شمارش معکوس عمر.....308

سپاس خدای تبارک وتعالی مالک ومولای من که 308ماه زندگی را به من عطا فرمود ای پروردگار متعال نام تو مقدس باد ملکوت تو به وقوع بینجامد اراده تو چنانچه در آسمانها نافذ است در زمین نیز به انجام برسد

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمعِ پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چون پیر از این قافله درماند
وآن پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبکسایه ی ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

زمان نه میگذرد و نه صدایی دارد. آنکه میگذرد ما هستیم و آنچه صدا میدهد ساعتمان است. زمان راه خود را در تاریخ با همان سکوت و خستگی ناپذیری فرو میبلعد که خورشید از مشرق طلوع و در مغرب غروب میکند.
تمدنهای بزرگ را واژگون میکند، یادمانهای باستانی را میفرساید و نسلها را یکی پس از دیگری حریصانه میبلعد. برای همین از تاراج زمان حرف میزنیم. زمان میجَود و خُرد میکند و ما همان کسانی هستیم که میان آروارههایش قرار داریم...
آدمی همیشه عاشق آن چیزیست که ندیده ،نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد. اما از آنچه فهم کرده و دیده ، ملول و گریزان است.
#فیه_مافیه
#مولانا
«یکی از ثقات نقل کرد که روزی در مجلس شیخ [بهاءالدین عاملی] ظاهر بودم و شیخ فرمود که: در یکی از بلاد روم شخصی را زیّ اَجامره و اَراذل ملاقات نمودم و او را بعد از تجسّس در غایت صفای باطن و مستجمع جمیع فضایل یافتم. یکی حضّار مجلس پرسید که: آن شخص شیعه بود یا سنّی؟ از این سخن، رنگ رخسارۀ شیخ سرخ شد و گفت: «أیّها المولوی! عاشقان را مذهب و ملّت خداست» و سخن را ترک نموده، برخاست و داخل خلوت شد».

ما بخواهیم یا نخواهیم روییدهی در این زوال زار جهانیم...
جهانی که همهی بهارهاش زاییده خزان هاست،همه روییدنهاش ثمره بریدنهاست!
ما ناگزیرانه از ترس فرعون فرسودگی و دل زدگی چاره نداریم جز اینک میل ها رو به نیل بیندازیم و بعد چشم امید به اتفاق بدوزیم.
اگر اقبال یار بشه، دامن آسیهای شامل حال بشه و این میل برسه به دلداری و به میزبانی که باید، اون وقته که حتی در این فرعونسرای دنیا هم ذوق ما پر میگیره و خوشا به حال انسانی که ذوق پرگرفته داره!
خوشا به حال انسانی که شوق شعله ورداره!
چنین انسانی معجزهاش شکافتن نیل روزمرگیهاست...

محکوم عشقم گرفتار یار
مثل پرنده هوادرا یار
مثل یه سایه به همراه یار
بود و نبودم به دلخواه یار
هرچی که یار گفت دلم گفت به چشم
از گل و خار گفت دلم گفت به چشم
هرجا که یار بود دلم گفت برو
با گل و خار بود دلم گفت برو
یار اگه جانانه خریدار شد
دل گل سرخ توی بازار شد
هوش و دل من به افسون یار
فکر و دل من پریشون یار
گوشه ی چشمام فقط جای یار
کار دو چشمام تماشای یار
یار اگه جانانه خریدار شد
دل گل سرخ توی بازار شد
وای گل سرخ دل من خار شد
هرچی شد از دست همین یار شد

308 ماه زندگی مبارک
“آدمی بر زمین نیامده که فقط نفس بکشد و روزها را بشمارد. رسالت او در این است که نوری شود در ظلمت، پلی شود میان دلهای تنها، و بذر امیدی بکارد در خاکی که نومیدی در آن ریشه دوانده. زندگی، میدان آزمون روح است؛ هر گامی که به سوی حقیقت و عشق برمیدارد، او را به سرچشمهٔ آفرینش نزدیکتر میکند. رسالت آدمی این است که خود را فراموش کند، تا جهانی تازه از دل او متولد شود."
انسانهای ناپخته
همیشه میخواهند
که در مشاجرات پیروز شوند...
حتی اگر به قیمت
از دست دادن "رابطه" باشد...
اما انسانهای عاقل
درک میکنند که گاهی
بهتر است در مشاجره ای ببازند،
تا در رابطه ای که
برایشان با ارزش تر است
"پیروز" شوند...
هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد ؛
مگر به " فهم و شعور " ؛
مگر به " درک و ادب " ؛
آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند !
