کتاب اسرار التوحید

اسرارالتوحید.jpg

 

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

 

Abdo Fonts | بسم الله الرحمن الرحيم تصميم الخط العربي الثلث | Abdo Fonts

 

اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی‌سعید ابی‌الخیر، کتابی است با موضوع تصوف که ۱۳۰ سال پس از مرگ ابوسعید ابی‌الخیر، توسط یکی از نوادگان او به‌نام محمد بن منور در خراسان نگاشته شد. تألیف کتاب پس از حملهٔ غزان به میهنه انجام گرفته‌است و تاریخ آن را در حدود سال ۵۷۰ هجری قمری دانسته‌اند.[۱] محمد بن منور کتاب خود را به سه باب تقسیم کرده‌است. باب اول در ابتدای حالت شیخ، باب دوم که به بیان حالات شیخ ابوسعید در سال‌های میانی زندگی او اختصاص دارد، بسیاری از گفته‌ها و اشعاری را که بر زبان وی رفته، گردآوری و نقل کرده‌است، و باب سوم انتهای حالت شیخ است. این کتاب انشایی روان و منسجم دارد و در دورهٔ اوج نثر مصنوع شکل گرفته؛ ولی تنها در مقدمه مصنوع است،[۲] و به غیر آن در ردیف نثر مُرسَل قرار دارد.

منابع تألیف اسرارالتوحید

از جمله منابع محمد بن منور، کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر است که آن را پسرعموی محمد بن منور به نام جمال‌الدین ابو روح لطف‌الله بن ابی‌سعد بن ابی‌طاهر بن ابی‌سعید بن ابی‌الخیر تألیف کرده‌است. همچنین، از مقامات‌هایی استفاده کرده که در آن‌ها عین سخنان ابوسعید در خانقاه‌ها ضبط شده بود

محمد بن منور

 

زندگی

شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور پایانیِ سده چهارم و اوایل سده پنجم هجری در روز شنبه ۲۱ آذر ۳۴۶ هجری خورشیدی در مهنه متولد گردید و در ۲۲ دی ۴۲۷ هجری خورشیدی در زادگاهش دیده از جهان فروبست.
میهنه، زادگاه و محل دفن ابوسعید ابوالخیر، ناحیه‌ای میان سرخس و ابیورد، اکنون شهرکی در خاک ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، مقابل چهچهه در خاک ایران است.[۲]

او سال‌ها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا در یک رویداد مهم در زندگی‌اش، درس را رها کرده و به گرد صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد.
شیخ ابوسعید پس از دریافت طریقه تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس قصاب آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت.[۳]
در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت‌ها به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

او تمام عمر خویش را در تربیت مریدانش سپری کرد. نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد بن منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته‌است.

ابوسعید در روز پنجشنبه (شب آدینه) چهارم شعبان ۴۴۰ قمری در میهنه وفات یافت.

 

مجسمه ابوسعید در نیشابور

دیدگاه‌ها نسبت به ابوسعید

ابن سینا پس از دیدار با ابوسعید گفته‌است:

هر چه من می‌دانم او می‌بیند.

هرمان اته، خاورشناس نامی آلمانی دربارهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌نویسد:كتابخانه الكترونيك تك كتاب

وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و هم دوره‌هایش، می‌توان او را از نوآوران رباعی، که زاییده طبع است، دانست. نوآوری او در این‌گونه شعر از دو جایگاه است: یکی آن که وی نخستین شاعری است که شعر خود را فقط به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف پیشینیان خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه ماند؛ یعنی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار گمان‌های رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده‌است. نخستین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله‌ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند.

دیدار با ابن سینا

داستان دیدار او با ابن سینا که در کتاب اسرارالتوحید آمده بسیار پر آوازه است:كتابخانه الكترونيك تك كتاب

خواجه بوعلی سینا با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن می‌گفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم او می‌بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ پرسیدند که ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.

گویند ابوسعید ابوالخیر به شیخ الرئیس نوشت: مبادا بر مباحث معقول اعتماد کنی؛ زیرا بدیهی‌ترین استدلال شکل اول است، در حالی که شکل اول دوری است. افزون بر این، ثبوت نتیجه متوقف بر کلیت کبراست و کلیت کبرا بر صدق اکبر بر اصغر متوقف است؛ زیرا اصغر از جمله افراد اکبر است. شیخ الرئیس در پاسخ گفت: کلیت کبرا موقوف بر اندراج اصغر است به اجمال، و مقصود از نتیجه حصول نتیجه است به تفصیل.[۴]

نمونه چند رباعی از شیخ ابوسعید

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا       ور نه من و عشق هر چه بادا بادا!

***

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد   احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر سر من زبان شود هر مویی    یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

***

از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد      با مهر تو سر ز خاک برخواهم کرد

***

گفتم: چشمم، گفت: به راهش می‌دار   گفتم: جگرم، گفت: پر آهش می‌دار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل  گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌دار

***

دیشب که دلم ز تاب هجران می‌سوخت   اشکم همه در دیدهٔ گریان می‌سوخت
می‌سوختم آن چنان‌که غیر از دل تو   بر من دل کافر و مسلمان می‌سوخت
با درد تو اندیشهٔ درمان نکنم       با زلف تو آرزوی ایمان نکنم
جانا تو اگر جان طلبی خوش باشد اندیشهٔ جان برای جانان نکنم

سخنان و داستان‌هایی دربارهٔ ابوسعید

او خود می‌گوید: «آن زمانی که قرآن می‌آموختم پدرم مرا به نماز آدینه برد. در راه شیخ ابوالقاسم که از مشایخ بزرگ بود پیش‌آمد، پدرم را گفت که ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت زیرا که ولایت را خالی دیدیم و درویشان تباه می‌شدند. اکنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم که عالم را از این کودک بهره خواهد بود.» نخستین آشنایی ابوسعید با راه حق و علوم باطنی به اشاره و ارشاد همین شیخ بود. چنان‌که خود ابوسعید نقل می‌کند که شیخ به من گفتند: ای پسر خواهی که سخن خدا گویی گفتم خواهم. گفت در خلوت این شعر می‌گویی:

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر سر من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

همه روز این بیت‌ها می‌گفتم تا به برکت این ابیات در کودکی راه بر من گشاده شد.

چنان‌که در برخورد وی با ابن سینا می‌توان این نکته را دریافت. در این دیدار با یکدیگر سه‌شبانه روز به خلوت سخن گفتند که کس ندانست. بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی سینا برفت، شاگردان او پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی گفت: هر چه می‌دانم، او می‌بیند. مریدان از شیخ پرسیدند که ای شیخ بوعلی را چگونه یافتی گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.

بوسعید همچون حلقهٔ استواری زنجیره سنت‌های عرفانی پیش از خودش را به حلقهٔ نسل‌های پس از خویش پیوند می‌دهد. وی تصوف را عبارت از آن می‌داند که: «آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی.» با اینکه در روزگار زنده بودنش مورد تازش خشک مغزان مذهبی بود و اتهام لاابالیگری‌های او در دورهٔ زندگی تا اسپانیای اسلامی یعنی اندلس رفته بود.
ابن حزم اندلسی در زمان زندگی او درباره‌اش می‌گوید: «شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه ابوسعید ابوالخیر که گاه جامه پشمینه می‌پوشد، و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گذارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد نه نماز مستحبی و این کفر محض است. پناه بر خدا از این گمراهی.» با وجود این قدیس دیگری را نمی‌شناسیم که مردم تا این پایه شیفته او باشند و چهره او به عنوان رمز اشراق و اشراف بر عالم پنهان به گونه نشانه و رمزی درآمده باشد آن گونه که بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.

ابوسعید نسبت به دو صوفی پیش از خودش بایزید بسطامی و حلاج که در تاریخ عرفان مهم‌ترین مقام را دارند، ارادتی خاص داشته‌است. وی در محیطی که بیشتر صوفیان، حلاج را کافر می‌دانستند و گروهی مانند عبدالکریم قشیری در مورد او با احتیاط و سکوت برخورد می‌کردند او را به عنوان نمونه عیار و جوانمردی می‌دانست که به گفته خودش در اسرار التوحید «در علوم حالت در مشرق و مغرب کسی چون او نبود.» وی در فقه و کلام و منطق و حدیث و تفسیر و دیگر علوم رایج عصر از چهره‌های ممتاز به‌شمار می‌رفته‌است. ابوسعید بزرگ‌ترین علمای دوره از قبیل ابوعلی زاهد بن احمد فقیه و قفال مروزی و ابوعبدالله خضری سال‌های دراز به تحصیل علوم اشتغال داشته‌است.
از جمع استادان او که بگذریم وی با شمار زیادی از فقها و محدثین و ادیبان و شاعران دورهٔ خود روابط دوستانه و عادلانه داشته‌است. نه تنها داستان‌های اسرار التوحید بلکه اسناد تاریخی غیرصوفیانه نیز گواهند بر اینکه علمای بزرگی چون ابومحمد جوینی پدر امام‌الحرمین جوینی که از بزرگ‌ترین علمای نیشابور در این دوره بود با وی روابط دوستی داشته‌است.

در حکایت مشهوری از وی آمده‌است که:

شیخ را گفتند (به شیخ ابوسعید ابوالخیر گفتند): فلان کس بر روی آب می‌رود (راه می‌رود)!

گفت: «سهل است (آسان است)! چغزی (قورباغه) و صعوه‌ای (پرنده کوچک به اندازه گنجشک و آوازخوان) نیز بر روی آب می‌رود»

گفتند که: فلان کس در هوا می‌پرد!

گفت: «زغنی (نوعی پرنده کوچکتر از باز، موش گیر) و مگسی در هوا بپرد».

گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود.

شیخ گفت: «شیطان نیز در یک‌نفس (یک لحظه) از مشرق به مغرب می‌شود (می‌رود)، این چنین چیزها را بس (بسیار) قیمتی (ارزش) نیست. مرد (انسان واقعی) آن بُوَد (آن کس می‌باشد) که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد (بخوابد) و با خلق ستد و داد کند (معامله) و با خلق درآمیزد (در ارتباط باشد) و یک لحظه از خدای غافل نباشد.

هرمان اته، خاورشناس آلمانی او را یکی از نوآوران قالب رباعی در زبان فارسی دانسته‌است.[۶] محمد بن منور نوادهٔ او نیز کتابی به اسم اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ابی الخیر در وصف کمالات او نوشته که سه باب می‌باشد.

 

 

 

آرامگاه ابوسعید ابوالخیر

مقاله‌های اصلی: آرامگاه ابوسعید ابوالخیر (ترکمنستان) و آرامگاه منسوب به ابوسعید ابوالخیر

آرامگاه مشهور ابوسعید ابوالخیر در ۵ کیلومتری شمال شهرک میهنه، زادگاه وی، ناحیه‌ای بین سرخس و ابیورد و در دل بیابانهای ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، روبرویِ چهچهه در خاک ایران است.] ابوسعید نزد ترکمن‌ها بسیار مجرب بوده و همواره مرجع زیارت آنها می‌باشد. علی‌رغم اینکه دسترسی مناسبی جهت زیارت آرامگاه وی وجود ندارد اما همواره پذیرای مردم ترکمنستان می‌باشد. ابوسعید در ترکمنستان به منه بابا مشهور است. چرا که هر پیر و صاحبدلی با پسوند بابا شهرت دارد. بنای آرامگاه وی بسیار قدیمی و برپا می‌باشد. چندین مقبره دیگر نیز در حوالی مزار وی مدفون می‌باشند.

آرامگاهی نیز در روستای مهنه از توابع شهرستان مه‌ولات واقع در استان خراسان رضوی را به ابوسعید ابوالخیر نسبت داده‌اند.
بنای این آرامگاه در ۵۵ کیلومتری جنوب شرقی تربت حیدریه و ۷ کیلومتری فیض‌آباد در روستایی به نام مهنه قرار دارد که به اعتقاد برخی مدفن شیخ ابوسعید ابی‌الخیر پیر مهنه است. گردآورنده اسرار التوحید به روشنی محل دفن شیخ را میهنه خاوران ذکر کرده‌است که اکنون این نقطه در خارج از مرزهای ایران می‌باشد.[۷]

باستانی پاریزی، در مورد آرامگاه ابوسعید ابوالخیر در کتاب «بارگاه و خانقاه: در کویر هفت کاسه» چنین گفته‌است که:

«... مزار ابوسعید ابوالخیر در مهنه دشت خاوران است و هم‌اکنون آثار آن در جمهوری ترکمنستان جاودان است ولی در خراسان رضوی نیز دو جا به نام مزار ابوسعید ابوالخیر شهرت دارد: یکی در مهنه شهرستان مه‌ولات و دیگری در شهرستان جلگه‌رخ در نزدیکی کدکن در میان دشت ساختمانی است که گذشته سندی هم ندارد ولی بر سر آن اشعاری نوشته شده و آن را به نام مزار شیخ ابوسعید ابی الخیر معرفی کرده‌اند و همگان مردم بدین نام جای تبرک می‌جویند و حدس من این است که هر دو جا یک روزی قدمگاه شیخ ابوسعید بوده‌است…»

Abuseyit Abulhayir Myane Baba.jpg

ارامگاه شیخ ابوسعید در 130کیلومتری عشق اباد ترکمنستان 

سیری درکتاب اسرار التوحید 1

 محمد بن منور

محمد بن منور » اسرار التوحیدكتابخانه الكترونيك تك كتاب

زندگی عارف بزرگ دنیای اسلام شیخ ابوسعید ابوالخیر 

و شیخ ما بوسعید قدس اللّه روحه العزیز قرآن از بومحمد عنازی آموخته است و او امام باورع و متقی بوده است و ازمشاهیر قرآی خراسان  رحمة اللّه علیه. شیخ گفت در کودکی، در آن وقت که قرآن می‌آموختیم، پدرم بابوبوالخیر به نماز آذینه می‌برد ما را. در راه مسجد پیرابوالقسم بشر یاسین پیش آمد و او از مشاهیر علماء عصر و کبار مشایخ دهر بوده است و نشست او در میهنه بودست، شیخ گفت چون ما را بدید گفت: یا اباالخیر این کودک از آن کیست؟ پدرم گفت از آن ماست. نزدیک ما آمد، و بر سر پای بنشست، و روی بروی ما باز نهاد، و چشمهای وی پر آب گشت. پس گفت یا اباالخیر ما می‌نتوانستیم رفت از این جهان، که ولایت خالی می‌دیدیم، و این درویشان ضایع می‌ماندند، اکنون کی این فرزند ترا دیدیم ایمن گشتیم، کی ولایتها را ازین کودک نصیب خواهد بود.

پس پدرم را گفت چون از نماز بیرون آیی او رابه نزدیک ما آور چون از نماز فارغ شدیم پدرم ما را به نزدیک ابوالقسم بشر یاسین برد، چون در صومعۀ وی شدیم و پیش او بنشستیم، طاقی بود سخت بلند در آن صومعه، بوالقسم بشر پدرم را گفت: بوسعید را بر سفت گیر تا قرصی بر آن طاقست فرو گیرد، پدرم ما را برگرفت، ما دست بریازیدیم و آن قرص از آن طاق فروگرفتیم. قرصی بود جوین، گرم، چنانک دست ما را از گرمی آن خبر بود. بوالقسم بشر آن قرص از دست ما بستد و چشم پر آب کرد و به دو نیمه کرد، یک نیمه بما داد و گفت بخور و یک نیمه او بخورد و پدرم را هیچ نصیب نداد. پدرم گفت: یا شیخ چه سبب بود که ما را ازین تبرّک نصیب نکردی؟ بوالقسم بشر گفت: یا اباالخیر سی سالست که ما این قرص برین طاق نهاده‌ایم و ما را وعده کرده‌اند که این قرص در دست آنکس کی گرم خواهد شد جهانی بوی زنده خواهد گشت و ختم حدیث بروی خواهد بود، اکنون این بشارت تمام باشد که آنکس این پسر تو خواهد بود.

پس بوالقسم بشر گفت یا اباسعید، این کلمات پیوسته می‌گوی: سُبْحانَکَ وَبِحَمْدِکَ عَلی حِلْمِکَ بَعْدَ عِلْمِکَ سُبْحانَکَ وَبِحَمْدِکَ عَلی عَفْوِکَ بَعْد قُدْرَتِکَ. ما این کلمات یاد گرفتیم و پیوسته می‌گفتیم. شیخ گفت ما از پیش او بیرون آمدیم و ندانستیم کی آن پیر آن روز چه می‌گفت. بعد از آن پیر را عمر باز کشید تا شیخ ما بزرگ شد و از وی فواید بسیار گرفت. شیخ ما گفت چون قرآن تمام بیاموختم، پدرم گفت مبارک باد و ما را دعاگفت، و گفت این لفظ از ما یاد دار: لانْ ترُد همَّتک عَلَی اللّه طَرْفَةَ عَیْنٍ خَیْرٌ لَکَ مِمّا طَلَعَتۀ عَلیْهِ الشَّمْس. می‌گوید که اگر طرفة العینی همت با حقّ داری ترا بهتر از آنک روی زمین ملک تو باشد. ما این فایده یاد گرفتیم. و استاد گفت ما را بحل کن! گفتیم کردیم. گفت خدای تعالی بر علمت برکات کناد.

دیگر روز مرا پدر به نزدیک بوسعید عنازی برد و او امام و ادیب و مفتی بود، مدتی پیش وی بودیم و در اثناء آن بخدمة شیخ ابوالقسم بشر می‌رسیدیم و مسلمانی ازو می‌درآموختیم شیخ گفت قدس اللّه روحه العزیز، روزی ابوالقسم بشر یاسین ما را گفت: یا اباسعید جهد کن تا طمع از معاملت بیرون کنی کی اخلاص با طمع گرد نیاید، و عمل به طمع مزدوری بود و باخلاص بندگی بود. پس گفت این خبر یاد گیر که رسول علیه السلم گفت: خداوند تعالی شب معراج با ما گفت: یا مُحَمَّدٌ ما یَتَقَرَّبُ الْمُتَقَرَّبُونَ اِلیَّ بِمِثْلِ اَداءِ مَا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِمْ وَلا یَزالُ یَتقرَّبُ اِلیَّ الْمَعْبدُ بالنَّوافِلِ حَتَّی اُحبّهُ فَاِذا اَحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَبًصَراً وَ یَداً وَمُؤَیِّداً فَبِی یَسْمَعُ وَبِی یُبْصِرُ وَ بی یَأْخُذُ. آنگاه گفت فریضه گزاردن بندگی کردنست و نوافل گزاردن دوستی نمودن. پس این بیت بگفت:

کمال دوست چه آمد ز دوست بی‌طمعی

چه قیمت آورد آن چیز کش بها باشد

عطا دهنده ترا بهتر از عطا به یقین

عطا چه باشد چون عین کیمیا باشد

و شیخ ما گفت قدس اللّه روحه العزیز کی روزی پیش بوالقسم بشر یاسین بودیم، ما را گفت: ای پسر، خواهی که با خدای سخن گویی؟ گفتیم خواهیم، چرا نخواهیم. گفت هر وقت که در خلوت باشی میگوی کی:

بی تو جانا قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر برتن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

ما همه این می‌گفتیم تا در کودکی راه حقّ بر ما گشاده گشت.

 

 

کتاب اسرار توحید محمد بن منور در مقامات شیخ ابو سعید ابوالخیر

پدر شیخ عطار بود مردی با ورع ودیانت اهل میهنه او را بو الخیر می خواندند وبا درویشان واصحاب شریعت وطریقت نشست وبر خاست داشت .شیخ در محرم سال 357 هجری قمری به دنیا آمد یک شب که پدرش با درویشان جلسه داشتند مادرش از او خواست که بو سعید را با خود ببرد تا نظر درویشان بر او افتد وسعادتمند گردد.

در آن شب درویشان چون از نماز واوراد فارغ شدند قوال این دو بیت را شروع به خواندن کرد ودرویشان را حالتی پدید آمد واز شب تا صبح بر این بیت رقصیدند واز بس که این بیت تکرار شد شیخ که کودکی بیش نبود انرا حفظ کرد چون به خانه آمدند شیخ پدر را گفت این بیت که آن قوال گفت چه معنی دارد.پدر شیخ گفت خاموش ترا با ان چکار .تو معنای ان در نیابی .

بعد از انکه شیخ به مقامات بالایی رسید وپدر او به رحمت خدای پیوسته بود گاهگاهی این بیت رامی خواند ومیگفت ابوالخیر کجاست تا بوی بگویم که تو خود نمی دانستی معنای این بیت را که شنیده ای. وان بیت این بود

این عشق بلی عطای درویشان است                خود کشتنشان ولایت ایشان است

دینار ودرم نه زینت مردان است                          جان کرده نثار کار آن مردان است

***پدر شیخ سلطان محمود غزنوی را بسیار دوست میداشتی لذا در میهنه بنایی بنا کرد ودستور داد دردیوار ان بنا نام سلطان محمود وخدم وحشم او را نقش کنند ودر ان زمان شیخ کودک بود او از پدرش خواست که در این سرای اتاقی بسازند که مخصوص ما باشد چون خانه تمام شد شیخ که کودکی بیش نبود بفرمود بر همه سقف ودیوار آن اتاق الله الله بنوشتند. پدرش گفت ای پسر این چیست.شیخ گفت هر کس بر دیوار خانه خویش نام امیرخویش نویسد.پدرش از این گفتاراوخوشحال شد ودستور داد که نام سلطان محمود را از سرای او پاک کردند.و از ان ساعت پدرش دیگردر تربیت او کوشا شد.واو را به نزد بو محمد عنازی که از مشاهیر قرای خراسان بود ومردی با ورع ومتقی جهت اموختن قران فرستاد.

بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت کودکی شیخ وملاقات او باپیر ابوالقاسم بشر یاسین

شیخ گفت در کودکی در ان وقت که قران می آموختیم پدرم ما را به نماز آدینه (جمعه)می برد همراه پدرم بودم که به پیر ابوالقاسم برخورد کردیم تا نگاهش به من افتاد چشمان وی پر از اشک گردید وفرمود یا ابا الخیر اگر ما وفات می یافتیم درویشان سرگردان می شدند وکسی نبود که ولایت ایشان را به عهده به گیرد اکنون که این فرزند ترا دیدیم دلمان محکم شد که ولایت ها را از این کودک نصیب خواهد بود پس از نماز او را به صومعه ما بیاور.چون از نماز فارغ شدیم.پدرم ما را به نزد ابو القاسم بشر یاسین برد چون داخل خانه شدیم ونشستیم دیدیم در اتاق او طاقچه ای بس بلند است.وشیخ بشر یاسین که از مشاهیر علمای عصر وکبار مشایخ دهر میهنه بود به پدرم اشاره کرد که بو سعید را بر شانه های خود به گیر تا قرصی نان که بر آن طاقچه است فرو گیرد وپایین آورد. پدرم ما را بر دوش گرفت ما دست دراز کردیم وآن قرص از آن طاق فرود آوردیم.قرصی بود جوین وگرمی آن را دستان ما حس کرد.چون ابوالقاسم آن قرص از دست ما گرفت گریان شد وان را به دو نیمه کرد یک نیمه به ما داد وگفت بخور ونیمه دیگر را خودشان تناول فرمودند.وپدرم را هیچ نصیبی نداد .پدرم گفت یاشیخ چه سبب که مارا از این تبرک هیچ نصیب نکردی شیخ فرمود یا ابوالخیر30سال است که ما این قرص نان بر اینطاق نهاده ایم وماراوعده کرده اند که این قرص در دست ان کسی گرم خواهد شد جهانی به وی زنده خواهدگشت.وختم حدیث بر وی خواهد بود اکنون ترا بشارت باد که آنکس پسر تو خواهد بود. سپس ابوالقاسم بشرگفت یا ابا سعید این کلمات یاد گیر وپیوسته بگوی

 

سبحانک و بحمدک؟ علی حلمک بعد علمک؟   سبحانک وبحمدک؟ علی عفوک بعد قدرتک؟

ما این کلمات یاد گرفتیم و پیوسته می گفتیم .شیخ ابوالقاسم ان قدر عمر طولانی کرد  که از شیخ ابوسعید فواید بسیار برد.

شیخ ابوسعید بارها می فرمود ما مسلمانی را از ابو القاسم بشر آموختیم.شیخ گفت روزی ابوالقاسم بشر مارا گفت.یا اباسعید سعی کن تا طمع از معا ملت بیرون کنی که اخلاص با طمع گرد نیاید.وعمل به طمع مزدوری بود وبا اخلاص بندگی بود.

سپس گفت این خبر یاد گیر که رسول علیه السلام گفت خداوند تعالی شب معراج با ما گفت

یامحمدما یتقرب المتقربون الی بمثل اداء مافترضت علیهم ولا یزال یتقرب الی العبد با النوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا وبصرا ویدا ومویدا فبه یسمع ویبصر ویاخذ.

انگاه فرمود فریضه گذاردن بندگی کردن است ونوافل گزاردن دوستی نمودن است.

شیخ ابوسعید فرمود روزی پیش ابوالقاسم بشر یاسین بودیم مارا گفت ای پسر خواهی که با خدای سخن گویی گفتیم خواهیم چرا نخواهیم گفت هر وقت در خلوت باشی این بیت را خطاب با مولایت بگوی

 

بی تو جانا قرار نتوانم کرد                             احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی           یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

ما این همه می گفتیم تا در کودکی راه حق بر ما گشاده گشت.

************

کلامی که شیخ  از استاد قرآن آموخت

شیخ ما گفت چون قرآن تمام بیاموختیم استاد گفت مبارک است وگفت این کلام از ما یاد دار

لان ترد همتک علی الله طرفه عین خیر لک مما طلعت علیه الشمس

((اگر طرفه العینی همت با حق داری ترا بهتر از آنکه مالک روی زمین باشی ))

***********************************    **************

حکایت برخورد شیخ با پیری کور مومن

شیخ میگفت در میهنه پیری بود نا بینا و مومن روزی ما به نزد وی رفتیم وبر آن پیر سلام کردیم جواب داد وگفت پسر ابو الخیری گفتیم اری گفت چه میخوانی گفتیم فلان کتاب را پیر گفت مشایخ گفته اند حقیقه العلم ما کشف علی السرا ئر(حقیقت هر علمی در آن است که اسرار بر تو آشکار گردد) و ما آن روز نمی دانستیم که حقیقت را معنی چیست وکشف را چه باشد تا بعد از شصت سال حق سبحانه وتعالی حقیقت آن سخن را بر ما معلوم وروشن گردانید.

********************

مهاجرت شیخ به مرو وسرخس و نیشابور جهت تحصیل علم از بزرگان

چون شیخ اندیشه اموختن علم فقه کرد از میهنه به مرو امدوبه گفته خویش سی هزار بیت شعر از حفظ داشت وشیخ ما قدس الله سره مذهب شافعی داشته است وهمچنین جماه مشایخ که بعداز امام شافعی بوده اند مذهب شافعی داشته اند  واز مشایخ هرکه پیش از شافعی بوده است بر مذهب سلف وبر مذهب پیر خویش بوده اند.مثلا جمعی بر این عقیده اند که شیخ کبیر بایزید بسطامی بر مذهب امام بزرگوارابو حنیفه کوفی بوده است اما چنین نیست بلکه او مرید جعفر صادق رضی الله عنه بوده استو سقا او بوده وبایزید مذهب جعفر (ع) داشته که پیراو بوده که امام خاندان مبارک مصطفی (ص) است و در طریقت به هیچ صفت روا نباشد که مرید جز بر مذهب پیر خویش باشد.این که بیان کردیم که اکثرمشایخ بر مذهب شافعی بوده اند نعوذ بالله این اندیشه به خاطر کسی نرسد که نقصانی بر مذهب ابو حنیفه است چه هر دو مذهب در حقیقت برابرند وهر دو امام در انچه گفتند متابع کلام خدای تعالی وموافقت نص مصطفی کردند حکم کردند  وفقط در فروع با هم اختلاف دارند اگر یکی از دو امام در مذهب تساهلی فروموده است به نظر (بعثت بالحنفیه السمحه السهله) در ان نگاه کرد وچون در مذهب شافعی رضی الله عنه ضیقی هست واو کار دین تنگتر فرا گرفته است اختیار این طایفه مذهب شافعی است برای مذلت نفس نه اینکه در میان دو مذهب در حقیقت فرق است ویاهر دو امام بر یکدیگر فضیلتی دارند.

*************

اشنایی شیخ با لقمان سرخسی در شهرستانه

شیخ فرمودروزی به شارستان میرفتیم لقمان سرخسی را دیدیم که بر تل خاکستری نشسته وپاره ای بر پوستین می دوخت ولقمان از عقلای مجانین(دیوانه)بود ودر جوانی مجاهدت های بسیار داشته بودو ناگاه در اثر کشف وشهودی عقل خویش از دست داد وحکایت او چنان است که شیخ گفت لقمان در ابتدا مردی مجتهد وبا ورع بود بعد از ان جنونی در وی پدید امد واز ان مقام بیفتاداز حال او پرسیدند که ان چه بود این چیست گفت هر چه بندگی بیشتر میکردم بیش می بایست ومن حیران ودر مانده شدم یک شب در راز و نیاز با حضرت حق فرمودم ((الهی پادشاهانرا چون بنده پیر شود آزادش کنند تو پادشاهی عزیزی در بندگی تو پیر گشتم آزادم گردان)) گفت ندایی شنیدم که یا لقمان آزادت کردم و نشان آزادی این است که عقل از وی بر گرفت وشیخ ابوسعید بارها می گفت که لقمان آزاد کرده خدای از امر ونهی است. در حال شیخ میفرمود ما به نزد لقمان سرخسی شدیم در حالی که پاره ای بر پوستین می دوخت وشیخ ایستاده بود وبر وی نگاه می کرد طوری که سایه وی بر لقمان افتاده بودچون کار او تمام شد لقمان فرمود یا ابو سعید ماترا با این پاره بر این پوستین دوختیم.و سپس بر خاست ودست مارا گرفت و به شارستان در خانقاه پیر ابوالفضل حسن برد وبر در خانقاه آواز دادوپیر ابوالفضل آمد ودست ما به دست او داد وگفت ای ابوالفضل این را نگه دار که وی از آن شماست واو مردی بزرگوار بود چنانکه از شیخ سوال کردند این بزرگی وکمال از کجا به تو رسید گفت از یک نظر پیر ابوالفضل زیراان روزی بر کنار جویی می رفتیم از یک جانب وپیر ابوالفضل از جانب دیگر که ناگاه ان پیر چشم بر مادوخت از آن روز تا امروز هر چه داریم از آن نظر داریم.

شیخ عطار این حکایت لقمان سرخسی رادر قالب شعری در اورده است

گفت لقمان سرخسی کای اله       پیرم وسرگشته وگم کرده راه

بنده ای کو پیر شد شادش کنند     پس خطش بدهند وآزادش کنند

من کنون در بندگیت ای اله                   همچو برفی کرده ام موی سیاه

هاتفی گفت ای حرم راخاص خاص

                                      هر که او از بندگی خواهدخلاص

محو گردد عقل وتکلیفش به هم    ترک گیر این هردو ودرنه قدم

گفت الهی پس ترا خواهم مدام      عقل وتکلیفم نباید والسلام

پس ز تکلیف وز عقل امد برون   پای کوبان دست می زد در جنون

گفت اکنون من ندانم کیستم                   بنده باری نیستم پس کیستم

بندگی شد محو وازادی نماند       ذره ای در دل غم وشادی نماند

بی صفت گشتم نگشتم بی صفت            عارفم اما ندارم معرفت

من ندانم تو منی یامن تویی                             محو گشتم در تو وگم شد دویی

 

*******************

حکایت شیخ و پیر ابوالفضل در خانقاه  اموختن علم فقه  

شیخ فرمود درخدمت پییر ابوالفضل در خانقاه بودیم وپیر کتابی در دست ور وی نظر میکرد بر خاطر ما گذشت چنانکه عادت دانشمندان است که ایا این کتاب در چه فن است  پیر خاطر مارا خواند وفرمود یا ابا سعید 124هزار پیامبربه خلق امدند مقصودشان یک سخن بودگفتند الله این راباشید کسانی که گوش شنوا داشتند این کلمه را همی گفتند تا همه این کلمه گشتند ودر این کلمه مستغرق شدند آنگاه پاک شدند کلمه به دل ایشان پدید آمد واز گفتنش مستغنی شدند.شیخ گفت این سخن ما را صید کرد وان شب تا بامداد نخوابیدیم چون از نماز واوراد فارغ شدیم پیش از آفتاب بر آمدن از پیر دستوری خواستیم وبه درس تفسیر فقه در نزد بو علی آمدیم چون بنشستیم اول درس در آن روزاین آیه بود  قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون شیخ گفت در آن ساعت  باشنیدن این آیه دری در سینه ماگشادند ما را از ما گرفتند طوری که امام بو علی آن تغیر در ما بدید گفت دیشب کجا بوده ای گفتو به نزد پیرابو الفضل  گفت برخیز وباز آنجا شو که حرام است که در نزد ما بمانی. ما به نزد پیر امدیم واله ومتحیر وهمه کلمه الله گشته بودیم چون پیر ما را دید فرمود یا ابا سعید نه راه پس داری نه پیش گفت در آی وبنشین واین کلمه(الله) را باش که این کلمه با تو کارها دارد. شیخ گفت مدتی در پیش او به گفتار حق حق گذار این کلمه بودیم روزی پیر به ما گفت یا ابو سعید درهای حروف این کلمه را بر تو بگشادند برخیز وخلوتی طلب کن واز خود وخلق معرض باش ودر کار بانظاره وتسلیم باش. شیخ گفت ما همه علم ها وطلب ها را رهاکردیم وآمدیم به میهنه ودر کنج خانه ساکن شدیم ودر محراب اتاق هفت سال الله الله گفتیم وهر گاه از ذکر یا الله غافل میشدیم سیاهی با حربه آتشین از پیش محراب ما بیرون آمدی با هیبتی وسیاستی هر چه تمامتر وبانگ بر مازدی وگفتی یا ابو سعید قل الله وما یک شبانه روز از هول وترس ان سیاهی ترسان ولرزان بودیم وما این ذکر را انقدر ادامه دادیم تا در ودیوار اتاق ما باذکر ما همصدا شدند والله الله گفتند پس از ان به نزد پبر ابوالفضل امدیم وان پیر او را در برابر صومعه خویش خانه داد وپیوسته مراقب احوال اوبود.

شیخ گفت یکشب جماعت خانقاه خفته بودند ودرهای خانقاه بسته ومن وپیر ابوالفضل در باره معرفت سخن می گفتیم مسئله مشکل شد لقمان رادیدیم که از بالای خانقاه پرید ودر پیش ما نشست وان مسئله را برای ما روشن کرد وان اشکال از میان بر خاست وباز پرید وخارج شد پیر ابوالفضل گفت یا ابو سعید منزلت این مرد را بدین درگاه میبینی گفتیم می بینیم گفت اقتدا را نشاید گفتیم چرا گفت به خاطر انکه علم ندارد.

                                                         

.

 

 

          

بسم الله الرحمن الرحیم

چگونگی رسیدن شیخ به مقامات عالیه واولیا الله و مقامات عرفانی وکشف و کرامات

 

گفتیم که شیخ ابو سعید مرید پیر ابو الفضل سرخسی بود واو مرید شیخ بو نصر سراج و او مرید ابو محمد عبد اله بن محمد مرتعش بوده واو نیز مرید جنید بغدادی بوده واو مرید سری سقطی بوده وسری مرید معروف کرخی بوده واو مرید داود طایی بوده واومرید حبیب عجمی بوده واو مرید حسن بصری بوده و او مرید امیر المومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه بوده  واو مرید وابن عم وداماد مصطفی بوده است.

شیخ ابو سعید مدتی در صومعه پیر ابو الفضل بود و او مراقب احوال او بود  سپس پیر شیخ را بهمیهنه فرستاد وگفت به خدمت والده مشغول شو شیخ اطاعت کرد وبه میهنه آمد وقاعده زهد ورزیدن آغا ز کرد و وسواسی عظیم پدید آمد چنانکه در ودیوار می شستی در وضو چندین آفتابه اب بریختی و به هر نمازی غسلی کردی و هرگز بر هیچ در ودیوار تکیه نکردی وپهلو بر هیچ فراش ننهادی و در این مدت پیراهنی تنها داشتی وهرگز با هیچ کس خصو مت نکرد والا به وقت ضرورت با کس سخن نگفت و دراین مدت به روز هیچ نخورد وجز به یک نان روزه نگشاد و به شب بیدار بودی  و هر گاه به صومعه در آمدی در آن موضع ببستی وبه ذکر مشغول بودی  وگوش های خویش به پنبه ببستی تا هیچ آواز نشنود تا خاطر او را آشفته کند وپیوسته مراقب بود که جز حق سبحانه وتعالی بر دل وی نگذرد و به کلی از خلق اعراض کرد چون مدتی بر این گذشت طاقت صحبت خلق نمی داشت لذا سر به کوه وصحراوبیابان نهاد و بیست روز  یا یک ماه پدرش او را جستجو مکرد ونمی یافت و او از مباحات صحرا غذا میخوردی تا مگر کسی از میهنه او را در مو ضعی می دید و پدر او را خبر دار می ساختند  وپدر برفتی و او را باز اوردی . وشیخ از برای رضای پدر باز آمدی چون روزی چند مقام کردی  دوباره طاقت زحمت خلق نداشتی و به کوه و بیابان گریختی . هنگامی که در کوه وبیابان ریاضت می کشید بیشتر مردمان میهنه او را با پیری سپید جامه وبا ابهت میدیدند بعد از آنکه شیخ به مقامات عالی عرفانی رسید از او پرسیدتد که ما ترا در آن وقت با پیری با عظمت می دیدیم آن پیر که بود شیخ می گفت خضر (ع) بود.

یکی از مریدان اوگوید در آن زمان که شیخ در کو هها بود در خدمت او به راه میهنه بودیم  که شیخ کوهی رادید واشاره به آن کوه کرد وفرمود ((این کوه آن است که خدای عزوجل ادریس (ع) رااز اینجا به آسمان برد وصومعه ادریس بوده است (ورفعناه مکانا علیا) وآن کوه در دو فرسنگی حرو وتیاران است(شیخ اشاره به کوی هزار مسجد می کرد که در باروی طوس است ) پس شیخ گفت در این کوه کسانی باشند که از شرق وغرب بیایند و شب اینجا باشند وبسیاری مسجد ها ساخته اند  و ما نیز بسی اینجا بوده ایم .

ریاضت های شیخ مختلف بود پیوسته جاروب بر گرفته بودی و مساجد می رفتی وضعفا رابر کار معونت می کردی وبشتر شبها در میان آن درخت شدی که بر در مشهد مقدس هست وبه ذکر مشغول بودی در سرماهای سرد به آب سرد غسلها کردی وخدمت درویشان به تن خویش کردی شیخ گوید روزی ما می گفتیم که علم وعمل ومراقبت با هم حاصل اید این معنی در هیچ چیز نیافتیم مگر در خدمت کردن به درویشان((اذا ارادالله بعبد خیرا دله ذل نفسه هنگامی که خداوند اراده خیر به بنده ای رادارد اورا بر خواری وذلت نفس یاری میدهد)) پس مدتی به خدمت درویشان مشغول شدیم ومحل نشستن ودستشویی ایشان را پاک می کردیم چون مدتی بر این مواظبت کردیم وملکه گشت از جهت درویشان به سوال(گدایی)مشغول شدیم که هیچ چیز سخت تر از این ندیدیم بر نفس .هر که ما را میدید به ابتدا یک دینار می داد ات اینکه روزی جمعی از درویشان در خانقاه بودند وهیچ گشاده نمی شد وکسی کمکی نکرد ما دستارکی در سر داشتیم در راه ایشان نهادیم بعد از آن کفش فروختیم  سپس آستر جبه فروختیم  ناگهان پدرم مارا روزی بدید سر برهنه و پا برهنه وتن برهنه او راطاقت برسید به ما کپگفتای پسر آخر این را چه گویند گفتم این را تومدان میهنکی گویند((کنایه از اینکه تو این کار را درک نمی کنی))

شیخ میگوید در ابتدا کار 18 چیز بر خود واجب کردیم روزه بر دوام داشتیم از لقمه حرام پرهیز کردیم ذکر بر دوام گفتیم شب بیدار داشتیم خواب جز نشسته نکردیم روی به قبله نشستیم تکیه نزدیم به چشم بد در محرمات ننگریستیم گدایی نکردیم قانع بودیم و در تسلیم با نظاره بودیم پیوسته در مسجدها نشستیم در بازارها نشدیم که رسول(ص) فرمود بهترین جایها مسجد وبدترین جا ها بازار است .هر شبانه روزی ختمی قران  کردیم هر چه کردیم در متابعت رسول اکرم (ع)بود دربینایی کور بودیم درشنوایی کر بودیم در گویایی گنگ بودیم یک سال با کس سخن نگفتیم تا نام دیوانگی بر ما ثبت کردند وما روا داشتیم حکم این بر خود که ((لا یکمل ایمان العبد حتی یظن الناس انه مجنون ))ایمان بندگان کامل نمی شود تا آنکه مردمان گمان کنند که او دیوانه است. هر چه شنیده بودیم یا نوشته که مصطفی (ص) ان کرده یا فرموده  همه به جای اوردیم تا که شنیده بودیم که حضرت رسول(ص) را در جنگ احد جراحتی به پای رسید چنانکه بر سر پای نمی توانست ایستادن وبر انگشتان پای نماز گذاردی ما به حکم متابعت بر سر انگشتان پای ایستادیم وچهار صد رکعت نماز به خواندیم حرکات ظاهر وباطن بر وفق سنت راست کردیم .در کتب شنیده بودیم که خدای را فرشتگانی هست که او را سرنگون عبادت کنند ما نیز بوطاهر را گفتیم باطنابی پای ما بستند واویزان کردند وشروع به ختم قران کردیم چون به این ایه رسیدیم فسیکفیکهم الله وهو سمیع العلیم  خون از چشم ها ی ما بیرون آمد ودیگر از خود خبرنداشتیم.ما ابتدا میپنداشتیم که همه این ریاضت ها ما میکنیم لکن فضل حق آشکار گشت وبه ما نمود که نه چنان است بلکه آن همه فضل وتوفیق های حق است  از آن توبه کردیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت شیخ در میان مردم

شیخ فرمود مدتی در میان مردم چنان حرمت واحترام یافتیم که مریدان می امدند وتوبه می کردند همسا یگان نیز از حرمت ما مشروب نمی خوردند تا چنان شد که پوست خربزه که از دست ما می افتادی به مبلغ بیست دینار می خریدند. یک روز بر ستور نشسته بودیم ومیرفتیم آن ستور نجاست افکند مردمان می آمدند ونجاست بر سر وروی می مالیدند پس از آن به ما نمودند که آن ما نبودیم آوازی آمد از مسجد که اولم یکف بربک ونوری در سینه ما پدید آمد وبیشتر حجاب ها بر خاست وهر که از خلق ما را قبول کرده بود ما را رد کرد تا چنان شد که به قاضی شکایت کردند وبه کافری ما گواهی دادند تاروزی به مسجد میرفتیم زنان بر بام آمدند ونجاست بر سر ما انداختند و جماعت آن مسجد می گفتند تا این مرد دیوانه  در این مسجد باشد ما به جماعت نمی شویم در آن حال ما این بیت را بین کردیم

 

تا شیر بدم شکار من بود پلنگ                پیروز بدم به هر چه کردم اهنگ

تاعشق ترا بر در آوردم تنگ                 از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ

شیخ فرمود به خانه آمدیم و از این حالات قبضی در ماپدید آمد بر ان نیت جامع قرآن باز کردیم این آیه آمد ونبلوکم بالشر والخیر والینا ترجعون فهماندند به ما که این بلا است که در راه تو میاوریم اگر خیر است بلا است واگر شر است بلا است به خیر وشر سر تسلیم فرود اوروبا ما باش پس از ان  دیگر ما در میان نبودیم همه فضل او بود.در اثنای آن احوال پدر ومادر شیخ  به رحمت خدای تعالی  پیوستند وشیخ بندی را که از جهت رضای ایشان بر عهده داشت  برخاست لذا از دست خاق روی به بیابان نهاد بیابانی که میان باورد وسرخس است ومدت  هفت سال در این بیابان به ریاضت ومجاهدت مشفول بود وهیچ کس اورا ندید وهیچ کس ندانست که در این هفت سال طعام او چه بود  وشیخ به کمال واقعی خویش رسید وبه شهر آمد وآثار و اسرار  حدیث قدسی شب معراج رسول بر اعضا وجوارح او هویدا گشت  و مریدان بسیاری پیداکرد وآن ریاضت های طاقت فرسا را رها کرد  روزی شیخ بر در منزل نشسته بود مردی از مریدان وی سر خربزه شیرین به کارد بر می گرفت وبا شکر اغشته میکرد وبه شیخ می داد تا شیخ بخورد یکی از منکران شیخ از انجا می گذشت  گفت ای شیخ اینکه الان میخوری چه مزه دارد وانکه ان هفت سال در بیابان میخوردی چه طعم داشت وکدام خوشتر است شیخ فرمود هر دو طعم وقت دارد اگر وقت را صفت بسط بود ان سر گز وخار بیابان که میخوردیم خوش تر از این خربزه باشد واگر صورت قبض باشد و ان چه مطلوب است در حجاب باشد این شکر ناخوشتر از آن خار بود ((الله یقبض ویبسط ))                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   شیخ ابوسعید     از اینجا گفته است که ((هر که به اول ما را دیده است صدیقی گشت  وهر که به آخر ما را دید زندیقی گشت )) یعنی که در اول ریاضت ومجاهدت بود چون مردمان بیشتر ظاهر بین وصورت پرست هستند آن جهد ها را که در راه حق مشاهده می کردند صدقشان در باره این ولی خدا زیادت می گشت و درجه صدیقان می یافتند ودر اخر عمرشیخ که ثمره ان مجاهدت ها پدید آمده بود وروز گار مشاهده وکشف وکرامات بود  ودر حال رفاهیت وتنعم بود بر عکس حالت ان ولی خدا را انکار می کردند وهر که حق را منکر باشد زندیق بود                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

شیخ ومرگ پیر ابو الفضل ورجوع  به  شیخ ابو العباس قصاب

چون هفت سال شیخ در ان بیابان مقام کرد به میهنه آمد و هر وقت ما را اشکالی بودی  در شب به نزد پیر ابو الفضل  برفتیم و ان اشکال حل می کردیم  ودر همان شب مراجعت می کردیم. شیخ عبدالصمد که از مریدان شیخ است روایت شده که بیشتر اوقات در این حالت که شیخ به سرخس می شدی در هوا معلق می رفتی  ولیکن جز ارباب تصوف ندیدی  وپیز ابوالفضل  را مریدی بود احمد نام  روزی شیخ ابو السعید را دید که در هوا می اید  پیر ابو الفضل  گفت تو ان بدیدی گفت بدیدم  پیر گفت از دنیا بیرون نشوی تا نابینا گردی. شیخ عبدالصمد گفت که احمد در اخر عمر نابینا شد چنانکه پیر ابوالفضل اشارت کرده بود. وچون پیر ابو الفضل به رحمت خدای پیوست شیخ می فرمود اشکال ما را حل نمی کند کسی مگر شیخ ابو العباس قصاب لذا ابو السعید هیچکس را شیخ مطلق نخواندی الا شیخ ابوالعباس را. پس شیخ قصد آمل کرد به جانب باورد ونسا حرکت کرد در نسا پیری امد وگفت که کسی هست که مسئله مارا جواب دهد به ما اشارت کردند پرسید که شرط بندگی چیست وشرط مزدوری چیست ما  باعلم شریعت جواب دادیم ان پیر به هیبت در ما نگاه کرد وگفت با مطلقه صحبت نکن یعنی که علم ظاهر را طلاق داده است وجریان آن این طور است که هنگامی که لقمان سرخسی شیخ را به نزد پیر ابوالفضل برد شیخ از علم قالت روی به علم حالت کرد  ووقتی این حالت به ماروی داد کتاب ها وجزوه های بسیار داشتیم ویک یک می گرداندیم ومی خواندیم و هیچ راحت نمی یافتیم از خداوند عزوجل در خواست کردیم که یا رب مارا از خواندن این کتاب ها گشادگی حاصل نمی گردد در باطن وبه خواندن این کتب ازتو باز می مانیم ما را مستغنی  کن به چیزی  که در ان چیز ترا باز یابیم خدای تعالی فضلی کرد با ما وما ان کتاب ها  یکایک از پیش بر می گرفتیم و آسایشی می یافتیم  تا به تفسیر حقایق قران رسیدیم از فاتحه الکتاب شروع تابه بقره و ال عمران و النسا والمائده  والا نعام رسیدیم به این ایه که قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون اینجا که رسیدیم هر جند کوشیدیم که یک ایه پیش رویم راه نیافتیم ان نیز از پیش بر گرفتیم در این وقت  شیخ هرچه کتاب داشت در میهنه  دفن کرد وخاک بر روی ان ریخت  ودستوو داد اب بر ان پاشیدند وشاخی مورد بر سر ان کتاب هافرو برد وان شاخ به مدت اندک بگرفت وسبز گشت ودرختی بزرگ شد واز جهت تبرک اهل ولایت ما از ان استفاده برده وبه ولایات دور می فرستادند.وگفتار ان پیر که با مطلقه صحبت نکن منظور چراانچه که طلاق داده ای باز به ان می گردی شیخ گفت ان پیر فرمود تا ازاد نباشی بنده نگردی  وتا مزدور ناصح ومصلح نگردی بهشت نیابی جراء بما کانوا یعملون شیخ گفت واقعه ما از گفتار ان پیر حل شد.

پس شیخ از انجا به امل شد ویک سال در نزد ابو العباس قصاب بماند وشیخ ابوالعباس را خانقاهی بود که 41 سال انجا نشسته بوددر میان جمع واگر به شب درویشی نماز افزون کردی گفتی ای پسر تو بخواب که این هرچه نماز می خواند برای شما می کند که اورابه این طاعات هیچ نیاز نیست وبدین حاجتی ندارد وشیخ ابو سعید هر شب تا روز نماز گذاردی وپیوسته روزه داشتی وهر گز در ان مدت شیخ ابوالعباس او را چیزی نگفتی  وبعد از مدتی سیخ را خرقه پوشیدی چنانکه وقتی که شیخ ابو سعید به ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی رفت ان عارف بزرگ در حق ومقام شیخ این جمله را فرمود(( اینجا بشریت  نماندی  اینجا نفس نماندی اینجا همه حق است )).

ای بی خبر از سوخته وسوختنی           عشق آمدنی بود نه آموختنی

همه پیران وصوفیان حقیقی یکی اند  وبه هیچ صفت ایشان را دویی نیست لذا اگر در رونده وراه اختلافی هست چون به مقصد رسند اختلاف برخاست  واز اینجا است که یکی از مشایخ می گوید که انا الحق ودیگری میگوید سبحانی ما اعظم شانی وشیخ ابو سعید هم فر مود لیس فی جبتی سوی الله((دراین اباس من جز خدا کسی نیست ))

در آن شب که شیخ به دست شیخ ابوالعباس خرقه پوشید  فردا چون نماز بامداد سلام دادند همه تعجب کردند انگاه شیخ ابوالعباس فرمود((اری دوش نثارها جمله نصیب این جوان میهنکی امد مبارکش باد  )) سپس ابوالعباس روی به شیخ کرد و فرمود به میهنه باز گرد

شیخ فرمود یک دوز پیش ابو العباس قصاب نشسته بودیم دو کس در امدند وپیش وی نشستند  وگفتند یا شیخ ما را بایکدیگر سخنی می رفته است یکی می گوید که اندوه ازل وابد تمامتر ودیگری می گوید که شادی ازل وابد تمامتراکنون شیخ چه می فرماید شیخ فرمود الحمدالله  منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است ونه شادی((لیس عندربکم صباح ولا مساء)) اندوه وشادی صفت توست وهر چه صفت توست محدث است ومحدث را به قدیم راه نیست . پسر قصاب بنده خدای است درامر ونهی ورهرو مصطفی است در متابعت سنن  واگر کسی ادعای راه جوانمردان می کند گواهش این ااست. چون ان دو نفر بیرون شدند پرسیدم ان دوکه بودند  گفت یکی ابوالحسن خرقانی بود ودیگری ابو عبدالله داستانی  بود.

شیخ فرمود روزی در خدمت ابوالعباس قصاب بودیم ودر میان سخن فرمود اشارت وعبارت از توحید نصیب توست ووجودحق تعالی را اشارت وعبارت نیست .سپس رویبه ما کرد وفرمود یا اباسعید اگر ترا پرسیدندکه خدای تعالی را شناسی مگوی که شناسم که شرک است ومگی که نشناسم که کفر است ولکن بگوی ((عرفنا الله ذاته والهیته بفضله))

وشیخ بامر ابوالعباس بهمیهنه امد وابوالعباس قصاب در امل وفات یافت

************

قبض وبسط شیخ وحالت عرفانی او

شیخ ابوسعیدگاهگاهی حالات قبض بودی واین به علت حجاب نبود بلکه قبض بشریت بودی وهر وقت قبض زیادت بودی قصد مزار پیر ابوالفضل در سرخس می کردی وان قبض به بسط مبدل شدی هنگامی که به سر خاک پیر ابوالفضل رسیدند قوال این بیت را شروع کرد  وشیخئ را دست گرفته بودند وگرد خاک پیر ابوالفضل طواف می کرد ونعره میزدند و در ویشان سر وپای برهنه طواف می کردند ودر خاک می افتا دند

معدن  شادیست  این معدن جود وکرم              قبله ما روی یار قبله هر کس حرم

بعد از ان هر مریدی را اندیشه حج بودی شیخ او را به سر خاک پیر ابوالفضل فرستادی وگفتی این خاک را باید زیارت کرد وهفت بار گرد خاک طواف باید کرد تا مقصود حاصل گردد.وشیخ ابو سعید را هزار ماه عمر بوده که هشتاد وسه سا ل وچهار ماه باشد ودر چهارم شعبان 444 قمری در میهنه در گذشت  ودر صومعه خویش به خاک سپرده شد.

 

کرامات شیخ ابو سعید در زمان حیات

هنگامی که شیخ از میهنه به نیشابور عزم رفتن کرد چون به شهر طوس رسید به خانقاه استاد ابو احمد رفت و استاد ابو احمد شیخرامراعات وخدمت فراوان کرد وچند روز او را در طوس نگه داشت وشیخ را در خانقا ه خویش نوبت مجلس سخنرانی داد واهل طوس چون سخن شیخ شنیدند مرید شیخ شدند امیر سید بو علی  میگوید در ان وقت که شیخ به طوس امد و من هنوز کودک وجوان بودم با پدرم به مجلس شیخ رفتیم وخلق بسیار در مجلس وی گرد امده بودند  چنانچه بر در وبام جای نبود ودر میان مجلس که شیخ در حال سخن بود وخلق به یکبار گریان شده از ازدحام زنان کودکی خرداز با م از کنار مادر بیفتاد وشیخ را چشم بر وی افتاد وگفت بگیرش دو دست در هوا پدید امد و ان کودک را از هوا بگرفت وبر زمین نهاد چنانکه هیچ المی واسیبی به وی نرسید وجمله اهل مجلس بدیدند و فریاد از خلق بر امد  امیر یسد بو علی سوگند خورد که من به چشم خود این صحنه را مشاهده کرده ام.

حکایت کودکی خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان

محمد بن منور گوید جدم خواجه بو طاهر به خدمت خواجه نظام االملک رسید در زمانی که اووزیر سلجوقیان بود  خواجه نظام الملک  به ما فرمود در ان وقت که شیخ ابو سعید به طوس امد  من کودک بودم با جمعی کودکان بر سر کوی ترسایان ایستاده بودم شیخ با جمعی می آمد  چون به نزدیک ما کودکان رسید روی به همراهان که با وی بودند کرد وفرمود هر که می خواهد که  خواجه جهان را در نگرد بیاید ببیند که اینجا ایستاده است واشاره به ماکودکان کرد وما به یکدیگر در تعجب نگاه می کردیم  که این سخن را در باره کدام کودک می گوید  امروز از ان تاریخ چهل سال میگذرد اکنون معلوم شد که این اشارت به ما کرده است.

