حکایت
مصاحبه با آدمها(پرسیدم و گفت..)
از حضرت آدم پرسیدم : « حوّا در تو چه وسوسه ای کرد که از ابلیس که دشمن آشکار بود تبعیّت نمودی و از بھشت رانده شدی ؟ » آدم گفت : حیات جاوید در بھشت !
از یکی پرسیدم :« چرا از ھمسرت متنفّری ؟ » پاسخ گفت : چون از من چیزی می خواھد که ندارم یعنی عشق را .
از معتادی پرسیدم :« در جستجوی چیستی ؟ » پاسخ گفت : نیستی !
از زنی پرسیدم :« چرا اینقدر خودت را رنگ می کنی ؟ » پاسخ گفت : چون کسی خود مرا نمی خواھد.
از عارفی پرسیدم : « چه شد که به اینجا رسیدی ؟ » پاسخ گفت : چون به ھیچ جائی نرسیدم .
از دوستی پرسیدم : « چرا اینقدر مرا چاپلوسی می کنی ؟ » پاسخ گفت : چون اسرار زیادی از من می دانی .
از مریلین مونرو پرسیدم : « راز شھرت و موفقیّت تو در سینما چه بود ؟ » پاسخ گفت : این بود که نقش واقعی خودم را ایفا نمودم.
از سیمون دوبوار پرسیدم :« فمینیزم یعنی چه ؟ » پاسخ گفت : یعنی قدر پائین تنۀ خود را دانستن و ارزان نفروختن !
از بودا پرسیدم : « نیروانا کجاست ؟ » پاسخ گفت : جائیست که در آنجا نه وجود داری و نه میدانی که وجود نداری .
از مارتین ھایدگر پرسیدم :« ھستی چیست ؟ » پاسخ گفت : ھستی ، چیستی است .
از دکتر شریعتی پرسیدم : « مشکل تو چه بود ، آیا بالاخره برطرف شد ؟ » پاسخ گفت : زندگی بود و بالاخره برطرف شد .
از برگمان پرسیدم :« بالاخره فلسفۀ سینما چه بود ؟ » پاسخ گفت : ھمان فلسفۀ دروغ ! ماسکی بر روی واقعیّت .
از یک دھاتی پرسیدم :« چه چیزی تو را از روستا به شھر برد و آواره کرد ؟ » پاسخ گفت : ماشین !
از سیاستمداری پرسیدم :« سیاست چیست ؟ » پاسخ گفت : خیانت آنگاه که کبّادۀ عشق و خدمت بر تن کند .
از ابلیس پرسیدم :« تو که می دانستی با سجده نکردن بر آدم به فراق و عذاب ابدی محکوم می شوی پس چرا مثل مابقی ملائک سجده نکردی تا شرّ را بکنی ؟ » پاسخ گفت : این ھمان راز کبر و غرور است .
از طبری مورّخ نامدار پرسیدم :« تاریخ چیست ؟ » پاسخ گفت : چیزی است که انبیاء آنرا می سازند و حکّام آن را وارونه می سازند و مورّخین ھم این وارونه را به ثبت می رسانند و حکیمان آن را دوباره بر سر جایش قرار می دھند .
از پیامبر اسلام (ص) پرسیدم : « چرا پیروان تو شقی ترین امّتھا گشته اند؟ » پاسخ گفت : زیرا من مھربانترین پیامبران بوده ام .
از آقاخان محلّاتی پرسیدم : « تو که بالاخره به سلطنت رسیدی پس چرا دست از ادّعای امامت نکشیدی تا سلطنت تو گوارایت شود ؟ » پاسخ گفت : بخدا قسم که من دست کشیدم ولی پیروانم دست نمی کشند .
از لائوتزو حکیم چینی پرسیدم : «کمال خرد چیست ؟ » پاسخ گفت : یقین یافتن دربارۀ کمال نادانی مطلق خویشتن .
از حضرت موسی (ع) پرسیدم : «راز آن بی صبری تو در قبال خضر چه بود ؟ » پاسخ گفت : اینکه او خدا را در خود داشت و من در بیرون از خود .
از سلمان فارسی پرسیدم : « چرا محمّد (ص) بزرگترین و آخرین پیامبر خدا شد ؟ » پاسخ گفت: زیرا او تنھا پیامبری بود که بدون واسطۀ معجزه توانست خدا را به مردم معرّفی کند ، بواسطۀ عقل .
