سیره عملی سید کشمیری
گمنامی اولیاء
× قم، خيابان دور شهر، كوچه صدوق، خانهاى پر از سكوت و انتظار، بدون صدا و شكوِه، شخصيتى در انزوا و خلوت و دور از هيا و هوى، مريض احوال؛ به ذكر قلبى مشغول و با جانش با حضرت جانان نجوا مىكرد. الآن (1389 شمسى) يازده سال از رحلت آن جناب مىگذرد. آنوقت كه حيات داشت، گمنام و دور از شهرت و رياست بود. دورى از مرقد حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام برايش بزرگترين ناراحتى بود. مداواى خود را در رفتن به نجف و بهترين آرزوى خود مىدانست. كسى كه به تمام معنى اهل دل باشد، نبود و آنانى كه به اهل معنى اشتهار داشتند به تدريس و افتا و تعليم علوم مشغول بودند. حتى يكى از عرفاى مشهور قم به منزل استاد آمد، به ايشان گفت: «خوب است تدريس كنيد»!! در واقع آن عارف حال خودش را بيان مىكرد و واقعاً حال ايشان را با دارا بودن آن همه امراض، درك نمىكرد. آخر همه او را نمىشناختند، تازه اين آقا هم نمىداند او در عشق و فراق مىسوزد و حامل بلاهاى بسيار است و در امتحان، محبوب در منظر اوست!! هركه در اين راه مقرّبتر است جام بلا بيشترش مىدهند در حديث قدسى وارد شده كه خداوند فرمود: «أوليايى تَحتَ قبايى لا يَعرفُهُم غيرى. اولياى من زير قبّه (چتر، سقف) من هستند. آنان را غير من كسى نمىشناسد.» چون اهل دنيا در دنيا مستغرقاند و غافل از حقايق، خداوند از غيرتى كه بر اولياى خود دارد، ايشان را از نامحرمان حفظ نموده تا شناخته نشوند و آنان در حريم قرب وصال، به اُنس و نجوا و ملازمت به او مشغول هستند. (مژ: ص 69 و 68)
تبیين روش عملى × از مسائل مهم، توضيح و تبيين طريق و سيره عملى استاد است. لكن براى خوانندگان اين كتاب، بعضى از آنها را به نحو اختصار اشاره مىكنيم تا آشنايى مختصرى پيدا كنند. الف: بايد مجاهدت كرد و با تنبلى كسى به جايى نمىرسد. ب: ذكر و فكر با دستور استاد حاذق، سريعتر و بهتر پيش مىرود. ج: از اعمالى كه جنبه تسخير جنّ و امثال اينها را دارد، بايد پرهيز كرد. د: دورى از اطعمه و اغذيه لذيذ براى تهذيب نفس بهتر است. ه: نفى خواطر با ذكر و فكر بايد باشد تا شيطان نفوذ نكند. و: تأثير اذكار طبق روايات تا يك سال مثمر ثمر خواهد بود. ز: علم و دانش نه به حدّ افراط كه غرور بياورد و نه به حدّ تفريط كه منجر به جهل شود، ضرورى است. ح: شبزندهدارى و سحرها بيدار بودن بهتر از وقتهاى ديگر است. ط: داشتن استاد براى سالك ضرورى مىباشد. ى: توسّلات و ادعيه زاد هميشگى سالكان است. ك: كسى كه هم خدا و هم خرما را مىخواهد، ترقّى نمىكند. ل: خواندن قرآن و ختم آن و بعضى سورهها و آيات به اعداد معيّن لازمه راه است. م: مراقبه نفس از واجبات است. ن: افراد ناموفّق يا با شرايط همراه نيستند، يا تلوّن دارند كه عرفا شخص متلوّن را نمىپذيرند و يا اينان حالت حضور ندارند. س: از مدعيان و كسانى كه از اين راه دكانى باز مىكنند، بايد پرهيز كرد. (آ: ص 53 و 54)
وساطت و شفاعت × اهل دانشى از ايران در نجف مشغول تحصيل بود كه بعداً به مدارج علمى بالايى نائل شد. كسى از طايفه نسوان از قبيلهاى خاص بعضى روزها براى ايشان شير مىآورد. روزى طبق هر روز كه شير آورد، او تقاضاى متعه كرد. آن زن بسيار ناراحت شد و به قبيله خود خبر داد. آنان قصد كردند ضربهاى مهلك و سنگين بر او وارد كنند. استاد فرمود: «من وساطت و شفاعت نزد آن قبيله كردم و آنان عقبنشينى كردند و آبروى آن اهل دانش حفظ شد». (مژ: ص 32)
اختلاف عشايرى × اگر اختلافى بين بچهها در خانه بود با دلى باز مىنشستند و ارشاد مىكردند. اختلاف خودمان كه هيچ، حتى اختلاف عشايرى را من ديدم كه حل مىكردند. اختلاف عشايرى مثلاً اين بود كه 20 نفر از اين قبيله و 20 نفر از آن قبيله بر سر كشته شدن يك نفر اختلاف داشتند، اين اختلافها را حل مىكردند، با ابهتى كه داشت و احترامى كه برايشان قائل بودند، به شكل عشايرى حل مىكرد. (مى: ص 44)
وهابيت نه دولت × شيخى از ارادتمندان استاد، اهل عربستان بود كه در نجف اشرف با ايشان رفاقت داشت و معمولاً سالى يكبار يا بيشتر به خاطر خويشاوندى و زيارت به ايران مىآمد و به ديدار استاد نائل مىشد. وى امام جماعت يكى از مناطق شيعهنشين عربستان بود. بنده در حضور استاد از او سؤال كردم: «آيا دولت عربستان براى حجّاج ايرانى محدوديت ايجاد مىكند و در زيارت كردن قبر پيامبر و ائمهعليه السلام بقيع و همراه داشتن مفاتيحالجنان و مانند اينها اشكال تراشى مىكند»؟! ايشان گفت: «خير! اين مسائل را آخوندهاى وهّابى دستور مىدهند و نقش بسزايى در ممنوعيت زّوار دارند». حضرت استاد چون اصلاً مكه و مدينه نرفته بودند؛ مطالب آن دوست را فقط گوش مىدادند. (مژ: ص 38)
كفش بر سر × جوانى كه هيچ آشنايى به حال عرفا نداشت، براى خريدن كتاب به كتابفروشى مىرود و در ضمن، صحبت از آقاى كشميرى مىشود. او مىگويد: «فاميل من از زبان كسى كه به منزل آقاى كشميرى رفت و آمد مىكند، گفته است: كسى منزل ايشان آمد و آقا از او عصبانى شد و كفش را بر سر آن شخص زد!!» در توضيح اين مطلب مىگوييم: كدام عالم كفش بر سر سائل زده است؟! تا چه رسد به مجتهد عارفى همانند استاد! ما در صفحه 26 ميناگردل قضيهاى را نوشتيم كه كسى در منزل استاد آمد و تقاضاى بىموردى كرد و استاد در خانه را بست و اجازه سؤال بىمورد ديگر را به او نداد. در ضمن همان شخص به دوستانش گفت: «آقاى كشميرى بدون علّت اينكار را نكرده. حتماً در آن روز من گناهى كرده بودم و ايشان فهميد و در را به رويم بست»!! (مژ: ص 44)