حکایت ابوالقاسم هاشمی وعشق مجازی او

ابو القاسم هاشمی حکایت کرد که زمانی که شیخ به طوس امد ومن 17 سال داشتم پدرم رئیس طوس ومرید شیخ بود وپدرم هر روز به خانقاه استاد ابو احمد به مجلس شیخ می امد ومارا نیز به همراه اوردی ومن ان ایام با دختری اشنا شده بودم یک شب ان زن به ما پیغام فرستا دکه من امشب به عروسی میروم تو مواظب باش تا برگشتم ترا در موضعی ببینم  من بر بام بنشستم وانتظار به درازا کشید ومرا خواب گرفته بود ومن با خویشتن این بیت را می خواندم تا در خواب نشوم

در دیده به جای خواب آب است مرا                زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند به خواب تا به خوابش بینی                    ای بی خبران چه جای خواب است مرا

بااینکه این ابیات را می گفتم مرا خواب در ربود تا انکه موذ ن بانگ نماز کرد از خواب در آمدم هیچ کس را ندیدم دیگر روز با پدرم به مجلس شیخ امدم وبالای سر پدرم ایستادم از شیخ در باره محبت خدای تعالی سوال کردند شیخ پس از انکه جملاتی در محبت حق فرمود اشاره به ما کرد وفرمود نارفته در راه حق به مقصود چگونه توان رسید که اینک دیشب این جوان را محبوبی وعده داد ومیفرمود در دیده به جای خواب آب است مرا اما یک نیمه شب پایداری نکرد ومن از شرم هیج نگفتم وبیهوش افتادم چون به هوش آمدم  شیخ به من فرمود چون در دیده به جای خواب آب است ترا   چرا خفتی تا از مقصود باز مانی؟  ناگهان خاق به یکباره به فریاد آمدند وشیخ به من فرمود ترا این قدر بس باشد  وچون شیخ به سرای ما آمد پدرم از شیخ در خواست کرد که اگرآب خوری از دست پسرم ابوالقاسم بخور وشیخ دو بار از دست من  ابّ خورد ومرا فرمود نیک مردی خواهی بود درهشتاد سال عمر من هرگز حرامی انجام ندادم وبا هیچکس بد رفتاری نکردم

شیخ در نیشابور وبرخورد با ابو القاسم قشیری حکایت از بزرگان نیشابور

هنگامی که شیخ به نیشابور آمد شیخ در میان سخن شعر وبیت میگفتی ودعوت های با تکلف می کردی و پیوسته در پیش وی سماع(رقص عارفانه) می کردندی از این رو جمله مذاهب فرق با شیخ به انکار بودند در اولین مجلس نیشابور از شیخ سوا ل کردند که در این شهرعالم بزرگی است که ابوالقاسم قشیری گویند وی میفرماید( که بنده به دو قدم به خدای برسد) شیخ فرمودنه چنین است که ایشان گویند بلکه بنده به یک قدم به خدای میرسد. مریدان استاد قشیری به نزد وی رفتند و این سخن بگفتند استاد قشیری فرمود نپرسیدید که چگونه به یک قدم به خدای رسید چون از شیخ پرسیدند شیخ گفت ((میان بنده وحق یک قدم است وآن این است که قدم از خود بیرون نهی تا به حق برسی))

حکایت خواجه حسن مودب واطلاع از اسرار باطنی او توسط شیخ و خادم مخصوص شیخ شدن

خواجه حسن مودب حکایت می کرد که چون آوازه شیخ ابو سعید در نیشابور منتشر شد  که پیر صوفیان از میهنه آمده است ودر مجلس خود از اسرار بندگان خدای تعالی خبر میدهد ومن از کسانی بودم که  به صوفیان به چشم حقارت نگاخ می کردم ومیگفتم که صوفیان که علم ندارند چگونه مجلس گویند واینکه علم غیب مخصوص خدای تعالی است وبه هیچکس نداد چگونه از اسرار بندگان حق خبر می دهد  یک روز به جهت امتحان ایشان به مجلس شیخ ابو سعید رفتم وپیش تخت او نشستم در حالی که جامه های فاخر پوشیده وعمامه(دستار)فوطه طبری در سر بسته با دلی پر از انکار وداوری در کنار شیخ نشستم شیخ سخنرانی کرد وچون مجلس به آخر رسیداز جهت درویشی جامه خواست مرا در دلو خاطر امد که عمامه خویش به ان درویش بدهم  باز به دل خود نهیب زدم که این عمامه را از آمل هدیه اورده اند وده دینار نیشابوری قیمت ان است ندهم برای بار دوم شیخ فرود که به این درویش جامه ودستاری انفاق کنید مرا باز در دل افتاد که بدهم باز ان اندیشه را رد کردم  ناگهان پیری در پهلوی من نشسته بود از شیخ سوال کرد ((ای شیخ حق سبحانه وتعالی بابنده سخن گوید)) شیخ فرمود بلی گوید اما درباره عمامه طیری  دو بار بیش نگوید  وبه ان مرد که در نزد تو نشسته است  دو بار گفت که این دستار که در سر داری  بدین درویش ده اما او می گوید که این دستار به قیمت ده دینار است واز آمل هدیه اورده اند. حسن مودب گفت چون ان سخن از شیخ شنیدم لرزه بر اندام من افتاد برخاستم وبه نزد شیخ رفتم وبوسه بر پپای شیخ دادم   ودستار و جامه خویش به ان درویش بخشیدم وانکار وداوری از دل مابیرون شد واز نو مسلمان شدم وهر مال ونعمت که داشتم در راه شیخ فدا کردم  وبه خدمت شیخ به خادمی مشغول شدم.و تا اخر عمر در خدمت شیخ بودم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

.

 

سیری درکتاب اسرار التوحید 2

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

حکایت شیخ وتکفیر او در نیشابور توسط سایر فرق مذاهب

خواجه حسن مودب که خادم خلص شیخ بود حکایت کرد که چون شیخ به نیشابور امد ومجلس میگفت در ابتدای به یکباره مردمان به وی روی اوردند ومریدان بسیار پدید امدند  در ان وقت بزرگان نیشابور چون استاد ابوبکر اسحاق وقاضی صاعد  شیخ را منکر بودند جمله صوفیان را دشمن می داشتند و شیخ بر سر منبر بیت میگفتی  ودعوت به تکلف میکردی طوری که در یک مجلس هزار دینار خرج می کردی وپیوسته سماع می کردند واین بزرگان بر این کارها انکار بلیغ میکردند وشیخ از این کارها فارغ بود وکار خویش میکرد تا اینکه بزرگان شهر جمع شدند  وطوماری نوشتند با گواهان بسیار که از میهنه مردی  که  ادعای صوفی گری داشته امده است ودرمجلس خود به جای تفسیر واخبار وروایات  بیت وشعر می گوید.و جوانان را به رقص وسماع می خواند ومرغ بریان ولوزینه می خورد و میگوید من زاهد هستم و این نه شعار زاهدان وصوفیان است وخلق به یکباره مرید وی شده اند و بیشتر عوام در فتنه افتاده اند واگر تدارک برای این امر نشود بزودی فتنه ای بزرگ ظاهر گردد  وان نامه وطومار را به خدمت سلطان غزنین فرستادند وبعد از مدتی جواب طومار در روز پنجشنبه از غزنین امد ونوشته بود((بزرگان فرقه های شافعی وابوحنیفه جمع شوند وتفحص حال او یکنند وآنچه مقتضای شریعت است بر وی حکم کنند)) این طومار که رسید کسانی که منکر شیخ بودند شاد شدند و گفتند فردا ادینه (جمعه) است روز شنبه اجتماع کنیم وشیخ وجمله صوفیان را بر دار کنیم واین اخبار در شهر منتشر شد و کسی را زهره وجرئت نبود که این ماجرا باشیخ در میان گذارد زیرا او خود همه چیز را با فراست و کرامت می دانستی چون نماز مغرب با شیخ خواندیم شیخ مرا بخواند وفرمود ای حسن صوفیان جندتن هستند گفتم 120 تن اند گفت فردا صبحانه جهت ایشان چه خواهی کرد گفتم انچه اشارت شیخ ما باشد  گفت فردا بایدهر کسی را سر بره بریان  با شکر کوفته وگلاب مهیا کنی  واین سفره را در مسجد جامع بنهی  با بخور وعود تا بسوزانیم  تا آن کسانی که در پنهانی غیبت می کنند به چشم خود ببینند که حق سبحانه وتعالی  عزیزان درگاه خویش را از پس پرده غیب چه می خوراند. حسن مودب خادمشیخ گفت چون شیخ این کلام را به من بفرمود در خانقاه حتی یک عدد نان هم نداشتیم  ودر نیشابور همه متغیر شده بودند وکسی را نمی شناختم که به ما یک درهم سیم قرض بدهد وجرئت ان نبود که شیخ را گوییم که وجه این پذیرایی را از کجا تامین کنیم  از پیش شیخ بیرون امدم  افتاب روی به غروب نهاده بود  به سر کوی عدنی متحیر ایستاده بودم ونمی دانستم چه کنم  وافتاب غروب کرد ومردمان درب دکانها می بستند وبه منزل خویش می رفتند

تا نماز شام فرا رسید وهوا کاملا تاریک گشت مردی از پایان بازار میدوید تا به خانه رود مرا اسیتاده دید گفت ای حسن چرا این چنین متحیر ایستاده ای ایا حاجتی داری؟ من حکایت شیخ را با او در میان گذاشتم وگفتم هیچ وجه در میان نیست  ان جوان آستین باز کرد  وگفت دست در جیب من کن  من دست در جیب وی کردم ویک کف زر سرخ برداشتم برگشتم وانچه شیخ فرموده بود مهیا کردم دیدم کفدست من در برداشت رز ان جوان میزان گفته شیخ بود نه یکدرهم کم نه یک درهم زیا د فردا صبح جمعه کرباس خریدم  وبه مسجد جامع سفره پهن کردم. شیخ با جماعت درویشان بر سر سفره حاظر امدند  . وخلایق بسیار به نظاره مشغول بودند. واین خبررا به قاضی صاعد واستاد ابوبکر بردند.قاضی صاعد گفت ((بگذارید تا امروز شادی بکنند وسر بریانی بخورند که فردا سر ایشان کلاغان خواهند خورد)) و بو بکر اسحاق گفت (( بگذارید که ایشان شکمی چرب کنند که فردا چوبه دار را چرب خواهند کرد ))این خبر به گوش صوفیان ودرویشان شیخ که رسید همگی غمگین ورنجور شدند. چون از سفره فارغ شدند شیخ به خادم خود حسن مودب گفت ای حسن باید که سجاده های صوفیان به مقصوره بری  که ما امروز برای نماز به قاضی صاعد اقتدا خواهیم کرد وقاضی صاعد خطیب شهر نیشابور بود

پس حسن سجادی صوفیان به مقصوره برد و120سجاده درپشت سر قاضی صاعد در دو ردیف قرار داد قاضی صاعد به منبر رفت وخطبه ای در انکار شیخ وصوفیان بگفت وفرود آمد چون نماز تمام شد شیخ برخاست وسنت را توقف نکرد وبرفت  قاضی صاعد میخواست در انکار شیخ سخنی بگوید  که شیخ از میان جمعیت برگشت وبه گوشه چشم به قاضی صاعد نگاهی کرد که او قادر به تکلم نشد وسر در پیش افکند وشیخ وصوفان برفتند

چون شیخ از نماز جمعه به خانقاه باز امد حسن مودب را گفت ای حسن برو به سر چهار سوی کرمانیان ودر انجا کاک پزی است که کاک پاکیزه  با کنجد ومغز پسته در ان نهاده  چند من کاک با منقا بستان ومرتب بسته بندی  کن وبه نزد استاد ابوبکر اسحاق برو وبگوی ((شیخ ابسعید میفرماید که امشب باید روزه ات را به این کاک ومنقا بگشایی)) حسن فری برفت مکاک ومنقا از چهار سوی کرمانیان بگرفت وبه درب منزل ابوبکر اسحاق رفت در زدم وداخل منزل شدم وسلام گفتم وسلام شیخ برسانیدم وگفتم که شیخ میفرماید باید که روزه بدین طعام گشاایی چون او ان کاک ومنقا بدید رنگ رویش متغیر شد و ساعتی انگشت در دهان کرفت ومتعجب بود انگاه مرا بنشانید وخادم خویشرا اواز داد وگفت برو به قاضی صاعد بگوی که وعده ای که میان مابود که فردا با شیخ وصوفیان مناظره کنیم وانان راتکفیر کنیم وبر دار بکشیم من از ان قول برگشتم  وتو دانی با ایشان هر چه خواهی بکن واگر گوید چرا بگی که((من دیشب نیت روزه کردم  وامروز به مسجد جامع می رفتم که چشم من به دکان کاک پزی در چهار سوی کرمانیان افتاد که کاکی پاکیزه دیدم وارزو کردم وبر دلم گذشت که چون از نماز باز ایم ان کاک را خریده وامشب روزه بدان گشایم  چون از بازار کمی فراتر رفتم منفا دیدم گفتم کاک ومنقا نیکو باشد امشب روزه بدان گشایم  چون به خانه امدم فراموش کردم واین ماجرا فقط در دل من گذشته بود وبا هیچکس در میان نگذاشته بودم وحال شیخ ابوسعید این دو چیز را از دو موضع مختلف فرستاده است ومیگوید امشب روزه بدین بگشای کیک اشراف نظرا وبرضمائر بندگن خدای تعالی چنین باشد وا  مرا با وی جز ترک          مناظره چاره ای نیست  خادم ابوبکر اسحاق رفت ویغام  قاضی صاعد را اورد کهوینیز فرمودند((امروز شیخ از س من نماز گذارده است چون سلام فریضه باز داد برخاست وسنت را مقام نکرد وبرفت  من میخواستم که او را برنجانم و بگویم که این چه شعار صوفیان است که روز جمعه سنت نگذاری شیخ به گوشه چشم نگاهی به من کرد  که می خواست زهره من اب شود به مانند گنجشکی که گرفتار عقاب امده باشداحساس کردم که همین ساعت مرا صید خواهد کرد  او امروز چنان هیبت وسلطنت خود را به من نشان داد که قدرت سخن را از من گرفت  ما را نیز با وی هیچ کاری نیست

انگاه  ابوبکر اسحاق روبه حسن مودب خادم شیخ کرد وفرمود ((برو باشیخ بگوی که  سلطان وقاضی صاعد وابوبکر اسحاق  با صد هزار مرد جنگی وهفتصد پیل جنگی مصافی برکشیدند  بر علیه تو  وتو با دو من کاک ومنقا مصاف ایشان بشکستی  ومیمنه ومیسره وقلب وجناح سپاه را بر هم زدی اکنون تو دانی با دین خویش وما دانیم با دین خویش((لکم دینکم ولی دین))

حسن پیش شیخ امد وماجرا را به شیخ بیان کرد شیخ در نزد صوفیان ومریدان خویش فرمود((از دیروز لرزه بر شما افتاده بود  وشما می پنداشتید که چوبی به شما چرب خواهند کرد وشما را بر دار خواهند کشید چون منصور حلاجی که در علوم حالت در عهد وی در مشرق ومغرب کسی چون او نبود باید که چوبی به وی چرب کنند چوب به عیاران چرب کنند به نامردان چرب نکنند. دیگر روز قاضی صاعد با قوم خویش به سلام شیخ امد وعذرها خواست وگفت ای شیخ توبه کردم ودرپای شیخ افتاد وگریه کرد واستغفار کرد وبعد از ان در نیشابور کسی را زهره نبود که به نقص صوفیان سخنی بگوید

********************************************************************************************************

                             حکایت زن عابد وزاهده  نیشابوری وشیخ

زنی عابده در نیشابور بودکه از خانواده های بزرگ نیشابور بود واورا ایشی میگفتند  وایشی برای مردمان داروی چشم میساختی ودر نزد مردمنیشابور این زن احترام زیا دی داشتی  واو را ایه ای بود که اورا خدمت می کردی وخود از خانه بیرون نمی امد چون آوازه شیخ در نیشابور منتشر شد روزی ایشی به دایه خود گفت  که برخیز وبه مجلس شیخ ابوسعید برو وسخنی یاد گیر وبرای ما باز گوی که این شیخ چه میگوید دایه به مجلس شیخ امد وتمام سخنان شیخ را فراموش کرد وفقط دو بیت شعر از شیخ به یاد داشت ایشی پرسید که شیخ چه گفت او این بیت را که یاد گرفته بود  بیان کرد

من دانگی ونیم داشتم حبه کم                 دو کوزه می خریده ام پاره کم

بر چنگ ما نه زیر ماندست ونه بم          با که گویی قلندری وغم وغم

تا دایه این ابیات را بگفت ایشی فرممود برخیز ودهان بشوی این که سخن علما وزاهدان نباشد دایه برخلست ودهان خویش بشست  ان زن عابد شب بخفت وخوابی بسیار سهمناک بدید از خواب که برخاست دچار چشم درد شدیدی شد هر چه که دارو خودش ساخت بهتر نشد به همه اطبا مراجعه کرد وهیچ شفا نیافت  تا بیست شبانه روز از این درد چشم آه وناله میکرد تا اینکه یک شب در خواب میبیند که به وی میگویند اگر می خواهی که چشم تو شفا یابد برو و رضایت شیخ ابو سعید را بدست آور دیگر روز ایشی هزار درهم در کیسه ای میکند وبه دایه میدهد  وگفت این را به خدمت  شیخ ببر  دایه اوچون شیخ مجلس تمام کرد کیسه پول پیش شیخ نهاد وشیخ را عا دت چنان بودی که چون از مجلس فارغ شدی مریدی نان خشکی وخلالی پیش شیخ نهادی وشیخ نان بخوردی وخلال کردی چون دایه پیش شیخ امد شیخ خلال میکرد  کیسه درهم که پیش شیخ نهاد خواست که برگردد شیخ گفت ((بیا واین خلال را نزدیک  کد بانو بر وبگوی ((که این خلال در اب بشوی واب انرا به چشم خویش بمال تا شفا یابی. وانکار وداوری این طایفه از دل بیرون کن تا چشم باطنت نیز شفا یابد))  دایه رفت واین سخن با ایشی بگفت واو به اشارت شیخ  خلال در اب بشست و در چشم کشید ودر حال به قدرت خدای تعالی شفا یافت  ودیگر روز برخاست وهرچه از زر وجواهر داشت به خدمت شیخ اورد  وگفت ای شیخ توبه کردم وانکار وداوری ازسینه بیرون کردم شیخ گفت مبارک باد وگفت او را پیش والده  بوطاهر ((زن ئشیخ ))برید تا اورا خرقه پپوشد واو به خدمت این طایفه مشغول گردید

********************************************************************************************************

حکایت استاد ابوالقاسم قشیری وترک سنت وی درپنهانی

یک شب استاد ابوالقاسم قشیری به مستراح رفت وچون فارغ شد خود را از بیرون جامه بدست گرفت واین سنت نیست سنت ان است که دست در اندرون باشد که هیچ از عورت برهنه نگردد اگرچه تنها باشی همان طور که رسول اکرم (ص) فرمود  واستحیوا من الذین یرونهم وانتم لا ترونهم شرم وحیا کنید از کسانی که شما را میبینند وشما آنان را نمی بینید پس بامداد به مجلس شیخ امد شیخ به سخن امد وفرمود دیشب هنگام وضو سنت را رعایت نکردی

 

***************************************************

حکایت سماع عارفانه شیخ وانکارابوالقاسم قریشی

روزی ابوالقاسم قریشی از در خانقاه شیخ ابوسعید میگذشت وقواال این بیت را تکرار میکرد وشیخ را حالتی بود جمع را وقت خوش بود وشیخ وصوفیان به رقص وسماع مشغول بودند وشیخ در ابتدا سماع را منکر بودی ودر ان حال به ذهن او خطور کرد که در مذهب چنین ااامده است که هر که در رقص کردن گرد در گردد گواهی اورا نپذیرند  واز عدالت خارج بود دیگر روز شیخ را برای گواهی  امری به جایی میبردند با ابوالقاسم قریشی بر سر چهار راهی  ملاقات پدید امدبه یکدیگر سلام کردند انگاه شیخ به ابوالقاسم فرمودند ((متی رایتنا فی صف شهود)) ما را در صف گواهان چگونه میبینی استا د ابوالقاسم دانست که این جواب ان اندیشه ای است که دیروز بر خاطر او گذشته بود وشعر  ان قوال این بود

از بهر بتی گبر شوی عار نبو               تاگبر نشی ترا بتی یار نبو

*******************************************************

حکایت فرزند بدنیا آمدن استاد ابوالقاسم

یک شب در سحر گاه برای استاد ابوالقاسم  فرزند پسری بدنیا امد وپنهانی به استاد خبر دادند وهنوز هیچکس از شاگردان ومریدان استاد خبر نداشتند واستاد ابوالقاسم هنوز نام وی ننهاده بود صبح زود دیدند کسی درب می زند درب را باز کردند  دیدند ابو السعید ابوالخیر است داخل شد وبه استاد ابوالقاسم فرمود((ما را آگاهی دادند که شما را خدای تعالی فرزندی ارزانی داشته است ومارا نامی مانده بود  بر وی نثار کردواورا ابوسعید نام نهاد وبدین شکرانه استاد قشیری سه دعوت بزرگ برگذار کرد

*******************************************************

حکایت عجیب استاد ابوالقاسم قریشی

روزی شیخ ابوسعید مجلس می گفت ناگهان در میان مجلس گفت عجب عجب استاد ابوالقاسم دوش رنجوربود ودیربه مجلس میرسد چون شیخ این بگفت استاد قریشی از در درامد وخروش وفریاد از خلق بلند شدانگاه شیخ روبا استاد کرد وفرمود ای استاد ما دیشب از تو غافل نبودیم ماجرای دیشب تورا به حکایتی روشن خواهم کرد((روزی برای دهقانی خیار نوبر اورده بودند دهقان حساب خانه را به دست نداشت هر یک را یک خیار بداد ویکی به غلام خود داد که بر پای ایستاده بود  وبرای خود هیچ نماند وغلام خیار می خورد وخواجه ارزو میکرد کاش خیار راخود میخوردم اخر تحمل نکرد وغلام را گفت پاره ای از ان خیار به مابده غلام پاره ای از خیار را به وی داد دهقان چون به دهن برد به غایت تلخ یافت گفت ای غلام خیاری بدین تلخی رابدین خوشی میخوری غلام گفت((ازدست مولایی که چندین سال شیرین خورده باشم به یک تلخی چه عذر دارم که رد کنم))

ازدوست به هر چیز چرا بایدت آزرد                        که این عشق چنین باشد گه شادی وگه درد

گر خوار کند مهتر خواری نبود عیب                        گر باز نوازد شود ان داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش                        گر خار بیندیشی خرما نتوان خورد

او خشم همی گیرد توعذر همی خواه                         هر روز به نو یار دگر می نتوان کرد

چون استاد قشیری این کلام وسخن شیخ شنید نعره بزد واز هوش رفت چون شیخ مجلس تمام کرد وعوام پراکنده شدند وشیخ به خانه رفت  مشایخ متصوفه به نزد استاد قشیری امدند که دیشب چه اتفاقی رخ داده است استاد فرمود حکایت عجیبی است  دیشب در وردی که مرا مراقبه بود کسلی پدید امدواز ان جهت مشوش بودم گفتم به مسجد جامع بروم ودر حوض انجا غسلی بکنم من بر سر خاک مشایخ روم وبه ورد ودعا  به پردازم چون به مسجد جامع رسیدم  سجاده ولباس خویش بر طاق نهادم  وبه حوض فرو شدم وبر سرآب میریختم که دزدی امد وجامه وکفش مرا ببردواز ان سبب رنج واندوهی برمن وارد گشت وزبان به داوری گشودم از اب در امدم وبرهنه به خانقاه امدم ولباسی دیگر پپوشیدم وگفتم که باید کار را تمام کنم بر اندیشه زیارت وورد ودعا بیرون امدمچون به نزدیک مسجد جامع رسیدم پایم به سنگی اصابت کردوپایم مجروح گشت وعمامه ودستار از سرم بیفتاد من متحیر بماندم سر به سوی آسمان بلند کردم وگفتم(( پروردگارا اگر ابوالقاسم را نمی خواهی او طاقت سیلی وزخم ترا ندارد که مارا این ورد ودعا برای توبود  جون تو نمی خواهی در حق دیگران می کنیم)) ودر همه جهان هیچکس از حال من خبر نداشت امروز شیخ ابوسعید میفرماید که ما دیشب باتو بودیم اواز اسرار وراز مااطلاع دارد ای بسا رسوایی که اواز ما می داند

********************************************************************************************************

حکایت تفسیر شریعت وطریقت شیخ در یک بیت

شیخ ابوالقاسم قشیری یک شب در اندیشه فرو رفت وگفت فردا که به مجلس شیخ ابوسعید روم از وی بپرسم که شریعت چیست وطریقت چیست؟ دیگر روز صبح به مجلس شیخ امدم تاجواب چه شنوم ونشستم وشیخ به سخن مشغول گشت پیش از انکه استاد قشیری سوال کند  شیخ فرمود((ای کسی که می خواهی از شریعت وطریقت سوا ل کنی بدان که ما جمله علوم در این بیت اورده ایم

از دوست پیام امد که اراسته کن کار      این است شریعت

مهر دل پیش آر و فضول از ره بردار    این است طریقت

 

 

کرامت شیخ به شیخ عبدالله باکو

استاد ابوالقاسم قریشی از شیخ ابو سعید خواست که هر هفته یکبار به خانقاه او بیاید ومجلس سخنرانی به پاکند شیخ خواسته اورا اجابت کرد واو برای شیخ کرسی نهاده بود ومردمان گرد ان جمع میشدند تا کلام عارفانه وحکیمانه شیخ را استماع کنند یک روز نوبت مجلس شیخ بود ومردم می امدند ومی نشستند شیخ عبدالله باکو در امد با شیخ ابوالقاسم سلام واحوال پرسی کرد وگفت این کرسی چه هست  استاد قریشی فرمود از ان شیخ بوسعید است شیخ عیدالله باکو گفت من او رامنکرم واعتقادی به وی ندارم استاد قریشی به وی فرمود من نیز همین عقیده ترا داشتم ولکن چون به حقیقت نظر کردم مرید وی شدم مواظب باش که این مرد  بر خواطر واندیشه ها مشرف است لذا به هیچ چیزی اندیشه نکنی  پس شیخ بوسعید امدوبر کرسی نشست ودعاکرد وسخن اغاز کرد شیخ عبدالله باکو درحین سخنان شیخ اهسته بادخود گفت(( بس باد که در با د ست))  که ناگهان شیخ ابو سعید رو به اوکرد وفرمود ((در باد معدن باد است))  این کلمه بگفت وسخنان خویش را ادامه داد  استاد قریشی به شیخ عبدالله گفت ترا نگفتم که هیچ مگویکه این مرد بر هرچه کنی واندیشی احاطه دارد  ناگهان شیخ عبدالله باکو در فکر فرو رفتوبا خود میگفت که نود وچند سالاست که چندین مشایخ را دیده ام وخدمت ایشان کرده ام وهیچکدام  از اینگونه کرامت که بر این مرد اظهار می شود بر ما نمی شود علت چیست که این کرامات بر وی ظاهر گشته اما مرا از این کرامات نصیبی نیست که شیخ ابو سعید برای بار دوم به وی توجه کرد وفرمود ای خواجه

توچنانی که ترا بخت چنان است چنان              من چنینم که مرا بخت چنین است چنین

و شیخ صلوات فرستاد واز کرسی پایین امد انگاه شیخ به استاد قریشیگفت که به این خواجه بگو که دل خوش کن شحخ عبدالله باکو فرمود ان وقت دل خوش کنم که توهرپنجشننبه به خانقاه  من بیایی  شیخ به وی فرمود (0چه بسیار مشایخ وبزرگان که چشم تو بر انان نظر افکنده است ما بدان نظرها می اییم نه به تو)) چون شیخ این سخن بگفت گریه وفغان از جمعیت بلند شد وشیع عبدالله باکو ان انکار از دل بیرون کرد

*********************************************************************************

خواب شیخ عبدالله باکو در باره انکار سماع شیخ

اورده اند پس ازانکه شیخ عبدالله باکو با شیخ اشتا شد هواره با شیخ مراوده داشت وبه سلام دادن به شیخ می امد وبا وی سخن می گفتی  اما با این حال باز سماع ورقص شیخ را منکر بودی  وگاه گاهی نیز این امر را اظهار میکرد تا اینکه یک شب به خوابدید که هاتفی اواز میداد که((قوموا   وار قصوا لله)) برخیزید وبرای خدای  سبحانه وتعالی رقص کنید  از خاب بیدار شد فرمود لا حول ولا قوت الا بالله وگفت این از خواب های پریشان است که شیطان مرا نمود  وذکر بگفت ودوسه سوره از قران بخواند ودوباره در خواب  شد دوباره همان خواب رادید دانست که جز حق نتواند بود فرداانروز بامداد خدمت شیخ ابو سعید به خانقاه او رفت وشیخ تا او رامشاهده کرد فرمودند ((قوموا  وارقصوا لله)) وشیخ عبدالله باکو دیگرانکار سماع شیخ رانکرد

**************************************************

حکایت عجیب پدر ابوالمعالی جوینی وشیخ ابوسعید

امامالحرمین ابوالمعالی جوینی گفت که چون شیخ بوسعید به نیشابور امد پدر من اورا سخت منکر بودی طوری که کسی جرات نداشت نام شیخ رادر نزد ویبرند تا اینکه یکروز کهنماز صبح را اقامه کرد به من فرمودند کهجامه در پوش تا به زیارت شیخ برویم من تعجب کردم وحرفی نزدم . پس هردو برفتیم تا به خانقاه شیخ رسیدیم چون بر شیخ وارد شدیم شیخ به پدرم  فرمود((داخل شو ای خلیل خدای به نزدیک حیبب خدای)) شیخ در صومعه تنها بود مریدان را اواز داد که بیایید ومرا بردارید وشیخ دراوائل عمر انقدر ریاضت بود که در اخر عمر قادر به حرکت نبود انگاه شیخ درم رادر بغل گرفت وسخن گفتند چون ساعتی گذشت استاد قشیری امد ودوباره سخن گفتند سپس استاد قریشی بر خاست وبرفت وپدرم از پشت به او خیره شده بود که ناگهان شیخ دهان خویشبر گوش پدرم نهاد وچیزی گفت وپدرم ران شیخ رابوسید پس پپدرم برخاست وبه خا نه امدیم  از پدرم پرسیدم من امروز از سه چیز متعجب شدم یکی انکه اورا منکر بودی به ملاقات اورفتی دیگر از جمله ای که شیخ به توفرمود درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای وسوم تو ازپشت بااستاد قریشی نگاه میکردی وشیخ در گوش توکلامی راگفت وتوپای اورا بوسه دادی.پدر ابوالمعالی بهوی فرمود بدانکه من دیشب در خواب دیدم کهدر موضع ومکانی مبارک وعزیز بودم

وشیخ ابوسعید در ان مکانمقدس مجلس داشت وخلق بسیار نشسته بودند ومنرا ازغایت انکاری که باوی داشتم روی از ان موضع بگردانیدم  که ناگهان هاتفیاوازداد که روی از کسی برمیگردانی که درروی زمیین حبیب خدای است چون به شنیدم مرا غیرت بشریت فرا گرفت با خود گفتم اگر او به منزلت  حبیب خدای است تا من به منزلت که باشم اواز امد که به منزلت خلیل خدایی واز خواب بیدار شدم ودیدم که در دل من هیچ انکاری به شیخ وجود ندارد بلکه دلم از دوستی او موج میزد لذا امروز به زیارت اورفتم وهنگام وارد شدن بر او به مافرمود درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای  واو خواست بفهماند که به فراست وکرامت انچه دیشب بر تودر خواب واقع شده است اطلاع دارم چون استاد قشیری برخاست که برود در خاطرم گذشت که اگر شیخ درجه حبیب دارد ومن درجه خلیل درجه استاد قریشی چیست که شیخ دهان در گوش من نهاد وفرمود درجه کلیم خدای تعالی  ومن از ان اشراف خاطر اوبرضما ئر بندگان خدای تعالی تعجب کردم وبوسه ای بر ران شیخ نهادم من به پدرم گفتم که حالت این منزلت ها راچگونه درک کنم  پدرم به منفرمود این کرامات باحدیث رسول اکرم(ص) که ازاحادیث موثق است  قابل درک است که حضرت فرمود((علماء امتی کانبیاء بنی اسراییل)) ععلماءامت من با پیامبران بنی اسراییل برا بری میکنند.

**********************************************-************

سوال پیر بونصرختنی از مرو ازشیخ به صورت نامه

بونصر ختنی به صورت مکتوب نوشت که ایا اثار را محو بود شیخ در جواب نوشت لاتبقی ولا تذر  عین واصل باقی نماند اثر کجا ماند

جسمم همه اشک گشت وچشمم بگریست           در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق تو چیست             چون من همه معشوق شدم عاشق کیست

*********************************************

حکایت خواجه ابوالحسین تونی ورفتن شیخ به کلیسا ترسایان

دران وقت که شیخ در نیشابور بود پیری بود که اورا امام ابوالحسین تونی می گفتند وشیخ ابوسعید رابه اندازه ای منکر بودی که هرگاه نام شیخ د نزد وی بردندی اورا لعنت کردی وهچ گاه به خانقاه شیخ نیامد وبه کوی شیخ قدم نگذاشت یکروز شیخ گفت اسب زین کنید تا به زیارت ابوالحسین تونی برویم  شیخ با مریدان میرفت رافضی  از خانه بیرون امد وچون شیخ را باجمعیت دید لعنت اغاز کرد جمعیت قصد آزار اورا داشتند شیخ فرمود (0ارام بگیرید باشد که بدان لعنت بر وی رحمت کنند)) 

جمع مریدان گغتند چگونه  رحمت کنند برکسی که چون تویی را لعنت کند شیخ گفن معاذالله او لعنت برما نمی کند ااومی پنداردکه او بر حق است وما بر باطل هستیم واو برای خدا لعنت بر ان باطل میکند وان مرد داشت که به کلام شیخ گوش میداد  وناگهان در پای اسب شیخ افتاد وگفت ای شیخ توبه کردم برحق تو هستی وبر باطل من هستم  شیخ مریدان را گفت ((دیدید که لعنتی که برا ی خدای کنی چه اثر دارد)) چون فراتر رفتند حسن مودب خادم شیخ درویشی را از پیش فرستاد تا ابوالحسین تونی را خبر کند که شیخ به سلام تو می اید او را خبر کردند او شیخ را نفرین کرد وگفت او به نزد ما چکار دارد او به کلیسای ترسایان(مسیحیان) باید برود. کلام او رابه شیخ بیان کردند واز اتفاق ان روز یکشنبه بود شیخ ابوسعید به همراهان خویش فرمود ((اکنون پیر انچه فرموده است به جای اوریم روی به کلیسا نها د وگفت بسم الله الرحمن الرحیم چنان باید کرد که پیر می فرماید)) چون به کلیسا رسیدند مسیحیان به کار خود مشغول وجمع بودند چون شیخ را دیدند همه گرد وی جمع شدند  ودر وی نگاه میکردند که به چه کار امده است  وترسا یان صورت عیسی (ع) ومریم در دیوار کلیسا نقش بسته بود وروی بدان صورت ها داشتند  که ناگهان شیخ به گوشه چشم بدان صورت ها نگاه کرد وفرمود ء انت قلت للناس اتخذونی وامی الهین من دون الله ((ای عیسی تو مردمان را می گویی که مرا ومادر مرا به خدایی بگیرید)) انگه شیخ خطاب به ان دو صورت  گفت  ای صورت های نقش بسته در دیوار اگر محمد ودین محمد حق است در این لحظه حق سبحانه وتعالی  را سجده کنید چون شیخ این کلام از زبان وی جاری شد ان دو صورت در حال به زمین افتادند چنانکه رویهایشان به سوی کعبه بود چون ترسایان این کرامت شیخ بدیدند  فریاد براوردند وچهل تن از ایشان زنار(کمر بند) پاره کردند ومسلمان شدند  انگاه شیخ به یاران خویش فرمود (0هر که بر اشارت پیران رود چنین بود واین همه از برکات اشارت  پیر ابوالحسین تونی بود))  وان پیر بعد از این واقعه در دست وپای شیخ ابو سعید افتاد واز کرده خود استغفار کرد واز مریدان شیخ گشت

************************************************************

حکایت شیخ ابوسعید و ثروتمند نیشابور

حسن مودب گفت در نیشاور ثروتمندی بود به نام بو عمرو که سخت محب شیخ ابوسعید بود ودکان داشتی روزی مرا گفت من از سر تا قدم مرید شیخ شده ام از تو درخواست می کنم هر چه را شیخ احتیاج داشت  همه رجوع به من کنی گرچه بسیار باشد حسن مودب گفت یک روز هفت با به وی رجوع کردم همه ان ها را براورده کرد بیار هشتم افاتب غروب کرده بود شیخ به منفرمود ای حسن به نزدیک بو عمرو برو وگلاب وکافور وعود بیاور من پیش او رفتم دیدم درب دکان می بست شرم داشتم که جلو بروم از دور چشمش بر من افتاد گفتم از بس که امروز امدم شرم دارم گفت شیخ چه فرموده است که که من گوش به فرمانم  گفتم گلاب وعود وکافور خواسته است درب دکان باز کرد وانان را اماده کرد  وبه حسن مودب فرمود چون به دین احتیاجات کوچک شرم داری که به من رجوع کنی فردا هزار دینار در اختیار تو گذارم تا خرج امور محقر کنی وبرای امور بزرگتر به من مراجعه کنی حسن مودب گفت من به این حرف او شاد شدم وگفتم از مذلت گدایی برستم وتا مدت طولانی مشکل درویشان حل شده است

با شادی هرچه تمام تر به نزد شیخ برگشتم شیخ به چهره من نگاه کرد وفرمود ای حسن از خانقاه بیرون شو واندرون خود رااز دوستی دنیا پاک گردان  حسن گفت بیرون شدم بر در خانقاه ایستادم و سر وپای برهنه کردم وروی بر خاک مالیدم وبسیار گریه کردم وباز به خانقاه امدم ان شب شیخ با من سخن نگفت دیگر روز شیخ مجلس داشت  هر روز در میان سخن روی به به عمرو کردی امروز در او نیز نگاه نکرد  چونمجلس تمام شد به عمرو نزد حین خادم شیخ امد وگفت ا حسن شیخ را چه شده است که امروز در من نگاه نکرد گفتم ندانم واز من نیز دلگیر شده است بوعمرو پیش تخت شیخ امد وتخت را بوسه داد وگفت ای عزیز روزگار حیات وزندگی به به نظر توست وتو امروز به ما هیچ نگاهی نکردی بر ما چه رفته است تا عذر ان خواهیم واستغفار کنیم شیخ به ان ثروتمند فرمود تو همت ما را از اعلی عایین به اسفل سافلین دنیا پایین می اوری وبه هزار دینار می بازی اگر میخواهی دل ما با تو خوش شود ان هزار دیناری که به حسن وعده داده ای اماده کن تا ببینی در میزان همت ما بن مال چه کند

بوعمرو برفت وبا دو کیسه که عر کدام پانصد دینار نیشابوری در ان ونزد شیخ نهاد شیخ گفت ای حسن مودب (خادم شیخ ) این مال را بردار وبا ان گاوان وگوسفندان بخر گاوان را هریسه ساز(حلیم ) وگوسفندان را در زیره وزعفران معطر کن وگلاب بسیار بیاور وسفره بینداز وهزار شمع در روز روشه کن ودر ده یا روستای ببوشنگان که مکان زیبا در اطراف نیشابور است این سفره را اماده کن ودر شهر مندی  ندا کند که هرکه را طعامی می خواهد که نه در دنیا ونه در اخرت بر وی منتی باشد فردا مهمان سفره ماباشد در ده ببوشنگان  حسن گفت کارها را تمام انجام دادم  زیاده تر از دو هزار مرد ببوشنگان امد  وشیخ با جمعیت بیامد وخاص وعام رابر سر سفره بنشاند وبه دست مبارک خویش گلاب بر ایشان میریخت وعود می سوخت وخلق طعام می خوردند  یکی از منکران شیخ در ان سفره در دل اندیشه کرد که این چه اسراف است که این مرد میکند وهزار شمع به روز زوشن کردن اسراف بود که ناگهان شیخ از میان ان همه جمعیت روی به ان مرد کرد وگفت((ای جوانمرد انکار وداوری از سینه بیرون کن که هرچه در حق خدا کنی هیچ اسراف نباشد واگر یک درهم مال در حق نفس به کار بری اسراف بود)) وان مرد در پای شیخ افتاد ومرید شیخ شد حسن گفت چون از سفره فارغ شدند وهر چه مال بود صرف شد من سفره ها جمع کردم وبه شهر امدم چون شب در امد شیخ مرا اواز داد وگفت ای حسن بنگر که در خزینه ما چه مانده است که ما در خواب نمی شویم  من خزینه بجستم چیزی تیافتم  امدم وگفتم هیچ چیزنیافتم شیخ گفت بهتر طلب کن دیگر بار جستم چیزی نیافتم دوباره گفت خزینه را خوب نگاه کن دوباره گشتم یک تا نان بود ان را خدمت شیخ بردم شیخ گفت برو انرا خرج کن تا مادر خواب شویم ان را بخشیدم وشیخ در خواب شد.

((توضیح این حکایت بسیار تکان دهنده است و علت کدورت شیخ از حسن در اول حکایت به خاطر ان بود که او توکل خویش رانسبت به خدای تعالی از دست داده بود ومی خواست هزار دینار را ذخیره کند واهسته اهسته خرج نماید که شیخ فهمید وان را در یک مهمانی بزرگ خرج کرد سنت همه مشایخ این بوده است که هر ان چه به دست انان رسیده است در ان روز خرج کرده اند وهیچ چیز را بری فردا نگه نداشته اند به حکم سنت مصطفی (ص) که به نزد بلال حبشی رفت دید نصف نانی خشک بر سر کوزه شکسته ای نهاده گفت یا بلال این چیست گفت یا رسول الله یک تا نان خشک بود که یک نیمه را دیشب بدان روزه گشاده ام ویک نیمه رابرای امشب نگه داشته ام  حضرت رسول (ص) به بلال فرمود انفق یا بلال ولا تخش من ذی العرش اقلا لا  ای بلال این رانیز انفاق کن واز کمی روزه از کسی که صاحب عرش است ترس واندوهی نداشته باش.

گویند سری سقطی برای یکی از عارفان جبه(لباس) به ده درهم خرید به اوگفت این را به ده درهم برای تو خریده ام او ان را نپوشید وبه وی گفت با درویشان معاشرت داری وده درهم ذخیره میکنی؟

لذادر روایت امده است کهگاهی علی (ع) تمام ذخیره بیت المال را تقسیم میکرد وکف انرا جاروب میکرد ودو رکعت نماز در انجا میخواند. خدای تبارک وتعالی به فریاد ما برسد ملیون ها تومان ذخیره کرده ایم باز می ترسیم ومرتب تلاش  می کنیم و پس انداز میکنیم که در سنین پیری دچار فقر نشویم این همه نتیجه ضعف ایمان ما وبد گمانی به پروردگار بزرگ وتوانا است لذا عیسی (ع) در انجیل خطاب به ما ادمیان فرموده است ای بی ایمانان شما به پرندگان نگاه نمی کنید که غیر از روزی همان روز چیزی برای فردا ذخیره نمی کنند ایا شما در پیشگاه خدا از انان کمترید که این همه حرص می زنید واندوخته می کنید                   ))

*************************************************************************************************************************

حکایت شیخ ابوسعید ومرید بی ادب روستایی

دران وقت که شیخ ابوسعید در نیشابور بود مریدان بسیار می امدند با اخلاق وروحیات مختلف بعضی مهذب وبعضی نامهذب وبی ادب . یکی از ان مریدان فردی بود که از روستا توبه کرده بود وبه خانقاه شیخ امده بود جفتی کفش داشت که میخ اهنین در زیر انان زده بود وهر وقت به خانقاه امدی صدای ان درویشان را ازار دادی وملاحظه دیگران را نمی کردی  وشیخ به این امر اگاه بودی تا اینکه یک روز شیخ ان درویش را بخواند وگفت ترا به دره بدر میون که در میان کوه نیشابور وطوس است میفرستم چون بدان دره رسی پاره سنگ بزرگی هست وجوی ابی که وضو گرفته ودو رکعت نماز میگذاری ومنتظر میمانی که دوستی از دوستان ما به نزدیک تو اید سلام مابه وی برسان که او هفت سال با ما صحبت داشته است ان درویش به رغبت تمام روی درراه نهاد وهمه راه دراین اندیشه بود که میروم و ولی از اولیا ء حق را زیارت می کنم و تانظر مبارک او بر من افتد کار دین ودنیای من به برکت ان اباد گردد چون بدان موضع رسید ووضو گرفت ودو رکعت نماز خواند کمی منتظر ماند که ناگهان صدای مهیبی ازکوه ظاهر شد دید ماری سیا ه وبسیار عظیم از کوه پایین امد  وچون چشم درویش بر وی افتاد نزدیک بود غالب تهی کند وقادر به حرکت از جای خود نبود ان مار عظیم امد وسر خویش بر ان تخته سنگ بزرگ نهاد وبه تواضع وارامی ایستاد  ودرویش ترسان ولرزان به ان مار فرمود شیخ ابو سعید سلام رسانید اودید که ان مار روی بر خاک مالید وتواضع کرد ورفت چون از نظر درویش غایب شد ان درویش سنگی بر گرفت واهن زیر کفش را شکست وبه اهستگی طوری که ان مار متوجه نشود از کوه سرازیرشد  وبه خانقاه امد دیدند که ارام وارد خانقاه شد وطوری سلام کرد که به مشقت صدای او رادرک کردند چون درویشان این حالت او بدیدند خواستند بدانند که ان پیر که بوده که چند روز خدمت ومصاحبت او در وی چنان اثر کرده که یک عمر به ریاضت و مجاهدت ان تادیب وتواضع به دست نمی اید درویشان به نزد وی امدند و از وی سوالکردند که شیخ ترا به نزد که فرستاد او حکایت خویش بگفت  درویشان تعجب کردند شیخ گفت در دوران ریاضت مادران هفت سال دراین کوه ان ماررفیق وهمدم ومونس مابود  بعد از ان هیچکس از ان درویش حرکتی درشت ندید ونه اوازی بلند شنید وبسیار مودب ومهذب گشت.

((توضیح مردان خدا واولیا ء این چنین تربیت می کنند واذالقوا الذین امنوا قالوا امنا  هنگامی که در جوار اولیاء باشی نفس رحمانی انان افراد را مهذب می کند لذا از مصاحبت نفس رسول اکرم است که علی تربیت می شود سلمان واوذر ومقداد تربیت میشود از نفس رحمانی علی است که مالک اشتر وعمار وکمیل ها ظاهر میگردد از نفس رحمانی موسی است که یوشع بن نون تربیت میشود ))

***********************************************************************************

حکایت شیخ وسوال دانشمندی فاضل از او

روزی شیخ ابو سعید در نیشابور مجلس میگفت  که دانشمندی فاضل در ان مجلس حاضر بود با خود می اندیشید که این سخنان که این شیخ می گوید در هفت سبع قران نیست در حال شیخ به وی روی کرد وفرمود این سخن که ما می گوییم درسبع هشتم قران است ان دانشمند گفت ای شیخ سبع هششتم قران چیست ؟ شیخ گفت سبع هفتم قران جزوی ازقران است که تیره تر ودرشت تر نوشته شودوان ایه        

 یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک است وسبع هشتم ایه فاوحی الی عبده ما اوحی است شما می    پندارید که سخن خدای عزوجل محدود ومعدود است ان کلام الله بی نهایت که برمحمد (ص) نازل شده است این هفت سبع است اما انچه بر دل بندگان مومن میرساند در حصر وعدد نیلید ومنقطع نگردد ودر هر لحظه از خدای تبارک وتعالی رسولی(پیامی)بر دل بندگان میرسد چنانکه مصطفی (ص) میفرماید

اتقوا فراست المومن فا نه ینظر بنور الله

((توضیح این کلام شیخ جای تامل دارد زیرا شیخ به ان دانشمند فهماند که درست است که وحی منقطع شده است اما اما اکثر کلامی که از زبان اولیاء ومومنان صادر میشود الهام وپیامی از سوی خدای تبارک وتعالی است اذا باید از فراست وزیرکی وکلام مومنان ترسید چا انان به نور خدا نظاره میکنند وبه نور او بیان می کنند اذا مخالفت با انان بسیار گران تمام می شود مگر انکه ان مخالفت برای خدا باشد وخصمومت شخصی ونفسانی نباشد در ان صورت خدای تبارک وتعالی ان را حل میکند وخود ان ولی فعلی را برای ان شخص صادر می کند که به حقانیت کلام وی پی ببرند وانکار وی از میان برداشته میشود لذا دیدیم که بسیاری ازافراد که مقام عرفانی شیخ ابو سعید را که یکی از اولیاء بزرگ جهان اسلام وافتخار شیعه واهل سنت میباشد را منکر بودند خود شیخ کمک می کرد که مشکل رفع گردد وانان را به حقانیت خود در نزد خدای تعالی راهنمایی کنند تا اسیب نبینند

عارف بزرک قرن اخیر محمد علی شاه ابادی میفر مود هرچیزی را معدنی است ومعدن تقوی دل عارفان است لذا ما باید زندگی نامه وشرح حال تمام عارفان در طول تاریخ را مطالعه واز انچه از دل وفکر انان وفعل انان صادر شده است عبرت بگیریم وبه عنوان الگوی انسان کامل از انان تبعیت بکنیم                             العبد العاصی الحقیر دکتر یوسف نورایی سال 1390 شمسی))

**************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید وحلال خوردن وی و امتحان قاضی صاعد وی را

در ان وقت که شیخ در نیشابور بود یک روز در مجلس فرموده بود که((اگر همه عالم را خون طلق گیرد ما جز حلال نخوریم)) روزی قاضی صاعد را گفتند که شیخ فرموده اگر تمام عالم را خون فرا بگیرد ما جز حلال نخوریم او گفت من امروز این مرد را امتحان می کنم او دو بره فربه بخرید یکی از پول حلال ویکی از پول حرام دستور داد هردو را به یک رنگ وشکل بریان کنند وبیاراستند وبر دوطبق بنهادند وگفت من جلوتر از شما به سلام شیخ می روم وساعتی می نشینم شما این بره های بریان بعد از من بیاورید وپیش شیخ ابو سعید بنهید تا ببینیم او به کرامت حلال را از حرام می شناسد یا نه . چون قاضی صاعد پیش شیخ در امد خدمت کاران بریان ها بر سر نها دند و می اوردند ناگهان در چهار راهی غلامان ترک مست به ایشان رسیدند وکسان قاضی را زدند وان بره که حرام بود را در ربودند ایشان وارد خانقاه شیخ شدند ویک بریان را به خدمت شیخ نهادند رنگ ورخسار قاضی صاعد از شدت خشم بر خدمت کاران خود سرخ گردید انگاه شیخ ابو سعید به قاضی صاعد فرمود((ای قاضی مردار سگان را وسگان مردار را ؟ حرام به حرام خوار رسید وحلال به حلال خوار رسید  ؟ تو چرا عصبانی می شوی ؟ )) قاضی صاعد از شیخ عذرخواهی کرد و با اعتقاد کا مل به وی با زگشت

 

هر ان شمعی که ایزد بر فروزد   کسی که پف کند ریشش بسوزد

**************************************************************************

 خواب شیخ ابوالقاسم از بزرگان متصوفه در باره شیخ ابوسعید

 شیخ ابوالقاسم از مریدان شیخ میگفت مدت ها از حق سبحا نه وتعالی در خواست می کردم که یا رب درجه شیخ ابو سعید را به من بنمای تا یک شب رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را به خواب دیدم دیدم حضرت انگشتری در دست راست داشت که نگینی از فیروزه در وی نشانده است مرا گفت درجه شیخ ابو سعید می طلبی گفتم بلی یا رسول الله  حضرت انگشت به من نمود وفرمود ((چون نگینی در انگشتری است )) لرزه بر من افتاد واز خواب بیدار شدم  دیگر روز به خدمت شیخ به مجلس وی شدم شیخ روی به من نمود وفرمود حدیث ان انگشتری چون است و من در پای وی افتادم

*******************************************************************************************************************************

خواب بو عثمان حیری در باره شیخ ابو سعید ابوالخیر

بوعثمان حیری که از مشایخ نیشابور بود ومرید شیخ بود از شیخ ابوسعید خواست که هفته ای یکبار به خانقاه وی بیاید ومجلس بگوید وشیخ اجابت کرد بوعثمان گفت شبی به خواب دیدم که شیخ درخانقاه من مجلس داشت وصاحب شرع مصطفی صاوات الله وسلامه علیه در مجلس وی به جانب دیگر مجلس نشسته بود وشیخ به حضرت نگاه نمی کرد به خاطر من امد که عجب است که شیخ به حضرت رسول (ص) نمی نگرد شیخ در حال روی به من کرد وفرمود لیس هذا وقت النظر الی الا غیار هذا وقت الکشف والمکاشفه  چون مجلس به آخر رسید شیخ روی به حضرت رسول کرد وفرمود ولقد اوحی الیک والی الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک ووصلی الله علی محمد وآله اجمعین و دست بر روی خویش کشید واز منبر به پایین آمد ومن بیدار شدم واز این خوا ب متحیر بودم

******************************************************************

حکایت پیر چنگی وشیخ ابو سعید ابوالخیر

حسن مودب خادم شیخ گفت روزی شیخ در نیشابور از مجلس فارغ شده بود ومردمان برفته بودند ومن پیش وی ایستاده بودم ومرا قرض بسیار جمع شده بود وان قرض ذهن مرا به خود مشغول کرده بود ومنتظر بودم که شیخ در آن باره چیزی بگوید ونمی گفت که ناگهان شیخ به من اشارت کرد که عقب خویش را نگاه کن برگشتم دیدم پیر زنی از در خانقاه وارد میشود من به پیش وی شدم یک کیسه زر به من داد  وگفت صد دینار است به خدمت شیخ ببر وبگو دعایی در حق ما بکند من کیسه زر را گرفتم وشاد شدم و گفتم اکنون قرض های خانقاه شیخ را باز دهم وآسوده گردم  کیسه زر را پیش شیخ بردم وبنهادم شیخ گفت اینجا منه ان را بردار بر گورستان حیره که خارج از شهر است آنجا چهارطاقی است که نیمی از آن تخریب شده است در ان جا پیری است که خفته سلام ما به وی برسان و بگوی شیخ می گوید این را خرج کن وهر گاه باز احتیاج بود به نزد ما آی تا نیاز تو برآوریم حسن مودب گفت من  به آن قبرستان    برفتم دیدم دیدم پیر مردی ضعیف انجا خوایده وطنبوری زیر سر نهاده است اورا بیدار کردم  وسلام شیخ رسانیدم وزر به وی دادم فریاد وآه وناله از او بلند شد و گفت مرا به نزد شیخ ببر؟پرسیدم حکایت حال تو چیست گفت من مردی هستم که شغل من طنبور زدن است از جوانی که صدای بسارزیبایی داشتم این پیشه من بود ومرا من را قبول میکردند اکنون که پیر شده ام وصدای من زشت شده است در هیچ مراسمی ما را نمی پذیرند اکنون که فقیر شده ام وامروز هر چه گشتم برای زن وفرزنداه هیچ گشایشی نشد من نیز بهدین گورستان آمدم وبه درد فقیری گریه کردم وبا خدای تعالی مناجات کردم وگفتم پروردگارا هیچ شغل دیگری نمی دانم وجوانی وقوت از من رخت بربسته است وهمه خلق تو مرا رد کردند وزن فرزند نیز مرااز خانه بیرون کردند اکنون من امشب برای ته طنبور خواهم زد تا نانم دهی واجر ومزدم با توست ان شب را تا وقت صبح طنبور زدم و گریه میکردم بامدادطنبور زیر سر نهادم وخوابیدم تا این ساعت که تو مرا بیدار کردی حسین گفت با ان پیر مرد به خدمت شیخ رفتیم شیخ همانجا نشسته بود آن پیر در دست وپای شیخ افتاد وتوبه کرد شیخ به وی گفت ((ای جوانمرد از سر کمی ونیستی وبیکسی در خرابه قبرستان نفسی زدی وبا حق مناجات منجات خالصانه ای در عمر خویش کردی وسعی ترا خدای تبارک وتعالی ضایع نساخت بو وباز با حق این معامله را فراموش نکن وبرو واین کیسه را خرج کن ان پیر برفت انگاه شیخ روی به حسن مودب کرد وفرمود ((ای حسن هیچ کس در کار خدای زیان نکرده است حاجت این پیر بر امد حاجت تو نیز روا گردد)) حسن گفت دیگر روز که شیخ اژ مجلس فارغ شد کسی بیامد ودویست دینار زر به من داد که پیش شیخ ببر چون به خدمت شیخ بردم شیخ فرمود ای حسن قرض های خانقاه رابا این وجه بر طرف کن