از نادر شاه پرسیدم : « در حالیکۀ ھمۀ شاھان جھان نیز از تو می ترسند پس چرا زنت برایت شلغم خورد نمی کند ؟ » پاسخ گفت : زیرا لخت مرا دیده است .
از خود پرسیدم : « تو چیستی ؟ » پاسخ گفت : به غیر از خودم ھمه چیز را می شناسم .
از خداوند پرسیدم : « آیا تو از آسمان کتابی نازل کرده ای ؟ » پاسخ گفت : ولی نه بر روی کاغذ .
از دانته پرسیدم : « آیا براستی تو دوزخ و برزخ و بھشت را طی نمودی ؟ » پاسخ گفت : طی ننمودم بلکه در مردمان به عینه دیدم .
از علی (ع) پرسیدم : « درویشانت را چگونه می بینی ؟ » پاسخ گفت : شقی ترین دشمنانم .
از آیت االله خمینی پرسیدم : « آیا دموکراسی دینی براستی ممکن است ؟»
پاسخ گفت : مگر اینکه سنّت الھی بر روی زمین وارونه گردد یعنی اکثریّت مردمان مؤمن شوند و اقلیّتی کافر باشند .
از مرده ای پرسیدم : « چگونه مُردی ؟ » پاسخ گفت : درست آنگاه که احساس می کردم تازه در حال زنده شدن ھستم دیدم که جانم از تنم جدا شد و تنم را به قبرستان بردند . دلم میخواھد ھزاران بار دگر بمیرم و آن مستی را تجربه کنم .
از مارکس پرسیدم : « تو گفته ای که مذھب ، افیون مردم است و به ھم ین دلیل آن را طرد کرده ای . آیا مگر افیون بد است که دردھا را تسکین می دھد و در علم طب ھم استفاده ای مھم دارد ؟ ولی مذھب یک آرام بخش مجّانی است . » پاسخ گفت : اعتراف می کنم که مخالفت من با مذھب از بخل من به مردم بود که آنھا آنقدر فقیر ولی آرام و راضی بودند و من ثروتمند آنقدر بیقرار . کمونیزم من حاصل این بخل و عداوت من با کارگران بود که با آنھمه کار شاقّه راضی و خوشبخت بودند .
از داستایوفسکی پرسیدم : « روانشناسی چیست ؟ » پاسخ گفت : پورنوگرافی روح است و لذا روحانیون از آن نفرت دارند .
از ھوشی مینه پرسیدم : « راز عشق مردم به تو از چه بود ؟ » پاسخ گفت : از اینکه با آنان چای می نوشیدم و از مسائل مھمّی صحبت نمی کردم و مرا برتر از خودشان نمی یافتند زیرا ھمه مان در مُردن برابر و دارای شرایطی یکسان بودیم .
از نیوتون پرسیدم : « در چه فکری بودی که به ناگاه قوّۀ جاذبه را درک کردی ؟ » پاسخ گفت : در اندیشۀ عیسی مسیح بودم که چگونه عروج کرد .
از ابوذر غفاری پرسیدم : « آیا بالاخره فقر موجب ضلالت می گردد یا ھدایت ؟ » پاسخ گفت : اگر به جبر باشد موجب ضلالت است و اگر به اختیار باشد موجب ھدایت .
از شمس تبریزی پرسیدم : « محبّت چیست ؟ » پاسخ گفت : دوست داشتن کسی که فقط راضی به نابودی توست .
از بابا طاھر عریان پرسیدم : « آنھمه ناله و فغان از بھر چه بود ؟ » پاسخ گفت : از بھر آن بود که ھر کسی را که دوست می داشتم دشمن جانم می شد .
از ھگل پرسیدم : « خدا چیست ؟ » پاسخ گفت : ھمان تضاد است .
از کی یرکه گارد پرسیدم : « خدا چیست ؟ » پاسخ گفت : ھمان احساس گناه است .
از ملاّ صدرا پرسیدم : « خدا چیست ؟ » پاسخ گفت : ھمان احساس وجود است .
از عین القضاه ھمدانی پرسیدم : « خدا چیست ؟ » پاسخ گفت : ھمان احساس تنھائی است .
از عطّار نیشابوری پرسیدم : « خدا چیست ؟ » پاسخ گفت : ھمان درد است
از سلمان فارسی پرسیدم : « خدا چیست ؟ » پاسخ گفت : ھمان فھمیدن است .