اصرار در دعوتها × نزديك ظهر بود كه براى ديدار استاد به منزلشان رفتم. ديدم كه استاد درون ماشين شخصى از اهل دانش از خانواده يكى از بزرگان حوزه نشسته و صاحب ماشين به منزل استاد رفته است. عرض كردم: «كجا تشريف مىبريد»؟ فرمود: «منزل فلانى. مرا براى ناهار به منزلش مىبرد ولى ميل باطنى ندارم». همان لحظه صاحب ماشين با همسر استاد آمدند و سوار شدند و استاد را به طرف منزل خود بردند. × چند نمونه از اين دعوتها اتفاقاً انجام مىگرفت كه ميل باطنى استاد نبود و اصرار سبب مىشد كه قبول كند. بعضىها هم با استاد عكس مىگرفتند با اين كه تناسبى از نظر سلوكى و عرفانى با استاد نداشتند و عكس را دليل بر بزرگى خود جلوه مىنمودند، ولى استاد مدارا و مماشات مىكرد و براى عكس گرفتن ممانعت نمىنمود!! (مژ: ص 58)
درد را مىكشيد × نقل شده كه عارف باللَّه آخوند كاشى اواخر عمر مريض شد. عارف ربّانى آقا محمّد بيدآبادى براى مداواى ايشان نوشت كه 202 مرتبه به عدد «ربّ» اين آيه را بخواند: «رَبّ أَنّى مَسَّنِىَ الضُّر و أنتَ أرحَمُ الرّاحمين. يعنى ايّوب آنگاه كه پروردگارش را خواند كه به من گزند (رنج) رسيده است و تو بخشايندهترين بخشايندگانى، پس او را پاسخ گفتيم و گزندى كه به وى بود را از او زدوديم». (در آيه ربّه دارد) آخوند كاشى اين دستورالعمل را ديد گفت: «دواى من همين است». × بنده عرض مىكنم در طول بيش از ده سال به خاطر امراض مختلف و سكته، حضرت استاد بيمار بود و خود براى بيماران نسخه مىپيچيد و دستورالعمل مىداد، حتى يكبار از ايشان نشنيدم كه بفرمايد براى بيماريم دعا كنيد يا ختمى بگيريد. (مژ: ص 75)
شما ذكر نمىخواهيد × يكى از بازارىهايى كه ميانسال بود، گاهگاه نزد استاد مىآمد. يكبار عرض كرد: آقا به ما ذكر بدهيد! فرمود: شما ذكر نمىخواهيد ! (چرا كه مقتضى بايد موجود و مانع مفقود باشد تا آثار آن پيدا شود ) عرض كرد: براى رزق چيزى بدهيد! ايشان اين آيه «اليس اللَّه بكاف عبده» را به عدد مختصر دادند. (صح: ص 157)
بازگرداندن × اوايلى كه استاد از عراق به ايران آمد، در قم ساكن شد و گاهى به تهران منزل فرزندان خود مىرفت. شاگردى گفت: «با ماشين خودم از تهران به طرف قم به راه افتادم. چون به بهشت زهرا رسيدم يك مرتبه به دلم افتاد كه به منزل فرزند استاد بروم. شايد ايشان بخواهد به قم بيايد. پس به طرف منزل فرزندشان رفتم. چون رسيدم در زدم و با تعجب ديدم استاد آماده رفتن به قم مىباشد و ساكش را نيز در دست دارد. فهميدم كه اين از تصرّف ايشان بود كه مرا برگرداند». (مژ: ص 85 و 84)
پيادهروى × حضرت استاد در ايام تعطيل حوزه نجف، سرگرم مجاهدات بودند. روزى فرمودند: گاهى از نجف تا به كوفه يك فرسخ راه بيابان بود، پياده مىرفتم «و به خاطر ترك اكل حيوانى براى تمرين و تهذيب نفس» كمى خرماى خشك و بادام مىگرفتم و هسته خرما را بيرون مىآوردم و مشغول اوراد مىشدم. گاهى به طرف مسجد سهله پياده مىرفتم. مىفرمودند: اعراض از خلق و دورى از اشتغالات در ايام مجاهدات لازم است؛ و يكى از آنها بيابان خداست (كه كسى نيست) آن هم از نجف به كوفه يك صفا و روحانيت خاص خودش را داشت. چندين سفر پياده از نجف تا به كربلا رفتم (كه حدوداً 90 كيلومتر مىباشد) (صح: ص 144)
انفاق در عيد فطر × جدّ استاد آية الله سيد حسن كشميرى مرجع و عارف ساكن كربلا بود و امامت حرم امام حسينعليه السلام را به عهده داشتند؛ و عكسى از امامت جدّشان در منزل استاد بود. بعد از آقا سيد حسن، فرزندشان آقا سيد مصطفى، عموى استاد، امامت داشتند بعد از وفات عمو حضرت استاد در ايام تعطيل حوزه علميه نجف كه به كربلا مىرفتند، امامت مىكردند. روز عيد فطرى، به قدرى در نماز عيد استاد جمعيت بود كه بيش از بيست مكبر دعاى قنوت را تكرار مىكردند، چون آن زمان بلندگو نبود. بعد از نماز عيد، آنقدر شيرينى و سيگار و امثال اينها آوردند كه حساب نداشت، و جناب استاد آنها را انفاق كردند. (صح: ص 147)
مدارا و مماشات × منزل حضرت استاد، محل رفت و آمد افراد مختلف بود؛ و از جاهاى دور و نزديك - با محدوديت خاص - براى مشكلات دنيائى يا آخرتى مىآمدند. افرادى هم كه بيشتر اوقات نزد ايشان مىآمدند و يا استاد منزلشان براى دعوت مىرفتند يكسان نبودند. از اين جهت به هركس به اندازه حالات و مجاهدات نظر داشتند. به بعضى عنايت عام، و به بعضى عنايت خاص با افراد زيادى مدارا و مماشات مىكردند؛ نه اينكه آنان توانستند از استاد استفاده كنند و رشد نمايند اين سبك و سيره در بعضى شاگردان سيدعلى آقا قاضى هم ديده شد كه تا آخر عمر از توحيد سر در نياوردند.!! روزى آقايى كه گاهى از شهرستان مىآمد و سمتى هم داشت و از امام زمان و ذكر و عرفان هم صحبت مىكرد، درب خانه استاد را زد. فرمودند: كيست؟ عرض شد: فلان آقاست، فرمود: آخ، حالش را ندارم.!! وقتى از علت آن سؤال شد، به تلوّن شخص اشاره كردند. پس آمدن و نشستن افراد دليل بزرگى واردين نبوده، بلكه استاد همانند جدش مدارا مىكردند. چون از بعضى افراد از نظر معنوى سؤال مىشد - چه آنكه بعضىها تعريف از آنان مىكردند - مىفرمودند: اهل بهشت است؛ اين جواب عمومى بود كه نوعاً براى عدم توضيح مىفرمودند. البته اصطلاحاتى هم داشتند كه گاهى به كار مىبستند مثلاً فلان شخص: باوفاست، به درد ذكر نمىخورد، تويش مشغول است، معركه است، حرف مىزند اما عمل نمىكند، تنبل است و مانند اينها.(صح: ص 141)
