طریقت نقشبندیه
توضیح:
نگارندة این مقاله كوشیده است به پرسشهای زیر به اختصار پاسخ دهد:
۱. طریقت چیست و چرا لازم است؟
۲. آیا در زمان حضرت رسول(ص) تصوّف و طریقت وجود داشته است؟
۳. چرا اهل طریقت را «صوفی» میگویند؟
نوشتة: مختار امینی
طریقت، در عرف علمای اهل تصوّف، به معنای سلوك و اتخاذ طریقِ تهذیب(پاك كردن) نفس از صفات رذیله است تا انسان بتواند بیشتر به معرفت ذات و صفات خداوند پی ببرد و ایمانی پاك و بیآلایش به حضرت احدیت حاصل و او را چنان عبادت كند كه مورد رضای اوست.
خداوند در قرآن كریم میفرماید: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ (جن و انسان را نیافریدم جز براى آنكه مرا بپرستند). ذاریات/56» و نیز:« وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ... ( هیچ امری به آنان نشده، جز آن كه با اخلاص در دین، خداوند را عبادت كنند).بینه/5» و نیز:« أَلَا لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ... :( آگاه باشید كه آیین پاك و عبادت و دین بی غل و غش تنها از آن خداست) زمر/ 3» و نیز پیامبر اسلام(ص) در حدیثی میفرمایند:« العبادة أن تَعبُدَ اللهَ كأنّكَ تراهُ، فَإنْ لَمْ یكُن تراهُ، فَإنّهُ یراك (عبادت آن است كه خداوند را چنان بپرستی كه گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی،[بدان كه] او تو را میبیند)».
پس تصوّف ـ كه لبِّ قرآن و سنّت است ـ یعنی همین و لازم است كه هر مسلمانی كوشش كند تا به ایمانی راسخ و مستحكم و روشن و پویا، دست یابد و بتواند هرچه بیشتر و بهتر، موجبات رضای حقّ را فراهم سازد و این كار، جز با انجام فرمانها و دستورات آسمانی و عمل به سنّت پاك نبوی و رعایت كامل قوانین شرع مقدّس و فرایض و عبادات روزانه و تمسّك به مرشدی آگاه و كامل و مكمّل ـ كه امری انكارناپذیر و ضروری است ـ میسّر نمیگردد.
انسان بدون وجود راهنما به هیچ هدفی نمیرسد و برای همین است كه خداوند متعال، پیامبران را ـ از آدم تا خاتم(ص) ـ مبعوث فرموده ورسالتی چنین بزرگ (تعلیم توحید و یكتاپرستی و هدایت مردم) به آنها محوّل كرده است.
بعد از اتمام رسالت ـ با بعثت حضرت محمّد(ص) ـ این وسیله، (تعلیم و تزكیه) بر دوش علما و اولیاست تا وسیلة تبلیغ و هدایت انسانها به سوی ذات احدیت باشند و بر مسلمانان لازم است كه برای نیل به این مقصود، علمای كرام را وسیلة تعلیم امور شرع و اولیای كامل و مكمّل را وسیلة تزكیة نفس خویش قرار دهند، به مفاد این آیات شریف:« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ... ( اى كسانى كه ایمان آوردهاید از خدا پروا كنید و به سوی او وسیله بجویید) مائده/ 35» و «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَكُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ (اى كسانى كه ایمان آوردهاید از خدا پروا كنید و با راستان باشید) توبه/ 119)». مفسرّان این معیت و كونیت را (كه در آیه آمده) معیت جسمی و روحی میدانند كه یعنی به دستورات و فرمایشهای آنان ـ كه مبتنی بر شریعت و سنّت است ـ گوش هوش فرادهیم و عزم طاعت و اخلاص جزم كنیم تا به سراپردة مقصود برسیم، چنانكه علامه اقبال لاهوری میگوید:
مینرود تخم دل در آب و گل
بی نگـاهی از خـداونـدان دل
و مولانا جلالالدّین میفرماید:
نفس را هیچ نكشـد جز ظلّ پیر
دامن آن نفس كُش را سخت گیر
و حافظ فرموده است:
قطع این مرحله بیهمرهی خضر مكن
ظلمات است، بترس از خطرِ گمراهی
