منم تیمور جهانگشا مارسل بریول ترجمه : ذبیح الله منصوری این کتاب نو آکبند می  باشد منتها انباری شده :: ایجیگا

معرفی کتاب منم تیمور جهانگشا: سرگذشت تیمور لنگ به قلم خود او

مارسل بریون در کتاب منم تیمور جهانگشا، سرگذشت تیمور گورکانی مشهور به تیمور لنگ، نخستین امیر و بنیان‌گذار امپراتوری تیموری یا گورکانی را از زبان خود او روایت می‌کند و شرح وقایع تاریخی دوران حکمرانی وی را به تصویر می‌کشد.

درباره کتاب منم تیمور جهانگشا:

این کتاب تاریخی اثری ماندگار و مفصل است، که توسط مارسل بریون، نویسنده و ادیب فرانسوی گردآوری شده و به شرح زندگانی کامل تیمور گورکانی یا تیمور لنگ (Timur) می‌پردازد. او در قبیله‌ای ترکی – مغولی در شهر سمرقند متولد شد و توانست بلخ را تصرف کند، به خوارزم لشکرکشی کند و قلمرو و تصرفاتش را تا مغولستان گسترش دهد. یکی از عواملی که باعث شهرت تیمور در طول تاریخ شده، خشونت‌ها و قتل عام‌هایی بود که به هنگام لشکرکشی‌هایش در سرزمین‌های مختلف روا داشته است. ناگفته نماند که او به‌شدت اهل علم و دانش و هنر بود و دانشمندان، فقیهان و هنرمندان زمانه‌ی خود را از هر سرزمین و نژادی که بودند ارج می‌نهاد و آن‌ها را مورد خشم و غضبش قرار نمی‌داد.

ذبیح الله منصوری مترجم این اثر گرانقدر آشنایی دیرینه با مارسل بریون داشت و پیش از ترجمه کتاب حاضر، مقالات دیگری از این ادیب پرکار را ترجمه و در روزنامه‌های تهران منتشر کرد. بریون پیش از تألیف این کتاب، مطالعات دقیقی راجع به تاریخ تیموریان به‌ویژه سرگذشت تیمور لنگ داشت و از منابع متعددی به زبان‌های عربی، ترکی، فارسی و سایر زبان‌های اروپایی جهت تدوین کتاب منم تیمور جهانگشا استفاده کرد او لیست کاملی از تمام منابع مورد استفاده‌اش را در نسخه زبان اصلی کتاب فهرست کرده بود که ذبیح الله منصوری برای کوتاه کردن نوشتار از ترجمه آن‌ها به فارسی خودداری نمود.

نکته دیگری که در ارتباط با کتاب منم تیمور جهانگشا وجود دارد این است که بخش اعظم آن خاطرات و نوشته‌های شخص تیمور لنگ می‌باشد که خود او در قالب یک کتاب به زبان فارسی نوشته بود. اما اینکه چطور این نوشته‌ها اکنون در این کتاب قرار گرفته‌اند، خود ماجرای پر فراز و نشیبی دارد. کتابی که توسط تیمور گورکانی نوشته شد تا مدت‌ها فقط یک نسخه از آن وجود داشت که در اختیار حکمران یمن در زمان امپراتوری عثمانی بود. بعد از فوت آن حکمران نسخه دیگری از این کتاب تهیه و به هندوستان برده شد. همان‌طور که می‌دانید نسخه‌های ابتدایی کتاب‌ها در زمان‌های دور، دست‌نویس و بسیار باارزش بودند. با این حال طی اتفاقاتی که جزییات آن مشخص نیست نسخه دوم خاطرات تیمور لنگ در اختیار یک افسر انگلیسی قرار می‌گیرد، رونوشت دیگری از آن تهیه می‌شود، رونوشت سوم به انگلستان برده می‌شود و با کمک چند نفر به انگلیسی ترجمه می‌شود و متن انگلیسی به صورت رسمی و گسترده‌تر منتشر می‌شود.

پس آنچه که در این کتاب می‌خوانید در حقیقت از چند بخش تشکیل شده: یکی مطالبی است که توسط مارسل بریون از کتب تاریخی مختلف گردآوری شده و دیگری بخش‌هایی از خاطرات و زندگینامه تیمور لنگ است در اصل به قلم خود او نگاشته شده‌اند. در انتهای کتاب هم نوشتاری به قلم اسقف سلطانیه درباره تیمور لنگ گنجانده شده است.

کتاب منم تیمور جهانگشا مناسب چه کسانی است؟

این کتاب را به کسانی که به مطالعه سرگذشت شخصیت‌های تاریخی علاقه دارند پیشنهاد می‌کنیم.

مارسل بریون را بیشتر بشناسیم:

منتقد ادبی، رمان‌نویس و نگارنده مقاله‌های تاریخی و ادبی متعدد مارسل بریون (Marcel Brion) در سال 1895 در فرانسه متولد شد. بریون در سال‌های جوانی به عنوان مشاور فعالیت می‌کرد اما پس از چندسال این کار را رها کرد و به ادبیات روی آورد. او در طول عمر حرفه‌ای خود بیش از صد عنوان کتاب در زمینه‌های متفاوتی چون تاریخ، زندگی‌نامه، رمان و... منتشر نمود. از مشهور‌ترین آثار او که به زبان فارسی برگردانده شده است می‌توان به گردآوری کتاب «منم تیمور جهانگشا» اشاره کرد. این کتاب روایت زندگی تیمور لنگ، نخستین فرمانده سلسله تیموریان است که ذبیح الله منصوری آن را به زبان فارسی برگردانده است.

با ذبیح الله منصوری بیشتر آشنا شویم:

پرکارترین مترجم تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله حکیم اللهی دشتی مشهور به ذبیح الله منصوری (Zabih Allah Mansuri) است که در سال 1278 زاده شد و در سال 1365 از دنیا رفت. او علاوه بر ترجمه در نویسندگی و روزنامه‌نگاری هم دستی بر آتش داشت. منصوری در مدرسه‌ای دوزبانه در سنندج درس خواند و از همان ابتدا زبان فرانسه را به خوبی آموخت. او در سال 1299 به تهران مهاجرت کرد و در همان سال‌ها بود که پدرش را از دست داد. در ابتدا قصد داشت در رشته دریانوردی تحصیل کند اما کم‌کم به ادبیات و ترجمه روی آورد. در سال 1301 فعالیت ادبی خود را به عنوان مترجم در روزنامه‌ی تازه‌تاسیس کوشش آغاز کرد و پس از آن با روزنامه و نشریات مختلفی چون اطلاعات، کیهان، ایران ما، خواندنی‌ها، تهران مصور، سپید و سیاه، دانستنی‌ها و... همکاری نمود. ذبیح الله منصوری در طول زندگی پرافتخار خود چیزی در حدود 1200 عنوان داستان، کتاب و مقاله ترجمه و منتشر کرد.

او از پیروان مکتب بسط و اقتباس در ترجمه بود و به پروراندن داستان در ترجمه اعتقاد داشت؛ نکته‌ای که باعث شده بود بسیاری از منتقدین از جمله رضا براهنی و حسینعلی مستعان نقدهای جدی به او وارد سازند. او علاوه بر مترجمی، نویسنده و روزنامه‌نگاری پرکار بود. به جرأت می‌توان منصوری را یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های فرهنگی ایران در سال‌های 1300 تا 1365 قلمداد کرد. اسماعیل حدادیان مقدم از نگاه ترجمه‌پژوهی آثار او را شبه ترجمه معرفی می‌کند. «سینوهه، پزشک مخصوص فرعون»، «خداوند الموت»، «غرش طوفان» و «خواجه تاجدار» از آثار ماندگار و درخشان ذبیح الله منصوری است.

در بخشی از کتاب منم تیمور جهانگشا می‌خوانیم:

در آن سفر همه سرداران من بودند، غیر از قره خان که در سمرقند دخترم زبیده را به او دادم. رسم ما این است مردی که زن می‌گیرد، تا مدت سه ماه از جنگ معاف است، چون می‌باید اوقاتش را با زن خود بگذراند. قره خان به من گفت بعد از سه ماه به راه خواهد افتاد و در هندوستان به من ملحق خواهد شد. قبل از اینکه به اسکندر برسیم، امیر اسکندر ده فرسنگ به استقبال من آمد و هزار سکه زر پیشکش کرد.

من شنیده بودم که امیر اسکندر مردی است کم‌بضاعت و لذا برای اینکه هدیه او را برنگردانیده باشم، یک سکه زر برداشتم و بقیه را به او پس دادم و گفتم که صرف عیال و اولاد و نوکران خود کن. مهمانی او را هم به همین دلیل نپذیرفتم و فقط یک روز بر خوان طعام او نشستم و قدری از گوسفندی را که بریان کرده بود، خوردم.

از امیر اسکندر پرسیدم: «آیا برای رفتن به هندوستان راهی غیر از عبور از تنگه خیبر وجود دارد؟»

آن مرد گفت: «نه‌ای امیر بزرگ، هرکس از اینجا به پنجاب می‌رود، می‌باید از گردنه خیبر بگذرد؛ ولی زنهار که از گردنه خیبر بترس.»
پرسیدم: «برای چه بترسم؟»

او گفت: «برای اینکه روز و شب عده‌ای از راهزنان در پیچ‌وخم‌های آن گردنه در انتظار مسافرین هستند تا آن‌ها را هدف یغما قرار بدهند و به قتل برسانند.»

پرسیدم: «طول گردنه خیبر چقدر است؟»

امیر اسکندر جواب داد: «یازده فرسنگ و راهزنان در کوه‌هایی که طرفین شاهراه قرار گرفته، کمین می‌گیرند و ناگهان به مسافرین حمله‌ور می‌شوند.»

