
محمد بن منور » اسرار التوحید
زندگی عارف بزرگ دنیای اسلام شیخ ابوسعید ابوالخیر
و شیخ ما بوسعید قدس اللّه روحه العزیز قرآن از بومحمد عنازی آموخته است و او امام باورع و متقی بوده است و ازمشاهیر قرآی خراسان رحمة اللّه علیه. شیخ گفت در کودکی، در آن وقت که قرآن میآموختیم، پدرم بابوبوالخیر به نماز آذینه میبرد ما را. در راه مسجد پیرابوالقسم بشر یاسین پیش آمد و او از مشاهیر علماء عصر و کبار مشایخ دهر بوده است و نشست او در میهنه بودست، شیخ گفت چون ما را بدید گفت: یا اباالخیر این کودک از آن کیست؟ پدرم گفت از آن ماست. نزدیک ما آمد، و بر سر پای بنشست، و روی بروی ما باز نهاد، و چشمهای وی پر آب گشت. پس گفت یا اباالخیر ما مینتوانستیم رفت از این جهان، که ولایت خالی میدیدیم، و این درویشان ضایع میماندند، اکنون کی این فرزند ترا دیدیم ایمن گشتیم، کی ولایتها را ازین کودک نصیب خواهد بود.
پس پدرم را گفت چون از نماز بیرون آیی او رابه نزدیک ما آور چون از نماز فارغ شدیم پدرم ما را به نزدیک ابوالقسم بشر یاسین برد، چون در صومعۀ وی شدیم و پیش او بنشستیم، طاقی بود سخت بلند در آن صومعه، بوالقسم بشر پدرم را گفت: بوسعید را بر سفت گیر تا قرصی بر آن طاقست فرو گیرد، پدرم ما را برگرفت، ما دست بریازیدیم و آن قرص از آن طاق فروگرفتیم. قرصی بود جوین، گرم، چنانک دست ما را از گرمی آن خبر بود. بوالقسم بشر آن قرص از دست ما بستد و چشم پر آب کرد و به دو نیمه کرد، یک نیمه بما داد و گفت بخور و یک نیمه او بخورد و پدرم را هیچ نصیب نداد. پدرم گفت: یا شیخ چه سبب بود که ما را ازین تبرّک نصیب نکردی؟ بوالقسم بشر گفت: یا اباالخیر سی سالست که ما این قرص برین طاق نهادهایم و ما را وعده کردهاند که این قرص در دست آنکس کی گرم خواهد شد جهانی بوی زنده خواهد گشت و ختم حدیث بروی خواهد بود، اکنون این بشارت تمام باشد که آنکس این پسر تو خواهد بود.
پس بوالقسم بشر گفت یا اباسعید، این کلمات پیوسته میگوی: سُبْحانَکَ وَبِحَمْدِکَ عَلی حِلْمِکَ بَعْدَ عِلْمِکَ سُبْحانَکَ وَبِحَمْدِکَ عَلی عَفْوِکَ بَعْد قُدْرَتِکَ. ما این کلمات یاد گرفتیم و پیوسته میگفتیم. شیخ گفت ما از پیش او بیرون آمدیم و ندانستیم کی آن پیر آن روز چه میگفت. بعد از آن پیر را عمر باز کشید تا شیخ ما بزرگ شد و از وی فواید بسیار گرفت. شیخ ما گفت چون قرآن تمام بیاموختم، پدرم گفت مبارک باد و ما را دعاگفت، و گفت این لفظ از ما یاد دار: لانْ ترُد همَّتک عَلَی اللّه طَرْفَةَ عَیْنٍ خَیْرٌ لَکَ مِمّا طَلَعَتۀ عَلیْهِ الشَّمْس. میگوید که اگر طرفة العینی همت با حقّ داری ترا بهتر از آنک روی زمین ملک تو باشد. ما این فایده یاد گرفتیم. و استاد گفت ما را بحل کن! گفتیم کردیم. گفت خدای تعالی بر علمت برکات کناد.
دیگر روز مرا پدر به نزدیک بوسعید عنازی برد و او امام و ادیب و مفتی بود، مدتی پیش وی بودیم و در اثناء آن بخدمة شیخ ابوالقسم بشر میرسیدیم و مسلمانی ازو میدرآموختیم شیخ گفت قدس اللّه روحه العزیز، روزی ابوالقسم بشر یاسین ما را گفت: یا اباسعید جهد کن تا طمع از معاملت بیرون کنی کی اخلاص با طمع گرد نیاید، و عمل به طمع مزدوری بود و باخلاص بندگی بود. پس گفت این خبر یاد گیر که رسول علیه السلم گفت: خداوند تعالی شب معراج با ما گفت: یا مُحَمَّدٌ ما یَتَقَرَّبُ الْمُتَقَرَّبُونَ اِلیَّ بِمِثْلِ اَداءِ مَا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِمْ وَلا یَزالُ یَتقرَّبُ اِلیَّ الْمَعْبدُ بالنَّوافِلِ حَتَّی اُحبّهُ فَاِذا اَحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَبًصَراً وَ یَداً وَمُؤَیِّداً فَبِی یَسْمَعُ وَبِی یُبْصِرُ وَ بی یَأْخُذُ. آنگاه گفت فریضه گزاردن بندگی کردنست و نوافل گزاردن دوستی نمودن. پس این بیت بگفت:
کمال دوست چه آمد ز دوست بیطمعی
چه قیمت آورد آن چیز کش بها باشد
عطا دهنده ترا بهتر از عطا به یقین
عطا چه باشد چون عین کیمیا باشد
و شیخ ما گفت قدس اللّه روحه العزیز کی روزی پیش بوالقسم بشر یاسین بودیم، ما را گفت: ای پسر، خواهی که با خدای سخن گویی؟ گفتیم خواهیم، چرا نخواهیم. گفت هر وقت که در خلوت باشی میگوی کی:
بی تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر برتن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه این میگفتیم تا در کودکی راه حقّ بر ما گشاده گشت.