اكنون پرسشی پیش میآید و آن، این است كه: آیا در عصر سعادت، یعنی زمان حضرت رسول(ص) تصوّف و طریقت وجود داشته است؟ اینك جواب آن:در عصر سعادت، با وجود پیامبر(ص) و نور نبوت، هركس سعادت هدایت را داشت، با به خدمت رسیدن و نظارة جمال و كمالات آن حضرت، قلبش مالامال از ایمان و اعتقاد به خداوند یكتا و سیراب از منبع انوار و فیوضات الهی(حضرت رسول (ص)) و صافی از هرگونه ناصافی میشد و عزمی استوار و همّتی والا و اعتقادی خالصانه برای «مسلمان بودن» مییافت و در لحظه به لحظة زندگی، قدم به قدم «عمل و قول و تقریر» آن حضرت را سرمشق خود قرار میداد؛ این نعمت بزرگ و این موهبت الهی، با غروب خورشید وجود آن والا مقام، رو به كاستی نهاد. امّا این كاستی چنان نبود كه باعث تفرقه و اختلاف و شكاف عقیدتی میان مسلمانان بشود و وجود پربركت آل و اصحاب كرام پیامبر(ص) عموماً و خلفای بزرگوار آن حضرت خصوصاً ـ كه خود دربارهاشان فرموده است: « علیكم بسنّتی و سنّة الخلفاء الرّاشدین الهادین المهدیین(بر شما باد (پیروی از) سنّت من و سنّت خلفای راشدین راهنما و هدایت شده» ـ خود سبب دلگرمی و تعلیم و تزكیة طالبان حق بود و این حالت ـ البتّه در مقیاسی محدودتر ـ تا زمان تابعین هم ادامه داشت و در همة این دورانها، مجال و ضرورت آن نبود كه شخصی معین، به ارشاد و هدایت مردم بپردازد؛ امّا پس از این دورهها و تقریباً سالهای میانین سدة دوم هجری علل زیادی و از جمله پدید آمدن بدعتها و منكرات و عقاید انحرافی و حسّ دنیا دوستی و ازدیاد معاصی سبب شد كه پرورش یافتگان صحابه و تابعین، از مردم كنارهگیری كنند و به عبادت بپردازند و مانند ستارگانی در شبهای تاریك، نمایان و مشهور شوند؛ بالطّبع كسانی كه مایل به عبادت و تزكیه و فراگیری دین بودند، در اطراف اینان گرد میآمدند و هركدام از اینها هم، برابر كتاب و سنّت و اجتهاد و آموختههای خویش، آداب دین را به مردم میآموختند و آنان را در راه تزكیة نفس و « جهاد اكبر» راهنما میشدند.
بدین منوال بود كه در طول زمان، طرایق و مذاهب مختلف پدید آمدند كه از میان آنها، پنج طریقة مستقل و بزرگ، به فاصلة زمانی مختلف، ظهور كردند كه به علّت نزدیكی بیشتر به كتاب و سنّت پایدار ماندند و به «طرایق پنجگانه» مشهور شدند كه عبارتند از: " قادریه، نقشبندیه،كبرویه، سهروردیه و چشتیه" .
هر طریقه برای مریدان و پیروان و طالبان خود، دستورات و افعال خاصی دارد كه مطابق با شریعت و مبتنی بر سنّت است(و چنانكه كسی خود را به این طرایق نسبت دهد و عمل او خلاف شریعت و سنّت باشد، مدعی و گمراه است)؛ هدف طرایق، جلب رضای حق، تهذیب اخلاق، پرداختن به معروف و دوری از منكر و پرهیز از هرگونه خودپسندی و بدبینی است؛ چنانكه شیخ اجلّ سعدی میگوید:
مقامات مردان به مردی شنو
نه از سعدی از سهروردی تشنو
مرا شیخ دانای مرشد «شهاب»
دو انـدرز فـرمــود بر روی آب
یكی آن كه در جمع بدبین مباش
دوم آن كه در نفس خودبین مباش.
در زمان پیامبر(ص) عدهای از تنگدستان صحابة مهاجرین، بر سكّوی مسجد مدینه زندگی میكردند، كه آنان را «اهل صفّه (سكو نشينان)» مینامیدند، رسول اكرم(ص) خود به آنان غذا میداد و یاران نیز از این عمل پیامبر(ص) پیروی میكردند. «شیخ حسن بصری» از بزرگان تابعین، میگوید: « لقد ادركتُ سبعین بدریاً كان لباسهم الصّوف( هفتاد نفر بدري(اهل بدر،اصحاب شركت كننده در جنگ بدر ) را ديدم و حضور ايشان را دريافتم كه لباس آنان پشمين بود)»؛ نیز صوفیه برای دوری دنیا و زخارف و تعلّقات و ظواهر آن، زهد و تقوی پیشه میكردند و لباس پشمی(صوف) میپوشیدند.
در اینكه چرا به اهل دل،«صوفیه یا متصوّفه یا اهل تصوّف» گفته میشود، اختلاف وجود دارد؛ عدّهای برآنند كه اینها منسوب به اصحاب صفه هستند چون مانند آنها زندگی میكنند، برخی میگویند كه علّت این نامگذاری، پوشش آنان بوده است و بعضی معتقدند كه چون این گروه از ناپاكیها پاك و از ناصافیها، «صاف» شدهاند و صفا یافتهاند، صوفی خوانده میشوند (1).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ یكی از منابع اصلی این مطلب، جلد اوّل كتاب «یادی مهردان» از علامه ملا عبدالكریم مدرّس بوده است.
