سفر خروج تورات موسی ع....
سفر خروج موسی از مصر سِفــــرِ خُروج
نامهای پسران اسراییل (یعقوب ) که به مصر امدند که هر کس با اهل خانه اش به همراه یعقوب امدند این بود یعقوب از دو خواهر ودو کنیز 12پسر ویک دختر اورد نامهای 12پسراین بود روبین شمعون لاوی ویهودا یساکار زبولون بنیامین دان ونفتالی جاد واشیر ویوسف که در مصر بود همه نفوسی که از صلب یعقوب وفرزندانش پدید امدند هفتاد نفر بودند این 12فرزند به دوازده سبط شناخته شدند که از این12سبط قوم بنی اسراییل منشعب شدند که بعد از 400سال در مصر
جمعیت انان به 600هزار نفر رسید پادشاهی در مصر برخاست که یوسف را نشناخت واز ازدیاد نفوس بنی اسراییل میترسید دستور داد به ساختن دوشهر انان را بگمارند وبه قابله ها دستور داد پسران انان را بکشند ودختران را نگه دارند اما خداوند با قوم بنی اسراییل بود وروز به روز زیاد میشدند تا اینکه شخصی از سبط (خاندان ) لاوی یکی از دختران لاوی را گرفت وان زن پسری زایید وچون اورا نیکو منظر دید وی را سه ماه پنهان کرد انگاه از ترس فرعون که فرمان قتل پسران قوم عبری را صادر کرده بود تابونی از نی ساخت وطفل را در ان نهاد وان رادرکنار نیزار به اب نهر رهاکردوبه خواهرش جریان را بیان کرد دختر فرعون برای غسل به نهر همراه کنیزان به نهر فرود امدند پس تابوتی را درکنار نهر دیدند کنیزان را صدا زد تا تلبوت را بیاورند چون انرا بگشاد دید طفلی گریان در ان تابوت است دید پسر ی است گفت این از اطفال عبریان است دلش بر وی بسوخت خواهر وی بدختر فرعون گفت ایا بروم وزنی از عبرایان را نزدت بیاورم تا این طفل را شیر بدهد دختر فرعون گفت برو پس رفت ومادر طفل را اورد دختر فرعون گفت این طفل راببر واورا شیر بده ومزدت را خواهم داد وچون طفل نمو نمود واورا نزد دختر فرعون برد وی نام ان پسر را موسی نام نهاد زیرا گفت اورا از آب کشیدم
چون موسی بزرگ شد نزد برادران عبری خود امد وکارهای دشوار انان رادید وشخصی مصری رادید که شخصی عبرانی رامیزند پس به اطراف نظر کرده چون کسی را ندید ان مصری را کشت ودر ریگ پنهان کرد روز دیگر دید دومرد عبری منازعه میکنند پس به ظالم گفت چرا همسایه خود را میزنی وی گفت چه کسی ترا برما حاکم یاداور ساخته است مگر تو میخواهی مرا بکشی چنانکه ان مصری را کشتی پس موسی ترسید وگفت یقینا این امر شیوع یافته است وچون فرعون این ماجرا راشنید قصد قتل موسی را کرد وموسی از مصر گریخت ودر زمین مدیان ساکن شد
موسی در سرزمین غریب مدیان بر سر چاهی بنشت وکاهن مدیان را هفت دختر بود که امده بودند اب بکشند تا گله پدر راسیراب کنند موسی برخاسته ایشان رامدد کرد وگله ایشان را سیراب نمود دختران چون نزد پدر خود رعوئیل (یَترون ) امدند وفرمودند شخصی مصری ما را یاری کرده است بدختران خود گفت اوکجاست وی را برای خوردن نان دعوت کنید موسی در منزل اوساکن شد واو دختر خود صِفُورَه را به موسی داد وان زن پسری زایید وموسی اورا جِرشُون نام نهاد. وواقع شد بعد از ایام بسیار که پادشاه مصر بمرد وبنی اسراییل به سبب بندگی اه کشیدند واستغاثه کردند وناله انان مورد توجه خدا قرار گرفت وخدا عهد خود را با ابراهیم واسحاق ویعقوب بیاد اورد وخداوند بر بنی اسراییل نظر کرد
موسی گله پدر زن خود یترون کاهن را شبانی میکرد وگله را به حوریب که جبل الله باشد اورد وفرشته خداوند در شعله اتش از میان بوته بر وی ظاهر شد وچون اودید که بوته به اتش مشتعل است اما سوخته نمیشود گفت بروم ان طرف واین امر غریب راببینم که بوته چرا سوخته نمیشود که ناگهان خداوند از میان بوته ندادر دار د((وگفت ای موسی گفت لبیک گفت بدین مکان نزریک مشو نعلین خود را از پایهایت بیرون کن زیرا مکانی که در ان ایستاده ای زمین مقدس است وگفت من هستم خدای پدرت خدای ابراهیم وخدای اسحاق وخدای یعقوب هر اینه مصیبت واستغاثه قوم خود را در مصر دیدم ونزول کردم تا ایشان را از دست مصریان خلاصی دهم وایشان را از ان زمین به زمینی نیکو ووسیع که متعلق به کنعانیان حتیان واموریان وفرزیان وحویان وببوسیان براورم
پس اکنون بیا ترا نزد فرعون بفرستم وقوم من بنی اسراییل را از مصر بیرون اوری وعلامت من این است که چون قوم را از مصر بیرون اوری خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد
موسی به خداوند فرمود اینک چون من نزد بنی اسراییل بروم ..واز من بپرسند که نام اوچیست بدیشان چه گویم خدا به موسی گفت هستم انکه هستم (هو انا هو).گفت به بنی اسراییل چنین بگو اَهیَه(هستم)مرا نزد شما فرستاد وخدا باز به موسی گفت ((به بنی اسراییل چنین بگو یَهُوَه خدای پدران شما خدای ابراهیم وخدای اسحاق وخدای یعقوب مرا نزد شما فرستاده است این است نام من تا ابد الاباد واین است یادگاری من نسلاً بعد نسل
موسی در جواب گفت همانا مرا تصدیق نخواهند کرد ...پس خداوند به موسی گفت ان چیست در دست تو گفت عصا گفت ان را بر زمین انداز وچون انرا بر زمین انداخت ماری گردید وموسی