از سعدی پرسیدم : « خدا چیست ؟ » پاسخ گفت : فراق است .
از منصور حلاّج پرسیدم : « آیا براستی خدا بودی ؟ » پاسخ گفت : حقّ بودم و نه خدا .
از چخوف پرسیدم : « چه شد که طبابت را ترک گفتی و به داستان نویسی روی آوردی ؟ » پاسخ گفت : داستان نویسی نبود بلکه معرفت نفس بود که ھمان راه خود – درمانی امراض روانی است . ھر طبیب حاذقی ھمین راه را طی می کند مثل ابن سینا ، فروید ، یونگ ، یاسپرس و آلبرت شوایتزر و سقراط حکیم .
از چه گوارا پرسیدم : آیا براستی ماتریالیست بودی ؟ » پاسخ گفت : امکان ندارد کسی که عاشق عدالت باشد به خداوند ایمان نداشته باشد و بلکه نخستین نشانۀ ایمان به خدا ھمان عدالت خواھی است .
از بقّال سرکوچه پرسیدم : « آیا تو کاسب درستکاری ھستی ؟ » پاسخ گفت : اگر درستکار بودم مشغول گدائی بودم نه کاسبی .
از امام حسین پرسیدم : « برای چه آنقدر مظلوم واقع شدی ؟ » پاسخ گفت : برای آنکه غایت ظلم ریاکاران را رسوا سازم .
از امام صادق (ع) پرسیدم : « فرق شیعۀ اثنی عشری و اسماعیلیه در چیست ؟ » پاسخ گفت : در صبر و بی صبری .
از علی (ع) پرسیدم : « صبر چیست ؟ » پاسخ گفت : تحمّل نابودی منیّت خویش .
از علی (ع) پرسیدم : « شجاعت چیست ؟ » پاسخ گفت : جسارت درک خدا در خویشتن .
از علی (ع) پرسیدم : « ایمان چیست ؟ » پاسخ گفت : نترسیدن از نابودی !
از علی (ع) پرسیدم : « عدالت چیست ؟ » پاسخ گفت : اینکه ھر کسی خودش باشد
ازحضرت فاطمه پرسیدم : « عفّت زن چیست ؟ » پاسخ گفت : اطاعت بی چون و چرا از پدر و اگر متأھل باشد از شوھر ، در ھر مرحله ای از دین و معرفت که باشد حتّی اگر شوھرش کافر باشد ولی او را امر به فسق نکند که در این صورت خداوند طلاقش را جاری می کند .
از سقراط حکیم پرسیدم : « تو خودت را بانی دیالوگ می دانی که ھمان گفتگوی دو نفره است دربارۀ حقیقت که در این رابطه حقیقت آشکار می شود در حالیکه ھمۀ مردمان روزمرّه چنین گفتگوھائی را دارند.» پاسخ گفت : مردمان در گفتگوی با یکدیگر حتّی اگر دربارۀ خودِ خدا ھم باشد فقط از خواصّ خدا سخن می گویند که عمدتاً مربوط به خاصیّت رزق دھندگی اوست و سپس اینکه در حال گفتگو مشغول خوردن و نوشیدن ھم ھستند . پس مردمان فقط دربارۀ شکم سخن می گویند و با شکمشان سخن می گویند و لذا حاصل این گفتگو ھم توسعۀ شکم چرانی است.
از رسول اکرم (ص) پرسیدم : « چرا مردمان ھمواره با خداپرستان واقعی عداوت می کنند ؟ » پاسخ گفت : زیرا خداپرستان بخاطر آنکه دلشان محلّ حضور خداست قادرند مردمان را بی ھیچ توقّعی دوست بدارند و لذا مردمان از این بابت احساس حقارت و عداوت می کنند که چرا خودشان قادر نیستند دوست بدارند حتّی خودشانرا .
از امام صادق (ع) پرسیدم : « محبّت چیست ؟ » پاسخ گفت : نوری در دل مخلصان حقّ و اولیای خداست که بر عالم و آدمیان می تابد و حضور خدا را نشان می دھد و لذا مورد مھر آنان قرار می گیرد . کسی که دیگری را دوست می دارد خدا را در او می بیند و دوست می دارد . پس محبّت از خدا بینی است .