نگاشتة: عبدالستار نقشبندي
مقدمه
وَ لاتَـطْرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَّبَهُمْ بـِاْلْغَداةِ وَاْلْعَشيِّ يُريدونَ
وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابـِهِمْ مِّنْ شَيْءٍ وَما مِنْحِسابِكَ
عَـلَيْهِمْ مِّنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ اْلْظّالِمِين.
الإنعام 52.
و كسانى را كه پروردگار خود را بامدادان و شامگاهان مىخوانند در حالى كه خشنودى او را مىخواهند مران، از حساب آنان چيزى بر عهدة تو نيست و از حساب تو [نيز] چيزى بر عهدة آنان نيست ؛ ايشان را برانى، از ستمكاران باشى .
سورة مباركة الأنعام آية52.
آنچه موجب شده است كه برخي، به مخالفت با عرفان و ملامت ومذّمت عارفان، برخيزند،عدم شناخت عرفان، فهم نكردن اقوال واحوال عارفان و قياسهاي نادرست بوده است:
اصطـلاحاتي است مر ابـدال را
كـه نباشد زان خبر اقـوال را (1) و
جمله عالم زين سبب گمراه شد
كم كسي زابدال حقّ آگاه شد
گفتـه: اينك ما بشر ايشان بشر
ما وايشان،بستة خوابيم وخـور
هـمسـري با انـبيا برداشتنـد
اولـيا را همچو خود پنداشتند
ايـن ندانستـند ايشان از عمـی
هست فرقي درميان بيمنتها (2)
از ديگر سو،صوفينمايان و مدّعيان نيز،كار پاكان را قياس از خود گرفتند وحرفهاي آنان را دزديدند و به خامان فروختند:
زين لسانالطّير،عام آموختند
طمطراق وسروري اندوختن، (3)
آنگاه در زيِّ اهلِ صلاح، به فساد پرداختند و چون ديو،سَليمان را، به سُليمان، بدگمان ساختند:
ديو برشبهِ سـُليمان كرد ايـست
علمِ مكرش هست وعُلِّمناش نيست (4)
پوشيده مرقّعاند از اين خامي چند
بـگرفته زطامات الف لامي چند
نارفته رهِ صدق و صفا گامي چنـد
بدنـام كنـندة نكـونامـي چنـد (5)
ظاهربينان، ندانستند كه :
صورتِ آواز مرغ است آن كلام
غافل است از حال مرغان مردِخام(6)
وبه انكار احوال و ردِّ اقوالِ عزيزانِخدا برخاستند و همه را،چون آن مزوّران پنداشتند وبدينسان،آتشِ مخالفت وعناد با عارفان،شعلهورتر شد واين نداها، ناشنيده ماند:
نه هر كه مرقّع درپوشد و پنج نماز كند صوفي بُوَد... (7)
صوفي آن صورت مپندار اي عزيز
همچو طفلان تا كي از جَوز ومويز
جـسمِ ما جوز ومويز است اي پسر
گرتو مَـردي زين دوچيز اندرگذر(8)
حـرف درويشـان ونكتـة عـارفـان
بسـتهاند ايـن بيحيايان بر زبان (9)
از هـزاران انـدكي زيـن صوفياند
بـاقـيـان در دولـت او ميزيـنـد (10)
بههرروي،عرفان،راهِ عاشقي است و عاقلانِ بيدرد هماره عاشقان راآزردهاند واين«... عجب اشارتي است كه اين بناي عشقبازي برملامت نهادند:
عشق،آن خوشتركه با ملامت باشد
آن زهد بود كه با سلامت باشد
اوّل ملامتيي كه در جهان بود،آدم بود و اوّل ملامت كنندهگان ملايكه بودند... جانِآدم با زبانِ حال با حضرتِ كبريايي ميگفت: ما، بارِامانت به رَسن ملامت در سُفت جان كشيدهايم و سلامت فروختهايم و ملامت خريدهايم،ازچنين نسبتها باك نداريم.هرچه گويند،غم نيست!
