زیارت بیت الله الحرام به نیابت حضرت امیر علیه السلام

 

جناب آقای حاج سید جواد رضوی مداح مخلص اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نقل کردند: مدتی بود آرزو داشتم به زیارت بیت الله الحرام مشرف شوم، یک روز در سال ۱۳۶۶ ه.ش جهت دیدار با آقای مجتهدی به قم مشرّف شدم. هنگامی که خدمت ایشان رسیدم، در همان ابتدای ورود، مبلغ سیزده هزار تومان به من دادند و فرمودند: شما به مکه مشرّف می شوید و این مبلغ، خرج زیارت شماست.
از آقا سؤال کردم چه موقعی مشرف خواهم شد؟
فرمودند: همین امسال.
عرض کردم: مدت ثبت نام تمام شده و تا یک هفته ی دیگر تمام حجاج به مکه خواهند رفت.
در جواب فرمودند: شما احتیاجی به ثبت نام ندارید، آنها خودشان به سراغ شما خواهند آمد.
مجدداً سؤال کردم: با خانواده مشرف می شوم یا تنها؟ 
فرمودند: در این سفر صلاح نیست همراه با خانواده باشید، این را هم بدانید که بعد از این سفر به مدت سه سال راه مکه بسته خواهد شد و برای اینکه شما در این سفر محفوظ بمانید باید به نیابت حضرت امیر علیه السلام مُحرم شوید.
دو روز بعد که به اصفهان بازگشتم شخصی از دوستان به من خبر داد که شما جهت اعزام به مکه انتخاب شده اید.
به او گفتم : من که ثبت نام نکرده بودم ! مطب از چه قرار است؟ او گفت: یکی از فامیل های ما که رئیس کاروان است به یک مداح نیاز داشت و من چند تن از مداحانی را که می شناختم پیش او نام بردم ولی قبول نکرد، ناگهان بی اختیار نام شما بر زبانم جاری شد و ایشان با اینکه شما را نمی شناخت گفت: همین آقا را می خواهم.
حال اگر آمادگی دارید وسایل مورد نیاز را تهیه کنید. بنده هم آمادگی خود را اعلام کرده و به مکه مشرف شدم.
هنگامی که می خواستم محرم شوم به امر آقای مجتهدی به نیابت حضرت امیر علیه السلام احرام بستم و حج را به نیابت حضرت مولا بجای آوردم.
در همان ایام، مراسم برائت از مشرکین انجام گرفت و به درگیری منجر شد و شرطه های عربستان شروع به ضرب و شتم و تیراندازی به طرف حجاج نمودند.
در آن میان ناگهان با دو نفر از شرطه ها که به طرفم می آمدند روبرو شدم، فوراً در قلبم به حضرت عرض کردم: یا مولا، می خواستم به مکه مشرف شوم اما نمی خواستم در غربت کشته شوم.
 همین که این مطلب به قلبم خطور کرد، ناگهان دیدم به طور شگفت انگیزی شخصی مرا از آن مکانی که بودم به طرف دیگر هدایت کرد و شرطه ها هیچ عکس العملی نشان ندادند!
مثل اینکه از او ترسیده بودند و بدین ترتیب از آن مهلکه نجات یافتم.
در آن موقع.......در آن موقع متوجه مقصود آقای مجتهدی شدم که فرمودند: اگر می خواهید سلامت بمانید باید به نیابت حضرت امیر علیه السلام مُحرم شده و صلاح نیست با خانواده مشرف شوید و ایشان در آن روز تمام این صحنه ها را می دیدند و همچنین کلیه ی مخارج من در آن سفر دقیقاً سیزده هزار تومان شد!
چند ماه بعد از مراجعت به ایران مجدداً همان رئیس کاروان به سراغم آمده و گفت: قرار است تا یک هفته ی دیگر جهت سفر حج عازم مکه شویم ، مدارک مورد نیاز را تحویل دهید تا مقدمات سفر شما را فراهم کنم.
به ایشان گفتم: نه شما به مکه خواهید رفت و نه من.
او در جواب گفت:
وظیفه ی من گفتن بود و بس، ما به مکه خواهیم رفت، حتی چمدان های حجاج را تحویل داده ایم و شما پشیمان خواهید شد. بنده به او گفتم: شما پشیمان خواهید شد که چمدان ها را تحویل داده اید. ایشان هم با حالتی مطمئن و با لبخندی گفتند: بالاخره می بینیم چه کسی پشیمان خواهد شد.
دو روز بعد، از طرف دولت ایران اعلام شد به دلیل کشتار بی رحمانه ی حجاج ایرانی فعلاً راه مکه مسدود و تمام پروازها لغو شده است.
بعد از اعلام این مطلب آن شخص مجدداً به سراغم آمد و گفت: شما از کجا می دانستید که راه مسدود می شود؟ 
به او گفتم: همان آقایی که مرتبه ی قبل مرا به مکه فرستادند به من خبر داده بودند که به مدت سه سال راه مسدود می شود و همان طور که آقای مجتهدی فرموده بودند راه مکه بعد از سال ۱۳۶۶ ه.ش به مدت سه سال مسدود و مجدداً در سال ۱۳۷۰ ه.ش باز شد.
 

مراسم رونمايي از کتاب 4 جلدي «لاله‌اي از ملکوت» با حضور جمعي از فرهيختگان  کشور برگزار شد.

داستان عجیب اسارت سید آزادگان

داستان عجیب اسارت سید آزادگان

حجت الاسلام و المسلمین موحد ابطحی نقل می‌کند، هنگامی که خبر شهادت حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی اعلام گردید، از طرف دولت و خانواده ایشان مجالس ختم و بزرگداشت مفصلی برگزار شد

در مراسم چهلم ایشان آیات عظام و علمای اعلام شرکت کرده و رییس جمهور وقت، سخنرانی کرد. چند روز بعد از اتمام مراسم چهلم ایشان، بنده خدمت آقای مجتهدی بودم که جناب آیت الله آقای حاج سید عباس ابوترابی، پدر حجت الإسلام سید علی اکبر ابوترابی به آنجا آمدند و در حالی که بسیار محزون و ناراحت بودند و بغض گلوی ایشان را گرفته بود گفتند: فرزندم شهید شد و برای او مجالس بزرگداشتی برپا کردیم.

 

با گفتن این مطلب ناگهان آقای مجتهدی به شدت شروع به خندیدن نمودند. بنده از این حرکت ایشان بسیار ناراحت شدم، جناب آیت الله ابوترابی هم که ناراحت شده بودند به آقای مجتهدی گفتند: ما پسرمان را از دست داده و عزادار می باشیم اما شما می خندید؟ آقای مجتهدی که در حال خندیدن بودند به آیت الله ابوترابی فرمودند: آقاجان! این چه فرمایشی است؟! ما هم اکنون پسر شما را در زندان بغداد می بینیم.

آیت الله ابوترابی که بهت زده شده بودند گفتند: این چه حرفی است؟! پسرم شهید شده و از طرف دولت، خبر شهادتش اعلام گردید و مراسم ختم و بزرگداشت او هم برگزار شد. آقای مجتهدی فرمودند: اگر باور ندارید، بدانید که فردا رأس ساعت ده صبح، صدای ایشان در حال مصاحبه مستقیما از رادیو بغداد پخش خواهد شد و به زودی نامه ایشان به شما خواهد رسید. این را هم بدانید که ایشان به 

سلامتی از اسارت رهایی خواهند یافت و پس از آن شهرت پیدا می کنند. آیت الله ابوترابی که سخت از صحبت های آقای مجتهدی شوکه شده بودند با حالتی حیران و بهت زده آنجا را ترک کرده و از خدمت آقای مجتهدی مرخص شدند. طبق فرمایشات آقای مجتهدی، روز بعد، رأس ساعت مقرر، صدای حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی از رادیو بغداد پخش شد و معلوم گردید که ایشان شهید نشده اند.

چند سال بعد از اسارت آزاد گشتند. و پس از بازگشت به ایران به سمت سرپرست امور آزادگان منصوب و شهرت به سزایی پیدا کردند.
و بالاخره در سال ۱۳۷۹ هنگامی که به همراه پدر بزرگوارشان حضرت آیت الله سید عباس ابوترابی به قصد زیارت حضرت علی بن موسی الرضا عازم مشهد مقدس بودند بر اثر سانحه اتومبیل به لقاء حق شتافته و در جوار ملکوتی حضرت رضا علی در همان غرفه ای که آقای مجتهدی مدفون می باشند به خاک سپرده شدند. یکی از آزادگان سرافراز به نام حاج امین دهقان که با مرحوم ابوترابی حشر و نشر و در زمان اسارت با او در یک اردوگاه اقامت داشت، حادثه تصادف را نقل می کند: بنا بود به همراه چند نفر با مرحوم ابوترابی به مشهدالرضا برویم، ایشان و مرحوم پدرش در صندلی جلو، من و یک دانشجو بیرجندی در صندلی عقب ماشین نشستیم. ناگهان در محدوده استان سمنان، برایمان تصادف سختی پیش آمد. بعد از مدتی که به هوش آمدم، متوجه شدم که در بیمارستان هستم. بسیار امیدوار بودیم که برای همراهانمان، مخصوصا جناب ابوترابی و پدر بزرگوارشان، اتفاق خاصی نیافتاده باشد؛ اما متاسفانه به ما اعلام کردند که ابوترابی دار فانی را وداع و به ملکوت اعلا پیوست. 

در آن سفره غیر از خون نمی دیدم!

استاد مجاهدی نقل کردند :به خاطر دارم که در معیت آقای مجتهدی، ناهار را میهمان یکی از دوستان بودیم. صاحب خانه بر خلاف قولی که داده بود سفره نسبتاً رنگینی را تدارک دیده و سرگرم کشیدن غذا بود.جناب مجتهدی که در کنار سفره نشسته بودند غذا صرف نمی کردند ولی چشم از سفره هم بر نمی داشتند! اصرار صاحب خانه به ایشان برای طرف غذا سودی نداشت و می فرمودند:شما راحت باشید! من چندان میلی به غذا ندارم.دوستان می دانستند که باید به ایشان اصرار نکنند و راحت شان بگذارند، شاید صاحب خانه تصور می کرد که جناب مجتهدی نوع غذا را نپسندیده اند واز آن خوش شان نمی آید!
به هر حال سفره بر چیده شد و تمامی دوستان به دنبال یافتن پاسخی برای این سئوال بودند که:
چرا ایشان گرسنه از سر سفره برخاستند و حتی لقمه ای از غذا تناول نکردند؟!فردای آن روز به خدمت شان شرفیاب شدم. تنی چند از دوستان نیز حضور داشتند. مرحوم مصطفوی از ایشان پرسید:
دیروز ظهر، چرا غذا میل نفرمودید؟!گفتند:آقاجان! من در آن سفره غیر از خون نمی دیدم! این غذا از پول نزول تهیه شده بود و خوردن نداشت!

ما همگی صاحبخانه را می شناختیم، مردی نبود که آلوده به نزول باشد. زندگی متوسطی داشت و با عفاف و کفاف زندگی می کرد و هضم فرمایش جناب مجتهدی برای دوستان دشوار بود.
ساعتی گذشت و مردی که دیروز مهمانش بودیم، آمد، هنگامی که آقای مجتهدی برای تجدید وضو از اتاق بیرون رفتند، آقای مصطفوی از آن مرد پرسید:
غذای دیروز را از چه پولی تهیه کرده بودید؟!گفت:من به آقا قول داده بودم که برای ناهار غذای ساده ای تهیه کنم ولی همسرم اجازه نداد و گفت که ما باید به بهترین وجه از این مرد خدا پذیرایی کنیم! من هم ناگزیر شدم که از همسایه خود حاجی فلان مقداری پول قرض کنم!آقای مصطفوی که همسایه آن مرد را خوب می شناخت، گفت:حالا معلوم شد که چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخوردند، همسایه این مرد در بازار قم به دادن نزول و گرفتن بهره پول مشهور است و چون غذای دیروز از پول ربا تهیه شده بود، جعفر آقا تمایلی به خوردن آن نشان ندادند و امروز هم فرمودند: در آن سفره غیر از خون نمی دیدم!

این خانه مناسبی نیست !