قبل از اینکه از اسکندر حرکت کنیم، امیر آن جا دوازده راهنما به من داد و چون قشون من با دسته‌های بیست‌هزارنفری حرکت می‌کرد، من هر دو راهنما را به یک فرمانده دسته سپردم و به راه افتادیم. با اینکه می‌دانستم راهزنان جرئت نمی‌کنند به یک قشون که از تنگه خیبر عبور می‌کند حمله‌ور شوند، دو طلایه تعیین کردم که در دو طرف گردنه از خط‌الراس کوه‌ها عبور کنند و همه‌جا را از نظر بگذارنند تا مبادا بر اثر حمله راهزنان عبور ما از گردنه به تاخیر بیفتد.

استان لرستان

 

در کدام شهرستان‌های استان لرستان از 5 آبان محدودیت‌های کرونایی اعمال می‌شود؟

فصل بیستم یک گردش

در سرزمین لرستان
من میل داشتم که عارفان شیراز را بیشتر ببینم و با آنها صحبت کنم و از آنچه می گویند لذت ببرم ولی بمن خبر رسید که (اتابک افراسیاب بن یوسف شاه) سلطان لرستان، هنگام عبور دسته هائی از سواران من از آنها باج خواسته و چون آنها، حاضر نشده اند باج بدهند تمام آنها را که یکصد و پنجاه تن بودند بقتل رسانیده است. بعد از شنیدن آن واقعه، بهریک از عارفان که در خانه من حضور یافته بودند هزار دینار زر عطا کردم و به (شیخ حسین بن قربت) که هزار دینار دریافت کرده بود پانصد دینار دیگر
دادم و سلطنت فارس را به پسرم (میران شاه) واگذاشتم و باو گفتم هیچکس را از منصبی که دارد معزول نکن و بگذار تمام کسانی که در فارس دارای منصب هستند بر شغل خود باقی باشند. زیرا اگر بر منصب خود باقی بمانند، نسبت بتو وفادار میشوند ولی اگر آنها را معزول نمائی چون همه، اهل محل میباشند ممکن است مبادرت بدسیسه کنند و برای تو باعث زحمت گردند. بعد قشون خود را سه قسمت کردم یک قسمت را در فارس برای پسرم گذاشتم و با دو قسمت دیگر براه افتادم تا این که خود را به لرستان برسانم.
در حالی که بسوی لرستان میرفتم در هر منزل از سکنه محلی راجع به لرستان تحقیق می نمودم و همه مرا از رفتن به لرستان منع میکردند و بمن می گفتند که مرکز سکونت (افراسیاب بن یوسف شاه) در پشت کوه است و پشت کوه منطقه ایست که هر قشون وارد آنجا شود نابود خواهد شد در آنجا، کوه هائی وجود دارد که سر بر آسمان کشیده و دره هائی هست که آنقدر عمیق می باشد که تو نمی توانی عمق آنها را ببینی و تو در بعضی از نقاط باید از آن دره ها عبور کنی و در آنجا، یکصد تن از سربازان (اتابک افراسیاب) یکصد هزار تن از سربازان تو را نابود خواهند کرد در آنجا رودخانه هائی وجود دارد چون رودخانه (سیمره) که هیچ قشونی نمی تواند از آن عبور نماید. در لرستان مردانی هستند که ارتفاع قامتشان از دو ذرع بیشتر است و وقتی در کوه نعره میزنند سنگ های بزرگ از کوه فرو می ریزد.
آنها تا یکصد و پنجاه سال عمر می کنند و زن های لرستان در
پشت کوه تا سن هشتاد سالگی بچه میزایند.

