�ورقه و گلشاه�:

عاشق و معشوقي که به دست پيغامبر (ص) زنده شدند

حکایت پلاس: داستان عاشقانه ورقه و گلشا | داستان عاشقانه - YouTube

منظومه عاشقانه و پرسوز و گداز �ورقه و گلشاه� اثر عيوِقي، يکي از آثار کهن و ارزشمند ادبيات فارسي است درباره سرگذشت عشقِ پر سوز و گداز يک پسرعمو و دختر عمو که ناکام از دنيا مي‌روند، اما پس از آنکه به معجزه پيغامبر اکرم (ص) زنده مي‌شوند، به وصال هم مي‌رسند.

�خسرو� و �شيرين�، �ليلي� و �مجنون�، �يوسف� و �زليخا�، �فرهاد� و �شيرين� ، �وامق� و �عذرا� و �ويس� و �رامين� اين‌ها نام شماري از سرشناس‌ترين عاشقان و معشوقاني است که سرگذشت عاشقانه پُر فراز و نشيبِ آنان، موضوع سرايش تعدادي از بهترين آثار غنايي و عاشقانه تاريخ ادبيات فارسي شده است.
ماجراي عشق شکوهمندِ خسرو به شيرين و نيز دلبستگيِ خالصانه فرهادِ کوهکن به شيرين را حکيم نظامي گنجوي به زيبايي در مثنويِ �خسرو و شيرين� روايت کرده و پس از او نيز ديگر شاعراني چون اميرخسرو دهلوي و ديگر مقلّدان نظامي به نظمِ آن پرداخته‌اند؛ هرچند پيش از نظامي نيز فردوسي بزرگ داستان خسرو و شيرين را در �شاهنامه� آورده است.
�ليلي و مجنون� را نيز نظامي جاودان ساخته و مقلّدانش نيز به پيروي از او بارها و بارها آن را از نو سروده‌اند. از �وامق و عذرا� عنصريِ بلخي نيز گرچه جز بيت‌هايي اندک باقي نمانده، اما بعد از وي شاعراني چون قتيلي بخارايي و خواجه شعيب جوشقاني و ميرزا محمدصادق نامي اصفهاني اين داستان عاشقانه‌ يوناني را دوباره به نظم کشيده‌اند.
�ويس و رامين� را هم که داستاني بازمانده از عهد اشکانيان بوده است، فخرالدين اسعد گرگاني به رشته نظم کشيده و �يوسف و زليخا� را هم که به نادرستي به فردوسي نسبتش مي‌دادند، بار ديگر در قرن نهم به ذوق و کوشش خواجه مسعود قمي و نورالدين عبدالرحمن جامي سروده مي‌شود تا روايت‌هايي ديگر از اين �احسن القصصِ� قرآن کريم در گنجينه ادبيات فارسي به يادگار بماند.

** ورقه و گلشاه؛ منظومه‌يي عاشقانه با طعم فراق

اما در کنار اين مثنوي‌هاي عاشقانه، يکي از کهن‌ترين داستان‌هاي عاشقانه ادبيات فارسي که خوشبختانه از گزند حوادثِ روزگار محفوظ مانده و امروزه در دسترسِ فارسي زبانان است، منظومه‌ اي است به نام �ورقه و گلشاه�. اين مثنوي را شاعري به نام �عيّوقي� سروده که تاريخ سرايش آن به احتمال بسيار قبل از پايانِ سده پنج هجري است.
اين مثنوي که مانند بسياري از منظومه‌هاي داستاني قرن‌هاي چهارم و پنجم چون �شاهنامه� فردوسي و �وامق و عذرا� عنصري در بحر متقارب مثمن محذوف / مقصور (فعولن فعولن فعولن فعل / فعول) سروده شده، ماجراي عشقي پر سوز و گداز بين دو عاشق و معشوق از يکي از قبيله‌هاي عرب، به نام �بني شيبه� را روايت مي‌کند؛ عشقي که با درنورديدن مرزهاي فراق و هجران، به تراژدي نزديک مي‌شود و پس از آن به شکلي معجزگونه وصال را براي عاشق و معشوق دل‌سوخته رقم مي‌زند.
از عيّوقي، شاعري که �ورقه و گلشاه� را سروده، اطلاعي در دست نيست جز اينکه به قول مرحوم استاد دکتر ذبيح ‌الله صفا مصححِ �ورقه و گلشاه� با توجه به اشاره‌هاي شاعر در متنِ اثر، تنها مي‌دانيم که او فردي مسلمان بوده و سرايش اين منظومه را در بهارِ يک سال آغاز کرده و در همان سال به انجام رسانده است؛ و نيز اين را مي‌دانيم که عيّوقي اثر خود را به نام �سلطان محمود� درآورده است:
�تو عيّوقيا گَرت هوش است و راي / به خدمت بپيوند به مدحت [= ستايش] گراي
به دل مِهر سلطانِ غازي بجوي / به جان مدح سلطان محمود گوي
ابوالقاسم آن شاه دين و دُوَل / شهنشاه عالم، امير ملل�
(ورقه و گلشاه به تصحيح دکتر ذبيح‌ الله صفا، صفحه 3)
درباره اينکه اين �سلطان محمود� کدام محمود است، ديدگاه‌هاي گوناگوني مطرح شده است، زيرا در فاصله 138 سال از 387 تا 525 هجري قمري، سه نفر با نام �محمود� به حکمراني مي‌رسند. نخست، يمين‌الدوله ابوالقاسم محمود بن سبکتگين، معروف به سلطان محمود غزنوي، که از 387 تا 421 در نهايت اقتدار سلطنت کرد. دوم، محمود بن ملکشاه سلجوقي، پسر ترکان خاتون بود که از 485 تا 487 حکومت کرد و با مرگش، سلطنت به برادرش، برکيارق، رسيد. سومين محمود نيز، پادشاهي است به نام محمود بن محمد بن ملکشاه سلجوقي که از 511 تا 525 ق حکومت کرد.
مرحوم استاد صفا در مقدمه �ورقه و گلشاه� نوشته‌اند که با توجه به لفظ �غازي� که در شعر عيّوقي آمده، منظور شاعر به احتمال فراوان همان سلطان محمود غزنوي است که به لقب �غازي� نيز در تاريخ شهره است. (ورقه و گلشاه، صفحه چهار و پنج)

