اسرار بندگی مکاشفات علامه حسن زاده املی...
اسراری شگفت از بندگی
مكاشفاتی از آيت اله حسن زاده آملي به زبان ايشان
تشرف آيت اله حسن زاده آملي به زيارت ثامن الحجج (ع)
در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف ايام در اسم و فعل و حرف بودم و محو فراگرفتن صرف و نحو، در سحر خيزى و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم. در رؤ ياى مبارك سحرى، به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل كرده ام و به زيارت جمال دل آراى ولى الله اعظم ثامن الحجج على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه آلاف التحية والثناء- نايل شدم. در آن ليله مباركه قبل از آن كه به حضور باهرالنور امام عليه السلام مشرف شوم، مرا به مسجدى برد ند كه در آن مزار حبيبى از احباءالله بود و به من فرمودند: در كنار اين تربت دو ركعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه كه برآورده است. من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم، نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .
سپس به پيشگاه والاى امام هشتم سلطان دين رضا- روحى لتربته الفداء، و خاك درش تاج سرم- رسيدم و عرض ادب نمودم. بدون اين كه سخنى بگويم امام كه آگاه به سرّ من بود و اشتياق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصيل آب حيات علم مى دانست، فرمود: نزديك بيا، نزديك رفتم و چشم به روى امام گشودم ديدم آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود كه بنوش امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع كه گويى خواستم لبهاى امام را بخورم، از كوثر دهانش آن آب حيات را نوشيدم و در همان حال به قلبم خطور كرد كه اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم كه هزار علم و از هر درى هزار در ديگرى بر روى من گشوده شد.
پس از آن امام عليه السلام طى الارض را عملا به من بنمود، كه از آن خواب نوشين شيرين كه از هزاران سال بيدارى من بهتر بود، به در آمدم. به آن نويد سحرگاهى اميدوارم كه روز به گفتار حافظ شيرين سخن به ترنم آيم كه:
دوش وقت سحر از غصـه نجاتـم داد نــــد و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادنــد
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اينها به زكاتم دادنـد
تاثير ذكر لا اله الا الله
در شب جمعه يازدهم رجب 1388 ه. ق . مطابق 12/7/1347 ه.ش، بر اثر مراقبت و حضور، التهاب و اضطراب شديدى داشتم، و با برنامه عملى جناب استاد علامه طباطبايى - رضوان الله عليه - روزگار مى گذراندم؛ تا قريب يك ساعت به اذان صبح كه به ذكر كلمه طيبه )لا اله الا الله (اشتغال داشتم، ديدم سر تا سر حقيقت و همه ذرات مملكت وجودم با من در اين ذكر شريف همراهند و سرگرم به گفتن )لااله الا الله اند(؛ ناگهان به فضل الهى جذبه اى دست داد كه بسيار ابتهاج به من روى آورد. مثل اين كه تندبادى سخت وزيدن گيرد آنچنان صدايى پى درپى هيچ مكث و تراخى بر من احاطه كرد، و سيرى سريع پيش آمد كه هزار بار از سرعت سير جت سريع السير در فضا فزونتر بود، و رنگ عالم را بدان گونه كه ديده ام از تعبير ان ناتوانم. عجب اين كه در آن اثناء گفتم: چه خوش است كه به دنيا برنگردم، وقت اين معنى در دلم خطور كرده به ياد عائله افتادم كه آنها سرپرست مى خواهند، باز گفتم : آنها خودشان صاحب دارند، به من چه؛ تا چيزى نگذشت كه از آن حال شيرين باز آمدم و خودم را در آنجا نشسته بودم ديدم. ان الله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغيوب .
واقعه بعد از نماز صبح دوشنبه
در صبح دوشنبه 21 ع 2 سنه 1389 ه ق . بعد از نماز صبح در حال توجه نشسته بودم، در اين بار واقعه اى بسيار شيرين و شگفت روى آورده است كه به كلى از بدن طبيعى بى خبر بودم. و مى بينم كه خودم را مانند پرنده اى كه در هوا پرواز مى كند، به فرمان و اراده و همت خودم به هر جا كه مى خواهم مى برم. تقريبا به هياءت انسان نشسته قرار گرفته بودم و رو يم به سوى آسمان بود و به اين طرف و آن طرف نگاه مى كردم، گاهى هم به سوى زمين نظر مى كردم، در اثناى سير، مى بينم كه درختى در مسير در پيش روى من است خودم را بالا مى كشيدم يا از كنار آن عبور مى كردم يعنى خودم را فرمان مى دادم كه اين طرف برو، يا آن طرف برو، يا كمى بالاتر يا پايين تر، بدون اين كه با پايم حركت كنم، بلكه تا اراده من تعلق به طرفى مى گرفت بدنم در اختيار اراده ام به همان سمت مى رفت. وقتى به سوى مشرق نگاه كردم ديدم آفتاب است كه از دور از لاى درختان پيدا است، و فضا هم بسيار صاف بود، تا از آن حالت به در آمده ام، و خيلى از توجه اين بار لذت برده ام .
در اوايل كه با توجه مى نشستم خيلى دير حالت انتقال دست مى داد، و چه بسيار كه در حدود يك ساعت و بيشتر به توجه مى نشستم، ولكن ارتباط و انتقال و خلع حاصل نمى شد، و در اين اوان به فضل الهى كه به توجه مى نشينيم زود منتقل مى شوم. الحمدلله رب العالمين. پوشيده نماند كه هر چه مراقبت قويتر باشد، اثر حال توجه بيشتر و لذيذتر و اوضاع و احوالى كه پيش مى آيد صاف تر است .
واقعه بعد از نافله شب
در سحر شب يكشنبه 12 ج 1 ه. ق: 5/5/1348 ه. ش، بعد از اداى نافله شب و نافله و فريضه صبح، در اربعينى كه ذكر جلاله (الله) را هر روز بعد از نماز صبح به عددى خاص داشتم، بعد از اين ذكر به توجه نشستم كه ناگهان جذبه و حالتى دست داد و بدن به طورى به صدا در آمد و مى لرزيد آنچنان صدايى كه مثلا تراكتور روى سنگهاى درشت و جاده ناهموار مى رود، ديدم كه جانم از بدنم مفارقت كرد و متصاعد شد ولى در بدنى مثال بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدرى بالا رفت ديدم در ميان خانه اى هستم كه تيرهاى آن همه چوبى و نجارى شده است، ولى من در اين خانه مانند پرنده اى كه در خانه اى دربسته گرفتار شده است و به اين طرف و آن طرف پرواز مى كند و راه خروج نمى يابد، تخمينا در مدت يك ربع ساعت گرفتار بودم و اين سو و آن سو مى شتافتم، ديدم در اين خانه زندانيم، نمى توانم به در بروم، سخنى از گوينده اى شنيدم و خود او را نديدم كه به من گفت اين محبوس بودنت بر اثر حرفهاى زايد و بى خود تو است، چرا حرفها را نمى پايى؟
من در آن حال چندين بار خداى متعال را به پيغمبر خاتم براى نجاتم قسم داده ام و به تضرع و زارى افتادم كه ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد كه ديدم دريچه اى كه يك شخص آدم بتواند به در رود برويم گشوده شد از آنجا در رفتم، و پس از به در آمدن چندى به سوى مشرق در طيران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شد. و هنگامى كه از آن حبس رهايى يافتم، يعنى از خانه به در آمدم، آن خانه را بسيار بزرگ و مجلل ديدم كه در ميان باغى بنا شده است، و آن باغ را نهايت نبود و آن را درختهاى گوناگون پر از شكوفه سفيد بود كه در عمرم چنان منظره اى نديدم .