تصرف در چشم × آقاى تاكى گفت: شبى از شبها در نجف اشرف در حالىكه سه چهار ساعت از شب گذشته بود، از صحن حرم حضرت اميرالمؤمنين ردّ مىشدم. در اين هنگام ديدم آيتاللَّه كشميرى در كنار صحن تنها نشستهاند، با ديدن ايشان مردّد شدم كه اگر خدمت ايشان بروم وقت مىگذرد، و اگر نروم شايد اسائه ادب باشد. در اين فكر بودم، لحظهاى نگذشت، چون دوباره نگاه كردم كسى را نديدم و گويى اصلاً آنجا نبوده است. يكى از تلامذه از حضرت استاد در اينباره سؤال كرد كه كيفيت اين قضيه چطور بوده است؟ ايشان فرمودند: از كنار ضريح امام به صحن آمدم و قبض بر من غالب بود و حال كسى را نداشتم. ايشان را ديدم، توجهى كردم تا از جلو چشم او محو شوم، او براى بار دوم مرا نديد. (صح: ص 190)
سبك جواب دادن × نوعاً استاد به خاطر كسالت جسمانى جوابها را مختصر مىدادند و گاهى به يك كلمه و يا يك جمله بسنده مىكردند و گاهى هم به خاطر عدم صلاحيت طرف از باب (تجاهل عارف) مىفرمودند: «نمىدانم». (آ: ص 56) × در مقام اقناع شخص به يك جمله، مانند «تقوا بورزيد، مراقبه داشته باشيد» دهها جواب مشكلات نفسى و غيره را مىدادند و زبال حالش اين بود: «در خانه اگر كس است، يك حرف بس است». (آ: ص 57)
سيره نبوى و علوى × روزى شخصى از اقوام مادرى استاد از تهران به قم و منزل استاد آمد. ايشان با او به محبت برخورد كرد و بعد او را به بنده معرفى كرد كه از اقوام است. بعداً متوجه شدم آن آقا يكى از بستگان استاد را طلاق داده است و قاعده عرفى بايد بنا بر عدم توجه باشد؛ امّا استاد با روى خوش با او برخورد كرده و به خاطر متاركه، از صله ارحام و اتّصال خويشى كم نكرده و اين برخورد از مصاديق و نمونههاى سيره نبوى و علوى استاد است. (مژ: ص 47)
آخ، حالش را ندارم × روزى در خانه استاد زده شد، و چون در خانه نيمه باز بود، در زننده را ديدم. استاد پرسيدند: چه كسى است؟ عرض كردم: فلان كس است (اهل علمى كه داراى منصب بود) فرمود: آخ، حالش را ندارم. پس آن شخص وارد اتاق شد و صحبتهائى كرد و استاد ساكت بود، و سپس رفت. مدتى گذشت و روزى عرض كردم: آيا دفتر يادداشتى داريد فرمود: آرى دارم ولى چيزى توى آن نوشته نيست و آن را به بنده دادند. نگاه كردم، ديدم چيزى تويش نوشته نيست غير از چند چيز كوتاه، و صفحهاى هم ذكرى به دعا به خط همين شخص نوشته شده بود و در پايين آن ذكر، نام و فاميلى خود را نوشته بود. تعجبم زياد شد كه چطور دانى براى عالى ذكر مىنويسد، مثل اين مىماند كه ليوان آبى كسى ببرد و درون دريا بريزد؛ با اينكه خودش گرفتار منصب است و بعد از بيست سال از كارش معزول شد ؛ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مطالب و وقايع كه در دوران 19 ساله زندگى استاد در ايران اتفاق افتاد. (مى: ص 95 و 96)
ميل باطنى × روزى قبل از ظهر به منزل استاد رفتم و ديدم ايشان درون ماشين كسى نشسته است. و دعوتكننده درون منزل استاد منتظر همسر ايشان است. عرض كردم جائى تشريف مىبريد؟ فرمودند: اين شخص (فرزند يكى از مراجع) مرا براى ناهار به منزلش مىبرد اصلاً حالش را ندارم. چون آن دعوتكننده اصرار بسيار كرد و مدتى كوتاه هم ذكر مىگفت و بعد رها كرد، با اينكه ميل باطنى نداشتند اما در ظاهر مجبور مىشدند كه بروند، اللَّهاكبر! (مى: ص 94 و 95)
تعريف از خود × در زمانى كه حضرت استاد در بسط بودند، قبل از سال 1364 و قبل از سكته قلبى، گاهى مطالبى از خود و از عرفاى وارسته را به توصيف و تعاريف بيان مىكردند شخصى از اهل دانش كه به يكى از مناصب بلند مرتبه رسيده، آنوقت چند بار خدمت استاد مىرسيد. تا اينكه ديگر خبرى از او نشد؛ از اقوامش بعدها درباره او سؤال كردم، فاميل او گفتند: او مىگويد: آقاى كشميرى از خودش تعريف مىكند ديگر نرفتم. آرى! نرفتن همان و در منصب رياست گير كردن همان! اين را بدانيد عرفاى واقعى در كلماتشان به اشاره و كنايه بسيار مطالب دارند، گاهى از گفتن بعضى مطالب مىخواهند بفهمانند كه دارند راه را بر فردى كه قابل نيست مغشوش مىكنند تا ديگر آنجا نيايد و مزاحم نشود. (مى: ص 99)
صيغه عقد دائم يكبار × برادر مرحوم آيةاللَّه بهاءالدينى همسايه استاد بود. روزى منزل ايشان آمد و تقاضاى خواندن عقد دائم را براى پسرش نمود. استاد قبول كرد. طرف ايجاب را خودشان و طرف قبول را به بنده واگذارد. استاد ايجاب را خواند و بنده در اداى طرف قبول به خاطر اُبهّت استاد هول كردم. ايشان دوباره ايجاب را خواندند و بنده طرف قبول را خواندم. سيره ايشان يكبار خواندن عقد به قصد انشا بوده و در صيغه عقد دائمى كه با مرحوم آيتاللَّه ستوده براى دخترى از اهل علم خواندند هم، يكبار ادا كردند. (مژ: ص 51)
عكس نگرفت × ايشان با عكس گرفتن مخالف نبودند ولى وقتى جمعى نشسته بودند و آقاى كشميرى را دعوت مىكردند كه در آن جمع تشريف بياوريد. در مجلس تقاضاى عكس گرفتن از ايشان كردند ولى استاد اين روايت را خواندند كه «اشدّ الناس يوم القيامة المصورون» سختترين مردم روز قيامت تصويربرداران هستند، و سپس بلند شدند و از مجلس بيرون رفت. (مى: ص 110)
جيب خالى × از وقتى كه بعضى شاگردان خاص با حضرت استاد آشنا شدند و همراه ايشان بودند، هيچگاه ديده نشد كه پول در جيب قباى ايشان باشد. گاهى بيرون مىرفتند و قبا مىپوشيدند كليد و سيگار و فندك در جيب قبا داشتند، اما پولى نه همراه خود و نه در قبا داشتند و نوعاً مبالغ موجود، در دست خانواده محترمهشان بوده است كه در جهت مخارج منزل مصرف مىكردند. (صح: ص 163)