** ماجراي عشق پسرعمو و دختر عمو

منظومه �ورقه و گلشاه� داستان عشق جانسوز پسر جواني به نام �ورقه� به دختر عمويش، �گلشاه�، است که در راه اين عشق، دوري‌ها، جنگ‌ها، بي‌وفايي‌ها و خون دل‌خوردن‌هاي بسياري پيش مي‌آيد. اين دو عاشق و معشوق، فرزند دو برادر از قبيله �بني شيبه� اند؛ پدر ورقه، �هُمام� نام دارد و پدر گلشاه، �هلال�.
ورقه و گلشاه از کودکي در کنار هم بودند و با هم باليده و رشد کرده و نزد معلم درس آموخته بودند. اين دو که از کودکي با هم اُنس داشتند، دل به هم مي‌بازند و عشق يکديگر در خانه دل خويش جاي مي‌دهند. پدر و مادرهايشان که حال فرزندان خود را مي‌بينند، جشني در قبيله برپا مي‌کنند تا گلشاه را به عقد ورقه درآورند.
نغمه چنگ و آواي موسيقي فضاي قبيله را پُر کرده بود و همه اهل حيّ يا همان قبيله آماده جشن عقد اين دو يار صميمي شده بودند که ناگهان:
�برآمد ز گردون و هامون خروش / مصيبت شد آن شادي و ناز و نوش
زمين شد پر از مرد شمشيرزن / که بُد پيشِ شمشيرشان شير، زن
سپاهي همه سرکش و تيره راي / همه ديو ديدار [= چهره] و آهن قباي
ز بهرِ شبيخون و از بهر کين / تو گفتي که بَررُسته‌اند از زمين
همه تيغ‌ها از نيام آخته [= بيرون آورده شده] / همه کينه و جنگ را ساخته...
به کُشتن همي گردن افراشتند / کسي را همي زنده نگذاشتند
براندند بر خاک بر، سيل خون / شد از خونِ گُردان [=دليران] زمين لاله‌گون� (پيشين، صفحه 10)
ربيع بن عدنان، سالار قبيله بني ضبّه (در سه منزلي قبيله بني شيبه) که به گلشاه علاقه‌مند بود و چندين بار با فرستادن پيغام او را از پدرش خواستگاري کرده، اما پدر گلشاه به پيام‌هاي او پاسخي نداده بود، وقتي مي‌فهمد که قرار است گلشاه را به عقد ورقه درآورند، با مردان جنگجوي خود به جشن عقد ورقه و گلشاه حمله مي‌کند و پيش از عقد آن دو دلداده، با کشتن شماري از اهل قبيله، جشن را به هم مي‌ريزد و گلشاه را نيز همراه خود مي‌برد.
ربيع، گلشاه را نزد خود مي‌نشاند و با تقديم کردن زر و سيم و گوهرهاي گرانبها به گلشاه، با مهرباني و فروتني از عشقِ پرشورِ خود به او سخن مي‌گويد. در همين حال گلشاه چاره‌ اي مي‌جويد و با نقش بازي کردن، به ربيع مي‌گويد که تا زنده است، در خدمت او خواهد بود و جز او به کسي نخواهد انديشيد، اما از ربيع مي‌خواهد که يک هفته به او زمان دهد تا آماده پيوند زناشويي با ربيع شود:
�چو بگذشت يک هفته از کار من / نباشد کسي جز تو سالار من
تو را جاي روبم [= جاروب مي‌کنم] به گيسوي خويش / تو را دانم اندر جهان شوي خويش...
ربيع بن عدنان به گفتارِ اوي / بِبُد شاد و ايمن شد از کارِ اوي
نبود آگه از مکر سرو سَهي / به دام اندر آويخت از انبُهي...� (پيشين، صفحه 14)

** لشکرکشيِ عاشقِ دلخسته براي بازپس‌گيري معشوق از دست ربيع بن عدنان

از آن سوي، ورقه و اهل قبيله‌اش به خود مي‌آيند و مي‌فهمند که ربيع بن عدنان گلشاه را ربوده است؛ از اين‌رو، مردانِ جنگي قبيله با همراهي ورقه و پدرش براي گرفتن انتقام و رها کردن گلشاه، راهي منزلگاه قبيله بني ضبّه مي‌شوند. ربيع نيز با آگاه شدن از اين ماجرا، جنگ‌آورانِ قبيله خويش را جمع مي‌کند تا مقابل بني‌شيبه بايستند.
ربيع پيش از رفتن به ميدان، بار ديگر نزد گلشاه مي‌آيد تا از وفاداريِ دخترِ بني‌شيبه نسبت به خويش مطمئن شود. ربيع به گلشاه مي‌گويد: ورقه و جنگيانِ بني‌شيبه براي جنگ آمده‌اند؛ مي‌خواهم بدانم تو دلت با من است يا با ورقه. زيرا اگر دلت با من باشد، از يک جهان دشمن نيز نخواهم ترسيد و به پشتيبانيِ عشق تو لشکر دشمن را درهم مي‌شکنم. گلشاه اما باز هم نقش بازي کردنش را براي ربيع ادامه مي‌دهد تا بتواند از چنگ او به سلامت رها شود:
�بدو گفت گلشاه، کِاِي نام‌جوي / ميانديش وز دشمنان کام جوي
که تو تا قيامت مرا مهتري [= سرور من هستي] / ز صد ورقه بر من گرامي‌تري
شب و روز من در وفاي تواَم / پرستنده خاک پاي تواَم
ربيع ابن عدنان عجب شاد شد / به گفتار او از غم آزاد شد� (پيشين، صفحه 19)