و مى بينم كه به اندازه ارتفاع درختها در هوا سير مى كنم به گونه اى كه رويم يعنى مقاديم بدنم همه به سوى آسمان است و پشت به سوى زمين، و به اراده و همت و فرمان خود نشيب و فراز دارم، و بسيار خداى متعالى را به پيغمبر خاتم و همه انبياء قسم مى دادم كه كشف حقائقى برايم دست دهد، در همين حال به خودم آمدم .
آن محبوس بودن چند دقيقه بسيار در من اثر بد گذاشت به گونه اى كه بدنم خسته و كوفته شده است و سرم و شانه هايم همه سخت درد گرفت، و قلبم به شدت مى زد. اى عزيزم اين نكته 320، از كتابم (هزار و يك نكته) را جدا حلقه گوش خود قرار ده، و آن اين كه: يكى از اهل ولاء كه با هم موالات داشتيم در مراقبتى به لقاء من رآنى فى المنام فقد رآنى فان لاشيطان لايتمثل بى تشرف حاصل كرده است، از آن جناب صلى الله عليه و آله و سلم ذكر خواست، حضرت فرمود: من به شما ذكر سكوت مى دهم .
واقعه بعد از نماز صبح جمعه
بعد از نماز صبح جمعه 15 ج 2 سنه 1389 ه ق . شهريور 1348 ه.ق . در حال توجه نشسته بودم، پس از برهه اى بدنم به ارتعاش آمد ولى خفيف بود، بعد از چند لحظه اى شنيدم شخصى با زبان بسيار شيوا و شيرين اين آيه كريمه را قرائت مى كند: ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما؛ ولى من آن شخص را نمى ديدم، و من هم از شنيدن آن آيه صلوات مى فرستادم، در آن حال يكى به من گفت: بگو يا رسول الله، و من پى در پى مى گفتم يا رسول الله. و پس از آن با جمعى از مخلوقى خاص محشور شدم كه گفت و شنود بسيارى با هم داشته ايم. بعد از آن كه از آن حال باز آمدم متنبه شدم كه تلاوت آيه فوق براى اين جهت بود كه روز جمعه بود، و ذكر صلوات در اين روز بسيار تاءكيد شده است .
واقعه اثر سجده
اين واقعه را در كلمه شانزدهم هزار و يك كلمه قرار داده ايم، از آنجا نقل مى كنيم :
در مبارك سحر ليله چهارشنبه هفدهم ربيع المولود 1402 ه. ق مطابق 23 دى ماه 1360 ه. ق، شب فرخنده ميلاد خاتم انبياء صلى الله عليه و آله و سلم و وصى او صادق آل محمد(ص) كه مصادق با شب شصتم از ارتحال حضرت استادم علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان بود، به ترقيم رساله انّه الحق به عنوان يادنامه آن جناب اشتغال داشتم، ناگهان مثال مباركش با سيماى نورانى حاكى از سيماهم فى وجوههم من اثر السجود برايم متمثّل شد، فتمثل لها بشرا سويا؛ و با لهجه اى شيرين و دلنشين از طيب طويت و حسن سيرت و سريرتم بدين عبارت بشارتم داد: (تو نيكو صورت و نيكو سيرت و نيكو سريرتى)، تا چند لحظه اى در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالى عليه، و افاض علينا من بركات انفاسه النفيسه .
واقعه شنيدن اذان
در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه 1387 ه. ق كه روز ترويه بود، در حالتى بودم كه ديدم صداى اذان به گوشم مى آيد و تنم مى لرزد، و مؤ ذن در پهلوى راست من ايستاده است، ولكن من به كلى چشم به سوى او نگشودم و جمال مباركش را به نحو كامل زيارت نكردم، فقط شبح حضرتش گاه گاهى جلوه مى كرد و پنهان مى شد؛ از شخص ديگري كه او را ديدم ولى نشناختم، پرسيدم اين مؤ ذن كيست كه بدين شيوايى و دلربايى اذان مى گويد؟ گفت: اين جناب پيغمبر خاتم محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم است، با شنيدن اين بشارت چنان گر يه بر من مستولى شده است كه از آن حال باز آمده ام .
رساله سير و سلوك و رمز توحيد
شب دوشنبه 23 ربيع الاول سال 1387 هجرى يكى از اساتيدم (حضرت آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى) را در خواب ديدم كه رساله سير و سلوكى را به من داده، فرمود: التوحيد أن تنسى غيرالله يعنى : توحيد اين است كه غير خدا را فراموش كنى. وقتى نزد ايشان رفتم و آن چه در خواب ديده بودم، بيان نمودم فرمود:
نشانى داده اندت از خرابات كه التوحيد اسقاط الاضافات
رؤ ياى شيرين و ضمانت حضرت رضا(ع)
راقم (حسن زاده آملي) گويد: در شب چهارشنبه بيست و نهم جمادى الاولى سنه 1405ه. ق: اول اسفند 1363 ه. ش چون پاسى از شب بگذشت، مزاج بناى بهانه را گذاشت، ولى از بيم آن تا دوازده نصف شب بيدار بودم و با خواب جنگيدم و براى هضم غذا صبر كردم و اكثر در حياط قدم مى زدم. بعد خواب شيرين بود و رؤ ياى شيرين تر كه به زيارت حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا عليهم السلام تشرف حاصل كردم. در ابتدا به اشارت تفهيم فرمود كه چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى، و پس از آن به عبارت تصريح فرمود كه ما ضامن چشم توايم. الحمدلله كه از اين بشارت آن ولى الله اعظم كه به لقب ضامن هم شناخته شده است، برايم يقين حاصل است كه هر دو كريمه من تا آخرين دقايق عمرم بينا خواهند بود، چون ضامنشان معتبر است. چنان كه مشمول الطاف ديگر آن حضرت نيز بوديم و هستيم .
و آن كه حضرت فرمود: چرا كمترخودت را به ما نشان مى دهى، شايد علتش اين بود كه در آن اوان بر اثر تراكم اشتغال درس و بحث و تصنيف و تصحيح مدتى به زيارت حضرت بى بى ستى فاطمه معصومه عليهاالسلام خواهر آن جناب توفيق نيافتم و تشرف حاصل نكردم. شگفت اين كه در آن شب اصلا انديشه آن جناب در خاطرم نبود.
رؤ ياى صادقانه
هر كسى در مدت زندگى خود خواب هايى مى بيند، اين كمترين وقتى در عالم خواب لوحى زرين را از دستى سيمين گرفت كه در آن به زيباترين خط درخشنده و فروزان با آب طلا نوشته بود: يا حسن خذ الكتاب بقوة. و نيز وقتى ديگر در عالم خواب مرحوم استاد علامه جامع علوم و معقول و منقول آقا شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى به من فرمود: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم علم الحكمة متن المعارف يا معرفة الحكمة متن المعارف كه در اين شك در بيدارى برايم پيش آمد و از اين گونه خوابها در القاى آيات و روايات برزخى برايم پيش آمد كه جداگانه در دفتر خاطرم ضبط كرده ام ولكن هيچ يك مانند اين دو واقعه در عالم خواب برايم شگفت نبود، يكى اين كه شبى در خواب ديدم كه كتابى خطى به اسمى خاص داراى جلدى چنين و چنان و آسيبى بدو رسيده و … كه فرداى آن شب آن كتاب را كتاب فروشى سيار برايم آورده. كه به حقيقت اوصاف كتاب در خواب و بيدارى يكى بود تفصيل آن را در دفتر ياد شده نگاشته ام .
