تلنگر 24 مرگ حقیقت زندگی امروزی ما
مرگ حقیت زندگی امروزی
خدایا پذیرش مرگ چقدر برایم سهل واسان شده است نه تنها برای خودم بلکه مرگ کسانی که در کنارمان هستند پذیرش ان چنان شده است که دیگر بدون هیچ احساسی ان را پذیرا هستیم هر روز می بینم میگویند فلانی مرد یا خودم می بینم دیروز کسی را زنده دیدم امروز عکس وفات اوبر در ودیوار نقش بسته است چنان این امر مرگ بر من اسان شده است انگار یکی از حقایق زندگی من است مثل طلوع خورشید که هر روز صیح انتظار ان را میکشم مرگ هم به همین روشنی یک حقیقت زتدگی من شده است هر روز مرگ یکی از کسانی که انها را میبینم و میشناسم خود را برمن اشکار میکند اری مرگ یکی از حقایق زندگی ما است ما باید بپذیریم که سراغ همه ما خواهد امد همه عزیزان ما را خواهد گرفت وما را نیز خواهد گرفت بستگی به تقدیر خداوند تبارک وتعالی دارد که سرنوشت ما چگونه رقم خواهد خورد اری همه ما شنیده ایم که پدری فرزند خود را کشته وقطعه قطعه کرده است ایا ان فرزند تقدیر خود را دانسته است نه هیچگاه در ذهن او خطور نمی کرده است که مرگ او از کجا فرا خواهد رسید مرگ یکی از اسرار زندگی است که سر ان محجوب است وجز خدای تبارک وتعالی کسی نمیداند چگونه ودر چه زمان ودر چه مکانی مرگ به سراغ ما خواهد امد فقط این را باید بدانییم که مرگ یک حقیقت از زندگی دنیا است که باید چنان ان را پذیرا باشیم همچنان که طلوع خورشید را هر روز پذیرا هستیم بدون هیچگونه غم واندوهی مرگ همه دنیا پذیرا باشیم مرگ یک تولد دوباره است مرگ یک انتقال است مرگ یک مرحه ای جدید از زندگی ما است تا انچه را که کاشته ایم ثمره ان را ببینیم خدای را سپاسگذارم که در سال جدید1400 ما را با این حقیقت بیشتر اشنا کرد یکی با برنامه ((زندگی بعد از زندگی)) حقیقت بعد ازمرگ را برای من چنان روشن کرد که از خورشید درخشنده تر بود دیگری با تازیانه کرونا چنان حقیقت واسانی مرگ را اسان کرد که دیگر ترسی ازان ندارم این عادت همه ماست که بخش عمدهای از سخنانمان راجع به زندگی و زنده بودن است و کمتر درباره «مرگ» حرف می زنیم، گویی در اغلب ما نوعی دوری وفرار ناخودآگاه نسبت به مرگ وجود دارد که ما را وادار میکند تا کمتر به آن فکر کنیم و راجع به آن حرف بزنیم در حالیکه غیر از تغییر، «مرگ» تنها اصل ثابت زندگیست که قطعیت دارد و از آن گریزی نیست و آدمها ناچارند در طول زندگیشان با آن آشتی و به ان فکر کنند. این روزها اما ماجرا کمی تغییر کرده است، به واسطه باز شدن پای کرونا به زندگیهایمان ناگزیریم با مرگ آشتی کنیم و ان را هم جزوی از زندگی بدانیم، به قول پل استر نویسنده و شاعر، به نظر میرسد «مرگ، مالک اصلی زندگیست»
ملاصدرا، فیلسوف و حکیم حکمت متعالیه مبنای جدیدی را درباره مرگ ابداع کرد. او در یک تعریف کوتاه میگوید مرگ یعنی تکامل روح یا نفس انسانی و بینیازی آن به بدن و خروج آن از بدن به دلیل بینیازی و کمال. مبنای فلسفی ملاصدرا در اینجا دو اصل فلسفی است: یکی اینکه برخلاف نظریه اشراق و مشایی که افلاطون نیز میگوید روح قبل از بدن در آسمان وجود داشته و سپس در بدن و جسم انسان جای میگیرد.
ملاصدرا میگوید در ابتدا بدن انسان به وجود میآید و از این ناحیه روح به تدریج ظاهر میشود و روح به نحوی که محقق شد راه تکامل را مییابد. ملاصدرا با این اصل فلسفی میگوید روح حدوث ملکوتی ندارد، بلکه از همین بدن سرچشمه میگیرد.