** نبرد دو مرد عاشق / کشته شدن پدرِ ورقه

ربيع در مصاف تن به تن با لشکر ورقه، چهل مردِ جنگي را از پاي درمي‌آورد و آن‌گاه رجز مي‌خواند که به جاي افراد عادي، يکي از سالارانِ لشکر به مصافِ او بيايد. او با فرياد زدنِ اينکه گلشاه او را نسبت به ورقه ترجيح داده، به آشکارا ورقه را به ميدان فرا مي‌خواند. ورقه نيز که خونش به جوش آمده، رزم‌جامه بر تن محکم مي‌کند و آماده رفتن به نبرد با ربيع مي‌شود که ناگاه، پدرش، همام، جلو او را مي‌گيرد و نمي‌گذارد که به آوردگاه برود و به جاي پسر، خود به ميدان مي‌رود.
پس از زد و خورد بسيار بين ربيعِ جوان و پدر ورقه که پشتش خميده بود و مويش سپيد، عاقبت پدر ورقه به دست ربيع کشته مي‌شود. ورقه را مرگ پدر جَري‌تر مي‌کند و او هم براي بازپس‌گيريِ ناموسِ خويش و هم به قصد گرفتن انتقام خون پدر، براي کشتن ربيع به ميدان مي‌آيد.
جنگي دشوار بين ربيع و ورقه در مي‌گيرد؛ جنگي که حفظِ جان، مقصود دومِ طرفين از آن است و خواست نخست و اصلي هر يک از دو جنگجو، به دست آوردن جانان، يعني گلشاه است. اين مصاف تن به تن، هم رقيب را براي هميشه از ميدانِ عاشقي و زندگي بيرون مي‌کند و هم معشوق را به جنگجوي پيروز مي‌بخشد. بنابراين، دو دلاور هرچه در توان دارند، مي‌گذارند تا جانِ يکديگر را بستانند. نخست با نيزه به يکديگر ضربه مي‌زنند، که پس از چندي نيزه‌ها مي‌شکند؛ سپس با شمشير نبرد مي‌کنند که شمشيرها نيز خرد مي‌شود؛ به گرزهاي سنگين دست مي‌بَرند، اما شدت ضربه‌ها موجب مي‌شود کف دست‌هايشان تاول بزند و نتوانند کارِ جنگ را با گرز ادامه دهند؛ پس دوباره شمشير و نيزه در اختيارشان مي‌گذارند:
�به ميدان در، آن هر دو خسرونژاد / به کينه بگشتند چون تندباد
ربيع ابن عدنان برآورد خشم / يکي حمله کرد آن سگ شوخ چشم [= بي‌حيا]
سر نيزه بگذارد بر رانِ اوي / که از درد آزرده شد جان اوي
اَبر [= بر] پهلوي اسپ رانش بدوخت / رخِ ورقه از درد دل برفروخت
پياده شد از اسپ، اسپش بمرد / پياده بر آن خستگي حمله بُرد
يکي نيزه‌ اي زد به بازوش [بازوي ربيع] بر / که بردوخت بازو به پهلوش بر
وليکن به جانش نيامد گزند / ز بازوي خود نوک نيزه بکند
تَنِ هر دو در بندِ غم بسته شد / همين خسته گشت و همان خسته شد� (پيشين، صفحه 30 و 31)
درست است که منظومه �ورقه و گلشاه� اثري است عاشقانه و در شمارِ ادب غنايي، اما در بخش‌هايي از اين داستان که سخن از جنگ و ميدانِ نبرد و اسپ و گرز و شمشير به ميان آمده، عيوّقي به خوبي صحنه‌هاي رزمي را به تصوير کشيده و با توصيف‌هاي ساده، عيني و روان، رزم‌گاه و رزمجو و رزم را به شکلي ديدني براي خواننده تعريف کرده است.

** گلشاه وارد ميدان نبرد مي‌شود / نجات دادن و اسير شدن

اما افزون بر افرادِ دو لشکر که رزمِ تن به تنِ دو عاشقِ زخمي را نظاره‌گر هستند، اين نبردِ عشقي يک تماشاگر ويژه نيز دارد: گلشاه. عيوّقيِ شاعر در ادامه روايت خويش تعريف مي ‌کند که گلشاه نيز رزم جامه مي‌پوشد و روي خود را نيز مي‌پوشاند و در کسوت سربازان، به آوردگاه مي‌آيد و از يک سو ورقه را مي‌بيند که رانش زخمي شده و از سوي ديگر ربيع را که خون از بازويش جاري است. معشوق نبرد دو مردي را که سرنوشتش به سرنوشتِ آنان گره خورده است، به دقت نظاره مي‌کند. ورقه سوار بر اسبي ديگر حمله تازه‌ اي را آغاز مي‌کند، اما به ناگاه اسبش با سر به زمين درمي‌آيد و ورقه نقش بر زمين مي‌شود و در چشم بر هم زدني ربيع را خنجر به دست، روي سينه خود مي‌بيند.
ربيع مي‌خواهد سر از تن ورقه ببرد و کار را يک‌ سره کند و همه اين‌ها را گلشاه دارد با دلي پُر از خون تماشا مي‌کند. ورقه که مرگ را حتمي مي‌بيند، در آخرين لحظه ربيع را سوگند مي‌دهد که اجازه دهد يک بار ديگر روي گلشاه را ببيند:
�بگفتا بر اين دل ميافزاي درد / به حق خداوند جبّار و فرد
از آن پيش تا کِم [= که مرا] درآري ز پاي / يکي روي گلشاه ما را نماي
کنونم مکُش، دست و پايم ببند / بِبَر نزد آن زادسرو بلند
به ديدارِ آن ماه مهمان کنم [= مرا مهمان کن] / به پيش وي آن‌گاه قربان کنم� (پيشين، صفحه 34)
ربيع خواست او را مي ‌پذيرد و با خفت و خواري او را حرکت مي‌دهد تا نزد گلشاه ببَرد. در اين حال، گلشاه سوار بر اسب، نقاب از رخ باز مي‌کند و شتابان نزد ربيع و ورقه مي‌آيد. ربيع گمان مي‌کند که گلشاه از دوري او بيتاب شده و به ميدان آمده تا او را ببيند، اما گلشاه در يک لحظه ناغافل نيزه خويش را بر جگرگاه ربيع بن عدنان مي‌زند و او را مي‌کشد. سپس سوي ورقه‌ي دست در بند مي‌آيد و دست‌هاي او را باز مي‌کند و هر دو شادمان نزد لشکريان بني شيبه بازمي‌گردند.
از آن سو اما جنگيانِ بني ضبه را اندوه و ماتمِ مرگِ ربيع فرامي‌گيرد. يکي از دو پسر ربيع، بر سر نعش خونين پدر مي‌آيد و سوگند ياد مي‌کند که انتقام خون او را بگيرد.