و این قدرت تو نیست ؛
این " #انسانیت " است..🌹
هنر کتاب نخواندن
از قول ابوالفضل بیهقی نقل کردهاند که هیچ کتابی نیست که به یک بار خواندن نیارزد. حال آن که این قول از مشهورات بیاساس است. همۀ ما به تجربه دریافتهایم که بسیاری کتابها به یک بار خواندن نمیارزند و بسیاری کتابهاست که ارزش ورق زدن جدی هم ندارد. عدۀ بسیار معدودی از کتابها هستند که به بارها خواندن و آهسته خواندن و تأمل و تعمق میارزند. بسیاری کتابها فقط به درد ورق زدن میخورند. بعضی از کتابها را باید گزیدهخوانی کرد و بخشها یا فصلهایی را که به علاقه یا تخصص یا گمشدۀ تحقیقی ما مربوط میشود خواند.
امروزه با پدیدهای که کارشناسان کتاب و کتابداران «انفجار مطبوعات» اصطلاح کردهاند، مواجهیم. با تولید انبوه کتاب، که نه فقط خواندن بلکه خریدن کتاب را هم دشوار کرده است. شک نیست که در این ترافیک شدید، به آسانی و بدون برنامه و نقشه و تدابیر لازم نمیتوان راهی به دهی برد.
هیچ معیار عینی برای اینکه به ما بگوید چه باید بخوانیم وجود ندارد. مسأله «چه باید خواند» به ذوق و تجربه و تخصص شخص خواننده بستگی دارد.
در برابر سیل انتشارات بیشتر مسألۀ «چه نباید خواند» مطرح است؛ هنری میلر نویسندۀ بزرگ معاصر امریکایی در کتابی که از تجربههای کتابخوانی و کتابشناسی خود نوشته است به هنر شگرفی اشاره میکند که همانا «هنر کتاب نخواندن» است. نه این هنر که نباید کتاب خواند، بلکه این هنر که چه کتابهایی را نباید خواند.
خیلیها به جای آن که مجذوب یک کتاب باشند، مرعوب اهمیت کلاسیک یا شهرت آنند، و با آن که به ذائقه خود آن را ناگوار مییابند، گرفتار رودربایستی و ریای علمی-هنری میشوند، و بدون هیچ حظ روحی یا بهرۀ علمی کتاب نامطبوع نامأکول را به زور فرو میدهند. فقط برای آن که آن را خوانده باشند.
یکی دیگر از عوارض رودربایستی در کتابخوانی این است که گاهی خوانندهای چندان که در کتاب نامفهوم و بیبار پیش میرود و حاصلی نمییابد، همچنان دست از کوفتن آهن سرد، یا آب در هاون برنمیدارد و بدون حضور قلب، انجام وظیفه یا بهتر بگوییم رفع تکلیف میکند. گویا فقط میخواهد آمار کتابهای خوانده شدۀ خود را بالا ببرد.
گروهی تصور میکنند هرچه بیشتر کتاب بخوانند، بهتر است، یعنی دانشمندتر میشوند. در پاسخ به این غلط مشهور باید گفت مهم این است که هرچه بهتر کتاب خوانده شود، و کتابهای هرچه بهتر، نه هرچه بیشتر. دانشمندترین آدمها، پرخوانترین آدمها نیستند، و پرخوانترین آنها هم دانشمندترین آدمها نیستند. پرخوانی اگر هم برای دانشمند(تر) شدن لازم باشد، کافی نیست.
کتابخوانان به طور کلی به دو دستۀ عمده تقسیم میشوند: ۱. ژرفارو، ۲. پهنارو. ژرفاروها به کم و گزیده خواندن علاقه دارند و وحدتگرا هستند. پهناروها به بیشتر و گستردهتر خواندن و شیوۀ دایرةالمعارفی علاقه دارند و کثرتگرا هستند. نگارنده بر آن است که بهتر است هر کتابخوانی، با هر تخصصی که دارد، تا ۳۰ سالگی پهنارو باشد، و هرچه به دستش میرسد و برایش دندانگیر است به ویژه ادبیات بخواند، ولی از آن پس برمبنای تجربۀ مطالعاتی که تا آن زمان میاندوزد، ژرفارو شود.
آخرین بند این مقاله دربارۀ ضرورت تندخوانی است. اگر ناگزیر از پرخوانی باشیم، لامحاله ناگزیر از تندخوانی هم هستیم. کتابخوان حرفهای کسی است که به جای خواندن کلمات، سطور را میخواند. شاید بتوان گفت در هر نگاه یا حرکت چشم نیمسطر را. اگر نویسندهای گرفتار دراز گویی باشد آیا باید خواننده بردهوار، رشتهای بر گردن خود بیندازد و به دنبال او رهسپار شود؟ هرگز. چنین کتابهایی را باید جسته جسته یا بریده بریده خواند.
اینها که گفته شد، قانون و قاعدۀ مسلّم و مُحرزی نیست بلکه اظهارنظر سلیقهای و شخصی است وگرنه شیوههای کتابخوانی، و نیز چم و خم هنر کتابنخوانی، به عدد انفس خلایق است.
#بهاءالدین_خرمشاهی
#سیر_بی_سلوک
.