و ديگر اين كه وقتى جلد اول تكلمه منهاج البراعة تمام شده بود شرح خطبه 236 آن به اتمام رسيد كه آخر آن اين است: حوطوا قواصى الاسلام. و كتاب براى چاپ حاضر شده بود، يكى از آشنايانى كه مريض شده بود برايم نامه نوشت كه هم من مريضم از من عيادتى بفرماييد و هم خوابى اين چنين شما را ديده ام. به عيادتش رفتم رو كرد به من و گفت: آقا من شما را در خواب ديدم كه با هم سفر كرديم از تونلى درآمديم كه در كنار آن تونل سبزه و مرغزار و نزهتگاه خيلى زيبايى بود و شما در آن جا رفتيد و نشستيد و مشغول نوشتن شديد و من به دست شما نگاه مى كردم كه داريد چه مى نويسيد. اين عبارت به چشم خورد: حوطوا.
بيدارى در خواب
در حدود سيزده چهارده ساله بودم، شبى در خواب ديدم كه در ميان باغى هستم، به انواع درختان ميوه دار آراسته. شخصى را مى بينم كه قدّى معتدل و قدكى بركى در بر و كلاهى كشيده بر سر دارد. سلام كرد و پرسيدم: كيستى؟ گفت: مولوى ام، گفتم :همان كه اشعار مثنوى دارد؟ گفت: آرى. گفتم: اگر راست مى گويى، چند بيت شعر بگو. رو به من نمود و اشارت به نهال پرتقالى كرد كه تازه پرتقال به بار آورده بود و ارتجالا دو بيت شعر در وصف پرتقال گفت. من از خوشحالى بيدار شدم و شبانه برخاستم و چراغ را روشن كردم و دفترم را برداشتم و آن دو بيت را يادداشت كردم كه مبادا از يادم برود. بعد از آن، چراغ را خاموش كردم و خوابيدم. صبح كه از خواب برخاستم، ديدم آن دو بيت را در خاطر ندارم. خيلى خوش وقت بودم كه ديشب تنبلى نكردم و يادداشت كردم. به سراغ دفتر رفتم، چند بار آن را ورق ورق كردم و چيزى نيافتم، تا پدرم، رحمة الله عليه، از حال من آگاه شد. ماجرا را به او بازگفتم. گفت : فرزندم، آن كه برخاستى و چراغ روشن كردى و در دفتر ضبط كردى همه در خواب بود. خواب ديدى كه بيدار شدى و در خواب بودى. باز باورم نشد و دفتر را ورق مى زدم تا بالاخره تسليم نظر پدر شدم .
خواب كتاب
گاهى رؤ ياها صادق است: يك بار خوابى ديدم و آن اين بود كه كتابى با مشخصات معين را از كسى خريدارى مى نمايم. كتابى كه جلد آن تقريبا كهنه شده و گوشه اى زا اوراق آن را هم گويى موش خورده است، فردا صبح در بازار همان كتاب را با عين همان ويژگى ها، در دست يكى از كتاب فروشهاى قم ديدم و آن را خريدم و الان هم پيش بنده موجود است !
الله اكبر، آخرين كلام
كلماتى چند از مرحوم حاج سيد حسين فاطمى قمى شاگرد حاج ميرزا جواد آقا در بيان احوال آن جناب (رضوان الله تعالى عليهما( عصر روز پنج شنبه پانزدهم شعبان هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى مطابق 16/8/1347 ه. ش در قم خدمت جناب سيد فاضل حجة الاسلام و المسلمين حاج آقا سيد حسين فاطمى قمى مشرف شدم تا آن روز او را نديده بودم. پيرمردى بود در حدود صد سال. پس از اداء آداب ورود از مرحوم آميرزا جواد آقا سخن به ميان آوردم به عنوان تشويق اين جانب در جواب به من فرمود: آقا كسى كه در اين اوضاعك از من در اين گوشه خبر بگيرد و دنبال احوال و آداب آقا ميرزا جواد آقاى ملكى (رحمة الله عليه) باشد معلوم است كه در او چيزى است .از جنابش اجازه خواستم غزلى را كه در همان روز گفتم برايش قرائت كنم غزلى كه مطلعش اين است:
بلبلان را آرزويى جز گل و گلزار نيست عاشقان را لذتى جز لذت ديدار نيست
اجازه داد و گوش فراداشت و تحسين فرمود. عرض كردم از مرحوم آقاى ملكى دستورالعملى به ما مرحمت بفرماييد. گفت: او خودش دستورالعمل بود شب كه مى شد ديوانه مى شد و در صحن خانه ديوانه وار قدم مى زد و مترنم بود كه :
گر بشكافند سراپاى من جز تو نيابند در اعضاى من
آخرين حرفش در بيماريش اين بود كه گفت: الله اكبر، و جان تسليم كرد.
قبر حاج ميرزا جواد آقاى ملكى
راقم سطور(آيت اله حسن زاده آملي) پس از آن كه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى آگاهى يافت، تا مدت مديدى مى پنداشت كه قبر آن جناب در نجف اشرف است، تا اين كه در شبى از نيمه دوم رجب هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى در حدود سه ساعت از شب رفته، با جناب آيه الله آقا سيد حسين قاضى طباطبايى تبريزى برادرزاده مرحوم آقاى حاج سيد على آقاى قاضى سابق الذكر، در كنار خيابان ملاقات اتفاق افتاد. با جناب ايشان در اثناى راه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى سخن به ميان آوردم و سؤ ال از تربتشان كردم، فرمودند: قبر ايشان همين شيخان قم نزديكى قبر مرحوم ميرزاى قمى صاحب قوانين است و لوح قبر دارد. من به محض شنيدن اين كه لوح قبر دارد از ايشان نپرسيدم كه در كدام سمت قبر ميرزاى قمى و چون با جناب آقاى آسيد حسين قاضى خداحافظى كردم شتابان به سوى شيخان قم رفتم كه مبادا در را ببندند، رفتم به شيخان و بسيارى از الواح قبر را نگاه كردم كه بعضى را تا حدى تشخيص دادم و بعضى را چون شب بود و برق هاى آن جا هم ضعيف بود تشخيص دادن بسيار دشوار بود؛ با خود گفتم حالا كه شب است و تاريك است باشد تا فردا، لذا داشتم از شيخان به در مى آمدم ولى آهسته آهسته كه باز هم نظرم به الواح قبور بود كه ديدم شخصى ناشناس از درب شرقى شيخان وارد قبرستان شده است و مستقيم به سوى من مى آيد تا به من رسيده گفت: آقا قبر ميرزا جواد آقاى ملكى را مى خواهيد؟ و مرا در كنار قبر آن مرحوم برد و از من جدا شد و به سرعت به سوى درب غربى شيخان رهسپار شد كه از قبرستان به در رود، من بى اختيار تكانى خوردم و مضطرب شدم و ايشان را بدين عبارت صدا زدم گفتم : آقا من كه قبر ايشان را مى خواستم اما شما از كجا مى دانستيد؟
آن شخص در همان حال كه به سرعت به سوى درب غربى شيخان مى رفت، صورت خود را برگردانيد و نيم رخ به سوى من نموده گفت : ما مشترى هاى خود را مى شناسيم.