بـل،تابدرند پوستيـنم هـمه پـاك
ازبـهر تـو اي يار عـيار چالاك
در عشق،يگانه باش ازغير چه باك
معـشوقه تو را و بر سرِ عالم خاك (11)
آري « خلق،درانكار احوالِ صوفيان ـ آنكه دانشمند است و آنكه عامي ـ همچون كودكاناند،كه چيزي را كه هنوز بدان نرسيدهاند، منكرند... كار صوفيان كاري عظيم با خطر است،وبهغايت پوشيده، ودر هيچ چيزچندان غلط راه نيابد كه دراين. (12)»و از اين روست كه بزرگان گفتهاند: به كوي عشق منه بيدليل راه قدم... وقطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن (13) و
پيررا بگزين كه بي پيراين سَفَر
هست بس پُرآفت و خوف وخطر(14)»؛ و راست آن است كه تصوّف و « هر مذهب كه درعالم است همه را اصلي راست هست... چون كسي كه هيچ سلوك نكرده بوَددرآن تصرّفي كند،لابد از آنجا در غلط افتد... مِن حَيثُالتّحقيق،همة مذاهب چنين است،از ناقلان بَد افتاد ،وَ ما آفةُالاخبار الّا رواتها (15)»...
اميد كه اين مختصر، ما را اندكي به ميانة عارفان با شريعت،آشنا سازد وناروايي نسبتهايي را كه برخي، به اولياء ميدهند،آشكار.
ومن الله التّوفيق
عارفان ، پيروان واقعي پيامبر(ص)
همة عارفان، اتّفاق دارند كه پيمودن راه وصول به جانان جز با تبعيّتِ كامل ازپيامبر عظيم الشأن اسلام (ص) ميّسر نيست،اين بزرگان،هماره به پيروان خويش وهمة آدميان توصيه كردهاندكه براي نيل به سعادت وخوشبختي در اين و آن جهان، پيرو و مطيع وگوش به فرمان خاتم پيامبران شوند و عقلهاي جزئي خويش رادر پاي او كه عقلِ عقل است قُربان كنند:
جز به دست ودل محمّد نيست
حـلّ و عـقـدِخـزيـنـةاسـرار
درطريق رسول دسـت آويـز!
بـر بـساط خداي پاي افشار! (16)
عقل قُربان كنبه پيشِ مصطفا
حسـبيالله گـوكـه اللهام كفـا(17)
مُحال است سعدي كه راهِ صفا
توان رفت جز در پي مصطفا (18)
و رمز بهروزي و پيروزي آنان همين بود:
بختِ جوان يارِما،دادنِ جان كارِ ما
قافله سالار ما، فخرِ جهان مصطفاست(19)
هركس از قافله سالار سرپيچي كند يا بخواهد بيسالار و تنها در اين راه قدم نهد نه تنها راه به جايي نميبرد بلكه دربيابان طعمة دَدان ميشود و گرفتار ِدست ديوان و شيطان:
هر كه تازد سوي كعبه بيدليل
همچو اين سر گشتگان گردد ذليل (20)
هر كه او بي سر بجنبد دُم بود
جنبشش چـون جنبشِ كـژدُم بـود (21)
اينك،نمونههايي بيشتر از توصية اوليا به پيروي از سرور انبياء(ص) و تقيّد به شريعت غرّا نقل ميشود :
ـ امام عبدالقادر گيلاني (متوفّاي560 هـ .ق)، ميفرمايد:« يا قوم! آمنوا بهذا القُرآن واعْمَلوا بِه و اخلصوا في اعمالكم،لاتراءَوا و لاتنافقوا في اعمالكم...اطيعوا الرّسول و اقبلوا منه ما يأتيكم به من الأمر والنّهي... اتّبعوا الرّسول صلّي الله تعالي عليه وسلّم في اقواله و افعاله سمعوا قول الله عزّ و جلّ: وَما آتاكُمُ الرَّسول فَخُذوه وَ ما نَهاكُم عَنهُ فَانْتَهُوا....عليكم بالإتّباع مِن غير إبتداع،عليكم بمذهب السّلف الصالح،امشوا في الجادّة المستقيمه،لاتشبيه ولاتعطيل،بل اتّباعاً لسنة رسول الله صلّيالله عليه وسلّم من غير تكلّف و لا تطبّع و لاتشدّد و... .عليك بموافقة الشّرع في جميع احوالك.(22) »
اين بزرگ، عارفان را اينگونه توصيف ميكند:« القوم طَوَوا فراشَ الدّنيا و تنحوا عنها و قامو بين يدَي مولاهم واشتغلوا بخدمتهم مع خدمة،يأخذون منها تزوداً لا تنعماً بل يفعلون ذلك ضرورة يقومون بنيّاتهم علي العبادة ويحصون فروجهم من كيد الشيطان و مكره،يمتثلون ربّهم عزّوجلّ و يتّبعون سنّة نبيهم صلّي الله تعالي عليه وسلّم،كلّ شغلهم في امتثال الأوامر واتّباع السنّة... . (23) ».