همانطور که به زندگی مردمِ پانصد سال قبل با وحشت نگاه میکنیم،
تصور میکنیم مردمِ پانصد سال بعد، به ما و یقین های امروز ما خواهند خندید.
آنها به اینکه ما چطور اجازه میدهیم پول و شغلمان زندگی مان را تعریف کنند، خواهند خندید.
آنها به این خواهند خندید که چطور از ستودن آدم های مهم زندگی مان واهمه داشتیم،
اما چهره های عمومی را که شایسته ی هیچ چیزی نبودند ستودیم.
آنها به رسوم و خرافات، نگرانی ها و جنگ های ما خواهند خندید؛
از ظلم های ما تعجب خواهند کرد.
آنها هنرمان را بررسی و بر سر تاریخمان بحث خواهند کرد.
آنها حقایقی را درباره ی ما خواهند فهمید که هیچ یک از ما اکنون درباره شان چیزی
نمی داند.
و آنها هم در اشتباه خواهند بود. فقط کمتر از آن حدی که ما در اشتباه بودیم.......

پروردگار هستی بخش من!
بر بهترین برگزیده ات محمد و خاندان مکرّم و معظّمش بهترین سلامها و صلواتها را ارزانی دار
مرا بشنو، آن هنگام که دست دعا به درگاه بی نیازت بلند می کنم و از عمق جان، صدایت می زنم و میخوانمت ای شنوای مهربان
دلبرم!
مرا ببین و توجه ات به این دلداده کمترین باشد، آن هنگام که با تو مناجات می کنم، عشق دلربا و دل انگیز من...
مأمن امنم!
من به سوی دامان پر مهر تو گریخته ام و به زاری و درماندگی و بی پناهی، به تو پناه آورده و بر درگاه کبریائی ات به عجز و انابه و خواهش و تمنا ایستاده ام و به لطف و پاداش و دست مرحمت تو امیدوارم ای پناه آرامش من...
پرده پوشِ آگاه به اسرار!
تو از من آگاهتری به من از خودم به خویشتن؛ و آنچه در درون دارم را به خوبی می دانی و نهانم را می شناسی و بر حوائج و خواسته های قلبی ام احاطه و آگاهی داری
از وجود مقدس تو و به اراده حکیمانه ات، پای بر دنیای خاکی نهاده ام و کار بازگشت به آخرت و خانه ابدی ام بر تو پوشیده نیست
زبان نمی چرخانم مگر تو از آنچه می خواهم به زبان آورم مطلعی و خواهشی از تو نمی کنم مگر به خواسته هایم واقفی و امیدواری ای نسبت به عاقبتم در دل ندارم که بر تو پنهان باشد
سید و سرور و مولای من!
هرآنچه تو مقدر نمایی و به اراده و خواست تو جاری شده باشد، از آغاز زندگی ام تا پایان حیات دنیایی ام، همه و همه، در پیدا و پنهان لحظه هایم هویداست؛ و بر من روشن است که تنها و تنها به دست توست و نه به دست غیر تو، فزونی و کاستی، و سود و زیانم؛ ای صاحب تقدیرها و ای دلیل تثبیتها و تغییرها
نازنین معبود بی همتای من!
یقین دارم که همه چیز در دست توست و آنچه تو بخواهی می شود و چنانچه اراده تو بر چیزی تحقق نیافته باشد، نمی شود که نمی شود؛ پس اگر تو از خودت و نعمتها و رحمتت محرومم سازی، کیست که متنعمم سازد و روزی ام بخشد؛ و اگر خوار و بی یار و حقیر و فقیرم سازی، کیست آنکه مرا یاری دهد و نصرتم نماید، ای پناه بی پناهان و یاری رساننده بی یاوران و تنها ماندگان....
مهرآفرین مهربانم!
به گناه می افتم و ارزان میفروشم بهشت جاودانم را به دنیای ناپایدار، و خویش را به بلای اعمال ناپسند خود، گرفتار می کنم؛ اما همچون کودک خطاکاری که از ترس تنبیه مادر، خود را به آغوش مهربانانه اش می افکند، به تو پناه می آورم و سر بر بالین مهر تو می گذارم ای محبوب خطاپوش و معشوق توبه پذیر من
رفیقِ بی رفیق و نازِ بی نیاز!
اگرچه گناهانم مرا از شایستگی دریافت رحمتت محروم می سازد اما فضل و بزرگواری ات چنان است که تو را سزاوار بخشش و لطف نموده و بر من چنان کنی که در شأن و مرتبه توست، نه آنسان که در اندازه ناچیز من است
ای صاحب و مولای دَم و بازدمم!