از سلمان فارسی پرسیدم : « تنھائی چیست ؟ » پاسخ گفت : تنھائی اگر عشق به تنھائی باشد در حین دوستی با مردمان بی ھیچ بغض و کینه ای ، نشان حضور خدا در دل مؤمن است و کمال انسان است . ولی این انسان در فراقی عظیم است زیرا نمی تواند با او به جمال دیدار نماید . این فراق ھمان وصال اوست .
از مرتضی مطھّری پرسیدم : « دعوای تو با دکتر شریعتی چه بود ؟ » پاسخ گفت : دعوای بین عنب و اوزوم و انگور بود .
از گاندی پرسیدم : « انتخاب چیست ؟ » پاسخ گفت : انتخاب بین خود و خدا .
از عمر و عاص پرسیدم : « چرا به علی خیانت کردی ؟ » پاسخ گفت : چونکه دیدم نمی توانم ھمچون علی باشم .
از ابو سعید ابوالخیر پرسیدم : « خیانت چیست ؟ » پاسخ گفت : بی محبّتی است به محبّت .
از عین القضاه ھمدانی پرسیدم : « چرا شمع آجینت کردند ؟ » پاسخ گفت : شمع آجینم نکردند بلکه شمعی در دل داشتم و ھزار شمع بر تنم روئید .
از دوستی که اینک دشمن است پرسیدم : « چرا بیھوده عداوت می کنی ؟ » پاسخ گفت : چون نمی توانم دوستی کنم .
از ابن عربی پرسیدم : « فرق بین عارف و عامی چیست ؟ » پاسخ گفت : فرق بین کسی که ھست و نمی خواھد باشد و کسی که نیست و میخواھد باشد .
از مریضی پرسیدم : « چطوری ؟ » پاسخ گفت : راضی به رضا ولی نه کاملاً . آنگاه که کاملاً راضی شدم شفا می یابم .
از سقراط حکیم پرسیدم : « منظور تو از بیماری مقدّس چه بود ؟ » پاسخ گفت : آن مرضی که تن را تضعیف و روح را تقویت می کند و ھمۀ امراض اینگونه اند . انسان اگر بیماری خود را مقدّس بداند و بپرستد نه تنھا شفا می یابد بلکه رستگار می شود .
از دوستی پرسیدم : « آیا بنظر تو من بھترم یا تو ؟ » پاسخ گفت : در کنار تو ، من بھترم ولی در دوری از تو ، تو بھتری .
از طاھره قره العین پرسیدم : « عشق چیست ؟ » پاسخ گفت : درد جدائی از خالق . و آنکه این درد ندارد وجود ندارد زیرا وجود انسان چیزی جز این درد نیست : درد جدائی از وجود !

از کی یرکه گارد پرسیدم : « مذھب چیست ؟ » پاسخ گفت : راھی که ھمۀ انسانھا را به جستجوی جاودانگی وامیدارد از ھراس نابودی .
از صلاح الدّین ایوبی پرسیدم : « تو که خود حامی فاطمیان بودی چرا آنان را خلع نمودی و بنی عبّاس را بر تخت نشاندی ؟ » پاسخ گفت : اگر می توانستم صلیبیان را ھم برجای بنی عبّاس می نشاندم . ستم غیر بھتر از ستم دیدن از خویش است .
از خواجه نصیر طوسی پرسیدم : « چرا مغولان را بر جای مسلمین نشاندی ؟ » پاسخ گفت : ستم از بیگانه قابل تحمّل تر از ستم از جانب خویشان است .
از ابن عربی پرسیدم : « صدق چیست ؟ » پاسخ گفت : مرگ است .
از ھانری کوربن پرسیدم : « عشق تو به تشیّع از چه بود ؟ » پاسخ گفت : اینکه در این مذھب ھر مسلمانی باید و می تواند یک مسیح باشد .
از بن لادن پرسیدم : « آنھمه فتنه از چه بود ؟ » پاسخ گفت : نخست با مشرکان (آمریکائیان) متحد شدم تا کافران کمونیست را براندازیم به ناگاه دیدم که مشرکان پلیدتر از کافرانند .
از بایزید بسطامی پرسیدم : « اگر تو خدا می بودی چه می کردی ؟ » پاسخ گفت : ھمانی که کرده و می کند .
از خداوند پرسیدم : « مشکل ما انسانھا چیست ؟ » پاسخ گفت : زمان است یعنی ابلیس .