مردم بمن میگفتند ای امیر، تو از خون یکصد و پنجاه سرباز خود که بدست اتابک افراسیاب کشته شده صرفنظر کن و خود را در لرستان و بخصوص در منطقه پشت کوه گرفتار مهلکه ننما. آنهائی که مرا از رفتن به لرستان منع میکردند می گفتند اگر (افراسیاب بن یوسف شاه) پادشاه لرستان در (حسین آباد) که پایتخت اوست باشد و از آنجا خارج نشود محال است که تو بتوانی با او بجنگی برای این که سواران تو قادر نیستند از کوهها و دره ها و رودخانه ها عبور کنند و خود را به (حسین آباد) برسانند. در بعضی از نقاط از وفور درخت طوری زمین تاریک است که تو هرگاه بخواهی عبور کنی در روز باید چراغ بیفروزی وگرنه بمناسبت تاریکی نخواهی توانست عبور نمائی. چیزهای دیگری هم بمن گفتند و نام جهانگشایان گذشته را بردند و اظهار کردند که اسکندر نتوانست وارد لرستان شود و تو چگونه میخواهی بروی و با اتابک (افراسیاب) بجنگی.
یک عده از کسانی که مرا از جنک با اتابک افراسیاب منع میکردند عامی بودند و اطلاعی از تاریخ نداشتند. آنها نمیدانستند که (اسکندر) کاری بلرستان نداشت همچنانکه من نیز کاری بلرستان نداشتم و اگر سلطان لرستان سواران مرا بقتل نمیرسانید من درصدد برنمی آمدم که با او بجنگم.
من هنگامی که در بین النهرین بودم راجع بوضع لرستان اطلاعاتی کسب کردم. و علتش این بود که میخواستم از بین النهرین، از راه لرستان بفارس بروم. ولی مطلع شدم که در مغرب لرستان سلسله کوهی است بطول شصت فرسنگ و از آن نمی توان عبور کرد و
بهمین مناسبت هرگز یک قشون از طرف مغرب وارد لرستان نشده برای این که سلسله کوه مزبور مانع از اینستکه قشونی از راه مغرب وارد لرستان شود.
ولی از راه مشرق میتوان قدم بلرستان نهاد و من در تواریخ دیده ام که بدفعات از راه مشرق به لرستان حمله کرده اند و نه فقط شهر (مال امیر) را بتصرف درآورده بلکه (حسین آباد) را هم مسخر نموده اند.
من در وسط تابستان از شیراز براه افتادم و اگر عزم لرستان نمیکردم میباید به ماوراء النهر مراجعت نمایم. گفتم که وقتی از وطن خود براه افتادم و وارد استراباد و آنگاه مازندران شدم در همه جا کبوترخانه ساختم تا اینکه بتوانم پیوسته از اخبار کشورهائی که تحت سلطه من است اطلاع حاصل نمایم. بین من و پسرم (شیخ عمر) که در ماوراء النهر بود رابطه دائمی وجود داشت و اگر واقعه لرستان پیش نمی آمد من (شیخ عمر) را به فارس می آوردم و او را سلطان فارس می کردم و (میران شاه) را با خود به (ماوراء النهر) میبردم ولی واقعه فارس سبب گردید که بطور موقت از آوردن (شیخ عمر) بفارس خودداری نمایم.
در راه لرستان هم طبق معمول کبوترخانه ساختم تا رابطه من با کشورهائیکه جزو قلمرو من است قطع نشود. وقتی وارد لرستان شدم قشون من با راه پیمائی جنگی جلو میرفت و من در پس و پیش خود طلایه داشتم تا اینکه نه از جلو و طرفین غافلگیر شوم نه از عقب. یک روز غروب بمحلی رسیدم که میدانستم بعد از آن یک گردنه واقع شده و نمیتوان بدون احتیاط از آنجا گذشت.
در آنجا جز چند کلبه و یک آسیاب چیزی نبود و معدودی
گوسفند و بز در آن تپه می چریدند.
پیرمردی بلندقامت و چهارشانه دارای ریش سفید طولانی که یک کلاه بزرک برسرداشت آنجا دیده شد. آن مرد سالخورده اطراف کلاه خود شالی بسته، آن را بشکل یک عمامه حجیم درآورده بود. گفتم آن پیرمرد را نزد من بیاورند مرد سالخورده با قامتی چون تیر خدنک نزد من آمد.
212
بطور معمول کسانی که نزد من می آیند متوحش میشوند بخصوص اگر من لباس رزم پوشیده باشم.
ولی آن مرد سالخورده از دیدن من وحشت نکرد و با لهجه ای که من با اشکال می فهمیدم پرسید چکار داری؟
گفتم اول بگو که اسم این آبادی چیست؟ پیرمرد گفت اینجا (آسیاب ایذه) است. گفتم من شنیده ام که (ایذه) اسم دوم شهر (مال امیر) است. پیرمرد با انگشت نقطه ای را در پشت کوهها نشان داد و گفت (مال امیر) آنجاست و آن را (ایذه) هم میگویند ولی اینجا (آسیاب ایذه) است.
گفتم پیرمرد، تو در اینجا چه میکنی؟ مرد ریش سفید با همان لهجه که من باشکال میفهمیدم جواب داد من آسیابان هستم. سئوال کردم از چه موقع در اینجا آسیابان هستی؟ پیرمرد جواب داد پنجاه سال است که در اینجا آسیابانی میکنم. پرسیدم چند سال از عمرت میگذرد؟ پاسخ داد یکصد و بیست سال. من بتصور اینکه عوضی شنیده ام سئوال خود را تکرار نمودم. آن مرد باز جواب داد یکصد و بیست سال از عمرم میگذرد. گفتم نزدیکتر بیا، پیرمرد بمن نزدیک شد گفتم دهانت را باز کن تا من دندانهایت را ببینم.
مرد سالخورده از حرف من خشمگین گردید و گفت مگر من اسب هستم که میخواهی دندانهای مرا ببینی؟ گفتم من از
این جهت می خواهم دندانهای تو را ببینم که مشاهده کنم چند دندان در دهان داری؟ پیرمرد دهان خود را گشود و من با تعجب مشاهده کردم که دو ردیف دندانهای او چون صدف میدرخشد و حتی یکی از دندانهای وی نیفتاده است.
از او پرسیدم تو کدام آب را میآشامی که در سن یکصد و بیست سالگی دندانهای تو اینگونه سفید می باشد و حتی یکی از دندانهایت نیفتاده است ... پیرمرد با دست آبی را که در جو روان بود بمن نشان داد و گفت من این آبرا که از کوه می آید میخورم. پرسیدم پنجاه سال قبل که تو هنوز آسیابان نشده بودی چه میکردی؟ مرد سالخورده با انگشت، کوهها را بمن نشان داد و گفت من در آن جا زندگی میکردم و بین ما و طایفه (بیران وند) نزاع درگرفت و من دیگر نتوانستم در کوه بمانم و آنجا را ترک کردم و در این جا مشغول آسیابانی شدم. پرسیدم خود تو از کدام طایفه هستی؟ پیرمرد جواب داد از طایفه (راوند) می باشم. سئوال کردم آیا (اتابک افراسیاب) را سلطان لرستان را میشناسی؟ در چهره پیرمرد علامت نفرت آشکار شد و گفت. این بیگانه را میشناسم.
پرسیدم آیا تو اتابک افراسیاب را که اجدادش و خود او از یکصد و شصت سال باینطرف در لرستان سلطنت میکند بیگانه میدانی؟ پیرمرد گفت (افراسیاب) اهل لرستان نیست و پدرانش هم اهل لرستان نبودند آنها از جای دیگر بلرستان آمدند، پیرمرد راست میگفت اتابکان لرستان اهل محل نبودند. یکصد و شصت سال قبل از آن تاریخ که من وارد لرستان شوم جد اول اتابکان لرستان به اسم (اتابک ابو طاهر) از کشور خوز
(خوزستان- مارسل بریون) بلرستان رفت و در آنجا بساط سلطنت را گسترانید و بعد از او پسرش (اتابک هزار اسب) پادشاه شد و پس از وی (اتابک تکله) به سلطنت رسید. تا روزی که من وارد لرستان شدم 9 نفر از اتابکان لرستان در آن کشور سلطنت کرده بودند و آخرین آنها (افراسیاب بن یوسف شاه) بود.
پیرمرد صحبت را دنبال کرد و گفت یکصد و شصت سال قبل از این وقتی (ابو طاهر) به
213
لرستان آمد پدرم او را دید و میگوید او مردی بود کوچک اندام و وقتی چشم انسان باو میافتاد تصور مینمود کودک است. افسوس که پدرم چندیست زمین گیر شده و نمیتواند از جا برخیزد وگرنه او را اینجا میاوردم تا برای تو حکایت نماید که چگونه (ابو طاهر) بلرستان آمد و در آنجا چه کرد. پرسیدم مگر پدر تو که (ابو طاهر) را دیده بود زنده است؟ مرد سالخورده جواب مثبت داد. من با شگفت پرسیدم چند سال از عمر پدرت میگذرد؟ جواب داد یکصد و هفتاد سال. گفتم من باید پدر تو را ببینم و مشاهده مردیکه یکصد و هفتاد سال از عمر وی میگذرد از واجبات است.
(حتی امروز در منطقه پشتکوه لرستان واقع در مغرب ایران حد متوسط عمر یکصد سال است- مارسل بریون)
برخاستم و باتفاق چند تن از افسران خود براهنمائی آن مرد براه افتادم. مرد سالخورده مرا وارد کلبه ای کرد و مشاهده نمودم که در آنجا پیرمردی پشت بدیوار داده دو پا را دراز کرده است. آن مرد کلاه بسر نداشت و مشاهده نمودم که موی سرش ریخته ولی دارای ریشی سفید و
بلند بود.
مرد سالخورده با زبان لری مرا بپدرش معرفی کرد و آن مرد فرتوت شروع بصحبت کرد و دریافتم که دندان ندارد. بوسیله پسرش از او پرسیدم آیا تو موقعیکه اتابک (ابو طاهر) بلرستان آمد وی را دیده ای؟ پیرمرد جواب مثبت داد و گفت من او را دیدم و پسرش (هزار اسب) و نوه اش (تکله) و سایر فرزندان او را تا موقعیکه پشتکوه بودم مشاهده کردم ولی از وقتیکه اینجا آمده ام دیگر آنها را ندیدم و نمیدانم چه میکنند. پرسیدم تو پیرمرد چند سال از خدا عمر گرفته ای؟ جوابداد یکصد و هفتاد سال.
گفتم تو که سواد نداری و از تقویم بی اطلاع هستی چگونه حساب عمر خود را نگاهداشته ای؟
پیرمرد لر بوسیله پسرش بمن گفت هر سال در کوه، هنگامیکه اولین برف زمستان میبارید من با خنجر یک شکاف کوچک روی تنه یک درخت بلوط بوجود می آوردم. روزیکه از کوه خارج شدم که اینجا بیایم روی تنه درخت بلوط یکصد و بیست خط بود.
من بعد از آمدن باینجا یکصد و بیست خط روی تنه درخت بلوطی که بالای تپه قرار قرار گرفته بوجود آوردم که حساب عمرم از دستم بدر نرود و از آن پس هر سال هنگام نزول اولین برف یک خط دیگر بر آن افزودم و از وقتیکه زمین گیر شده ام و نمیتوانم بالای تپه بروم پسرم هر سال در موقع اولین برف یک خط تازه روی تنه درخت بلوط بوجود می آورد و اگر بروی و آن درخت را ببینی مشاهده مینمائی که یکصد و هفتاد خط روی تنه درخت بوجود آمده است.