ـ دركتابِ" البرهانالمؤيّد " از شيخ سيّد احمد رفّاعي عارف متوفّاي هـ .ق.آمدهاست:«طلبُ القُـربِ بِلا اعمال مُحال وايُّ مُحال!...اطلبوا اللهَ بِمُتابعة رسوله(ص) ايّاكم وسلوك طريقالله بالنَّفس والهَوي، فَمَن سَلَكَ الطّريق بنفسه ضَلّ في اوّ ل قدمٍٍٍِ... عظِّمواشأن نبيّكُم(ص) هوالبرزخ الوسط[(المراد انّه (ص) هو الوسيلة و الواسطة بين الحقّ و الخلق)] الفارق بين الخلق والحقّ،عبدالله،حبيب الله،رسولالله،اكملُ خلق الله،افضل رُسُلِ الله،الدّال علي الله...و من اتَّصَل به اتّصَل و من انفَصَلَ عنه انفَصَل،قال صلوات الله وتسليماته عليه:«لايؤمنُ احدكم حتّي يكون هواه تبعاًًًًًًًًًًًًًً لِماجـئتُ بِهِ...» ودر جاي ديگر آمده:«كل اﻵداب منحصرة في متابعة النّبي(ص)قولاً و فعلاً و حالاً و خلقاً،فالصوفيّ:تدلّ علي مقامه،زِنُوا اقواله وافعاله واحواله واخلاقه بميزان الشّرع...من التَزَم اﻵداب الظّاهره،دَخَلَ في جنسيّةالقوم،وحسب في عِدادِهم ومن لم يلتزم اﻵداب الظّاهره ،فَهُوَ فيهم غير...(24) ».
ــ خواجه امام ابو ابراهيم بن محمد مستملّي بخاري، شارحِ كتاب« التعرّف لمذهب التصوّف» مينويسد:
«اجماع است اين طايفه[(صوفيه)]رابرآنكه هرچه خداي تعالی فريضه كرد بربندگان اندر كتاب خويش؛ وهرچه پيغامبرـ عليهالسّلام ـ واجب كرد، فريضهاي است واجب و حتمي است لازم عاقلان وبالغان را... نشايد باز ايستادن و روا نباشد اندر وي سستي كردن به هيچ روي از رويها مر كسي را از مردمان هرچند صدّيق باشد يا ولي باشد يا عارف باشد، هرچند به مرتبت به نهايت رسد و به برترين درجتها رسد و شريفترين مقامها يابد و به برترين منزلتها رسد.جملة اين سخن كه ياد كرديم آن است كه ازبنده، آداب شريعت نيفتد به هيچ حال(25)».
ـ در " اسرارالتّوحيد "آمده است:« وشيخ ما ابوسعيد، قدّسالله روحه العزيز،گفته است كه « هرچه ما خوانده بوديم و در كتابها ديده يا شنيده يا نبشته كه مصطفي،صلّي الله عليه وسلّم،آن كرده است يا فرموده،آن بجاي آورديم...»...وهمچنين سيرت جملة مشايخ همين بوده است وهمه عُمر سُنَن مصطفي را،صلوات الله عليه،و نوافلي كه وِرد ايشان بوده است بر خويشتن واجب داشتهاند. (26) ».
ــدركتاب"مرصاد العباد"از شيخنجمالدينرازي ميخوانيم:« فلاسفه را از اينجا غلط افتاد... كه متابعت انبياء واجب نداشتند... پنداشتند همه خود عقل است... ندانستند كه وراي عقل آلاتي ديگر است انسان را هزار باره از عقل شريفتر،چون:دلِ حقيقي و سرّ و روح و خفيّ، و به عقل،ادراك اين آلات نتوان كرد، و آن را پرورش به عقل نتوان داد كه عقل خود ابتدا از ادراك خويش عاجز است و در خود معلول ومريض است. اين جمله، محتاج طبيب شارعاند،تا از قانون شريعت معالجة هر يك بصواب بفرمايد،چون جمعي از اهل ضلالت را ديدةبصيرت به چشمبندِ شقاوت بر بستند،ازديدِ خاصيّت شرع وشريعتِ انبياء محروم ماندند، به استهزاء و استخفاف بدان نگريستند و به خوشآمدِ عقل و سرگشتگي آن مغرور شدند... (27) ».
