سیره عملی
گمنامی اولیاء

× قم، خيابان دور شهر، كوچه صدوق، خانه‏اى پر از سكوت و انتظار، بدون صدا و شكوِه، شخصيتى در انزوا و خلوت و دور از هيا و هوى، مريض احوال؛ به ذكر قلبى مشغول و با جانش با حضرت جانان نجوا مى‏كرد. الآن (1389 شمسى) يازده سال از رحلت آن جناب مى‏گذرد. آن‏وقت كه حيات داشت، گمنام و دور از شهرت و رياست بود. دورى از مرقد حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام برايش بزرگ‏ترين ناراحتى بود. مداواى خود را در رفتن به نجف و بهترين آرزوى خود مى‏دانست. كسى كه به تمام معنى اهل دل باشد، نبود و آنانى كه به اهل معنى اشتهار داشتند به تدريس و افتا و تعليم علوم مشغول بودند. حتى يكى از عرفاى مشهور قم به منزل استاد آمد، به ايشان گفت: «خوب است تدريس كنيد»!! در واقع آن عارف حال خودش را بيان مى‏كرد و واقعاً حال ايشان را با دارا بودن آن همه امراض، درك نمى‏كرد. آخر همه او را نمى‏شناختند، تازه اين آقا هم نمى‏داند او در عشق و فراق مى‏سوزد و حامل بلاهاى بسيار است و در امتحان، محبوب در منظر اوست!! هركه در اين راه مقرّب‏تر است جام بلا بيشترش مى‏دهند در حديث قدسى وارد شده كه خداوند فرمود: «أوليايى تَحتَ قبايى لا يَعرفُهُم غيرى. اولياى من زير قبّه (چتر، سقف) من هستند. آنان را غير من كسى نمى‏شناسد.» چون اهل دنيا در دنيا مستغرق‏اند و غافل از حقايق، خداوند از غيرتى كه بر اولياى خود دارد، ايشان را از نامحرمان حفظ نموده تا شناخته نشوند و آنان در حريم قرب وصال، به اُنس و نجوا و ملازمت به او مشغول هستند. (مژ: ص 69 و 68)

تبیين روش عملى × از مسائل مهم، توضيح و تبيين طريق و سيره عملى استاد است. لكن براى خوانندگان اين كتاب، بعضى از آن‏ها را به نحو اختصار اشاره مى‏كنيم تا آشنايى مختصرى پيدا كنند. الف: بايد مجاهدت كرد و با تنبلى كسى به جايى نمى‏رسد. ب: ذكر و فكر با دستور استاد حاذق، سريع‏تر و بهتر پيش مى‏رود. ج: از اعمالى كه جنبه تسخير جنّ و امثال اينها را دارد، بايد پرهيز كرد. د: دورى از اطعمه و اغذيه لذيذ براى تهذيب نفس بهتر است. ه: نفى خواطر با ذكر و فكر بايد باشد تا شيطان نفوذ نكند. و: تأثير اذكار طبق روايات تا يك سال مثمر ثمر خواهد بود. ز: علم و دانش نه به حدّ افراط كه غرور بياورد و نه به حدّ تفريط كه منجر به جهل شود، ضرورى است. ح: شب‏زنده‏دارى و سحرها بيدار بودن بهتر از وقت‏هاى ديگر است. ط: داشتن استاد براى سالك ضرورى مى‏باشد. ى: توسّلات و ادعيه زاد هميشگى سالكان است. ك: كسى كه هم خدا و هم خرما را مى‏خواهد، ترقّى نمى‏كند. ل: خواندن قرآن و ختم آن و بعضى سوره‏ها و آيات به اعداد معيّن لازمه راه است. م: مراقبه نفس از واجبات است. ن: افراد ناموفّق يا با شرايط همراه نيستند، يا تلوّن دارند كه عرفا شخص متلوّن را نمى‏پذيرند و يا اينان حالت حضور ندارند. س: از مدعيان و كسانى كه از اين راه دكانى باز مى‏كنند، بايد پرهيز كرد. (آ: ص 53 و 54)

وساطت و شفاعت × اهل دانشى از ايران در نجف مشغول تحصيل بود كه بعداً به مدارج علمى بالايى نائل شد. كسى از طايفه نسوان از قبيله‏اى خاص بعضى روزها براى ايشان شير مى‏آورد. روزى طبق هر روز كه شير آورد، او تقاضاى متعه كرد. آن زن بسيار ناراحت شد و به قبيله خود خبر داد. آنان قصد كردند ضربه‏اى مهلك و سنگين بر او وارد كنند. استاد فرمود: «من وساطت و شفاعت نزد آن قبيله كردم و آنان عقب‏نشينى كردند و آبروى آن اهل دانش حفظ شد». (مژ: ص 32)
اختلاف عشايرى × اگر اختلافى بين بچه‏ها در خانه بود با دلى باز مى‏نشستند و ارشاد مى‏كردند. اختلاف خودمان كه هيچ، حتى اختلاف عشايرى را من ديدم كه حل مى‏كردند. اختلاف عشايرى مثلاً اين بود كه 20 نفر از اين قبيله و 20 نفر از آن قبيله بر سر كشته شدن يك نفر اختلاف داشتند، اين اختلاف‏ها را حل مى‏كردند، با ابهتى كه داشت و احترامى كه برايشان قائل بودند، به شكل عشايرى حل مى‏كرد. (مى: ص 44)
وهابيت نه دولت × شيخى از ارادتمندان استاد، اهل عربستان بود كه در نجف اشرف با ايشان رفاقت داشت و معمولاً سالى يك‏بار يا بيشتر به خاطر خويشاوندى و زيارت به ايران مى‏آمد و به ديدار استاد نائل مى‏شد. وى امام جماعت يكى از مناطق شيعه‏نشين عربستان بود. بنده در حضور استاد از او سؤال كردم: «آيا دولت عربستان براى حجّاج ايرانى محدوديت ايجاد مى‏كند و در زيارت كردن قبر پيامبر و ائمه‏عليه السلام بقيع و همراه داشتن مفاتيح‏الجنان و مانند اينها اشكال تراشى مى‏كند»؟! ايشان گفت: «خير! اين مسائل را آخوندهاى وهّابى دستور مى‏دهند و نقش بسزايى در ممنوعيت زّوار دارند». حضرت استاد چون اصلاً مكه و مدينه نرفته بودند؛ مطالب آن دوست را فقط گوش مى‏دادند. (مژ: ص 38)
كفش بر سر × جوانى كه هيچ آشنايى به حال عرفا نداشت، براى خريدن كتاب به كتاب‏فروشى مى‏رود و در ضمن، صحبت از آقاى كشميرى مى‏شود. او مى‏گويد: «فاميل من از زبان كسى كه به منزل آقاى كشميرى رفت و آمد مى‏كند، گفته است: كسى منزل ايشان آمد و آقا از او عصبانى شد و كفش را بر سر آن شخص زد!!» در توضيح اين مطلب مى‏گوييم: كدام عالم كفش بر سر سائل زده است؟! تا چه رسد به مجتهد عارفى همانند استاد! ما در صفحه 26 ميناگردل قضيه‏اى را نوشتيم كه كسى در منزل استاد آمد و تقاضاى بى‏موردى كرد و استاد در خانه را بست و اجازه سؤال بى‏مورد ديگر را به او نداد. در ضمن همان شخص به دوستانش گفت: «آقاى كشميرى بدون علّت اين‏كار را نكرده. حتماً در آن روز من گناهى كرده بودم و ايشان فهميد و در را به رويم بست»!! (مژ: ص 44)
