لقمان عليه السلام ـ به فرزندش ـ فرمود : پسرم! اگر فرض كنى كه سخن، از نقره است، سكوت، ازطلاست. رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : السُّكوتُ ذَهَبٌ و الكلامُ فِضّةٌ . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :سكوت، طلاست و سخن، نقره.

اگر سخن از نقره باشد سزاوار است که سکوت از طلا باشد | اندیشه برتر

سكوت طلا و سخن نقره-img

معرفی کتاب: پیاده‌روی و سکوت، در زمانه‌ی هیاهو

پیاده روی و سکوت در زمانه هیاهو یکی از ارزشمندترین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام. در این کتاب ارلینگ کاگه، نویسنده و جستجوگر نروژی از تجربیات گوناگونش مانند سفر به قطب جنوب و اطلاعات فراوانش در زمینه ادبیات، فلسفه و علوم تجربی بهره می‌برد تا توضیح دهد چرا سکوت و پیاده‌روی دو عنصر حائز اهمیت در عصر پر هیاهوی مدرن است.

کتابی است از ارلینگ کاگه و از مجموعه‌ی خرد و حکمت زندگی، چاپ نشر گمان. ارلینگ کاگه، مجموعه‌دار هنری و نویسنده‌ی نروژی است که مؤسسه‌ی انتشاراتی کوچکی هم دارد و شیفته‌ی پیاده‌روی و دل‌سپرده‌ی سکوت است. راه‌رفتن و کاوشگری در زوایای شهرها و جنگل‌ها و صحاری و قطب شمال و جنوب و کوه‌نوردی انگار برایش تمرین خودشناسی‌ است و مراقبه‌ای برای ورزیدگیِ ذهن در درک جهانِ بیرون و عوالم روحی، تماشای آفاق و استقرار در درون. در ستایش سکوت و آدابش هم از کم‌نظیرهاست. هیاهو با دنیای مدرن همان اندازه قرین است که ستاره با دل شب. و تمنای سکوت و تنهایی را، ولو مهجور و ناپیدا در این جهان پرتلاطم نمی‌توان نادیده انگاشت. در بطن تمام آن ندیدن‌ها، سر چرخاندن‌ها و دغدغه‌ها چشمِ درونمان به شوق دیدن و یافتنش همیشه می‌پَرد. شاید گاه اوقاتمان، حین معاش و دادن سهم روزمرگی، با این خیال می‌گذرد که بشود -اگر بشود- چند صباحی، به دور از هیاهو، خلوت گزینیم. عجیب آن‌که دریافتمان از مقوله‌ی سکوت و تنهایی و حظ وافری که از آن می‌بریم هم اغلب مخدوش است؛ پارادوکس جهان مدرن: خواستن. نخواستنش. شوقِ سکوت و در لحظه زیستنمان هم، گویی فرزند پیوندی نامبارک باشد، در این میانه می‌فسرد. به‌واقع با سکوت در پیِ چه هستیم؟ چه می‌خواهیم؟ اصلاً باید آن را امری غایت‌مند انگاشت؟

قسمتی از کتاب «پیاده‌روی و سکوت، در زمانه‌ی هیاهو»:

یاد گرفته‌ام هر وقت نمی‌توانم به پیاده‌روی، کوهنوردی یا دریانوردی بروم تا از دنیا فاصله بگیرم، ذهنم را آرام کنم. طول کشید تا یاد گرفتم. فقط آن موقع که فهمیدم نیازی حیاتی به سکوت دارم توانستم در پیِ آن بیفتم -و آن‌جا، در اعماقِ صداهای ناموزون در دل ترافیک و فکر و خیال، موزیک و ماشین‌آلات، آیفون‌ها و برف‌روب‌ها، سکوت در انتظارم بود. چند وقت پیش، داشتم به دخترانم می‌گفتم که اسرار و رموز دنیا در دل سکوت نهفته است. یکشنبه ‌شبی دور میز آشپزخانه نشسته بودیم و شام می‌خوردیم. از بس روزهای دیگرِ هفته گرفتاری پیش می‌آید، این اواخر کم پیش آمده دورِ هم بنشینیم و غذا بخوریم. یکشنبه‌شب‌ها تنها زمانی‌ است که همه دورِ هم می‌نشینیم و رو در رو حرف می‌زنیم. دخترها با تردید نگاهم کردند. واقعاً سکوت... هیچ اهمیتی ندارد؟ اما تا بیایم قانعشان کنم که سکوت چگونه می‌تواند دوست آدم باشد و لذتی ا‌ست حتی لوکس‌تر از داشتن آن کیف‌های لویی‌ویتون که آن‌قدر طرفدارش بودند، دخترها تصمیمشان را گرفته بودند: سکوت فقط وقتی به کار می‌آیدکه آدم غمگین است و لاغیر. آن‌جا در آشپرخانه که نشسته بودم، یکهو یاد کنجکاوی‌های کودکی‌شان افتادم، وقتی دوست داشتند بدانند چه چیزی پشتِ در است، یا موقعی که شگفت‌زده به کلید چراغ زل می‌زدند و از من می‌خواستند آن را روشن کنم. همه‌اش سؤال و جواب، سؤال و جواب. حیرت نیرومحرکه‌ی زندگی ا‌ست؛ اما فرزندان من سیزده، شانزده و نوزده ساله‌اند و روزبه‌روز کمتر دچار حیرت می‌شوند. اگر چیزی حس کنجکاوی‌شان را برانگیزد، بلافاصله سراغ گوشی‌های هوشمندشان می‌روند تا به جواب برسند. هنوز هم کنجکاوند، اما آن نگاه کودکانه دیگر در صورت‌های بالغشان دیده نمی‌شود و آرزو و جاه‌طلبی جای آن همه پرسش معصومانه را گرفته است. هیچ‌کدامشان به مقوله‌ی سکوت علاقه نشان ندادند. برای همین حرفِ دو نفر از دوستانم را به میان کشیدم که می‌خواستند اورست را فتح کنند. یک روز صبح زود، از کمپ، روانه‌ی یال جنوب غربیِ کوه شدند. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت. هر دو به قله رسیدند، اما دیری نگذشت که طوفان شد. خیلی زود فهمیدند که زنده به پایین کوه نمی‌رسند. یکی از آن‌ها با تلفن ماهواره‌ای با همسر باردارش تماس گرفت. با هم اسم بچه را انتخاب کردند. بعد هم آرام پای قله جان داد. دوست دیگرم نتوانست قبل از مرگش با کسی تماس بگیرد. هیچ‌کس دقیق نمی‌داند آن ساعات در کوه و کمر چه بر آن‌ها گذشت. به لطف آب‌وهوای سرد و خشک ۸۰۰۰ متر بالای سطح دریا، هر دو از سرما خشک شدند. آن‌جا در سکوت آرام گرفته‌اند و از بیست و چهار سال پیش، آخرین‌باری که دیدمشان، تغییر چندانی نکرده‌اند. استثنائاً این بار دور میزی که نشسته بودیم سکوت حاکم شد. صدای پیامک گوشیِ یکی‌مان درآمد، اما هیچ‌کدام در آن لحظه سراغش نرفتیم و در عوض، سکوت را با هستی خودمان پر کردیم.

No alternative text description for this image

شاید برای عده‌ای عجیب باشد که بخواهند در فرصت‌های اندکی که در زندگی شلوغ خود برای مطالعه دارند، کتابی دربارهٔ اهمیت سکوت و پیاده‌روی بخوانند. شاید با خودتان بگویید اگر وقت پیاده‌روی داشته باشم که این کار را خواهم کرد یا اگر این سروصداهای مزاحم بگذارند، خودم هم بدم نمی‌آید چند ساعتی در سکوت بنشینم؛ پس چه نیازی به مطالعه این کتاب دارم؟

کتاب پیاده روی و سکوت در زمانه هیاهو، وظیفه دارد تمام این «اگر»ها را از ذهن و سبک زندگی شما بیرون بیندازد و شما را با این واقعیت مواجه کند که در زندگی پرهیاهوی امروز، هیچگاه مجالی برای تحقق این «اگر»ها نخواهید یافت؛ مگر آنکه خودتان واقعاً بخواهید و برای بدست آوردنشان تلاش کنید. کاگه، سکوت را به کالایی لوکس و نادر در زمان حاضر تشبیه می‌کند و معتقد است که دقیقاً به همان شکل باید آن را به دست آورد و در حفظش کوشید.