منِ هیچِ کمترینِ بی مقدار، با تمام هستی و وجود و موجودیتم در پیشگاه با عظمت تو ایستاده ام و دلم روشن است به حُسن نظر و توجه کریمانه ات؛ اعتمادی عمیق از سوی تو بر پهنه قلب فقیر و کوچکم سایه افکنده است؛ یقین دارم که تو بر من مهربان تری از من به خودم و وا نمی نهی دلی را که به اذن تو، از آنِ توست؛ تو به پرده عفوت، زشتی معصیتم را پوشانده ای و آنچه را شایسته خودت بوده است بر بنده گنهکار روسیاهت جاری و ساری نموده ای، که اگر جز این بود، اجازۀ به زبان راندن چنین کلمات و جملات عاشقانه و عارفانه ای را در محضر ربوبی تو نمی یافت
کریم بخشایشگر من!
چه کسی سزاوارتر از تو برای گذشت و آمرزش؟ کریم، پشیمانی را پوزش تلقی می کند و پوزش را فعل نیک و عمل صالح قلمداد می نماید؛ می ترسم! به عزت و جلال تو می ترسم که ناقوس مرگم به صدا در آمده و ثانیه های معکوس فرصت حیات دنیایی ام به شمارش افتاده باشد، در حالیکه عملم مرا به قرب و نزدیکی تو نرسانده و کردارم مرا از تو دور و دورتر نموده است؛ پس با چنین نجوای جانسوزی در مقابل دریای لایزال کرامت و بزرگواری ات زبان به اعتراف گناهان گشوده ام تا وسیله ای برای ورود به خیل آمرزیدگان و واردشدگان به درگاه رحمتت باشد؛ ببخش و درگذر از کسی که با زندگی بر مبنای نفسانیت، بارکش هیزم جهنم خویش گردید که بیشمار افسوس و فغان بر من و عاقبتم خواهد بود چنانچه نیامرزی ام و پاک و بی آلایشم ننمایی
عزیزتر از جانم!
لحظه ای بر من نگذشت مگر آنکه در زیر سایۀ کرامت و رحمت تو روزگار گذرانیده ام؛ پلکی باز و بسته نشد مگر به اراده تو، دمی به بازدمی نرسید مگر به خواست تو، تاپ تاپ قلبم ادامه نیافت مگر به میل و محبت تو؛ تو نعمت حیاتم بخشیدی و از ذلت نیستی به عزت هستی ام رساندی و نیکی ات بر من در روزهاى زندگی ام پیوسته بود، پس نیکى خویش را در هنگام مرگم از من قطع مکن و ناامیدم مگردان در ساعاتی که جز تو دستگیر و پناهی ندارم و پشتوانه قادری را به غیر تو، حتی نمی توانم متصور باشم؛ حقیقتا چگونه می توانم از حُسن توجهت پس از مرگم ناامید شوم؟ درحالیکه در طول زندگی ام مرا جز به نیکى و مهربانی سرپرستى نکردى. مرا به خودم واننهادی و در کشاکش روزهای سخت و دشوار، تنها پناه آرامش و اطمینانم بودی. نازم را کشیدی در حالیکه من نیازمند بودم و تو بی نیاز؛ دستم را گرفتی در حالیکه من فراری بودم و تو آرام و قرار؛ به من چنان مشتاق بودی که گاه از شدت شوق تو به خودم، شرم تمام وجودم را می گرفت؛ تو چنین بوده ای با من در روزهای دنیایم، پس چگونه رهایم خواهی کرد در شبهای قبر و وحشت قیامتم؛ نه، هرگز! پناه می برم از شر نفس سرکش و عصیانگرم به تو که تنها پناهگاه امن و بی منت دو دنیای منی، ای عشق ازلی و ابدی ام...
شاهنشاه بی همانند و امیر بی گزند!
کریمان هنگام لطف و بخشش به خویش می نگرند و عطا می کنند و امور را سامان می بخشند؛ تو که خالق کرامتی و مبدأ جود و سخا، امورم را چنانکه سزاوار شأن و مرتبه توست بر عهده گیر؛ و به سوی من از منظر فضل و بزرگواری ات نظر انداز، که من درمانده در راهم و نیازمند دستگیری و بازگشت پر لطف و عنایتت به سوی گناهکاری که در جهالت و نفسانیت خود فرو رفته و سراپایش با حجابهای ظلمانی معاصی، پوشانده شده
حبیب دل و طبیب مشکلم!
تو آبرویم را در دنیای زودگذر و نابود شدنی نبردی و گناهانی را از پوشاندی که بر پوشاندن آها در آخرت، محتاج ترم. دوستی به خرج دادی و چونان عاشقی که حتی اندک مشقتی بر معشوقش نمی پسندد، درد بی آبروئی ام را در سرای ناپایدار بر من نپسندیدی و عصیانم را در دنیا بر هیچ یک از بندگان شایسته ات آشکار نکردی؛ تو حتی در هنگام عرضه اعمالم به امام زمانم، آبروداری کردی و نگذاشتی پیش آن دردانه خلقت و باقی مانده ات بر روی زمین، شرمنده و خجل شوم پس مرا در صحرای محشر و روز قیامتت در برابر دیدگان مردم خوار و رسوا مکن که هیچ عذابی بالاتر از شرمندگی در روز حساب نیست
آرامش جانم!