از سقراط حکیم پرسیدم : « عقل چیست ؟ » پاسخ گفت : تشخیص بود و نبود .
از خداوند پرسیدم : « سرنوشت ھائی که برای انسانھا قرار داده ای از چه روست ؟ » پاسخ گفت : از این رو تا درک کنند که ھمۀ تفاوتھا بیھوده است و تغییر شرایط کمترین اثری در سعادت ندارد .
از میرزا کوچک خان جنگلی پرسیدم : « منظور تو از آنھمه جھاد و بلوا چه بود ؟ » پاسخ گفت : برای این بود تا به خود و مردم ثابت کنم که تنھا راه نجات جھاد برای نجات دیگران است .
از دکتر شریعتی پرسیدم : « مدرک تحصیلی چیست ؟ » پاسخ گفت : وسیله ای که می توان بواسطه اش ھر جرمی را موجّه و حلال کرد .
از ابن ملجم مرادی پرسیدم : « چگونه توانستی مولایت را به قتل برسانی ؟ » پاسخ گفت : به قوّت عشق . زیرا من عاشق کسی (قطامه) بودم که او عاشق علی(ع) بود و علی نیز خود عاشق خدا بود .
از ابوذر غفاری پرسیدم : « در صحرای ربذه آنگاه که از گرسنگی جان می کندی چه دیدی؟ » پاسخ گفت : خدا را .
از خداوند پرسیدم : « آیا مرا دوست می داری ؟ » پاسخ گفت : ھمانقدر که تو مرا دوست می داری .
از خداوند پرسیدم : « آیا محبّت زناشوئی ممکن است ؟ » پاسخ گفت : در صورتیکه ھر دو مرا دوست بدارند .
از خداوند پرسیدم : « چگونه می توان به مردم اعتماد کرد ؟ » پاسخ گفت : از طریق اعتماد به من .
از عشق پرسیدم : « چیستی ؟ » پاسخ گفت : آفت جان .
از خداوند پرسیدم : « علّت دروغگوئی و ریای بشر چیست ؟ » پاسخ گفت : ناپیدا بودن من .
از رسول اکرم (ص) پرسیدم : « نشانۀ مؤمن چیست ؟ » پاسخ گفت : اینست که ھمه را دوست می دارد حتّی دشمنانش را .
از رسول اکرم (ص) پرسیدم : « محبّت چیست ؟ » پاسخ گفت : اینست که تو ھرگز به سعادت خود نیندیشی بلکه در فکر سعادت دیگران باشی .
از علی (ع) پرسیدم : « چگونه کسی پس از ایمانش دوباره کافر می شود ؟ » پاسخ گفت : این کفر حاصل مغرور شدن به لطف خداوند است .
از امام دوازدھم پرسیدم : « راز غیبت تو چه بود ؟ » پاسخ گفت : بیکسی محض و عداوت شیعیان.
چند شعر ناب از امام خمینی
خم را بگشا به روى مستان
بیــزار شو از هـــوا پرستان
از مــن بپذیر رمـــــز مستى
چون طفل صبور، در دبستان
آرام ده گُــل صفــــــــا باش
چـون ابــــر بهار در گلستان
تـاریخچــــــــه جمال او شو
بشنو خبر هــــــزار دستـان
بردار پیالـــــه و فرو خـــوان
بر مى زدگـان و تنگدستـان
اى نقطه عطف راز هستى
بر گیر ز دوست، جام مستى
من شاهد شهر آشنــایم
من شـاهـم و عـاشق گدایـم
فرمانده جـمع عاشقــانم
فـــرمانـبر یــــار بیـــــوفایــــم
از شهر گذشت نام و ننگم
بــــازیــــچـه دور و آشنــــایم
مست از قـدح شراب نابم
دور از بـــــرِ یــــــار دلــــربایم
ســازنده دیر عاشقـــــانم
بـــازنـــــده رنـــد بینــوایـــم
این نغمه بر آمد از روانـــم
از جــان و دل و زبـان و نایم
اى نقطه عطف راز هستى
بر گیر ز دوست، جام مستى
رازى است درون آستینــــم
رمزى است بـرون ز عقل و دینم
در زمره عاشقان سر مست
بـــى قیــد ز عــــار صلح و کینم
در جـرگـه طیــــر آسمـــانم
در حـــلقــه نــــمــلــه زمینـــــم
در دیده عـــاشقان، چنــانم
در مــنظـــــر سالـــکـان، چنینـم
دلبـــــــــاخته جـــــمال یارم