** ورقه تلافي مي‌کند

پسر بزرگ ربيع به ميدان مي‌آيد و ورقه نيز با پاي مجروح خويش برمي‌خيزد تا به جنگش برود، اما گلشاه مانع مي‌شود و خود با پوشيدن جامه رزم و گذاشتنِ خودِ جنگي برسر، با چهره‌يي پوشيده به مصاف پسر بزرگ ربيع مي‌رود و او را مي‌کشد. در ادامه پسر کوچک ربيع به خون‌خواهيِ پدر و برادر به مصافِ گلشاهِ روي‌پوشيده مي‌رود.
بين دو سوار، جنگي سخت در مي‌گيرد که ناگاه کلاه‌ خود از سر گلشاه مي‌افتد و پسر ربيع درمي‌يابد که اين سوار، �گلشاه� است؛ و با ديدن روي و مويِ اوي، عاشق گلشاه مي‌شود.
�پسر گفت: اي دلرباي بديع [= خوش، نيکو، تازه] / منم نامور، غالب ابن ربيع...
کنون اي پري‌چهره‌ي خوب‌روي / به يک سو نه اين کينه و گفت و گوي
مرا با تو امروز پيکار نيست / مرا جفت نيّ و تو را يار نيست
برادرم بر دست تو کشته شد / پدرم از بلاي تو سرگشته شد
کنون کين دل از مِهر گمراه گشت / ز جنگت مرا دست کوتاه گشت
نجويم ز تو کينه‌ي هيچ کس / مرا در جهان چِهرت اي دوست بس
کنون گر به مِهرم تو رغبت کني / بپايي و با بنده صحبت کني،
تن و جان و مالم همه آنِ توست / دلم بسته‌ي عهد و پيمان توست� (پيشين، صفحه 41)

با امتناع گلشاه از پاسخ دادنِ به عشقِ هوسناکِ ابنِ ربيع، زد و خورد بين آن دو ادامه مي‌يابد تا اينکه گلشاه به دست وي اسير مي‌ شود.
ورقه اما با اسير شدن گلشاه، شب ‌هنگام به لشکر دشمن مي‌زند و خود را به در خيمه پسر ربيع مي‌رساند و مي‌بيند که پسر ربيع در حالي که در يک دست جام باده دارد و در دست ديگر خنجر، نيمه مست روي تخت نشسته و گلشاه با چشم گريان و دستِ از پشت بسته، پايين تخت روي زمين افتاده است.
پسر ربيع ابتدا به نرمي مي‌خواهد دل گلشاه را نسبت به خود نرم کند، اما با مقاومت او، تهديد مي‌کند که دختر را خواهد کشت. از اين‌رو، سوي گلشاه خيز برمي‌دارد تا دست تعدي به وي دراز کند که ناگاه ورقه به داخل خيمه حمله مي‌کند و با يک ضربت شمشير، سر از تن ابن ربيع جدا مي‌کند و معشوقِ خود را نجات مي‌دهد و به لشکرگاهِ خودي و نزد پدر گلشاه بازمي‌گردند.

** ناداريِ ورقه و شرط پدر گلشاه

پس از اتفاق‌هاي جنگ با بني ‌ضبه و کشته شدن پدر، ورقه کمي که حال جسمي و روحي خود را باز يافت، خواست دوباره ازدواج خويش با گلشاه را به ياد خانواده عموي خويش بياورد و اقدامي کند، اما غم ناداري بر دلش سايه افکند، زيرا او همه دارايي خانوادگي خود را در حمله ربيع به جشن عقدش از دست داده بود و چيزي نداشت؛ و گرچه جان و آينده‌ گلشاه را نجات داده بود، اما چون دستش از دينار و درهم خالي بود، نمي‌توانست براي وصال اقدام کند، زيرا مي‌ دانست در نظام قبيله‌اي محال است عمويش دختر زيبا و پُرخواهانِ خود را به جواني نادار و بي مکنت بدهد. عيّوقي به همين مناسبت درباره �ناداري� زيبا گفته است که:
�به مردي تو گر بيشي از روستم / نگيري تو نام، ار نداري دِرَم
دِرَم‌ دار همواره باشد عزيز / نيرزي پشيز ار نداري پشيز� (پيشين، صفحه 48 و 49)
از آن سوي ماجرا، بزرگان و سرمايه‌دارانِ عرب نيز پي‌ در ‌پي به خواستگاري گلشاه مي‌آمدند و با بخشيدن مال و ثروت بسيار، مي‌خواستند رضايت پدر گلشاه را براي ازدواج با وي به دست آورند. در چنين حال و اوضاعي، ورقه نزد زن عموي خود، يعني مادر گلشاه مي‌رود:
�بدو گفت: اي مادرم، زينهار [= امان بده] / بدين عاشق خسته‌دل رحمت آر...
که بر جان من سخت شد بند تو / شدم بسته‌ي مِهر فرزند تو...
کنون من ز عم داد خواهم همي / ز تو، خاله فرياد خواهم همي
شما نيک دانيد سامان من / که گلشاه دارد دل و جان من
به بيگانگانش مده، گر دِهي / گرفتار گردي به خونِ رهي [= بنده، غلام؛ منظور �ورقه� است]...
سوي بابِ [= پدر] گلشاه پيغام من / بِبَر، گو مَبُر از من آرام من
حق بابکم [يعني پدر ورقه] را نگه دار تو / روان وُرا [= روح او را] خيره مازار [= بيهوده ميازار] تو
مرا شاد گردان به پيوند خويش / مکن دورم از روي فرزند خويش� (پيشين، صفحه 51)
مادرِ گلشاه، پيام ورقه را نزد شوي خويش مي‌برد. پدرِ گلشاه از فداکاري ورقه براي نجات جان گلشاه و از مهر و علاقه اين دو به يکديگر ياد مي‌کند و مي گويد که شايسته‌ترين فرد براي شوهريِ دخترش و داماديِ او ورقه است اما چون از مال و ثروت بي‌بهره است، بايد برود نزد دايي (خال) خود که در يمن حکمراني دارد و از او سرمايه‌ اي بگيرد و باز گردد تا به وصال گلشاه برسد.