از نزدش گریخت خداوند به موسی گفت دست خود رادراز کن ودمش رابگیر دست دراز کرد ودم مار راگرفت که دوباره در دستش عصا شد
وخداوند دیگر باره وی را گفت دست خود رادر گریبان خود بگذار چون دست به گریبان برد وان رابیرون اورد دیددست او مثل برف سفید شد پس گفت دست خود را باز به گریبا بر چون دست به گریبان برد وباز اورد دوباره مثل اولش شد خداوند گفت اگر این دو ایت ترا باور نکردند انگاه از نهر اب بگیر به خشکی بریز که مبدل به خون خواهد شد
موسی به خداوند گفت ای خداوند من مردی فصیح نیستم بلکه بطی الکلام وکند زبان از سابق اینگونه بوده ام
خداوند به موسی گفت کیست که زبان به انسان داد وگنک وکر وبینا ونابینا را که افرید ایا نه من که یهوه هستم پس الان برو ومن با زبانت خواهم بود وهر چه باید بگویی ترا خواهم اموخت
موسی باز فرمود ای خداوند استدعا دارم که کسی را با من بفرستی انگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل گردد وگفت ((ایا برادرت هارون لاوی را نمیدانم که اوفصیح الکلام است واینک اونیز به استقبال تو بیرون میاید ومن با زبان تو وبا زبان اوخواهم بود وانچه باید بکنید شما را خواهم اموخت واین عصا رابدست خود بگیر که به ان ایات را ظاهر کنی ))
موسی نزد پدر زن خود یترون برگشت وگفت باید به نزد برادران خود در مصر برگردم پس موسی زن وفرزندان خویش را برداشته روانه مصر شد
خداوند به موسی گفت چون به مصر رسیدی فرعون رابگو خداوند چنین میگوید اسراییل پسر من ونخست زاده من است وبه تو میگویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت کنند واگر رها نکنی نخست زاده تو را میگیرم
وخداوند به هارون گفت به سوی صحرا به استقبال موسی برو پس روانه شد واورا در جبل الله
ملاقات کرد وموسی از جمیع کلماتی که خدا فرمود واز همه ایاتی که ظاهر کرد به هارون خبر داد پس موسی وهارون به مصر رفته وکلیه مشایخ بنی اسراییا را جمع کردند وهارون همه سخنانی که خداوند به موسی فرموده بود را باز گفت وایات را به نظر قوم خود ظاهر کرد وقوم ایمان اوردند وچون شنیدند که خداوند از بنی اسراییل تفقد نموده ..به روی در افتاده وسجده کردند
موسی وهارون در مصروظهور ایات ومعجزات نه گانه
وبعد از ان موسی وهارون نزد فرعون امده وگفتند یهوه خدای اسراییل چنین میگوید قوم مرا رها کن تا برای من در صحرا عید نگاه دارند فرعون گفت یهوه کیست یهوه را نمی شناسم واسراییل را رها نخواهم کردوموسی 80ساله وهارون 83 ساله بودند وقتی بفرعون سخن گفتند
***پس خداوند موسی وهارون را خطاب کرده گفت چون فرعون از شما معجزه خواست انگاه هارون را بگو که عصای خود رادر نزد فرعون بینداز تا اژدها شود وفرعون نیز حکیمان وجادوگران راطلبید وساحران مصر نیز به افسونهای خود چنین کردندولی عصای هارون عصاهای ایشان رابلعید
**خداوند باز به موسی فرمود بامدادان نزد فرعون رفته وبگو خداوند چنین میگوید ((از این خواهی دانست که من یهوه هستم همانا با عصایی که در دست دارم به اب نهر میزنم وبه خون مبدل خواهد شد ))هارون در حضور فررعون با عصا دست خود را بر ابهای مصر دراز کن ونهر ها وجوی اب ودریاچه وهمه حوض های انان مبدل به خون شد
**وخداوند موسی را گفت نزد فرعون برو وبوی بگو خدامدن چنین میگوید قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند واگر ابا کنی همانا من تمامی حدود ترا به وزغ ها مبتلا سازم به حدی که به خانه ات وخوابگاهت وبسترت وبه تنورهایت وتغارهای خمیرت ور خواهند امد وهنگامی که وزغها تمام زمین مصر را پر کردند فرعون موسی وهارون را خوانده فرمود نزد خداوند دعا کنید تا وزغها از من وقوم من دور شوند تا قوم را رها کنم تا برای خداوند قربانی کنند انان امدند وگفتند فردا دعا کنیم تا این بلا از شمادور شود تا بدانی مثل یهوه خدای ما دیگری نیست اما فرعون چون دید که اسایش پدید امد دل خود را سخت کرد وبدیشان گوش نگرفت
***خداوند به موسی گفت به هارون بگو که عصای خود رادراز کند وغبار زمین رابزن تادر تمامی زمین مصر پشه (مگس ) تمامی زمین مصر را فرا گیرد وزمین جوشن را که قوم من در ان مقیم هستند جدا سازم که در انجا مگسی نباشد تا بدانی که من در میان این زمین یهوه هستم وفرقی میان قوم خود وقوم توگذارم
***وخداوند به موسی گفت نزد فرعون برو وبوی بگوی یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند اگر ابا کنی دست خداوند بر مواشی تو بر اسبان والاغان وشتران وگاوان وگوسفندان خواهد بود فردا خداوند این کار راکرد وهمه مواشی مصریان مردند واز مواشی بنی اسراییل یکی هم نمرد اما دل فرعون سخت شده قوم را رهایی نداد
***خداوند به موسی وهارون گفت از خاکستر کوره مشت های خود را پر کرده بردارید وموسی در حضور فرعون به سوی اسمان بر افشاند که غباری ایجاد کند وتمامی مصر به سوزش ودمل دچار شوند
***خداوند بار دیگر به موسی وهارون وحی کرد که به فرعون بگویند فردا این وقت تگرگی بسیار سخت خواهم بارانید که مثل ان را تابحال در مصر ندیده اید