سهروردی، فیلسوف الهی اشراقی اسلامی میگوید: ما حکیم را حکیم نمیدانیم مگر وقتی که بتواند با اراده خود، خلع بدن نماید. که خلع بدن برای او کار ساده و عادی گردد و ملکه او شده باشد. نظیر این بیان از میرداماد حکیم محقق و پایه گذار حوزه اصفهان نقل شده است. این است منطق کسانی که گوهر گرانبهایی را که در دل جسم بوجود میآید میشناسند.
علامه طباطبائی هم در خصوص حقیقت مرگ معتقد است: خداوند سبحان حقیقت مرگ را در آیهای از قرآن بیان نموده و فرموده است: «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَینَکمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ؛ عَلَی أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَکمْ وَنُنشِئَکمْ فِی مَا لَا تَعْلَمُونَ؛ ما در میان شما مرگ را مقدّر ساختیم و هرگز کسی بر ما پیشی نمیگیرد؛ تا گروهی را به جای گروه دیگری بیاوریم و شما را در جهانی که نمیدانید آفرینش تازهای بخشیم.» (سوره واقعه، آیات ۶۰ و ۶۱) یعنی ما مسبوق به علل نیستیم و کار ما، یعنی میراندن شما، روی این اساس است. علی ان نبدل امثالکم و ننشاءکم فیما لاتعلمون. بنابراین مرگ انتقال از نشئه ای به نشئه دیگر است و این کار به دست ملک الموت خواهد بود.
ازنظر علامه جعفری، مرگ یک قانون الهی است. همان گونه که حیات مطابق با قانون الهی است، مرگ نیز از قانون خداوندی پیروی میکند
نکته مهم این است که ازنظر علامه جعفری، بدون تفسیر صحیح زندگی نمیتوان به تفسیر مرگ پرداخت؛ یعنی «کسی که بخواهد مرگش را خوب بشناسد، لازم است که زندگی اش را خوب بشناسد» ازاین رو، مفهوم مرگ برای هر انسانی، متناسب با زندگی اوست؛ بدین معنی که تصور افراد از زندگی و برداشت و تلقی آنها از مرگ، نقش اساسی دارد حتی مرگ افراد، متناسب با نحوه زندگی آن هاست. علامه معتقد است که معناداری مرگ و زندگی، در ارتباط با یکدیگر است. بدون یک زندگی معنادار، مرگ، معنادار نخواهد بود و بدون ارائه تفسیری معقول از مرگ، هم نمیتوان زندگی را معنادار دانست. اگر مرگ معنادار باشد، یعنی به دنبال آن، حیات دیگری باشد، زندگی آدمی میتواند معنادار باشد. درواقع بدون پذیرش حیات پس از مرگ، زندگی توجیه منطقی پیدا نمیکند «اگر حیات، همان احساس لذت و الم و اندیشه و تخیّل و تناسل چندروزه این زندگی بود، برای مرگ با اراده و ابدیت، مفهوم قابل توجهی وجود نداشت» با اعتقاد به حیات ابدی است که میتوان مرگ را یک پل انتقال از یک عالم به عالم دیگر دانست. با اعتقاد به ابدیت است که مرگ، آغاز به خود آمدن نفس و آگاهی از «سرنوشتی است که برای خود اندوخته» است. ازنظر علامه، تفسیر مرگ را باید در تفسیر زندگی جستجو کرد و متناسب با معنای زندگی، مرگ معنا پیدا میکند.
زندگی پس از زندگی
«زندگی پس از زندگی» روایت افرادی که در تجربه مرگ تقریبی، از کالبد جسم خارج شدند و عالم برزخ را درک کردند و مجددا به بدن خود بازگشتند.