مكالمه با حضرت سليمان
شخصى نزد بنده آمد و حالات عجيبى از خودش را برايم تعريف كرد به حدى كه به راستى غبطه حال او را خوردم. حالاتى برايش پيش مى آمد كه در آن حال، به خدمت حضرت سليمان مى رسيد و با ايشان صحبت مى كرد. بنده به ايشان گفتم كه دفعه آينده كه به خدمت ايشان رسيدى، از ايشان يك رمزى، يك كدى بگير كه هرگاه خواستى، به حضور ايشان نايل شوى! رفت و پس از سالى بار ديگر با حالتى مبتهج به اين جا آمد و گفت كه كد را از حضرت سليمان گرفته ام و هر موقع بخواهم، مى توانم ايشان را در عالم مكاشفه درك كنم.
در خدمت استاد
شب پنج شنبه 28/8/66 در معيت برادر فاضل شيخ جواد ابراهيمى (دامت توفيقانه) به منزل استاد حسن زاده رفتيم تا - طبق قرار قبلى - ايشان را به مركز تحقيقات باقرالعلوم بياوريم تا در جلسه گروه فلسفه دوستان شركت فرمايند.
درب منزل را زديم، استاد تشريف آوردند، گفتيم تا شروع جلسه چند دقيقه اى فرصت هست، استاد فرمودند: پس بفرماييد داخل تا من هم آماده شوم . اتاقى كه وارد شديم پر از كتاب بود، كتابهايى با جلدهاى چرمى قديمى كه همگى روى زمين چيده شده بود، و لذا جاى كمى در اتاق براى نشستن باقى مانده بود. به هر حال به گوشه اى نشستيم. دو تا ميز كوچك در دو طرف اتاق روى زمين گذاشته شده بود و روى هر يك نوشتجاتى ديده مى شد كه بعدا استاد فرمودند: يكى براى نوشت كتاب (عيون مسائل) است و ديگرى محل نوشتن درسهاى هيئت .
بنده خدمتشان عرض كردم: اگر مى خواهيد كتاب ها را مرتب كنيد، افتخار مى كنيم كه به شما كمك كنيم و براى اين خدمت حاضريم، ايشان فرمودند: نه آقا جان، خيلى ممنونم، اين ها ترتيب اش همين است كه مى بينيد، من قبلا محل كار و مطالعه ام زير زمين بود، اما خانواده و بچه ها گفتند كه آن جا براى شما ضرر دارد و مريض مى شويد، لذا كتاب هاى لازم را به اين اتاق منتقل كردند.
قدرى ميوه و گز در اتاق بود، استاد فرمودند: نمى دانم آقا چرا كسى از اين ها نمى خورد، چند روز است كه همين جا مانده است، شماها اقلا بخوريد، سپس استاد رفتند و چايى آوردند، من سينى را از دست ايشان گرفتم يك چاى هم براى خودشان گذاشتم .ايشان چند لحظه اى سر را پايين انداخته بودند و در حالت خاصى همراه با تفكر ساكت بودند، سپس فرمودند: آقا اينها چه بوده اند، اين علما و بزرگان گذشته چه طور موجوداتى بوده اند، چه مقدار اين ها زحمت كشيده اند، چقدر كاركرده اند، نمى دانم، اين ها فولاد بوده اند، از آهن و كوه هم سخت تر بوده اند، واقعا انسان متحير مى ماند. واقعا عجيب است !
وقتى چايى را خوردند، پس از چند لحظه اى كه در حال سكوت و فكر بودند فرمودند: هان، اشكال ما همين است، هر چه را چشم ديد مى خواهيم و انجام مى دهيم. الآن من چايى نمى خواستم، اما چشمم افتاد كه شما مى خوريد و روى عادت، من هم خوردم، همين است كه ماها كودن ايم. اين كه امام صادق عليه السلام فرمودند: چيزى را كه طبع مايل و نيازمند نيست نخوريد كه كودن بار مى آييد، همين است. هر چيزى را به محض عادت و اين كه چشممان افتاد، نبايد بخوريم و بياشاميم، اين تنبلى ها و كودنى ها مال همين است .
در پايان فرمودند: اصلا اين چايى ها چه اثرى دارند كه ما اين قدر مى خوريم، سپس با لبخنده شيرين خاصى فرمودند: اين چايى لايزيد الا بولا!!
فرجام قسم نا به جا
در سنه هزار و دويست و ده كه حقير به عزم زيارت بيت الله الحرام وارد بغداد شدم، چند يومى در بقعه متبركه كاظمين عليه السلام به جهت اجتماع، توقف اتفاق افتاد، در شب جمعه در روضه متبركه امامين همامين بودم با جمعى از احباء و همسفران و بعد از آنكه از تعقيب نماز عشاء فارغ شدم و ازدحام مردم كم شد برخاستم به بالاى سر مبارك آمدم، كه دعاى كميل را در آن موضع كامل با حضور قلب تلاوت نمايم.آواز جمعى از زنان و مردان عرب را بر در روضه مقدسه شنيدم كه به نحوى كه مانع از حضور قلب شد و صدا بسيار بلند شد به يكى از رفيقان گفتم: سوء ادب اعراب را ببينيد كه در چنين موضعى در چنين وقتى چنين صدا بلند مى كنند، چون صداى ايشان طول كشيد، من با بعضى از رفقا برخاسته كه به پائين پاى مقدس او آئيم تا ملاحظه كنيم سبب غوغا چيست، ديدم شيخ محمد كليد دار بر در روضه مقدسه ايستاده و چند زن از اعراب داخل روضه مقدسه شدند و يكى از آنها گريبان سه زن ديگر را دارد و مى گويد: كيسه پول مرا يكى از شما دزديده ايد و ايشان منكر بودند. گفت: در همين موضع متبرك قفل ضريح را گرفته، قسم به اين بزرگوار به ياد كنيد تا من از شما مطمئن شوم و گريبان شما را رها كنم .
من و رفقا ايستاديم كه ببينيم مقدمه ايشان به كجا مى رسد، پس يكى از زنان در نهايت اطمينان قدم پيش نهاده و قفل را گرفته و گفت: يا ابا الجوادين !انت تعلم انى بريئة؛ اى پدر دو جواد! تو مى دانى كه من از اين تهمت برى هستم. آن زن صاحب پول گفت: برو كه من از تو مطمئن شدم، پس ديگرى نيز قدم پيش گذارده به نحو اول تكلم نموده و برفت، سيم آمد و قفل را گرفته همين كه گفت: يا ابا الجوادين! انت تعلم انى بريئة؛ ديدم از زمين به نحوى بلند شد كه گويا از سر ضريح مقدس گذشته و بر زمين خورد و دفعة رنگ او مانند خون بسته چشم هاى او نيز چنين شد و زبان او بند آمد.پس شيخ محمد صدا را به تكبير بلند كرده و سائر اهل روضه نيز تكبير گفتند، پس شيخ امر كرد كه تا پاى او را كشيده در يكى از صفه هاى رواق مقدس گذاردند و مانيز مانديم كه ببينيم امر به كجا منتهى مى شود. آن زن چنين بى هوش بود تا حوالى سحر اين قدر به هوش آمد كه به اشاره فهمانيد كه كيسه پول آن زن را كجا گذارده ام بياوريد و بدهيد و كسان او چند گوسفند به جهت كفاره عمل او ذبح كرده تصدق كردند كه آن زن مستخلص شود و چنان بود تا صبح و در همان روز وفات يافت!