گفتم ای پیرمرد دین تو چیست؟ مرد سالخورده جواب داد دین من دین خدا
است. گفتم خداوند چندین دین دارد تو متدین بکدامیک از آنها هستی؟ پیرمرد گفت خداوند چندین دین ندارد خدا یکی است و دین او هم یکی است. پرسیدم پیرمرد آیا آرزوئی داری؟ مرد یکصد و هفتاد ساله جوابداد هیچ آرزوئی ندارم، پرسیدم آیا از مرک میترسی؟ پیرمرد خندید و گفت ای جوان مگر مرگ چیزیست که آدم از آن بترسد.
گفتم ای مرد دنیا دیده من مسافر هستم و باید بروم و اگر مسافر نبودم در اینجا توقف میکردم و از تو میخواستم چیزهائی را که دیده ای برای من حکایت نمائی زیرا چشمهای تو در مدت یکصد و هفتاد سال که عمر کرده ای خیلی چیزها دیده است. پیرمرد گفت ای مرد مسافر
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 214
خود را معطل نکن زیرا چشم های من جز کوه و دره و درخت های بلوط و گله های گوسفندان کوهی چیزی ندیده است.
وقتی آن گفته را از آن پیرمرد شنیدم در دل گفتم آیا لازمه طول عمر اینست که انسان از همه چیز بی خبر باشد؟
بعد از اینکه از خانه پیرمرد خارج شدم از پسر یکصدوبیست ساله اش پرسیدم اسم تو چیست جواب داد نامم (گیو) است. گفتم من میخواهم به (حسین آباد) بروم آیا تو حاضر هستی بعنوان بلد با من بیائی. گیو گفت اگر از این راه بروی چاره نخواهی داشت جز اینکه اسب های خود را رها نمائی زیرا محال است با اسب از گردنه ای که در پیش است عبور نمائی و سربازان تو باید پیاده از آنجا بگذرند اما راهی دیگر هست که طولانی است و در آن راه یک مانع بزرگ وجود دارد و آن آب سیمره است لیکن آن آب
گدار دارد و تو می توانی سواران خود را از گدار بگذرانی.
پرسیدم اگر از آن راه برویم چقدر طول می کشد تا من به حسین آباد برسم. گیو گفت یک سوار زبده می تواند طی ده روز به حسین آباد برسد ولی چون تو دارای قشون هستی پانزده روز طول خواهد کشید که به حسین آباد برسی. پرسیدم آن راه که تو میگوئی از کجا میگذرد گیو با انگشت امتداد جنوب غربی را نشان داد و گفت حسین آباد آنجاست و اگر پیاده بروی در سه روز به آنجا خواهی رسید اما اگر نخواهی اسبهای سواران را رها نمائی باید از این راه بروی. آنگاه پیرمرد با انگشت در امتداد شمال، و شمال غربی و مغرب و جنوب غربی یک دائره وسیع در فضا رسم کرد و گفت راهی که تو باید بروی از این نقاط میگذرد فهمیدم که باید قسمتی از پشت کوه را دور بزنم تا به حسین آباد برسم.
قبل از اینکه وارد لرستان شوم میدانستم که آن راه وجود دارد ولی طولانی بودن راه، مرا مردد کرده بود که آیا آن راه را انتخاب نمایم یا راه کوتاه تر را و چون در هر دو صورت میباید تا (آسیاب ایذه) بروم بخود گفتم بعد از این که بآنجا رسیدم تصمیم خواهم گرفت که از کدام راه باید رفت، وقتی که شب فرود آمد قسمتی از طلایه مقدم من مراجعت کرد و بمن گفت که راه بقدری باریک و خطرناک است که سواران نمی توانند از آن عبور کنند. زیرا پهنای راه بیش از چند وجب نیست و در بعضی از نقاط از آنهم کمتر میشود و سم اسب روی سنگ میلغزد و و
بدره پرت میشود.
من میدانستم که نظریه افسران من که در طلایه بودند صائب است و آنها بصیر هستند و آنچه می گویند مطابق با واقع می باشد. برای فرمانده طلایه پیغام فرستادم که تا بامداد همانجا که هست بماند و چشم و گوشهای خود را بگشاید که خصم نتواند ما را غافلگیر کند ولی بعد از اینکه هوا روشن شد مراجعت نماید تا ما از امتدادی دیگر بسوی حسین آباد برویم و هنگام بازگشت عقب دار ما باشد. بامداد روز دیگر گیو که پرستاری از پدرش را بر عهده یکی از سکنه آبادی سپرده بود آمد و گفت برای عزیمت آماده است.
من نسبت بآن پیرمرد یکصد و بیست ساله اعتماد پیدا کرده بودم و می فهمیدم که آن مرد راست میگوید و قصد ندارد ما را فریب بدهد و گرفتار خصم کند، یک طلایه را جلو فرستادم و آنگاه گفتم اسبی به گیو بدهند که سوار شود و براه بیفتیم، مرد سالخورده دو پای خود را بمن نشان داد و گفت اسبهای من اینست و من وقتی سوار این اسب ها میشوم با سرعت حرکت می کنم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 215
گیو راست می گفت و از روزی که از آسیاب ایده حرکت کردیم پابپای سواران ما میآمد بدون این که ابراز خستگی کند. راهی که ما از آن میرفتیم جاده کوهستانی بود اما سواران میتوانستند از آن عبور کنند و مثل تمام جاده های کوهستانی، گاهی از کنار دره های عمیق میگذشت. در بعضی از نقاط با دسته هائی از لرها برخورد میکردیم که از طرف مقابل می آمدند ولی من نمی گذاشتم هیچ مسافر از ما سبقت بگیرد تا این که خبر نزدیک شدن ما بگوش اتابک لرستان
نرسد.
یک روز عصر، از دور صدای همهمه بگوشم رسید از گیو پرسیدم این صدا از چیست، جواب داد صدای آبشار سیمره است. هرچه جلو میرفتم صدای آبشار واضح تر میشد و هنگام شب بجائی رسیدیم که بگفته گیو با آبشار بیش از نیم فرسنگ فاصله نداشتیم اما طوری صدای آبشار در کوه ها انعکاس پیدا میکرد که پنداری ما کنار آبشار قرار گرفته ایم. اسبهای ما ترسو نبودند زیرا عادت به شنیدن صداهای میدان جنگ داشتند حتی صدای احتراق باروت آنها را نمی ترساند ولی صدای مخوف آبشار که در کوه می پیچید برای آنها تازگی داشت و تا مدتی از شب، از بیم آن صدا علیق نخوردند تا این که رفته رفته با آن صدا انس گرفتند و مشغول خوردن علیق شدند.
در وطن من رودهای بزرگ چون رود سیحون و جیحون جاری است ولی آن رودخانه ها آبشار ندارند و در آن ها کشتیرانی میکنند. رودخانه سیمره در لرستان بمناسبت وجود آبشار و هم بمناسبت این که تندآب است قابل کشتیرانی نیست و صدای آن آبشار برای من تازگی داشت تا آن موقع یک چنان صدای مهیب که ناشی از آب باشد نشنیده بودم.
بامداد روز بعد، کوچ کردیم و بآبشار نزدیک شدیم و من وقتی بآبشار نزدیک گردیدم برای این که بهتر آنرا ببینم از اسب فرود آمدم و تا قدم بر زمین نهادم حس کردن زمین از هیبت صدای آبشار میلرزد. گیو برای اینکه بتواند با من صحبت کند فریاد میزد و گفت اکنون آب رودخانه کم است در فصل بهار که آب زیاد میشود هیبت صدای آبشار سنگها را از کوه فرو میریزد و با انگشت کوههای دو طرف آبشار را
بمن نشان داد و من دیدم قسمتی از سنگهای کوه فرو ریخته است.
گیو اظهار کرد که این رودخانه چند آبشار دیگر هم دارد اما هیچ یکی از آنها ببزرگی این آبشار نیست و من تخمین زدم که عمق کف رودخانه نسبت به جائی که آب از آنجا فرو می ریزد و آبشار بوجود می آورد، سی ذرع است.
بعد از مشاهده آبشار مراجعت کردم زیرا کنار رودخانه راه عبور وجود نداشت و گپو کماکان پیاده ما را راهنمائی کرد تا بتوانیم به گدار برسیم و از رودخانه سیمره عبور نمائیم گدار سیمره خیلی عریض بود و من حدس زدم که نزدیک چهارصد ذرع عرض گدار است و با این که میدانستم در آنجا فشار آب خیلی کم است باز احتیاط را از دست ندادم و قبل از اینکه قشون خود را از آب بگذرانم چند تن از سواران را برای آزمایش جلو فرستادم که مبادا در کف رودخانه گودال وجود داشته باشد. چون میدانستم که در رود جیحون از آن گودال ها هست و عابر وقتی عرض رودخانه را می بیند تصور مینماید که می تواند بسهولت از آب بگذرد ولی وسط رودخانه در گودال میافتد و غرق میشود. اما در کف رودخانه سیمره گودال نبود و سواران من توانستند بدون خطر از آن آب که گیو میگفت بزرگترین آب لرستان می باشد بگذرند.
، ص: 216
پس از اینکه از رودخانه گذشتیم باز من طلایه را جلو فرستادم و با این که (گیو) گفت که در راه باز رودخانه هست من احتیاط را از دست ندادم و بطلایه گفتم که نهرهای آب را در نظر بگیرد تا این که قشون من بی آب نماند. من
میدانستم رودهای کوچک که در بهار پرآب است در پائیز خشک می شود و (گیو) گرچه دروغ نمی گفت ولی بعید نبود اشتباه نماید و قشون من بجائی برسد که در آنجا آب یافت نشود. یک روز طلایه بمن اطلاع داد بجائی رسیده که سواران نمیتوانند از آنجا عبور نمایند. از (گیو) پرسیدم که آیا یک کوه غیر قابل عبور در پیش داریم؟ (گیو) گفت یک جنگل کوهستانی از درخت های بلوط در پیش است و برای بالا رفتن از آن جنگل و فرود آمدن از آنجا سواران تو باید پیاده شوند و دهانه اسب های خود را بگیرند و بکشند.
جنگلی که به آن رسیدیم انبوه تر از جنگل استرآباد و مازندران و گیلان بود و غیر از درخت بلوط، درخت دیگر در آن دیده نمی شد و (گیو) بعضی از درخت های مزبور را بمن نشان میداد و می گفت هزار سال از عمر آن درخت ها میگذرد. ما دهانه اسب های خود را گرفتیم و با حرکت بطئی از کوه زیر سایه درختهای بلوط بالا رفتیم چون کوه دارای خاک بود سم اسب های ما نمی لغزید و گاهی خرس های جنگلی نمایان میشدند ولی باسرعت میگریختند در زمین اثری نبود که نشان بدهد آنجا معبر کاروان است و بظاهر ما اولین مسافر بودیم که از آن جنگل عبور میکردیم (گیو) بمن گفت اگر از آن جنگل نگذریم نخواهیم توانست به (حسین آباد) برسیم و اظهار می نمود که فرود آمدن از آن جنگل مشکل تر از صعود بر آن است.