یکی از بهترین برنامه های تلویزیونی که در ماه مبارک رمضان 1400بسیار ما را منقلب کرد این برنامه ((زندگی پس از زندگی )) بود بسیار حقیقی بود وافراد
زنده شده همه تغیر وتحول بسیاری در زندگی پیدا کرده بودند
برنامه های عالی تلویزیونی شبکه 4ماه مبارک رمضان
1- فصل دو قسمت 20 حامد طهماسبی دوچرخه سوار مشهدی اردیبهشت 1400 عال عالی عالی
2- فصل دو قسمت 23 حسن تحققی مشهد دندان ساز اردیبهشت 1400 عال عالی عالی
3-فصل دو قسمت 26 عبدالحمید لرستانی ابادان اردیبهشت 1400 عالی عالی عالی
4- فصل دو قسمت 24 مهدی اسفندیاری اردیبشت 1400رمضان عالی عالی عالی
5- فصل دو قسمت 29 مهدی حسن نژاد کرج اردیبهشت 1400 عالی عالی عالی
6-زندگی پس از زندگی| فصل دوم قسمت ۱۷| ۱۰ اردیبهشت| مهمان فاطمه نعمت الهی| Zendegi pas az zendegi عالی عالی عالی
7- زندگی پس از زندگی| قسمت ۱۸| فصل دوم ۱۱ اردیبهشت| مهمان حسن کریمی | Zendegi pas az zendegi عالی عالی عالی
8-زندگی پس از زندگی با کیفیت عالی فصل دوم قسمت ۲۲| ۱۵ اردیبهشت | مهدی معماریان |Zendegi pas az zendegi عالی عالی عالی
9-زندگی پس از زندگی قسمت هشتم فصل دوم...عالی عالی عالی حکایت دو نفر که موهای سرشان یک شبه سفید شد
10-زندگی پس از زندگی | فصل اول قسمت ۱۰ | ۳۰ اردیبهشت ۹۹| علیرضا فتحی پور|
11-زندگی پس از زندگی فصل دوم قسمت ۳۱ | با کیفیت عالی| سمانه مختارزاده عالی عالی عالی
حکایت بسیار عالی از حکایت زنی که ازخداوند گله ها داشت وبه خدا رسید .حب حسین او را نجات دادمطالب بسیار اموزنده وتغیر وتحول اساسی در زندگی شما ایجاد میکند
این 11 فیلم دیدم افرادی که مردند واز عالم غیبت چیزهایی را درک وبرای ما به ارمغان اوردند
https://www.youtube.com/watch?v=Aj81EXadTeI ادرس سایت فیلم های زندگی پس از زندگی Zendegi pas az Zendegi


ماجرای بهروز عظیمی از چه قرار است؟
بهروز عظیمی هموطنی است اهل کردستان که همسری از شهر رشت دارد. سالها با همسرش اخلاق تندی داشت و با عصبانیت برخورد میکرد. همسرش همیشه از او ناراحت بود و میگفت من تو را به خدا میسپارم. اما بهروز عظیمی همیشه میگفت چه کسی به آن دنیا رفته که از آنجا خبر بیاورد. در سانحهای بهروز آسیب میبیند و به اتاق جراحی منتقل میشود. در اتاق جراحی از کالبد جسم خارج میشود و روح او به آسمان منتقل میشود. در آنجا موجود بسیار وحشتناکی را ملاقات میکند که آن موجود از اعمال او ساخته شده بود.
این موجود، بازتاب عملِ خود او بود و از بداخلاقیهایی که با همسرش داشت به وجود آمده بود. این موجود به طرف بهروز عظیمی میرود و خودش را به او نزدیک میکند؛ در حالی که آقای عظیمی فریاد میزده و کمک میخواسته، به او میگویند که به یک شرط میگذاریم برگردی آن پایین؛ به شرطی که بروی و به همه بگویی که اینجا هست و حساب و کتابی وجود دارد.
بهروز عظیمی فریادزنان این شرط را میپذیرد و برمیگردد. از آن زمان دو اتفاق در زندگی او افتاده است. یکی اینکه کاملاً عاشق و همراه و دوست همسرش شده و دیگر هیچگاه بداخلاقی نداشته است و دوم اینکه در این مدت از فرط شرم، ترس و یا هر دو، پنج سال است سر به آسمان برنداشته است که مبادا آن موجود را ببیند.
در گفتوگوی اینستاگرامی چه گذشت؟/ آیا کسی بهروز عظیمی را قضاوت کرد؟
لایو اینستاگرامی را عباس موزون ترتیب داد که قابل توجه و دیدنی بود. جالب است همچون وایرال شدن گفتوگوی بهروز عظیمی در برنامه "زندگی پس از زندگی"، این گفتوگو هم طرفداران زیادی داشت. علاوه بر صحبتهای کوتاه و اشکهایی که بارها از چشمانِ تجربهگر سرازیر میشد، موزون بارها اصرار کرد که بعد از پنج سال، عظیمی سر به آسمان بردارد و با خدا گفتوگو کند. بالأخره این اتفاق افتاد و البته این گفتوگو تبعات و پیامدهای تحول و تغییر در سبک زندگی خیلی از افراد را به همراه داشت.
