تیمور لنگ وفتح هندوستان
فصل بیست وچهارم سرزمین عجائب یا هندوستان
روزی که من عزم هندوستان را کردم می توانستم از تمام کشورهائی که سلاطین و حکام آنها تحت اطاعت من بودند قشون بخواهم و با یک سپاه بزرگ بالغ بر چندصدهزار سرباز راه هندوستان را پیش بگیرم. اما رسیدگی بیک سپاه چند صد هزار نفری آنقدر مشکل میباشد که می توان گفت محال است چون نمیتوان آذوقه سربازان و علیق اسب ها را فراهم کرد و هنگامی که هوا نامساعد می شود نمیتوان سربازان و اسبها را در محلی که سرپناه باشد جا داد. من در اکثر جنگها بیش از یکصدهزار سرباز با خود بسوی میدان جنگ نمی بردم و در جنگ هندوستان نیروی من با سربازانی که (ابدال کلزائی) پادشاه کشور (غور) آماده کرد یکصد و بیست هزار تن بود و یک قشون یکصدهزار نفری قشونی است که در همه جا غیر از بیابان های بی آب و علف میتوان برای آن آذوقه و علیق و آب فراهم کرد.
اما نمیتوان در همه جا برای یک قشون چند صدهزار نفری آذوقه و علیق و آب فراهم نمود و اگر بتو ای مرد، که سرگذشت مرا میخوانی بگویند که قشون سلم دو کرور سرباز بود باور مکن زیرا نمیتوان آذوقه و علیق دو کرور سرباز را فراهم کرد.
من با قشون خود از سمرقند براه افتادم و هنگام حرکت سر بر آسمان کردم و گفتم خدایا تو میدانی
من از شمشیر و سنان و مرگ بیم ندارم و آنچه بتو می گویم ناشی از ترس نیست من میدانم که خوابگاه یک مرد میدان جنگ است، و مرد باید در کارزار بمیرد ولی اگر از این سفر مراجعت کردم و عمرم باقی ماند تا بسمرقند برگردم در این شهر برای پرستش تو، ای خداوند، یک مسجد بزرگ خواهم ساخت. سپس پا در رکاب گذاشتم و براه افتادم و از کابلستان گذشتم و به (غور) رسیدم و در آنجا جیره شش ماه بیست هزار سرباز غوری را که باید با من بهندوستان بیایند پرداختم و (ابدال کلزائی) هم به قشون من ملحق گردیده و راه اسکندر (یعنی قندهار) را پیش گرفتیم.
در آن سفر تمام سرداران من بودند غیر از (قره خان) که در سمرقند دخترم (زبیده) را باو دادم و رسم ما این است مردی که زن میگیرد تا مدت سه ماه از جنگ معاف است چون میباید اوقاتش را با زن خود بگذراند (قره خان) بمن گفت بعد از سه ماه براه خواهد افتاد و در هندوستان بمن ملحق خواهد گردید. قبل از این که به اسکندر برسیم امیر اسکندر، ده فرسنک باستقبال من آمد و هزار سکه زر پیشکش کرد. من شنیده بودم که امیر اسکندر مردی است کم بضاعت و لذا برای
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 283
این که هدیه او را برنگردانیده باشم یک سکه زر برداشتم و بقیه را باو پس دادم و گفتم که صرف عیال و اولاد و نوکران خود کن. میهمانی او را هم بهمین دلیل نپذیرفتم و فقط یک روز بر خوان طعام او نشستم و قدری از گوسفندی را که بریان
کرده بود خوردم.
از امیر اسکندر پرسیدم آیا برای رفتن بهندوستان، راهی غیر از عبور از تنگه خیبر وجود دارد؟ آن مرد گفت نه ای امیر بزرگ هرکس از اینجا به پنجاب میرود میباید از گردنه خیبر بگذرد ولی زنهار که از گردنه خیبر بترس. پرسیدم برای چه بترسم او گفت برای این که روز و شب. عده ای از راهزنان در پیچ وخم های آن گردنه، در انتظار مسافرین هستند که آنها را مورد یغما قرار بدهند و بقتل برسانند. پرسیدم طول گردنه خیبر چقدر است؟ امیر اسکندر جواب داد یازده فرسنگ و راهزنان در کوه هائی که طرفین شاهراه قرار گرفته کمین میگیرند و ناگهان بمسافرین حمله ور می شوند.
قبل از اینکه از اسکندر حرکت کنم امیر آنجا دوازده راهنما بمن داد و چون قشون من با دسته های بیست هزار نفری حرکت میکرد من هر دو راهنما را بیک فرمانده دسته سپردم و براه افتادیم. با اینکه میدانستم، راهزنان جرئت نمی کنند بیک قشون که از تنگه خیبر عبور می کند حمله ور شوند دو طلایه تعیین کردم که در دو طرف گردنه از خط الرأس کوه ها عبور نمایند و همه جا را از نظر بگذرانند که مبادا بر اثر حمله راهزنان عبور ما از گردنه بتأخیر بیفتد.
کوه های طرفین گردنه خیبر، کم ارتفاع و تقریبا تپه بود و سربازان طلایه بدون زحمت از رئوس تپه ها عبور میکردند و می توانستند همه جا را ببینند. من با دسته جلو حرکت می کردم ولی ساعت بساعت از وضع دسته هائی که از عقب می آمدند کسب اطلاع مینمودم و فرمانده دسته ها بمن اطلاع میدادند که وضع آنها خوب است. اگر راه هموار بود و نشیب وفراز نمیداشت ما که در طلوع فجر براه
افتاده بودیم قبل از تاریکی شب از تنگه خیبر می گذشتیم. ولی راه دارای پیچ وخم و نشیب وفراز بود و در بعضی از نقاط سنگلاخ می شد و با زحمت از آنجا عبور میکردیم.
راهنمایان بمن گفتند که شب را باید در گردنه (خیبر) توقف کرد و بقیه راه را روز بعد پیمود من با نظریه راهنمایان بدان شرط موافقت کردم که جائی برای اردوگاه باشد آنها گفتند در کنار گردنه بعد از این که با یک راه فرعی به اندازه هزار ذرع از گردنه دور شدند بیک دشت کوچک میرسند که از همه طرف محاط از کوه است و می توان شب در آن دشت اتراق نمود و راهنمایان اظهار میکردند که آن دشت کوچک باسم جلگه (پاتان) خوانده می شود.
چون فصل بهار بود و من بعد از ورود به تنگه خیبر دیده بودم که از کوه ها چشمه های آب فرومیریزد پیش بینی کردم که در آن جلگه آب خواهیم یافت ولی برای مزید اطمینان عده ای را را با یک راهنما بآن دشت فرستادم که بدانند آیا برای اردوگاه مناسب هست؟ و آب در آن یافت میشود یا نه. کسانی که برای تحقیق فرستاده بودم مراجعت کردند و گفتند جلگه (پاتان) جلگه ایست که باندازه اردوگاه وسعت دارد و هم دارای آب است.
وقتی خود من بآن جلگه رسیدم آفتاب عقب کوه قرار گرفت ولی هوا بخوبی روشن بود و دیدم که طرفین آن جلگه کوه هائی قرار دارد که دامنه آنها با یک نشیب ملایم منتهی به جلگه می شود ولی ارتفاع کوه ها بقدری است که نمیتوان از قله کوه عبور کرد و بعقب آن رسید و با این
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 284
که در
آن دشت خطری ما را تهدید نمیکرد، من از هیبت منظره ای که میدیدم تحت تأثیر قرار گرفتم و کمتر اتفاق افتاده که کوه آنگونه مرا تحت تأثیر قرار بدهد.
بهر طرف که نظر می انداختم کوه میدیدم بدون اینکه شکاف و دره ای برای عبور وجود داشته باشد کوه ها بلند و سیاه رنگ و قاعده آنها باریک و دارای نشیب بود و انسان فکر میکرد چون پایه کوه باریک و قله آن بزرگ و با وسعت است در هرلحظه احتمال میرود که قله کوه ها فرو بریزد و کسانی را که در آن دشت هستند بقتل برساند. در بعضی از قسمت ها از دامنه ها، آب فرو میریخت و من امر کردم هرجا که چشمه ای وجود دارد در پای آن حوضی بوجود بیآورند که آب در آن جمع شود و بتوان اسب ها را سیراب کرد بعد از خواندن نماز شب، چند لقمه غذا خوردم و گفتم خیمه مرا در دامنه کوه برپا سازند تا بتوانم تمام اردوگاه را تحت نظر بگیرم.
وقتی میخواستم وارد خیمه شوم مرتبه ای دیگر نظر ببالا انداختم و مشاهده کردم که کوه سیاه رنگ طوری قرار گرفته که پنداری لحظه ای دیگر فروخواهد ریخت و مرا مبدل بخاک خواهد کرد. خواب من سبک است و نمیتوانم چند ساعت بخوابم مگر اینکه خاطری آسوده داشته باشم در شبهای جنگ هرساعت و گاهی هر نیمساعت یکمرتبه از خواب بیدار میشوم و در شبهای دیگر که بجهتی جای خواب من راحت نیست همانگونه در هر ساعت یا نیم ساعت چشم می گشایم، ناگهان صدای غرشی مرا از خواب بیدار کرد و لحظه دیگر برپا خواستم و از خیمه بیرون دویدم و گفتم سفیده
مهر را بصدا درآورند و کوس بنوازند که سربازان از خواب بیدار شوند و برای فرماندگان پیغام فرستادم که بیدرنگ سربازان و اسبها را بدامنه کوه ببرند.
بعد از غرش اول برق در آسمان درخشید و غرشی دیگر در فضا طنین انداز شد و وقتی صدای رعد در آن جلگه محصور میپیچید من نظر بکوه های اطراف میدوختم که آیا کوه ها فرو میریزد یا نه؟ سپس رعد و برق پیاپی بصدا درآمد و درخشید و پس از چندی صدای رعد مبدل بیک غرش طولانی و بدون انقطاع شد و من لحظه به لحظه بکسانی که پیرامونم بودند میگفتم که بروند بفرمانده دسته ها بگویند که شتاب نمایند و سربازان و اسب ها را بدامنه کوه ببرند. از غرش بدون انقطاع رعد دانستم که رگباری شدید در آن شب بهار فرو خواهد ریخت و همانطور که پیش بینی کرده بودم رگبار بسیار تند شروع شد. طوری رگبار شدید بود که طوفان نوح را در نظر مجسم میکرد و در رسط آن رگبار سربازان من میکوشیدند که اسبها را بدامنه ها برسانند.
وقتی رعد اول بصدا درآمد و من از خواب بیدار شدم دو فکر بخاطرم رسید. یکی این که سیلاب از کوههای اطراف سرازیر شود؟؟ سربازان و اسبها را ببرد. بعد متوجه شدم که کوههای اطراف آن اندازه زیاد نیست که سیلاب آنها قشون مرا نابود کند اما فکر دیگر که مرا متوحش کرد این بود که سیل از راهی که آمده بودیم وارد جلگه پاتان شود و آنجا را مبدل بدریا کند و مردان و اسبان در آن دریا خفه شوند. زیرا وقتی ما بطرف جلگه پاتان میآمدیم من متوجه شدم راهی که از
تنگه خیبر بآن جلگه متصل میشود سرازیر بسوی جلگه است. در نتیجه تمام آبهای آن قسمت بطرف جلگه پاتان جاری خواهد گردید و آنجا را مبدل بدریا خواهد کرد. این بود که امر کردم که سربازان و اسبها بدامنه کوه ها منتقل شوند که اگر آن جلگه مبدل بدریا گردید مردان و اسب ها زنده بمانند.
آنچه پیش بینی کرده بودم بوقوع پیوست و سیل با صدائی که تصور میشد کوهها را میلرزاند وارد
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 285
آن جلگه گردید و در چند لحظه، آب بالا آمد. در آنشب، از دامنه کوه من منظره طوفان نوح را با چشم خویش دیدم و خود و سربازانم را چون پسر نوح دانستم که از امر پدر اطاعت نکرده وارد کشتی نوح نشد و بعد از آغاز طوفان مجبور گردید از کوه بالا برود ولی آب آنقدر بالا آمد که از قله کوه گذشت و او را غرق کرد.
سیل با صدای خوفناک همچنان وارد جلگه پاتان میشد و رگبار می بارید. خوشوقتی من این بود که قبل از بالا آمدن آب، تمام سربازن و اسبهای من با آنچه که ممکن بود منتقل گردد بدامنه کوهها منتقل گردیده بود با اینکه دامنه کوهها شیب داشت و ما میتوانستیم بالاتر برویم اگر در آنشب رگبار بهاری ادامه مییافت بعید نبود که جلگه مبدل بدریا شود و ما در آن غرق گردیم. لیکن رگبار قطع شد و ابر متفرق گردید و ستارگان درخشیدند و آنگاه نور ماه بر جلگه پاتان که مبدل بدریا شده بود تابید.
من بهر طرف که نظر میانداختم آب بود ولی آبی سیاه رنگ چون مرکب و من فهمیدم رنگ سیاه آب
ناشی از خاکهائی است که سیل با خود آورده است سربازان و اسبها در دامنه های کوه دیده می شدند و زمزمه صحبت آنها برخاست بعد بانگ هائی بگوش رسید که من متوجه شدم که فرمانده قسمت ها بافسران ابو ابجمع خود دستور داده اند که مردان را حاضر و غائب کنند تا معلوم شود آیا کسی از بین رفته یا نه؟ بعد از حضور و غیاب معلوم شد که هیچیک از سربازان من از بین نرفته اند ولی بدون تردید، قسمت هائی از لوازم سفر از بین رفته بود و من برای تجدید آنها می باید باسکندر برگردم و یا در پنجاب آنها را تجدید کنم. و یکی از چیزهائی که آنشب زیر آب قرار گرفت مسجد متحرک من بود و من نمیدانستم که آیا خواهم توانست آن را از زیر آب بیرون بیآورم یا نه؟
در آنشب، کاری از ما ساخته نبود و می باید در انتظار دمیدن روز باشیم تا بدانیم چه باید کرد. وقتی روز دمید و تاریکی که سبب اشتباه باصره میشود از بین رفت سربازان من عمق آن دریا را اندازه گرفتند و معلوم شد که عمق آب زیاد نیست و میتوان از آن عبور کرد و در بعضی از نقاط چادرها که از آب بیرون بود دیده میشد. خزانه قشون که پیوسته با خود من است عیب نکرده بود و شب قبل هنگامی که خیمه مرا در دامنه کوه افراشتند تا بتوانم از آنجا بخوبی اردوگاه را ببینم خزانه را بخیمه من منتقل نمودند امر کردم که قشون از آن جلگه خارج شود و بطرف گردنه خیبر برود که زودتر از آن گردنه خارج گردیم و عده ای را
مأمور نمودم که در جلگه پاتان بمانند و آنچه از وسائل سفر را که میتوان از آب بیرون آورد بیرون بیآورند. من پیش بینی میکردم که بعد از دو یا سه روز آب آن جلگه خشک خواهد شد ولی ممکن بود بمناسبت کوه های بلند اطراف که سایه می انداختند آب بزودی خشک نشود و نمیتوانستم عده ای سربازان خود را معطل کنم که بعد از خشک شدن آب دریا مقداری خیمه و توبره اسب و یغلابی و طناب از زیر آب بیرون بیآورند. اصل اسلحه سربازان و زین و برگ اسبها بود که سربازان من به پیروی از عادت سلحشوری همه را نجات داده، بدامنه ها رسانیده بودند.
قشون از جلگه پاتان که مبدل بدریا شده بود حرکت کرد و بعضی از سربازان سوار بر اسب از آب عبور کردند و بعضی دیگر از دامنه کوهها گذشتند و دریا را دور زدند و از مدخل جلگه که خشک بود خارج گردیدند و من بعد از تمام سربازان از آن جلگه مخوف خارج شدم و از آن پس تجربه ای آموختم و دانستم که در فصل های بارانی، هرگز نباید در یک جای مقعر که احتمال داده می شود
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 286
جوی های آب وارد آن گردد اردوگاه بوجود آورد.
آن روز از تنگه (خیبر) خارج شدیم و در آن طرف تنگه به یک قریه رسیدیم که مسکن عده ای از افراد (پاتان) بود در آنجا مردانی دیدم بلندقامت دارای سینه های عریض و موی سر و ریش و سبیل زرد رنگ و چشم های آبی. زن های پاتان هم بلندقامت بودند و موهای زرد رنگ طلائی و بلند داشتند و بسیار زیبا بنظر میرسیدند و صورت را
نمی پوشانیدند و از ما هراس نداشتند. هر مرد شمشیری آویخته بود و بمن گفتند که در موقع جنگ، زن های (پاتان) بمردها ملحق می شوند و در جنک شرکت می نمایند. مردان و زنان (پاتان) بسکنه اطراف خود شباهت نداشتند و سکنه اطراف هم شبیه آنها نبودند. بخوبی محسوس می شد که (پاتان) ها طائفه ای هستند مخصوص غیر از سکنه بومی و بعید ندانستم که آنها از منطقه ای دیگر بآن سامان آمده اند و یکی از افسران خود را فرستادم تا تحقیق کند که آنها اهل کجا بوده اند و آیا بومی می باشند یا از جای دیگر بآنجا آمده اند.
آنها آسمان را بافسر من نشان دادند و گفتند که مکان آنها در آسمان بود و از آنجا به زمین آمدند بعد از عبور از آن قریه ما وارد سرزمینی شدیم که جزو خاک هندوستان بود و با این که اثری از مقاومت سکنه محل دیده نمی شد من سپاه خود را با آرایش جنگی بحرکت درآوردم و دو طلایه بجلو فرستادم و عقب دار تعیین نمودم تا این که غافلگیر نشوم. ولی بعد از چند روز راه پیمائی دریافتم که در آن سرزمین کسی جلوی قشون مرا نمیگیرد زیرا مردم آنجا مسلمان بودند.
یکی از چیزهائی که باعث حیرت افسران و سربازان من شد این بود که سکنه آن سرزمین نماز را بزبان هندی میخواندند و تا آن روز ندیده و نشنیده بودند که کسی نماز را بزبان هندی بخواند و از من فتوی خواستند و پرسیدند آیا خواندن نماز بزبانی غیر از زبان عربی جائز هست یا نه؟
گفتم مصلحت اسلام اقتضا میکند که در همه جا نماز بزبان عربی خوانده شود و فایده اش اینست که چون در
همه جا نماز را بزبان عربی میخوانند، بین اقوام مختلف اسلامی وحدت بوجود میآید و نسبت بهم احساس بیگانگی نمی نمایند. ولی اگر افراد یک قوم مسلمان نتوانند نماز را بزبان عربی بخوانند و کلمات عربی ادا کنند می توانند آن را بزبان خودشان بخوانند لیکن تا آنجا که ممکن است اقوام مسلمان باید بکوشند که نماز، بزبان عربی خوانده شود.
افسرانم از من پرسیدند که سکنه آن سرزمین در چه موقع مسلمان شده اند و من گفتم سلطان محمود غزنوی آنها را مسلمان کرده ولی سه سال بعد از آن تاریخ (ابن عربشاه) فرزند (عربشاه) دانشمند کشور شام مرا از اشتباه بیرون آورد. من ابن عربشاه را از شام با خود بسمرقند بردم تا این که از صحبتش استفاده کنم و او مشغول نوشتن کتابی است راجع بمن و گفته بعد از خاتمه کتاب آن را بنظر من خواهد رسانید.
(این کتاب در دوره حیات تیمور لنک بپایان نرسید و بعد از مرگ (تیمور) از طرف ابن عرب شاه خاتمه یافت و اسم کتاب (عجائب المقدور فی نوائب تیمور) است- مارسل بریون)
ابن عربشاه بمن گفت که سکنه هند، بدست مسلمانان صدر اسلام مسلمان شدند نه بدست سلطان محمود غزنوی و وقتی سلطان محمود وارد هندوستان گردید سکنه نقاطی که امروز مسلمان نشین می باشد، مسلمان بودند و سلطان محمود غزنوی گرچه بت خانه های بودائیان را ویران کرد ولی نتوانست دین اسلام را در هندوستان توسعه بدهد (دین اسلام در هندوستان بعد از تیمور لنک، بوسیله فرزندان او، که باسم سلاطین مغول یا (امپراطوری مغول) در هندوستان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 287
سلطنت کردند خیلی توسعه یافت و سر سلسله امپراطوران مغول مردی بود باسم بابر
که از نواده های تیمور بشمار میآمد- مارسل بریون)
ابن عربشاه بمن گفت یکی از کسانی که برای مسلمان کردن سکنه هندوستان اقدام کرد معاویه بود. ولی یزید فرزند معاویه برخلاف پدر، اقدامی برای مسلمان کردن سکنه هند ننمود.
پس از یزید، سایر خلفای اموی در هندوستان دین اسلام را توسعه دادند ولی در هیچ موقع نتوانستند اسلام را در سراسر هندوستان توسعه دهند زیرا هندوستان آن قدر وسعت دارد که نمیتوان همه را به یک کیش درآورد.
من وقتی متوجه شدم در سرزمینی مسافرت میکنم که سکنه آن مسلمان هستند بطلایه ها دستور دادم که پرچم های سبز رنک برافرازند و بهرجا که میرسند، هنگام ادای نماز با صدای بلند اذان بگویند تا امرای محلی بدانند که یک قشون اسلامی وارد کشورشان شده است. تدبیر من طوری مؤثر شد که ما بدون جنک و بی آنکه از طرف مردم، برای من تولید مزاحمت شود بعد از طی راهی طولانی به (کویته) رسیدیم و سلطان (کویته) باسم (عبد اللّه والی الملک) باستقبال من آمد و مرا بکاخ خود برد و خواست که در آنجا نگاه دارد و من در مدت توقف در (کویته) میهمان او باشم.
ولی من ترجیح دادم که در اردوگاه خود بسر ببرم و فقط روز اول غذای ظهر را در کاخ او صرف کردم. (عبد اللّه والی الملک) پیرمردی بود دارای موی سر و ریش سفید و پس از این که ناهار صرف شد (والی الملک) دوستانه از من پرسید ای امیر بزرگوار، تو کجا میخواهی بروی و چه میخواهی بکنی؟ گفتم میخواهم هندوستان را مسخر کنم و آنرا ضمیمه کشورهائی نمایم که امروز قلمرو سلطنت من است. (والی الملک) گفت
ای امیر بزرگوار از خیال تصرف هندوستان صرفنظر کن. پرسیدم چرا؟ والی الملک گفت هندوستان دارای دو هزار پادشاه میباشد که اسم هریک از آنها (راچ) است و اگر خداوند بتو یکصد سال عمر بدهد و تو تمام آن مدت را مشغول جنک باشی نخواهی توانست که هندوستان را تصرف نمائی. گفتم پس چطور محمود غزنوی هندوستان را تصرف کرد. (والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار محمود غزنوی گوشه ای از هندوستان را تصرف کرد و قبل از او هم، جهانگشایان دیگر، گوشه ای از هندوستان را تصرف کردند.