هنگام ظهر، ما بالای کوه رسیدیم و آنگاه فرود آمدن ما از آن جنگل شروع شد دامن کوه مستور از جنگل، آن قدر سراشیب بود که من متوجه شدم
هرگاه اسب ها را با طناب نبندند پرت خواهند شد من دستور دادم قرپوس زین تمام اسب ها را با طناب ببندند و سربازان من سر طناب را از عقب نگاهدارند و اسب ها را رها نمایند که پائین برود و سربازان هنگام پائین رفتن بتنه درخت ها تکیه بدهند که بتوانند اسب ها را نگاه دارند پائین کوه نهری جاری بود و ما از بالای کوه آن نهر را می دیدم ولی در بالا آب نداشتیم و اسب ها از تشنگی رنج می بردند و ما تا پائین نمیرفتیم، نمیتوانستیم اسب ها را سیرآب کنیم.
وقتی آفتاب غروب کرد نیمی از سواران من بالای کوه بودند ولی ماه شب چهارده طلوع نمود و ما توانستیم در روشنائی ماه، از آن کوه مستور از جنگل پائین برویم با این که خیلی احتیاط کردیم نزدیک پنجاه اسب از کوه پرت شدند و بهلاکت رسیدند یا قلم دست و پای آنها شکست و از حیز استفاده افتادند و نزدیک یکصد تن از سربازان من مجروح گردیدند ولی در بین آنها کسی کشته نشد. وقتی من بپائین کوه رسیدم ستارگان آسمان نشان میداد که نیمه شب گذشته است و با اینکه خسته بودم نخوابیدم و به تمشیت اردوگاه پرداختم وقتی بامداد آن روز دمید پس از خواندن نماز و قدری مذاکره با (گیو) درصدد برآمدم که استراحت کنم.
(گیو) گفت که از آنجا تا (حسین آباد) پیش از یک روز راه نیست ولی باید طوری برویم که در بامداد دیگر به (حسین آباد) برسیم. پس از اینکه مطمئن شدم که وضع اردوگاه خوب است به خواب رفتم و هنوز ساعتی نخوابیده بودم که صدای نفیر مرا از خواب بیدار کرد طبق معمول
سفرهای جنگی با لباس خوابیده بودم و بعد از برخاستن از خیمه خارج شدم و پرسیدم چه خبر است. بمن گفتند که طلایه خبر میدهد که یک قشون پیاده بسوی ما میآید و بظاهر آن قشون
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 217
از (حسین آباد) حرکت کرده است.
از (گیو) پرسیدم به عقیده تو این قشون از کیست؟ (گیو) گفت در این حدود غیر از اتابک لرستان کسی دارای قشون نیست. گفتم چگونه (افراسیاب بن یوسف شاه) فهمید که من باو نزدیک می شوم (گیو) گفت در (آسیاب ایذه) همه قشون تو را دیدند و فهمیدند که قصد داری به (حسین آباد) بروی و وقتی راه خود را تغییر دادی باز مطلع شدند که میخواهی از راه دیگر به (حسین- آباد) بروی و نظر باینکه بین (آسیاب ایذه) و (حسین آباد) راهی نیست اتابک لرستان از عزم تو مطلع شد و با قشون خود براه افتاد که جلوی ترا بگیرد پرسیدم آیا می توانی حدس بزنی که شماره سربازان اتابک چند نفر است؟ (گیو) گفت مدتی است که من از اوضاع اتابک اطلاع ندارم ولی میدانم اگر بخواهد میتواند تمام افراد طائفه (بیران وند) را وارد قشون خود کند ولی آنها پیاده هستند و اسب ندارند. (گیو) درست می گفت و خبر آمدن من به پشت کوه لرستان از (آسیاب ایذه) باطلاع اتابک رسید و چون او باضاع محلی آشنا بود میدانست که من از چه راه به (حسین آباد) نزدیک خواهم شد ولی اتابک لرستان خبطی بزرگ کرد زیرا منطقه محکم کوهستانی خود را رها نمود و با یک قشون پیاده به استقبال من آمد آنجا که من اردو زده بودم کنار نهر آب
یک جلگه وسیع و مسطح تا دامنه کوه وجود داشت و من میتوانستم سواران خود را در آن جلگه از هر طرف بحرکت درآورم ولی اگر اتابک لرستان از منطقه کوهستانی خود خارج نمی شد و من نزد او می رفتم نمی توانستم در کوه از سواران خود استفاده نمایم و در واقع اتابک لرستان بقول فردوسی، با پای خود بگور آمده بود.
هنوز سیاهی قشون اتابک لرستان نمایان نشده بود که ما اردوگاه را برچیدیم و سواران من آرایش جنگی پیدا کردند و طلایه بما ملحق گردید. من قشون خود را بچهار قسمت تقسیم کردم که سه قسمت آن جناحین و قلب سپاه بود و قسمت چهارم را ذخیره تشکیل میداد آنگاه سیاهی قشون اتابک نمایان گردید و سربازان او از تنگه ای واقع در پای کوه خارج شدند تا آنجا که از دور تشخیص داده می شد من در دست سربازان اتابک نیزه ندیدم و معلوم میشد که سلاح آنها از نوع اسلحه کوتاه است ولی شماره سربازان او خیلی زیاد بود و من حدس زدم که نزدیک هشتاد هزار نفر است و آنها بدون آرایش جنگی بما نزدیک می شدند. تمام سربازان اتابک بلندقامت بودند و همه ریش بلند داشتند و بعضی از آنها دارای ریش سفید بنظر میرسیدند و از طرز پیشرفت آنها معلوم بود که بیم ندارند و وقتی نزدیکتر آمدند با فلاخن ما را سنگباران کردند.
اولین مرتبه نبود که قشون من مورد سنگباران قرار میگرفت و بارها آن واقعه برای ما پیش آمد و از جمله در جنگ سبزوار (بطوریکه گفتم) سربازان (علی سیف الدین) امیر سبزوار بر ما سنک باریدند و با اینکه نیزه داشتند
ما از آنها نهراسیدیم و بر آنها غلبه کردیم. وقتی در میدان جنک، سربازان خصم با فلاخن، بر تو سنک میبارند، باید حمله کنی تا مانع از ادامه سنک باریدن بشوی. من فرمان حمله عمومی را صادر کردم و به (گیو- رادوند) گفتم در عقب قشون باش و در جنک شرکت نکن زیرا بقتل خواهی رسید و او گفته مرا پذیرفت و در عقب قشون (با نیروی ذخیره) قرار گرفت.
تبر دسته بلند را بدست چپ گرفتم و دست راست را بهدایت اسب اختصاص دادم تا اینکه به جبهه خصم برسیم. سربازان من میدانستند وقتی سنک میبارد، میباید هنگامیکه بسوی خصم
، ص: 218
میروند روی اسب خم شوند تا اینکه کمتر در عرصه هدف فلاخن اندازی قرار بگیرند. تو ممکن است بگوئی که وقتی سربازان من هدف قرار گرفتند آیا من نمیتوانستم بسوی آنها سنک یا تبر ببارم تا آن ها را مورد آزار قرار بدهم، آری من میتوانستم بسربازان خود بگویم که بسربازان اتابک لرستان سنک ببارند یا آن ها را آماج تیر قرار بدهند. اما میدانستم که از لحاظ نتیجه جنک بدون فایده است. جنک کردن یعنی فاتح شدن و آن که در جنک شرکت مینماید قصدش اینست که فاتح شود نه اینکه اوقاتش صرف اعمالی شود که از لحاظ اخذ نتیجه قطعی بدون فایده است.
اگر قشون من و قشون پیاده اتابک لرستان مدت ده روز بسوی هم سنک و تیر پرتاب می کردند نتیجه قطعی بدست نمی آمد ولی حمله شدید من ممکن بود شیرازه قشون اتابک لرستان را بگسلاند و او را از پا درآورد. تمام سواران ما از جمله خود من با چهار نعل سریع
بسوی خصم میرفتیم و همه روی اسب خم شده بودیم و گاهی سر را بلند می نمودیم که جلو خود را ببینیم. من در صف اول اسب می تاختم و مرتبه ای دیگر بسربازان خود ثابت کردم که در میدان جنک جان خود را گرانبهاتر از جان آنها نمیدانم و براستی همانطور بود.
در میدان جنک من که امروز فرمانروای شرق و غرب جهان هستم برای جان خود زیادتر از جان یک سرباز عادی قائل به ارزش نمی باشم و از مرک هم نمیترسم و شاید بهمین جهت هنوز مرک بسراغم نیامده است و فکر می کنم آن ها که از مرک می ترسند بقتل می رسند و قدر مسلم اینکه شکست میخورند و من این حرف را به (ایلدرم- بایزید) پادشاه (روم) گفتم و اظهار کردم اگر تو از مرک نمی ترسیدی شکست نمیخوردی (شرح جنک با ایلدرم- بایزید را در جای آن خواهم گفت) من هنگام قلعه گیری بطوریکه علت آنرا بیان کردم در عقب قرار میگیرم ولی در میدان جنک، مگر وقتی که جنک بی اهمیت باشد، همواره در صف اول هستم و هرگز از این روش پشیمان نشدم. زیرا سرمشق من سبب میگردد که صاحبمنصبان و سربازانم با حد اعلای دلیری و فداکاری در جنک شرکت کنند.
من میدانستم تا موقعیکه بسربازان اتابک لرستان برسم عده ای از سربازان من و بخصوص عده ای از اسبها از پا درمی آیند اما تحمل این تلفات قبل از هر حمله ضروری است و بدون آن نمیتوان خود را بخصم رسانید. وقتی به جبهه دشمن رسیدیم نعره سربازان من که شمشیر و تبر میزدند برخاست و منهم مانند آنها نعره میزدم. من میل دارم که صاحبمنصبان و سربازان من در
موقع حمله، نعره نزنند ولی بآن ها نگفته ام که نعره نزنید زیرا نمیتوانم جلوی خود را بگیرم. وقتی خود من در موقع حمله نتوانم از نعره زدن خودداری کنم چگونه به صاحبمنصبان و سربازانم بگویم نعره نزنید. دیگر اینکه در میدان جنک باید مرد سلحشور برای پیکار آزاد باشد و اگر او را محدود کنی و بگوئی نعره نزن، یا اسب خود را تند نران، محدود خواهد شد و آن محدودیت، از ارزش جنگی مرد سلحشور میکاهد.
وقتی بسربازان پیاده اتابک رسیدم عنان اسب را که بدست راست گرفته بودم بر گردن انداختم و با دست راست شمشیر را از غلاف بیرون آوردم، سربازان اتابک لرستان مسلح به تبر و شمشیر و گرز بودند و خوب می جنگیدند و معلوم بود که از ما نمی ترسیدند. من در اولین برخورد با سربازان اتابک لرستان مواجه شدم که اگر اتابک بسربازان خود نیزه های بلند میداد من