آنچه مرا به گسترده تر شدن آمال، وسیع تر شدن آرزوها و جسورتر شدن نسبت به عرضه حاجات و درخواستها واداشته، وسعت اقیانوس بی کران جود و محبت توست؛ چراکه در تمامی لحظه های حیات و زیست ابدی ام، این عفو توست که از عملم برتری یافته و والاتر است.
سلطان قلبم!
من بد کنم و تو غضب کنی؛ من بیراهه روم و تو خشم گیری؛ من غلط باشم و تو ناخشنود گردی؛ من هرچه باشم، هر که باشم، بنده توأم و دوستدار لقا و دیدارت؛ این کمتر از ذره را از آفتاب عالمتاب وجودت محروم نساز ای رَبِّ ذره پرور و رحیم دستگیر؛ پس آنگاه که در روز میعاد و ساعات سخت حساب، مشغول حکم کردن در میان بندگانت هستی، منِ ناچیز اما شیدا و مشتاق را به دیدار خودت مسرور و مشعوف ساز ای زیبای بی مانند و مونس و محبوب بی همانند
عذرپذیر بینظیر و درگذرنده از قصور و تقصیر!
اشتباه و گناه از ناتوان جاهلی چون من صادر می گردد و چشم پوشی بر توانای مطلقی چون تو زیبنده است، پس ببین که عذرخواهى من از پیشگاه با عظمتت، چونان عذرخواهى کسى است که از پذیرفتن عذرش بی نیاز نگشته و بر عمق اعمال شنیع خویش واقف و نادم است، پس عذرم را بپذیر و از اعمال نفس محور، افعال شیطان پسند و کردار سرشار از شرمساری ام بگذر، اى کریم ترین کسی که بدکاران و خطا پیشگان از او پوزش خواستند و طلب عفو و گذشت دارند...
پناه اَمنِ من!
به که روی آوَرَم که رویم را زمین نزند و از که درخواست کنم تا خواسته ام را بی هیچ منتی برآوَرَد جز تو ای مولای زمین و آسمان و خالق بی همتای آفریدگان؛ اینهمه لطف و بزرگواری تو مرا نسبت به وجود پر محبتت، طمع کار نموده و چشمم را به دستانِ همیشه بازِ با کرامتت دوخته، پس حاجتم را روا نگشته، برمگردان؛ و طمع ام را قرین نومیدى مساز، و آرزویم را از خود مَبُر.
صاحب آرامشم!
جهنم، نتیجه بدکرداری من است و این منم که با عمل به نفسانیتم، از تو دور می شوم و پای در آتش اعمالم می نهم؛ باور دارم که تو مرا برای بهشتت آفریده ای، نه هیزم جهنم! اگر سوختن و شرمساری و خواری ام را می خواستى، هرگز هدایتم نمی نمودى و راههای سعادت جاودان را بر نمی گشودی، و اگر رسوایی و رنج و بیچارگی ام را اراده کرده بودی، عافیت و سلامتم نمی بخشیدى؛ من هیچگاه این گمان باطل و ناامیدیِ شیطانی را به تو ندارم که مرا در حاجتى که عمرم را در طلبش سپرى کرده ام، از درگاهت بازگردانى و دست خالی ام بگذاری
معبود کریم و بی نیاز من!
من با پایبندی به آداب سپاسگزاری ات، ادب می شوم و در مسیر شُکر توست که تربیت شده و از میوه های شیرین قرب و شهود، خواهم چشید؛ چگونه سپاست نگویم که نفسم به اراده ات بند است و مرا از هیچ به هستی آورده ای؛ بر سر سفرۀ باکرامت تو روزی می خورم و هیچ ندارم مگر به لطف و بزرگواری ات؛ حتی زبان تشکر را هم تو به من داده ای و منت نهاده ای و اجازه فرمودی تا کمتر از موری به درگاه فرا سلیمانی ات، سر ارادت و تعظیم فرود آوَرَد؛ تو را سپاس ای که کلمات از ابراز شکر در برابر عظمت نعمت و محبتت عاجز و ناتوانند؛ تو را سپاس، سپاسى ابدى و جاودانه، همیشگى و بی پایان، سپاسى که افزون شود و نابود نگردد، آنگونه که تو بپسندى و خشنود گردى جان و جانان من؛ من چه دارم جز تو! من چه هستم جز بنده ای از بندگانت! من چه خواهم بود و چه سرنوشتی در انتظارم است، مگر آنچه در محکمه عدل تو تعیین می شود از صاحب فضل و محبت، ای محبوب مقربین و معشوق مشتاقین! اگر مرا بر جرمم بگیرى و مواخذه کنی، من نیز تو را به عفوت بگیرم و دست به دامان عطوفتت شوم، و اگر به گناهان و زشتی هایم بنگرى، جز به آمرزش و زیبائی ات نگاه نیاندازم، و اگر مرا وارد دوزخِ اعمالم نمایی، اهالی آن را آگاه کنم که تو را دوست دارم؛ تو را از عمق وجود خطاکار اما عاشقم دوست دارم ای دوست داشتنی ترین وجود عالم؛ چه جای تعجب، از چنین دوستی عمیقی، درحالیکه من از توام و به نَفَس و اراده تو حیات یافته ام؛ آغاز و سرانجامم تویی و بازگشتی وجود ندارد مگر به سوی تو؛ تو در من میل به کمال و خودت را به ودیعه نهاده ای و راههای رسیدن به آغوش کبریائی ات را بر من گشوده ای؛ اگر عملم در برابر شأن و منزلت عبودیت و طاعتت، کوچک و حقیر بوده، همانا از سر امیدواری به رحمت و لطف تو، آرزویم بزرگ و بی حد و حصر است و همواره در برابرت، با بلندنظری و حسن ظن، حاضر شده ام دلارام روحبخشم
قربانت شوم!
