مولف گويد:

مرحوم والد ماجد براي ما نقل كرد: « اوقاتي كه در نجف اشرف مشغول تحصيل بودم همزامان با عصر سلطنت ناصرالدين شاه بود . ابراهيم خان ، مستوفي ديوان اعلا،‌شبي در تهران علما را دعوت كرد . چون همگي جمع شدند . رو به علما كرد و گفت «‌غرض از اين دعوت اين است كه اين روايت پيغمبر صلي الله عليه و اله را شرح دهيد« موتوا قبل أن تموتوا » علما هر كدام بياني كردند . ابراهيم خان از مجلس خارج شد و پس از ساعتي بازگشت در حالي كه برهنه بود و فقط لنگي به كمر داشت و گفت : آقايان ، اين است معناي « موتوا قبل أن تموتوا » اين را گفت و از منزل خارج شد. هر چه تعقيبش كردند، او را نيافتند . او  به نجف اشرف آمد و تا يك سال وارد شهر نشد. فقط مشك را از شطّ‌،آب مي كرد و بين نجف و كوفه سقايي مي كرد. و مردماني را كه از نجف به كوفه رفت و آمد مي كردند، آب مي داد. پس از ين سال وارد شهر شدو به رياضات و عبادات پرداخت.رفته رفته، مقاماتي يافت و مردم عوام نجف مريد او شدند و از او كشف و كراماتي نيز و حوائج و مقاصد خود را از او مي طبليدند. كار او  به جايي رسيد كه منزلش زيارتگاه عرب و عجم شد و عوام دسته دسته به زيارت او مي رفتند . خدم و حشم بسياري براي او فراهم شد ، لكن خواص به او عقيده نداشتند و از او كناره مي گرفتند. گاهي در ميان صحن مطهر در غرفه اي مي نشست و مردم از زن و مرد بر قدم هاي او مي افتادند و مي گريستند.

خلاصه چند سالي به اين منوال بود و عوام از عرب و عجم قيد ارادت او را به گردن نهاده بودند .

شيخ طه عرب (‌از علماي نامور آن روزگار) در صحن مطهر اقامه ي جماعت داشت. شبي مرد عربي آمد و خود را بر سجاده شيخ طه انداخت و گريه و ناله مي كرد و پيوسته مي گفت:« شيخنا اكلتُ الخُرءَ أكلتُ الخُرءَ ) يعني نجاست خوردم . نجاست خوردم. شيخ هم به او ملاطفت كرد و گفت :

چيست پدر من،برادر من؟ و او هي ناله مي كرد و مي گفت: اَكلتُ الخُرءَ) مردم هم هجوم اوردند و به تماشاي او پرداختند. بعضي ميگفتند ديوانه شده و بعضي مي گفتند: به او ظلم شده  .  در اين هنگام شخ طه با اصرار علت را سوال كرد. تا اين كه آن مرد عرب گفت«‌هذا ملعون الوالدين ابراهيم خان» يعني اين ابراهيم خان ملعون مرا اين  چنين گرفتار كرد.

چون اين كلمه ي ناسزا نسبت به ابراهيم خان را بر زبان راند، چشم هاي حاضران بر او خيره شده و دست هاشان بلند كه او را بزنند. اما شيخ طه بر مردم خشم كرد و گفت. « صبر كنيد ببينيم كه او چه ميگويد»
گفت « شغل من سقايي است و براي منزل ابراهيم خان آب مي بردم و پيوسته به او التماس مي كردم كه مرا به مقامي برسان و از آنچه داري به من نيز عطا فرما . اما او جواب مي داد : لياقت نداري و قابل مقام نيستي. مدت يك سال كار من اين بود و آرزومند بودم و او اجابت نمي كرد. تا اين كه روزي گريه كردم و التماس را از حد گذراندم. ابراهيم خان گفت «‌اگر مقامي مي خواهي بايد آنچه گويم اطاعت نمايي و به دستور من عمل كني»