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 219
مجبور میشدم عقب نشینی کنم.
چون، سربازان او با نیزه های بلند خود اسب های ما را می کشتند و ما را پیاده میکردند و از آن پس ما میباید پیاده با مردانی بجنگیم که از سربازان من بلندقامت تر و قوی تر بنظر می- رسیدند. در طرف چپ من یکی از لرها با یک ضربت گرز اسب سواری را از پا انداخت و قبل از اینکه باو برسم با ضربت دیگر آن سوار را کشت ولی تبر من روی مهره پشت او فرود آمد و سرباز لر فریادی زد و گرز از دستش افتاد و لحظه ای بعد، لگدمال اسبهای ما شد. از طرف راست یک ضربت شمشیر بسوی من حواله شد اما قبل از اینکه بمن برسد
ضربت سریع شمشیر من دست سرباز لر را قطع کرد و گرچه دست از بدن جدا نشد اما نتوانست دیگر بجنک ادامه بدهد و بزمین نشست و موج سواران من از سرش گذشت.
کسانی که فرمانده جناحین من بودند میدانستند چه باید بکنند معهذا من دو پیک بجناح راست و چپ فرستادم تا به رؤسای جناحین بگویند که خصم، سرسخت و پرجرئت است و بکوشند که او را محاصره نمایند و از عقب به نیروی اتابک حمله ور شوند. ضمن پیکار اگر فرصتی بدست می آمد نظر باطراف می انداختم که آیا (افراسیاب بن یوسف شاه) اتابک لرستان را می بینم یا نه؟ ولی او را نمیدیدم چون علامت ممیز نداشت که بتوانم او را ببینم. سربازان لر دارای زره و خفتان و مغفر نبودند و در عوض مغفر، چیزی مانند یک کلاه از نمد سیاه رنک یا خرمائی رنک بر سرشان دیده می شد و آن کلاه آنقدر بزرگ بود که مانند دیک بچشم میرسید. کلاه نمدی و بزرگ لرها جلوی آسیب تبر را نمیگرفت ولی از شدت ضربت شمشیر می کاست. ما در عوض خفتان و زره و مغفر داشتیم و در بین سربازان من سواری نبود که لااقل یک کژآکند نداشته باشد (کژآکند نیم تنه ای بود که در جوف آن ابریشم نتابیده میگذاشتند تا جلوی ضربات شمشیر را بگیرد- نویسنده)
چون تهیه زره یا خفتان و مغفر (باصطلاح امروز کاسک- مترجم) برای سربازان دشوار است زیرا گران تمام میشود، بسیاری از سربازها که بمیدان جنگ میروند بدون زره و مغفر قدم بعرصه مصاف میگذارند و سلاطین نمیخواهند که خرج تهیه خفتان یا زره و مغفر را بر عهده بگیرند. من
نیز چنین بودم و در دوره جوانی وقتی سربازان خود را به میدان جنک میبردم با اینکه میدیدم که عده ای کثیری از آنها لباس رزم ندارند درصدد برنمی آمدم که آن نقص را جبران نمایم. زیرا تهیه لباس رزم برای سربازان گران تمام می شد و من در آنموقع بضاعت تهیه لباس رزم را جهت سربازان خود نداشتم.
ولی هرقدر قلمرو سلطنت من وسعت میگرفت و در جنگ بیشتر تجربه می آموختم، درمی یافتم که لباس رزم برای سرباز، در میدان جنگ ضروری است و پادشاهی که میخواهد یک قشون نیرومند داشته باشد همان طوری که جیره سرباز را از خزانه خود میدهد باید بهزینه خزانه خود، برای آنها لباس رزم تهیه کند. من بعد از اینکه به اهمیت لباس روئین در جنگ پی بردم به صنعتگران کرند- اصفهان- ری- زنگان- تاشکند- سفارش دادم که برای سربازان من باندازه های مختلف زره- خفتان- مغفر بسازند و از آنموقع تا امروز، صنعتگران ماوراء النهر و ایران بطور دائم برای قشون من لباس رزم تهیه می کنند و اکنون وقتی بمیدان جنگ میرویم تمام صاحبمنصبان و سربازان من روئین تن هستند و تیر و شمشیر و نیزه در آنها کمتر اثر میکند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 220
در جنک با اتابک لرستان با اینکه عده ای زیاد از سربازان من، غیر از (کژآکند) وسیله حفاظ دیگر نداشتند محسوس بود که بر سربازان لر، برتری دارند. لرها، همینکه زخمی میشدند از پا درمی آمدند، و نمی توانستند بجنک ادامه بدهند ولی سواران من عاطل نمی شدند مگر در قبال زخم شدید. اتابک لرستان نیروی ذخیره نداشت و این موضوع نشان میداد که از علم جنگ بدون اطلاع است. نکته ای دیگر اینکه
اتابک لرستان که من او را نمیدیدم عقب نشینی نکرد و اینهم آشکار مینمود که وی علم جنگ ندارد. اگر (افراسیاب بن یوسف شاه) اتابک لرستان علم جنگ می داشت می فهمید که وقتی قشون انسان در معرض خطر محاصره است و نمیتوان از محاصره جلوگیری کرد باید عقب نشست.
اگر عقب نشینی کند میتواند از مواضع زمین استفاده نماید و در جای بهتر، تصمیم به استقامت بگیرد. ولی اگر عقب نشینی نکند محاصره می شود و بعد از اینکه محصور شد بزودی از پا در- میآید. در آنروز اتابک لرستان اگر دستور میداد که قشون او عقب نشینی نماید و بهمانجا برود که از آنجا آمده بود من برای محو آن قشون دچار مشکل می شدم. چون غلبه بر یک قشون بزرگ در یک منطقه کوهستانی، آنهم قشونی چون سپاه اتابک لرستان که سربازان آن بیم نداشتند دشوار بود و شاید من مجبور میشدم که بدون تحصیل پیروزی با تحمل تلفات زیاد مراجعت نمایم ولی بعد فهمیدم که لرها از عقب نشینی ننک دارند و در جنک، هرگز عقب نشینی نمی نمایند و در جائی که مصاف میدهند آنقدر پایداری میکنند تا کشته شوند یا حریف را بزانو درآورند.
با اینکه دانستم لرها عقب نشینی را ننک میدانند معهذا فهمیدم که اتابک لرستان بمناسبت بی اطلاعی از فن جنگ نمیدانست که فایده عقب نشینی چیست وگرنه در آنروز از جلگه بکوه میرفت و سربازان خود را در ارتفاعات میگماشت که روی ما سنک ببارند و اگر ما میخواستیم از کوه بگذریم تا آخرین نفر زیر آوار سنگها بقتل میرسیدیم و اگر کوه را مورد محاصره قرار میدادیم نتیجه نمیگرفتیم زیرا در آن کوه درخت های بلوط فراوان وجود داشت و لرها
می توانستند میوه بلوط را آرد نمایند و نان بپزند و آب هم در کوه زیاد بود.
با اینکه لرها پایداری می کردند جناحین ما توانستند سپاه اتابک لرستان را دور بزنند و در عقب آن سپاه بهم ملحق شوند خبر محاصره قشون اتابک لرستان بیدرنگ بمن رسید و من در قلب سپاه، حمله را شدیدتر نمودم و جناحین من نیز از عقب به لرها حمله ور شدند. یک وقت دیدم مردی که ریش سیاه بلند دارد و یک گرز بدست گرفته و یک کلاه نمد سیاه رنگ و حجیم بر سر نهاده و اطراف کلاه شال بسته و سوار بر اسب میباشد فریاد میزدند تیمور شاه کیست؟ من بانگ زدم با تیمور شاه چکار داری؟ آن مرد گفت میخواهم با او بجنگم.
پرسیدم تو که هستی؟ جواب دار اسم من اتابک لرستان افراسیاب است. از وضع آن مرد معلوم بود که راست میگوید. چون علاوه بر اینکه لرها باو احترام میگذاشتند لباس فاخر در برداشت و دشنه ای دارای قبضه مرصع بر کمر زده بود. بانگ زدم من برای پیکار آماده هستم بسربازان خود بگو که میدان بدهند آن مرد چیزی به سربازان خود گفت و آنها عقب رفتند و میدان دادند.
منهم بسربازان خود گفتم که عقب بروند تا میدانی برای پیکار من و او بوجود بیاید.
در سایر قسمت ها. جنگ با شدت ادامه داشت و سربازان من که میدانستند لرها را محاصره کرده اند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 221
میکوشیدند که از اطراف در داخل صفوف آنها رخنه کنند و آنان را بقسمت های کوچک تقسیم نمایند و از بین ببرند یا این که وادار به تسلیمشان کنند ولی در آنجا که من و
اتابک (افراسیاب) بودیم، بطور موقت آرامش حکمفرمائی میکرد. من شنیده بودم که اتابکان لرستان از نژاد لر نیستند و از خارج بلرستان رفته اند. در آن موقع که اتابک افراسیاب بجنگ من آمد، با اینکه سوار بر اسب بود من از طول تنه و پاهایش دانستم که مثل لرها بلندقامت نیست.
اتابک افراسیاب فریاد زد ای تیمورشاه تو با دو دست سلاح بدست گرفته ای و من در یک دست سلاح دارم سلاح یک دست را کنار بگذار تا هر دو مساوی شویم. گفتم ای اتابک افراسیاب، خداوند بانسان دو دست داده تا آنگه هر دو دست خود را بکار اندازد و اگر میخواست که آدمی فقط از یک دست خود استفاده کند باو یک دست میداد و عاطل گذاشتن دست چپ، کفران نعمت خداوند است. معهذا برای اینکه من و تو، از حیث سلاح مساوی باشیم من حاضرم که سلاح یک دست را کنار بگذارم و تو خود بگو که از سلاح کدام صرفنظر کنم. اتابک گفت از سلاح دست راست صرفنظر کن گفتم من شمشیر خود را غلاف میکنم و با تبر که بدست چپ گرفته ام با تو خواهم جنگید.
اتابک لرستان از این جهت می گفت من سلاح دست راست را دور کنم که تصور میکرد من مثل او هستم و فقط می توانم از دست راست بخوبی استفاده نمایم و غافل از این بود از روزی که دست راستم مجروح شد من از دست چپ استفاده می نمایم وگرچه با دست راست شمشیر میزنم ولی نمیتوانم بنویسم و با دست چپ تحریر میکنم.
بعد از اینکه شمشیر من غلاف شد اتابک لرستان رکاب کشید در آن روز من فهمیده بودم
که لرها گرز را در جنگ می پسندند و علتش اینست که از گرز بهتر از اسلحه دیگر استفاده میکنند اتابک نیز از همین لحاظ گرز بدست گرفته بود و بعد از اینکه رکاب کشید و درحالی که یک قوس بزرگ را طی میکرد بسوی من آمد.