ای امیر بزرگوار تو نمیدانی که هندوستان چقدر وسیع است و چه اقوام گوناگون در آن زندگی میکنند، یک سر هندوستان در شمال متصل به زمهریر است و یک سر دیگر در جنوب متصل به جهنم.
در یک طرف هندوستان مردم از سرما میمیرند و در طرف دیگر از فرط گرما در همه عمر، کسی لباس نمی پوشد در یک طرف هندوستان مردم از خوردن گوشت گوسفند و گاو خودداری می کنند و آنرا حرام میدانند و در طرف دیگر آدم میخورند. در یک قسمت از هندوستان مرده ها را می سوزانند و زنی که شوهرش مرده با شوهر سوزانیده می شود و در قسمتی دیگر از هند، مرده ها را نه می سوزانند نه دفن می کنند بلکه در رودخانه ها می اندازند تا طعمه ماهی ها شود و از آب همان رودخانه ها می آشامند و در همان رودها غسل می نمایند.
گفتم ای میزبان مهربان که امروز با محبت از من پذیرائی کردی هیچیک از این چیزها مانع از این نخواهد شد که من سراسر هندوستان را بتصرف درآورم. من مردی هستم که در سر زمین قبچاق با (توقتمیش) پنچه درافکندم و
او را بزانو درآوردم و سرمای زمهریر زمستان آنجا
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 288
نتوانست مرا از جنک باز بدارد. من مردی هستم که بر حصار اصفهان غلبه کردم و تو از حصار شهر اصفهان چیزی می شنوی و نمیدانی که آن حصار چگونه بود حصار اصفهان هفت فرسنک و نیم طول داشت و در هر یکصد و پنجاه ذرع از آن حصار یک برج ساخته بودند و در پشت حصار، روی دیوار، ارابه حرکت میکرد و جلوی حصار بفاصله دور برج هائی ساخته بودند تا این که مانع از نقب زدن مهاجمین شوند و من یک چنان حصار را گشودم و شهر اصفهان را مسخر کردم و تو اینک مرا از کسانی می ترسانی که گوشت گوسفند و گاو را حرام میدانند یا آدم میخورند یا مرده خود را می سوزانند یا در رودخانه میاندازند.
سرزمین هندوستان اگر بجای دوهزار پادشاه دارای چهارهزار سلطان هم باشد بتصرف من درمیآید و هیچ چیز نمیتواند مرا از تسخیر هندوستان باز بدارد چون من از مرگ بیم ندارم و بعد از واجبات دین، جنک برای من واجب ترین چیزها است. من آنقدر در میدان های جنک، زخم های شدید و خفیف خورده ام که حساب آنرا ندارم ولی هرگز از مرگ نترسیدم و یکی از بهترین لذات زندگی من مشاهده فوران خون از شاهرگ های بریده است بشرط این که خود من با شمشیر سر از بدن خصم جدا نمایم.
(عبد اله والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار من در شجاعت تو کوچکترین تردید ندارم و آوازه دلیری و مردانگی تو به گوش من رسیده است و میدانم که قشون سلم و تور هم نمیتواند راه را بر تو ببندد و تو
آنقدر دلیر هستی که در همه جا راه را می گشائی. اما در هندوستان راه تو بسته خواهد شد و آنچه راه تو را می بندد قشون سلم و تور نمی باشد پرسیدم آن چیست؟ جواب داد مرض وبا
خندیدم و گفتم اگر تو پیرمرد نبودی و نسبت بمن از لحاظ عمر برتری نمیداشتی و رعایت احترامت لازم نبود بتو می گفتم که عقل نداری. تا امروز هیچ چیز نتوانسته است مانع از اجرای تصمیم من بشود حتی مرض طاعون که خود من در فارس بآن بیماری مبتلا شدم. (والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار، تمام جهانگشایان دنیا که قدم بهندوستان گذاشتند عاقبت از مرض وبا از پا درآمدند یا مجبور شدند که بگریزند این مرض در سکنه محلی زیاد اثر ندارد چون مردم هند بمرض وبا آموخته شده اند ولی غریب را از پا درمیآورد.
گفتم اینک دو هفته است که من در هندوستان هستم و مرض وبا نتوانسته مرا از پا درآورد والی الملک گفت این جا، از مناطق خوش آب و هوای هندوستان است و می توان گفت که هندوستان واقعی نیست. تو بمن بگو که خط سیرت کجاست تا من بتو بگویم که از کدام نقطه وارد هندوستان واقعی می شوی؟
گفتم من عزم دارم به (دهلی) بروم و آن شهر را تصرف نمایم و بعد از آن، سایر قسمت های هندوستان را مسخر کنم. (والی الملک) گفت از اینجا تا شهر (مولتان) جزو قسمتهای خوش آب و هوای هندوستان است و بعد از این که از (مولتان) گذشتی، وارد هندوستان واقعی خواهی گردید. گفتم در هندوستان واقعی هم مرض مرا نمی ترساند. (والی الملک) گفت تردید ندارم که تو از هیچ چیز نمیترسی
اما مرض وبا تمام سربازان تو را بهلاکت میرساند و تو بدون قشون خواهی شد. گفتم هنوز که من گرفتار خطر وبا نشده ام و اگر گرفتار شدم فکری برای آن خواهم کرد.
(والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار من خواهان خیر و صلاح تو هستم و باز بتو میگویم در هندوستان مرض وبا افراد غریب را بهلاکت میرساند و با سکنه محلی زیاد کار ندارد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 289
آنگاه سلطان (کویته) پرسید ای امیر بزرگوار آیا از اسکندر (قندهار) میآئی؟ گفتم بلی پرسید که آیا از گردنه (خیبر) عبور کردی؟ جواب مثبت دادم. والی الملک سئوال کرد چه شد که به (کویته) آمدی زیرا تو می توانستی که از راه کوتاه تر، بسوی (دهلی) بروی و آمدن به (کویته) راه تو را دور کرد. گفتم من ازاین جهت، از این راه آمدم که بدون لزوم جنگیدن خود را بدهلی برسانم و اگر از راه کوتاه میرفتم میباید هرروز بجنگم و رسیدن من به (دهلی) خیلی بتأخیر میافتاد.
(والی الملک) حرف مرا تصدیق کرد و گفت از اینجا تا (مولتان) هیچکس جلوی تو را نخواهد گرفت زیرا سکنه تمام مناطق که تو از آنجا میگذری مسلمان هستند. اما بعد از گذشتن از مولتان وارد منطقه هندوها خواهی شد و آنها جلوی تو را خواهند گرفت و تیراندازان آنها که سوار بر هودج هستند و هودج ها بر پشت فیل است بسیار خطرناک می باشند.
گفتم از تیراندازان آنها بیم ندارم و از فیل هایشان هم نمی ترسم سپس از (والی الملک) سئوال کردم آیا تو در (دهلی) بوده ای؟ او گفت بلی پرسیدم حصار دهلی چگونه است؟ جواب داد از سنگ ساخته شده و داری خندق
هم میباشد. گفتم پادشاه دهلی چقدر قشون دارد؟ والی الملک گفت قشون پادشاه (دهلی) نامحدود است و او هرقدر سرباز بخواهد برایش آماده می شود زیرا هم اتباع زیاد دارد و هم زر و گوهر فراوان و می تواند حتی یک کرور سرباز اجیر کند و سال ها بجنگ ادامه بدهد و پایدارترین خصم را خسته نماید.
هنگامی که من وارد هندوستان شدم مدت هشتصد سال از هجرت پیغمبر ما صلی اللّه- علیه و آله می گذشت و سال ورود من بهندوستان مائه هشتم هجری را خاتمه داد و انقضای سال طوری بود که من میدانستم در آغاز مائه نهم هجری یعنی در سال 801 در هندوستان وارد جنک خواهم شد و این موضوع را به (والی الملک) سلطان (کویته) گفتم و از وی پرسیدم آیا (سلطان محمود خلج) پادشاه (دهلی) را دیده است.
(والی الملک) قدری مرا نگریست و گفت ای امیر بزرگوار امروز (سلطان محمود خلج) پادشاه دهلی نیست. این خبر برای من غیر منتظره بود زیرا تصور میکردم که (سلطان محمود خلج) پادشاه دهلی میباشد و راجع باو چند بار با (ابدال- کلزائی) پادشاه کشور (غور) صحبت کرده بودم برای اینکه سر سلسله دودمان (خلج) که در هندوستان بسلطنت رسیدند امیری بود از کشور (غور).
(والی الملک) مرا از اشتباه بیرون آورد و گفت ای امیر بزرگوار (سلطان محمود خلج) تا آغاز همین سال (یعنی هشتصد هجری- مارسل بریون) پادشاه دهلی بود اما (ملو اقبال) باو حمله ور گردید و کشورش را بتصرف درآورد و (سلطان محمود خلج) بدست (ملو اقبال) گرفتار شد و بموجب آخرین اطلاعی که دارم هنوز در حبس است.
(والی الملک) گفت ملو اقبال از سرداران (سلطان
محمود خلج) بود و بر او طغیان کرد و قشون (سلطان محمود خلج) را غافلگیر نمود و اکنون قدری کمتر از یکسال است که (ملو اقبال) بر دهلی سلطنت میکند. پرسیدم از عمر (سلطان محمود خلج) چند سال میگذرد؟
(والی الملک) جواب داد او در اینموقع مردی است بتقریب چهل و پنج تا چهل و شش ساله سئوال کردم (ملو اقبال) چند ساله است. (والی الملک) گفت من او را ندیده ام و نمیدانم چند سال
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 290
از عمرش میگذرد ولی شنیده ام که جوان می باشد و میگویند بیش از سی و چهار یا سی و پنج سال از عمرش نمیگذرد.
وقت ضیق بود و من نمیتوانستم حرکت خود را بسوی (دهلی) بتاخیر بیندازم و قشون را بسوی (مولتان) بحرکت درآوردم. وقتی به (مولتان) رسیدم دانستم معنای گفته والی- الملک که اظهار میکرد هندوستان از (مولتان) شروع میشود چیست؟ در مولتان کسی جلو مرا نگرفت و من قدم بشهر گذاشتم. شهری که من دیدم شبیه بود بشهری که در سرزمین (بویر) واقع در فارس مشاهده کرده بودم.
بین خانه های شهر فاصله زیاد وجود داشت با این تفاوت که در (بویر) خانه ها را روی تپه ها بنا کرده بودند و در (مولتان) خانه ها در یک جنگل بزرگ، دارای زمینی مستور از علف متفرق می شد و من بهر طرف که نظر می انداختم در جنگل لکه های سرخ و زرد و بنفش میدیدم و آن لکه ها جامه رنگارنک زن های هندو بود که بدون حجاب از طرفی بطرف دیگر میرفتند و برخی از آنها اطفال شیرخوار را بر پشت داشتند.
سلطان (مولتان) هندوئی بود باسم (پن شن- جنک) و مرا بخانه خود برد. خانه (پن شن-
جنک) نسبت بمنازل دیگر که من در شهر (مولتان) میدیدم زیبائی نداشت لیکن خیلی وسیع بود و من گفتم در اطراف آن خانه و همچنین درون آن نگهبان بگمارند. زیرا اگرچه سلطان مولتان از در اطاعت درآمد و مرا بخانه خود برد لیکن من نمیتوانستم بهندوها اعتماد داشته باشم.
پس از نماز شام (پن شن جنک) بوسیله دیلماج مرا بصرف غذا دعوت کرد و گفت ای امیر بآسودگی غذا بخور و اغذیه ما آلوده بزهر نیست که تو را بقتل برساند و اگر اطمینان نداری من چند تن از خدام خود را مامور میکنم از تمام غذاهائی که برای تو می آورند تناول نمایند تا بدانی که آلوده بزهر نمیباشد. ولی همین که اولین لقمه غذا از دهانم پائین رفت، از فرط ادویه، حلقومم سوخت و از سفره برخاستم و گفتم نمیتوانم غذاهای هندو را بخورم زیرا آنقدر تند و تیز است که از لب تا ناف را میسوزاند.
(پن شن جنک) گفت متأسفانه غذائی که در آن ادویه نباشد در خانه ما نیست و من گفتم که برای من چند مرغانه را آب پز کنند و بیاورند و با مرغانه ها سدجوع نمودم.
(پن شن جنک) خوابگاه خود را بخوابیدن من اختصاص داد و خوابگاه او، تختی بود دارای پایه های بلند و روی تخت، بستری از پرنیان گسترده بودند. من گفتم بستر پرنیان را از تخت برداشتند و بستر عادی مرا برتخت گستردند. در مدخل اطاقی که تخت در آن بود و همچنین بالای بام خانه، چند نگهبان گماشته شد که بنوبه تعویض میگردیدند. من خوابیدم و ناگهان بر اثر صدای برهم خوردن شاخه های درختان از خواب بیدار شدم و تصور کردم که طوفان
برخاسته است. نظری بآسمان انداختم و مشاهده نمودم که آسمان ابر ندارد و ستارگان میدرخشند و درختهای باغ تکان نمیخورد اما صدای برهم خوردن شاخه ها بگوش میرسید. در حالی که نظر بدرخت ها انداختم مشاهده نمودم که نگهبانان خوابگاه من با حالی وحشت زده، متوجه باغ هستند چون طبق معمول با لباس خوابیده بودم شمشیر را از زیر سر برداشتم و از تخت فرود آمدم و بسوی مدخل خوابگاه رفتم و آهسته از یکی از نگهبانان پرسیدم چه خبر است؟ آن مرد با بیم صحن باغ را بمن نشان داد و گفت مار ... مار ...
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 291
من نظر بباغ انداختم و در روشنائی ستارگان دیدم که صدها جانور روی زمین می خزند و از برخورد آنها صدائی چون برخورد شاخه های اشجار بگوش می رسد.
من در بیابان های ایران، مار زیاد دیده بودم ولی هرگز اتفاق نیفتاد که آنهمه مار را در یک منطقه مشاهده کنم. نظری باطراف باغ انداختم تا بدانم که آیا سکنه خانه که (پن شن جنک) و خدمه او بودند از صدای برخورد مارها بیدار شده اند یا نه؟ اما کسی بیدار نبود و اگر بود خود را نشان نمیداد.
از فضای باغ بوی تند شبیه بفلفل و دارچین استشمام می شد و مرا بیاد غذای (پن شن جنک) که نتوانسته بودم تناول کنم انداخت و من متوجه شدم که بوی مزبور از مارها می باشد.
حرکت مارها در باغ تا مدتی ادامه یافت و نزدیک صبح بعد از این که نسیم سحری وزیدن گرفت مارها بتدریج کم شدند تا این که ناپدید گردیدند و من نتوانستم بخوابم زیر هنگام ادای فریضه بامداد بود. بعد از ادای فریضه و روشن شدن هوا امر
باحضار (پن شن جنگ) دادم و آن مرد را خواب آلود نزد من آوردند و از او پرسیدم آیا شب قبل از صدای مارها از خواب بیدار نشدی؛
او گفت نه ای امیر، چون مارها هر شب در باغ گردش می کنند اما هرگز وارد اطاقها نمی شوند و اگر کسی در موقع شب بباغ نرود از گزند مارها مصون است. گفتم تو چرا شب گذشته این موضوع را بمن نگفتی تا من در این خانه بخوابم و آیا می خواستی من بباغ بروم و دوچار نیش مارها شوم؟ او گفت نه ای امیر و من این قصد را نداشتم و فراموش کردم که بتو بگویم، هنگام شب، مارها از سوراخ بیرون می آیند و در باغ گردش میکنند زیرا در اینجا این موضوع بقدری عادی است که کسی بدان توجه ندارد و در هریک از خانه های این شهر هر شب این واقعه اتفاق می افتد.
پرسیدم آیا میخواهی بگوئی که در تمام خانه های این شهر هنگام شب مارها در حرکت هستند، (پن شن جنگ) گفت بلی ای امیر، و بهمین جهت در موقع شب در این شهر کسی وارد صحن خانه و باغ نمیشود و مارها وزغ ها را میخورند یا مارهای بزرگ مارهای کوچک را می بلعند و بکسانی که در اطاقها خوابیده اند کاری ندارند.
(پن شن جنگ) که مانند سایر هندوها، می باید در بامداد غسل کند از من اجازه خواست که برود و بدن را بشوید و مراجعت نماید.
من بافسران خود گفتم برای حرکت از (مولتان) آماده باشند و پس از اینکه (پن شن جنگ) مراجعت نمود از او راجع به (ملواقبال) پادشاه جدید (دهلی) تحقیق کردم و میخواستم از چند و چون نیروی او آگاه شوم.
سلطان (مولتان) بمن گفت (ملواقبال) فقط از یکسال باینطرف سلطان دهلی شد و چون بیم دارد که سلطنت را از دست بدهد لذا مواظب خویش میباشد. من نمیدانم میزان قشون او چقدر است ولی دارای دوهزار فیل می باشد و آن فیلها متعلق به (سلطان محمود خلج) بود و (ملواقبال) آنها را تصرف کرده است سپس سلطان (مولتان) گفت ای امیر، در سر راه تو تا دهلی سه قلعه هست. اول قلعه (میرات) (بر وزن قیراط- مترجم) دوم قلعه (لونی) و سوم قلعه (جومنه) (بر وزن جمعه) و من تصور می کنم که در این موقع هرسه قلعه دارای پادگان است.
گفتم آیا این قلاع جزو قلمرو سلطان دهلی است؟ سلطان (مولتان) گفت بلی ای امیر، و تو اگر بتوانی این قلاع را بتصرف درآوری تازه به قلعه (دهلی) خواهی رسید که تصرف آن
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 292
بسیار مشکل است. پرسیدم من می توانم از این سه قلعه که در سر راه من است پرهیز کنم و از راه دیگر خود را به (دهلی) برسانم. (پن شن جنگ) گفت نه ای امیر، تو نمیتوانی از این سه قلعه پرهیز کنی. چون راهی که تو را بدهلی میرساند از این سه قلعه میگذرد تو اگر از طرف شمال بروی وارد جنگل های باتلاقی خواهی شد که عبور از آن محال است مگر اینکه تمام درختهای جنگلها را بیندازند تا اینکه آفتاب سطح جنگل را خشک کند و باطلاقها را از بین ببرد. اگر از طرف جنوب بروی باز دوچار جنگل های باطلاقی خواهی شد و قشون تو در باطلاقها از بین خواهد رفت و عبور از آن جنگلها نیز محال میباشد تو ناگزیری
که از راه قلاع (میرات) و (لونی) و (جومبه) خود را به (دهلی) برسانی و این قلاع را بتصرف درآوری تا اینکه راه (دهلی) بروی تو باز شود. تو نمیتوانی این قلاع را بدون تصرف کردن بگذاری چون اگر بدون تصرف قلاع سه گانه از کنار آنها عبور کنی و بطرف دهلی بروی راه بازگشت تو را قطع خواهند کرد و یک سردار بزرگ چون تو مرتکب این خبط نمی شود که یگانه راه مراجعت خود را آنهم در سه نقطه در دست خصم بگذارد.
گفتم اگر این اشکالات در راه (دهلی) هست چگونه محمود غزنوی خود را بدهلی رسانید (پن شن جنگ) فکری کرد گفت من تصور نمیکنم که محمود غزنوی خود را به دهلی رسانیده باشد و بخاطر دارم که او فقط (پنجاب) را تصرف کرد و نتوانست یا نخواست خود را بدهلی برساند.
گفتم در کتاب خوانده ام که محمود غزنوی به (دهلی) رسید. (پن شن جنگ) گفت ای امیر هرچه در کتاب نوشته باشد دلیل بر این نیست که صحیح است و از دویست هزار بیت شعر (مها- براتا) شاید یکصدهزار بیت آن صحت دارد و بقیه داستان میباشد. با شگفت پرسیدم (مهابراتا) چیست؟
جواب داد (مهابراتا) حاوی تاریخ هندوستان از آغاز خلقت تا هزار سال قبل از این است و کتابی است دارای دویست هزار بیت شعر در شرح جنگهائی که سلاطین و جنگاوران بزرگ هندوستان کرده اند. گفتم از این قرار کتابی است شبیه بشاهنامه فردوسی (پن شن جنگ) اسم شاهنامه را نشنیده بود و من برایش شرح دادم که شاهنامه چه می باشد و او گفت در هرحال از دویست هزار بیت شعر کتاب مهابراتا، یکصدهزار بیت آن شاید افسانه است.
گفتم ای
(پن شن جنگ) افسانه موقعی بوجود می آید که وسیله نوشتن وجود نداشته باشد و مردم عادی حوادث را سینه بسینه نقل کنند که در این صورت پندارهای عوام وارد حوادث میشود و وقایع را بشکل افسانه درمی آورد. اما سلطان محمود غزنوی هنگامی وارد هندوستان شد که ندمای او سواد داشتند و وقایع نگارش چگونگی حوادث را می نوشت و شعرای دربارش شرح جنگها را بشعر درمی آوردند و این گونه کتابها و دیوانها افسانه نیست. (پن شن جنگ) پرسید آیا زمان واقعی آمدن محمود غزنوی را بهندوستان بخاطر داری؟ گفتم محمود غزنوی تقریبا در چهارصد و پنجاه سال قبل از این وارد هندوستان شد. (پن شن جنگ) گفت در آن موقع قلعه های (میرات) و (لونی) و (جومنه) وجود نداشت و این قلعه ها از دویست و پنجاه سال قبل بتدریج یکی بعد از دیگری بوجود آمده است. بنابراین محمود غزنوی اگر به (دهلی) رفته باشد بموانع برخورد نکرده و بدون اشکال خود را به آن شهر رسانیده است.
از (پن شن جنگ) پرسیدم رابطه تو با (ملواقبال) چگونه است او گفت من او را نمیشناسم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 293
و رابطه ای با وی ندارم. گفتم آیا می توانی چند راهنمای مطمئن بمن بدهی که مرا به (دهلی) برساند. (پن شن جنگ) گفت بدیده منت دارم و همانروز چهار راهنما بمن داد و من قبل از ظهر از مولتان براه افتادم.
(توضیح- (مهابراتا) که تیمور لنگ اشاره ای بآن می کند و رد می شود حماسه بسیار مشهور هندیهاست که بعضی از دانشمندان آنرا مسبوق بده هزار سال قبل میدانند و آن حماسه بقول دانشمندان هزارها سال سینه بسینه از پدران بفرزندان منتقل گردیده زیرا هنوز خط اختراع نشده بود و
در هرعصر چیزهائی بصورت شعر بر آن اضافه شده و در زمان تیمور لنگ دویست هزار بیت شعر بوده است و بعضی برآنند که سرایندگان تمام حماسه های بزرگ جهان مثل (ایلیاد) هومر و شاهنامه فردوسی از (مهابراتا) الهام گرفتند ولو از وجود آن اطلاع نداشتند و آن حماسه بزبان سنسکریت که زبان اصلی ملل هند و اروپائی می باشد سروده شده است- مارسل بریون)
در آن روز وقتی براه افتادیم که ظهر نزدیک بود و نتوانستیم تا غروب آفتاب زیاد راه پیمائی نمائیم هنگام غروب در نقطه ای نزدیک رودخانه اتراق نمودیم و قشون من که با آرایش راه پیمائی حرکت میکرد در مسافتی بطول یک فرسنگ و نیم متفرق بود. اما دو طلایه پیشاپیش سپاه حرکت مینمود و من میتوانستم در صورت بروز خطر قشون خود را جمع آوری نمایم و سربازانم برسم جنگ بیارایم. بامداد روز بعد، پس از این که فریضه صبح را بجا آوردم صدای دهل و سرنا را شنیدم و به گوشم رسید که عده ای بآهنگ سرنا خوانندگی میکنند.