اصرار در دعوت‏ها × نزديك ظهر بود كه براى ديدار استاد به منزلشان رفتم. ديدم كه استاد درون ماشين شخصى از اهل دانش از خانواده يكى از بزرگان حوزه نشسته و صاحب ماشين به منزل استاد رفته است. عرض كردم: «كجا تشريف مى‏بريد»؟ فرمود: «منزل فلانى. مرا براى ناهار به منزلش مى‏برد ولى ميل باطنى ندارم». همان لحظه صاحب ماشين با همسر استاد آمدند و سوار شدند و استاد را به طرف منزل خود بردند. × چند نمونه از اين دعوت‏ها اتفاقاً انجام مى‏گرفت كه ميل باطنى استاد نبود و اصرار سبب مى‏شد كه قبول كند. بعضى‏ها هم با استاد عكس مى‏گرفتند با اين كه تناسبى از نظر سلوكى و عرفانى با استاد نداشتند و عكس را دليل بر بزرگى خود جلوه مى‏نمودند، ولى استاد مدارا و مماشات مى‏كرد و براى عكس گرفتن ممانعت نمى‏نمود!! (مژ: ص 58)
درد را مى‏كشيد × نقل شده كه عارف باللَّه آخوند كاشى اواخر عمر مريض شد. عارف ربّانى آقا محمّد بيدآبادى براى مداواى ايشان نوشت كه 202 مرتبه به عدد «ربّ» اين آيه را بخواند: «رَبّ أَنّى مَسَّنِىَ الضُّر و أنتَ أرحَمُ الرّاحمين. يعنى ايّوب آن‏گاه كه پروردگارش را خواند كه به من گزند (رنج) رسيده است و تو بخشاينده‏ترين بخشايندگانى، پس او را پاسخ گفتيم و گزندى كه به وى بود را از او زدوديم». (در آيه ربّه دارد) آخوند كاشى اين دستورالعمل را ديد گفت: «دواى من همين است». × بنده عرض مى‏كنم در طول بيش از ده سال به خاطر امراض مختلف و سكته، حضرت استاد بيمار بود و خود براى بيماران نسخه مى‏پيچيد و دستورالعمل مى‏داد، حتى يك‏بار از ايشان نشنيدم كه بفرمايد براى بيماريم دعا كنيد يا ختمى بگيريد. (مژ: ص 75)
شما ذكر نمى‏خواهيد × يكى از بازارى‏هايى كه ميان‏سال بود، گاه‏گاه نزد استاد مى‏آمد. يك‏بار عرض كرد: آقا به ما ذكر بدهيد! فرمود: شما ذكر نمى‏خواهيد ! (چرا كه مقتضى بايد موجود و مانع مفقود باشد تا آثار آن پيدا شود ) عرض كرد: براى رزق چيزى بدهيد! ايشان اين آيه «اليس اللَّه بكاف عبده» را به عدد مختصر دادند. (صح: ص 157)
بازگرداندن × اوايلى كه استاد از عراق به ايران آمد، در قم ساكن شد و گاهى به تهران منزل فرزندان خود مى‏رفت. شاگردى گفت: «با ماشين خودم از تهران به طرف قم به راه افتادم. چون به بهشت زهرا رسيدم يك مرتبه به دلم افتاد كه به منزل فرزند استاد بروم. شايد ايشان بخواهد به قم بيايد. پس به طرف منزل فرزندشان رفتم. چون رسيدم در زدم و با تعجب ديدم استاد آماده رفتن به قم مى‏باشد و ساكش را نيز در دست دارد. فهميدم كه اين از تصرّف ايشان بود كه مرا برگرداند». (مژ: ص 85 و 84)
پياده‏روى × حضرت استاد در ايام تعطيل حوزه نجف، سرگرم مجاهدات بودند. روزى فرمودند: گاهى از نجف تا به كوفه يك فرسخ راه بيابان بود، پياده مى‏رفتم «و به خاطر ترك اكل حيوانى براى تمرين و تهذيب نفس» كمى خرماى خشك و بادام مى‏گرفتم و هسته خرما را بيرون مى‏آوردم و مشغول اوراد مى‏شدم. گاهى به طرف مسجد سهله پياده مى‏رفتم. مى‏فرمودند: اعراض از خلق و دورى از اشتغالات در ايام مجاهدات لازم است؛ و يكى از آنها بيابان خداست (كه كسى نيست) آن هم از نجف به كوفه يك صفا و روحانيت خاص خودش را داشت. چندين سفر پياده از نجف تا به كربلا رفتم (كه حدوداً 90 كيلومتر مى‏باشد) (صح: ص 144)
انفاق در عيد فطر × جدّ استاد آية الله سيد حسن كشميرى مرجع و عارف ساكن كربلا بود و امامت حرم امام حسين‏عليه السلام را به عهده داشتند؛ و عكسى از امامت جدّشان در منزل استاد بود. بعد از آقا سيد حسن، فرزندشان آقا سيد مصطفى، عموى استاد، امامت داشتند بعد از وفات عمو حضرت استاد در ايام تعطيل حوزه علميه نجف كه به كربلا مى‏رفتند، امامت مى‏كردند. روز عيد فطرى، به قدرى در نماز عيد استاد جمعيت بود كه بيش از بيست مكبر دعاى قنوت را تكرار مى‏كردند، چون آن زمان بلندگو نبود. بعد از نماز عيد، آنقدر شيرينى و سيگار و امثال اينها آوردند كه حساب نداشت، و جناب استاد آنها را انفاق كردند. (صح: ص 147)
مدارا و مماشات × منزل حضرت استاد، محل رفت و آمد افراد مختلف بود؛ و از جاهاى دور و نزديك - با محدوديت خاص - براى مشكلات دنيائى يا آخرتى مى‏آمدند. افرادى هم كه بيشتر اوقات نزد ايشان مى‏آمدند و يا استاد منزلشان براى دعوت مى‏رفتند يكسان نبودند. از اين جهت به هركس به اندازه حالات و مجاهدات نظر داشتند. به بعضى عنايت عام، و به بعضى عنايت خاص با افراد زيادى مدارا و مماشات مى‏كردند؛ نه اينكه آنان توانستند از استاد استفاده كنند و رشد نمايند اين سبك و سيره در بعضى شاگردان سيدعلى آقا قاضى هم ديده شد كه تا آخر عمر از توحيد سر در نياوردند.!! روزى آقايى كه گاهى از شهرستان مى‏آمد و سمتى هم داشت و از امام زمان و ذكر و عرفان هم صحبت مى‏كرد، درب خانه استاد را زد. فرمودند: كيست؟ عرض شد: فلان آقاست، فرمود: آخ، حالش را ندارم.!! وقتى از علت آن سؤال شد، به تلوّن شخص اشاره كردند. پس آمدن و نشستن افراد دليل بزرگى واردين نبوده، بلكه استاد همانند جدش مدارا مى‏كردند. چون از بعضى افراد از نظر معنوى سؤال مى‏شد - چه آنكه بعضى‏ها تعريف از آنان مى‏كردند - مى‏فرمودند: اهل بهشت است؛ اين جواب عمومى بود كه نوعاً براى عدم توضيح مى‏فرمودند. البته اصطلاحاتى هم داشتند كه گاهى به كار مى‏بستند مثلاً فلان شخص: باوفاست، به درد ذكر نمى‏خورد، تويش مشغول است، معركه است، حرف مى‏زند اما عمل نمى‏كند، تنبل است و مانند اينها.(صح: ص 141)