از همه طرف غوغای جنگ بگوش می رسید ولی در آنجا سکوت برقرار بود و نه سواران من دم برمی آوردند نه لرها و همه منتظر بودند ببینند پیکار اتابک لرستان با من بکجا منتهی میشود. اتابک همین که نزدیک من رسید گرز را بطرف من حواله کرد. منهم اسب خود را بحرکت درآورده بودم و خط سیر من معکوس خط سیر اتابک بود. من دهانه اسب را کشیدم و اسب من روی دو پا ایستاد و گرز اتابک که بطرف سرم پرتاب شده بود به مغفر من اصابت نکرد و هنگامی که گرز در طول تنه من فرود آمد پای چپ مرا مضروب نمود. چون اسب من روی دو پا ایستاده بود، از موقع استفاده کردم و تبر خود را که دسته ای بلند داشت رها کردم و دو دست اسب فرود آمد.
من یکبار گفتم هنگامی که اسب روی دو پا بلند می شود باید شمشیر یا تبر را رها کرد تا زمانی که دو دست اسب فرود می آید زور بازوی مرد، و زور اسب مکمل یکدیگر گردد و در آن صورت ضربتی که میزنند خیلی شدید خواهد گردید و دشمن را از پا درمی آورد. تبر من وقتی فرود آمد بران اتابک لرستان اصابت کرد و آنقدر آن ضربت شدید بود که استخوان را قطع نمود و دیدم که (افراسیاب بن یوسف شاه) سر را
روی قاچ زین نهاد و گرز از دستش افتاد.
من چون میدانستم که لرها مبادرت به حمله خواهند نمود شمشیر را که در غلاف کرده بودم آزاد نمودم و به سربازان خود گفتم یورش کنند آنگاه بین سربازان من و لرها یک نبرد هولناک
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 222
برای تصرف جسم بظاهر بی جان اتابک درگرفت. لرها میخواستند که اتابک را از میدان جنگ خارج کنند و سربازان من قصد داشتند که او را اسیر نمایند و عاقبت سربازان من موفق شدند که آن مرد را اسیر نمایند.
من حس کرده بودم که ضربت تبر من استخوان ران اتابک را قطع کرده و بچند نفر از سربازان خود گفتم که او را به عقب جبهه ببرند و در قسمت ذخیره جا بدهند و بگویند که زخم وی را ببندند آنگاه امر کردم که در تمام نقاط میدان جنگ صاحب منصبان من به لرها بگویند که من فقط برای مجازات اتابک (افراسیاب بن یوسف شاه) که یکصد و پنجاه تن از سواران مرا کشته بود به پشت کوه آمدم و نمیخواستم با لرها بجنگم و اینک که اتابک، مجروح و اسیر من شده با لرها سرجنگ ندارم و آنها می توانند سلاح خود را بر زمین بیندازند و تسلیم شوند و مطمئن باشند که آسیب نخواهند دید. ولی لرها همچنان میجنگیدند و بگفته جارچیان ما اعتناء نمی کردند.
بخود گفتم نکند لرها زبان جارچیان ما را نمی فهمند و دستور دادم که (گیو- رادوند) را از عقب جبهه بیاورند تا وی برای لرها صحبت کند و بآنها بفهماند که من با خود آنان سر جنگ نداشتم و ندارم و بعد از اسیر شدن
اتابک لرستان مایلم جنگ خاتمه پیدا کند. پیرمرد یکصد و بیست ساله را بر اسب سوار کردم تا لرها بهتر او را ببینند و آن مرد با زبان لری شروع به صحبت کرد و منظور مرا به لرها فهمانید ولی متوجه شدم که لرها نمیخواهند دست از مقاومت بکشند و میگویند که اتابک را که باسارت برده اید پس بدهید.
به (گیو- رادوند) گفتم به لرها بگوید که من فقط با اتابک (افراسیاب بن یوسف شاه) جنک داشتم زیرا سربازان مرا بدون این که کاری باو داشته باشند کشته بود و نمیخواستم با لرهای پشت کوه بجنگم ولی چون شما از لشکریان اتابک بودید و برای او پیکار می کردید بین ما و شما جنک درگرفت و اینک که اتابک را اسیر کرده ام بشما پس نخواهم داد و شما نخواهید توانست که او را از من بگیرید بفرض محال اگر شما آن قدر توانائی داشته باشید که او را از من بگیرید من وی را بقتل میرسانم و لاشه اش را بشما تحویل میدهم. صلاح شما در اینست که سلاح را بر زمین بگذارید و بروید و من نه شما را اسیر میکنم و نه از شما باج میخواهم. ولی اگر پایداری نمائید چون بر اثر استقامت شما باز عده ای از سربازان من به قتل خواهند رسید من پس از غلبه بر شما، طبق رسوم جنک با شما رفتار خواهم کرد و اسیران را آزاد نخواهم نمود مگر این که فدیه بدهند و هرکس که قادر بتادیه فدیه نباشد بقتل خواهد رسید و در صورت امکان چون غلام فروخته خواهد شد.
(گیو- رادوند) اظهارات مرا برای لرها بیان کرد و آنها با یکدیگر
مشورت نمودند و معلوم شد که اظهارات من در آنان مؤثر واقع گردیده ولی مردی که ریش سفید داشت بعد از این که با اطرافیان صحبت کرد خطاب بمن چیزی گفت که نفهمیدم و (گیو) اظهار نمود این مرد میگوید که حاضر است با 9 نفر دیگر بجای اتابک اسیر شود و تو اختیار خواهی داشت که هر ده نفر را بقتل برسانی مشروط بر این که اتابک را آزاد نمائی یعنی ده نفر از اینها که می بینی حاضرند با فدا کردن جان خود اتابک را نجات بدهند. به (گیو) گفتم بآنها بگو که اگر بجای ده نفر، هزار نفر از آنها داوطلب مرگ شوند و خود را در دسترس من بگذارند تا آنها را بقتل برسانم و اتابک را آزاد کنم. این کار را نخواهم کرد. اینک اتابک بسختی مجروح است و اگر از زخمی
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 223
که خورده فوت کرد جسدش را بشما خواهم داد که هرجا میل دارید دفن کنید ولی اگر زنده بماند او را با خود خواهم برد و در محلی که یکصد و پنجاه سرباز مرا در آنجا بقتل رسانید خواهم کشت و جسدش را همانجا در کنار قبر سربازانم دفن خواهم کرد تا ارواح مقتولین آسوده خاطر باشند و بدانند که انتقام آنها گرفته شده است. از آن پس به گیو گفتم که با لرها اتمام حجت کند که من بدانم آیا سلاح را بر زمین میگذارند و پی کار خود میروند یا اینکه من باید تا آخرین نفر آن ها بقتل برسانم یا اسیر کنم.
لرها هنوز مردد بودند اما چون سواران من از اطراف پیش می آمدند و لرها
می دیدند که محاصره شده اند و راه گریز ندارند و می فهمیدند که دوام مقاومت آنها سبب رستگاری اتابک نخواهد شد سلاح را بر زمین انداختند و تسلیم شدند و من بافسران خود گفتم راه بدهید تا آن ها بخانه های خود بروند. لرها از جلگه مراجعت کردند. و راه کوه را در پیش گرفتند و جنگ بکلی خاتمه یافت و چون آنروز از ایام پائیز و کوتاه بود. بزودی بانتها رسید و شب فرود آمد با این که جنگ تمام شده بود من طلایه گماشتم و اردوگاه خود را طوری ترتیب دادم که برای جلوگیری از شبیخون آماده باشیم. چون احتمال داده می شد لرها که سلاح را بر زمین انداخته و رفته بودند باز سلاح بدست بیآورند و مراجعت نمایند.
پس از این که آفتاب غروب کرد نسیمی خنک از کوه وزیدن گرفت و بااینکه پای چپ من بطوری که گفتم در جنگ آنروز کوفتگی پیدا کرده بود من از خیمه خارج شدم تا خود را در معرض آن نسیم قرار بدهم. قدری که از شب گذشت ماه شب پانزده طلوع نمود و میدان جنگ که هزارها مقتول و لاشه اسب در آن افتاده بود روشن شد. وضع میدان جنگ، در نور ماه طوری بود که گوئی بدون انتهاست و نور قمر شماره اموات را خیلی بیشتر از آنچه بودند بنظر میرسانید. گاهی در آن دشت پهناور سایه ای تکان میخورد و من میدانستم که دست یا پا سر یک اسب مجروح است که هنوز جان دارد و خود را تکان میدهد. ولی لاشه مقتولین نمی جنبید زیرا در آن میدان جز انسان مرده وجود نداشت و مجروحین را از میدان جنگ خارج
کرده بودند.
ما از روز بعد، سربازان خود را در آن صحرا دفن میکردیم و لرها هم بعد از رفتن ما، می آمدند و اموات خویش را دفن می نمودند و آن صحرا از لاشه اموات خالی می شد. اما از لاشه اسبها خالی نمیگردید و بعد از ده ها سال، هرکس از آنجا عبور می کرد و استخوان سفید اسبها را میدید، می فهمید که روزی در آن دشت. یک جنگ بزرگ در گرفته است درحالی که هزارها جسد را در نور ماه می دیدم از نیروی خود احساس مباهات کردم چون آنهائی که آن روز در آن دشت به قتل رسیدند از این جهت کشته شدند که من میخواستم مصاف بدهم وگرنه بقتل نمیرسیدند.
من فکر کردم که آن قدر نیرومند هستم که می توانم مانند خداوند افراد بشر را بهلاکت برسانم اما نمیتوانم مانند خالق آسمان و زمین آنها را زنده کنم.
(تیمور لنگ با اینکه مردی دانشمند بود و با آن که شعر را خوب تشخیص میداد احساسات شاعرانه نداشت و بهمین جهت مشاهده مقتولین در یک میدان جنگ در شب ماهتاب، اثری در او بوجود نیاورد جز اینکه وی را به نیروی خود مغرور کرد و توجه باین نکته لازم است که آن مرد از مشاهده هزارها مقتول در میدان جنگ، حتی یک لحظه متأسف نشد و مثل این بود که سنگ های بیابان را میبیند مارسل بریون)
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 224
در حالی که میدان جنگ را از نظر میگذرانیدم وزش نسیم صدائی را بگوشم رسانید که شبیه بصدای زوزه دسته جمعی بود (گیو- رادوند) را احضار کردم و باو گفتم هنوز هوا سرد نشده که گرگها، هنگام شب زوزه بکشند و این صدا که چون
زوزه می باشد آیا از گرگها است؟
گیو گفت نه ای مرد و این صدای ندبه لرها است که زاری می کنند. پرسیدم برای چه زاری می کنند؟ گیو گفت آنها در پای کوه جمع شده اند زیرا روی بازگشت بخانه ها یا خیمه های خود را ندارند چون از آنها می پرسند که اتابک چه شد اگر بقتل رسید چرا جسدش را نیاوردند بهمین جهت از فرط ناامیدی زاری مینمایند. گفتم لرها امروز خوب جنگیدند و از آن مردان این گونه گریستن عجیب است گیو گفت لرها یعنی مردان لر گریه نمیکنند مگر هنگامی که رئیس خود را از دست بدهند و چون اینان اتابک خود را از دست داده اند اشک میریزند بگیو گفتم برو ببین که وضع حال اتابک چگونه است.