گفتم حاضرم

گفت «‌اكنون برو و امور عيال خود را تأمين بكن بعد بيا كه مدتي نخواهي رفت. رفتم و امور عيالات را تأمين كردم و سپس آمدم . آنگاه مرا به ميان سرداب برد و گفت « حق نداري از اين مكان خارج شوي . شب و روز در اين سرداب باش تا آن كه اجازه ي خروج دهم» او دستوراتي به من داد و گفت« در اول وقت وضو بگير و نماز بخوان» و اذكار و اورادي به من تعليم داد. من به دستور عمل نمودم. خودش براي من آب و غذا مي اورد. من در ميان سرداب تا چهل روز بودم و به دستور عمل مي كردم. پس از چهل روز دستور را تغيير داد و گفت«بايستي بول كني و با بول خود وضو بگيري و نماز بخواني» به اين دستور نيز عمل كردم. تا چهل روز تمام شد. پس از آن دستور تغيير داد و گفت «‌اكنون بايستي با بول خود وضو بگيري و پس از نماز صد مرتبه لعن فاطمه زهرا كني» در اين هنگام باز مرد عرب گفت«  اكلتُ الخُرءَ أكلتُ الخُرءَ» يعني اي شيخ نجاست خوردم و عمل كرد.م. چون سه اربعين تمام شد. ابراهيم خان نزد من آمد و گفت : اكنون وقتي است كه به مقصد برسي. فردا پس از انجام عمل ، از سرداب خارج شو. برو در خارج شهر و آن چه ديدي و به تو گفته شد عمل كن»

چون فردا شد (‌كه امروز باشد) از سرداب خارج شدم و ديدم اوضاع نجف تغيير كرده گويا اين نجف ، آن نجف نيست. كه چهار ماه پيش ديده بودم. رفتم تا از دروازه شهر خارج شدم. باغ بسيار زيبايي ديدم با اشجار و نباتات بسيار و خيلي خوش منظره و در آخر باغ جمعي را ديدم كه نشسته بودند. و منبري نصب شده بود شخصي بر منبر نشسته با هيكلي مخصوص و براي آن مردم سخنراني مي كرد.

من متحيرانه به اطراف مي نگريستم و پيوسته بر تعجب من افزوده مي شد كه در خارج نجف باغي نبوده و اين چه منظره اي است كه من مي بينم؟! رو به طرف آن جمعيت رفتم. چون چشم آن متكلم از بالاي منبر به من افتاد . گفت. «‌مرحبا به بنده ي من منم خدا تو . مرا سجده كن تا به مقاصد خود برسي و تو را مانند ابراهيم خان گردانم»

گفتم : لعن الله الشيطان . خدا شيطان را لعنت كند. به مجرد اين كه اين كلمه را به زبان اوردم، از پشب سر سيلي بر من  وارد شد. افتادم . ديدم ابراهيم خان است . چند لگد به من زد و من مدهوش دشم . پس از مدتي به هوش امدم و ديدم در خارج نجف در ميان آفتاب افتاده ام . نه باغي است و نه كسي را مي بينم. فهميدم كه آن رياضات شيطاني بوده است. اكنون توبه مي كنم. آيا توبه ي من قبول است؟

چون شيخ طه ـ كه از بزرگان علماي عصر بود و در ميان مردم نفوذ داشت ـاين كلمات را شنيد روي به مردم كرد و به زبان عربي خطاب به آنان گفت«‌واي بر شما . چنين كسي را مريد مي شويد؟»

مردم چون اين سخنان را از زبان شيخ طه شنيدند. به خانه ي ابراهيم خان هجوم آوردند تا او را بكشند اما او فهميد و فرار كرد. خانه او را خراب و اموالش را غارت كردند. ولي خود او را به دست نياوردند  اكنون كوچه ابراهيم خان در نجف معروف است.

به نقل از مجله ي مكتب وحي شماره 7/ سال دوم/ مرداد ماه 1388

 

 

علامه حسن زاده آملی در یکی از تالیفاتشان به نام ممدالهمم در شرح فصوص الحکم پرده از مطلبی برمی دارند که شنیدن آن خالی از لطف نیست. ایشان در بیان تاویل آیات سوره مبارکه طه در باب گوساله پرست شدن قوم حضرت موسی(ع) پس از رفتن آن جناب به کوه طور و سپس ماجرای بحث موسی(ع) و هارون(ع) چنین می فرمایند:….