** پيمانِ عشقي که شکست / رفتن ورقه به يمن براي يافتن سرمايه

ورقه آماده رفتن به يمن مي ‌شود تا به کمک دايي خود، منذر که شاه يمن است و فرزندي هم ندارد، سرمايه‌ اي به دست آورد و نزد گلشاه بازگردد. او پيش از رفتن، نزد گلشاه مي‌رود تا عهد عاشقي را با يکديگر محکم کنند:
�به زاري چنين گفت: اي بِنت عم / قضامان جدا کرد خواهد ز هم
همي تا زيَم در وفاي تواَم / اسير تو و خاک پاي تواَم
گر از مِهر من بر دلت باک نيست / مرا جايگه بهتر از خاک نيست
وگر با مَنَت هست پيوند مِهر / مَبُر دل ز مِهر من اي خوب چهر� (پيشين، صفحه 54)
گلشاه نيز که در آتش عشق ورقه بي‌تاب است، با سخنان خود مي‌کوشد ايستادگي خود را بر سر پيمان عشق با ورقه، به او نشان دهد:
�چنين گفت کِاِي نُزهت [= شادي، نشاط، خرّمي] کام من / ز نامت مبادا جدا نام من
به مِهرم دل و جانت پيوسته باد / به بندِ وفا جانِ من بسته باد
ميان من و تو جدايي مباد / ز چرخ فلک بي‌وفايي مباد
گر از روي من مي‌بتابي تو روي [= روي بگرداني] / مجويم؛ وگر جويي از خاک جوي� (همان)
اما گلشاه که گويي دلش از جانب پدر و مادرش مطمئن نيست، به ورقه مي‌گويد که پيش از رفتنِ به يمن بار ديگر نزد پدر و مادرش رود و از آنان قول بگيرد که تا زماني که برنگشته، گلشاه را به عقد خواستگاري ديگر درنياورند. ورقه نيز چنين مي‌کند و راهي يمن مي‌شود.
زماني که ورقه به نزديکي يمن مي‌رسد، کارواني را مي‌بيند و از اهل کاروان اوضاع يمن را جويا مي‌شود. کاروانيان مي‌گويند که شاه بحرين و امير عدن به يمن حمله کرده‌اند و شاه يمن و همه بزرگان و سران يمن را به اسيري گرفته و شهر را نيز محاصره کرده‌اند. از سران يمن، تنها وزيرِ شاه است که گرفتار نشده و درون شهر به محاصره است.
ورقه با زيرکي شبانه به درون شهرِ محاصره شده وارد مي‌شود و به ديدار وزير مي‌رود. وزير ماجراي اسارت شاه و بزرگانِ يمن را به ورقه مي‌دهد. ورقه از وزير درخواست هزار سوار جنگاور مي‌کند و وزير به خواسته‌اش جامه عمل مي‌پوشاند. روز بعد ورقه و لشکر کم‌تعدادش به بيرون شهر مي‌روند تا در برابر سپاه پنجاه هزار نفره بحرين و عدن بجنگند.
در مصاف تن به تن، ورقه با رجزخواني‌هاي دليرانه خود، پهلوانان دشمن را به مبارزه مي‌طلبد و در اين جنگ‌هاي رو دَر رو شصت و سه نفر از جنگيانِ دشمن را مي‌کشد. به هر روي با دلاوري‌هاي او، لشکر کم تعداد يمن موفق مي‌شود سپاه دشمن را شکست دهد. ورقه دايي خود و بزرگان يمن را آزاد مي‌کند و سر شاه بحرين و امير عدن را نيز مي‌برد و در پيش دايي خويش، شاه يمن مي‌اندازد. شاه يمن نيز به پاس قدرداني از خواهرزاده شجاعِ خويش، ديار و درهم و گوهر و اشتر و اسب و استرِ فراواني به ورقه مي‌بخشد تا او بتواند با سرمايه‌ اي بسيار و دلي پر اميد، به وصل گلشاه برسد.

** شاه شام و عشق به گلشاه

در نبود ورقه، شاه شام که آوازه گلشاه را شنيده بود، در هواي او پرسان پرسان راه قبيله بني‌شيبه را پيش مي‌گيرد و پس از چندي به منزل‌گاه گلشاه مي‌رسد و با وعده تقديم ثروت بسيار، او را از پدرش خواستگاري مي‌کند. هلال (پدر گلشاه) اما به قولش با ورقه وفادار مي‌ماند و به شاه شام پاسخ منفي مي‌دهد. شاه شام که نمي‌توانسته دل از گلشاه‌ برکند، پيرزني را با دادن زَر و ياقوت مجاب مي‌کند که برود و دل مادر گلشاه را نسبت به وصلت او با دخترش نرم کند.
پيرزن مي‌رود و وعده‌هاي مالي دلفريب شاه شام را با آب و تاب براي مادر گلشاه نقل مي‌کند و آن ‌قدر در گوش او مي‌دمد که مادرِ گلشاه، قول ورقه زير پا مي‌گذارد و راضي مي‌شود تا پدر گلشاه را نيز راضي کند.
�بخواند آن زمان باب گلشاه را / بگفت و نمودش بدو راه را
که گر مال خواهي و ديهيم [= تاج] و تخت / دلش را گشاده کن از بند سخت
که گر بسته‌ي مِهرِ شامي شوي / به نزد همه کس گرامي شود
بدو به زني دِه تو گلشاه را / مر آن عاشق زار و گمراه را
ز شامي مگر شاد و خرّم شود / غم ورقه اندر دلش کم شود
نيابي تو داماد هرگز چُنوي / که هم مال‌دار است و هم خوب‌روي� (پيشين، صفحه 71 و 72)
هلال اما با حرف زن مخالفت مي‌کند، ولي زن او را تهديد مي‌کند که اگر به حرفش گوش ندهد، از او جدا خواهد شد. به هر روي، مکر زنانه‌ مادر گلشاه کارگر مي‌افتد و در حالي که گلشاه و ورقه از آن‌چه قرار است بر سرشان بيايد، بي‌خبرند، پدر رضايت مي‌دهد که دخترش به عقد شاه شام درآيد، اما به يک شرط؛ و آن اينکه هيچ کس از افراد قبيله از اين وصلت خبردار نشود تا مبادا ورقه از اين اتفاق آگاه شود.