مرد سالخورده رفت و بزودی مراجعت کرد و گفت حال اتابک خیلی بد است و هرچه میکنند که جریان خون زخم او قطع شود، قطع نمیگردد، گفتم جریان خون از این جهت قطع نمی گردد که استخوان ران او، بکلی قطع شده و شکسته بند، گرچه مقطع استخوان را بهم جفت کرده و بسته ولی میگوید برای اینکه استخوان جوش بخورد و ریزش خون قطع گردد، اتابک تا مدت یک ماه نباید. از جا تکان داد در صورتی که همین امروز چند مرتبه او را از یک نقطه بنقطه دیگر منتقل کرده اند و فردا هم بعد از دفن اموات از اینجا خواهیم رفت و اتابک را هم خواهیم برد.
گیو گفت اگر چنین باشد او بطور حتم خواهد مرد. گفتم خود او مسئول مرگ خویش میباشد زیرا سربازان مرا کشت و امروز هم او داوطلب جنگ تن بتن با من گردید و ضربت تبر من استخوان رانش را
قطع کرد.
تا مدتی از شب من صدای زاری لرها را می شنیدم آنگاه خوابیدم روز بعد ما مشغول دفن اموات شدیم و قشون را برای مراجعت آماده کردیم و میدانستیم که باید از همان کوه مشجر که از آن فرود آمده بودیم بالا برویم. در مدتی که ما مشغول دفن اموات بودیم سیاهی لرها را از دور میدیدیم و آنها پای کوه، در آنطرف دشت، گرد آمده بودند، و بخانه ها و خیمه های خود مراجعت نمیکردند.
قدری که از وسط روز گذشت بمن اطلاع دادند که اتابک در حال نزع است. من رفتم و متوجه شدم که راست میگویند و آن مرد بزودی زندگی را بدرود خواهد گفت و پیش از اینکه آفتاب بکوه نزدیک شود (افراسیاب بن یوسف شاه) اتابک لرستان دیده از جهان بست و من گفتم که جسدش را به لرها تحویل بدهند.
عده ای از سواران من با گیو- رادوند بسوی لرها رفتند و بوسیله گیو بآنها گفتند که اتابک مرد و میتوانند بیایند جنازه اش را تحویل بگیرند و ببرند. لرها طوری از آن گفته خوشوقت شدند که پنداری مژده یک پیروزی بزرگ را دریافت کرده اند و بعد از اینکه جسد اتابک را تحویل گرفتند مراجعت نمودند. در جنگ لرستان، سربازان من غنیمت جنگی بدست نیاوردند و عده ای کثیر از آنها بهلاکت رسیدند در این جنگ سربازان من بدو علت از غنیمت جنگی محروم شدند اول اینکه در لرستان ثروت عبارت بود از گله های گوسفند و آن گله ها برای سربازانم فایده نداشت و نمیتوانستند آنها را از منطقه کوهستانی پشت کوه خارج کنند و
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 225
بشهرها ببرند و بفروشند لرها نه جواهر داشتند
نه زروسیم و در منطقه پشت کوه، جز شهر کوچک حسین آباد، شهری وجود نداشت که مورد غارت قرار بگیرد علت دوم این بود که پائیز فرا میرسید و من نمیتوانستم فصل زمستان در پشت کوه بمانم ناگزیر بودم که قبل از برودت هوا مراجعت کنم چون اگر در فصل زمستان در پشت کوه میماندم قشون من از بین میرفت و غارت شهر کوچک حسین آباد و بدست آوردن گله های گوسفند، ببهای از بین رفتن قشون من نمیارزید. منظور من از آن قشون کشی فقط مجازات اتابک لرستان بود که بدست خودم او را مجازات کردم و بهتر آن بود که مراجعت نمایم.
بامداد روز شانزدهم ماه، صعود ما از کوه مشجر، آغاز گردید و از راهی دشوار که از آنجا آمده بودیم برگشتیم. من پای کوه ماندم تا اینکه تمام سواران من خود را به قله برسانند و تصمیم گرفتم جزو آخرین سوارانی باشم که مراجعت می کنند.
من میدانستم هنگام مراجعت، ممکن است مورد حمله ناگهانی لرها قرار بگیرم و آنها وقتی دیدند قسمتی از قشون ما بالای کوه هستند شاید جری شوند و بما حمله کنند لذا، من، در عین اینکه میباید ناظر بازگشت قشون خود باشم، مکلف بودم جلو حمله ناگهانی لرها را بگیرم ولی بعد شنیدم لرها چون جنازه اتابک را به حسین آباد میبردند در فکر چیز دیگر نبودند و میخواستند هرچه زودتر به حسین آباد برسند و جنازه را تحویل کسان اتابک بدهند و ثابت کنند که جنازه سلطان خود را از میدان جنگ باز آورده اند.
ما نمی توانستیم اسبها را مستقیم از کوه بالا ببریم و من گفتم یک جاده باریک منحنی باندازه ای که یک اسب
بتواند از آن عبور کند تا نیمه کوه بوجود بیآورند و از نیمه کوه تا قله اسب ها را با کمک طناب بالا بکشند. در روزهای شانزدهم و هفدهم و هیجدهم ماه کار ما، جاده سازی بود و اسبها را از آن راه منحنی و مارپیچ تا کمر کوه بردیم. از آن ببعد مردان ما در قله کوه طناب هائی را که یکسر آن به اسب ها بسته بود بدست میگرفتند و آن را می کشیدند و اسبها که متکی به آن طناب بودند با چهار دست و پا بالا میرفتند.
در قشون ما معدودی قاطر بود قاطرها، گرچه با کمک طناب بالا رفتند اما آسانتر از اسب ها خود را به قله کوه رسانیدند زیرا قاطر میتواند از سربالائی های تند صعود کند اما اسب قادر نیست مثل استر، از سربالائی های تند بالا برود و دیگر اینکه اسب در سربالائی از نفس میافتد ولی قاطر هنگام صعود از کوه دچار تنگی نفس نمیشود و برای باربری در کوهستان بهترین چهارپا قاطر است. مدت سه روز صعود ما از آن کوه طول کشید و نزدیک دویست تن از مردان ما از کوه پرت شدند و بقتل رسیدند یا مجروح گردیدند و عده ای از اسب های ما کشته شد ولی عاقبت خود را به قله کوه رسانیدیم. من جزو آخرین دسته ای بودم که ببالای کوه رسیدم و بعد برای خروج از پشت کوه بحرکت درآمدیم هنگام مراجعت ما هوا سرد شد و پس از اینکه از گدار روخانه سیمره عبور کردیم باران پائیزی آغاز گردید و سه شبانه روز بی انقطاع باران بارید تا این که به آسیاب ایذه محل سکونت گیو رسیدیم و در آنجا باران قطع
شد.
عده ای از سربازان من بر اثر باران سه روزه بیمار شدند و من در آسیاب ایذه دستور دادم که درخت ها را انداختند و کلبه ساختند تا اینکه سربازان من بخصوص بیماران در کلبه بسر برند و از برودت هوای شب معذب نباشند. قبل از اینکه از آنجا بسوی فارس براه بیفتیم از گیو
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 226
پرسیدم تو در قشون کشی، خیلی بمن کمک کردی اگر راهنمائی تو نبود من نمیتوانستم بر اتابک لرستان غلبه کنم و اکنون بگو چه پاداش میخواهی؟ گیو گفت ای امیر چون لرهای پشت کوه که از که از طایفه (بیران وند) هستند دیدند که من راهنمای تو هستم و تو را به پشت کوه رسانیدم بعد از رفتن تو مرا خواهند کشت و ممکن است پدر پیر و فرزندان مرا بقتل برسانند گفتم اگر تو از اینجا بفارس منتقل شوی کسی درصدد قتل تو بر نخواهد آمد. گیو گفت اگر از اینجا بفارس منتقل شوم این آسیاب را که برای بوجود آوردن آن بسیار زحمت کشیده ام چه کنم گفتم این آسیاب را بفروش گیو گفت مشتری خوب پیدا نمیشود.
گفتم آسیاب را رها کن و با پدر و فرزندان خود بفارس منتقل شو و من در آنجا بتو زمین مزروعی و آسیاب و عوامل زراعت خواهم داد که با فراغت زندگی نمائی گیو و پدر و فرزندان او آسیاب ایذه را رها کردند و با من بفارس رفتند و من در آنجا یک قطعه زمین مرغوب به گیو و پدر و فرزندانش بخشیدم و دو هزار دینار زر نیز به گیو دادم و هنگامی که میخواستم از وی جدا شوم گفت
ای مرد یک تقاضای دیگر از تو دارم پرسیدم تقاضایت چیست؟ گیو گفت میخواهم با تو رو بوسی کنم. گفتم بیا روی مرا ببوس. مرد سالخورده بمن نزدیک شد و گونه ها و پیشانی ام را بوسید و از او جدا گردیدم و دیگر وی را ندیدم ولی میدانم در این تاریخ که من مشغول نوشتن سرگذشت خود هستم وی زنده است لیکن پدرش که در آن موقع یکصد و هفتاد سال داشت زندگی را وداع گفت.
اندکی بعد از مراجعت من بفارس شیخ عمر پسرم از ماوراء النهر بوسیله کبوتر بمن اطلاع داد که از کشور چین هیئتی بعنوان هیئت ایلچی، وارد سمرقند گردیده است و شیخ عمر نمیداند که آیا من بزودی مراجعت خواهم کرد یا نه؟ شیخ عمر گفته بود که آن هیئت هدایای گرانبها با خود آورده و رئیس هیئت میگوید پادشاه چین میل دارد که با امیر تیمور رابطه دوستی برقرار کند به پسرم نوشتم که کارهای من در فارس و لرستان تمام شد و بزودی به ماوراء النهر مراجعت خواهم کرد و از هیئت ایلچی بخوبی پذیرائی کنید و من با سرعت خود را بسمرقند خواهم رسانید.
من اگر میخواستم از راه اصفهان و ری خود را به سمرقند برسانم سفرم طولانی می شد لذا از راه بیابان کویر بطرف خراسان براه افتادم من هنگامی که بطرف زابلستان میرفتم شرحی راجع به بیابان کویر گفته ام و باید بگویم عبور یک قشون از کویر ایران در فصل تابستان، جنون است ولی در آن موقع پائیز و هوا خنک بود و من تا بیرجند بدون حادثه ای قابل ذکر با قشون خود راه پیمودم.

 

جاهای دیدنی لرستان و جاذبه های گردشگری آن را بشناسید | فانیبو

قلعه فلک الافلاک لرستان

ابشار بیشه - عکس ویسگون

ابشار بیشه لرستان

معرفی شهر خرم آباد | دانستنی های پیش از سفر ☀️ کارناوال

صنایع دستی لرستان

 

سفرنامه لرستان؛ خاطرات سفر