كتابخانه الكترونيك تك كتاب

کرامات اولیا الله 3 شیخ ابوسعید وکرامات وی

شیخ ابو سعید گفت که ابوالقاسم بشر یاسین روزی مارا گفت مرد باید که جگر سوخته خندان بودا نی همانا که چنین مرد فراوان بودا

قال رسول الله (ص) اذا تم فجور العبد ملک عینیه فبکی بهما ما شا ء

تقریر بر این حدیث

«هرگاه بنده‌ای به گناه‌کارى‌اش پایان دهد، چشمانش در اختیار او خواهد بود. پس هر وقت خواست، می‌تواند گریه کند».

ابتدا باید گفت که این روایت در منابع روایی شیعی جز در کتاب معاصر «نهج الفصاحه»[1] وجود ندارد، اما این روایت را در برخی از منابع اهل سنت می‌یابیم.[2]

مفهوم این روایت از رسول الله(ص) که فرمود: «إذا تمّ فجور العبد ملک عینیه فبکى بهما متى شاء» چیست؟ یعنی بنده فاجر می‌تواند گریه کند؟ یا بنده فاجری که گناهش را کنار گذاشته است؟

******************************************************

حکایت شیخ ومحبت وی به آل محمد باباحسن پیش نمازشیخ بوده است و در عهد شیخ امامت صو فیان با وی بود وی یک روز نماز صبح به جماعت می خواند چون قنوت را خواند گفت تبارکت ربنا و تعالیت اللهم صل علی محمد وبه سجده شد چون از نماز فارغ شد شیخ به او فرمود چرا بر آل محمد صلوات نفرستادی و نگفتی که اللهم صل علی محمد وآل محمد با با حسن گفت ای شیخ اصحاب را اختلاف است در تشهد اول ودر قنوت بر آل محمد صلوات دادن ومن احتیلط کردم ونگفتم آنگاه شیخ به وی فرمود ((ما در موکبی نرویم که آل محمد آنجا نباشد)) ***************************************************************************************

حکایت خواجه عبدالکریم خادم خاص شیخ خواجه عبد الکریم خادم خاص شیخ که نیشابوری بوده است گفت من کودک بودم که پدرم مرا به خدمت شیخ ابو سعید آورد چون من به خدمت شیخ به ایستادم چشم شیخ بر کف خانقاه بر خاشاکی افتاد شیخ به من اشاره کرد که آن رابیاور من ان خاشاک را پیش شیخ بردمشیخ گفت به زبان شما این را چه گویند گفتم خاشه انگاه شیخ به من فرمود ((بدانکه دنیا وآخرت خاشه این راه است تا از راه بر نداری به مقصود نرسی )) وگفت مصطفی (ص) فرمود ادناها اماطه الا ذی عن الطریق کمتر درجه از درجه ایمان ان است که خاشه از راه مسلمانان برداری ******************************************************************************************

سوال شیخ بو عبدالله باکو از شیخ ابو سعید در سماع جوانان یک روز در نیشابور شیخ بو عبدالله باکو به شیخ ابو سعید فرمود ای شیخ در تو چند کار دیده ام که از بزرگان متصوفه وپیران گذشته ندیده ایم یکی انکه پیران را در برابر جوانان می نشانی و کوچک ها را در کارها با بزرگان برابر می دانی ومیان خرد وبزرگ هیچ فرق نمی گذاری ؟ دیگر انکه جوانان را در سماع (رقص) کردن اجازه میدهی؟ شیخ گفت اما حدیث خردان وبزرگان هیچ کس از درویشان در چشم ما خرد نیست و هر که قدم در طریقت نهاداگر چه جوان باشد به نظر پیران باید در وی نگاه کرد چه آنچه را که به هفتاد سال به ما عنایت نشده است چه بسا به روزی به ایشان داده شود چون اعتقاد چنین باشد هیچکس در چشم ما خرد وکوچک نمی باشد؟ واما حدیث رقص جوانان در سماع این است که جوانان از هوای نفسانی خالی نباشند و ایشان را هوای نفس غالب باشد وهوای نفس بر همه اعضای ایشان غلبه کند اما در سماع اگر دست بر هم زنند هوای دستشان بریزد واگر پایکوبی کنند هوای اندام هایشان کم شود چون بدین طریق هوا از اعضای ایشان نقصان گیرد از دیگر گناهان کبیره میتوانند خود را نگه دارند و آتش هوای نفس در سماع ریزد اولیتر که العیاذ با لله به چیزهای کبیره ریزد؟ **********************************************************************************************************************************************

حکایت شیخ ومنکران وی در نیشابور در ان وقت که شیخ در نیشابور بود وهمه علمای شهر وی را منکر بودند روزی شیخ با جماعت صوفیان به محله ای از نیشابور عبور کردند که شیخ دید سگی بیگانه وارد آن کوی شد سگان محله به یک باره بانگ بر آوردند وبه آن سگ حمله کردند ووی را مجروح کردند و از آتجا بیرون کردند شیخ چون این صحنه را دید روی به جماعت نیشابوریان کرد وفرمود ((بو سعید در این شهر غریب است با وی سگی نشاید کرد)) **************************************************************************************************************************************************

حکایت بردباری شیخ در نیشابور اورده اند که شیخ ابو سعید با جماعت صوفیان در نیشابور از کویی عبور می کردند که از بام زنی خاکستری به پایین انداخت ولباس شیخ را الوده کرد و جمع در اضطراب در امدند و می خواستند که با صاحب خانه برخورد کنند که شیخ فرمود ((آرام گیریدکسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند جای شکر واجب دارد)) **************************************************************

شیخ وحکایت نبیره او کد بانو فاطمه شیخ در خانه خویش بود که دید کد بانو فاطمه دختر بوطاهر نوه او ریسمان بر کلاف میزد وسر ریسمان گم کرده بود شیخ گفت یا فاطمه اگر این بارت سر ریسمان گم شوداین آیه را بخوان تا باز یابی ؟ ولا تکونوا کا لتی نقضت غزلها منبعد قوه انکاثا فاطمه این ایه را خواند وسر ریسمان را پیدا کرد *******************************************

حکایت شیخ وترغیب به خدمت روزی شیخ ابو سعید در نیشابور مجلس میگفت که در میان سخن فرمود (از سر خانقاه تا بن خانقاه همه گوهر ریخته است چرا بر نمی چینید؟ خلق به کف خانقاه نگاه میکردند و می پنداشتند که گوهری افتاده باشد تا بر گیرند گفتند ای شیخ ما گوهر نمی بینیم ؟شیخ فرمود خدمت ؟ خدمت ؟ خدمت ؟ *************************************

حکایت شیخ وسفارش به سوره الم نشرح در آن وقت که خواجه بو طاهر فرزند بزرگ شیخ کودک بود یک روز کودکان هم کلاسی وی لوح بو طاهر را به منزل آوردند شیخ فرمود به کدام سوره گفتند به سوره لم یکن شیخ به حسن مودب گفت میوه در پیش کودکان بگذار شیخ به آنان فرمود کدام یک بزرگترهستید به یکی اشارت کردند شیخ او را بخواند وگفت ((استاد رابگویید که این بار به سوره لم یکن لوح باز نفرستید به سوره الم نشرح باز فرستید ) **********************************************************

