چهل روز مراقبه

چله نشيني چيست
هدف سير و سلوک انقطاع از دنيا و فناء في الله است. در ا ين راستا چله نشيني يعني چهل روز تمرين اخلاص و بندگي و ترک گناه و لذت ها به منظور تمرين جهت فناي في الله و ترک دنيا.
منظور از چله نشيني (عبادت اربعين) در سير و سلوک عرفاني، مراقبت چهل روزه از خود است، تا از اين طريق باطن فرد به آمادگي لازم جهت دريافت حکمت و علوم الاهي نايل شود.
انسان از طريق تفکر و مراقبه به کمال مي رسد و چله نشينين يکي از بهترين روش هاي مراقبه مي باشد.
اهميتي که در چله نشيني بر عدد چهل داده شده است، به خاطر اسرار و خواصي است که در اين عدد است که باعث ظهور استعدادات و به کمال رساندن ملکات است. همچنان که انسان در چهل سالگي به کمال و بلوغ عقلي خود نايل مي شود: «إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْني أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَي وَ عَلي والِدَي»؛[1] و چون (انسان) به چهل سالگي برسد گويد پروردگارا مرا توفيق ده که بر نعمتت که بر من و بر پدر و مادرم ارزاني داشتي سپاس بگزارم.
عبادت اربعين، در قرآن نيز بيان شده در جايي که خداوند، وعده اي به حضرت موسي داد و در مدت چهل روز او را به ميقات خود فراخواند: "فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعينَ لَيلَة".[2]
اين عبادت و مراقبت اربعيني مورد توجه اهل سلوک بوده و در روايات نيز به آن اشاره شده است. از جمله اين روايت: «من أخلص لله أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحکمة من قلبه علي لسانه»؛[3] هرکس چهل روز خود را خالص براي خدا گرداند چشمه هاي حکمت از قلب او بر زبانش جاري خواهد شد. و اين روايت از امام باقر(ع): "مَا أَخْلَصَ الْعَبْدُ الْإِيمَانَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ يوْماً أَوْ قَالَ مَا أَجْمَلَ عَبْدٌ ذِکْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ يوْماً إِلَّا زَهَّدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الدُّنْيا وَ بَصَّرَهُ دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا فَأَثْبَتَ الْحِکْمَةَ فِي قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَه"؛[4] هيچ بنده اي ايمان خود به خدا را در چهل روز خالص نگرداند، مگر آن که پروردگار، او را نسبت به دنيا کم توجه کرده و دردها و درمان ها را نشانش خواهد داد. سپس، حکمت در قلب او استوار شده و زبان خود را نيز به حکمت خواهد گشود.
عرفا براي مراقبات لازم که در مدت چهل شبانه روز بايد رعايت شود دستور العمل هاي خاصي توصيه کرده اند که به طور کلي شامل بيشترين پرهيز از خوردن، خوابيدن و سخن گفتن بوده و همت سالک در اين مدت بايد مصروف در ذکر مدام و عبادت باشد.البته مي دانيم که بر اساس آموزه هاي ديني، چنين رفتارهايي بايد در تمام عمر انسان مورد عمل قرار گيرد و محدود کردن آنها به چهل روز، تنها جنبه تمرين و تقويت روحي دارد.
گاهي در عرف چنين برداشت مي شود که اربعين يا چله نشيني لزوما داراي شرط عزلت ظاهري نيز بوده و حتما سالک بايد در مکاني خلوت و دور از مخالطت با مردم به عبادت مشغول شود که در اين زمينه بايد گفت که چنين الزامي وجود نداشته، بلکه اگر سالکي بتواند در عين حضور در اجتماع، اعمال خود را خالص نمايد، مطمئنا از ارزش بيشتري برخوردار خواهد بود.
بسياري از عرفا و علماي شيعه به عبادت اربعين اهميت داده و خود بدان عمل کرده اند براي نمونه مي توان به سيد بحر العلوم همچنين مجلسي اول و دوم اشاره کرد:
در کتاب سير و سلوک منسوب به بحر العلوم[5] چنين آمده است:«خاصيت اربعين در ظهور فعليت و بروز استعداد و قوه و حصول ملکه امري است مصرح به در آيات و اخبار و مجرب اهل باطن و اسرار».[6] بحر العلوم در جاي ديگري از اين کتاب در مورد سير و سلوک مي نويسد: «بدانکه من بعد از اراده سلوک به عزم مجاهده اکبر و اعظم و اراده قدم نهادن در وادي ذکر، ابتدا همتي برآوردم و توبه از آنچه مي کردم و ترک عادت و رسوم نمودم. در اربعينيات سر به جيب ذکر فرو بردم و در اربعيني نيز اربعين قرار دادم».[7]
همچنين ملا محمد تقي مجلسي در مورد عبادت اربعين مي نويسد: «يکي از اعتراضات ايشان آن است که عبادت اربعين بدعت است و اين باطل است؛ زيرا که بدعت آن است که مذکور شد و احاديث دال بر فضيلت عبادت اربعين بسيار است».[8]
بنابراين عبادت و اخلاص در بندگي خدا در مدت چهل روز از بهترين اعمال محسوب مي شود، ولي آنچه از طرف خود عرفا هم تذکر داده شده اين است که چله نشيني(به معناي عزلت) نبايد تبديل به وسيله اي براي گريختن از جامعه و انزوا طلبي باشد. عرفا در مورد عبادت اربعين، اهميت اصلي را به مراقبات باطني و عزلت قلبي در اين مدت داده اند و جز در مواردي به چله نشيني با شرط عزلت ظاهري و انقطاع کامل از رابطه با مردم توصيه نکرده اند.