کتاب اسرار توحید محمد بن منور در مقامات شیخ ابو سعید ابوالخیر
پدر شیخ عطار بود مردی با ورع ودیانت اهل میهنه او را بو الخیر می خواندند وبا درویشان واصحاب شریعت وطریقت نشست وبر خاست داشت .شیخ در محرم سال 357 هجری قمری به دنیا آمد یک شب که پدرش با درویشان جلسه داشتند مادرش از او خواست که بو سعید را با خود ببرد تا نظر درویشان بر او افتد وسعادتمند گردد.
در آن شب درویشان چون از نماز واوراد فارغ شدند قوال این دو بیت را شروع به خواندن کرد ودرویشان را حالتی پدید آمد واز شب تا صبح بر این بیت رقصیدند واز بس که این بیت تکرار شد شیخ که کودکی بیش نبود انرا حفظ کرد چون به خانه آمدند شیخ پدر را گفت این بیت که آن قوال گفت چه معنی دارد.پدر شیخ گفت خاموش ترا با ان چکار .تو معنای ان در نیابی .
بعد از انکه شیخ به مقامات بالایی رسید وپدر او به رحمت خدای پیوسته بود گاهگاهی این بیت رامی خواند ومیگفت ابوالخیر کجاست تا بوی بگویم که تو خود نمی دانستی معنای این بیت را که شنیده ای. وان بیت این بود
این عشق بلی عطای درویشان است خود کشتنشان ولایت ایشان است
دینار ودرم نه زینت مردان است جان کرده نثار کار آن مردان است
***پدر شیخ سلطان محمود غزنوی را بسیار دوست میداشتی لذا در میهنه بنایی بنا کرد ودستور داد دردیوار ان بنا نام سلطان محمود وخدم وحشم او را نقش کنند ودر ان زمان شیخ کودک بود او از پدرش خواست که در این سرای اتاقی بسازند که مخصوص ما باشد چون خانه تمام شد شیخ که کودکی بیش نبود بفرمود بر همه سقف ودیوار آن اتاق الله الله بنوشتند. پدرش گفت ای پسر این چیست.شیخ گفت هر کس بر دیوار خانه خویش نام امیرخویش نویسد.پدرش از این گفتاراوخوشحال شد ودستور داد که نام سلطان محمود را از سرای او پاک کردند.و از ان ساعت پدرش دیگردر تربیت او کوشا شد.واو را به نزد بو محمد عنازی که از مشاهیر قرای خراسان بود ومردی با ورع ومتقی جهت اموختن قران فرستاد.
بسم الله الرحمن الرحیم
حکایت کودکی شیخ وملاقات او باپیر ابوالقاسم بشر یاسین
شیخ گفت در کودکی در ان وقت که قران می آموختیم پدرم ما را به نماز آدینه (جمعه)می برد همراه پدرم بودم که به پیر ابوالقاسم برخورد کردیم تا نگاهش به من افتاد چشمان وی پر از اشک گردید وفرمود یا ابا الخیر اگر ما وفات می یافتیم درویشان سرگردان می شدند وکسی نبود که ولایت ایشان را به عهده به گیرد اکنون که این فرزند ترا دیدیم دلمان محکم شد که ولایت ها را از این کودک نصیب خواهد بود پس از نماز او را به صومعه ما بیاور.چون از نماز فارغ شدیم.پدرم ما را به نزد ابو القاسم بشر یاسین برد چون داخل خانه شدیم ونشستیم دیدیم در اتاق او طاقچه ای بس بلند است.وشیخ بشر یاسین که از مشاهیر علمای عصر وکبار مشایخ دهر میهنه بود به پدرم اشاره کرد که بو سعید را بر شانه های خود به گیر تا قرصی نان که بر آن طاقچه است فرو گیرد وپایین آورد. پدرم ما را بر دوش گرفت ما دست دراز کردیم وآن قرص از آن طاق فرود آوردیم.قرصی بود جوین وگرمی آن را دستان ما حس کرد.چون ابوالقاسم آن قرص از دست ما گرفت گریان شد وان را به دو نیمه کرد یک نیمه به ما داد وگفت بخور ونیمه دیگر را خودشان تناول فرمودند.وپدرم را هیچ نصیبی نداد .پدرم گفت یاشیخ چه سبب که مارا از این تبرک هیچ نصیب نکردی شیخ فرمود یا ابوالخیر30سال است که ما این قرص نان بر اینطاق نهاده ایم وماراوعده کرده اند که این قرص در دست ان کسی گرم خواهد شد جهانی به وی زنده خواهدگشت.وختم حدیث بر وی خواهد بود اکنون ترا بشارت باد که آنکس پسر تو خواهد بود. سپس ابوالقاسم بشرگفت یا ابا سعید این کلمات یاد گیر وپیوسته بگوی
سبحانک و بحمدک؟ علی حلمک بعد علمک؟ سبحانک وبحمدک؟ علی عفوک بعد قدرتک؟
ما این کلمات یاد گرفتیم و پیوسته می گفتیم .شیخ ابوالقاسم ان قدر عمر طولانی کرد که از شیخ ابوسعید فواید بسیار برد.
شیخ ابوسعید بارها می فرمود ما مسلمانی را از ابو القاسم بشر آموختیم.شیخ گفت روزی ابوالقاسم بشر مارا گفت.یا اباسعید سعی کن تا طمع از معا ملت بیرون کنی که اخلاص با طمع گرد نیاید.وعمل به طمع مزدوری بود وبا اخلاص بندگی بود.
سپس گفت این خبر یاد گیر که رسول علیه السلام گفت خداوند تعالی شب معراج با ما گفت
یامحمدما یتقرب المتقربون الی بمثل اداء مافترضت علیهم ولا یزال یتقرب الی العبد با النوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا وبصرا ویدا ومویدا فبه یسمع ویبصر ویاخذ.
انگاه فرمود فریضه گذاردن بندگی کردن است ونوافل گزاردن دوستی نمودن است.
شیخ ابوسعید فرمود روزی پیش ابوالقاسم بشر یاسین بودیم مارا گفت ای پسر خواهی که با خدای سخن گویی گفتیم خواهیم چرا نخواهیم گفت هر وقت در خلوت باشی این بیت را خطاب با مولایت بگوی
بی تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما این همه می گفتیم تا در کودکی راه حق بر ما گشاده گشت.