ارلینگ کاگه که خود برای تجربهٔ سکوت واقعی، سفری تنهایی به قطب جنوب داشته است، معتقد است که هرکسی باید قطب جنوب خود را پیدا کند. سکوت صرفاً به معنای بی‌صدا بودن نیست، گاهی ممکن است در یک جمع شلوغ بتوان به سکوت درون دست یافت.

در این کتاب از دلایل ملال‌آور و هراس‌آور بودن سکوت برای اغلب مردم آگاه می‌شویم. همچنین، متوجه می‌شویم که راه رفتنْ تنها یک فعالیت جسمانی نیست و ارتباط تنگاتنگی با وضعیت روحی و جایگاه اجتماعی فرد دارد. پس از مطالعهٔ این کتاب، با رغبت بیشتری به افراد نزدیکتان خواهید گفت که برویم قدمی بزنیم!

گفتن اینکه اکنون زمانه هیاهو و سرعت است و چیزهایی مانند سکوت و آهستگی در آستانه انقراض هستند، نیاز به ارائهٔ هیچ سند و مدرکی ندارد. کافیست زندگی روزمره خود را واکاوی کنید؛ غرق در صدای ترافیک، تلویزیون، موسیقی، گفتگوی افراد در کافه‌ و مهمانی‌های شلوغ و دست‌آخر، جابه‌جایی با ماشین از مبدأ به مقصد در کمترین زمان ممکن، در حالی که سرمان هرازچند دقیقه یک بار روی تلفن همراهمان فرود می‌آید.

در چنین ریتمی، آیا واقعاً مجالی برای درک حقیقت و معنای زندگی وجود دارد؟ یا فقط روزها را یکی پس از دیگری سپری می‌کنیم؟ واقعیت این است که امروزه، هدر دادن عمر به شکل بسیار ترسناکی، ساده است. همین که مقابل هیاهو و سرعت تسلیم شده‌ایم، خود آغاز قدم در مسیری است که چیزی از زندگی، نصیب ما نمی‌کند.

 ترس، بی اعتمادی و فقدان توسعه

در خلاصه کتاب پیش رو، ارلینگ کاگه، از دو عمل از یاد رفته در زندگی سخن می‌گوید: سکوت و پیاده‌روی.

به عقیدهٔ او، این دو عمل می‌توانند ما را از بندگی هیاهو و شتاب نجات دهند و کمک کنند تا متوجه زندگی شویم.
او از ما می‌خواهد اگر در همین ابتدا، شک زیادی نسبت به اهمیت سکوت و وقفه داریم، به زمانی فکر کنیم که کسی حرفی می‌زند که حاوی خبر مهمی است؛ پس از شنیدن آن خبر، آیا کسی لب به سخن می‌گشاید؟ بسیار بعید است؛ همهٔ ما این لحظه را تجربه کرده‌ایم که در مقابل خبری تکان‌دهنده -چه ناراحت‌کننده و چه خوشحال‌کننده- جز سکوت، کار دیگری نمی‌توانیم انجام بدهیم. به همین روال، به موقعیت‌هایی فکر کنید که فقط باید راه می‌رفته‌اید تا درونتان آرام بگیرد.

به بهانه کتاب پیاده روی و سکوت نوشته ارلینگ کاگه

کتاب پیاده روی و سکوت نوشته ارلینگ کاگه ترجمه شادی نیک رفعت نشر گمان

چند ماه پیش بود که فهمیدم پیاده روی یکی از چیزهایی است که می‌تواند حال روحی خرابم را کمی بهتر کند. از همان موقع شروع کردم به پیاده روی عصرگاهی. خیلی اوقات تنها می‌رفتم و گاهی، با دوستانی همراه می‌شدم.