تصرف در چشم × آقاى تاكى گفت: شبى از شبها در نجف اشرف در حالى‏كه سه چهار ساعت از شب گذشته بود، از صحن حرم حضرت اميرالمؤمنين ردّ مى‏شدم. در اين هنگام ديدم آيت‏اللَّه كشميرى در كنار صحن تنها نشسته‏اند، با ديدن ايشان مردّد شدم كه اگر خدمت ايشان بروم وقت مى‏گذرد، و اگر نروم شايد اسائه ادب باشد. در اين فكر بودم، لحظه‏اى نگذشت، چون دوباره نگاه كردم كسى را نديدم و گويى اصلاً آنجا نبوده است. يكى از تلامذه از حضرت استاد در اين‏باره سؤال كرد كه كيفيت اين قضيه چطور بوده است؟ ايشان فرمودند: از كنار ضريح امام به صحن آمدم و قبض بر من غالب بود و حال كسى را نداشتم. ايشان را ديدم، توجهى كردم تا از جلو چشم او محو شوم، او براى بار دوم مرا نديد. (صح: ص 190)
سبك جواب دادن × نوعاً استاد به خاطر كسالت جسمانى جواب‏ها را مختصر مى‏دادند و گاهى به يك كلمه و يا يك جمله بسنده مى‏كردند و گاهى هم به خاطر عدم صلاحيت طرف از باب (تجاهل عارف) مى‏فرمودند: «نمى‏دانم». (آ: ص 56) × در مقام اقناع شخص به يك جمله، مانند «تقوا بورزيد، مراقبه داشته باشيد» ده‏ها جواب مشكلات نفسى و غيره را مى‏دادند و زبال حالش اين بود: «در خانه اگر كس است، يك حرف بس است». (آ: ص 57)
سيره نبوى و علوى × روزى شخصى از اقوام مادرى استاد از تهران به قم و منزل استاد آمد. ايشان با او به محبت برخورد كرد و بعد او را به بنده معرفى كرد كه از اقوام است. بعداً متوجه شدم آن آقا يكى از بستگان استاد را طلاق داده است و قاعده عرفى بايد بنا بر عدم توجه باشد؛ امّا استاد با روى خوش با او برخورد كرده و به خاطر متاركه، از صله ارحام و اتّصال خويشى كم نكرده و اين برخورد از مصاديق و نمونه‏هاى سيره نبوى و علوى استاد است. (مژ: ص 47)
آخ، حالش را ندارم × روزى در خانه استاد زده شد، و چون در خانه نيمه باز بود، در زننده را ديدم. استاد پرسيدند: چه كسى است؟ عرض كردم: فلان كس است (اهل علمى كه داراى منصب بود) فرمود: آخ، حالش را ندارم. پس آن شخص وارد اتاق شد و صحبتهائى كرد و استاد ساكت بود، و سپس رفت. مدتى گذشت و روزى عرض كردم: آيا دفتر يادداشتى داريد فرمود: آرى دارم ولى چيزى توى آن نوشته نيست و آن را به بنده دادند. نگاه كردم، ديدم چيزى تويش نوشته نيست غير از چند چيز كوتاه، و صفحه‏اى هم ذكرى به دعا به خط همين شخص نوشته شده بود و در پايين آن ذكر، نام و فاميلى خود را نوشته بود. تعجبم زياد شد كه چطور دانى براى عالى ذكر مى‏نويسد، مثل اين مى‏ماند كه ليوان آبى كسى ببرد و درون دريا بريزد؛ با اينكه خودش گرفتار منصب است و بعد از بيست سال از كارش معزول شد ؛ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مطالب و وقايع كه در دوران 19 ساله زندگى استاد در ايران اتفاق افتاد. (مى: ص 95 و 96)
ميل باطنى × روزى قبل از ظهر به منزل استاد رفتم و ديدم ايشان درون ماشين كسى نشسته است. و دعوت‏كننده درون منزل استاد منتظر همسر ايشان است. عرض كردم جائى تشريف مى‏بريد؟ فرمودند: اين شخص (فرزند يكى از مراجع) مرا براى ناهار به منزلش مى‏برد اصلاً حالش را ندارم. چون آن دعوت‏كننده اصرار بسيار كرد و مدتى كوتاه هم ذكر مى‏گفت و بعد رها كرد، با اينكه ميل باطنى نداشتند اما در ظاهر مجبور مى‏شدند كه بروند، اللَّه‏اكبر! (مى: ص 94 و 95)
تعريف از خود × در زمانى كه حضرت استاد در بسط بودند، قبل از سال 1364 و قبل از سكته قلبى، گاهى مطالبى از خود و از عرفاى وارسته را به توصيف و تعاريف بيان مى‏كردند شخصى از اهل دانش كه به يكى از مناصب بلند مرتبه رسيده، آن‏وقت چند بار خدمت استاد مى‏رسيد. تا اينكه ديگر خبرى از او نشد؛ از اقوامش بعدها درباره او سؤال كردم، فاميل او گفتند: او مى‏گويد: آقاى كشميرى از خودش تعريف مى‏كند ديگر نرفتم. آرى! نرفتن همان و در منصب رياست گير كردن همان! اين را بدانيد عرفاى واقعى در كلماتشان به اشاره و كنايه بسيار مطالب دارند، گاهى از گفتن بعضى مطالب مى‏خواهند بفهمانند كه دارند راه را بر فردى كه قابل نيست مغشوش مى‏كنند تا ديگر آنجا نيايد و مزاحم نشود. (مى: ص 99)
صيغه عقد دائم يك‏بار × برادر مرحوم آيةاللَّه بهاءالدينى همسايه استاد بود. روزى منزل ايشان آمد و تقاضاى خواندن عقد دائم را براى پسرش نمود. استاد قبول كرد. طرف ايجاب را خودشان و طرف قبول را به بنده واگذارد. استاد ايجاب را خواند و بنده در اداى طرف قبول به خاطر اُبهّت استاد هول كردم. ايشان دوباره ايجاب را خواندند و بنده طرف قبول را خواندم. سيره ايشان يك‏بار خواندن عقد به قصد انشا بوده و در صيغه عقد دائمى كه با مرحوم آيت‏اللَّه ستوده براى دخترى از اهل علم خواندند هم، يك‏بار ادا كردند. (مژ: ص 51)
عكس نگرفت × ايشان با عكس گرفتن مخالف نبودند ولى وقتى جمعى نشسته بودند و آقاى كشميرى را دعوت مى‏كردند كه در آن جمع تشريف بياوريد. در مجلس تقاضاى عكس گرفتن از ايشان كردند ولى استاد اين روايت را خواندند كه «اشدّ الناس يوم القيامة المصورون» سخت‏ترين مردم روز قيامت تصويربرداران هستند، و سپس بلند شدند و از مجلس بيرون رفت. (مى: ص 110)
جيب خالى × از وقتى كه بعضى شاگردان خاص با حضرت استاد آشنا شدند و همراه ايشان بودند، هيچگاه ديده نشد كه پول در جيب قباى ايشان باشد. گاهى بيرون مى‏رفتند و قبا مى‏پوشيدند كليد و سيگار و فندك در جيب قبا داشتند، اما پولى نه همراه خود و نه در قبا داشتند و نوعاً مبالغ موجود، در دست خانواده محترمه‏شان بوده است كه در جهت مخارج منزل مصرف مى‏كردند. (صح: ص 163)