فقط در زمین جوشن جایی که بنی اسراییل بودند تگرگ نبود چون تگرگ شدید ورعد وبرق را دید فرعون موسی وهارون را فراخوانده وفرمود ((در این مرتبه گناه کرده ام خداوند عادل است ومن وقوم من گناهکاریم نزد خدا دعا کنید تا رعد وتگرگ تمتم شود شما را رها خواهم کرد )) چون فرعون دید که تگرگ ورعد موقوف شد باز گناه ورزیده ودل خود را سخت کرد وبنی اسراییل را رهایی نداد
***موسی وهارون باز نزد فرعون امده بوی گفتند یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید تا بکی از تواضع کردن به حضور من ابا خواهی کرد قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند زیرا اگر ابا کنی هر اینه من فردا ملخ ها را در حدود تو میفرستم که تمام زمین را فراگیرند وتمام رزاعت ترا خواهند خورد
***خداوند به موسی گفت دست خود را به سوی اسمان دراز کن تا تاریکی بر زمین مصر پدید اید پی تاریکی غلیظ تا سه روز در تمامی مصر پدید امد وتا سه روز کسی از جای خود برنخاست
***خداوند به موسی گفت یک بلای دیگر بر فرعون ومصر فرود میاورم وبعد از ان شما را از اینجا رهایی خواهم داد وچون شما را رها کنند شما را جمیعا از مصر خواهند راند اکنون به گوش قوم بگو که هر مرد از همسایه خود وهر زن از همسایه اش الات نقره والات طلا بخواهد وخداوند قوم را در میان مصریان محترم ساخت وخداوند به موسی گفت قریب به نصف شب در میان مصر بیرون خواهم امد وهر نخست زاده که در زمین مصر باشد از نخست زاده فرعون تا نخست زاده کنیزان وهمه نخست زادگان بهایم را خواهم کشت ونعره عظیمی در تمامی زمین مصر خواهد بود که مثل ان نشده ونخواهد شد
فریضه عید فصح
خداوند در زمین مصرموسی وهارون را مخاطب ساخته گفت این ماه برای شما سر ماهها باشد این اول ماه از ماههای سال باشد تمامی جماعت اسراییل را خطاب کرده بگویید در دهم این ماه هر خانه یک بره بی عیب نرینه یکساله از گوسفند یا بز را بگیرند وتا 14 این ماه نگه داشته وتمامی جماعت اسراییل در عصر 14 ان را ذبح کنند واز خون ان بر هردو قایمه وسر در خانه بپاشند وگوشتش را در ان شب بخورند به اتش بریان کرده وبا نان فطیر وسبزی های تلخ انرا بخورند واز ان هیچ خام نخورید ونه پخته با اب بلکه کله پاچه واندرون به اتش بریان شده وچیزی از ان تا صبح نگه ندارید انرا بتعجیل بخورید چون فصح خداوند است وانچه تا صبح مانده باشد را به اتش بسوزانید ...در این شب از زمین مصر عبور خواهم کرد وهمه نخست زادگان مصر را از انسان وبهایم خواهم زد من یهوه هستم وان خون برای شما علامتی خواهد بود چون خون را ببینم از شما خواهم گذشت وان روز برای شما یادگاری خواهد بود ودر ان عیدی برای خداوند نگاه دارید وانرا به قانون ابدی نسلا بعد نسل نگاه دارید ...هفت روز نان فطیر بخورید
پس عید فطیر رانگاه دارید زیرا در همین روز لشکر شما را از مصر بیرون اوردم بنابر این این روز را در نسلهای خود بفریضه ابدی نگاه دارید
پس موسی به قوم گفت بره را انتخاب وفصح را ذبح کنید ودسته ای از زوفا را از خونی که در طشت است فرو ببرید وبر سردر خانه خود بپاشید وکسی از شما تا صبح از در خانه خود عبور نکند زیرا خداوند امشب مصریان را میکشد وواقع شد که خداوند در نصف شب همه نخست زاردگان مصر را کشت ونعره عظیمی در مصر بر پاشد زیرا خانه ای نبود که میتی در ان نباشد
فرعون موسی وهارون را طلبیده گفت برخیزید واز میان قوم من بیرون شوید همه شما وجمیع بنی اسراییل باتمه گاه های خود رابرداشته وخدا را عبادت کنید چنانکه گفتید ومرا نیز برکت دهید
وبنی اسراییل به قول موسی عمل کرده از مصریان الات نقره والات طلا ورختها خواستند وخداوند قوم را در نزد مصریان مکرم ساخت که هر انچه خواستند بدیشان دادند پس مصریان را غارت کردند
وبنی اسراییل 600هزار مرد پیاده سوای اطفال بودند ومدت توقف انان در زمین مصر 430سال بود وبعد ار 430سال جمیع لشکرهای خدا از زمین مصر بیرون رفتند این است شبی که برای خداوند باید نگاه داشت این روز در ماه ابیب بیرون امدند
خداوند به موسی وهارون گفت این است فریضه فصح که هیچ بیگانه از ان نخورد اما غلام زر خرید اورا ختنه کن پس از ان بخورد نزیل(مهمان )ومزدور(کارگر )انرا نخورند در یکخانه خورده شود چیزی از خانه بیرون نرود استخوانی از ان مشکنید هر نامختون از ان نخورد واگر غریبی نزد تو مهمان شود وبخواهد فصح را برای خداوند مرعی بدارد تمامی ذکورانش ختنه شوند وبعد انرا نگاه دارند مانند بومی زمین خواهد بود
این عبادت را در ماه ابیب بجا اور هفت روز نان فطیر بخور ودر روز هفتمین عید خداوند است
این شریعت خداوند وفریضه را در موسمش سال به سال نگه دار زیزا خداوند ترا بدست قوی از مصر بیرون اورد پس هنگامی که تو را بزمین کنعانیان در اورد انگاه هر نخست زاده از بهایم نرینه ها از ان خداوند باشد تا برای خداوند ذبح شود وهر نخست زاده الاغ را به بره فدیه بده واگر فدیه ندهی گردنش را بشکن