در سکوت رشد کن...

چرا کتاب پیاده روی و سکوت در زمانه هیاهو را بخوانیم؟

اولین دلیل شاید این باشد که نویسنده، یک دیوانه تمام عیار در موضوع پیاده روی و سکوت است. کسی به تنهایی و با پای پیاده به سفر قطب جنوب رفته، در یک ماجراجویی تا مرز از دست دادن قدرت تحرک پاهایش آسیب دیده، و کسی که وقتی مشکلات زندگی‌اش زیاد می‌شود می‌توان او را در فاضلاب‌های شهری پیدا کرد؛ تا به گفته خودش مطمئن باشد اوضاع قرار نیست از این خراب‌تر بشود!

به نظرم شخصیت‌های تا این حد دیوانه، شایسته شناختن‌اند و می‌توانند عصیانگر درون ما را هم بیدار کنند.

بیایید بخش‌هایی از کتاب را بخوانیم:

«قطب جنوب آرام‌ترین جایی است که می‌شناسم. وقتی تنها به سوی قطب پیاده راه می‌سپردم، در آن پهنه‌ی بیکران و ممتد، صدای هیچ بنی‌بشری جز خودم به گوش نمی‌رسید. تنها در برف، در اعماق آن هیچ سپید، سکوت را می‌شنیدم و حس می‌کردم. (شرکت هواپیمایی‌ای که مرا به لبه‌ی شمالی قطب جنوب رساند مجبورم کرده بود با خودم دستگاه بی‌سیم ببرم. لحظه‌ی آخر که پیاده می‌شدم، باتری‌های بی‌سیم را در سطل آشغال انداختم.)

در امتداد سرد‌ترین قاره جهان که به سمت جنوب می‌رفتم، کیلومترها تا خود افق همه چیز یکدست و سفید بود. روی سطحی که زیر آن حدود سی میلیون کیلومتر مکعب یخ بود، پا می‌فشردم.»

کتاب در واقع مجموعه‌ای از نوشته‌های کوتاه است که بعضی از آنها با عنوان سکوت، و بخشی در میان موضوعات مرتبط با پیاده‌روی دسته‌بندی شده‌اند. اگر چه با خواندن همین یک پاراگراف هم حدس این نکته سخت نیست که این دو مفهوم در ذهن نویسنده چندان دور از هم نیستند.

نویسنده در متن‌های کوتاه خود می‌کوشد ذهنیت خودش از کمیابی توجه به درون را به خواننده نشان بدهد. گاهی با خاطره‌های خود در سفرهایی که داشته یا نقل قول از جانب افراد برجسته‌ای که به این دو موضوع علاقه‌مندند.

با تکه‌ای از بخش پیاده‌روی این نوشته را به پایان می‌برم که به نظرم به خوبی حس نابی که از پیاده‌روی می‌توان به دست آورد را تصویر می‌کند:

«اگر پیاده‌روی طولانی بروید، حالتان خوب می‌شود. اگر در خانه بمانید، باز هم خوبید. اما وقتی چیزی راحت به دست بیاید، خیلی زود لذتش هم از بین می‌رود. باید بهایش را بدهید. مثلا در یخبندان باشید یا در باد و بوران و دامنه‌های پرشیب. هیجانش در سختی حرکت به سوی مقصد است. [اینکه] بدنتان را کش بیاورید تا به نقطه دلخواه برسید. یخ بزنید. دوباره خودتان را گرم کنید. یا در راستای ستیغ کوه که به قدمگاه هیلاری می‌رسد راه بروید، جایی که سطح کوه تا ۳۰۰۰ متر تا تبت از یک طرف و ۲۰۰۰ متر تا نپال از آن طرف دیگر پایین می‌رود. نامطمئن بودن از اینکه به هدف می‌رسید یا نه.»

کتاب پیاده روی و سکوت نوشته ارلینگ کاگه ترجمه شادی نیک رفعت نشر گمان - تصویر بزرگتر