************
کلامی که شیخ از استاد قرآن آموخت
شیخ ما گفت چون قرآن تمام بیاموختیم استاد گفت مبارک است وگفت این کلام از ما یاد دار
لان ترد همتک علی الله طرفه عین خیر لک مما طلعت علیه الشمس
((اگر طرفه العینی همت با حق داری ترا بهتر از آنکه مالک روی زمین باشی ))
*********************************** **************
حکایت برخورد شیخ با پیری کور مومن
شیخ میگفت در میهنه پیری بود نا بینا و مومن روزی ما به نزد وی رفتیم وبر آن پیر سلام کردیم جواب داد وگفت پسر ابو الخیری گفتیم اری گفت چه میخوانی گفتیم فلان کتاب را پیر گفت مشایخ گفته اند حقیقه العلم ما کشف علی السرا ئر(حقیقت هر علمی در آن است که اسرار بر تو آشکار گردد) و ما آن روز نمی دانستیم که حقیقت را معنی چیست وکشف را چه باشد تا بعد از شصت سال حق سبحانه وتعالی حقیقت آن سخن را بر ما معلوم وروشن گردانید.
********************
مهاجرت شیخ به مرو وسرخس و نیشابور جهت تحصیل علم از بزرگان
چون شیخ اندیشه اموختن علم فقه کرد از میهنه به مرو امدوبه گفته خویش سی هزار بیت شعر از حفظ داشت وشیخ ما قدس الله سره مذهب شافعی داشته است وهمچنین جماه مشایخ که بعداز امام شافعی بوده اند مذهب شافعی داشته اند واز مشایخ هرکه پیش از شافعی بوده است بر مذهب سلف وبر مذهب پیر خویش بوده اند.مثلا جمعی بر این عقیده اند که شیخ کبیر بایزید بسطامی بر مذهب امام بزرگوارابو حنیفه کوفی بوده است اما چنین نیست بلکه او مرید جعفر صادق رضی الله عنه بوده استو سقا او بوده وبایزید مذهب جعفر (ع) داشته که پیراو بوده که امام خاندان مبارک مصطفی (ص) است و در طریقت به هیچ صفت روا نباشد که مرید جز بر مذهب پیر خویش باشد.این که بیان کردیم که اکثرمشایخ بر مذهب شافعی بوده اند نعوذ بالله این اندیشه به خاطر کسی نرسد که نقصانی بر مذهب ابو حنیفه است چه هر دو مذهب در حقیقت برابرند وهر دو امام در انچه گفتند متابع کلام خدای تعالی وموافقت نص مصطفی کردند حکم کردند وفقط در فروع با هم اختلاف دارند اگر یکی از دو امام در مذهب تساهلی فروموده است به نظر (بعثت بالحنفیه السمحه السهله) در ان نگاه کرد وچون در مذهب شافعی رضی الله عنه ضیقی هست واو کار دین تنگتر فرا گرفته است اختیار این طایفه مذهب شافعی است برای مذلت نفس نه اینکه در میان دو مذهب در حقیقت فرق است ویاهر دو امام بر یکدیگر فضیلتی دارند.
*************
اشنایی شیخ با لقمان سرخسی در شهرستانه
شیخ فرمودروزی به شارستان میرفتیم لقمان سرخسی را دیدیم که بر تل خاکستری نشسته وپاره ای بر پوستین می دوخت ولقمان از عقلای مجانین(دیوانه)بود ودر جوانی مجاهدت های بسیار داشته بودو ناگاه در اثر کشف وشهودی عقل خویش از دست داد وحکایت او چنان است که شیخ گفت لقمان در ابتدا مردی مجتهد وبا ورع بود بعد از ان جنونی در وی پدید امد واز ان مقام بیفتاداز حال او پرسیدند که ان چه بود این چیست گفت هر چه بندگی بیشتر میکردم بیش می بایست ومن حیران ودر مانده شدم یک شب در راز و نیاز با حضرت حق فرمودم ((الهی پادشاهانرا چون بنده پیر شود آزادش کنند تو پادشاهی عزیزی در بندگی تو پیر گشتم آزادم گردان)) گفت ندایی شنیدم که یا لقمان آزادت کردم و نشان آزادی این است که عقل از وی بر گرفت وشیخ ابوسعید بارها می گفت که لقمان آزاد کرده خدای از امر ونهی است. در حال شیخ میفرمود ما به نزد لقمان سرخسی شدیم در حالی که پاره ای بر پوستین می دوخت وشیخ ایستاده بود وبر وی نگاه می کرد طوری که سایه وی بر لقمان افتاده بودچون کار او تمام شد لقمان فرمود یا ابو سعید ماترا با این پاره بر این پوستین دوختیم.و سپس بر خاست ودست مارا گرفت و به شارستان در خانقاه پیر ابوالفضل حسن برد وبر در خانقاه آواز دادوپیر ابوالفضل آمد ودست ما به دست او داد وگفت ای ابوالفضل این را نگه دار که وی از آن شماست واو مردی بزرگوار بود چنانکه از شیخ سوال کردند این بزرگی وکمال از کجا به تو رسید گفت از یک نظر پیر ابوالفضل زیراان روزی بر کنار جویی می رفتیم از یک جانب وپیر ابوالفضل از جانب دیگر که ناگاه ان پیر چشم بر مادوخت از آن روز تا امروز هر چه داریم از آن نظر داریم.
