چیستان شعری
ـ آن چیست كه ارغوان قبائی دارد بیرون و درون شهر جایی دارد
گرداست ومدوّراست وتاجش برسر مانندك دمب موش، پایی دارد
42ـ این چه باشد كه پشت خم دارد از خمی هر دو سر به هم دارد
وزن او نیست خود به صد مثقال صد منی را به پشت بر دارد
43ـ چه چیز است مرغی است بیبال وپر نزائیده مادر ندیده پدر
نه در آسمان است و نه در زمین فصیح است ودانا وگنگ است وكر
44ـ چیست آن لعبت مدوّر گون كه به لؤلؤی تر بود مشحون
تن او گه به نیزه در بازار سر او گه بدار در هامون
هم دلش چاكچاك چون لیلی هم سرش تیغ تیغ چون مجنون
45ـ حوض است دراوآب خوش وآسوده در حوض یكی كشتی قیر اندوده
كشتیبانی در او به رنگ دوده بر جای نشسته و جهان پیموده
46ـ هشت پا دارد او به اعضایش دو سر او دارد هر دو از بالا
استخوان از برون و گوشت از تو هیچ اعضای او ندارد مو
47ـ قلعهای دیدم منقّش از طلا افتاده بود دور قلعه بد منقّش اندرونش ساده بود
اندرآن قلعه بدیدم كشتههای بیشمار تیغ قتل كشتهها پهلویشان افتاده بود
48ـ آتش اندر آب هرگز دیدهای ماه در محراب هرگز دیدهای
این بزرگیها كه كردی در جهان پسته در عناب هرگز دیدهای
49ـ قبا سبزی از این كوچه گذر كرد جمال مهوشش ما را خبر كرد
به دل گفتم عرق چینش بدوزم لبش خندید و عالم را خبر كرد
50ـ صنعتی دیدهام كه فن دارد ماده بر روی سر وطن دارد
خورد او خورد آدمی زاد است در میان شكم دهن دارد
ـ چیست آن مرغ آتشین منقار كه ندارد به آشیانه قرار
شب و روز اندر آب میگوید و قنا ربّنا عذاب النّار
32ـ آن چیست كه روز مینماید شبگون صد پاره تنش ولی ز یك پایه نگون
چون دست به او نهی ز اندازه فزون همچون دل عاشقان فرو ریزد خون
33ـ گوسفندی در بیابان یافتم زود من در پیش او بشتافتم
پس بریدم بی مهابا من سرش بیش پانصد بچّه دیدم در سرش
34ـ آهو به چرا بچّه آهو به چرا آهو بچرید و بچرانید گله را
آهو چو بدید آن سوار یله را آهو برمید و برهانید گله را
35ـ عجائب صنعت نا دیده دیدم پری رویان به بستان تازه دیدم
چو دست كردم گل از باغش بچینم به یك محمل دو صد دردانه دیدم
36ـ عجائب گنبد و الا تباری نه در دارد نه دیوار و حصاری
به نــازم قدرت پروردگاری درونش هست لشكر بیشماری
37ـ آن چیست كه یك جناح و یك پا دارد جـا در كف مهـــــوشان رعنا دارد
چون گرم شود مدام در پر زدن است چـون سرد شود مقام عنقا دارد
38ـ چیست آن لعبت پسندیده سرخ و سبز و سپید پوشیده
در میان دو كاسه چو بین با دو صد احترام خوابیده
39ـ چیست آن كز چشمهای آید برون بیهدف ره میرود با قلب خون
مدّتی بر دشت خشكی چون برفت میشود از سنگ سختی سرنگون
40ـ بگو چیست آن ده دو سرو سهی كه رسته است شاداب و با فرّهی
از آن برزده هر یكی شاخهسی نگردد كم و بیش بر پارسی
ـ چیست كاندر دهان بیدندان هر چه افتاده ریز ریز كند
چون زنی در دو چشم او انگشت آن زمان هر دو گوش تیز كند
22ـ چیست آن كو سرش به افلاك است گوشت شیرین و استخوان چاك است
نیمی از مار و نیمی از خرگوش نام او زین دو جنس ناپاك است
23ـ چیست آن لعبت شتابزده روز و شب رفته ره قدم نزده
وقت غرّیدنش چو ابر بهار برف باریده و نمش نزده
24ـ كدامین گنبدی كو در ندارد كلید آهنین قفلش گشاید
هزاران بچّه دارد در شكم بیش زهر بچّه دو صد مادر بزاید
25ـ چیست آن پادشاه هفت اقلیم با هزاران سوار میگردید
ناگهان یك سوار زرد نقاب آمد و فوج شاه در پیچید
ـ چارپایی است كه چون تخت روان میباشد یك «دوپا» در عقبش نیز در آن میباشد