جلسات  خصوصى × نماز مغرب و عشا را كه مى‏خواندند حرم مى‏رفتند تا آخر وقت، بعد با رفقا به خانه برمى‏گشتند و در بيرونى مى‏نشستند و جلسات مخصوص به خودشان را داشتند، هر موقعى كه بين اين جلسات فرصتى مى‏شد و كسى نبود مشغول ذكر مى‏شدند. (مى: ص 43)
تلفن × منزل جناب استاد تلفن بود. نه شماره‏اى را حفظ داشت و نه به كسى تلفن مى‏زد؛ اگر احياناً مى‏خواست به كسى مطلبى بفرمايد، به عيال مكرمه‏اش يا كسى ديگر كه در خانه بود مى‏فرمود: به فلانى زنگ بزنيد. براى خوانندگان جاى تعجب است كه چطور تلفن در منزل باشد نه شماره‏اى حفظ داشته باشد و نه بتواند خودش تلفن بزند !! (صح: ص 163)
درد دل‏هاى مخصوص × با چند نفر درد دل‏هاى مخصوص خودش را داشت و با هيچ‏كس رابطه نداشت و گفتارش سكوت بود. (مى: ص 46)
مانند زندگى انبياء × بسيار ساده زندگى مى‏كردند. زندگى ايشان زندگى انبيا و اوليا بود طورى كه من مانند ايشان نديده بودم. به طور كلى اين دنيا را ترك كرده بودند. به پول و لباس و... اهميتى نمى‏دادند، كانّه دنيا هيچ است. (مى: ص 51)
دل بايد بخندد × روز پنج‏شنبه 23 رجب 1414 ه .ق حضرت استاد منزل يكى از رفقا مهمان بودند، صحبت‏هائى از بعضى مسائل و مدعيان ديدار امام زمان شد. در ضمن يك نفر كه با استاد رابطه داشت از تهران آمده بود؛ و براى رفع خستگى و كسالت استاد مطالبى گفت و استاد كمى خنديدند. وقتى از منزل بيرون آمدند، در راه عرض شد: فلانى صحبت‏هاى خنده‏دارى كرد كه مقدارى رفع خستگى شما بشود. فرمود: همه حرف‏هاى مختلف زده شد؛ اما دل بايد بخندد!! (صح: ص 138)
فرقى برايش نداشت ×فرقى برايشان نداشت كه كسى از ايشان تعريف كند يا نه؛ آنهايى هم كه در نجف با ايشان بودند مى‏گويند همان زمان هم به هيچ‏كس كار نداشت. (مى: ص 73)
كسى را راه نمى‏داد × آقاى كشميرى اوايل، تا يك سال كسى را راه نمى‏دادند. آقاى بهجت به من پول مى‏دادند كه به ايشان بدهم؛ رفتم درب منزل ايشان مرا راه نداد و پول را گرفت. (مى: ص 72)
بيان مجسّم × آقاى كشميرى خصوصيتى داشتند كه وقتى يك حكايتى را مى‏گفتند مجسم مى‏كردند و خيلى بيان گيرايى داشتند. (مى: ص 103)
بى‏ادّعا × خيلى‏ها مى‏گفتند ايشان صاحب كرامات است، ولى من هيچ‏وقت نديدم ادعايى كرده باشد، من نشنيدم؛ با اين كه تمام جلساتى كه بزرگان مى‏آمدند به هر نحو حضور پيدا مى‏كردند. (مى: ص 40)
به كسى دل مى‏داد × عجيب دلى بود، وقتى به كسى دل مى‏داد، تا فيها خالدون (نهايت) او مى‏رفت. مشكل و نگرانى هركس، نگرانى او مى‏شد و خيلى رحيم و عطوف بود. (مى: ص 79)
او اينجا بيايد × بسيار ساده بود اگر مى‏خواستند او را نزد وزير و يا رئيس نيروى انتظامى ببرند، مى‏گفت: «خب او اينجا بيايد». ببينيد تا چه حد ايشان ساده بود و انگار در اين عالم نبود. (مى: ص 46)
احساس امنيّت × پدرى مهربان و رئوف و مرشد و گرانقدر بود. در مكتبش راه را آشنا شدم. هميشه حامى و نگهبان ما و دوستدار خانواده بود. در كنارش احساس امنيّت مى‏كرديم. (مى: ص 41)
بى‏آزارى × پدرم بسيار ساده بود، نديدم آزارش به كسى برسد. (مى: ص 46)
ساده و بى‏آلايش × ايشان ساده‏تر از عموم مردم زندگى مى‏كرد. خيلى ساده و بى‏آلايش بود. گاهى حتى امور عادى زندگى‏اش نمى‏گذشت. ايشان اغلب در مضيقه مالى بودند ولى اصلاً به زبان نمى‏آوردند. (مى: ص 78)
لباس كهنه × ايشان بسيار ساده لباس مى‏پوشيدند. يك روز من گفتم: آقا لباستان كهنه شده است. فرمودند: «نه، همين بس است، تازه زياد هم هست». گفتم: نگاه مردم! فرمودند: «من با مردم كارى ندارم با خدا كار دارم». (مى: ص 51)
كلاه هديه را برد × روزى منزل استاد آمدم و فرمودند: كسى از گيلان اينجا آمده و كلاه هديه فلانى را برد. كلاه را شخصى از اصفهان، دست‏باف براى ايشان درست كرده بود و آن گيلانى به طرفندى همانند اين جملات كه كلاه شما متبرّك است و بعد برايت مى‏آورم برد و ديگر نياورد! (مى: ص 92)
× شما نسبت به اين راه خداوند متعال استعداد فوق‏العادگى‏اى در خودتان مى‏ديديد؟ ج: عشق داشتم؛ به اين كار عشق داشتم. من دائم با پيرمردها، با علماى عاملين بودم. (مژ: ص 99)
سجده × از اركان بندگى در طىّ منازل و مراحل و طريق الى‏اللَّه در طريقه حضرت استاد، سجده مى‏باشد كه سيره عملى ائمه‏عليه السلام بوده است. جنابش مى‏فرمود: شيطان چون بر آدم سجده نكرد، بدبخت دو عالم شد. لذا از سجده خوشش نمى‏آيد و لازم است سالك آن را ترك نكند كه سيره امامان و اولياء بوده است. وقتى آخوند ملاحسينقلى همدانى وفات كرد، از عيالش پرسيدند: از آخوند چه چيزى ديدى؟ گفت: هميشه در سجده بود. آقا سيد احمد كربلائى، جوانش در حال احتضار بود و عده‏اى از علما كنار فرزند او بودند ولى خود ايشان در سرداب مشغول سجده بود، انگار مطلبى در حال رخ دادن نيست بعد از دفن جوانش سر قبر پسرش آمد. × باز فرمودند: ائمه‏عليه السلام سجده‏ها داشتند. يكى از آنها سجده حضرت موسى‏بن جعفرعليه السلام است كه بسيار عالى است: «الهى عظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِكَ فَليَحسُنِ العَفوُ من عندك» ذكر يونسيه بعد از نماز عشاء تا آخر تاريكى شب، اگر در سجده با شرايطش همراه باشد تجرد برزخى مى‏آورد. و مى‏فرمود: جدّ ما سيد حسن كشميرى آنقدر سجده‏هاى طولانى انجام مى‏داد كه خانواده‏اش روى او پتو يا پارچه مى‏انداختند. × مرحوم سيد على آقا قاضى هم سجده بسيار مى‏كرد. روزى رفتم منزلش، ايشان در سجده بود، آنقدر سجده‏اش طول كشيد كه از منزلش بيرون آمدم و نخواستم مزاحم عبادتش شوم. × مرحوم سيد هاشم حدّاد هم بيشتر به سجده مشغول بود، به ذكر يونسيه و ذكر «يااللَّه