گناه و مخالفت با مولي و توجه به دنياي مذموم چله نشيني را باطل مي کند
در مورد روزهاي خوب دستور خاصي نداريم ولي از اول ذي قعده تا دهم ذي حجه که اربعين حضرت موسي ع بود براي اين منظور خوب است همچنين ماه رجب و شعبان و رمضان مناسب است.


رشد انسان در چهل سالگی به کمال می رسد
رازهای نهفته در عدد 40 چیست؟
عدد 40 در نگاه اول یک عدد کاملا ساده مانند تمامی اعداد دیگر است، اما این عدد رازهایی را یدک میکشد که در نوع خود جالب است.
تا عدد 40 بشمارید اما از آن رد نشوید. کمی به این عدد فکر کنید؛ چه چیزی به یادتان میآید؟ قصد داریم در ادامه حقایقی را از عدد 40 برای شما بازگو کنیم که احتمالا برایتان جذاب باشد.
√ منفی 40 درجه یا «چهل درجه زیر صفر» تنها دمایی است که هم در سلسیوس و هم در فارنهایت با هم برابر است.
√ عدد 40 تنها عددی در زبان انگلیسی است که اگر آن را به حروف (Forty) بنویسید، تمام حروفش از نظر ترتیب الفبای انگلیسی پشت سر هم قرار میگیرد.
√ 9 ماه بارداری را فراموش کنید! یک دوره بارداری معمولی به طور معمول 40 هفته زمان میطلبد.
√ زمانی که غده خیارکی یا همان طاعون در قرون وسطی در اروپا شیوع یافت، کشتیها به مدت 40 روز در کنار بنادر میماندند و هیچ مسافری اجازه خروج نداشت. واژه «قرنطینه» از گویش ونتیانِ زبان ایتالیایی گرفته شده و به معنای «quaranta giorni» یا «چهل روز» است.
√ در تخته بازی مونوپولی، 40 فضای خالی وجود دارد. این تخته میگوید که زندگی نوعی بازی است و بازیکنان این بازی از شانس برابر (40 شانس) برای رفتن به زندان و یا پیروز شدن در بازی دارند.
√ عبارت تحتاللفظی «چهل چشمک» نیز در زبان انگلیسی اصطلاحی است به معنای یک چرت کامل و دلچسب. دکتر ویلیام کیتچاینر در کتاب راهنمای خود در سال 1812 میلادی به این موضوع اشاره کرده بود که یک چرت روزانه کامل به طول 40 بار پلک زدن است.
√ شیمیدانان شرکت تولید کننده یک اسپری جادوییِ روان کننده، برای جداسازی آب دقیقا چهل بار تلاش کردند. از این رو، آن اسپری «دبلیو دی 40» نامگذاری شد. فرمول شیمیایی این اسپری کاملا منحصر به فرد بود و برای چربی گیری، گریس زدایی و تمیزکاری قطعات مورد استفاده در صنایع هوا - فضا و موشک به کار میرفت.
√ عدد 40 در ادبیات هم معنایی دارد: تعداد دزدانی که علیبابا در قصه هزار و یک شب با آنها سر و کار داشت 40 نفر بود.

کتاب The Forty Rules of Love یا چهل قانون عشق، نوشتهی شگفتانگیز الیف شافاک، رمانی است فلسفی، عاشقانه و عرفانی. این رمان که در ایران با عنوان «ملت عشق» توسط ارسلان فصیحی ترجمه و توسط نشر ققنوس منتشر شده است، در مورد زندگی مولانا و شمس است و مفهومی بسیار عمیق و ماندگار دارد. ماجرای این کتاب از این قرار است که نویسنده به صورت موازی دو داستان را در کنار هم روایت میکند، اولی داستان زنی است که به او کتابی میدهند برای ترجمه و دومی داستان شمس و مولانا است.