حکایت شیخ ابوسعید ودفاع از مذهب شافعی و حقانیت این فرقه و برتری آن بر سایر مذاهب روزی در نیشابور قاضی ابوبکر دعوتی ساخته بود وبزرگان فرق اهل سنت وشیخ ابو سعید ودیگربزرگان شهررا جمع کرده بود سخن از تفضیل مذاهب به میان آمد هر طایفه بر حقا نیت مذهب خویش و بطلان دیگر مذاهب به حجتی تمسک می جستند تا سخن دراز شد آنگاه بزرگان مذاهب جماعت قبول کردند که قر آن مجید وکریم راحکم سازند و به حکم نص ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین بر اندیشه هر مذهبی یک بار جامع قرآن (قرآن کامل) بگشایند چه انچه از کتاب قران روی بنماید جز به منزلت وحی نتواند بود وهیچ کس بر این امر ایرادی نگیرد و تسلیم باشند همه متفق شدند وقر ان کامل وجامعی آوردند لبوبکر را گفتند تو برحقانیت مذهب خویش جامع قرآن را باز کن او فرمود این مصحف( قرآن) مال من است امکان دارد کسی گمان برد که من اوراق را نشان کرده ام انگاه همه اتفاق کردند که شیخ ابو سعید ابتدا به این کار شروع کند که او مردی صاحب حال است و چون اعجاز قران با کرامت او جمع شود انچه از ایات کتاب مجید که جز حق نتواند بود روی نماید و آن ار محکمات ایات بود نه از متشابهات که در تفسیر ان محتاج به تا ویل باشدآنگاه جامع قرآن به دست شیخ دادند شیخ قران را بدست گرفت و گفت بسم الله الرحمن الرحیم ((تااین مذهب شافعی پای بر هیچ جای دارد و حق است وگفت هفتم خط از سوی دست راست ))وقران باز کرد وبه جمع بزرگان نشان داد اول کلمه خط هفتم این بود ویستنبئو نک احق هو قل ائ و ربی انه لحق چون این ایه رادیدند همگان از اعجاز قران تعجب کردندو گفتند اکنون تمام شد بدین اکتفا کردند وبرای دیگر مذاهب قران بازنکردند ((در این اجتماع مذاهب چهارگانه اهل سنت بوده اند وبعید به نظر میرسد که قاضی ابوبکر بزرگان شیعه اهل بیت را نیز دعوت کرده باشد واگر اجتماعی از مذاهب باشد ما نیز افتخار می کنیم که برای حقانیت مذهب اهل بیت علیه السلام با آنان قرآن را حجت قرار بدهیم وبه قرآن تفا ل بزنیم در این که مذهب شافعی بر دیگرمذاهب اهل سنت برتری وفضیلت دارد شکی نیست تمام عرفای بزرگ اسلام مانند محی الدین عربی مولوی وعطار عبد القادر گیلانی وشیخ ابوسعید مذهب شافعی داشته اند اما نباید اعتقاد داشت که دیگر مذاهب باطل است اینجا سخن از فضیلت است نه بطلان و حقیقت این است که در بین تمام فرق اسلام فقط یک مذهب بالاترین است ولا غیر؟ وهرکس بر اساس تعصب گمان کند که مذهب وی بالاترین است در حالی که حقیقت بالاتر ازگمان و خیال است ازاین حکایت این استفاده را میبریم که چون کار مهم دینی در پیش باشد جامع قران باز کردن روا باشد چون تمام علمای حاضر ایرادی نگرفتند دیگر انکه در کارها به جانب راست باید آغاز کرد دیگر آنکه به موافقت حدیث ان الله تعالی وتر یحب الوتر طاق اختیار کردن اولی تر باشد اشاره به خط هفتم قرآن باشد العبد العا صی الحقیر دکتر یوسف نورایی )) ********************************************

*************** حکایت بخشیدن شیخ اسب خود به ترکمانان در آن وقت که شیخ ازنیشابور به میهنه آمد واز طوس که گذشت در آن زمان خراسان نا امن بود وگاه گاهی تر کمانان به غارت مشغول بودند یکبار شیخ از جلو اسب میراند و درویشان از پس او می امدند چهار پنج ترکمان شیخ را تنها دیدندواسب وی را نگهداشتند وبه وی گفتند زود پیاده شو و اسب رابه مابده وشیخ در اواخر عمر از زانوها وپاها ناتوان بود شیخ به آن غارتگران ودزدان فرمود ((مرا به چهار نفر بر این اسب نشانده اند چندان صبر کنید که ما را پیاده کنند انگاه اسب از آن شما باشد )) تا شیخ با ترکمانان در حال صحبت بودند جمع درویشان از راه رسیدند وشیخ فرمود ما را پیاده کنید واین اسب را به ترکمانان بدهید جمع گفتند ما بسیاریم هیچ به ایشان ندهیم شیخ گفت نمتوان خلف وعده کرد که ما اسب به ایشان داده ایم آنان اسب را به ترکمانان دادند واسب را گرفتند ورفتند شیخ با جماعت به قریه ای وارد شدند وشیخ نماز رااقامه کرد و در حال استراحت بودند که جمعی از ترکمانان بیامدند واسب شیخ را بر گرداندندو اسب دیگری نیکوتر باآن برای ش

یخ اورده بودندو از شیخ ابو سعید بسیار عذر خواستند و گفتند ای شیخ این جوانان شما را نشناختند دل با ایشان خوش گردان . شیخ اسبان ترکملنان را قبول نکرد وفرمود((هرچه ما ازسر ان برخاستیم باز بر سر آن نرویم)) چون شیخ این بگفت ترکمانان توبه کردند وموی سر تراشیدند وبه برکت شیخ ان سال جملگی به حج رفتند ***************************************************************************

حکایت ملاقات سید وشیخ با ابو سعید یکروز شیخ ابو سعید در خانقاه خویش نشسته بود سیدی بزرگوار به ملاقات شیخ آمد بود و در پهلوی شیخ نشسته بود که ناگهان شیخ ابو العباس شقانی از در آمد وشیخ او را بالاتر از سید بنشاند و سید از این کار شیخ متغیر شد آنگاه شیخ روی بدان سید کرد وفرمودند((ای سید شمارا که دوست دارند برای مصطفی دوست دارند و اینان (اشاره به شیخ شقانی ) را که دوست دارند برای خدای دوست دارند ***************************************************************************************

حکایت شیخ وپیشگویی برای آیندگان یک روز شیخ مجلس سخنرانی داشت که در میان مجلس فرمود((روز

گاری بیاید که هیچکس در جایگاهی یک سال نتواند مقیم شو

د و در صومعه ای پنچ روز آرام نتواند گرفت ودر مسجدی ی

ک روز قرار نیابد)) شیخ ابو سعید فرمود جوانی به نزد پی

ری در امد و گفت ای پیر ما را سخنی گوی پیربه وی فرمود ان الله تعالی اجل من ان یوصف بوصف او یذکر بذکر ********************************************************************************************

حکایت شیخ ولقمان سرخسی شیخ ابو سعید یک روز درمیهنه دچار قبض روحی بود از میهنه قصد سرخس کردچون به جایگاهی رسید لقمان سرخسی را دید گفت ای ابو سعید به کجا میروی گفت دلم تنگ است به سرخس میروم لقمان به شیخ فرمود ای ابو سعید چون به سرخس برسی خدای سرخس را از ما سلامی برسان *************************************************************************************

حکایت دعا وورد شبانه شیخ روزی در نیشابور جمعی از بزرگان چون ابومحمد جوینی استاد اسماعیل صابونی و استاد ابو القاسم قشیری در خدمت شیخ بودند وبحث از ورد شبانه شد وهر یک چیزی گفتند چون نوبت به شیخ ابو سعید ابوالخیر رسد گفتند ای شیخ ورد شبانه تو چیست ؟شیخ گفت که ما هر شب می گوییم ((یا رب درویشان را فردا چیزی خوش ده تا بخورند )) آن بزرگان در یکدیگر نگاه میکردند وگفتند ای شیخ این چه ورد ودعایی باشد

شیخ فرمود مصطفی علیه السلام گفته است ان الله تعالی فی

عون العبد مادام العبد فی عون اخیه المسلم (خدای تبارک وتعالی در کمک ویاری بنده است تا زمانی که آن بنده در کمک برادر مسلمان خویش است ) آنگاه ان بزرگان اقرار کردند که ورد شیخ از دعای ما تمامتر است ************************************************************************** حکایت سماع عارفانه شیخ و رقص درختان به تبعیت از او شیخ ابو سعید قصد رفتن به شهر هری داشت که در دو فرسنگی شهر دهی به نام آلکا بود که شیخ در آنجا مهمان شیخ ابو العباس وبرادرش که مردانی عزیز بودند طوری که هر که از اهل متصوفه انجا رسیدی مهمان ایشان گشتی و شرط ضیافت به جای آوردی اما هردو منکر سماع صوفیان بودند چون شیخ ابو سعید آنجا زسید و از سفره فارغ شدند شیخ گفت بیتی بگویید شیخ ابوالعباس گفت ما را با سماع میانه ای نیست شیخ قوال را گفت بیا بیتی بگوی قوال چیزی برگفت شیخ را حالتی پدید آمد برخاست ورقص میکرد وجمع صوفیان به تبعیت از شیخ سماع را آغاز کردند وشیخ ابو العباس انکار میکرد شیخ ابو سعید دست اورا گرفت و نزدیک خود کشید تا او نیز در رقص موافقت کند و شیخ ابو العبا