استاد مجاهدی نقل کرده اند :
چند سال پیش برادرم دکتر علی اکبر مجاهدی در قم به دنبال خانه ای می گشت که بخرد.
در مدتی که سرگرم پیدا کردن خانه بودند، خانه هایی را می دیدند و می پسندیدند ولی آقای مجتهدی می گفتند که به فکر خانه دیگری باشید!
روزی از روزها، خانه ای را در خیابان بهروز (= باجک) که ظاهراً جادار و نسبتاً ارزان بوده و موقعیت خوبی هم داشته می پسندند و تصمیم به معامله می گیرند ولی هنگامی که جریان خانه را با آقای مجتهدی در میان می گذارند، می فرمایند:آقاجان! این خانه مناسبی نیست و من در آن دلخوشی نمی بینم!برادرم، علی رغم میل باطنی خود از انجام معامله صرف نظر می کنند و چند روز بعد خانه دیگری را که مورد تأیید آقای مجتهدی بوده، خریداری می نمایند که هنوز هم در آن خانه زندگی کرده احساس راحتی و آسایش می کنند.پس از گذشت چند هفته، خانه باجک به فروش می رسد و هنگامی که سرگرم تعمیرات آن می شوند در زیر پله های حیاط آن جسدی کشف می شود و ...برادرم وقتی ماجرا را برای آقای مجتهدی تعریف می کنند، می فرمایند:

بله آقاجان ! به خاطر همین بود که عرض کردم در آن دلخوشی نمی بینم! قبضی که در اثر وجود این جنازه بر فضای آن خانه مستولی بود، اجازه نمی داد که ساکنان آن آسایش داشته باشند!همسایه ها تعریف کرده بودند که هیچ کس در این خانه دوام نمی آورد و پس از مدت کوتاهی اثاثیه کشی می کرد و می رفت! و علت آن را کسی نمی دانست!جاذبه ولایی حضرت رضا – علیه السلام – و تعلقات مااستاد مجاهدی در مورد خاطرات خود از سفر مشهد نقل می کنند :به خاطر دارم که روزی از قم عازم عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – بودم. به هنگام خدا حافظی با دوستان، آقای حاج سراجی به من گفت:
اگر توفیق زیارت آقای مجتهدی را پیدا کردید از قول من به ایشان بگویید که از حضرت بخواهند کمند جاذبه خود را رها کرده و ما را هم به مشهد بکشند!آقای حاجی سراجی از دوستان آقای مجتهدی بودند و در قم کارخانه داری می کردند. نگامی که در مشهد به محضر آن مرد خدا شرفیاب شدم و پیام آقای حاج سراجی را به ایشان ابلاغ کردم، فرمودند:آقاجان! جاذبه ولایی حضرت نه تنها ما را که تمامی عوالم را به طرف خود می کشد ولی ما زنجیری برداشته ایم و به کمر بسته ایم و انتظار داریم که حضرت ما را با کارخانه ای که داریم به مشهد بکشند! که این شدنی نیست!هنگامی که در قم، مطلب آقای مجتهدی را با آقای سراجی در میان گذاشتم، گفتند:ای والله! راست گفته اند، مگر فکر و خیال این کارخانه لعنتی می گذارد که ما توفیق زیارت امام رضا را پیدا کنیم؟

برکات مادی و معنوی صلوات

استاد مجاهدی نقل کرده اند :
آقای محمد آزادگان از شعرای با اخلاص این زمانه است و محضر بسیاری از بزرگان را نیز درک کرده است .ایشان می گفتند:
به هر کاری که دست می زنم و به هر شغلی که روی می آورم، ادامه پیدا نمی کند و زندگی ام سامان نمی گیرد. شنیده ام که به زودی عازم مشهدالرضا هستید، التماس دعای مخصوص دارم. ضمناً در این سفر آقای مجتهدی را هم اگر دیدید از ایشان بپرسید:گیر کار من کجاست؟! و چه کنم که از این وضع نابسامان رهایی پیدا کنم؟در آن سفر، توفیق دو ماه اقامت در مشهد نصیبم شد و با عنایت حضرت ثامن الائمه روزی نبود که به محضر آقای مجتهدی شرفیاب نشوم و از زیارت ایشان حظ معنوی نبرم.
روز آخر به هنگام خداحافظی، آقای مجتهدی فرمودند:فراموش کردید که پیام دوست شاعرتان را به من بگویید!

عرض کردم:در محضر شما اغلب اوقات، خودم را هم فراموش می کنم! و بعد پیام آقای آزادگان را با ایشان در میان گذاشتم.فرمودند:آقاجان! ایشان آدم با صفایی هستند و در هر کتابی که ذکری پیدا می کنند به آن مشغول می شوند، مدتی است هم به گفتن ذکر «لا اله إله الله» سرگرم شده اند! این ذکر خاص کملین است واثرش این است که همه تعلق ها و دلبستگی ها را از انسان می گیرد! چند صباحی است که شغل او را هدف قرارداده اند و اگر به این ذکر ادامه دهند تمام چیزهایی را که تعلق خاطر دارند از ایشان خواهند گرفت.
از قول من به ایشان بگویید:فوراً ذکر «لا اله إله الله» را قطع کند و به ذکر صلوات بپردازد. در ذکر صلوات برکت های مادی و معنوی زیادی است. هم کار دنیای آدمی را سامان می دهد هم سیر اخروی او را.هنگامی که به قم بازگشتم، آقای آزادگان به دیدارم آمد. آن چه را که از آقای مجتهدی شنیده بودم برای او نقل گردم، گفت:درست فرموده اند، مدتی است که به گفتن «لا اله إله الله» مشغولم! و نمی دانستم که این ذکر چنین آثاری هم دارد. از این پس به ذکر صلوات می پردازم تا ببینم چه می شود؟!پس از گذشت چند روزی، آقای آزادگان به عنوان حسابدار یکی از فروشگاه های عمده نساجی در قم مشغول به کار شد و سالها در همان سمت انجام وظیفه کرد تا باز نشسته شد.
عظمت معنوی حافظ!

جناب مجتهدی در مورد عظمت معنوی جناب حافظ برای استاد مجاهدی نقل کرده اند :روزی مأمور شدم تا به اصفهان رفته و به مدت یک هفته مرکب یکی از روضه خوان های اهل بیت را تر و خشک کنم!
ایشان می فرمودند:بعد از اتمام ماموریت ، از خانه که بیرون آمدم، مأموریت دیگری به من محول شد که بایستی به شیراز می رفتم. وقتی به دروازه قرآن شیراز رسیدم، نوری مرا تا حافظیه همراهی کرد.
پس از زیارت مرقد لسان الغیب، از دیوان خواجه فال گرفتم، این غزل آمد:

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهدبودسر ما، خاک ره پیر مغان خواهدبود
حلقه پیر مغانم ز ازل در گوش استبر همانیم که بودیم و همان خواهدبود
بر سر تربت ما چون گذری همت خواهکه زیارتگه رندان جهان خواهد بود...
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحدتا دم صبح قیامت نگران خواهدبود...

پس از خروج از حافظیه، باطناً دریافتم که باید به مشهد برگردم. در اثنای راه با خود فکر می کردم که در زیارت آرامگاه لسان الغیب چه فیضی نهفته است که انسان را از اصفهان به شیراز می کشند و پس از کسب این توفیق، آدمی را بلافاصله به دیار دیگری فرا می خوانند؟!
بعدها که انس بیشتری با غزلیات حافظ پیدا کردم به عظمت معنوی او بیشتر پی بردم و فهمیدم که خواجه شیراز از محارم درگاه است.آن مرد خدا سپس آه سردی کشیده ومی فرمایند :
آقاجان! چندین سال است که از این ماجرا می گذرد. ما را در مسیر سلوک، از هیچ کوچه و پس کوچه ای نبردند جز آن که جای پای لسان الغیب را در آنجا دیده ایم! کسانی که با راز و رمز سلوک آشنایند، نشانه های راه را در غزلیات او می بینند، و جمعی کور دل نیز به تفسیر و تکفیر او سرگرمند! شعر حافظ حکم آینه ای را دارد که صورت باطنی هر کس در آن نقش می بندد!
عمل جراحی بدون بیهوشی!

جناب مجتهدی برای عمل جراحی پروستات در یکی از بیمارستانهای تهران بستری می شوند و برای انجام عمل دو پیش شرط می گذارند:
عدم بیهوشی؛
عدم تزریق خون؛
هیأت پزشکی ابتدا از پذیرفتن این دو شرط خودداری می کنند و به ایشان می گویند انجام عمل جراحی بدون بیهوشی امکان ندارد و به خاطر خونریزی های ناشی از جراحی در طول عمل ناگزیر از تزریق خون خواهیم بود، ولی وقتی به آنان گفته شد که حساب ایشان از دیگر بیماران جداست و انسان فوق العاده ای هستند، با اخذ امضاء از همراهان آقای مجتهدی مبنی بر این که اگر در حین عمل یا بعد از آن خطری متوجه ایشان شود کادر پزشکی بیمارستان و پزشک جراح مسؤلیتی نخواهند داشت، حاضر می شوند که بدون بیهوشی و تزریق خون این عمل جراحی را انجام دهند.
یکی از پزشکان حاضر در اتاق عمل که اعتقاد چندانی به کرامت مردان خدا نداشت و قبلاً از این و آن جریان هایی را در مورد آقای مجتهدی شنیده بوده ولی باور نکرده! مدتها در جستجوی آن ولی خدا بوده تا به چشم خود امر خارق العاده ای را از ایشان ببیند! و ایشان را با نام (جعفر آقا) می شناخته نه آقای مجتهدی.
هنگامی که تیم پزشکی در اتاق عمل آمادگی خود را برای شروع عمل جراحی اعلام می کند آقای مجتهدی همان پزشک را به کنار خود خوانده و دست او را در دست می گیرند و با گفتن چند ذکر نادعلی از خود می روند و اسباب حیرت آن پزشک و دوستان او می شوند.هیأت پزشکی برای حصول اطمینان، محل عمل را با تیغ جراحی خراش مختصری می دهند تا عکس العمل آن مرد خدا را ببینند ولی مشاهده می کنند که ایشان اصلاً احساس درد نمی کنند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهند!عمل جراحی حدود دو ساعت به طول انجامید بی آن که به خاطر افت فشار خون ناگزیر از تزریق خون شوند!هنگامی که آقای مجتهدی پس از انتقال به اتاق چشمان خود را باز می کنند، همان دکتر را در کنار تخت خود مشاهده می کنند که سرگرم گرفتن فشار خون می باشد و صحنه شگرف اتاق عمل را مرتباً در ذهن خود مرور می کند ولی پاسخی برای پرسش های خود نمی یابد!
هنگامی که یکی از همراهان آقای مجتهدی به او می گویند:دیدید نیازی به بیهوشی و تزریق خون نبود؟! جعفر آقا انسان خارق العاده ای است! حساب مردان خدا از مردان عادی جداست! دکتر پی به اشتباه خود می برد و از این که آن روز و به چشم خود در اتاق عمل آن صحنه عجیب عمل جراحی را دیده ولی آقای مجتهدی را نشناخته معذرت خواهی می کند و می گوید:حالا می فهمم که چرا آقای مجتهدی دست مرا در دست خود گرفتند و با گفتن چند ذکر نادعلی بدون بیهوشی آماده عمل جراحی شدند و در طول عمل جراحی پروستات با آن که طبعاً بسیار درد آور است از خود عکس العملی نشان ندادند که هیچ، الآن هم از خوردن دارو و تزریق آمپول برای تسکین درد ناشی از عمل جراحی خودداری می کنند! با این کار خواستند پرده ای از کرامات وجودی مردان خدا را به من نشان بدهند تا در مورد آنان دچار تردید نشوم!

فلانی سیر برزخی خود را آغاز کرده است!

استاد مجاهدی در این باره نقل می کنند :
در دو روز آخری که حجت الاسلام حاج احمد آقای خمینی تحت مراقبت های ویژه پزشکی قرار داشتند و چند تیم پزشکی در جماران برای ادامه حیات ایشان بی وقفه تلاش می کردند، حجت الاسلام حاج سیدحسن خمینی تلفنی از من خواستند تا با پرواز به مشهد، نظر آقای مجتهدی را درباره وضعیت پدر بزرگوارشان جویا شوم.روز چهارشنبه با هواپیما به مشهد مشرف شدم و پس از عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیهما آلاف التحیه و الثنا _ و تقاضای ملاقات با آن ولی خدا به هتل محل اقامت بازگشتم در حالی که برای زیارت آقای مجتهدی لحظه شماری می کردم. مدتی گذشت و از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند که کسی حامل پیغامی برای شماست!حامل پیغام را تا آن لحظه ندیده بودم و او را نمی شناختم. پس از سلام و احوالپرسی گفت:آقا سلام داشتند و از این که به خاطر شدت بیماری و بستری بودن قادر به ملاقات نبودند عذرخواهی کردند و فرمودند به آقای مجاهدی بگویید:فلانی از دوشنبه گذشته سیر برزخی خود را آغاز کرده است!جریان امر را تلفنی با حاج حسن آقا در میان گذاشتم و گفتم: که به نظر جناب مجتهدی کار از کار گذشته است.بعدها شنیدم وقتی که مادربزرگوار آن مرحوم، از این خبر مطلع می گردند، منقلب شده و می فرمایند:
این حرف باید درست باشد چون سال ها پیش یکی از اولیای خدا در لبنان و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به حاج احمد آقا گفته بود که بیش از پنجاه سال عمر نخواهی کرد، و روز دوشنبه گذشته، فرزندم پنجاه سالش تمام شده بود.فردای آن روز، خبر در گذشت حجت الاسلام حاج سیداحمد آقای خمینی – رحمت الله علیه – اعلام شد و جنازه آن مرحوم در جوار مرقد امام (قدس سره) به خاک سپرده شد.
سفر به اعلی علیین

جناب آقای حاج باقر طلائیان نقل می کردند:در سال 1366 هـ ش همراه همسرم به مکه مکرمه مشرف شدم در حادثه خونین مکه همسرم مفقود گشته و هر چه جستجو کردم او را پیدا ننمودم و به مدت سیزده روز هیچ اطلاعی از او نداشتم.
در ایران شنیده بودم که پسر عمویم حاج آقا رضا قرآن نویس با شخص فوق العاده ای که صاحب کرامات می باشند مراوده دارند. لذا از مکه به ایران تلفن زده و با پسر عمویم تماس حاصل کردم و جریان مفقود شدن همسرم را برایشان بازگو نموده و از ایشان خواستم تا این مطلب را به دوستشان بگویند و کسب تکلیف نمایند.هنگامی که آقای قرآن نویس جریان را توسط شخصی به سمع آقای مجتهدی می رساند ایشان می فرمایند:ما او را در اعلی علیین می بینیم، همین امروز بعد از نماز مغرب با شوهرش در مکه تماس بگیرید زیرا او در آن موقع از راه رسیده و به هتل می آید و مطلب را برایشان بازگو کنید.

