زندگی گاهی قفس گاهی قناری میشود...
سهم ماهیها زمانی ؛ بیقراری میشود...

گاه دوشادوش ابری ؛ گاه هم بالین خاک
زندگی یک وقتهایی ؛ آبشاری میشود.

مثل تقدیر زلیخا ؛ تا عزیزی میرسد ...
عشق گاهی هم دچار بدبیاری میشود

با نگاهت ؛ کم ؛ نمک بر زخم تنهایی بپاش
زخم کهنه ؛ سر اگر واکرد ؛ کاری میشود

عاقبت بار نگاه تو به بندم میکشد ...
عشق گاهی زاده بی بند و باری میشود.

زیر باران بهاری ؛ دست من در دست تو ...
زندگی ؛ روزی همان که دوست داری میشود

لحظه ای بنشین کنارم ؛ دل بده ؛ آتش بگیر
این غزل روزی برایت ؛ یادگاری میشود..

 

زیبا سازی وبلاگ

 

 

گالری تصاویر زیبا

 

 

گل را به عزیزان میدهند

و محبت را به مهربانان

کدام لایق تو باشد

که هم عزیزی،هم مهربان

********************

 

گالری تصاویر زیبا

صبح یعنی: یک سلام آبی که بوی زندگی بده

صبح یعنی: امید برای یک شروعی زیبا

صبح یعنی: یک معجزه

یعنی: یک ایمان دوباره به قدرت خداوند

پیشكش میكنم مهربانی را به كسانی كه ؛

از دل شكستن بیزارند

و در تمنای آنند كه دلی بدست آورند

آنانكه رحمت آفرینند،نه زحمت آفرین

و برآنند تا در زندگی پل باشند نه دیوار

دلتون شادو لباتون خندون

درود بی کران بر شماخوبان

 

جملات طنز و شادی,جوک ضد دختر,جملات کوتاه و زیبا و اس ام اس,www.bafgh-yazd-sms.blogfa.com

 
 

 

 مپرس شادی من حاصل از کدام غم است
که پشت پرده ي عالم هزار زیر و بم است

زيان اگر همه ي سود آدم از هستي ست
جدال خلق چرا بر سر زياد و كم است

اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه کاخ تو را خاک میکند ستم است

خبر نداشتن از حال من بهانه ي توست
بهانه ي همه ظالمان شبیه هم است

کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است

تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ي ما هنوز یک قدم است

فاضل نظری

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!

جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

"سیمین بهبهانی"

 

 

 

 

خداوندا دلــــم از دین بــری شد   ،   اسیر دام زلف آن پــــــــری شد

پری دید و پریشــــان گشت فایـز    ،    پری را هرکه دید از دین بری شد

دوبیتی های فائز دشتی عارفانه

دلم را جز تو کس دلبر نباشد   ،   به جز شور تو ام در سر نباشد

دل فایز تو عمدا می‌کنی تنگ   ،   که تا جـای کس دیــــگر نباشد

دوبیتی های فائز دشتی زیبا

دل آرامی که پــا بر دل گذارد   ،   ستم باشد که پا بر گِل گذارد

تمنـــــــایی که دارد یار فـــــایز   ،   قدم برچشم ما مشکل گذارد

بهترین دوبیتی های فائز دشتی

سحر شبنم چو بر گیسوش افتـــــــــاد   ،   در عالم شورشـــی از بوش افتــــــــاد

خوش آن ساعت که فایز همچو گیسوش   ،   پریشـــــــان‌وار بر پهلوش افتــــــــــاد

گلچین دوبیتی های فائز دشتی

نه هر چشمی ز جسمی می‌برد جان   ،   نه هر زلفی دلی سازد پریشان

نه هر دلبر ز فایز می‌برد دل   ،   رموز دلبری سری است پنهان

زیباترین دوبیتی های فائز دشتی

بگو با دلبــــــــــر ترسایــــــی امشــــب   ،   چه می‌شد گر که بی ترس آیی امشب

لبان خشــــــک فایــــــــــز را زرحمـــت   ،   به آن لعل لب تر… سایـــــــی امشب