** زاري ورقه بر سور گوري که در آن مرده‌ اي نيست!

گلشاه وقتي از ماجرا خبر مي‌ يابد، اشک‌ريزان و بي‌تاب در غم دوري و جدايي از ورقه مي‌نالد، اما مادرش به دروغ مي‌گويد که ورقه مرده است. اين حال گلشاه را بدتر مي‌کند و به تمام او را افسرده مي‌ کند و به هر ترتيب جهاز عروسِ غم‌زده را آماده مي‌کنند تا راهي ديار شام شود. گلشاه که مرگ ورقه را باور ندارد، پيش از رفتن، يکي زره و انگشتري به غلام خود مي ‌دهد و مي‌گويد به يمن رود و آن را به ورقه بسپارد و نيز سفارش مي‌کند که هيچ از ماجراي ازدواج او و شاه شام چيزي نگويد، زيرا مي‌داند ورقه طاقت نمي‌آورد و دق مي‌کند.
در هر صورت گلشاهِ ماتم‌ گرفته همراه با شويِ ناخواسته‌ي خويش به شام مي‌رود. پدر، گوسفندي را به جاي وي در گور مي‌گذارد و به اهل قبيله مي‌گويد که گلشاه مرده است.
از سويي، گلشاه که دل در گرو يارِ ديرينِ خود، ورقه، داشت، به هيچ روي حاضر نبود تن به زناشويي با شاه دهد، از اين روي يک بار با خنجر مي‌خواست قلب خود را بشکافد که شاه مانعش مي‌شود. او آب پاکي را روي دست شاه مي‌ريزد:
�وُرا گفت گلشاه: کِاِي شهريار / ندانم تو را در جهان هيچ يار
ولکن نخواهم بُدَن يارِ کس / مرا در جهان يار ورقه است و بس
هر آن کو به خلوت کند رايِ من / نبيند به جز در لحد جاي من� (پيشين، صفحه 78)
شاه نيز چون از صميم دل عاشق گلشاه است، خواست او را مي‌پذيرد و مي‌گويد:
�تو با من به خوبي سخن گوي بس / که از تو مرا ديدن روي بس� (همان)
از آن سوي غلامِ گلشاه به يمن مي‌رسد و انگشتري و زره و پيغام گلشاه را به ورقه مي‌دهد. ورقه نيز نگران با دارايي فراواني که به دست آورده، شتابان به منزل‌گاه بني شيبه مي‌رود و خبر مرگ گلشاه را از پدر او مي‌ شنود و از هوش مي‌رود.
ورقه‌ي نااميدِ دل‌خسته را بر سر گور دروغينِ گلشاه مي‌برند و او به زاري بر سر گور، با معشوق خويش سخن مي‌گويد:
اَيا آفتاب درخشان، دريغ / که پنهان شدي زير تاريک ميغ [= ابر]
اَيا تازه گلبرگ خوشبوي من / شدي شاد نابوده از روي من� (پيشين، صفحه 82)
ورقه که اميد خود را نااميد مي‌ديد، زر و سيم و اسب و اشتر و همه سرمايه‌ اي را که از يمن آورده بود، به غلامان خويش مي‌سپارد تا به يمن بازگردانند. اين اتفاق پر و مادر گلشاه را پشيمان مي‌کند اما در آن وقت ديگر پشيماني سودي نداشت.

** دست تقدير ورقه را به کاخ شاه شام مي‌برد

ورقه دل از دنيا بريده، روز و شب بر سر گور گلشاه بي‌تابي مي‌کند تا اينکه يکي از دخترکان زيباروي قبيله که از ماجراي ازدواج گلشاه و شاه شام آگاه بود، دلش بر ورقه مي‌سوزد و حقيقت را به وي مي‌گويد. از اين‌ رو ورقه بي‌درنگ راهي شام مي‌شود. در نزديکي شام، راهزنان بر ورقه مي‌تازند و او به جنگ با آنان برمي‌خيزد و شماري را مي‌کشد و مابقي فرار مي‌کنند، اما در اين زدوخورد، ورقه نيز زخم‌هاي کاري برمي‌دارد، به گونه‌ اي نزديک چشمه‌ اي بيهوش مي‌شود و از اسب روي زمين مي‌افتد.
ازقضا شاه شام نيز که با خدم و حشم خود از شکار باز مي‌گشته، پيکر مجروح ورقه را مي‌بيند و دلش بر وي مي‌سوزد و در حالي که نمي‌داند اين جوان کيست، فرمان مي‌دهد که او را به قصر بياورند تا مداوايش کنند.
در قصر، ورقه به واسطه کنيزکي که پرستاري او را عهده دار است، انگشتريِ يادگار از گلشاه را به دست محبوب مي‌ رساند و گلشاه با ديدن انگشتري، از وجود ورقه در قصر مطمئن مي‌شود و به هر ترتيب عاشق و معشوق يکديگر را مي‌بينند:
�چو گلشاه رخسار ورقه بديد / يکي باد [= آه] سرد از جگر برکشيد
بگفت آه وز پاي شد سرنگون / ز بالا درآمد به خاک اندرون
چو ورقه بديد آن دلارام را / مر آن ماه خوش‌خوي پدرام را
بناليد وز درد دل گفت آه / درآمد سرش سوي خاک سياه
بديد آن مر اين را و اين مر وُرا / دل هر دو سوزان بُد اندر برا
برآمد ز هر دو به يک ره خروش / ز هر دو به يک راه ببريد هوش
زماني برآمد، به هوش آمدند / دگرباره اندر خروش آمدند
چنين گفت گلشاه کِاِي ابن عم / همي خون شد اندر بَرَم دل ز غم
کنون چشمم اي يار مِهرآزماي / به ديدار تو کرد روشن خداي
بگفت اين و بنهاد سر بر زمين / به سجده به پيش جهان آفرين (پيشين، صفحه 96)

** آزمودن شاه شام ورقه و گلشاه را

گلشاه که از ديدار ورقه سر از پاي نمي‌ شناسد، شاه شام را خبر مي‌کند و ورقه را به او معرفي مي‌کند. شاه شام نيز پس از ديدار با ورقه، چون از علاقه آن دختر عمو و پسر عمو به هم آگاه است، آن دو را تنها مي‌ گذارد تا با يکديگر سخن کنند، اما از گوشه‌ اي مخفيانه آن دو را زير نظر مي‌گيرد تا راستي ورقه و وفاداريِ گلشاه را بسنجد.
�بدين حال مي‌بود تا صبح روز / که رخشيد خورشيد گيتي فروز
نه زين و نه زآن ديد نامردمي / چو اين، باوفا ديد و آن، آدمي،
شه شام شد شادمان بازِ جاي [= شادمان بازگشت] / بشد ايمن ازکارِ آن دلرباي� (پيشين، صفحه 99)
به هر ترتيب، ورقه و گلشاه بي‌آنکه از حدود حيا و پاکدامني تجاوز کنند، با يکديگر سخن مي‌گويند و بر روزگار هجران اشک مي‌ريزند.