همگان دیدهاند که بهروز عظیمی میگفت آن موجود وحشتناک انگشت تهدیدش را به سمت او گرفته بود و میگفت چرا همسرت را اذیت میکردی؟ حتی نام همسرش را هم آورده بود. همانطور که موزون در این گفتوگو اشاره کرد به واسطه این مصاحبه تلویزیونی، پیامهای مختلفی از سراسر کشور آمد که همسران زیادی از همسرشان حلالیت خواستند و افراد زیادی که در آستانه طلاق بودند پشیمان شدند و حتی برخی که طلاق گرفتند رفتند سراغ همسرشان و عزم کردند تا به زندگیشان برگردند.
جالب است حجتالاسلام فرحزاد کارشناس "سمت خدا" در پیامی اعلام کرده که بعد از این گفتوگو، خانمی گفته که همسرش سالها او را اذیت میکرده و بعد از این برنامه، شوهرش از او حلالیت خواسته و حتی 4 دانگِ منزلش را هم به نام او زده است.
بهروز عظیمی در این گفتوگو درباره بازتاب و اتفاقاتی که بعد از این برنامه افتاد صحبت کرد و گفت: چهار روز است خدا را پیدا کردم و خدا را دیدم و کامل او را حس میکنم. اگر خدایی را که در این چند روز پیدا کردم در زمان ضبط برنامه پیدا میکردم هیچ وقت نمیگفتم مرا قضاوت نکنید. واقعاً خدا زیبا، بزرگ و مهربان است. به من میگفتند شجاع اما من خودم را شجاع نمیدانم، یک چیزی میدانم اینکه خداوند واقعاً خیلی بزرگ است. فقط به دستور خدا عمل کردم و شرط گذاشتند که بگویم آن دنیا هست و حساب و کتاب هست.
او با اشاره به اینکه باور نمیکردم این جملات را من گفته باشم، تأکید کرد: خدا را شکر میکنم زمانی که این برنامه پخش میشد و میدیدم باور نمیکردم این جملات را داشتم میگفتم، گویی این جملاتی که به زبانم آوردم یک نفر غیر از بهروز عظیمی بود. فقط خدا بود و خدا کمکم کرد این واژهها را به زبان بیاورم. از طریق برنامه شما زندگیام تغییر کرد و این شجاعت را پیدا نمیکردم که بگویم و خودم را پیدا کنم. خیلی دوست داشتم آن موجود وحشتناکی را که من دیدم، همه در جریانش قرار بگیرند. امیدوارم هیچکس در این عالم خاکی آن موجود را نبیند.
این تجربهگر در پاسخ به این سؤال که آیا مشخصاً یک نفر پیدا شد شما را با قضاوتش رنجیده باشد، افزود: خدا را شکر میکنم هیچکسی نبود که مرا با قضاوتش برنجاند.