وارستــــــه ز روضــــــه بــــرینم
با غــــــمزه چشم گلعذاران
بیــــــزار ز نـــــاز حـــــور عــینـم
گــویم به زبـان بىزبـــــــانى
در جمــــــع بتــــان نــــــازنینـم
اى نقطه عطف راز هستى
بر گیر ز دوست، جام مستى
برخاست ز عاشقى، صفیرى
مى خواست ز دوست دستگیرى
او را بــه شـــــــرابخانـه آورد
تا تـــوبه کنـد به دست پیـــــــرى
از عشق، دگــر سخن نگوید
تا زنـــــده کنـــــد دلش فقیـــــرى
درویش صفت، اگـــر نباشى
از دورى دلــبــــــــرت بـــــمیــرى
میخانه، نه جاى افتخار است
جــــاى گنه است و سر به زیـرى
با عشوه بگو به جمع یاران
آهستـــه، و لیک با دلیرى
اى نقطه عطف راز هستى
بر گیر ز دوست، جام مستى
اى صوت رســـــاى آسمانى،
اى رمز نـــــــداى جاودانى،
اى قله کوه عشق و عاشق
وى مرشد ظاهر و نـهانى،
اى جلــــــوه کامل “انا الحق”
در عــرش مُرفّع جــهــــانى،
اى موسى صَعْق دیده در عشق
از جــــلــوه طـــور لامکانى،
اى اصل شجر، ظهورى از تو
در پــــــرتو سرّ سَرمــدانى،
بر گوى به عشق، سرّ لاهوت
در جمـــع قــــــلندران فانى
اى نقطه عطف راز هستى
بر گیر ز دوست، جام مستى
اى دور نـــــــمـــــاى پور آزر،
نــادیـــده افــول حق ز مــــــنظر
اى نار فراق، بر تـــــو گلشن
شد بَـــرد و سلام از تــــــــو آذر
بـــردار حجـــــاب یـار از پیش
بنمــاى رُخش چــــــــو گل مصوّر
از چهــــــره گلعذار دلــــــدار
شد شهـــــــر قــــلندران، منّــور
آشفته چه گشت پیچ زلفش
شد هر دو جهان، چـو گل معطّر
بر گــــوش دل و روان درویش
بر گـــــــوى به صــــد زبان مکـرّر
اى نقطه عطف راز هستى
بر گیر ز دوست، جام مستى
در حلقه سالکـــــان درویش
رنـــــــــدان صبـــور دورانــدیش
راهب صفتان جـــــام بر کف
آن مى زدگـان فـارغ از خویش
در جمله زاهدان و مىنوش
در صـــورت عـالـمان و بد کیش
در راه رسیدن به دلـــــــدار
بیگـــانــــه بـود ز نوش یا نیش
فارغ بود از جهان، به جامى
در خلــــوت مىخورانِ دلریش
فریاد زند ز عشق و مستى
بر پــاکـــــدلان مـرده از پیش
اى نقطه عطف راز هستى
بر گیر ز دوست، جام مستى
*****************
خانقاهِ دل
الا یــــا ایها الســـــــــاقى! برون بر حسرت دلها
کــه جامت حل نماید یکسره اسرار مشــکلها
بــــــه «مــــى»، بـــــــربند راه عقل را از خانقاه دل
کــــه این دارالجنون هرگز نباشد جــاى عاقلها
اگر دل بستهاى بر عشق جانان، جاى خالى کن
که این میخانه هــرگز نیست جز ماواى بیدلها
تــــــو گــر از نشئه مى کمتر از آنى به خود آیى
بـــــــرون شـو بید رنگ از مرز خلـوتگاه غافلها
چــــــه از گلهاى باغ دوست رنگ آن صنم دیدى
جـــدا گشتى ز بــاغ دوست دریاها و ساحلها
تــــــــو راه جنت و فردوس را در پیش خود دیدى
جـــدا گشتى ز راه حـق و پیوستى به باطلها
اگـــــــر دل دادهاى بر عـــــــالم هستى و بالاتر
به خود بستى ز تار عنکبوتى بس سلاسلها
****************************
دعوى اخلاص
گــــر تــــو آدمزاده هستى “عَلّم اَلاَسما” چه شد؟
“قابَ قَوْسینت” کجا رفته است؟ “اَوْاَدْنى” چه شد؟
بـــــر فـــــــــراز دار، فـــــــــریاد “اَنَا الحق” مىزنى
مــــــدّعىِ حــــــــق طلب، اِنیّت و اِنّـــــا چه شد؟