شیخ عطار این حکایت لقمان سرخسی رادر قالب شعری در اورده است
گفت لقمان سرخسی کای اله پیرم وسرگشته وگم کرده راه
بنده ای کو پیر شد شادش کنند پس خطش بدهند وآزادش کنند
من کنون در بندگیت ای اله همچو برفی کرده ام موی سیاه
هاتفی گفت ای حرم راخاص خاص
هر که او از بندگی خواهدخلاص
محو گردد عقل وتکلیفش به هم ترک گیر این هردو ودرنه قدم
گفت الهی پس ترا خواهم مدام عقل وتکلیفم نباید والسلام
پس ز تکلیف وز عقل امد برون پای کوبان دست می زد در جنون
گفت اکنون من ندانم کیستم بنده باری نیستم پس کیستم
بندگی شد محو وازادی نماند ذره ای در دل غم وشادی نماند
بی صفت گشتم نگشتم بی صفت عارفم اما ندارم معرفت
من ندانم تو منی یامن تویی محو گشتم در تو وگم شد دویی
*******************
حکایت شیخ و پیر ابوالفضل در خانقاه اموختن علم فقه
شیخ فرمود درخدمت پییر ابوالفضل در خانقاه بودیم وپیر کتابی در دست ور وی نظر میکرد بر خاطر ما گذشت چنانکه عادت دانشمندان است که ایا این کتاب در چه فن است پیر خاطر مارا خواند وفرمود یا ابا سعید 124هزار پیامبربه خلق امدند مقصودشان یک سخن بودگفتند الله این راباشید کسانی که گوش شنوا داشتند این کلمه را همی گفتند تا همه این کلمه گشتند ودر این کلمه مستغرق شدند آنگاه پاک شدند کلمه به دل ایشان پدید آمد واز گفتنش مستغنی شدند.شیخ گفت این سخن ما را صید کرد وان شب تا بامداد نخوابیدیم چون از نماز واوراد فارغ شدیم پیش از آفتاب بر آمدن از پیر دستوری خواستیم وبه درس تفسیر فقه در نزد بو علی آمدیم چون بنشستیم اول درس در آن روزاین آیه بود قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون شیخ گفت در آن ساعت باشنیدن این آیه دری در سینه ماگشادند ما را از ما گرفتند طوری که امام بو علی آن تغیر در ما بدید گفت دیشب کجا بوده ای گفتو به نزد پیرابو الفضل گفت برخیز وباز آنجا شو که حرام است که در نزد ما بمانی. ما به نزد پیر امدیم واله ومتحیر وهمه کلمه الله گشته بودیم چون پیر ما را دید فرمود یا ابا سعید نه راه پس داری نه پیش گفت در آی وبنشین واین کلمه(الله) را باش که این کلمه با تو کارها دارد. شیخ گفت مدتی در پیش او به گفتار حق حق گذار این کلمه بودیم روزی پیر به ما گفت یا ابو سعید درهای حروف این کلمه را بر تو بگشادند برخیز وخلوتی طلب کن واز خود وخلق معرض باش ودر کار بانظاره وتسلیم باش. شیخ گفت ما همه علم ها وطلب ها را رهاکردیم وآمدیم به میهنه ودر کنج خانه ساکن شدیم ودر محراب اتاق هفت سال الله الله گفتیم وهر گاه از ذکر یا الله غافل میشدیم سیاهی با حربه آتشین از پیش محراب ما بیرون آمدی با هیبتی وسیاستی هر چه تمامتر وبانگ بر مازدی وگفتی یا ابو سعید قل الله وما یک شبانه روز از هول وترس ان سیاهی ترسان ولرزان بودیم وما این ذکر را انقدر ادامه دادیم تا در ودیوار اتاق ما باذکر ما همصدا شدند والله الله گفتند پس از ان به نزد پبر ابوالفضل امدیم وان پیر او را در برابر صومعه خویش خانه داد وپیوسته مراقب احوال اوبود.
شیخ گفت یکشب جماعت خانقاه خفته بودند ودرهای خانقاه بسته ومن وپیر ابوالفضل در باره معرفت سخن می گفتیم مسئله مشکل شد لقمان رادیدیم که از بالای خانقاه پرید ودر پیش ما نشست وان مسئله را برای ما روشن کرد وان اشکال از میان بر خاست وباز پرید وخارج شد پیر ابوالفضل گفت یا ابو سعید منزلت این مرد را بدین درگاه میبینی گفتیم می بینیم گفت اقتدا را نشاید گفتیم چرا گفت به خاطر انکه علم ندارد.
.
بسم الله الرحمن الرحیم
چگونگی رسیدن شیخ به مقامات عالیه واولیا الله و مقامات عرفانی وکشف و کرامات
گفتیم که شیخ ابو سعید مرید پیر ابو الفضل سرخسی بود واو مرید شیخ بو نصر سراج و او مرید ابو محمد عبد اله بن محمد مرتعش بوده واو نیز مرید جنید بغدادی بوده واو مرید سری سقطی بوده وسری مرید معروف کرخی بوده واو مرید داود طایی بوده واومرید حبیب عجمی بوده واو مرید حسن بصری بوده و او مرید امیر المومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه بوده واو مرید وابن عم وداماد مصطفی بوده است.
شیخ ابو سعید مدتی در صومعه پیر ابو الفضل بود و او مراقب احوال او بود سپس پیر شیخ را بهمیهنه فرستاد وگفت به خدمت والده مشغول شو شیخ اطاعت کرد وبه میهنه آمد وقاعده زهد ورزیدن آغا ز کرد و وسواسی عظیم پدید آمد چنانکه در ودیوار می شستی در وضو چندین آفتابه اب بریختی و به هر نمازی غسلی کردی و هرگز بر هیچ در ودیوار تکیه نکردی وپهلو بر هیچ فراش ننهادی و در این مدت پیراهنی تنها داشتی وهرگز با هیچ کس خصو مت نکرد والا به وقت ضرورت با کس سخن نگفت و دراین مدت به روز هیچ نخورد وجز به یک نان روزه نگشاد و به شب بیدار بودی و هر گاه به صومعه در آمدی در آن موضع ببستی وبه ذکر مشغول بودی وگوش های خویش به پنبه ببستی تا هیچ آواز نشنود تا خاطر او را آشفته کند وپیوسته مراقب بود که جز حق سبحانه وتعالی بر دل وی نگذرد و به کلی از خلق اعراض کرد چون مدتی بر این گذشت طاقت صحبت خلق نمی داشت لذا سر به کوه وصحراوبیابان نهاد و بیست روز یا یک ماه پدرش او را جستجو مکرد ونمی یافت و او از مباحات صحرا غذا میخوردی تا مگر کسی از میهنه او را در مو ضعی می دید و پدر او را خبر دار می ساختند وپدر برفتی و او را باز اوردی . وشیخ از برای رضای پدر باز آمدی چون روزی چند مقام کردی دوباره طاقت زحمت خلق نداشتی و به کوه و بیابان گریختی . هنگامی که در کوه وبیابان ریاضت می کشید بیشتر مردمان میهنه او را با پیری سپید جامه وبا ابهت میدیدند بعد از آنکه شیخ به مقامات عالی عرفانی رسید از او پرسیدتد که ما ترا در آن وقت با پیری با عظمت می دیدیم آن پیر که بود شیخ می گفت خضر (ع) بود.