ادرس کانال خارجی https://www.ted.com/talks/beth_malone_how_my_dad_s_dementia_changed_my_idea_of_death_and_life#t-48429

مادر موسی چو موسی را به نیل
در فکند از گفته رب جلیل
●
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کی فرزند خرد بی گناه
●
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
●
گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب، خاکت را دهد ناگه به باد
●
وحی امد کین چه فکر با طل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
●
پرده شک را بر انداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
●
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی؟
●
در تو تنها عشق و مهر مادریست
شیوه ما عدل و بنده پروریست
●
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو باز آریم باز
●
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه اش سیلاب و موجش مادر است
●
رودها از خود نه طغیان می کنند
آنچه می گوییم ما، آن می کنند
●
ما، به دریا حکم طوفان می دهیم
ما به سیل و موج فرمان می دهیم
●
نسبت نسیان به ذات حق مده
بار کفر است این به دوش خود منه
●
به که بر گردی ، به ما بسپاریش
کی تو از ما دوست تر می داریش
●
نقش هستس نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب سر گردان ماست
●
قطره ای کز جویباری می رود
از پی انجام کاری می رود
●
ما بسی گم گشته باز آورده ایم
ما بسی بی توشه را پرورده ایم
میهمان ماست هر کس بی نواست
آشنا با ماست چون بی آشناست
●
ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم ار بد کنند
●
سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت
ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت
●
کشتی ای ز آسیب موجی هو لناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
●
بندها را تار و پود از هم گسیخت
موج از هر جا که راهی یافت ریخت
●
هرچه بود از مال و مردم را ببرد
زان گروه رفته طفلی ماند خرد
●
طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت
●
موجش اول وهله چون طومار کرد
تند باد، اندیشه پیکار کرد
●
بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را ویران مکن
●
در میان مستمندان فرق نیست
این غریق خرد بهر غرق نیست
●
صخره را گفتم مکن با او ستیز
قطره را گفتم ، بدان جانب مریز
●
امر دادم باد را ،کان شیر خوار
گیرد از دریا ، گذارد در کنار
●
سنگ را گفتم به زیرش نرم شو
برف را گفتم که آب گرم شو
●
صبح را گفتم به رویش خنده کن
نور را گفتم دلش را زنده کن
●
لاله را گفتم که نزدیکش به روی
ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
●
خار را گفتم که خلخالش مکن
مار را گفتم که طفلک را مزن
●
رنج را گفتم که صبرش اندک است
اشک را گفتم مکاهش کودک است
●
گرگ را گفتم تن خردش مدر
دزد را گفتم گلوبندش مبر
●
بخت را گفتم جهان داریش ده
هوش را گفتم که هوشیاریش ده
●
تیرگیها را نمودم روشنی
ترس ها را جمله کردم ایمنی
●
ایمنی دیدند و نا ایمن شدند
دوستی کردم مرا دشمن شدند
●
کا رها کردند اما پست و زشت
ساختند آیینه ها اما ز خشت
●
تا که خود بشناختند از راه، جاه
چاهها کندند مردم را به راه
●
روشنیها خواستند اما ز دود
قصر ها افراشتند اما به رود
●
قصه ها گفتند بی اصل و اساس
دزدها بگماشتند از بهر پاس
●
جامها لبریز کردند از فساد
رشته ها رشتند در دوک عناد
●
درس ها خواندند اما درس عار
اسبها راندند اما بی فسار
●
دیو ها کردند و دربان و وکیل
در چه محضر محضر حی جلیل
●
وا رهاندیم آ ن غریق بی نوا
تا رهید از مرگ شد صید هوا
●
آخر آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی گنه نمرود شد
●
رزمجویی کرد با چون من کسی
خواست یاری از عقاب و کرکسی
●
برق عجب، آتش یسی افروخته
وز شراری خانمانها سوخته
●
خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند
●
رای بد زد گشت پست و تیره رای
سر کشی کرد و فکندیمش ز پای
●
ما که دشمن را چنین می پروریم
دوستان را از نظر چون می بریم
●
آنکه با نمرود این احسان کند
ظلم کی با موسی عمران کند
●
این سخن پروین نه از روی هواست
هر کجا نوریست ، ز انوار خداست
***************************
به نظر بنده حقیر زیباترین غزل حافظ که شاه بیت غزلیات این عارف بلند پایه کشور مان نیز به حسلب می اید این شعر است که عشق را بزرگترین افتخار خود میداند این عشق است که شاهکار میکند وخلاقیت ایجاد میکند
فاش میگویم از گفته خود دلشادم
بنده عشقم واز هردو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که دراین دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم فردوس برین جایم بود
ادم آورد دراین دیر خراب آبادم
سایه طوبی ودلجویی حور ولب جوی
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
پاک کن چهره ما را زسر زلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم
تاشدم حلقه به دوش در میخانه عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
****اگر عاشقی خود را برای بلا اماده کن زیرا رسول خدا فرمود اذا احب الله عبده ابتلاه هرگاه خدا بنده ای رادوست بدارد امواج بلا را بر اوسرازیر میکند لذا اگر دیده ای هیچگونه غم واندوه ومصیبت وگرفتاری وجود ندارد در عشق خود شک کن هرکه عاشق خدا شد از گرفتاری در امان نیست امتحان بزرگ میشود برای ازمایش ایمان است از کوره در نرو وثابت قدم باش حافظ میگوید تا عاشق شدم یک لحظه گرفتاری از در خانه ما جدا نشد هر لحظه غمی به مبارک بادم آمد هر لحظه بلای نوی اشکار شد