قواعد عشق
الیف شافاک در کنار روایت اصلی داستان، چهل قانون عشق را هم معرفی میکند. این چهل قانون و قاعده، گره و رابط روایتهای مختلف در این کتاب هستند. عدد چهل در موضوعات و مباحث عرفانی و مذهبی جایگاه ویژهای دارد. در باور خیلیها چهل سالگی سن بلوغ و پختگی انسان است و این موضوع تاکید کنندهی اهمیت عدد چهل در باورهای مذهبی و عرفانی است. به نوعی باور بر این بوده که پس از گذراندن مراحل چهلگانه، انسان به نوعی رستگاری میرسد. اللا شخصیت اصلی داستان نیز در سن چهل سالگی دچار تلنگری میشود که زمینهی تغییر و رشد او را در طول داستان فراهم میکند.
چهل قاعدهی عشق
قاعدهی اول
کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار میبریم، همچون آینهای است که خود را در آن میبینیم. هنگامی که نام خدا را میشنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر میبری. اما اگر هنگامی که نام خدا را میشنوی، ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، بدین معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.
قاعدهی دوم
پیمودن راه حق کار دل است نه کار عقل. راهنمایت همیشه دلت باشد، نه سری که بالای شانههایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده میگیرند.
قاعدهی سوم
قرآن را میتوان در چهار سطح خواند. سطح اول، معنای ظاهری است. بعدی معنای باطنی است. سومی بطنِ بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمیگنجد.
قاعدهی چهارم
صفات خدا را میتوانی در هر ذرهی کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن همهجا هست. همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد تا ابد نزدش میماند.
قاعدهی پنجم
کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر میدارد. با خودش میگوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید این است: «خودت را رها کن. بگذار برود!» عقل به آسانی خراب نمیشود. عشق اما خودش را ویران میکند. گنجها و خزانهها هم در دل ویرانهها یافت میشود، پس هرچه هست در دل خراب است!
قاعدهی ششم
اکثر درگیریها، پیشداوریها و دشمنیهای این دنیا از زبان، منشأ میگیرد. تو خودت باش و به کلمهها زیاد بها نده. در دیار عشق، زبان حکم نمیراند. عاشق بیزبان است.
قاعدهی هفتم
در این زندگانی، اگر تک و تنها در گوشهی انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمیتوانی حقیقت را کشف کنی، فقط در آینهی انسانی دیگر است که میتوانی خودت را کامل ببینی.
قاعدهی هشتم
هیچ گاه نومید مشو. اگر همهی درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز میکند! حتی اگر هماکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاههای دشوار، باغهای بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواستهات، شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواستهاش محقق نشده، شکر گوید…
قاعدهی نهم
صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آیندهنگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام میکشند و هضم میکنند. میدانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.
قاعدهی دهم
به هر سو که میخواهی –شرق، غرب، شمال یا جنوب– برو، اما هر سفری که آغاز میکنی سیاحتی به درون خود بدان! آنکه به درون خود سفر میکند، سرانجام ارض را طی میکند.
قاعدهی یازدهم
قابله میداند که زایمان، بیدرد نمیشود. برای آنکه «تو»یی نو و تازه از تو ظهور کند باید برای تحمل سختیها و دردها آماده باشی.
قاعدهی دوازدهم
عشق، سفر است. مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض میشود. کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.
قاعدهی سیزدهم
در این دنیا بیش از ستارههای آسمان، مرشدنما و شیخ نما هست. مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت و کشف کردن زیباییهای باطنت رهنمون کند؛ نه آنکه به مریدپروری مشغول شود.
قاعدهی چهاردهم
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگیات بهتر از رویش نباشد.
قاعدهی پانزدهم
خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست؛ چه از درون و چه از بیرون! هر کدام ما اثر هنریِ ناتمامی است. هر حادثهای که تجربه میکنیم، هر مخاطرهای که پشت سر میگذاریم، برای رفع نواقصمان طرحریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه میپردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.
قاعدهی شانزدهم
خدا بینقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی! فراموش نکن که انسان، هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، میتواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی…
قاعدهی هفدهم
آلودگی اصلی نه در بیرون و در ظاهر، بلکه در درون و دل است. لکهی ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک میشود، با آب تمیز میشود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمیشود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان میگیرد.
قاعدهی هجدهم
تمام کائنات، با همه لایهها و با همه بغرنجیاش، در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است در درونِ خودمان. در خودت دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. فراموش نکن هر که نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش، شناخت آفریدگار است…
قاعدهی نوزدهم
اگر چشمانتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا اینها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد، ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو؛ چون به زودی خارها گل میشود.
قاعدهی بیستم
اندیشیدن به پایانِ راه، کاری بیهوده است. وظیفهی تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که بر میداری. ادامهاش خود به خود میآید!
قاعدهی بیست و یکم
به هر کدام از ما، صفاتی جداگانه اعطا شده است. اگر خدا میخواست همه، عینا مثل هم باشند، بدون شک همه را مثل هم میآفرید. محترم نشمردن اختلافها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بیاحترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.