وواقع شد چون فرعون قوم را رها کرده خدا ایشان را از راه زمین فلسطینیان رهبری نکرد هر چند ان نزدیکتر بود زیرا خداوند گفت مبادا که چون قوم جنگ را ببینند پشیمان شوند اما خدا قوم را از راه صحرای دریای قلزم (سرخ ) دور گردانید وبنی اسراییل مسلح شده از زمین مصر بر امدند وموسی استخوانهای یوسف را با خود برداشت زیرا که او بنی اسرایل را قسم سخت داده گفته بود هر اینه خدا از شما تفقد خواهد نمود واستخوانهای مرا از اینجا با خود خواهید برد
وخداوند در روز پیش روی قوم در ستون ابر می رفت تا راه را به ایشان دلالت کند وشبانگاه در ستون آتش تا ایشان را روشنایی بخشد وروز وشب راه روند وستون ابر را در روز وستون آتش را در شب از پیش روی قوم بر نداشت
جنگ موسی وفرعون در ساحل دریاسرخ
خداوند موسی را خطاب کرده گفت بنی اسراییل رل بگو در فم الحیروت در کنا ر دریا اردو بزنند تا دل فرعون را سخت گردانم تا ایشان را تعاقب کند ودر مقابل فرعون وتمام لشکرش جلال خود را جلوه دهم تا مصریان بدانند که من یَهُوَه هستم وخداوند دل فرعون پادشاه مصر راسخت ساخت پس ششصد ارابه جنگی را اماده کرد با تمامی لشکرش در عقب قوم بنی اسراییل تاخته به ایشان رسیدند وچون فرعون ولشکرش نزدیک شدند بنی اسراییل چشمان خود را بالا کرده دیدند که مصریان از عقب ایشان میایند پس بنی اسراییل سخت بترسیدند ونزد خداوند فریاد بر اوردند وبه موسی گفتند ایا در مصر خدمت مصریان را میکردیم بهتر از این نبد که همه در این صحرا بمیریم ؟موسی به قوم گفت مترسید بایستید ونجات خداوند راببینید که امروز ان را برای شما خواهد کرد زیرا مصریانی را که امروز دیدید تا به ابد نخواهید دید خداوند برای شما جنگ خواهد کرد وشما خاموش باشید
خداوند به موسی گفت عصای خود را برافراز وبر دریا دراز کرده ان را منشق کن تا بنی اسراییل از میان دریا بر خشکی سیر کنند وابها برای ایشان از راست وچپ دیوار بود وصریان با تمام اسب ها وعرابه ها وسواران از عقب ایشان تاخته به میان دریا امدند ودر پاس سحری خداوند به موسی گفت دست خود را بر دریا دراز کن تا ابها بر مصریان برگردد موسی دست خود را بر دریا دراز کرد وبه وقت طلوع افتاب دریا به جریان خود برگشت ویک نفر از مصریان
را باقی نگذاشت واسراییل هلاکت فرعون ولشکرش را دیدند وقوم از خداوند ترسیدند وبه خداوند وبنده او ایمان اوردند انگاه موسی وبنی اسراییل سرودی برای خداوند سراییده ...
یهوه را سرود میخوانم زیرا که با جلال مظفر شده است این خدای من است اوراتمجید میکنم واورا متعال میخوانم نام او یهوه است ..کیست مانند تو جلیل در قدوسیت تو مهیب هستی در در تسبیح خود وصانع عجایب هستی ..خداوند تا ابد الاباد سلطنت خواهد کرد
ومریم نبیه خواهر هارون دف را بدست خود گرفته وهمه زنان از عقب وی دفها گرفته رقص کنان بیرون امدند
پس موسی اسراییل را از بحر قلزم کوچانید وبه صحرای شور آمدند وسه روز در صحرا میرفتندواب نیافتند پس به ماره رسیدند اب انجا نیز تلخ بود وقوم بر موسی شکایت کردندکه چه بنوشیم چون موسی نزد خدا استغاثه کردخداوند درختی به اونشان داد پس ان را به اب انداخت ودر انجا ایشان راامتحان کرد وگفت هر اینه اگر قول یهوه خدای خود را بشنوی وتمام فرایض اورا بشنوی ...وانچه رضای اواست به جا اوری واحکام اورا بشنوی وتمام فرایض اورا نگه داری ازتمامی مرض هایی که بر مصریان اوردم در امان بمانید زیرا که من یهوه شفا دهنده تو هستم
اسباط دوازده گانه بنی اسراییل این است ا-روبین –شمعون –یهودا-زبولون –یساکار-دان – جاد – اشیر – نفتالی – افرایم –منسی –بنیامین-لاوی
شکایت قوم در صحرای سین ودرخواست گوشت ونان
...در روز پانزدهم از ماه دوم خروج از مصر تمام جماعت بنی اسراییل در ان صحرا بر موسی وهارون شکایت کردند گفتند کاش در سرزمین مصر بدست خداوند مرده بودیم وقتی نزد دیگهای گوشت مینشستیم ونانرا سیر میخوردیم زیرا مارا به این صحرا اوردید تا تمامی این جماعت را از گرسنگی بکشید انگاه خداوند به موسی گفت ((همانا من نان از اسمان برای ایشان بارانم وقوم رفته کفایت هر روز را در روزش گیرند تا ایشانرا امتحان کنم که بر شریعت من رفتار میکنند یا نه؟ودر روز ششم دوبرابر نازل کنم که سهم روز هفتم را که استراحت (یوم سبت ) کنند را بردارند
خداوند موسی را خطاب کرد وگفت شکایت های بنی اسراییل را شنیده ام پس ایشان را خطابی کرده بگو در عصر گوشت خواهید خورد وبامداد از نان سیر خواهید شد تا بدانید که من یهوه خدای شما هستم
وواقع شد که در عصر سلوی بر امده لشگرگاه را پوشانید وبامدان شبنم گرداگرد اردو نشست وچون شبنمی که دور اردو بود محو شد اینک بر روی صحرا چیزی دقیق مدور وخورد مثل ژاله بر زمین بود وچون بنی اسراییل لین را دیدند به یکدیگر گفتند که این من است زیرا که ندانستند چه بود موسی به ایشان گفت این ان نان است که خداوند به شما داده است تا بخورید این است امری که خداوند فرموده است که هر کس به قدر خوراک خود بگیرد یعنی یک عُومَربرای هر نفر وگفت زنهار کسی من را تا صبح نگه ندارد لکن به موسی گوش ندادند وکرمها به هم رسانیده متعفن گردید ووموسی بدیشان خشمناک شد وهر صبح هر کس به قدر خوراک خود بر میچید وچون افتاب گرم میشد میگداختوواقه شد که در روز ششم که نان مضاعف چیدند برای هر نفری دو عومر بر چیدند روسای جماعت نزد موسی امدند او بدیشان گفت