یکی از مریدان اوگوید در آن زمان که شیخ در کو هها بود در خدمت او به راه میهنه بودیم که شیخ کوهی رادید واشاره به آن کوه کرد وفرمود ((این کوه آن است که خدای عزوجل ادریس (ع) رااز اینجا به آسمان برد وصومعه ادریس بوده است (ورفعناه مکانا علیا) وآن کوه در دو فرسنگی حرو وتیاران است(شیخ اشاره به کوی هزار مسجد می کرد که در باروی طوس است ) پس شیخ گفت در این کوه کسانی باشند که از شرق وغرب بیایند و شب اینجا باشند وبسیاری مسجد ها ساخته اند و ما نیز بسی اینجا بوده ایم .
ریاضت های شیخ مختلف بود پیوسته جاروب بر گرفته بودی و مساجد می رفتی وضعفا رابر کار معونت می کردی وبشتر شبها در میان آن درخت شدی که بر در مشهد مقدس هست وبه ذکر مشغول بودی در سرماهای سرد به آب سرد غسلها کردی وخدمت درویشان به تن خویش کردی شیخ گوید روزی ما می گفتیم که علم وعمل ومراقبت با هم حاصل اید این معنی در هیچ چیز نیافتیم مگر در خدمت کردن به درویشان((اذا ارادالله بعبد خیرا دله ذل نفسه هنگامی که خداوند اراده خیر به بنده ای رادارد اورا بر خواری وذلت نفس یاری میدهد)) پس مدتی به خدمت درویشان مشغول شدیم ومحل نشستن ودستشویی ایشان را پاک می کردیم چون مدتی بر این مواظبت کردیم وملکه گشت از جهت درویشان به سوال(گدایی)مشغول شدیم که هیچ چیز سخت تر از این ندیدیم بر نفس .هر که ما را میدید به ابتدا یک دینار می داد ات اینکه روزی جمعی از درویشان در خانقاه بودند وهیچ گشاده نمی شد وکسی کمکی نکرد ما دستارکی در سر داشتیم در راه ایشان نهادیم بعد از آن کفش فروختیم سپس آستر جبه فروختیم ناگهان پدرم مارا روزی بدید سر برهنه و پا برهنه وتن برهنه او راطاقت برسید به ما کپگفتای پسر آخر این را چه گویند گفتم این را تومدان میهنکی گویند((کنایه از اینکه تو این کار را درک نمی کنی))
شیخ میگوید در ابتدا کار 18 چیز بر خود واجب کردیم روزه بر دوام داشتیم از لقمه حرام پرهیز کردیم ذکر بر دوام گفتیم شب بیدار داشتیم خواب جز نشسته نکردیم روی به قبله نشستیم تکیه نزدیم به چشم بد در محرمات ننگریستیم گدایی نکردیم قانع بودیم و در تسلیم با نظاره بودیم پیوسته در مسجدها نشستیم در بازارها نشدیم که رسول(ص) فرمود بهترین جایها مسجد وبدترین جا ها بازار است .هر شبانه روزی ختمی قران کردیم هر چه کردیم در متابعت رسول اکرم (ع)بود دربینایی کور بودیم درشنوایی کر بودیم در گویایی گنگ بودیم یک سال با کس سخن نگفتیم تا نام دیوانگی بر ما ثبت کردند وما روا داشتیم حکم این بر خود که ((لا یکمل ایمان العبد حتی یظن الناس انه مجنون ))ایمان بندگان کامل نمی شود تا آنکه مردمان گمان کنند که او دیوانه است. هر چه شنیده بودیم یا نوشته که مصطفی (ص) ان کرده یا فرموده همه به جای اوردیم تا که شنیده بودیم که حضرت رسول(ص) را در جنگ احد جراحتی به پای رسید چنانکه بر سر پای نمی توانست ایستادن وبر انگشتان پای نماز گذاردی ما به حکم متابعت بر سر انگشتان پای ایستادیم وچهار صد رکعت نماز به خواندیم حرکات ظاهر وباطن بر وفق سنت راست کردیم .در کتب شنیده بودیم که خدای را فرشتگانی هست که او را سرنگون عبادت کنند ما نیز بوطاهر را گفتیم باطنابی پای ما بستند واویزان کردند وشروع به ختم قران کردیم چون به این ایه رسیدیم فسیکفیکهم الله وهو سمیع العلیم خون از چشم ها ی ما بیرون آمد ودیگر از خود خبرنداشتیم.ما ابتدا میپنداشتیم که همه این ریاضت ها ما میکنیم لکن فضل حق آشکار گشت وبه ما نمود که نه چنان است بلکه آن همه فضل وتوفیق های حق است از آن توبه کردیم.