جلسات خصوصى × نماز مغرب و عشا را كه مىخواندند حرم مىرفتند تا آخر وقت، بعد با رفقا به خانه برمىگشتند و در بيرونى مىنشستند و جلسات مخصوص به خودشان را داشتند، هر موقعى كه بين اين جلسات فرصتى مىشد و كسى نبود مشغول ذكر مىشدند. (مى: ص 43)
تلفن × منزل جناب استاد تلفن بود. نه شمارهاى را حفظ داشت و نه به كسى تلفن مىزد؛ اگر احياناً مىخواست به كسى مطلبى بفرمايد، به عيال مكرمهاش يا كسى ديگر كه در خانه بود مىفرمود: به فلانى زنگ بزنيد. براى خوانندگان جاى تعجب است كه چطور تلفن در منزل باشد نه شمارهاى حفظ داشته باشد و نه بتواند خودش تلفن بزند !! (صح: ص 163)
درد دلهاى مخصوص × با چند نفر درد دلهاى مخصوص خودش را داشت و با هيچكس رابطه نداشت و گفتارش سكوت بود. (مى: ص 46)
مانند زندگى انبياء × بسيار ساده زندگى مىكردند. زندگى ايشان زندگى انبيا و اوليا بود طورى كه من مانند ايشان نديده بودم. به طور كلى اين دنيا را ترك كرده بودند. به پول و لباس و... اهميتى نمىدادند، كانّه دنيا هيچ است. (مى: ص 51)
دل بايد بخندد × روز پنجشنبه 23 رجب 1414 ه .ق حضرت استاد منزل يكى از رفقا مهمان بودند، صحبتهائى از بعضى مسائل و مدعيان ديدار امام زمان شد. در ضمن يك نفر كه با استاد رابطه داشت از تهران آمده بود؛ و براى رفع خستگى و كسالت استاد مطالبى گفت و استاد كمى خنديدند. وقتى از منزل بيرون آمدند، در راه عرض شد: فلانى صحبتهاى خندهدارى كرد كه مقدارى رفع خستگى شما بشود. فرمود: همه حرفهاى مختلف زده شد؛ اما دل بايد بخندد!! (صح: ص 138)
فرقى برايش نداشت ×فرقى برايشان نداشت كه كسى از ايشان تعريف كند يا نه؛ آنهايى هم كه در نجف با ايشان بودند مىگويند همان زمان هم به هيچكس كار نداشت. (مى: ص 73)
كسى را راه نمىداد × آقاى كشميرى اوايل، تا يك سال كسى را راه نمىدادند. آقاى بهجت به من پول مىدادند كه به ايشان بدهم؛ رفتم درب منزل ايشان مرا راه نداد و پول را گرفت. (مى: ص 72)
بيان مجسّم × آقاى كشميرى خصوصيتى داشتند كه وقتى يك حكايتى را مىگفتند مجسم مىكردند و خيلى بيان گيرايى داشتند. (مى: ص 103)
بىادّعا × خيلىها مىگفتند ايشان صاحب كرامات است، ولى من هيچوقت نديدم ادعايى كرده باشد، من نشنيدم؛ با اين كه تمام جلساتى كه بزرگان مىآمدند به هر نحو حضور پيدا مىكردند. (مى: ص 40)
به كسى دل مىداد × عجيب دلى بود، وقتى به كسى دل مىداد، تا فيها خالدون (نهايت) او مىرفت. مشكل و نگرانى هركس، نگرانى او مىشد و خيلى رحيم و عطوف بود. (مى: ص 79)
او اينجا بيايد × بسيار ساده بود اگر مىخواستند او را نزد وزير و يا رئيس نيروى انتظامى ببرند، مىگفت: «خب او اينجا بيايد». ببينيد تا چه حد ايشان ساده بود و انگار در اين عالم نبود. (مى: ص 46)
احساس امنيّت × پدرى مهربان و رئوف و مرشد و گرانقدر بود. در مكتبش راه را آشنا شدم. هميشه حامى و نگهبان ما و دوستدار خانواده بود. در كنارش احساس امنيّت مىكرديم. (مى: ص 41)
بىآزارى × پدرم بسيار ساده بود، نديدم آزارش به كسى برسد. (مى: ص 46)
ساده و بىآلايش × ايشان سادهتر از عموم مردم زندگى مىكرد. خيلى ساده و بىآلايش بود. گاهى حتى امور عادى زندگىاش نمىگذشت. ايشان اغلب در مضيقه مالى بودند ولى اصلاً به زبان نمىآوردند. (مى: ص 78)
لباس كهنه × ايشان بسيار ساده لباس مىپوشيدند. يك روز من گفتم: آقا لباستان كهنه شده است. فرمودند: «نه، همين بس است، تازه زياد هم هست». گفتم: نگاه مردم! فرمودند: «من با مردم كارى ندارم با خدا كار دارم». (مى: ص 51)
كلاه هديه را برد × روزى منزل استاد آمدم و فرمودند: كسى از گيلان اينجا آمده و كلاه هديه فلانى را برد. كلاه را شخصى از اصفهان، دستباف براى ايشان درست كرده بود و آن گيلانى به طرفندى همانند اين جملات كه كلاه شما متبرّك است و بعد برايت مىآورم برد و ديگر نياورد! (مى: ص 92)
× شما نسبت به اين راه خداوند متعال استعداد فوقالعادگىاى در خودتان مىديديد؟ ج: عشق داشتم؛ به اين كار عشق داشتم. من دائم با پيرمردها، با علماى عاملين بودم. (مژ: ص 99)
سجده × از اركان بندگى در طىّ منازل و مراحل و طريق الىاللَّه در طريقه حضرت استاد، سجده مىباشد كه سيره عملى ائمهعليه السلام بوده است. جنابش مىفرمود: شيطان چون بر آدم سجده نكرد، بدبخت دو عالم شد. لذا از سجده خوشش نمىآيد و لازم است سالك آن را ترك نكند كه سيره امامان و اولياء بوده است. وقتى آخوند ملاحسينقلى همدانى وفات كرد، از عيالش پرسيدند: از آخوند چه چيزى ديدى؟ گفت: هميشه در سجده بود. آقا سيد احمد كربلائى، جوانش در حال احتضار بود و عدهاى از علما كنار فرزند او بودند ولى خود ايشان در سرداب مشغول سجده بود، انگار مطلبى در حال رخ دادن نيست بعد از دفن جوانش سر قبر پسرش آمد. × باز فرمودند: ائمهعليه السلام سجدهها داشتند. يكى از آنها سجده حضرت موسىبن جعفرعليه السلام است كه بسيار عالى است: «الهى عظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِكَ فَليَحسُنِ العَفوُ من عندك» ذكر يونسيه بعد از نماز عشاء تا آخر تاريكى شب، اگر در سجده با شرايطش همراه باشد تجرد برزخى مىآورد. و مىفرمود: جدّ ما سيد حسن كشميرى آنقدر سجدههاى طولانى انجام مىداد كه خانوادهاش روى او پتو يا پارچه مىانداختند. × مرحوم سيد على آقا قاضى هم سجده بسيار مىكرد. روزى رفتم منزلش، ايشان در سجده بود، آنقدر سجدهاش طول كشيد كه از منزلش بيرون آمدم و نخواستم مزاحم عبادتش شوم. × مرحوم سيد هاشم حدّاد هم بيشتر به سجده مشغول بود، به ذكر يونسيه و ذكر «يااللَّه