قاعدهی بیست و دوم
عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه میشود. اما آدم دائمالخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آنجا برایش میخانه میشود. در این دنیا هر کاری که بکنیم، مهم نیتمان است، نه صورتمان…
قاعدهی بیست و سوم
زندگی اسباببازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپردهاند. بعضیها اسباب بازی را آنقدر جدی میگیرند که به خاطرش میگریند و پریشان میشوند. بعضیها هم همین که اسباب بازی را به دست میگیرند، کمی با آن بازی میکنند و بعد میشکنندش و میاندازندش دور! یا زیاده بهایش میدهیم یا بهایش را نمیدانیم… از زیادهروی بپرهیز. صوفی نه افراط میکند و نه تفریط؛ صوفی همیشه میانه را برمیگزیند.
قاعدهی بیست و چهارم
حال که انسان، اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به خاطر داشته باشد که خلیفهی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایستهی این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفهای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.
قاعده بیست و پنجم
فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم! هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتادهایم…
قاعدهی بیست و ششم
کائنات، وجودی واحد است. همهچیز و همهکس با نخی نامرئی به هم بستهاند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیفتر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همهی انسانها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.
قاعدهی بیست و هفتم
این دنیا به کوه میماند. هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک مییابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت میآید. پس هر که دربارهات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز دربارهی آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز میبینی همهچیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون میشود!
قاعدهی بیست و هشتم
گذشته، مِهی است که روی ذهنمان را پوشانده است. آینده نیز پسِ پردهی خیال است. نه آیندهمان مشخص است، نه گذشتهمان را میتوانیم عوض کنیم؛ صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در مییابد.
قاعدهی بیست و نهم
تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده است. به همین سبب، این که انسان گردن خم کند و بگوید: «چه کنم، تقدیرم این بوده»، نشانهی جهالت است. تقدیر، همهی راه نیست؛ فقط تا سر دو راهیهاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردشها و راههای فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگیات حاکمی و نه محکوم آن…
قاعدهی سی ام
صوفی، حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و دربارهی کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند. صوفی، عیب را نمیبیند، عیب را میپوشاند!
قاعدهی سی و یکم
برای نزدیک شدن به حق، باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا میگیرد. بعضیها حادثهای را پشت سر میگذراند، بعضیها مرضی کشنده را؛ بعضیها درد فراق میکشند، بعضیها درد از دست دادن مال… همگی بلاهای ناگهانی را پشت سر میگذاریم، بلاهایی که فرصتی فراهم میآورند برای نرم کردن سختیهای قلب. بعضی هایمان حکمت این بلایا را درک میکنیم و نرم میشویم، بعضیهایمان اما افسوس که سختتر از پیش میشویم.
قاعدهی سی و دوم
همهی پردههای میانتان را یکییکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی… قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری دربارهشان استفاده نکن. به ویژه از بتها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستیهایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی نباش!
قاعدهی سی و سوم
در این دنیا که همه میکوشند چیزی شوند، تو «هیچ» شو! مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همانطور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه خلأ درون مهم است، در انسان نیز نه ظنِ منیّت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.
قاعدهی سی و چهارم
تسلیم شدن در برابر حق، نه ضعف است نه انفعال. برعکس، چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده، سرگردانی در میان موجها و گردابها را رها میکند و در سرزمینی امن زندگی میکند.
قاعدهی سی و پنجم
در این زندگی، فقط با تضادهاست که میتوانیم پیش برویم. مومن با منکر درونش آشنا شود و ملحد با مومن درونش. شخص تا هنگامی که به مرتبه انسان کامل برسد پلهپله پیش میرود. و فقط تا حدی که تضادها را پذیرفته، بالغ میشود.
قاعدهی سی و ششم
از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمهای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام میگسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی جزا میماند، نه یک ذره شر. تا او نخواهد برگی از درخت نمیافتد. فقط به این ایمان بیاور.
قاعدهی سی و هفتم
ساعتی دقیقتر از ساعت خدا نیست. آنقدر دقیق است که در سایهاش همه چیز سر موقعش اتفاق میافتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن…
قاعدهی سی و هشتم
برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان هیچگاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.
قاعدهی سی و نهم
حتی اگر نقطهها مدام عوض شوند، کل همان است. به جای دزدی که از این دنیا میرود، دزدی دیگر به دنیا میآید. جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار میگیرد. کل، هیچگاه دچار خلل نمیشود، همه چیز سرجایش میماند، در مرکزش… هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمیماند، تغییر میکند. به جای هر صوفیای که میمیرد، صوفیای دیگر زاده میشود.
قاعدهی چهلم
عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوتها تفاوت میزاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.