بسم الله الرحمن الرحیم
حکایت شیخ در میان مردم
شیخ فرمود مدتی در میان مردم چنان حرمت واحترام یافتیم که مریدان می امدند وتوبه می کردند همسا یگان نیز از حرمت ما مشروب نمی خوردند تا چنان شد که پوست خربزه که از دست ما می افتادی به مبلغ بیست دینار می خریدند. یک روز بر ستور نشسته بودیم ومیرفتیم آن ستور نجاست افکند مردمان می آمدند ونجاست بر سر وروی می مالیدند پس از آن به ما نمودند که آن ما نبودیم آوازی آمد از مسجد که اولم یکف بربک ونوری در سینه ما پدید آمد وبیشتر حجاب ها بر خاست وهر که از خلق ما را قبول کرده بود ما را رد کرد تا چنان شد که به قاضی شکایت کردند وبه کافری ما گواهی دادند تاروزی به مسجد میرفتیم زنان بر بام آمدند ونجاست بر سر ما انداختند و جماعت آن مسجد می گفتند تا این مرد دیوانه در این مسجد باشد ما به جماعت نمی شویم در آن حال ما این بیت را بین کردیم
تا شیر بدم شکار من بود پلنگ پیروز بدم به هر چه کردم اهنگ
تاعشق ترا بر در آوردم تنگ از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ
شیخ فرمود به خانه آمدیم و از این حالات قبضی در ماپدید آمد بر ان نیت جامع قرآن باز کردیم این آیه آمد ونبلوکم بالشر والخیر والینا ترجعون فهماندند به ما که این بلا است که در راه تو میاوریم اگر خیر است بلا است واگر شر است بلا است به خیر وشر سر تسلیم فرود اوروبا ما باش پس از ان دیگر ما در میان نبودیم همه فضل او بود.در اثنای آن احوال پدر ومادر شیخ به رحمت خدای تعالی پیوستند وشیخ بندی را که از جهت رضای ایشان بر عهده داشت برخاست لذا از دست خاق روی به بیابان نهاد بیابانی که میان باورد وسرخس است ومدت هفت سال در این بیابان به ریاضت ومجاهدت مشفول بود وهیچ کس اورا ندید وهیچ کس ندانست که در این هفت سال طعام او چه بود وشیخ به کمال واقعی خویش رسید وبه شهر آمد وآثار و اسرار حدیث قدسی شب معراج رسول بر اعضا وجوارح او هویدا گشت و مریدان بسیاری پیداکرد وآن ریاضت های طاقت فرسا را رها کرد روزی شیخ بر در منزل نشسته بود مردی از مریدان وی سر خربزه شیرین به کارد بر می گرفت وبا شکر اغشته میکرد وبه شیخ می داد تا شیخ بخورد یکی از منکران شیخ از انجا می گذشت گفت ای شیخ اینکه الان میخوری چه مزه دارد وانکه ان هفت سال در بیابان میخوردی چه طعم داشت وکدام خوشتر است شیخ فرمود هر دو طعم وقت دارد اگر وقت را صفت بسط بود ان سر گز وخار بیابان که میخوردیم خوش تر از این خربزه باشد واگر صورت قبض باشد و ان چه مطلوب است در حجاب باشد این شکر ناخوشتر از آن خار بود ((الله یقبض ویبسط )) شیخ ابوسعید از اینجا گفته است که ((هر که به اول ما را دیده است صدیقی گشت وهر که به آخر ما را دید زندیقی گشت )) یعنی که در اول ریاضت ومجاهدت بود چون مردمان بیشتر ظاهر بین وصورت پرست هستند آن جهد ها را که در راه حق مشاهده می کردند صدقشان در باره این ولی خدا زیادت می گشت و درجه صدیقان می یافتند ودر اخر عمرشیخ که ثمره ان مجاهدت ها پدید آمده بود وروز گار مشاهده وکشف وکرامات بود ودر حال رفاهیت وتنعم بود بر عکس حالت ان ولی خدا را انکار می کردند وهر که حق را منکر باشد زندیق بود
شیخ ومرگ پیر ابو الفضل ورجوع به شیخ ابو العباس قصاب
چون هفت سال شیخ در ان بیابان مقام کرد به میهنه آمد و هر وقت ما را اشکالی بودی در شب به نزد پیر ابو الفضل برفتیم و ان اشکال حل می کردیم ودر همان شب مراجعت می کردیم. شیخ عبدالصمد که از مریدان شیخ است روایت شده که بیشتر اوقات در این حالت که شیخ به سرخس می شدی در هوا معلق می رفتی ولیکن جز ارباب تصوف ندیدی وپیز ابوالفضل را مریدی بود احمد نام روزی شیخ ابو السعید را دید که در هوا می اید پیر ابو الفضل گفت تو ان بدیدی گفت بدیدم پیر گفت از دنیا بیرون نشوی تا نابینا گردی. شیخ عبدالصمد گفت که احمد در اخر عمر نابینا شد چنانکه پیر ابوالفضل اشارت کرده بود. وچون پیر ابو الفضل به رحمت خدای پیوست شیخ می فرمود اشکال ما را حل نمی کند کسی مگر شیخ ابو العباس قصاب لذا ابو السعید هیچکس را شیخ مطلق نخواندی الا شیخ ابوالعباس را. پس شیخ قصد آمل کرد به جانب باورد ونسا حرکت کرد در نسا پیری امد وگفت که کسی هست که مسئله مارا جواب دهد به ما اشارت کردند پرسید که شرط بندگی چیست وشرط مزدوری چیست ما باعلم شریعت جواب دادیم ان پیر به هیبت در ما نگاه کرد وگفت با مطلقه صحبت نکن یعنی که علم ظاهر را طلاق داده است وجریان آن این طور است که هنگامی که لقمان سرخسی شیخ را به نزد پیر ابوالفضل برد شیخ از علم قالت روی به علم حالت کرد ووقتی این حالت به ماروی داد کتاب ها وجزوه های بسیار داشتیم ویک یک می گرداندیم ومی خواندیم و هیچ راحت نمی یافتیم از خداوند عزوجل در خواست کردیم که یا رب مارا از خواندن این کتاب ها گشادگی حاصل نمی گردد در باطن وبه خواندن این کتب ازتو باز می مانیم ما را مستغنی کن به چیزی که در ان چیز ترا باز یابیم خدای تعالی فضلی کرد با ما وما ان کتاب ها یکایک از پیش بر می گرفتیم و آسایشی می یافتیم تا به تفسیر حقایق قران رسیدیم از فاتحه الکتاب شروع تابه بقره و ال عمران و النسا والمائده والا نعام رسیدیم به این ایه که قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون اینجا که رسیدیم هر جند کوشیدیم که یک ایه پیش رویم راه نیافتیم ان نیز از پیش بر گرفتیم در این وقت شیخ هرچه کتاب داشت در میهنه دفن کرد وخاک بر روی ان ریخت ودستوو داد اب بر ان پاشیدند وشاخی مورد بر سر ان کتاب هافرو برد وان شاخ به مدت اندک بگرفت وسبز گشت ودرختی بزرگ شد واز جهت تبرک اهل ولایت ما از ان استفاده برده وبه ولایات دور می فرستادند.وگفتار ان پیر که با مطلقه صحبت نکن منظور چراانچه که طلاق داده ای باز به ان می گردی شیخ گفت ان پیر فرمود تا ازاد نباشی بنده نگردی وتا مزدور ناصح ومصلح نگردی بهشت نیابی جراء بما کانوا یعملون شیخ گفت واقعه ما از گفتار ان پیر حل شد.