از خیمه خارج شدم و مشاهده کردم گروهی از قریه ای که در آن نزدیکی بود بسوی رودخانه میروند و چند نفر از آنها جنازه ای را حمل مینمایند روی جنازه، روپوشی سرخ رنک گسترده بودند ولی صورت جسد معلوم بود و فهمیدم مرد بوده است. در عقب جنازه، زنی جوان و سرخ پوش، گریه کنان حرکت مینمود و گاهی مثل دیگران آواز میخواند.
در آنروز من نمیدانستم آوازی که آنها میخوانند چیست اما پس از اینکه با برهمن های هندوستان صحبت کردم دانستم آواز مزبور سرود بامداد است و آن سرود از کتاب مذهبی هندوان (ریگ) گرفته شده و باید آن سرود
را در طلوع آفتاب بخوانند. گروهی که مشغول خواندن آواز بودند، جنازه را در کنار رودخانه بردند و من مشاهد کردم که انبوهی از هیزم در کنار رودخانه انباشته اند. حاملین جنازه، جسد را بالای هیزم نهادند و آنگاه دستها و پاهای زن جوان را که گریه میکرد با زنجیر بستند. جماعتی که تا آنموقع مشغول خواندن سرود بودند از ترنم باز ایستادند و صدای دهل قطع شد اما نوازنده سرنا با آهنگ دیگر بنواختن مشغول بود.
مرد و زن، شیون میکردند و من فهمیدم که شیون آنها برای مرده نیست بلکه برای زن جوان می باشد که می باید با آن مرد که شوهرش بود سوخته شود.
بعد از آن که دستها و پاهای آن زن را با زنجیر بستند وی را کنار آن جسد روی هیزم قرار دادند. بعد آتش افروختند و هیزم مشتعل گردید. صدای جیغ های زن در صحرا پیچید و طولی نکشید که از فضا بوی گوشت سوخته به مشام رسید چون موقع حرکت بود توقف نکردم و سوار اسب شدم و براه افتادم. آن روز از سوزاندن مرده و زنده خیلی متنفر شدم و تا روزی که که در هندوستان بودم بتماشای منظره سوزانیدن جسد مرده و زنده نرفتم.
پنج روز بعد از خروج از (مولتان) بجنگلی وسیع رسیدیم راهنمایان ما توصیه کردند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 294
آذوقه خود را در خیمه ها پنهان کنیم زیرا مورد دستبرد میمون ها قرار خواهد گرفت. شب در آن جنگل خوابیدم و در بامداد یک غوغای شگفت آور مرا از خواب بیدار کرد. از خیمه خارج شدم و گوش فرا دادم مثل این بود که هزارها زن مشغول جیغ زدن هستند. همین که قدی
هوا روشن شد، هزارها میمون روی شاخه های درختها نمایان گردیدند و بعد تعداد آنها بصدهزار بلکه بیشتر رسید آن قدر میمون بالای درختها بود که من هرگز آن اندازه مورچه، در زمین در یک نقطه مجتمع ندیده بودم.
راهنمایان ما گفتند جنگلی که ما در آن هستیم کم عرض است ولی از طول آن کسی مطلع نیست و طول جنگل شمالی جنوبی می باشد ولی ما که بطرف مشرق میرویم در ظرف پنج روز عرض جنگل را خواهیم پیمود و تمام آن جنگل پر از میمون است.
وقتی از مولتان براه افتادیم راهنمایان داستان میمونهای آدمخوار را برای من نقل کردند من آن داستان را باور نکردم چون میدانستم که میمون چون ببر و پلنگ گوشت خوار نیست اما آنروز که آنهمه میمون را بالای درخت دیدم داستان میمون آدمخوار را پذیرفتم و به خود گفتم آن جانوران وقتی گرسنه بمانند بعید نیست که بانسان حمله ور شوند و گوشت آدمی را بخورند. شماره میمونها در آن جنگل آنقدر زیاد بود که اگر هر میمون در روز یک میوه جنگلی میخورد، میوه ای بر درخت های آن جنگل باقی نمیماند در تمام آن جنگل وسیع که راهنمایان می گفتند از طول شمالی جنوبی آن کسی آگاه نیست یک قریه، و یک کلاته نبود چون میمونها نمیگذاشتند که در آن جنگل کشتزار بوجود بیاید تا اینکه قریه ای ساخته شود.
هرنوع محصول که از طرف هندوان در آن جنگل با وسعت کاشته شود در شکم میمونها جا میگیرد و میمونها، محصول گندم را قبل از اینکه سنبله ها خشک شود میخورند و هیچکس هم از آنها ممانعت نمی نماید زیرا هندوان دست بخون جانوران نمیآلایند و در نتیجه میمونها هرچه
در مزارع هندوان بدست میآورند میخورند و آنها باید گرسنه بمانند.
مدت پنج روز ما در آن جنگل بسوی مشرق رفتیم و در آن مدت از بام تا شام میمونها را بالای درخت میدیدیم. گاهی میمونها چنان ما را اذیت می کردند که آنها را به بتیر می بستیم پس از این که عده ای از میمون ها بقتل میرسیدند دیگران دست از ما برمیداشتند. ولی شماره بوزینه ها آنقدر زیاد بود که باز در راه ما نمایان می شدند و ما آنها را به تیر می بستیم. بعد از مدت پنج روز راه پیمائی، از آن جنگل بیرون رفتیم و راهنمایان ما گفتند که روز بعد به قلعه میرات خواهیم رسید.
از آنجا ببعد ما قدم بیک منطقه باطلاقی گذاشتیم و راهی که می توانستیم از آن عبور کنیم باندازه یک فرسنگ و در بعضی از نقاط دو فرسنگ وسعت داشت. اگر از آنجا بطرف شمال می رفتیم وارد منطقه باطلاقی می شدیم و اگر بسوی جنوب می رفتیم باز قدم به منطقه باطلاقی می نهادیم.
نزدیک قلعه میرات زمین خشک وسعت بهم می رسانید اما بعد از آن قلعه باز در شمال و جنوب خط سیر ما باطلاق نمایان میگردید و ما میباید بدون اینکه از راه خشک منحرف شویم خود را بمقصد برسانیم. پس از اینکه ما از جنگل خارج شدیم وضع حرکت قشون من تغییر کرد و ما با آرایش جنگی راه پیمودیم تا اینکه از دور قلعه میرات که بالای بلندی بود نمایان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 295
شد من دستور اتراق دادم و اردوگاه جنگی بوجود آوردم یعنی اردوگاهی که اگر مورد حمله قرار بگیرد، سربازانش بتوانند دفاع کنند. بعد از اینکه اردوگاه بوجود آمد، افسرانم را جمع
کردم تا اینکه بآنها بگویم سربازان خود را جمع کنند و برایشان صحبت نمایند افسران من در خیمه بزرگی که برای همین منظور برپا شد شده بود جمع شدند و من گفتم:
تا امروز ما در کشورهائی پیکار میکردیم که در آنجا پیل وجود نداشت و از این ببعد در کشوری نبرد خواهیم کرد که یکی از اسلحه جنگی آنها پیل است شما همه، در کشور ایران پیل را دیده اید و میدانید جانوری است مثل جانوران علف خوار بدون اینکه شاخ گاو و سم اسب را داشته باشد اگر پیل، جانوری چون شیر و ببر و پلنگ بود، شاید بشما حق میدادم که از آن متوحش باشید اما از یک حیوان علفخوار که شاخ و سم ندارد و شاخ نمیزند و لگد نمیندازد، نباید ترسید. به سربازان خود بخوبی بفهمانید که پیل هیچ ندارد جز یک جثه بزرگ و حیوانی است که با یک ضربت شمشیر از پا درمی آید و کافی است که با یک ضربت خرطومش را قطع یا مجروح کنید تا از پا درآید بسربازان خود بگوئید که پیل نمیتواند بکسی آسیب برساند مگر آنکه او را زیر پاهای خود بیاندازد یا دستهایش را بر سینه یا پشتش بگذارد. سربازان شما میتوانند خود را زیر شکم پیل برسانند و با یک ضربت شمشیر یا نیزه شکمش را سوراخ کنند بدون اینکه از آن جانور کوچکترین آسیب ببینند. آنهائی که دارای قدرت هستند میتوانند با یک ضربت تیر زانوی فیل را بشکافند و همان یک ضربت فیل را از کار خواهد انداخت بسربازان خود بفهمانید که اسب چون لگد میزند و جفتک می اندازد خطرناک تر از
پیل. میباشد و گاو چون شاخ میزند خطرناکتر از پیل است نقاط حساس بدن فیل عبارت است از خرطوم و شکم و زانوهای آن جانور و ضربتی که بر یکی از این سه موضع وارد بیاید برای از پا انداختن پیل کافی است وقتی میبینید که پیل که یک برج یا هودچی بالای آنست بسوی شما میآید و عده ای کماندار در آن برج یا؟؟ هستند بدانید که خطر آن برای شما کمتر از آن است که ارابه ای پر از کماندار بسوی شما بیاید چون از کار انداختن ارابه کاری است دشوار اما از کار انداختن پیل آسان است بخصوص برای سربازان روئین پوش ما.
سپس (ابدال کلزائی) پادشاه (غور) را طرف خطاب قرار دادم و گفتم ای امیر، روی سخن با تو است و تو باید بسربازان قلابدار خود بگوئی که خود را برای نابود کردن پیل ها آماده کنند من تصور میکنم که یکی از بهترین موارد جهت بکار افتادن قلاب سربازان تو این است که سربازان قلابدار (غور) بجنگ پیل ها بروند و قلاب به طرف خرطوم یا زانوی فیل ها بیندازند. اگر قلاب آنها بخرطوم پیل بند شود و با یک حرکت سریع قسمتی از خرطوم جانور را قطع نمایند که پیل در همان لحظه زانو بر زمین میزند و اگر بتوانند با قلاب زانوی جانور را مجروح کنند باز فیل را از کار می اندازند.
بعد از این سفارش ها افسران را مرخص کردم. تا نزد سربازان بروند و آنچه گفتم بر آنها فرو بخوانند و بسربازان بفهمانند که از پیل نباید ترسید.
آن شب در همان منطقه توقف کردیم و روز بعد بسوی قلعه (میرات) بحرکت درآمدیم.
طلایه خبر
داد که پیرامون قلعه کسی نیست ولی دروازه قلعه بسته است. راهنمایان گفتند کوتوال قلعه مردی است باسم آلاشر (بر وزن بالاسر- مترجم) و از سربازان قدیم می باشد که پسر بعد از پدر در خدمت خانواده سلطنتی (خلج) یعنی سلسله سلاطین دهلی بوده اند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 296
قبل از این که من درصدد جنک برآیم بفکر افتادم که نماینده ای نزد (آلاشر) کوتوال آن قلعه بفرستم و با او مذاکره کنم. بنماینده خود گفتم که به (آلاشر) بگو که تو پس از پدر در خدمت سلاطین (خلج) بودی و وظیفه تو وفاداری نسبت بآنها است لیکن (سلطان محمود) آخرین پادشاه خلج اینک اسیر (ملواقبال) است و این مرد که بر تخت سلطنت دهلی نشسته من قصد دارم که بروم و او را مطیع خود کنم و اگر اطاعت نکرد از تخت بر زمینش بیندازم. تو اگر نسبت بخانواده خلج وفادار هستی نباید با مردی چون من که میروم دماغ (ملواقبال) را بخاک بمالم پیکار کنی بلکه باید بمن راه بدهی که از این جا بگذرم و خود با سربازانت بسپاه من ملحق شوی. من بتو قول نمیدهم که بعد از غلبه بر دهلی (سلطان محمود) را که اینک زندانی است بر تخت بنشانم.
چون نمیدانم تا موقع تصرف دهلی از طرف من آن مرد زنده هست یا نه؟ و نیز نمیدانم که بعد از تصرف دهلی، صلاح کار، در نظر من چگونه خواهد شد.
ولی می توانم بتو قول بدهم که دماغ (ملواقبال) را که تو دشمن او هستی (اگر بخانواده خلج وفادار باشی) بر خاک خواهم مالید. (آلاشر) بدون میانجیگری دیلماج، از بالای برج قلعه میرات بنماینده من گفت: وفاداری
من به خانواده سلطنتی (خلج) دلیل براین نمی شود که بیک دشمن خارجی راه بدهم که از این جا بدهلی برود و آنجا را تصرف نماید. جنک (ملواقبال) با سلطان محمود خلج جنگ دو برادر است و بهمین جهت بعد از این که (ملواقبال) بر سلطان محمود غلبه کرد از کشتن وی خودداری نمود و او را در یک خانه جا داد و گفت که با وی با احترام رفتار کنند و اگر (ملواقبال) سلطان محمود را چون برادر نمیدانست بقتلش میرسانید. اما تو یک دشمن خارجی هستی و آمده ای که هند را بتصرف درآوری و نمیدانی هند، اقلیمی است که هرکس برای تصرف آن آمد، در این کشور جان سپرد یا فرار نمود و چنان رفت که پشت سر را نگاه نکرد.
با این که پاسخ (آلاشر) کوتوال بقلعه (میرات) منفی بود از جواب مردانه او که نشان میداد مردی دلیر است خوشم آمد. اگر وی مردی جبون بود از دستاویز و عذری که من در دسترس وی نهادم استفاده میکرد و قلعه را تسلیم می نمود. اما چون شجاع بشمار میآمد از آن دستاویز استفاده نکرد و برای جنک آماده شد.
از آن ببعد، تکلیف ما مشخص شد و دانستیم که باید قلعه میرات را بگشائیم و بعد از تصرف آنجا براه بیفتیم. زیرا همانطور که بمن گفتند من نمیتوانستم آن قلعه را بدون این که گشوده شود در پشت سر بگذارم و راه دهلی را پیش بگیرم زیرا هنگام مراجعت از دهلی، فرمانده آن قلعه راه را بروی من می بست تا بتواند مرا نابود کند یا غنائمی را که با خود آورده ام بتصرف درآورد. آن روز قلعه را محاصره کردم
عده ای را مأمور تحقیق نمودم که اطراف را کاوش کنند و بفهمند که آیا قلعه (میرات) از زیرزمین راه بخارج دارد یا نه زیرا قسمتی از قلاع جنگی به وسیله دهلیزهای زیرزمینی به خارج مربوط هستند ولی بظاهر آن قلعه با خارج از زیرزمین راه نداشت.
قبل از اینکه به قلعه (میرات) برسم (ابدال کلزائی) پادشاه کشور (غور) که با من بود گفت برای متواری کردن فیل ها از شتر استفاده کنیم و می گفت که فیل از بوی شتر نفرت دارد و وقتی شتر بآن نزدیک می شود، می گریزد. ولی پیرامون قلعه (میرات) فیل وجود نداشت تا برای گریزانیدن آن جانور از شتر استفاده کنیم و در قشون من هم شتر نبود. من نمی توانستم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 297
در آن منطقه زیاد توقف کنم زیرا اگر توقف من در میرات بطول می انجامید فصل (برسات) که دوره نزول باران در هندوستان است فرا میرسید و ریزش باران، مانع از ادامه مسافرت و جنک می شد و من مجبور بودم صبر کنم تا آن دوره منقضی شود.
قلعه (میرات) بطوری که گفتم بالای تپه بود و برای اینکه بتوانیم نقب بزنیم و خود را بقاعده حصار قلعه برسانیم می باید از تپه صعود کنیم. ولی اطراف قلعه بالای حصار منجنیق وجود داشت و منجنیق اندازان سنگهای گران را بطرف سربازان ما پرتاب می کردند و از قاعده تپه هم نمی توانستیم نقب بزنیم زیرا بدون فایده بود مزید براین که معمار من گفت در قاعده تپه سنک وجود دارد و نمی توان در سنک نقب زد. ناچار می باید از تپه بالا برویم و خود را بجائی برسانیم که بتوان از آنجا نقب را آغاز کرد.
ولی هر دفعه که
سربازان من می خواستند از تپه بالا بروند سنگهای گران پرتاب میشد و حتی سربازان روئین تن من قادر نبودند که از تپه صعود نمایند و خود را به پیرامون حصار برسانند زیرا سنگهای بزرک آنها را بقتل میرسانید و مغفر و خفتان سربازان ضربت شدید سنک را خنثی نمی کرد. مثل این بود که مدافعین قلعه (میرات) مدت چند سال سنک جمع آوری کرده و در قلعه انباشته بودند زیرا هرچه سنک پرتاب می کردند ذخیره آنها تمام نمی شد.
(ابدال- کلزائی) بمن گفت ای امیر تو اگر بخواهی از بالا نقب بزنی میباید برای سربازان خود سر پناه بوجود بیاوری تا این که سنگهای گران آنها را بقتل نرساند و آنهم میسر نمی شود مگر اینکه سربازان تو هنگام شب از تپه بالا بروند و اطراف قلعه خانه های محکم بسازند. من نظریه پادشاه (غور) را قبول کردم زیرا برای حفر نقب وسیله دیگر وجود نداشت. بدستور من سربازان مصالح بنائی را برای ساختن ابنیه متعدد فراهم کردند و ترتیب کار را طوری دادیم که خصم تصور نماید ما قصد داریم پیرامون قلعه برج های متعدد بنا کنیم و از برج ها بر مدافین سنک بباریم و آنها را به تیر ببندیم.
بعد از این که مصالح ساختمان فراهم گردید سربازان من هنگام شب که خطر منجنیق ها کمتر بود مصالح مزبور را از چند جهت ببالای تپه منتقل کردند و شروع بساختن چند برج و چند خانه، پیرامون قلعه نمودند.
خانه ها برای این ساخته می شد که مدخل نقب بنظر مدافعین نرسد و برج ها را برای فریب دادن خصم میساختیم اگر بساختن یک خانه اکتفا می شد خصم درمی یافت که مدخل نقب آنجاست. لذا اطراف قلعه چند خانه ساختیم
که مدافعین نتوانند بفهمند که ما از کجا نقب میزنیم. سربازان ما تمام شب بکار مشغول می شدند و قبل از طلوع آفتاب از تپه مراجعت میکردند
(آلاشر) کوتوال قلعه میرات روز اول که آثار بنائی را دید متوجه نشد که منظور ما چیست. ولی از روز دوم ببعد چون برج ها، قدری ارتفاع گرفته بود فکر کرد که ما قصد داریم برج بسازیم تا از آن راه قلعه را مورد حمله قرار دهیم. از آن پس هرروز (آلاشر) برج های ما را هدف منجنیق ها قرار میداد تا ویران نماید و گاهی سنگهای بزرک ببرج اصابت میکرد و قسمتی از آنرا ویران می نمود. اما شب بعد، سربازان من، قسمتی را که ویران شده بود می ساختند و برج را مرتفع تر میکردند.
من مترصد بودم که (آلاشر) برای ویران کردن برج ها سربازان خود را از قلعه خارج کند و آنها با کلنک و دیلم، برج ها را ویران نمایند اگر چنین می کرد من سربازان خود را
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 298
بجنک سربازان وی می فرستادم اما (آلاشر) سربازان خود را از قلعه بیرون نفرستاد و معلوم بود که برجهای ما را از لحاظ جنگی بیفایده میداند و فکر میکند که ما نخواهیم توانست بوسیله آن برج ها به قلعه مسلط شویم.
من از شماره مدافعین اطلاع نداشتم ولی حدس میزدم که شماره سربازان (آلاشر) هشت تا ده هزار نفر است. قلعه (میرات) یک دژ جنگی محسوب میشد و زن و بچه در آنجا سکونت نداشتند و بهمین جهت مدافعین می توانستند با آزادی و فراغت بیشتر دفاع کنند. معمار من (شیر بهرام مروزی) برای حفر دو نقب طرح افکند تا اگر یکی از دو نقب ها به سنک
برخورد نماید یا بعلت دیگر به قاعده دیوار قلعه نرسد نقب دیگر مفید واقع گردد. (شیر بهرام مروزی) مردی است که اجدادش همه معمار بوده اند و علاوه بر اینکه معماری قابل می باشد یک مقنی لایق نیز هست و همین که زمین را مشاهده می کند میگوید که آیا آن زمین آب دارد یا نه؟ من مقنی های متعدد را دیده ام که از روی علائم ظاهری زمین بوجود آب پی می برند ولی (شیر بهرام مروزی) بدون این که علائم ظاهری زمین، وجود آب را آشکار کند میگوید که آیا زمین دارای آب هست یا نه؟
حفر نقب های دوگانه در یک شب شروع شد و در همان موقع که حفر نقب میگردید، ما شروع بساختن باروت نمودیم ما مقداری باروت داشتیم که در سیلاب تنگه خیبر مرطوب شد و از بین رفت. اما قبل از اینکه طرف هندوستان براه بیفتیم مصالح ساختمان باروت را برداشتیم تا در صورت ضرورت بتوان در هندوستان باروت ساخت.
بعد از این که نقب ها آغاز گردید سربازان من روزها نیز به حفاری ادامه میداد؟؟
زیرا مدخل نقب ها در خانه بود و مدافعین نمیتوانستند مدخل دو نقب را مشاهده نمایند هر روز سربازان من خاک هائی را که از نقب خارج می شد در خانه ها می انباشتند و هنگام شب، سربازان دیگر آن خاک را به پائین تپه منتقل می کردند چون اگر خاک ها بالای تپه انباشته می شد (آلاشر) می فهمید که ما مشغول حفر نقب هستیم.
یک روز، در حالیکه منجنیق ها بطرف برج های ما سنک می باریدند من گفتم که بالای یکی از برج ها پرچم سفید برافرازند، بر اثر افراشتن پرچم سفید، منجنیق ها از کار افتادند و من بالای آن برج رفتم و بانک زدم که میخواهم
با (آلاشر) کوتوال قلعه صحبت کنم. (آلاشر) در حالی که خود بر سر، و خفتان دربر داشت بالای حصار نمان شد و بانک زد من (آلاشر) هستم تو که هستی. گفتم من تیمور گورگین پادشاه ماوراء النهر و ایران و بین النهرین می باشم. آلاشر پرسید چه میخواهی بگوئی؟ گفتم میخواهم با تو اتمام حجت کنم و بگویم دروازه های قلعه را باز کن و با سربازان خود تسلیم شو و من تو را یکی از سرداران خود خواهم کرد این اتمام حجت که با تو میکنم از بیم ادامه محاصره نیست زیرا من میدانم که این قلعه را بزودی بتصرف خود درخواهم آورد. اتمام حجت من برای اینست که فهمیده ام تو مردی هستی دلبر و یک مرد دلیر اگر زنده بماند بهتر از اینست که بقتل برسد.