مكاشفاتی از آيت اله حسن زاده آملي به زبان ايشان
تشرف آيت اله حسن زاده آملي به زيارت ثامن الحجج (ع)
در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف ايام در اسم و فعل و حرف بودم و محو فراگرفتن صرف و نحو، در سحر خيزى و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم. در رؤ ياى مبارك سحرى، به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل كرده ام و به زيارت جمال دل آراى ولى الله اعظم ثامن الحجج على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه آلاف التحية والثناء- نايل شدم. در آن ليله مباركه قبل از آن كه به حضور باهرالنور امام عليه السلام مشرف شوم، مرا به مسجدى برد ند كه در آن مزار حبيبى از احباءالله بود و به من فرمودند: در كنار اين تربت دو ركعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه كه برآورده است. من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم، نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .
سپس به پيشگاه والاى امام هشتم سلطان دين رضا- روحى لتربته الفداء، و خاك درش تاج سرم- رسيدم و عرض ادب نمودم. بدون اين كه سخنى بگويم امام كه آگاه به سرّ من بود و اشتياق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصيل آب حيات علم مى دانست، فرمود: نزديك بيا، نزديك رفتم و چشم به روى امام گشودم ديدم آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود كه بنوش امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع كه گويى خواستم لبهاى امام را بخورم، از كوثر دهانش آن آب حيات را نوشيدم و در همان حال به قلبم خطور كرد كه اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم كه هزار علم و از هر درى هزار در ديگرى بر روى من گشوده شد.
پس از آن امام عليه السلام طى الارض را عملا به من بنمود، كه از آن خواب نوشين شيرين كه از هزاران سال بيدارى من بهتر بود، به در آمدم. به آن نويد سحرگاهى اميدوارم كه روز به گفتار حافظ شيرين سخن به ترنم آيم كه:
دوش وقت سحر از غصـه نجاتـم داد نــــد و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادنــد
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اينها به زكاتم دادنـد
تاثير ذكر لا اله الا الله
در شب جمعه يازدهم رجب 1388 ه. ق . مطابق 12/7/1347 ه.ش، بر اثر مراقبت و حضور، التهاب و اضطراب شديدى داشتم، و با برنامه عملى جناب استاد علامه طباطبايى - رضوان الله عليه - روزگار مى گذراندم؛ تا قريب يك ساعت به اذان صبح كه به ذكر كلمه طيبه )لا اله الا الله (اشتغال داشتم، ديدم سر تا سر حقيقت و همه ذرات مملكت وجودم با من در اين ذكر شريف همراهند و سرگرم به گفتن )لااله الا الله اند(؛ ناگهان به فضل الهى جذبه اى دست داد كه بسيار ابتهاج به من روى آورد. مثل اين كه تندبادى سخت وزيدن گيرد آنچنان صدايى پى درپى هيچ مكث و تراخى بر من احاطه كرد، و سيرى سريع پيش آمد كه هزار بار از سرعت سير جت سريع السير در فضا فزونتر بود، و رنگ عالم را بدان گونه كه ديده ام از تعبير ان ناتوانم. عجب اين كه در آن اثناء گفتم: چه خوش است كه به دنيا برنگردم، وقت اين معنى در دلم خطور كرده به ياد عائله افتادم كه آنها سرپرست مى خواهند، باز گفتم : آنها خودشان صاحب دارند، به من چه؛ تا چيزى نگذشت كه از آن حال شيرين باز آمدم و خودم را در آنجا نشسته بودم ديدم. ان الله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغيوب .
واقعه بعد از نماز صبح دوشنبه
در صبح دوشنبه 21 ع 2 سنه 1389 ه ق . بعد از نماز صبح در حال توجه نشسته بودم، در اين بار واقعه اى بسيار شيرين و شگفت روى آورده است كه به كلى از بدن طبيعى بى خبر بودم. و مى بينم كه خودم را مانند پرنده اى كه در هوا پرواز مى كند، به فرمان و اراده و همت خودم به هر جا كه مى خواهم مى برم. تقريبا به هياءت انسان نشسته قرار گرفته بودم و رو يم به سوى آسمان بود و به اين طرف و آن طرف نگاه مى كردم، گاهى هم به سوى زمين نظر مى كردم، در اثناى سير، مى بينم كه درختى در مسير در پيش روى من است خودم را بالا مى كشيدم يا از كنار آن عبور مى كردم يعنى خودم را فرمان مى دادم كه اين طرف برو، يا آن طرف برو، يا كمى بالاتر يا پايين تر، بدون اين كه با پايم حركت كنم، بلكه تا اراده من تعلق به طرفى مى گرفت بدنم در اختيار اراده ام به همان سمت مى رفت. وقتى به سوى مشرق نگاه كردم ديدم آفتاب است كه از دور از لاى درختان پيدا است، و فضا هم بسيار صاف بود، تا از آن حالت به در آمده ام، و خيلى از توجه اين بار لذت برده ام .
در اوايل كه با توجه مى نشستم خيلى دير حالت انتقال دست مى داد، و چه بسيار كه در حدود يك ساعت و بيشتر به توجه مى نشستم، ولكن ارتباط و انتقال و خلع حاصل نمى شد، و در اين اوان به فضل الهى كه به توجه مى نشينيم زود منتقل مى شوم. الحمدلله رب العالمين. پوشيده نماند كه هر چه مراقبت قويتر باشد، اثر حال توجه بيشتر و لذيذتر و اوضاع و احوالى كه پيش مى آيد صاف تر است .
واقعه بعد از نافله شب
در سحر شب يكشنبه 12 ج 1 ه. ق: 5/5/1348 ه. ش، بعد از اداى نافله شب و نافله و فريضه صبح، در اربعينى كه ذكر جلاله (الله) را هر روز بعد از نماز صبح به عددى خاص داشتم، بعد از اين ذكر به توجه نشستم كه ناگهان جذبه و حالتى دست داد و بدن به طورى به صدا در آمد و مى لرزيد آنچنان صدايى كه مثلا تراكتور روى سنگهاى درشت و جاده ناهموار مى رود، ديدم كه جانم از بدنم مفارقت كرد و متصاعد شد ولى در بدنى مثال بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدرى بالا رفت ديدم در ميان خانه اى هستم كه تيرهاى آن همه چوبى و نجارى شده است، ولى من در اين خانه مانند پرنده اى كه در خانه اى دربسته گرفتار شده است و به اين طرف و آن طرف پرواز مى كند و راه خروج نمى يابد، تخمينا در مدت يك ربع ساعت گرفتار بودم و اين سو و آن سو مى شتافتم، ديدم در اين خانه زندانيم، نمى توانم به در بروم، سخنى از گوينده اى شنيدم و خود او را نديدم كه به من گفت اين محبوس بودنت بر اثر حرفهاى زايد و بى خود تو است، چرا حرفها را نمى پايى؟
من در آن حال چندين بار خداى متعال را به پيغمبر خاتم براى نجاتم قسم داده ام و به تضرع و زارى افتادم كه ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد كه ديدم دريچه اى كه يك شخص آدم بتواند به در رود برويم گشوده شد از آنجا در رفتم، و پس از به در آمدن چندى به سوى مشرق در طيران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شد. و هنگامى كه از آن حبس رهايى يافتم، يعنى از خانه به در آمدم، آن خانه را بسيار بزرگ و مجلل ديدم كه در ميان باغى بنا شده است، و آن باغ را نهايت نبود و آن را درختهاى گوناگون پر از شكوفه سفيد بود كه در عمرم چنان منظره اى نديدم .