پس شیخ از انجا به امل شد ویک سال در نزد ابو العباس قصاب بماند وشیخ ابوالعباس را خانقاهی بود که 41 سال انجا نشسته بوددر میان جمع واگر به شب درویشی نماز افزون کردی گفتی ای پسر تو بخواب که این هرچه نماز می خواند برای شما می کند که اورابه این طاعات هیچ نیاز نیست وبدین حاجتی ندارد وشیخ ابو سعید هر شب تا روز نماز گذاردی وپیوسته روزه داشتی وهر گز در ان مدت شیخ ابوالعباس او را چیزی نگفتی وبعد از مدتی سیخ را خرقه پوشیدی چنانکه وقتی که شیخ ابو سعید به ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی رفت ان عارف بزرگ در حق ومقام شیخ این جمله را فرمود(( اینجا بشریت نماندی اینجا نفس نماندی اینجا همه حق است )).
ای بی خبر از سوخته وسوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی
همه پیران وصوفیان حقیقی یکی اند وبه هیچ صفت ایشان را دویی نیست لذا اگر در رونده وراه اختلافی هست چون به مقصد رسند اختلاف برخاست واز اینجا است که یکی از مشایخ می گوید که انا الحق ودیگری میگوید سبحانی ما اعظم شانی وشیخ ابو سعید هم فر مود لیس فی جبتی سوی الله((دراین اباس من جز خدا کسی نیست ))
در آن شب که شیخ به دست شیخ ابوالعباس خرقه پوشید فردا چون نماز بامداد سلام دادند همه تعجب کردند انگاه شیخ ابوالعباس فرمود((اری دوش نثارها جمله نصیب این جوان میهنکی امد مبارکش باد )) سپس ابوالعباس روی به شیخ کرد و فرمود به میهنه باز گرد
شیخ فرمود یک دوز پیش ابو العباس قصاب نشسته بودیم دو کس در امدند وپیش وی نشستند وگفتند یا شیخ ما را بایکدیگر سخنی می رفته است یکی می گوید که اندوه ازل وابد تمامتر ودیگری می گوید که شادی ازل وابد تمامتراکنون شیخ چه می فرماید شیخ فرمود الحمدالله منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است ونه شادی((لیس عندربکم صباح ولا مساء)) اندوه وشادی صفت توست وهر چه صفت توست محدث است ومحدث را به قدیم راه نیست . پسر قصاب بنده خدای است درامر ونهی ورهرو مصطفی است در متابعت سنن واگر کسی ادعای راه جوانمردان می کند گواهش این ااست. چون ان دو نفر بیرون شدند پرسیدم ان دوکه بودند گفت یکی ابوالحسن خرقانی بود ودیگری ابو عبدالله داستانی بود.
شیخ فرمود روزی در خدمت ابوالعباس قصاب بودیم ودر میان سخن فرمود اشارت وعبارت از توحید نصیب توست ووجودحق تعالی را اشارت وعبارت نیست .سپس رویبه ما کرد وفرمود یا اباسعید اگر ترا پرسیدندکه خدای تعالی را شناسی مگوی که شناسم که شرک است ومگی که نشناسم که کفر است ولکن بگوی ((عرفنا الله ذاته والهیته بفضله))
وشیخ بامر ابوالعباس بهمیهنه امد وابوالعباس قصاب در امل وفات یافت
************
قبض وبسط شیخ وحالت عرفانی او
شیخ ابوسعیدگاهگاهی حالات قبض بودی واین به علت حجاب نبود بلکه قبض بشریت بودی وهر وقت قبض زیادت بودی قصد مزار پیر ابوالفضل در سرخس می کردی وان قبض به بسط مبدل شدی هنگامی که به سر خاک پیر ابوالفضل رسیدند قوال این بیت را شروع کرد وشیخئ را دست گرفته بودند وگرد خاک پیر ابوالفضل طواف می کرد ونعره میزدند و در ویشان سر وپای برهنه طواف می کردند ودر خاک می افتا دند
معدن شادیست این معدن جود وکرم قبله ما روی یار قبله هر کس حرم
بعد از ان هر مریدی را اندیشه حج بودی شیخ او را به سر خاک پیر ابوالفضل فرستادی وگفتی این خاک را باید زیارت کرد وهفت بار گرد خاک طواف باید کرد تا مقصود حاصل گردد.وشیخ ابو سعید را هزار ماه عمر بوده که هشتاد وسه سا ل وچهار ماه باشد ودر چهارم شعبان 444 قمری در میهنه در گذشت ودر صومعه خویش به خاک سپرده شد.
کرامات شیخ ابو سعید در زمان حیات
هنگامی که شیخ از میهنه به نیشابور عزم رفتن کرد چون به شهر طوس رسید به خانقاه استاد ابو احمد رفت و استاد ابو احمد شیخرامراعات وخدمت فراوان کرد وچند روز او را در طوس نگه داشت وشیخ را در خانقا ه خویش نوبت مجلس سخنرانی داد واهل طوس چون سخن شیخ شنیدند مرید شیخ شدند امیر سید بو علی میگوید در ان وقت که شیخ به طوس امد و من هنوز کودک وجوان بودم با پدرم به مجلس شیخ رفتیم وخلق بسیار در مجلس وی گرد امده بودند چنانچه بر در وبام جای نبود ودر میان مجلس که شیخ در حال سخن بود وخلق به یکبار گریان شده از ازدحام زنان کودکی خرداز با م از کنار مادر بیفتاد وشیخ را چشم بر وی افتاد وگفت بگیرش دو دست در هوا پدید امد و ان کودک را از هوا بگرفت وبر زمین نهاد چنانکه هیچ المی واسیبی به وی نرسید وجمله اهل مجلس بدیدند و فریاد از خلق بر امد امیر یسد بو علی سوگند خورد که من به چشم خود این صحنه را مشاهده کرده ام.