آقای طلاییان می گفتند:
همان روز که آقای مجتهدی این مطب را فرموده بودند جنازه همسرم را در سردخانه پیدا کردم و شب که به هتل برگشتم از ایران تلفن زدند و پیام آقای مجتهدی را برایم بازگو کردند. بنده هم گفتم: درست است، همین امروز جنازه او را پیدا کردم.دو ماه بعد از مراجعت از مکه، عروسی خواهر زاده ام بود و چون من با وجود این ضایعه طاقت نداشتم در مجلس شادی شرکت کنم، لذا به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام بلیط اتوبوس تهیه کردم. اما قبل از حرکت آقای قرآن نویس تلفن زده و گفتند: آیا مایل هستید امروز با هم به مشهد برویم؟

گفتم: بنده بلیط اتوبوس تهیه کرده و همین امروز بعد از ظهر عازم مشهد می باشم.ایشان گفتند: من بلیط هواپیما تهیه نموده ام شما هم به فرودگاه بیایید. انشاء الله برای شما هم بلیط فراهم می شود.
بنده هم به فرودگاه رفتم و نامم را در لیست انتظار نوشتم. چون چند ساعت به پرواز باقی بود آقای قرآن نویس پیشنهاد کردند که از این فرصت استفاده کنیم و به دیدن آقای مجتهدی برویم و بدین منظور به منزل آقای مجتهدزاده که در آن موقع آقا در آنجا تشریف داشتند رفتیم.

هنگامی که خدمتشان رسیدیم آقای قرآن نویس گفتند: ایشان همان آقای طلائیان هستند که همسرشان در مکه کشته شدند.آقا فرمودند:بله می دانم، همان روز که جریان مفقود شدن همسرشان را به ما گفتند ما خدیجه خانم را در اعلی علیین دیدیم.آقای قرآن نویس گفتند: نام همسر ایشان نفیسه بود نه خدیجه.
آقا فرمودند: خیر آقاجان، ایشان خدیجه خانم بودند.مطلب همانطور بود که آقا فرمودند، در شناسنامه همسرم خدیجه ضبط شده بود اما او را نفیسه صدا می زدند. سپس جریان تعویض نام همسرم را بیان نموده و فرمودند:وقتی همسر ایشان به کلاس خیاطی می رفته، معلم او می گوید: ما شما را نفیسه صدا می کنیم. او هنگام مراجعت به منزل جریانی را که در کلاس اتفاق افتاده بود نقل می کند و بدین صورت از آن به بعد هم در منزل او را نفیسه صدا می کنند و اینگونه آقای مجتهدی به اسم حقیقی همسرم و جریان تعویض اسم او اشاره نمودند.
سپس آقا فرمودند: « نفیسه خاتون» زن بسیار مجلله ای بوده که همراه حضرت زینب (علیها السلام) به کربلا و از آنجا به شام رفته و سرتاسر اسارت را در خدمت بی بی بوده و کنیزی ایشان را می نموده است و بعد از واقعه کربلا به مصر می رود و در آنجا قبری حفر نموده و دوازده هزار مرتبه قرآن را ختم می کند.
وقتی از دنیا می رود و می خواهند پیکرش را به مدینه منتقل کنند اهل مصر مخالفت می نمایند و در همانجا مدفون می شوند و هم اکنون مزار شریفشان در مصر زیارتگاه می باشد. آنگاه فرمودند:اجر و ثوابی که برای «نفیسه خاتون» می بینم برای همسر شما هم می باشد سپس مقداری از حالات معنوی همسرم را بیان نمودند.

ناگفته نماند که همسرم حالات عجیبی داشت و اهل نماز شب و مکاشفه بود. وقتی نماز می خواند غرق در نماز می شد به طوری که هر گاه به منزل می آمدم و او مشغول نماز بود متوجه آمدن من نمی شد ...
آیت الله کشمیری پس از رحل اقامت در شهر مقدس قم تا زمانی که از سلامت جسمانی برخوردار بودند هر روز خدمت حضرت آقای مجتهدی می رفتند و در محضر ایشان می نشستند و دائماً درباره آقای مجتهدی به دوستان نزدیک و نزدیکان می فرمودند:

جعفر آقا و ما ادراک ما جعفر آقا
و همچنین می فرمودند:
اگر کسی از من بپرسد در ایران چه کردی؟ با مباهات می گویم جعفر آقای مجتهدی را دیدم.
درخواست مکان از حضرت معصومه علیهاالسلام

جناب حاج رضا قرآن نویس نقل می کردند:
یک روز که از مشهد مقدس به حرم مطهر حضرت معصومه (علیها السلام) در قم مشرف شدم، پس از عرض ادب به بی بی علیهاالسلام عرض کردم:
بی بی جان من یا یک هتل مثل هتل اطلس که در آن موقع بهترین هتل مشهد بود می خواهم یا یک منزل بسیار کهنه و محقر و خرابه، که نه زن در آن باشد و نه کسی مزاحم گردد.
همینکه داشتم عقب عقب از حرم خارج می شدم، شخصی دست بر سر شانه ام زده و گفت شما آقای قرآن نویس هستید؟
گفتم: بله، شما از کجا مرا می شناسید؟
گفت: دوستی دارم که اکنون در منزلشان بودم، ایشان به من فرمودند:

الان به حرم بی بی (علیها السلام) بروید و شخصی با این خصوصیات که نامش قرآن نویس است را به اینجا بیاورید.بنده هم همراه او به منزل آن شخص رفتم، دیدم منزلی است محقر و بسیار ساده و خرابه که زنی در آن وجود نداشت و کسی هم مزاحم من نبود و شب را در آنجا سپری نمودم، شخصی که در آن منزل بود کسی نبود جز آقای مجتهدی و بدین گونه آشنایی من با ایشان شروع شد.

شنیدن ذکر جمادات

استاد محمدعلی مجاهدی حکایت کردند:
زمانی که آقای مجتهدی به قم آمده بودند انس عجیبی به کوه خضر و مسجد جمکران داشتند تا اینکه در یکی از سالها تصمیم گرفتند یک اربعین، ده روز قبل از ماه مبارک رمضان تا آخر ماه، در کوه خضر بیتوته کنند.در آن ایام دوستان آقا کمتر توفیق زیارت ایشان را پیدا می کردند مگر افراد نادری چون مرحوم حاج میرزا تقی زرگری که از اوتاد و ابدال و بسیار مورد محبت آقای مجتهدی بودند.
مرحوم حاج میرزا تقی می گفتند:
یک روز چند نان مخصوص ( کسمه ) برای آقای مجتهدی تهیه کرده و قبل از افطار به طرف کوه خضر به راه افتادم، در آن موقع جاده قدیم کوه به صورت خاکریز و مارپیچ بود و بالا رفتن از آن بسیار صعب و دشوار، مخصوصاً برای افراد مسنی چون من.بعد از اینکه مقدار کمی از راه طی کردم پاهایم توان خود را از دست داده و اصلاً نمی توانستم قدمی بردارم، کمی بر روی زمین نشستم، آنگاه تصمیم گرفتم برگردم، چون راه باقی مانده تا محل بیتوته آقای مجتهدی خیلی بیشتر از راهی بودم که طی کرده بودم.
در این فکر بودم که ناگهان شنیدم آقای مجتهدی با صدای بلند فریاد می زنند؛آقا میرزا تقی! یاعلی بگو، یک یا علی بگو و بالا بیا!با کمال تعجب به اطراف خود نظر کردم ولی کسی را ندیده و مشکوک شدم!!
در این موقع مجدداً صدای آقا بگوشم رسید که فریاد می زدند : آقا میرزا تقی! از مولا مدد بگیر، یک یا علی! بگو و بالا بیا.فاصله من با ایشان خیلی زیاد بود ولی مرا با طناً دیده بودند و صدا می زدند، به هر حال بنابر فرمایش ایشان یک یا علی! گفتم که برخیزم، یکمرتبه متوجه شدم گویا دو نفر زیر بغلهایم را گرفته اند و چند لحظه بیشتر طول نکشید که نزد ایشان بودم!سپس ایشان با کمی از همان نان مخصوص افطار کردند و با هم مشغول به صحبت شدیم، از جمله به ایشان عرض کردم: اینکه می گویند ذرات عالم همه لاإله إلا الله می گویند، در این موقع هنوز کلامم تمام نشده بود که فرمودند:آقا جان « می گویند» خیر، همین الآن مشغول به گفتن هستند بشنوید آقا میرزا! هنگامی که به اطراف نگاه کردم، کوه و سنگ و زمین و آسمان و دشت و دمن همه را یکپارچه در ذکر لا إله إلا الله دیدم که با شنیدن آن طاقت نیاوردم و بی هوش گشتم...

ایشان معاف می شود

آقای بیگدلی نقل کردند:
آقای مجتهدی پسر عمویی داشتند به نام آقا وهاب که ساکن تهران بود و سالها همدیگر را ندیده بودند، هنگامی که پسر آقا وهاب برگه اعزام به خدمت سربازی را می گیرد یک روز قبل از اعزام همراه پدر خود به زیارت حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شوند.در این موقع به فکر می افتند خوب است اکنون که به قم آمده ایم، سری هم به پسر عمویی که سالهاست او را ندیده و از او خبری نداریم بزنیم و بالاخره پس از جستجو و سؤال، منزل پسر عموی خود آقای مجتهدی را پیدا کرده و خدمتشان می رسند.آقای مجتهدی بعد از دیدار با آنها می پرسند اینجا چه می کنید؟آقا وهاب عرض می کند: پسرم فردا عازم سربازی است، لذا گفتم خوب است قبل از اعزام، به زیارت حضرت معصومه (علیها السلام) مشرف شویم، امروز که به قم آمده و بی بی را زیارت کردیم، گفتم خوب است سری هم به شما بزنیم اما آدرس منزل شما را نمی دانستیم تا اینکه پرسش کنان آن را پیدا کرده و خدمت رسیدیم، اکنون می خواهیم به تهران برگردیم، تا وسایل مورد نیاز پسرم را جهت اعزام آماده سازیم.آقای مجتهدی که در حال سکوت به سر می بردند، نگاهی به آن جوان کرده و به آقا وهاب می فرمایند:خیر آقاجان! پسر شما را به سربازی نمی برند، من می بینم که ایشان معاف است، خیال شما راحت باشد.آقا وهاب می گوید: در دلم خنده ای تمسخر آمیز کرده و با خود گفتم: باز او دارد از این حرفهای بی سر و ته می زند، پسرم برگه اعزام را گرفته و فردا عازم خدمت می باشد، مگر می شود معاف شود! به هر ترتیب با پسر عمویم آقای مجتهدی خداحافظی کرده و به تهران رفتیم.صبح روز بعد که وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم، پسرم خداحافظی کرده و به حوزه نظام وظیفه رفت، اما چند ساعت بعد در حالی که یک برگه موقت از معافی دائم همراه داشت به خانه برگشت!وقتی علت آن را جویا شدم، گفت هنگامی که به حوزه نظام وظیفه رفتم، در موقع اعزام معاینه ام کرده و گفتند: چون تو از نظر جسمی بسیار لاغر و ضعیف هستی و توان خدمت سربازی را نداری باید معاف شوی، آنگاه یک برگه موقت معافیت دادند تا بعد کارت اصلی معافیت دائم صادر شود.

تصرف در زمان

یکی از ارادتمندان آقای مجتهدی نقل کرده اند :
روزی جناب مجتهدی به آقای مجتهد زاده (از یاران نزدیک ایشان ) فرمودند :

شما آقا رضا ( ناقل ماجرا) را تا مسافرخانه همراهی کنید که عیالشان منتظر می باشند.

آقای مجتهدزاده بی درنگ به آقا گفتند:
من بلیط هواپیما دارم و تا نیم ساعت دیگر باید در فرودگاه باشم، نماز هم نخوانده ام و می خواهم آقاجلال (از دوستان حاضر) را هم به منزل برسانم، دیگر فکر نمی کنم وقتی باقی بماند.
ایشان فرمودند:شما به نمازتان خواهید رسید، اول آقا جلال را برسانید، بعد هم با آقا رضا ، انشاءالله به موقع به هواپیما خواهید رسید.من در همان موقع به ساعت خود نگاه کردم دیدم یک ربع به نه شب باقی است و از سیلو تا بازار رضای فعلی که مسافرخانه در آنجا بود نیم ساعت راه بود بالاخره ساعت هشت و چهل و پنچ دقیقه سوار ماشین شده و به راه افتادیم، آقای مجتهدزاده ابتدا آقا جلال را به منزل و سپس ما را به مسافرخانه رساندند.هنگامی که به مسافرخانه رفته و داخل اتاق شدم، عیالم گفت: چرا اینقدر دیر آمدید؟ گفتم: منزل آقای مجتهدی بودیم و شام را با آقا خوردیم و این غذا را هم ایشان برای شما فرستادند.سپس گفتم: آنقدر هم دیر نشده است، مگر ساعت چند است؟ عیالم گفت: هشت و پنجاه دقیقه،
گفتم: امکان ندارد! چون ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه از منزل آقا حرکت کرده و بیش از نیم ساعت است که در راه می باشیم.
با خود گفتم: شاید ساعت اشتباه است، از چند نفر دیگر ساعت را پرسیدم آنها هم گفتند: هشت و پنجاه دقیقه می باشد!!
همچنین بعد از مدتی که آقای مجتهدزاده را ملاقات کردم معلوم شد که ایشان هم در ساعت مقرر به فرودگاه رسیده بودند... !