ــ در كتاب "مصباح الهدايهومفتاح الكفايه"از شيخ عزّالدّينمحمودكاشاني نيز ميخوانيم:«... ايمان به مثابت نورِ مصباح است و عمل،به مثابت زَيْت. همچنان كه نورِ مصباح به اتّصال امدادِ زَيْت مُتزايد و روشن ميشود، نورِايمان نيز به مدَدِ زيتِ عمل مُتزايد و روشن باشد... (28) ».ازاين سخن برميآيد كه:همچنان كه چراغ، براي روشن ماندن به روغن احتياج دارد، حفظ ايمان نيز به عمل و اجراي احكام شريعت بستگي دارد وقطعِ انجام اعمال، مساوي با خاموشي چراغِ ايمان است؛ به تعبيري ديگر و به قول مولانا:
اين نـمـاز و روزه وحـجّ وجـهاد
هم گـواهي دادنـست از اعتقاد (29)
گفـت:واسجُدواقتـرب يزدانِ مـا
قُربِ جان شـد سجدة اَبدانِ مـا(30)
گفت پيغمبر:ركوع است و سجود
بـردر حـق كـوفتـن حلقة وجود
حـلـقة آن در هـرآنـكـو ميزنـد
بهرِاو،دَولت،سَـري بـيرون كنـد (31)
ـ از بهاءالدين نقشبند (718 تا791هـ.ق.)پرسيدند:« شمارا به چه توان يافت؟ فرمودند: به متابعت رسول(ص) (32) »، همين بزرگوار،ازخواجه عبدالخالق غجدواني(متّوفاي575 هـ.ق.) نقل كرده است كه وصيت كرده:«درهمة احوال قدم بر جادة شريعت واستقامت امر و نهي ميبايد نهاد و عمل به عزيمت و سنّت ميبايد كرد واز رخصتها و بدعتها نيك دور ميبايد بود و در همة احوال و افعال و اقوال،احاديثِ مصطفي(ص) را پيشواي خود ميبايد داشتن ودايماً متفحّص و متجسّس از اخبار رسول(ص) وآثار صحابة كرام او(رض) ميبايد بودن ودر عمل به موجب آن كوشيدن. (33) ».
ــ مولاناخالد نقشبندي(1193-1242 هـ.ق.) مينويسد:«وصيّت كلّي اينكه ظاهراً و باطناً سرِ مويي به قدر مقدور، عروةالوثقاي شريعتِ غرّا را از دست ندهند،كه بدون اتّباع آن سرورِ عالم، شاهراه ترقّي مسدود است. (34) ».جانشين و خليفة او شيخ عثمان سراج الدّين نقشبندي (1195-1283 هـ.ق.) نيز، در نامهاي به پيروان خويش و مردم كُردستان، يادآوري ميكند كه: « ...بناي اين طريقة مباركة نقشبنديّة مجدّديّه را ـ قدس اللهاسرار ساداتها العليّه ـ بر اتّباع سُنَن سنيّة مصطفويّه علي مصدرها السّلام والتّحيّه نهادهاند، و مبتدعات و مخترعات را به هيچ وجه من الوجوه در آن بارگاه رفيع بار نداده... . (35) ».
همو، در اوّلين وصيّت از وصاياي دهگانة خويش مينويسد:« معلوم ايشان [(مريدان)] باد كه بناي هر طريق از طرق موصله، بر اتباع سنّت سَنيّه واجتناب از بِدَع سيئة غيرمرضيّه است. (36) »؛ونيز به يكي از خلفاي خود ـ در اجازهنامةارشاد او ـ مينويسند:«... و از جادة شريعه اجتناب را از خود و مريدان خود قبول ننمايد، و از بدعت ـ مهما امكن ـ اگر چه بدعت حسنه هم باشد، مُجتنب باشند. (37)».
با خواندن اين مطالب ممكن است اين سؤال پرسيده شود كه:« اگر چنين است وعارفان تابع سنّت وشريعتاند پس دليل مخالفت فقها با آنان چه بوده وچرا گفته ميشود كه عرفا، قائل به اسقاطِ تكليف هستند؟».