** وداع ورقه و گلشاه

�چو يک چند بر حالشان برگذشت / دل ورقه از عشق آشفته گشت
بترسيد کِش کار گردد تباه / چو بسيار پايد [= بماند] به نزديک شاه،
گشادش زبان ورقه خوب راي / که اي دختر عم، به حقّ خداي
که گر در همه عمر از روي تو / شوم سير وز عشرت خوي تو
اگر در بلا بايدم زيستن / شب و روز از درد بگريستن
وليکن ز شوي تو اي سرو بُن / شکوهم [= واهمه دارم]؛ فزون زين نگويم سخن
نبايد [= مبادا] که آيد مَرُو را گران / که هست اين جوانمرد، فخر مِهان
بود نيز کِش [= که او را] خوش نيايد که من / بُوَم با تو يک جاي اي سيم تن� (پيشين، صفحه 100 و 101)
گلشاه بشدت ناراحت مي‌شود و از ورقه مي‌خواهد دست‌کم تا بهبودي کامل در قصر بماند، اما ورقه‌ پاکدل تصميم خود را گرفته و به سختي از گلشاه دل مي‌کند و از شام مي‌رود. عيّوقي لحظه وداع ورقه و گلشاه را بسيار سوزناک تصوير کرده است:
�به گلشه همي ورقه با آفرين / همي گفت: اي دوست، سيرم ببين
که فرسوده کردي دلِ زار من / برآسود گوشَت ز آزار من
چو گردم تو را غايب از چشمِ سَر / ز گُم گشتنم زود يابي خبر
چو بر من اجل بگسلد [= باز کند] بندِ سخت / به دارالبقا [= آخرت] افکنم زود رخت
بَرَم مهر روي تو و خوي تو / بَرِ آفريننده‌ي روي تو
تو از حالم اَر هيچ يابي خبر / حق دوستي را به من برگذر
زماني بر آن خاک من کن درنگ / که از کُشته‌ي خويش نايدت ننگ
چنين گوي کِي [= که اي] کُشته‌ي زار من / ستم‌ديده يار وفادار من
اَيا خسته‌ي بسته‌ي مِهرِ من / شدي سير ناديده از چهر من
بگو اين و بر من به زاري بموي [=گريه کن] / کُشنده تواي، جز شهيدم مگوي� (پيشين، صفحه 104 و 105)
شاه شام که اين بي‌تابيِ عاشقانه‌ي عاشق و معشوق را مي‌بيند، از اينکه گلشاه را به عقد خود درآورده، پشيمان مي‌شود و ورقه را سوگند مي‌دهد که اگر او بخواهد، حاضر است گلشاه را طلاق دهد تا آن دو به هم برسند. اما ورقه صميمانه از شاه شام تشکر مي‌کند و از همه جوانمردي‌هايش در حق خود سپاسگزاري مي‌کند؛ آن‌گاه راه نامعلوم خود در پيش مي‌گيرد و مي‌رود.

** مرگ ورقه

ورقه چون از نزد گلشاه به درمي‌آيد، گلشاه او را غلامي مي‌بخشد که همراهي‌اش کند. در راه بيابان رفته‌رفته حال جسمي ورقه بد و بدتر مي‌شود، به گونه‌ اي که حتي طبيبي که در راه به هم برمي‌خورند نيز نمي‌تواند کاري برايش بکند و ورقه در ميان راه از غم عشق گلشاه مي‌ميرد. غلامش با همراهي دو مسافر پيکر او را به خاک مي‌سپارد و همان دو مسافر را راهي قصر گلشاه مي‌کند تا او را از مرگ ورقه خبر دهند.
آن دو پيک به قصر گلشاه مي‌رسند و مرگ ورقه را به او خبر مي‌دهند. با شنيدن اين خبر، دنيا به چشم گلشاه تيره و تار مي‌شود و پيوسته زاري و شيون سر مي‌دهد.
�سه روز و سه شب همچنان در عذاب / همي بود بي‌خورد و بي‌هوش و خواب
ز کارش چو آگاه شد شاهِ شام / دويدش برِ ماه بت کِش خرام [= منظور گلشاه است]
بگفتش: چه بود اي دلارامِ من / بگو هين که تيره شد ايام من
بگفتش [گلشاه]: که اي خسرو دادگر / به گيتي چه باشد از اين زارتر
که آن ماه رخشان و آن دُرّ پاک / نهفته شد اندر دل تيره خاک
الا هم‌کنون اي گرامي رفيق / بِبَر مر مرا سوي گور صديق
که تا خاک او را بگيرم به بَر / ببوسم من آن خاک را سر به سر
شاه شام نيز که خود از شنيدن خبر از دست رفتنِ ورقه بسيار نارحت و افسرده شده بود، خدم و حشم را فرا مي‌خواند و همراه با گلشاه بر سر گور ورقه که در دو منزليِ کاخش قرار داشت، مي‌روند.

** جان دادنِ گلشاه

هنگامي که گلشاه و شويش با همراهي گروه بسياري از مردمان به محل گور ورقه مي‌رسند، گلشاه طاقت از دست مي‌دهد و زاري کنان از بالاي کجاوه‌ مَرکَبي که بر آن سوار بود، خود را به زمين، روي گور ورقه مي‌اندازد و در حالي که قبر وي را در آغوش گرفته، زاري کنان نوحه سر مي‌دهد:
�همي گفت: اي مايه‌ي راستي / چه تدبير بود آن که آراستي؟
چنين با تو کِي بود پيمان من / که نآيي دگر باره مهمان من...
همي گفت: جُور است؛ از اين جُور چند؟ / اجل کِي گشايد دلم را زِ بند؟
چه بِر خوردن است [= بهره‌مند شدن] از جواني مرا؟ / چه بايد کنون زندگاني مرا؟
به چه فال زادم من از مادرم؟ / که تا زاده‌ام به عذاب اندرم...� (پيشين، صفحه 114)
گلشاه که گويي ديگر چيزي جز ورقه و مرگ او را پيش چشم نمي‌ديد، همچنان‌که روي خاک گور ورقه افتاده بود، خطاب به يار سفر کرده گفت:
�کنون چون تو در عهد من جانِ پاک / بدادي، شدي ناگهان زير خاک،
من اندر وفاي تو جان را دهم / بيايم رُخَم بر رُخَت برنهم� (پيشين، صفحه 115)
گلشاه اين را مي‌ گويد و لحظه‌ اي بعد نفسش بند مي‌آيد و جان به جانان تسليم مي‌کند و مي‌ ميرد. با ديدن اين اتفاق، زاري و شيونِ مردمان و شاه شام دوچندان مي‌شود. شاه شام که سراپا ماتم و اندوه است، دستور مي‌دهد که گلشاه را نيز کنار ورقه به خاک بسپارند تا بدين سان عاشق و معشوق به وصال هم برسند. آن‌گاه فرمان مي‌دهد که بالاي گور آن دو يار وفادار، گنبد و بارگاهي بسازند. بدين ترتيب آن‌جا معروف مي‌شود به �قبور شهيدان� و مردمان از جاي‌هاي گوناگون به زيارت گور آن دو دلداده مي‌آمدند.