تو را نیازی به اثبات قدرت بیکرانت برای موجودی حقیر و ناتوان نیست؛ تو کجا و این ضعیفِ نحیفِ ناچیز کجا! منی که در صفحه وسعت بی پایان کتاب آفرینشت، حتی نقطه ای هم به حساب نمی آیم را چه به عرض اندام و ابراز وجود در پیشگاه لایزال و کرانه ناپدیدت؛ تو چنان بزرگ و رئوفی که چگونه میتوان از بارگاهت با نومیدى و محرومیت بازگشت، درحالی که خوش گمانی ام به تو و بخشندگی ات این بوده که مرا نجات یافته و بخشیده باز می گردانى
همراه کودکی، جوانی و پیری ام؛ عشق همیشگی ام!
به خودم و به بهشت در انتظارم و به دامان آرامبخش و روح انگیز تو بُخل ورزیدم و خودم را محروم از سعادت همنشینی با تو نمودم و عمرم را در آزمندى غفلت از تو نابود ساختم و زندگی و انرژی و ظرفیتهای وجودی ام را در جهل نسبت به معرفت و شناخت تو و فلسفه خلقتم، تباه کردم و جوانی ام را در مستى و سرگردانیِ دورى از تو پیر نمودم.
سرم را بالا گرفتم و با تکبر گام برداشتم و در روزگار غرور، نسبت به تو، بیدار نشدم و تواضع و فروتنی اختیار ننمودم. گمان کردم که همیشه سالمم و همواره خواهم توانست، گلیم خود را از آب بیرون بکشم و از این روی، نسبت به کردار و توان ناچیز خویش، غِرّه گردیدم و در وقت لبیک گفتن به خواهش های نفسانی ام، از خشم و ناراحتی تو آگاه نگشتم و با بی ادبی و بی تفاوتی، روزگار گذرانیدم؛ بیراهه رفتم و راه انگاشتم، در چاه شدم و سراب مهتاب را ماه پنداشتم! دستم بگیر که بدکرده ام و پشیمان و سربزیر به درگاهت آمده ام؛ قربان رأفت و مهر و عذرپذیری ات، ارباب قلبم....
سَروَرَم!
به گوشه نظری، تاج بندگی ات را بر سرم نهادی و توفیق عبد تو بودن را نصیبم کردی؛ من مفتخرم که خدایی چون دارم؛ خدایی که مهربانی اش بر غضبش پیشی گرفته و بنده پروری اش، صاحبان خِرَد را متحیر ساخته است. پس بنگر به منی که بنده تو و فرزند بنده توام، در پیشگاه لطفت ایستاده ام، و از سر کرامت و بزرگواری ات به حضرتت متوسّلم و خویش را به وجود رئوفت متصل ساخته ام
اکسیر حیات من!
من اگرچه مخلوق تو هستم و به واسطه فیضت حیات یافته ام اما همچنان در زندان نفسانیت خویش اسیرم و در تمام این سالهای زندگی ام، گستاخانه خود را در مقابلت قرار داده و با شرکی خفی، مشغول بی حیائی در محضر ربوبی تو بوده ام؛ تو را حاضر و ناظر بر خویش نیافتم و جسارت و بی ادبی را در حق صاحب و مولای خود، از حد گذرانیدم؛ بیزارم از هرآنچه با عمل به اوامر شیطانی نفس اماره ام نمودم؛ بیزارم از خودم! از این خودِ دور گشته از ریشه های مقدس و الهی خویش؛ بیزارم از اینهمه ناسپاسی و جرأت تعدی و گناه و خودخواهی؛ بیزارم و سرافکنده و شرمگین! مرا ببخش که سخت پشیمان و تائبم و عاجزانه درخواست گذشت میکنم؛ زیرا گذشت، صفتى درخور لطف و مهربانی و کرَم توست
مالک و فرمانروایم!