يااله ياربّ» يك ساعت زمانى در سجده كه براى تقويت روح و قلب مؤثر مى‏باشد. × در كلمات آخوند ملاحسينقلى همدانى آمده است كه بعد از نماز سر به سجده بگذار و آقا سيد احمد كربلائى فرموده بود: سجده معهوده (ذكر يونسيه) را در هر شب بعد از نماز عشاء انجام ده، و شيخ محمّد بهارى مى‏فرمايد: سالك هرقت از شب كه بتواند يك سجده طولانى به جا بياورد البته با حضور قلب باشد. منظور از نقل كلمات سلسله اساتيد، اهتمام به سجده است كه انشاءاللَّه سالكان الى اللَّه از آن غفلت ننمايند. و سيره استاد بعد از نمازها اين بود كه ابتدا پيشانى بر مهر مى‏گذاشتند و سه مرتبه مى‏گفتند: الحمدُللَّه بعد سمت راست صورت را بر مهر مى‏گذاشتند و سه مرتبه مى‏گفتند: شكراًللَّه و سپس گونه چپ را بر مهر مى‏گذاشتند و سه مرتبه مى‏گفتند: استغفرُاللَّه. از جنابش سؤال شد: اين چه سجده‏اى است؟ فرمود: حضرت ابراهيم‏عليه السلام به اين سجده، خليل و دوست خدا شد. امام صادق‏عليه السلام فرمود: خداوند عالميان، ابراهيم را براى آن خليل خود گردانيد كه بر زمين بسيار سجده مى‏كرد. و در تاريخ آمده است كه جناب ابراهيم‏عليه السلام در حال سجده از دار دنيا رحلت كردند. (ر: ص 105 الى 107)
× در طريق اساتيد حضرت استاد، سجده يكى از اركان بندگى و توحيد است. معمولاً سفارش ايشان به ذكر سجده بود و مى‏فرمودند: «ائمه سجده‏ها داشتند، يكى سجده حضرت موسى‏بن جعفرعليه السلام «عظم الذنب مِن عبدكَ فليحسُن العفوُ من عندك» كه بسيار عالى است؛ و ديگر ذكر يونسيه آن هم بعد از نماز عشاء تا به آخر شب، كه اگر با شرايطش همراه باشد تجرّد برزخى نصيب مى‏شود. شيطان بر آدم سجده نكرد و بدبخت شد. و از سجده خوشش نمى‏آيد، پس سالك لازم است آن را ترك نكند. از عيال آخوند ملاحسينقلى همدانى بعد از فوتش سؤال كردند شما از آخوند چه ديديد؟ گفت: ايشان هميشه در سجده بود. وقتى آقا سيداحمد كربلائى استاد آقاى قاضى فرزند جوانش فوت كرد، ايشان در سرداب منزل در سجده بودند بعد سر از سجده برداشت و سر قبر پسرش آمد». (آ: ص 49 و 48)
سجده‏هاى طولانى × بعضى وقت‏ها سجده‏هايشان طولانى مى‏شد. يك روز از ايشان علت آن را پرسيدم، فرمودند: اين‏ها يك چيزهاى غيبى است نمى‏توانم بگويم. (مى: ص 50)
× بهترين كار براى سالك در كدام يك از اعمال عبادى است؟ ج: بهترين آن سجده است مانند ذكر يونسيه «لا اله الّا انت سبحانك انّى كنت من الظّالمين» يا ذكر سجده حضرت موسى‏بن جعفرعليه السلام «عظم الذّنب من عبدك فليحسُن العفو من عندك». (آ: ص 62)
سكوت × از آنجائى كه يكى از اركان سلوك را صمت و سكوت نوشته‏اند؛ و گاهى سكوت حالت اختيارى نيست بلكه از عالم امر به شخص سكوت مى‏دهند؛ حضرت استاد دهه آخر عمرشان در سكوت عنايتى بودند. بسيار افرادى نزد ايشان مى‏آمدند و تقاضاى موعظه مى‏كردند؛ و ايشان يا بسيار مختصر كلامى مى‏فرمودند و يا چيزى بيان نمى‏داشتند. دو سال قبل از وفات، حضرت آيةاللَّه مهدوى كنى از تهران خدمت استاد مشرف شدند و بعد از پذيرايى از ايشان تقاضاى ارشاد و موعظه‏اى كردند، ولى حضرت استاد چيزى نفرمودند و در سكوت و تفكر بودند.! وقتى (آذر 1373) از جناب استاد پرسيده شد: براى سكوت چه چيزى براى قلب خوب است فرمودند: نقش اللَّه بر قلب بستن با شرايط خاص و عدد معين. (صح: ص 36 و 37)
ساكت و متوجه × سكوت ايشان هميشه بر حرف زدنشان ترجيح داشت. اصلاً ايشان حرف نمى‏زدند مگر اين كه سؤال مى‏كردى وگرنه اصلاً آدم اهل حرف نبودند. ساكت و متوجه؛ و بعد از سكته هم ساكت‏تر شده بودند. حتى ساعتى آدم پيش‏شان مى‏نشست، به زور بايد سؤالى مى‏كردى كه حاج آقا چيزى بفرماييد. گاهى مى‏گفت چه بگويم؟ يا گاهى جملات جزئى داشتند مثلاً «فاذكرونى اذكركم و اشكرو الى و لا تكفرون»: (پس به ياد من باشيد تا به ياد داشته باشم و شكر مرا گوييد و كفران نكنيد). (مى: ص 77 و 78)
غالباً سكوت بود × پدرم با هيچ‏كس رابطه نداشت، اما همه او را دوست داشتند، ولى ايشان غالباً سكوت مى‏كردند. (مى: ص 39)
روحانيّون × خيلى ديدم از روحانيّون مى‏آمدند و حرف مى‏زدند ولى ايشان سكوت مى‏كردند. (مى: ص 39)
رساله بنويس × اهل علمى كه گاهى خدمت استاد مى‏رسيد، روزى گفت: در خواب ديدم كه مرحوم آيةاللَّه سيد ابوالحسن اصفهانى مرجع متوفى به من گفت: رساله بنويس!! استاد هيچ نگفتند و در سكوتش حرفهاى بسيارى داشت. بعد از وفات استاد آن شخص رساله نوشتند، اما ديرى نپاييد كه از نظر حوزه تشخيص مرجعيتى قم، دفتر او را بستند و... (مى: ص 95)
راه نصف شده؟ × روزى با حضرت استاد و همسرشان و يكى از شاگردان استاد با ماشين شخصى از قم به اصفهان مى‏رفتيم. حدود 45 كيلومتر راه را طى كرده بوديم كه پرسيد: «راه نصف شده است»؟ عرض كردم: «خير، مقدارى مانده است». آن زمان از جاده قديم، از طرف امام‏زاده عبداللَّه به اصفهان مى‏رفتيم كه حدود 3 ساعت راه بود. ايشان با اين‏كه روز بود و بيدار بودند، اصلاً نه به تابلوى كيلومتر توجه داشت و نه به ساعت، انگار در جاى ديگرى بودند. بسيار نادر و قليل بود و يادم نمى‏آيد كه حتى يك‏بار در حال حركت از فضاى بيرون ماشين چيزى بپرسد و يا تعجب كند. غالباً در سكوت و تفكر بود. (مژ: ص 29)
× آيا مى‏شود انسان كارى كند كه حرف نزند و سكوت بر دل و زبانش حاكم باشد؟ ج: آرى، با نقش اللَّه بر قلب بستن. (ر: ص 134)
× مراحل سير و سلوك به چه چيزهايى بستگى دارد؟ ج: اول سكوت، دوم انقطاع از خلق، سوم دوام به ذكر، چهارم سهر الليل (بيدارى شب). (صح: ص 192)
سلوك