اگر من با جنگ این قلعه را بتصرف درآورم چون خون سربازانم ریخته می شود میباید تو را بقتل برسانم لیکن هرگاه تو بدون جنگ و خونریزی تسلیم شوی چون خون سربازان من ریخته نمیشود تو را وارد قشون خود خواهم کرد و دارای منصب خواهی شد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 299
آلاشر قاه قاه خندید و گفت اگر نخواهم خود و سربازانم را تسلیم کنم تو چه خواهی کرد گفتم بعد از این که قلعه را گشودم تو را در یک قفس آهنین جا خواهم داد و امر میکنم که آن قفس را در بالای یک تل هیزم بگذارند و سپس آتش بیفروزند و تو را زنده خواهم سوزانید. آلاشر خنده های دیگر کرد و گفت ای تیمور گورگین ما هندوان باید بعد از مرگ بسوزیم تا اینکه روان ما به (نیروانا) منتقل شود و
کسی که زنده بسوزد در نیروانا مرتبه ای برتر از دیگران خواهد داشت. (توضیح- نیروانا بعقیده هندوان بهشت است و روان مرده بعد از این که سوخته شد به نیروانا منتقل می شود مشروط بر این که در این دنیا نیکوکار باشد- مارسل بریون)
گفتم این کلام آخر من بود و پس از این بین من و تو فقط شمشیر حجت خواهد کرد آنگاه از برج فرود آمدم و پرچم سفید را پائین آوردند. کار حفر نقب بطول انجامید. من از مرور ایام نگران بودم چون میدانستم فصل (برسات) که فصل باران هندوستان است فرا خواهد رسید.
عاقبت روزی (شیر بهرام مروزی) بمن اطلاع داد که یکی از نقب بزیر حصار رسیده و نقب دیگر بعد از دو روز بزیر حصار خواهد رسید. شیر بهرام مروزی بوسیله سربازان حفار دو خزینه در زیر دیوار قلعه میرات بوجود آورد و سربازان من در آن خزینه ها باروت انباشتند. و فتیله نصب نمودند و انتهای فتیله را از نقب خارج کردند.
من در آغاز ماه محرم الحرام به قلعه میرات رسیدم و چهل و یک روز طول کشید تا ما توانستیم وسائل ویران کردن حصار را فراهم نمائیم ولی در آن مدت، پیوسته سربازان خود را وادار به ممارست میکردم و آنها را بتمرین جنگی وامیداشتم تا اینکه بر اثر خوردن و خوابیدن خام نشوند. یکی از تمرین های سربازان این بود که هر شب آنها را وامیداشتم که با سرعت از تپه بالا بروند زیرا در موقع حمله بقلعه میباید پیاده از تپه صعود نمایند و پیاده بقلعه حمله ور شوند و سربازان من چون سوار بودند، زیاد استعداد پیاده روی را نداشتند. آن تمرینها برای آمادگی
سربازان مفید افتاد تا اینکه بامداد روز یازدهم ماه صفر سال 801 بعد از هجرت پیغمبر (ص) فرا رسید.
در آنروز، تمام سربازان من آماده برای حمله بقلعه بودند و قبل از اینکه بامداد طلوع کند خیلی هوا خنک شد و من با اینکه از نزدیک شدن فصل برسات بیم داشتم خنکی هوا را بفال نیک گرفتم چون سبب میشد که سربازان من در جنگ از گرما رنج نبرند. همین که هوا روشن شد و سیاهی شب از بین رفت اشاره کردم که فتیله ها را آتش بزنند. و آنهائی که فتیله ها آتش زده بودند با شتاب خود را از بالای تپه بپائین رسانیدند. و سربازان روئین تن من و و سربازان قلاب انداز پادشاه غور که میباید پیشاپیش دیگران مبادرت بحمله نمایند برای تهاجم مهیا گردیدند.
یکمرتبه زمین، از بن خاک بلرزه درآمد و صدائی مانند صدای هزارها رعد برخاست و دیوار قلعه میرات در دو منطقه فرو ریخت. من میدانستم که خصم طوری از فرو ریختن دیوار متوحش و متزلزل میشود که تا مدتی نمیداند چه کند و باید از وحشت و حیرت او، برای غافلگیری استفاده کرد.
بفرمان من سربازان زره پوش و قلاب انداز با یک نفس از تپه صعود نمودند و بدون این که منجنیق ها بکار بیفتد یا تیری بسوی آنها پرتاب شود و هنگامی که سربازان من وارد قلعه شدند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 300
خصم هنوز از حیرت و وحشت بیرون نیامده بود و سربازان آلاشر بر اثر بیم زیاد و دل از دست دادن دسته دسته تسلیم می شدند.
آلاشر بعد از اینکه قلعه میرات مورد حمله قرار گرفت خواست که سربازانش را وادار به مقاومت کند ولی من برای اینکه
در همان روز بجنگ میرات خاتمه بدهم قسمت اعظم سربازان خود را وارد جنگ کردم. آلاشر نزدیک ظهر دستگیر شد و همان موقع جنگ خاتمه یافت و من سربازان آلاشر را که اسیر شده بودند وادار کردم که جسد مقتولین را از قلعه خارج کنند. در قلعه میرات که یک دژ جنگی بود همه نوع ابزار برای نجاری و آهنگری و چیلان گری یافت میشد و من گفتم که با سرعت، با میله های آهنین یک قفس بسازند و قفس آماده گردید و آلاشر را در قفس جا دادند و نزد من آوردند.
مقابل من یک تل بزرگ از هیزم بوجود آمده بود و من گفتم ای مرد، با تو اتمام حجت کردم و گفتم اگر خون سربازان من ریخته شود تو را بعد از خاتمه جنگ زنده خواهم سوزانید و تو تصور نمودی تهدید من بی اساس است ولی اینک می بینی که در قفس محبوس هستی و لحظه ای دیگر قفس تو را روی این تل هیزم خواهند نهاد و هیزم را مشتعل خواهند نمود و تو خواهی سوخت. من منتظر بودم که آلاشر استرحام کند و از من درخواست کند که از زنده سوزانیدن وی منصرف شوم و بطرز دیگر او را بقتل برسانم. ولی او گفت ای تیمور گورگین بتو گفتم که ما هندوان عاقبت خواهیم سوخت و کسی که هنگام حیات بسوزد در نیروانا مرتبه ای برتر از دیگران خواهد داشت. در آن موقع بادی برخاست که برای افروختن آتش مفید بود و من گفتم قفس آهنین را روی تل هیزم بگذارند و آنرا مشتعل کنند.
آتش از پائین تل هیزم شروع شد ولی قبل از اینکه توسعه
بهم رساند صدای رعد آسمانی بگوش رسید و ابری سیاه رنگ بقوه باد نزدیک گردید و همان موقع که آتش بجائی واصل شده بود که آلاشر را می سوزانید رگباری شدید، سرگرفت و طوری آن رگبار شدت داشت که در مدتی کمتر از یک دقیقه آتش را بکلی خاموش کرد و من طوری مرطوب شدم که گوئی در برکه آب غوطه ور شده ام. پس از اینکه رگبار متوقف گردید گفتم که قفس آلاشر را از بالای آتش خاموش شده فرود بیآورند و او را از قفس خارج نمایند زیرا فکر کردم خداوند، برای نجات آلاشر از سوختن رگبار فرستاده است و من اگر او را میسوزانیدم برخلاف مشیت خداوند رفتار کرده بودم و گفتم وی را محبوس کنند.
من نمی توانستم قلعه (میرات) را بدون ساخلو بگذارم و بروم و میباید در آن نگهبان بگذارم تا این که (ملو اقبال) پادشاه (دهلی) بعد از رفتن من آن را اشغال نکند و مرمت ننماید و هنگام مراجعت من باعث زحمت نشود. این بود که عده ای از سربازان خود را در قلعه مزبور گذاشتم و امر کردم که از سکنه اطراف بیگاری بگیرند و قلعه را مرمت کنند که اگر مورد حمله قرار گرفتند قادر بمقاومت باشند و هنگامی که مرمت حصار قلعه شروع شد و عده ای که میباید در قلعه بمانند آذوقه و علیق در آن انباشتند براه افتادم.
راه ما در امتداد مشرق بود اما طلایه های من در شمال و جنوب نیز مراقب همه چیز بودند. گرچه در شمال و جنوب خط سیر ما منطقه باطلاقی وجود داشت ولی من از آن دوسو بکلی احساس امنیت نمیکردم و ممکن بود که
خصم از شمال یا جنوب ما را مورد حمله قرار بدهد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 301
قبل از اینکه از قلعه (میرات) حرکت کنم (قره خان) که در سمرقند با دخترم (زبیده) عروسی کرده بود خود را بمن رسانید و اظهار کرد که عبد اله والی الملک سلطان (کویته) باو کمک و راهنمائی کرده و بدون کمک او، شاید نمی توانسته است خود را بمن برساند در اولین روز که (قره خان) بمن رسید نکته ای را بمن گفت که نه من متوجه آن شده بودم نه هیچ یک از سردارانم. نکته مزبور مربوط بود به خط سیر ما و (قره خان) می گفت چه شده که سراسر این منطقه جنگل های باطلاقی است ولی راهی که ما از آن میرویم خشک است یعنی جنگل دارد اما فاقد باطلاق می باشد.
هیچ یک از ما نمی توانستیم بایراد (قره خان) جواب بدهیم و بگوئیم چرا در وسط یک منطقه وسیع جنگلی و باطلاقی، قسمتی که ما عبور می نمائیم خشک است. من گفتم که از سکنه محلی راجع بآن موضوع تحقیق کنند لیکن پس از این که از قلعه میرات حرکت کردیم تا مدت دو روز یک تن از سکنه محلی را ندیدیم و بهر قریه که می رسیدیم خالی از جمعیت بود و معلوم می شد که ساکنین آبادی ها از نزدیک شدن ما ترسیده، خانه های خود را بجا نهاده گریخته اند. آبادی هائی که آن دو روز. در راه ما وجود داشت خیلی کم بود در صورتی که قبل از رسیدن به قلعه (میرات) آبادی های زیاد میدیدم.
روز دوم بعد از حرکت قلعه (میرات) در یک منطقه که همچنان شمال و جنوب آن دارای جنگل های باطلاقی بود توقف کردیم.
من بطوری که گفتم در شب هائی که روز بعد از آن باید بجنگم یا در سفرهائی که هنگام شب ممکن است مورد شبیخون قرار بگیرم نمی توانم بخوابم.
در آن گونه شب ها. هر نیم ساعت. یا یک چهارم ساعت، یک مرتبه از خواب بیدار می شوم و گوش فرا میدهم و گاهی از خیمه خارج می گردم و در اردوگاه حرکت میکنم تا بدانم آیا اوضاع اردوگاه عادی است یا نه؟ در سفرهای جنگی در کشور خصم هنگام شب اطراف اردوگاه من تاریک است ولی نگهبانان دارای آتش زنه های آماده هستند و همین که احساس خطر کردند مشعل ها را می افروزند تا این که بتوانند خصم را ببینند. آن شب هم مانند شب های دیگر، خواب من سبک و منقطع بود و در فواصل کوتاه از خواب بیدار میشدم و گوش فرا میدادم و بعد از این که درمییافتم که اردوگاه آرام است بخواب می رفتم. یک وقت حس کردم صدائی بگوشم می رسد. بدوا تصور نمودم صدای رعد است و رگبار آغاز خواهد شد.
اما بعد، فهمیدم که آن صدا از زمین می آید نه از آسمان. برخاستم و خفتان را که بالای سرم بود پوشیدم و قبل از اینکه از خیمه خارج شوم هشدار زدند و اردوگاه بیدار شد.
وقتی من از خیمه خارج گردیدم مشاهده کردم که مشعل های اطراف اردوگاه روشن می شود و یقین حاصل کردم که مورد شبیخون قرار گرفته ایم و بر من محقق شد قشونی که بما شبیخون میزند از درون جنگل های باطلاقی خارج شده چون اگر از جای دیگر می آمد طلایه ما سربازان خصم را میدید. غوغای برخاستن سربازان در اردوگاه، صدائی را که از زمین بگوشم می رسید تحت الشعاع قرار داد و من اطراف
را مینگریستم که بدانم خصم از کدام طرف مبادرت به حمله کرده، اما در آن موقع از دور شنیدم که فریاد میزدند: فیل .... فیل ...
فیل ...
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 302
(قره خان) فرمانده پاسداران اردوگاه طوری برای رسیدن بمن دوید که وقتی بمن رسید نفسش قطع شده بود و گفت: ای امیر، یک عده فیل قصد داشتند بما حمله کنند و فریاد نگهبانان و روشنائی مشعل آنها را منحرف نمود و از شمال اردوگاه عبور کردند اما کسی با فیل ها نبود و در پشت هیچ یک از جانوران هودج یا برج دیده نمی شد و من میروم بدقت تحقیق کنم و نتیجه را بتو خواهم گفت.
چون خبری از حمله خصم نشد من امر کردم سربازان بخوابند تا بتوانند روز دیگر براه ادامه بدهند. آنشب تا صبح چند مرتبه، صدائی را که گفتم، از زمین شنیدم و بیدار شدم و نگهبانان بانک زدند و هربار معلوم گردید که دسته ای از فیل ها حرکت می کنند. (قره خان) نزد من آمد و گفت ای امیر من از راهنمایان که هندی هستند تحقیق کردم و آنها میگویند که اینها فیلهای وحشی هستند و هربار بطرف رودخانه می روند دستور دادم که راهنمایان را نزد من بیاورند و از آنها پرسیدم مگر در جنگل باطلاقی آب نیست که فیل ها برای نوشیدن آب، بطرف رودخانه میروند. راهنمایان گفتند در جنگل آب فراوان است ولی رودخانه ندارد تا این که فیل ها در آن شستشو و غسل کنند و عادت فیل وحشی این است که هر بامداد در آب رودخانه شستشو می نماید.
من میدانستم که رودخانه ای در پیش داریم و روز دیگر به آن خواهیم رسید و
شتاب داشتم که قبل از ریزش باران طولانی هندوستان از آن رودخانه بگذرم تا طغیان آب، عبور ما را دشوار نکند. از ساعتی که در قلعه میرات رگبار نازل شد من منتظر باریدن باران دائمی بودم ولی اطلاع داشتم که فصل (برسات) یعنی فصل باران هندوستان هنوز نرسیده و خداوند آن رگبار را برای خاموش کردن آتشی که باید (آلاشر) کوتوال را بسوزاند نازل کرد.
بامداد اردوگاه برچیده شد و ما بره افتادیم و بعد از طی دو فرسنک بیک قریه رسیدیم این بار، سکنه قریه فرار نکرده بودند و من بوسیله دیلماج از آنها راجع به فیل ها سئوال کردم آنها بسوی آثار آتش و خاکستر که اطراف قریه بود اشاره نمودند و گفتند هر شب اطراف قریه آتش می افروزند تا فیل ها هنگامی که بسوی رودخانه میروند از قریه عبور ننمایند و خانه ها را ویران نکنند گفتم آیا فیل ها در تمام فصول برای غسل بسوی رودخانه میروند؟ سکنه بومی جواب مثبت دادند ولی گفتند شب هائی که باران می بارد، فیل هائی که در دو سوی رودخانه در جنگل بسر میبرند بطرف رودخانه نمیروند و باران آسمانی آنها را می شوید و احتیاج به غسل کردن در رودخانه ندارند پرسیدم منظور شما از دو سوی رودخانه چیست. سکنه بومی جواب دادند منظور ما فیل هائی است که آن طرف رودخانه، در راه قلعه (لونی) هستند (قره خان) گفت من می خواهم از شما بپرسم بچه دلیل در این کشور، همه جا جنگلی و باطلاقی است ولی این جا خشک می باشد.
هندوئی جواب داد برای این که آمدورفت فیل ها، اینجا را خشک کرده است مرد هندو چون آثار حیرت را در من و (قره خان) و دیگران که
مستمع بودند مشاهده کرد گفت حیرت نکنید ...
در قدیم در این سرزمین بقدری فیل بود که رفت وآمد آنها برای رفتن برودخانه و مراجعت از آنجا، این منطقه را خشک کرد.
من گفتم این موضوع را باور نمیکنم زیرا قبل از این که ما به قلعه (میرات) برسیم دیدم که شمال و جنوب خط سیر ما باطلاقی است لیکن راهی که ما میرفتیم خشک بود و در آنجا فیل وجود نداشت یا ما ندیدیم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 303
(قره خان) گفت من باید بفهمم که برای چه در این جا سراسر کشور باطلاقی است و فقط این راه که ما از آن عبور می نمائیم خشک است و باطلاق در آن دیده نمی شود.
رودی که ما میباید از آن عبور کنیم باسم رودخانه (لونی) خوانده می شد و وقتی کنار رودخانه رسیدیم من برای آزمایش چند تن از سواران را وارد رودخانه کردم و معلوم شد که آب رودخانه بقدری نیست که اسب ها را ببرد و اسب می تواند بدون این که شنا کند از رودخانه بگذرد.
من در یک منطقه وسیع قشون خود را از آب گذرانیدم و قدم بآنطرف رودخانه گذاشتم و بعد از طی یک فرسنک، بمناسبت فرا رسیدن شب اردوگاه بوجود آوردیم. چون از شب قبل، آزمایش بدست آوردیم بعد از این که نگهبانان گماشته شدند مشعل افروختیم تا فیل های اطراف، هنگامی که بسوی رودخانه می روند از اردوگاه عبور ننمایند. از آغاز ثلث سوم شب، عبور فیل های وحشی شروع شد و دسته ای بسوی رودخانه میرفتند و دسته ای از آنجا مراجعت میکردند. من میدانستم که فیل جانوری است که نرم راه میرود و هنگام حرکت زمین را نمیلرزاند ولی فیل هائی که بطرف رودخانه
می رفتند یا از آنجا مراجعت می کردند در موقع راه رفتن با حرکت یورتمه میدویدند و بهمین جهت از حرکت آنها صدائی چون رعد خفیف که از زمین بگوش برسد برمیخاست.
گاهی از دور صدای غرش فیل بگوش می رسید و غرش دیگر بآن جواب میداد ولی سربازان من می توانستند بخوابند و من بوسیله افسران بآنها گفتم که از فیل های وحشی که بما کاری ندارند نترسند. همین که آفتاب طلوع می کرد اثری از فیل ها و صدای آنها نبود و معلوم می شد که فیل وحشی هندوستان برای این که بتواند در طلیعه بامداد در رودخانه غسل کند شب زنده داری می نماید.
ما میباید خود را بقلعه لونی برسانیم و آن دومین قلعه از قلاع ثلاثه در راه دهلی بود.
بامداد روز بعد پیش از اینکه حرکت کنیم (قره خان) نزد من آمد و گفت ای امیر، من دیشب، هنگامی که گله های فیل را می دیدم فکر کردم که برای چه فیل ها در باطلاق فرو نمیروند و چرا دیگران وقتی وارد جنگل می شوند، در باطلاق فرو میروند. گفتم شاید فیل ها در جنگل نیستند.
(قره خان) گفت تمام فیل هائی که هنگام شب می بینیم یا صدایشان را می شنویم از جنگل خارج می شوند و بسوی رودخانه می روند و جنگل، در شمال و جنوب ما باطلاقی است و فیل هم جانوری است سنگین جثه و باید در باطلاق فرو برد و اگر تو اجازه بدهی من قصد دارم امشب، فیل ها را تعقیب کنم و بفهمم برای چه فیل در باطلاق فرو نمیرود ولی انسان اگر وارد جنگل گردد در باطلاق فرو خواهد رفت. (قره خان) بعد از این که موافقت مرا برای تعقیب جانوران وحشی جلب کرد گفت من امشب چند دسته
از سربازان را مأمور میکنم که فیل ها را تعقیب کنند و بفهمند که آنها بعد از این که غسل کردند از چه راه بجنگل برمیگردند. من بسربازان می گویم در صورت امکان راه خروج فیل ها را هم از جنگل در نظر بگیرند و تصور میکنم که بتوانم به این راز پی ببرم. گفتم فایده اش چیست؟ (قره خان) گفت ای امیر، فایده اش این است که ما اگر بدانیم که فیل ها در جنگل از چه راهی عبور می نمایند که در باطلاق فرو نمیروند. ما نیز می توانیم از همان راه عبور کنیم و مجبور نباشیم دو قلعه (لونی) و (جومنه) را که در سر راه ما می باشد بگشائیم تا بتوانیم خود را بدهلی برسانیم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 304
گفتم نظریه تو مفید است مشروط بر این که راه جانوران وحشی در جنگل کشف شود ولی بدان که ما در هر حال باید دو قلعه (لونی) و (جومنه) را بگشائیم و تصرف کنیم. چون نمی توانیم این دو قلعه محکم را که هر دو دارای پادگان می باشد در عقب بگذاریم و عبور کنیم زیرا هنگام مراجعت این دو قلعه جلوی ما را خواهند گرفت و مانع از بازگشت ما خواهند گردید (قره خان) گفت اگر ما بتوانیم بفهمیم که فیل ها از کدام راه میروند که گرفتار باطلاق نمی شوند می توانیم از همان راه به (دهلی) برویم و نیز از همان راه مراجعت نمائیم بدون اینکه مجبور باشیم از کنار قلاع (لونی) و (جومنه) عبور نمائیم.
گفته (قره خان) عقلائی بود و اگر ما در طرف شمال، یا جنوب، راهی می یافتیم که می توانستیم از جنگل عبور کنیم احتیاج نداشتیم هنگام رفتن و مراجعت از کنار قلاع (لونی)
و (جومنه) بگذریم. به (قره خان) گفتم از سکنه محلی هم استفاده کند و براهنمایان محلی بگوید که اگر همت و دقت کنند پاداش خوب دریافت خواهند کرد. من مقداری پول به قره خان دادم که بمصرف دادن انعام و پاداش براهنمایان محلی برساند و قشون ما براه افتاد.
آن روز از چند قریه آباد گذشتیم و سکنه قرای مزبور از ما بیم نداشتند چون من بطلایه ها سپرده بودم بمردم بفهمانند که ما با آنها کاری نداریم و فقط رهگذر هستیم و آنها نباید از بیم جان قرای خود را ترک کنند و بروند و ما در بهای هرچه خریداری کنیم وجه می پردازیم. آن روز من در هر آبادی از سکنه محل، بوسیله دیلماج راجع به فیل ها پرسش کردم که بدانم برای چه فیل که جانورانی سنگین جثه هستند در باطلاق فرو نمی روند. جوابی که من از سکنه محلی شنیدم این بود که فیل خدای (ویشنو) می باشد و بهمین جهت در باطلاق فرو نمیرود.