نفس سرکشم مرا به بدی امر می کند و دشمن قسم خورده ام حجابهای اغواگر و فریبنده را بر روی چشمان عقل و قلبم می کشد تا مرا بیش از پیش از تو دور و دورتر کند؛ من ناچیزتر و ناتوان تر از آنم که بتوانم به تنهایی در این کارزار همیشگی فرعون و موسای وجودم، پیروز گردم و سر سلامت به در آورم؛ مگر آنکه تو رحم نمایی و امدادم کنی؛ مگر تو همراهم شوی و به کمک این بنده ناچیزت بیایی و به نگاه عزت آفرینت، از بلای جهل و اعمال قبیح و نفس محور، نجاتم دهی؛ که به مهربانی ات قسم ای قادر قدرقدرت عالم، مرا به تنهایی و به بدون یاری تو هرگز نیرویى نیست که خود را بوسیله آن از عرصه نافرمانی ات بیرون برم، مگر آنگاه که به محبّتت دستگیرم گردی و بیدارم سازى، تا آنچنان که خواستى و مرا برایش خلق نموده ای باشم و بر مبنای فلسفه خلقتم زندگی کنم. میدانم که رهایم نمی کنی و هرگز مرا به خویش وا نمی نهی چرا که تو عاشق منی، پیشتر از آنکه تو را بشناسم و عشقت در وجودم جوانه زده باشد، ای معشوق و محبوب زوال ناپذیر من! پس تو را شکر گذارم و سپاس بی پایان و بیشمار دارم، چراکه بر من منت نهادی و لطف وصف ناشدنی ات را نصیب و قسمت کردی و اجازه ورود به آستان کرامتت را بر من عرضه داشتی و دلم را از لایه هاى تاریک غفلت از حضرتت پاک نمودى.
فریبای سخاوتمند من!
قربان نگاهت شوم؛ فدای آن نظر که از سوی تو بر من افتد؛ آنکه نگاه تو بر وی دائم شود، بیگمان کارش محکم و قائم گردد؛ عنایت فرما و بر من نظر کن، نظر به کسی که تو خواندی اش که راه یافت و تو صدایش کردى و با امدادت، مشتاقانه اجابتت کرد، و به واسطه نصرت و یاری ات، نسبت به آنچه با میل تو بدان گماشته شد، تسلیم گشت و راه خضوع و اطاعت در پیش گرفت. تو همانی که از رگ گردن به من نزدیکتری و با آنان که تو را به دوستی برگزیده اند و فریفته مهر و محبتت شده اند، قرین و همنشینی؛ اى نزدیکى که از فریفتگانش دور نمی شود، و اى سخاوتمند و گشاده دستی که از دلبستگان و آرزومندانش، لطف و پاداشش را دریغ نمی کند.
نور چشمم و مالک قلبم!
دل، سرای توست و این توئی که مالک بلامنازع این سینه ای؛ هیچ کس را یارای ورود به خانه تو نیست مگر به خواست تو؛ اگر رهایم کنی، با غفلتی عمیق و جهالتی سخت، مِلک تو را چراگاه شیاطین خواهم کرد و این سرسرای سبز و زیبا و گلستان دلفریب را به مزرعه ای سوخته و طاعون زده تبدیل خواهم نمود؛ و چنانچه دستگیرم باشی و نصرتم دهی، آنگاه دیگر به واسطه توست که کسی یا چیزی وارد قلبم خواهد شد و به راه تو و برای تو، بر زیبایی و خرّمی و پاکی و طراوت دل و وجودم خواهد افزود؛ پس رحمی کن و قلبی به من عنایت فرما، که اشتیاقش مرا به تو نزدیک کند، و دوست داشتنی هایش مرا در تو محو نموده و غوطه ور در اقیانوس لایتناهی رحمتت سازد؛ و زبانى را به مخلوق کمترینت هدیه کن که کلامی نگوید و جمله ای صادر ننماید مگر صادقانه و عاشقانه و عارفانه؛ زبانی که بهترین گفته ها را بیان دارد و در راه خدمت و عبودیت و محبت به تو و تحقق خواست تو، حتی لحظه ای تعلل و ذره ای انحراف نداشته باشد و گفتارم همگی به جانب تو بالا برده شود.
من به خوبی میدانم که تو از خرجِ چشمهایم در مسیر حرام، بیزاری و این امر را خلاف امانتداری تلقی کرده ای؛ من به خوبی می دانم که دیدگانی به سعادت دیدارت نائل می آیند که از دیدنی های حرام عالم، چشم پوشی کرده اند و صرفا چشم به حقیقت وجود تو دارند و این موهبت دیدن را صرف دیده شدن در محضر قدسی تو می نمایند نه زنجیر شدن به افسار پلید و اغواگر ابلیس؛ آن بینایی مقدسی که تنها و تنها در مسیر حلال و رضایت تو به کار گرفته شود و نگاهى که شایسته و حق بودنش، آدمی را به تو نزدیک نماید
تکیه گاه محکم و استوارم!