این است انچه خداوند گفت که فردا آرامی وسبت مقدس خداوند است پس انچه بر اتش باید پخت بپزید وانجه باید در اب جوشانید بجوشانید وانچه باقی ماند برای خود ذخیره کنید به جهت صبح نگاه دارید پس انرا ذخیره کردند ودر روز سبت چنانچه موسی فرموده بود نه متعفن شد ونا کِرم در ان پیدا شد وموسی گفت امروز این رابخورید زیرا که امروز سبت خداوند است ودر این روز من را در صحرا نخواهید یافت ششروز انرا بر چینید وروز هفتمین سبت است در ان نخواهد بود وواقع شد که در روز هفتم بعضی از قوم برای بر چیدن بیرون رفتند اما نیافتند وخداوند به موسی گفت ((تابکی از نگاه داشتن وصایاوشریعت من ابا مینمایید ببینید چونکه خداوند سبت را به شما بخشیده است از این سبب در روز ششم نان دو روز را به شما میدهد پس هر کس در جای خود بنشیند ودر روز هفتم هیچکس از مکانش بیرون نرود پس قوم در روز هفتمین (یوم سبت )آرام گرفتند
وخاندان اسراییل انرا مَن نامیدند وان مثل تخم گشنیز سفید بود وطعمش مثل قرص های عسلی بود وموسی گفت خداوند به ما امر کرده است که عومری از ان را پر کنی تا در نسل های شما نگاه داشته شود تا ان نانرا که شما در این بیابان خورده اید ببینند پس موسی به هارون گفت ظرفی را بگیر وعومری پر از من در ان بنه وانرا در حضور خداوند بگذار تا در نسل های شما نگاه داشته شود وچنانکه خداوند به موسی امر کرده بود هارون انرا پیش تابوت شهادتگذاشت تا نگاه داشته شود وبنی اسراییل مدت چهل سال من را میخوردند تا به زمین اباد رسیدند یعنی تا به سرحد زمین کنعانیان داخل شدند خوراک ایشان من بود واما عومر ده یک اِیفَه است
کوچ بنی اسراییل از صحرای سین به رفیدیم
قوم موسی به حکم خداوند از صحرای سین کوچ کردند ودر رفیدیم اردو زدند واب نوشیدن برای قوم نبود وقوم با موسی منازعه کردند گفتند ما را اب بدهید تا بنوشیم موسی بدیشان گفت چرا با من منازعه میکنید وچرا خداوند را امتحان میکنید ...انگاه موسی نزد خداوند استغاثه کرد وگفت با این قوم چه کنم نزدیک است مرا سنگسار کنند خداوند به موسی گفت پیش قوم برو وبعضی از مشایخ اسراییل را با خود بردار وعصای خود را بدست بگیر وبرو همانا من در انجا پیش روی تو بر ان صخره که در حوریب است می ایستم وصخره را خواهی زد تا آب از ان بیرون اید وقوم بنوشند ))
**در سرزمین رفیدیم عمالیق برای جنگ با اسراییل امده بودند موسی به یوشع گفت مردان برای ما برگزین وبیرون رفته با عمالیق مبارزه کنید وبامدادان من عصای خدا را بدست گرفته بر قله کوه خواهم ایستاد
یوشع با مردان جنگی بامحاربه عمالیق رفتند وموسی وهارون وحور(ظاهرا فرزند هارون )بر قله کوه امدند وواقع شد چون موسی دست خود را بر می افراشت اسراییل غلبه میکردند پس خداوند به موسی گفت ((این را برای یادگاری در کتاب بنویس وبه سمع یوشع برسان که هر اینه ذکر عمالیق را از زیر اسمان محو خواهم ساخت ))ویوشع تا غروب افتاب مبارزه کرد وعمالیق وقوم اورا بدم شمشیر نابود ساختند وشکست دادند
آمدن یَترُون کاهن مدیان به نزد موسی
یَترُون کاهن مدیان پدر زن موسی صَفورَه زن موسی را ودوپسر او جَرشون والیعازر را برداشت ودر صحرا در جایی که او نزد کوه خدا خیمه زده بود بر موسی وارد شدند موسی به استقبال پدر زن خود بیرون امد واو را تعظیم کرد وبوسید ویترون شاد گردید وفرمود
((متبارک است خداوند که شما را از دست مصریان واز دست فرعون خلاصی داده است ...الان دانستم که یهوه از جمیع خدایان بزرگتر است خصوصا درهمان امری که بر ایشان تکبر میکردند
بامدادان واقع شد که موسی برای داوری قوم بنشست وقوم به حضور موسی از صبح تا شام ایستاده بودند ..ومیان ایشان داوری میکرد وفرایض وشرایع خدا را به ایشان تعلیم میداد یترون به موسی گفت این چه کار است که تو با قوم می نمایی کاری که تو میکنی خوب نیست واین امر هم برای تو سنگین است وهم قوم خسته خواهند شد اکنون پند مرا بشنو وخدا با تو باد فرایض وشرایع را به ایشان تعلیم ده واز میان تمامی قوم مردان با لیاقت که خدا ترس ومردان امین باشند که از رشوه نفرت کنند انتخاب کن بر جماعت بنی اسراییل بگمار تا روسای هزاره صده وروسای پنجاه وروسای ده باشند تا بر قوم پیوسته داوری کنند وهر امر بزرگ را نزد تو بیاورند وهر امر کوچک را خود فیصل دهند این طور بار خود را سبک خواهی کرد وایشان باتو متحمل ان خواهند شد وموسی سخن پدر زن خود را اجابت کرد وانچه او گفت به عمل اورد
نزول قوم به کوه سینا
در ماه سوم بیرون امدن قوم از مصر در همان روزاز رفیدیم به صحرای سینا آمدند ودر مقابل کوه خیمه زدند وموسی از کوه سینا بالا رفت وخداوند در کوه اورا نداکرد به خاندان یعقوب چنین بگو...