حکایت کودکی خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان
محمد بن منور گوید جدم خواجه بو طاهر به خدمت خواجه نظام االملک رسید در زمانی که اووزیر سلجوقیان بود خواجه نظام الملک به ما فرمود در ان وقت که شیخ ابو سعید به طوس امد من کودک بودم با جمعی کودکان بر سر کوی ترسایان ایستاده بودم شیخ با جمعی می آمد چون به نزدیک ما کودکان رسید روی به همراهان که با وی بودند کرد وفرمود هر که می خواهد که خواجه جهان را در نگرد بیاید ببیند که اینجا ایستاده است واشاره به ماکودکان کرد وما به یکدیگر در تعجب نگاه می کردیم که این سخن را در باره کدام کودک می گوید امروز از ان تاریخ چهل سال میگذرد اکنون معلوم شد که این اشارت به ما کرده است.
حکایت ابوالقاسم هاشمی وعشق مجازی او
ابو القاسم هاشمی حکایت کرد که زمانی که شیخ به طوس امد ومن 17 سال داشتم پدرم رئیس طوس ومرید شیخ بود وپدرم هر روز به خانقاه استاد ابو احمد به مجلس شیخ می امد ومارا نیز به همراه اوردی ومن ان ایام با دختری اشنا شده بودم یک شب ان زن به ما پیغام فرستا دکه من امشب به عروسی میروم تو مواظب باش تا برگشتم ترا در موضعی ببینم من بر بام بنشستم وانتظار به درازا کشید ومرا خواب گرفته بود ومن با خویشتن این بیت را می خواندم تا در خواب نشوم
در دیده به جای خواب آب است مرا زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند به خواب تا به خوابش بینی ای بی خبران چه جای خواب است مرا
بااینکه این ابیات را می گفتم مرا خواب در ربود تا انکه موذ ن بانگ نماز کرد از خواب در آمدم هیچ کس را ندیدم دیگر روز با پدرم به مجلس شیخ امدم وبالای سر پدرم ایستادم از شیخ در باره محبت خدای تعالی سوال کردند شیخ پس از انکه جملاتی در محبت حق فرمود اشاره به ما کرد وفرمود نارفته در راه حق به مقصود چگونه توان رسید که اینک دیشب این جوان را محبوبی وعده داد ومیفرمود در دیده به جای خواب آب است مرا اما یک نیمه شب پایداری نکرد ومن از شرم هیج نگفتم وبیهوش افتادم چون به هوش آمدم شیخ به من فرمود چون در دیده به جای خواب آب است ترا چرا خفتی تا از مقصود باز مانی؟ ناگهان خاق به یکباره به فریاد آمدند وشیخ به من فرمود ترا این قدر بس باشد وچون شیخ به سرای ما آمد پدرم از شیخ در خواست کرد که اگرآب خوری از دست پسرم ابوالقاسم بخور وشیخ دو بار از دست من ابّ خورد ومرا فرمود نیک مردی خواهی بود درهشتاد سال عمر من هرگز حرامی انجام ندادم وبا هیچکس بد رفتاری نکردم
شیخ در نیشابور وبرخورد با ابو القاسم قشیری حکایت از بزرگان نیشابور
هنگامی که شیخ به نیشابور آمد شیخ در میان سخن شعر وبیت میگفتی ودعوت های با تکلف می کردی و پیوسته در پیش وی سماع(رقص عارفانه) می کردندی از این رو جمله مذاهب فرق با شیخ به انکار بودند در اولین مجلس نیشابور از شیخ سوا ل کردند که در این شهرعالم بزرگی است که ابوالقاسم قشیری گویند وی میفرماید( که بنده به دو قدم به خدای برسد) شیخ فرمودنه چنین است که ایشان گویند بلکه بنده به یک قدم به خدای میرسد. مریدان استاد قشیری به نزد وی رفتند و این سخن بگفتند استاد قشیری فرمود نپرسیدید که چگونه به یک قدم به خدای رسید چون از شیخ پرسیدند شیخ گفت ((میان بنده وحق یک قدم است وآن این است که قدم از خود بیرون نهی تا به حق برسی))
حکایت خواجه حسن مودب واطلاع از اسرار باطنی او توسط شیخ و خادم مخصوص شیخ شدن
خواجه حسن مودب حکایت می کرد که چون آوازه شیخ ابو سعید در نیشابور منتشر شد که پیر صوفیان از میهنه آمده است ودر مجلس خود از اسرار بندگان خدای تعالی خبر میدهد ومن از کسانی بودم که به صوفیان به چشم حقارت نگاخ می کردم ومیگفتم که صوفیان که علم ندارند چگونه مجلس گویند واینکه علم غیب مخصوص خدای تعالی است وبه هیچکس نداد چگونه از اسرار بندگان حق خبر می دهد یک روز به جهت امتحان ایشان به مجلس شیخ ابو سعید رفتم وپیش تخت او نشستم در حالی که جامه های فاخر پوشیده وعمامه(دستار)فوطه طبری در سر بسته با دلی پر از انکار وداوری در کنار شیخ نشستم شیخ سخنرانی کرد وچون مجلس به آخر رسیداز جهت درویشی جامه خواست مرا در دلو خاطر امد که عمامه خویش به ان درویش بدهم باز به دل خود نهیب زدم که این عمامه را از آمل هدیه اورده اند وده دینار نیشابوری قیمت ان است ندهم برای بار دوم شیخ فرود که به این درویش جامه ودستاری انفاق کنید مرا باز در دل افتاد که بدهم باز ان اندیشه را رد کردم ناگهان پیری در پهلوی من نشسته بود از شیخ سوال کرد ((ای شیخ حق سبحانه وتعالی بابنده سخن گوید)) شیخ فرمود بلی گوید اما درباره عمامه طیری دو بار بیش نگوید وبه ان مرد که در نزد تو نشسته است دو بار گفت که این دستار که در سر داری بدین درویش ده اما او می گوید که این دستار به قیمت ده دینار است واز آمل هدیه اورده اند. حسن مودب گفت چون ان سخن از شیخ شنیدم لرزه بر اندام من افتاد برخاستم وبه نزد شیخ رفتم وبوسه بر پپای شیخ دادم ودستار و جامه خویش به ان درویش بخشیدم وانکار وداوری از دل مابیرون شد واز نو مسلمان شدم وهر مال ونعمت که داشتم در راه شیخ فدا کردم وبه خدمت شیخ به خادمی مشغول شدم.و تا اخر عمر در خدمت شیخ بودم.
.