و مى بينم كه به اندازه ارتفاع درختها در هوا سير مى كنم به گونه اى كه رويم يعنى مقاديم بدنم همه به سوى آسمان است و پشت به سوى زمين، و به اراده و همت و فرمان خود نشيب و فراز دارم، و بسيار خداى متعالى را به پيغمبر خاتم و همه انبياء قسم مى دادم كه كشف حقائقى برايم دست دهد، در همين حال به خودم آمدم .
آن محبوس بودن چند دقيقه بسيار در من اثر بد گذاشت به گونه اى كه بدنم خسته و كوفته شده است و سرم و شانه هايم همه سخت درد گرفت، و قلبم به شدت مى زد. اى عزيزم اين نكته 320، از كتابم (هزار و يك نكته) را جدا حلقه گوش خود قرار ده، و آن اين كه: يكى از اهل ولاء كه با هم موالات داشتيم در مراقبتى به لقاء من رآنى فى المنام فقد رآنى فان لاشيطان لايتمثل بى تشرف حاصل كرده است، از آن جناب صلى الله عليه و آله و سلم ذكر خواست، حضرت فرمود: من به شما ذكر سكوت مى دهم .
واقعه بعد از نماز صبح جمعه
بعد از نماز صبح جمعه 15 ج 2 سنه 1389 ه ق . شهريور 1348 ه.ق . در حال توجه نشسته بودم، پس از برهه اى بدنم به ارتعاش آمد ولى خفيف بود، بعد از چند لحظه اى شنيدم شخصى با زبان بسيار شيوا و شيرين اين آيه كريمه را قرائت مى كند: ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما؛ ولى من آن شخص را نمى ديدم، و من هم از شنيدن آن آيه صلوات مى فرستادم، در آن حال يكى به من گفت: بگو يا رسول الله، و من پى در پى مى گفتم يا رسول الله. و پس از آن با جمعى از مخلوقى خاص محشور شدم كه گفت و شنود بسيارى با هم داشته ايم. بعد از آن كه از آن حال باز آمدم متنبه شدم كه تلاوت آيه فوق براى اين جهت بود كه روز جمعه بود، و ذكر صلوات در اين روز بسيار تاءكيد شده است .
واقعه اثر سجده
اين واقعه را در كلمه شانزدهم هزار و يك كلمه قرار داده ايم، از آنجا نقل مى كنيم :
در مبارك سحر ليله چهارشنبه هفدهم ربيع المولود 1402 ه. ق مطابق 23 دى ماه 1360 ه. ق، شب فرخنده ميلاد خاتم انبياء صلى الله عليه و آله و سلم و وصى او صادق آل محمد(ص) كه مصادق با شب شصتم از ارتحال حضرت استادم علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان بود، به ترقيم رساله انّه الحق به عنوان يادنامه آن جناب اشتغال داشتم، ناگهان مثال مباركش با سيماى نورانى حاكى از سيماهم فى وجوههم من اثر السجود برايم متمثّل شد، فتمثل لها بشرا سويا؛ و با لهجه اى شيرين و دلنشين از طيب طويت و حسن سيرت و سريرتم بدين عبارت بشارتم داد: (تو نيكو صورت و نيكو سيرت و نيكو سريرتى)، تا چند لحظه اى در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالى عليه، و افاض علينا من بركات انفاسه النفيسه .
واقعه شنيدن اذان
در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه 1387 ه. ق كه روز ترويه بود، در حالتى بودم كه ديدم صداى اذان به گوشم مى آيد و تنم مى لرزد، و مؤ ذن در پهلوى راست من ايستاده است، ولكن من به كلى چشم به سوى او نگشودم و جمال مباركش را به نحو كامل زيارت نكردم، فقط شبح حضرتش گاه گاهى جلوه مى كرد و پنهان مى شد؛ از شخص ديگري كه او را ديدم ولى نشناختم، پرسيدم اين مؤ ذن كيست كه بدين شيوايى و دلربايى اذان مى گويد؟ گفت: اين جناب پيغمبر خاتم محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم است، با شنيدن اين بشارت چنان گر يه بر من مستولى شده است كه از آن حال باز آمده ام .
رساله سير و سلوك و رمز توحيد
شب دوشنبه 23 ربيع الاول سال 1387 هجرى يكى از اساتيدم (حضرت آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى) را در خواب ديدم كه رساله سير و سلوكى را به من داده، فرمود: التوحيد أن تنسى غيرالله يعنى : توحيد اين است كه غير خدا را فراموش كنى. وقتى نزد ايشان رفتم و آن چه در خواب ديده بودم، بيان نمودم فرمود:
نشانى داده اندت از خرابات كه التوحيد اسقاط الاضافات
رؤ ياى شيرين و ضمانت حضرت رضا(ع)
راقم (حسن زاده آملي) گويد: در شب چهارشنبه بيست و نهم جمادى الاولى سنه 1405ه. ق: اول اسفند 1363 ه. ش چون پاسى از شب بگذشت، مزاج بناى بهانه را گذاشت، ولى از بيم آن تا دوازده نصف شب بيدار بودم و با خواب جنگيدم و براى هضم غذا صبر كردم و اكثر در حياط قدم مى زدم. بعد خواب شيرين بود و رؤ ياى شيرين تر كه به زيارت حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا عليهم السلام تشرف حاصل كردم. در ابتدا به اشارت تفهيم فرمود كه چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى، و پس از آن به عبارت تصريح فرمود كه ما ضامن چشم توايم. الحمدلله كه از اين بشارت آن ولى الله اعظم كه به لقب ضامن هم شناخته شده است، برايم يقين حاصل است كه هر دو كريمه من تا آخرين دقايق عمرم بينا خواهند بود، چون ضامنشان معتبر است. چنان كه مشمول الطاف ديگر آن حضرت نيز بوديم و هستيم .
و آن كه حضرت فرمود: چرا كمترخودت را به ما نشان مى دهى، شايد علتش اين بود كه در آن اوان بر اثر تراكم اشتغال درس و بحث و تصنيف و تصحيح مدتى به زيارت حضرت بى بى ستى فاطمه معصومه عليهاالسلام خواهر آن جناب توفيق نيافتم و تشرف حاصل نكردم. شگفت اين كه در آن شب اصلا انديشه آن جناب در خاطرم نبود.
رؤ ياى صادقانه
هر كسى در مدت زندگى خود خواب هايى مى بيند، اين كمترين وقتى در عالم خواب لوحى زرين را از دستى سيمين گرفت كه در آن به زيباترين خط درخشنده و فروزان با آب طلا نوشته بود: يا حسن خذ الكتاب بقوة. و نيز وقتى ديگر در عالم خواب مرحوم استاد علامه جامع علوم و معقول و منقول آقا شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى به من فرمود: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم علم الحكمة متن المعارف يا معرفة الحكمة متن المعارف كه در اين شك در بيدارى برايم پيش آمد و از اين گونه خوابها در القاى آيات و روايات برزخى برايم پيش آمد كه جداگانه در دفتر خاطرم ضبط كرده ام ولكن هيچ يك مانند اين دو واقعه در عالم خواب برايم شگفت نبود، يكى اين كه شبى در خواب ديدم كه كتابى خطى به اسمى خاص داراى جلدى چنين و چنان و آسيبى بدو رسيده و … كه فرداى آن شب آن كتاب را كتاب فروشى سيار برايم آورده. كه به حقيقت اوصاف كتاب در خواب و بيدارى يكى بود تفصيل آن را در دفتر ياد شده نگاشته ام .