ارزش هر کس به چیزی است که دوستش دارد و شناخته شدن هر فرد به کسی است که با او بیشتر مأنوس و همنشین است. خوشا به حال آنانکه با دوست داشتن تو ارزش یافته اند و به دوستی و اُنس تو شناخته می شوند؛ چون کسی که به تو شناخته شد، ناشناخته نیست، و آشنای آسمانها و عرشیان است و محبوب تو و مقربان و فرشتگانت. بر که می توان پناه برد و به چه چیز می شود تکیه کرد که هیچگاه سست و ویران نگردد و خوار و ذلیلت ننماید به غیر تو ای عزیز عزت بخش و رفیق بزرگی آفرین؛ آنکه به تو پناهنده شد خوار نگشت، و هرکه را تو به او روى آورى برده نیست و سروری و والایی یافته و به اوج سعادت و نهایت رضایت و آرامش لایزال و ابدی خواهد رسید....
پناهگاه امن و آرام من!
به عنایتت دریافتم که راه های رسیدن به شاهراه هدایت و قرابت تو، بسیارند و هرکس به شیوه ای که به دور از هر نفسانیتی، با شاکلهٔ وجودی و فهم عقلی و قلبی اش از شریعت تو دریافت کرده است، سالک صادق طریقت حقیقت می شود و به مدد تو، به سعادت همنشینی با تو نایل می آید و چه عزتی والاتر از راه یافتن به جوار قدسی ات؛ که هرکه به تو راه یابد به نهایت روشنایی رسیده است و بر قلهٔ هویدایی حقایق٬ نور مافوق نور وجود مقدست را به نظاره خواهد نشست.
و آنکه از غیر تو بریده و تنها به تو توجه قلبی و عملی پیدا کند و همه احساس و افکار و کردار خویش را برای تو و به سوی تو خالص و پاک سازد٬ در پناه توست و از اجیر شدن توسط نفس سرکش و ناسپاس و وساوس ناس و ابلیس خناس رهایی یافته است؛ پس من به تو پناه می برم ای پناهگاه هر بی پناهی که به تو پناه آورد، که هرکه پناهش شوی، طعم تلخ بی پناهی را نخواهد چشید.
ای امیدواری هماره و چاره هر بیچاره!
من با بلندنظری بسیار و آرزویی بیشمار٬ بر ساحل دریای کرامت و مهربانی ات سکنی گزیده ام و دستم را به سوی لطف واسعهٔ تو تا همیشه٬ دراز کرده ام٬ پس حسن ظن مرا نسبت به رحمتت٬ ناامید مساز و از خورشید پر فروغ عنایت و رأفتت محجوب و محروم مکن.
دوست داشتنی ترین دوست داشتنی!
هرکسی دوست دارد تا به مقام و شهرت و ثروتی برسد؛ هر کسی مایل است که عزیز کسی و محبوب و مطلوب وجودی باشد٬ و در این میان٬ آن کس که تو را شناخت٬ این و آن و جان و خانمان و هر دو جهان به چه کارش آید! او تو را می خواهد و راه یافتن به مقام والای ولایتت که راه یافتگان به حق الیقین ولایت تو را هیچ تزلزل و افولی نیست و تا همیشه در نهایت صدق و رضایت تو غوطه ورند.
مرا در مسیر محبانت قرار ده و ثابت قدم نگاه دار و از اهل ولایت و دوستی ات پابرجایم بدار و به مقام کسانی نائل بیاور که امید دوستی روزافزونت به آنان می رود.

🌹🌷دل که تنگ است کجا باید رفت ؟
🍃به در و دشت و دمن ؟
🌸یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟
🍃یا به یک خلوت و تنهایی امن
🌸دل که تنگ است کجا باید رفت ؟
🍃پیرفرزانه من بانگ برآورد
🌸که این حرف نکوست
🍃دل که تنگ است برو خانه دوست
🌸شانه اش جایگه گریه تو
🍃سخنش راه گشا
🌸بوسه اش مرهم زخم دل توست
🍃عشق او چاره دلتنگی توست . .
🌸دل که تنگ است برو خانه دوست . .
🍃خانه اش خانه توست . . .
🌸باز گفتم :
🍃خانه دوست کجاست ؟
🌸گفت پیدایش کن
🍃آنجا پر از مهر و صفاست
🌸گفتمش در پاسخ :
🍃دوستانی دارم
🌸بهتر از برگ درخت
🍃که دعایم گویند و دعاشان گویم
🌸یادشان در دل من
🍃قلبشان منزل من . . .
🌸صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق
🍃تو دلت سبز
🌸لبت سرخ
🍃چراغت روشن
🌸چرخ روزيت هميشه چرخان
🍃نفست داغ
🌸تنت گرم
🍃دعايت با من
🌸روزهايت پى هم خوش باشد...
《فریدون مشیری》