س خود را کنار می کشید و کراهت داشت شیخ به اوفرمود بیر

ون کوشک را بنگر او نگاه کرد دید که کوها ودرختان بر موافقت شیخ رقص می کردند شیخ ابو العباص بی اختیار در رقص امد ودست برادر خویش بگرفت و بعد از آن در سماع رغبت نمودند *********************************************************

حکایت امدن شیخ ابو سید به شهر هری آورده اند که شیخ ابو سعید به شهر هری میرفت یکی از اهل هری در راه از شیخ سوال کرد که شیخ در باره این آیه چه گویی الرحمن علی العرش استوی شیخ گفت ما را در میهنه پیر زنانی باشند که میدانند خدای بود وهیچ عرشی نبود وچون شیخ به در شهر هری رسید گفت (در این شهر مسلمانی خارج شده است اما کفر بیرون نیامده است وچون در شهر شد وارد خانقاه آنجا شد آنجا هیچ نگفت وبه سرای قاضی هری شد خبر به قاضی رسید و پای برهنه بیرون دوید وبه زانو به خدمت شیخ بنشست و گفت ای شیخ آخر سخنی بگوی شیخ گفت قال رسول الله (ص) حب الدنیا راس کل خطیئته و بیش از این سخن نگفت وبرخاست قاضی بسیار تضرع کرد که شیخ یکساعت توقف کند نکرد پس شیخ از شهر بیرون امد وخلق بسیار به وداع شیخ به بنظاره بیرون آمده بودند شیخ روی به اهل

هری کرد وفرمود ((یا اهل هری انی اریکم بخیر وانی اخاف علیکم عذاب یوم عظیم وبیش از این سخن نگفت وبرفت ********************************************************************

حکایت دعای شیخ برای مال دنیا شیخ درباره فردی که پانصد دینار زر نیشابوری قرض صوفیان خانقاه را داده بود فرمود ای شیخ ابوالفضل چه دعایت گویم گفت هر چه شیخ فرمایید گفت گویم که حق سبحانه وتعالی دنیا را از تو باز ستاند شیخ ابوالفضل گفت نه یا شیخ ابو سعید اگر دنیا را نداشتیم قدم مبارک شما به اینجا جهت وام نرسیدی و فراغت دل شما نبودی شیخ گفت ((پروردگارا او را به دنیا مشغول مگردان و دنیا را زاد راه او گردان نه وبال او )) وبرکت دعای شیخ به او وفرزندان او رسید ******************************************************

حکایت توبه زن مطربه در نیشابور به برکت شیخ در آن وقت که شیخ به نیشابور بود یکروز گفت اسب زین کنید شیخ سوار شد وصوفیان با وی به بازار شدند در میان بازار زنی مطربه ومست با روی گشاده و آراسته به شیخ ابو سعید نزدیک شد جماعت صوفیان بر وی بانگ زدند که از راه کنار بروید اما او همچنان خود را به شیخ نزدیک می کرد شیخ گفت دست از او نگه دارید چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ به او گفت آراسته ومست به بازار آیی ای دوست نترسی که گرفتار آیی آن زن منقلب شد وبه گریه افتاد و یکی از مریدان شیخ را گفت همراه مابیا شیخ فرمود همراه وی بروید واو در مسجدی شد که در آن نزدیکی بود و پیرایه و زر وجواهر از خیشتن باز کرده بود ودر دستمالی نهاده بود وبه درویش داد و گفت به خدمت شیخ ببر و بگوی که توبه کردم همتی با من دار ؟درویش به خدمت شیخ آمد وآن هدیه را به شیخ تقذیم کرد وپیام ان زن را رسانید شیخ گفت توبه وی مبارک باد و دستور داد تا زر وجواهر آن زن را به حلوا ونان وگوشت وعود بدهند و عوام خلق را صلا زدند که در صحرا مهمان شیخ باشید و ان طعام ها را به حمالان دادند تا به صحرا آورد حمالان طعامها آوردند وهمه پیش عوام خلق نهادند وایشان را فرمود که بورید وشیخ صوفیان را رخصت نداد که بر سفره نشینند و شیخ با صوفیان بر گوشه به نظاره ایستادند و ان عود وبوی خوش بر اتش نهادند عود می سوخت وشیخ را وقت خوش شده بود ونعره میزد و میگفت ((هر چه بدم اید به دود وباد رود ؟)چون عامه مردم از این طعام فارغ شدند شیخ به شهر امد و ان زن مطربهبر آن توبه ثابت قدم ماند به برکت نظر مبارک شیخ از جمله نیک زنان شد *************************************************************

بسم الله الرحمن الرحیم حکایت شیخ و والی نیشابور در آن وقت که شیخ در نیشابور بودسیف الدوله والی نیشابور بود یک روز به زیارت شیخ آمد ودر خانقاه شیخ بسیار گریه کرد و به شیخ فرمود که می باید مرا به فرزندی قبول کنی شیخ به وی فرمود ((ای امیر درجه ای بزرگ را طلب کرده ای که نمتوانی به حق ان قیام کنی ؟)) سیف الدوله فرمود ببرکت همت شیخ انشائ الله که قیام نمایم شیخ به وی فرمود از ما می پذیری که ظلمنکنی و لشکر را دست کوتاه داری تا بر رعیت ظلم نکنند گفت کردم شیخ فرمود ترا به فرزندی قبول کردم وبیرون امد واز برکتدعای شیخ چنان شد که در خراسان وعراق بهوانمردی و عدل وانصاف به وی مثل میزدند ************************************************

حکایت شیخ وابراهیم ینال برادر سلطان طغرل در ان وقت که شیخ به نیشابوربه بود یک روز به خانقاه خویش می رفت که در راه به ابراهیم ینال برادر سلطان طغرل برخورد کرد واو از اسب فرود آمد وبه خدمت شیخ امد و سر فرود آورد شیخ یه وی فرمود سر فرودتر آر؟ او سر رود تر آورد شیخ از فرمود فرودتر ار و او سر فرود تر آورد تا سر به نزدیک زمین اورد شیخ گفت تمام شددر همان حال به خاطر یکی از درویشاه همراه شیخ گذشت که این چه معامله ای است که شیخ با برادر سلطان طغرل کرد فورا شیخ خیال او را دانست وروی بدان درویش کرد فرمود ( ای درویش تو ندانی هرکه بر ما سلام می کند از بهر خدا می کند قالب وجسم ما قبله تقرب خلق است ولیکن مقصودحق جل جلاله است وما خود در میان نیستیم و هر خدمت که جهت حق باشد هر چه به خشوع نزدیکتر بود مقبول تر بود کعبه را قبله مسلمانان گردانیده اند تاخلق او را سجود کنندو کعبه خود در میان نباشد )) پس ما ابراهیم ینال را خدمت حق تعالی فرمودیم نه خدمت خود ؟ با اینکلام شیخ آن درویش از هوش رفت و دانست که هر چه پیران کنند خاطر کسی بدان نرسد وهر چه ایشان کنند نه به ظاهر ونه به باطن نمی توان اعتراض کرد که جز حق کاری نکنند *****************************************************************************