 

توصیه‌ها و طریقت شیخ جعفر مجتهدی در سلوک الی الله | موسسه علمیه السلطان علی  بن موسی الرضا (ع)

 

 

 

مردی از تبار سلمان

راهنمایی در مسجد جمکران

غزل جناب حافظ راجع به حضرت رضاعلیه السلام

تقاضای دیدار از حضرت معصومه علیهاالسلام

درخواست راهنما از ائمه - علیهم السلام

اسراری از واقعه روز عاشورا

توسل به ائمه (ع ) و شفای مسیحی در آلمان

میزان عشق و اردات جناب مجتهدی به ائمه اطهارعلیه السلام

خاطره ای از زیارت حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام

ملاقات آیت الله مرعشی نجفی با جناب مجتهدی

یک حج جایزه شستن یک حوض !

نجات زندگی صدها دانش آموز

اسارت حجت الإسلام سید علی اکبر ابوترابی

مردی از تبار سلمان

راهنمایی در مسجد جمکران

جناب آقای رضا بیگدلی نقل کردند:
روزی روحانی فاضل و جلیل القدری که حدود پنجاه سال داشت جهت دیدن آقای مجتهدی درب منزل ایشان آمده بود، به آقا عرض کردم شخصی روحانی می خواهد خدمت شما برسد.
فرمودند :بگویید داخل شود.کمی بعد از اینکه آن شخص داخل گردید و چایی میل نمود، از ایشان پرسیدم، علت آشنایی شما با آقا چه بوده است؟
گفتند: چند سال قبل که اطراف مسجد جمکران بیابان بود و جاده کنونی نبود مسیر مسجد از کنار کوه خضر و دوبرادران می گذشت.
در آن ایام پیوسته با دوستان به مسجد جمکران مشرف می شدم، یکمرتبه که همراه چند نفر از دوستان با مقداری اسباب و اثاثیه به طرف مسجد به راه افتادیم به علت تاریکی شب راه را گم کرده و در بیابان سرگردان شدیم و به جای اینکه به مسجد جمکران برسیم از کوه خضر سر در آوردیم!
بسیار خسته شده بودیم همچنین راهی که آمده بودیم گل آلود بود به طوری که تا مچ پا به گل فرو می رفت، در آن حالت خستگی و ناراحتی به حضرت عرض کردم؛ آقا جان اگر نمی خواهید ما به مسجد بیاییم لااقل یک نفر را بفرستید تا ما را از اینجا نجات داده و به شهر برساند.طولی نکشید شبح سفیدی از دور نمایان شده و نزد ما آمد، شخصی بود با لباسی بلند و سفید با هیبت و عظمتی خاص، بعد از احوال پرسی تمام اسباب و اثاثیه ما را به دوش گرفت و گفت :آقا جان همراه من بیایید و براه افتاد!ما هم همراه او براه افتادیم، چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که به مسجد جمکران رسیدیم!در آن هنگام ایشان اسباب و اثاثیه را بر زمین گذاشتند، فوراً گلیمی انداخته و سفره را پهن نمودند و غذا را آماده کردند، گویا از اسباب و اثاثیه کاملاً باخبر بودند!! و حتی چایی را هم دم کردند، آنگاه تعارف کردند و گفتند بفرمایید.من عرض کردم آقا جان خودتان هم بفرمایید با هم چند لقمه غذا بخوریم. فرمودند: من باید بروم، مأموریتم از طرف حضرت تا همین جا بود،سپس خداحافظی کرده و رفتند!!همه ما شگفت زده شده بودیم که ایشان چه کسی بودند؟! وقتی از بعضی افراد نام و نشانی ایشان را سؤال کردیم، گفتند ایشان آقای مجتهدی بوده اند.
از آن روز به بعد با ایشان آشنا شده و گاهی از اوقات خدمتشان می رسم.
فلسفه نوروز

جناب آقای یغمایی که مدتی آقای مجتهدی در منزل ایشان بسر می بردند، نقل کردند:
روزی به آقای مجتهدی عرض کردم، آیا این عید نوروزی که اینقدر مردم به آن توجه دارند و به خاطرش مسرورند و لباس نو می پوشند، فلسفه ای هم دارد؟ ایشان فرمودند:بله آقاجان، روز عید غدیر که نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت مولا علی (علیه السلام) را به جانشینی خود معرفی کردند، مصادف بوده است با روز جمعه ای که اول فروردین بوده است.

غزل جناب حافظ راجع به حضرت رضاعلیه السلام

آقای غلامعلی کریمی تعریف کردند:
آقای مجتهدی علاقه ای عجیب به جناب حافظ داشتند و نسبت به این غزل جناب حافظ که فرموده است:
ای آفتاب آینه دار جمال تومشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سودکاین گوشه نیست در خور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسنیا رب مباد تا به قیامت زوال تو
حساسیت عجیب داشته و می فرمودند: این غزل را جناب حافظ مخصوص آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام سرود است.
آقای مجتهدی می فرمودند: جناب حافظ برای همه حضرات معصومین علیهم السلام شعر گفته است و از جمله این غزل را مخصوص حضرت رضا علیه السلام سروده است که در آن بیتی وجود دارد که شاه بیت غزل و از تمام ابیات آن پررنگ تر می باشد، اما بیت مورد نظر این است:
این نقطه سیاه که آمد مدار نورعکسی است در حدیقه بینش زخال تو
سپس فرمودند: تفسیر ظاهری بیت از این قرار است که در حدقه چشم نقطه سیاهی به نام مردمک می باشد که این نقطه سیاه، مدار نور، یعنی محل دید است و به وسیله آن انسان اشیاء را می بیند، جناب حافظ، این نقطه سیاه را عکس خالی که بر گونه ائمه (علیهم السلام) می باشد می داند.
خلاصه اینکه بر گونه تمام حضرات معصومین (علیهم السلام) خالی هست که بر زیبایی آنها افزوده و جناب حافظ مردمک چشم را عکس آن خال می داند...
اما تفسیر باطنی و تعبیر عرفانی به این صورت است که خال سیاه گونه ائمه در حلقه بینش و عالم کون محل دید و وسیله بینش می باشد و در عرفان و سیر و سلوک از نور ذات و کنز مخفی، تعبیر به سیاهی شده است. چنانچه شبستری در این بیت اینگونه تعبیر کرده:
سیاهی که بینی نور ذات استبه تاریک درون آب حیات است
جناب حافظ سیاهی مردمک چشم که آلت دیدن در عالم ظاهر است را عکس آن خال سیاه که وسیله دیدن در نور ذات است می داند و نور ذات، آخرین نوری است که در مراتب سیر، سالک به آن می رسد و در آن وادی بدون راهبر و مرشد کامل نمی تواند حرکت کند و الا در ورطه هلاکت قرار می گیرد و غرق می شود، آقای مجتهدی در ادامه می فرمودند:

هر یک از حضرات معصومین علیهم السلام در این عالم مأموریت دارند و مأموریت حضرت رضا علیه السلام دستگیری از عرفا و سالکین در این مرحله یعنی نور ذات می باشد و لذا این بیت مخصوص حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می باشد.
خلاصه اینکه خال گونه مبارک حضرت رضا (علیه السلام) وسیله دیدن و هدایت کننده کسانی است که در حدیقه بینش و آخرین مرحله سیر، یعنی نور ذات واقع می شوند که حتماً باید در آن مقام با عنایت و دستگیری آن حضرت طی طریق کنند.

تقاضای دیدار از حضرت معصومه علیهاالسلام

مرحوم حاج غلامحسین کریمی نقل می کردند :
هنگامی که مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی خبر نزدیک شدن فوتشان را به مریدان خود از جمله مرحوم شیخ محمدتقی زرگری و... می دهند آنها از ایشان سؤال می کنند بعد از شما به چه کسی رجوع کنیم؟
می فرمایند:
در مسجد سهله که بودم شخصی را با چنین اوصاف، به نام آقای مجتهدی دیدم به ایشان رجوع کنید.
جناب حجت الإسلام زرگری که خیلی به آقای مجتهدی ارادت داشتند نقل کردند ؛
مدتی بود با اینکه آقای مجتهدی در قم بودند به منزل ما نیامده بودند و خیلی دلم برایشان تنگ شده بود، لذا به حرم بی بی حضرت معصومه علیها السلام مشرف شده و عرض کردم، قربانتان گردم، مدتی است که آقای مجتهدی را ندیده ام و خیلی مشتاق دیدارشان می باشم، بی بی جان عنایتی بقرمایید. سپس به منزل برگشته و مشغول درآوردن لباسهایم بودم که زنگ منزل به صدا درآمد، وقتی به طرف درب رفتم دیدم صدای آقای مجتهدی در حالی که غزلی از حافظ را می خوانند از پشت درب می آید، فوراً در را باز نمودم و ایشان به منزل تشریف آوردند.
صیقل دادن روح !

آقای حاج حبیب نانوا می گفتند:
هنگامی که آقای مجتهدی از عراق به مشهد آمده بودند و در منزل ما بسر می بردند: مدت سه ماه غذای ایشان فقط یک لیوان آب خربزه بود و به غیر از آن هیچ غذایی میل نکردند و در طی این مدت بارها می دیدم که ایشان ساعتها بدون کوچکترین حرکتی مثل مرده روی زمین افتاده اند و حتی نفس هم نمی کشند. اما جرأت نمی کردم جلو بروم!!

یک روز که این حالت مدت زیادی طول کشید، جلو رفتم و دیدم ایشان مرده اند! من که وحشت زده شده بودم، سراسیمه به بیرون دویدم که بگویم آقا مرده اند؛ یکمرتبه ایشان بلند شدند و به حالت عادی بازگشتند!!
آنگاه فرمودند:آقا حبیب، آقا جان، نترسید، روح ما را به بالا می برند و صیقل می دهند و بر می گردانند، شما اصلاً ناراحت نباشید.

درخواست راهنما از ائمه - علیهم السلام

جناب آقای خانی نقل کردند:مدت زیادی بود گریه می کرده و متوسل به حضرات معصومین (علیهم السلام) بودم واز ایشان تقاضای آشنایی با شخصی به عنوان هادی و راهنما می کردم، یک شب در عالم رؤیا دیدم وارد خانه کعبه شده ام و ائمه معصومین علیهم السلام به ترتیب ایستاده اند، در این بین حضرت امیر (علیه السلام) رو کردند به شخصی که در آنجا بود و فرمودند:شیخ جعفر بیا، ایشان هم جلو آمده و دست حضرت را بوسیدند، بعد حضرت امیر علیه السلام دست مرا در دست ایشان گذارده و به من فرمودند: این همان شخصی است که از ما تقاضا می کردی و به دنبال او می گشتی.حدوداً بعد از گذشت شش ماه از این رؤیا همان آقایی را که حضرت امیر علیه السلام به من معرفی کرده و فرموده بودند این همان شخصی است که به دنبالش می گردی در منزل یکی از دوستانم دیدم، به مجرد اینکه با ایشان برخورد کردم، فرمودند:

شش ماه است که منتظر شما می باشم.

اسراری از واقعه روز عاشورا

جناب آقای غلامعلی کریمی نقل کردند:
زمانی که آقای مجتهدی در قم بسر می بردند، دهه اول ماه محرم در منزلشان مراسم سوگواری و عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) برپا بود، یک روز عاشورا که در خدمتشان بودیم و بیرون اتاق در حیاط، مراسم عزاداری برقرار بود، یکمرتبه حالشان دگرگون شد و شروع به بیان صحنه ای از روز عاشورا نمودند و به طوری آن را مجسم کردند که هر روز عاشورا آن صحنه در نظرم آمده و هرگز آن را فراموش نمی کنم.
ایشان فرمودند:

روز عاشورا صد و بیست و چهار هزار پیامبر و تمام اولیاء الهی صف کشیده بودند و پیامبر بزرگوار اسلام و حضرت مولا علی (علیه السلام) و حضرت زهراء (علیها السلام) و آقا امام حسن (علیه السلام) همه حاضر بودند و حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام را در آن معرکه تماشا می کردند، در آن موقع حضرت مولی علی (علیه السلام) در حالی که آستینهای مبارک را بالا زده بودند پیوسته به حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، اشاره می کردند و می فرمودند: حسین جانم برو، فرزندم برو مأموریت را انجام بده.ایشان می گفتند: می دانید چرا حضرت مولی (علیه السلام) به فرزندشان تأکید می فرمودند؟چون خداوند متعال خبر این واقعه و این فدایی خودش را در تمام عوالم پخش کرده و وقوع این حادثه را برای تمام اولیائش بیان نموده بود، بخاطر اینکه مبادا بدائی حاصل شود و این اتفاق واقع نشود، حضرت مولا علی (علیه السلام) به آقا امام حسین (علیه السلام) می فرمودند، فرزندم حسین برو،اینجا بود که از شدت گریه کلام آقا قطع شد و صدای ضجه و شیون اهل مجلس در و دیوار خانه را به لرزه درآورده بود.