يااله ياربّ» يك ساعت زمانى در سجده كه براى تقويت روح و قلب مؤثر مىباشد. × در كلمات آخوند ملاحسينقلى همدانى آمده است كه بعد از نماز سر به سجده بگذار و آقا سيد احمد كربلائى فرموده بود: سجده معهوده (ذكر يونسيه) را در هر شب بعد از نماز عشاء انجام ده، و شيخ محمّد بهارى مىفرمايد: سالك هرقت از شب كه بتواند يك سجده طولانى به جا بياورد البته با حضور قلب باشد. منظور از نقل كلمات سلسله اساتيد، اهتمام به سجده است كه انشاءاللَّه سالكان الى اللَّه از آن غفلت ننمايند. و سيره استاد بعد از نمازها اين بود كه ابتدا پيشانى بر مهر مىگذاشتند و سه مرتبه مىگفتند: الحمدُللَّه بعد سمت راست صورت را بر مهر مىگذاشتند و سه مرتبه مىگفتند: شكراًللَّه و سپس گونه چپ را بر مهر مىگذاشتند و سه مرتبه مىگفتند: استغفرُاللَّه. از جنابش سؤال شد: اين چه سجدهاى است؟ فرمود: حضرت ابراهيمعليه السلام به اين سجده، خليل و دوست خدا شد. امام صادقعليه السلام فرمود: خداوند عالميان، ابراهيم را براى آن خليل خود گردانيد كه بر زمين بسيار سجده مىكرد. و در تاريخ آمده است كه جناب ابراهيمعليه السلام در حال سجده از دار دنيا رحلت كردند. (ر: ص 105 الى 107)
× در طريق اساتيد حضرت استاد، سجده يكى از اركان بندگى و توحيد است. معمولاً سفارش ايشان به ذكر سجده بود و مىفرمودند: «ائمه سجدهها داشتند، يكى سجده حضرت موسىبن جعفرعليه السلام «عظم الذنب مِن عبدكَ فليحسُن العفوُ من عندك» كه بسيار عالى است؛ و ديگر ذكر يونسيه آن هم بعد از نماز عشاء تا به آخر شب، كه اگر با شرايطش همراه باشد تجرّد برزخى نصيب مىشود. شيطان بر آدم سجده نكرد و بدبخت شد. و از سجده خوشش نمىآيد، پس سالك لازم است آن را ترك نكند. از عيال آخوند ملاحسينقلى همدانى بعد از فوتش سؤال كردند شما از آخوند چه ديديد؟ گفت: ايشان هميشه در سجده بود. وقتى آقا سيداحمد كربلائى استاد آقاى قاضى فرزند جوانش فوت كرد، ايشان در سرداب منزل در سجده بودند بعد سر از سجده برداشت و سر قبر پسرش آمد». (آ: ص 49 و 48) سجدههاى طولانى × بعضى وقتها سجدههايشان طولانى مىشد. يك روز از ايشان علت آن را پرسيدم، فرمودند: اينها يك چيزهاى غيبى است نمىتوانم بگويم. (مى: ص 50)
× بهترين كار براى سالك در كدام يك از اعمال عبادى است؟ ج: بهترين آن سجده است مانند ذكر يونسيه «لا اله الّا انت سبحانك انّى كنت من الظّالمين» يا ذكر سجده حضرت موسىبن جعفرعليه السلام «عظم الذّنب من عبدك فليحسُن العفو من عندك». (آ: ص 62)
سكوت × از آنجائى كه يكى از اركان سلوك را صمت و سكوت نوشتهاند؛ و گاهى سكوت حالت اختيارى نيست بلكه از عالم امر به شخص سكوت مىدهند؛ حضرت استاد دهه آخر عمرشان در سكوت عنايتى بودند. بسيار افرادى نزد ايشان مىآمدند و تقاضاى موعظه مىكردند؛ و ايشان يا بسيار مختصر كلامى مىفرمودند و يا چيزى بيان نمىداشتند. دو سال قبل از وفات، حضرت آيةاللَّه مهدوى كنى از تهران خدمت استاد مشرف شدند و بعد از پذيرايى از ايشان تقاضاى ارشاد و موعظهاى كردند، ولى حضرت استاد چيزى نفرمودند و در سكوت و تفكر بودند.! وقتى (آذر 1373) از جناب استاد پرسيده شد: براى سكوت چه چيزى براى قلب خوب است فرمودند: نقش اللَّه بر قلب بستن با شرايط خاص و عدد معين. (صح: ص 36 و 37)
ساكت و متوجه × سكوت ايشان هميشه بر حرف زدنشان ترجيح داشت. اصلاً ايشان حرف نمىزدند مگر اين كه سؤال مىكردى وگرنه اصلاً آدم اهل حرف نبودند. ساكت و متوجه؛ و بعد از سكته هم ساكتتر شده بودند. حتى ساعتى آدم پيششان مىنشست، به زور بايد سؤالى مىكردى كه حاج آقا چيزى بفرماييد. گاهى مىگفت چه بگويم؟ يا گاهى جملات جزئى داشتند مثلاً «فاذكرونى اذكركم و اشكرو الى و لا تكفرون»: (پس به ياد من باشيد تا به ياد داشته باشم و شكر مرا گوييد و كفران نكنيد). (مى: ص 77 و 78)
غالباً سكوت بود × پدرم با هيچكس رابطه نداشت، اما همه او را دوست داشتند، ولى ايشان غالباً سكوت مىكردند. (مى: ص 39)
روحانيّون × خيلى ديدم از روحانيّون مىآمدند و حرف مىزدند ولى ايشان سكوت مىكردند. (مى: ص 39)
رساله بنويس × اهل علمى كه گاهى خدمت استاد مىرسيد، روزى گفت: در خواب ديدم كه مرحوم آيةاللَّه سيد ابوالحسن اصفهانى مرجع متوفى به من گفت: رساله بنويس!! استاد هيچ نگفتند و در سكوتش حرفهاى بسيارى داشت. بعد از وفات استاد آن شخص رساله نوشتند، اما ديرى نپاييد كه از نظر حوزه تشخيص مرجعيتى قم، دفتر او را بستند و... (مى: ص 95)
راه نصف شده؟ × روزى با حضرت استاد و همسرشان و يكى از شاگردان استاد با ماشين شخصى از قم به اصفهان مىرفتيم. حدود 45 كيلومتر راه را طى كرده بوديم كه پرسيد: «راه نصف شده است»؟ عرض كردم: «خير، مقدارى مانده است». آن زمان از جاده قديم، از طرف امامزاده عبداللَّه به اصفهان مىرفتيم كه حدود 3 ساعت راه بود. ايشان با اينكه روز بود و بيدار بودند، اصلاً نه به تابلوى كيلومتر توجه داشت و نه به ساعت، انگار در جاى ديگرى بودند. بسيار نادر و قليل بود و يادم نمىآيد كه حتى يكبار در حال حركت از فضاى بيرون ماشين چيزى بپرسد و يا تعجب كند. غالباً در سكوت و تفكر بود. (مژ: ص 29)
× آيا مىشود انسان كارى كند كه حرف نزند و سكوت بر دل و زبانش حاكم باشد؟ ج: آرى، با نقش اللَّه بر قلب بستن. (ر: ص 134)
× مراحل سير و سلوك به چه چيزهايى بستگى دارد؟ ج: اول سكوت، دوم انقطاع از خلق، سوم دوام به ذكر، چهارم سهر الليل (بيدارى شب). (صح: ص 192)
سلوك