 

((توضیح در کتاب مثنوی این حکایت  را جلال الدین  به شعر سروده است وبه جای شیخ ابو سعید این حکایت را به عمر الخطاب نسبت داده است چرا وچگونه خدای تبارک وتعالی نسبت به ان اگاه است اما این یک حکایت تاریخی است که صحت ان نسبت به این ولی خدا ابو سعید ابوالخیر است ودر مورد عمر هیچ کتابی چنین نسبتی  یا کرامتی شنیده ویا دیده نشده است که این حکایت را بیان کرده باشد الا مولوی وان به خاطر حب شدیدی که نسبت به خلیفه ثانی داشته است ان طور پسندیده که این کرامت را به او نسبت بدهد واین حکایت را به زیباترین قالب شعری وعرفانی سروده است طوری که آدمی را منقلب میکند واشک آدمی را سرازیر می کند وبیان میکند که هر عملی که خالصانه برای خدا باشد ولو آن عمل غنا و ساز طنبور باشد مقبول حق تعالی باشد اما اگر که  عملی از روی ریا باشد ولو نماز وعبادت باشد در پیشگاه حق جایی ندارد

***************************

حکایت قرض بسیار خانقاه  شیخ ابو سعید

حسن مودب خادم شیخ ابوسعید فرمود مرا از جهت صوفیان در نیشابور قرضی بسیار فراهم شده بود وصبر می کردم تاشیخ  چه فرماید  روزی شیخ نماز صبح را اقامه کرد وبعد از نمازفرمود ای حست دوات وپاره ای کاغذ حاضر گردان گفتم الله اگبر دوات وکاغذ پیش شیخ بردم شیخ در ان کاغذ این بیت را نوشت

هر جا که روی دو گاو کارند وخری                خواهی تو برو به مرو خواهی به هری

شیخ مرا گفت این کاغذ بستان واز خانقاه به سمت راست خارج شو آن کس که پیش تو آید به وی رسان چون بیرون شدم جوانی پیش امد وسلام گفتم و سسلام شیخ برساندم و کاغذ به وی دادم او بوسه بر کاغد داد وان را بر چشم نهاد وچون هنوز هوا تاریک بود نتوانست کاغذ را بخواند با وی برفتم به درب گرمابه ای رسیدیم ان جوان داخل حمام شد ونوشته را بخواند وفرمود حقیقت حکایت من است مرا گفت ای حسن می توانی مرا در نزد شیخ بری من او را به نزد شیخ بردم او به شیخ سلام کرد وصد دینار زر نافه مشک وپاره ای عود پیش شیخ نهاد شیخ به او فرمود دل فارغ دار که مقصود تو در همین شهر حاصل گردد جوان بیرون رفت وگفت با من بیا با وی رفتم تا به کاروان سرایی رسیدیم  صد دینار دیگر به من داد وفرمود در وجه وام وقرض شیخ کن واگر مقصود اینجا حاصل شود صد دینار دیگر بدهم حسن سوال کرد که حکایت تو چیست گفت من دو شریک(انباز) دارم که یکی در بلغا رستان است  ویک انباز به نهر واله است سه سال است که از انها خبری نشده است دیشب مرا قاصدی از مرو رسید که یک شریک من به مرو رسیده است  من عزم مرو کردم که در شب قاصدی دیگر رسید که ان دیگر شریک من به هری رسیده است من همه شب را اندیشه کردم که به مرو بروم یا به هری؟ سحر گاه مرا در دل آمد که بامداد به نزدیک شیخ روم واو را صد دینار زر و قدری بوی خوش برم واز وی سوال کنم  که به صلاح او به مرو بروم یا به هری  وهر چه شیخ اشارت کند بر آن بروم  بامداد می آمدم  که تو از پیش آمدی  وکاغذ دادی  اکنون چون بر کلام شیخ چنین آمد که همین جا مقصود حاصل آید منتظرم تا چه پدید آید حسن گفت از جهت صوفیان به بازار شدم تا سفره بخرم آن جوان را دیدم که می دوید گفت هر دو انباز من از مرو وهری رسیده اند وچنانکه شیخ فرموده بود مقصود من در همین جا حاصل گردید صد دیناردیگر به من داد من پیش شیخ آمدم شیخ به من فرمود (  بااین سیصد دینار قرض راپس بده وبعد از این هیچ داوری نکن که هرچه این قوم خورند انرا داوری نباشد که گذارنده این  قوم حق تعالی باشد))

*******************************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید و جوان قصاب

حسن مودب گفت مدت زیادی می گذشت که به علت کمبود وجه خانقاه شیخ مریدان وی گوشت نخورده بودند وجمع را تقاضای گوشت بود یک روز شیخ مجلس می گفت وشیخ به من گفت ای حسن نزدیک آن جوان برو وبا انگشت به وی اشاره کرد و بگو در کیسه خود یک دینار وحبه ای است آنرا بده نزدیک آن جوان رفتم وآنچه شیخ فرموده بود بیان کردم چون بشنید گریان شد بند بگشاد وان پول را به من داد ودرست آن یک دینار وحبه بود به خدمت شیخ آوردم شیخ گفت ای حسن برو تا سر بازار آهنگران در آنجا جوان قصابی است که بره ای شیر مست بر دست دارد که برای بزرگ کردن آن رنج ها برده است آن را از اوبخر وآن قصاب را نیز با خود ببر تا خرابه  بشوله ودر اجا انداز تا سگان آن خرابه دهانی چرب کنند من رفتم وهمه راه را داوری می کردم که مدت هااست درویشان در خانقاه گوشت نخورده اند شیخ بره شیر مست برای سگان بشوله می فرستد چون به چهار راه اهنگران رسیدم آن بره را از ان جوان قصاب خریدم و جوان را با خود بردم وان بره در پیش سگان انداختم و جمعیت کثیری با تعجب به نظاره ایستاده بودند آن جوان قصاب شروع به گریه کردن کرد وبه من فرمود مرا بی نزد شیخ ابو سعید ببر؟ جوان را به خدمت شیخ بردم در پای شیخ افتاد و می گفت توبه کردم آنگاه شیخ به حسن مودب گفت((ای حسن جهار ماه استکه این جوان قصاب در بزرگ کردن این بره رنج ها برده است دیشب آن بره بمرد واین جوان را دریغ آمد که دور اندازد وامروزخواست که بفروشد وما روا نداشتیم که آن مردار به گلوی خلق خدا برسد وما با خریدن آن حاجت این قصاب را روا کردیم وسگان بشوله نبز لبی چرب کردند ای حسن تو داوری چرا میکنی؟ این درویشان پاکانند جز پاک نخورند آنگاه جوان قصاب گفت مرا گوسفند حلال هست آن را به درویشان خانقاه بخشیدم سپس شیخ فرمود((این همه امور باید واقع می شد تا سگان دهنی چرب کنند واینمرد قصاب به مقصود رسد وشما به گوشت حلال برسید))

******************************************************************************

حکایت موذن مسجد نیشابور وشیخ ابو سعید

در آن وقت که شیخ به نیشابور بود یک شب موذن مسجدی قبل از اذان بر مناره آیاتی از قرآن را تلاوت میکرد ودر آن همسایگی ترکی بیمار بود آن ترک را آواز موذن را خوش آمد وبسیاری گریه کرد  فردا کسی را به فرستاد  وموذن را بخواند و گفت دوش بر این مناره تو قرآن می خواندی گفت بلی گفت دیگر باره بخوان موذن پنج آیه یخواند وآن ترک چند دینار زر به وی داد موذن آنها را گرفت واز پیش ترک بیرون آمد وبه مجلس شیخ آمد  در میان مجلس دو سگبان از در خانقاه در آمدند واز شیخ چیزی خواستند شیخ روی به آن موذن کرد وفرمود آن چند دینار زر که از آن ترک گرفته ای را به این دو شخص بده موذن تکانی خورد وگفت در نزد آن ترک جز من وخودش کسی نبود و او در این فکر بود که شیخ دوباره روی به او کرد وفرمود ((ای جوانمرد بسیار اندیشه مکن که آب گرمابه را شایسته فاضلاب است ))موذن از این کلام شیخ شادمان گشت وآن چند دینار به ان دو نفر داد

سیری درکتاب اسرار التوحید 3

 

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

****درویشی به شیخ فرمود یا شیخ راهی در پیش بنه شیخ فرمود آن راه نگاه دار که خدای تعالی بدان راه فرموده است آنکه گفت واتبع سبیل من اناب الی متاب ع کسانی باش که با ما گشتند وما را بودند نه متابع کسانی که نابکاران دنیا واخرت بودند گفت یا شیخ این راه به چه زادی رویم ؟ شیخ گفت پیوسته بگوی

یا رَجاءَ الراجین؟ ویا اَمل الآملین ؟لا تُخیب رَجایی ؟ولا تَقطع اَملی ؟یا اَرحم الراحمین؟ تَوَفنی مُسلماً؟ واَلحقنی بِالصالحین؟

*****************

دعای شیخ ابوسعید وتوصیه به فرزندش 

خواجه بو طاهر فرزند شیخ ابو سعید گفت هنگامی که شیخ ابو سعید مرا به نسا فرستاد به من این دعا را آموخت وگفت از این دعا غافل مباش

 یاحنان یامنان؟ یادیان یا برهان؟ یا سبحان یا رحمان ؟یامستعان؟ یا عزیز الشان ؟یادائم السلطان ؟یا کثیر الخیر والاحسان ؟نعوذ بک من الحرمان والخذلان؟

************************

شیخ ابوسعید این اوراد را در بامداد می خواندند

بسم الله الرحمن الرحیم  بسم الله  ماشاءالله   لا یاتی البالخیر الا الله   بسم الله ماشاءالله  ومابنا من نعمه فمن الله    ماشاءالله لا حول ولا قوه الا با لله             

بسم الله لایضر مع اسمه شی ء فی الارض ولافی السماء وهو سمیع العلیم.  بسم الله الشافی   بسم الله الکافی   بسم الله المعافی

فتحصنا بالحی الذی لا یموت    ورمینامن ارادنا بسوء بلا اله الا انت    وتمسکنا جمیعا بالعروه الوثقی لا نفصام لها والله سمیع علیم

*********************************************************

دعای شیخ ابو سعید ابو الخیر بعد از سفره

اللهم بارک لنا فیما رزقنا   وارزقنا خیرا منه    وافضل واعطنا جمیع ماسالناک من الخیرومالم نسال     وزدنا من فضلک الواسع  وانا الیک راغبون      

**************************** اشعار شیخ ابوسعید ابوالخیر

در راه یگانگی نه کفرست ونه دین                            یک گام زخود برون نه وراه ببین

ای جان جهان توراه اسلام گزین                               با مار سیه نشین  با خود منشین

******

در وصیت های هنگام وفات شیخ

***در یک سال آخر عمر هر روز شیخ درمجلس میفرمودند((ای مسلمانان قحط خدای می آید)) ومی فرمود اگر فردا از شما سوال کنند که شما چه کسی هستید ؟مگویید ما مومنانیم مگویید ما صوفیانیم  مگویید ما مسلمانانیم که هر چه گویدحجت آن از شما بخواهندو شما عاجز شوید بگویید ماکهترانیم  مهتران ما در پیش هستند ما را نزدیک مهتران ما برید که جواب کهتر بر مهتر باشد

شیخ هنگام آخر عمر روی به یاران کرد وفرمود (( علم هردو جهان در این کلمات گفته شد انالله واناالیه راجعون قحط خدای آمد ! قحط خدای آمد ! قحط خدای آمد !پیش از این قحط نان وآب بوده است اکنون قحط خدای آمد

****شیخ در اخرین وداع خویش روی به خواجه حمویه کرد وفرمود روز جمعه روز بازار ما خواهد بود و جهد کن تا به یکبار ما را از سرای به خاک رسانی که عقبه عظیم در پیش است ودر این روز از جماعتی  که بینید و از جماعتی که نبینیدزحمت ها خواهید برد خواجه نجار پرسید ای شیخ جماعتی که دیده نشوند کیانند ؟شیخ گفت ای احمد بدانکه سه کس از جنیان خلیفه رسول خدا بر جنیان بودند یکی عمرو دیگری بحر وسمی عقب است وعقب با ما هم صحبت بود وپس از وفا ما بر سر قبر ما مجاور باشد تا وقتی وفات کند ووی جز روز عرفه وعید قربان از خاک ما غایب نبود و جمع بسیاری از جنیان به سخن ما آسایش ها داشته اند چه در نیشابور وچه در اینجا ودر سماع درویشان به خدمت ایستاده بودندو تا شما بر سر تربت ما سماع میکنید ایشان به خدمت می آیندحق ایشان را به پاکی نگه دارید ودر سرای خود هرشب سپند سوزید که جنیان کافر ازبوی سپند گریزان هستند و بفرمایید تانماز دیگر رفت وروی کنند و همه آلایش ها را پاک کنند ودر وقت وفات ما اگر آوازی شنیدید وکسی را ندیدید بدانید که اجنه هستند .

وبدانید که ما رفتیم وچهار چیز بر شما میراث گذاشتیم((رفت وروی  شست وشوی  جست وجوی   گفت وگوی ))تا شما بر این چهارچیزباشید آب جوی شما روان باشد وزراعت دین شما سبز وتازه باشد و شمانظاره گرخلقان باشیدو جهد کنید تا از این چهاراصل چیزی از شما فوت نشود که آخر عهد است وما را هزار ماه عمر تمام شد و ورای هزار شمار نیست انا لله وانا الیه راجعون.

چون شیخ این کلمات در یک مجلس بگفت سپس اشک از دیدهاو روان شد و همه جمع گریه می کردند انگاه شیخ گفت داعیه ما از حق سوال کرد که این معنی چند دوام دارد جواب آمد بوی این معنی صد سال دیگر در میان خلق بماند بعد از آن نه بوی ماند نه اثر و طلب ها منقطع گردد. وبعد از شیخ صد سال فرزندان وی خانقاه را اداره کردند تادر حمله مغول همه چیز از بین رفت

************

در حالت وفات شیخ ابوسعید

در روز جمعه 27 رجب 440 هجری قمری شیخ در آخرمجلس این بیت را خواند

 دردا که همی روی به ره باید کرد   

وین مفرش عاشقی دو ته باید کرد

آنگه به خواجه علیک که از نیشابور بود ومرید شیخ بود گفت بلند شو خواجه علیک بر خاست  گفت همین الان به نیشابور باید رفت به سه روز باید رفت وبه سه روز مراجعه کنی نیم روز آنجا باشی طوری که روز پنجشنبه نماز مغرب اینجا باشی و فلانی را سلام می گویی و بگو شیخ گفت که ان کرباس که برای آخرت نهاده ای را برای ما بفرست وی رفت در روز دوشنبه همان هفته رو به خواجه عبد الکریم کرد وفرمود در طول حیاتما شغل طهارت واصلاح وضع ظاهر ما به عهده تو بود در وفات ما نیز خودت با حسن مودب کمک کن ودر غسل مل تقصیر مکن و در غسل به شرایط وسنن قیا م کنی واگر ترک سنتی رود کفن را باز کنند چون شیخاین سخن را گفت به حسن مودب فرمود ستور زین کنید تا گرد میهنه گشتی بزنیم حسن مودب گفت من در رکاب شیخ می رفتم ودر این اندیشه بودم که بعد از شیخ چه کسی را خدمت کنم و وام زیادی به عهده خانق ماندهبود وآن نیز ذهن مرا مشغول کرده بود که ناگهان شیخ عان اسب رابازکشید وروی به منکرد وفرمو ای حسن دل مشغول ندار که بو سعد دادا بعد از سه روز از وفات ما می آید ودل تو از وام فارغ گرداند بعداز رگ شیخ حسن مودب دیگر نتوانست خدمت درویشان رابکند خواجه بو طاهر وفرزندان او کردند  چون شیخ به فرزندش هنگام مرگ فرمود ترا وفرزندانترا بر خدمت درویشان وقف کردم وبوطاهر قبول کرد . و بعداز وفات شیخ بو سعد دادا بعد از سه روز از غزنین برسید و وام خانقاه را پرداخت ودل حسن مودب از دادن وام  آرام شد . شیخ که از گردش باز امد حال وی بد شد ومریدان گرد وی آمدند و از شیخ سوال کردند که در پیش جنازه شما کدام آیه را تلاوت کنند ؟ شیخ گفت ان کازی بزرگ باشد امااین بیت را بخوانند

خوبتر اندر جهان از این چه بود کار                         دوست بر دوست رفت یار بر یار

آن همه اندوه بود واین همه شادی                    آن همه گفتار بود این همه کردار

و در این روز ازشیخ پرسیدند که بر تربت شما شهدالله ایت الکرسی یا تبارک را بنویسیم شیخ گفت آن کاری بلند است این قطعه را باید نوشت 

سالتک بل اوصیک ان مت فاکتبی            علی لوح قبری کان هذا متیما

لعل شجیا عارفا سنن الهوی                  یمر علی قبر الغریب مسلما

دو روز قبل از وفات شیخ که فرزندان ومریدان در پیش وی نشسته بودند روی بدیشان کرد وفرمود نعمته الله مجهولته ما دامت محصوله فاذا فقدت عرفت ((نعمتهای خدا تازمانیکه در دسترس هستند ناشناخه هستند مادامی که از دست رفتند شناخته می شوند)). خواجه عبدالکریم گفت شیخ روز پنجشنبه نماز مرب چشم باز کرد وبه خواجه بو طاهر فرمود که خواجه علیک از نیشابور برگشت گفت نه دوباره چشم برهم نهاد من براستم وبیرو رفتم خواجه علیک در رسید وبرگشتم به خواجه بو طاهر گفتم خواجه علیک رسید وکرباس را آورد خوجه بوطاهر آهسته به شیخ گفت خواجه علیک رسید شیخ چشم باز کرد و گفت الحمدلله رب العا لمین و نفس منقطع شد چهارم شعبان 440قمری شب جمعه نماز عشاء وخروشی از میان سرای شیخ بر آمد چنانکه آواز به همه میهنه رسید و چنانکه شیخ از قبل گفته بود دانستند که نوحه جنیان است

******حکایت بوسعد دا دا و شیخ ابو سعید ابوالخیر

در ابتدا حالت شیخ در سرای شیخ پیرزنی مطبخی درست کرده بود که او را دا دامطبخی میگفتند واو پسری داشت به نام بو سعد که مادرش هر فرمانی به او دادی انجام میدادی یک روز یخ در صومعه خویش بهخواب قیلوله سر باز نهادهبود وهوا بسیار گرمبود مادرش به بوسعد گفت سبویی آب بیاور تا از جهت شیخ وصوفیان چیزی سازم بوسعد سبوی برگرفت و آی می اورد وپای وی برهنه بود وزمین بسیار گرم بود و بوسعد  را پای موسوخت و آب از دو چشمش می دویدو سبوی بر پشت گرفته آب می اورد چون ار در سرای شیخ وارد شد شیخ از اندرون صومعه آواز داد که ما بغداد را به بوسعد دادا وفرزندان اودادیم بدین سبوی آب بعد از آن در خدمت شیخ بو سعد بزرگ شد وبه جایی رسید که ازاصحاب عشر ه شیخ گشت و ده تن بودند از مریدان شیخ ما که ایشان را اصحاب عشره خوانده اند که حضرت رسول ص را ده یار بود که ایشانرا اصحاب عشره خوانده است وشیخ نیز به متابعت سنت مصطفی ده یار داشته است وشیخ در اواخر عمر خود یک روز بو سعد دادا را بخواند وگفت مااز این عالم خوهیم رفت وحسن مودب از جهت صوفیان سه هزار دینار قرض دارد ترا به شهر غزنین می فرستم به نزد سلطان غزنین برو وسلام ما به وی برسانید واو رابگوی که شیخ ابوسعید را سه هزار دینار وام است دل ما را میباید از آن فارغ گردانید که بدین سبب از دنیا بیرون نمی توانیم شد بو سعد گفت چون شیخ این سخن بگفت در حال با خود گفتم که من این سخن با سلطان چگونه توانم گفت و چگونه حرف مرا بپیذیرد و این حکایت به سمع او که رساندچون این ادیشه درسر من افتاد شیخ روی به من کرد وفرمودای بوسعد دل فارغ دار که ما چند کلمه با وی سخن گفته ایم واو قبول کرده است بوسعد گفت من اسباب سفر آماده کردم و پیش شیخ آمدم شیخ به من گفت

((ای بوسعد ما را وداع کن که چون باز آیی ما را نبینی وآگاه باش که چون به میهنه رسی سه روز بیشتر مقام نکنی به سوی بغداد می روی که ما بغداد را به تو وفرزندان تو دادیم وزینهارکهبه هیچ موضعی مقام نسازی مگر در بغداد که آنجا بر دست تو درویشان را بسیار راحت ها وگشایش ها پدید آید ))بو سعد گفن من بسیار گریستم و در دست وپای شیخ افتادم و شیخ را وداع کردم وبه سوی غزنین حرکت کردم چون به در شهر غزنین رسیدم در این اندیشه که من سلطان را چگونه ملاقات کنم وببینم  گفتم مسجدی بیابم که نزدیک سرای سلطان باشد  ودر انجا نزول کنک و هرگاه از نزدیکان سلطان کسی آمد پیام شیخ را با وی در میان نهم تا به سلطان برساند به نزدیک سرای بزرگ سلطان نزدیک شدم دیدم در آن نزدیکیدکان های فراوانی نیز هست خادمی نیکو روی دیدم که بر در دکانی نشسته بود چون مرا دید بر پای بر خاست و پیش من آمد ومرا در بغل کرد ومصافحه گرمی باما کرد وبه من فرمود بو سعد دوست دادا مرید شیخ ابوسعید ابوالخیراز میهنه تو هستی گفتم آری من هستم گفت برخیز ودر آی و من گریان به سرای شاهانه سلطان غزنین وارد شدم و تعجب می کردم که ایشان مرا چگونه شناختند ونام مرا از کجا فهمیدند و سلطان با من چکار دارد آن خادم مرا در سرای آورد و در حجره ای برد در آن حجره سلطان رادیدم که بر چهار بالش تکیه زده من سلام کردم ووی جواب داد و گفت بو سعد دوست دا دا تو هستی گفتم آری سلطان گفت که چهل شبانه روز است که من شیخ ابو سعید را به خواب دیده ام که من این خادم را بر در این دکان که نزدیک قصر ما است به انتظار آمدن شما لحظه شماری کرده ایم و شیخ ابو سعید جریان وام با ما گفته است و من قبول کرده ام  بو سعد گفت چون این سخی را از زبان سلطان شنیدم آن قدر گریه کردم که بی هوش افتادم ون به هوش آمدم همان روز ورا به حمام فرستادند و جامه های نیکوی صوفیانه به تن من  کردند و تا سه روز مرا مهمانداشتند بامداد روز چهارم مرا به نزد سلطان بردند وی سه هزار دینار زر به منداد وفرمود این ازجهت وام شیخ و هزار دینار دیگر داد وگفت این از جهت عرس شیخ است تابر سر تربت شیخ از جهت ما عرسی کنند و هزار دینار دیگر به من داد وگفت راهی دور امده ای به این نیاز خواهی داشت و خادم خویش راگفت که ما را به کاروان خراسان برساند  ومن آمدم تا به خراسان رسیدم و روی به میهنه نهادم و رنجور وگریان بودم از وفات شیخ چون به کنار میهنه رسیدم جمله فرزندان شیخ و مریدان وی مرا استقبال کردند به حکم اشارت شیخ که حسن مودب را فرموده بود که بعد از وفات مابه سه روز بو سعددادا از غزنین برسد ودل تو از وام فارغ گرداند و آن روز که من به میهنه رسیدم بامداد روز چهارم از وفات شیخ بود ایشان چون ورا بدیدند فریادبر اوردند و دیگر باره ماتم شیخ تازه شد من همراه ایشان به سر تربت شیخ آمدم و زیارت کردم و سه هزار دینار وام را پیش ابو طاهر نهادم وهزار دینار دیگر که سلطان جهت عرسی داده بود دادم و هزار دینار خودم را نیزپیش خواجه ابو طا هر بنهادم و گفتم این نیز از جهت منشیخ را عرسی کنیدو من سه روز در میهنه ماندم و روز چهارم به حکم اشارت شیخ به جانب بغداد حرکت کردم چونبه بغداد رسیدم آن وقت آبادانی بدان سوی آب بود من در مسجد نزول کردم چون روزی چند استراحت کردم وبادوستیاین حکایت در میان نهدم که می خواهم اینجابقعه جهت صوفیان بسازم وی گفت نامهاب به خلیفه بنویس که ان سوی آب زمینی جهت خانقاه به تو بدهد وی نامه ای به حاکم بغداد نوشت که من مردی راسانی و از مریدان شیخ ابوسعید و در صدد م جهت صوفیان خانقاهی بسازم تا جماعتی را خدمت کنم و خایفه به خط خویش دستور داد زمینی به ما دادند قریب دو هزار گززمین بود ومن آهست اهسته بنای ان را با کمک کاروان های خراسان بنا نهادم وبعد که اماده شد در آنجا سفره نهادم و خود پنج بار اذان می گفتم و خود امام جماعت خانقاه بودم وکم کم بیشتر اهل بغداد مریدما شدند و پیوسته خدمت ما به درویشانوغریبان ومهماننوازی ما به گوش خایفه می رسید تا یک شب نماز عشا خوانده بودیم که دیدیم کسی در خانقاه را می زند دربرا باز کردم خلیفه بغدادبود به جندی از خاصان خویش که به زیارت من و نظاره خانقاه آمده بود چون داخل عمارت شد بیش از پنجاه تن از مشایخ ومتصوفه بر سر سجاده نشسته بودند آنگاه وی نشست ومن آنقدر که وقت اقتضا کردچند حکایت از کرامات شیخ ابو سعید را تعریف کردم خلیفه بیسار خوشال شد و مریدای طایفه گشت آنگاه به بوسعد فرمود به سرای هر وقت بدون اطلاع هم ایی تشریف بیاورید و ما مصالح مسلمانان در گردن تو کردیم تا هر کس گرفتاری داشته باشد با تو در میان نهد و تو بر ما عرضه داری و بعد از آن مردمان به یکبارهروی به من آوردند وحاجات بر من عرضه می کردند و من با مشورت خلیفه رای میدادم  کم کم من شیخ الشیوخ بغداد شدم و حرمت من در بغدادکمتر از حرمت خلیفه نبود به برکت نظر مبارک شیخ ابو سعید که فرموده بود ما بغداد را به بو سعد دا دا در مقابل لین سبوی آب دادیم

********************

حکایت اسب کمیت شیخ بعد از وفات

شیخ ابو سعیدرا اسبی کمیت بود که به هیچکس جزشیخ اجازه سوار شدن ندادی چون شیخ از دنیا رفت افسار گسسته و آب از دیده وی میدوید و آب وعلف نمی خورد تا هفت شبانه روز چیزی نخورد طوری که بسیار لاغرشده بود حکایت را به خواجه ابو طاهر فرزند بزرگ شیخ گفتند وی گفت آن را بکشید تا درویشان از ان چیزی بخورند وبه مردمان نیز به تبرک چیزی دادند

*************

حکایت چوب خوردن بو طاهر وحفظ سوره انا فتحنا به دستور شیخ

از خواجه ابو الفتح حکایت شد که گفت پدرم خواجه بو طاهر در کودکی به مدرسه می رفت روزی استاد اورا کتک زه بود طوری که نشان آن بر تن وی نمایان بودخواجه بو طاهر گریان از دبیرستان باز آمدو نشان چوب استادبه شیخ نشان می داد شیخ ابو سعید استادرا پیغام فرستاد و گفت ما از این فرزندان انتظار قاری قرآن یا امام بودن نداریم چندان یاد گیرند کهدر نماز به کار گیرند کفایت می کند  و گوشباز دار که ایشان نازنینان حضرت هستند خدای تبارک وتعالی ایشان را به لطف خود پرورش داده است و آفریده است پس آگاه باش که با ایشان هیچ عنف نکنی ؟و خواجه بو طاهر مدرسه رفتن را عظیم متنفر بودی روزی بر لفظ مبارک شیخ برفت که هر که ما را خبر کند که درویشان می آیند هر آرزویی که از مابخواهد بدهیم و چند روز بود که شیخ را هیچ مساری نرسیده بود  وآرزو مهمان میکرد خواجهبو طاهر چون بشنید فورا بر بام امد و از اطراف تجسس آمدن درویشان می کرد اتفاقا جمعی در ویشان از جانب طوس وارد شدند بو طاه خوشحال از بام فرود آمد و شیخ را گفت ای با با جمعی در ویشان رسیدند شیخ گفت اکنون چه خواهی گفت آنکه امروز بهمدرسه نروم  شیخ گفت حاجت تو روا باشد گفت وفردا نیز گفتروا باشد گفت این هفته نروم گفت روا باشد گفتهرگز به مدرسه نروم شیخ گفت مرو به شرطی کهئسوره انا فتحنا بیاموزی واز بر کنی دیگر به مدرسه نرو بوطاهر خوش دل گشت آنگاه شیخ جارویی به وی داد و گفت دربخانقاه وداخلرا تمیز کن بوطاهر جای می رفت که درویشان رسیدندوبه نزد شیخ آمدند شیخ ایشان را گفت که شما ابو طاهر را چگونه یافتید گفتند سخت نیکو فرزندی است آنگاه شیخ گفت اکنون ما اورا وفرزندان او را نصیب خدمت شما کردیم  بعد شیخ بو طاهر را انا فتحنا از بر رمود چون شیخ به جوار رحمت حق تعالیرفت و بوطاهر به اشارت شیخ قطب صوفیان بود چندیسال بعد که خواجه نظام الملک وزیر ملک شاه ساجوقی بود و خلافت در صفاهان (اصفهان ) بود و خواجه نظام الملک مرید شیخ ابوسعید بود و خواجه بو طاهر را از جهتصوفیان قرضی به عهده بود وخودبا فرزندان به اصفهان به نزد خواجه نظام الملک امده بودند و وزیر زیاد از حد وصف شیخ ابو سعید وفرزندان وی راکرد در آن موقع سیدی (علوی ) از طرف سلطان غزنین آمدهبود که مردی فاضل وصاحب رای و متعصب بود وبخصوص اهل تصوف رامنکر بودی و در این مدت که انجا بودی پیوسته خواجه نظام الملک را ملامت می کردی که مال خویش بهجمعی می دهی که وضویی به سنت نتوانند و از علوم شرع بی بهره هستندومشتی جاهل دست زده شیطان هستند و خواجه نظام الملک میگفت که چنین نگوی که ایشان مردمانی آگاه هستند ومقتدایشان علماء شریعت وطریقت هستند  آن سید علوی شنیدهبود که خواجه بو طاهر قرآن نداند و نظام الملک نمی دانست انگاه ان سید  غزنین به نظام الملک گفت همگان اتفاق دارند که شیخ ابو سعید مقتدای صوفیان همه عالم است نظام الملک گفت بلی اتفاق است آنگاه سید فرمود بعداز او پسر او قطب صوفیان است گفت بلی قطب است رسول غزنین گفت خواجه بو طاهر قر آن نداند وزیر گفت داند او را دا کنید وتو سوره ای از قر آت اختیار کن تا من بگویم بر خواند بو طاهر را طلب کردند وی با جمع صوفیان وفرزندان شیخ پیش خواجه نظام الملک آمدند آنگاه وی از سید غزنین پرسید کدام سوره را از قر آن بخواند گفت سوره انا فتحنا را بخواند وزیر اشاره کرد و ابو طاهر سوره را از بر خواند چون سوره به آخر رسید نظام الملک شاد شد و رسول غزنین  شرمسار شد طوری که مجلس را ترک کرد وزیر دید که بوطاهر بسیار شادان است از وی سبب را پرسید خوجه بوطاهر گفت ای وزیر بزرگوار من قرآن را به جز این سوره ندانم شاد من از این است که زمانی که دهسال داشتم شیخ مرا مجبور به حفظ این سوره کرد تا فرزندش در چنین زمانی سر شکسته وخوار نگردد ((وهنگام وفات شی بوطاهر 40سال داشت وچهل سال دیگرزنده بود ودر سال 480 قمری در گذشت )) ونظام الملک را اعتقاد زیادت شد

**********************

حکایت شیخ مهد بارودی وزیارت قبر ومشهد شیخ و ربودن وی توسط اجنه

شیخ مهد بارودی مردی عزیز وبزرگوار و معتقد طوری که سلطان سنجر با تمام لشگراو مرید وی گشته بودند و در نزد اهل روزگارمقبول عصر بود در عهد پدرم نورالدین منور رحمت اله علیه که خادم بقعه شیخ ابو سعید بود به زیارت روضه شیخ به میهنه آمد چون روزتربت شیخ رازیارت کرد وجمع از سفره ونماز عشاء فارغ شدند و شمع هر شب در کنار تربت روشن کردند و قرآن خواندند و جمع صوفیان زیارت کردند شیخ مهد گفت مرا بگذارید که امشب در این مشهد بر سر تربت شیخمقام کنک وبهعبادت مشغول گردم فرزندان شیخ گفتند که این معهود نبوده است و بعد از وفات شیخ هیچ کس به شب در اینجا قرار نتواندگرفت که شیخ اشارت فرموده است که زیارت روز شمارا نصیب باشد و شب جمعی دیگر را یعنی جنیان را و همه شب که درب مشهد بسته بود وقفل میکنیم هر که گوش دارد آواز بشنود هر چه شیخمهد را گفتند فایده نکرد و گفت من امشب در اینجا خواهم بود چون بسیار الحاخ کردند و او قبول نکرد او را داخل بر سرقبر گذاشتندوخادم بیرونشد ودرب مشهد قفل کرد وبرفت و تابستان بود وهوا بسیار گرم وجمعی از صوفیان  بر بام خوابیدند هنز در خواب نرفته بودند که فریاد شیخ مهد از مشهد بلند شد صوفیان از بام به زیر آمدند دیدند شیخ مهد در کنا حوض سرایصوفیان بر کنار جی آب نشسته وهر دو پای بر آب نهاده است او را بر بام بردند دیدند رب مشهد قفل است از وی سوال کردند چه اتفاقی افتاد شیخ مهد فرمود چون من در مشهد به نماز مشغولشدم و رکعتی چندنماز خواندم بنشستموسر بهگریبان نهدم که ساعتی تفکر نمایم که ناگهان احساس کردم که پایم خیس شد و تری اب به پایم رسید چشم بازکردمخویشتن را در میانکوی بر کنار جوینشسته و پای در آب نهاده دیدم چنانکه شما مشاهده کردید آن شبشیخ مهد بر بام بخفت سحرگاه که خادم در مشهد شیخ بازکرد و شمع بر تربن روشن کرد کفش شیخ مهد از انجا بیرون آورد ودر پیش وی نهاد و شیخمهد چند روزی در میهنه مقام کرد وبازگشت چون به نسا باز رسید مشایخ نسا از وی سوالکردند که فرزندان شیخ را چگونه یافتی گفت ((منور منوری دیدم ))واینرا در حق پدرم نورالدین فرمود((محمد بن منور بن ابی سعد بن ابی طاهر بن ابو سعید ابوالخیر میهنی نویسنده جد پنچم وی شیخ بوده است ))

************

حکایت حکیم محمد ابیوردی و شیخ ابوسعید

حکیم محمد ابیوردیگفت به نزد ما مردی بسیار زاهد بود که گفت من یکسال پیوسته عبادت کردم واز خداوند سبحانه وتعالی به تضرع وزاری دعامی کردم که مرا دلالت کند بر خیری که بدان خیر به درجه شیخ ابو سعید برسم شبی به خواب دیدم که هاتفی مرا میگوید که شیخ ابو سعید به حدیثی از احادیث مصطفی ص عمل کرد تا بدین درجه رسید که دیدی از خواب بیدار شدم یک سال دیگر عبادت کردم واز خدای خواستم آن حدیث را به من نمایند که کدام حدیث است تا اینکه شبی به خواب دیدم که هاتفی فرمود آن حدیث که در طلب انی این است که مصطفی ص می گوید ((صل من قطعک و اعط من  حرمک واعف عمن ظلمک)پیوند کن باکسی که از توبریده است بده وعطا کن به کسی که ترا محروم کرده است و عفو کن کسیرا که به تو ظلم کرده است)

چون از خواب بیدار شدم دانستم که مرتبه شیخ ابو سعید کردن کار من وامثال من نیست که مرا دو سال عبادت وریاضت است که او به کدام حدیث عمل نموده است

نامه عرفانی شیخ ابوسعید به شیخ الرئیس ابو علی سینا فیلسوف بزرگ جهان اسلام

نامه ابوسعید

ای دانشمند خدا ترا به آن راهی که شایسته است موفق بدارد و از آنچه برای نیکبختی همیشگی بدست می آوری روزی تو گرداند بدیهی است یقین کامل به راه راست دارم جز اینکه وادی های گمان دراین راه فراوان است ومن با هر کسی روبرو می شوم طالب راه اومی شوم شاید خدا از در حقیقت حال او راه بر روی من بگشاید واز تحقیقات و درستی وراستی های او برخوردار گردم وتو از همان عده افراد هستی که به راههای دانش دست پیدا کرده و بااهل طریقت سر وسری داشته اکنون از آنچه روزی شده و برخوردار گردیده به اطلاع من برسان و حقایقی را که به توفیق بدست آوردی برای من بیان کن وبدان که که جنبش آغاز حال پارسایی است و پارسایی وسیله پیوستگی است و شکی نیست پارسایی وپیوستگی از امور سهل و ممتنع است و خدا توفیق دهنده  طالبان است

پاسخ نامه ابوعلی سینا در جواب نامه شیخ ابوسعید

نامه شما رسید و حاکی از آن بود که خدا نعمت هایش را بر شما تمام کرده وبه ریسمان محکم دست آویز گردیده اید نامه را خواندم وتدبر کردم و چند بار هم قرائت کردم و به شکر خدای واهب العقل پرداخته واز او سپاسگذارم که شما را در دنیا وآخرت توفیق عنایت فرماید واو را ثابت قدم بدارد آری خدا است که هر گونه پیش آمدی از او بوجود می آید وداوری ملکوت و جبروت در دست اوست و اینحقیقت از اسرار الهی است که هر کس در خور آن باشد می داند و هر کس غافل از آن باشد از آن بی خبر است خوشا به حال آن کسی که در زمره نیکبختان در آید واز طریق بد بختان در احتراز باشد واز سرمایه ثروت بقاء بهره مند گردد

باری مرد خردمند از دنیایی که سر انجام غنی و فقیر یکسان است لذت نمی برد و هنگام مرگ همگان یکسان هستند عاقلان می دانند که دنیا سرایی است که درد هایش آزار می رساند و لذت هایش کسالت آور است صحتش در آن است که اضدادش بر خلاف طبیعت با یکدیگر همراهند و سلامتش در آن است که خوراک را بخورد و فضولاتش از وی دفع گردد آری جز احمقان بدین دنیا دل نبندد و جز احمقان بدان خرسند نگردند فریفته دنیا همواره در نا امیدی است ودر قید حرکات مختلف ومزدور حاجات متشتت اند و چنین مردمی در اندیشه حق جویی نمی باشند وبا مقام توحید سر وکاری ندارند واز خوابگاه دنیا به سر منزل آخرت دیده نگشایند . آن صدیق یگانه میداند که لذایذ حقیقی مربوط به جهان دیگر است از خدا میخواهم که پرده کوری از دیدگان ما بر دارد وزنگ تیرگی از دل ما بزداید و بر هدایت خود بیفزاید . اکنون آن صدیق فرزانه از من خواسته است تا اندرزهایی برای او بیان کنم خواسته او همانند بینایی است که از نابینایی طلب راهنمایی کند چون منی امکان ندارد تا تمنای آن فرزانه  را ادا سازم در عین حال برای آنکه سوال شما را بی جواب نگذارده باشم می گویم .

((درآغاز وانجام هر کاری خدا را منظور نظر خود قرار بدهید ودر ظاهروباطن از وی آنچه میخواهد بخواهد و دیدگان را سرمه توحید دهد ودر برابر حق ثابت قدم باشد ودر حالی که در عالم ناسوت است عازم عالم ملکوت باشد وخاطر خود را ازاشراق الهی نشاط بخشد وخدا را از هرگونه غیری پاک ومنزه بداند ودر ذکرقلبی وقالبی اورا از هر زشتی منزه بداند چه آنکه او همه جا ظاهرو جلواتش در ظاهر وباطن آشکار است وهمه میدانند هر گاه وجود انسانی به کمالات الهی آراسته گرددوحقایق در ملکاتش هویدا شود وبا عالم قدس مانوس گردد وبا مذاق روحانی بهترین لذت ها را احساس کند واز مبدء فیاض همه گونه بهره وری داشته باشدو اطمینانی در او بوجود آید واز سر انجام خویش خرسند گردد وجوری از دنیابرود که گویا هیچگاه در دنیا نبوده است .

باری بهترین حرکات اقامه صلات ونیکوترین سکنات روزه ونافعترین نیکی ها صدقه وپاکیزه ترین محامد تحمل شداید و باطل ترین کوشش ها لجاج وخود سری است وتا هنگامی که نفس در گرو علایق دنیوی است از آلودگی های آن بیرون نمی آید وبهترین اعمال عملی است که همراه بانیت خالص باشد ونیکوترین نیت نیتی است که بر پایه علم وحکمت مستقر باشد و شناخت خدا از امور مهمتر است آن خدایی که گفتار واعمال به سوی او ارتقاء می یابد . از آن پس نفس را که به کمال ذاتی مزین است از احوال زشت باز دارد تا ازآن ها موجبات ظلمت فراهم نگردد وبه لذایذ بدنی اهتمام نورزد وباهرفرقه بر حسب عادتشان معاشرت نماید ودربذل اموال مضایقه ننمایدوکمک کار اجتماع باشد ودر امور شرعی سستی به خرج ندهد وسنن الهی را نادیده نگیرد ودر وظایف شرعی بدنی کوشا باشد ودر هنگام فراغت سر گذشت پادشاهان وطرز جهان داری آنان را مطالعه کندواز حالات آنان عبرت گیرد واز لغزش مردم در گذرد وباخدا تعهد کند که همواره او را برای ادراک حقایق ومعارف توفیق عنایت فرماید .آری خداوند پناهگاه مونسان وکافی به حال همگان وبهترین وکیلان است ))

سیری درکتاب اسرار التوحید 4

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

کرامات اولیا الله 3 شیخ ابوسعید وکرامات وی

شیخ ابو سعید گفت که ابوالقاسم بشر یاسین روزی مارا گفت مرد باید که جگر سوخته خندان بودا نی همانا که چنین مرد فراوان بودا

قال رسول الله (ص) اذا تم فجور العبد ملک عینیه فبکی بهما ما شا ء

تقریر بر این حدیث

«هرگاه بنده‌ای به گناه‌کارى‌اش پایان دهد، چشمانش در اختیار او خواهد بود. پس هر وقت خواست، می‌تواند گریه کند».

ابتدا باید گفت که این روایت در منابع روایی شیعی جز در کتاب معاصر «نهج الفصاحه»[1] وجود ندارد، اما این روایت را در برخی از منابع اهل سنت می‌یابیم.[2]

مفهوم این روایت از رسول الله(ص) که فرمود: «إذا تمّ فجور العبد ملک عینیه فبکى بهما متى شاء» چیست؟ یعنی بنده فاجر می‌تواند گریه کند؟ یا بنده فاجری که گناهش را کنار گذاشته است؟

******************************************************

حکایت شیخ ومحبت وی به آل محمد باباحسن پیش نمازشیخ بوده است و در عهد شیخ امامت صو فیان با وی بود وی یک روز نماز صبح به جماعت می خواند چون قنوت را خواند گفت تبارکت ربنا و تعالیت اللهم صل علی محمد وبه سجده شد چون از نماز فارغ شد شیخ به او فرمود چرا بر آل محمد صلوات نفرستادی و نگفتی که اللهم صل علی محمد وآل محمد با با حسن گفت ای شیخ اصحاب را اختلاف است در تشهد اول ودر قنوت بر آل محمد صلوات دادن ومن احتیلط کردم ونگفتم آنگاه شیخ به وی فرمود ((ما در موکبی نرویم که آل محمد آنجا نباشد)) ***************************************************************************************

حکایت خواجه عبدالکریم خادم خاص شیخ خواجه عبد الکریم خادم خاص شیخ که نیشابوری بوده است گفت من کودک بودم که پدرم مرا به خدمت شیخ ابو سعید آورد چون من به خدمت شیخ به ایستادم چشم شیخ بر کف خانقاه بر خاشاکی افتاد شیخ به من اشاره کرد که آن رابیاور من ان خاشاک را پیش شیخ بردمشیخ گفت به زبان شما این را چه گویند گفتم خاشه انگاه شیخ به من فرمود ((بدانکه دنیا وآخرت خاشه این راه است تا از راه بر نداری به مقصود نرسی )) وگفت مصطفی (ص) فرمود ادناها اماطه الا ذی عن الطریق کمتر درجه از درجه ایمان ان است که خاشه از راه مسلمانان برداری ******************************************************************************************

سوال شیخ بو عبدالله باکو از شیخ ابو سعید در سماع جوانان یک روز در نیشابور شیخ بو عبدالله باکو به شیخ ابو سعید فرمود ای شیخ در تو چند کار دیده ام که از بزرگان متصوفه وپیران گذشته ندیده ایم یکی انکه پیران را در برابر جوانان می نشانی و کوچک ها را در کارها با بزرگان برابر می دانی ومیان خرد وبزرگ هیچ فرق نمی گذاری ؟ دیگر انکه جوانان را در سماع (رقص) کردن اجازه میدهی؟ شیخ گفت اما حدیث خردان وبزرگان هیچ کس از درویشان در چشم ما خرد نیست و هر که قدم در طریقت نهاداگر چه جوان باشد به نظر پیران باید در وی نگاه کرد چه آنچه را که به هفتاد سال به ما عنایت نشده است چه بسا به روزی به ایشان داده شود چون اعتقاد چنین باشد هیچکس در چشم ما خرد وکوچک نمی باشد؟ واما حدیث رقص جوانان در سماع این است که جوانان از هوای نفسانی خالی نباشند و ایشان را هوای نفس غالب باشد وهوای نفس بر همه اعضای ایشان غلبه کند اما در سماع اگر دست بر هم زنند هوای دستشان بریزد واگر پایکوبی کنند هوای اندام هایشان کم شود چون بدین طریق هوا از اعضای ایشان نقصان گیرد از دیگر گناهان کبیره میتوانند خود را نگه دارند و آتش هوای نفس در سماع ریزد اولیتر که العیاذ با لله به چیزهای کبیره ریزد؟ **********************************************************************************************************************************************

حکایت شیخ ومنکران وی در نیشابور در ان وقت که شیخ در نیشابور بود وهمه علمای شهر وی را منکر بودند روزی شیخ با جماعت صوفیان به محله ای از نیشابور عبور کردند که شیخ دید سگی بیگانه وارد آن کوی شد سگان محله به یک باره بانگ بر آوردند وبه آن سگ حمله کردند ووی را مجروح کردند و از آتجا بیرون کردند شیخ چون این صحنه را دید روی به جماعت نیشابوریان کرد وفرمود ((بو سعید در این شهر غریب است با وی سگی نشاید کرد)) **************************************************************************************************************************************************

حکایت بردباری شیخ در نیشابور اورده اند که شیخ ابو سعید با جماعت صوفیان در نیشابور از کویی عبور می کردند که از بام زنی خاکستری به پایین انداخت ولباس شیخ را الوده کرد و جمع در اضطراب در امدند و می خواستند که با صاحب خانه برخورد کنند که شیخ فرمود ((آرام گیریدکسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند جای شکر واجب دارد)) **************************************************************

شیخ وحکایت نبیره او کد بانو فاطمه شیخ در خانه خویش بود که دید کد بانو فاطمه دختر بوطاهر نوه او ریسمان بر کلاف میزد وسر ریسمان گم کرده بود شیخ گفت یا فاطمه اگر این بارت سر ریسمان گم شوداین آیه را بخوان تا باز یابی ؟ ولا تکونوا کا لتی نقضت غزلها منبعد قوه انکاثا فاطمه این ایه را خواند وسر ریسمان را پیدا کرد *******************************************

حکایت شیخ وترغیب به خدمت روزی شیخ ابو سعید در نیشابور مجلس میگفت که در میان سخن فرمود (از سر خانقاه تا بن خانقاه همه گوهر ریخته است چرا بر نمی چینید؟ خلق به کف خانقاه نگاه میکردند و می پنداشتند که گوهری افتاده باشد تا بر گیرند گفتند ای شیخ ما گوهر نمی بینیم ؟شیخ فرمود خدمت ؟ خدمت ؟ خدمت ؟ *************************************

حکایت شیخ وسفارش به سوره الم نشرح در آن وقت که خواجه بو طاهر فرزند بزرگ شیخ کودک بود یک روز کودکان هم کلاسی وی لوح بو طاهر را به منزل آوردند شیخ فرمود به کدام سوره گفتند به سوره لم یکن شیخ به حسن مودب گفت میوه در پیش کودکان بگذار شیخ به آنان فرمود کدام یک بزرگترهستید به یکی اشارت کردند شیخ او را بخواند وگفت ((استاد رابگویید که این بار به سوره لم یکن لوح باز نفرستید به سوره الم نشرح باز فرستید ) **********************************************************

حکایت شیخ ابوسعید ودفاع از مذهب شافعی و حقانیت این فرقه و برتری آن بر سایر مذاهب روزی در نیشابور قاضی ابوبکر دعوتی ساخته بود وبزرگان فرق اهل سنت وشیخ ابو سعید ودیگربزرگان شهررا جمع کرده بود سخن از تفضیل مذاهب به میان آمد هر طایفه بر حقا نیت مذهب خویش و بطلان دیگر مذاهب به حجتی تمسک می جستند تا سخن دراز شد آنگاه بزرگان مذاهب جماعت قبول کردند که قر آن مجید وکریم راحکم سازند و به حکم نص ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین بر اندیشه هر مذهبی یک بار جامع قرآن (قرآن کامل) بگشایند چه انچه از کتاب قران روی بنماید جز به منزلت وحی نتواند بود وهیچ کس بر این امر ایرادی نگیرد و تسلیم باشند همه متفق شدند وقر ان کامل وجامعی آوردند لبوبکر را گفتند تو برحقانیت مذهب خویش جامع قرآن را باز کن او فرمود این مصحف( قرآن) مال من است امکان دارد کسی گمان برد که من اوراق را نشان کرده ام انگاه همه اتفاق کردند که شیخ ابو سعید ابتدا به این کار شروع کند که او مردی صاحب حال است و چون اعجاز قران با کرامت او جمع شود انچه از ایات کتاب مجید که جز حق نتواند بود روی نماید و آن ار محکمات ایات بود نه از متشابهات که در تفسیر ان محتاج به تا ویل باشدآنگاه جامع قرآن به دست شیخ دادند شیخ قران را بدست گرفت و گفت بسم الله الرحمن الرحیم ((تااین مذهب شافعی پای بر هیچ جای دارد و حق است وگفت هفتم خط از سوی دست راست ))وقران باز کرد وبه جمع بزرگان نشان داد اول کلمه خط هفتم این بود ویستنبئو نک احق هو قل ائ و ربی انه لحق چون این ایه رادیدند همگان از اعجاز قران تعجب کردندو گفتند اکنون تمام شد بدین اکتفا کردند وبرای دیگر مذاهب قران بازنکردند ((در این اجتماع مذاهب چهارگانه اهل سنت بوده اند وبعید به نظر میرسد که قاضی ابوبکر بزرگان شیعه اهل بیت را نیز دعوت کرده باشد واگر اجتماعی از مذاهب باشد ما نیز افتخار می کنیم که برای حقانیت مذهب اهل بیت علیه السلام با آنان قرآن را حجت قرار بدهیم وبه قرآن تفا ل بزنیم در این که مذهب شافعی بر دیگرمذاهب اهل سنت برتری وفضیلت دارد شکی نیست تمام عرفای بزرگ اسلام مانند محی الدین عربی مولوی وعطار عبد القادر گیلانی وشیخ ابوسعید مذهب شافعی داشته اند اما نباید اعتقاد داشت که دیگر مذاهب باطل است اینجا سخن از فضیلت است نه بطلان و حقیقت این است که در بین تمام فرق اسلام فقط یک مذهب بالاترین است ولا غیر؟ وهرکس بر اساس تعصب گمان کند که مذهب وی بالاترین است در حالی که حقیقت بالاتر ازگمان و خیال است ازاین حکایت این استفاده را میبریم که چون کار مهم دینی در پیش باشد جامع قران باز کردن روا باشد چون تمام علمای حاضر ایرادی نگرفتند دیگر انکه در کارها به جانب راست باید آغاز کرد دیگر آنکه به موافقت حدیث ان الله تعالی وتر یحب الوتر طاق اختیار کردن اولی تر باشد اشاره به خط هفتم قرآن باشد العبد العا صی الحقیر دکتر یوسف نورایی )) ********************************************

*************** حکایت بخشیدن شیخ اسب خود به ترکمانان در آن وقت که شیخ ازنیشابور به میهنه آمد واز طوس که گذشت در آن زمان خراسان نا امن بود وگاه گاهی تر کمانان به غارت مشغول بودند یکبار شیخ از جلو اسب میراند و درویشان از پس او می امدند چهار پنج ترکمان شیخ را تنها دیدندواسب وی را نگهداشتند وبه وی گفتند زود پیاده شو و اسب رابه مابده وشیخ در اواخر عمر از زانوها وپاها ناتوان بود شیخ به آن غارتگران ودزدان فرمود ((مرا به چهار نفر بر این اسب نشانده اند چندان صبر کنید که ما را پیاده کنند انگاه اسب از آن شما باشد )) تا شیخ با ترکمانان در حال صحبت بودند جمع درویشان از راه رسیدند وشیخ فرمود ما را پیاده کنید واین اسب را به ترکمانان بدهید جمع گفتند ما بسیاریم هیچ به ایشان ندهیم شیخ گفت نمتوان خلف وعده کرد که ما اسب به ایشان داده ایم آنان اسب را به ترکمانان دادند واسب را گرفتند ورفتند شیخ با جماعت به قریه ای وارد شدند وشیخ نماز رااقامه کرد و در حال استراحت بودند که جمعی از ترکمانان بیامدند واسب شیخ را بر گرداندندو اسب دیگری نیکوتر باآن برای ش

یخ اورده بودندو از شیخ ابو سعید بسیار عذر خواستند و گفتند ای شیخ این جوانان شما را نشناختند دل با ایشان خوش گردان . شیخ اسبان ترکملنان را قبول نکرد وفرمود((هرچه ما ازسر ان برخاستیم باز بر سر آن نرویم)) چون شیخ این بگفت ترکمانان توبه کردند وموی سر تراشیدند وبه برکت شیخ ان سال جملگی به حج رفتند ***************************************************************************