توسل به ائمه (ع ) و شفای مسیحی در آلمان

استاد محمدعلی مجاهدی نقل کردند:
آقای طباطبایی برادر خانم اینجانب که سالها در کشور آلمان بسر می بردند تعریف کردند:
هنگامی که در آلمان مشغول تحصیل بودم یک روز که بعد از درس به منزل رفتم با اینکه درب منزل قفل بود بعد از ورود به منزل دیدم یادداشتی بر روی میز گذاشته شده است که در آن با خط سبز و به زبان آلمانی نوشته شده بود:من جهت انجام مأموریتی از طرف حضرت به کشور آلمان آمده ام و خواستم که سری به شما بزنم اما در منزل نبودید اگر می خواهید مرا ببنید من در فلان منطقه کوهستانی که تصریح به نام آن کرده بودند هستم!بنده با اینکه چندین سال در آلمان بسر می بردم ولی تا آن موقع اسم آن منطقه را نشنیده بودم و بعد از پرسش و جستجو به طرف آن مکان براه افتادم، آن منطقه مکانی بود کوهستانی و پر از برف که در آنجا پیست اسکی قرارداشت.وقتی به آنجا رفتم کلبه ای دیدم و جناب مجتهدی را که با پیراهن بلند عربی آنجا نشسته اند و با پیرزنی بسیار فرتوت که دارای موهای سفید بسیار بلندی بود با زبان آلمانی مشغول صحبت می باشند!پس از سلام و احوالپرسی به ایشان عرض کردم آقا جان شما کجا و اینجا کجا؟!
ایشان فرمودند: به دستور حضرت به جهت انجام مأموریتی به اینجا آمده ام.

بعد از چند دقیقه که آقا از کلبه بیرون رفتند به آن پیرزن گفتم جریان چیست؟!او گفت:
سالهاست شوهرم فوت کرده است و من با پسر جوانم این قهوه خانه را اداره می کنیم. سه ماه پیش پسرم به بیماری سختی مبتلا و غده ای در گلوی او پیدا شد و بسیار بزرگ گشت بطوری که دیگر قادر به حرکت نبود و در بستر مرگ افتاد. من شدیداً به حضرت مریم (علیها السلام) متوسل شدم و از ایشان خواستم که پسرم را شفا بدهند. بعد از چند روز ایشان را در خواب دیدم و سلامتی فرزندم را خواستم، حضرت مریم (علیه السلام) فرمودند: پرونده فرزندت بسته شده است.من گفتم: شما مرده را زنده می کنید و پسر من زنده است و در سلامتی و شفای فرزندم اصرار نمودم. ایشان فرمودند: مسلمانها پیامبری دارند بنام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آن حضرت دختری دارند بنام فاطمه (علیها السلام) که آن بانو پسری دارند بنام مهدی (علیه السلام) اگر ایشان به فرزند خود اشاره ای کنند پسرت خوب خواه دشد.وقتی از خواب بیدار شدم تا چند روز پیوسته نام این سه بزرگوار را می بردم و مدام می گفتم:« یا محمد یا فاطمه یا مهدی» و به آنها التجاء می جستم تا اینکه یکمرتبه دیدم درب کلبه را می کوبند و سپس این آقا را که دیدید وارد شدند!
به ایشان گفتم شما عیسی بن مریم هستید؟گفتند: شما چه کسی را صدا می زدید؟گفتم: این سه بزرگوار را،
ایشان گفتند من غلام و نوکر همان حضرت مهدی علیه السلام می باشم، سپس بدون اینکه بگویم پسرم مریض است به بالین فرزندم آمدند و چند لحظه دست خود را بر کمر او مالیدند که با این کار ایشان، کم کم چشمان فرزندم فروغی گرفت، و در این موقع ناگهان یک اسمی را گفتند که در و دیوار کلبه به لرزه درآمد و فرزندم که مدت سه ماه در بستر افتاده بود فوراً از جابرخاست و کم کم غده ای که در گلوی او پیدا شده بود فرو رفت و بطور معجزه آسایی کاملاً بهبود یافت و هم اکنون برای خرید بیرون رفته است!
اندکی بعد از تمام شدن سخنان پیرزن، آقا به کلبه وارد شدند، به ایشان عرض کردم آقا جان چه کلمه ای بر زبان جاری کردید که اینگونه فرزند این پیرزن شفا یافت؟ ایشان تبسمی کرده و فرمودند: از مولایمان علی (علیه السلام) مدد گرفتم.بعد از دقایقی آن جوان نیز در کمال صحت و سلامت به کلبه آمد و او را مشاهده نمودم.
 

میزان عشق و اردات جناب مجتهدی به ائمه اطهارعلیه السلام

حجت الإسلام گل محمدی تعریف کردند:
روزی به آقای مجتهدی عرض کردم در منزل ما مجلس سوگواری برقرار است و برای حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) روضه گرفته ایم، ایشان فرمودند: نگویید ما روضه گرفته ایم و در خانه ما روضه امام حسین (علیه السلام) برقرار است؛ بلکه بگویید:حضرت امام رضا (علیه السلام) برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام در خانه خودشان روضه گرفته اند و ما هم در آنجا خدمتگزاری می کنیم.در آن موقع منزل خود آقا مجلس سوگواری برقرار بود و حضرت به ایشان وسعتی داده بودند که تمام اهل مجلس را هر روز صبحانه و ناهار و شام می دادند و به کسانی که آنجا منبر می رفتند پول پرداخت می کردند.آقای مجتهدی پیوسته تمام افراد را به توسل به اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) سفارش می نمودند و در مورد ثبات قدم در راه ولایت می فرمودند: این سه زیارت یعنی جامعه و عاشورا و آل یس بسیار مؤثر است.ایشان به قدری در راه ولایت سوخته جان بودند که هر کس خدمتشان می رسید به برکت وجودشان ولایت و ارادتش به اهل بیت (علیهم السلام) زیادتر می شد و به قول آیت الله نصیری که خود اهل دل و صاحب نفس می باشد می فرمودند:اگر عشق و ارادت آقای مجتهدی به امام حسین و اهل بیت عصمت و طهارت (علیها السلام) در بین تمام اهل زمین تقسیم می شد، همگی عاشق آن حضرت می شدند.

خاطره ای از زیارت حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام

آقای سیدمحمد احمدزاده می گفتند:
به خاطر ندارم در مدتی که با آقای مجتهدی بودم از ایشان چیزی خواسته باشم، اما یک روز نمی دانم چطور شد و چه حالتی رخ داد که به ایشان عرض کردم آقا جان حال دارید به حرم مطهر مشرف شویم؟فرمودند
بله آقا جان و سپس با هم به سوی حرم حضرت رضا (علیه السلام) حرکت کردیم، از صحن پایین پا صحن نو) وارد شدیم، هنگامی که به حرم مطهر رسیدیم آقا در همان جلو درب، خود را بر روی زمین انداختند وعتبه را بوسیدند، من هم در کنارشان ایستاده بودم و پیوسته صلوات می فرستادم همینکه ایشان سر از زمین بر داشتند و من منتظر بودم که بایستند تا با هم داخل حرم مطهر شویم، ناگهان دیدم ناپدید شدند! مثل اینکه در زمین فرو رفتند!!هر چه جستجو کردم ایشان را پیدا نکردم، فوراً کفشهایمان را از کفشداری تحویل گرفتم و با ماشین به منزل برگشتم، همینکه وارد منزل شدم درکمال تعجب و شگفتی دیدم ایشان در حالی که روسری سفیدشان را روی سرکشیده اند پشت سماور نشسته اند!بسیار مبهوت مانده بودم که چطور فاصله ای را که حدود نیم ساعت با ماشین طول می کشد طی کرده اند و زودتر از من به منزل رسیده اند؟!
هر چه می خواستم از ایشان سؤال کنم که چه اتفاقی افتاد و چطور برگشتید، نمی توانستم، گویا ایشان در من تصرف کرده بودند و فقط گاهی لبخندی به من می زدند، در این موقع متوجه شدم که اصلاً زمان و مکان برای ایشان معنی ندارد.

ملاقات آیت الله مرعشی نجفی با جناب مجتهدی

جناب آقای رضا بیگدلی تعریف کردند:
روزی آقای مجتهدی مبلغ سی تومان به من داده و فرمودند:امروز نوعی چای که معروف به چای گلابی می باشد بخرید،عرض کردم به روی چشم، اما از گرفتن پول امتناع کرده و گفتم پول موجود است، شما زحمت نکشید، فرمودند: این پول نزدتان باشد لازم می شود، بالاخره پول را از ایشان گرفته و در جیب خود گذاردم ولی چند روز گذشت و من فراموش می کردم چای بخرم.یک روز ظهر که برای آقای ناهار آورده بودم فرمودند:آقای رضا چای را خریدید؟گفتم: آقا جان برای امروز چای داریم، انشاءالله فردا حتماً چای را می خرم.ایشان فرمودند: خیر آقا جان شما دیگر چای نخرید،گفتم چرا آقا جان؟ می گیرم.فرمودند: قبل از ظهر که تشریف نداشتید و من تنها بودم، دلم گرفته بود، در آن هنگام توسلی خدمت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پیدا کرده و عرض کردم:آقا جان دلم گرفته است، یکی از دوستانتان را بفرستید که به دیدنم آید و چای هم برایم بیاورد، آخر آقا رضا که به فکر ما نیست.آقا رضا می گفتند: از غفلت خود شدیداً ناراحت شده و حرفی نزدم و آنروز از ظهر تا شب در خدمتشان بودم تا اینکه شام را با ایشان صرف کرده و برای ایشان چای آوردم، هنگامی که مشغول خوردن چای بودند، زنگ خانه به صدا درآمد، وقتی درب را باز کردم دیدم، حضرت آیت الله مرعشی نجفی می باشند، به ایشان تعارف کرده و گفتم بفرمایید داخل.فرمودند:بروید از آقای مجتهدی اجازه بگیرید، اگر اجازه دادند مزاحم خواهم شد،
عرض کردم برای شما که این حرفها نیست بفرمایید داخل، و به هر ترتیب ایشان را به اتاق اولی که در بین راه بود آوردم، اما ایشان به اتاق آقا وارد نشدند و مجدداً فرمودند:کاری که گفتم انجام دهید، از لطف شما خیلی ممنونم، اول باید اجازه بگیرم بعد داخل شوم،من هم که می خواستم دستور ایشان را اطاعت کرده باشم خدمت آقای مجتهدی رفته و عرض کردم :آقا جان ، آیت الله مرعشی نجفی هستند، هرچه اصرار کردم داخل نشدند.آقا فرمودند: ایشان را به داخل اتاق راهنمایی کنید،بنده هم فوراً پیام را به آقای مرعشی رسانده و ایشان وارد اتاق شدند بعد از اینکه آقای مجتهدی معانقه کردند؛ کمی نشستند و سپس گفتند :دیشب در خواب مشاهده کردم که من و شما هر دو در مسجد الحرام هستیم، گاهی شما روضه می خوانید و من گریه می کنم و گاهی من روضه می خوانم و شما گریه می کنید، سپس دستی زیر عبا کردند و یک بسته چای گلابی بیرون آورده و به آقای مجتهدی تقدیم کردند و گفتند این هم چای گلابی که از حضرت خواسته بودید، آقا هم چای را به من داده و فرمودند:آقا رضا جان از این چای دم کنید که خوردن دارد.فوراً مقداری از آن چای دم کردم و با حضرات آقایان میل کردیم، بعد از آنکه آیت الله مرعشی نجفی چای را میل نمودند و می خواستند آنجا را ترک کنند، بنده زودتر دویدم و نعلین های ایشان را مقابل پاهایشان جفت کردم، در این هنگام دستی به سرم کشیده و فرمودند:فرزندم قدر این مرد را بدان که خیلی ارزش دارد.

یک حج جایزه شستن یک حوض !

حجت الإسلام ناصری نقل کردند:
روزی حاج آقا فخر تهرانی که مدتها در اتاقی از منزل آقای مجتهدی به سر می بردند مشغول تعویض آب حوض منزل می شوند. هنگامی که ایشان مشغول شستن حوض بودند آقای مجتهدی به حیاط می آیند و خطاب به آقا فخر می فرمایند: آقاجان خوب است جایزه این حوض شستن چه چیزی باشد؟ایشان در جواب آقا می گویند این وظیفه ماست، آقا می فرمایند:خیر آقاجان، این حوض شستن جایزه دارد. خوب است چه چیزی جایزه آن باشد؟ یک حج خوب است؟حاج آقا فخر با تعجب می گویند: یک حج جایزه شستن حوض؟!آقا در جواب می فرمایند:بله آقاجان یک حج.چند روز بعد از این واقعه هنگامی که آقافخر مشغول شستن لباسهایی که در حین شستن حوض کثیف شده بود، بودند که یک نفر به منزل وارد می شود و می گوید می خواهم همین الان شما را به مکه ببرم و همه چیز آن آماده است حاج آقا فخر می گویند لباسی جز این لباسهایی که بر تن دارم و این لباسهایی که هم اکنون در تشت خیس می باشند ندارم و الآن مسافرت برایم مقدور نیست.بالاخره با اصرار آن شخص آقافخر لباسها را شسته و آنها را در حالی که خیس بودند داخل کیسه ای قرار داده و همراه خود می برند. ایشان می گفتند: لباسهایی که در قم شسته بودم در جده پهن کردم تا خشک شود ...