و ديگر اين كه وقتى جلد اول تكلمه منهاج البراعة تمام شده بود شرح خطبه 236 آن به اتمام رسيد كه آخر آن اين است: حوطوا قواصى الاسلام. و كتاب براى چاپ حاضر شده بود، يكى از آشنايانى كه مريض شده بود برايم نامه نوشت كه هم من مريضم از من عيادتى بفرماييد و هم خوابى اين چنين شما را ديده ام. به عيادتش رفتم رو كرد به من و گفت: آقا من شما را در خواب ديدم كه با هم سفر كرديم از تونلى درآمديم كه در كنار آن تونل سبزه و مرغزار و نزهتگاه خيلى زيبايى بود و شما در آن جا رفتيد و نشستيد و مشغول نوشتن شديد و من به دست شما نگاه مى كردم كه داريد چه مى نويسيد. اين عبارت به چشم خورد: حوطوا.
بيدارى در خواب
در حدود سيزده چهارده ساله بودم، شبى در خواب ديدم كه در ميان باغى هستم، به انواع درختان ميوه دار آراسته. شخصى را مى بينم كه قدّى معتدل و قدكى بركى در بر و كلاهى كشيده بر سر دارد. سلام كرد و پرسيدم: كيستى؟ گفت: مولوى ام، گفتم :همان كه اشعار مثنوى دارد؟ گفت: آرى. گفتم: اگر راست مى گويى، چند بيت شعر بگو. رو به من نمود و اشارت به نهال پرتقالى كرد كه تازه پرتقال به بار آورده بود و ارتجالا دو بيت شعر در وصف پرتقال گفت. من از خوشحالى بيدار شدم و شبانه برخاستم و چراغ را روشن كردم و دفترم را برداشتم و آن دو بيت را يادداشت كردم كه مبادا از يادم برود. بعد از آن، چراغ را خاموش كردم و خوابيدم. صبح كه از خواب برخاستم، ديدم آن دو بيت را در خاطر ندارم. خيلى خوش وقت بودم كه ديشب تنبلى نكردم و يادداشت كردم. به سراغ دفتر رفتم، چند بار آن را ورق ورق كردم و چيزى نيافتم، تا پدرم، رحمة الله عليه، از حال من آگاه شد. ماجرا را به او بازگفتم. گفت : فرزندم، آن كه برخاستى و چراغ روشن كردى و در دفتر ضبط كردى همه در خواب بود. خواب ديدى كه بيدار شدى و در خواب بودى. باز باورم نشد و دفتر را ورق مى زدم تا بالاخره تسليم نظر پدر شدم .
خواب كتاب
گاهى رؤ ياها صادق است: يك بار خوابى ديدم و آن اين بود كه كتابى با مشخصات معين را از كسى خريدارى مى نمايم. كتابى كه جلد آن تقريبا كهنه شده و گوشه اى زا اوراق آن را هم گويى موش خورده است، فردا صبح در بازار همان كتاب را با عين همان ويژگى ها، در دست يكى از كتاب فروشهاى قم ديدم و آن را خريدم و الان هم پيش بنده موجود است !
الله اكبر، آخرين كلام
كلماتى چند از مرحوم حاج سيد حسين فاطمى قمى شاگرد حاج ميرزا جواد آقا در بيان احوال آن جناب (رضوان الله تعالى عليهما( عصر روز پنج شنبه پانزدهم شعبان هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى مطابق 16/8/1347 ه. ش در قم خدمت جناب سيد فاضل حجة الاسلام و المسلمين حاج آقا سيد حسين فاطمى قمى مشرف شدم تا آن روز او را نديده بودم. پيرمردى بود در حدود صد سال. پس از اداء آداب ورود از مرحوم آميرزا جواد آقا سخن به ميان آوردم به عنوان تشويق اين جانب در جواب به من فرمود: آقا كسى كه در اين اوضاعك از من در اين گوشه خبر بگيرد و دنبال احوال و آداب آقا ميرزا جواد آقاى ملكى (رحمة الله عليه) باشد معلوم است كه در او چيزى است .از جنابش اجازه خواستم غزلى را كه در همان روز گفتم برايش قرائت كنم غزلى كه مطلعش اين است:
بلبلان را آرزويى جز گل و گلزار نيست عاشقان را لذتى جز لذت ديدار نيست
اجازه داد و گوش فراداشت و تحسين فرمود. عرض كردم از مرحوم آقاى ملكى دستورالعملى به ما مرحمت بفرماييد. گفت: او خودش دستورالعمل بود شب كه مى شد ديوانه مى شد و در صحن خانه ديوانه وار قدم مى زد و مترنم بود كه :
گر بشكافند سراپاى من جز تو نيابند در اعضاى من
آخرين حرفش در بيماريش اين بود كه گفت: الله اكبر، و جان تسليم كرد.
قبر حاج ميرزا جواد آقاى ملكى
راقم سطور(آيت اله حسن زاده آملي) پس از آن كه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى آگاهى يافت، تا مدت مديدى مى پنداشت كه قبر آن جناب در نجف اشرف است، تا اين كه در شبى از نيمه دوم رجب هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى در حدود سه ساعت از شب رفته، با جناب آيه الله آقا سيد حسين قاضى طباطبايى تبريزى برادرزاده مرحوم آقاى حاج سيد على آقاى قاضى سابق الذكر، در كنار خيابان ملاقات اتفاق افتاد. با جناب ايشان در اثناى راه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى سخن به ميان آوردم و سؤ ال از تربتشان كردم، فرمودند: قبر ايشان همين شيخان قم نزديكى قبر مرحوم ميرزاى قمى صاحب قوانين است و لوح قبر دارد. من به محض شنيدن اين كه لوح قبر دارد از ايشان نپرسيدم كه در كدام سمت قبر ميرزاى قمى و چون با جناب آقاى آسيد حسين قاضى خداحافظى كردم شتابان به سوى شيخان قم رفتم كه مبادا در را ببندند، رفتم به شيخان و بسيارى از الواح قبر را نگاه كردم كه بعضى را تا حدى تشخيص دادم و بعضى را چون شب بود و برق هاى آن جا هم ضعيف بود تشخيص دادن بسيار دشوار بود؛ با خود گفتم حالا كه شب است و تاريك است باشد تا فردا، لذا داشتم از شيخان به در مى آمدم ولى آهسته آهسته كه باز هم نظرم به الواح قبور بود كه ديدم شخصى ناشناس از درب شرقى شيخان وارد قبرستان شده است و مستقيم به سوى من مى آيد تا به من رسيده گفت: آقا قبر ميرزا جواد آقاى ملكى را مى خواهيد؟ و مرا در كنار قبر آن مرحوم برد و از من جدا شد و به سرعت به سوى درب غربى شيخان رهسپار شد كه از قبرستان به در رود، من بى اختيار تكانى خوردم و مضطرب شدم و ايشان را بدين عبارت صدا زدم گفتم : آقا من كه قبر ايشان را مى خواستم اما شما از كجا مى دانستيد؟
آن شخص در همان حال كه به سرعت به سوى درب غربى شيخان مى رفت، صورت خود را برگردانيد و نيم رخ به سوى من نموده گفت : ما مشترى هاى خود را مى شناسيم.