حکایت ملاقات سید وشیخ با ابو سعید یکروز شیخ ابو سعید در خانقاه خویش نشسته بود سیدی بزرگوار به ملاقات شیخ آمد بود و در پهلوی شیخ نشسته بود که ناگهان شیخ ابو العباس شقانی از در آمد وشیخ او را بالاتر از سید بنشاند و سید از این کار شیخ متغیر شد آنگاه شیخ روی بدان سید کرد وفرمودند((ای سید شمارا که دوست دارند برای مصطفی دوست دارند و اینان (اشاره به شیخ شقانی ) را که دوست دارند برای خدای دوست دارند ***************************************************************************************

حکایت شیخ وپیشگویی برای آیندگان یک روز شیخ مجلس سخنرانی داشت که در میان مجلس فرمود((روز

گاری بیاید که هیچکس در جایگاهی یک سال نتواند مقیم شو

د و در صومعه ای پنچ روز آرام نتواند گرفت ودر مسجدی ی

ک روز قرار نیابد)) شیخ ابو سعید فرمود جوانی به نزد پی

ری در امد و گفت ای پیر ما را سخنی گوی پیربه وی فرمود ان الله تعالی اجل من ان یوصف بوصف او یذکر بذکر ********************************************************************************************

حکایت شیخ ولقمان سرخسی شیخ ابو سعید یک روز درمیهنه دچار قبض روحی بود از میهنه قصد سرخس کردچون به جایگاهی رسید لقمان سرخسی را دید گفت ای ابو سعید به کجا میروی گفت دلم تنگ است به سرخس میروم لقمان به شیخ فرمود ای ابو سعید چون به سرخس برسی خدای سرخس را از ما سلامی برسان *************************************************************************************

حکایت دعا وورد شبانه شیخ روزی در نیشابور جمعی از بزرگان چون ابومحمد جوینی استاد اسماعیل صابونی و استاد ابو القاسم قشیری در خدمت شیخ بودند وبحث از ورد شبانه شد وهر یک چیزی گفتند چون نوبت به شیخ ابو سعید ابوالخیر رسد گفتند ای شیخ ورد شبانه تو چیست ؟شیخ گفت که ما هر شب می گوییم ((یا رب درویشان را فردا چیزی خوش ده تا بخورند )) آن بزرگان در یکدیگر نگاه میکردند وگفتند ای شیخ این چه ورد ودعایی باشد

شیخ فرمود مصطفی علیه السلام گفته است ان الله تعالی فی

عون العبد مادام العبد فی عون اخیه المسلم (خدای تبارک وتعالی در کمک ویاری بنده است تا زمانی که آن بنده در کمک برادر مسلمان خویش است ) آنگاه ان بزرگان اقرار کردند که ورد شیخ از دعای ما تمامتر است ************************************************************************** حکایت سماع عارفانه شیخ و رقص درختان به تبعیت از او شیخ ابو سعید قصد رفتن به شهر هری داشت که در دو فرسنگی شهر دهی به نام آلکا بود که شیخ در آنجا مهمان شیخ ابو العباس وبرادرش که مردانی عزیز بودند طوری که هر که از اهل متصوفه انجا رسیدی مهمان ایشان گشتی و شرط ضیافت به جای آوردی اما هردو منکر سماع صوفیان بودند چون شیخ ابو سعید آنجا زسید و از سفره فارغ شدند شیخ گفت بیتی بگویید شیخ ابوالعباس گفت ما را با سماع میانه ای نیست شیخ قوال را گفت بیا بیتی بگوی قوال چیزی برگفت شیخ را حالتی پدید آمد برخاست ورقص میکرد وجمع صوفیان به تبعیت از شیخ سماع را آغاز کردند وشیخ ابو العباس انکار میکرد شیخ ابو سعید دست اورا گرفت و نزدیک خود کشید تا او نیز در رقص موافقت کند و شیخ ابو العبا

س خود را کنار می کشید و کراهت داشت شیخ به اوفرمود بیر

ون کوشک را بنگر او نگاه کرد دید که کوها ودرختان بر موافقت شیخ رقص می کردند شیخ ابو العباص بی اختیار در رقص امد ودست برادر خویش بگرفت و بعد از آن در سماع رغبت نمودند *********************************************************

حکایت امدن شیخ ابو سید به شهر هری آورده اند که شیخ ابو سعید به شهر هری میرفت یکی از اهل هری در راه از شیخ سوال کرد که شیخ در باره این آیه چه گویی الرحمن علی العرش استوی شیخ گفت ما را در میهنه پیر زنانی باشند که میدانند خدای بود وهیچ عرشی نبود وچون شیخ به در شهر هری رسید گفت (در این شهر مسلمانی خارج شده است اما کفر بیرون نیامده است وچون در شهر شد وارد خانقاه آنجا شد آنجا هیچ نگفت وبه سرای قاضی هری شد خبر به قاضی رسید و پای برهنه بیرون دوید وبه زانو به خدمت شیخ بنشست و گفت ای شیخ آخر سخنی بگوی شیخ گفت قال رسول الله (ص) حب الدنیا راس کل خطیئته و بیش از این سخن نگفت وبرخاست قاضی بسیار تضرع کرد که شیخ یکساعت توقف کند نکرد پس شیخ از شهر بیرون امد وخلق بسیار به وداع شیخ به بنظاره بیرون آمده بودند شیخ روی به اهل

هری کرد وفرمود ((یا اهل هری انی اریکم بخیر وانی اخاف علیکم عذاب یوم عظیم وبیش از این سخن نگفت وبرفت ********************************************************************

حکایت دعای شیخ برای مال دنیا شیخ درباره فردی که پانصد دینار زر نیشابوری قرض صوفیان خانقاه را داده بود فرمود ای شیخ ابوالفضل چه دعایت گویم گفت هر چه شیخ فرمایید گفت گویم که حق سبحانه وتعالی دنیا را از تو باز ستاند شیخ ابوالفضل گفت نه یا شیخ ابو سعید اگر دنیا را نداشتیم قدم مبارک شما به اینجا جهت وام نرسیدی و فراغت دل شما نبودی شیخ گفت ((پروردگارا او را به دنیا مشغول مگردان و دنیا را زاد راه او گردان نه وبال او )) وبرکت دعای شیخ به او وفرزندان او رسید ******************************************************

حکایت توبه زن مطربه در نیشابور به برکت شیخ در آن وقت که شیخ به نیشابور بود یکروز گفت اسب زین کنید شیخ سوار شد وصوفیان با وی به بازار شدند در میان بازار زنی مطربه ومست با روی گشاده و آراسته به شیخ ابو سعید نزدیک شد جماعت صوفیان بر وی بانگ زدند که از راه کنار بروید اما او همچنان خود را به شیخ نزدیک می کرد شیخ گفت دست از او نگه دارید چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ به او گفت آراسته ومست به بازار آیی ای دوست نترسی که گرفتار آیی آن زن منقلب شد وبه گریه افتاد و یکی از مریدان شیخ را گفت همراه مابیا شیخ فرمود همراه وی بروید واو در مسجدی شد که در آن نزدیکی بود و پیرایه و زر وجواهر از خیشتن باز کرده بود ودر دستمالی نهاده بود وبه درویش داد و گفت به خدمت شیخ ببر و بگوی که توبه کردم همتی با من دار ؟درویش به خدمت شیخ آمد وآن هدیه را به شیخ تقذیم کرد وپیام ان زن را رسانید شیخ گفت توبه وی مبارک باد و دستور داد تا زر وجواهر آن زن را به حلوا ونان وگوشت وعود بدهند و عوام خلق را صلا زدند که در صحرا مهمان شیخ باشید و ان طعام ها را به حمالان دادند تا به صحرا آورد حمالان طعامها آوردند وهمه پیش عوام خلق نهادند وایشان را فرمود که بورید وشیخ صوفیان را رخصت نداد که بر سفره نشینند و شیخ با صوفیان بر گوشه به نظاره ایستادند و ان عود وبوی خوش بر اتش نهادند عود می سوخت وشیخ را وقت خوش شده بود ونعره میزد و میگفت ((هر چه بدم اید به دود وباد رود ؟)چون عامه مردم از این طعام فارغ شدند شیخ به شهر امد و ان زن مطربهبر آن توبه ثابت قدم ماند به برکت نظر مبارک شیخ از جمله نیک زنان شد *************************************************************

بسم الله الرحمن الرحیم حکایت شیخ و والی نیشابور در آن وقت که شیخ در نیشابور بودسیف الدوله والی نیشابور بود یک روز به زیارت شیخ آمد ودر خانقاه شیخ بسیار گریه کرد و به شیخ فرمود که می باید مرا به فرزندی قبول کنی شیخ به وی فرمود ((ای امیر درجه ای بزرگ را طلب کرده ای که نمتوانی به حق ان قیام کنی ؟)) سیف الدوله فرمود ببرکت همت شیخ انشائ الله که قیام نمایم شیخ به وی فرمود از ما می پذیری که ظلمنکنی و لشکر را دست کوتاه داری تا بر رعیت ظلم نکنند گفت کردم شیخ فرمود ترا به فرزندی قبول کردم وبیرون امد واز برکتدعای شیخ چنان شد که در خراسان وعراق بهوانمردی و عدل وانصاف به وی مثل میزدند ************************************************

حکایت شیخ وابراهیم ینال برادر سلطان طغرل در ان وقت که شیخ به نیشابوربه بود یک روز به خانقاه خویش می رفت که در راه به ابراهیم ینال برادر سلطان طغرل برخورد کرد واو از اسب فرود آمد وبه خدمت شیخ امد و سر فرود آورد شیخ یه وی فرمود سر فرودتر آر؟ او سر رود تر آورد شیخ از فرمود فرودتر ار و او سر فرود تر آورد تا سر به نزدیک زمین اورد شیخ گفت تمام شددر همان حال به خاطر یکی از درویشاه همراه شیخ گذشت که این چه معامله ای است که شیخ با برادر سلطان طغرل کرد فورا شیخ خیال او را دانست وروی بدان درویش کرد فرمود ( ای درویش تو ندانی هرکه بر ما سلام می کند از بهر خدا می کند قالب وجسم ما قبله تقرب خلق است ولیکن مقصودحق جل جلاله است وما خود در میان نیستیم و هر خدمت که جهت حق باشد هر چه به خشوع نزدیکتر بود مقبول تر بود کعبه را قبله مسلمانان گردانیده اند تاخلق او را سجود کنندو کعبه خود در میان نباشد )) پس ما ابراهیم ینال را خدمت حق تعالی فرمودیم نه خدمت خود ؟ با اینکلام شیخ آن درویش از هوش رفت و دانست که هر چه پیران کنند خاطر کسی بدان نرسد وهر چه ایشان کنند نه به ظاهر ونه به باطن نمی توان اعتراض کرد که جز حق کاری نکنند *****************************************************************************

حکایت خواب دیدن شیخ ابو سعید محمد مصطفی (ص) را در خواب به روایتی درست از شیخ ابو سعید شنیده شد که وی فرمود ((محمد مصطفی صلوات الله و سلا مه علیه را به خواب دیدم تاجی بر سر وکمربندی در میان بسته بود وامیر المومنین رضی الله عنه بر بالای سر او ایستاده بود وابوالقاسم جنید وابوبکر شبلی در خدمت وی نشسته بودند من سلام کردم وسوال کردم یا رسول الله ما تقول من اولیا ء الله ؟ مصطفی صلی الله گفت ((هذا منهم وانت آخر هم (اخوهم) فاذا مضیت انت لشانک لا مذکر احد بعد ک واشار الی کل واحد منهم )) از شیخ ابو سعید شنیدندکه فرمود وقتی مصطفی صلوات الله علیه را در خواب دیدم ما را گفت (( یا ابو سعید چنانکه من آخرین پیغمبران بودم تو آخرین کسان اولیایی و بعد از تو هیچ ولی نباشد )) وانگشتر از دست مبارک خویش بیرون آورد وبه من داد شیخ اب سعید می فرمود هر کسشب جمعه هزاربار بر مصطفی (ص) صلوات فرستد رسول خدا را در خواب ببیند و ما در مرو این گفته را به جای آوردیم و مصطفی صلوات الله و سلامه علیه را به خواب دیدیم فاطمه زهرا رضی الله عنها پیشاو نشسته بود و مصطفی دست مبارک خویش بر فرق میمون او نهاده بود چون ما خواستیم که به نزد رسول خدا شویم حضرت به مافرمود مه ؟فانها سیده نساء العالمین ****************** *********************************************************************************************************************************************** حکایت سوال درویشی از شیخ که چگونه مردی است؟ در ویشی از ماوراء نهر به مجلس شیخ امده بود وگفت مرا می بایدکه بدانم تو چگونه مردی هستی ؟شیخ گفت ((ای درویش ما رابر کیسه بند نیست و با خلق خدای جنگ نیست )) ***********************************************************************************

حکایت شیخ ومیگساران قبرستان حیره نیشابور در آن وقت که شیخ به نیشابور بود روزی به قبرستان حیره به سر خاک مشایخ رفت آنجا جمعی را دیدند که خمر(مشروب ) میخورند ودف میزنند صوفیان در اضطراب امدند وخواستند ایشان را برنجانند و بزنند شیخ اجازه نداد ومانع شد و شیخ چون نزدیک ایشان رسید به انان فرمود ((خداوند چنانکه در این جهان خوش دل می باشید در آن جهان نیز خوش دلتان بدارد )) جماعت بر خاستند وجمله در پای شیخ افتادند و خمر می را ریختند ودف ها را شکستند وتوبه کردند ********************************************************************************************************************************************************************

تسبیح خدای تعالی از زبان شیخ ابو سعید شیخ ابو سعید در باره خدای تعالی فرمود ((او سبحان است وپاک است از هرچه گویند و گمان برند و خدای را در قرآن وتورات و انجیل وزبور نود ونه نام است ونام مهین سبحان است چون سبحان بگفتی همه بگفتی وچون همه بگویی و سبحان نگفته باشی هیچ نگفته باشی با سبحان الله همه درهای بسته گشاده گردد و گناهان محو گردد پس باید کوشید که سبحان الله بسیار گفته شود جمله آفرینش سبحان الله می گویند لیکن از غفلتی که تو داری نمی شنوی آن هزار دستان که هزار گونه لحن وآواز زمزمه میکند می گویدسبحان الله ولیکن تو نمی شنوی وان من شی الا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم ***********************************************************

حکایت شیخ وتفسیر آیه قرآن کسی در نزد شیخ این آیه را خواند ان الذی فرض علیک القران لرادک الی معاد شیخ فرمود مفسران در تفسیر این آیه چنین گفته اند که اراد به فتح مکه اما ما چنین می گوییم که وی برای فتح مکه قسم یاد نکنند اراد به لقاء الخوان حضرت برای دیدار برادران دینی قسم یاد کرد نه فتح مکه *************************************

جملات حکیما نه ای که بر زبان شیخ ابو سعید بیان شده است

شیخ ابو سعید فرمود خدایتعالی میفرماید قد طال شوق الا برار الی لقا ئی و انا الی لقائهم اشوق آرزومندی نیکان برای ملاقات من درا زوطولانی گشت ومن به ملاقات آنان مشتاقترم؟ شیخ فرمود بعضی حکما گفته اند ولدت باکیا والناس یضحکون فاجتهد تموت ضاحکا والناس یبکون روزی که تو آمدی به دنیا عریان جمعی به تو خندان وتو بودی گریان کاری بکن ای دوست که وقت مردن مردم همه گریان وتو باشی خندان جایی که حدیث تو کنند خندانم خندان خندان به لب بر آید جانم شیخ فرمود تاعشق ترا ببر در آوردم تنگ از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ شیخ ابو سعید فرمودند شریفترین کلمات در توحید گفتار حضرت رسولاکره (ص) است که فرمودسبحان من لم یجعل لخلقه سبیلا الی معرفته الا با لعجز عن معرفته پاک ومنزه است خدایی که برای خلایق راهی برای شناخت ومعرفت خویش قرار نداده است الا عجز وناتوانی در معرفت ؟ خدایا بلندی و پستی تویی ندانم چه ای هر چه هستی تویی شیخ ابو سعید فرمود رسو ل اکرم (ص) فرمودند هر که قبول نکند عذر مجرمی را که به عذر پیش آید راست یا دروغ از حوض من آب نخورد شیخ ابو سعید فرمود بایزید بسطامی را گفتند تو می گویی که کسی که سفر برود برای خدای برود وخدا با او است پس چرا برود؟که در هر جای مقصود حاصل شود بایزید فرمود که زمین هایی باشند که به حق تعالی بنالندکه پروردگارا ولی از اولیا خویش را بمن بنمای و چشم مابه امدن دوستی منور گردان حق تعالی ایشانرا سفر در پیش نهد تا مقصود آن بقعه حاصل شود شیخ ابوسعید فرمودسلیمان نبی چهل سال پادشاهی از خدای تعالی طلب کرد ووی چهل سال بعد از همه پیامبران به بهشت داخل می گردد شیخ ابوسعید فرمود من احب ثلا ثه فا لنار اقرب الیه من حبل الورید لین الکلام و لین الطعام و لین الباس ***شیخ ابو سعید گفت در شهر آمل از ابو العباس قصاب شنیدم که از وی پرسیدند از قل هو الله احد وی فرمود قل شغل است و هو اشارت است والله عبارت است و معنی توحید از اشارت وعبارت منزه است ***شیخابو سعیدفرمود العجز عجزان التوانی فی الامر اذاامکن والجد فی طلبه اذا فات ***روزی یکی ازشیخ ابوسعید سوال کردکه ای شیخ درحق من دعایی کن شیخ فرمود وای ای مردم داد زعالم برخاست جرم او کند وعذر مرا باید خواست این بیت بر لفظ مبارک شیخ بسیار رفت است ***شیخ ابو سعید فرمود اگر درست باشد آنکه از امیر المومنین عی رضی الله عنه روایت می کنند که او بر مرده پنج تکبیر گفته است در نماز میت از آن چهار تکبیر بر مرده بوده است و تکبیر پنجم بر جمله خلایق بوده است ***روزی یک مرد در مجلس شیخ ابو سعید برخاسته بود واز مردمان درخواست کمک میکرد و میگفت من مردی فقیرم شیخ گفت چنین نباید گفت بگو من مردی گدایم برای آنکه فقر سری از سرهای حق جل جلاله میباشد **** یک روز در نیشابور تمام بزرگان شهر در حضور شیخ ابو سعید بودند که شیخ این بیت را بر زبان جاری کرد یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی آنگاه شیخ رو به بزرگان مجلس کرد وفرمود معنی این بیت در کجای قرآن است ؟بزرگان مجلس بسیار اندیشه کردند پس گفتند شیخ بفرماید شیخ گفت خداوند می گوید ا م یحسبون انا لا نسمع سرهم ونجویهم بلی ورسلنا لدیهم یکتبون بزرگان مجلس از این همه ادراک شیخ تعجب کردند ***روزی سفره نهاده بودند وشیخ با درویشان درحال خوردن بودند در این وق شیخ ابو محمد جوینی وارد شد و سلام کرد شیخ ابو سعید سلام وی جواب نداد و التفات نکرد و شیخ جوینی برنجید چون طعام بخورند و دست بشستند شیخ بر پای خواست و سلام ابو محمد جوینی را جواب داد وبه وی فرمود ((سلام نامی است از نامهای حق جل جلاله و ما روا ندانستیم که با دهان آلوده نام اوببریم )) ****از شیخ ابو سعید سوال کردند که ای شیخ کسی است که به شب دزدی می کند و به روز نماز می کند شیخ فرمود ((عجب نیست که برکت نماز روزش از دزدی شب باز درد)) *****آورده اند که یکی از مشایخ در عهد شیخ ابو سعید به ولایت روم به جنگ رفته بود در میدان جنگ ابلیس را دید گفت ای ملعون اینجا چه می کنی که دل تو از این جماعت که اینجا هستند فارغ است شیطان به وی فرمود من اینجا بی اختیار خویش افتاده ام گفت چگونه ؟ گفت من به میهنه می گذشتم شیخ ابو سعید ابوالخیر از مسجد به خانه میرفت در راه عطسه ای کرد و مرا اینجا افکند ****شیخ ابو سعید میفرمود((صاحب همت آن باشد که اندیشه او بدون خداوند به هیچ چیز فرو نیاید)) ***********************************************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید و طواف کعبه به بالای سر وی از شیخ ابو سعید پرسیدند هر پیری را پیری بوده است پیر تو که بوده است ؟وپیران خود را از مجاهده ضعیف کرده اند و گردن تو در زه پیرهن نمی گنجد ؟وپیران حج کرده اند وتوحج نکرده ای سبب چیست ؟شیخ فرمود اما هر پیری را پیری است پیر تو که بوده است ؟ذالک مما علمنی ربي و انکه پیران به مجاهده خود را نحیف کرده اند و گردن تو در زه پیرهن نمی گنجد ما متحیر از انیم که گردن ما در هفت آسمان وزمین چگونه میگنجد بدانچه خدای تعالی ماراارزانی داشته است وآنکه می گویی پیران سفر حجاز کرده اند و تو حج نکرده ای بس کار مهمی نبود مرد آن مرد باشد که اینجا نشسته باشد و در شبانه روزی خانه کعبه بالای سر وی طواف کند بنگر تا ببینی نگاه کردند هر که حاضر بود بدید **************************************************************

حکایت شیخ وکناسان وگریختن صوفیان روزی شیخ به راهی گذشت که کناسان نجاست را به خیک از بیت الخلا بیرون می آوردند صوفیان چون آنجا رسیدند بینی خویش می گرفتند و می گریختند شیخ ابو سعید آنان را بخواند و گفت میدانید که این نجاست به زبان حال با ماچه سخنی میگوید گفتند چه میگوید شیخ فرمود میگوید ((ما آن طعام های خوش بوی با لذتیم که شما زر وسیم بر ما می فشاندید و جانها از بهر ما نثار می کردید و هر سختی و مشقت در راه بدست آوردن ما تحمل می کردید به یک شب که با شما صحبت داشتیم به رنگ شما شدیم پس به چه سبب از ما می گریزید ما بایداز شما بگریزیم؟چون شیخ این سخن تقریر کرد فریاد از جمع برآمد وبه گریه افتادند **************************************

حکایت دعای عجیب شیخ اللهم اجعلنی من الا قلین یک روز شیخ در نیشابور با خواجه علی طرسوسی به جایی می رفتند وشیخ در راه بسیار ایندعا را تکرار کرد اللهم اجعلنی من الا قلین خواجه علی از وی پرسید این دعابر لفظ شما زیاد تکرارشد چه معنایی دارد شیخ ابو سعید فرمود خدای تبارک وتعالی میفرماید وقلیل من عبادی الشکور ما خواستیم که خدای تبارک وتعالی ما را از آن قوم اندکی که شکر گذار نعمت های او هستند قرار دهد **************************************************************************************

حکایت شیخ وملاقات خضر (ع) باوی شیخ ابو سعید را همشیره ای داشت که فرزندان شیخ او را عمه می گفتند و او در غایت زهد بود وخیلی کم از خانه بیرون می رفتی طوری که یک روز شیخ درسرای عمه بود وسخن می گفت عمه گفت ای شیخ این سخن تو زرشوشه است شیخ به وی فرمود این سخن ما زر شوسه است وخاموشی تو گوهر ناسفته است واز صومعه عمه سوراخی به صومعه شیخ باز کرده بود تا پیوسته شیخ را می دیدی و سخن می پرسیدی روزی شیخ در صومعه خویش بودو خضر (ع) که او را با شیخ بسیار صحبت بود نزدیک شیخ آمده بود و هر دو در صومعه تنها نشسته بودند وسخن می گفتند عمه از آن سوراخ به کرامت بدانست که آن خضر است که به شیخ سخن می گوید و مراقب احوال ایشان بود و خضر دو بار از کوزه شیخ که در صومعه بود آب خورد چون خضر برخاست شیخ بااو برخاست ووی را بدرقه کرد چون ایشان بیرون شدند عمه به صومعه شیخ رفت و از جهت تبرک از کوزه شیخ آب خورد و بیرون رفت شیخ به صومعه امد و جریانرامیدانست وبه عمه هیچ نگفت و خادم را آواز داد که ان سوراخ که به صومعه عمه بود را بستند ****************************************************************************************************************************** حکایت شیخ و آیات عذاب الهی شیخ ابو سعیدفرمود همه را گفته اند قولو ا لااله الا الله ما را گفتند فاعلم انه لااله الا الله بدان وببین که جز او خدایی نیست یکی از حاضرین این ایه را در نزد شیخ خواند وقودها الناس والحجاره شیخ در ایات عذاب کم سخن گفتی آنگه که شیخ این ایه را شنید فرمود ((پروردگارا چون سنگ وآدمی به نزد تو به یک نرخ است دوزخ را با سنگ بر افروخته کن واین بیچارگان را مسوز )) *********************************************** فلسفه آفرینش خلقت از دیدگاه شیخ ابوسعید از شیخ ابو سعید سوال کردند که حق سبحنه وتعالی این خلایق را برای چه آفرید ای حاجتمند ایشان بود شیخ فرمود خیر اما به سه جهت مخلوقات را خلق کرد اول آنکه قدرتش بسیار بود نظاره گر (تماشا کن ) میبایست دوم انکه نعمتش بسیار بود روزی خوار می خواست سوم اینکه رحمتش بسیار بود گناه کار می خواست. ************************

حکایت شیخ وفهم صدا وزمزمه آسیاب یک روزشیخ با جمعی از صوفیان به در آسیایی رسیدند شیخ اسب باز داشت ویک ساعتی انجا توقف کرد انگاه به یاران خویش فرمود می دانید که این آسیاب چه میگوید ؟می گوید تصوف این است که من دارم درشت میستانم ونرم باز میدهم گرد خود طواف میکنم وسفرخود در خود مینهم تا انچه نباید از خود دور میکنم )) همه اصحاب از این معما ورمز عارفانه شیخ خوش حال شدند ***************************************************

حرز شیخ برا مداوای استاد ابو صالح استاد ابو صالح را رنجی پیش آمد شیخ فرمود قلم ودوات آورید تا برای ابو صالح حرزی املا کنم شیخ فرمود بنویس حورا به نظاره نگارم صف زد رضوان به عجب بماند وکف بر کف زد یک خال سیه بر ان رخ مطرف زد ابدال زبیم چنگ در مصحف زد به نزد ابو صالح بردند وبر وی بستند در حال اثر صحت پدید آمد *********************************************************************************************************************************** حکایت کاه بر محاسن شیخ در مسجد آورده اند که شیخ ابو سعید در مسجد نشسته بود وکاهی بر محاسن مبارک او قرار گرفته بود درویشی دست دراز کرد و آن کاه را بر گرفت ودر مسجد بینداخت شیخ روی به وی کرد و گفت ای برادر به این عمل که کردی نترسیدی که خدای عزوجل هفت آسمان بر زمین زند و نابود گرداند؟ که حق تعالی این روی و صورت به این عزیزی را فرمود که آنرا بر خاک مسجد نهی واسجدواقترب تو این کاه را بر محاسن ما روا نداشتی پس چگونه روا داشتی که در خانه خدا بیندازی ؟ ****************************** ****

حکایت مردی که از شیخ کرامات می طلبید در آن وقت که شیخ به نیشابور بود مردی به نزد شیخ آمد وگفت من مردی غریبم وهمه شهر آوازه شماست و ترا کرامت های بسیار است اکنون از این همه کرامت یکی به من بنمای شیخ ابوسعید گفت به آمل بودیم یکی به نزد ابو العباس قصاب در امد و همین سوال را کرد ابو العباس فرمود آیا این کرامت برای تو کافی نیست که که پسر قصابی از پدر قصابی چیزی اموخت وچیزی به او نمودند واو را به بغداد ربودند و پیر شبلی او را به مکه فرستاد واز مکه به مدینه فرستاد واز مدینه به بیت المقدسفرستادخضر را به ما نمودند و در دل خضر افکندند که ما را قبول کرد وصحبت افتاد وباز به آمل آمدیم وعالمی روی به ما آرند از خرابات ها می آیند و توبه میکنند و از اطراف عالم سوختگان می آیند واز ما خدا را میجویند ایا این همه کرامت شما رابس نیست و بیش از این طلب میکنی ؟ ان مرد گفت کرامتی می باید که همین وقت ببینیم آنگاه ابوالعباس به آن مرد فرمود ((نه کرم او ست که فرزند بز کشی را در صدر بزرگان بنشانند وبه زمین فرو نشود و این خانه بر سر وی خراب نگردد))و اما پسر قصاب بی ملک ومال ولایت دارد بی آلت وکسب روزی خورد و خلق را بخوراند این همه کرامت حساب نمی شود ؟ انگاه شیخ ابو سعید به ان مرد فرمود ای جوانمرد ما نیز به تو مثل ابوالعباس قصاب برخورد کنیم انگاه شیخ فرمود ((هرکه به جمله کریم را گردد همه حرکات وی کریم راگردد )) وچون بنده را پاک گردانند همه حرکات وسکنات و حالت آن بنده همه کرامات بود هر باد که از سوی بخارا به من آید زان بوی گل ومشک و نسیم سمن آید نه نه زختن باد چنان خوش نوزد هیچ کان باد همی از بر معشوق من آید با هر که سخن گویم اگر خواهم اگرنه اول سخنم نام تو اندر دهن آید ********************************************************************************************************************************************** ***شیخ ابو سعید در باره آیه فمن یکفر بالطاغوت فرمودند طا غوت کل احد نفسه تا نکشی نفس را از نفس رهایی نیابی بدین بسنده نباید شد که گفتی لا اله الا الله مسلمان شدم تا به نفس خویش کافر نگردی به خدای مومن نشوی طاغوت هر کس نفس او است آن نفس است که ترا از خدای تعالی دور می دارد و می گوید که فلانی با تو بدی کرد و فلانی به تو نیکی کرد وهمه را به خلق نسبت میدهد و این همه شرک است هیچ چیز به خلق نیست همه به خدا است این چنین باید دانست واستقامت باید کردکه چون یکی گفتی دیگر دو نگویی و خلق وخدای دو باشند . ***شیخ فرمود کسی به نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت مرا سخنی بیاموز در مسلمانی که اصل باشد که دست در آن زنم حضرت فرمود بگوی آمنت بالله ثم استقم معنی این است که چون روباه چرخه مزنید که هر زمانی سر به جایی دیگر زنید که ان ایمان درست نباشد کلام رسول مصداق ایه ان الذین قالوا ربنا ثم استقاموا میباشد ایمان چنان آرید که گویید الله الله و بر آن استوار باشید و استوار بودن ان باشد که چون خدای گفتی دیگر حدیث خلق بر زبان نرانی ***شیخ فرمود ((داوری کافری است و از غیر دیدن شرک است)) ****شیخ ابو سعید فرمودند ((ما آنچه یافتیم به بیداری شب و به بی داوری سینه و بی دریغی مال یافتیم )) *****شیخ ابوسعید را پرسیدند که صوفی چیست؟ گفت آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو اید نجهی (نرنجی ) ***شیخ فرمود کل ما شغلک عن الله فهو علیک مشوو م هر چیزی که ترا از خدای تعالی مشغول کند بر تو شوم است ****شیخ فرمود راحه النفس کلها فی التسلیم و بلاو ها فی تدبیر ****شیخ ابو سعید فرمود بنده که از نماز غافل شود خداوند سبحانه وتعالی گوید منگر به هرچه مینگری من ترا بهتر از انم ***شیخ گفت خدای می گوید ان اکرمکم عند الله اتقیکم گرامی ترین شما پرهیز کارترین شماست پرهیز کردن از خودی خود است و چون تو از نفس خویش پرهیز کردی به خدای رسیدی و هذا صراط ربک مستقیما این است راه من اگر راه مرا می خواهی و دیگر راه ها کوری است ****شیخ ابو سعید می فرمود حجاب میان بنده وخدای آسمان وزمین نیست و عرش وکرسی نیست پندار تو ومنی تو حجاب است از میان برگیر به خدای رسی ***شیخ فرمود چهار سخن از چهار کتاب خدای تعالی برای بکار بستن برگزیده اند از تورات من قنع شبع واز انجیل من اعتزل سلم و از زبور من صمت نجی و از قرآن ومن یتوکل علی الله فهو حسبه **** از شیخ ابو سعید سوال کردند که ای شیخ در نماز دست بر کجا نهیم ؟شیخ فرمود دست بر دل ودل بر حق جل جلاله بنهید ****شیخ ابو سعید فرمودند (( خلق از آن در رنجند که کارها پیش از وقت می طلبند )) ****شیخ ابو سعید فرمود ((ایزد تعالی در همه جایها حق خود راتبع حقوق خلق گرداند واز کرم وفضل تقصیر در حق خود عفو کند ودرگذرد ودر حقوق خلق روا ندارد برای آنکه رحمت صفت حق است وعجز صفت خلق آنگاه این بیت را گفت آری چنین کنند کریمان که شاه کرد سوی رهی به چشم بزرگی نگاه کرد ******شیخ فرمود مرد باید به دو کارمشغول باشد هر چه اورا از خدای باز دارد ازپیش برمیدارد و راحتی به درویشی برساند اگر این ارادت بدین صفت بسر رود به مقصود رسد ***از شیخ ابو سعید سوال کردند که از خلق به حق تعالی چند راهست فرمود به عددهر ذراتی از موجودات راهی است به حق اما هیچ راه نزدیکتر وبهتر از آن نیست که راحتی به دل مسلمانی رسانی وما بدین راه رفتیم و همه را بدین وصیت می کنیم ***درویشی از شیخ ابوسعید سوال کرد که خدای را از کجا طلبیم؟گفت کجایش جستی که نیافتی اگر قدمی به صدق در راه طلب نهی در هر چه بنگری او را بینی ****از شیخ ابو یعید پرسیدند که از چیست که بعضی از اولیاخدا آشکارهستند و بعضی را خداوند نهان میدارد؟شیخ گفت ان را که حق تعالی دوست دارد پنهان دارد و ان کس که حق تعالی را دوست دارد آشکار کند ***شیخ ابوسعید فرمود منعمان دنیا به دنیا متنعم اند و منعمان آخرت به اندوه متنعم اند ***شیخ ابو سعید میفرمودند اهل دنیا صیدشدگان ابلیس اند به کمند شهوات واهل آخرت صید شدگان حق اند به کمند اندوه قال الله تعالی لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین وقال رسول الله ص ان الله تعالی یحب کل قلب حزین ***شیخ ابو سعید فرمود الغنی تعب محبوب والفقر راحه مکروهه و جمله فضلا ومشایخ اتفاق کرده اند که هیچ کس در این معنی موجز تر ونیکوتر بیان نکرده است **قال رسول الله ص ا اول من یقرع ابواب الجنه من امتی فقرائها واکثر اهل الجنه من امتی ضعفاوها وشرار امتی من سیاق الی النار الا قماع قیل یا رسول اله ومن الا قماع قال ص الذین اکلوا لم یشبعوا واذا جمعوا لم یستغنوا ***شیخ ابو سعید میفرمود: در هر دلی از حق سری نیست وباحقش رازی نیست و این از آن است که در آن دل اخلاص نیست و هر که را اخلاص نیست به هیچ روی خلاص نیست قال رسول الله ص یا معاذ اخلص دینک یکفیک القلیل من العمل ورسولخدا ص فرمود (اخلاص سری است از اسرار حق در دل وجان بنده که نظر پاک او بدان سر است ومدد ان سر از نظر پاک سبحان است و موحد که موحد است بدان سر است .) کسی گفت ای شیخ آن سر چیست گفت لطیفه ای از الطاف حق استچنانکه فرموده الله لطیف بعباده و ان لطیفه به فضل ورحمت حق تعالی پیدا گردد به کسب وفعل بنده حاصل نگردد ابتدا نیازی و حزنی وارادتی در دلش پدید اورد آنگه بدان نیاز وحزن به فضل ورحمت نظری کند و لطیفه ای در ان دل بنهد که لا یطلع علیه مل مقرب ولانبی مرسل و آن لطیفه را سر الله گویند وآن اخلاص است در باره آن خدای تعالی با رسول ص گفت تا باخلق بگوید قل بفضل الله وبرحمته فبذالک فلیفرحوا هو خیر مما یجمعون انگاه شیخ فرمود هر کس که به نفس زنده است به مرگ بمیرد وهر که به اخلاص و صدق زنده است هرگز نمیرد ***شیخ فرمود: این تغیر وتلون وشورش و اضطراب همه از نفس است آنجا که اثری از انوار حقیقت کشف شود آنجا نه ولوله بود و نه دمدمه ونه تغیرو نه تلون ***شیخ ابو سعید را گفتند یا شیخ کیف الطریق ؟شیخ فرمود الصدق والرفق الصدق مع الحق والرفق مع الخلق *** درویشی از شیخ ابو سعید سوال کرد که یا شیخ این چه سوز وشوری است که در این دل ها است شیخ فرمود این را آتش نیاز گویند و خدای تعالی دو آتش افریده است یکی اتش زنده ویکی اتش مرده آتش زنده آتش نیاز است که در سینه های بندگان نهاده است تا نفس ایشان سوخته گرددو ان اتشی نورانی است چون نفس سوخته گشت انگه آن اتش نیاز شوور وشوق گردد و این آتش شوق هرگز نمیرد نه در این جهان ونه در ان جهان و این آتش است که رسول خدا ص فرمود ((اذا اراد الله بعبد خیرا قذف فی قلبه نورا قیل یا رسول الله ما علامه ذالک النور؟قال التجافی عن دار الغرور والا نابه الدار الخلود و الا ستعداد للموت قبل نزول الموت ان درویش به شیخ فرمود ایا این اتش شوق با دیدار پاک هنگام ملاقات خدای تعالی آرام گیرد شیخ فرمود از دیدن ماه بهره برنتوان داشت ان دیدار تشنگی زیادت کندنه سیری چنانکه امروز خدای تعالی غیب است فردا که بخواهند ببینند باز در غیبت خواهد بودگردش بر صفت او روا نیست هر که او را بیند بر حد ایمان خود بیند که از دل ها به چشم ها آید تا بدان نور بر حد ایمان خود جلال وجمال خود بیند و آتش مرده آتش دوزخ است وآن اتش ظلمت ووحشت است و هر که به آتش زنده سوخته نگردد به آتش مرده (اتش دورخ ) سوخته می گردد چه در این جهان چه در ان جهان انگاه شیخ این بیت را فرمود آتش نمرود هرگز پور آزر را نسوخت پور آزر پیش از این آتش چو خاکستر شدست تا بدین آتش نسوزی نفس تو صافی نشد خواه اگردیوانه خوانی خواه گویی بیهدست ****از شیخ ابو سعید پرسیدنداگر کسی خواهد که راه عرفان وطریقت را بدون پیری (مرشد) برود تواند شیخ گفت نتواند از برای اینکه کسی باید که بدان راه رفته تا او را بدان راه دلالت کندو در هر منزل می گوید این فلان منزل است اینجا زیادت مقام باید کرد واگر جایی مهلکه باشد به وی قوت دل میدهد تابه مقصود برسد و آنکس که خود به تنهایی راه طریقت را برود چون کسی باشد که در میان بیا بانی فرو مانده و نداند که راه از کدام جانب است چنانکه حق عزوجل می فرماید کا لذی استهوته الشیاطین فی الا رض حیران واصل این راه طریقت فرمان بردن پیر بود و ان تطیعوه تهتدوا چون مرید پیر را فرمانبردارباشد همچنان بود که خدای را اطاعت کند ومن یطع الرسول فقد اطا ع الله ورسول خدا فرمود والشیخ فی قومه کا لنبی فی امته ****شیخ ابوسعید میفرمود نیکوترین لباسی که بنده پوشد لباس تواضع است و هیچ چیز بنده را عزیز نگرداند مگر تواضع ومن تواضع لله رفعه الله و تواضع شکستگی و سر نهادن در راه خدا بود و هیچ آفت بنده را در راه بتر از تکبر نیست و تکبر سر فرازی ومنی کردن است چنانکه ابلیس گفت انا خیر منه وبه یک منی طاعت هزار ساله او ناچیز شد تکبر وبرزگواری فقط صفت خدا است و هرکه با خداوند منازعت کند و تکبر نماید گردنش فرو شکند *****شیخ ابو سعید میفرمود ما از شرق تا به غرب دنیا مینگریم چنانکه شما به طبقی می نگرید وهر چه بر وی باشد ببینید ما نیز همچنان دنیا را از شرق تا غرب مینگریم ومیبینیم ***عبد الرحمن که مقری شیخ بود گفت که روزی شیخ در سماع حالتی داشت که نعره ها میزد و ودر حلقه جمع رقص می کرد چون بنشست و ساکن گشت ما خاموش بودیم و شیخ فرمود ((هفتصد پیر از مشایخ در ماهیت تصوف سخن گفته اند تمامترین وبهترین همه قو ل ها این است ((استعمال وقت بما هو اولی به)) *****از شیخ ابوسعیددر نیشاور سوال کردند که آیا در دنیا هیچ نشانی هست که خداوند از بنده راضی باشد شیخ فرمود هست باید بنگرید تابدان صفت که حق سبحانه وتعالی بنده رادر دنیا میدارد آن بنده از خداوند راضی هست یا نه اگر راضی است خداوند هم از وی راضی است ***شیخ ابوسعید میفرمود ((ای مسلمانان بدانید که بدون بار شما را نخواهند گذاشت اگر بارحقیقت را بردارید به نقد به راحتی افتید و فردا بیاساییدو گرنه باطلی بر گردن شما نهند که نه در دنیا بیاسایید ونه در اخرت آسایش خواهید داشت ***از شیخ ابو سعید پرسیدند در معنای آیه ولذکر الله اکبرشیخ فرمود معنای این آیه آن است که ((یاد کردن خداوند بنده خویش را بزرگتر است))زیراکه بنده او را یاد نتواند کردتا نخست خدا بنده را یاد نکند وآن بزرگتر که خداوند بنده را یاد کند و بنده را توفیق دهد تا بنده نیز خداوند را یاد کند پس چون نیکو بنگری بنده در این میانه هیچ کسی نیست بنده بسیاری بدود و گرد جهان بر آید پندارد که راحتی هست جایی بی خدا راحتی نباشد تا او نبود راحتی نبود او خود در همه جا هست هم اینجا او را میبینی یک چند دویدم و قدم فرسودم آخر بی تو پدید نامد سودم تا دست به بیعت وفایت سودم در خانه نشستم وفرو آسودم ***در پیش شیخ ابو سعیدمقری این آیه را خواند ان الذین امنوا وعملوا الصالحات کانت لهم جنات الفردوس نزلا خالدین فیها شیخ این بیت را فرمود جز درد دل از نظاره خوبان چیست آن را که دو دست و کیسه ازسیم تهیست ***از شیخ ابوسعید پرسیدند مارا چه تدبیر؟ شیخ فرمود التدبیر فی العقل تدمیر والتدبیر فی العشق تزویرو هیچ خطایی بتر از آن نبود که در حق دوست وخداوند خویش با دشمن خود تدبیر کنی نفس دشمن است وتدبیر صفت نفس است اگر تدبیر خواهی کرد با زیرکی باید کرد واز اول عهد تا انقراض عالم زیرکتر از مصطفی صلی الله علیه نبوده ونخواهد بود تدبیر باوی کن وبنگر که چه گفته است و برآن باش و از چه نهی کرده است واز آن دور باش گفتار دراز مختصر باید کرد وز یار بد اموز حذر بایدکرد یار بد آموز تو نفس تواست (ارایت من اتخذ الهه هویه ) تا بانفس هستی هرگزراحتی نیابی نفس تو زندان تواست تا از این زندان رهایی نیابی به راحتی ابدی نرسی ****از شیخ ابو سعید پرسیدندیاشیخ عقل چیست شیخ فرمود العقل آلة العبودیه به عقل اسرار ربوبیت را نتوان یافت که وی محدث است و محدث را به قدیم راه نیست ****شیخ را درویشی گفت یاشیخ دعایی در کار ماکن شیخ گفت در بند هیچ کاری مباش که شایسته هر کار که گشتی در بند ان ماندی وان حجاب تواز خدای تعالی گشت قاعده بندگی بر نیستی است تاذره ای اثبات در صفات تو می ماند حجاب می مانداثبات صفات خداوند است ونفی صفت زیبنده بنده است وموسی ع گفت فارسل الی هارون نه از نبوت می گریخت ولیکن ذوق نفی را چشیده بود در غار حرا جبرئیل به محمد ص فرمود اقرا وی میگفت انا لست بقاری ای جبرییل مارا همچنین بی سر وپای بگذار اینجا بزرگان ودنیاداران هستند از مزدور خدیجه ویتیم اوطالب چه میخواهی ؟ ***یکی گفت یاشیخ بنده به گناه از بندگی بیفتد ؟شیخ گفت چون بنده بود نه آدم چون بنده بود به گناه از درگاه خدا نیفتاد بنده او باش هر کجا خواهی باش ذنب مع الا فتقار خیر من طاعه مع الا فتخار آدم افتقار آورد وابلیس افتخار **** شیخ میفرمود ای مسلمانان تا کی من من می کنید این منیت دمار از خلق برآرد این منیت درخت لعنت است اولین کسی که گفت من ابلیس بود ودرخت لعنت او آن من بود وهر کهمیگوید من ثمره آندرخت به وی می رسد وهر روز از خدای دورتر می شود و جاب بن عبدالله انصاری در حجره رسول علیه السلام بزد حضرت رسول ص گفت آن کیست جابرگفت انا رسول ص برخاستو می آمد تا درب را باز کند و می گفت انا انا اما انا فلا اقول انا چونضرت از منی خود بیزار بود و در آن درست وراست بود گفتند اکنون دستوری به ما بگوی قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیره انا ***شیخ را پرسیدند از تفسیر این حدیث نبوی تفکر ساعه خیر من عباده سنه یک ساعت تفکر از شصت سال عبلدت بهتر است شیخ گفت یک ساعت اندیشه از نیستی خود بهتر از یک ساله عبادت به اندیشه هستی خویش است ***شیخ ابو سعید میفرمد هر کس به خویشتن نیکو گمان است خود رانمی شناسد و هر که به خدای بد اندیش است خدای را نمی شناسد *****شیخ را سوال کردند از حدیث (من عرف نفسه فقد عرف ربه) شیخ گغت من عرف نفسه بالعدم عرف ربه بالوجود ****شیخ میفرمود از برتری فقیر بر غنی این است که هر کسی دردو موقع آرزوی فقیری میکند یکی هنگام موت ودیگری در قیامت واین حالت از روی صدق است ****شیخ ابوسعید می فرمود کوهی را به مویی کشیدن آسانتر از خود به خود بیرون امدن است (دست از منیت خود کشیدن منظور است ) ****شیخ ابو سعید فرمودحق سبحانه وتعالی باک ندارد که هد هزار صاحب نفس را فدای صاحب دلی کند ***شیخ ابوسعید میفرمود بعد از هفتاد وچند سال معنی این بیت را بدانستم وای ای مردم داد زعالم برخاست جرم او کند وعذر مرا باید خواست *****شیخ ابو سعید بسیار بگفتی ((خداوندا هر چه از ما به تو رسد استغفر الله و هر چه از تو به ما رسد الحمد لله ****شیخ می فرمود ((هر دل که در آن دوستی دنیا بود آن دل پراکنده بود )) بنده آنی که در بند آنی ***شیخ ابوسعید فرمود پیامبر در شی معراج گروهی از ملائکه رادید که کاملا نور بودند جلو وعقب وبالا.وپایین ایشان نور بود از جبرییل پرسید اینان کیانند فرمود اینان قومی هستند که جز خدا کسی را نمی شناسند(قال هو لاء قوم لم یعرفوا سوی الله) *****شیخ ابو سعید فرمود بلغنا ان سید الصادق جعفر بن محمد قال مارایت احسن من تواضع الا غنیاء للفقراو احسن من ذلک اعراض الفقیر عن الغنی استغنی با لله عزوجل تواضع غنی بر فقیر چه زیباست وازآن نیکوتر اعراض فقیر از غنی به خاطر خداست ***شیخ ابوسعید فرمود غایه عزنا الا فتقار الی الله تعالی والتذلیل بین یدیه برای اینکه رسول خدا ص فرمود اذا ارادالله بعبد خیرا دله علی ذل نفسه هنگامی که خداوند خیر بنده ای را اراده کند اورا بر خواری نفس وی راهنمایی می کند *****

شیخ ابو سعید یکروز فرمود به شیخ ابوبکر مودب که برخیز دوات وکاغذ بیار تا از رسوم وعادات خانقاهیان فصلی بگوییم چون آورد فرمود بنویس و بدانکه اندر عادت ورسوم خانقاهیان ده چیز است که بر خود فریضه دارند به سنت اصحاب صفه و اهل خانقاه را صوفی از ان گویند که صافی باشند و به افعال اهل صفه مقتدی باشند اما این ده چیز که برخودفریضه دارند ودر موافقت کتاب خدای تعالی وسنت مصطفی ص باشد اول آنکه جامه پاک دارند وثیابک فطهرو پیوسته با طهارت باشند فیه رجال یحبون ان یتطهروا والله یحب المطهرین دوم آنکه در مسجد یا بقعه ای از خیر (خانقاه ) بنشینند یسبح له فیها بالغدو والا صال سوم آنکه به اول وقت نمازها به جماعت کنند والذی هم علی صلواتهم یحافظون چهارم آنکه به شب بسیار نماز کنند چنانکه گفت ومن اللیل فتهجد به نافله لک پنجم آنکه سحر گاه استغفار ودعا بسیار کنند و بالا سحار هم یستغفرون ششم آنکه بامدادان چنانکه توانند قرآن بخوانند وتا آفتاب طلوع نکند صحبت نکنند ان قرآن الفجر کان مشهودا هفتم آنکه میان نماز شام (مغرب) وخفتن (عشا) به وردی و ذکری مشغول باشند چنانکه فرمود ومن اللیل فسبحه و ادبار النجوم هشتم نیازمندان وضعیفان را و هر که بدیشان پیوست ویرا بپذیرند و رنج ایشان بکشند چنانکه گفت ولاتطرد الذین یدعون ربهم بالغدوه والعشی یریدون وجهه نهم آنکه بی موافقت یکدیگر چیزی نخورند والموفون بعهدهم اذا عاهدوا دهم آنکه بی دستور یکدیگر غایب نگردند واذا کانوا معه علی امر جامع لم یذهبوا حتی یستاذنوه و جز از این اوقات فراغت ایشان به سه کار بود یا علم آموختن یا به وردی مشقول بودن یابه کسی راحتی ویاچیزی رسانیدن باشد

سیری درکتاب اسرار التوحید 5

كتابخانه الكترونيك تك كتاب
 

 حکایت داروغه ظالم نیشابوروشیخ ابو سعید ابوالخیر

روزی در نیشابور شیخ ابو سعید به خادم خود حسن مودب فرمود که به نزد شحنه (داروغه) باید بروی وبه وی بگوی که شیخ میفرماید ترتیب سفره درویشان ما امروز با شما است  وداروغه سخت منکر ودشمن صوفیان بود حسن گفت من روانه شدم وهمه راه با خود میگفتم که در نیشابور کسی ظالم تر از این شخص نیست این چگونه خواهد بود ؟ چون نزدیک شحنه نیشابور رسیدم دیدم که یکی را به چوب می زند و جمعیتی  بسیار به نظاره ایستاده اند من متحیر بماندم ناگاه چشم داروغه بر من افتاد گفت آن صوفی آنجا چه میکند من نزدیک او رفتم وسلام شیخ رسانیدم وگفتم که شیخ می فرماید که ترا ترتیب سفره صوفیان باید کرد او به مسخره سخنانی چند بیان کرد انگاه کیسه پول رابه سوی من انداخت وگفت مگر شیخ می خواهد که سفره به پول حرام بنهد؟ شیخ را بگوی این کیسه سیم همین ساعت به ضرب چوب از این مرد به اجبار گرفتم خود دانی ؟من پول رااز شحنه گرفتم وبه پیش شیخ بردم وآنچه که دیدم وشنیدم را به شیخ بیان کردم شیخ گفت برو وبا این وجه سفره عالی برای درویشان ترتیب بدهید ودرویشان که حکایت دریافت این پول را شنیدند تعجب می کردند ودر دل منکر بودند من سفره را آماده کردم و ابتدا شیخ دست دراز کرد وطعام تناول نمود وجمع درویشان به متابعت از شیخ با کراهت تناول نمودند دیگر روز شیخ مجلس میگفت در میان مجلس جوانی برخاست وبه خدمت شیخ آمد ومی گریست وپای شیخ را بوسه می داد دیدم آن جوانی است که دیروز داروغه وی را چوب میزدوبه شیخ میفرمود که مرا حلال کنید من به شما خیانت کرده ام و چوب این خیانت رانیز خورده ام شیخ گفت چه خیانت در حق ماکرده ای برای این درویشان باید شرح بدهی وی گفت پدرم به وقت وفات مرا بخواند و دو کیسه سیم به من داد  وگفت بعد از وفات من این دو کیسه سیم را به خدمت شیخ ابوسعید برسان تا در وجه درویشان صرف کند من وصیت پدررابه جای نیاوردم وگفتم میراث حلال من است ومن مستحق تر از شیخ ودرویشان او هستم تا اینکه داروغه شهر به تهمتی دروغ مرا گرفتار کرد ومرا مواخذه کرد وصد چوب بر من زد ویک کیسه از ان دو کیسه را به زور از من گرفت ومن هنوز آنجا بودم که خادم تو آمد وپیغام را رسانید وشحنه زر رابه وی داد وآن یک کیسه سیم حلال واز ان شیخ بود واینک کیسه دیگر را اورده ام وکیسه را به خدمت شیخ نهاد وگفت مرا بدانچه خیانت کرده ام حلال کنید شیخ گفت ای جوانمرد دل مشغول مدار که مال ما بما رسید وتو نیز چوب خیانت خود را خوردی وترا این بلا در راه بود ؟ پس شیخ رو به جماعت مجلس کرد وفرمود ((هر چه بدین درویشان خانقاه مارسد جز حلال نباشد)) واین خبر به شحنه رسیدو توبه کرد وترک ظلم کرد و مرید شیخ شد

 

حکایت دو مرد معروف نیشابوری شیخ را جهت امتحان

آورده اند در آن وقت که شیخ در نیشاور بود دو مرد معروف نیشابوری قرار گذاشتند که ما باید شیخ ابو سعید را امتحان کنیم که به کرامات به جای می آورد یا نه؟ به نزدیک شیخ برویم واز وی چیزی بگیریم وبه هریسه (حلیم) دهیم وخودراسیرکنیم  لذا حکایتی بافتند وبه پیش شیخ آمدند وگفتند در همسایگی ما دختری است یتیم که قرار است او را به شوهر دهیم وهر چه او نیاز داشته است از هرکس خواسته ایم داده است و قرار است که امشب او را به خانه شوهر بفرستیم لذا می خواستیم که او را به روشنایی شیخ به خانه شوهر بریم تا زندگی ایشان به تبرک  شما آغاز گردد  شیخ حسن مودب خادم خویش را بخواند وگفت (( ای حسن از خزینه خانقاه ما دو شمع بزرگ بیاور که هریسه گران می فروشند )) چون ان دو این سخن از شیخ بشنیدند در پای شیخ افتادند وتوبه کردند واز مریدان شیخ گردیدند

  خرم آن عارفان که دنیا را           پشت پایی زدند مردانه         

             در بیابان عشق می گردند           روح مدهوش وعقل دیوانه   

 ************************************************** 

حکایت شیخ ابو سعید وعمل به سنت در همه احوال

پیر ابو صالح یکی از مریدان شیخ بود واو دراصلاح موی سر  وشارب شیخ مسئول بودی ونیز هنگام  خلال ومسواک شیخ خدمت وی می کردی. پیر ابو صالح میگفت که شیخ در اواخر عمر یک دندان بیش نمانده بود وهر شب چون از طعام فارغ شدی خلال از من میگرفتی ومسواک میزدی وبه هنگام وضو نیز این عمل انجام میدادی یک شب چون شیخ ازمن چوب خلال را گرفت از آنجا که خصلت ادمیان است بر اعتراض کردن بر هر کسی به دل من درامد که شیخ که یک دندان بیش ندارد چه احتیاجی به خلال کردن دارد هر شب خلال از من چرا می گیرد؟ به نزد شیخ که رفتم اوسر برداشت وبه من نگاهی کرد وفرمود((رسول اکرم (ص) میفرماید رحم الله المخللین من امتی فی الوضوء والطعام استعمال میکنم سنت را وطلب می کنم رحمت را)) من آگاه گشتم که از ضمیر من اطلاع یافت لذا به گریه افتادم

