویسنده جد پنچم وی شیخ بوده است ))

************

حکایت حکیم محمد ابیوردی و شیخ ابوسعید

حکیم محمد ابیوردیگفت به نزد ما مردی بسیار زاهد بود که گفت من یکسال پیوسته عبادت کردم واز خداوند سبحانه وتعالی به تضرع وزاری دعامی کردم که مرا دلالت کند بر خیری که بدان خیر به درجه شیخ ابو سعید برسم شبی به خواب دیدم که هاتفی مرا میگوید که شیخ ابو سعید به حدیثی از احادیث مصطفی ص عمل کرد تا بدین درجه رسید که دیدی از خواب بیدار شدم یک سال دیگر عبادت کردم واز خدای خواستم آن حدیث را به من نمایند که کدام حدیث است تا اینکه شبی به خواب دیدم که هاتفی فرمود آن حدیث که در طلب انی این است که مصطفی ص می گوید ((صل من قطعک و اعط من  حرمک واعف عمن ظلمک)پیوند کن باکسی که از توبریده است بده وعطا کن به کسی که ترا محروم کرده است و عفو کن کسیرا که به تو ظلم کرده است)

چون از خواب بیدار شدم دانستم که مرتبه شیخ ابو سعید کردن کار من وامثال من نیست که مرا دو سال عبادت وریاضت است که او به کدام حدیث عمل نموده است

نامه عرفانی شیخ ابوسعید به شیخ الرئیس ابو علی سینا فیلسوف بزرگ جهان اسلام

نامه ابوسعید

ای دانشمند خدا ترا به آن راهی که شایسته است موفق بدارد و از آنچه برای نیکبختی همیشگی بدست می آوری روزی تو گرداند بدیهی است یقین کامل به راه راست دارم جز اینکه وادی های گمان دراین راه فراوان است ومن با هر کسی روبرو می شوم طالب راه اومی شوم شاید خدا از در حقیقت حال او راه بر روی من بگشاید واز تحقیقات و درستی وراستی های او برخوردار گردم وتو از همان عده افراد هستی که به راههای دانش دست پیدا کرده و بااهل طریقت سر وسری داشته اکنون از آنچه روزی شده و برخوردار گردیده به اطلاع من برسان و حقایقی را که به توفیق بدست آوردی برای من بیان کن وبدان که که جنبش آغاز حال پارسایی است و پارسایی وسیله پیوستگی است و شکی نیست پارسایی وپیوستگی از امور سهل و ممتنع است و خدا توفیق دهنده  طالبان است

پاسخ نامه ابوعلی سینا در جواب نامه شیخ ابوسعید

نامه شما رسید و حاکی از آن بود که خدا نعمت هایش را بر شما تمام کرده وبه ریسمان محکم دست آویز گردیده اید نامه را خواندم وتدبر کردم و چند بار هم قرائت کردم و به شکر خدای واهب العقل پرداخته واز او سپاسگذارم که شما را در دنیا وآخرت توفیق عنایت فرماید واو را ثابت قدم بدارد آری خدا است که هر گونه پیش آمدی از او بوجود می آید وداوری ملکوت و جبروت در دست اوست و اینحقیقت از اسرار الهی است که هر کس در خور آن باشد می داند و هر کس غافل از آن باشد از آن بی خبر است خوشا به حال آن کسی که در زمره نیکبختان در آید واز طریق بد بختان در احتراز باشد واز سرمایه ثروت بقاء بهره مند گردد

باری مرد خردمند از دنیایی که سر انجام غنی و فقیر یکسان است لذت نمی برد و هنگام مرگ همگان یکسان هستند عاقلان می دانند که دنیا سرایی است که درد هایش آزار می رساند و لذت هایش کسالت آور است صحتش در آن است که اضدادش بر خلاف طبیعت با یکدیگر همراهند و سلامتش در آن است که خوراک را بخورد و فضولاتش از وی دفع گردد آری جز احمقان بدین دنیا دل نبندد و جز احمقان بدان خرسند نگردند فریفته دنیا همواره در نا امیدی است ودر قید حرکات مختلف ومزدور حاجات متشتت اند و چنین مردمی در اندیشه حق جویی نمی باشند وبا مقام توحید سر وکاری ندارند واز خوابگاه دنیا به سر منزل آخرت دیده نگشایند . آن صدیق یگانه میداند که لذایذ حقیقی مربوط به جهان دیگر است از خدا میخواهم که پرده کوری از دیدگان ما بر دارد وزنگ تیرگی از دل ما بزداید و بر هدایت خود بیفزاید . اکنون آن صدیق فرزانه از من خواسته است تا اندرزهایی برای او بیان کنم خواسته او همانند بینایی است که از نابینایی طلب راهنمایی کند چون منی امکان ندارد تا تمنای آن فرزانه  را ادا سازم در عین حال برای آنکه سوال شما را بی جواب نگذارده باشم می گویم .

((درآغاز وانجام هر کاری خدا را منظور نظر خود قرار بدهید ودر ظاهروباطن از وی آنچه میخواهد بخواهد و دیدگان را سرمه توحید دهد ودر برابر حق ثابت قدم باشد ودر حالی که در عالم ناسوت است عازم عالم ملکوت باشد وخاطر خود را ازاشراق الهی نشاط بخشد وخدا را از هرگونه غیری پاک ومنزه بداند ودر ذکرقلبی وقالبی اورا از هر زشتی منزه بداند چه آنکه او همه جا ظاهرو جلواتش در ظاهر وباطن آشکار است وهمه میدانند هر گاه وجود انسانی به کمالات الهی آراسته گرددوحقایق در ملکاتش هویدا شود وبا عالم قدس مانوس گردد وبا مذاق روحانی بهترین لذت ها را احساس کند واز مبدء فیاض همه گونه بهره وری داشته باشدو اطمینانی در او بوجود آید واز سر انجام خویش خرسند گردد وجوری از دنیابرود که گویا هیچگاه در دنیا نبوده است .

باری بهترین حرکات اقامه صلات ونیکوترین سکنات روزه ونافعترین نیکی ها صدقه وپاکیزه ترین محامد تحمل شداید و باطل ترین کوشش ها لجاج وخود سری است وتا هنگامی که نفس در گرو علایق دنیوی است از آلودگی های آن بیرون نمی آید وبهترین اعمال عملی است که همراه بانیت خالص باشد ونیکوترین نیت نیتی است که بر پایه علم وحکمت مستقر باشد و شناخت خدا از امور مهمتر است آن خدایی که گفتار واعمال به سوی او ارتقاء می یابد . از آن پس نفس را که به کمال ذاتی مزین است از احوال زشت باز دارد تا ازآن ها موجبات ظلمت فراهم نگردد وبه لذایذ بدنی اهتمام نورزد وباهرفرقه بر حسب عادتشان معاشرت نماید ودربذل اموال مضایقه ننمایدوکمک کار اجتماع باشد ودر امور شرعی سستی به خرج ندهد وسنن الهی را نادیده نگیرد ودر وظایف شرعی بدنی کوشا باشد ودر هنگام فراغت سر گذشت پادشاهان وطرز جهان داری آنان را مطالعه کندواز حالات آنان عبرت گیرد واز لغزش مردم در گذرد وباخدا تعهد کند که همواره او را برای ادراک حقایق ومعارف توفیق عنایت فرماید .آری خداوند پناهگاه مونسان وکافی به حال همگان وبهترین وکیلان است ))