در پاسخ به اين سؤال شايد بتوان گفت:اوّلاً:كسي سخن عارفان را درك ميكند، كه خود سلوك كردهباشد، همانطوركه سخن عالمان را نيز مردمِ عوام نيك درنمييابند آري:
هركه شد محرم دل درحَرَم يار بماند
وآنكه اين كار ندانست در انكار بماند (38)
فقيهانِ غيرعارف،اين سخنان را درك نميكردند و گمان ميكردند عارفان بر خلافِ شريعت عمل ميكنند،همانگونه كه حضرت موسي(ع) كارهاي حضرت خضر را نادرست ميدانست وهنگامي كه از سرّ آن كارها باخبر شد دست از مخالفت برداشت.ثانياً: سخنان اولياء گاهي موجب گمراهي افراد ميشود ـ همانطور كه خداوند دربارة قرآن فرموده است:«يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهدي بِهِ كَثيراً (39)» ـ و اين به آن دليل است كه گروهي اين سخنان را ميشنوند و ميكوشند با تفكّر، آنها را دريابند وچون فهمِ اقوال واحوال عارفان، بدون سلوك، مشكل است، لاجرم در مورد آن دچار اشتباه ميشوند و گمراه:
چون صفيري بشنوي ازمرغِ حـقّ
ظـاهرش را يادگيري چون سَبَق
وانگـهي ازخود قيـاسـاتي كنـي
مَـرخـيال محض را ذاتي كني... (40)
لـحنِ مرغان را اگـر واصف شوي
برُ مراد ِمـرغ كَـي واقـف شوي؟
گـر بيـامـوزي صــفيـر بـلبـلـي
تو چه داني كو، چه دارد با گُلي؟
ور بداني باشـدآن هـم از گمـان
چون زلَب جنبان گمانهاي كَران (41)
في المثل كسي« انالحقّ» رادرمييابد كه فاني شده باشد وگرنه«إنَّ الظَّنَّ لا يُغني مِنَ الحقِّ شَيْئاً (42)»:
كي شود كشف از تفكر اين اَنا
آن اَنا مكشوف شد بعد از فنا
ميفتـد ايـن عقلها، در افتقاد
در مـغاكيّ حـلول و اتّحـاد... (43)
عارفان، ميدانستند كه حالِ آنان را ديگران درنميبابند از اين رو:
با كنايت رازهـا با هـم دگر
پست گفتندي به صد خوف وحذَر
راز را،غيرخـدا، مـحرم نبود
آه را، جز آسمـان، هـمـدم نـبود
اصطـلاحاتي ميان همدگر
داشـتـنـدي بـهـرِ ايـرادِ خــبـر... (44)
و هنگامي كه احوال وسخنان آنان مورد سؤال واقع ميشد،ميكوشيدند با امثال اين جملات از پاسخ گفتن بپرهيزند:
ـ صفتِ بادة عشقش زِ منِ مست مپرس!
ذوق اين مَي نشناسي به خدا تا نچشي (45)
ـ پرسيد كسي كه:عاشقي چيست؟
گفتـم كـه چـو مـا شوي بدانـي
ـ بادة او در خور هر هوش نيسـت
حـلقة او سخرة هرگـوش نيست (46)
ـ در نيابد حـالِ پخته هيـچ خـام
پس سخن كوتاه بايـد و السّـلام (47)
ـ من چه گويم يك رگم هوشيار نيست
شـرحِ آن ياري كه او را يار نيست (48)
لا تـُـكَلِّفـني فاِنّـي في الفَنا
كَلّت اَفـهـامـي فـَلا اُحصي ثَـنا (49)
ـ ايشان را ايشان دانند.
ـ آنكه ميپرسيد از بيتابي ما چون وفا
حالتي داريم جانا درخور تقرير نيست (50)
ـ ...ترا هنوز بوي شير از دهن ميآيد،با تو چه توان گفت؟ (51)
ـ ...ترا با سخن عاقلان و سخن محقّقان چه كار؟! (52)
ـ اگر كسي به كمال عشق رسد، بيند آنچه بيند،كه حقيقتِ عشق،حكايت را نشايد! (53)
با همة اينها، گاهي اوليا در مقابل اصرار ديگران، ناگزير شدهاند به سؤالات پاسخ گويند،امّا، بايد بدانيم كه اين پاسخها فراخورِ فهم پرسندگان بوده و حقيقتِ آن احوال و شرحِ اصطلاحاتِ ابدال،دراين پاسخها واقوال گنجانده نشده ونميشود و همين است دليل گونهگوني روايات واختلافِ اقوال و شروحي كه در كتب بزرگانِ عارف ديده ميشود؛چنانكه گاهي يك عارف، در جواب يك سؤال چند پاسخ متفاوت وگاه متضاد ارائه ميكند.چرا چنين است؟"مثنوي" پاسخ ميگويد:
عقل، در شرحش چو خر در گِل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت (54)
... حالِ من، اكنون برون از گفتن است
ايـنچ ميگـويـم نـه احـوالِ مَـنَـست (55)
اينچ ميگـويم به قـَدر فـهـم تـوسـت
مـُردَم انـدر حـسـرتِ فـهـم درسـت (56)
نـقش مـيبيني كـه در آيـينهايـســت
نقش توست آن، نقشِ آن آيينه نيست
دَم، كـه مَـردِ نـايـيي انـدر نـاي كـرد
در خـور نـاي اسـت نـه درخوردِ مرد (57)
اين را نيز نبايد فراموش كرد كه برخي عارفانِ اهل سُكر«در مستي شطحيات گفتند،وجهان علم بر هم كردند،وپاي از جادة رسوم بيرون نهادند، و صرف ربوبيّت بر جهان آشكار كردند... بيرَسمانِ زمانه، آن بديدند و اين بشنيدند، از آن گمراهي، بعضي را بكشتند، و بعضي را بسوختند؛اين شوخانِ جاهل، از سَرِ حَسَد،در خونِ آن سَبك روحان،سعي كردند، و آن پاكان حضرت را ـ به دستِ ناپاكانِ اوباش، باز دادند ـ تا از سرِ غوغا،آن شاهانِ راست نهاد را برنجانيدند؛ از بدايت تا نهايت،انبياءو اولياء را اين گرانجانان درّاعه و دَستار پَرست از حسد به دستخون باز دادند، آه از دست اين ناتمامان!... (58) »:
گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد (59)
***
ادامه دارد
در بخش دوم دربارة مفهوم « ملامتي بودن» و « اسقاط تكاليف» سخن رفته است.