*************************************************************************************     

   حکایت ابراهیم ینال حاکم نیشابو ر برادر کوچک سلطان طغرل وشیخ ابو سعید

ابراهیم ینال برادر کوچک سلطان طغرل بسیار ظالم وحاکم نیشابور بود اهل مجلس در هر مجلسی که شیخ داشت در حق او دعای خیر میخواستند اما شیخ دعا نمی کردی ولی می گفتی عاقبت به خیر شود تا یک روز جمعه که شیخ مجلس داشتی  ابراهیم ینال حاکم نیشابور به مجلس شیخ آمد وبسیار گریه کرد  چون مجلس شیخ تمام شد ابراهیم ینال پیش تخت شیخ آمد وبه ایستاد شیخ به اوفرمودچه می خواهی ؟ ابراهیم گفت مرا بپذیر شیخ گفن نتوان؟ ابراهیم دوباره فرمود باید مرا بپذیرید شیخ گفت نتوان حاکم نیشابور بار سوم گفتار خویش را تکرار کرد که باید مرا بپذیرید انگاه شیخ ابو سعید نگاه تندی دروی کرد وفرمود((نعمتت برود ؟ جانت برود ؟ امیریت برود؟ ابراهیم ینال فرمود شاید؟ شیخ فرمود دوات وپاره ای کاغذ  بیارید دوات آوردند شیخ بنوشت که ((ابراهیم منا کتبه فضل الله))  ابراهیم ینال کاغذ را از شیخ بگرفت وبر آن بوسه زد و بیرون رفت بعد از مدتی بر برادر خویش طغیان کرد وبه سمت عراق حرکت کرد ودر همدان مستقر شد سلطان طغرل به جنگ وی رفت واو را اسیر کردند او به برادر خویش پیغام داد وگفت می دانم که مرا خواهی کشت اما مرا به تو حاجتی است که آن را به انجام برسانی وآن این است که (( در کیسه من نوشته ای است به خط شیخ ابو سعید ابوالخیر چون مرا به قتل رساندید و مرا در خاک نهادید آن کاغد را در دست من بگذارید که دستگیر ونجات دهنده من آن خط خواهد بود که شیخ مرا از این واقعه خبر داده بود

شیخ ابو سعیدفرمود رسول اکرم (ص)فرمودند لایدخر شیئا لغد برای فردا چیزی را ذخیره نکنید

کایت یهودی ومسلمان شدن وی به دست شیخ ابو سعید

آورده اند که در آن زمانی که شخ در نیشابور بود بسیای ازیهودیان ومسیحی هابه دست شیخ مسلمان شدند مخصوصا شیخ ابو محمد جوینی را که شیخ وقت بود و او را وکیلی یهودی بود و پیوسته او را به اسلام دعوت میکرد واو اجابت نمی کرد شیخ جوینی یکروز به آن یهودی فرمود اگر مسلمان شوی یک سوم مال خویش را به تو تسلیم کنم یهودی گفت من دین خویش به دنیا ندهم گفت اگر مسلمان شوی نیمه مال خویش به تو بدهم او قبول نکرد بار سوم گفت اگر مسلمان شوی من دو سوم مال به تو دهم یهودی قبول نکرد شیخ ابو محمد جوینی نا امید شد اتفاقا روزی شیخ جوینی به مجلس شیخ رفته بود آن مرد جهود با خو یشتن گفت کسی مرا نمی شناسد من نیز به مجلس این شیخ بروم تابدانم این همه جمعیت برا ی  استماع سخنان وی  چرا ازدحام کرده اند وسبب قبول او در میان خلق برای چیست ؟ واو چگونه مردی است ؟ ومن علامتی ندارم که بداند من یهودی هستم و شیخ مرا بشناسد  شیخ جوینی که به مجلس رفت او نیز پوشیده به مجلس رفت  ودر پس ستونی پنهان شد چون شیخ سخن آغاز کرد روی بدان ستون کرد که وکیل در پس آن پنهان بود وگفت ((ای مرد یهود ازپس آن ستون بیرون آی)) آن مرد یهودی نتوانست خویشتن را نگه دارد از پشت ستون بر خاست وبه خدمت شیخ رفت  شیخ بهاو فرمود بگوی یهودی گفت چه بگویم  شیخ گفت بگویمن گبر بدم کنون مسلمان گشتم                       بد عهد بدم کنون به فرمان گشتمآن جهود این بیت بگفت  پس شیخ گفت پیش خواجه ابو محمد جوینی برو تا ترا مسلمانی بیاموزد وبه او بگوی که تو نمی دانی که ان الا مور مو قوفه علی اوقا تها فا ذا دخل  الوقت لا یحتاج الی ثلث المال  ولا الی نصفه ولا الی ثلثه که کارها مو قوف وقت است چون وقت آن کار در آمد بدان حاجت نیست که یک سوم مات یا نصف مال یا دو ثلث مال به کسی بدهی تا مسلمان شود

**********************************************

حکایت شیخ و قصد سفر حجاز وی وملا قات شیخ ابو الحسن خرقانی

این حکایت به روایت های درست از خواجه ابو طاهر فرزند شیخ وخواجه حسن مودب خادم شیخ آمده است یک روز در نیشابور در خانقاه شیخ درویشان به سماع مشغول بودند که خواجه بو طاهر در سماع حالتی به اودست یافت ودر آن حالت پیش شیخ لبیک زد واحرام  حج گرفت  چون از سماع فارغ شدند خواجه بو طاهر قصد حجاز کرد واز شیخ ابو سعید اجازه گرفت شیخ به جماعت گفت ما نیز موافقت می کنیم وقصد حجاز را داریم زیرا ما را بدان جانب کششی (جذبه ای) می باشد جمعی بسیار با شیخ روانه شدند  چون از نیشابور بیرون آمدند شیخ فرمود ((اگر حضور ما نباشد آن عزیز آن مصیبت را تحمل نخواهد کرد )) جمعیت همه به یکدیگر نگاه کردند که شیخ این سخن را در باره که گوید و در نیافتند .هنگاه رفتن کسی به عارف بزرگ شیخ ابو الحسن خرقانی خبر رساند که فردا شیخ  ابو سعید به شهر شما میرسد واو بسیار شاد شد وشیخ ابو الحسن را پسری بود به نام احمد که پدرش به وی نظر وعلاقه تمام بودی  وآن شب عروسی پسر شیخ ابوالحسن بود در همان شب گروهی به خانه پسر شیخ ابوالحسن رفتند واو را کشتند وسرش را از بدن جدا کردند وبه در خانه پدر بنهادند به وقت نماز صبح شیخ ابوالحسن از منزل خارج شد که پای وی به سری جدا شده از بدن اصابت کرد وی فرمود که از منزل چراغی آوردند دید که سر بریده پسر خود است  شیخ فرمود ((دوست پدر این چه بود که کردی) ؟) پس در حال تنی چند حاظر شدند احمد را بشستند ودر کفن پیچیدند و بنهادند تاشیخ ابو سعید رسد وشیخ دیرتر میرسید در نزد شیخ ابو الحسن خرقانی درویشی فرمود از ان شب که دیشب راه گم کرده اند دیر رسیدند وگرنه دیشب به اینجا رسیده بودند شیخ ابوالحسن خرقانی بر آن درویش بانگ زد وفرمود ((خاموش باش که ایشان راه گم نمی کنند در این نواحی زمینی بود که از همه دولت ها بی نصیب بود واین زمین تشنه  آن بود که این ولی خدا  بر وی قدم گذارد لذا این زمین به درگاه الهی استغاثه وناله کرد که قدم دوستس از دوستان خود را بر من روان گردان تا من فردای قیامت ر دیگر زمین ها فخر کنم حق سبحانه وتعالی حاجت آن زمین را رواکرد اذا فرشتگانی فرستاد تا عنان آن ولی خدا را به سوی آن زمین بردند به غیبت آن ولی خدا سر فرزند ما از تن جدا کردند)) آن درویش فورا به خدمت شیخ ابو سعید آمد وآن حکایت را بیان کرد وشیخ گفت الله اکبر؟پس ان گاه درویشان شیخ ابو سعید دانستند :ه ان کلامی که شیخ  در بیرون امدن از نیشابور گفت واقعه فرزند شیخ ابو الحسن بوده است شیخ ابو سعید به خرقان رسید  ودرخانقاه شد وشیخ ابوالحسن به خدمت او رفت ودست به گردن یکیگر انداختند وشیخ ابوالحسن فرمود((آن چنان داغی را مرهم چنین باید وچنین قدمی را قربان جان احمدشاید)) پس جنازه پسر وی بیرون اوردند وبر وی نماز کرند و دفن کردند آنگاه شیخ اب الحس به آن جماعت فرمود ((گوش باز دارید که این مرد معشوق مملکت است وبر همه نیت ها اطلاع دارو مواظب باشید تا مفتضح نگردید)) وبرای شیخ خانه ای تعین کردند  تا به خلوت آنجاباشد وشیخ سه شبانه روز به خرقان بود  وهر روز شیخ ابوالحسن به خدمت شیخ ابوسعید می آمد و در این مدت شیخ هیچ سخن نمی گفت وشیخ ابو الحسن با وی سخن می گفت و شیخ ابو سعید می گفت مارا برای آن اورده اند که سخن شنویم وشما باید سخن بگویید تا ما بشنویم ؟سپش شیخ اوالحسن خرقانی به شیخ ابو سعیدفرمود ((تو حاجت مایی و ما از خدای تعالی به حاجت خواسته ایم که دوستی از دوستان خویش بفرست تا ما این اسرار را به وی هویدا کنیم ومن به علت ضعف پیری نزد تو نتوانستم بیایم لذا ترا قوت وعزت یود ترا به نزدیک ما آورند پس ترا به مکه نگذارند تو عزیز تر از آنی که ترا به مکه برند کعبه را به تو آرند که ترا طواف کند)) ودر اینسفر همسر شیخ (والده بوطاهر ) باوی بود او چنین گفت که هر روز بامداد شیخ ابوالحسن نزدیک در خانه آمدی  وسلام گفتی وبه ما میگفتند((هشیار باش که تو صحبت با بزگزیده حق کیکنی اینجا بشریت نماندی اینجا نفس نماندی ؟اینجا همه حقی ؟ آنکاه به نزد شیخ ابو سعید می آمد ومیگفت ((ای شیخ دردها دارم که انبیا از کشیدن آن بار عاجز آیند واگر یک دم از آن درد برآرم آسمان وزمین طاقت ان را ندارند؟سپس سر بهبالین ابو سعید بردی و آهسته سخن گفتی وهر دو گریه می کردندیک روز قاضی  آن ناحیه به جهت تعزیت به نزد شیخ ابو الحسن آمده بود گفتند شیخ ابو سعید نیز آنجا است گفت بروم وبه وی سلامی کنم شیخ ابوالحسن به قاضی گفت هشیار باش که گمان بد نکنی ؟قاضی به نزد شیخ ابو سعید رفت وسلام کرد دید شیخ همچون سلطا نی بر چهار بالش تکیه داده ات ودر ویشی پای شیخ در کنار گرفتهوآن را می مالد قاضی در دل خود گغت اینجا با این همه تتعم فقر کجا است این پادشاهی است نه صوفی ودرویشی ؟چون این اندیشه بر خاطر او بگذشت شیخ سر از بالش برداشت وگفت((ای دانشمندمن کان مشاهده الحق هل یقع علیه اسم الفقر  کسی که در حال مشاهده حق است نام فقربر ذهن او خطور نمی کند )) قاضی تا لین کلام را از دهان شیخ شنید نعره ای بزد وبیهوش شد وقاضی را بیرون بردند چون بهوش امد گفت توبه کرم او را به نزد شیخ بردند سپس شیخ ابوالحسن گفت ای شیخ نظر هیبت کردی حال نظر رحمت فرمای که قاضی منقلب گردیده است وشیخ از او دلجویی کردآنگاه شیخ ابو الحسن خرقانی به شیخ ابو سعیدفرمود((یا شیخ ما میبینیم که کعبه هر شب گرد تو طواف کیکند پس ترا به کعبه رفن حاجت نیست باز گرد که حج کردی وبادیه انوه ابوالحسن را از بین بردی وبر نیازهای وی لبیک زدی ودر صومعه عرفات وی شدی ورمی نفس های وی بدیدی و ابو الحسن را بر جمال خود قربانی دادی وبر یوسف او نماز گذاردی پس باز گرد ای معشوق عالم که گر چنین نمی کردی ابوالحسن باقی نماندی؟)) انگاه شیخ ابوسعید فرمود به جانب بسطام رویم  وزیارت کنیم وباز گردیم سپس شیخ ابوالحسن فرمود ((حج کردی عمره نیز خواهی کرد)) پس شیخ عازم بسطام شد چون چشم شیخ بر تربت بایزید افتاد ابتا یک ساعت سربه زیر افکند سپس سر بلندکرد وفرمود((هر که چیزی گم کرده باشد اینجا به وی دهند اینجا جای پاکان است نه جای نا پاکان ؟))شیخ یک شبانه روز در بسطام بماند  واز انجا به دامغان شد وسه روز در دامغان بماند یگر روزشیخ نماز بامداد بخواند وجمع را بخواند پس روی به خواجه طاهر کرد وگفت ما تا اینجا بهموافقت تو آمدیم آن ما تمام شدبیش ازایم ما را کششی نیست  هر که را انیشه حج است برود وهر که را باید با ما باز گردد بر هیچ کس هیچ حرج نیست پس هر کس سوی حجاز خواست برود شیخ او را به خوش دلی روانه کرد وشیخ خواست که از بیابان سبزوار به نیشابور رود ودیگر از مسیر بسطام وخرقان نرود که آن شب سه درویش از خرقان رسیدند وبه شیخ گفتند که شیخ ابوالحسن سوگند داده است که به نیشابور نروی تا ما را دوباره ملا قات کنی شیخ ابو عید گفت فرمان می برم پش دو درویش را از جلو فرستاد ویک درویش را باخود نگه داشت تا همراه وی وهمصحبت وی باشد شیخ به خرقان رسیدوسه روز دیگر بماند وشیخابوالحسن به شیخ فرمود ((ای شیخ راه تو بر بسط وگشایش است وراه ما راه قبض وحزن اکنون تو شاد وخرم زیست کن وکا اندوه میکشیم که هر دو کار خدا می کنیم ))   ودیگرروز تمام فرزندان شیخ به وداع بیرون امدند هنگامی کهشیخ از شهر دور شد در محلی که خادم شیخ حسن مودب  بود کاغذی یافتند که بیست دینار در آن بود شیخ ابوالحسن پرسید بررسی  کنید که مارا چقدر قرض میباشد گفتند بیست دینار شیخ ابوالحسن فرمود به قزض ما باید صرف کرد که قرض او آن ما است وقرض ما آن او است؟  چون شیخ به نیشلبور رسید جمعی از صوفیان می گفتند که شیخ چون به خرقانرسید آن همه سخنان ومقالات وحالات منقطع شده بود  اینسخن را به شیخ گفتند شیخ گفت  اشتاقت تلک التربته الینا فلما التقینا فنینا فی تلک التربته آن خاک در ارزوی ما بود وچون ما در آنجا رسیدیم ما در آن خاک خاک شدیم

**********************************************************************************************************

حکایت رفتن شیخ از نیشابور به میهنه زادگاه خود در اواخر عمرخویش

مدتی بود که فرزندان ونبیرگان شیخ همه در نیشابور بودند یک روز شیخ بو طاهر را گفت برخیز وکودکان را جمع کن که ما را دلتنگ شد تا به میهنه رویم واول بوطاهر رفت بعد از مدتی شیخ یک روز بیرون رفت چشم وی بر جای فرزندان افتاد وفرمود اولادنا اکبادنا فرزنان جگر گوشگان ما هستند ما جای ایشان بدون حضور ایشان نمی توانیم دید وشیخ نیز قصد رفتن کرد و اهل نیشابور همگی دلتنگ شدند جمله بزرگان ودرویشان شهر به شفاعت آمدند فایده حاصل نشد شیخ محمد جوینی واستاد اسماعیل صابونی نیز هر دو به شفاعت آمدند سودی نبخشید وشیخ به ایشان فرمود((آری اینجا نیاز مندانند  وآنجا نیازمندان اند ما خویشتن را تسلیم کرده ایم تا دست که چرب تر آید سپس آن دو گفتند میهنه مختصر  جایی است وحیف است ودریغ مان آید که چون تویی انجا رود شیخ شیخ گفت ما شما را بدین جهان وبدان جهان دریغ مان آید که در ایید پس ایشان از گفتار خویش خجل شدند روزی که شیخ خانقاه را ترک کرد بر در خانقاه خویش ایستاد وفرمود ((ما این بقعه را چنانچه یگفتیم همچنان بگذاشتیم وهیچ تصرف نکردیم )) آنگاه شیخ این بیت را خواند

مرغی به سر کوه نشست وبر خاست              بنگر که از آن کوه چه افزود چه کاست

جمعی از مریدان در آن خانقاه ماندگار شدند شیخ راگفتند این بقعه به جمال تو مزین بود یکی را در این خانقاه نصب فرمای تا اگر مسافری رسد ضایع نماند شیخ گفت شما خانقاه را در باز دارید وآداب و ترتیب برای آن قرار ندهید که هر که آید روزی با خود آرد ما شما را هیچ معلوم نگذاشتیم خدای تعالی آنچه باید کند

*********************************************************************

شیخ ابو سعید فرمود رسول خدا (ص) فرمود الوضوء علی الوضوء نور          وضو بر روی وضو نور است

***************************************************************************************

حکایت خروج آل سلجوق و جنگ باسلطان مسعود وکرامات شیخ در این جنگ

در ان هنگام که آل سلجوق به علت غفلت سلطان مسعود و اشتغال او به فساد از بخارا خروج کردند و باورد ومیهنه و  بیشتر خراسان را تصرف کردند و مردم بسیاری بر دو برادر سلجوقی بنام جغری وطغرل جمع آمدند  واین دو برادر به زیارت شیخ آمدند به میهنه  وسلام گفتند ودست شیخ را بوسه دادند وبه خدمت شیخ ایستادند شیخ لحظه ای سر در پیش افکند آنگاه سر را بلندکردوفرمود(ما ملک خراسان را به جغری دادیم وملک عراق را به طغرل دادیم)) وهردو از خدمت شیخ مرخص شدند بعد از آن سلطان مسعود نامه ای به تهدید ایشان نوشت ایشان جواب نوشتند که این کار به خدای است وآن باشد که خدا خواهد ؟بعد از آن سلطان مسعود لشکر بر گرفت وبه جنگ ایشان آمد  وشیخ ومردمان به حصار قلعه شدند وشهر به محاصره سلطان مسعود در آمد ودر میهنه خلق بسیار بودند ودر روی قلعه 41 تیر انداز ماهر بود که هر کسی به دروازه شهر نزدیک می شدی وی را با تیر می زدند و هیچ خطا نمی کردند وجماعت بسیاری از لشکر سلطان مسعود را مجروح کردندحسن مودب گفت یک شب نماز عشا ء راخواندیم شیخ به من فرمود باید به ده بادنه بروی وآن ده در دو فرسنگی میهنه بود وفلان پیر زن را سلام برسان وبگو آن خیگ (حیزه ) روغن گاو را که برای ما نگه داشته ای بفرست حسن خادم شیخ گفت ان شب مرا با رسن از حصار قلعه پایین فرستادند واز میان لشکر گذشتم وکسی مرا ندید  وبه ده بادنه رفتم وروغن را اوردم وسحر گاه به پای حصار آمدم ومرا با رسن به دیوار بالا کشیدند به خدمت شیخ آمدم شیخ نماز صبح را بخواند وبیرون امد وبر کرسی نشست ودستور داد که در میان کوی اتش دان ها کردند ودیگها نهادند ودر هر دیگ پاره ای روغن کردند و می جوشیدند و هیچ کس ندانست که مقصود شیخ از آن چیست ومردمان جنگ می کردند که ناگهان در میان جنگ سخن صلح به میان آمد  وصلح کردند وسلطان مسعود وارد شهر شد دستور داد تا آن 41 تیر انداز را بیاورند و دستور داد که دست راست هر چهل ویک نفر راقطع کنند  وست هر کدام را که قطع می کردند شیخ دستور داد تا دست های بریده بر آن روغن جوشان می زدند و شیخ می گریست ومی گفت ((مسعود دست مملکت خویش ببرید) ) انگاه سلطان مسعود از میهنه کوچ کرد و به سوی مرو رفت وآل سلجوق از آمدن سلطان مسعود خبر یافتند به جانی مرو حرکت کردند ودر آنجا سلطان مسعود را شکست دادند و پادشاهی از خاندان مسعود به آل سلجوق منتقل شد و چنانکه شیخ اشارت فرموده بود جغری بگ به پادشاهی خراسان وطغرل به پادشاهی عراق منصوب شد***

**** .کاری که شیخ هنگام بریدن دست ان تیر اندازان کرده است یک کار علمی است که روغن داغ فورا عروق بریده شده را کوتر میکرده در اثر سوزاندن ان ها را می بسته واز خونریزی جلوگیری می کر ده است اگر شیخ این کار را نمی کرد تمام آن 41 نفر در اثر خونریزی می مردند در ضمن روغن داغ تمام میکرب ها را نیز از بین می برده است واستریل میکرده است در واقع شیخ با این کار دو کار علمی انجام داده است که مورد تا یید علم پزشکی است هم از خونریزی جلوگیری میکرده هم آن را ضد عفونی می کرده است حال شیخ در 1000 سال قبل چگونه به این نکته علمی احا طه داشته است خدای تعالی اعلم تر است شاید به وی الهام شده است     ((العبد العاصی الحقیر  یوسف نورایی مطلق)) 

*************************************************************************************************************************حسن مودب خادم شیخ فرمود

یک روز شیخ اسب می راند وشیخ از اسب پایین افتاد اما هیچ آسیبی ندید آنگاه شیخ فرمودالحمد الله و کان امر الله قدرا مقدورا وسپس سجده شکر به جای آورد

******************************************************************************

شیخ ابو سعید  فرمود الکریم الذی یعطی قبل السوال و یعفو قبل العتذار

جوانمرد کسی است که قبل از در خواست عطا میکند وقبل از عذر خواهی عفو میکند

رسول اکرم فرمود ان الله وملا ئکته یترحمون علی المقرین علی انفسهم با لذنوب  

بدرستی که خداوند وملائکه برای کسانی که به گناهان خویش اعتراف می کنند طلب رحمت می کنند

********************************************************************************************************

گروهی مردمان سرخس مریدی را فرستادند که ببینند که شیخ چگونه مردی است ؟ شیخ بدان درویش فرمود برو به ایشان بگو که (( مردی دیدم که بر کیسه او بند نبود وبا خلقش داوری نبود ))

*************************************************************

حکایت غرق شدن خواجه ابوبکر مودب و تنبیه حسن مودب به وسیله شیخ ابو سعید

خواجه ابو بکر مودب گفت من در میهنه در خدمت شیخ ابو سعید بودم که بهار بود و باران عظیمی آمد نماز ظهر که اقامه شد شیخ بیرون رفت وجماعتی با وی به لب رود خانه رفتند وسیل بزرگی آمده بود وشیخ فرمود آب بازی کنید و جما عت درویشان در آب افتادند من به خدمت شیخ ایستاده بودم با جامه های پاکیزه وبه شیخ نگاه می کردم و من معلم فرزندان شیخ بودم در این افکار غوطه ور بودم که خواجه حسن مودب آمداز پشت سر من و سر به میان دو پای من برد ومرا برداشت وتا لب رود آورد ودر اب انداخت  ومن شنا نمی دانستم در آب غرق شدم و آب دستار وکفشم را برد و من بیهوش شدم و مرا از اب برآوردند و سر به زیر بداشتند و آب از گوی من خارج شد شیخ فرمود نماز جنازه می خوانیم  مرا در پیش شیخ بردند و شیخ سجاده بر روی من پوشید و جماعت صف کشیدند و شیخ چهار تکبیر بر من بگفت ونماز جنازه بخواند آنگاه شیخ بر سر پا ا یستاد و گوشه سجاده را از روی من برداشت  وگفت یا ابوبکر بعد از مردن برخیز وسخن گو  وشیخ برفت و به خانقاه رفت وآن شب را به سر سفره نیامد  روز دیگر برتخت نشست تا مجلس بگوید پیش از آنکه به سخن در آید حسن مودب را گفت برخیز  وی برخاست گفت ترا به بلخ می فرستم به دوازده روز بروی به دوازده روز برگردی و یک روز به بلخ باشی و روز بیست پنجم اینجا باشی در بلخ به نزد بو عمرو خشکویه میروی که اهل نیشابو است وسلام ما به وی می رسانی ومی گویی سه من عود و صد دینار قرض جهت صوفیان نیاز است می ستانی وبرمیگردی حسن مودب برفت در بین راه اسیر ترکمان ها شد واو را بسیار بزدند وگفتند که تو جاسوسی ویک شبانه روز در بند نگاه داشتند حسن گفت شب از سرما ورنج بسیارخود رانگهنداشتم وحدثی از ما سر زد وخود را الوده کردم نیمه شب  به شیخ التجا کردم گفتم ای شیخ به فریادم برس؟ بعد ای این دعا سالار ترکمان ها به نزذ ما آمد ودستم از بند باز کرد وآب گرم آوردند ومرا شستند ولبس تازه به من پوشانیدند و مرا به چادر خویش برد و مرا گفت که تو جاسوسی چه کسی را می کردی ؟گفتم من شاگرد زاهد شهر میهنه شیخ ابو سعید هستم ان مرد گفت چگونه مردی است من صفت شیخ را بیان کردم ان سالار گفت این پیر با این خصوصیات که تو می گویی در این ساعت او را به خواب دیدم با شمشیری کشیده ومرا گفت آن مرد را رها کن و گرنه ترا هلاک گردانم؟من از این خواب می ترسم وترا رها می کنم  هر کجا که می خواهی برو من به بلخ رفتم بو عمرو خشکو به غزنین رفته بود من باز گشتم وبامداد بیست وپنجم به کنار میهنه رسیدم شیخ بامداد بر سر منبرگفت  حسن آمد او را استقبال کنید فرزندان شیخ مرا استقبال کردند  به خدمت شیخ آمدم شیخ فرمود مرحبا ای حسن تو میگویی یا ما بگوییم گفتم شیخ گوید نیکوتر باشد شیخ گفت ((ما دانستیمکه تو بو عمرو را نبینی و لکن رفتی ودر راه ترا تر کمانان گرفتند وبند کردند و رنجها دیدی وتوبه التجا کردی و ترا خلاص کردیم  وبه بلخ رفتی وبو عمرو را ندیدی )) حسن به شیخ گفت ای شیخ چون دانستی که چنین خواهد بود رنج این بیچاره را چرا طالب بودی شیخ به وی فرمود(( ای حسن آن چنان نفسی که آن روز بو بکر را در آب انداخت ما نرم نتوانستیم کرد چماق ترکان می بایست تا آن را نرم کند))

************************************************************************************************************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید و قاضی سیفی در سرخس

قاضی سیفی از جمله قضات معتبر در شهر سرخس بود وسخت با صوفیان وشیخ ابو سعید دشمنی میکرد و چندین بار کسانی را وادار کرد تا شیخ را هلاک کننداما کسی را زهره نبود که اندیشه قتل شیخ را حتی در خاطر آورد تا اینکه روزی کسی حرف قاضی سیفی را اجابت کرد که شیخ را به قتل برساند و قاضی او را مبلغی پول داد و روزه را وعده گذاشتند که شیخ را هلاک کند و این روز روزی بود که شیخ مجلس داشت و اتفا قا همین روز قاضی سیفی نیز مجلس داشت و بر مناره ها منادی می کردند که قاضی سیفی به فلان موضع مجلس خواهد داشت چون شیخ ابو سعید آواز منادی بشنید گفت ((طهارت بسازید تا بر قاضی سیفی نماز میت بخوانیم )) مردمان تعجب کردند که قاضی سیفی سلامت وتندرست است و مجلس دارد شیخ میگوید تا بر جنازه وی نماز کنیم شیخ چون این سخن گفت مجاس خویش را شروع کرد و قاضی سیفی به حمام رفته بود تا غسل کند ومجلس بگوید چند روز قبل از آن روستایی که زن وی را طلاق داده بود واو راکتک زده ومهر وکابین زن از او گرفته بود و مدتی او را زندانی کرده بود سوگند خورده بود که قاضی را به قتل برساند آن روستایی به شهر آمده بود وداسی به آهنگر تیز کرده بود قاضی را دید که از حمام تنها بیرون می آید واز قاضی دل پر کینه داشت به قاضی حمله کرد وشکم او را با داس پاره کرد شیخ هنوز داشت مجلس می گفت که آواز بر آمد که قاضی سیفی را کشتند مردمان از گفتن کلام شیخ تعجب کردند آنگاه شیخ فرمود((او حکم کرد ما رااو که بود ؟ ما را. ما حکم کردیم او را او کی بود؟ خدا را))

************************************************************************************************* 

حکایت خواجه نظام الملک وشیخ ابو سعید در نوجوانی

خواجه نظام الملک در سپاهان (اصفهان ) خانقاهی کرده بود وخادمی به نام امیر سید محمدراکی علوی بر آن نصب کرده بود و عادت او چنان بودی که هر سال ماه رجب به وسیله امیر سید محمد علما وسادات متصوفه  در آنجا گرد آمدند و سید حاجات یک یک را عرضه میکردی و خواجه نظام الملک هر یک را آنچه لایق بودی از عطا و صله بر اورده میکردی یکسال ماه رجب در آمد واز صله خبری نشد  ماه  شعبان تمام شد  خواجه نظام الملک حاجت هیچ کس روا نکرد ماه رمضان شد واو کسی را طلب نکرد جمع صوفیان گفتند که خواجه نظام الملک را ملامتی پدید آمده است  چون ماه رمضان به آخر رسید وماه شوال بدیدند آن شب نظام الملک کسی را فرستاد و سید محمد را گفت ده کس از بزرگان متصوفه را در نزد ما حاضر گردان که ما را سخن وماجرایی است تا باز گوییم . سید محمد ده نفر از مشایخ را باخود به همراه برد دیدند خواجه نظام الملک بر جای نماز نشسته وشمعی در پیش خود نهاده است آنگاه خواجه نظام الملک حکایت خویش را برای مشایخ اینگونه بیان کرد((بدانید که من در اول جوانی به طلب علم مشغول بودم  وآن کار چنانکه مراد من بود حاصل نمی شد من به پدرم گفتم که برای ادامه تحصیل به مرو بروم پدرم رضایت داد وغلامی والاغی با من فرستاد واز راه ازجاه به سمت میهنه برو؟ و گفت به میهنه به خدمت شیخ ابو سعید بروو خدمت او به جای آور و گوش بده تا او چه گوید و از وی به دعا مدد بخواه  من یک روز بامداد به میهنه رسیدم  چون چشم من بر میهنه افتاد جمله صحرا کبود دیدم از بس که صوفی کبود پوش به صحرا آمده بود وگروه گروه  نشسته بودند و من تعجب کردم که چه پیش آمده است که این همه جمعیت بیرون آمده اند چون چشم ایشان بر من افتاد همه برخاستند وسوی من آمدند چون یک یک به من می رسیدند بر من سلام می کردند ومرا در بر می گرفتند ومصافحه می کردند پرسیدم که این چه حالت است که با من برخورد میکنید ایشان گفتند که ترا بشارت باد که چون امروز صبح نمازبامداد را با شیخ ابو سعید اقامه کردیم شیخ فرمود ((هر که می خواهد جوانی را ببیند که دنیا بخورد وآخرت ببرد به راه ازجاه اورا استقبال کند)) وماهمه به خدمت تو بیرون آمده ایم ومن به گریه افتادم و در خدمت جمع به نزد شیخ ابو سعید رفتم و سلام گفتم و دست شیخ را بوسیدم شیخ به چهره من خیره شد وفرمود مرحبا مبارک باد ای پسر خواجگی جهان بر تو مسلم شد تو کار را یاش که کار ترا می طلبد  وزود باشد که طالبان علم را از تو مقصود ها حاصل شود  وبا ما عهدی بند که این طایفه را عزیز بداری ؟ گفتم به این اشارت که بر لفظ مبارک شیخ میرود عهد میبندم که خاک قدم طالبان علم باشم و بسیار بگریستم  سپس شیخ سر در پیش افکند ومدت طولانی من به احترام حرمت ایشان ایستاده بودم آنگاه شیخ سر باند کرد وفرمود ای پسر هنوز ایستاده ای ؟ گفتم ای شیخ سوالی دارم گفت بگوی گفتم ای شیخ آخر این شغل را که می فرمایید هیج نشانی هست که من به تدارک آن مشغول گردم شیخ گفت هست هر آن وقت که توفیق از تو باز گیرند آن وقت آخر عمر تو بود )) اکنون ای بزرگان مشایخ من از اول ماه رجب هر روز بر آن عزم بودم که بر قرار هر سال معاش  وصله همگان برساند اما حق سبحانه وتعالی توفیق ارزانی نداد  اکنون سه شبانه روز است که از اینموضع بر نخاسته ام  وخدای تعالیخواسته ام که حسن را یکبار دیگر توفیق دهد  تا در حق همگان  احسانی کند  ومی دانم که این آخر عمر من است چنانچه بر لفظ مبارک شیخ رحمت اله علیه رفته است  اکنون چون نماز عید بگذارید  از یدمحمد می خواهم که حاجت یکیک شمارا روا دارد  سید محمد گفت بعد از نماز عید خواجه نظام الملک سه روز مقام کرد و من همچنانکه حکم کرده بود  حاجات خلق را برطرف کردم روز چهارم خواجه به همراه سلطان به سمت عراق کوچ کرد  وچون به نهاوند  رسیدند ملحدان او را شهید کردند((توضیح خواجه نظام الملک توسط فرقه اسماعیلیه که به رهبری حسن صباح بود ودر ایران در قلعه الموت خروج کرده بودند شهید شد و سالها این وزیر مقتدر با این فرقه بدعت گذار در جنگ بود و عاقبت به وسیله یکی از آن افراد در تویسرکان شهید شد برای شناخت این فرقه کتابی به نام شاهین سپید نوشته شده که کتاب عالی است ودر آن کتاب نوشته که در حوالی کرمانشاه ((قرمیسین )) که تویسرکان است شهید شد                       

***********************************************************************************************

 حکایت شیخ وامیر مسعودامیر

مسعود ازجمله امرا وسلاطین بزرگ بود یک روز شیخ ابو سعید را مبلغی وام (قرض ) از جهت درویشان افتاده بود و شیخ حسن مودب را پیش این امیر فرستاد تا دل درویشان را از این وام فارغ گرداند او یکبار مراعات بسیار کرد وفرمود دل عزیز شیخ از این وام فارغ کنم شیخ بعد از مدتی یکبار دیگر جهت حاتی حسن خادم خود را در نزد آن امیر فرستاد اما او وعده داد ولی به آن عمل نکرد حسن چند بار رفت اما او مرتب وعده می داد اما اجابت تمیکرد  تا اینکه یک روز شیخ ابو سعید این بیت شعر را بر کاغذی نوشت وبه حسن دادتا به وی برساند وبیت این بودگر آنچه بگفته ایم به پایان نبری             گر شیر شوی زدست ما جان نبریحسن مودب کاغذ  به دست مسعود داد چون به خواند سار خشمگین شد و حسن را از پیش خود براند وحاجت روا نکرد حسن آنچه دید را به شیخ بگفت و سلطان مسعود دارای سگان غوری در اطراف خیمه بود که هر کس را بگرفتند پاره پاره می کردند و به روز در زنجیر بودند و به شب آزاد بودند وبه گرد خیمه امیر می گردیدند وکسی را زهره نبودی که به خیمه  امیر نزدیک گردد یک شب امیر مسعود را در سر هوس افتاد که پنهانی گرد خیمه خدم وحشم خویش بگردد که چه می کنند وچه می گویند نیمه شب برخاست وپوستینی  در سر کشید تا کسی او را نشناسد و جمله غلامان در خواب بودند پس از خیمه بیرون آمد چون گامی چند برفت سگان او را بدیدند ونشناختند وبوی حمله کردند وی فریاد بر آورد غلامان چپ وراست بدویدند  تا نزدیک  او رسیدند سگان وی را پاره پاره کردند و به هلاکت رساندند

***************************************************************************

حکایت شیخ عبدالصمد وشیخ ابوسعید و نصیحت کامل وجامع وی به آن مریدشیخ عبد الصمد سرخسی مرید خاص شیخ بود و مدت ها به میهنه نرفته بود که از مجلس وی بهره ای ببرد واز این بابت متا سف بود پس از مدتی به خدمت شیخ رفت چون به میهنه رسید وارد مجلس شیخ شد و شیخ داشت مجلس میگفت او فرمود تا وارد مجلس شدم وچشم شیخ بر من افتاد فرمودند (( ای عبد الصمد متاسف نباش اگر تو ده سال از ما غائب گردی ما جز یک حرف نگوییم و آن یک حرف بر این ناخن می توان نوشت واشاره به انگشت بزرگ دست راست کرد و آن سخن این استذبح النفس والا فلا هوای نفس را ذبح کن والا هیچ نصیحتی دیگر در کار نیست  چون شیخ این کلمه بگفت از خود شدم وفریاد کشیدم

********************************************************************************

شیخ ابوسعید فرمود هر که را خلق بود همه چیز او را به خلق پیش آید چنانکه ابراهیم (ع) راه او حسن خلق بود لاجرم آتش به پیش او به حسن خلق عمل کرد

********************************************************************

حکایت کد بانو ماهک دختر خواجه حمویه وشیخ ابوسعید

کد بانو ماهک که زن ریس میهنه بود فرود یک روز شیخ در میهنه مجلس می گفت که شیخ در ان روز جامه ای سرخ پوشیده بادستاری سفید در سر بسته بود وبا رویی سرخ سخن می گفت ومن در وی نظاره میکردم ودر دل خود اندیشه می کردم که آیا خداوند سبحانه وتعالی را در جهان چون شیخ هیچ بنده ای هست ؟ که ناگهان شیخ روی به من کرد وفرمود هان انچه می اندیشی اگر خواهی که بدانی بنگر تا بدانی ؟ و اشاره بدان درخت کرد که بر در مشهد مقدس ( جلوی خانقاه ) است نگاه کردم جوانی دیدم در پای درخت ایستاده سیاه  وخشک وضعیف وبشولیده  وسخن شیخ استماع می کرد  من در وی نگاه میکردم و در شان او نمی دانستم که یکی از اولیا خدا باشد من در این تفکر بودم که شیخ فرمود های به خود آی سپس شیخ گفت ((آن را که می بینی یک تار موی وی به نزد حق تعالی گرامی تر از دنیا وآخرت است به رنگ غره نباید بود ))

*****************************************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید  وخواجه امام حسن سمرقند

یک روز شیخ ابو سعید مجلس میگفت که خواجه امام حسن سمرقندی سخن شیخ بشنید با خود اندیشه کرد که این چه سخن است که می گوید  در حال شیخ روی به وی کرد  گفت و گف پانزده بار صحیح از بر خوانده ای آخرین خبر در صحیح کدام است ؟هر چه فکر کرد یادش نیامد آنگاه شیخ فرمودکلمتان خفیفتان علی السان ثقیلتان فی المیزان حبیبتان الی الرحمن سبحان الله وبحمده سبحان الله العظیم

**********************************************************************************************

حکایت خواجه عبد الکریم و شیخ ابو سعید

خواجه عبدالکریم که خادم شیخ بود گفت روزی در ویشی مرا نشانده بود تا از حکایت ها ی شیخ برای او می نوشتم کسی بیامد که ترا شیخ می خواند برفتم چون پیش شیخ رفتم شیخ گفت چکار می کردی گفتم در ویشی حکایت چند می خواست از آن شیخ و من برای وی می نوشتم آنگاه شیخ به من فرمود((یا عبدالکریم حکایت نویس مباش چنان باش که از تو حکایت کنند))

************************************************************************************

حکایت شیخ وتعجیل در انفاق وی

آورده اند که روزی شیخ ابو سعید در مستراح (متوضا) بودچون به استبراء مشغول گشت حسن مودب خادم خویش را صدا زد که بیا این جامه از سر ما در آور و جهت درویشان خانقاه چیزی تهیه کن حسن بر حکم اشارت شیخ برفت و گفت ای شیخ اگر صبر وتوقف کنی تا از وضو ساختن فارغ آیی چه می باشد؟ شیخ به حسن مودب فرمود((چون خاطر رحمانی در مشیت چیزی وامری واقع شد در آن امر تعجیل بایدنمود که نباید شیطان راه رابزند                   وما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا القی الشیطان فی امنیته ...)

**************************************************************************************

حکایت شیخ با خواجه ابوالحسن راوقی در طوس

روزی شیخ در نزد ابوالحسن راوقی در طوس فرمود که الحمدالله رب العالمین کارهای ما خدا ساز باشد آنگاه خواجه ابو الحسن گفت ای شیخ پس کار ما درو گر می تراشد؟ شیخ گفت نه ولیکن کار شما را شما در میان باشید و گویید من چنین کردم و چنین کنم  و چنین می بایست کرد پس کار شما هم خدا ساز باشد ولیکن شما گویید که ما هستیم و لیکن کار ما را ما در میان نباشیم

****************************************************

حکایت ملاقات حکیم ابو علی سینا با شیخ ابوسعید ابوالخیر

یک روز شیخ ابوسعید رحمت الله علیه در نیشابور مجلس میگفت که حکیم ابو علی سینا از در خانقاه شیخ در آمد و ایشان پیش از این یکدیگر را ندیده بودند اگر چه میان ایشان مکاتبه شده بود چون ابو علی سینا از در در آمد شیخ روی به وی کرد وفرمود ((حکمت دانی آمد )) ابو علی سینا بنشست و شیخ سخنان خویش ادامه داد و مجلس تمام کرد وشیخ با ابوعلی سینا به خانه رفتند و در خانه را بستند وبا یکدیگر به خلوت سه شبانه روز سخن گفتند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند بعد از سه شبانه روز خواجه ابو علی سینا برفت شاگردان وی از او سوال کردند که شیخ ابو سعید را چگونه یافتی ابوعلی سینا فرمود ((هرچه من میدانم او می بیند )) و مریدان از شیخ پرسیدند که ابوعلی سینا را چگونه یافتی شیخ فرمود ((هر چه مامی بینیم او می داند )) و ابو علی سینا را درحق شیخ ارادتی پدید آمد و پیوسته به ملاقات شیخ آمدی و کرامات شیخ می دیدی از جمله که یک روز ابو علی سینا به ملاقات شیخ آمده بود و شیخ فرود که ستوران را زین کنید تا به زیارت اندرزن که موضعی در کنار نیشابور در کوهی که غار ابراهیم در آنجا است برویم ابو علی سینا فرمود مانیز در خدمت شما می آییم و همراه ایشان مریدان شیخ وشاگردان ابو علی سینا و جمع بسیار از متصوفه بودند در راه که می رفتند نی را یافتند که افتاده بود شیخ ابو سعید فرمود که آن نی را بردارید و آن را برداشتند وبه شیخ دادند و شیخ نی در دست گرفته بود به جایی رسیدند که کوه وسنگ خاره بود شیخ ان نی را در دست گرفت وبر آن سنگ خاره زد و تا آنجا که دست شیخ بود آن نی بدان سنگ فرو شد ابو علی سینا چون آن کار از شیخ بدید در پای شیخ افتاد و کس ندانست که در ضمیر ابو علی سینا  چه بود که شیخ آن کرامت به وی نمود . بعد از آن ابوعلی سینا جنان مرید شیخ شد که کم روزی بود که به نزد شیخ نیامدی ؟********************************************

حکایت شیخ وتادیب خادم خویش خواجه حسن مودب

در ان هنگام که در نیشابور خواجه حسن مودب مرید شیخ شد و هر چه از مال دنیا داشت در راه شیخ صرف کرد وشیخ او را به خدمت گذاری در ویشان مشغول کرد وشیخ او را به تربیت ریاضت می فرمود اما هنور از آن خواجه گی و غرور در باطن وی چیزی باقی بود یک روز شیخ حسن مودب را آواز داد وگفت ای حسن کواره بپوشید وبه چهار سوی کرمانیان بروید و هر چه شکنبه وجگر بند یافتی بخر ودر این کواره بگذارید وبه پشت بگیرید و فورا به خانقاه برسانید وحسن هرچند که این کاربر وی سخت می امد اما به حکم اشارت شیخ به ناچار به چهار سوی کرمانیان رفت و هر شکنبه وجگر بندی که یافت بخرید ودر آن کواره نهاد ودر کواره نهاد وبر پشت گرفت وچون به راه افتاد خون ها ونجاست ها بر پشت او جاری شد واو از مردمان خجالت می کشید وحیران نگاه میکردند چه  همواره او را در لباس های فاخر دیده بودند و امروز به دین صفت می دیدند واین بر حسن سخت می امد (که مصطفی فرمود ان آخر ما یخرج عن ررس الصدیقین حب الریاسه  )و مقصود شیخ از این فرمان این بود که آن باقی خواجگی وحب جاه که در سراوست از وی فرو ریزد وچون حسن ان کواره بر پشت گرفت واز چهار سوی کرمانیان تا کوی عدنی کویان که خانقاه شیخ بود آمد نیمه راست شهر نیشابور را طی کرد چون به خانقاه رسید وپیش شیخ ایستاد شیخ گفت حال آن را به دروازه حیره ببرید وپاکیزه بشویید وباز آورید و حسن به حیره رفت ونیمه چپ شهر نیشلبور او را دیدند و چون حسن ان کار را به انجام رسانید و باز امد چون به خانقاه رسید از ان خواجگی وحب جاه چیزی در وی باقی نمانده بود و آزاد وخوش دل در آمد شیخ گفت اکنون ان را به مطبخ ببرید تا درویشان  امشب شکمی چرب کنند وای حسن تو باید غسلی کنی وجامه نیکو پوشیده ونماز معهدد به جای آوری و به چهار سوی کرمانیان بروی و از انجا تا دروازه حیره از همه اهل بازار بپرسی که آیا کسی را دیدید که کواره در پشت گرفته باشد وباز گردی ؟حسن به حکم اشارت شیخ برفت واز یک یک دکان ها سوال کرد هیچ کس نگفت چنین کسی را دیده ایم یا آن کس تو بودی چون حسن پیش شیخ آمد شیخ به وی فرمود ((ای حسن آن تویی که خود را می بینی والا هیچکس را پروای دیدن تو نیست آن نفس تو است که ترا در چشم تو می آراید او را قهر باید کرد وباید نفس را چنان به حق مشغول کنی که او را پروای خود وخلق نماند ))**************************************************************************************************

حکایت شیخ واسرار حقتعالی

یک روز کسی در نزد شیخ ابو سعید آمد وگفت ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی به من بنمایی شیخ فرمود بازگرد وفردا مراجعه کنید آن مرد بازگشت شیخ فرمود تا ان روز موشی را گرفتند ودر حقه کردند وسر حقه را محکم بستند دیگر روز آن مرد باز آمد وگفت ای شیخ آنچه وعده کرده ای بگوی شیخ بفرمود تا آن حقه را به وی دادند وگفن زینهار که سر این حقه باز نکنی مرد حقه را بگرفت وبه خانه رفت و دائم در این فکر بود که در این حقه چه سری است هر چه صبر کرد نتوانست سر حقه را باز کرد وموش بیرون جست وبرفت مرد پیش شیخ آمد وگفت ای شیخ من از تو سر خدای تعالی طلب کردم تو موشی به من دادی ؟شیخ به وی فرمود ((ای درویش ما موشی در حقه به تو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت اسرار خدای را با تو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت ))(( این کلام شیخ مصداق شعر مولانا جلال الدین بلخی است که فرمودهر که را اسرار حق آموختند                چشم بستند و دهانش دوختند                 ))

******************************************************************

توصیه شیخ به همسر مریدان در ابتدای شروع زندگی

هر مریدی که تاهل ساختی شیخ به همسر او را بخواندی و به سه کار توصیه کردی اول آنکه هر چه شوهرت از غله وحوائج در خانه توآورد تصرف خرج خود را از آن نگهدار وخرج نکن که برکات آز آن بشود دیگر انکه در خانه عنکبوت وتار ان باقی نگذاری که شیطان آنجا ماوی گیرد و مریدان وهمنشینان ما همنشین شیطان نباشند سوم آنکه هر طعامی که خواهی پخت و هر چه از حبوبات وگوشت در دیگ خواهی کرد ابتدا وضو بگیر و نمازه خوا ن آنگاه در دیگ فرو کن این سه کار را یاد دار تا ترا نیک آید

********************************************************

حکایت شیخ وامام ابوبکر صابونی

خواجه امام ابوبکر صابونی به مدرسه مرو هم شاگردی وشریک شیخ ابو سعید بود چون شیخ را حالت بدان درجه رسید روزی خواجه امام ابوبکر نزدیک شیخ آمد وگفت ای شیخ ما هردو در یک مدرسه شریک بودیم و یک علم با هم آموختیم و تورا خدای تعالی چگونه به این رتبه ودرجه رساند در حالی که من در دانشمندی و عالمی بماندم سبب چیست ؟شیخ گفت یاد داری که فلان روز استادما این حدیث را به ما املا کرد وآموخت که (( من حسن اسلام المرء ترکه ما لا یعنیه )) وهردو بنوشتیم چون به خانه رفتی چه کردی ؟گفت من انرا حفظ کردم وبه طلب علوم دیگر شدم شیخ گفت ما چنین نکردیم چون به خانه شدیم هر چه ما را از ان چاره وگزیر بود از پیش خود برداشتیم  واندیشه آن از دل بیرون کردیم و انچه ناگزیر بود ما انرا فرا گرفتیم و دل خود به اندیشه آن تسلیم کردیم و ان حدیث حق است  همچنانکه خدای تعالی نیز خبر داد قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون

**********************************************************************************************************************حکایت شیخ و سوال از وی در ظرافت ولطیفی

در سرخس از شیخ پرسیدند که ای شیخ ظریف کیست شیخ گفت در شهر شما لقمان سرخسی؟گفتند ای شیخ در شهر ما هیچ کس از وی بشولیده تر وکثیف تر نباشد شیخ فرمود شما را سهو افتاده است ظریف پاکیزه باشد و پاکیزه ان چیز باشد که با هیچ چیزش پیوند نباشد و هیچ کس از وی بی پیوند تر نیست

****((اینکلام شیخ ما را به یاد کلام خواجه حافظ شیرازی می اندازد که فرمود         غلام همت آنم که زیر چرخ کبود     زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ))

*******************************

حکایت شیخ وبی اعتنایی وی به کرامات

شیخ ابو سعید را گفتند که فلان کس بر روی آب راه میرود شیخ فرمود سهل است مرغابی نیز بر اب میرود گفتند فلانی در هوا راه میرود باز گفت سهل واسان بود مگس نیز بر هوا رود به شیخ گفتند فلانی در یک لحظه از شهری به شهری رودشیخ فرمود شیطان نیز در یک چشم به هم زدن از مشرق به مغرب میرود این چنین کرامات را برای مرد بس قیمتی نباشد مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخوابد وبا خلق داد وستد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای تعالی غافل نباشد

***********************************************************************************************

حکایت طهارت شیخ وداوری مریدان وی

شیخ جهت طهارت درویشی را فرستاد تا آب آورد ودرویش دیر آمد و جماعتی که حاظر بودند اعتراض می کردند که راه نزدیک است چرا دیر می آید چون آن درویش باز آمد وشییخ داوری آن جماعت را شنید فرمودند ((آن اب را که به آن باید وضو می گرفتیم هنوز از چشمه بیرون نیامده بود آن درویش منتظر آن بود که  ان آب از چشمه بیرون آید چون آن آب بیرون آمد برگرفت وبیاورد شما برای چه داوری وقضاوت میکنید در باره چیزی که به آن اگاهی ندارید

*********************************************************

حکایت شیخ و سخنرانی وی در شهر طوس

شیخ ابو سعید یکبار به طوس آمد و مردمان از وی استدعا مجلس سخنرانی کردند شیخ اجابت کرد درخانقاه تخت بنهادند و شیخ بر تخت شد و مردم می آمدند ومی نشستند چنانکه کسی را جای نبود ومقریان قرآن خواندند و چون جا کمبود یک نفر برخاست وفرمود ((خدایش بیامرزد که هر کسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید ))آن گاه شیخ فرمود و صلی الله علی محمد و آله اجمعین ودست بر صورت خویش کشید  و از تخت فرود آمد وفرمود ((هر چه ما می خواستیم بگوییم و جمله پیامبران به گفته اند این مرد در یک جمله بفرمود که خدایش بیامرزد که هر کس از آنجا که هست یک گام فراتر اید))   

***  ((این کلام شیخ ما رابه یاد حدیث قدسی می اندازد که حقتعالی می فرماید ای بنده یک ذرع سوی ما بیا ما دو ذرع به سوی تو اییم  وملا احمدنراقی ان را در مثنوی طاقدیس به شعر در اورده است ومراد ان است که بهترین موعظه برای کل بشر ان است که گامی جهت نزدیکی وتقرب بسوی خدای تعالی بردارید وکم دنبال موعظه ونصیحت های ملامت آور باشید ))

 *******************************************************************************************

حکایت شیخ ابوسعید ودیدگاه تصوف از نظر وی

 شیخ ابو سعید فرمود که صد پیر ازپیران در تصوف سخن گفته اند اولی همان را گفت که آخری فرمود معنی یکی بود وفقط عبارات مختلف بود  وحرف همه این بود که التصوف ترک التکلفو هیچ تکلفی ترا بیشتر  وبدتر از تویی تو نیست چون به خویشتن مشغول گشتی از وی باز ماندی . گاهی از اوقات شیخ قرآن می خواند ودر آخر عمرهر چه آیت رحمت بود می خواند و هر چه آیت عذاب بود را می گذاشت ونمی خواند یکی گفت ای شیخ این چنین نمی شود قرآن خواند شیخ این بیت را در جواب وی فرمودساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود            تا می خورم امروز که وقت طرب ماستمی هست و درم هست و بت لاله رخان هست            غم نیست ووگر هست نصیب دل اعداست

************************************************************

حکایت شطحیات شیخ در حضور بزرگان نیشابور

یک روز شیخ ابو سعید در نیشابور مجلس میگفت چون در سخن گرم شد در میان سخن گفت ((لیس فی الجبه سوی الله  در زیر این جبه یا لباس غیر از خدا کسی نیست ))

و شیخ انگشت مسبحه بر آورد در زیر جبه ای که پوشیده بود آنجا که سینه مبارک وی بود و انگشت مبارکش به جبه بر آمد و بسیاری از مشایخ نیشابور چون ابومحمد جوینی  استاد ابو القاسم قشیری و استاد اسماعیل صابونی ومشایخ دیگر حضور داشتند و هیچ کس بر این سخن وی اعراض نکرد و همه را وقت خوش شد چنانکه بی اختیار شده بودند وبه اختیار شیخ همه مشایخ خرقه ها در میان نهادند و چون شیخ مجلس تمام  کرد و از تخت نزول فرمود و جبه شیخ وخرقه های مشایخ پاره کردند و همه مشایخ اتفاق کردند که آن یک گز کرباس که انگشت شیخ به آن رسید را پاره نکردند و ان به عنوان تبرک برای زیارت نگه داشتند ودر دست فرزندان شیخ بود تا در حمله مغول از بین رفتند

****************************************

حکایت شیخ ابو سعید و جوان قصاب

حسن مودب گفت مدت زیادی می گذشت که به علت کمبود وجه خانقاه شیخ مریدان وی گوشت نخورده بودند وجمع را تقاضای گوشت بود یک روز شیخ مجلس می گفت وشیخ به من گفت ای حسن نزدیک آن جوان برو وبا انگشت به وی اشاره کرد و بگو در کیسه خود یک دینار وحبه ای است آنرا بده نزدیک آن جوان رفتم وآنچه شیخ فرموده بود بیان کردم چون بشنید گریان شد بند بگشاد وان پول را به من داد ودرست آن یک دینار وحبه بود به خدمت شیخ آوردم شیخ گفت ای حسن برو تا سر بازار آهنگران در آنجا جوان قصابی است که بره ای شیر مست بر دست دارد که برای بزرگ کردن آن رنج ها برده است آن را از اوبخر وآن قصاب را نیز با خود ببر تا خرابه  بشوله ودر اجا انداز تا سگان آن خرابه دهانی چرب کنند من رفتم وهمه راه را داوری می کردم که مدت هااست درویشان در خانقاه گوشت نخورده اند شیخ بره شیر مست برای سگان بشوله می فرستد چون به چهار راه اهنگران رسیدم آن بره را از ان جوان قصاب خریدم و جوان را با خود بردم وان بره در پیش سگان انداختم و جمعیت کثیری با تعجب به نظاره ایستاده بودند آن جوان قصاب شروع به گریه کردن کرد وبه من فرمود مرا بی نزد شیخ ابو سعید ببر؟ جوان را به خدمت شیخ بردم در پای شیخ افتاد و می گفت توبه کردم آنگاه شیخ به حسن مودب گفت((ای حسن جهار ماه استکه این جوان قصاب در بزرگ کردن این بره رنج ها برده است دیشب آن بره بمرد واین جوان را دریغ آمد که دور اندازد وامروزخواست که بفروشد وما روا نداشتیم که آن مردار به گلوی خلق خدا برسد وما با خریدن آن حاجت این قصاب را روا کردیم وسگان بشوله نبز لبی چرب کردند ای حسن تو داوری چرا میکنی؟ این درویشان پاکانند جز پاک نخورند آنگاه جوان قصاب گفت مرا گوسفند حلال هست آن را به درویشان خانقاه بخشیدم سپس شیخ فرمود((این همه امور باید واقع می شد تا سگان دهنی چرب کنند واینمرد قصاب به مقصود رسد وشما به گوشت حلال برسید))

 

متحیرم .....