((اینک من در ابر مظلم نزد تو میایم تا هنگامی که به تو سخن گویم قوم بشنوند وبر تو نیز همیشه ایمان داشته باشند ...نزد قوم برو وایشانرا امروز وفردا تقدیس نما وایشان رخت خود را بشویند وبه زنان نزدیکی ننمایند ودر روز سوم خداوند در نظر تمامی قوم بر کوه سینا نازل میشوم ))
وواقع شد در روز سوم به وقت طلوع صبح که رعدها وبرق ها وابر غلیظ بر کوه پدید امد موسی قوم را برای ملاقات خدا از لشگرگاه بیرون اورد ودر پایین کوه ایستادند وتمامی کوه سینا را دود فرا گرفت وخداوند بر قله کوه سینا نازل شد وموسی سخن گفت وخداوند اورا به زبان جواب داد وخداوند موسی را به قله کوه سینا فراخواند وموسی بالا رفت خداوند قوم را غدغن کرد که بیشاز حد نگاه نککند که بسیاری از ایشان هلاک خواهند شد وخداوند با موسی تکلم کرد وهمه این کلمات رادر کوه سینا بگفت
من یهوه خدای توهستم که ترا از زمین مصر واز خانه غلامی بیرون آوردم
ترا خدایان دیگر غیر از من نباشد صورتی تراشیده وهیچ تمثالی ....برای خود مساز نزد آنان سجده مکن وانها را عبادت منما زیرا من که یهوه خدای تو میباشم خدای غیور هستم که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم وچهارم از آنانی که مرا دشمن دارند میگیرم وتا هزار پشت برآنانیکه مرا دوست دارند واحکام مرا نگاه دارند رحمت میکنم
نام یهوه خدای خودر ا بباطل مبر زیرا خداوندد کسی را که اسم اورا بباطل ببرد بی گناه نخواهد شمرد روز سبت را یاد کن تا آنراتقدیس نمایی شش روز مشغول باش وهمه کارهای خود را بجا آوراما روز هفتمین سبت یهوه خدای تو است در ان هیچ کار مکن تو پسرت ودخترت وغلامت وکنیزت وبهیمه ات ومهمان تو که در دروازه های تو باشد زیرا که در شش روز خداوند اسمان وزمین وآنچه که در انها است را افرید ودر روز هفتم آرام گرفت از این سبب خداوند روز هفتم را مبارک خوانده آنرا تقدیس نمود
پدر ومادر خود را احترام نما تاروزهای عمر تودراز شود
قتل مکن زنامکن دزدی مکن بر همسایه خود شهادت دروغ مده به خانه همسایه خود طمع مورز وبزن همسایه ات وغلامش وکنیزش وگاوش والاغش وبه هیچ چیزی که از ان همسایه تو باشد طمع مکن
خداوند به موسی گفت به بنی اسراییل بگو شما دیدید که از آسمان به شما سخن گفتم خدایان طلا ونقره برای خود مسازید مذبحی از خاک برای من بساز واگر از سنگ بسازی از سنگهای تراشیده بنا مکن وبر مذبح من از پله ها بالامرو مبادا عورت تو بر آن مکشوف شود
سایر احکامی که خداوند در کوه طور بیان کرد
1-اگر غلام عبری بخری ششسال خدمت کند ودر هفتمین سال بی قیمت آزاد بیرون رود
2-هر که انسانی را بزند واووبمیرد هر آینه کشته شود اما اگر قصد اونداشت وخدا وی را بدستش رسانید آنگاه مکانی برای تو معین میکنم تا بدانجا فرار کند هر که پدر ومادر خود را زند هر اینه کشته شود هر که پدر یا مادر خود را لعنت کند هر اینه کشته شود
4-هر که آدمی را بدزدد واو را بفروشد یا در دستش یافت شود هر اینه کشته شود
5-اگر دو مرد نزاع کنند ویکی دیگری را به سنگ یا مشت زند واو نمیرد لیکن بستری شود عوض بیکاری اورا ادا کند وخرج معالجه او را بدهد
6- اگر مردم جنگ کنند وزنی حامله را بزنند واولاد اوسقط شود غرامتی موافق انچه انچه شوهر زن در حضور داوران تعین کنند بدهد واگر اذیتی دیگر حاصل شودآنگاه جان به عوض جان چشم بعوض چشم دندان به عوض دندان ودست به عوض دست وپا به عوض پا
7-هر گاه گاوی بشاخ خود مردی یا زنی را بزند که او بمیرد گاو را سنگسار کنند وگوشتش را نخورند وصاحب گاو بی گناه باشد ولیکن اگر گاوقبل از ان شاخ زن بود وصاحبش اگاه بود وانرا نگاه نداشت وان گاو مردی یا زنی را کشت گاو را سنگسار کنند وصاحبش را نیز به قتل رسانند
8-اگر کسی چاهی حفر کند وانرا نپوشاند وگاوی یا الاغی در ان افتد صاحب چاه عوض ان را یا قیمتش را به صاحبش ادا نماید ومیته ان ان اوباشد
9- اگر گاو شخصی گاو همسایه را بزند وبمیرد اگر سابقه شاخ زدن نداشته است گاو زنده را بفروشند وقیمت ان را تقسیم کنند اگر سابقه شاخ زدن داشته است وصاحبش انرانگاه نداشت البته گاو را به عوض گاو بدهند
10-اگر کسی گاوی یا گوسفندی را بدزدد وانرا بکشد یا بفروشد به عوض گاو پنچ گاو وبه عوض گوسفند چهار گوسفند بدهد اگر چیزی دزدیده شده از گاو یا الاغ یا گوسفند در دست دزد یافت شود باید دومقابل انرا رد کند
11- اگر دزدی را شب در رخنه کردن گرفته شود واو را بزنند به طوری که بمیرد بازخواست خون برای او نباشد اما اگر افتاب بر او طلوع کرد باز خواست خون برای او هست
12-اگر کسی اتشی روشن کند وآن اتش به مزرعه برسد ومزرعه سوخته شود هر که اتش را افروخته است البته عوض بدهد
13-اگر کسی پول یا اسباب نزد همسایه خود امانت گذارد واز خانه ان شخص دزدیده شود هر گاه دزد پیدا شود دوچندان آن داده شود اگر پیدا نشود در حضور حکام قسم خداوند در میان هردو نهاده شود که دست خود را به مال همسایه دراز نکرده است پس مالکش قسم اوراقبول کند واوعوض ندهد