موسی(ع) بواقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از هارون بود. چه اینکه می دانست اصحاب عجل چه کسی را پرستش می کردند. زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود و انچه را حکم فرمود غیر ان نخواهد شد (پس جمیع عبادتها عبادت حق تعالی است و لکن ((ای بسا کس را که صورت راه زد)).

 

بنابراین عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می نمود و قلب او چون موسی اتساع نداشت. چه اینکه عارف حق را در همه چیز می بیند بلکه او را عین هر چیز می بیند (غرض شیخ در اینگونه مسائل در فصوص و فتوحات دیگر زبر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که اهل سرند هرچند به حسب نبوت تشریع مقر است که باید توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت. چنانکه انبیا عبادت اصنام را انکار می فرمودند) این مطلب از کتاب ممدالهمم در شرح فصوص الحکم چاپ سوم صفحه۵۱۴ نقل شد.

 

آنچه مایه تعجب است آنست که این استاد بزرگوار که از بزرگان عرفان وفلسفه زمان هستند در این مطلب داستان مذکور را به شیوه جدیدی طرح می کنند. به ترتیبی که ناراحتی موسی(ع) از گوساله پرست شدن قوم نبود چراکه موسی(ع) می دانست که گوساله سامری خدا بود و مردم در واقع خدا را پرستش می کردند بلکه ناراحتی موسی(ع) به سبب آن بود که هارون(ع) مردم را از گوساله پرستی منع می کرد و این کاری اشتباه بود. این بخش از مطالب کتاب در واقع شرحی است همراه با تایید بر کلمات شیخ اکبر محیی الدین بن عربی صاحب کتاب فصوص الحکم که وی در واقع بیان کننده این نظر می باشد. به همین دلیل در پایان بحث آقای حسن زاده در داخل پرانتز می فرماید که این قبیل مطالب در کلام ابن عربی از جمله موارد مربوط به توحید خواص است که با توحید عوام متفاوت است! توحید عوام انست که پیامبران به مردم می گفتند بت نپرستید. ولی توحید خواص آنست که جمیع عبادتها عبادت حق تعالی است؟!

 

نکته قابل توجه آنست که در ادامه این قصه دستور می رسد که توبه گوساله پرستان قوم موسی(ع) آنست که یکدیگر را به قتل رسانند. چنانکه خداوند متعال می فرماید: و اذ قال موسی لقومه یا قوم انکم ظلمتم انفسکم باتخاذکم العجل فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا انفسکم ذلکم خیر لکم عند بارئکم فتاب علیکم انه هو التواب الرحيم

 

 

 

از افاضات استاد عرفان !! حسن حسن‌زاده آملی:

 

گوساله پرستي بني اسرائيل هم همان عبادت خدا و خداپرستي بود(!!)

 

ممد الهمم در شرح فصوص الحكم  صفحه ي 514 از استاد حسن زاده 

 

چاپ سوم .تهران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي . سازمان چاپ و انتشارات سال1378

 

حسن زاده آملی در یکی از تالیفات خود به نامم‍م‍دال‍ه‍م‍م‌ درش‍رح‌ ف‍ص‍وص‌‌ال‍ح‍ک‍م‌ پرده از مطلبی برمی دارد که خواندن آن خالی از لطف نیست.

 

ایشان در بیان تاویل آیات سوره طه در باب گوساله پرستي قوم حضرت موسی (ع) پس از رفتن آن جناب به کوه طور و سپس ماجرای بحث موسی(ع) و هارون (ع) چنین می فرمايد:

 

موسی(ع) بواقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از هارون بود. چه اینکه می دانست اصحاب عجل چه کسی را پرستش می کردند. زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود و انچه را حکم فرمود غیر آن نخواهد شد (پس جمیع عبادتها عبادت حق تعالی است و لکن ((ای بسا کس را که صورت راه زد)). بنابراین عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می نمود و قلب او چون موسی اتساع نداشت. چه اینکه عارف حق را در همه چیز می بیند بلکه او را عین هر چیز می بیند

 

(غرض  شيخ در این گونه مسائل در  فصوص‌الحکم و فتوحات المكية و دیگر زبر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که اهل سرند هرچند به حسب نبوت تشریع مقر است که باید توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت. چنانکه انبیا عبادت اصنام را انکار می فرمودند)