نجات زندگی صدها دانش آموز

آقای حاج رضا وقاری نقل کردند:
روزی آقای مجتهدی همراه حاج سید غلامحسین الهی با قطار عازم مشهد می شدند ... هنگامی که به سبزوار می رسند آقای مجتهدی به آقای حاج سید غلامحسین الهی می گویند : من باید پیاده شوم و سپس از قطار پیاده می شوند و سریعاً به مدرسه ای در سبزوار می روند و به مدیر مدرسه می گویند:من می خواهم برای بچه ها سخنرانی کنممدیر می گوید: شما چه کسی هستید و از طرف چه کسی آمده اید که می خواهید سخنرانی کنید. وانگهی اکنون بچه ها در کلاسها مشغول درس می باشند و موقع سخنرانی نیست.
آقای مجتهدی مجدداً می گویند :چاره ای نیست جز اینکه همین الآن سخنرانی کنم و به هر ترتیب که بوده مدیر مدرسه را راضی می کنند. بالاخره زنگ مدرسه زده می شود تا بچه ها برای انجام سخنرانی به حیاط مدرسه بیایند هنگامی که تمام بچه ها به حیاط مدرسه می آیند آقا شروع به سخنرانی می نمایند، به مجرد اینکه می گویندبسم الله الرحمن الرحیم یک مرتبه تمام چند طبقه مدرسه فرو می ریزد و به تپه ای خاک تبدیل می شود! آنگاه آقا می فرمایند:والسلام علیکم و رحمت الله و برکاتهو در حالی که همه پرسنل و دانش آموزان مدرسه در جنجال و آشوب بسر می بردند آنجا را ترک می کنند و بدین گونه جان چند صد نفر را از اتفاقی که می خواسته رخ بدهد نجات می دهند.

اسارت حجت الإسلام سید علی اکبر ابوترابی

حجت الإسلام و المسلمین موحد ابطحی نقل کردند:
هنگامی که از جبهه خبر شهادت حجت الإسلام سیدعلی اکبر ابوترابی اعلام گردید، از طرف دولت و خانواده ایشان مجالس ختم و بزرگداشت مفصلی برگزار شد.در مراسم چهلم ایشان آیات و علمای اعلام شرکت کرده و رییس جمهور وقت سخنرانی نمود.چند روز بعد از اتمام مراسم چهلم ایشان، بنده خدمت آقای مجتهدی بودم که جناب آیت الله آقای حاج سیدعباس ابوترابی، پدر حجت الإسلام سیدعلی اکبر ابوترابی به آنجا آمدند و در حالی که بسیار محزون و ناراحت بودند و بغض گلوی ایشان را گرفته بود گفتند:فرزندم شهید شد و برای او مجالس بزرگداشتی برپا کردیم.باگفتن این مطلب ناگهان آقای مجتهدی بشدت شروع به خندیدن نمودند! بنده از این حرکت ایشان بسیار ناراحت شدم، جناب آیت الله ابوترابی هم که ناراحت شده بودند به آقای مجتهدی گفتند:ما پسرمان را از دست داده و عزادار می باشیم، اما شما می خندید!!آقای مجتهدی که در حال خندیدن بودند به آیت الله ابوترابی فرمودند:آقاجان! این چه فرمایشی است؟! ما هم اکنون پسر شما را در زندان بغداد می بینیم.آیت الله ابوترابی که بهت زده شده بودند گفتند: این چه حرفی است؟! پسرم شهید شده و از طرف دولت خبر شهادتش اعلام گردید و مراسم ختم و بزرگداشت او هم برگزار شد.
آقای مجتهدی فرمودند:اگر باور ندارید، بدانید که فردا صبح رأس ساعت ده صدای ایشان در حال مصاحبه مستقیماً از رادیو بغداد پخش خواهد شد و به زودی نامه ایشان به شما خواهدرسید.این را هم بدانید که ایشان به سلامتی از اسارت رهایی خواهند یافت و پس از آن شهرت پیدا می کنند.آیت الله ابوترابی که از صحبتهای آقای مجتهدی شوکه شده بودند با حالتی حیران و بهت زده آنجا را ترک کرده و از خدمت آقای مجتهدی مرخص شدند. طبق فرمایشات آقای مجتهدی، روز بعد رأس ساعت ده صبح صدای حجت الإسلام سیدعلی اکبر ابوترابی از رادیو بغداد پخش شد و معلوم گردید که ایشان شهید نشده اند. و چند سال بعد از اسارت آزاد گشتند.و پس از بازگشت به ایران به سمت سرپرست امور آزادگان منصوب و شهرت بسزایی پیدا کردند.و بالاخره در سال 1379 هـ ش هنگامی که به همراه پدر بزرگوارشان حضرت آیت الله سیدعباس ابوترابی به قصد زیارت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) از قزوین عازم مشهد مقدس بودند بر اثر سانحه اتومبیل به لقاء حق شتافته و در جوار ملکوتی حضرت رضا (علیه السلام) در همان غرفه ای که آقای مجتهدی مدفون می باشند به خاک سپرده شدند.

 

 

 

 

 

 

راز ماندگاری اشعار جناب حافظ

شعر عنایتی « کد » دارد !

علاقه دوستان اهل بیت به موت !

گریه بر مظلومیت حضرت علی (علیه السلام ) و قبولی حج

 

راز ماندگاری اشعار جناب حافظ

خاطره ای دیگر از سفر جناب مجاهدی به مشهد :

در شهریور ماه 1374 پس از آستان بوسی حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – به توفیق دیدار آقای مجتهدی نائل آمدم.
ایشان در آن هنگام، در باغچه ای که متعلق به آقای علیزاده بود و در پشت ایستگاه راه آهن قرار داشت، و دارای یک اتاق و آشپزخانه ای محقر بود، زندگی می کردند.
آن روز، آقای مجتهدی از انبساط روحی زایدالوصفی برخوردار بودند و به من فرمودند:

آقاجان! قرار است امروز آقا امام رضا (علیه السلام) در مورد شما عنایت خاصی مبذول دارند و وقت من امروز در بست در اختیار شماست!

خدا را سپاس گفتم و از مراحم کریمانه آن امام رئوف سپاسگزاری کردم و از این که می دیدم اسباب توفیق از هر جهت فراهم آمده است، در پوست خود نمی گنجیدم!پس از صرف چای، رو به من کرده فرمودند:

بعضی ها فکر می کنند که حافظ، عمان سامانی و یا وحدت کرمانشاهی، هر موقع که اراده می کردند قلم به دست می گرفتند و به سرودن شعر می پرداختند بی آن که از امدادهای غیبی بهره مند شوند!
این بزرگواران ;اهل بافتن شعر نبوده اند! اینان به خاطر سلوک بی وقفه ای که در مسیر الی الله داشته اند، در اثر شب زنده داریها و سحر خیزی ها به درجه ای از لطافت و شفافیت روحی رسیده بودند که بی پرده صحنه های بدیعی از کشف و اشراق و شهود را به تماشا می نشستند و هنگامی که در طیف این جاذبه های پر شور معنوی قرار می گرفتند، ناخواسته و ناخود آگاه اشعار رنگینی از باطن سوخته آنان به بیرون تراوش می کرد که در حالات عادی، قادر به سرودن آنها نبودند و راز ماندگاری آثار آنان در همین است.
کسانی که با این رمز و رازها آشنا هستند وقتی که دیوار حافظ را مرور می کنند در هر غزلی از آن، بعد معرفتی این شاعر آسمانی را در می یابند و نشانه های منازل سلوکی را به روشنی در آن می بینند ولی برخی از غزلیات که منسوب به حافظ است از این امتیاز برخوردار نبوده و مطلبی برای گفتن ندارد.

بعد فرمودند:اگر مجاز بودم و اجازه می دادند، غزلیات حافظ را به ترتیب سن سلوکی او ترتیب داده و اشعاری را که از او نیست نشان می دادم! اگر روزی این اتفاق بزرگ رخ دهد و سینه سوخته راه شناسی به این مهم اقدام کند، به منزلت واقعی حافظ و مقام بلند و رفیعی که در عوالم روحانی دارد پی خواهندبرد و دیگر او را شاهد باز و شرابخواره معرفی نخواهندکرد و این شاعر « ولی شناس » را پیرو یکی از مذاهب چهارگانه اهل تسنن نخواهند دانست!
باطن حافظ به نور ولایت منور و مشام جان او به عطر ملکوتیان عالم قدس معطر بوده است. اگر عارفی چون حافظ نداند که این اشراقات از کدام کانون نوری در آیینه جان او می تابد، که عارف نیست! و کسی را که از زلال معرفت جرعه ای چشانیده باشد، دست و صاحب دست را می شناسد و با ساقی بزم روحانیان آشنا است.چون حافظ انس عجیبی با قرآن کریم داشته و در حد ظرفیت وجودی خود از لطائف معانی چند بعدی آن بهره مند بوده است، لذا اشعار جوششی او همانند یک منشور چند وجهی، بازتاب های مختلفی دارد و ابعاد گوناگونی بر آن متصور است که برای اهل معنا پوشیده نیست.
این شاعر آسمانی که از ژرفای جان به آل الله ارادت می ورزد، با آن که شیوه بیانی اش مستور و گاه نیمه مستور است، آشکارا به ذوات مقدس حضرات معصمومین خصوصاً وجود مبارک حضرت ولی عصر – روحی و ارواح العالمین له الفداء – عشق می ورزد و عطش روحی خود را به زلال محبت و معرفت این بزرگواران به تصویر می کشد و گاه نیز دست به دامان مردانی می شود که محرم خلوت رازند و محرم حریم حرمت دوست:

  • ز آن یار دلنوازم، شکری است با شکایتگر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
  •  
  • بی مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم;یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت!
  •  
  • رندان تشنه لب را، آبی نمی دهد کسگویی « ولی شناسان» رفتند از این ولایت!...

;سیم از آن طرف وصل می شود نه از این طرف!

جناب مجاهدی نقل می کنند :روزی در خدمت آقای مجتهدی صحبت از این بود که گاهی سیم انسان وصل می شود و گاهی نه! ایشان فرمودند:ما غالباً تصور می کنیم که این ماییم که سیم خود را با عوالم ماورایی وصل می کنیم! ابداً این طور نیست! مثل این می ماند که یک سیم مویی ضعیفی مستقیماً به ژنراتور مولد برق وصل شود! که در این صورت شاهد ذوب شدن آن خواهیم بود. سیم از آن طرف وصل می شود و جریان برقی که متناسب با ظرفیت وجودی ما باشد از آن عبور می کند و به ما منتقل می شود. اینها تمثیل است والا سخن گفتن از سیم و جریان برق در تبیین ارتباطات معنوی درست نیست. بعد فرمودند:
آقاجان! در مبدأ فیض هیچ بخلی نیست. فیاض علی الاطلاق، علی الدوام فیض خود را بر عوالم هستی می بارد و هر موجودی به اندازه سعه وجودی و استعداد فطری که دارد از آن بهره مند می شود.
ببینید در همین عالم ماده، خورشید کارش پرتو افشانی است و موجودات کره خاکی هر یک به نوعی از نور افشانی خورشید بهره می گیرند ولی میزان این بهره مندی ها یکسان نیست .انسان گاهی با ظلمت عالم ماده چنان خو می گیرد و به آن عادت می کند که هرگز لحظه ای به نورانیتی که در پس این پرده ظلمانی وجود دارد، نمی اندیشد و در طلب رسیدن به آن بر نمی آید و گاهی نیز از آن بدش می آید! که دیگر حسابش با کرام الکاتبین است. این ها کسانی هستند که پس از ایمان، به کفر روی می آورند:
;والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظمات، اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون.
اگر یک شاعر آل الله در صفای باطن خود بکوشد و در مسیر اهل بیت، صادقانه قدم برداد مسلماً از امدادهای غیبی بهره مند خواهدشد و اگر بداند که واسطه این امدادها و فیض بخشی ها، وجود مقدس امام زمان عج الله تعالی الفرجه الشریف است و باطناً هر فیضی که به او می رسد پیش از آن که آن فیض را دریابد امام وقت در جریان آن قرار می گیرد، مسلماً در اعتقاد خود راسختر خواهد شد و با پای یقین در مسیر محبت حضرات معصومین (علیهم السلام) حرکت خواهدکرد و به فیض های بیشتر و والاتری نائل خواهدآمد.دعبل خزاعی شاعر بلند پایه شیعی که شیخ طوسی و مرحوم نجاشی در کتب رجالی خود او را بسیار ستوده اند و از یاران حضرت ثامن الائمه اش بر شمرده اند، مردی بوده شجاع، منیع الطبع و مدافع سرسخت اهل بیت (علیهم السلام) که در حکومت جابرانه بنی عباس در هجو رشید و مأمون و معتصم و واثق و سایر خلفای عباسی کوشید و قصاید بسیار بلند و شیوایی در مناقب ائمه طاهرین (علیهم السلام) سرود و به این امر افتخار می کرد و می گفت:پنجاه سال است که چوبه دار خود را بر دوش می کشم!
می گویند که دعبل خزاعی در شهر مرو به محضر حضرت علی بن موسی الرضا – علیهما آلاف التحیه و الثنا – مشرف شد و به آن امام همام عرض کرد:شعری را در مدیحت شما سروده ام و آن را تاکنون برای کسی نخوانده ام و با خدای خود عهد کرده ام که آن را اول به محضر شما عرضه بدارم و بعد برای شیعیان شما بخوانم.دعبل قصیده شیوای خود را که حدود 120 بیت بود و بعدها به «مدارس آیات» معروف شد برای آن حضرت قرائت کرد و هنگامی که به این بیت رسید:و قبر ببغداد لنفس زکیه تضمنها الرحمن فی الغرفات و مرادش، مزار شریف حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در بغداد بود،
;امام از او پرسید:می خواهی دو بیت بر قصیده تو اضافه کنم؟دعبل عرض کرد:آری یابن رسول الله!
حضرت فرمودند:و قبر بطوس یا لها من مصیبه الحت علی الاحشاء بالزفرات الی الحشر حتی یبعث الله قائماً یفرج عنا الغم و الکربات