...................................................
پانويسها
.مثنوي معنوي،به تصحيح قوامالدّين خرّمشاهي،دفتراوّل،بيت3409. 2.مثنوي،دفتراوّل،ابيات264-267. 3.همان،دفترششم،بيت4010 .4.همان،همان دفتر،بيت4013. 5.مرصادالعباد،ص.317. 6.مثنوي، دفترششم،بيت4011. 7. كيمياي سعادت،جلد اوّل،ص.461. 8.همان،دفتردوم،ابيات199-200. 9.همان،دفترچهارم،بيت1703. 10. همان،دفتردوم،بيت534. 11. مرصادالعباد،ص.81 با اندكي تصرّف.12.كيمياي سعادت،جلد اوّل، صص.481و487-488. 13.دومصرع از دوبيت خواجة شيراز،حافظ؛تمام دو بيت چنين است:به كوي عشق منه بي دليل راه قدم/ كه من به خويش نمودم صد اهتمام ونشد.ـ قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن/ ظلمات است بترس از خطر تنهايي.14.مثنوي،دفتراوّل،بيت2943. 15.ازنامههاي شيخ عينالقضاة همداني،به نقل ازخاصيت آينگي،ص.257.
16.دو بيت از حكيم سنائي غزنوي.17.مثنوي،دفترچهارم،بيت1408. 18.ازشيخ سعدي است.19.ازديوان كبيرمولانا جلال الدّين.20.مثنوي،دفترسوم،بيت589. 21.همان،دفترچهارم،بيت1430. 22.الفتح الرّباني و الفيض الرّحماني،صص.84 ،207،186،47-48و128. 23.همان،صص.130-131. 24. البرهان المؤيّد،صص.23-24و30. 25. شرح التعرّف لِمذهبِ التَّصوف،جلد دوم،ص.659. 26.اسرارالتّوحيدفي مقامات الشّيخ أبي سعيد،ص.22. 27 .مرصادالعباد،صص.200 و201. 28. مصباح الهدايه،ص.285 . 29. مثنوي،دفترپنجم،بيت183. 30 .همان،دفترچهارم،بيت11. 31.همان،دفترپنجم،ابيات2048 و2049. 32.انيس الطّالبين و عدّة السّالكين،ص.142. 33.همان،ص.89؛نيز،مراجعه شود به مقدمه مصحّح همين كتاب تحت عنوان:سيري د رتصّوف،بخش شريعت وسنّت،ص.30. 34.يادي مهردان(تذكار الرّجال)،جلد اوّل، ص.288. 35.يادي مهردان،جلد دوم،ص.52. 36.همان،ص.57. 37.همان،ص.323. 38. از خواجة شيراز است. 39.بخشي از آيه26 سورة مباركة بقره. 40.مثنوي،دفتر اوّل، ابيات 3408 ـ 3407.
41.همان،همان دفتر ابيات 3359 ـ3357 .42.بخشي از آيه36 سورة مباركة يونس. 43. مثنوي،دفترپنجم، ابيات4147ـ4146 . 44.همان،دفترششم، ابيات 4009ـ4007 . 45. از شيخ عبدالرّحمن جامي است. 46.مثنوي،دفترپنجم،بيت1915. 47و48و49. .مثنوي،به ترتيب: دفتراوّل، بيت 18؛همان دفتر،بيت130؛همان دفتر،بيت128. 50.بيت،از حاج شيخ عبدالرّحمن ابوالوفاي نقشبندي ـ از مشايخ كردستان و فرزند شيخ سراج الدّين ـ است؛يادي مهردان،ص.122. 51.ازنوشتههاي شيخ عينالقضاة همداني به يكي از مريدانش؛به نقل از كتاب فرزانگان،ص.99. 52.ازكتاب انيس التّائبين شيخ احمد جام(ژنده پيل)،به نقل از فرزانگان،ص.107. 53.از كتاب صوفي نامة شيخ عبادي؛به نقل از فرزانگان،ص.125. 54.مثنوي،دفتر اوّل،بيت115. 55.همان،دفتر دوم،ابيات1791-1792. 56.همان،دفتر سوم،بيت2098. 57.همان،دفتر دوم،بيت1793. 58.شرح شطحيات،شيخ روزبهان بقلي شيرازي؛به نقل از فرزانگان،صص.141-142. 59.ازخواجه حافظ است.