 

این مطلب از کتاب ممدالهمم در شرح فصوص الحکم چاپ سوم صفحه۵۱۴ نقل شد.
آنچه مایه تعجب است آن است که این استاد بزرگوار که از بزرگان عرفان وفلسفه زمان هستند در این مطلب داستان مذکور را به شیوه جدیدی طرح می کنند. به ترتیبی که ناراحتی موسی(ع) از گوساله پرست شدن قوم نبود چراکه موسی(ع) می دانست که 
گوساله  سامری، خدا بود و مردم در واقع خدا را پرستش می کردند بلکه ناراحتی موسی(ع) به سبب آن بود که هارون(ع) مردم را از گوساله پرستی منع می کرد و این کاری اشتباه بود.
این بخش از مطالب کتاب در واقع شرحی است همراه با تایید بر کلمات شیخ اکبر محیی الدین بن عربی صاحب کتاب فصوص الحکم که وی در واقع بیان کننده این نظر می باشد. به همین دلیل در پایان بحث آقای حسن زاده در داخل پرانتز می فرماید که این قبیل مطالب در کلام ابن عربی از جمله موارد مربوط به توحید خواص است که با توحید عوام متفاوت است!
توحید عوام انست که پیامبران به مردم می گفتند بت نپرستید.
ولی توحید خواص آنست که جمیع عبادتها عبادت حق تعالی است !؟!؟!
نکته قابل توجه آنست که در ادامه این قصه دستور می رسد که توبه گوساله پرستان قوم موسی(ع) آنست که یکدیگر را به قتل رسانند. چنانکه خداوند متعال می فرماید:
و اذ قال موسی لقومه یا قوم انکم ظلمتم انفسکم باتخاذکم العجل فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا انفسکم ذلکم خیر لکم عند بارئکم فتاب علیکم انه هو التواب الرحیم

 

سوره مبارکه بقره آیه شریفه 54

 

------------------

 

اما اصل داستان

 

شرح داستان

 

 کیستی سامری

 

نام اصلی سامری، موسی بن ظفر، و از نزدیکان موسی بود. گفته‌شده‌است که هنگامی که بنی‌اسرائیل از دست فرعونیان گریختند، سامری که کودک بوده‌است، از جمعیت جا ماند. پس از ۸۰ ماه پدر و مادر او که بسیار اندوهگین بودند، او را بر در خانه‌شان یافتند. این شد که بنی‌اسرائیل بر او ارج می‌نهادند.

 

 سامری در نبود موسی

 

درخواست بنی‌اسرائیل از موسی برای کتاب و شریعت باعث شد تا موسی ۳۰ روز برای عبادت به کوه طور برود. موسی، هارون برادرش را در میان قوم به جانشینی گذاشت تا به فرمان او زندگی کنند و به طور سینا رفت. به فرمان خدا وعدهٔ ۳۰ روزهٔ او به ۴۰ روز کشید.[۲] در این هنگام سامری، بنی‌اسرائیل را گرد خود آورد و گفت موسی با هفتاد تن از میان شما بیرون رفته‌است و همه هلاک شدند. اکنون می‌خواهم خدای موسی را به شما بنمایانم.

 

  ساخت گوسالهٔ سامری

 

سامری که زرگر بود، قالبی به شکل گوساله از گل درست کرد و آن را در زیر زمین پنهان نمود. سپس مقداری هیزم بر روی آن گذاشت و به بنی‌اسرائیل گفت هر یک دیناری طلا به آتش بیندازند. آنان حدود ۶۰۰۰ درهم در آن آتش انداختند و همچنان که آتش می‌گداخت، طلاها به درون قالب نفوذ می‌کردند، تا آنکه سرانجام سامری رفت و گوساله را بیرون آورد، و بر زمین گذاشت تا همگان آن را ببینند. سپس مردم را به پرستش آن دعوت نمود.