مجموعه دوبیتی های فائز دشتی

زما آن چشــــم وابرو مـــــی برد دل   ،   لب و دندان و گیســــو مـــــی برد دل

بت فایـــــــز ز وضع و طـــــرز رفتـــــــار   ،   نه من دل داده‌ام اومـــــــی برد دل

بهترین های دوبیتی های فائز دشتی

پس از مرگم نخواهم‌های هایـــــی   ،   نه فـــــریادوفغـــــــان ونــه نوایــــــی

بگویی گشــــــته فایز کشـــتهٔ دل   ،   ندارد کشـــــتهٔ دل خونبهـــــــــایی

با حال ترین دوبیتی های فائز دشتی

مرا تن زورق است وناخــــــدا دل   ،   در این کشور بوَد فــــــرمــانروا دل

برد فایـــــــز به منزل یا کنـــد غرق   ،   نمی‌دانــــم برد ما را کجـــــــا دل

غمناک ترین دوبیتی های فایز

مزن شانه به زلف پرشــکن را   ،   مپوش از سنبل تر یاســمن را

دل فایز وطن دارد درآن زلف   ،   مکن دور از وطن اهل وطن را

ناب ترین دوبیتی های فائز دشتی

عجب دارم از آن زلف چلیپا   ،   که دارد صد هزاران دل درآن جا

بت فایز مزن شانه برآن زلف   ،   مکن ویرانه خود آن آشـیان‌ها

دوبیتی های فائز دشتی عاشقی

بهار آمد گلستان شد مطــــرا   ،   شدند از نو عنادل مست وشیــدا

جوانی کاش فایــز بد چوگلشن   ،   که هرساله شدی سرسبز و خضـرا

قشنگ ترین دوبیتی های فائز دشتی

بتا آهسته تر بردار پــــا را   ،   از این دام بلا بردار مـــا را

سراغ نیمه جان داری ز فایز   ،   بیا بستان سرمنت خدا را

غمگین ترین دوبیتی های فائز دشتی

اگر خواهی بسوزانی جهان را   ،   رخی بنما بیفشان گیسوان را

بت فایز اشارت کن به ابروت   ،   بکش تیغ و بکش پیر و جوان را

دوبیتی های فائز دشتی جدید

به رخ جا داده‌ای زلف سیه را   ،   بکام عقرب افکندی تو مه را

که دیده عقرب جراره فایــز   ،   زند پهلو به ماه چهـارده را

نگفتم جا مده بر چهره گیسو
مسوزان اندر آتش بچه هندو؟
بت فایز گمانم ، کافرستی
که با آتش پرستی کرده ای خو؟

...

دلا تا چند در آزارم از تو
گهی نالان ، گهی بیمارم از تو
تو فایز در جهان بدنام کردی
برو ای دل که من بیزارم از تو

...

دو گیسو را به دوش انداختی تو
ز ملک دل دو لشکر ساختی تو
به استمداد چشم و زلف و رخسار
به یکدم کار فایز ساختی تو

...

نسیم ، امشب عجب دفع غمی تو
یقین دارم نه از این عالمی طتو
شمیم زلف یار فایزستی
و یا ز انفاس ابن مریمی تو؟

...

خوش لحان مرغکی وقت سحرگاه
مرا بیدار کرد از صوت دلخواه
زدی هی بال خواندی شعر فایز
که بر تو باد رحمت بارک الله

...

به زیر زلف برق گوشواره
زده بر خرمن عمرم شراره
بیا فایز که از نو آتش طور
تجلی کرده بر موسی دوباره

...

دام از بس که دنبال تو گشته
دل خون گشته پامال تو گشته
مگر در وقت مردن خون فایز
ترشح کرده و خال تو گشته

...

غم و غصه تن و جانم گرفته
فراق یار دامانم گرفته
به کشتی اجل فایز سوار است
میان آب ، طوفانم گرفته

...

پری رویان به ما کردند نظاره
یکی چون ماه و باقی چون ستاره
کمان ابرو و مژگان تیز کردند
زدند بر جان فایز چون هزاره

شعر از فایز