حکایت خواب دیدن شیخ ابو سعید محمد مصطفی (ص) را در خواب به روایتی درست از شیخ ابو سعید شنیده شد که وی فرمود ((محمد مصطفی صلوات الله و سلا مه علیه را به خواب دیدم تاجی بر سر وکمربندی در میان بسته بود وامیر المومنین رضی الله عنه بر بالای سر او ایستاده بود وابوالقاسم جنید وابوبکر شبلی در خدمت وی نشسته بودند من سلام کردم وسوال کردم یا رسول الله ما تقول من اولیا ء الله ؟ مصطفی صلی الله گفت ((هذا منهم وانت آخر هم (اخوهم) فاذا مضیت انت لشانک لا مذکر احد بعد ک واشار الی کل واحد منهم )) از شیخ ابو سعید شنیدندکه فرمود وقتی مصطفی صلوات الله علیه را در خواب دیدم ما را گفت (( یا ابو سعید چنانکه من آخرین پیغمبران بودم تو آخرین کسان اولیایی و بعد از تو هیچ ولی نباشد )) وانگشتر از دست مبارک خویش بیرون آورد وبه من داد شیخ اب سعید می فرمود هر کسشب جمعه هزاربار بر مصطفی (ص) صلوات فرستد رسول خدا را در خواب ببیند و ما در مرو این گفته را به جای آوردیم و مصطفی صلوات الله و سلامه علیه را به خواب دیدیم فاطمه زهرا رضی الله عنها پیشاو نشسته بود و مصطفی دست مبارک خویش بر فرق میمون او نهاده بود چون ما خواستیم که به نزد رسول خدا شویم حضرت به مافرمود مه ؟فانها سیده نساء العالمین ****************** *********************************************************************************************************************************************** حکایت سوال درویشی از شیخ که چگونه مردی است؟ در ویشی از ماوراء نهر به مجلس شیخ امده بود وگفت مرا می بایدکه بدانم تو چگونه مردی هستی ؟شیخ گفت ((ای درویش ما رابر کیسه بند نیست و با خلق خدای جنگ نیست )) ***********************************************************************************

حکایت شیخ ومیگساران قبرستان حیره نیشابور در آن وقت که شیخ به نیشابور بود روزی به قبرستان حیره به سر خاک مشایخ رفت آنجا جمعی را دیدند که خمر(مشروب ) میخورند ودف میزنند صوفیان در اضطراب امدند وخواستند ایشان را برنجانند و بزنند شیخ اجازه نداد ومانع شد و شیخ چون نزدیک ایشان رسید به انان فرمود ((خداوند چنانکه در این جهان خوش دل می باشید در آن جهان نیز خوش دلتان بدارد )) جماعت بر خاستند وجمله در پای شیخ افتادند و خمر می را ریختند ودف ها را شکستند وتوبه کردند ********************************************************************************************************************************************************************

تسبیح خدای تعالی از زبان شیخ ابو سعید شیخ ابو سعید در باره خدای تعالی فرمود ((او سبحان است وپاک است از هرچه گویند و گمان برند و خدای را در قرآن وتورات و انجیل وزبور نود ونه نام است ونام مهین سبحان است چون سبحان بگفتی همه بگفتی وچون همه بگویی و سبحان نگفته باشی هیچ نگفته باشی با سبحان الله همه درهای بسته گشاده گردد و گناهان محو گردد پس باید کوشید که سبحان الله بسیار گفته شود جمله آفرینش سبحان الله می گویند لیکن از غفلتی که تو داری نمی شنوی آن هزار دستان که هزار گونه لحن وآواز زمزمه میکند می گویدسبحان الله ولیکن تو نمی شنوی وان من شی الا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم ***********************************************************

حکایت شیخ وتفسیر آیه قرآن کسی در نزد شیخ این آیه را خواند ان الذی فرض علیک القران لرادک الی معاد شیخ فرمود مفسران در تفسیر این آیه چنین گفته اند که اراد به فتح مکه اما ما چنین می گوییم که وی برای فتح مکه قسم یاد نکنند اراد به لقاء الخوان حضرت برای دیدار برادران دینی قسم یاد کرد نه فتح مکه *************************************

جملات حکیما نه ای که بر زبان شیخ ابو سعید بیان شده است

شیخ ابو سعید فرمود خدایتعالی میفرماید قد طال شوق الا برار الی لقا ئی و انا الی لقائهم اشوق آرزومندی نیکان برای ملاقات من درا زوطولانی گشت ومن به ملاقات آنان مشتاقترم؟ شیخ فرمود بعضی حکما گفته اند ولدت باکیا والناس یضحکون فاجتهد تموت ضاحکا والناس یبکون روزی که تو آمدی به دنیا عریان جمعی به تو خندان وتو بودی گریان کاری بکن ای دوست که وقت مردن مردم همه گریان وتو باشی خندان جایی که حدیث تو کنند خندانم خندان خندان به لب بر آید جانم شیخ فرمود تاعشق ترا ببر در آوردم تنگ از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ شیخ ابو سعید فرمودند شریفترین کلمات در توحید گفتار حضرت رسولاکره (ص) است که فرمودسبحان من لم یجعل لخلقه سبیلا الی معرفته الا با لعجز عن معرفته پاک ومنزه است خدایی که برای خلایق راهی برای شناخت ومعرفت خویش قرار نداده است الا عجز وناتوانی در معرفت ؟ خدایا بلندی و پستی تویی ندانم چه ای هر چه هستی تویی شیخ ابو سعید فرمود رسو ل اکرم (ص) فرمودند هر که قبول نکند عذر مجرمی را که به عذر پیش آید راست یا دروغ از حوض من آب نخورد شیخ ابو سعید فرمود بایزید بسطامی را گفتند تو می گویی که کسی که سفر برود برای خدای برود وخدا با او است پس چرا برود؟که در هر جای مقصود حاصل شود بایزید فرمود که زمین هایی باشند که به حق تعالی بنالندکه پروردگارا ولی از اولیا خویش را بمن بنمای و چشم مابه امدن دوستی منور گردان حق تعالی ایشانرا سفر در پیش نهد تا مقصود آن بقعه حاصل شود شیخ ابوسعید فرمودسلیمان نبی چهل سال پادشاهی از خدای تعالی طلب کرد ووی چهل سال بعد از همه پیامبران به بهشت داخل می گردد شیخ ابوسعید فرمود من احب ثلا ثه فا لنار اقرب الیه من حبل الورید لین الکلام و لین الطعام و لین الباس ***شیخ ابو سعید گفت در شهر آمل از ابو العباس قصاب شنیدم که از وی پرسیدند از قل هو الله احد وی فرمود قل شغل است و هو اشارت است والله عبارت است و معنی توحید از اشارت وعبارت منزه است ***شیخابو سعیدفرمود العجز عجزان التوانی فی الامر اذاامکن والجد فی طلبه اذا فات ***روزی یکی ازشیخ ابوسعید سوال کردکه ای شیخ درحق من دعایی کن شیخ فرمود وای ای مردم داد زعالم برخاست جرم او کند وعذر مرا باید خواست این بیت بر لفظ مبارک شیخ بسیار رفت است ***شیخ ابو سعید فرمود اگر درست باشد آنکه از امیر المومنین عی رضی الله عنه روایت می کنند که او بر مرده پنج تکبیر گفته است در نماز میت از آن چهار تکبیر بر مرده بوده است و تکبیر پنجم بر جمله خلایق بوده است ***روزی یک مرد در مجلس شیخ ابو سعید برخاسته بود واز مردمان درخواست کمک میکرد و میگفت من مردی فقیرم شیخ گفت چنین نباید گفت بگو من مردی گدایم برای آنکه فقر سری از سرهای حق جل جلاله میباشد **** یک روز در نیشابور تمام بزرگان شهر در حضور شیخ ابو سعید بودند که شیخ این بیت را بر زبان جاری کرد یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی آنگاه شیخ رو به بزرگان مجلس کرد وفرمود معنی این بیت در کجای قرآن است ؟بزرگان مجلس بسیار اندیشه کردند پس گفتند شیخ بفرماید شیخ گفت خداوند می گوید ا م یحسبون انا لا نسمع سرهم ونجویهم بلی ورسلنا لدیهم یکتبون بزرگان مجلس از این همه ادراک شیخ تعجب کردند ***روزی سفره نهاده بودند وشیخ با درویشان درحال خوردن بودند در این وق شیخ ابو محمد جوینی وارد شد و سلام کرد شیخ ابو سعید سلام وی جواب نداد و التفات نکرد و شیخ جوینی برنجید چون طعام بخورند و دست بشستند شیخ بر پای خواست و سلام ابو محمد جوینی را جواب داد وبه وی فرمود ((سلام نامی است از نامهای حق جل جلاله و ما روا ندانستیم که با دهان آلوده نام اوببریم )) ****از شیخ ابو سعید سوال کردند که ای شیخ کسی است که به شب دزدی می کند و به روز نماز می کند شیخ فرمود ((عجب نیست که برکت نماز روزش از دزدی شب باز درد)) *****آورده اند که یکی از مشایخ در عهد شیخ ابو سعید به ولایت روم به جنگ رفته بود در میدان جنگ ابلیس را دید گفت ای ملعون اینجا چه می کنی که دل تو از این جماعت که اینجا هستند فارغ است شیطان به وی فرمود من اینجا بی اختیار خویش افتاده ام گفت چگونه ؟ گفت من به میهنه می گذشتم شیخ ابو سعید ابوالخیر از مسجد به خانه میرفت در راه عطسه ای کرد و مرا اینجا افکند ****شیخ ابو سعید میفرمود((صاحب همت آن باشد که اندیشه او بدون خداوند به هیچ چیز فرو نیاید)) ***********************************************************************************************