14- اگر کسی حیوانی را از همسایه عاریت گرفت وپای ان شکست یا مرد اگر صاحبش همراهش نبود البته عوض باید داد اما اگر صاحبش همراهش بود عوض نباید داد
15- اگر کسی دختری را که نامزد نداشت فریب بدهدبا اوهمبستر شود البته باید اورا زن منکوحه خویش سازد واگر پدر دختر راضی نباشد موافق مهر دوشیزگان نقدی به اوبدهد
16- زن جادوگر را زنده مگذار هر که با حیوانی مقاربت کند کشته شود هر که برای خدایی غیر از یهوه قربانی کند کشته شود
17- غریبی را اذیت مرسانید وبر او ظلم مکنید زیرا که در زمین مصر غریب بودید
18- بر بیوه زن یا یتیمی ظلم مکنید وهرگاه بر اوظلم کردی واونزد من فریاد بر آورد البته فریاد اورا مستجاب خواهم کرد زیرا که من کریم هستم وخشم من مشتعل ..پس زنان شما رابیوه وپسران شما رایتیم خواهم کرد
19- اگر نقدی به فقیری از قوم من که همسایه توباشد قرض دادی مثل ربا خوار با اورفتار مکن وهیچ سود بر او مگذار
20- به خدا ناسزا مگو ورییس قوم خود را لعنت مکن وبرای من مردان مقدس باشید وگوشتی را که در صحرا دریده شود رامخورید انرا نزد سگان بیندازید
21-خبر باطل را انتشار مده با شریران همدستان مشو که شهادت دروغ بدهی پیروی کثیری برای عمل بد مکن در مرافعه محض متابعت کثیری سخنی برای انحراف حق مگو در ورافعه فقیر نیز طرفداری اوو منما اگر گاو یا الاغ دشمن خود را یافتی که گم شده است البته ان را نزد او باز گردان رشوت مخور زیرا که رشوه بینایان راکور وسخن صدیقان راکج میکند شش سال مزرعه خود تاکستان ودرختان زیتون خود رابکار ومحصولش راجمع کن لیکن در هفتمین سال انرابگذار وترک کن تا فقیران قوم تو از ان بخورند
شش روز به شغل خود بپرداز ودر روز هفتم ارام باش تا گاوت والاغت وکنیزت ومهمانت استراحت کنند
در هر سال سه مرتبه عید برای من نگه دار عید فطر در ماه ابیب عید حصاد نوبر غلات وعید جمع در اخر سال در هر سال سه مرتبه همه ذکورانت به حضور خداوند یهوه حاظر شوند
پس بت های قبایل را بشکن ویهوه خدای خود را عبادت نمایید تا نان وآب ترا برکت دهد وبیماری را از میان شمادور کند ودر زمین شما سقط کننده ونازاد نباشد وشماره روزهایت را تمام خواهد کرد وخوف خود را پیش روی توو بر دشمنانتان خواهم فرستاد وحدود ترا از بحر قلزم (دریای سرخ ) تا بحر فلسطین واز صحرا تا نهر فرات قرار خواهم داد
خداوند به موسی گفت تو وهارون وناداب وابیهو وهفتاد نفر از مشایخ اسراییل نزد خداوند از کوه طور بالا ایید واز دور سجده کنید وموسی تمام سخنان خداوند را نوشت وبامدادان برخاسته مذبحی در پای کوه طور ودوازده ستون موافق دوازده سبط اسراییل بنا نهاد وکتاب عهد را گرفته به سمع قوم خواند پس همگی گفتند هر آنچه خداوند گفته است خواهیم کرد وگوش خواهیم گرفت ..دوباره ابر کوه را فرا گرفت وجلال خداوند بر کوه سینا قرار گرفت وخداوند به موسی گفت نزد من به کوه بالا بیا تا لوحهای سنگی وتورات واحکامی را که نوشته ام تا ایشان را تعلیم نمایی به تودهم پس موسی با خادم خود یوشع برخاست وبه مشایخ گفت برای مادر اینجا توقفذ کنید تا نزد شمابر گردیم همانا هارون وحور با شماهستند هر امری را باایشان در میان بگذارید وموسی چهل روز وچهل شب در کوه بماند وچون گفتگو را با موسی در کوه طور به پایان برد دولوح شهادت یعنی دو لوح سنگ مرقوم به انگشت خدا را به وی داد وفرمود تابوتی از چوب شطیم به طول دو زرع ونیم وعرض یک ذرع ونیم وباندی یک ذراع ونیم باشد وانرا به طلا خالص بپوشان ودوعصا از چوب شطیم بساز وانرا به طلا بپوشان وچهار حاقه زرین بر چهار قایمه تابوت بساز وان عصا را در حلقه هایی که در طرفین تابوت است بگذران وعصاها در حلقه های تابوت بماند تا تابوت را با انها بردارند وان شهادتی را که به تو میدهم در تابوت بگذار (در داخل تابوت الواح سنگی تورات وعصای موسی ومن وسلوی که دربیابان نازل شد وجودداشت )
تاخیر موسی وبت پرستی قوم
وچون قوم دیدند که موسی در فرود آمدن از کوه طور تاخیر نمود قوم نزد هارون جمع شده ویرا گفتند برای ما خدایانی بساز که پیش روی ما بخرامند زیرا این مرد موسی را نمیدانیم چه شده است هارون بدیشان گفت گوشواره های طلا گوش زنان ودختران قوم را نزد من اورید انها را باقلم نقش کرده واز ان گوساله ای ریخته شده ساخت وایشان گفتند ای اسراییل این خدایان تو میباشد که ترا از زمین مصر بیرون آوردند وهارون مذبحی پیش ان بنا کرد وگفت فردا عید یهوه میباشد قربانی سوختنی وهدایای سلامتی اورید