في معنى قوله تعالى “للَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ” – التصوف  24/7

بسم الله الرحمن الرحيم بخط الرقعة - YouTube

متحیرم 1-كتابخانه الكترونيك تك كتاب

قال تبارک وتعالی

لِلَّـهِ الْأَمْرُ‌ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ ۚ
معنای ظاهری این جمله که کلام وحی است واز زبان خدای تبارک وتعالی صادر شده است  بسیار ساده است خداوند تمام امور ومقدرات وحوادث گذشته واینده را میداند امای معنای باطنی ان بسیار عمیق وگیج کننده است ازمعنای این جمله متحیرم از این نظر که این جمله دوبند دارد بند اول اینکه خداوند از تمام انچه که در گذشته اتفاق افتاده است اگاهی دارد واین را بخوبی درک میکنم چون خداوند حی ابدی است حی لایموت است همواره بوده وهست لذا تمام حوادثی را که اتفاق بیفتد را نظاره گر وشاهد است ((وهو علی کل شی شهید)) او بر تمام امور ومقدرات جاری در اسمان وزمین شاهد است چون سمیع وبصیر است اما در بند دوم این جمله وَمِن بَعْدُاین فقره  از ایه  دیگر قابل فهم نیست بادرک وشعور من قابل درک نیست برای همین کمی بیشتر ان را باز میکنم تابدانیم چگونه قابل درک نیست یک توضیح ساده کسی که یک فیلم سینمایی را دیده است هنگامی که این فیلم را برای یکی از دوستان خود به نمایش میگذارد هنگام پخش فیلم به هر قسمتی که از فیلم میرسید میداند که بعد از ان چه اتفاقی خواهد افتاد حال در نظر بگیرید کارگردانی که فیلم را ساخته است چگونه به ان فیلم وجزئیات ان احاطه دارد کوچکترین حرکت وحادثه فیلم را میداند
حال برمیگردیم به معنای این ایه اگر مثل گروهی که اعتقاد به جبر دارند معنای ان را تفسیر کنیم.یعنی خداوند تمام مقدرات جهان هستی را به خواست واراده خود تنظیم وکارگردانی کرده است وچون قدرت لایزال الهی نهایت ندارد(( ان الله علی کل شی قدیر))حال چون تمام اتفاقات زندگی بر اساس اراده او اتفاق میافتد لذا از تمام امور گذشته واینده اگاهی کامل دارد هر کس چنیین دیدی داشته باشد تمام امورات دنیا واتفاقات ان از سختی وخوشی همه را میپذیرد وقبول دارد وامور دنیابراو سهل است مثل خیام که اعتقاد به جبر داشت ومیفرمود
من می خورم هر که چو من اهل بود             می خوردن من بر او سهل بود
می خوردن من حق زازل میدانست             گر می نخورم علم خدا جهل بود

اما حافظ بر خلاف خیام که به طرز بی ادبانه ای اشاره به جبری بودن عالم داشته وعقیده خود را در این دو بیت شعر بیان کرده است حافظ بر خلاف او به شکل مودبانه ای در این تک بیت اعتقاد به جبر داشته است درانجا که میفرماید

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

                 تو در طریق ادب باش گو گناه من است

حافظ میگوید ما اگر مرتکب گناه میشویم به اختیار خودمان نیست درمشیت وبرنامه ریزی ان کارگردان بزرگ یعنی خدای تعالی  که فیلم تاریخ را ساخته است به من نقش گناه کردن را داده است اما ادمی باید ادب داشته باشد وگناه خود را به گردن خدای تبارک وتعالی نیندازد وگناه را به خود نسبت دهد اگر چه گناه کردن ما هم در اختیار اوست که تمام شرایط گناه را برای ما فراهم میکند وقدرت وتوانایی گناه را به ما داده است.عارف بزرگ جلال الدین مولوی اعتقاد به اختیار کامل داشته است ودر مثوی این عقیده را در قلب شعر به زیباترین وجه به رشته تحریر در اورده است

این‌که فردا این کنم یا آن کنم
این دلیل اختیار است اى صنم
و آن پشیمانى که خوردى زآن بدى
ز اختیار خویش گشتى مهتــــــدى

البته بزرگانی چون حافظ وخیام حق دارند که چنیین دیدگاهی داشته باشند ودر قران حکایتهایی است که نشان میدهند تمام افعال بندگان به اذن خودشان وبه اختیار خودشان نیست از جمله حضرت خضر ع است که حضرت موسی ع از خدا خواست که مدتی را با یکی از بندگان خاص او به سر برد وخدا دعا او را مستجاب کرد وحضرت موسی ع با یوشع بن نون در یافتن خضر به حستجو پرداختند تا به سرزمینی رسیدند ونشستند که غذا بخورند یک ماهی کباب شده یا ماهی دودی داشتند سفره که باز کردند در نزد چشمه ای

تا غذا بخورند این ماهی کباب شده از سفره لغزید وداخل چشمه افتاد یوشع بن نون دید که ماهی مرده زنده شد موسی ع فرمود ان مردی

که دنبال او هستیم در این جا یافت میشود وان چشمه چشمه ای است که خضر ع از اب ان نوشیده بود وحیات ابدی یافته است وخضر در تمام اعصار زندگی میکند واکثر عارفان بزرگ وعلی ع او را درک کرده اند واو را ملاقات کرده اند از جمله عارف بزرگ شیخ ابوسعید ابوالخیر که در کتاب اسرار توحید اشاره به ملاقات با خضر ع را داشته است در هر صورت طوری که در قران امده موسی ع خضر را ملاقات کرد وگفت من میخواهم مدتی را در خدمت تو باشم واز علم لدنی تو بهره ها ببرم خضر فرمود من کارهایی میکنم که تو تحمل دیدن ان کارها را نداری موسی ع فرمود من بر انجام کارهای تو بردباری دارم وطاقت وصبر را از دست نخواهم دادموسی ع ووصی او یوشع بن نون مدتی در ان سرزمین که جایگاه خضر ع بود با او به سر بردند تا اینکه خضر فرمود من ماموریتی از جانب خدا دارم ومیخواهم به جایی بروم موسی ع ویوشع همراه او رفتند به ساحل دریا رسیدند واز انجا سوار کشتی شدند که متعلق به دوبرادر بود سوار شدند واز ساحل که دور شدند درقسمتی از کشتی هر سه نفر به دور از دوبرادر نشسته بودند که ناگهان موسی ع دید خضر میخی از کیسه خویش در اوردند وکف کشتی را با ان میخ بلند سوراخ کرد واب از کف کشتی ارام ارام داخل کشتی شد وموسی ع از این کار ناشایسته او متغیر شد واعتراض کرد وفرمود ایا میخواهی این کشتی را با اهل ان غرق کنی خضر ع او را یاداور شد که نگفتم تو نمیتوانی مصاحبت با من را تحمل کنی موسی ع ساکت شداز کشتی پیاده شدند وارد شهری شدند که با مردم غریبه میانه خوبی نداشتند واز انان پذیرایی نکردند وانان را ازشهرخارج کردند گویا انان پول همراه نداشتند وادم جوانمردی پیدا نشد که انان را بپذیرد واما در روایت امده که مهمان وغریبان را بپذیرید که گاهی فرشتتگان را مهمانی کرده اید انان در خارج ان شهر که کویر مانند بود وهیچ باغ وسایه ای نبود در خارج شهر خرابه ای بود موسی ع ویوشع وخضر به کنار ان خرابه رفتند خضر دیواری را دید که کج شده ودر حال فرو ریختن بود مقداری زیادی خاک جمع کرد اب اورد وگل درست کرد ونصف روزی را مشغول درست کردن ان دیوار کج بود که خارج از شهر بود موسی ع باز هم این کار او را تحمل نکرد چون گرسنه وتشنه بود واز این کار بیهوده او به خشم امد وبر سبیل اعتراض فرمود اگر برای اهل این شهر کارگری ومزدوری میکردی لاقل آب ونانی به ما میدادند خضر ع فرمود نگفتم کارهای مرا تحمل نمیکنی موسی ع باز ساکت شد

مست مست مست مستم چه کنم     آنچه او میخواست هستم چه کنم

دست رقصم آستینی بیش نیست       دست یار افشاند دستن چه کنم

خضر می بایت که تعمیرم کند         من همان دیووار پستم چه کنم

مدتی دیگر موسی ع ویوشع وخضر با هم مصاحبت داشتند تا اینکه روزی خضر ع وارد باغی به دور از شهری دران ناحیه شد وخضر ع چوبی به همراه داشت در ان باغ کودکی مشغول بازی کردن بود خضر ع به او نزدیک شد وچنان با چوب دستی خود بر فرق او کوبید که جان به جان افرین تسلیم کرد موسی ع چنان به خشم امد که خضر ع را برزمین زد وروی سینه او نشست وفرمود ایا کودکی بیگناهی را میکشی

که هیج گناهی مرتکب نشده است خضر ع فرمود ((هذا فراق بینی وبینک ))چون کارهای مرا تحمل نکردی دیگر بین من وتو فراق وجدایی افتاد وانان از هم جداشدند واما بعد از ان جدا شدند که خضر فرمود من سوراخ کردن کشتی وتعمیر دیوار خراب وکشتن این کودک را به اذن خدای تعای انجان دادم وبه هوا وهوس خود کاری را انجام ندادم خدای تعالی این مثال را در قران زده که نشان داده امورات دنیا به خواست واراده بندگان نیست همه کاره اوست وما تنها فاعل کارها هستم او مسبب الاسباب است وهیچ کاری حتی افتادن برگی از درخت بدون اذن او اتفاق نمیافتد حوادث زندگی مانند ساخت فیلمی است که از قبل توسط خدای تعالی کارگردانی شده است وحال به نمایش گذاشته شده است وهر کس نقش خود را ایفا میکند وبا مرگ در دنیا بازیگری او به امام میرسد

اما اگردر عالم دنیا جبری در کار نباشد انگاه فهم اینکه خداوند چگونه حوادث اینده را میداند برای ما بسیار مشکل است وتوجیه کردن ان بسیار سخت است چون امر وحادثه ای که اختیاری باشد وهنوز هم اتفاق نیفتاده چگونه ممکن است همه انها قابل پیش بینی باشد چون برای انجام دادن هر کاری 50درصد احتمال انجام دارد که رخ بدهد و50در صد احتمال دارد که رخ ندهد حال حدث زدن کاری که در اینده میخواهد انجام بشود بدون اینکه جبری در کار باشد بسیار مشکل واز فهم بشری خارج است واین قدرت لایزال خدای تبارک وتعالی را میرساند واینکه ما قادر به شناخت انچه او توانایی وقدرت ان را دارد  را نداریم (وما قدر الله حق قدره ) بشر قادر به شناخت منزلت وشان پروردگار نیست
خلاصه در دین یهود ومسیح واسلام اعتقاد به جبر واختیار در هر سه مذهب وجود داشته است وگروهی اعتقاد دارند همه کارها به اذن خداست وبندگان هیچ اراده ای ندارند گروهی اعتقاد دارند اختیار کامل در دست انسان است وخداوند هیچ دخالتی ندارد اما مذهی شیعه که علم وعقیده خود را از اهل بیت محمد ع میگیرد بر خلاف این دو عقیده طبق عقیده امام صادق ع که مذهب جعفری هستیم این امام بزرگوار فرمو((لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین)) دردنیاوعالم مادی حالتی بین این دو در جریان است

ملاصدرای شیرازی مثال زیبایی در باب جبر واختیار زده است که بر گرفته از مذهب اهل بیت است او میگوید رابطه بین خداوند وانسان در باب اختیارو جبر مثال اسبی است که صاحب او در دهان او افسار زده است گاهی ریسمان افسار را رها میکند واسب به تاخت میرود وهر جا لازم بدهد دهانه ان را میکشد واو را مهار میکند تا چموش نباشد

***********************************************************
روایاتى از امامان اهل بیت علیهم السلام در قضا و قدر (جبر واختیار)
روایت اول : 
1 - روایت نخست را از اولین امام از امامان اهل بیت علیهم السلام ، امام على بن ابى طالب - علیه السلام - مى آوریم :
صدوق در کتاب توحید با سند خود تا امام حسن - علیه السلام - و ابن عساکر در تاریخ با سند خود تا ابن عباس روایت کنند که : (عبارت از صدوق است )
دخل رجل من اهل العراق على امیرالمؤ منین - علیه السلام - فقال اخبرنا عن خروجنا الى اهل الشام ابقضاء من الله و قدر؟ فقال له امیرالمؤ منین علیه السلام : اجل یا شیخ ، فوالله ما علوتم تلعه و لا هبطتم بطن واد الا بقضاء من الله و قدر، فقال الشیخ : عند الله احتسب عنائى یا امیرالمؤ منین ! فقال علیه السلام : مهلا یا شیخ ! لعلک تظن قضاء حتما و قدرا لازما! لو کان کذلک البطل الثواب و العقاب و الامر و النهى و الزجر، و لسقط معنى الوعید و الوعد، و لم یکن على مسى ء لائمه و لا لمحسن محمده . و لکان المحسن اولى باللائمه من المدنب ، و المذنب اولى بالاحسان من المحسین ، تلک مقاله عبده الاوثان و خصماء الرحمان و قدریه هذه الامه و مجوسها، یا شیخ ! ان الله عز و جل کلف تخییرا. و نهى تحذیرا، و اعطى على القلیل کثیرا و لم یعض مغلوبا، و لم یطع مکرها، و لم یخلق السموات و الارض و ما بینهما باطلا ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار


مردى عراقى بر امیر مومنان - علیه السلام - وارد شد و گفت : آیا خروج ما بر شامیان به قضا و قدر الهى است ؟ امام به او فرمود: آرى اى شیخ ! به خدا سوگند از هیچ بلندى بالا نرفتید و در هیچ پستى فرود نیامدید مگر به قضا و قدرى از خداوند! آن مرد گفت : امیدوارم رنج من نزد خدا به حساب آید! .

امام - علیه السلام - به او فرمود: آهسته برو اى شیخ ! شاید پنداشتى قضاى حتمى و قدر قطعى را مى گویم ! اگر جنین باشد که ثواب و عقاب و امر و نهى و پیشگیرى باطل شده ، و ترساندن و مژده دادن بى معنى است ، نه ملامتى بر گناهکار بجاست و نه ستایشى از نیکوکار رواست ، بلکه نیکوکار به ملامت سزاوارتر از بدکار بوده و گناهکار به نیکى شایسته تر از نیک رفتار است .

 این ، گفتار بت پرستان و دشمنان خداى رحمان و قدرى مسلکان و مجوسان این امت است ! اى شیخ ! خداى عز و جل بندگان را مکلف ساخت تا به اختیار خود عمل کنند و آنان را نهى کرد تا خو باز ایستند، و بر کار اندک پاداش بسیار دهد، شکست خورده نافرمانى نشده ، و ناخواسته اطاعت نگردیده ، او آسمانها و زمین و موجودات میان آن دو را به باطل نیافریده ، این گمان کسانى است که کافر شدند، پس واى بر کسانى که کافر شدند از عذاب آتش .


روایت دوم : 
روایت دوم را از ششمین امام از امامان اهل بیت فف ، امام ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق - علیه السلام - مى آوریم که فرموده :
ان الناس فى القدرعلى ثلاثه اوجه : رجل زعم ان الله عز و جل اجبر الناس على المعاصى فهذا قد ظلم الله فى حکمه فهو کافر، و رجل یزعم ان الامر مفوض الیهم فهذا قد اوهن الله فى سلطانه فهو کافر. و رجل یزعم ان الله کلف العباد ما یطیقون و لم یکلفهم ما لا یطیقون و اذا احسن حمد الله و اذا اساء استغفر الله فهذا مسلم بالغ .


امام صادق ع فرمود مردم درباره قدر بر سه راه رفته اند:
1 - کسى که عقیده دارد خداى عزوجل مردم را بر گناهان مجبور کرده است ، او درباره فرمان بازدارنده الهى به خدا ستم کرده ، پس او کافر است .
2 - کسى که معتقد است همه کارها به مردم واگذار شده ، او خدا را در قدرت و سلطنت خویش ضعیف و ناتوان پنداشته ، پس او (نیز) کافر است .
3 - کسى که عقیده دارد خداوند بندگان را به آنچه مى توانند مکلف کرده ، و آنچه را در توانشان نیست از آنان نخواسته است ، او هرگاه کار نیکى انجام دهد خدا را سپاس گوید و اگر کار بدى از او سرزند از خدا آمرزش ‍ مى خواهد، این همان مسلمان (به حق ) رسیده است .
روایت سوم : 
روایت سوم از هشتمین امام از ائمه اهل بیت علیهم السلام ، امام على بن موسى الرضا - علیه السلام - است که فرموده :
1 - ان الله عز و جل لم یطع باکراه ، و لم یعص بغلبه و لم یهمل العباد فى ملکه ، هو المالک لما ملکهم و القادر على ما اقدرهم علیه فان انتمر العباد بطاعته لم یکن الله منها صادا، و لا منها مانعا، و ان انتمروا بمعصیه فشاء ان یحول بینهم و بین ذلک فعل و ان لم یحل و فعلوه فلیس هو الذى ادخلهم فیه .

امام رضا ع فرمودند خداى عزوجل از روى اجبار اطاعت نشده ، و از ضعف و شکست نافرمانى نگردیده ، و بندگان را در مملکت خویش بیهوده نگذاشته ، او بر همه آنچه که در اختیارشان نهاده مالک ، و بر همه امورى که توانشان داده توانمند است . اگر بندگان در پى طاعتش باشند خداوند راه آنان را نمى بندد و از اطاعت بازشان نمى دارد، و اگر به دنبال نافرمانى اش باشند و او بخواهد میان آنان و گناه فاصله شود، خواهد کرد، و اگر مانع از گناه نشد و آنان انجامش دادند، او نیست که آنان را در آن راه انداخته است .
 

روایت چهارم : 
از امام صادق - علیه السلام - روایت است که فرمود:
1 -لا جبر و لا تفویض و لکن امر بین امرین ، قال فلت : و ما امر بین امرین ؟ قال علیه السلام : مثل ذلک رجل رایته على معصیه فنهیته فلم ینته فترکه ففعل تلک المعصیه ، فلیس حیث لم یقبل منک فترکه کنت انت الذى امرته بالمعصیته .
نه جبر است و نه تفویض ، بلکه چیزى میان این دو است . راوى گوید گفتم : چیزى میان این دو یعنى چه ؟ فرمود: مثال آن ، مثال کسى است که در حال گناه است و تو او را نهى مى کنى و او نمى پذیرد. پس از آن رهایش مى کنى و او آن گناه را انجام مى دهد، پس چنان نیست که چون از تو نپذیرفت و تو به حال خود رهایش کردى ، این تو بوده اى که به گناه فرمانش دادى !
2 - ما استصعت ان تلوم العبد علیه فهو منه و ما لم تستطع ان تلوم العبد علیه فهو من فعل الله ، یقول الله للعبد: لم عصیت ؟ لم فسقت ؟ لم شربت الخمر؟ لم زنیت ؟ فهذا فعل العبد، و لا یقول له لم مرضت ؟ لم قصرت ؟ لم ابیضضت ؟ لم اسوددت ؟ لانه من فعل الله تعالى .
هر کارى را که بتوانى بنده را بر آن سرزنش کنى ، از آن اوست ، و هر چه را که نتوانى بنده را بر آن سرزنش نمایى ، از آن خداست . خداوند به بنده اش ‍ مى فرماید: چرا سرکشى کردى ؟ چرا نافرمانى نمودى ؟ چرا شراب خوردى ؟ چرا زنا کردى ؟ اینها کار بنده است . خداوند از بنده اش نمى پرسد: چرا مریض شدى ؟ چرا قدت کوتاه است ؟ چرا سفید رنگى ؟ چرا سیاه رویى ؟ زیرا اینها کار خداوند است .


از قرن دوم هجری در بین مسلمین دو دسته بطور رسمی پیدا شدند.
1- اشاعره = جبر در امور که به صفت توحید در خالقیت وافعال معتقد بودند.
یعنی انسان در انجام عمل مجبور است وهمه عمل او در علم خدا مقدر شده واو نقشی درانجام یا ترک ندارد.
2- معتزله = اختیار در امور که به صفت عدل معتقد بودند.
یعنی پس از خلقت انسان خدا او را به واگزار نموده وهیچ نقشی درانجام عمل انسان ندارد.
منشاء این دو قول علاوه بر تامین نظر حاکمان عباسیان .تفسیر غلط وبرداشت ناصواب از آیات قرآن بود.
دلیل اشاعره دسته ای از آیات بود که نسبت همه امور را به خدا میده. مانند
مَا أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِی كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ .(1)
هیچ مصیبتى نه در زمین و نه در نفسهاى شما [= به شما] نرسد مگر آنكه پیش از آنكه آن را پدید آوریم در كتابى است این [كار] بر خدا آسان است .
دلیل معتزله : آیاتی از قبیل آیه ذیل اند که بنظرشان تمام امور را به بنده خدا نسبت میدهد. مانند: وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ وَیَعْفُو عَن كَثِیرٍو هر [گونه] مصیبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و [خدا] از بسیارى درمى‏گذرد. (2)
وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى و اینكه براى انسان جز حاصل تلاش او نیست . (3)

3- قول امامیه ((شیعه)) : نه جبر ونه تفویض است: که از امام صادق یاد گرفتند که فرمود: لا جبر ولا تفویض بل امر بین الامرین . (4) نه جبر کامل درکار است ونه تفویض کامل بلکه امر بین ایندوست.

متحیرم2-كتابخانه الكترونيك تك كتاب

سلسلة ( الحمد لله ) – وقل الحمد لله سيريكم آياته فتعرفونها | موقع البطاقة  الدعوي

 

 ​​

وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّـهِ سَیُرِیكُمْ آیَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا ۚ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ

این یکی از جملات حکیمانه مولایمان خدای تبارک وتعالی در قران کریم است دراین نصیحت حکیمانه خدای تبارک وتعالی میفرماید

حمد سپاس خدایی را که انقدر ایات ونشانه های خود را در عالم به ظهور میرساند تا شما بوسیله این ایات ونشانه ها به معرفت وشناخت پروردگارتان

اگاهی یافته وایمان اورید زیرا خداوند به انچه که انجام میدهید اگاه است واز هیچ عملی از شما غافل نیست

این ایه در 14قرن گذشته بر رسول خدا نازل شد وخدای تعالی فرمود به مردم این پیام را برسان این پیام یک راز دیگر در دل خود نهفته دارد وان این است

که دیگر نیازی به فرستادن پیامبرو رسول از سوی خدا نیست خدای تبارک وتعالی انقدر ایات ونشانه هویدا در عالم به ظهور میرساند که ما معفرت شهودی پیدا میکنییم وبدون نیاز به رسول وپیامبری به خدا وعالم غیب ایمان میاوریم واین ایه یک حقیقت دیگری را اشکار میکند وان این است که بعد از نزول قران دیگر ریشه

بت پرستی کنده شد زیرا انقدر شعور ومعرفت بشریت در اثر علم وایات الهی بالا رفت که اگر کسی در این عصر یک بت سنگی را بپرستد واز ان بت بخواهد که

نیازهای او را براورده کند حتی یک کودک ابتدایی او را مسخره میکند که چگونه از یک جسم جمادی که هیچ شعوری ندارد طلب استعانت میکند

دراین ایه حکیمانه بالا یک راز دیگری که نهفته است درکلمه سَیُریکُم است کلمه سین در اول این کلمه یعنی انچه که در اینده وبزودی اشکار میگردد واز زمان نزول این ایه کلام خدای تبارک وتعالی مصداق خود را بیشتر اشکار کرده است روز به روز ایات ونشانه های الهی وقدرت علم ازلی او بر بشر اشکار شده است طوری که

علمای عصر ما به درجه ای از معرفت الهی رسیده اند که پیامبران بنی اسراییل به ان درجه نرسیده اند با این همه ایات ونشانه های ظهور حضرت حق در عالم شهود دیگری جایی برای انکار او باقی نمانده است طوری که همگان او را تصدیق میکنند حتی کسانی که دین ندارند هنگام گرفتاری بنام خدای تبارک وتعالی قسم میخورند در عبادت وبندگی کوتاهی میکنند مرتکب معاصی میشوند اما منکر خالق خود نیستند او را میشناسند اما قدر ومنزلت او را درک نمیکنند ((وَمَا قَدَرُوا اللَّـهَ حَقَّ قَدْرِهِ ))

واین ظهور ایات ونشانه های الهی تا قیامت ادامه دارد هرچقدر علم بشر پیشرفت کند قدرت لایزال الهی بیشتر خود را جلوه گر میکند هرچه به سوی اینده حرکت کنیم سیریکم های جدیدی اشکار میگردد طوری که ما به چشمان خود موبایل اینترنت کامپیوتر ایت سه اعجوبه علم که هرسه نشانه هایی از ایات الهی هستند که بشر با فراست ودانایی خود انها را در این معمای هستی یافته است چطور فهم وشعور خویش را به رشته تحریر در اورم دنیای ما چون جدولی هست که در هر عصری گروهی از نخبگان ان عصر قسمتی از این جدول را حل میکنند وبه بشریت عرضه میکنند همه چیز از قبل توسط خدایی دانا وحکیم برنامه ریزی شده است وما فقط با زحمت وفهم خود انان را کشف میکنییم واگر این طور نباشد باید این طور بیان کنیم که موبایل وکامپیوتر واینترنت در علم خدای تعالی نبوده وحاصل زحمت بشری است حاصل پیشرفت علم نخبگان است واین از صاحت مقدس خدای تعالی بدور است لذا باید گفت که هرچه داریم از

خدا داریم ((وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّـهِ )) هر اختراعی که درعالم به ظهور میرسد درعلم ازلی خدای تعالی ثبت شده است پیش از انکه به فکر نخبگان برسد

ان در علم ازلی وابدی حضرت حق ثبت شده وتوسط نخبگان به ظهور میرسد لذا هر پدیده علمی که در طبیعت به ظهور برسد اگرباعث شگفتی ما گردد باید الحمدلله گفت

این سپاسگذاری کاملی است که حق است وحق را به حق دار می رساند

به دریا بنگرم دریا تو بینم       به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به هرجا بنگرم کوه ودر ودشت        نشان از روی زیبا تو بینم

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست 

 

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازاوست

 

 

هر انسانی باید به تقدیر در زندگی اعتقاد داشته باشد زندگی مانند رودخانه خروشانی همواره مسیری رو به جلو دارد ودر حرکت است وما همانند کسی که در این رودخانه دائما این سو وان سو میروداختیار کاملی نداریم  آری تا اندازه ای هم اختیار دست خودمان هست که مسیر را چگونه طی کنیم شاید گفت بهترین نظریه را در باب تقدیر وسرنوشت ملاصدرا داده که فرمود انسان همانند اسبی است که به دهان وی لگام زده شده گاهی راکب وصاحب اختیار ما که خدای تبارک وتعالی است این لگام را شل میکند وما به تاخت تمام واختیار کامل شتاب میگیریم وگاهاهی صاحب ما لگام را اندکی میکشد واختیار را ازما میگیرد واگر جموشی کنیم مولای وصاحب ما چنان لگام را میکشد که دهان وبینی این اسب چموش پاره میشود وایست کامل میدهد تا به خود آید که بالا سری نیز دارد که او را در اختیار دارد وما ازادی مطلق نداریم در شب جنگ صفین علی ع دائم به اردوگاه دشمن نزدیک میشد به وی فرمودند ایا از مرگ وکشته شدن نمی ترسی فرمود الاجل حارس ما رانگاهبانانی است که تا اجل ما سر نرسد از ما محافظت می نمایند اما وقتی اجل فرا برسد چه ارام وخوب کار تمام میشود وان شاعر چه زیبا سروده است

 

اجل دستی است که پنج انگشت دارد

چوخواهد از کسی کامــــــــــــی برآرد

دو بر چشمش نهد وانگه دو بر گــــوش

یکی بر لب نهد گوید که خامـــــــــوش

 

 

طایر از پرواز می ماند چو بالش تر شود

ایمن از گلچین نباشد باغ چون بی در شود

صفحه دل را به داغی می توان آئینه کرد

لفظ از یک نقطه   صاحب معنی دیگر شود

آسمان مشکل به آسانی دهد آمــــــــال دل

بحر طوفانها کند   تا قطره ای گوهر شود

 

ساقی نامه

دگر باره افتاده  شوری به سر                    

به جانم شده آتشی شعله ور

ندیمان وصیت کنم بشنوید                        

  که عمر گرامی به آخر رسید

بکوشید کاندر دم احتضار                         

همین بر زبانم بود نام یار

بسازید تابوتم ازچوب تاک                         

کنید م می آلوده در زیر خاک

زمرد وزن اندر شب وحشتم                      

 

نیاید کسی بر    سر تربتم

به جز مطرب آید زند چنگ را                    

  مغنی بخواند خوش آهنگ را

به خونم نگارید نقش لوح مزار                   

که هست این شهید ره عشق یار

چهل تن زرندان پیمانه زن                       

  شهادت کنند  این چنین بر کفن

که این را به خاک درش نسبت است           

  زدردی کشان می وحدت است

 

قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِی نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّـهُ

قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّـهُ ۗ

 

ازخداوند چنیین ایمانی را طلب کنیید درمیان گذشتگان کسانی بودند که اگر بااره از وسط دونیمه میشدند دست از ایمان به خدای واحد نمیکشیدند ودر عقیده خود پایدار بودند حال اگر نفع وضرری متوجه تو شد ایمان تو دچار لغزش نشود همه چیز بدست خداست وگاه گاهی دعای زیر را با مولای خود خدای کعبه زمزمه کن  وبگو که من هیچ اختیاری ندارم وهر سود وزیانی بدست توست واگر یقین داشته باشیم که هر سود وزیانی بدست خداوند واقع میشود نه بدست بندگان دیگر انقدر حرص نمیخوریم چون هرچه از دوست اید خوش بود

دعا برای رفع مشکلات مالی، خانوادگی، ازدواج / دعا برای رفع مشکل کاری،  دادگاهی - نایریکا

 

 

 

دعای شیخ ابوسعید 

طاهر فرزند شیخ ابو سعید گفت هنگامی که شیخ ابو سعید مرا به شهری  دور فرستاد به من این دعا را آموخت وگفت از این دعا غافل مباش

   یاحَنان یامَنان یادَیان یا بُرهان یا سُبحان یا رَحمان یامُستَعان یا عَزیزَ الشَان یادائِم السُلطان یا کَثیرَ الخَیرِ وَالاِحسان نَعوذُ بِکَ مِنَ الحِرمانِ وَالخُذلان

برداشته ام دودست از بهر دعا

ای شاه دو عالم بنگر سوی گدا

 دادی  به من  اذن ذکر نامت از لطف

ورنه تو کجا ومن بی رتبه کـــــــــــجا

دعای قنوت عرفانی

قرآن حکیم Quran Hakim - Apps on Google Play

دوره اول متوسطه | استیکر متحرک وبلاگتابلو بسم الله الرحمن الرحیم طرح نقطه خط استاد خیر اندیش – صنایع چوب منصور
 
 

 

إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ ۚ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا
وَقَالَ رَبُّكُمُ
ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ
‏ أَمَّن
يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ 
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ
 ۖ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ ۖ
قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا
 دُعَاؤُكُمْ   بگو: پروردگارم برای شما هیچ ارزشی قائل نیست، اگر دعای شما نباشد
اللَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ
لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثًا 
 وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا
 وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا ۚ إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ

 


جملاتی درقران هست ایه هایی در قران است که برای ما عادی شده است امام اگر خوب تامل کنییم خیلی جملات سنگینی هستند از جمله این جملات صلوات است صلوات خود نوعی دعا است وباید بدانییم که صلوات همانند نماز امری واجب است چون امر خداست واطاعت از اوامر او بر ما واجب است  نکته دیگر انکه خداوند ما را به دعا ترغیب کرده است واجابت ان را تضمین کرده است البته گاهی ما در حاجت خواستن از خدا چیزی را طلب میکنییم که شر ما دران نهفته است وچون خداوند ما رادوست دارد و مولا وصاحب اختیار ما است وبه جهالت ما اگاه است وخودش حکیم وعلیم به امور است ان دعاها را مستجاب نمیکند 
عارف وارسته مرحوم  حاج اسماعیل دولابی(ره) :میفرمود 
 اگر پرده کنار برود و به حقایق واقف شویم بیش از آنکه خدا را برای دعاهایی که اجابت کرده شاکر باشیم برای دعاهایی که  اجابت نکرده شاکر خواهیم شد. 

   این کلام مرحوم دولابی با کلام حضرت نوح ع در قران مطابقت دارد رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ
نکته دیگر انکه هر کس اهل دعا وعبادت ونماز نباشد تکبر وسرکشی تلقی میشود وخداوند وعده جهنم به انان داده است نص صریح قران است  إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ  لذا از گفتارهای کودکانه کسانی که نماز ودعا همه چیز ترک میکنند میگویند دلمان پاک باشد برحذر باشید ببینید خدای تبارک وتعالی چه میگوید خدای تبارک وتعالی بسیار به ما نزدیک است ودعاهای ما را اگر مصلحت بداند اجابت میکند هر کس کلام خداوند را اجابت کند حیات جاودانه می یابد لذا به این نکته توجه کنییم اگر دعاها وراز ونیازهای ما در دنیا نباشد خداوند هیج  اعتنایی به ما نمیکند هیچ توجه به ما نمیکند قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ  اگر دعاي شما نباشد، پروردگار من براي شما وزن و ارزشي قائل نيست   بگو: پروردگارم برای شما هیچ ارزشی قائل نیست، اگر دعای شما نباشد
لذا برای دعا وراز نیاز با خداوند تمام همت خود را بکار بگیریم وبدانییم که همه عالم دنیا روز قیامت در یک جا جمع میشوند وکسانی که به خدا ایمان داشته باشند وعمل صالح انجام بدهند در بهشتی که جاودانه است ساکن خواهند شدا واز خداوند راستگو تر در کلام وسخن پیدا نمیشود حال که اخرت سرای جاودانگی است اگر یک قدم برای دنیا برداریم هزار قدم باید برای سرای جاودانگی یا اخرت برداریم اگر به کلام مولایمان ایمان ویقین داشته باشیم باید اینگونه باشیم 
 وَالسَّلَامُ عَلَىٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَىٰ 
 
Pin on بلغوا عني ولو آية
قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ
 
1-صلواتكتابخانه الكترونيك تك كتاب

اما صلوات چون حکم خداست بر هر مسلمانی واجب است هر طوری دوست داری صلوات بفرست چون ماه رجب است در دعای ام داوود این طور صلوات فرستاده شده است 
اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَارْحَمْ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّد، وَبارِکْ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد،
کَما صَلَّیْتَ وَرَحِمْتَ وَبارَکْتَ عَلی اِبْراهیمَ وَآلِ اِبْراهیمَ، اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ،

خدایا درود فرست بر محمّد و آل محمّد و رحمت فرست بر محمّد وآل محمّد و برکت فرست بر محمّد و آل محمّد
چنانچه درود فرستادی و رحمت و برکت فرستادی بر ابراهیم و آل ابراهیم که براستی تویی ستوده و بزرگوار

 
 
 
2-حکایت صلوات سلطان محمود غزنویكتابخانه الكترونيك تك كتاب
کسی نزد سلطان محمود غزنوی آمد وگفت مدتی بود که میخواستم حضرت رسول ص را در خواب ببینم وغمی را که در دل دارم به آن دلدار غمخوار بگویم قضا را سعادت مساعدت نمود ودیشب بدان دولت بیدار رسیدم ورخسار جانفزای جهان آرایش رادیدم چون حضرت منبسط دیدم گفتم یا رسول الله هزار درهم قرض دارم وادای وی را قادر نیستم ومیترسم اجل در رسد ووام در گردن من بماند حضرت رسول ص فرمود که نزد محمود سبکتکین برو واین مبلغ را از او بستان گفتم یا سید البشر شاید از من باور نکند ونشانی طلبد حضرت به من گفت بگو بدان نشانی که در اول شب که تکیه میکنی سی هزار بار بر من درود میفرستی وبه آخر شب که بیدار میشوی سی هزار نوبت دیگر صلوات می فرستی وام مرا اداکن سلطان محمود به گریه درآمد واو راتصدیق کرد وقرضش را ادا کرد وهزار درهم اضافه هم به اوهدیه داد ارکان دولت متعجب شدند گفتند ای سلطان این مرد را در این سخن محال که گفت تصدیق کردی وحال انکه ما در اول شب وآخر شب با تو هستیم ونمی بینیم که به صلوات اشتغال داشته باشی واگر کسی تمام اوقات شبانه روز را به گفتن صلوات مشغول باشد شصت هزار صلوات نمیتواند بر حضرت رسول ص بفرستد چگونه به اندک فرصتی در اول واخر شب این میسر باشد سلطان محمود فرمود که من از علما شنیده بودم که هر کس یکبار بدین گونه صلوات فرستد مانند این است که ده هزار بار صلوات فرستاده باشد ومن در اول وآخر شب شش نوبت بدین نحو صلوات میفرستم واین درویش که پیغام آن حضرت را به من رسانید از شادی گریه کردم ودانستم که سخن علما درست بوده است وحضرت رسول ص بر آن گواهی داده است
ان صلوات که سلطان محمود به ان مقید بود این است
اللهم صل علی  سیدنامحمد ماختلف الملوان وتعاقب العصران
وکرالجدیدان واستقبل الفرقدان وبلغ روحه وارواح اهل بیته
منا تحیة والسلام وبارک وســــلم علیه کثـــــــــــــــیرا

 
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی سَیِّدنا مُحَمَّدٌ مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوان وَ تَعاقَبَ الْعَصْرانِ
وَ کَرَّ الْجَدیدانِ وَ سْتَقْبَلَ الْفَرْقدانِ وَ بَلَّغْ رُوحَهُ وَ اَرْواحَ اَهْلِ بَیْتِهِ مِنّا التَّحِیَّهَ وَ السَّلامُ
وَبارِک وسَــــلِم عَلیه کَثـــــــــــــــیرا


 
3-كتابخانه الكترونيك تك كتاب

واما جامع ترین وکامل ترین متن صلوات از امام صادق ع بیان شده است بنده حقیر هنگامی که به مدینه منوره رفتم روزی ده بار یا بیشتر در جوار قبر نبی مکرم اسلام این صلوات را به روح بلند او قرائت میکردم وچون ان را از حفظ داشتم اهسته ان را زمزمه میکردم ولذت میبردم 
از امام صادق(علیه‌السلام) روایت شده بخوان که هرکه بخواهد محمّد و آل محمّد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را در فرستادن صلوات بر ایشان مسرور نماید، بگوید:

 
اللّٰهُمَّ يَا أَجْوَدَ مَنْ أَعْطىٰ، وَيَا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ، وَيَا أَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَ . اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْأَوَّلِينَ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْآخِرِينَ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْمَلَاَ الْأَعْلىٰ، وَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ فِى الْمُرْسَلِينَ . اللّٰهُمَّ أَعْطِ مُحَمَّداً وَآلَهُ الْوَسِيلَةَ وَالْفَضِيلَةَ وَالشَّرَفَ وَالرِّفْعَةَ وَالدَّرَجَةَ الْكَبِيرَةَ . اللّٰهُمَّ إِنِّى آمَنْتُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَلَمْ أَرَهُ فَلا تَحْرِمْنِى فِى الْقِيامَةِ رُؤْيَتَهُ، وَارْزُقْنِى صُحْبَتَهُ، وَتَوَفَّنِى عَلَىٰ مِلَّتِهِ، وَاسْقِنِى مِنْ حَوْضِهِ مَشْرَباً رَوِيّاً سائِغاً هَنِيئاً لَاأَظْمَأُ بَعْدَهُ أَبَداً، إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ . اللّٰهُمَّ إِنِّى آمَنْتُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَلَمْ أَرَهُ فَعَرِّفْنِى فِى الْجِنانِ وَجْهَهُ . اللّٰهُمَّ بَلِّغْ مُحَمَّداً صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مِنِّى تَحِيَّةً كَثِيرَةً وَسَلاماً.
خدایا ای بخشنده‌ترین کسی که عطا فرمود و ای بهترین کسی که درخواست شد و ای مهربان‌ترین کسی که از او مهربانی خواسته شد، خدا درود فرست بر محمّد و آلش در بین گذشتگان و بر محمّد و خاندانش در آیندگان و بر محمّد و خاندانش در میان فرشتگان و بر محمّد و خاندانش در میان رسولان. خدایا عطا فرما به محمّد و خاندانش وسیله و فضیلت و شرف و بلندی مقام و درجه والا. خدایا ایمان آوردم به محمّد (درود خدا بر او و خاندانش) درحالی‌که او را ندیدم، پس مرا در قیامت از دیدارش محروم مساز و هم‌نشینی با او را نصیبم کن و مرا بر دین او بمیران و از حوضش سیرابم کن، نوشیدنی بدون تشنگی، دلنشین و گوارا که پس از آن هرگز تشنه نشوم، همانا تو بر هر کاری توانایی. خدایا ایمان آوردم به محمّد (درود خدا بر او و خاندانش) درحالی‌که او را ندیدم، پس در بهشت چهره‌اش را به من بشناسان. خدایا به محمّد (درود خدا بر او و خاندانش) از سوی من تحیت و سلام بسیار برسان.


4--صلوات مخصوص شب وروز جمعه كتابخانه الكترونيك تك كتاب
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

وَ أَهْلِکْ عَدُوَّهُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ‏

 

امیرحسین علیزاده (qwertyuioplkjhgfdsa110110) - Profile | Pinterest
دعا- كتابخانه الكترونيك تك كتاب

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند.
امام حسین ع

 


واما دعا که یک راز ونیاز عرفانی بین بنده وخداست یک حال است هر طور حال داری با خدا راز ونیاز کن اما بنده حقیر زیباترین دعایی که به من حال میدهد این دعا ها  است دعا لزومی ندارد به زبان عربی باشد به زبان مادری خودت با خدا راز ونیاز کن حتی جملات لوطی پسند هم مقبول درگاه خداوند واقع میشود نوکرتم آقا کریم اما چون بهترین نیایش ها بین بنده وخداوند توسط ائمه اطهار اتفاق افتاده است به این دلیل است که زبان عربی را دوست دارم چون قران مجید که کلام خداست هم بزبان عربی بیان شده است لذا به زبان عربی هم عشق میورزم 

موج روشنگری شورای بی‌عرضه‌ایم کرده‌اند جلسه دارند می‌گویند نماییم”؟ مردم  شهر استانداری | پیام رسان سروش پلاس
1- گلچین  دعای شعبانیه 
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ   إِلَهِي وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ، وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُک وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیتُک وَ أَقْبِلْ عَلَی إِذَا نَاجَیتُک
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیک وَ وَقَفْتُ بَینَ یدَیک مُسْتَکینا لَک مُتَضَرِّعا إِلَیک رَاجِیا لِمَا لَدَیک ثَوَابِی وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی
وَ لایخْفَی عَلَیک أَمْرُ مُنْقَلَبِی ومثوای 

   إِلَهِي  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ  وَ بِیدِک وَ لابِیدِ غَیرِکَ زِیادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ   إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی.
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ  أَعُوذُ بِک مِنْ غَضَبِک وَ حُلُولِ سَخَطِک
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ لَمْ یزَلْ بِرُّک عَلَی أَیامَ حَیاتِی فَلاتَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی.
إِلَهِی   وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ قَدْ سَتَرْتَ عَلَی ذُنُوبا فِی الدُّنْیا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَی سَتْرِهَا عَلَی مِنْک فِی الْأُخْرَی فَلاتَفْضَحْنِی یوْمَ الْقِیامَةِ عَلَی رُءُوسِ الْأَشْهَادِ
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ  جُودُک بَسَطَ أَمَلِی وَ عَفْوُک أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ یوْمَ تَقْضِی فِیهِ بَینَ عِبَادِک
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ    اِعْتِذَارِی إِلَیکَ فَاقْبَلْ عُذْرِی یا أَکرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیهِ الْمُسِیئُونَ.
إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ لاتَرُدَّ حَاجَتِی وَ لاتُخَیبْ طَمَعِی وَ لاتَقْطَعْ مِنْک رَجَائِی وَ أَمَلِی
إِلَهِی وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ فَلَک الْحَمْدُ أَبَدا أَبَدا دَائِما سَرْمَدا یزِیدُ وَ لایبِیدُ کمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَی
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِجُرْمِی أَخَذْتُک بِعَفْوِکَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِذُنُوبِی أَخَذْتُک بِمَغْفِرَتِکَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّی أُحِبُّک 
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ إِنْ دَعَانِی إِلَی النَّارِ عَظِیمُ عِقَابِکَ فَقَدْ دَعَانِی إِلَی الْجَنَّةِ جَزِیلُ ثَوَابِکَ
إِلَهِی  وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ فَلَک أَسْأَلُ وَ إِلَیک أَبْتَهِلُ وَ أَرْغَبُ وَ أَسْأَلُک أَنْ تُصَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وَ أَنْ تَجْعَلَنِی مِمَّنْ یدِیمُ ذِکرَک وَ لاینْقُضُ عَهْدَکَ وَ لایغْفُلُ عَنْ شُکرِکَ وَ لایسْتَخِفُّ بِأَمْرِکَ  یا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِکرَامِ
وَ صَلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ رَسُولِهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ وَ سَلَّمَ تَسْلِیما کَثِیرا.

 

ربنا
2- دعاهای ربنای قرانی كتابخانه الكترونيك تك كتاب
1- رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِي ٱلدُّنۡيَا حَسَنَةٗ وَفِي ٱلۡأٓخِرَةِ حَسَنَةٗ وَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ 
2-رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا
3-رَبَّنَا وَءَاتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِكَ وَلَا تُخۡزِنَا يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۖ إِنَّكَ لَا تُخۡلِفُ ٱلۡمِيعَادَ 
4-رَبَّنَآ أَفۡرِغۡ عَلَيۡنَا صَبۡرٗا وَثَبِّتۡ أَقۡدَامَنَا وَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ
5--رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ
6-رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ 
7-رَبَّنَآ ءَامَنَّا فَٱغۡفِرۡ لَنَا وَٱرۡحَمۡنَا وَأَنتَ خَيۡرُ ٱلرَّـٰحِمِينَ 
8- رَبَّنَا فَٱغۡفِرۡ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرۡ عَنَّا سَيِّـَٔاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ ٱلۡأَبۡرَارِ 
9-رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لِي وَلِوَٰلِدَيَّ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ يَوۡمَ يَقُومُ ٱلۡحِسَابُ 
10- رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ 11--رَبَّنَآ  إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ 
12-رَبَّنَا لَا تُزِغۡ قُلُوبَنَا بَعۡدَ إِذۡ هَدَيۡتَنَا وَهَبۡ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحۡمَةًۚ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ
13-رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَاۚ 14-رَبَّنَا وَلَا تَحۡمِلۡ عَلَيۡنَآ إِصۡرٗا كَمَا حَمَلۡتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِنَاۚ 15-رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِۦۖ وَٱعۡفُ عَنَّا وَٱغۡفِرۡ لَنَا
وَٱرۡحَمۡنَآۚ أَنتَ مَوۡلَىٰنَا فَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ

16- رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا 
17-رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ
18-رَبَّنَا ٱصۡرِفۡ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَۖ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا نَّهَا سَآءَتۡ مُسۡتَقَرّٗا وَمُقَامٗا
19-رَبَّنَا ٱطۡمِسۡ عَلَىٰٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ وَٱشۡدُدۡ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُواْ حَتَّىٰ يَرَوُاْ ٱلۡعَذَابَ ٱلۡأَلِيمَ 
20- رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ  إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ
 

دعای اللَّهُمَّ ارْزُقْنَاتَوْفِیقَ الطَّاعَةِ وَبُعْدَالْمَعْصِیَةِ(امام  زمان)


3-اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِي‏كتابخانه الكترونيك تك كتاب
اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِي‏ حُبَّكَ‏ ‏ وَ حُبَّ مَن‏ یُحِبُّکَ 
خداوندا محبت خود را  و محبت کسی که تو را دوست دارد  را ؛ روزی ما بفرما

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی عَامِی هَذَا وَ فِی کُلِّ عَامٍ
خدایا مرا روزى کن حج بیت الحرام در این سال و در همه سالاللَّهُمَّ ارْزُقْنِي قَلْباً تَقِيّاً نَقِيّاً وَ مِنَ الشِّرْكِ بَرِيئا لا كَافِراً وَ لا شَقِيّاًخدايا! دل با تقوا و صفا يافته، و بيزار از شرك، نه كافر و بدبخت روزى من گردان.أَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُودِ

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي   طاعَةَ الْخاشِعِينَ وَ اجْتِهَادَ الْمُجْتَهِدِينَ وَ لاَ تَجْعَلْنِي مِنَ الْغَافِلِينَ الْمُبْعَدِينَ وَ اغْفِرْ لِي يَوْمَ الدِّينِ‏
اللّٰهُمَّ ارْزُقْنِي مِنْ‌فَضْلِكَ الْوَاسِعِ الْحَلالِ الطَّيِّبِ، رِزْقاً واسِعاً حَلالاً طَيِّباً بَلاغاً لِلدُّنْيا وَالْآخِرَةِ  
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي التَّجافِي عَنْ دارِ الْغُرُورِ، وَ الإِنابَةَ إِلى‏ دارِ الْخُلُودِ، وَ الاسْتِعْدادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ»
 خدایا به من روزیِ عظیمِ پهلو تهی‌کردن از سرای فریب‌ها را عنایت فرما، و رجوع به سرای سرور و خلود و جاودانگی را روزیم کن، و استعداد برای مرگ، قبل از نزول مرگ را نصیبم فرما.

اللّٰهُمَّ ارْزُقْنی تَوْفِيقَ الطّاعَةِ، وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ، وَصِدْقَ النِّيَّةِ، وَعِرْفانَ الْحُرْمَةِ،
اللّٰهُمَّ ارْزُقْنِى  رَحْمَةَ الْأَيْتامِ، وَ إِطْعامَ الطَّعامِ، وَ إِفْشاءَ السَّلامِ، وَصُحْبَةَ الْكِرامِ،
 اللّٰهُمَّ ارْزُقْنِى فَضْلَ لَيْلَةِ الْقَدْرِ، وَصَيِّرْ أُمُورِى فِيهِ مِنَ الْعُسْرِ إِلَى الْيُسْرِ، وَاقْبَلْ مَعاذِيرِى، وَحُطَّ عَنِّى الذَّنْبَ وَالْوِزْرَ،

 اللّٰهُمَّ ارْزُقْنِي عِلْماً نافِعاً، وَيَقِيناً صادِقاً، وَتُقىً وَبِرّاً وَوَرَعاً وَخَوْفاً مِنْكَ، وَفَرَقاً يُبَلِّغُنِي مِنْكَ زُلْفَىٰ وَلَا يُبَاعِدُنِي عَنْكَ، وَأَحْبِبْنِي وَلَا تُبْغِضْنِي،

وَتَوَلَّنِي وَلَا تَخْذُلْنِي، وَأَعْطِنِي مِنْ جَمِيعِ خَيْرِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ مَا عَلِمْتُ مِنْهُ وَما لَمْ أَعْلَمْ

پیکسل با طرح اللهم ارزقنا شهادت - فروشگاه عرشیان


4-دُعاهای رَبِ اَعُوذُبِکَ   كتابخانه الكترونيك تك كتاب
 
 
 
اللّٰهُمَّ إِنَّکَ تَرىٰ وَ لَا تُرىٰ، خدایا! تو می‌بینی و دیده نمی‌شوی
وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلىٰ، و تو در چشم انداز برتری
وَ أَنَّ إِلَیْکَ الْمُنْتَهىٰ وَ الرُّجْعىٰ، و نهایت و بازگشت همه به سوی تو است
وَ أَنَّ لَکَ الْآخِرَةَ وَ الْأُولىٰ، و آخرت و دنیا
وَ أَنَّ لَکَ الْمَماتَ وَ الْمَحْیَا، و مرگ و زندگی از آن تو است،

وَ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ أَنْ أُذَلَّ أَوْ أُخْزىٰ.
 پروردگارا به تو پناه می‌آورم از اینکه خوار یا رسوا شوم

 رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ‏ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ ‎
 وَ  رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ ۖ 
 
 وَ   رَّبِّ  أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِكَ
 
وَ رَبِّ   أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْعَدِيلَةِ عِنْدَ الْمَوْتِ.
  وَ رَبِّ   أَعُوذُ بِكَ مِنْ زَوالِ نِعْمَتِكَ، وتَحَوُّلِ عَافِيَتِكَ، وفُجَاءةِ نِقْمَتِكَ، وَجَميعِ سَخَطِكَ
  
 

كتابدار رهبرم سیدعلی سوره مبارکه مومنون وذ ات الش اط ین وذ ون بگو پروردگارا  از وسوسه هاى شیطانها به تو پناه ..