بهترين راه × درباره بهترين راه مى‏فرمود: راه علماى راه رفته زاهد از دنيا را برويد. كسى كه مى‏خواهد هادى مسير باشد بايد از قرآن و اهل بيت جدا نشده و اعتقاداش هم محكم باشد. (مى: ص 55)
× كسى بخواهد راه خدا برود چه كارى بايد انجام دهد؟ ج: هر چه مى‏تواند روزه بگيرد، عزلت از مردم كند، كم بخوابد، نماز شبش ترك نشود، ذكر يونسيه چهارصد مرتبه در سجده بگويد؛ البته كمّلين سه هزار مرتبه مى‏گويند، راهى به غير از اين نيست. (صح: ص 206)
سعيد و شقى × «السعيدُ سعيد فى بطن اُمه و الشقى شقى فى بطن اُمه» وارد شده است و مولانا در مثنوى مى‏گويد: رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور در خلايق مى‏رود تا نفخ صور آيا ريشه واصل را منظور است يا جهت عملى كه بعداً از قوه به فعل بايد برسد؟ ج: سعيد و شقى به صفات و آينده نيست، به ذات است يعنى سعيد در مكنون ذاته سعيد است نه بعداً. (آ: ص 68)
× چرا ابن ملجم به اشقى الاشقياء شده است؟ ج: تقابل است، مقابل به اتقى الاتقياء. (آ: ص 102)
سهو و نسيان × آيه «ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى» (نجم 3) آيا اطلاق دارد و هر حرف روزمره و يا امر و نهى معمولى و عرضى را مى‏گيرد؟ ج: اينها وحى نيست، اما پيامبرصلى الله عليه وآله سهو و نسيان ندارد. (آ: ص 86)
سهم امام × گويند مصرف بيش از حد سهم امام مشكلات براى انسان ايجاد مى‏كند؟ ج: افراط و زياده روى در مصرف سهم امام، سبب ابتلائاتى مى‏شود. ما كسانى را ديده‏ايم كه مبتلا به بعضى امراض در پيرى شدند و اين ناشى از مصرف بيش از اندازه سهم امام بوده است. (آ: ص 103)
× اهل دانش چه طور مى‏شود دنياپرست مى‏شوند؟ ج: چون سهم امام مى‏خورند و حق آن را به جا نمى‏آورند، به دنيا روى مى‏آورند. (آ: ص 101)
شناخت افراد × شناخت افراد با شكل‏هاى ظاهرى مختلف و باطن‏هاى متفاوت بسيار كار مشكلى است؛ و اين فقير شرمسار در بين همه اساتيد مانند ايشان نديدم كه در شناخت افراد متبحّر باشد. اما آمدن افراد به منزل ايشان و احترامات ظاهرى استاد نسبت به ديگران، خودشان مى‏فرمودند: «كارم با ملاك نيست». يعنى ظواهر شرع را در مسائل اخلاقى بايد مراعات كرد، اين دليل بر فوق‏العاده‏گى طرف نيست؛ و سيره رسول‏اللَّه‏صلى الله عليه وآله هم با همه افراد اين‏چنين بود. اگر استاد سرحال بودند و كسالت نداشتند، بارها و بارها، وقتى از بعضى سؤال مى‏شد دقيقاً در شناخت نكته‏هاى ريز و ظريف افراد اشتباه نمى‏كردند، ولى معمولاً كتوم بودند. گاهى بعضى‏ها استاد را براى مجلس يا ناهار دعوت مى‏كردند، مى‏رفتند. وقتى سؤال مى‏شد مى‏فرمودند: «اصرار مى‏كنند، مى‏روم. گاهى ميل باطنى نيست». (آ ص 49 و 50)
آن قدر تعريف ندارد ×شخصى در اصفهان خيلى به استاد ابراز علاقه مى‏كرد و خمس مال خود را نيز به ايشان مى‏داد. ظاهراً در بعضى از سلاسل طريقت هم بود. اين شخص روزى به حج عمره رفت و وقتى بازگشت طبق سنّت محاسن خود را آرايش داد و آماده پذيرايى شد. حضرت استاد هم با سه نفر از شاگردان در مسافرت به اصفهان به ديدار ايشان رفت. در آن ميهمانى زمانى كه ميزبان مشغول پذيرايى بود، استاد آهسته به يكى از شاگردانش فرمود: «آن‏قدرها هم كه درباره او تعريف مى‏كنند، خبرى نيست» ! شنيدم كه ميزبان در اواخر عمر از بزرگ طريقتى خويش جدا شده و الآن حدود چند ماهى است كه وفات كرده است. (مژ: ص 28)
مردم خدايى شنيده‏اند × در كتاب كرامات و حكايات عاشقان خدا ج2 ص8 نوشته: «مرحوم آيةاللَّه سيّد عبدالكريم كشميرى مى‏فرمود: مردم خدايى شنيده‏اند، اما نديده‏اند. ما ديده‏ايم آن‏چه كه مردم شنيده‏اند. مردم خودشان را ديده‏اند، نه خدا را.» × در توضيح اين نقل مى‏گوييم: اين مطلب از جناب استاد نبوده است. بلكه از شخصى است در سنين هفتاد سالگى و كم‏سواد و از سلاسل طريقتى كه نزديك امام‏زاده‏اى در قم دكّانى داشت. گاهى جناب استاد براى زيارت آن امام‏زاده مى‏رفت و كنار جوى آبى كه آنجا بود، كمى مى‏نشست. آن پيرمرد مى‏آمد و خدمت حضرت استاد ابراز ارادت مى‏كرد. اين جمله بر شيشه دكان او نوشته بود. وقتى اين جملات را به عرض استاد رساند، فرمود: «او خود را ديده، نه خداى را» (مژ: ص 72 و 73)
عجيب × روزى به منزل استاد مشرف شدم و ديدم اهل دانشى از بيت يكى از مراجع آن زمان نشسته و مشغول صحبت است. صحبتش در اين زمينه بود كه فلان مؤسسه مرا دعوت كردند و حقوق كلانى مى‏دهند. فلان دانشگاه از من براى تدريس دعوت كردند و گفتند برايت چنين و چنان مى‏كنيم و آن چه او از تعاريف مى‏گفت، استاد فقط مى‏فرمود عجيب، يا عجيب است!! و حرف ديگرى نمى‏زد. بعد از سال‏هاى سال (قريب 14 سال) همان شخص به بالاترين مقامات جاه و كرسى منصب رسمى رسيده است. توضيح: تو اى خواننده با ذوق! از كلمه «عجيب» استاد متوجه شدى كه منظور استاد چه بوده كه نه تأييد بود نه تكذيب. مخاطب هم فكر مى‏كرد استاد حرفش را قبول كرده. در حالى‏كه منظور استاد اين نبوده و اگر استاد زنده بود وى را از رياست به خصوص اين كرسى و مقامى‏كه گرفته، نهى مى‏كرده است. (مژ: ص 48 و 49)
اولين برخورد × يكى از امتيازاتى كه مى‏شد در مرحوم آيةاللَّه كشميرى ديد و در شخصيت ايشان مشهود بود، بينش و نگرشى بود كه در اولين برخورد با ديگران داشتند و آن‏جا مطالبى بيان مى‏شد كه حتى بعضى از آن مطالب براى خود انسان يا براى ديگران سال‏ها بعد باز مى‏شد، كه اين احاطه و تسلط و روشن‏بينى ايشان را نشان مى‏داد. (مى: ص 56)
قيافه شناس × ايشان قيافه‏شناس بودند، مى‏فهميد چه كسى براى سياست آمد، چه كسى مى‏خواهد چاپلوسى كند و چه كسى لِلّه آمده است. (مى: ص 46)