هندوها دارای سه خدا هستند و خدای دوم (ویشنو) نام دارد و بعقیده آنان (ویشنو) بهر شکل درمی آید و از جمله خود را بشکل فیل درمی آورد و چون خدا می باشد در باطلاق فرو نمی رود.
ولی انسان در باطلاق فرو میرود ولی معلوم است که من قبول نمیکردم که فیل به مناسب این که مظهر خدای (ویشنو) می باشد در باطلاق فرو نمیرود.
من از وضع دهلی اطلاع نداشتم ولی با اینکه بسرعت میرفتیم که زودتر خود را بدهلی برسانم میدانستم که در آنجا از نزدیک شدن من اطلاع دارند. آنچه بر من مجهول بود این که (ملو اقبال) پادشاه دهلی وقتی شنید که من نزدیک میشوم (سلطان محمود خلج)
موسوم به (سلطان محمود دوم) را که در حبس او بود آزاد کرد و از وی خواست که علیه من با او متحد شود.
سلطان محمود دوم خلج هم پیشنهاد ملو اقبال را پذیرفت و آن دو برای جلوگیری از من با یکدیگر متحد گردیدند.
میگویند که من چون مردی صحرانشین هستم و عمر خود را در صحرا بسر برده ام مانند قبایل صحرانشین که ییلاق و قشلاق میکنند با آبادی مغایر و مخالف می باشم و بهمین جهت وقتی بیک شهر میرسم آنرا ویران می نمایم زیرا نمیتوانم آبادی را ببینم. کسانی که این حرف را میزنند اگر شهر (کش) را که من ساخته ام و آماده کرده ام میدیدند نظریه شان نسبت بمن تغییر می کرد و می فهمیدند مردی نیستم که شهرها را بی جهت فقط برای اینکه مغایر و مخالف با آبادی هستم ویران نمایم. من شهرهائی را ویران مینمایم که مقابل من مقاومت کنند و مرا وادارند که برای گشودن آن بلاد متحمل هزینه شوم و عده ای از سربازان خود را بکشتن بدهم. آن گونه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 305
شهرها را من طوری ویران میکنم که در روزگار اثری از آن باقی نماند و سکنه شهر را غیر از طبقات چهارگانه که شرح داده ام معدوم میکنم. ولی تا امروز اتفاق نیفتاده، که مبادرت به ویران کردن شهری که بمن تسلیم می شود بکنم و سکنه آن را معدوم نمایم.
قانون جنگ اینست شهری که مقاومت می کند بعد از اینکه گشوده شد باید ویران شود و مردم آن، معدوم شوند. این قانون را من وضع نکرده ام و جد من چنگیز وضع نموده و میتوان گفت که خود وی هم واضع این قانون نبوده و قبل
از او سایرین وضع کرده اند. ولی تردیدی وجود ندارد که سکنه شهرنشین از حیث دلیری مادون سکنه صحرانشین می باشند. بمن ثابت شده که سکونت در شهر انسان را راحت طلب و تنبل میکند و خصائص سلحشوری را از بین میبرد.
و بهمین جهت من از چهل سالگی تا امروز تمام عمر خود را در صحرا گذرانیده ام که مبادا سکونت در شهر مرا تن پرور و راحت طلب کند.
میگویند من چون مردی صحرانشین هستم با فلاحت مغایر و مخالف میباشم و زارعین را که بمناسبت شغل خود مجبورند در یک نقطه (خواه قریه خواه شهر توطن نمایند) معدوم مینمایم اگر کسی به ماوراء النهر برود و اقداماتی را که من در آنجا برای توسعه فلاحت کرده ام ببیند درمییابد که من با فلاحت مغایر و مخالف نمی باشم. لیکن باز تردیدی وجود ندارد که از نظر من، زارع از لحاظ سلحشوری مادون صحرانشین است زیرا زارع چون بمناسبت شغل خود مجبور میشود در یک نقطه سکونت نماید، خصائص دلیری و جنگاوری را از دست میدهد لیکن من هرگز زارعین را بمناسبت اینکه زارع بوده اند معدوم نکرده ام.
از روزی که راه دهلی را پیش گرفتم بافسران خود سپردم که بسربازانم بگویند که مزاحم سکنه محل نشوند و بروستائیان کاری نداشته باشند و آنها را بحال خود بگذراند که طبق رسم و اعتقاد خود زندگی نمایند اما در هر نقطه که روستائیان هندو بما دستبرد زدند دستور نابود کردن تمام آنها را صادر کردم و در یک قریه حتی یک تن هم زنده نماند. من اینطور عمل میکردم تا هندوها بدانند که اگر مطیع باشند آزار من به آنها نخواهد رسید. اما اگر مقاومت کنند و
دستبرد بزنند. نابود خواهند شد.
در بامداد روزی که میباید به قلعه (لونی) برسیم قره خان نزد من آمد و گفت یکی از راههائی را که معبر فیلان میباشد و از وسط باطلاق می گذرد پیدا کردیم. قره خان گفت کسانی که من مأمور تعقیب فیلهای وحشی کرده بودم توانستند بفهمند که فیلها از یک راه خشک که از جنوب قلعه لونی میگذرد و از مشرق آن سر درمی آورد عبور میکنند و تو اگر قشون خود را از آن راه بگذرانی مجبور نخواهی شد که قلعه لونی را بتصرف درآوری و میتوانی از آن راه بروی و در موقع مراجعت از آن راه برگردی. گفتم این راه از کجا عبور میکند؟ قره خان گفت راهی است خشک که از وسط باطلاق عبور مینماید و عرض آن از بیست و پنج تا سی ذرع است گفتم آیا تو خود راه را؟؟ ای؟ قره خان گفت من خودم ندیدم ولی کسانی را که فرستادم آنرا دیده اند. گفتم اظهارات آنها مودد اعتماد نیست زیرا فرمانده جنگی نیستند و از مقتضیات عبور قشون اطلاع ندارند. تو خود برو، و آن راه را ببین و بفهم که آیا برای عبور ما مناسب هست یا نه؟ اگر چنین راه خشک در وسط باطلاق وجود داشته باشد، بعید است که هندوها از وجودش بی اطلاع باشند و هنگام دیدن راه، مواظب باش که هندوها ما را بکمین گاه نکشانند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 306
قره خان برای تحقیق رفت و من فرمان حرکت قشون را بطرف قلعه لونی صادر نمودم من میدانستم آن راه چه وجود داشته، چه نداشته باشد ما باید قلعه لونی را محاصره کنیم. اگر راه
عبور فیلها برای قشون ما مساعد باشد، محاصره قلعه لونی ضروری است و ما باید آن قلعه را بگشائیم تا بتوانیم از آن منطقه بگذریم. اگر راه عبور فیل ها برای عبور قشون ما مساعد نباشد باز ما باید قلعه لونی را مورد محاصره قرار دهیم تا بتوانیم خصم را گول بزنیم و او تصور نماید ما قصد گشودن قلعه را داریم و از عبور ما از راه فیل ها ممانعت ننماید. زیرا نمی توانستیم قبول کنیم که آن راه وجود داشته باشد و اهل محل آن را ندانند.
وقتی آفتاب بوسط آسمان رسید، قلعه لونی نمایان گردید. قلعه مزبور هم مثل قلعه میرات بر بالای تپه بنا شده بود و ما باید قسمتی از وقت خود را صرف تصرف آن نمائیم و تا میخواستیم قلعه را بتصرف درآوریم فصل باران فرا میرسید و ما را مجبور میکرد که دست از ادامه جنگ بکشیم تا موقعی که باران قطع گردد. من منتظر بودم که از طرف سکنه قلعه لونی برای جلوگیری از ما اقدامی بشود. ولی اقدامی نشد و ما بپای تپه ای که قلعه بالای آن بود رسیدیم و از پائین تپه قلعه را مورد محاصره قرار دادیم.
وضع قلعه (لونی) از حیث بنا شبیه بود به قلعه (میرات) و معلوم می شد که هر دو قلعه را یک نفر ساخته یا هر دو از روی یک نقشه بنا گردیده است. برج های قلعه را طوری ساخته بودند که اگر مهاجم می خواست از آن ها بالا برود روی او از سوراخ هائی که در برج قرار داشت سنگ می باریدند و می توانستند چیزهای دیگر مثل آب جوش یا روغن داغ یا سرب مذاب بریزند. سوراخ های مزبور،
بطوری که بعد متوجه شدم در سراسر حصار قلعه بود و در همه جا، مدافعین می توانستند روی مهاجمین سنگ ببارند یا آبجوش بریزند بدون اینکه خود را نشان بدهند.
من اگر میخواستم آن قلعه را بوسیله باروت ویران نمایم باز مدتی طول میکشید تا این که بتوانم بعد از حفر نقب بپای حصار برسم و در آنجا باروت را منفجر کنم. بعدازظهر آن روز وقتی قلعه (لونی) از پای تپه مورد محاصره قرار گرفت (قره خان) بمن ملحق شد و گفت ای امیر، راهی که از وسط باطلاق می گذرد برای عبور قشون مناسب است و می توان از آن گذشت و من آن راه را دیدم و مشاهده کردم که هندوان در آن نیستند و مثل این که از وجود آن راه اطلاع ندارند.
گفتم قسمتی از قشون من به رهبری قره خان از آن راه عبور نماید و خود را بآن طرف قلعه (لونی) یعنی به مشرق آن برساند بدون این که خویش را بدیده بان های خصم که بی شک بالای برجها هستند نشان بدهد. به (قره خان) گفتم بعد از این که اولین قسمت از سواران من از آن راه عبور کردند نه فقط مبداء و منتهای راه را باید تحت نظارت داشته باشد بلکه در سراسر راه نگهبان بگمارد که ما غافلگیر نشویم. (قره خان) گفت بهمان ترتیب عمل خواهد کرد و در آن راه طلایه و عقب دار تعیین خواهد نمود.
آن روز ما موفق نشدیم که قسمتی از قشون خود را از راه فیلان عبور بدهیم و بطرف دیگر قلعه (لونی) برسانیم. شب هم تا صبح صدای فیلان شنیده می شد و جانوران مزبور، از آن راه یا از راهی دیگر که ما کشف
نکرده بودیم رفت وآمد می کردند. بعد از این که روز دمید (قره خان) اولین قسمت از سواران ما را از راهی که معبر فیل ها بود عبور داد و بمشرق قلعه (لونی) رسانید. از آن پس قسمت های دیگر از قشون من از آن راه گذشتند و خود را بمشرق قلعه رسانیدند. انتقال قسمت های مختلف طوری صورت گرفت که خصم متوجه نگردید که ما مشغول منتقل شدن بقسمت دیگر از راه هستیم. زیرا نیروئی که قلعه را محاصره کرده بود بظاهر تکان نمیخورد و تدارک همان نیروی مزبور نشان میداد که سربازان من قصد دارند از تپه صعود کنند و خود را بپای حصار برسانند و با محصورین بجنگند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 307
تا غروب آفتاب، دوسوم از سواران من از راه فیلان عبور کردند و بعد از این که شب فرا رسید و گزارش (قره خان) را در خصوص عبور سواران شنیدم مصمم شدم که خود با سربازانی که قلعه را محاصره کرده بودند از آن راه برویم و فقط معدودی از سربازان با چادرهای افراخته بسیار، در پیرامون قلعه بگذارم تا محصورین تصور نمایند که من با مجموع قشون خود قلعه را محاصره کرده ام.
بعد از فرود آمدن شب (ابدال کلزائی) پادشاه (غور) عده ای از سربازان خود را انتخاب کرد که اگر در راه باطلاقی برحسب اتفاق مورد تعرض فیلان قرار گرفتیم آن جانوران را معدوم نمایند و راه را بروی ما بگشایند. عادت فیلان این بود که از نیمه شب بعد، بسوی رودخانه بحرکت درمی آمدند و لذا ما فرصت داشتیم که تا نیمه شب، از آن راه بگذریم و خود را بمشرق قلعه (لونی) برسانیم. افراد مطلع می گفتند که صفحه640
1 تا 901
روزی که من عزم هندوستان را کردم می توانستم از تمام کشورهائی که سلاطین و حکام آنها تحت اطاعت من بودند قشون بخواهم و با یک سپاه بزرگ بالغ بر چندصدهزار سرباز راه هندوستان را پیش بگیرم. اما رسیدگی بیک سپاه چند صد هزار نفری آنقدر مشکل میباشد که می توان گفت محال است چون نمیتوان آذوقه سربازان و علیق اسب ها را فراهم کرد و هنگامی که هوا نامساعد می شود نمیتوان سربازان و اسبها را در محلی که سرپناه باشد جا داد. من در اکثر جنگها بیش از یکصدهزار سرباز با خود بسوی میدان جنگ نمی بردم و در جنگ هندوستان نیروی من با سربازانی که (ابدال کلزائی) پادشاه کشور (غور) آماده کرد یکصد و بیست هزار تن بود و یک قشون یکصدهزار نفری قشونی است که در همه جا غیر از بیابان های بی آب و علف میتوان برای آن آذوقه و علیق و آب فراهم کرد.
اما نمیتوان در همه جا برای یک قشون چند صدهزار نفری آذوقه و علیق و آب فراهم نمود و اگر بتو ای مرد، که سرگذشت مرا میخوانی بگویند که قشون سلم دو کرور سرباز بود باور مکن زیرا نمیتوان آذوقه و علیق دو کرور سرباز را فراهم کرد.
من با قشون خود از سمرقند براه افتادم و هنگام حرکت سر بر آسمان کردم و گفتم خدایا تو میدانی
من از شمشیر و سنان و مرگ بیم ندارم و آنچه بتو می گویم ناشی از ترس نیست من میدانم که خوابگاه یک مرد میدان جنگ است، و مرد باید در کارزار بمیرد ولی اگر از این سفر مراجعت کردم و عمرم باقی ماند تا بسمرقند برگردم در این شهر برای پرستش تو، ای خداوند، یک مسجد بزرگ خواهم ساخت. سپس پا در رکاب گذاشتم و براه افتادم و از کابلستان گذشتم و به (غور) رسیدم و در آنجا جیره شش ماه بیست هزار سرباز غوری را که باید با من بهندوستان بیایند پرداختم و (ابدال کلزائی) هم به قشون من ملحق گردیده و راه اسکندر (یعنی قندهار) را پیش گرفتیم.
در آن سفر تمام سرداران من بودند غیر از (قره خان) که در سمرقند دخترم (زبیده) را باو دادم و رسم ما این است مردی که زن میگیرد تا مدت سه ماه از جنگ معاف است چون میباید اوقاتش را با زن خود بگذراند (قره خان) بمن گفت بعد از سه ماه براه خواهد افتاد و در هندوستان بمن ملحق خواهد گردید. قبل از این که به اسکندر برسیم امیر اسکندر، ده فرسنک باستقبال من آمد و هزار سکه زر پیشکش کرد. من شنیده بودم که امیر اسکندر مردی است کم بضاعت و لذا برای
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 283
این که هدیه او را برنگردانیده باشم یک سکه زر برداشتم و بقیه را باو پس دادم و گفتم که صرف عیال و اولاد و نوکران خود کن. میهمانی او را هم بهمین دلیل نپذیرفتم و فقط یک روز بر خوان طعام او نشستم و قدری از گوسفندی را که بریان
کرده بود خوردم.
از امیر اسکندر پرسیدم آیا برای رفتن بهندوستان، راهی غیر از عبور از تنگه خیبر وجود دارد؟ آن مرد گفت نه ای امیر بزرگ هرکس از اینجا به پنجاب میرود میباید از گردنه خیبر بگذرد ولی زنهار که از گردنه خیبر بترس. پرسیدم برای چه بترسم او گفت برای این که روز و شب. عده ای از راهزنان در پیچ وخم های آن گردنه، در انتظار مسافرین هستند که آنها را مورد یغما قرار بدهند و بقتل برسانند. پرسیدم طول گردنه خیبر چقدر است؟ امیر اسکندر جواب داد یازده فرسنگ و راهزنان در کوه هائی که طرفین شاهراه قرار گرفته کمین میگیرند و ناگهان بمسافرین حمله ور می شوند.
قبل از اینکه از اسکندر حرکت کنم امیر آنجا دوازده راهنما بمن داد و چون قشون من با دسته های بیست هزار نفری حرکت میکرد من هر دو راهنما را بیک فرمانده دسته سپردم و براه افتادیم. با اینکه میدانستم، راهزنان جرئت نمی کنند بیک قشون که از تنگه خیبر عبور می کند حمله ور شوند دو طلایه تعیین کردم که در دو طرف گردنه از خط الرأس کوه ها عبور نمایند و همه جا را از نظر بگذرانند که مبادا بر اثر حمله راهزنان عبور ما از گردنه بتأخیر بیفتد.
کوه های طرفین گردنه خیبر، کم ارتفاع و تقریبا تپه بود و سربازان طلایه بدون زحمت از رئوس تپه ها عبور میکردند و می توانستند همه جا را ببینند. من با دسته جلو حرکت می کردم ولی ساعت بساعت از وضع دسته هائی که از عقب می آمدند کسب اطلاع مینمودم و فرمانده دسته ها بمن اطلاع میدادند که وضع آنها خوب است. اگر راه هموار بود و نشیب وفراز نمیداشت ما که در طلوع فجر براه
افتاده بودیم قبل از تاریکی شب از تنگه خیبر می گذشتیم. ولی راه دارای پیچ وخم و نشیب وفراز بود و در بعضی از نقاط سنگلاخ می شد و با زحمت از آنجا عبور میکردیم.
راهنمایان بمن گفتند که شب را باید در گردنه (خیبر) توقف کرد و بقیه راه را روز بعد پیمود من با نظریه راهنمایان بدان شرط موافقت کردم که جائی برای اردوگاه باشد آنها گفتند در کنار گردنه بعد از این که با یک راه فرعی به اندازه هزار ذرع از گردنه دور شدند بیک دشت کوچک میرسند که از همه طرف محاط از کوه است و می توان شب در آن دشت اتراق نمود و راهنمایان اظهار میکردند که آن دشت کوچک باسم جلگه (پاتان) خوانده می شود.
چون فصل بهار بود و من بعد از ورود به تنگه خیبر دیده بودم که از کوه ها چشمه های آب فرومیریزد پیش بینی کردم که در آن جلگه آب خواهیم یافت ولی برای مزید اطمینان عده ای را را با یک راهنما بآن دشت فرستادم که بدانند آیا برای اردوگاه مناسب هست؟ و آب در آن یافت میشود یا نه. کسانی که برای تحقیق فرستاده بودم مراجعت کردند و گفتند جلگه (پاتان) جلگه ایست که باندازه اردوگاه وسعت دارد و هم دارای آب است.
وقتی خود من بآن جلگه رسیدم آفتاب عقب کوه قرار گرفت ولی هوا بخوبی روشن بود و دیدم که طرفین آن جلگه کوه هائی قرار دارد که دامنه آنها با یک نشیب ملایم منتهی به جلگه می شود ولی ارتفاع کوه ها بقدری است که نمیتوان از قله کوه عبور کرد و بعقب آن رسید و با این
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 284
که در
آن دشت خطری ما را تهدید نمیکرد، من از هیبت منظره ای که میدیدم تحت تأثیر قرار گرفتم و کمتر اتفاق افتاده که کوه آنگونه مرا تحت تأثیر قرار بدهد.
بهر طرف که نظر می انداختم کوه میدیدم بدون اینکه شکاف و دره ای برای عبور وجود داشته باشد کوه ها بلند و سیاه رنگ و قاعده آنها باریک و دارای نشیب بود و انسان فکر میکرد چون پایه کوه باریک و قله آن بزرگ و با وسعت است در هرلحظه احتمال میرود که قله کوه ها فرو بریزد و کسانی را که در آن دشت هستند بقتل برساند. در بعضی از قسمت ها از دامنه ها، آب فرو میریخت و من امر کردم هرجا که چشمه ای وجود دارد در پای آن حوضی بوجود بیآورند که آب در آن جمع شود و بتوان اسب ها را سیراب کرد بعد از خواندن نماز شب، چند لقمه غذا خوردم و گفتم خیمه مرا در دامنه کوه برپا سازند تا بتوانم تمام اردوگاه را تحت نظر بگیرم.
وقتی میخواستم وارد خیمه شوم مرتبه ای دیگر نظر ببالا انداختم و مشاهده کردم که کوه سیاه رنگ طوری قرار گرفته که پنداری لحظه ای دیگر فروخواهد ریخت و مرا مبدل بخاک خواهد کرد. خواب من سبک است و نمیتوانم چند ساعت بخوابم مگر اینکه خاطری آسوده داشته باشم در شبهای جنگ هرساعت و گاهی هر نیمساعت یکمرتبه از خواب بیدار میشوم و در شبهای دیگر که بجهتی جای خواب من راحت نیست همانگونه در هر ساعت یا نیم ساعت چشم می گشایم، ناگهان صدای غرشی مرا از خواب بیدار کرد و لحظه دیگر برپا خواستم و از خیمه بیرون دویدم و گفتم سفیده
مهر را بصدا درآورند و کوس بنوازند که سربازان از خواب بیدار شوند و برای فرماندگان پیغام فرستادم که بیدرنگ سربازان و اسبها را بدامنه کوه ببرند.
بعد از غرش اول برق در آسمان درخشید و غرشی دیگر در فضا طنین انداز شد و وقتی صدای رعد در آن جلگه محصور میپیچید من نظر بکوه های اطراف میدوختم که آیا کوه ها فرو میریزد یا نه؟ سپس رعد و برق پیاپی بصدا درآمد و درخشید و پس از چندی صدای رعد مبدل بیک غرش طولانی و بدون انقطاع شد و من لحظه به لحظه بکسانی که پیرامونم بودند میگفتم که بروند بفرمانده دسته ها بگویند که شتاب نمایند و سربازان و اسب ها را بدامنه کوه ببرند. از غرش بدون انقطاع رعد دانستم که رگباری شدید در آن شب بهار فرو خواهد ریخت و همانطور که پیش بینی کرده بودم رگبار بسیار تند شروع شد. طوری رگبار شدید بود که طوفان نوح را در نظر مجسم میکرد و در رسط آن رگبار سربازان من میکوشیدند که اسبها را بدامنه ها برسانند.
وقتی رعد اول بصدا درآمد و من از خواب بیدار شدم دو فکر بخاطرم رسید. یکی این که سیلاب از کوههای اطراف سرازیر شود؟؟ سربازان و اسبها را ببرد. بعد متوجه شدم که کوههای اطراف آن اندازه زیاد نیست که سیلاب آنها قشون مرا نابود کند اما فکر دیگر که مرا متوحش کرد این بود که سیل از راهی که آمده بودیم وارد جلگه پاتان شود و آنجا را مبدل بدریا کند و مردان و اسبان در آن دریا خفه شوند. زیرا وقتی ما بطرف جلگه پاتان میآمدیم من متوجه شدم راهی که از
تنگه خیبر بآن جلگه متصل میشود سرازیر بسوی جلگه است. در نتیجه تمام آبهای آن قسمت بطرف جلگه پاتان جاری خواهد گردید و آنجا را مبدل بدریا خواهد کرد. این بود که امر کردم که سربازان و اسبها بدامنه کوه ها منتقل شوند که اگر آن جلگه مبدل بدریا گردید مردان و اسب ها زنده بمانند.