حکایت شیخ ابو سعید و طواف کعبه به بالای سر وی از شیخ ابو سعید پرسیدند هر پیری را پیری بوده است پیر تو که بوده است ؟وپیران خود را از مجاهده ضعیف کرده اند و گردن تو در زه پیرهن نمی گنجد ؟وپیران حج کرده اند وتوحج نکرده ای سبب چیست ؟شیخ فرمود اما هر پیری را پیری است پیر تو که بوده است ؟ذالک مما علمنی ربي و انکه پیران به مجاهده خود را نحیف کرده اند و گردن تو در زه پیرهن نمی گنجد ما متحیر از انیم که گردن ما در هفت آسمان وزمین چگونه میگنجد بدانچه خدای تعالی ماراارزانی داشته است وآنکه می گویی پیران سفر حجاز کرده اند و تو حج نکرده ای بس کار مهمی نبود مرد آن مرد باشد که اینجا نشسته باشد و در شبانه روزی خانه کعبه بالای سر وی طواف کند بنگر تا ببینی نگاه کردند هر که حاضر بود بدید **************************************************************

حکایت شیخ وکناسان وگریختن صوفیان روزی شیخ به راهی گذشت که کناسان نجاست را به خیک از بیت الخلا بیرون می آوردند صوفیان چون آنجا رسیدند بینی خویش می گرفتند و می گریختند شیخ ابو سعید آنان را بخواند و گفت میدانید که این نجاست به زبان حال با ماچه سخنی میگوید گفتند چه میگوید شیخ فرمود میگوید ((ما آن طعام های خوش بوی با لذتیم که شما زر وسیم بر ما می فشاندید و جانها از بهر ما نثار می کردید و هر سختی و مشقت در راه بدست آوردن ما تحمل می کردید به یک شب که با شما صحبت داشتیم به رنگ شما شدیم پس به چه سبب از ما می گریزید ما بایداز شما بگریزیم؟چون شیخ این سخن تقریر کرد فریاد از جمع برآمد وبه گریه افتادند **************************************

حکایت دعای عجیب شیخ اللهم اجعلنی من الا قلین یک روز شیخ در نیشابور با خواجه علی طرسوسی به جایی می رفتند وشیخ در راه بسیار ایندعا را تکرار کرد اللهم اجعلنی من الا قلین خواجه علی از وی پرسید این دعابر لفظ شما زیاد تکرارشد چه معنایی دارد شیخ ابو سعید فرمود خدای تبارک وتعالی میفرماید وقلیل من عبادی الشکور ما خواستیم که خدای تبارک وتعالی ما را از آن قوم اندکی که شکر گذار نعمت های او هستند قرار دهد **************************************************************************************

حکایت شیخ وملاقات خضر (ع) باوی شیخ ابو سعید را همشیره ای داشت که فرزندان شیخ او را عمه می گفتند و او در غایت زهد بود وخیلی کم از خانه بیرون می رفتی طوری که یک روز شیخ درسرای عمه بود وسخن می گفت عمه گفت ای شیخ این سخن تو زرشوشه است شیخ به وی فرمود این سخن ما زر شوسه است وخاموشی تو گوهر ناسفته است واز صومعه عمه سوراخی به صومعه شیخ باز کرده بود تا پیوسته شیخ را می دیدی و سخن می پرسیدی روزی شیخ در صومعه خویش بودو خضر (ع) که او را با شیخ بسیار صحبت بود نزدیک شیخ آمده بود و هر دو در صومعه تنها نشسته بودند وسخن می گفتند عمه از آن سوراخ به کرامت بدانست که آن خضر است که به شیخ سخن می گوید و مراقب احوال ایشان بود و خضر دو بار از کوزه شیخ که در صومعه بود آب خورد چون خضر برخاست شیخ بااو برخاست ووی را بدرقه کرد چون ایشان بیرون شدند عمه به صومعه شیخ رفت و از جهت تبرک از کوزه شیخ آب خورد و بیرون رفت شیخ به صومعه امد و جریانرامیدانست وبه عمه هیچ نگفت و خادم را آواز داد که ان سوراخ که به صومعه عمه بود را بستند ****************************************************************************************************************************** حکایت شیخ و آیات عذاب الهی شیخ ابو سعیدفرمود همه را گفته اند قولو ا لااله الا الله ما را گفتند فاعلم انه لااله الا الله بدان وببین که جز او خدایی نیست یکی از حاضرین این ایه را در نزد شیخ خواند وقودها الناس والحجاره شیخ در ایات عذاب کم سخن گفتی آنگه که شیخ این ایه را شنید فرمود ((پروردگارا چون سنگ وآدمی به نزد تو به یک نرخ است دوزخ را با سنگ بر افروخته کن واین بیچارگان را مسوز )) *********************************************** فلسفه آفرینش خلقت از دیدگاه شیخ ابوسعید از شیخ ابو سعید سوال کردند که حق سبحنه وتعالی این خلایق را برای چه آفرید ای حاجتمند ایشان بود شیخ فرمود خیر اما به سه جهت مخلوقات را خلق کرد اول آنکه قدرتش بسیار بود نظاره گر (تماشا کن ) میبایست دوم انکه نعمتش بسیار بود روزی خوار می خواست سوم اینکه رحمتش بسیار بود گناه کار می خواست. ************************

حکایت شیخ وفهم صدا وزمزمه آسیاب یک روزشیخ با جمعی از صوفیان به در آسیایی رسیدند شیخ اسب باز داشت ویک ساعتی انجا توقف کرد انگاه به یاران خویش فرمود می دانید که این آسیاب چه میگوید ؟می گوید تصوف این است که من دارم درشت میستانم ونرم باز میدهم گرد خود طواف میکنم وسفرخود در خود مینهم تا انچه نباید از خود دور میکنم )) همه اصحاب از این معما ورمز عارفانه شیخ خوش حال شدند ***************************************************

حرز شیخ برا مداوای استاد ابو صالح استاد ابو صالح را رنجی پیش آمد شیخ فرمود قلم ودوات آورید تا برای ابو صالح حرزی املا کنم شیخ فرمود بنویس حورا به نظاره نگارم صف زد رضوان به عجب بماند وکف بر کف زد یک خال سیه بر ان رخ مطرف زد ابدال زبیم چنگ در مصحف زد به نزد ابو صالح بردند وبر وی بستند در حال اثر صحت پدید آمد *********************************************************************************************************************************** حکایت کاه بر محاسن شیخ در مسجد آورده اند که شیخ ابو سعید در مسجد نشسته بود وکاهی بر محاسن مبارک او قرار گرفته بود درویشی دست دراز کرد و آن کاه را بر گرفت ودر مسجد بینداخت شیخ روی به وی کرد و گفت ای برادر به این عمل که کردی نترسیدی که خدای عزوجل هفت آسمان بر زمین زند و نابود گرداند؟ که حق تعالی این روی و صورت به این عزیزی را فرمود که آنرا بر خاک مسجد نهی واسجدواقترب تو این کاه را بر محاسن ما روا نداشتی پس چگونه روا داشتی که در خانه خدا بیندازی ؟ ****************************** ****