 


5-دعاى جامع دنیا و آخرت از امام صادق علیه السلامكتابخانه الكترونيك تك كتاب
 از عمرو بن ابى المقدام مروى است که حضرت صادق علیه السلام اِمْلاء کرد بر من این دعا را و این دعا جامع دنیا و آخرت است مى گویى بعد از حمد و ثناى خداوند عزّوجلّ:
 اَللّهُمَّ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْحَلیمُ الْکریمُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْعَزیزُالْحَکیمُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْواحِدُ الْقَهّارُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْمَلِک الْجَبّارُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الرَّحیمُ الْغَفّارُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الشَّدیدُ الْمِحالُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْکبیرُ الْمُتَعالِ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّاَنْتَ السَّمیعُ الْبَصیرُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْمَنیعُ الْقَدیرُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَاِلاّ اَنْتَ الْغَفُورُ الشَّکورُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْحَمیدُ الْمَجیدُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لااِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَنِىُّ الْحَمیدُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ وَ اَنْتَ اللَّهُلا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْحَنّانُ الْمَنّانُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْحَلیمُ الدَّیانُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْجَوادُ الْماجِدُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْواحِدُ الاَْحَدُ وَاَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغائِبُ الشّاهِدُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الظّاهِرُالْباطِنُ وَ اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ بِکلِّ شَیئٍ عَلیمٌ تَمَّ نُورُک فَهَدَیتَ وَ بَسَطْتَ یدَک فَاَعْطَیتَ رَبَّنا وَجْهُک اَکرَمُ الْوُجُوهِ وَجَهَتُک خَیرُ الْجِهاتِ وَ عَطِیتُک اَفْضَلُ الْعَطایا وَ اَهْنَاُها تُطاعُ رَبَّنا فَتَشْکرُ وَ تُعْصى رَبَّنا فَتَغْفِرُ لِمَنْ شِئْتَ تُجیبُ الْمُضْطَرّینَ وَ تَکشِفُ السُّوءَ وَ تَقْبَلُ التَّوْبَةَ وَ تَعْفُو عَنِ الذُّنُوبِ لاتُجازى اَیادیک وَلاتُحْصى نِعَمُک وَلایبْلُغُ مِدْحَتَک قَوْلُ قآئلٍ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَ رَوْحَهُمْ وَ راحَتَهُمْ وَ سُرُورَهُمْ وَاَذِقْنى طَعْمَ فَرَجِهِمْ وَ اَهْلِک اَعْدآئَهُمْ مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ وَ آتِنا فِى الدُّنْیاحَسَنَةً وَ فِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ وَاجْعَلْنا مِنَ الَّذینَ لاخَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلاهُمْ یحْزَنُونَ وَاجْعَلْنى مِنَ الَّذینَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ یتَوَکلُونَ وَثَبِّتْنى بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِى الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ فِى الاْخِرَةِ وَ بارِک لى فِى الْمَحْیا وَالْمَماتِ وَالْمَوْقِفِ وَالنُّشُورِ وَ الْحِسابِ وَالمیزانِ وَ اَهْوالِ یوْمِ الْقِیمَةِ وَسَلِّمْنى عَلَى الصِّراطِ وَ اَجِزْنى عَلَیهِ وَارْزُقْنى عِلْماً نافِعاً وَ یقیناً صادِقاً وَتُقىً وَ بِرّاً وَ وَرَعاً وَ خَوْفاً مِنْک وَ فَرَقاً یبَلِّغُنى مِنْک زُلْفى وَلایباعِدُنى عَنْک وَاحْبِبْنى وَلاتُبْغِضْنى وَ تَوَلَّنى وَلاتَخْذُلْنى وَ اَعْطِنى مِنْ جَمیعِ خَیرِ الدُّنْیاوَالاْخِرَةِ ما عَلِمْتُ مِنْهُ وَ مالَمْ اَعْلَمْ وَ اَجِرْنى مِنَ السُّوءِ کلِّهِ بِحَذا فیرِهِ ماعَلِمْتُ مِنْهُ وَ مالَمْ اَعْلَمْ

 

بنام مولا
  
6-مناجات خائفان((امام سجاد ع ))كتابخانه الكترونيك تك كتاب
به نام خداى بخشاینده مهربان

اِلهى اَتَراک بَعْدَ الاْیمانِ بِک تُعَذِّبُنى اَمْ بَعْدَ حُبّى اِیاک تُبَعِّدُنى اَمْ مَعَ رَجاَّئى لِرَحْمَتِک وَصَفْحِک تَحْرِمُنى اَمْ مَعَ اسْتِجارَتى بِعَفْوِک تُسْلِمُنى حاشا لِوَجْهِک الْکریمِ اَنْ تُخَیبَنى لَیتَ شِعْرى اَلِلشَّقاَّءِوَلَدَتْنى اُمّى اَمْ لِلْعَناَّءِ رَبَّتْنى فَلَیتَها لَمْ تَلِدْنى وَلَمْ تُرَبِّنى وَلَیتَنى عَلِمْتُ اَمِنْ اَهْلِ السَّعادَةِ جَعَلْتَنى وَبِقُرْبِک وَجِوارِک خَصَصْتَنى فَتَقَِرَّ بِذلِک عَینى وَتَطْمَئِنَّ لَهُ نَفْسى اِلهى هَلْ تُسَوِّدُ وُجُوهاً خَرَّتْ ساجِدةً لِعَظَمَتِک اَوْ تُخْرِسُ اَلْسِنَةً نَطَقَتْ بِالثَّناَّءِ عَلى مَجْدِک وَجَلالَتِک اَوْ تَطْبَعُ عَلى قُلُوبٍ انْطَوَتْ عَلى مَحَبَّتِک اَوْ تُصِمُّ اَسْماعاً تَلَذَّذَتْ بِسَماعِ ذِکرِک فى اِرادَتِک اَوْ تَغُلُّ اَکفّا رَفَعَتْهَ االاْمالُ اِلَیک رَجاَّءَ رَاْفَتِک اَوْ تُعاقِبُ اَبْداناً عَمِلَتْ بِطاعَتِک حَتّى نَحِلَتْ فى مُجاهَدَتِک اَوْ تُعَذِّبُ اَرْجُلاً سَعَتْ فى عِبادَتِک اِلهى لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّدیک اَبْوابَ رَحْمَتِک وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقیک عَنِ النَّظَرِ اِلى جَمیلِ رُؤْیتِک اِلهى نَفْسٌ اَعْزَزْتَها بِتَوْحیدِک کیفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِک وَضَمیرٌ انْعَقَدَ عَلى مَوَدَّتِک کیفَ تُحْرِقُهُ بِحَرارَةِ نیرانِک اِلهى اَجِرْنى مِنْ اَلیمِ غَضَبِک وَعَظیمِ سَخَطِک یاحَنّانُ یا مَنّانُ یا رَحیمُ یا رَحْمنُ یا جَبّارُ یا قَهّارُ یا غَفّارُ یا سَتّارُنَجِّنى بِرَحْمَتِک مَنْ عَذابِ النّارِ وَفَضیحَةِ الْعارِ اِذَاامْتازَ الاْخْیارُمِنَ الاْشْرارِ وَحالَتِ الاْحْوالُ وَهالَتِ الاْهْوالُ وَقَرُبَ الْمُحْسِنُونَ وَبَعُدَ الْمُسیئُونَ وَوُفّیتْ کلُّ نَفْسٍ ما کسَبَتْ وَهُمْ لا یظْلَمُونَ 


7-مناجات نیازمندان(مفتقرین) امام سجاد ع كتابخانه الكترونيك تك كتاب
به نام خداى بخشاینده مهربان

اِلهى کسْرى لا یجْبُرُهُ اِلاّ لُطْفُک وَحَنانُک وَفَقْرى لایغْنیهِ اِلاّعَطْفُک وَاِحْسانُک وَرَوْعَتى لا یسَکنُها اِلاّ اَمانُک وَذِلَّتى لا یعِزُّهاَّاِلاّ سُلْطانُک وَاُمْنِیتى لا یبَلِّغُنیهاَّ اِلاّ فَضْلُک وَخَلَّتى لا یسُدُّها اِلاّطَوْلُک وَحاجَتى لا یقْضیها غَیرُک وَکرْبى لا یفَرِّجُهُ سِوى رَحْمَتِک وَضُرّى لا یکشِفُهُ غَیرُ رَاْفَتِک وَغُلَّتى لا یبَرِّدُها اِلاّ وَصْلُکوَلَوْعَتى لا یطْفیها اِلاّ لِقاَّؤُک وَشَوْقى اِلَیک لا یبُلُّهُ اِلا النَّظَرُ اِلىوَجْهِک وَقَرارى لا یقِّرُّدُونَ دُنُوّى مِنْک وَلَهْفَتى لا یرُدُّها اِلاّرَوْحُک وَسُقْمى لا یشْفیهِ اِلاّ طِبُّک وَغَمّى لا یزیلُهُ اِلاّ قُرْبُک وَجُرْحى لا یبْرِئُهُ اِلاّ صَفْحُک وَرَینُ قَلْبى لا یجْلُوهُ اِلاّ عَفْوُک وَوَسْواسُ صَدْرى لا یزیحُهُ اِلاّ اَمْرُک فَیا مُنْتَهى اَمَلِ الاْمِلینَ وَیاغایةَ سُؤْلِ السّاَّئِلینَ وَیا اَقْصى طَلِبَةِ الطّالِبینَ وَیا اَعْلى رَغْبَةِالرّاغِبینَ وَیا وَلِىَّ الصّالِحینَ وَیا اَمانَ الْخاَّئِفینَ وَیا مُجیبَ دَعْوَةِالْمُضْطَرّینَ وَیا ذُخْرَ الْمُعْدِمینَ وَیا کنْزَ الْباَّئِسینَ وَیا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ وَیا قاضِىَ حَواَّئِجِ الْفُقَراَّءِ وَالْمَساکینَ وَیا اَکرَمَ الاْکرَمینَ وَیا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ لَک تَخَضُّعى وَسُؤالى وَاِلَیک تَضَرُّعى وَابْتِهالى اَسْئَلُک اَنْ تُنیلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِک وَتُدیمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِک وَها اَنَا بِبابِ کرَمِک واقِفٌ وَلِنَفَحاتِ بِرِّک مُتَعَرِّضٌ وَبِحَبْلِک الشَّدیدِ مُعْتَصِمٌ وَبِعُرْوَتِک الْوُثْقى مُتَمَسِّک اِلهى اِرْحَمْ عَبْدَک الذَّلیلَ ذَاالّلِسانِ الْکلیلِ وَالْعَمَلِ الْقَلیلِ وَامْنُنْ عَلَیهِ بِطَوْلِک الْجَزیلِ وَاکنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّک الظَّلیلِ یا کریمُ یا جَمیلُ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
 
8-مناجات ذاکرین امام سجاد ع كتابخانه الكترونيك تك كتاب
به نام خداى بخشاینده مهربان

اِلهى لَوْ لاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ اَمْرِک لَنَزَّهْتُک مِنْ ذِکرى اِیاک عَلى اَنَّ ذِکرى لَک بِقَدْرى لا بِقَدْرِک وَما عَسى اَنْ یبْلُغَ مِقْدارى حَتّى جْعَلَ مَحَلاًّ لِتَقْدیسِک وَمِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَینا جَرَیانُ ذِکرِک عَلى اَلْسِنَتِنا وَاِذْنُک لَنا بِدُعاَّئِک وَتَنْزیهِک وَتَسْبیحِک اِلهى فَاَلْهِمْناذِکرَک فِى الْخَلاَّءِ وَالْمَلاَّءِ وَاللَّیلِ وَالنَّهارِ وَالاِْعْلا نِ وَالاِْسْرارِ وَفِى السَّرّاَّءِ وَالضَّرّاَّءِ وَآنِسْنا بِالذِّکرِ الْخَفِىِّ وَاسْتَعْمِلْنا بِالْعَمَلِ الزَّکىِّ وَالسَّعْىِ الْمَرْضِىِّ وَجازِنا بِالْمیزانِ الْوَفِىِّ اِلهى بِک هامَتِ الْقُلُوبُ الْوالِهَةُ وَعَلى مَعْرِفَتِک جُمِعَتِ الْعُقُولُ الْمُتَباینَةُ فَلاتَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ اِلاّ بِذِکراک وَلا تَسْکنُ النُّفُوسُ اِلاّ عِنْدَ رُؤْیاک اَنْتَ الْمُسَبَّحُ فى کلِّ مَکانٍ وَالْمَعْبُودُ فى کلِّ زَمانٍ وَالْمَوْجُودُ فى کلِّاَوانٍ وَالْمَدْعُوُّ بِکلِّ لِسانٍ وَالْمُعَظَّمُ فى کلِّ جَنانٍ وَاَسْتَغْفِرُک مِنْ کلِّ لَذَّةٍ بِغَیرِ ذِکرِک وَمِنْ کلِّ راحَةٍ بِغَیرِ اُنْسِک وَمِنْ کلِّ سُرُورٍ بِغَیرِقُرْبِک وَمِنْ کلِّ شُغْلٍ بِغَیرِ طاعَتِک اِلهى اَنْتَ قُلْتَ وَقَوْلُک الْحَقُّ یااَیهَا الَّذینَ امَنُوا اذْکرُوا اللّهَ ذِکراً کثیراً وَسَبِّحُوهُ بُکرَةً وَاَصیلاًوَقُلْتَ وَقَوْلُک الْحَقُّ فَاذْکرُونى اَذْکرْکمْ فَاَمَرْتَنا بِذِکرِک وَوَعَدْ تَناعَلَیهِ اَنْ تَذْکرَنا تَشْریفاً لَنا وَتَفْخیماً وَاِعْظاماً وَها نَحْنُ ذاکرُوک کمااَمَرْتَنا فَاَنْجِزْ لَنا ما وَعَدْتَنا یا ذاکرَ الذّاکرینَ وَیا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
 
9-دعای خضر عكتابخانه الكترونيك تك كتاب
شیخ مفید در کتاب «مجالس» از محمّدبن‌حنفیه روایت کرده: روزی پدرم حضرت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) کعبه را طواف می‌کرد، ناگاه مردی را دید که به پرده‌های کعبه چنگ زده و این دعا را می‌خواند، به او فرمود: این است دعای تو؟ گفت: آری مگر شنیدی؟ حضرت فرمود: آری شنیدم.فرمود: پس این دعا را پس از هر نماز بخوان، به خدا سوگند هر مؤمنی این دعا را پس از هر نماز بخواند بی‌تردید حق‌تعالی گناهان او را می‌آمرزد هرچند به اندازه‌ی ستارگان آسمان و قطره‌های باران و ریگ‌های زمین و ذرّه‌های خاک باشد.
بعد حضرت امیر(علیه‌السلام) گفت: من این دعا را می‌دانم و حق‌تعالی واسع العطایا (دارای بخشش گسترده) و کریم است، آن مرد گفت: یا امیر‌المؤمنین راست گفتی و بالاتر از هر دانایی داناتری است و آن مرد حضرت خضر بود؛ و کفعمی نیز این دعا را در کتاب «بلد الاَمین» روایت کرده و دعا این است:
يا مَنْ لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ يا مَنْ لا يُغَلِّطُهُ السّآئِلُونَ وَيا مَنْ لا يُبْرِمُهُ اِلْحاحُ الْمُلِحّينَ اَذِقْنى بَرْدَ عَفْوِكَ وَمَغْفِرَتِكَ وَحَلاوَةَ رَحْمَتِكَ
ای آن‌که او را شنیدنی از شنیدن دیگر بازنمی‌دارد، ای آن‌که خواهندگان او را به اشتباه نمی‌اندازند، ای آن‌که اصرار اصرارکنندگان او را خسته نمی‌کند، خنکی گذشت و آمرزشت و شیرینی رحمتت را به من بچشان.
 
10-دعای مکنون كتابخانه الكترونيك تك كتاب
ابن‌بابویه و شیخ طوسی به سندهای معتبر از حضرت امیرمؤمنان علی ع روایت کرده‌اند: هرکه مایل است از دنیا بیرون رود درحالی‌که از گناهان پاک شده باشد همچون طلایی که از ناخالصی پاک می‌شود و در قیامت هیچ کس از او بازخواست و دادخواهی نکند، پس از نمازهای پنج‌گانه 
 دست‌ها را به سوی آسمان بگشاید و این دعا را بخواند.
سپس فرمود: این از رازهای مکنون است که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) به من تعلیم داد و فرمود به حسن و حسین(علیهماالسلام) بیاموزم و دعا این است:
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الْمَكْنُونِ الْمَخْزُونِ الطّاهِرِ الطُّهْرِ الْمُبارَكِ وَاَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظيمِ وَسُلْطانِكَ الْقَديمِ يا واهِبَ الْعَطايا يا مُطْلِقَ الاُْسارى يا فَكّاكَ الرِّقابِ مِنَ النّارِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَفُكَّ رَقَبَتى مِنَ النّارِ وَاَخْرِجْنى مِنَ الدُّنْيا آمِناً وَاَدْخِلْنِى الْجَنَّةَ سالِماً وَاجْعَلْ دُعآئى اَوَّلَهُ فَلاحاً وَاَوْسَطَهُ نَجاحاً وَآخِرَهُ صَلاحاً اِنَّكَ اَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ 
 

11-دعاهای مشهوركتابخانه الكترونيك تك كتاب

 
بنده حقیر این دعاها را دوست دارم 
دعای کمیل
دعای عشرات
دعای سمات
دعای مشلول
دعای یستشیر
دعای مجیر
دعای عدیله
دعای جوشن کبیر
دعای سیفی صغیر معروف به دعای قاموس
دعای ندبه 
دعای نور 
دعای معراج 
دعای قدح 
دعای عکاشه 
دعای علوی مصری 
دعای یا صاحب کل نجوی
دعای سحر رمضان 

دعای یامن اظهرالجمیل 

دعای اویس قرنی
دعای امام مهدی ع 

12-دعای امام مهدی عكتابخانه الكترونيك تك كتاب


کفعمی در کتاب «مصباح» فرموده است: این دعای حضرت مهدی (عج) است:
اللّٰهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِيقَ الطّاعَةِ، وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ، وَصِدْقَ النِّيَّةِ، وَعِرْفانَ الْحُرْمَةِ، وَأَكْرِمْنا بِالْهُدىٰ وَالاسْتِقامَةِ، وَسَدِّدْ أَلْسِنَتَنا بِالصَّوابِ وَالْحِكْمَةِ، وَامْلَأْ قُلُوبَنا بِالْعِلْمِ وَالْمَعْرِفَةِ، وَطَهِّرْ بُطُونَنا مِنَ الْحَرامِ وَالشُّبْهَةِ، وَاكْفُفْ أَيْدِيَنا عَنِ الظُّلْمِ وَالسَّرِقَةِ، وَاغْضُضْ أَبْصارَنا عَنِ الْفُجُورِ وَالْخِيانَةِ، وَاسْدُدْ أَسْماعَنا عَنِ اللَّغْوِ وَالْغِيبَةِ،
وَتَفَضَّلْ عَلىٰ عُلَمائِنا بِالزُّهْدِ وَالنَّصِيحَةِ، وَعَلَى الْمُتَعَلِّمِينَ بِالْجُهْدِ وَالرَّغْبَةِ، وَعَلَى الْمُسْتَمِعِينَ بِالاتِّباعِ وَالْمَوْعِظَةِ، وَعَلىٰ مَرْضَى الْمُسْلِمِينَ بِالشِّفاءِ وَالرَّاحَةِ، وَعَلىٰ مَوْتاهُمْ بِالرَّأْفَةِ وَالرَّحْمَةِ؛ وَعَلىٰ مَشايِخِنا بِالْوَقارِ وَالسَّكِينَةِ، وَعَلَى الشَّبابِ بِالْإِنابَةِ وَالتَّوْبَةِ، وَعَلَى النِّساءِ بِالْحَياءِ وَالْعِفَّةِ، وَعَلَى الْأَغْنِياءِ بِالتَّواضُعِ وَالسَّعَةِ، وَعَلَى الْفُقَراءِ بِالصَّبْرِ وَالْقَناعَةِ، وَعَلَى الْغُزاةِ بِالنَّصْرِ وَالْغَلَبَةِ، وَعَلَى الْأُسَرَاءِ بِالْخَلاصِ وَالرَّاحَةِ، وَعَلَى الْأُمَراءِ بِالْعَدْلِ وَالشَّفَقَةِ، وَعَلَى الرَّعِيَّةِ بِالْإِنْصافِ وَحُسْنِ السِّيرَةِ،
وَبارِكْ لِلْحُجَّاجِ وَالزُّوَّارِ فِى الزَّادِ وَالنَّفَقَةِ، وَاقْضِ ما أَوْجَبْتَ عَلَيْهِمْ مِنَ الْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ، بِفَضْلِكَ وَرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

خدایا، توفیق فرمان‌بری و دوری از نافرمانی و درستی نیت و شناخت واجبات را روزی ما کن و ما را به هدایت و پایداری گرامی دار و زبانمان را به راست‌گویی و حکمت استوار ساز و دل‌هایمان را از دانش و بینش پر کن و شکم‌هایمان را از حرام و شبهه پاک فرما و دستانمان را از ستم و دزدی بازدار و دیدگانمان را از ناپاکی و خیانت فرو بند و گوش‌هایمان را از شنیدن بیهوده و غیبت ببند
و بر دانشمندانمان زهد و خیرخواهی و بر دانش‌آموزان تلاش و شوق و بر شنوندگان پیروی و پندآموزی و بر بیماران شفا و آرامش و بر مردگان مهر و رحمت؛ و بر پیران متانت و آرامش و بر جوانان بازگشت و توبه و بر زنان حیا و پاک‌دامنی و بر ثروتمندان فروتنی و گشادگی و بر تنگدستان شکیبایی و قناعت و بر جنگجویان نصرت و پیروزی و بر اسیران آزادی و راحتی و بر حاکمان عدالت و دلسوزی و بر زیردستان انصاف و خوش‌رفتاری عطا کن
ازمناجات های خمسه عشره امام سجاد زین العابدین عاشق سه مناجات او هستم به ترتیب اول  مناجاة المفتقرين دوم  مناجاة الخائفين سوم مناجاة الذاكرين
 
13- دعای نور كتابخانه الكترونيك تك كتاب   

در روایت از حضرت امیرالمومنین  علی ع علیه السلام مروی است که فرمود: هرکس دعای نور را در عمر خود یکبار بخواند حقتعالی از گناهان او  به برکت این دعا  درگذرداز مهج الدعوات نقل شده است با شرح و بسط که مختصرش این است حضرت امیر المومنین فرمودند که هرکه در هر روز یکبار یا در سالی یکبار یا در عمر خود یک مرتبه این دعا را بخواندمراد هر دو جهان او براید و او را از هیچ افریده بیم نباشد زینهار که به همه کس نیاموزید که به حرام بیازمایند نعوذ بالله جبرییل عرض کرد یا رسول الله من شرم می کنم از ان بنده که این دعا بر کفن او نوشته شده باشد و من او را عذاب کنم و نیز عرض کرد خدا می فرماید که پیش از ادم به نهصد سال این دعا را بر کنگره عرش ثبت کردم و به هیچ پیغمبری نفرستادم الا به امتهای تو هر کس انرا به صدق دل در ماه رمضان در روز ادینه در هنگامی که نماز صبح را گذارده باشد و با کسی سخن نگفته باشد بخواند هر حاجتی که داردبیشتر امت تو عاصی شوند و تکیه بر این دعا کنند و خلل در دین پیدا شود یا رسول الله خدایتعالی می فرماید هر که انرا بخواند هر حاجتی که میان من و او باشد روا کنم یا رسول الله هر کس در این دعا شک کند ملعون دنیا و اخرت است پس جبرییل علیه السلام این دعا را خواند و حضرت رسول صلی الله علیه و اله انرا بیاموخت از مهج الدعوات نقل شده است با شرح و بسط که مختصرش این است حضرت امیر المومنین فرمودند که هرکه در هر روز یکبار یا در سالی یکبار یا در عمر خودیک مرتبه این دعا را بخواند مراد هر دو جهان او براید و او را از هیچ افریده بیم نباشد زینهار که به همه کس نیاموزید که به حرام بیازمایند نعوذ بالله 
 
 بسم الله الرحمن الرحیم
 اللهم یا نورَ النّورِ تنوّرتَ بالنّورِ و النورُ فی نورکَ یا نورُ اللهم یاعزیزُ تَعَزَّزتَ بالعِزَّةِ و العِزَّهُ فی عِزَّةِ عزّتِکَ یا عزیزُ اللهم یا جلیلُ تَجَلّلتَ بالجَلالِ و الجلالُ فی جلالِ
جَلالِکَ یا جلیلُ اللهم یا قَدیمُ تَقَدّمتَ بالقَدَمِ و القَدَمُ فی قَدِمَ قِدمِکَ یا قدیمُ اللهم یا قَدیرُ تَقَدَّرتَ بالقُدرَةِ والقُدرَةُ فی قُدرةِ قُدرتِکَ یا قدیرُ اللهم یا وهّابُ تَوَهّبتَ
بالهَیبَةِ والهَیبَةُ فی هَیبَةِ هَیبَتِکَ یا وهّابُ اللهم یا علیمُ تَعَلَّمتَ بالعِلمِ و العِلمُ فی عِلمِ عِلمِکَ یا علیمُ اللهم یا حکیمُ تَحَکّمتَ بالحِکمَةِ و الحِکمةُ فی حِکمَةِ
حِکمَتِکَ یا حکیمُ اللهم یا مالکُ تَمَلّکتَ بِالمُلکِ و المَلَکوتُ فی مَلَکوتِ مَلَکوتِکَ یا مالکُ اللهم یا قدُّوسُ تَقَدَّستَ بالقُدسِ والقُدسُ فی قُدسِ قُدسِکَ یا قُدُّوسُ اللهم
یا صبورُ  تَصَبَّرتَ بِالصَّبرِ و الصَّبرُ فی صَبرِ صَبرِکَ یا صَبوُرُ اللهم یا مَنّانُ تَمَنَّنتَ بِالمِنَّةِ والمِنَّةُ فی مِنَّتِ مِنَّتِکَ یا مَنّانُ اللهم یا فَردُ تَفَرَّدتَ بِالفَردِ و الفَردُ فی فَردِ فَردِکَ  یا
فَردُ اللهم یا واحِدُ تَوَحَّدتَ بِالوَحدانِیَّةِ والوَحدانِیَّةُ فی وَحدانِیَّةِ وَحدانِیَّتِکَ یا واحِدُ اللهم یا جَمیلُ تَجَمَّلتَ بِالجَمالِ والجَمالُ فی جَمالِ جمالِکَ یا جمیلُ اللهم یا سلامُ
تَسَلَّمتَ بِالسَّلامِ والسَّلامُ فی سَلامِ  سَلامِکَ یا سَلامُ اللهم یا ربِّ تَرَبَّیتَ بِالرُبوبِیَّةِ والرُّبُوبِیَّةُ فی رُبوُبِیِّةِ رُبوُبِیَّتِکَ یا رَبُّ اللهم یا قَهّارُ تَقَهَّرتَ بِالقَهرِ والقَهرُ فی قَهرِ
قَهرِکَ یا قهّارُ اللهم یا جبّارُ تَجَبَّرتَ بالجَبَروُتِ والجَبَروُتُ فی جَبَروُتِ جَبَروُتِکَ یا جَبّارُ اللهم یا کَریمُ تَکَرَّمتَ  بالکَرَمِ والکَرَمُ فی کَرَمِ کَرَمِکَ یا کَریمُ اللهم یا کبیرُ تَکَبَّرتَ
بالکِبریاءِ والکِبریاءُ فی کِبریاءِ کِبریائِکَ یا کَبیرُ اللهم یا رَحیمُُ تَرَحَّمتَ بالرَّحمةِ والرَحمةُ فی رَحمَةِ رَحمَتِکَ یا رَحیمُ اللهم یا عَظیمُ تَعَظَّمتَ بالعَظَمَةِ و العَظَمَةُ فی
عَظَمَةِ عَظَمَتِکَ یا عَظیمُ اللهم یا مَجیدُ تَمَجَّدتَ بالمَجدِ والمَجدُ فی مَجدِ مَجدِکَ یا مَجیدُ اللهم یا حَلیمُ تَحَمَّلتَ بالحِلمِ و الحِلمُ فی حِلمِ حِلمِکَ یا حَلیمُ اللهم لا الهَ
الّا انتَ انَّکَ علی کُلِّ شیءٍ قَدیرٌ سُبحانَ القَهّارُ سُبحانَ الغَفّارُ سُبحانَ القادِرُ سُبحانَ العَزیزُ سُبحانَ القاهِرُ سُبحانَ الجَبّارُ سُبحانَ الصَّبیرُ سُبحانَ الجبّارِ
الوَهّابُ سُبحانَ المانِعُ سُبحانَ المُبین سُبحانَ الحَیُّ سُبحانَ القَیُّومُ سُبحانَ الشّافی سُبحانَ الکافی سُبحانَ المُعافی سُبحانَ الموُمِنُ سُبحانَ المُهَیمِنُ سُبحانَ
الماجِدُ سُبحانَ الواحِدُ سُبحانَ الاَحَدُ سُبحانَ الرَّحمَنُ سُبحانَ الجَلیلُ سُبحانَ الکَریمُ سُبحانَ المُقَدِّمُ سُبحانَ المُؤَخِّرُ سُبحانَ الَاوَّلُ سُبحانَ الاخِرُ سُبحانَ
الظّاهرُ سُبحانَ الباطِنُ سُبحانَ الوافی سُبحانَ الغَنیُّ  سُبحانَ المُغَنی سُبحانَ المُقَدِّرُ سُبحانَ النّوُرُ سُبحانَ الهادی سُبحان الجَلیلُ سُبحانَ المُجیبُ سُبحان اللهِ وَ
الحَمدُ لِلّهِ وَ لَا الهَ الّا اللهُ اَکبَرُ سُبحانَ اللهِ المُسَمّی قَبلَ اَن یُسَمّی سُبحانَ العَلیِّ الاَعلی سُبحانَ اللهِ و تعالی عمّا یَقوُلوُنَ عُلُوًّا کَبیرًا سُبحانَ ذی المُلکِ
والمَلَکوُتِ سُبحانَ ذی العِزَّةِ و العَظَمَةِ والهَیبَةِ والقُدرَةِ وَالکِبریاءِ والجَلالِ والجَبَروُتِ سُبحانَ المَلِکِ المَعبوُدِ سُبحانَ المَلِکِ المَقصوُدِ سُبحانَ المَلِکِ الحَیِّ العَلیمِ
الحَکیمِ الَّذی لایَنامُ و لا یَفوُتُ اَبَدًا دائِمًا باقِیًا سُبّوُ حٌ قُدوُسٌ رَبُّنا و رَبُّ الملائِکَةِ و الرّوُحُ لا الهَ الّا اللهُ وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ لَهُ المُلکُ وَ لَهُ الحَمدُ و هُوَ علی کلِّ شیءٍ
قَدیرٌ یا حَیُّ یا قَیّوُمُ یا ذَالجَلالِ وَالاِکرام  لا الهَ الّا هُوَ عَلَیهِ وَ تَوَکَّلتُ وَ هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظیمِ وَ لا حَولِ وَلا قُوَّةِ اِلّا بِاللهِ العَلِیِّ العَظیمِ بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرّاحمینَ لا الهَ
الّا اللهُ الحَلیمُ الکَریمُ  لا الهَ الّا اللهُ العَلیُّ العَظیمُ سُبحانَ اللهِ ربِّ السَّمواتِ السَّبعِ وَرَبِّ الاَرَضینِ السَّبعِ وَ ما فیهِنَّ و مابَینَهُنَّ و رَبُّ العَرشِ العَظیمِ  وَ اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ
العالَمینَ یا مَن اَظهَرَ اَلجَمیلِ وَ سَتَرَ اَلقَبیحِ یا مَن لَم یُؤاخِذ بِالجَریرَةِ وَ لَم یَهتِکَ السِّترَ یا عَظیمَ اَلعَفوِ یا حَسَنَ التَّجاوُزِ یا واسِعَ اَلمَغفِرَةِ و یا باسِطَ اَلیَدَینِ بِالرَّحمَةِ یا
صاحِبَ کُلِّ نَجوی و یا مُنتَهی کُلِّ شَکوی و یا مُفَرِّجَ کُلِّ کُربَةٍ یا مُقیلَ کُلِّ عَثرَةٍ یا کَریمَ الصَّفحِ یا عَظیمَ المَنِّ یا مُبتَدِءًا بِالنِعمِ قَبلَ اِستِحقاقِها یا رَبّاهُ یا سَیِّداهُ یا غایَةَ
رَغبَتاهُ اَسئَلُکَ بِکَ  و بِمُحَمَّدٍ  و عَلِیٍّ  و فاطِمَةَ  و الحَسَنِ  و الحُسَینِ  و عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ  و مُحَمَّدَ بنَ عَلِیٍ و جَعفَرِبنِ مُحَمَّدٍ  و موسَی بنِ جَعفَرٍ و عَلِیِّ بنِ
موسی و مُحَمَّدَ بنِ عَلِیٍّ و عَلیِّ بنِ مُحَمَّدٍ وَ الحَسَنِ بنِ عَلیٍّ وَالقائِمِ المَهدِیِّ الاَئِمَّةِ الهادِیَةِ عَلَیهِمُ السَّلامُ اَن تُصَلِّیَ علی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ  و اَسئَلُکَ یا اللهُ یا
اللهُ اَلّا تُشَوِّهَ خَلقی بالنّارِ و اَن تَفعَلَ بی ما اَنتَ اَهلُهُ بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرّاحِمینَ   

 

14-دعای اویس قرنیكتابخانه الكترونيك تك كتاب

در کتاب مهج‌ الدعوات از اویس قرنی روایت کرده گفت: حضرت علی (ع) فرمودند:

هر کس این دعا را بخواند حق تعالی دعای او را

مستجاب فرماید و جمیع حاجت‌های او را روا سازد

سپس فرمود: قسم به خدایی که که مرا به حق برانگیخت به پیغمبری به درستی که هر کس چهل شب از شبهای جمعه این دعا را بخواند حق تعالی همه گناهانی که مابین او و خدای تعالی است بیامرزد
و هر کس این دعا را بخواند و حال آنکه مرتکب گناهان کبیره شده باشد تمام گناهان او آمرزیده شود و اگر در آن شب بمیرد شهید مرده است 


یا سلامُ ‌المؤمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبّرُ الطّاهِرُ الْمُطَهَّرُ الْقادِرُ الْمُقْتَدِرُ یا مَنْ یُنادَی مِنْ کلَّ فَجًّ بِألْسِنَهٍ شَتّی وَ لُغاتٍ مُخْتَلفهٍ وَ حَوائِجَ أخْری یا مَنْ لا یَشْغَلُهُ شان عن شَأنٍ، أنْتَ الّذی لا تُغَیَّرُکَ الأزْمِنَهُ وَ لا یحیطُ بِکَ الْأمْکِنَهُ وَ لا تأخُذُکَ  سِنَهٌ  وَ لا  نَوْمٌ یَسَّرْلی مِنْ أمْری ما أخافُ عُسْرَهُ وَ فَرَّجْ لی ما أخافُ کَرْبَهُ وَ سَهَّلْ لی مِنْ أمْری ما أخافُ حُزْنَهُ سُبْحانَکَ لا إلهَ ألاّ أنْتَ أنّی کُنْتُ مِنَ‌الظّالِمینَ عَمِلْتُ سُوءً وَ ظَلَمْتُ نَفْسی فَاغْفِرْلی، فإنَّهُ لا یَغْفِرُ الذُّنوبَ إلا أنْتَ وَ اَلْحَمْدُللهِ رَبَّ‌ الْعالمین وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إلاّ بِالله الْعَلیّ الْعظیم وَ صَلَّ الله عَلی سیدنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً.

15-دعای شریف  يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ كتابخانه الكترونيك تك كتاب

علامه مجلسی (رضي الله عنه ) نقل میکند که عمر بن شعیب میگوید جدم از پیامبر بزرگوار اسلام شنید که روزی حضرت جبرائیل (ع) بر من نازل شد در حالیکه شادمان و خندان بود بر من سلام کرد من نیز جواب سلام او را دادم و گفتم علیکم السلام یا جبرائیل. جبرائیل (ع) عرض کرد همانا خداوند عزوجل هدیه ای برای تو فرستاده و آن کلماتی از گنجهای بهشت است که خداوند به تو کرامت فرموده است. گفتم آن کلمات چیستند؟ گفت: آن کلمات اینها هستند بگو:

 يَا مَنْ‏ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ‏ وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ‏ يَا مَنْ لَمْ يُؤَاخِذْ بِالْجَرِيرَةِ

وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ يَا عَظِيمَ الْعَفْوِ يَا حَسَنَ التَّجَاوُزِ يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ

يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ يَا صَاحِبَ كُلِّ نَجْوَى وَ يَا مُنْتَهَى كُلِّ شَكْوَى

يَا مُقِيلَ الْعَثَرَاتِ‏ يَا كَرِيمَ الصَّفْحِ يَا عَظِيمَ الْمَنِّ يَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ

قَبْلَ اِسْتِحْقَاقِهَا يَا رَبَّنَا وَ يَا سَيِّدَنَا وَ يَا مَوْلَانَا وَ يَا غَايَةَ رَغْبَتِنَا

أَسْأَلُكَ يَا اللَّهُ أَنْ لَا تُشَوِّهَ خَلْقِي بالنَّار



جمعه

16-دعای قنوتكتابخانه الكترونيك تك كتاب

 

1-     إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ    ((مَغْفِرَتُکَ أوْسَعُ مِنْ ذُنُوبی وَرَحْمَتُکَ أرْجَی عِنْدِیِ مِنْ عَمَلِی، فَاغْفِرْلی ذُنُوبی یَا حَیَّاً لاَ یَمُوتُ؛ ))

2- الهی ربی سیدی مولای   (( سَهِّلْ لِى مَناهِجَ الْوُصْلَةِ وَالْوُصُولِ، وَتَوِّجْنِى بِتاجِ الْكَرامَةِ وَالْوَقارِ، وَأَلِّفْ بَيْنِى وَبَيْنَ أَحِبَّائِكَ فِى دارِ الدُّنْيا وَدارِ الْقَرارِ،))

3- الهی ربی سیدی مولای ((اِنَّ ذُنُوبی لا تَضُرُّکَ وَاِنَّ مَغْفِرَتَکَ لی لا تَنْقُصُکَ فَاَعْطِنی ما لایَنْقُصُکَ وَاغْفِرْ لی ما لایَضُرُّکَ))

4- الهی ربی سیدی مولای(( فَضْلُكَ رَجَائِي، وَ كَرَمُكَ وَ رَحْمَتُكَ أَمَلِي، لا عَمَلَ لِي أَسْتَحِقُّ بِهِ الْجَنَّةَ، وَ لا طَاعَةَ لِي أَسْتَوْجِبُ بِهَا الرِّضْوَانَ، إِلا أَنِّي اعْتَقَدْتُ تَوْحِيدَكَ

   وَ   عَدْلَكَ، وَ ارْتَجَيْتُ إِحْسَانَكَ وَ فَضْلَكَ، وَ أَنْتَ أَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ، وَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ،))   

5 -إِلَهِي  ربی سیدی مولای  لا اَملِكُ لِنِفسی نَفعاً وَلا ضَرا وَلا مُوتاً وَلا حَیاة وَلا نُشُورا وَلا اَستَطیعُ اَن آخَذُ إلاّ ما اَعطَیتَنی وَلا اَن  اَتقیَ إِلاّ ما وَقَیتَنی ,

اَللهُمَ وَفِقنی لِما تُحِبُ وَتَرضى مِنَ القُولِ وَالعَمَلی فی عافیهَ))

6-إِلَهِي   ربی سیدی مولای  (( جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِي وَ عَفْوُكَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِي   فَسُرَّنِي بِلِقَائِكَ يَوْمَ تَقْضِي فِيهِ بَيْنَ عِبَادِكَ  ))

إِلَهِي اعْتِذَارِي إِلَيْكَ فَاقْبَلْ عُذْرِي يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ

7-إِلَهِي  ربی سیدی مولای   إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ  وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ

8-     إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ  (( يا مَنْ لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ وَيا مَنْ لا يُبْرِمُهُ اِلْحاحُ الْمُلِحّينَ وَ يا مَنْ لا يُغَلِّطُهُ السّآئِلُونَ

 اَذِقْنى بَرْدَ عَفْوِكَ وَمَغْفِرَتِكَ وَحَلاوَةَ رَحْمَتِكَ))

9- اِلهى وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ   اِرْحَمْ عَبْدَک الذَّلیلَ ذَاالّلِسانِ الْکلیلِ وَالْعَمَلِ الْقَلیلِ وَامْنُنْ عَلَیهِ بِطَوْلِک الْجَزیلِ

وَاکنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّک الظَّلیلِ یا کریمُ یا جَمیلُ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

10-        إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ     اِرْحَمْنى بِرَحْمَتِكَ وَارْضَ عَنّى بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ وَفَضْلِكَ يا ذَاالْجُودِ وَالاِْحْسانِ وَالطَّوْلِ وَالاِْمْتِنانِ

             إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ  اَنَا عاجِزٌ فِی کُلِّ شَیٍ وَ اَنْتَ اَلْقادِرُ عَلی کُلِّ شَیٍ اِرْحَمْ عَلَیَّ وَ اقْضِ حاجَتی ِبِرَحْمَتِكَ‏ يَا أَرْحَمَ‏ الرَّاحِمِينَ

 

17 -دعای شیخ ابوسعید كتابخانه الكترونيك تك كتاب

 یاحَنان یامَنان؟ یادَیان یا بُرهان؟ یا سُبحان یا رَحمان ؟یامُستعان؟ یا عَزیزَ الشَان ؟یادائِم السُلطان ؟یا کَثیر الخَیر والاِحسان ؟نَعوذُ بِکَ مِنَ الحِرمانِ وَالخُذلان؟

قران

﷽ . سَابِقُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا  كَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ  وَرُسُلِهِ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو  الْفَضْلِ الْعَظِيمِ – bahrainelections

سَابِقُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ 

 أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَكُوا أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ ... أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ ‏ أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ  مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَمَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَـٰئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيْرِ حِسَابٍ إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ ‎ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَىٰ لَهُمْ  وَالَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْسًا لَّهُمْ وَأَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ ‎ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا  أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ۚ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا ‎

 مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِّن مَّاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِّن لَّبَنٍ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ وَأَنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى وَلَهُمْ فِيهَا مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ وَمَغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي النَّارِ وَسُقُوا مَاءً حَمِيمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ  . مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ أُكُلُهَا دَائِمٌ وَظِلُّهَا تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوا وَّعُقْبَى الْكَافِرِينَ النَّارُ

 وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ ‎ الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ ۗ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ أُولَٰئِكَ جَزَاؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ۚ وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ 

خدای تبارک وتعالی ما را تشویق کرده است که بشتابید به سوی دو چیز یکی مغفرت خود ودیگری بهشت است واین دو چیز در سایه ایمان به خدا وروز قیامت وعمل صالح بدست میاید خدای تبارک وتعالی در قران کریم در سه جا فرموده است  أَمْ حَسِبْتُمْ ((ایا گمان کردید )) یعنی گمان بد نکنیید دچار شک وتردید نشوید  أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَكُوا گمان کردید شما را رها کردیم ودر دنیا شما را امتحان نمیکنم وبرای رسیدن به بهشت گذشتگان شما را در سختی ها  وضرر وزیانها امتحان کردیم تا مجاهدان وصابران شما را غربال کنم وانان هستند که وارثان بهشت هستند علی ع رسول الله (صلى الله عليه و آله) مى فرمود «كه بهشت در سختيها احاطه شده و آتش در خواهشهاى نفسانى.  إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَإِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ

علی ع میفرماید بهشت با تمنا بدست نمی اید  این طور گمان نکنیید هر کس بگوید خدایا به تو ایمان اوردم بعد از این امتحان خدا شروع میشود تا ببیند لیاقت بهشتی را که وعده داده است دارد یا ندارد بهشت جایگاه اهل ایمان است وجهنم جایگاه کافران است برای اینکه اهل ایمان مولی دارند وکافران مولی ندارند بهشتی که خداوند وعده داده است بزرگی آن به اندازه عرض اسمانها وزمین که ما ساکن هستیم علم نجوم بزرگی عالم دنیا را در حد بی نهایت تصور میکند ببین بهشت خداوند چقدر بزرگ است ببین برای این گروه اندک بهشتی چه جایگاه بزرگی درست کرده است واین بهشت را خداوند توصیف کرده است دو چیز  بهشت دائمی است خوردنی های ان وسایه بهشت دائمی است أُكُلُهَا دَائِمٌ وَظِلُّهَا دیگر خبری از فصل پاییز نیست همیشه بهار وتابستان است ودیگر انکه هر نوشابه ای در انجا پاکتی نیست به شکل یک جوی روان است آب  شیر  عسل  شربت همه به شکل جوی اب در باغ های بهشت روان است واما میوه های ان چگونه است وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍلَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ خدای تبارک وتعالی فرموده است میوه های بسیار که هیچگاه نه قطع میشود ونه ممنوع میشوند حال تصور کن خدای تبارک وتعالی که این همه عظمت وجلال وجبروت دارد بگوید کثیره معنای این کلمه در نزد او بسیار بزرگ است اگر یک بچه ای به شما بگوید پول زیادی به شما میدهم ویک ادم ثروتمند بالغ هم این جمله را بگویید به کثرت کدامشان بیشتر یقین دارید حال کلام خداوند نیز بر این منوال است هنگامی که او بگوید وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ میوه بسیاری در بهشت است یعنی تقریبا در حد بی نهایت است طوری که از اول دنیا تا اخر دنیا از هر میوه ای یکبار بخوری هر بار میوه ای جدید را تجربه کنی  بهشت مثل این دنیا میوه محدودی ندارد این حدیث که از حضرت رسول ص امده است   إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَإِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ در کتاب اهل سنت هم هست بهشت با سختی بدست میاید وجهنم با شهوات پوشیده شده است بهشت با سختی ها ورنج در راه خدا حاصل میگردد واتش جهنم نیز با لذت ها وشهوت ها وپیروی از انها حاصل میشود 

مسلم در صحيح خود از انس بن مالک رضي الله عنه روايت مي کند که پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمودند:

«حفت الجنة بالمكاره وحفت النار بالشهوات». مسلم (2822) و ترمذي (2559).

يعني: بهشت با سختيها پوشيده و جهنم نيز با شهوات پوشيده شده است. 

جمعه بهمن 1400

 

وسارعوا الى مغفرة من ربكم وجنة عرضها السماوات

 

 

Pin by Mohsen Mohmmed on قرآن | Decorative plates, Decor, Plates

 

 

طالب علم إرتد ملابس تم الاجتياز بنجاح تأملات في سورة الحديد - sprungto.com

المكتوب .. ما بين الأرزاق والهبات (4) … بقلم : جمال عمر – اقلام مصرية

 

نماز

 

ملاك قبولي نماز     

 

 

امام صادق (ع ) :قال الله تبارك و تعالي : انما اقبل الصلاة لمن تواضع لعظمتي ، و يكف نفسه عن الشهوات من اجلي و يقطع نهاره بذكري ولا يتعاظم علي خلقي و يطعم الجائع و يكسو العاري ، و يرحم المصاب و يؤوي الغريب ...

خداوند متعال فرمود: نماز كسي را مي پذيرم كه :۱- درمقابل عظمت من خاضع باشد.۲- از خواسته هاي نفساني به خاطر من خود را دور كند.۳-روزش را با ياد من به پايان برد.۴- بر بندگانم بزرگي نفروشد.۵- به گرسنه غذا دهد.۶- برهنه را بپوشاند.۷- به مصيبت ديده مهرباني كند.۸- غريب راپناه دهد.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص .۲۴۲ ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۳۸۶ )

 

قبولي يك نماز

امام صادق (ع ) :من قبل الله منه صلاة واحدة لم يعذبه

اگر خداوند از كسي يك نماز بپذيرد او را عذاب نمي كند.

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص .۲۳ محجة البيضاء، ص ۳۳۹ )

 

نشانه قبولي نماز

امام صادق (ع ) :من احب ان يعلم اقبلت صلاته ام لم تقبل فلينظر هل منعته صلاته عن الفحشاءو المنكر فبقدر ما منعته قبلت منه

هركس دوست دارد بداند كه نمازش قبول شده يا نه ، ببيند كه آيا نمازش او را ازگناه و زشتي باز داشته يا نه ؟ پس به هر قدر كه نمازش او را از گناه باز داشته ، به همان اندازه نمازش قبول شده است .

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص ۱۹۸ )

 

حضور قلب

امام سجاد (ع ) : ان العبد لا يقبل من صلاته الا ما اقبل عليه منهابقلبه

همانا نماز بنده پذيرفته نمي شود، مگر آنچه را كه با قلبش به نماز توجه كرد.

( وسائل الشيعه ، ج ۴، ص .۶۸۸ المواعظ العدديه ، ص ۲۷۰ )

 

استخفاف در نماز مانع قبولي نماز

امام صادق (ع ) :و الله انكم لتعرفون من جيرانكم و اصحابكم من لو كان يصلي لبعضكم ما قبلها منه لاستخفافه بها ان الله لايقبل الا الحسن فكيف يقبل ما يستخف به ؟

قسم به خدا، شما از همسايگان و دوستان خود كساني را مي شناسيد كه اگر براي بعضي از شما نمازي بخوانند از او قبول نخواهيدكرد، به علت استخفاف و بي اعتنايي كه بر آن روا داشته ، همانا خداوند چيز نيكو وشايسته را فقط

مي پذيرد، پس چگونه بپذيرد عبادتي راكه به آن بي توجهي شده است ؟

( ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۳۸۷ )



سخت ترين چيز
امام صادق (ع ) : والله انه ليأتي علي الرجل خمسون سنة ، وما قبل الله صلاة واحدة فاي شي ء اشد من هذا

قسم به خدا، از زندگي انسان پنجاه سال بگذرد (و نماز خوانده باشد)، ولي خداوند يك نماز او را قبول نمي كند، چه چيزي سخت تر از اين !

( ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۳۸۷ )

 

نماز و ولايت

امام سجاد (ع ) : في جواب سائل سأله عن حدود الصلاة ... قال :و ما سبب قبولها؟ قال - عليه السلام - : ولايتنا و البراءة من اعدائنا

در پاسخ كسي كه پرسيد از حدود نماز... و چه چيزي سبب قبولي نماز است ؟ فرمود: "ولايت مااهل بيت ، و برائت از دشمنان ما".

( ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۳۸۶ )

 

چهار چيز مانع قبولي نماز

امام صادق (ع ) : اربعة لا تقبل لهم صلوة : الامام الجائر و الرجل يؤم القوم و هم له كارهون و العبد الابق من مواليه من غير ضرورة والمرئة تخرج من بيت زوجها بغير اذنه

چهار گروه هستند كه نمازشان قبول نيست :۱- پيشواي جائر.۲- مردي كه امامت نماز جماعتي را به عهده مي گيرد كه جماعت از امامت اوكراهت دارد.۳- عبدي كه بدون ضرورت از مولايش فرار كند.۴- زني كه بدون اجازه شوهرش از خانه بيرون رود.

( جامع احاديث الشيعه ، ج ۵، ص ۵۲ )



مانع قبولي نماز زن
امام صادق (ع ) : ايما امراة باتت و زوجها عليها ساخطفي حق ، لم تقبل منها صلوة حتي يرضي عنها

هر زني كه شب بخوابد در حالي كه شوهرش به خاطر (مطلب ) حقي از وي خشمگين باشد، هيچ نمازي از او قبول نمي شود، مگرآن كه شوهرش از او راضي شود.

( فروع كافي ، ج ۵، ص ۵۰۷ )

 

شرط قبولي نماز

پيامبر (ص ) : لو صليتم حتي تكونوا كالاوتار و صمتم حتي تكونوا كالحنايا لم يقبل الله منكم الا بورع

اگر آن قدر نماز بخوانيد تا همچون زه كمان شويد، و آن قدر روزه بگيريد تا همچون كمان خم شويد، خدا از شما قبول نمي كند، مگر اين كه انسان با ورع باشيد.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۲۵۸ )

 

غيبت ، مانع قبولي نماز

پيامبر (ص ) : من اغتاب مسلما او مسلمة لم يقبل الله صلوته و لا صيامه اربعين يوما و ليلة الا ان يغفر له صاحبه

هر كس غيبت مرديا زن مسلماني را كند، تا چهل شبانه روز نماز و روزه اش پذيرفته نيست ، مگر اين كه غيبت شونده او را ببخشد.

( بحار الانوار، ج ,۷۵ ص ۲۵۸ )

 

خشم بر والدين ، مانع قبولي نماز

امام صادق (ع ) : من نظر الي ابويه نظرماقت ، و هما ظالمان لم يقبل الله له صلاة

هر كه به پدر و مادر نگاه تند و خشم آلود كند، اگر چه به وي ستم كرده باشند، خداوند نمازش را نمي پذيرد.

( جامع السعادات ، ج ۲، ص ۳۵۱ )

 

نتيجه لقمه حرام

پيامبر (ص ) :من اكل لقمة حرام لم تقبل له صلوة اربعين ليلة و لم تستجب له دعوة اربعين صباحا

كسي كه لقمه حرام بخورد، تا چهل شب نماز او قبول نمي شود و دعاي وي نيز تا چهل روز به اجابت نمي رسد.

( دارالسلام نوري ، ج ۴، ص ۲۱۳ )

 

نماز و زكات

امام رضا (ع ) :من صلي و لم يزك لم تقبل صلوته

هر كس نماز بخواند، ولي زكات و ماليات اسلامي نپردازد، نمازش قبول نمي شود.

( بحار الانوار، ج ,۹۶ ص ۱۲ )

 

گناه مانع نماز شب

امام علي (ع ) :جاء رجل الي اميرالمؤمنين - عليه السلام - فقال : يا اميرالمؤمنين اني قد حرمت الصلاة بالليل ، فقال اميرالمؤمنين -عليه السلام - : انت رجل قد قيدتك ذنوبك .

مردي نزد اميرالمؤمنين (ع ) آمد وگفت : اي امير مؤمنان ! من از نماز شب محروم شدم . علي (ع ) فرمود: تو مردي هستي كه گناهانت تو را زنداني (اسير) كرده است .

( ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۴۲۲ )

 

شرب خمر مانع نماز

امام صادق (ع ) :لا تقبل صلوة شارب الخمر اربعين يوماالا ان يتوب

نماز شرابخوار تا چهل روز مقبول نخواهد شد، مگر اين كه توبه كند.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص .۳۱۷ ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۳۸۸ )

 

آمادگي كامل براي نماز

امام باقر (ع ) : لا تقم الي الصلاة متكاسلا و لامتناعسا و لا متثاقلا

در حال كسالت و خواب آلودگي و سنگيني به نماز نايستيد.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۲۳ )

 

دروغ ، مانع نماز شب

امام صادق (ع ) :ان الرجل ليكذب الكذبة فيحرم بهاصلاة الليل

همانا مردي دروغ مي گويد، پس به خاطر آن دروغگويي از نماز شب محروم مي شود.

( ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۴۲۲ )

 

نماز و آزردن همسر

پيامبر (ص ) :من كان له امرئة تؤذيه لم يقبل الله صلاتها و لا حسنة من عملها حتي تعينه وترضيه و ان صامت الدهر... و علي الرجل مثل ذلك الوزر اذا كان لها مؤذياظالما

كسي كه همسر خود را بيازارد، نماز و اعمال نيك او مورد پذيرش الهي قرار نمي گيرد، مگر آن كه به كمك او بپردازد و رضايتش را جلب كند، گر چه هميشه روزه دار باشد و البته شوهر نيز داراي همين نوع از عقاب است ، در صورتي كه همسر خويش را بيازارد و به او ظلم روا دارد.

( وسائل الشيعه ، ج ,۱۴ ص ۱۱۶ )

 

مانع تقرب به خدا

امام علي (ع ) : لا قربة بالنوافل اذا اضرت بالفرائض

نوافل و مستحبات اگر به واجبات ضرر برسانند موجب تقرب به درگاه خداي تعالي نخواهند بود.

( غرر الحكم ، ص ۳۴۵ )

 

كيفر مضاعف

امام باقر (ع ) :من شرب الخمر فسكر منها لم يقبل الله صلاته اربعين يوما فان ترك الصلاة في هذه الايام ضوعف عليه العذاب لترك الصلاة

كسي كه شراب بنوشد و مست شود، تا چهل روز نماز او قبول نيست ، پس اگر نمازي را دراين روزها ترك كند عقاب و كيفر وي نيز چند برابر است .