بهترين راه × درباره بهترين راه مىفرمود: راه علماى راه رفته زاهد از دنيا را برويد. كسى كه مىخواهد هادى مسير باشد بايد از قرآن و اهل بيت جدا نشده و اعتقاداش هم محكم باشد. (مى: ص 55)
× كسى بخواهد راه خدا برود چه كارى بايد انجام دهد؟ ج: هر چه مىتواند روزه بگيرد، عزلت از مردم كند، كم بخوابد، نماز شبش ترك نشود، ذكر يونسيه چهارصد مرتبه در سجده بگويد؛ البته كمّلين سه هزار مرتبه مىگويند، راهى به غير از اين نيست. (صح: ص 206)
سعيد و شقى × «السعيدُ سعيد فى بطن اُمه و الشقى شقى فى بطن اُمه» وارد شده است و مولانا در مثنوى مىگويد: رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور در خلايق مىرود تا نفخ صور آيا ريشه واصل را منظور است يا جهت عملى كه بعداً از قوه به فعل بايد برسد؟ ج: سعيد و شقى به صفات و آينده نيست، به ذات است يعنى سعيد در مكنون ذاته سعيد است نه بعداً. (آ: ص 68)
× چرا ابن ملجم به اشقى الاشقياء شده است؟ ج: تقابل است، مقابل به اتقى الاتقياء. (آ: ص 102)
سهو و نسيان × آيه «ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى» (نجم 3) آيا اطلاق دارد و هر حرف روزمره و يا امر و نهى معمولى و عرضى را مىگيرد؟ ج: اينها وحى نيست، اما پيامبرصلى الله عليه وآله سهو و نسيان ندارد. (آ: ص 86)
سهم امام × گويند مصرف بيش از حد سهم امام مشكلات براى انسان ايجاد مىكند؟ ج: افراط و زياده روى در مصرف سهم امام، سبب ابتلائاتى مىشود. ما كسانى را ديدهايم كه مبتلا به بعضى امراض در پيرى شدند و اين ناشى از مصرف بيش از اندازه سهم امام بوده است. (آ: ص 103)
× اهل دانش چه طور مىشود دنياپرست مىشوند؟ ج: چون سهم امام مىخورند و حق آن را به جا نمىآورند، به دنيا روى مىآورند. (آ: ص 101)
شناخت افراد × شناخت افراد با شكلهاى ظاهرى مختلف و باطنهاى متفاوت بسيار كار مشكلى است؛ و اين فقير شرمسار در بين همه اساتيد مانند ايشان نديدم كه در شناخت افراد متبحّر باشد. اما آمدن افراد به منزل ايشان و احترامات ظاهرى استاد نسبت به ديگران، خودشان مىفرمودند: «كارم با ملاك نيست». يعنى ظواهر شرع را در مسائل اخلاقى بايد مراعات كرد، اين دليل بر فوقالعادهگى طرف نيست؛ و سيره رسولاللَّهصلى الله عليه وآله هم با همه افراد اينچنين بود. اگر استاد سرحال بودند و كسالت نداشتند، بارها و بارها، وقتى از بعضى سؤال مىشد دقيقاً در شناخت نكتههاى ريز و ظريف افراد اشتباه نمىكردند، ولى معمولاً كتوم بودند. گاهى بعضىها استاد را براى مجلس يا ناهار دعوت مىكردند، مىرفتند. وقتى سؤال مىشد مىفرمودند: «اصرار مىكنند، مىروم. گاهى ميل باطنى نيست». (آ ص 49 و 50)
آن قدر تعريف ندارد ×شخصى در اصفهان خيلى به استاد ابراز علاقه مىكرد و خمس مال خود را نيز به ايشان مىداد. ظاهراً در بعضى از سلاسل طريقت هم بود. اين شخص روزى به حج عمره رفت و وقتى بازگشت طبق سنّت محاسن خود را آرايش داد و آماده پذيرايى شد. حضرت استاد هم با سه نفر از شاگردان در مسافرت به اصفهان به ديدار ايشان رفت. در آن ميهمانى زمانى كه ميزبان مشغول پذيرايى بود، استاد آهسته به يكى از شاگردانش فرمود: «آنقدرها هم كه درباره او تعريف مىكنند، خبرى نيست» ! شنيدم كه ميزبان در اواخر عمر از بزرگ طريقتى خويش جدا شده و الآن حدود چند ماهى است كه وفات كرده است. (مژ: ص 28)
مردم خدايى شنيدهاند × در كتاب كرامات و حكايات عاشقان خدا ج2 ص8 نوشته: «مرحوم آيةاللَّه سيّد عبدالكريم كشميرى مىفرمود: مردم خدايى شنيدهاند، اما نديدهاند. ما ديدهايم آنچه كه مردم شنيدهاند. مردم خودشان را ديدهاند، نه خدا را.» × در توضيح اين نقل مىگوييم: اين مطلب از جناب استاد نبوده است. بلكه از شخصى است در سنين هفتاد سالگى و كمسواد و از سلاسل طريقتى كه نزديك امامزادهاى در قم دكّانى داشت. گاهى جناب استاد براى زيارت آن امامزاده مىرفت و كنار جوى آبى كه آنجا بود، كمى مىنشست. آن پيرمرد مىآمد و خدمت حضرت استاد ابراز ارادت مىكرد. اين جمله بر شيشه دكان او نوشته بود. وقتى اين جملات را به عرض استاد رساند، فرمود: «او خود را ديده، نه خداى را» (مژ: ص 72 و 73)
عجيب × روزى به منزل استاد مشرف شدم و ديدم اهل دانشى از بيت يكى از مراجع آن زمان نشسته و مشغول صحبت است. صحبتش در اين زمينه بود كه فلان مؤسسه مرا دعوت كردند و حقوق كلانى مىدهند. فلان دانشگاه از من براى تدريس دعوت كردند و گفتند برايت چنين و چنان مىكنيم و آن چه او از تعاريف مىگفت، استاد فقط مىفرمود عجيب، يا عجيب است!! و حرف ديگرى نمىزد. بعد از سالهاى سال (قريب 14 سال) همان شخص به بالاترين مقامات جاه و كرسى منصب رسمى رسيده است. توضيح: تو اى خواننده با ذوق! از كلمه «عجيب» استاد متوجه شدى كه منظور استاد چه بوده كه نه تأييد بود نه تكذيب. مخاطب هم فكر مىكرد استاد حرفش را قبول كرده. در حالىكه منظور استاد اين نبوده و اگر استاد زنده بود وى را از رياست به خصوص اين كرسى و مقامىكه گرفته، نهى مىكرده است. (مژ: ص 48 و 49)
اولين برخورد × يكى از امتيازاتى كه مىشد در مرحوم آيةاللَّه كشميرى ديد و در شخصيت ايشان مشهود بود، بينش و نگرشى بود كه در اولين برخورد با ديگران داشتند و آنجا مطالبى بيان مىشد كه حتى بعضى از آن مطالب براى خود انسان يا براى ديگران سالها بعد باز مىشد، كه اين احاطه و تسلط و روشنبينى ايشان را نشان مىداد. (مى: ص 56)
قيافه شناس × ايشان قيافهشناس بودند، مىفهميد چه كسى براى سياست آمد، چه كسى مىخواهد چاپلوسى كند و چه كسى لِلّه آمده است. (مى: ص 46)