مكالمه با حضرت سليمان
شخصى نزد بنده آمد و حالات عجيبى از خودش را برايم تعريف كرد به حدى كه به راستى غبطه حال او را خوردم. حالاتى برايش پيش مى آمد كه در آن حال، به خدمت حضرت سليمان مى رسيد و با ايشان صحبت مى كرد. بنده به ايشان گفتم كه دفعه آينده كه به خدمت ايشان رسيدى، از ايشان يك رمزى، يك كدى بگير كه هرگاه خواستى، به حضور ايشان نايل شوى! رفت و پس از سالى بار ديگر با حالتى مبتهج به اين جا آمد و گفت كه كد را از حضرت سليمان گرفته ام و هر موقع بخواهم، مى توانم ايشان را در عالم مكاشفه درك كنم.
در خدمت استاد
شب پنج شنبه 28/8/66 در معيت برادر فاضل شيخ جواد ابراهيمى (دامت توفيقانه) به منزل استاد حسن زاده رفتيم تا - طبق قرار قبلى - ايشان را به مركز تحقيقات باقرالعلوم بياوريم تا در جلسه گروه فلسفه دوستان شركت فرمايند.
درب منزل را زديم، استاد تشريف آوردند، گفتيم تا شروع جلسه چند دقيقه اى فرصت هست، استاد فرمودند: پس بفرماييد داخل تا من هم آماده شوم . اتاقى كه وارد شديم پر از كتاب بود، كتابهايى با جلدهاى چرمى قديمى كه همگى روى زمين چيده شده بود، و لذا جاى كمى در اتاق براى نشستن باقى مانده بود. به هر حال به گوشه اى نشستيم. دو تا ميز كوچك در دو طرف اتاق روى زمين گذاشته شده بود و روى هر يك نوشتجاتى ديده مى شد كه بعدا استاد فرمودند: يكى براى نوشت كتاب (عيون مسائل) است و ديگرى محل نوشتن درسهاى هيئت .
بنده خدمتشان عرض كردم: اگر مى خواهيد كتاب ها را مرتب كنيد، افتخار مى كنيم كه به شما كمك كنيم و براى اين خدمت حاضريم، ايشان فرمودند: نه آقا جان، خيلى ممنونم، اين ها ترتيب اش همين است كه مى بينيد، من قبلا محل كار و مطالعه ام زير زمين بود، اما خانواده و بچه ها گفتند كه آن جا براى شما ضرر دارد و مريض مى شويد، لذا كتاب هاى لازم را به اين اتاق منتقل كردند.
قدرى ميوه و گز در اتاق بود، استاد فرمودند: نمى دانم آقا چرا كسى از اين ها نمى خورد، چند روز است كه همين جا مانده است، شماها اقلا بخوريد، سپس استاد رفتند و چايى آوردند، من سينى را از دست ايشان گرفتم يك چاى هم براى خودشان گذاشتم .ايشان چند لحظه اى سر را پايين انداخته بودند و در حالت خاصى همراه با تفكر ساكت بودند، سپس فرمودند: آقا اينها چه بوده اند، اين علما و بزرگان گذشته چه طور موجوداتى بوده اند، چه مقدار اين ها زحمت كشيده اند، چقدر كاركرده اند، نمى دانم، اين ها فولاد بوده اند، از آهن و كوه هم سخت تر بوده اند، واقعا انسان متحير مى ماند. واقعا عجيب است !
وقتى چايى را خوردند، پس از چند لحظه اى كه در حال سكوت و فكر بودند فرمودند: هان، اشكال ما همين است، هر چه را چشم ديد مى خواهيم و انجام مى دهيم. الآن من چايى نمى خواستم، اما چشمم افتاد كه شما مى خوريد و روى عادت، من هم خوردم، همين است كه ماها كودن ايم. اين كه امام صادق عليه السلام فرمودند: چيزى را كه طبع مايل و نيازمند نيست نخوريد كه كودن بار مى آييد، همين است. هر چيزى را به محض عادت و اين كه چشممان افتاد، نبايد بخوريم و بياشاميم، اين تنبلى ها و كودنى ها مال همين است .
در پايان فرمودند: اصلا اين چايى ها چه اثرى دارند كه ما اين قدر مى خوريم، سپس با لبخنده شيرين خاصى فرمودند: اين چايى لايزيد الا بولا!!
فرجام قسم نا به جا
در سنه هزار و دويست و ده كه حقير به عزم زيارت بيت الله الحرام وارد بغداد شدم، چند يومى در بقعه متبركه كاظمين عليه السلام به جهت اجتماع، توقف اتفاق افتاد، در شب جمعه در روضه متبركه امامين همامين بودم با جمعى از احباء و همسفران و بعد از آنكه از تعقيب نماز عشاء فارغ شدم و ازدحام مردم كم شد برخاستم به بالاى سر مبارك آمدم، كه دعاى كميل را در آن موضع كامل با حضور قلب تلاوت نمايم.آواز جمعى از زنان و مردان عرب را بر در روضه مقدسه شنيدم كه به نحوى كه مانع از حضور قلب شد و صدا بسيار بلند شد به يكى از رفيقان گفتم: سوء ادب اعراب را ببينيد كه در چنين موضعى در چنين وقتى چنين صدا بلند مى كنند، چون صداى ايشان طول كشيد، من با بعضى از رفقا برخاسته كه به پائين پاى مقدس او آئيم تا ملاحظه كنيم سبب غوغا چيست، ديدم شيخ محمد كليد دار بر در روضه مقدسه ايستاده و چند زن از اعراب داخل روضه مقدسه شدند و يكى از آنها گريبان سه زن ديگر را دارد و مى گويد: كيسه پول مرا يكى از شما دزديده ايد و ايشان منكر بودند. گفت: در همين موضع متبرك قفل ضريح را گرفته، قسم به اين بزرگوار به ياد كنيد تا من از شما مطمئن شوم و گريبان شما را رها كنم .
من و رفقا ايستاديم كه ببينيم مقدمه ايشان به كجا مى رسد، پس يكى از زنان در نهايت اطمينان قدم پيش نهاده و قفل را گرفته و گفت: يا ابا الجوادين !انت تعلم انى بريئة؛ اى پدر دو جواد! تو مى دانى كه من از اين تهمت برى هستم. آن زن صاحب پول گفت: برو كه من از تو مطمئن شدم، پس ديگرى نيز قدم پيش گذارده به نحو اول تكلم نموده و برفت، سيم آمد و قفل را گرفته همين كه گفت: يا ابا الجوادين! انت تعلم انى بريئة؛ ديدم از زمين به نحوى بلند شد كه گويا از سر ضريح مقدس گذشته و بر زمين خورد و دفعة رنگ او مانند خون بسته چشم هاى او نيز چنين شد و زبان او بند آمد.پس شيخ محمد صدا را به تكبير بلند كرده و سائر اهل روضه نيز تكبير گفتند، پس شيخ امر كرد كه تا پاى او را كشيده در يكى از صفه هاى رواق مقدس گذاردند و مانيز مانديم كه ببينيم امر به كجا منتهى مى شود. آن زن چنين بى هوش بود تا حوالى سحر اين قدر به هوش آمد كه به اشاره فهمانيد كه كيسه پول آن زن را كجا گذارده ام بياوريد و بدهيد و كسان او چند گوسفند به جهت كفاره عمل او ذبح كرده تصدق كردند كه آن زن مستخلص شود و چنان بود تا صبح و در همان روز وفات يافت!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:34 توسط یوسف نورایی مطلق
|