( ثواب الاعمال ، ص ۵۵۱ )


پنج چيز مانع قبولي نماز

پيامبر (ص ) :لا يقبل الله صلاة خمسة نفر. الابق من سيده و امرأة لا يرضي عنها زوجها و مدمن الخمر و العاق و اكل الربا

خداوندنماز پنج گروه را نمي پذيرد:۱- بنده اي كه از نزد مولاي خود فراركرده است .۲- زني كه شوهرش از وي راضي نيست .۳- شرابخوار و دائم الخمر.۴- كسي كه عاق والدين شده است .۵- رباخوار.

( مستدرك الوسائل ، ج ,۱۳ ص ۳۳۲ )

 

تحقير نماز و محروم از شفاعت

امام صادق (ع ) : لا ينال شفاعتنا من استخف بالصلاة

هر كس نماز را سبك بشمارد، به شفاعت ما دست نخواهد يافت .

( فروع كافي ، ج ۳، ص ,۲۷۰ حديث ۱۵ )

 

دزدترين مردم

امام علي (ع ) : ان اسرق الناس من سرق من صلاته

دزدترين مردم كسي است كه از نمازش كم بگذارد.

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص ۲۲۲ )

 

با عجله خواندن نماز

پيامبر (ص ) : اسرق الناس فاالذي يسرق من صلاته فصلاته تلف كما يلف الثوب الخلق فيضرب بها وجهه

دزدترين مردم كسي است كه به خاطر سرعت و شتابزدگي از نماز خود كم كند، نماز چنين انساني همچون جامه مندرسي در هم پيچيده شده ، به صورت اوپرتاب مي گردد.

( ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۴۰۶ )


شتابزدگي در نماز

پيامبر (ص ) : ...لا صلوة لمن لا يتم ركوعها و سجودها

كسي كه ركوع و سجودش را ناتمام و شتابزده به جا مي آورد، نمازش پذيرفته نيست .

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۲۵۳ )

 

كاهلي در نماز

امام باقر (ع ) :لا تقم الي الصلوة متكاسلا و لا متناعسا و لامتثاقلا فانها من خلل النفاق

با حال مستي و خواب آلوده و كاهلانه نماز را به جانياور، كه اينها ازروزنه هاي نفاق است .

( ميزان الحكمه ، ج ۵، ص .۳۹۸ بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۲۳۱ )

 

نماز با عجله

امام صادق (ع ) :ان العبد اذا عجل فقام لحاجته يقول الله تبارك و تعالي : "اما يعلم عبدي اني انااقضي الحوائج "

زماني كه بنده براي رفع حاجت خود نمازش را با عجله بخواند، خداوند مي فرمايد: "آيا بنده من نمي داند كه حاجت او را من برآورده مي كنم ".

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص ۲۴ )

 

نتيجه سبك شمردن نماز

امام صادق (ع ) : اذا قام العبد في الصلاة فخفف صلاته قال الله تعالي لملائكته : اما ترون الي عبدي كأنه يري ان قضاء حوائجه بيدغيري ، اما يعلم ان قضاء حوائجه بيدي

هرگاه بنده براي نماز به پا خيزد و نمازش را سبك ادا كند، خداوند به فرشتگان خود مي فرمايد: آيا به بنده من نمي نگريد كه گويا برآوردن حاجتهايش را به دست ديگري غير از من مي بيند آيا نمي داند كه برآوردن حوايج او به دست من است .

( محجة البيضاء، ج ۱، ص .۳۴۱ تهذيب ، ج ۱، ص ۲۰۴ )

 

آفات سريع خواندن نماز

امام صادق (ع ) :ابصر علي بن ابي طالب - عليه السلام - رجلا ينقر صلاته فقال : منذ كم صليت بهذه الصلاة ؟ فقال له الرجل : منذ كذا وكذا فقال : مثلك عند الله مثل الغراب اذا نقر لو مت ، مت علي غير ملة ابي القاسم محمد - صلي الله عليه واله - ثم قال علي - عليه السلام - :ان اسرق الناس من سرق من صلاته

علي (ع ) به مردي كه نمازش را به سرعت مي خواند، نگاه كرد. امام سؤال كرد از چه وقتي اين طور نماز مي خواني ؟ مرد پاسخ داد: از فلان وقت تا به حال . امام فرمودند: مثل (نماز خواندن ) تو در پيش خداوند مثل كلاغي است كه (بسرعت ) از زمين دانه مي چيند، اگرتو به اين حالت بميري ، مرده اي به غير دين پيامبر اسلام . امام فرمودند: همانا كه دزدترين مردم كسي است كه از نمازش بدزدد (يعني كم كند).

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص ۲۴ )

 

عذاب ضايع كننده نماز

پيامبر (ص ) : لا تضيعوا صلاتكم ، فان من ضيع صلاته حشره الله مع قارون و فرعون و هامان - لعنهم الله و اخزاهم - و كان حقا علي الله ان يدخله النار مع المنافقين ، فالويل لمن لم يحافظ صلاته

نماز خودتان را ضايع نكنيد، به حقيقت هر كس نماز خويش را ضايع كند،خداوند عز و جل او را با قارون و فرعون و هامان محشور مي كند، خداوند به آنان لعنت كند و آنها را رسوا سازد، وبر خدا لازم است آنها را با منافقها به آتش داخل كند، پس واي بر كسي كه به نمازش مواظب نباشد.

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص ۲۰۲ )

 

محروميت از شفاعت

پيامبر (ص ) :لا ينال شفاعتي من اخر الصلوة بعد وقتها

كسي كه نماز را از وقتش تأخير بيندازد، (فرداي قيامت ) به شفاعت من نخواهدرسيد.

( بحار الانوار، ج ,۸۳ ص ۲۰ )

 

ترك نماز باعث حبط عمل

پيامبر (ص ) :من ترك صلاته حتي تفوته من غيرعذر فقد حبط عمله

كسي كه نمازش را بدون عذر ترك كند (نخواند) تا وقت آن بگذرد، عمل او نابود شده است .

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص .۲۰۳ ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۴۰۳ )

 

فاصله كفر و ايمان

پيامبر (ص ) :بين العبد و بين الكفر ترك الصلاة

فاصله كفر و بندگي ترك نماز است .

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص .۲۰۲ ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۴۰۳ )


مورد لعن واقع شدن

پيامبر (ص ) :تارك الصلاة ملعون في التوراة ملعون في الانجيل ملعون في الزبور ملعون في القران ملعون في لسان جبرئيل ملعون في لسان ميكائيل ملعون في لسان اسرافيل ملعون في لسان محمد

ترك كننده نماز در تورات و انجيل و زبور و قرآن مورد لعنت قرار گرفته و به زبان جبرئيل و ميكائيل واسرافيل و محمد (ص ) ملعون است .( انوار الهدايه ، ص .۱۹۷ الحكم الزاهرة ، ص ۲۹۴ )

 

ترك نماز و هنگام مردن

پيامبر (ص ) :من ترك صلوة لا يرجو ثوابها و لايخاف عقابها فلا ابالي ايموت يهوديا ونصرانيا او مجوسيا

كسي كه نماز را ترك كند، در حالي كه اميد به پاداش نمازش ندارد و ازعذاب ترك نماز نيز ترسناك نيست ، پس باكي نيست كه يهودي بميرد، يانصراني ، يا مجوسي .

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص .۲۰۳ ميزان الحكمه ، ج ۵، ص ۴۰۳ )

 

عاقبت ترك نماز

پيامبر (ص ) :من ترك الصلاة متعمدا كتب اسمه علي باب النار ممن يدخلها

هر كس عمدا نمازش را ترك كند، بر درب جهنم نامش ازدوزخيان نوشته مي شود.

( كنز العمال ، ج ۷، حديث ۱۹۰۹۰ )

 

پاسخ اهل دوزخ

امام علي (ع ) :ألا تسمعون الي جواب اهل النار حين سئلوا:"ما سلككم في سقر؟ قالوا: لم نك من المصلين "

آيا به پاسخ اهل دوزخ گوش فرانمي دهيد كه وقتي از آنها مي پرسند: "چه چيز شما را گرفتار دوزخ ساخت ؟ مي گويند: ما از نمازگزاران نبوديم ".

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص .۲۲۴ نهج البلاغه ، خطبه ۱۹۰ )

 

بيزاري از تارك الصلوة

امام صادق (ع ) :جاء رجل الي النبي - صلي الله عليه و اله - فقال : يا رسول الله ! اوصيني ،فقال : لا تدع الصلاة متعمدا فان من تركهامتعمدا فقد برئت منه ملة الاسلام

مردي پيش رسول خدا (ص ) آمد و عرض كرد: يارسول الله ! مرا نصيحتي بفرماييد، حضرت فرمود: نماز را عمدا رها مكن ، كسي كه عمدانماز را ترك كند ملت اسلام از او بيزار است .

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص ۲۹ )

 

عقاب تارك الصلوة

پيامبر (ص ) :من ترك الصلوة متعمدا من غير علة فقدبرء من ذمة الله و ذمة رسوله

كسي كه نماز را عمدا و بدون علت ترك كند از امان خدا و رسولش دورخواهد بود.

( جامع احاديث الشيعه ، ج ۴، ص ۷۵ )

 

نشانه كفر و نفاق

پيامبر (ص ) :الجفاء كل الجفاء و الكفر من سمع منادي الله تعالي ينادي بالصلاة و يدعوه الي الفلاح فلا يجيبه

نشانه ستمكاري و كفر(نفاق ) آن است كه كسي منادي خدا را بشنود كه به نماز ندا مي دهد و وي را به رستگاري مي خواند و دعوت او را اجابت نكند.

( نهج الفصاحه ، ص ۲۷۹ )

 

درخواست بي نماز در برزخ

پيامبر (ص ) : ارك الصلاة يسأل الرجعة الي الدنيا، و ذلك قول الله تعالي : حتي اذا جاء احدهم الموت قال : "رب ارجعون لعلي أعمل صالحا فيما تركت ، كلا انها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون "

بي نماز درخواست مي كند به دنيا برگردد، و اين است سخن خداوند متعال تا گاهي كه به يكي از آنان مرگ آمد گويد: "پروردگارا مرا برگردانيد تا شايدعمل شايسته انجام دهم در آنچه بازگزاردم ، نه چنين است آن سخني است كه او گوينده اش هست ، واز پشت آنهاتا روزي كه برانگيخته شوند برزخ است .

( بحار الانوار، ج ,۷۷ ص .۵۸ اصول وافي ، ج ۲، ص ۶۵ )

 

نتيجه ترك نماز

پيامبر (ص ) :لتنقضن عري الاسلام عروة ، كلما انتقضت عروة تشبث الناس بالتي تليها، فاولهن نقض الحكم ، و اخرهن الصلاة

دستگيره هاي اسلام يك به يك شكسته مي شود، هرگاه يك دستگيره نابود شود ردم به آنچه نزديك آن است چنگ مي زنند، اول آنها شكستن حكومت است (حكومت اسلامي را از دست صاحب آن خارج مي كنند) و آخر آنها نمازاست (نماز را ترك مي كنند).

( اصول وافي ، ج ۲، ص ۷۲ )

 

وضو كليد نماز

پيامبر (ص ) :...والوضوء مفتاح الصلاة

وضو كليد نمازاست .

( نهج الفصاحه ، حديث ۱۵۸۸ )

 

نصف ايمان

پيامبر (ص ) :الوضوء نصف الايمان

وضو گرفتن نيمي از ايمان است .

( بحار الانوار، ج ,۸۰ ص ۲۳۸ )

 

اثر تجديد وضو

پيامبر (ص ) :الوضوء علي الوضوء نور علي نور

وضوي پس از وضو بسيار پسنديده است .

( محجة البيضاء، ج ۱، ص ۳۰۲ )


آثار وضو

پيامبر (ص ) :أمتي الغر المحجلون من اثار الوضوء يوم القيامة

امت مرا دست و پاي نوراني باشد روز قيامت ، از آثار وضو كه در دنيا گرفته باشد.

( شهاب الاخبار، ص ۱۲۲ )

 

مسواك و وضو

پيامبر (ص ) :السواك شطر الوضوء

مسواك كردن جزئي ازوضو است .

( محجة البيضاء، ج ۱، ص ۲۹۷ )

 

مسواك هنگام هر وضو

پيامبر (ص ) : يا علي ! و عليك بالسواك عند كل وضوء

اي علي ! بر تو باد مسواك زدن هنگام هر وضو.

( اصول كافي ، ج ۸، ص ۷۲ )

 

مسواك در سحر

امام باقر (ع ) :ان السواك في السحر قبل الوضوء من السنة

سحرگاه ، پيش از وضو، مسواك زدن از سنت اسلامي است .

( ميزان الحكمه ، ج ۴،ص ۵۹۶ )

 

پاكي ، كليد نماز

پيامبر (ص ) :مفتاح الصلاة الطهور

كليد نماز، پاكي است .

( محجة البيضاء، ج ۱، ص ۲۸۱ )

 

ورود به مسجد با وضو

پيامبر (ص ) :لا تدخل المساجد الا بالطهارة

داخل مساجد مشو، مگر با وضو.

( مستدرك الوسائل ، ج ۳، ص ۳۸۸ )

 

گشايش دربهاي بهشت

پيامبر (ص ) :من اسبغ وضوءه و احسن صلاته ، و ادي زكاة ماله و كف غضبه و سجن لسانه ، و استغفر لذنبه ، و ادي النصيحة لاهل بيت نبيه فقد استكمل حقايق الايمان و ابواب الجنة مفتحة له

كسي كه وضوي خود را شاداب وكامل به جاي آورد، و نماز خويش را نيكوبخواند، زكات مالش را بپردازد، و خشم خود را فرو نشاند و زبانش را ازگناهان مربوطبه زبان ببندد، و براي گناه خودبا توبه طلب آمرزش كند، و نسبت به اهل بيت پيامبر خويش خيرخواه باشد، البته تمام حقايق ايمان در او كامل شده و درهاي بهشت به روي او باز است .

( ثواب الاعمال ، ص ۶۴ )

 

بستر همانند مسجد

امام صادق (ع ) :من تطهر ثم اوي الي فراشه بات وفراشه كمسجده

هر كس وضو بگيرد، سپس در رختخواب خود برود و بخوابد، بستر اومانندمسجد او خواهد بود.

( وسائل الشيعه ، ج ۱، ص .۲۶۵ ثواب الاعمال ، ص ۴۸ )

 

وضو پيش و بعد از غذا

امام صادق (ع ) :الوضوء قبل الطعام و بعده يذهبان الفقر

وضو پيش از غذا و بعد از غذا، فقر را از بين مي برد.

( وسائل الشيعه ، ج ۱، ص ۲۵۶ )

 

وضو هنگام غذا

پيامبر (ص ) :يا علي ! ان الوضوء قبل الطعام و بعده شفاءفي الجسد و يمن في الرزق

يا علي ! قبل از غذا و بعد از غذا، وضو گرفتن ، شفاي بدن و بركت در روزي است .

( بحار الانوار، ج ,۶۶ ص ۳۵۶ )

 

وضو براي نماز مغرب

امام كاظم (ع ) :من توضأ للمغرب كان وضوئه ذلك كفارة لما رضي من ذنوبه في نهاره ما خلاالكبائر

كسي كه براي نماز مغرب وضوبگيرد، وضويش كفاره گناهان گذشته آن روزاوست بجز گناهان كبيره .

( محجة البيضاء، ج ۱، ص ۳۰۲ )

 

وضو براي نماز صبح

امام كاظم (ع ) :و من توضأ الصلاة الصبح كان وضوئه ذلك كفارة لما مضي من ذنوبه في ليلته الا الكبائر

كسي كه براي نماز صبح وضومي گيرد، وضويش كفاره گناهان گذشته آن شب اوست بجز گناهان كبيره .

( محجة البيضاء، ص ۱، ص ۳۰۲ )

 

وضو براي تلاوت قرآن

امام علي (ع ) :لا يقرأ العبد القران اذا كان علي غير طهور حتي يتطهر

هنگامي كه وضو نداريد، قرآن نخوانيد، تا اين كه وضو گرفته شود.

( خصال ، ج ۲، ص ۱۶۴ )

 

طهارت ظاهر و باطن

امام صادق (ع ) :طهر قلبك بالتقوي و اليقين عندطهارة جوارحك بالماء

در وقت پاكيزه نمودن اعضاي خود با آب ، دل خويش را به پرهيزگاري و يقين پاك گردان .

( بحار الانوار، ج ,۸۰ ص ۲۳۹ )

 

پاكي به وسيله وضو

امام رضا (ع ) :انما امر بالوضوء ليكون العبد طاهرااذا قام بين يدي الجبار و عند مناجاته ...

همانا امر شده است به وضو، تا آن كه بنده پاك باشد، به هنگامي كه مي ايستددر مقابل خداوند جبار و همچنين وقت مناجات نمودن .

( عيون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۰۴ )

 

با طهارت به مسجد رفتن

امام صادق (ع ) :عليكم باتيان المساجد فانهابيوت الله في الارض من اتاه مطهرا طهره الله من ذنوبه و كتب من زواره

بر حضوردر مساجد مواظبت كنيد! چرا كه مساجد، خانه هاي خداوند در زمين است . كسي كه باحالت طهارت وارد مسجد شود، خداوند او را از گناهانش تطهير مي نمايد و نام وي رادر زمره زايرين خويش مي نويسد.

( وسائل الشيعه ، ج ۱، ص ۲۶۷ )

 

كار مانع از اول وقت

امام علي (ع ) :صل الصلوة لوقتها الموقت لها و لاتعجل وقتها لفراغ و لا تؤخرها عن وقتها لأشتغال و اعلم ان كل شي ء من عملك تبع لصلوتك

نماز را در وقت مقرر آن به جاي آور، و به خاطر فراغت عجله مكن وبه علت اشتغال آن را به تأخير ميفكن ، و بدان كه همه اعمال تو بسته به نمازتوست .

( نهج البلاغه ، نامه ۲۷ )

 

مانع وقت نماز

امام رضا (ع ) : حافظوا علي مواقيت الصلوات ، فان العبدلا يأمن الحوادث

مراقب وقتهاي نماز باشيد (كه تا وقتش فرا رسيد انجام دهيد)چرا كه انسان از حوادثي كه مانع انجام نماز در وقت گردد، ايمن نيست .

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص ۲۰ )

 

وقت نماز صبح

امام باقر (ع ) : وقت صلاة الغداة ما بين طلوع الفجر الي طلوع الشمس

وقت نماز صبح از طلوع فجر تا طلوع خورشيد است .

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص ۱۵۲ )

 

محبوبيت نماز در وقت

امام صادق (ع ) :افضل الاعمال الي الله الصلاة لوقتها و بر الوالدين و الجهاد في سبيل الله

بهترين اعمال نزد خداوند، نمازاول وقت است پس از آن نيكي بر پدر و مادر، و سپس جهاد در راه خدا است .

( بحار الانوار، ج ۳، ص ۸۵ )

 

دو وقت نماز

امام رضا (ع ) :اعلم ان لكل صلاة وقتين اول و اخر فأول الوقت رضوان الله و اخره عفو الله

بدان كه هر نماز دو وقت دارد: اول وقت وآخر وقت . اول وقت خشنودي پروردگار و آخر آن بخشش خداوند است .

( بحار الانوار، ج ,۸۲ ص .۲۴۹ الحكم الزاهره ، ص ۲۸۶ )

 

مذمت تأخير نماز

پيامبر (ص ) :ثلاث لا تؤخر و هن الصلاة اذا انت والجنازة اذا حضرت و الأيم اذا وجدت كفؤا

سه چيز را نبايد به تأخير انداخت ،نماز همين كه وقت آن رسيد، و برداشتن جنازه وقتي آماده شد، و شوهر دادن بيوه وقتي هم كفو خود را يافت .

( نهج الفصاحه ، ص ,۲۶۲ حديث ۱۲۶۱ )


ثواب نماز صبح در اول وقت

امام صادق (ع ) :فاذا صلي العبد صلاة الصبح مع طلوع الفجر اثبتت له مرتين تثبتها ملائكة الليل و ملائكة النهار

پس هرگاه نمازگزار نماز صبح را با طلوع فجر به جاي آورد دو مرتبه براي او نوشته مي شود، هم فرشته صبح و هم فرشته شب مي نويسند (نماز صبح را فرشته روز و فرشته شب هر دومشاهده مي كنند).

( ثواب الاعمال ، ص ۶۲ )

 

اذان در اول وقت نماز

پيامبر (ص ) : اذا دخل الوقت يا بلال اعل فوق الجدار و ارفع صوتك بالاذان

اي بلال ! هنگامي كه وقت نماز رسيد بالاي ديوار بروو صداي خود را به وسيله اذان بلند كن .

( فروع كافي ، ج ۳، ص ۳۰۷ )



بخشايش يا عذاب خداوند
امام باقر (ع ) :و من صلاها لغير وقتها مؤثراعليها غيرها فان ذلك اليه ان شاء غفر له و ان شاء عذبه

كسي كه نماز را در غيروقتش به جا آورد و چيز ديگري را بر نماز انتخاب كند و ترجيح دهد، به درستي كه اين كار، خدا را مختار مي كند كه اگربخواهد او را ببخشايد و اگر بخواهد او راعذاب كند.

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص ۸۳ )

 

نماز اول وقت ، جدايي از غافلين

امام باقر (ع ) : ايما مؤمن حافظ علي الصلوات المفروضة فصلاها لوقتها فليس هذا من الغافلين

هر مؤمني محافظت برنمازش نمايد، و او را در وقتش به جا آورد، از انسانهاي غافل شمرده نمي شود.

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص ۷۹ )

 

نورانيت اذان

پيامبر (ص ) : يا علي ألاذان نور

يا علي ! اذان نور است .

( بحار الانوار، ج ۸۴، ص ۱۵۴ )

 

پاداش مؤذن بهتر است

پيامبر (ص ) :من اذن محتسبا يريد بذلك وجه الله - عز و جل - اعطاه الله ثواب اربعين الف شهيد و اربعين الف صديق و يدخل في شفاعته اربعين الف مسي ء من امتي الي الجنة

كسي كه اذان بگويد، و به خداوندتوجه داشته باشد، خداوند به او ثواب چهل هزار شهيد و چهل هزار راستگو را عطامي كند و چهل هزار از امت گناهكاران شامل شفاعتش گرديده و داخل بهشت مي شوند.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۱۳۰ )

 

آفات بي توجهي به اذان

امام علي (ع ) :من سمع النداء و هو في المسجد ثم خرج فهو منافق ، الا رجل يريد الرجوع اليه ، او يكون علي غير طهارة فيخرج ليتطهر

كسي كه صداي اذان را در مسجد شنيد، و بدون خواندن نماز (جماعت ) از مسجد خارج شودمنافق است ، مگر اين كه قصد برگشت براي نماز خواندن دارد، يا وضو ندارد و براي گرفتن وضو از مسجد خارج شود.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۱۶۱ )



سربلندي اذان گويان در قيامت
امام علي (ع ) :يحشر المؤذنون يوم القيامة طوال الأعناق

اذان گويان ، روز قيامت با سرافرازي و سربلندي محشور مي شوند.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۱۴۹ )

 

نجات از آتش

پيامبر (ص ) : ان لحوما محرمة علي النار و هي لحوم المؤذنين

همانا، گوشتهايي بر آتش (جهنم ) حرام است (آتش آنها را نمي سوزاند) وآن

گوشت بدن اذان گويان است .

( مستدرك الوسائل ، ص ۲۴۹ )

 

ثواب براي اذان گو

امام باقر (ع ) :المؤذن يغفر الله له مد بصره و مدصوته في السماء و يصدقه كل رطب ويابس سمعه ، و له من كل يصلي معه في مسجده سهم و له بكل من يصلي بصوته

خداوند مؤذن را به اندازه اي كه چشمش مي بيند و صدايش در آسمان مي پيچد مي آمرزد، هر خشك و تري كه آواز او را مي شنود او را تصديق مي كند، و از ثواب هر كس كه با او در مسجد نماز گزارد سهمي نصيب او شود و به شمار هركس كه به بانگ او نماز بخواندحسنه اي براي اوست .

( محجة البيضاء، ج ۱، ص .۳۳۱ من لا يحضره الفقيه ، ج ۱، ص ۲۸۷ )



پاداش شهيد
پيامبر (ص ) :للمؤذن فيما بين الاذان و الاقامة مثل اجرالشهيد المتشحطبدمه في سبيل الله

براي شخص اذان گو در فاصله اذان و اقامه ،ثوابش مانند ثواب شهيدي است كه در راه خدا در خون خود مي غلطد.

( ثواب الاعمال ،ص ۵۸ )



واجب شدن بهشت بر مؤذن
پيامبر (ص ) :من اذن في مصر من أمصار المسلمين سنة وجبت له الجنة

هر كس در يكي از شهرهاي مسلمانان يك سال اذان بگويد بهشت بر او واجب مي شود.

( محجة البيضاء، ج ۱، ص .۳۳۷ وسائل الشيعه ، ج ۴، ص ۶۱۳ )

 

تأثير گفتن اذان و اقامه

امام صادق (ع ) :من صلي باذان و اقامة صلي خلفه صفان من الملائكة و من صلي باقامة بغيراذان صلي خلفه صف واحد ما بين المشرق والمغرب

هر كس كه نماز را با اذان و اقامه بخواند، دو صف از فرشتگان در پشت سرش نماز مي گزارند، و كسي كه نماز را با اقامه تنها بخواند يك صف از فرشتگان در پشت سرش نماز مي خوانند و اندازه صف به قدر ميان مشرق ومغرب است .

( محجة البيضاء، ج ۱، ص .۳۳۸ ثواب الاعمال ، ص ۵۹ )



اذان با صداي بلند
امام صادق (ع ) : كان رسول الله - صلي الله عليه واله - يقول لبلال اذا دخل الوقت يا بلال اعل فوق الجدار و ارفع صوتك بالاذان

رسول خدا (ص ) هنگامي كه وقت نماز فرا مي رسيد به بلال مي فرمود: بالاي ديوار (مسجد)برو و اذان را با صداي بلند بگو.

( وسائل الشيعه ، ج ۴، ص ۶۲۴ )



محشور با شهداء و پيامبران
پيامبر (ص ) :يحشر المؤذنون من امتي مع النبيين و الصديقين و الشهداء

اذان گويان ، از امت من با پيامبران و راستگويان و شهيدان محشور مي شوند.

( مستدرك الوسائل ، ج ۴، ص ۲۳ )

 

تأثير هفت سال اذان گفتن

امام باقر (ع ) :من أذن سبع سنين محتسبا جاءيوم القيامة و لا ذنب له

هر كس هفت سال براي خدا اذان بگويد، روز رستاخيزبدون گناه وارد محشر مي شود.

( ثواب الاعمال ، ص .۸۳ من لا يحضره الفقيه ، ج ۱،ص .۲۸۸ وسائل الشيعه ، ج ۴، ص ۶۱۳ )

 

اجابت اذان مؤذن

پيامبر (ص ) :اجابة المؤذن كفارة الذنوب

اجابت اذان مؤذن ، كفاره گناهان است .

( مستدرك الوسائل ، ج ۱، ص ۲۲۷ )

 

فرار شيطان از اذان

پيامبر (ص ) :ان الشيطان اذا سمع النداء هرب

به درستي كه شيطان وقتي صداي اذان را شنيد فرار مي كند.

( كنز العمال ، حديث ۲۰۹۵۱ )

 

قرعه براي اذان گفتن

پيامبر (ص ) :لو علم الناس ما في النداء و الصف الاول لاستهموا عليه

اگر مردم مي دانستند چه فضيلتي دارد اذان گفتن و شركت در صف اول

جماعت ، هر آينه براي اين كار قرعه كشي مي كردند.

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۲۰۰ )

 

اذان گفتن در همه حال

امام رضا (ع ) :يؤذن الرجل و هو جالس و يؤذن و هوراكب

شخص اذان گو چه نشسته باشد و چه سواره اذان مي گويد.

( من لا يحضره الفقيه ، ج ۱، ص ۲۸۵ )

 

دعا هنگام اذان

امام علي (ع ) :اغتنموا الدعاء عند اربع : عند قرائة القران و عند الاذان و عند نزول الغيث وعند التقاء الصفين للشهادة

در چهارزمان دعا را غنيمت شماريد: ۱- هنگام قرائت قرآن . ۲- هنگام اذان .۳- هنگام نزول باران . ۴- هنگام رو به رو شدن دو لشكر مؤمنين و كفاربراي جنگ .

( وسائل الشيعه ، ج ۴، ص ۱۱۱۴ )

 

تأثير اذان و اقامه در گوش نوزاد

پيامبر (ص ) :من ولد له مولود فليؤذن في اذنه اليمني ، و ليقم في اليسري ، فأن ذلك عصمة من الشيطان

كسي كه فرزندي به او داده شد (به دنيا آمد) در گوش راستش اذان و درگوش چپش اقامه بگويد، زيرااين عمل ، نوزاد را از شر شيطان حفظ مي نمايد.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۱۶۲ )

 

اجابت نداي مؤذن

امام علي (ع ) :اجابة المؤذن يزيد في الرزق

اجابت دعوت اذان گو، سبب افزايش روزي مي شود.

( بحار الانوار، ج ,۸۴ ص ۱۷۷ )

 

تكرار اذان مؤذن

امام باقر (ع ) :كان رسول الله - صلي الله عليه و اله -اذا سمع المؤذن يؤذن قال مثل مايقوله في كل شي ء

رسول خدا (ص ) وقتي صداي اذان مؤذن را مي شنيد، آن جملات را تكرارمي كرد.

( الكافي ، ج ۳، ص ,۳۱۰ حديث ۲۹ )

 

علاقه بلال به رسول خدا (ص )

امام صادق (ع ) :ان بلالا كان عبد صالحا، فقال :لا اؤذن لاحد بعد رسول الله - صلي الله عليه و اله -

همانا كه بلال بنده اي شايسته بود و گفت : من براي احدي بعد از رسول الله (ص ) اذان نمي گويم .

( من لا يحضره الفقيه ، ج ۱، ص ۲۸۶ )

 

اذان با صداي بلند

ابوعبدالله (ع ) :اذا اذنت فلا تخقين صوتك فان الله يأجرك مد صوتك فيه

زماني كه اذان گفتي ، صدايت را كوتاه مكن ، زيرا كه خداوندبه مقدار بلندي صداي تو در اذان ، پاداش مي دهد.

( التهذيب ، باب اذان ، حديث ۴۵ )

 

آشنايي با وقت اذان

ابوعبدالله (ع ) :لا يستقيم الأذان و لا يجوز ان يؤذن به الا رجل مسلم عارف

اذان برپا نمي شود و نبايد آن را بگويد، مگر مرد مسلماني كه به وقت آن آشنا باشد.

( فروع كافي ، ج ۳، ص ,۳۰۷ حديث ۱۳ )

 

تحقير اذان

پيامبر (ص ) :سيأتي علي الناس زمان يتركون الاذان علي ضعفائهم

زماني خواهد آمد كه اذان را تحقير كرده و آن را به افرادي ناتوان مي سپرند.

( كنز العمال ، ج ۷، ص ۶۹۰ )

 

علت نماز جماعت

امام رضا (ع ) :انما جعلت الجماعة لئلا يكون الاخلاص والتوحيد و الاسلام و العبادة لله الاظاهرا مكشوفا مشهورا

نماز جماعت قرار داده شده است ، تا اخلاص و يگانگي و اسلام و عبادت براي خداوند آشكار، باز و ظاهرباشد.

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص .۳۷۲ بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۱۲ )

 

خوش گماني به نمازگزار

امام صادق (ع ) :من صلي خمس صلوات في اليوم والليلة في جماعة فظنوا به خيرا و اجيزوا شهادته

هر كه پنج نماز شبانه روز را به جماعت مي خواند به او خوش گمان باشيد و گواهي اش را بپذيريد.

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۸. وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۷۱ )

 

ثواب پشت سر عالم

پيامبر (ص ) :من صلي خلف عالم فكأنما صلي خلف رسول الله

كسي كه پشت سر عالم نماز به جا آورد، مانند كسي است كه پشت سرپيغمبر خدا نماز خوانده است .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۱۱۹ )

 

صف جهاد و صف جماعت

امام كاظم (ع ) :ان الصلوة في الصف الاول كالجهادفي سبيل الله - عز و جل -

نماز خواندن در صف اول ، مانند جهاد در راه خداست .

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۸۷ )

 

ثواب اقتدا به عالم

امام صادق (ع ) : الصلاة خلف العالم بالف ركعة

نماز در پشت سر يك عالم برابر هزار ركعت است .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۵ )

 

صف اول جماعت

پيامبر (ص ) :ان الله و ملئكته يصلون علي الذين يصلون الصفوف الاول

به حقيقت خداوند و فرشتگانش بر كساني كه صفهاي اول نماز جماعت را به هم پيوند مي دهند، درود مي فرستند.

( كنز العمال ، ج ۲، ص ۶۲۳ )

 

لبيك به اذان نماز

پيامبر (ص ) :اذا سمعت الاذان فأت و لو حبوا

هنگامي كه اذان نماز را شنيدي ، هر چه سريعتر به مسجد بيا، گر چه سينه خيز باشد.

( كنز العمال ، ج ۷، ص ۵۴۸ )

 

امام جماعت

پيامبر (ص ) :امام القوم وافدهم فقدموا في صلاتكم افضلكم

امام جماعت هر جمعي نماينده آن در پيشگاه خداوند مي باشد، پس براي امامت جماعت خود بهترينها را برگزينيد.

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۱۰۹ )

 

نماز جماعت در صبح

پيامبر (ص ) :لان اصلي الصبح في جماعة احب الي من ان اصلي ليلتي حتي اصبح

اگر نماز صبح را به جماعت بخوانم ، در نظرم محبوبتر ازعبادت و شب زنده داري تا صبح است .

( كنز العمال ، ج ۸، حديث ۲۲۷۹۲ )

 

آفات جدايي از جمعيت

پيامبر (ص ) :من فارق جماعة المسلمين فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه قيل : يا رسول الله وما جماعة المسلمين ؟ قال : جماعة اهل الحق و ان قلوا

كسي كه از جمعيت مسلمان جدا شود، رشته اسلام را از گردنش باز نموده .از حضرت سؤال شد: منظور كدام جمعيت است ؟ آن حضرت فرمود: مردم اهل حق ، هر چندكم باشند.

( امالي شيخ صدوق ، ص ۲۷۲ )

 

فضيلت نماز جماعت

پيامبر (ص ) :صلاة الرجل في جماعة خير من صلاته في بيته اربعين سنة . قيل : يا رسول الله !صلوة يوم ؟ فقال : صلوة واحدة

نماز خواندن انسان در جماعت بهتر است از نمازي كه چهل سال در خانه خوانده شود. عرض كردند:يا رسول الله ! نماز يك روز؟ حضرت فرمود: بلكه يك نماز.

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۷۴ )

 

اخطار پيامبر و ترك نماز جماعت

امام صادق (ع ) :هم رسول الله - صلي الله عليه و اله - بأحراق قوم في منازلهم لا يصلون بالجماعة

حضرت پيغمبر (ص )خواست خانه ها را بر قومي كه در منازل نماز مي گذاردند و به جماعت حاضر نمي شدند،بسوزاند.

( لئالي الاخبار، ج ۴، ص ۲۰۵ )

 

بي اعتنايي به نماز جماعت

امام علي (ع ) :من سمع النداء فلم يجبه من غيرعلة فلا صلاة له

هر كس كه صداي اذان جماعت را بشنوند و بدون هيچ عذري پاسخ ندهد، نماز ندارد (نمازش مقبول نيست ).

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۷۵ )

 

برائت از آتش دوزخ و نفاق

پيامبر (ص ) :من صلي اربعين يوما جماعة يدرك التكبيرة الاولي ، كتب له برائتان برائة من النارو برائة من النفاق

كسي كه نماز خود را با جماعت و با درك تكبير اول نماز، چهل روز انجام دهد، خداوند دو برائت را براي او مقرر مي سازد: ۱- برائت از آتش دوزخ .۲- برائت از نفاق .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ج ۴ )

 

ترك نماز جماعت

امام باقر (ع ) :من ترك الجماعة رغبة عنها و عن جماعة المسلمين من غير علة فلا صلاة له

كسي كه از روي بي ميلي ، بدون عذر و علت نمازجماعت را كه اجتماع مسلمانان است ترك كند، نمازي براي او نيست .

( امالي شيخ صدوق ، ص ۲۹۰ )

 

نماز جماعت با هر دشواري

پيامبر (ص ) :الصلاة جماعة و لو علي رأس زج

در نماز جماعت شركت نماييد، گر چه آن را بر سر آهن و نوك نيزه انجام دهيد(يعني هر قدر سخت و دشوار باشد، از حضور در جماعت دريغ نكنيد).

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۴ )

 

رعايت حال مأمومين

پيامبر (ص ) :اني لأكون في الصلوة فاسمع بكاء الصبي فاخفف مخافة ان اشق علي امه

من گاهي در حال نماز كه هستم صداي گريه كودكي رامي شنوم و نماز را سبك و كوتاه مي كنم ، چرا كه مي ترسم مادرش را به رنج افكنم .

( كنز العمال ، ج ۷، ص ,۶۰۱ حديث ۲۰۴۵۵ )

 

دوري از ايمان

امام صادق (ع ) :من خلع جماعة المسلمين قدر شبر، خلع ربقة الايمان من عنقه

كسي كه به اندازه يك وجب از جماعت مسلمانان (عملا) دوري كند،ريسمان ايمان را از گردنش در آورده و به دور افكنده است .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۱۳ )

 

نظم صفهاي جماعت

پيامبر (ص ) :يا ايها الناس اقيموا صفوفكم و امسحوابمناكبكم لئلا يكون فيكم خلل و لاتخالفوا فيخالف الله بين قلوبكم الا و اني أراكم من خلفي

رسول خدا (ص ) خطاب به جمعيتي فرمود: اي مردم صفهاي (نماز جماعت )رامنظم و مساوي كنيد و دوش به دوش بايستيد تا فاصله و جدايي ميان شمانيفتد ونامرتب نباشيد كه خداوند دلهاي شما را از يكديگر دور گرداند وبدانيد كه من شمارا از پشت سر مي بينم كه چگونه نظم را در صفهاي جماعت برقرار مي كنيد.

( ثواب الاعمال ، ص ۵۲۰ )

 

نماز و وحدت اسلامي

امام صادق (ع ) : من صلي معهم في الصف الاول كان كمن صلي خلف رسول الله (ص ) في الصف الاول

كسي كه در صف اول نماز جماعت اهل سنت شركت نمايد، مانند آن است كه در صف اول پشت سر پيامبر (ص ) نماز خوانده باشد.

( وسائل الشيعه ، ج ۳، ص ۳۸۱ )

 

تأخير نماز به خاطر جماعت

امام صادق (ع ) :عن جميل بن صالح انه سال ابا عبدالله - عليه السلام - ايهما افضل ؟ يصلي الرجل لنفسه في اول الوقت اويؤخرها قليلا و يصلي باهل مسجده اذا كان امامهم ؟ قال : يؤخر و يصلي باهل مسجده اذاكان الامام

جميل بن صالح از امام صادق (ع ) سؤال كرد: كدام يك از اين دو افضل است : انسان در اول وقت نمازش را بخواند يا مقداري نماز را تأخيربيندازد تا بااهل مسجد به جماعت نماز بخواند، زماني كه مسجد امام جماعت دارد؟ حضرت فرمود:نماز را به تأخيربينداز، با اهل مسجد نماز بخوان ، زماني كه مسجد امام جماعت دارد.

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۸۸ )

 

آفات بي ميلي به مساجد

امام صادق (ع ) :و من صلي في بيته جماعة رغبة عن المساجد فلا صلاة له و لمن صلي معه الامن علة تمنع من المسجد

و هر كس از روي بي ميلي به مساجد در خانه اش هر چند نماز جماعت بخواند براي او نمازي نخواهد بودو حتي براي كساني كه با او نماز خوانده اند، مگرآن كه واقعا علتي مانع از حضور درمسجد بوده باشد.

( امالي الطوسي ، ج ۲، ص ۳۰۷ )

 

مداومت بر نماز جماعت

پيامبر (ص ) :و من لزم جماعة المسلمين حرمت عليهم غيبته و ثبتت عدالته

كسي كه بر نماز جماعت مداومت داشته باشد، غيبت او بر مسلمانان حرام وعدالتش ثابت مي شود.

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۹۴ )


فضيلت نماز جماعت

پيامبر (ص ) :صلاة الجماعة افضل من صلاة الفرد بخمس و عشرين درجة

يك نماز كه به جماعت برگزار گردد، برتري و فضيلت دارد بر بيست و پنج نماز فرادي .

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۷۴ )

 

امام جماعت فكر مأمومين

امام صادق (ع ) :ينبغي للامام ان يكون صلاته علي صلاة اضعف من خلفه

بر امام جماعت شايسته است كه نمازش بر اساس نمازضعيفترين مأمومين خودباشد (نماز را در حال نماز جماعت طولاني نكند).

( من لا يحضره الفقيه ، ج ۱، ص ۳۸۱ )

 

اهميت نماز جماعت

پيامبر (ص ) :الصلاة جماعة و لو علي رأس زج اذاسئلت عمن لا يشهد الجماعة فقل : لااعرفه

نماز بايد به صورت جماعت خوانده شود،و لو بر نوك تيز پيكان باشد، زماني كه از شما سؤال شد در مورد كسي كه به جماعت حاضر نمي شود، بگوييد اورا نمي شناسيم .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۵ )

 

فضيلت سمت راست

پيامبر (ص ) :فضل ميامن الصوف علي مياسرها كفضل صلوة الجماعة علي صلوة الفرد

فضيلت سمت راست بر سمت چپ ، صفهاي جماعت همانند فضيلت نمازجماعت است بر نماز فرادي .

( جامع احاديث الشيعه ، ج ۶، ص ۴۶۵ )

 

كامل كننده نماز

پيامبر (ص ) :سووا صفوفكم فان تسوية الصف تمام الصلاة

صفهاي نماز جماعت را مساوي كنيد، پس همانا كه مساوي كردن صفها، كامل كننده نماز است .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۲۰ )

 

حضور در نماز جماعت با قصد پاك

پيامبر (ص ) :من اتي الجماعة ايمانا واحتسابا استأنف العمل

كسي كه در نماز جماعت با ايمان و قصد پاك و خشنودي خداداخل شود، اعمال خود را از سر گيرد. (كنايه از اين است كه گناهان گذشته اش بخشيده مي شود).

( ثواب الاعمال ، ص ۸۷ )

 

سبب ورود بهشت

امام صادق (ع ) :من صلي عن يمين الامام اربعين يوما دخل الجنة

كسي كه سمت راست امام جماعت چهل روز نماز بخواند وارد بهشت مي شود.

( جامع احاديث الشيعه ، ج ۶، ص ۴۶۵ )

 

صف اول و صف ملائكة

امام علي (ع ) :افضل الصفوف اولها و هو صف الملائكة و افضل المقدم ميامن الامام

بهترين صفهاي نماز جماعت ، صف اول است ، وآن صف ملائكه است و بهترين جاي صف اول سمت راست امام است .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۱۸ )

 

فضيلت يك ركعت

امام رضا (ع ) :فضل الجماعة علي الفرد بكل ركعة الفاركعة

فضيلت نماز جماعت بر نماز فرادي هر يك ركعت برابر دو هزار ركعت است .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۴ )

 

نماز جماعت سبب ورود به بهشت

پيامبر (ص ) :فما من مؤمن مشي الي الجماعة الا خلف الله عليه اهوال يوم القيامة ، ثم يأمر به الي الجنة

پس مؤمني نيست كه در راه نماز جماعت قدم بردارد مگر اين كه خداوند تبارك و تعالي ترس وهراس روز قيامت را براي او سبك مي گيرد، سپس او را امر مي كند به ورود به بهشت .

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۷۲ )

 

اقتدا به امام جماعت اهل ولايت

امام رضا (ع ) :و لا تصلي خلف فاجر و لايقتدي الا باهل الولاية

پشت سر آدم فاجر نماز نخوان ، اقتدا فقطبر شخص اهل ولايت اهل بيت عصمت و طهارت جايز است .

( تحف العقول ، ص ۳۰۸ )

 

استجابت دعا

پيامبر (ص ) :ان الله يستحيي من عبده اذا صلي في جماعة ثم سأله حاجة ان ينصرف حتي يقضيها

زماني كه بنده اي نمازش را به جماعت بخواند، خداوند از او حياء مي كند، و هنگامي كه از او طلب حاجت كرد، منصرف نشود، مگراين كه حاجتش را برآورد.

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۴ )

 

محافظت بر صف اول

پيامبر (ص ) :و من حافظ علي الصف الاول و التكبيرة الاولي لا يؤذي مسلما اعطاه الله من الاجر ما يعطي المؤذنون في الدنيا و الاخرة

كسي كه محافظت و مداومت بر صف اول و تكبير اول نمايد، و مسلماني را اذيت نكند، خداوند به او اجري معادل اجري كه مؤذن در دنيا و آخرت دريافت مي كند، عطاخواهد كرد.

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۸۷ )

 

اقتدا به سه گروه ممنوع است

امام صادق (ع ) : ثلاثة لا يصلي خلفهم :المجهول ، و الغالي و ان كان يقول بقولك ، و المجاهر بالفسق و ان كان مقتصدا

پشت سر سه گروه نماز نخوان (اقتداء نكن ):۱- پشت سر شخص ناشناخته .۲- مرد غلو كننده ، هر چند كه امامي و هم عقيده تو باشد.۳- شخص متظاهر به فسق و گناه ، اگر چه مردي ميانه رو و معقول باشد.

( خصال صدوق ، ص ۱۵۴ )

 

آفات بي نظمي در نماز جماعت

امام باقر (ع ) : ينبغي للصفوف ان تكون تامة متواصلة بعضها الي بعض ، و يكون بين كل صفين قدر مسقطجسد الانسان اذا سجد

سزاواراست كه صفها كامل و به هم پيوسته باشند، و ميان دو صف فاصله به اندازه اي باشد كه يك انسان بتواند سجده كند و اگر در نماز جماعت فاصله دو صف جلو و عقب كمتر از اين باشد، چنين نمازي نماز كامل و درستي نيست .

( دعائم الاسلام ، ج ۱، ص ۱۵۵ )

 

مانع اقتدا به مؤمنين

امام صادق (ع ) :من قال بالجسم فلا تعطوه شيئا من الزكاة و لا تصلوا خلفه

هر كس قائل به جسمانيت خدا باشد از زكات چيزي به اوندهيد و در پشت سرش نماز نخوانيد.

( من لا يحضره الفقيه ، ج ۱، ص ۳۷۹ )

 

آفات بي نظمي در نماز جماعت

پيامبر(ص ) :كان رسول الله - صلي الله عليه و اله - يمسح مناكبنا في الصلوة و يقول :استووا و لا تختلفوا فتختلف قلوبكم

رسول خدا (ص ) شانه هاي نمازگزاران را در نماز جماعت مي گرفت و منظم مي كرد، ومي فرمود: مساوي و منظم باشيد، نامنظم و جدا از هم نباشيد كه قلبهاي شما از يكديگرجدا مي شود.

( جامع احاديث الشيعه ، ج ۶ ، ص ۴۷۰ )

 

فضيلت تكبير اول

پيامبر (ص ) : التكبيرة الاولي مع الامام خير من الدنياو ما فيها

تكبير اول را با امام جماعت گفتن بهتر است از دنيا و آنچه در آن است .

( مستدرك الوسائل ، ج ۱، ص .۴۸۸ بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۱۵ )

 

نمازهاي پنج گانه با جماعت

پيامبر (ص ) : من صلي الخمس في الجماعة وحافظ علي الجمعة فقد اكتال الاجر بالمكيال الاوفي و قال تعالي : "ثم يجزيه الجزاءالاوفي "

كسي كه نماز پنج وقت خود را به جماعت بخواند و به نماز جمعه حاضر شود،پس به تحقيق اجر خود را به حد كافي دريافت كرده است . سپس رسول خدا (ص ) اين آيه كريمه را تلاوت فرمود: "پس جزا داده شود بر آن ، جزاي كاملتر".

( جامع احاديث الشيعه ، ج ۶، ص ۳۸۶ )


مقدار نماز جماعت

امام علي (ع ) : و اذا قمت في صلاتك للناس ، فلا تكونن منفرا و لا مضيعا فان في الناس من به العلة و له الحاجة

و هنگامي كه به نمازجماعت براي مردم مي ايستي بايد نمازت نه نفرت آور و نه تضييع كننده باشد (نه آن قدر آن را طول بده كه موجب تنفر مأمومين شود و نه آن قدر سريع كه نماز را ضايع كني ) چرا كه در بين مردمي كه با تو به نماز ايستاده اند، هم بيمار وجوددارد و هم افراد حاجتمند هست .

( نهج البلاغه ، نامه ۵۲ )

 

مورد شفيع امام جماعت

پيامبر(ص ) :ان امامك شفيعك الي الله - عز وجل - فلا تجعل شفيعك سفيها و لا فاسقا

همانا امام و پيشنماز تو، شفيع و واسطه توبه درگاه با عظمت الهي است ، پس هرگز كسي را كه فاسد و بي خرد است وسيله و شفيع خود به درگاه الهي قرار مده .

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۴۹۲ )

 

اولين نماز جماعت

امام صادق (ع ) :اول جماعة كانت ان رسول الله - صلي الله عليه و اله - كان يصلي و امير المؤمنين علي بن ابي طالب - عليه السلام - معه

نخستين جماعتي كه برگزار شد، روزي بود كه رسول خدا (ص ) داشت نماز مي خواند وعلي بن ابي طالب اميرالمؤمنين (ع ) همراه آن حضرت بود.

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۷۳ )

 

سفارش رسول خدا (ص ) در مقدار نماز جماعت

امام علي (ع ) :و قد سألت رسول الله - صلي الله عليه و اله - حين وجهني الي اليمن كيف اصلي بهم ؟ فقال : صل بهم كصلاة اضعفهم ، و كن بالمؤمنين رحيما

من از رسول خدا (ص ) به هنگامي كه مرابه سوي "يمن " فرستاد، پرسيدم : چگونه با آنان نماز بخوانم ؟ آن حضرت در پاسخم فرمود: "نمازي بخوان همچون نمازي كه ناتوان ترين آنها مي خواند و نسبت به مؤمنان رحيم و مهربان باش ".

( نهج البلاغه ، نامه ۵۲ )

 

شفاعت كننده

پيامبر (ص ) :ان الله وعد ان يدخل الجنة ثلاثة نفور بغيرحساب و يشفع كل واحد منهم في ثمانين الفا، المؤذن و الامام ، و رجل يتوضا ثم يدخل المسجد فيصلي في الجماعة

همانا خداوند به سه گروه وعده داد، بدون حساب واردبهشت شوند، و هر يك از اين سه گروه (روز قيامت ) مي توانند هشتاد هزار نفر راشفاعت كنند وآنها عبارتند از: ۱- مؤذن . ۲- امام جماعت . ۳- كسي كه وضو بگيرد،سپس

داخل مسجد شود و نماز را به جماعت به جا آورد.

( مستدرك الوسائل ، ج ۱، ص ۴۸۸ )

 

برتري نماز جماعت بر فرادي

امام باقر (ع ) : فضل صلاة الجماعة علي صلاة الرجل فردا خمس و عشرون درجة في الجنة

نماز جماعت بر نماز فرادي بيست و پنج درجه بهشتي فضيلت و برتري دارد.

( وسائل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۷۱ )

 

عبور از صراط

پيامبر (ص ) :و من حافظ علي الجماعة حيثما كان مر علي الصراطكالبرق الخاطف اللامع في اول زمرة مع السابقين

كسي كه محافظت و مداومت بر نماز جماعت كند، مانند برق سريع و درخشان همراه نخستين گروه بهشتيان از روي صراط مي گذرد.

( ثواب الاعمال ، ص ۳۴۳ )

 

تسريع در نماز جماعت

امام صادق (ع ) :صلي رسول الله - صلي الله عليه واله - الظهر و العصر فخفف الصلاة في الركعتين فلما انصرف ... قالوا: خففت في الركعتين الاخيرتين ؟ فقال لهم : او ما معتم صراخ الصبي

روزي رسول خدا (ص ) نمازظهر و عصر را به جا مي آورد، ناگهان دو ركعت آخر نماز را تخفيف (تسريع ) دادند،اصحاب پس از نماز از حضرت سؤال كردند، كه آيا دستور جديد آمده ؟ فرمود: براي چه ؟ گفتند: چرا دو ركعت آخر نماز را سبكتر خواندي ؟ فرمود: مگر صداي فرياد گريه كودك را نمي شنويد.

( وسايل الشيعه ، ج ۵، ص ۳۶۹ )

 

به فكر ناتوان ترين مأمومين باش

امام علي (ع ) : و صلوا بهم صلاة أضعفهم و لا تكونوا فتانين

و با مردم همانند نمازگزاردن ناتوان ترين آنان نماز گزاريد و(با طول دان آن موجبات زحمات آنان را فراهم نياوريد) و سبب فتنه و فسادنباشيد.

( نهج البلاغه ، ص ۵۲ )

 

نماز با جماعت

پيامبر (ص ) :لو يعلمون ما في العشاء و الفجر لاتوهما ولو حبوا

اگر بدانند آنچه را كه در خواندن نماز عشاء و صبح با جماعت هست به آن مي آيند، هر چند با زانوها و دستها باشد، مانند راه رفتن كودك با نشستن گاه خود.

( اصول وافي ، ج ۲، ص ۱۴۹ )

 

كناره گيري از جماعت

پيامبر (ص ) :ان الشيطان ذئب الانسان كذئب الغنم يأخذ الشاة القاصية والناحية فاياكم و لشعاب و عليكم بالجماعة و العامة والمسجد

شيطان گرگ انسان است همانند گرگ گوسفندان كه هميشه ميشهاي دور افتاده وكناره گير را مي گيرد. پس از دسته بنديها (گروه گرايي و خط بازي )بپرهيزيد و برشما باد به حضور در جماعت و مجالس عمومي و مسجد.( كنز العمال ، ج ۷، ص ,۵۸۱ حديث ۲۰۳۵۵ )

 

تشكيل صف نماز جماعت

پيامبر (ص ) :ثلاثة يضحك الله اليهم : الرجل اذاقام بالليل يصلي و القوم اذا صفوا في الصلاة ، و القوم اذا صفوا في قتال العدو

سه گروهند كه خداوند از آنان خشنود است :۱- كسي كه نماز شب مي خواند.۲- جمعي كه نماز جماعت تشكيل مي دهند.۳- دسته اي كه در برابر دشمن در راه خدا صف آرايي كرده اند.

( ثواب الاعمال ، ص ۹۶ )

 

مواظبت بر نماز جماعت

امام علي (ع ) :مروة الحضر، قراءة القران ومجالسة العلماء و النظر في الفقه و المحافظة علي الصلاة في الجماعات

از علي بن ابي طالب (ع ) نقل شده كه فرمود: جوانمردي در حضور در وطن ،قرآن خواندن و همنشيني با علماء و نگريستن در احكام دين و مواظبت بر نمازخواندن در جماعتهاست .

( بحار الانوار، ج ,۸۸ ص ۱۰ )

 

اقامه نماز جماعت امام زمان (عج )

معصوم (ع ) :يجتمع المهدي - عليه السلام - و عيسي بن مريم - عليه السلام - فيجي ءوقت الصلوة فيقول المهدي لعيسي -عليهما السلام - : تقدم ، فيقول عيسي (ع ) انت اولي بالصلوة فيصلي عيسي (ع ) ورائه مأموما

در حديث آمده است : پس از ظهور، عيسي بن مريم (ع ) در هنگام نماز دركنار امام (ع ) حاضر مي شود و امام (ع ) به او امامت بر نماز جماعت را تعارف مي كند. ولي او مي گويد: تو سزاوارتري به اين امر، و سپس به عنوان مأموم پشت سر او به جماعت مي ايستد.

( منتخب الاثر، ص .۴۷۹ تذكرة الخواص ، ص ۳۷۷ )