آنچه پیش بینی کرده بودم بوقوع پیوست و سیل با صدائی که تصور میشد کوهها را میلرزاند وارد
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 285
آن جلگه گردید و در چند لحظه، آب بالا آمد. در آنشب، از دامنه کوه من منظره طوفان نوح را با چشم خویش دیدم و خود و سربازانم را چون پسر نوح دانستم که از امر پدر اطاعت نکرده وارد کشتی نوح نشد و بعد از آغاز طوفان مجبور گردید از کوه بالا برود ولی آب آنقدر بالا آمد که از قله کوه گذشت و او را غرق کرد.
سیل با صدای خوفناک همچنان وارد جلگه پاتان میشد و رگبار می بارید. خوشوقتی من این بود که قبل از بالا آمدن آب، تمام سربازن و اسبهای من با آنچه که ممکن بود منتقل گردد بدامنه کوهها منتقل گردیده بود با اینکه دامنه کوهها شیب داشت و ما میتوانستیم بالاتر برویم اگر در آنشب رگبار بهاری ادامه مییافت بعید نبود که جلگه مبدل بدریا شود و ما در آن غرق گردیم. لیکن رگبار قطع شد و ابر متفرق گردید و ستارگان درخشیدند و آنگاه نور ماه بر جلگه پاتان که مبدل بدریا شده بود تابید.
من بهر طرف که نظر میانداختم آب بود ولی آبی سیاه رنگ چون مرکب و من فهمیدم رنگ سیاه آب
ناشی از خاکهائی است که سیل با خود آورده است سربازان و اسبها در دامنه های کوه دیده می شدند و زمزمه صحبت آنها برخاست بعد بانگ هائی بگوش رسید که من متوجه شدم که فرمانده قسمت ها بافسران ابو ابجمع خود دستور داده اند که مردان را حاضر و غائب کنند تا معلوم شود آیا کسی از بین رفته یا نه؟ بعد از حضور و غیاب معلوم شد که هیچیک از سربازان من از بین نرفته اند ولی بدون تردید، قسمت هائی از لوازم سفر از بین رفته بود و من برای تجدید آنها می باید باسکندر برگردم و یا در پنجاب آنها را تجدید کنم. و یکی از چیزهائی که آنشب زیر آب قرار گرفت مسجد متحرک من بود و من نمیدانستم که آیا خواهم توانست آن را از زیر آب بیرون بیآورم یا نه؟
در آنشب، کاری از ما ساخته نبود و می باید در انتظار دمیدن روز باشیم تا بدانیم چه باید کرد. وقتی روز دمید و تاریکی که سبب اشتباه باصره میشود از بین رفت سربازان من عمق آن دریا را اندازه گرفتند و معلوم شد که عمق آب زیاد نیست و میتوان از آن عبور کرد و در بعضی از نقاط چادرها که از آب بیرون بود دیده میشد. خزانه قشون که پیوسته با خود من است عیب نکرده بود و شب قبل هنگامی که خیمه مرا در دامنه کوه افراشتند تا بتوانم از آنجا بخوبی اردوگاه را ببینم خزانه را بخیمه من منتقل نمودند امر کردم که قشون از آن جلگه خارج شود و بطرف گردنه خیبر برود که زودتر از آن گردنه خارج گردیم و عده ای را
مأمور نمودم که در جلگه پاتان بمانند و آنچه از وسائل سفر را که میتوان از آب بیرون آورد بیرون بیآورند. من پیش بینی میکردم که بعد از دو یا سه روز آب آن جلگه خشک خواهد شد ولی ممکن بود بمناسبت کوه های بلند اطراف که سایه می انداختند آب بزودی خشک نشود و نمیتوانستم عده ای سربازان خود را معطل کنم که بعد از خشک شدن آب دریا مقداری خیمه و توبره اسب و یغلابی و طناب از زیر آب بیرون بیآورند. اصل اسلحه سربازان و زین و برگ اسبها بود که سربازان من به پیروی از عادت سلحشوری همه را نجات داده، بدامنه ها رسانیده بودند.
قشون از جلگه پاتان که مبدل بدریا شده بود حرکت کرد و بعضی از سربازان سوار بر اسب از آب عبور کردند و بعضی دیگر از دامنه کوهها گذشتند و دریا را دور زدند و از مدخل جلگه که خشک بود خارج گردیدند و من بعد از تمام سربازان از آن جلگه مخوف خارج شدم و از آن پس تجربه ای آموختم و دانستم که در فصل های بارانی، هرگز نباید در یک جای مقعر که احتمال داده می شود
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 286
جوی های آب وارد آن گردد اردوگاه بوجود آورد.
آن روز از تنگه (خیبر) خارج شدیم و در آن طرف تنگه به یک قریه رسیدیم که مسکن عده ای از افراد (پاتان) بود در آنجا مردانی دیدم بلندقامت دارای سینه های عریض و موی سر و ریش و سبیل زرد رنگ و چشم های آبی. زن های پاتان هم بلندقامت بودند و موهای زرد رنگ طلائی و بلند داشتند و بسیار زیبا بنظر میرسیدند و صورت را
نمی پوشانیدند و از ما هراس نداشتند. هر مرد شمشیری آویخته بود و بمن گفتند که در موقع جنگ، زن های (پاتان) بمردها ملحق می شوند و در جنک شرکت می نمایند. مردان و زنان (پاتان) بسکنه اطراف خود شباهت نداشتند و سکنه اطراف هم شبیه آنها نبودند. بخوبی محسوس می شد که (پاتان) ها طائفه ای هستند مخصوص غیر از سکنه بومی و بعید ندانستم که آنها از منطقه ای دیگر بآن سامان آمده اند و یکی از افسران خود را فرستادم تا تحقیق کند که آنها اهل کجا بوده اند و آیا بومی می باشند یا از جای دیگر بآنجا آمده اند.
آنها آسمان را بافسر من نشان دادند و گفتند که مکان آنها در آسمان بود و از آنجا به زمین آمدند بعد از عبور از آن قریه ما وارد سرزمینی شدیم که جزو خاک هندوستان بود و با این که اثری از مقاومت سکنه محل دیده نمی شد من سپاه خود را با آرایش جنگی بحرکت درآوردم و دو طلایه بجلو فرستادم و عقب دار تعیین نمودم تا این که غافلگیر نشوم. ولی بعد از چند روز راه پیمائی دریافتم که در آن سرزمین کسی جلوی قشون مرا نمیگیرد زیرا مردم آنجا مسلمان بودند.
یکی از چیزهائی که باعث حیرت افسران و سربازان من شد این بود که سکنه آن سرزمین نماز را بزبان هندی میخواندند و تا آن روز ندیده و نشنیده بودند که کسی نماز را بزبان هندی بخواند و از من فتوی خواستند و پرسیدند آیا خواندن نماز بزبانی غیر از زبان عربی جائز هست یا نه؟
گفتم مصلحت اسلام اقتضا میکند که در همه جا نماز بزبان عربی خوانده شود و فایده اش اینست که چون در
همه جا نماز را بزبان عربی میخوانند، بین اقوام مختلف اسلامی وحدت بوجود میآید و نسبت بهم احساس بیگانگی نمی نمایند. ولی اگر افراد یک قوم مسلمان نتوانند نماز را بزبان عربی بخوانند و کلمات عربی ادا کنند می توانند آن را بزبان خودشان بخوانند لیکن تا آنجا که ممکن است اقوام مسلمان باید بکوشند که نماز، بزبان عربی خوانده شود.
افسرانم از من پرسیدند که سکنه آن سرزمین در چه موقع مسلمان شده اند و من گفتم سلطان محمود غزنوی آنها را مسلمان کرده ولی سه سال بعد از آن تاریخ (ابن عربشاه) فرزند (عربشاه) دانشمند کشور شام مرا از اشتباه بیرون آورد. من ابن عربشاه را از شام با خود بسمرقند بردم تا این که از صحبتش استفاده کنم و او مشغول نوشتن کتابی است راجع بمن و گفته بعد از خاتمه کتاب آن را بنظر من خواهد رسانید.
(این کتاب در دوره حیات تیمور لنک بپایان نرسید و بعد از مرگ (تیمور) از طرف ابن عرب شاه خاتمه یافت و اسم کتاب (عجائب المقدور فی نوائب تیمور) است- مارسل بریون)
ابن عربشاه بمن گفت که سکنه هند، بدست مسلمانان صدر اسلام مسلمان شدند نه بدست سلطان محمود غزنوی و وقتی سلطان محمود وارد هندوستان گردید سکنه نقاطی که امروز مسلمان نشین می باشد، مسلمان بودند و سلطان محمود غزنوی گرچه بت خانه های بودائیان را ویران کرد ولی نتوانست دین اسلام را در هندوستان توسعه بدهد (دین اسلام در هندوستان بعد از تیمور لنک، بوسیله فرزندان او، که باسم سلاطین مغول یا (امپراطوری مغول) در هندوستان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 287
سلطنت کردند خیلی توسعه یافت و سر سلسله امپراطوران مغول مردی بود باسم بابر
که از نواده های تیمور بشمار میآمد- مارسل بریون)
ابن عربشاه بمن گفت یکی از کسانی که برای مسلمان کردن سکنه هندوستان اقدام کرد معاویه بود. ولی یزید فرزند معاویه برخلاف پدر، اقدامی برای مسلمان کردن سکنه هند ننمود.
پس از یزید، سایر خلفای اموی در هندوستان دین اسلام را توسعه دادند ولی در هیچ موقع نتوانستند اسلام را در سراسر هندوستان توسعه دهند زیرا هندوستان آن قدر وسعت دارد که نمیتوان همه را به یک کیش درآورد.
من وقتی متوجه شدم در سرزمینی مسافرت میکنم که سکنه آن مسلمان هستند بطلایه ها دستور دادم که پرچم های سبز رنک برافرازند و بهرجا که میرسند، هنگام ادای نماز با صدای بلند اذان بگویند تا امرای محلی بدانند که یک قشون اسلامی وارد کشورشان شده است. تدبیر من طوری مؤثر شد که ما بدون جنک و بی آنکه از طرف مردم، برای من تولید مزاحمت شود بعد از طی راهی طولانی به (کویته) رسیدیم و سلطان (کویته) باسم (عبد اللّه والی الملک) باستقبال من آمد و مرا بکاخ خود برد و خواست که در آنجا نگاه دارد و من در مدت توقف در (کویته) میهمان او باشم.
ولی من ترجیح دادم که در اردوگاه خود بسر ببرم و فقط روز اول غذای ظهر را در کاخ او صرف کردم. (عبد اللّه والی الملک) پیرمردی بود دارای موی سر و ریش سفید و پس از این که ناهار صرف شد (والی الملک) دوستانه از من پرسید ای امیر بزرگوار، تو کجا میخواهی بروی و چه میخواهی بکنی؟ گفتم میخواهم هندوستان را مسخر کنم و آنرا ضمیمه کشورهائی نمایم که امروز قلمرو سلطنت من است. (والی الملک) گفت
ای امیر بزرگوار از خیال تصرف هندوستان صرفنظر کن. پرسیدم چرا؟ والی الملک گفت هندوستان دارای دو هزار پادشاه میباشد که اسم هریک از آنها (راچ) است و اگر خداوند بتو یکصد سال عمر بدهد و تو تمام آن مدت را مشغول جنک باشی نخواهی توانست که هندوستان را تصرف نمائی. گفتم پس چطور محمود غزنوی هندوستان را تصرف کرد. (والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار محمود غزنوی گوشه ای از هندوستان را تصرف کرد و قبل از او هم، جهانگشایان دیگر، گوشه ای از هندوستان را تصرف کردند.
ای امیر بزرگوار تو نمیدانی که هندوستان چقدر وسیع است و چه اقوام گوناگون در آن زندگی میکنند، یک سر هندوستان در شمال متصل به زمهریر است و یک سر دیگر در جنوب متصل به جهنم.
در یک طرف هندوستان مردم از سرما میمیرند و در طرف دیگر از فرط گرما در همه عمر، کسی لباس نمی پوشد در یک طرف هندوستان مردم از خوردن گوشت گوسفند و گاو خودداری می کنند و آنرا حرام میدانند و در طرف دیگر آدم میخورند. در یک قسمت از هندوستان مرده ها را می سوزانند و زنی که شوهرش مرده با شوهر سوزانیده می شود و در قسمتی دیگر از هند، مرده ها را نه می سوزانند نه دفن می کنند بلکه در رودخانه ها می اندازند تا طعمه ماهی ها شود و از آب همان رودخانه ها می آشامند و در همان رودها غسل می نمایند.
گفتم ای میزبان مهربان که امروز با محبت از من پذیرائی کردی هیچیک از این چیزها مانع از این نخواهد شد که من سراسر هندوستان را بتصرف درآورم. من مردی هستم که در سر زمین قبچاق با (توقتمیش) پنچه درافکندم و
او را بزانو درآوردم و سرمای زمهریر زمستان آنجا
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 288
نتوانست مرا از جنک باز بدارد. من مردی هستم که بر حصار اصفهان غلبه کردم و تو از حصار شهر اصفهان چیزی می شنوی و نمیدانی که آن حصار چگونه بود حصار اصفهان هفت فرسنک و نیم طول داشت و در هر یکصد و پنجاه ذرع از آن حصار یک برج ساخته بودند و در پشت حصار، روی دیوار، ارابه حرکت میکرد و جلوی حصار بفاصله دور برج هائی ساخته بودند تا این که مانع از نقب زدن مهاجمین شوند و من یک چنان حصار را گشودم و شهر اصفهان را مسخر کردم و تو اینک مرا از کسانی می ترسانی که گوشت گوسفند و گاو را حرام میدانند یا آدم میخورند یا مرده خود را می سوزانند یا در رودخانه میاندازند.
سرزمین هندوستان اگر بجای دوهزار پادشاه دارای چهارهزار سلطان هم باشد بتصرف من درمیآید و هیچ چیز نمیتواند مرا از تسخیر هندوستان باز بدارد چون من از مرگ بیم ندارم و بعد از واجبات دین، جنک برای من واجب ترین چیزها است. من آنقدر در میدان های جنک، زخم های شدید و خفیف خورده ام که حساب آنرا ندارم ولی هرگز از مرگ نترسیدم و یکی از بهترین لذات زندگی من مشاهده فوران خون از شاهرگ های بریده است بشرط این که خود من با شمشیر سر از بدن خصم جدا نمایم.
(عبد اله والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار من در شجاعت تو کوچکترین تردید ندارم و آوازه دلیری و مردانگی تو به گوش من رسیده است و میدانم که قشون سلم و تور هم نمیتواند راه را بر تو ببندد و تو
آنقدر دلیر هستی که در همه جا راه را می گشائی. اما در هندوستان راه تو بسته خواهد شد و آنچه راه تو را می بندد قشون سلم و تور نمی باشد پرسیدم آن چیست؟ جواب داد مرض وبا
خندیدم و گفتم اگر تو پیرمرد نبودی و نسبت بمن از لحاظ عمر برتری نمیداشتی و رعایت احترامت لازم نبود بتو می گفتم که عقل نداری. تا امروز هیچ چیز نتوانسته است مانع از اجرای تصمیم من بشود حتی مرض طاعون که خود من در فارس بآن بیماری مبتلا شدم. (والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار، تمام جهانگشایان دنیا که قدم بهندوستان گذاشتند عاقبت از مرض وبا از پا درآمدند یا مجبور شدند که بگریزند این مرض در سکنه محلی زیاد اثر ندارد چون مردم هند بمرض وبا آموخته شده اند ولی غریب را از پا درمیآورد.
گفتم اینک دو هفته است که من در هندوستان هستم و مرض وبا نتوانسته مرا از پا درآورد والی الملک گفت این جا، از مناطق خوش آب و هوای هندوستان است و می توان گفت که هندوستان واقعی نیست. تو بمن بگو که خط سیرت کجاست تا من بتو بگویم که از کدام نقطه وارد هندوستان واقعی می شوی؟
گفتم من عزم دارم به (دهلی) بروم و آن شهر را تصرف نمایم و بعد از آن، سایر قسمت های هندوستان را مسخر کنم. (والی الملک) گفت از اینجا تا شهر (مولتان) جزو قسمتهای خوش آب و هوای هندوستان است و بعد از این که از (مولتان) گذشتی، وارد هندوستان واقعی خواهی گردید. گفتم در هندوستان واقعی هم مرض مرا نمی ترساند. (والی الملک) گفت تردید ندارم که تو از هیچ چیز نمیترسی
اما مرض وبا تمام سربازان تو را بهلاکت میرساند و تو بدون قشون خواهی شد. گفتم هنوز که من گرفتار خطر وبا نشده ام و اگر گرفتار شدم فکری برای آن خواهم کرد.
(والی الملک) گفت ای امیر بزرگوار من خواهان خیر و صلاح تو هستم و باز بتو میگویم در هندوستان مرض وبا افراد غریب را بهلاکت میرساند و با سکنه محلی زیاد کار ندارد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 289
آنگاه سلطان (کویته) پرسید ای امیر بزرگوار آیا از اسکندر (قندهار) میآئی؟ گفتم بلی پرسید که آیا از گردنه (خیبر) عبور کردی؟ جواب مثبت دادم. والی الملک سئوال کرد چه شد که به (کویته) آمدی زیرا تو می توانستی که از راه کوتاه تر، بسوی (دهلی) بروی و آمدن به (کویته) راه تو را دور کرد. گفتم من ازاین جهت، از این راه آمدم که بدون لزوم جنگیدن خود را بدهلی برسانم و اگر از راه کوتاه میرفتم میباید هرروز بجنگم و رسیدن من به (دهلی) خیلی بتأخیر میافتاد.
(والی الملک) حرف مرا تصدیق کرد و گفت از اینجا تا (مولتان) هیچکس جلوی تو را نخواهد گرفت زیرا سکنه تمام مناطق که تو از آنجا میگذری مسلمان هستند. اما بعد از گذشتن از مولتان وارد منطقه هندوها خواهی شد و آنها جلوی تو را خواهند گرفت و تیراندازان آنها که سوار بر هودج هستند و هودج ها بر پشت فیل است بسیار خطرناک می باشند.
گفتم از تیراندازان آنها بیم ندارم و از فیل هایشان هم نمی ترسم سپس از (والی الملک) سئوال کردم آیا تو در (دهلی) بوده ای؟ او گفت بلی پرسیدم حصار دهلی چگونه است؟ جواب داد از سنگ ساخته شده و داری خندق
هم میباشد. گفتم پادشاه دهلی چقدر قشون دارد؟ والی الملک گفت قشون پادشاه (دهلی) نامحدود است و او هرقدر سرباز بخواهد برایش آماده می شود زیرا هم اتباع زیاد دارد و هم زر و گوهر فراوان و می تواند حتی یک کرور سرباز اجیر کند و سال ها بجنگ ادامه بدهد و پایدارترین خصم را خسته نماید.
هنگامی که من وارد هندوستان شدم مدت هشتصد سال از هجرت پیغمبر ما صلی اللّه- علیه و آله می گذشت و سال ورود من بهندوستان مائه هشتم هجری را خاتمه داد و انقضای سال طوری بود که من میدانستم در آغاز مائه نهم هجری یعنی در سال 801 در هندوستان وارد جنک خواهم شد و این موضوع را به (والی الملک) سلطان (کویته) گفتم و از وی پرسیدم آیا (سلطان محمود خلج) پادشاه (دهلی) را دیده است.
(والی الملک) قدری مرا نگریست و گفت ای امیر بزرگوار امروز (سلطان محمود خلج) پادشاه دهلی نیست. این خبر برای من غیر منتظره بود زیرا تصور میکردم که (سلطان محمود خلج) پادشاه دهلی میباشد و راجع باو چند بار با (ابدال- کلزائی) پادشاه کشور (غور) صحبت کرده بودم برای اینکه سر سلسله دودمان (خلج) که در هندوستان بسلطنت رسیدند امیری بود از کشور (غور).
(والی الملک) مرا از اشتباه بیرون آورد و گفت ای امیر بزرگوار (سلطان محمود خلج) تا آغاز همین سال (یعنی هشتصد هجری- مارسل بریون) پادشاه دهلی بود اما (ملو اقبال) باو حمله ور گردید و کشورش را بتصرف درآورد و (سلطان محمود خلج) بدست (ملو اقبال) گرفتار شد و بموجب آخرین اطلاعی که دارم هنوز در حبس است.
(والی الملک) گفت ملو اقبال از سرداران (سلطان
محمود خلج) بود و بر او طغیان کرد و قشون (سلطان محمود خلج) را غافلگیر نمود و اکنون قدری کمتر از یکسال است که (ملو اقبال) بر دهلی سلطنت میکند. پرسیدم از عمر (سلطان محمود خلج) چند سال میگذرد؟
(والی الملک) جواب داد او در اینموقع مردی است بتقریب چهل و پنج تا چهل و شش ساله سئوال کردم (ملو اقبال) چند ساله است. (والی الملک) گفت من او را ندیده ام و نمیدانم چند سال
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 290
از عمرش میگذرد ولی شنیده ام که جوان می باشد و میگویند بیش از سی و چهار یا سی و پنج سال از عمرش نمیگذرد.
وقت ضیق بود و من نمیتوانستم حرکت خود را بسوی (دهلی) بتاخیر بیندازم و قشون را بسوی (مولتان) بحرکت درآوردم. وقتی به (مولتان) رسیدم دانستم معنای گفته والی- الملک که اظهار میکرد هندوستان از (مولتان) شروع میشود چیست؟ در مولتان کسی جلو مرا نگرفت و من قدم بشهر گذاشتم. شهری که من دیدم شبیه بود بشهری که در سرزمین (بویر) واقع در فارس مشاهده کرده بودم.
بین خانه های شهر فاصله زیاد وجود داشت با این تفاوت که در (بویر) خانه ها را روی تپه ها بنا کرده بودند و در (مولتان) خانه ها در یک جنگل بزرگ، دارای زمینی مستور از علف متفرق می شد و من بهر طرف که نظر می انداختم در جنگل لکه های سرخ و زرد و بنفش میدیدم و آن لکه ها جامه رنگارنک زن های هندو بود که بدون حجاب از طرفی بطرف دیگر میرفتند و برخی از آنها اطفال شیرخوار را بر پشت داشتند.