خداوند به موسی گفت از کوه طور روانه شو که قوم فاسد شده اند وبزودی از ان طریقی که بدیشان امر فرمودم انحراف ورزیده گوساله ریخته شده برای خویش ساخته اند ونزد ان سجده میکنند وقربانی میگذارند اکنون خشم مرا مشتعل کرده بگذار ایشانرا هلاک کنم موسی نزد یهوه خدای خود تضرع کرد وفرمود ای خدای متعال بندگان خود ابراهیم واسحاق واسراییل را بیاد اور که برای ایشان بذات خود قسم خورده ای که ذریت شما را مثل ستارگان اسمان کثیر گردانم ..انگاه موسی برگشته از کوه بزیر امد ودو لوح شهادت بدست وی بود ولوح ها به هردو طرف نوشته بود ولوح ها صنعت خدابود ونوشته منقش بر لوح ها نوشته خدابود وچون به نزدیک اردوگاه رسیدند یوشع آواز قوم را که میخروشیدند شنید به موسی گفت در اردوگا ه جنگ است اواز مغنیان را میشنوم وموسی چون نزدیک اروگاه رسید گوساله ورقص کنان رادید خشم موسی مشتعل شد ولوح ها را از دست خود افکنده وانها را شکست وگوساله را که ساخته بودند به اتش سوزانید وانرا خرد ونرم ساخت وبر روی اب پاشیدهبنی اسراییل را نوشانید موسی به هارون گفت این قوم به تو چه کردند که گناهی عظیم بر ایشان آوردی هارون گفت تو این قوم را میشناسی که مایل به بدی هستند انگاه موسی به دروازه اردوگاه ایستاد گفت هر که به طرف خداوند باشد نزد من آید پس جمیع بنی لاوی نزد وی جمع شدند اوبدیشان گفت یهوه خدای اسراییل چنین میگوید ((هر کس شمشیر خود را بر ران خویش گذارد واز دروازه تا دروازه اردو گاه رفت وآمد کند وهر کس برادر خود ودوست خویش وهمسایه خود را بکشد ))ودر ان روز قریب به سه هزار نفر از قوم کشته شدند
وبامدادان واقع شد که موسی به قوم گفت شما گناهی عظیم کرده اید اکنون نزد خداوند بالابروم شاید گناه شمارا کفاره کنم پس موسی بهکورطور به نزد خداوند برگشت وفرمود اه این قوم با ساختن خدایانی طلایی گناهی عظیم مرتکب شدند الان یاگناه ایشان رابیامرز وگرنه مرا ازدفترت که نوشته ای محو ساز خدابه موسی گفت
هرکه گناه کرده است اورا از دفتر خود محو سازم لیکن در یوم تفقد (قیامت )من گناه ایشان را از ایشان باز خواست خواهم کرد وخداوند قوم را مبتلا (امتحان ) ساخت
((لازم به ذکر است که در قران ان کسی که قوم را گمراه کرد وگوساله زرین از طلا ساخت سامری بود نه هارون ع چه هارون پیامبر خدا بود وهیچ گاه چنین عملی زیبنده اونیست که قومی را به گناهی عظیم چون بت پرستی وادار کند وباقی ماجرا در قران بیان شده از جمله کفاره این عمل که یکدیگر را بکشید وموسی گوساله را سوزاند واین امتحان خدایی بود که قوم را مبتلاکرد که ایمان انان را بسنجد وانان در این امتحان مردود شدند وخداوند از انچه انان را وعده فرموده بود به جای چهل روز موسی چهل سال انانن را از فتح فلسطین محروم کرد طوری که موسی وتمام قوم بنی اسراییل همگی مردند وفرزندان انان مشمول وعده الهی شدند یک خطا چقدر مصیبت بار است ؟؟؟ دکتر یوسف نورایی مطلق ))))
خیمه اجتماع
خداوند به موسی گفت بنی اسراییل را بگو شما قوم گردن کش هستید در میان شما نمی آیم وموسی خیمه خود را برداشته آنرا بیرون لشگرگاه دور از اردو زد وانرا خیمه اجتماع نامید وواقع شد هر کس طلاب یهوه میبود به خیمه اجتماع که خارج از لشگرگاه بود میرفت وچون موسی به خیمه داخل میشد ستون ابر نازل شده بدر خیمه میایستاد وخدا با موسی سخن میگفت وقوم چون ستون ابررا بر درخیمه اجتماع میدیدند همه قوم برخاسته هر کس بهدر خیمه خود سجده میکرد وخداوند با موسی روبرو سخن میگفت مثل شخصی که بادوست خود سخن میگوید پس به اردو بر میگشت اما خادم او یوشع بن نون از میان خیمه بیرون نمی امد موسی عرض کرد استدعا میکنم ای یهوه که جلال خود را به من بنمایی خداوند گفت من تمام احسان خود را پیش روی تو میگذرانم ونام یهوه را پیش روی تو ندا میکنم ورافت میکنم بر هر که روف هستم ورحمت خواهم کرد بر هر که رحیم هستم وگفت روی مرا نمیتوانی دید زیرا انسان نمیتواند مرا ببیند وزنده بماند
وخداوند به موسی گفت دو لوح سنگی مثل اولین برای خود بتراش وسخنانی را کع بر لوح اول منقوش بود وشکستی را بر این لوح ها خواهم نوشت بامدادان به کوه سینا بالا بیا وهیچکس باتو بالا نیاید موسی دو لوح سنگی مثل اولین بار ترلشید وبامدادان از کوه سینا بالا رفت وخداوند در ابر نازل شده وفرمود
یهوه یهوه خدای رحیم وروف ودیر خشم وکثیر احسان ووفا نگاه دارنده رحمت برای هزاران وامرزنده خطا وعصیان وگناه ولکن گناه را هرگز بی سزا نخواهد گذاشت بلکه خطایای پدران را بر پسران تا پشت سیم چهارم خواهد گرفت وموسی روی بر زمین نهاد وسجده کرد
خداوند به موسی گفت این سخنان را بنویس زیرا که بر حسب این سخنان عهد با تو وبا اسراییل بسته ام وچهل روز وچهل شب انجا نزد خداوند بود نان نخورد واب نخورد واو سخنان عهد یعنی ده کلام را (ده فرمان ) بر لوح ها نوشت وچون موسی از کوه سینا بزیر امد ودولوح سنگی در دست موسی بود وبواسطه گفتگو با خدا چهره او مدرخشید پس هارون وبنی اسراییل می ترسیدند به او نزدیک شوند