الكاسب حبيب الله × روزى طلبه‏اى با پسرش مشرف به حضور استاد شدند. پدر عرض كرد مى‏خواهم پسرم طلبه شود با ديدى كه داشتند فرمودند: الكاسب حبيب الله، او را كاسب كن يعنى به درد طلبگى نمى‏خورد. (مى: ص 92)
گذشته دور × از امتيازاتى كه در جلسات اوليه در صحبت‏هاى ايشان مشهود بود، سوق دادن فرد به گذشته دور و نزديك خودش بود. احاطه و شهود ايشان اين اقتضاء را داشت كه در بررسى و تحليل شخصيتى، افراد را به اصلاب آباء برمى‏گرداند؛ اين‏كه او چه كسى است و از كجا آمده، امتيازاتى كه دارد و موانعش كدام است؟ صفاتى كه از ديگران به شخصى رسيده چه مقدارش بايد باشد و چه مقدارش بايد بيرون برود تا به حد اعتدال برسد. البته حد و حدود فعلى طرف هم طبيعى است بايد باشد. (مى: ص 56)
مدارج معنوى را نپيموده × اهل علمى از دوستان استاد كه ساكن تهران بود، از مكه معظّمه آمده بود. فقير به همراه استاد و يكى ديگر از شاگردان ايشان به منزلش رفتيم. شخصى از نوادگان يكى از علماى گذشته معروف و مدفون در قبرستان شيخان قم هم آن‏جا بود. كسى نزد استاد از آن شخص تعريف نمود كه داراى علوم و اذكار و جفر و علم حروف مى‏باشد. مقدارى كه نشستيم حضرت استاد فرمود: «برويم جايى ديگر. حال اين‏جا نشستن را ندارم». در واقع به خاطر حضور بعضى‏ها مجلس سنگين شده بود. از اين‏رو پشت حياط فرشى پهن كردند و استاد آن‏جا نشستند. در ضمنِ صحبت‏ها، از احوال آن شخص مذكور كه استاد وى را نپسنديده بود، سؤال و جواب‏هايى هم شد. بعدها براى همراهان ثابت شد كه آن شخص مدّعى آن علوم است و مى‏خواهد شاگرد داشته باشد، اما تقديرش اين نبود. او مشكلات مادى هم داشت و مهم‏تر اين‏كه مدارج معنوى را نپيموده بود و صرف بازگو كردن شرح احوال بعضى بزرگان، دليل بر مقامات گوينده نيست. (مژ: ص 65)
او همسر دارد؟ × روزى صبح خدمت استاد رسيدم و ديدم شخصى از گيلان به واسطه عالم‏زاده‏اى از قم در اطاق خدمت ايشان هستند آن شخص حرفهايى مى‏زد كه در معنا بى‏اعتبار و حرفهاى پراكنده‏اى بود. وقتى رفتند از بنده سؤال كردند آن آقازاده همسر دارد؟ گفتم: احتمال دارد و معنى كلام ايشان را فهميدم كه او در مسئله... مشكل دارد. فردا از يكى از نزديكان آن عالم‏زاده پرسيدم، گفت: همسر ندارد و بعد جواب را به خدمت استاد رساندم و عرض كردم دقيقاً همان طور كه فرموديد است. سال‏ها از وفات آن زنده ياد مى‏گذرد و آن شخص با اين كه عمرى را پشت سر گذاشته هنوز مجرد است. (مى: ص 90)
شناسنامه × در ملاقات ايشان با امام خمينى (ره) ايرانى شدن شناسنامه را عنوان كردند و امام هم به مسئولين ذيربط دستور دادند. فقير شاهد بودم كه يكى از مسئولين بلند مرتبه نيروى انتظامى كه گاهى خدمت ايشان مى‏رسيد و يك روحانى كه سمتى عالى در قوه قضاييه داشت و گاهى خدمت مى‏رسيد، در موضوع شناسنامه صحبت شد، قول دادند انجام شود، ولى تا آخر عمر استاد، هيچ‏كدام اين‏كار را نكردند؛ و نظر استاد اين بود كه اينان انجام نمى‏دهند. (مى: ص 92)
اهل سلوك و كار نامفهوم × شخصى بود اهل سلوك از استان خراسان و داراى رياضاتى و حالاتى بود و مجرد مى‏زيست و در كنار يكى از بقعه‏هاى امام‏زادگان قم واقع در يكى از روستاها ساكن بود و مريدانى هم داشت؛ و بعضى بسيار از او تعريف مى‏كردند. روزى جناب استاد با چند نفر از شاگردان براى زيارت آن امام‏زاده رفتند؛ و چون هوا بسيار گرم بود در ايوان آنجا نشستند. آن شخصِ اهل سلوك به دائره صفاى دوستانه وارد شد. يك نفر از شاگردان چيزى از خوردنيها به او داد؛ او گرفت به دست هر يك مى‏داد و مى‏گرفت تا بدست آخرين نفر هم داد. در همان اول كار، استاد فرمودند: كار بيهوده‏اى است؛ در واقع همان‏طور كه فرمودند: هيچ اثر از اين كار آن شخص ظاهر نشد. (صح: ص 162)
ملاقات با ترفند × اواخر عمر استاد، روزى در منزل ايشان، شخصى از اهل دانش ديده شد كه قبلاً سمتى داشته معزول شده بود، از استاد سؤال شد: ايشان چطور خدمت شما رسيده است؟ نحوه آمدن را بيان داشتند، معلوم شد از طريق تلفن و خانواده استاد با القاب خاص، به حضور رسيد. چند بار آن شخص مى‏آمد و مى‏نشست و حرفى نمى‏زد!! روزى فرمودند: ايشان كيست و چه كار دارد. از ديگران پرسيده شد و بعضى كه او را مى‏شناختند، احوال مختصرى را بيان داشتند. روزى فرمودند: اين شخص به ما متوسل شده و حديث نفس بسيار دارد.!! بعد معلوم شد كه در سمتى كه داشته از نظر سياسى و مالى دچار مشكل شديد شده و پرونده‏اى براى او درست كردند؛ او دنبال چاره‏جويى است تا شايد استاد كارى براى او كند. البته حضرت استاد - چون كسالت داشتند - آن شخص را باطناً نپذيرفتند و كارى براى او نكردند (صح: ص 161)
عرب لبنانى × فرزند استاد گفت: در سازمان كشتيرانى (در ايران) كه بودم، يك عرب لبنانى بود كه يك‏بار از من سؤال كرد؛ تو كه نامت كشميرى است، سيد عبدالكريم كشميرى را مى‏شناسى؟ من در يونان درباره‏اش مطالبى شنيده‏ام. گفتم: پدر من است. گفت: در استخاره هم مشهور است؟ گفتم: بله، گفت: مى‏خواهم او را ببينم. رفتم منزل به پدرم گفتم: يك آقايى مى‏خواهد بيايد اينجا كه من در كارم با او سروكار دارم، مواظب باشيد خرابكارى نشود. شما را به جان مولا قسم تحويلش بگير. ايشان آمد و آقا هم احترامش را نگه داشتند، ولى در دلش ننشست و نگاه‏هاى عجيبى به او مى‏كردند. شام خورد و رفت. پدرم به من گفتند: اگر مى‏خواهى تجارت كنى ديگر با اين مرد تجارت نكن!! 6 ماه بعد شنيدم كه از ايران فرارى شده است. (مى: ص 45)
