حب خدا ...
يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ

ای از شرار عشق تو هر سینه آتش خانه ای
مست از لب خاموش تو ناقوس هر بتخانه ای
رخ در نقاب افکنده ای عشق اشکارا کرده ای
ور خوش مستوریت مارا چه رسوا کرده ای
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ ۖ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ ۗ
وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ
خدایا دوست دارم تو در عالم تنها معشوق مستور هستی ((رخساره به کس ننمود ان شاهد هرجایی)) تو درعین حال که در همه جا مشهود هستی از همه کس مستور نیز هستی چگونه عشق تو را در دل جای بدهیم درحالی که لذت وصل ترا درک نکرده ایم
خدایا قلب من فقط ترا میشناسد جز تو بر هیکس سجده نکرده ام وجز به سوی درگاه تو از هیچکس حاجت نخواسته ام
جهان کشور من خدا شاه من
نداند جز این قلب اگاه من
خدایا من در مسیر زندگی اراده هیچ کاری را ندارم مگر اینکه در این مسیر اراده تو دران دخیل باشد خدا میخواهم ترا دوست باشم اما توفیق این محبت از دست من خارج است تو مرا یاری کنم تا به این سعادت بزرگ دست پیدا کنم

دعا قنوت نماز واجب یومیه
اللهمَ ارزُقنی حُبَکَ وحُبَ من یُحِبُکَ والعَمَلَ الَذی یُبَلِغُنی اِلی حُبِک َ
خدایا محبت خود ومحبت کسی که ترادوست داردروزی من کن ونیزعملی که محبت ترا نصیب من کند روزی من کن
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّه
و زنهار در مورد چیزی مگوی که من آن را فردا انجام خواهم داد.مگر آنکه خدا بخواهد

حضرت امیر(ع) فرمودند:« عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم یعنی خداوند را به وسیله فسخ شدن تصمیمها گشوده شدن گره ها و نقض اراده ها شناختم. [1]
امام محمد باقر(ع) می فرماید: علی(ع) در جواب مردی که از او پرسید ای امیرمومنان با چه چیزی پرودگارت را شناختی؟ این سخنان را فرمود. [2]
2- معنای سخن امام آن است وقتی من عزم می کنم که کاری انجام دهم، و نمی شود و وقتی گرهی پیش می آید، و گشوده می شود و وقتی همت بر عملی می کنم، و این همت نقض می شود پس معلوم می شود که یک عامل قهار و فراتری هست که مانع می شود. در این کلام شریف عزائم جمع عزم و به معنای تصمیم است نه به معنای احکام الهی!

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقيست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
مادامن وصل یار داریم
از هردو جهان کنار داریم
آشفتگی که در سر ماست
زان طره آبدار داریم
در سینه خدنگ های کار ی
زان غمزه جان شکار داریم

یونس بن ظبیان میگوید:
برامام صادق (علیه السلام) وارد شدم و گفتم:ای پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، من بر مالک و اصحابش داخل شدم دیدم برخی از آنها میگویند: خداوند صورتی دارد مثل صورتها، برخی دیگر میگویند: او دو دست دارد و به آیهی «بیدیّ استکبرت»، احتجاج میکردند و برخی نیز میگفتند: خدا جوان است مثل جوان 30 ساله. حال شما چه نظری دارید؟ امام صادق (علیه السلام) در حالی که تکیه داده بود، مستقیم نشست و گفت: خدایا ببخش، خدایا ببخش. سپس فرمودند:ای یونس، کسی که گمان کند خدا صورتی مثل صورتها دارد شرک ورزیده و کسی که فکر کند خدا دست و پایی مثل دست و پای مخلوق دارد او به خداوند کفر ورزیده پس شهادت او را نپذیرید و ذبیحهی او را نخورید. وجه خدا، پیامبران و اولیای او هستند و ید در آیه، قدرت خداست همان طور که میفرماید: «أیَّدکم بنصرهٍ؛ شما را با قدرتش پیروز گرداند» (انفال/26) . کسی که گمان کند خدا در چیزی قرار دارد یا بر چیزی جای دارد یا از چیزی به چیز دیگر منتقل شود یا جایی خالی از اوست، خدا را به صفت مخلوق وصف کرده است در حالی که او آفرینندهی همهی مخلوقات است. خدا به مردم شبیه نیست، مکانی از او خالی نیست و مکانی را اشغال نکرده، او نزدیک است، در عین دوری و دور است، در عین نزدیکی... کسی که خدا را با این صفتها بشناسد از موحدان است


مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد


در دیده ودل از دل واز دیده جدایی
بی جایی چون مینگرم در همه جایی
بی جای وچون می نگرم در همه جایی
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
مست دلم جانا ازآن ساقی سرمست
مطرب بزن این پرده به آهنگ رسایی
گر چه بری ست از مَلا ل ذات ذُوالجلال
او در دل است وهیچ دلی نیست بی مَلال
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم اوست
رخ در نقاب افکنده ای عشق آشکارا کرده ی
ور خوش بود مستوریت ما را چه رسوا کرده ای
عاشقی جرم قشنگی ست مرا دار نزن
شده ام عاشق تو عشق مرا جار نزن
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
تا فضل وعقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم ((خود رامبین)) و رستی

الله
مـهـر تـو دردی کـه دارم را مـداوا می کند
عـاقـبـت راهـی بـرای عـشـق پـیـدا می کند
می نویسم از تو شعری تازه با احساس دل
گـرچـه مـا را ایـن غـزل یک روز رسـوا می کند
هرچه پیش آید خوش آید عاشقی زیباتراست
دل کـجـا از عـشـق گـفـتـن بـا تـو پـروا می کند
آرزوی دیـدنـت دارد دل دیــوانــه ام
عـشـق تـو شـوری درون سیـنـه بـر پا می کند
چون که عاشق می شودبیگانه ازخود می شود
یـار بـا دلـدادگـی در شـهـر غـوغـا مـی کـنـ