سلطان (مولتان) هندوئی بود باسم (پن شن- جنک) و مرا بخانه خود برد. خانه (پن شن-
جنک) نسبت بمنازل دیگر که من در شهر (مولتان) میدیدم زیبائی نداشت لیکن خیلی وسیع بود و من گفتم در اطراف آن خانه و همچنین درون آن نگهبان بگمارند. زیرا اگرچه سلطان مولتان از در اطاعت درآمد و مرا بخانه خود برد لیکن من نمیتوانستم بهندوها اعتماد داشته باشم.
پس از نماز شام (پن شن جنک) بوسیله دیلماج مرا بصرف غذا دعوت کرد و گفت ای امیر بآسودگی غذا بخور و اغذیه ما آلوده بزهر نیست که تو را بقتل برساند و اگر اطمینان نداری من چند تن از خدام خود را مامور میکنم از تمام غذاهائی که برای تو می آورند تناول نمایند تا بدانی که آلوده بزهر نمیباشد. ولی همین که اولین لقمه غذا از دهانم پائین رفت، از فرط ادویه، حلقومم سوخت و از سفره برخاستم و گفتم نمیتوانم غذاهای هندو را بخورم زیرا آنقدر تند و تیز است که از لب تا ناف را میسوزاند.
(پن شن جنک) گفت متأسفانه غذائی که در آن ادویه نباشد در خانه ما نیست و من گفتم که برای من چند مرغانه را آب پز کنند و بیاورند و با مرغانه ها سدجوع نمودم.
(پن شن جنک) خوابگاه خود را بخوابیدن من اختصاص داد و خوابگاه او، تختی بود دارای پایه های بلند و روی تخت، بستری از پرنیان گسترده بودند. من گفتم بستر پرنیان را از تخت برداشتند و بستر عادی مرا برتخت گستردند. در مدخل اطاقی که تخت در آن بود و همچنین بالای بام خانه، چند نگهبان گماشته شد که بنوبه تعویض میگردیدند. من خوابیدم و ناگهان بر اثر صدای برهم خوردن شاخه های درختان از خواب بیدار شدم و تصور کردم که طوفان
برخاسته است. نظری بآسمان انداختم و مشاهده نمودم که آسمان ابر ندارد و ستارگان میدرخشند و درختهای باغ تکان نمیخورد اما صدای برهم خوردن شاخه ها بگوش میرسید. در حالی که نظر بدرخت ها انداختم مشاهده نمودم که نگهبانان خوابگاه من با حالی وحشت زده، متوجه باغ هستند چون طبق معمول با لباس خوابیده بودم شمشیر را از زیر سر برداشتم و از تخت فرود آمدم و بسوی مدخل خوابگاه رفتم و آهسته از یکی از نگهبانان پرسیدم چه خبر است؟ آن مرد با بیم صحن باغ را بمن نشان داد و گفت مار ... مار ...
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 291
من نظر بباغ انداختم و در روشنائی ستارگان دیدم که صدها جانور روی زمین می خزند و از برخورد آنها صدائی چون برخورد شاخه های اشجار بگوش می رسد.
من در بیابان های ایران، مار زیاد دیده بودم ولی هرگز اتفاق نیفتاد که آنهمه مار را در یک منطقه مشاهده کنم. نظری باطراف باغ انداختم تا بدانم که آیا سکنه خانه که (پن شن جنک) و خدمه او بودند از صدای برخورد مارها بیدار شده اند یا نه؟ اما کسی بیدار نبود و اگر بود خود را نشان نمیداد.
از فضای باغ بوی تند شبیه بفلفل و دارچین استشمام می شد و مرا بیاد غذای (پن شن جنک) که نتوانسته بودم تناول کنم انداخت و من متوجه شدم که بوی مزبور از مارها می باشد.
حرکت مارها در باغ تا مدتی ادامه یافت و نزدیک صبح بعد از این که نسیم سحری وزیدن گرفت مارها بتدریج کم شدند تا این که ناپدید گردیدند و من نتوانستم بخوابم زیر هنگام ادای فریضه بامداد بود. بعد از ادای فریضه و روشن شدن هوا امر
باحضار (پن شن جنگ) دادم و آن مرد را خواب آلود نزد من آوردند و از او پرسیدم آیا شب قبل از صدای مارها از خواب بیدار نشدی؛
او گفت نه ای امیر، چون مارها هر شب در باغ گردش می کنند اما هرگز وارد اطاقها نمی شوند و اگر کسی در موقع شب بباغ نرود از گزند مارها مصون است. گفتم تو چرا شب گذشته این موضوع را بمن نگفتی تا من در این خانه بخوابم و آیا می خواستی من بباغ بروم و دوچار نیش مارها شوم؟ او گفت نه ای امیر و من این قصد را نداشتم و فراموش کردم که بتو بگویم، هنگام شب، مارها از سوراخ بیرون می آیند و در باغ گردش میکنند زیرا در اینجا این موضوع بقدری عادی است که کسی بدان توجه ندارد و در هریک از خانه های این شهر هر شب این واقعه اتفاق می افتد.
پرسیدم آیا میخواهی بگوئی که در تمام خانه های این شهر هنگام شب مارها در حرکت هستند، (پن شن جنگ) گفت بلی ای امیر، و بهمین جهت در موقع شب در این شهر کسی وارد صحن خانه و باغ نمیشود و مارها وزغ ها را میخورند یا مارهای بزرگ مارهای کوچک را می بلعند و بکسانی که در اطاقها خوابیده اند کاری ندارند.
(پن شن جنگ) که مانند سایر هندوها، می باید در بامداد غسل کند از من اجازه خواست که برود و بدن را بشوید و مراجعت نماید.
من بافسران خود گفتم برای حرکت از (مولتان) آماده باشند و پس از اینکه (پن شن جنگ) مراجعت نمود از او راجع به (ملواقبال) پادشاه جدید (دهلی) تحقیق کردم و میخواستم از چند و چون نیروی او آگاه شوم.
سلطان (مولتان) بمن گفت (ملواقبال) فقط از یکسال باینطرف سلطان دهلی شد و چون بیم دارد که سلطنت را از دست بدهد لذا مواظب خویش میباشد. من نمیدانم میزان قشون او چقدر است ولی دارای دوهزار فیل می باشد و آن فیلها متعلق به (سلطان محمود خلج) بود و (ملواقبال) آنها را تصرف کرده است سپس سلطان (مولتان) گفت ای امیر، در سر راه تو تا دهلی سه قلعه هست. اول قلعه (میرات) (بر وزن قیراط- مترجم) دوم قلعه (لونی) و سوم قلعه (جومنه) (بر وزن جمعه) و من تصور می کنم که در این موقع هرسه قلعه دارای پادگان است.
گفتم آیا این قلاع جزو قلمرو سلطان دهلی است؟ سلطان (مولتان) گفت بلی ای امیر، و تو اگر بتوانی این قلاع را بتصرف درآوری تازه به قلعه (دهلی) خواهی رسید که تصرف آن
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 292
بسیار مشکل است. پرسیدم من می توانم از این سه قلعه که در سر راه من است پرهیز کنم و از راه دیگر خود را به (دهلی) برسانم. (پن شن جنگ) گفت نه ای امیر، تو نمیتوانی از این سه قلعه پرهیز کنی. چون راهی که تو را بدهلی میرساند از این سه قلعه میگذرد تو اگر از طرف شمال بروی وارد جنگل های باتلاقی خواهی شد که عبور از آن محال است مگر اینکه تمام درختهای جنگلها را بیندازند تا اینکه آفتاب سطح جنگل را خشک کند و باطلاقها را از بین ببرد. اگر از طرف جنوب بروی باز دوچار جنگل های باطلاقی خواهی شد و قشون تو در باطلاقها از بین خواهد رفت و عبور از آن جنگلها نیز محال میباشد تو ناگزیری
که از راه قلاع (میرات) و (لونی) و (جومبه) خود را به (دهلی) برسانی و این قلاع را بتصرف درآوری تا اینکه راه (دهلی) بروی تو باز شود. تو نمیتوانی این قلاع را بدون تصرف کردن بگذاری چون اگر بدون تصرف قلاع سه گانه از کنار آنها عبور کنی و بطرف دهلی بروی راه بازگشت تو را قطع خواهند کرد و یک سردار بزرگ چون تو مرتکب این خبط نمی شود که یگانه راه مراجعت خود را آنهم در سه نقطه در دست خصم بگذارد.
گفتم اگر این اشکالات در راه (دهلی) هست چگونه محمود غزنوی خود را بدهلی رسانید (پن شن جنگ) فکری کرد گفت من تصور نمیکنم که محمود غزنوی خود را به دهلی رسانیده باشد و بخاطر دارم که او فقط (پنجاب) را تصرف کرد و نتوانست یا نخواست خود را بدهلی برساند.
گفتم در کتاب خوانده ام که محمود غزنوی به (دهلی) رسید. (پن شن جنگ) گفت ای امیر هرچه در کتاب نوشته باشد دلیل بر این نیست که صحیح است و از دویست هزار بیت شعر (مها- براتا) شاید یکصدهزار بیت آن صحت دارد و بقیه داستان میباشد. با شگفت پرسیدم (مهابراتا) چیست؟
جواب داد (مهابراتا) حاوی تاریخ هندوستان از آغاز خلقت تا هزار سال قبل از این است و کتابی است دارای دویست هزار بیت شعر در شرح جنگهائی که سلاطین و جنگاوران بزرگ هندوستان کرده اند. گفتم از این قرار کتابی است شبیه بشاهنامه فردوسی (پن شن جنگ) اسم شاهنامه را نشنیده بود و من برایش شرح دادم که شاهنامه چه می باشد و او گفت در هرحال از دویست هزار بیت شعر کتاب مهابراتا، یکصدهزار بیت آن شاید افسانه است.
گفتم ای
(پن شن جنگ) افسانه موقعی بوجود می آید که وسیله نوشتن وجود نداشته باشد و مردم عادی حوادث را سینه بسینه نقل کنند که در این صورت پندارهای عوام وارد حوادث میشود و وقایع را بشکل افسانه درمی آورد. اما سلطان محمود غزنوی هنگامی وارد هندوستان شد که ندمای او سواد داشتند و وقایع نگارش چگونگی حوادث را می نوشت و شعرای دربارش شرح جنگها را بشعر درمی آوردند و این گونه کتابها و دیوانها افسانه نیست. (پن شن جنگ) پرسید آیا زمان واقعی آمدن محمود غزنوی را بهندوستان بخاطر داری؟ گفتم محمود غزنوی تقریبا در چهارصد و پنجاه سال قبل از این وارد هندوستان شد. (پن شن جنگ) گفت در آن موقع قلعه های (میرات) و (لونی) و (جومنه) وجود نداشت و این قلعه ها از دویست و پنجاه سال قبل بتدریج یکی بعد از دیگری بوجود آمده است. بنابراین محمود غزنوی اگر به (دهلی) رفته باشد بموانع برخورد نکرده و بدون اشکال خود را به آن شهر رسانیده است.
از (پن شن جنگ) پرسیدم رابطه تو با (ملواقبال) چگونه است او گفت من او را نمیشناسم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 293
و رابطه ای با وی ندارم. گفتم آیا می توانی چند راهنمای مطمئن بمن بدهی که مرا به (دهلی) برساند. (پن شن جنگ) گفت بدیده منت دارم و همانروز چهار راهنما بمن داد و من قبل از ظهر از مولتان براه افتادم.
(توضیح- (مهابراتا) که تیمور لنگ اشاره ای بآن می کند و رد می شود حماسه بسیار مشهور هندیهاست که بعضی از دانشمندان آنرا مسبوق بده هزار سال قبل میدانند و آن حماسه بقول دانشمندان هزارها سال سینه بسینه از پدران بفرزندان منتقل گردیده زیرا هنوز خط اختراع نشده بود و
در هرعصر چیزهائی بصورت شعر بر آن اضافه شده و در زمان تیمور لنگ دویست هزار بیت شعر بوده است و بعضی برآنند که سرایندگان تمام حماسه های بزرگ جهان مثل (ایلیاد) هومر و شاهنامه فردوسی از (مهابراتا) الهام گرفتند ولو از وجود آن اطلاع نداشتند و آن حماسه بزبان سنسکریت که زبان اصلی ملل هند و اروپائی می باشد سروده شده است- مارسل بریون)
در آن روز وقتی براه افتادیم که ظهر نزدیک بود و نتوانستیم تا غروب آفتاب زیاد راه پیمائی نمائیم هنگام غروب در نقطه ای نزدیک رودخانه اتراق نمودیم و قشون من که با آرایش راه پیمائی حرکت میکرد در مسافتی بطول یک فرسنگ و نیم متفرق بود. اما دو طلایه پیشاپیش سپاه حرکت مینمود و من میتوانستم در صورت بروز خطر قشون خود را جمع آوری نمایم و سربازانم برسم جنگ بیارایم. بامداد روز بعد، پس از این که فریضه صبح را بجا آوردم صدای دهل و سرنا را شنیدم و به گوشم رسید که عده ای بآهنگ سرنا خوانندگی میکنند.
از خیمه خارج شدم و مشاهده کردم گروهی از قریه ای که در آن نزدیکی بود بسوی رودخانه میروند و چند نفر از آنها جنازه ای را حمل مینمایند روی جنازه، روپوشی سرخ رنک گسترده بودند ولی صورت جسد معلوم بود و فهمیدم مرد بوده است. در عقب جنازه، زنی جوان و سرخ پوش، گریه کنان حرکت مینمود و گاهی مثل دیگران آواز میخواند.
در آنروز من نمیدانستم آوازی که آنها میخوانند چیست اما پس از اینکه با برهمن های هندوستان صحبت کردم دانستم آواز مزبور سرود بامداد است و آن سرود از کتاب مذهبی هندوان (ریگ) گرفته شده و باید آن سرود
را در طلوع آفتاب بخوانند. گروهی که مشغول خواندن آواز بودند، جنازه را در کنار رودخانه بردند و من مشاهد کردم که انبوهی از هیزم در کنار رودخانه انباشته اند. حاملین جنازه، جسد را بالای هیزم نهادند و آنگاه دستها و پاهای زن جوان را که گریه میکرد با زنجیر بستند. جماعتی که تا آنموقع مشغول خواندن سرود بودند از ترنم باز ایستادند و صدای دهل قطع شد اما نوازنده سرنا با آهنگ دیگر بنواختن مشغول بود.
مرد و زن، شیون میکردند و من فهمیدم که شیون آنها برای مرده نیست بلکه برای زن جوان می باشد که می باید با آن مرد که شوهرش بود سوخته شود.
بعد از آن که دستها و پاهای آن زن را با زنجیر بستند وی را کنار آن جسد روی هیزم قرار دادند. بعد آتش افروختند و هیزم مشتعل گردید. صدای جیغ های زن در صحرا پیچید و طولی نکشید که از فضا بوی گوشت سوخته به مشام رسید چون موقع حرکت بود توقف نکردم و سوار اسب شدم و براه افتادم. آن روز از سوزاندن مرده و زنده خیلی متنفر شدم و تا روزی که که در هندوستان بودم بتماشای منظره سوزانیدن جسد مرده و زنده نرفتم.
پنج روز بعد از خروج از (مولتان) بجنگلی وسیع رسیدیم راهنمایان ما توصیه کردند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 294
آذوقه خود را در خیمه ها پنهان کنیم زیرا مورد دستبرد میمون ها قرار خواهد گرفت. شب در آن جنگل خوابیدم و در بامداد یک غوغای شگفت آور مرا از خواب بیدار کرد. از خیمه خارج شدم و گوش فرا دادم مثل این بود که هزارها زن مشغول جیغ زدن هستند. همین که قدی
هوا روشن شد، هزارها میمون روی شاخه های درختها نمایان گردیدند و بعد تعداد آنها بصدهزار بلکه بیشتر رسید آن قدر میمون بالای درختها بود که من هرگز آن اندازه مورچه، در زمین در یک نقطه مجتمع ندیده بودم.
راهنمایان ما گفتند جنگلی که ما در آن هستیم کم عرض است ولی از طول آن کسی مطلع نیست و طول جنگل شمالی جنوبی می باشد ولی ما که بطرف مشرق میرویم در ظرف پنج روز عرض جنگل را خواهیم پیمود و تمام آن جنگل پر از میمون است.
وقتی از مولتان براه افتادیم راهنمایان داستان میمونهای آدمخوار را برای من نقل کردند من آن داستان را باور نکردم چون میدانستم که میمون چون ببر و پلنگ گوشت خوار نیست اما آنروز که آنهمه میمون را بالای درخت دیدم داستان میمون آدمخوار را پذیرفتم و به خود گفتم آن جانوران وقتی گرسنه بمانند بعید نیست که بانسان حمله ور شوند و گوشت آدمی را بخورند. شماره میمونها در آن جنگل آنقدر زیاد بود که اگر هر میمون در روز یک میوه جنگلی میخورد، میوه ای بر درخت های آن جنگل باقی نمیماند در تمام آن جنگل وسیع که راهنمایان می گفتند از طول شمالی جنوبی آن کسی آگاه نیست یک قریه، و یک کلاته نبود چون میمونها نمیگذاشتند که در آن جنگل کشتزار بوجود بیاید تا اینکه قریه ای ساخته شود.
هرنوع محصول که از طرف هندوان در آن جنگل با وسعت کاشته شود در شکم میمونها جا میگیرد و میمونها، محصول گندم را قبل از اینکه سنبله ها خشک شود میخورند و هیچکس هم از آنها ممانعت نمی نماید زیرا هندوان دست بخون جانوران نمیآلایند و در نتیجه میمونها هرچه
در مزارع هندوان بدست میآورند میخورند و آنها باید گرسنه بمانند.
مدت پنج روز ما در آن جنگل بسوی مشرق رفتیم و در آن مدت از بام تا شام میمونها را بالای درخت میدیدیم. گاهی میمونها چنان ما را اذیت می کردند که آنها را به بتیر می بستیم پس از این که عده ای از میمون ها بقتل میرسیدند دیگران دست از ما برمیداشتند. ولی شماره بوزینه ها آنقدر زیاد بود که باز در راه ما نمایان می شدند و ما آنها را به تیر می بستیم. بعد از مدت پنج روز راه پیمائی، از آن جنگل بیرون رفتیم و راهنمایان ما گفتند که روز بعد به قلعه میرات خواهیم رسید.
از آنجا ببعد ما قدم بیک منطقه باطلاقی گذاشتیم و راهی که می توانستیم از آن عبور کنیم باندازه یک فرسنگ و در بعضی از نقاط دو فرسنگ وسعت داشت. اگر از آنجا بطرف شمال می رفتیم وارد منطقه باطلاقی می شدیم و اگر بسوی جنوب می رفتیم باز قدم به منطقه باطلاقی می نهادیم.
نزدیک قلعه میرات زمین خشک وسعت بهم می رسانید اما بعد از آن قلعه باز در شمال و جنوب خط سیر ما باطلاق نمایان میگردید و ما میباید بدون اینکه از راه خشک منحرف شویم خود را بمقصد برسانیم. پس از اینکه ما از جنگل خارج شدیم وضع حرکت قشون من تغییر کرد و ما با آرایش جنگی راه پیمودیم تا اینکه از دور قلعه میرات که بالای بلندی بود نمایان
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 295
شد من دستور اتراق دادم و اردوگاه جنگی بوجود آوردم یعنی اردوگاهی که اگر مورد حمله قرار بگیرد، سربازانش بتوانند دفاع کنند. بعد از اینکه اردوگاه بوجود آمد، افسرانم را جمع
کردم تا اینکه بآنها بگویم سربازان خود را جمع کنند و برایشان صحبت نمایند افسران من در خیمه بزرگی که برای همین منظور برپا شد شده بود جمع شدند و من گفتم:
تا امروز ما در کشورهائی پیکار میکردیم که در آنجا پیل وجود نداشت و از این ببعد در کشوری نبرد خواهیم کرد که یکی از اسلحه جنگی آنها پیل است شما همه، در کشور ایران پیل را دیده اید و میدانید جانوری است مثل جانوران علف خوار بدون اینکه شاخ گاو و سم اسب را داشته باشد اگر پیل، جانوری چون شیر و ببر و پلنگ بود، شاید بشما حق میدادم که از آن متوحش باشید اما از یک حیوان علفخوار که شاخ و سم ندارد و شاخ نمیزند و لگد نمیندازد، نباید ترسید. به سربازان خود بخوبی بفهمانید که پیل هیچ ندارد جز یک جثه بزرگ و حیوانی است که با یک ضربت شمشیر از پا درمی آید و کافی است که با یک ضربت خرطومش را قطع یا مجروح کنید تا از پا درآید بسربازان خود بگوئید که پیل نمیتواند بکسی آسیب برساند مگر آنکه او را زیر پاهای خود بیاندازد یا دستهایش را بر سینه یا پشتش بگذارد. سربازان شما میتوانند خود را زیر شکم پیل برسانند و با یک ضربت شمشیر یا نیزه شکمش را سوراخ کنند بدون اینکه از آن جانور کوچکترین آسیب ببینند. آنهائی که دارای قدرت هستند میتوانند با یک ضربت تیر زانوی فیل را بشکافند و همان یک ضربت فیل را از کار خواهد انداخت بسربازان خود بفهمانید که اسب چون لگد میزند و جفتک می اندازد خطرناک تر از
پیل. میباشد و گاو چون شاخ میزند خطرناکتر از پیل است نقاط حساس بدن فیل عبارت است از خرطوم و شکم و زانوهای آن جانور و ضربتی که بر یکی از این سه موضع وارد بیاید برای از پا انداختن پیل کافی است وقتی میبینید که پیل که یک برج یا هودچی بالای آنست بسوی شما میآید و عده ای کماندار در آن برج یا؟؟ هستند بدانید که خطر آن برای شما کمتر از آن است که ارابه ای پر از کماندار بسوی شما بیاید چون از کار انداختن ارابه کاری است دشوار اما از کار انداختن پیل آسان است بخصوص برای سربازان روئین پوش ما.
سپس (ابدال کلزائی) پادشاه (غور) را طرف خطاب قرار دادم و گفتم ای امیر، روی سخن با تو است و تو باید بسربازان قلابدار خود بگوئی که خود را برای نابود کردن پیل ها آماده کنند من تصور میکنم که یکی از بهترین موارد جهت بکار افتادن قلاب سربازان تو این است که سربازان قلابدار (غور) بجنگ پیل ها بروند و قلاب به طرف خرطوم یا زانوی فیل ها بیندازند. اگر قلاب آنها بخرطوم پیل بند شود و با یک حرکت سریع قسمتی از خرطوم جانور را قطع نمایند که پیل در همان لحظه زانو بر زمین میزند و اگر بتوانند با قلاب زانوی جانور را مجروح کنند باز فیل را از کار می اندازند.
بعد از این سفارش ها افسران را مرخص کردم. تا نزد سربازان بروند و آنچه گفتم بر آنها فرو بخوانند و بسربازان بفهمانند که از پیل نباید ترسید.
آن شب در همان منطقه توقف کردیم و روز بعد بسوی قلعه (میرات) بحرکت درآمدیم.