شما ذكر نمى‏خواهيد × يك بازارى فرش‏فروش كه اصالتاً يزدى بود، گاهى خدمت استاد مى‏رسيد و خدمتى هم مى‏كرد. روزى برايم گفت: به استاد گفتم به من ذكر بدهيد؟ فرمودند: شما ذكر نمى‏خواهيد!! فقط اين ذكر را به عدد خاص بگوييد «اليس اللَّه بكاف عبده» كه تأثير آن اين است كه انسان به خلق محتاج نشود. (مى: ص 92)
خضر راه × در قم اهل دانشى كه كاسب هم بود و نزد استاد رفت و آمد مى‏كرد، بعد از مدتى به شخصى از سلاسل علاقه پيدا كرده بود و تعريف او را مى‏كرد. روزى آقاى كشميرى به آن اهل دانش فرمودند: خضر راه تو اوست (كنايه از اينكه دلت به وى وابسته است) گرچه نزد ما هم مى‏آيى، اواخر هم او به محضر استاد نمى‏آمد!! (مى: ص 108)
تا دو ماه ديگر × شخص معمرى كه در يكى از شهرها ساكن بود و بعضى ادعا داشتند كه ايشان قوى و در علم حرف و معنويت و ذكر استاد هستند، چند بار يك اهل علم آشنا به حضرت استاد آن شخص را به منزل استاد آوردند. بنده بعداً سؤال كردم كه اين شخص چطور است، تعريفهاى ديگران را به آن صورت تأييد نكردند. در همان ايام به سمع استاد رسيد كه اين شخص را در مرض وفات امام خمينى (ره) به تهران بردند كه شايد بتواند ايشان را به ذكر و دعائى سالم كند. آن شخص گفت: مى‏توانم تا دو ماه ديگر او را زنده بدارم اما خودش مى‏خواهد برود؛ و حضرت استاد اين حرف او را رد كردند. (مى: ص 93)
عكس‏العمل سخن ناپخته خيلى افراد بودند كه ايشان را دوست داشتند و مى‏آمدند دمِ در، التماس مى‏كردند كه فقط يك نظر آقا را ببيند. يادم مى‏آيد يك آقايى يك روز آمد دم در، به من قسم داد كه فقط اجازه بدهيد يك كلام با آقا حرف بزنم. گفتم آقا دم در نمى‏آيند و سفارش هم كرده‏اند كه كسى نيايد. آن‏قدر التماس كردم كه آقاى كشميرى آمدند دم در. آن آقا گفته بود شما را به خدا وقتى امام زمان‏عليه السلام را مى‏بينى اين‏كار را بكن. يك دفعه آقا با يك غضبى در را بستند و آمدند داخل. آن وقت آن آقا رفته بود پيش رفقايش گفته بود؛ آقاى كشميرى بدون علت اين‏كار را نكرده، حتماً در آن روز من گناهى كرده بودم و ايشان فهميده كه اين‏طور در را بست و اعتنا نكرد. (مى: ص 25 و 26)
خوب سرد شدى × يك بار در زيرزمين منزل ما نشسته بود و قبلاً ذكرى يا دعايى به اخوى داده بود. اخوى ما كمى سرش شلوغ شده بود و نرسيده بود آن را انجام دهد. ايشان فرمودند: خوب سرد شدى (از ذكر گفتن). گفت: نه دو سه روز نيست. وقتى آمديم بيرون، اخوى گفت: يك ماهى هست هر كارى مى‏كنم نمى‏توانم انجامش بدهم و سرم شلوغ شده است. (مى: ص 82)
× شنيده‏ام يكى از بهترين و مشهورترين خوانندگان ايران كه به اصفهان آمده بود و ميزبان شما او را نزد شما آورد برايتان خواند، چطور بود؟ ج: چون استاد به كيفيت و سوز منبرى و خواننده توجه دارد تا به كميت و صنعت و فن آن، فرمودند: آن‏قدرها هم كه مى‏گفتند نبود. (ر: ص 134)
شاگرد و تلميذ ميراث از نجف × آخرين نفر از شاگردان عالم ربانى سيد على آقا قاضى كه عرفان را از حوزه نجف به حوزه علميه قم در ايران انتقال داد جناب استاد بود، كه در واقع ميراث را به نام خود در اين راستا به ختم رساند. (مى: ص 99)
خاطرات × جناب حجة الاسلام سالارى ساكن قم كه در نجف، هم درس مى‏خواند و هم به شغل عبادوزى مشغول بود مصاحب و شاگرد درسى استاد بود. در تاريخ 1388/4/6 درباره استاد فرمود: «من 26 سال در نجف بودم و الآن قريب 40 سال است كه از نجف آمدم. فراموشى دارم همه مطالب را نمى‏توانم بازگو كنم. قضايايى از ايشان داشتم كه چون مكتوب نكردم، فراموشم شد و الآن پشيمان هستم. فقط آن مقدار كه در خاطر دارم، مى‏گويم. من در نجف دكّان داشتم. دكانم درب مدرسه آيت الله بروجردى بود كه امروزه آن قسمت را تخريب كردند. در دكان را مى‏بستم و غذايى كه از منزل مى‏آوردم را با آقاى كشميرى مى‏خورديم.» (مژ: ص 52)
شاگرد سلوك × طبق گفته استاد در نجف اشرف شاگرد سلوكى داشتن را مورد سؤال قرار مى‏دادند و ايشان شاگرد سلوكى خاصى نداشتند و ما نشنيديم، اما آن چه مشهود بود، شاگردان سلوكى را در ايران پرورش دادند. (مى: ص 97)
با من سخن بگو × سيدى از طلاب كه از شاگردان استاد بود، چنين گويد: «روزها منزل استاد مى‏رفتم و بعد از سلام و احوال‏پرسى مى‏نشستم. گاهى صحبت اندكى مى‏شد و بقيه اوقات در سكوت بسر مى‏بردم. از قضا روزى كه استاد نشسته بود و سرم به پايين و ايشان هم در سكوت بود، يك مرتبه فرمود: حَدَّثَنى يَابن رسول اللَّه. بنده متوجه مطلب نشدم و عرض كردم: «چه فرموديد»؟ دوباره همين جمله را تكرار كرد كه معنايش اين است: اى پسر رسول خدا با من سخن بگو!! عرض كردم: «من چيزى نمى‏دانم تا براى شما بازگو كنم». × توضيح آن‏كه گاهى دنيا و آنچه در آن است بر اولياى الهى تنگ مى‏شود كه آنان حال چيزى را ندارند، چه آن‏كه خلوت و عزلت، نجوى را به همراه آورد و لطف مجلس از باب التفات به تلميذ ذاكر است، نه از باب افتقار. (مژ ص 50)
و شما × يكى از شاگردان خاص استاد نقل كرد كه روزى كسى از من درباره شاگردان خصوصى استاد سؤال كرد و من يكى را نام بردم و خودم را نام نبردم. بعد به منزل استاد آمدم و سؤال و جواب را براى ايشان نقل كردم. ايشان صريحاً فرمود: «و شما»!! (مژ: ص 50)
باوفاست × سيد اهل علمى از گيلانى‏هاى مقيم قم كه چند سال پيش وفات كرده، گاه‏گاهى خدمت استاد مى‏رسيد. روزى به مزاح و شوخى، مطلبى را به يكى از شاگردان خاص استاد كه در مجلس حضور داشت، گفت. استاد فرمود: «فلانى باوفاست» و نگذاشت وى دنباله حرف‏هاى مزاح‏گونه خود را به آن شاگرد ادامه دهد. (مژ: ص 47)