** زنده شدن ورقه و گلشاه به دست پيغامبر اکرم (ص) / ايثار شاه شام

عيّوقي شاعر تعريف مي‌کند که چون سالي از اين ماجرا مي‌گذرد و خبر اين عاشقيِ پر سوز و داغ به گوشه و کنار عالم مي‌ رسد و نيز حضرت پيغامبر اکرم (ص) نيز از اين داستان آگاه مي‌شوند. روزي که حضرت رسالت پناه (ص) به همراه ياران خويش از يکي از غزوه‌ها و جنگ‌هاي مسلمانان باز مي‌گشتند، به شام مي‌روند و بر سر گور ورقه و گلشاه حاضر مي‌شوند. شاه شام بسرعت خدمت حضرت مي‌رسد و ماجرا را تعريف مي‌کند.
حضرت پيغامبر (ص) به شاه شام مي‌گويند که اگر مي‌خواهد ورقه و گلشاه به اذن خداوند زنده شوند، بايد جهودانِ شام را به اسلام بخواند. شاه شام بسرعت نزد جهودان مي‌رود و آنان که خود در مرگ گلشاه و ورقه عزادار بودند، با کمال ميل اسلام را مي‌پذيرند.
آن گاه حضرت محمد (ص) به نماز مي‌ايستند و از خداوند مي‌خواهند که آن دو عاشق و معشوق را به قدرت خويش زنده گرداند. حضرت جبرائيل (ع) بر رسول‌الله (ص) نازل مي‌شود و مي‌گويد که از عمر شاه شام شصت سال باقي مانده است. اگر او حاضر شود که بخشي از عمر خويش را به ورقه و گلشاه ببخشد، آن دو زنده خواهند شد.
حضرت رحمت للعالمين (ص) پيغام حامل وحي را به شاه شام مي‌رساند و شاه شام اين‌چنين پاسخ مي‌دهد:
�بگفتا بدين هر دو فرّخ همال [= همتا، قرين، شريک] / چهل سال بخشيدم از شصت سال
که تا هر يکي بيست سالِ دگر / بمانيم بي بيم و بي دردسر
پس از بيست سال اَر بميرم رواست / که آخر تنِ آدمي مرگ راست� (پيشين، صفحه 121)
بدين ترتيب، با ايثار شاه شام و با دعاي حضرت پيغامبر (ص) و به اذن خداوند، ورقه و گلشاه زنده شدند. همگان به شادي پرداختند و شاه شام پادشاهي به ورقه بخشيد و آن دو عاشق و معشوق تا پايان عمر در کنار هم با شادکامي زيستند.

** منظومه �ورقه و گلشاه� چگونه از غبار تاريخ به در آمد؟

مرحوم استاد دکتر ذبيح‌الله صفا که مثنوي �ورقه و گلشاه� را تصحيح کرده‌اند، در مقدمه‌ي اين اثر نوشته‌اند که نخستين بار مرحومان دکتر عباس اقبال آشتياني و دکتر احمد آتش (استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه استانبول) نسخه‌هايي از اين منظومه را در کتابخانه‌هاي استانبول پيدا کردند و تا پيش از آن، کسي از وجود چنين اثري آگاهي نداشت.
اين داستان، همچنان که خودِ عيّوقي نيز اشاره کرده، داراي اصلي عربي است. مرحوم استاد صفا اين داستان را از جهت فراق و جدايي رخ داده بين عاشق و معشوق، بي‌شباهت به ديگر داستان عاشقانه عرب، يعني �ليلي و مجنون� نمي‌دانند؛ اما شباهت واقعي �ورقه و گلشاه� را به سرگذشت شاعر عرب، عروة بن الحزام العذري، با دختر عمويش، عفراء بنت عقال، مي‎‌دانند؛ �و حتي بايد به يقين گفت که همان داستان است که در ميان ايرانيان تغييرات کوچکي يافته و با عنوان `داستان ورقه و گلشاه` معروف شده است�. (مقدمه ورقه و گلشاه، صفحه نه)
داستان ورقه و گلشاه به زبان‌هاي ترکي و کردي نيز سروده و ترجمه شده که نسخه‌هايي از آن امروز در دست است. در زبان فارسي نيز افزون بر نسخه‌ عيوقي، روايتي ديگر و متأخر از اين اثر در بحر هزج مسدّس محذوف يا مقصور (مفاعيلن مفاعيلن فعولن / مفاعيل) سروده شده که دو نسخه خطي از آن موجود است. (مقدمه ورقه و گلشاه، صفحه سيزده)
از ويژگي‌هاي ورقه و گلشاه عيوقي، غزل‌هاي کوتاهي است که در جاي جاي داستان، در ميان قالب مثنوي، از زبان شخصيت‌هاي داستان بيان شده است. اين غزل‌ها داراي زباني نرم و اغلب گوياي احساس عشق و يا حزن و اندوهِ شخصيت‌ها است.

** نسخه تصحيح و چاپ شده �ورقه و گلشاه�

مرحوم دکتر ذبيح الله صفا، استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران و محقق برجسته تاريخ و ادبيات فارسي، منظومه �ورقه و گلشاه� عيّوقي را به استواري تصحيح کرده‌اند و در سال 1340 بر آن مقدمه‌ اي فاضلانه نوشته‌اند. از ويژگي‌هاي اين چاپ، لغت‌نامه‌ اي است که استاد صفا در پايان بدان افزوده‌اند تا خوانندگان را در دريافت معني واژه‌هاي دشوار، ياري‌گر باشد.
اين کتاب به همت انتشارات دانشگاه تهران چاپ و منتشر شده است.

شعر حافظ شیرازی

 نظامی گنجوی در مقاله شعر انگیزشی