وقتی که دعبل از امام پرسید:
این قبر چه کسی است که در طوس است (که من از آن اطلاعی ندارم؟) حضرت به جانب خود اشاره کردند که : قبر من است و دیری نمی گذرد که طوس، مرکز رفت و آمد شیعیان من خواهدشد ...
ماجرای دیگر دعبل خزاعی را از زبان حضرت آقای مجتهدی بشنوید :روزی دعبل خزاعی به محضر امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) شرفیاب شد. چون آن روز مصادف با یکی از اعیاد اسلامی بود و حضرت جلوس فرموده بودند، دعبل از امام اجازه خواست که قصیده ای را که به تازگی سروده است قرائت کند، حضرت اجازه دادند.
دعبل سرگرم خواندن قصیده خود شد و پس از آن که ابیاتی از آن را قرائت کرد، امام او را امر به سکوت کردند و سپس خود به خواندن مابقی ابیات قصیده دعبل پرداختند!حاضران در مجلس نگاه خود را به دعبل دوخته بودند و دعبل که تحمل آن نگاه های معنی دار را نداشت به تنگ آمد و عرض کرد:یابن رسول الله! این قصیده را من دیشب سروده ام و جز خدا کسی از آن اطلاعی ندارد! شما کجا این شعر را خوانده اید و به خاطر سپرده اید؟!حضرت فرمودند:راست می گوید! دیشب که صورت ملکوتی شعر تو را از عالم بالا به عالم ناسوت می آوردند، آن را به من عرضه داشتند و من اکنون از روی همان نسخه عرشی شعر تو را می خوانم!حاضران در مجلس از سوءظنی که به دعبل برده بودند، شرمنده شدند و دعبل، رو سپید و سرافراز و مباهی از عنایتی که امام به شعرای متعهد شیعی دارند و آنان در این مسیر از امدادهای غیبی برخوردارند، با قلبی سرشار از ایمان و اطمینان از خدمت حضرت مرخص شد.;

شعر عنایتی « کد » دارد !

از جمله خاطرات جناب مجاهدی است که :
بعد از ظهر روز نوزدهم ماه صفر چند سال پیش در قم توفیق دیدار آقای مجتهدی را پیدا کردم. هنگام ورود به اتاق، مشاهده کردم که بر روی تخت در حالی که دست خود را به نشانه احترام بر روی سینه گذاشته اند، چشمان اشک آلودشان را به نقطه ای از اتاق دوخته اند و قراین نشان می داد که پیش از ورود من به اتاق توسلاتی داشته اند.
آرام در کنار در ورودی اتاق نشستم و به تماشای آن صحنه شور آفرین پرداختم. حدود یک ربع ساعت گذشت تا آن مرد خدا به تدریج حالت طبیعی خود را باز یافت.پرسیدند:شما نور خاصی را مشاهده نکردید؟عرض کردم:خیر! ولی عطر خاصی را برای چند لحظه ای استشمام کردم.آن مرد خدا در حالی که می گریستند، فرمودند:دلم خیلی گرفته بود به بی بی زینب (علیها السلام) متوسل شدم، ناگهان در گوشه ای از اتاق آشکارا در هاله ای از نور جلوه کردند. لباس تعزیت بر تن داشتند و سرا پا سیاه پوش بودند. هیبت ایشان، هیبت علوی بود. خواستم عرض تسلیت کنم ولی گریه امانم نداد!بی بی فرمودند:دوست دارم فردا که اربعین شهادت حسینی است در این جا مراسم عزاداری اقامه گردد و مرثیه جدیدی خوانده شود. مرثیه ای که صحنه غروب روز عاشورا را تجسم کند.عرض کردم:بی بی جان! این مرثیه را چه کسی باید منظوم کند؟در حالی که بی بی زینب (علیها السلام) به شما اشاره می کردند به من امر فرمودند تا صحنه غروب روز عاشورا و صحنه وداع شان را با پیکر پاره پاره و غرقه به خون سالار شهیدان را به گونه ای که نشانم داده اند، برای شما بازگو کنم. سپس « کد» مرثیه جدید را به من یاد آور شدند و فرمودند که این مرثیه جدید دارای چه نشانه ای است؟ شما امشب این مرثیه را بسازید و فردا صبح به من لطف کنید تا ببینم نشانه ای را که فرموده اند، دارد یا نه!بعد، آقای مجتهدی حدود یک ساعت آن دو صحنه تکان دهنده را برای من تعریف کردند و در اثنای مجسم کردن آن دو صحنه به سختی می گریستند و گاهی رشته کلام شان پاره می شد و هنگامی که آرام می گرفتند، مطلب را ادامه می دادند.از خدمت ایشان مرخص شدم و به خانه آمدم. نزدیکی نیمه های شب، غمی بزرگ بر وجودم مستولی شد و انقلاب خاطر عجیبی پیدا کردم. به کتابخانه شخصی ام رفتم و مطلبی را که آقای مجتهدی برایم شرح داده بودند، دقیقاً مرور کردم و پس از دقایقی بعد، این مرثیه منظوم بر زبانم جاری شد:

  • هان! غروب روز عاشوراستی    کربلا پر شور و پر غوغاستی
  •  
  • قتلگاه از خون هفتاد و دو تن      موج زن چون لجه ی دریاستی
  •  
  • کشتی بشکسته آل رسول       غرقه در دریای بی پهناستی

فردای آن روز، صبح زود پس از زیارت مرقد نورانی کریمه اهل بیت (علیها السلام) و تشکر از عنایت آن حضرت و بی بی زینب – سلام الله علیهما – رهسپار منزل حضرت آقای مجتهدی شدم. هنگامی که به حضورشان رسیدم، پرسیدند:مرثیه را به همراه آورده اید؟!عرض کردم: بله فرمودند:مرحمت کنید تا آن را ببینم!تا آن هنگام سابقه نداشت که ایشان این گونه اشعار را از من طلب کنند و فقط می فرمودند:

بخوانید! ولی این بار ظاهراً قضیه فرق می کرد.وقتی که شعر را به ایشان دادم، دیدم با انگشت خود سرگرم شمردن ابیات آن هستند! سپس با لبخندی حاکی از رضایت خاطر به من فرمودند:آقا جان! مبارک است، شعر شما نشانه ای را که بی بی زینب (علیها السلام) به من فرمودند، دارد!عرض کردم:اگر صلاح می دانید، برای مزید اطمینان قلبی من آن را اشاره بفرمایید.گفتند:به من فرموده بودند که این مرثیه به نشانه اربعین باید چهل بیت داشته باشد و حالا که ابیات شعر شما را شمردم دیدم درست چهل بیت است!آقاجان! شعری که عنایتی باشد «کد» دارد! و «کد» شعر شما عدد (40) بود!من که سراینده این مرثیه بودم، تعداد ابیات آن را نمی دانستم! بعد که ابیات را شمردم دیدم که ناخودآگاه آن را در چهل بیت سروده ام! شعفی که باطناً از این جهت نصیب من شد، روزها ادامه داشت.پس از گذشت ساعتی که در خدمت آن مرد خدا بودم، تنی چند از ذاکران و دوستداران آل الله آمدند و ایشان شعر مرا به یکی از آنها داده و گفتند:مرثیه امروز ما، همین شعراست! آن را با لحنی حزن انگیز بخوانید.

عرض ارادت شما را پذیرفته اند!جناب مجاهدی می فرمودند :سال هاست این توفیق را دارم که در روز تاسوعا و یا عاشورا به سبک عمان سامانی مرثیه سرایی کنم و ارادت دیر پای خود را نسبت به سالار شهیدان و سایر شهدای کربلا ابراز دارم. تاسوعای آن سال نیز پس از شرکت در مراسم عزاداری و مراجعت به خانه، مرثیه منظومی را در قالب مثنوی تقدیم مولی الکونین، ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) کردم و ساعت ها با قرائت همان مرثیه در خلوت خود به عزاداری سرگرم شدم.چند روزی که گذشت یکی از دوستان صمیمی به دیدن من آمد و گفت:آقای مجتهدی انتظار شما را می کشند و به من امر فرمودند که مراتب دلتنگی شان را با شما در میان بگذارم!در آن زمان، حضرت آقای مجتهدی در منزل آقای حاج فتحعلی در قزوین به سر می بردند عازم قزوین شدیم ;.من در محضر آن مرد خدا ابتدا به سخن نمی کردم و اگر سوالی می فرمودند، با جمله ای کوتاه در مقام پاسخ برمی آمدم زیرا جاذبه های وجودی آقای مجتهدی و تماشای جمال نورانی ایشان، به اندازه کافی آدمی را از شور و حال سرشار می کرد و نیازی به سخن گفتن نبود.به قزوین رسیدیم ;دو نفر از دوستان در سر کوچه ای که منزل آقای حاج فتحعلی در آن قرار داشت، منتظر ماندند. قرار بود اگر جناب مجتهدی اجازه فرمودند وارد شوند ، ;وقتی که زنگ در را به صدا درآوردم حدود ساعت ده صبح بود. آقای فتحعلی در را باز کردند، و من پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم:آقا تشریف دارند؟گفتند:سرگرم استحمام هستند و معمولاً این کار طول می کشد!گفتم:
پس به ایشان بفرمایید فلانی حسب الامر از قم آمده بود و ...آقای حاج فتحعلی داخل حرف من دوید و گفت:من در جریان پیغام ایشان برای شما هستم، می ترسم وقتی که رفتن شما را بشنوند ناراحت شوند. چند دقیقه ای تأمل کنید تا کسب تکلیف کنم.در آن سالها، آقای مجتهدی به خاطر چند سکته مغزی ملازم بستر بودند و نیمی از بدن ایشان حرکت ارادی نداشت و چون شخصاً قادر به استحمام نبودند، برخی از دوستان در این کار به ایشان کمک می کردند و به همین جهت دو سه ساعتی به طول می کشید تا از حمام خارج شوند.آقای حاج فتحعلی برگشت و گفت:آقا می فرمایند تشریف داشته باشید، کار استحمام را مختصر خواهند کرد.

وارد خانه شدم، و در طبقه فوقانی آن در اطاقی که مخصوص آقای مجتهدی بود کنار تخت نشستم. حدود سی دقیقه گذشت و ایشان آمدند.پس از ابراز مراحم همیشگی و احوالپرسی، پرسیدند:

آقا جان! همسفر دارید؟عرض کردم:با آقای .... ;و آقای ... ;به قزوین آمده ام.فرمودند:دوستان را منتظر نگذارید! شما که عزیزید همراهان شما هم عزیزند اینجا خانه شماست! رفتم و به دوستان بشارت دادم که موجبات دیدار فراهم است! وقتی که به اتفاق به محضر آن مرد خدا شرفیاب شدیم، ضمن تفقد از دوستان، گفتند:آقاجان! نگذارید آقای مجاهدی در قم احساس غربت کنند ...سپس رو به من کرده فرمودند:آقا جان! آقا امام حسین (علیه السلام) عرض ارادت شما را پذیرفته اند و به مرثیه ای که در روز عاشورا سروده اید مهر قبول زده اند!برای من شنیدن این گونه سخنان از زبان ایشان تازگی نداشت و می دانستم در هر کجا که باشند دوستان خود را زیر نظر دارند. به هنگام حرکت از قم یک حس ناشناخته ای به من می گفت که شعر تازه سروده خود را به همراه داشته باشم و اینک می دیدم که راز احضار من در ارتباط با همان شعر بوده است!نگامی که سرگرم قرائت شعر خود شدم، با گریه های بی اختیار آن مرد خدا فضای اطاق چنان سرشار از صفا و روحانیت شده بود که دلم می خواست کار خواندن شعر را ناتمام بگذارم ...

  • روز عاشورا، به پای خم غنودهر حریف باده پیمایی که بود
  •  
  • آستین افشان و پایکوبان و مست       شسته دست از غیر جانان هر چه هست
  •  
  • جمله از جام بلا صهبا زدهپرده های غیب را بالا زده ...