صــــوفى صـــــافى اگر هستى، بکن این خرقـه را
دم زدن از خــــویشتن با بـــــوق و با کرنا چه شد؟
زهــــــد مفـــــــروش اى قلنـــــدر، آبروى خود مریز
زاهـــــد ار هستى تو، پس اقبال بر دنیا چه شد؟
این عبــــادتــها که ما کردیم، خوبش کاسبى است
دعــــــــــوى اخلاص با این خود پرستیها چه شد؟
مــــــرشد از دعوت به سوى خویشتن، بردار دست
“لا الهت” را شنیدستم؛ ولــــــــى “الاّ” چه شد؟
شــاعر بیمایه، بشکن خـــــامـــــه آلــــــــــــوده ات
کـــــــــــم دلآزارى نما، پس از خدا پروا چه شد؟
***********************
خلوت مستان
در حلقــــــه درویش، نــــــــدیدیـــــم صفـــــایى
در صــــومعــــــــــــــه، از او نشنیدیم ندایــــى
در مــــــدرسه، از دوست نخـــــــــواندیم کتابى
در مــــــــاذنه، از یار ندیدیــــــم صدایـــــــــى
در جمـــــع کتب، هیچ حجـــــــابى نـــــــدریدیم
در درس صحف، راه نبـــــردیــــــم به جــــایــى
در بتکـــــده، عمــــــــرى به بطـــالت گــذراندیم
در جمع حـــــریفــــــان نــــه دوایـى و نه دائى
در جـــــرگه عشــــــــّاق روم، بلکـــــــــه بیــابم
از گلشن دلــــــدار نسیمـــــى، رد پــــــــایـــى
این ما و منى جمله ز عقل است و عقال است
در خلوت مستان، نه منى هست و نه مایى
********************
کتاب عمر
پیـــــــــــرى رسید و عهـــــــــد جـــوانى تباه شد
ایّام زنــــدگى، همــــــه صــرف گناه شد
بیــــــــــراهه رفتـــــه پشت به مقصد، همــى روم
عمــــرى دراز، صرف در این کـوره راه شد
وارستگــــان، به دوست پنـــــــــاهنده گشتـــــه اند
وابستهاى چو من به جهـان، بى پناه شد
خودخواهى است و خودسرى و خودپسندى است
حاصل ز عمرِ آنکه خــــودش، قبلهگاه شد
دلــــــدادگان، کــــــه روى سفیدنـــــــــــد پیش یار
رنج مـــــرا ندیده کـــــه رویــــم سیـاه شد
افســـــوس بـــــر گذشتــــــه، بر آینده صد فسوس
آن را کـــه بستــه در رسن مال و جاه شد
از نـــــــورْ رو به ظلمتــــــم؛ اى دوست، دست گیر
آن را کـــه رو سیه بــه سراشیب چاه شد
************************
حُسن ختام
الا یا ایها الساقى! ز مـــى پُر ســــاز جامم را
که از جـــانم فــــرو ریزد، هواى ننگ و نامم را
از آن مى ریز در جـــامم کــه جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستى، هسته نیرنگ و دامم را
از آن مى ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیـــرد زمـــــامم را، فرو ریزد مقامم را
از آن مى ده کــه در خلوتگـــــه رندان بیحرمت
به هم کــوبد سجودم را، به هم ریزد قیامم را
نبـــــودى در حـــریمِ قدسِ گلــــرویان میخــانه
که از هـــر روزنـــى آیم، گلى گیرد لجامم را
روم در جـــرگه پیران از خــــــود بیخبر، شاید
برون ســـازند از جــانم، به مى افکار خامم را
تـــو اى پیــــک سبکباران دریــــاى عدم، از من
به دریادارِ آن وادى، رســـان مدح و سلامم را
به ســـاغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه
به پیرِ صومعه بــــرگو: ببین حُسن ختــامم را
بسترم بر در میخانه فکن تا ساقى
ساغرى آرد و دردم همه درمان سازد