حکایت مردی که از شیخ کرامات می طلبید در آن وقت که شیخ به نیشابور بود مردی به نزد شیخ آمد وگفت من مردی غریبم وهمه شهر آوازه شماست و ترا کرامت های بسیار است اکنون از این همه کرامت یکی به من بنمای شیخ ابوسعید گفت به آمل بودیم یکی به نزد ابو العباس قصاب در امد و همین سوال را کرد ابو العباس فرمود آیا این کرامت برای تو کافی نیست که که پسر قصابی از پدر قصابی چیزی اموخت وچیزی به او نمودند واو را به بغداد ربودند و پیر شبلی او را به مکه فرستاد واز مکه به مدینه فرستاد واز مدینه به بیت المقدسفرستادخضر را به ما نمودند و در دل خضر افکندند که ما را قبول کرد وصحبت افتاد وباز به آمل آمدیم وعالمی روی به ما آرند از خرابات ها می آیند و توبه میکنند و از اطراف عالم سوختگان می آیند واز ما خدا را میجویند ایا این همه کرامت شما رابس نیست و بیش از این طلب میکنی ؟ ان مرد گفت کرامتی می باید که همین وقت ببینیم آنگاه ابوالعباس به آن مرد فرمود ((نه کرم او ست که فرزند بز کشی را در صدر بزرگان بنشانند وبه زمین فرو نشود و این خانه بر سر وی خراب نگردد))و اما پسر قصاب بی ملک ومال ولایت دارد بی آلت وکسب روزی خورد و خلق را بخوراند این همه کرامت حساب نمی شود ؟ انگاه شیخ ابو سعید به ان مرد فرمود ای جوانمرد ما نیز به تو مثل ابوالعباس قصاب برخورد کنیم انگاه شیخ فرمود ((هرکه به جمله کریم را گردد همه حرکات وی کریم راگردد )) وچون بنده را پاک گردانند همه حرکات وسکنات و حالت آن بنده همه کرامات بود هر باد که از سوی بخارا به من آید زان بوی گل ومشک و نسیم سمن آید نه نه زختن باد چنان خوش نوزد هیچ کان باد همی از بر معشوق من آید با هر که سخن گویم اگر خواهم اگرنه اول سخنم نام تو اندر دهن آید ********************************************************************************************************************************************** ***شیخ ابو سعید در باره آیه فمن یکفر بالطاغوت فرمودند طا غوت کل احد نفسه تا نکشی نفس را از نفس رهایی نیابی بدین بسنده نباید شد که گفتی لا اله الا الله مسلمان شدم تا به نفس خویش کافر نگردی به خدای مومن نشوی طاغوت هر کس نفس او است آن نفس است که ترا از خدای تعالی دور می دارد و می گوید که فلانی با تو بدی کرد و فلانی به تو نیکی کرد وهمه را به خلق نسبت میدهد و این همه شرک است هیچ چیز به خلق نیست همه به خدا است این چنین باید دانست واستقامت باید کردکه چون یکی گفتی دیگر دو نگویی و خلق وخدای دو باشند . ***شیخ فرمود کسی به نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت مرا سخنی بیاموز در مسلمانی که اصل باشد که دست در آن زنم حضرت فرمود بگوی آمنت بالله ثم استقم معنی این است که چون روباه چرخه مزنید که هر زمانی سر به جایی دیگر زنید که ان ایمان درست نباشد کلام رسول مصداق ایه ان الذین قالوا ربنا ثم استقاموا میباشد ایمان چنان آرید که گویید الله الله و بر آن استوار باشید و استوار بودن ان باشد که چون خدای گفتی دیگر حدیث خلق بر زبان نرانی ***شیخ فرمود ((داوری کافری است و از غیر دیدن شرک است)) ****شیخ ابو سعید فرمودند ((ما آنچه یافتیم به بیداری شب و به بی داوری سینه و بی دریغی مال یافتیم )) *****شیخ ابوسعید را پرسیدند که صوفی چیست؟ گفت آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو اید نجهی (نرنجی ) ***شیخ فرمود کل ما شغلک عن الله فهو علیک مشوو م هر چیزی که ترا از خدای تعالی مشغول کند بر تو شوم است ****شیخ فرمود راحه النفس کلها فی التسلیم و بلاو ها فی تدبیر ****شیخ ابو سعید فرمود بنده که از نماز غافل شود خداوند سبحانه وتعالی گوید منگر به هرچه مینگری من ترا بهتر از انم ***شیخ گفت خدای می گوید ان اکرمکم عند الله اتقیکم گرامی ترین شما پرهیز کارترین شماست پرهیز کردن از خودی خود است و چون تو از نفس خویش پرهیز کردی به خدای رسیدی و هذا صراط ربک مستقیما این است راه من اگر راه مرا می خواهی و دیگر راه ها کوری است ****شیخ ابو سعید می فرمود حجاب میان بنده وخدای آسمان وزمین نیست و عرش وکرسی نیست پندار تو ومنی تو حجاب است از میان برگیر به خدای رسی ***شیخ فرمود چهار سخن از چهار کتاب خدای تعالی برای بکار بستن برگزیده اند از تورات من قنع شبع واز انجیل من اعتزل سلم و از زبور من صمت نجی و از قرآن ومن یتوکل علی الله فهو حسبه **** از شیخ ابو سعید سوال کردند که ای شیخ در نماز دست بر کجا نهیم ؟شیخ فرمود دست بر دل ودل بر حق جل جلاله بنهید ****شیخ ابو سعید فرمودند (( خلق از آن در رنجند که کارها پیش از وقت می طلبند )) ****شیخ ابو سعید فرمود ((ایزد تعالی در همه جایها حق خود راتبع حقوق خلق گرداند واز کرم وفضل تقصیر در حق خود عفو کند ودرگذرد ودر حقوق خلق روا ندارد برای آنکه رحمت صفت حق است وعجز صفت خلق آنگاه این بیت را گفت آری چنین کنند کریمان که شاه کرد سوی رهی به چشم بزرگی نگاه کرد ******شیخ فرمود مرد باید به دو کارمشغول باشد هر چه اورا از خدای باز دارد ازپیش برمیدارد و راحتی به درویشی برساند اگر این ارادت بدین صفت بسر رود به مقصود رسد ***از شیخ ابو سعید سوال کردند که از خلق به حق تعالی چند راهست فرمود به عددهر ذراتی از موجودات راهی است به حق اما هیچ راه نزدیکتر وبهتر از آن نیست که راحتی به دل مسلمانی رسانی وما بدین راه رفتیم و همه را بدین وصیت می کنیم ***درویشی از شیخ ابوسعید سوال کرد که خدای را از کجا طلبیم؟گفت کجایش جستی که نیافتی اگر قدمی به صدق در راه طلب نهی در هر چه بنگری او را بینی ****از شیخ ابو یعید پرسیدند که از چیست که بعضی از اولیاخدا آشکارهستند و بعضی را خداوند نهان میدارد؟شیخ گفت ان را که حق تعالی دوست دارد پنهان دارد و ان کس که حق تعالی را دوست دارد آشکار کند ***شیخ ابوسعید فرمود منعمان دنیا به دنیا متنعم اند و منعمان آخرت به اندوه متنعم اند ***شیخ ابو سعید میفرمودند اهل دنیا صیدشدگان ابلیس اند به کمند شهوات واهل آخرت صید شدگان حق اند به کمند اندوه قال الله تعالی لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین وقال رسول الله ص ان الله تعالی یحب کل قلب حزین ***شیخ ابو سعید فرمود الغنی تعب محبوب والفقر راحه مکروهه و جمله فضلا ومشایخ اتفاق کرده اند که هیچ کس در این معنی موجز تر ونیکوتر بیان نکرده است **قال رسول الله ص ا اول من یقرع ابواب الجنه من امتی فقرائها واکثر اهل الجنه من امتی ضعفاوها وشرار امتی من سیاق الی النار الا قماع قیل یا رسول اله ومن الا قماع قال ص الذین اکلوا لم یشبعوا واذا جمعوا لم یستغنوا ***شیخ ابو سعید میفرمود: در هر دلی از حق سری نیست وباحقش رازی نیست و این از آن است که در آن دل اخلاص نیست و هر که را اخلاص نیست به هیچ روی خلاص نیست قال رسول الله ص یا معاذ اخلص دینک یکفیک القلیل من العمل ورسولخدا ص فرمود (اخلاص سری است از اسرار حق در دل وجان بنده که نظر پاک او بدان سر است ومدد ان سر از نظر پاک سبحان است و موحد که موحد است بدان سر است .) کسی گفت ای شیخ آن سر چیست گفت لطیفه ای از الطاف حق استچنانکه فرموده الله لطیف بعباده و ان لطیفه به فضل ورحمت حق تعالی پیدا گردد به کسب وفعل بنده حاصل نگردد ابتدا نیازی و حزنی وارادتی در دلش پدید اورد آنگه بدان نیاز وحزن به فضل ورحمت نظری کند و لطیفه ای در ان دل بنهد که لا یطلع علیه مل مقرب ولانبی مرسل و آن لطیفه را سر الله گویند وآن اخلاص است در باره آن خدای تعالی با رسول ص گفت تا باخلق بگوید قل بفضل الله وبرحمته فبذالک فلیفرحوا هو خیر مما یجمعون انگاه شیخ فرمود هر کس که به نفس زنده است به مرگ بمیرد وهر که به اخلاص و صدق زنده است هرگز نمیرد ***شیخ فرمود: این تغیر وتلون وشورش و اضطراب همه از نفس است آنجا که اثری از انوار حقیقت کشف شود آنجا نه ولوله بود و نه دمدمه ونه تغیرو نه تلون ***شیخ ابو سعید را گفتند یا شیخ کیف الطریق ؟شیخ فرمود الصدق والرفق الصدق مع الحق والرفق مع الخلق *** درویشی از شیخ ابو سعید سوال کرد که یا شیخ این چه سوز وشوری است که در این دل ها است شیخ فرمود این را آتش نیاز گویند و خدای تعالی دو آتش افریده است یکی اتش زنده ویکی اتش مرده آتش زنده آتش نیاز است که در سینه های بندگان نهاده است تا نفس ایشان سوخته گرددو ان اتشی نورانی است چون نفس سوخته گشت انگه آن اتش نیاز شوور وشوق گردد و این آتش شوق هرگز نمیرد نه در این جهان ونه در ان جهان و این آتش است که رسول خدا ص فرمود ((اذا اراد الله بعبد خیرا قذف فی قلبه نورا قیل یا رسول الله ما علامه ذالک النور؟