علاقه دوستان اهل بیت به موت !

آقای مجاهدی از ایام اقامت جناب مجتهدی در قم نقل می کنند :آقای دکترموسوی پزشک متخصص بیماریهای گوش و حلق و بینی و از دوستان صمیمی آن مرد خدا بودند و از جان و دل به ایشان عشق می ورزیدند.آن روز بعد از ظهر من و مرحوم حاج حسین مصطفوی کتابفروش در خدمت آن مرد خدا بودیم. ساعتی گذشت و ایشان فرمودند:نیاز به استراحت دارم و بعد به اتاق مجاور رفتند تا استراحت کنند.من و مرحوم مصطفوی خاطره هایی را که با آقای مجتهدی داشتیم، مرور می کردیم و منتظر بیدار شدن آن ولی خدا بودیم. حدود سه ساعت گذشت ولی خبری نشد!مرحوم مصطفوی به سراغ ایشان رفتند و پس از گذشت چند دقیقه ای برگشتند و گفتند:هر چه صدا کردم بیدار نشدند! من نگران حال ایشان هستم، باید دکتر موسوی را خبر کنیم!گفتم:شاید ناراحت شوند!گفتند:وضعیتی را که من دیدم، عادی نیست و می ترسم دیر شود!

... دکتر موسوی همین که نبض آقای مجتهدی را کنترل کرد، به سختی منقلب شد و گفت:
نبض آقا نمی زند! قلب ایشان حرکت نمی کند! و سپس دست خود را زیر بدن ایشان برده، گفت:
یا جدا! من آقای مجتهدی را از شما می خواهم و بعد با صدای بلند یک « یا علی» گفتند به طوری که دست و پای ایشان به لرزه در آمد.مدتی گذشت و آقای مجتهدی کم کم چشمهای خود را گشودند و در حالی که سعی می کردند به آرامی از جای خود برخیزند، رو به آقای موسوی کرده، فرمودند:از مولا خواسته بودم که سیر برزخی من آغاز شود و مرا از تنگنای این قفس خاکی رهایی بخشند ولی شما نگذاشتید! و پس از چند لحظه ای درنگ فرمودند: ما رفته بودیم ولی ما را به خاطر شما باز گردانیدند!

گریه بر مظلومیت حضرت علی (علیه السلام ) و قبولی حج

دکتر مجاهدی - برادر استاد مجاهدی - ;در بازگشت از سفر حج ، خاطره ای بسیار آموزنده نقل کردند :

شبی در مسجدالحرام در مقابل شکاف دیوار کعبه (= مستجار) نشسته بودم و با یادآوری عظمت وجودی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و ستمی که وهابیان در حق آن جانشین بلافصل پیامبر (صلی الله علیه و آله) روا می دارند و با پر کردن شکاف دیوار کعبه می خواهند یک واقعیت تاریخی را عالماً و عامداً منکر شوند، در حالت عجیبی به سر می بردم و برای مظلومیت امام متقیان می گریستم.

ناگهان در همان اثنا متوجه شدم که آقای مجتهدی ;کنار من نشسته اند! تصور من این بود که شخص دیگری را با ایشان اشتباه گرفته ام ولی هنگامی که شروع به صحبت کردند و ماجرای آن امام مظلوم را از پیش از ولادت تا شهادت به تفصیل برای من بیان فرمودند به اشتباه خود پی بردم زیرا با لحن آن مرد خدا کاملاً آشنا بودم و صفای محضر ایشان را بارها تجربه کرده و با تکیه کلام هایشان آشنایی داشتم.
حدود یک ساعت این خلوت ما به طول کشید و اشکباری های آقای مجتهدی و صفای خاطری را که آن شب به من دست داده بود هرگز فراموش نمی کنم.دکتر مجاهدی ;پس از مراجعت به قم هنگامی که به خدمت آن مرد خدا شرفیاب می شود، از جناب مجتهدی می شنوند :دکتر جان! حج شما را پذیرفتند و بر آن مهر قبول زدند، آن شب را به خاطر دارید؟ شب عجیبی بود! شبی که مقابل مستجار نشسته بودید و بر مظلومیت آقا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) اشک می ریختید! و ...

به محضر آقا امام رضا (علیه السلام) سلام کنید! جناب آقای مجتهدزاده از دوستان قدیمی و با صفای آقای مجتهدی، خاطرات ماندگاری را از آن ولی خدا دارند ، استاد مجاهدی یکی از این خاطرات را اینچنین نقل می کنند :در سفری که حدود 35 سال پیش به مشهد مقدس داشتم. پس از عتبه بوسی حضرت علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – به دیدار آقای مجتهدی نایل آمدم. قرار بود ایشان فردای آن روز به اتفاق جناب آقای مجتهدزاده به تهران بروند. آقای مجتهدی به آقای مجتهدزاده فرمودند:فردا آقای اهدی به جای من با شما به تهران خواهند آمد، سعی کنید در طول راه از ایشان پذیرایی معنوی کنید!;آقای مجتهدزاده در طول راه خاطره های بسیاری را که با آقای مجتهدی داشتند تعریف کردند از جمله :
تازه از سفر مشهد به اتفاق آقای مجتهدی به تهران برگشته بودم و به خاطر رانندگی بی وقفه ای که داشتم، احساس خستگی شدیدی می کردم و خود را برای یک استراحت چند ساعته آماده می ساختم. هنگامی که خواستم موقتاً از حضور ایشان مرخص شوم، فرمودند:کجا؟ ! باید فوراً به مشهد برگردیم!عرض کردم:
اگر اجازه بفرمایید استراحت کوتاهی بکنم، می ترسم نتوانم ماشین را تا مشهد هدایت کنم، چون خیلی خسته هستم.فرمودند:فکر می کنید که شما ماشین را هدایت می کنید؟! در طول راه، هر موقع خوابتان گرفت بخوابید و نگران من و ماشین نباشید!امر ایشان را اطاعت کردم و دقایقی بعد به اتفاق، تهران را به مقصد مشهد مقدس ترک کردیم. به خاطر دارم که پس از خروج از کرج دیگر قادر به ادامه رانندگی نبودم و علی رغم میل باطنی، چشمان مرا خواب گرفت و لحظاتی بعد در پشت فرمان به خواب سنگینی فرو رفتم! و ...
با صدای آقای مجتهدی، از خواب پریدم و خواستم از خوابی که سراغم آمده بود معذرت خواهی کنم، فرمودند:آقا جان! ما الآن در فلکه حضرتی هستیم، به محضر آقا امام رضا علیه السلام سلام کنید! نگفتم که ماشین را شما هدایت نمی کنید؟!من که از تعجب قادر به صحبت کردن نبودم، دیدم اذان صبح است و ماشین در کنار فلکه حضرتی پارک شده است و من در پشت فرمان نشسته ام!شما تقاضای دیگری هم از حضرت داشتید!آقای گرامی برای استاد مجاهدی ;تعریف کردند:در منزل آقای موحدیان جلسه هفتگی انجمن محیط در قم دایر شده بود ابیاتی از مسمط مخمسی را که در منقبت حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) سروده بودم از نظر شما گذرانیدم و شما آن را در یک مورد اصلاح کردید و مرا به اتمام آن ترغیب نمودید، ولی من به خاطر گرفتاری های شغلی نتوانستم آن را به پایان برسانم و چندی بعد عازم مشهد شدم.هنگامی که به حرم مطهر مشرف شدم از آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) دو مطلب را تقاضا کردم: توفیق اتمام شعر ناتمامی که سروده بودم!توفیق زیارت آقای مجتهدی!

بلافاصله انقلاب حالی پیدا کردم و در حرم مطهر شعر مناقبی ناتمام خود را به پایان بردم و از عنایت آن امام رئوف تشکر کردم و فهمیدم که تقاضای دوم مرا نیز برآورده خواهند ساخت!فردای آن روز توفیق دیدار آن ولیّ ;خدا نصیبم شد و با آن که کسالت داشتند و بر روی تخت استراحت می کردند، با آغوش باز مرا پذیرفتند و مورد عنایت خود قرار دادند.عرض کردم:دیروز، از آقا امام رضا (علیه السلام) تقاضا کردم که توفیق دیدار شما را پیدا کنم و خدا را شکر که امروز به این توفیق نائل آمدم.فرمودند:آقاجان! شما از حضرت تقاضای دیگری هم داشتید!

عرض کردم:خیر! فقط زیارت شما را تقاضا کردم!فرمودند:آقاجان! شما از حضرت تقاضای دیگری هم داشتید!ناگهان به خاطرم آمد که اولین تقاضای من از حضرت، اتمام شعر ناتمامی بود که سروده بودم، لذا عرض کردم:ببخشید! فراموش کرده بودم! شعری برای حضرت سروده بودم که ناتمام بود و تقاضا کردم که توفیق سرودن بقیه ابیات آن را به من عنایت کنند.فرمودند:بله آقا جان! این خواسته اصلی شما بود! و حضرت هم عنایت فرمودند. بعد پرسیدند:این شعر را آقای مجاهدی هم دیده اند؟!عرض کردم:
بله! یک قسمت آن را تصحیح کرده اند.فرمودند:شعر عنایتی آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) شنیدن دارد، آن را برای ما بخوانید.وقتی که شعر را برای ایشان خواندم، فرمودند:من اشعار زیادی در مناقب حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) خوانده و شنیده ام ولی اشعار عنایتی امام لطف دیگری دارد. نسخه ای از آن را برای من مرحمت کنید تا خوشنویسی آن را بنویسد و بعد از قاب کردن در این اتاق الصاق شود.برای تیمن و تبرک به نقل یک ;بند از این مسمط رضوی بسنده می کنیم:

;

چرا برای فرج امام زمان (عج الله تعالی) دعا نمی کنند؟!آقای خالقی موحد تعریف می کردند:روزی به خدمت آقای مجتهدی رسیدم و به هنگام خداحافظی عرض کردم که قصد دارم خدمت آیت الله بهاءالدینی (رحمة الله) شرفیاب شوم.فرمودند:از قول من به آقا بگویید که چرا برای فرج آقا امام زمان (عج الله تعالی فرج الشریف) دعا نمی کنند؟!وقتی که خدمت آیت الله بهاءالدینی شرفیاب شدم و پیام آقای مجتهدی را با ایشان در میان گذاشتم، دقایقی به فکر فرو رفتند و بعد دست مبارک خود را بر چشم نهادند.معمولاً در مسجد محل، نماز مغرب و عشا را به ایشان اقتدا می کردم و آن روز نیز این توفیق نصیبم شد. به هنگام قنوت شنیدم که آقا دعای همیشگی خود را عوض کرده و به جای آن دعای فرج می خوانند! و تا پایان عمر نیز دعای قنوتشان دعای فرج بود:اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلا.

تصاویری کمتر دیده شده از «شیخ جعفر مجتهدی»- اخبار فرهنگی تسنیم | Tasnim

 

شیخ جعفر مجتهدی تبریزی (زاده ۱ بهمن ۱۳۰۳، تبریز – درگذشته ۶ بهمن ۱۳۷۴، مشهد)، فرزند میرزا یوسف و از عارفان شیعه بود. وی کیمیای تحول معنوی خود را «دوستی اهل بیت» می‌داند.[۱]

شیخ جعفر در اشتیاق زیارت عتبات به عراق مهاجرت نمود که بعلت نداشتن جواز ورود دستگیر و در عراق زندانی شد. او زندان را توفیق اجباری خلوت و ریاضت بیشتر و در نتیجه تجارب رویاهای صادقانه دانسته‌است. پس از رهایی از زندان در نجف و کربلا اقامت گزید و به اعتکاف و راز ونیاز با خداوند متعال و توسل به اهل بیت مشغول گشت . مجتهدی در بحبوحه ناامنی کودتای عبدالکریم قاسم بر ضد ملک فیصل (پادشاه عراق) به ایران برگشت و پس از سکونت کوتاهی در کرمانشاه، ایلام و تبریز ساکن تهران شد و البته به نقاط مختلف رفت و آمد داشت. بیست سال پس از ورود به ایران و خانه‌بدوشی ساکن قم شد و در چهار سال آخر عمر ساکن مشهد بود.آقاى کشمیرى به جعفر آقاى مجتهدى خیلى معتقد بود و مى‏گفت حرمِ اهل بیت‏ است.وی در ظهر جمعه ۶ بهمن ۱۳۷۴ مطابق با ۶ رمضان ۱۴۱۶ قمری پس از حدود چهل روز بستری‌بودن در حالت کما فوت کرد و در حرم امام هشتم شیعیان در صحن آزادی قبل از کفشداری ۷ حجره ۲۴ قدیم (۱۶۹ فعلی) به خاک سپرده شد.[۲] زندگی و سلوک عارف بالله جناب شیخ جعفر مجتهدی بگونه ای خاص از دیگران متمایز است ، ایشان در توسل به ائمه معصومین بسیار استثنایی و ممتاز بوده و در تمام مراحل زندگی شگفت خویش همواره منادی یک پیام اصولی بودند :

 

کتاب لاله اى از ملکوت توسط حمید سفیدآبیان در چهار جلد و کتاب در محضر لاهوتیان توسط محمد علی مجاهدی در یک جلد دربارهٔ شرح حال شیخ جعفر مجتهدی نگاشته شده‌است.