الكاسب حبيب الله × روزى طلبهاى با پسرش مشرف به حضور استاد شدند. پدر عرض كرد مىخواهم پسرم طلبه شود با ديدى كه داشتند فرمودند: الكاسب حبيب الله، او را كاسب كن يعنى به درد طلبگى نمىخورد. (مى: ص 92)
گذشته دور × از امتيازاتى كه در جلسات اوليه در صحبتهاى ايشان مشهود بود، سوق دادن فرد به گذشته دور و نزديك خودش بود. احاطه و شهود ايشان اين اقتضاء را داشت كه در بررسى و تحليل شخصيتى، افراد را به اصلاب آباء برمىگرداند؛ اينكه او چه كسى است و از كجا آمده، امتيازاتى كه دارد و موانعش كدام است؟ صفاتى كه از ديگران به شخصى رسيده چه مقدارش بايد باشد و چه مقدارش بايد بيرون برود تا به حد اعتدال برسد. البته حد و حدود فعلى طرف هم طبيعى است بايد باشد. (مى: ص 56)
مدارج معنوى را نپيموده × اهل علمى از دوستان استاد كه ساكن تهران بود، از مكه معظّمه آمده بود. فقير به همراه استاد و يكى ديگر از شاگردان ايشان به منزلش رفتيم. شخصى از نوادگان يكى از علماى گذشته معروف و مدفون در قبرستان شيخان قم هم آنجا بود. كسى نزد استاد از آن شخص تعريف نمود كه داراى علوم و اذكار و جفر و علم حروف مىباشد. مقدارى كه نشستيم حضرت استاد فرمود: «برويم جايى ديگر. حال اينجا نشستن را ندارم». در واقع به خاطر حضور بعضىها مجلس سنگين شده بود. از اينرو پشت حياط فرشى پهن كردند و استاد آنجا نشستند. در ضمنِ صحبتها، از احوال آن شخص مذكور كه استاد وى را نپسنديده بود، سؤال و جوابهايى هم شد. بعدها براى همراهان ثابت شد كه آن شخص مدّعى آن علوم است و مىخواهد شاگرد داشته باشد، اما تقديرش اين نبود. او مشكلات مادى هم داشت و مهمتر اينكه مدارج معنوى را نپيموده بود و صرف بازگو كردن شرح احوال بعضى بزرگان، دليل بر مقامات گوينده نيست. (مژ: ص 65)
او همسر دارد؟ × روزى صبح خدمت استاد رسيدم و ديدم شخصى از گيلان به واسطه عالمزادهاى از قم در اطاق خدمت ايشان هستند آن شخص حرفهايى مىزد كه در معنا بىاعتبار و حرفهاى پراكندهاى بود. وقتى رفتند از بنده سؤال كردند آن آقازاده همسر دارد؟ گفتم: احتمال دارد و معنى كلام ايشان را فهميدم كه او در مسئله... مشكل دارد. فردا از يكى از نزديكان آن عالمزاده پرسيدم، گفت: همسر ندارد و بعد جواب را به خدمت استاد رساندم و عرض كردم دقيقاً همان طور كه فرموديد است. سالها از وفات آن زنده ياد مىگذرد و آن شخص با اين كه عمرى را پشت سر گذاشته هنوز مجرد است. (مى: ص 90)
شناسنامه × در ملاقات ايشان با امام خمينى (ره) ايرانى شدن شناسنامه را عنوان كردند و امام هم به مسئولين ذيربط دستور دادند. فقير شاهد بودم كه يكى از مسئولين بلند مرتبه نيروى انتظامى كه گاهى خدمت ايشان مىرسيد و يك روحانى كه سمتى عالى در قوه قضاييه داشت و گاهى خدمت مىرسيد، در موضوع شناسنامه صحبت شد، قول دادند انجام شود، ولى تا آخر عمر استاد، هيچكدام اينكار را نكردند؛ و نظر استاد اين بود كه اينان انجام نمىدهند. (مى: ص 92)
اهل سلوك و كار نامفهوم × شخصى بود اهل سلوك از استان خراسان و داراى رياضاتى و حالاتى بود و مجرد مىزيست و در كنار يكى از بقعههاى امامزادگان قم واقع در يكى از روستاها ساكن بود و مريدانى هم داشت؛ و بعضى بسيار از او تعريف مىكردند. روزى جناب استاد با چند نفر از شاگردان براى زيارت آن امامزاده رفتند؛ و چون هوا بسيار گرم بود در ايوان آنجا نشستند. آن شخصِ اهل سلوك به دائره صفاى دوستانه وارد شد. يك نفر از شاگردان چيزى از خوردنيها به او داد؛ او گرفت به دست هر يك مىداد و مىگرفت تا بدست آخرين نفر هم داد. در همان اول كار، استاد فرمودند: كار بيهودهاى است؛ در واقع همانطور كه فرمودند: هيچ اثر از اين كار آن شخص ظاهر نشد. (صح: ص 162)
ملاقات با ترفند × اواخر عمر استاد، روزى در منزل ايشان، شخصى از اهل دانش ديده شد كه قبلاً سمتى داشته معزول شده بود، از استاد سؤال شد: ايشان چطور خدمت شما رسيده است؟ نحوه آمدن را بيان داشتند، معلوم شد از طريق تلفن و خانواده استاد با القاب خاص، به حضور رسيد. چند بار آن شخص مىآمد و مىنشست و حرفى نمىزد!! روزى فرمودند: ايشان كيست و چه كار دارد. از ديگران پرسيده شد و بعضى كه او را مىشناختند، احوال مختصرى را بيان داشتند. روزى فرمودند: اين شخص به ما متوسل شده و حديث نفس بسيار دارد.!! بعد معلوم شد كه در سمتى كه داشته از نظر سياسى و مالى دچار مشكل شديد شده و پروندهاى براى او درست كردند؛ او دنبال چارهجويى است تا شايد استاد كارى براى او كند. البته حضرت استاد - چون كسالت داشتند - آن شخص را باطناً نپذيرفتند و كارى براى او نكردند (صح: ص 161)
عرب لبنانى × فرزند استاد گفت: در سازمان كشتيرانى (در ايران) كه بودم، يك عرب لبنانى بود كه يكبار از من سؤال كرد؛ تو كه نامت كشميرى است، سيد عبدالكريم كشميرى را مىشناسى؟ من در يونان دربارهاش مطالبى شنيدهام. گفتم: پدر من است. گفت: در استخاره هم مشهور است؟ گفتم: بله، گفت: مىخواهم او را ببينم. رفتم منزل به پدرم گفتم: يك آقايى مىخواهد بيايد اينجا كه من در كارم با او سروكار دارم، مواظب باشيد خرابكارى نشود. شما را به جان مولا قسم تحويلش بگير. ايشان آمد و آقا هم احترامش را نگه داشتند، ولى در دلش ننشست و نگاههاى عجيبى به او مىكردند. شام خورد و رفت. پدرم به من گفتند: اگر مىخواهى تجارت كنى ديگر با اين مرد تجارت نكن!! 6 ماه بعد شنيدم كه از ايران فرارى شده است. (مى: ص 45)