قال التجافی عن دار الغرور والا نابه الدار الخلود و الا ستعداد للموت قبل نزول الموت ان درویش به شیخ فرمود ایا این اتش شوق با دیدار پاک هنگام ملاقات خدای تعالی آرام گیرد شیخ فرمود از دیدن ماه بهره برنتوان داشت ان دیدار تشنگی زیادت کندنه سیری چنانکه امروز خدای تعالی غیب است فردا که بخواهند ببینند باز در غیبت خواهد بودگردش بر صفت او روا نیست هر که او را بیند بر حد ایمان خود بیند که از دل ها به چشم ها آید تا بدان نور بر حد ایمان خود جلال وجمال خود بیند و آتش مرده آتش دوزخ است وآن اتش ظلمت ووحشت است و هر که به آتش زنده سوخته نگردد به آتش مرده (اتش دورخ ) سوخته می گردد چه در این جهان چه در ان جهان انگاه شیخ این بیت را فرمود آتش نمرود هرگز پور آزر را نسوخت پور آزر پیش از این آتش چو خاکستر شدست تا بدین آتش نسوزی نفس تو صافی نشد خواه اگردیوانه خوانی خواه گویی بیهدست ****از شیخ ابو سعید پرسیدنداگر کسی خواهد که راه عرفان وطریقت را بدون پیری (مرشد) برود تواند شیخ گفت نتواند از برای اینکه کسی باید که بدان راه رفته تا او را بدان راه دلالت کندو در هر منزل می گوید این فلان منزل است اینجا زیادت مقام باید کرد واگر جایی مهلکه باشد به وی قوت دل میدهد تابه مقصود برسد و آنکس که خود به تنهایی راه طریقت را برود چون کسی باشد که در میان بیا بانی فرو مانده و نداند که راه از کدام جانب است چنانکه حق عزوجل می فرماید کا لذی استهوته الشیاطین فی الا رض حیران واصل این راه طریقت فرمان بردن پیر بود و ان تطیعوه تهتدوا چون مرید پیر را فرمانبردارباشد همچنان بود که خدای را اطاعت کند ومن یطع الرسول فقد اطا ع الله ورسول خدا فرمود والشیخ فی قومه کا لنبی فی امته ****شیخ ابوسعید میفرمود نیکوترین لباسی که بنده پوشد لباس تواضع است و هیچ چیز بنده را عزیز نگرداند مگر تواضع ومن تواضع لله رفعه الله و تواضع شکستگی و سر نهادن در راه خدا بود و هیچ آفت بنده را در راه بتر از تکبر نیست و تکبر سر فرازی ومنی کردن است چنانکه ابلیس گفت انا خیر منه وبه یک منی طاعت هزار ساله او ناچیز شد تکبر وبرزگواری فقط صفت خدا است و هرکه با خداوند منازعت کند و تکبر نماید گردنش فرو شکند *****شیخ ابو سعید میفرمود ما از شرق تا به غرب دنیا مینگریم چنانکه شما به طبقی می نگرید وهر چه بر وی باشد ببینید ما نیز همچنان دنیا را از شرق تا غرب مینگریم ومیبینیم ***عبد الرحمن که مقری شیخ بود گفت که روزی شیخ در سماع حالتی داشت که نعره ها میزد و ودر حلقه جمع رقص می کرد چون بنشست و ساکن گشت ما خاموش بودیم و شیخ فرمود ((هفتصد پیر از مشایخ در ماهیت تصوف سخن گفته اند تمامترین وبهترین همه قو ل ها این است ((استعمال وقت بما هو اولی به)) *****از شیخ ابوسعیددر نیشاور سوال کردند که آیا در دنیا هیچ نشانی هست که خداوند از بنده راضی باشد شیخ فرمود هست باید بنگرید تابدان صفت که حق سبحانه وتعالی بنده رادر دنیا میدارد آن بنده از خداوند راضی هست یا نه اگر راضی است خداوند هم از وی راضی است ***شیخ ابوسعید میفرمود ((ای مسلمانان بدانید که بدون بار شما را نخواهند گذاشت اگر بارحقیقت را بردارید به نقد به راحتی افتید و فردا بیاساییدو گرنه باطلی بر گردن شما نهند که نه در دنیا بیاسایید ونه در اخرت آسایش خواهید داشت ***از شیخ ابو سعید پرسیدند در معنای آیه ولذکر الله اکبرشیخ فرمود معنای این آیه آن است که ((یاد کردن خداوند بنده خویش را بزرگتر است))زیراکه بنده او را یاد نتواند کردتا نخست خدا بنده را یاد نکند وآن بزرگتر که خداوند بنده را یاد کند و بنده را توفیق دهد تا بنده نیز خداوند را یاد کند پس چون نیکو بنگری بنده در این میانه هیچ کسی نیست بنده بسیاری بدود و گرد جهان بر آید پندارد که راحتی هست جایی بی خدا راحتی نباشد تا او نبود راحتی نبود او خود در همه جا هست هم اینجا او را میبینی یک چند دویدم و قدم فرسودم آخر بی تو پدید نامد سودم تا دست به بیعت وفایت سودم در خانه نشستم وفرو آسودم ***در پیش شیخ ابو سعیدمقری این آیه را خواند ان الذین امنوا وعملوا الصالحات کانت لهم جنات الفردوس نزلا خالدین فیها شیخ این بیت را فرمود جز درد دل از نظاره خوبان چیست آن را که دو دست و کیسه ازسیم تهیست ***از شیخ ابوسعید پرسیدند مارا چه تدبیر؟ شیخ فرمود التدبیر فی العقل تدمیر والتدبیر فی العشق تزویرو هیچ خطایی بتر از آن نبود که در حق دوست وخداوند خویش با دشمن خود تدبیر کنی نفس دشمن است وتدبیر صفت نفس است اگر تدبیر خواهی کرد با زیرکی باید کرد واز اول عهد تا انقراض عالم زیرکتر از مصطفی صلی الله علیه نبوده ونخواهد بود تدبیر باوی کن وبنگر که چه گفته است و برآن باش و از چه نهی کرده است واز آن دور باش گفتار دراز مختصر باید کرد وز یار بد اموز حذر بایدکرد یار بد آموز تو نفس تواست (ارایت من اتخذ الهه هویه ) تا بانفس هستی هرگزراحتی نیابی نفس تو زندان تواست تا از این زندان رهایی نیابی به راحتی ابدی نرسی ****از شیخ ابو سعید پرسیدندیاشیخ عقل چیست شیخ فرمود العقل آلة العبودیه به عقل اسرار ربوبیت را نتوان یافت که وی محدث است و محدث را به قدیم راه نیست ****شیخ را درویشی گفت یاشیخ دعایی در کار ماکن شیخ گفت در بند هیچ کاری مباش که شایسته هر کار که گشتی در بند ان ماندی وان حجاب تواز خدای تعالی گشت قاعده بندگی بر نیستی است تاذره ای اثبات در صفات تو می ماند حجاب می مانداثبات صفات خداوند است ونفی صفت زیبنده بنده است وموسی ع گفت فارسل الی هارون نه از نبوت می گریخت ولیکن ذوق نفی را چشیده بود در غار حرا جبرئیل به محمد ص فرمود اقرا وی میگفت انا لست بقاری ای جبرییل مارا همچنین بی سر وپای بگذار اینجا بزرگان ودنیاداران هستند از مزدور خدیجه ویتیم اوطالب چه میخواهی ؟ ***یکی گفت یاشیخ بنده به گناه از بندگی بیفتد ؟شیخ گفت چون بنده بود نه آدم چون بنده بود به گناه از درگاه خدا نیفتاد بنده او باش هر کجا خواهی باش ذنب مع الا فتقار خیر من طاعه مع الا فتخار آدم افتقار آورد وابلیس افتخار **** شیخ میفرمود ای مسلمانان تا کی من من می کنید این منیت دمار از خلق برآرد این منیت درخت لعنت است اولین کسی که گفت من ابلیس بود ودرخت لعنت او آن من بود وهر کهمیگوید من ثمره آندرخت به وی می رسد وهر روز از خدای دورتر می شود و جاب بن عبدالله انصاری در حجره رسول علیه السلام بزد حضرت رسول ص گفت آن کیست جابرگفت انا رسول ص برخاستو می آمد تا درب را باز کند و می گفت انا انا اما انا فلا اقول انا چونضرت از منی خود بیزار بود و در آن درست وراست بود گفتند اکنون دستوری به ما بگوی قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیره انا ***شیخ را پرسیدند از تفسیر این حدیث نبوی تفکر ساعه خیر من عباده سنه یک ساعت تفکر از شصت سال عبلدت بهتر است شیخ گفت یک ساعت اندیشه از نیستی خود بهتر از یک ساله عبادت به اندیشه هستی خویش است ***شیخ ابو سعید میفرمد هر کس به خویشتن نیکو گمان است خود رانمی شناسد و هر که به خدای بد اندیش است خدای را نمی شناسد *****شیخ را سوال کردند از حدیث (من عرف نفسه فقد عرف ربه) شیخ گغت من عرف نفسه بالعدم عرف ربه بالوجود ****شیخ میفرمود از برتری فقیر بر غنی این است که هر کسی دردو موقع آرزوی فقیری میکند یکی هنگام موت ودیگری در قیامت واین حالت از روی صدق است ****شیخ ابوسعید می فرمود کوهی را به مویی کشیدن آسانتر از خود به خود بیرون امدن است (دست از منیت خود کشیدن منظور است ) ****شیخ ابو سعید فرمودحق سبحانه وتعالی باک ندارد که هد هزار صاحب نفس را فدای صاحب دلی کند ***شیخ ابوسعید میفرمود بعد از هفتاد وچند سال معنی این بیت را بدانستم وای ای مردم داد زعالم برخاست جرم او کند وعذر مرا باید خواست *****شیخ ابو سعید بسیار بگفتی ((خداوندا هر چه از ما به تو رسد استغفر الله و هر چه از تو به ما رسد الحمد لله ****شیخ می فرمود ((هر دل که در آن دوستی دنیا بود آن دل پراکنده بود )) بنده آنی که در بند آنی ***شیخ ابوسعید فرمود پیامبر در شی معراج گروهی از ملائکه رادید که کاملا نور بودند جلو وعقب وبالا.وپایین ایشان نور بود از جبرییل پرسید اینان کیانند فرمود اینان قومی هستند که جز خدا کسی را نمی شناسند(قال هو لاء قوم لم یعرفوا سوی الله) *****شیخ ابو سعید فرمود بلغنا ان سید الصادق جعفر بن محمد قال مارایت احسن من تواضع الا غنیاء للفقراو احسن من ذلک اعراض الفقیر عن الغنی استغنی با لله عزوجل تواضع غنی بر فقیر چه زیباست وازآن نیکوتر اعراض فقیر از غنی به خاطر خداست ***شیخ ابوسعید فرمود غایه عزنا الا فتقار الی الله تعالی والتذلیل بین یدیه برای اینکه رسول خدا ص فرمود اذا ارادالله بعبد خیرا دله علی ذل نفسه هنگامی که خداوند خیر بنده ای را اراده کند اورا بر خواری نفس وی راهنمایی می کند *****