 

  سخن گفتن گوساله با مردم

 

معروف است که گوسالهٔ سامری بانگی که ملایم گاو است از خود بر آورد. او توانست با این ترفند بیش‌تر بنی‌اسرائیل را گوساله پرست کند. در توجیه صدای گوسالهٔ سامری چنین آورده‌اند:

 

  • سامری با اطلاعاتی که داشت، لوله‌های مشخصی در درون سینه گوساله طلایی کار گذاشته بود که هوای فشرده از آن خارج می‌شد و از دهان گوساله صدایی شبیه صدای گاو بیرون می‌آمد.[۳]
  • گوساله را آن چنان در مسیر باد گذارده بود که بر اثر وزش باد به دهان او که به شکل مخصوصی ساخته شده بود صدایی به گوش می‌رسید.[۴]
  • سامری بعد از ساختن گوساله، مقداری خاک که از زیر پای جبرئیل برداشته بود در جوف آن گوساله ریخت و از گوساله زرین صدای طبیعی بیرون می‌آمد.[۵]

 

بنی‌اسرائیل و گوسالهٔ سامری.

 

چون مردم بانگ گوساله را شنیدند، به یکباره همه سجده کردند و گوساله پرست شدند.[۶] چون بنی اسرائیل گوساله را سجده کردند، سامری گفت: «این خدای شماست و خدای موسی».[۷]

 

بر پایهٔ روایات، همهٔ بنی‌اسرائیل به جز دو گروه از آنان، بر گوساله سجده کردند و گوساله پرست شدند. آن‌ها به دستورات هارون بر خداپرستی توجهی نداشتند. کل بنی‌اسرائیل ۱۲ گروه بودند و هر گروهی حدوداً پنجاه هزار نفر بودند.

 

بر پایهٔ روایات، خداوند آن دو قوم را (که گوساله‌پرست نشدند) شامل رحمت خود گردانید و آنان جدا از دیگران به کنار کوه قاف و در نعمت و خشنودی زندگی می‌کردند.

 

  بازگشت موسی

 

هنگامی که موسی با فرمان‌های خدایی آیات تورات، که بر الواح سنگی نگاشته شده‌بود از کوه طور بازگشت، دید که بیش‌تر قومش گوساله‌پرست شده‌اند. موسی از قوم خشمگین شد و به هارون گفت مگر تو جانشین من در قوم نبودی؟ پس چرا گذاشتی که قوم گوساله‌پرست شوند؟ هارون گفت ای برادر، مرا سرزنش نکن، چون من تنها بودم مرا ضعیف شمردند و به حرف من گوش نکردند. حتی نزدیک بود خودم را نیز بکشند. سپس موسی پرسید چه کسی این گوساله را ساخت؟ گفتند سامری. پس موسی او را خواست و گفت: چه کسی به تو فرمود که فتنه در میان قوم اندازی و آن‌ها را گمراه کنی؟ سامری گفت: به چیزی که دیگران به آن پی نبردند پی بردم و به قدر مشتی از رد پای فرستاده برداشتم و آن را در پیکر گوساله انداختم و نفس من بر من چنین فریب‌کاری کرد.

 

سپس موسی روی به سوی آسمان کرد و گفت: خدایا اگر گوساله را سامری ساخت، پس چه کسی او را بسخن در آورد؟ ندا آمد که ‌ای موسی من او را به سخن آوردم. پس موسی گفت: این جز آزمایش تو نیست هر که را بخواهی به وسیلهٔ آن گمراه و هر که را بخواهی هدایت می‏کنی.[۸]

 

ندا آمد که چون قوم را به هارون سپردی، این شد. آیا نمی‌دانستی که باید قوم را به خدا بسپاری تا در پناه باشند؟

 

هر چند بنی‌اسرائیل به راه آمدند و به حکم تورات رفتار می‌کردند ولی هنوز برخی در گوساله می‌نگریستند. پس موسی سوگند خورد که گوساله را تکه تکه کند و به دریا انداخت.

 

 مجازات بنی‌اسرائیل

 

به این دلیل بنی‌اسراییل مورد خشم خدا قرار گرفتند و چنین شد که به مدت چهل سال در بیابان سینا سرگردان ماندند، تا خداوند آنان را بخشید. بنا به روایت قرآن، سرگرداني قوم يهود در بيابان به خاطر گوساله پرستی نبود، بلكه آنها از فرمان موسی مبنی بر ورود به بيت المقدس سرپيچی و بهانه جويی كردند كه در نتيجه از ورود به بيت المقدس به مدت 40 سال ممنوع شدند[۹]