ما نداریم ولی هر كه از آنها دارد پارهای از جگرش نیز در آن میباشد
27ـ در خانه ما درخت انجیر است لب تا لب آن میان زنجیر است
خنجر بكشم میانه را پاره كنم آبش بخورم كه گوئیا شیر است
28ـ چیست نه شلوار و نه پیراهنش هرچه خواهی مینهی دردامنش
راست گوید هرچه گوید بیزبان اژدهایی، عقـــربی در دامنـــش
29 ـ لعبتی چیست نغز و خاك مزاج كه به آبی است در جهان خرسند
دست بــر ســـــر نهاده پنـداری به سر خویش میخورد ســوگند
30 ـ چیست آن ماهروی محبوبی همه عــــالم فدای دیدارش
هـر كه را وصل او نصیب شود شــود آماده مقصد و كارش
ـ آن چیست كزو حسن بت افزون گردد اندر كف مهوشان موزون گردد
سبز است تنش ولی عجیب است عجیب چون آب بدو رسد همه خون گردد
12ـ بگو چیست ای عالم سرفراز دو اسب گرانمایة تیز تاز
یكی زان به كردار دریای تار یكی چون بلور سفید آبدار
13ـ بگو تا كدام است آن مرغزار كه بینی پر از سبزه و جویبار
یكی مرد با تیز داس بزرگ سوی مرغزار اندر آید سترگ
همه خشك و هم تر همی بدرود و گر لابه سازی همی نشنود
14ـ یك گیاهی بر لب دریا است آنرا خر خورد پادشاه از دولت آن باج هفت كشور برد
میخورد خون سیاه و میرود راه سفید هركجا كه بازماند ضربتی از سر خورد
15ـ بلبل این باغم و این باغ بستان من است مرغ آتشخوارم و آتش پر و بال من است
استخوانم نقره و اندر شكم دارم طلا هركه حلّ كرد این معمّا پیرو استادمن است
16ـ نهنگی هست بس رعنا و دلكش شكم پر آب و دنبالش در آتش
به یك ساعت خورد صد نازنین را كه بیرون آورد پاك و منقّش
17ـ لعبتی هست آسمانی رنگ به درازا دراز و پهنا تنگ
وقت رفتن به سر رود نه به پا وقت خوردن به ته خورد نه به سر
18ـ حقّهای دیدهایم در بسته اهل حقّه تمام رو بسته
همه یاقوت رنگ و لعل صفت صاف و رنگین به یكدیگر بسته
19ـ بردی تو دلم من از تو آن میطلبم وز گم شده خویش نشان میطلبم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار هر چیز كه شد من از تو آن میطلبم
20ـ آن چیست كه در دنیاست و دنیا هم در اوست
درختی را كه ایزد آفریده
ده و دو شاخه بر او برگزیده
كه بر هر شاخهای سی برگ باشد
به هر برگی دو میوه آفریده
7ـ آن چیست كه پیك عاشقان است
مشّاطه زلف دلبران است
خندیدن گل ز بوسه او است
رقص چمن از نوای آن است
8ـ آن چیست كه در سه وقت كمیاب شود
گر آب تنی كند، تنش آب شود
گر گرم شود گریه كند تا میرد
گر سرد شود زندگی از سر گیرد
9 ـ چار حرف است نام مطلویی
كه تمنّای اهل عالم گشت
هست جاری چنان عجب كه از او
دو اگر بفكنی بماند هشت
10ـ آن چیست كه دست و پا ندارد
گرد است و دراز و در ندارد
اندر شكمش ستارگانند
جز نام دو جانور ندارد
ـ چیست آن گرد گنبد بی در
پــوست در پـوست گـــرد یكدیگـــــر
هر كه بگشاید این معمّا را
رخش از آب دیده گــــــــردد تر
2ـ یك معمّا از تو پرسم ای حكیم پر هنر
كاندر این صحرا بدیدم یك عجایب جانور
مورچشم و ماردم كركس پر و عقرب شكم
پای او مانند ارّه شیر سینه اسبسر
3ـ آن چیست كه آن را نخورد هرگز زن
گر مـرد خورد قوی شود او را تن
نرم است و لطیف است ولی در خوردن
نه لب به تكان آید و نه دل نه دهـن
4ـ آن چیست كه در برگ پناهی دارد
رخت سیه و سبز كلاهــی دارد
پوستش بكنند و سینهاش چاك دهند
من در عجبم كاین چه گناهــی دارد
5ـ چیست آن گل كه رسته بر لب جو
قطرة ژالهای چكیـــده بر او
صورتش شكل صورت انسان
مظهر عشق و رونــق بستان