شیخ ابو سعید یکروز فرمود به شیخ ابوبکر مودب که برخیز دوات وکاغذ بیار تا از رسوم وعادات خانقاهیان فصلی بگوییم چون آورد فرمود بنویس و بدانکه اندر عادت ورسوم خانقاهیان ده چیز است که بر خود فریضه دارند به سنت اصحاب صفه و اهل خانقاه را صوفی از ان گویند که صافی باشند و به افعال اهل صفه مقتدی باشند اما این ده چیز که برخودفریضه دارند ودر موافقت کتاب خدای تعالی وسنت مصطفی ص باشد اول آنکه جامه پاک دارند وثیابک فطهرو پیوسته با طهارت باشند فیه رجال یحبون ان یتطهروا والله یحب المطهرین دوم آنکه در مسجد یا بقعه ای از خیر (خانقاه ) بنشینند یسبح له فیها بالغدو والا صال سوم آنکه به اول وقت نمازها به جماعت کنند والذی هم علی صلواتهم یحافظون چهارم آنکه به شب بسیار نماز کنند چنانکه گفت ومن اللیل فتهجد به نافله لک پنجم آنکه سحر گاه استغفار ودعا بسیار کنند و بالا سحار هم یستغفرون ششم آنکه بامدادان چنانکه توانند قرآن بخوانند وتا آفتاب طلوع نکند صحبت نکنند ان قرآن الفجر کان مشهودا هفتم آنکه میان نماز شام (مغرب) وخفتن (عشا) به وردی و ذکری مشغول باشند چنانکه فرمود ومن اللیل فسبحه و ادبار النجوم هشتم نیازمندان وضعیفان را و هر که بدیشان پیوست ویرا بپذیرند و رنج ایشان بکشند چنانکه گفت ولاتطرد الذین یدعون ربهم بالغدوه والعشی یریدون وجهه نهم آنکه بی موافقت یکدیگر چیزی نخورند والموفون بعهدهم اذا عاهدوا دهم آنکه بی دستور یکدیگر غایب نگردند واذا کانوا معه علی امر جامع لم یذهبوا حتی یستاذنوه و جز از این اوقات فراغت ایشان به سه کار بود یا علم آموختن یا به وردی مشقول بودن یابه کسی راحتی ویاچیزی رسانیدن باشد