شما ذكر نمىخواهيد × يك بازارى فرشفروش كه اصالتاً يزدى بود، گاهى خدمت استاد مىرسيد و خدمتى هم مىكرد. روزى برايم گفت: به استاد گفتم به من ذكر بدهيد؟ فرمودند: شما ذكر نمىخواهيد!! فقط اين ذكر را به عدد خاص بگوييد «اليس اللَّه بكاف عبده» كه تأثير آن اين است كه انسان به خلق محتاج نشود. (مى: ص 92)
خضر راه × در قم اهل دانشى كه كاسب هم بود و نزد استاد رفت و آمد مىكرد، بعد از مدتى به شخصى از سلاسل علاقه پيدا كرده بود و تعريف او را مىكرد. روزى آقاى كشميرى به آن اهل دانش فرمودند: خضر راه تو اوست (كنايه از اينكه دلت به وى وابسته است) گرچه نزد ما هم مىآيى، اواخر هم او به محضر استاد نمىآمد!! (مى: ص 108)
تا دو ماه ديگر × شخص معمرى كه در يكى از شهرها ساكن بود و بعضى ادعا داشتند كه ايشان قوى و در علم حرف و معنويت و ذكر استاد هستند، چند بار يك اهل علم آشنا به حضرت استاد آن شخص را به منزل استاد آوردند. بنده بعداً سؤال كردم كه اين شخص چطور است، تعريفهاى ديگران را به آن صورت تأييد نكردند. در همان ايام به سمع استاد رسيد كه اين شخص را در مرض وفات امام خمينى (ره) به تهران بردند كه شايد بتواند ايشان را به ذكر و دعائى سالم كند. آن شخص گفت: مىتوانم تا دو ماه ديگر او را زنده بدارم اما خودش مىخواهد برود؛ و حضرت استاد اين حرف او را رد كردند. (مى: ص 93)
عكسالعمل سخن ناپخته خيلى افراد بودند كه ايشان را دوست داشتند و مىآمدند دمِ در، التماس مىكردند كه فقط يك نظر آقا را ببيند. يادم مىآيد يك آقايى يك روز آمد دم در، به من قسم داد كه فقط اجازه بدهيد يك كلام با آقا حرف بزنم. گفتم آقا دم در نمىآيند و سفارش هم كردهاند كه كسى نيايد. آنقدر التماس كردم كه آقاى كشميرى آمدند دم در. آن آقا گفته بود شما را به خدا وقتى امام زمانعليه السلام را مىبينى اينكار را بكن. يك دفعه آقا با يك غضبى در را بستند و آمدند داخل. آن وقت آن آقا رفته بود پيش رفقايش گفته بود؛ آقاى كشميرى بدون علت اينكار را نكرده، حتماً در آن روز من گناهى كرده بودم و ايشان فهميده كه اينطور در را بست و اعتنا نكرد. (مى: ص 25 و 26)
خوب سرد شدى × يك بار در زيرزمين منزل ما نشسته بود و قبلاً ذكرى يا دعايى به اخوى داده بود. اخوى ما كمى سرش شلوغ شده بود و نرسيده بود آن را انجام دهد. ايشان فرمودند: خوب سرد شدى (از ذكر گفتن). گفت: نه دو سه روز نيست. وقتى آمديم بيرون، اخوى گفت: يك ماهى هست هر كارى مىكنم نمىتوانم انجامش بدهم و سرم شلوغ شده است. (مى: ص 82)
× شنيدهام يكى از بهترين و مشهورترين خوانندگان ايران كه به اصفهان آمده بود و ميزبان شما او را نزد شما آورد برايتان خواند، چطور بود؟ ج: چون استاد به كيفيت و سوز منبرى و خواننده توجه دارد تا به كميت و صنعت و فن آن، فرمودند: آنقدرها هم كه مىگفتند نبود. (ر: ص 134)
شاگرد و تلميذ ميراث از نجف × آخرين نفر از شاگردان عالم ربانى سيد على آقا قاضى كه عرفان را از حوزه نجف به حوزه علميه قم در ايران انتقال داد جناب استاد بود، كه در واقع ميراث را به نام خود در اين راستا به ختم رساند. (مى: ص 99)
خاطرات × جناب حجة الاسلام سالارى ساكن قم كه در نجف، هم درس مىخواند و هم به شغل عبادوزى مشغول بود مصاحب و شاگرد درسى استاد بود. در تاريخ 1388/4/6 درباره استاد فرمود: «من 26 سال در نجف بودم و الآن قريب 40 سال است كه از نجف آمدم. فراموشى دارم همه مطالب را نمىتوانم بازگو كنم. قضايايى از ايشان داشتم كه چون مكتوب نكردم، فراموشم شد و الآن پشيمان هستم. فقط آن مقدار كه در خاطر دارم، مىگويم. من در نجف دكّان داشتم. دكانم درب مدرسه آيت الله بروجردى بود كه امروزه آن قسمت را تخريب كردند. در دكان را مىبستم و غذايى كه از منزل مىآوردم را با آقاى كشميرى مىخورديم.» (مژ: ص 52)
شاگرد سلوك × طبق گفته استاد در نجف اشرف شاگرد سلوكى داشتن را مورد سؤال قرار مىدادند و ايشان شاگرد سلوكى خاصى نداشتند و ما نشنيديم، اما آن چه مشهود بود، شاگردان سلوكى را در ايران پرورش دادند. (مى: ص 97)
با من سخن بگو × سيدى از طلاب كه از شاگردان استاد بود، چنين گويد: «روزها منزل استاد مىرفتم و بعد از سلام و احوالپرسى مىنشستم. گاهى صحبت اندكى مىشد و بقيه اوقات در سكوت بسر مىبردم. از قضا روزى كه استاد نشسته بود و سرم به پايين و ايشان هم در سكوت بود، يك مرتبه فرمود: حَدَّثَنى يَابن رسول اللَّه. بنده متوجه مطلب نشدم و عرض كردم: «چه فرموديد»؟ دوباره همين جمله را تكرار كرد كه معنايش اين است: اى پسر رسول خدا با من سخن بگو!! عرض كردم: «من چيزى نمىدانم تا براى شما بازگو كنم». × توضيح آنكه گاهى دنيا و آنچه در آن است بر اولياى الهى تنگ مىشود كه آنان حال چيزى را ندارند، چه آنكه خلوت و عزلت، نجوى را به همراه آورد و لطف مجلس از باب التفات به تلميذ ذاكر است، نه از باب افتقار. (مژ ص 50)
و شما × يكى از شاگردان خاص استاد نقل كرد كه روزى كسى از من درباره شاگردان خصوصى استاد سؤال كرد و من يكى را نام بردم و خودم را نام نبردم. بعد به منزل استاد آمدم و سؤال و جواب را براى ايشان نقل كردم. ايشان صريحاً فرمود: «و شما»!! (مژ: ص 50)
باوفاست × سيد اهل علمى از گيلانىهاى مقيم قم كه چند سال پيش وفات كرده، گاهگاهى خدمت استاد مىرسيد. روزى به مزاح و شوخى، مطلبى را به يكى از شاگردان خاص استاد كه در مجلس حضور داشت، گفت. استاد فرمود: «فلانى باوفاست» و نگذاشت وى دنباله حرفهاى مزاحگونه خود را به آن شاگرد ادامه دهد. (مژ: ص 47)