طلایه خبر
داد که پیرامون قلعه کسی نیست ولی دروازه قلعه بسته است. راهنمایان گفتند کوتوال قلعه مردی است باسم آلاشر (بر وزن بالاسر- مترجم) و از سربازان قدیم می باشد که پسر بعد از پدر در خدمت خانواده سلطنتی (خلج) یعنی سلسله سلاطین دهلی بوده اند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 296
قبل از این که من درصدد جنک برآیم بفکر افتادم که نماینده ای نزد (آلاشر) کوتوال آن قلعه بفرستم و با او مذاکره کنم. بنماینده خود گفتم که به (آلاشر) بگو که تو پس از پدر در خدمت سلاطین (خلج) بودی و وظیفه تو وفاداری نسبت بآنها است لیکن (سلطان محمود) آخرین پادشاه خلج اینک اسیر (ملواقبال) است و این مرد که بر تخت سلطنت دهلی نشسته من قصد دارم که بروم و او را مطیع خود کنم و اگر اطاعت نکرد از تخت بر زمینش بیندازم. تو اگر نسبت بخانواده خلج وفادار هستی نباید با مردی چون من که میروم دماغ (ملواقبال) را بخاک بمالم پیکار کنی بلکه باید بمن راه بدهی که از این جا بگذرم و خود با سربازانت بسپاه من ملحق شوی. من بتو قول نمیدهم که بعد از غلبه بر دهلی (سلطان محمود) را که اینک زندانی است بر تخت بنشانم.
چون نمیدانم تا موقع تصرف دهلی از طرف من آن مرد زنده هست یا نه؟ و نیز نمیدانم که بعد از تصرف دهلی، صلاح کار، در نظر من چگونه خواهد شد.
ولی می توانم بتو قول بدهم که دماغ (ملواقبال) را که تو دشمن او هستی (اگر بخانواده خلج وفادار باشی) بر خاک خواهم مالید. (آلاشر) بدون میانجیگری دیلماج، از بالای برج قلعه میرات بنماینده من گفت: وفاداری
من به خانواده سلطنتی (خلج) دلیل براین نمی شود که بیک دشمن خارجی راه بدهم که از این جا بدهلی برود و آنجا را تصرف نماید. جنک (ملواقبال) با سلطان محمود خلج جنگ دو برادر است و بهمین جهت بعد از این که (ملواقبال) بر سلطان محمود غلبه کرد از کشتن وی خودداری نمود و او را در یک خانه جا داد و گفت که با وی با احترام رفتار کنند و اگر (ملواقبال) سلطان محمود را چون برادر نمیدانست بقتلش میرسانید. اما تو یک دشمن خارجی هستی و آمده ای که هند را بتصرف درآوری و نمیدانی هند، اقلیمی است که هرکس برای تصرف آن آمد، در این کشور جان سپرد یا فرار نمود و چنان رفت که پشت سر را نگاه نکرد.
با این که پاسخ (آلاشر) کوتوال بقلعه (میرات) منفی بود از جواب مردانه او که نشان میداد مردی دلیر است خوشم آمد. اگر وی مردی جبون بود از دستاویز و عذری که من در دسترس وی نهادم استفاده میکرد و قلعه را تسلیم می نمود. اما چون شجاع بشمار میآمد از آن دستاویز استفاده نکرد و برای جنک آماده شد.
از آن ببعد، تکلیف ما مشخص شد و دانستیم که باید قلعه میرات را بگشائیم و بعد از تصرف آنجا براه بیفتیم. زیرا همانطور که بمن گفتند من نمیتوانستم آن قلعه را بدون این که گشوده شود در پشت سر بگذارم و راه دهلی را پیش بگیرم زیرا هنگام مراجعت از دهلی، فرمانده آن قلعه راه را بروی من می بست تا بتواند مرا نابود کند یا غنائمی را که با خود آورده ام بتصرف درآورد. آن روز قلعه را محاصره کردم
عده ای را مأمور تحقیق نمودم که اطراف را کاوش کنند و بفهمند که آیا قلعه (میرات) از زیرزمین راه بخارج دارد یا نه زیرا قسمتی از قلاع جنگی به وسیله دهلیزهای زیرزمینی به خارج مربوط هستند ولی بظاهر آن قلعه با خارج از زیرزمین راه نداشت.
قبل از اینکه به قلعه (میرات) برسم (ابدال کلزائی) پادشاه کشور (غور) که با من بود گفت برای متواری کردن فیل ها از شتر استفاده کنیم و می گفت که فیل از بوی شتر نفرت دارد و وقتی شتر بآن نزدیک می شود، می گریزد. ولی پیرامون قلعه (میرات) فیل وجود نداشت تا برای گریزانیدن آن جانور از شتر استفاده کنیم و در قشون من هم شتر نبود. من نمی توانستم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 297
در آن منطقه زیاد توقف کنم زیرا اگر توقف من در میرات بطول می انجامید فصل (برسات) که دوره نزول باران در هندوستان است فرا میرسید و ریزش باران، مانع از ادامه مسافرت و جنک می شد و من مجبور بودم صبر کنم تا آن دوره منقضی شود.
قلعه (میرات) بطوری که گفتم بالای تپه بود و برای اینکه بتوانیم نقب بزنیم و خود را بقاعده حصار قلعه برسانیم می باید از تپه صعود کنیم. ولی اطراف قلعه بالای حصار منجنیق وجود داشت و منجنیق اندازان سنگهای گران را بطرف سربازان ما پرتاب می کردند و از قاعده تپه هم نمی توانستیم نقب بزنیم زیرا بدون فایده بود مزید براین که معمار من گفت در قاعده تپه سنک وجود دارد و نمی توان در سنک نقب زد. ناچار می باید از تپه بالا برویم و خود را بجائی برسانیم که بتوان از آنجا نقب را آغاز کرد.
ولی هر دفعه که
سربازان من می خواستند از تپه بالا بروند سنگهای گران پرتاب میشد و حتی سربازان روئین تن من قادر نبودند که از تپه صعود نمایند و خود را به پیرامون حصار برسانند زیرا سنگهای بزرک آنها را بقتل میرسانید و مغفر و خفتان سربازان ضربت شدید سنک را خنثی نمی کرد. مثل این بود که مدافعین قلعه (میرات) مدت چند سال سنک جمع آوری کرده و در قلعه انباشته بودند زیرا هرچه سنک پرتاب می کردند ذخیره آنها تمام نمی شد.
(ابدال- کلزائی) بمن گفت ای امیر تو اگر بخواهی از بالا نقب بزنی میباید برای سربازان خود سر پناه بوجود بیاوری تا این که سنگهای گران آنها را بقتل نرساند و آنهم میسر نمی شود مگر اینکه سربازان تو هنگام شب از تپه بالا بروند و اطراف قلعه خانه های محکم بسازند. من نظریه پادشاه (غور) را قبول کردم زیرا برای حفر نقب وسیله دیگر وجود نداشت. بدستور من سربازان مصالح بنائی را برای ساختن ابنیه متعدد فراهم کردند و ترتیب کار را طوری دادیم که خصم تصور نماید ما قصد داریم پیرامون قلعه برج های متعدد بنا کنیم و از برج ها بر مدافین سنک بباریم و آنها را به تیر ببندیم.
بعد از این که مصالح ساختمان فراهم گردید سربازان من هنگام شب که خطر منجنیق ها کمتر بود مصالح مزبور را از چند جهت ببالای تپه منتقل کردند و شروع بساختن چند برج و چند خانه، پیرامون قلعه نمودند.
خانه ها برای این ساخته می شد که مدخل نقب بنظر مدافعین نرسد و برج ها را برای فریب دادن خصم میساختیم اگر بساختن یک خانه اکتفا می شد خصم درمی یافت که مدخل نقب آنجاست. لذا اطراف قلعه چند خانه ساختیم
که مدافعین نتوانند بفهمند که ما از کجا نقب میزنیم. سربازان ما تمام شب بکار مشغول می شدند و قبل از طلوع آفتاب از تپه مراجعت میکردند
(آلاشر) کوتوال قلعه میرات روز اول که آثار بنائی را دید متوجه نشد که منظور ما چیست. ولی از روز دوم ببعد چون برج ها، قدری ارتفاع گرفته بود فکر کرد که ما قصد داریم برج بسازیم تا از آن راه قلعه را مورد حمله قرار دهیم. از آن پس هرروز (آلاشر) برج های ما را هدف منجنیق ها قرار میداد تا ویران نماید و گاهی سنگهای بزرک ببرج اصابت میکرد و قسمتی از آنرا ویران می نمود. اما شب بعد، سربازان من، قسمتی را که ویران شده بود می ساختند و برج را مرتفع تر میکردند.
من مترصد بودم که (آلاشر) برای ویران کردن برج ها سربازان خود را از قلعه خارج کند و آنها با کلنک و دیلم، برج ها را ویران نمایند اگر چنین می کرد من سربازان خود را
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 298
بجنک سربازان وی می فرستادم اما (آلاشر) سربازان خود را از قلعه بیرون نفرستاد و معلوم بود که برجهای ما را از لحاظ جنگی بیفایده میداند و فکر میکند که ما نخواهیم توانست بوسیله آن برج ها به قلعه مسلط شویم.
من از شماره مدافعین اطلاع نداشتم ولی حدس میزدم که شماره سربازان (آلاشر) هشت تا ده هزار نفر است. قلعه (میرات) یک دژ جنگی محسوب میشد و زن و بچه در آنجا سکونت نداشتند و بهمین جهت مدافعین می توانستند با آزادی و فراغت بیشتر دفاع کنند. معمار من (شیر بهرام مروزی) برای حفر دو نقب طرح افکند تا اگر یکی از دو نقب ها به سنک
برخورد نماید یا بعلت دیگر به قاعده دیوار قلعه نرسد نقب دیگر مفید واقع گردد. (شیر بهرام مروزی) مردی است که اجدادش همه معمار بوده اند و علاوه بر اینکه معماری قابل می باشد یک مقنی لایق نیز هست و همین که زمین را مشاهده می کند میگوید که آیا آن زمین آب دارد یا نه؟ من مقنی های متعدد را دیده ام که از روی علائم ظاهری زمین بوجود آب پی می برند ولی (شیر بهرام مروزی) بدون این که علائم ظاهری زمین، وجود آب را آشکار کند میگوید که آیا زمین دارای آب هست یا نه؟
حفر نقب های دوگانه در یک شب شروع شد و در همان موقع که حفر نقب میگردید، ما شروع بساختن باروت نمودیم ما مقداری باروت داشتیم که در سیلاب تنگه خیبر مرطوب شد و از بین رفت. اما قبل از اینکه طرف هندوستان براه بیفتیم مصالح ساختمان باروت را برداشتیم تا در صورت ضرورت بتوان در هندوستان باروت ساخت.
بعد از این که نقب ها آغاز گردید سربازان من روزها نیز به حفاری ادامه میداد؟؟
زیرا مدخل نقب ها در خانه بود و مدافعین نمیتوانستند مدخل دو نقب را مشاهده نمایند هر روز سربازان من خاک هائی را که از نقب خارج می شد در خانه ها می انباشتند و هنگام شب، سربازان دیگر آن خاک را به پائین تپه منتقل می کردند چون اگر خاک ها بالای تپه انباشته می شد (آلاشر) می فهمید که ما مشغول حفر نقب هستیم.
یک روز، در حالیکه منجنیق ها بطرف برج های ما سنک می باریدند من گفتم که بالای یکی از برج ها پرچم سفید برافرازند، بر اثر افراشتن پرچم سفید، منجنیق ها از کار افتادند و من بالای آن برج رفتم و بانک زدم که میخواهم
با (آلاشر) کوتوال قلعه صحبت کنم. (آلاشر) در حالی که خود بر سر، و خفتان دربر داشت بالای حصار نمان شد و بانک زد من (آلاشر) هستم تو که هستی. گفتم من تیمور گورگین پادشاه ماوراء النهر و ایران و بین النهرین می باشم. آلاشر پرسید چه میخواهی بگوئی؟ گفتم میخواهم با تو اتمام حجت کنم و بگویم دروازه های قلعه را باز کن و با سربازان خود تسلیم شو و من تو را یکی از سرداران خود خواهم کرد این اتمام حجت که با تو میکنم از بیم ادامه محاصره نیست زیرا من میدانم که این قلعه را بزودی بتصرف خود درخواهم آورد. اتمام حجت من برای اینست که فهمیده ام تو مردی هستی دلبر و یک مرد دلیر اگر زنده بماند بهتر از اینست که بقتل برسد.
اگر من با جنگ این قلعه را بتصرف درآورم چون خون سربازانم ریخته می شود میباید تو را بقتل برسانم لیکن هرگاه تو بدون جنگ و خونریزی تسلیم شوی چون خون سربازان من ریخته نمیشود تو را وارد قشون خود خواهم کرد و دارای منصب خواهی شد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 299
آلاشر قاه قاه خندید و گفت اگر نخواهم خود و سربازانم را تسلیم کنم تو چه خواهی کرد گفتم بعد از این که قلعه را گشودم تو را در یک قفس آهنین جا خواهم داد و امر میکنم که آن قفس را در بالای یک تل هیزم بگذارند و سپس آتش بیفروزند و تو را زنده خواهم سوزانید. آلاشر خنده های دیگر کرد و گفت ای تیمور گورگین ما هندوان باید بعد از مرگ بسوزیم تا اینکه روان ما به (نیروانا) منتقل شود و
کسی که زنده بسوزد در نیروانا مرتبه ای برتر از دیگران خواهد داشت. (توضیح- نیروانا بعقیده هندوان بهشت است و روان مرده بعد از این که سوخته شد به نیروانا منتقل می شود مشروط بر این که در این دنیا نیکوکار باشد- مارسل بریون)
گفتم این کلام آخر من بود و پس از این بین من و تو فقط شمشیر حجت خواهد کرد آنگاه از برج فرود آمدم و پرچم سفید را پائین آوردند. کار حفر نقب بطول انجامید. من از مرور ایام نگران بودم چون میدانستم فصل (برسات) که فصل باران هندوستان است فرا خواهد رسید.
عاقبت روزی (شیر بهرام مروزی) بمن اطلاع داد که یکی از نقب بزیر حصار رسیده و نقب دیگر بعد از دو روز بزیر حصار خواهد رسید. شیر بهرام مروزی بوسیله سربازان حفار دو خزینه در زیر دیوار قلعه میرات بوجود آورد و سربازان من در آن خزینه ها باروت انباشتند. و فتیله نصب نمودند و انتهای فتیله را از نقب خارج کردند.
من در آغاز ماه محرم الحرام به قلعه میرات رسیدم و چهل و یک روز طول کشید تا ما توانستیم وسائل ویران کردن حصار را فراهم نمائیم ولی در آن مدت، پیوسته سربازان خود را وادار به ممارست میکردم و آنها را بتمرین جنگی وامیداشتم تا اینکه بر اثر خوردن و خوابیدن خام نشوند. یکی از تمرین های سربازان این بود که هر شب آنها را وامیداشتم که با سرعت از تپه بالا بروند زیرا در موقع حمله بقلعه میباید پیاده از تپه صعود نمایند و پیاده بقلعه حمله ور شوند و سربازان من چون سوار بودند، زیاد استعداد پیاده روی را نداشتند. آن تمرینها برای آمادگی
سربازان مفید افتاد تا اینکه بامداد روز یازدهم ماه صفر سال 801 بعد از هجرت پیغمبر (ص) فرا رسید.
در آنروز، تمام سربازان من آماده برای حمله بقلعه بودند و قبل از اینکه بامداد طلوع کند خیلی هوا خنک شد و من با اینکه از نزدیک شدن فصل برسات بیم داشتم خنکی هوا را بفال نیک گرفتم چون سبب میشد که سربازان من در جنگ از گرما رنج نبرند. همین که هوا روشن شد و سیاهی شب از بین رفت اشاره کردم که فتیله ها را آتش بزنند. و آنهائی که فتیله ها آتش زده بودند با شتاب خود را از بالای تپه بپائین رسانیدند. و سربازان روئین تن من و و سربازان قلاب انداز پادشاه غور که میباید پیشاپیش دیگران مبادرت بحمله نمایند برای تهاجم مهیا گردیدند.
یکمرتبه زمین، از بن خاک بلرزه درآمد و صدائی مانند صدای هزارها رعد برخاست و دیوار قلعه میرات در دو منطقه فرو ریخت. من میدانستم که خصم طوری از فرو ریختن دیوار متوحش و متزلزل میشود که تا مدتی نمیداند چه کند و باید از وحشت و حیرت او، برای غافلگیری استفاده کرد.
بفرمان من سربازان زره پوش و قلاب انداز با یک نفس از تپه صعود نمودند و بدون این که منجنیق ها بکار بیفتد یا تیری بسوی آنها پرتاب شود و هنگامی که سربازان من وارد قلعه شدند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 300
خصم هنوز از حیرت و وحشت بیرون نیامده بود و سربازان آلاشر بر اثر بیم زیاد و دل از دست دادن دسته دسته تسلیم می شدند.
آلاشر بعد از اینکه قلعه میرات مورد حمله قرار گرفت خواست که سربازانش را وادار به مقاومت کند ولی من برای اینکه
در همان روز بجنگ میرات خاتمه بدهم قسمت اعظم سربازان خود را وارد جنگ کردم. آلاشر نزدیک ظهر دستگیر شد و همان موقع جنگ خاتمه یافت و من سربازان آلاشر را که اسیر شده بودند وادار کردم که جسد مقتولین را از قلعه خارج کنند. در قلعه میرات که یک دژ جنگی بود همه نوع ابزار برای نجاری و آهنگری و چیلان گری یافت میشد و من گفتم که با سرعت، با میله های آهنین یک قفس بسازند و قفس آماده گردید و آلاشر را در قفس جا دادند و نزد من آوردند.
مقابل من یک تل بزرگ از هیزم بوجود آمده بود و من گفتم ای مرد، با تو اتمام حجت کردم و گفتم اگر خون سربازان من ریخته شود تو را بعد از خاتمه جنگ زنده خواهم سوزانید و تو تصور نمودی تهدید من بی اساس است ولی اینک می بینی که در قفس محبوس هستی و لحظه ای دیگر قفس تو را روی این تل هیزم خواهند نهاد و هیزم را مشتعل خواهند نمود و تو خواهی سوخت. من منتظر بودم که آلاشر استرحام کند و از من درخواست کند که از زنده سوزانیدن وی منصرف شوم و بطرز دیگر او را بقتل برسانم. ولی او گفت ای تیمور گورگین بتو گفتم که ما هندوان عاقبت خواهیم سوخت و کسی که هنگام حیات بسوزد در نیروانا مرتبه ای برتر از دیگران خواهد داشت. در آن موقع بادی برخاست که برای افروختن آتش مفید بود و من گفتم قفس آهنین را روی تل هیزم بگذارند و آنرا مشتعل کنند.
آتش از پائین تل هیزم شروع شد ولی قبل از اینکه توسعه
بهم رساند صدای رعد آسمانی بگوش رسید و ابری سیاه رنگ بقوه باد نزدیک گردید و همان موقع که آتش بجائی واصل شده بود که آلاشر را می سوزانید رگباری شدید، سرگرفت و طوری آن رگبار شدت داشت که در مدتی کمتر از یک دقیقه آتش را بکلی خاموش کرد و من طوری مرطوب شدم که گوئی در برکه آب غوطه ور شده ام. پس از اینکه رگبار متوقف گردید گفتم که قفس آلاشر را از بالای آتش خاموش شده فرود بیآورند و او را از قفس خارج نمایند زیرا فکر کردم خداوند، برای نجات آلاشر از سوختن رگبار فرستاده است و من اگر او را میسوزانیدم برخلاف مشیت خداوند رفتار کرده بودم و گفتم وی را محبوس کنند.
من نمی توانستم قلعه (میرات) را بدون ساخلو بگذارم و بروم و میباید در آن نگهبان بگذارم تا این که (ملو اقبال) پادشاه (دهلی) بعد از رفتن من آن را اشغال نکند و مرمت ننماید و هنگام مراجعت من باعث زحمت نشود. این بود که عده ای از سربازان خود را در قلعه مزبور گذاشتم و امر کردم که از سکنه اطراف بیگاری بگیرند و قلعه را مرمت کنند که اگر مورد حمله قرار گرفتند قادر بمقاومت باشند و هنگامی که مرمت حصار قلعه شروع شد و عده ای که میباید در قلعه بمانند آذوقه و علیق در آن انباشتند براه افتادم.
راه ما در امتداد مشرق بود اما طلایه های من در شمال و جنوب نیز مراقب همه چیز بودند. گرچه در شمال و جنوب خط سیر ما منطقه باطلاقی وجود داشت ولی من از آن دوسو بکلی احساس امنیت نمیکردم و ممکن بود که
خصم از شمال یا جنوب ما را مورد حمله قرار بدهد.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 301
قبل از اینکه از قلعه (میرات) حرکت کنم (قره خان) که در سمرقند با دخترم (زبیده) عروسی کرده بود خود را بمن رسانید و اظهار کرد که عبد اله والی الملک سلطان (کویته) باو کمک و راهنمائی کرده و بدون کمک او، شاید نمی توانسته است خود را بمن برساند در اولین روز که (قره خان) بمن رسید نکته ای را بمن گفت که نه من متوجه آن شده بودم نه هیچ یک از سردارانم. نکته مزبور مربوط بود به خط سیر ما و (قره خان) می گفت چه شده که سراسر این منطقه جنگل های باطلاقی است ولی راهی که ما از آن میرویم خشک است یعنی جنگل دارد اما فاقد باطلاق می باشد.
هیچ یک از ما نمی توانستیم بایراد (قره خان) جواب بدهیم و بگوئیم چرا در وسط یک منطقه وسیع جنگلی و باطلاقی، قسمتی که ما عبور می نمائیم خشک است. من گفتم که از سکنه محلی راجع بآن موضوع تحقیق کنند لیکن پس از این که از قلعه میرات حرکت کردیم تا مدت دو روز یک تن از سکنه محلی را ندیدیم و بهر قریه که می رسیدیم خالی از جمعیت بود و معلوم می شد که ساکنین آبادی ها از نزدیک شدن ما ترسیده، خانه های خود را بجا نهاده گریخته اند. آبادی هائی که آن دو روز. در راه ما وجود داشت خیلی کم بود در صورتی که قبل از رسیدن به قلعه (میرات) آبادی های زیاد میدیدم.
روز دوم بعد از حرکت قلعه (میرات) در یک منطقه که همچنان شمال و جنوب آن دارای جنگل های باطلاقی بود توقف کردیم.
من بطوری که گفتم در شب هائی که روز بعد از آن باید بجنگم یا در سفرهائی که هنگام شب ممکن است مورد شبیخون قرار بگیرم نمی توانم بخوابم.
در آن گونه شب ها. هر نیم ساعت. یا یک چهارم ساعت، یک مرتبه از خواب بیدار می شوم و گوش فرا میدهم و گاهی از خیمه خارج می گردم و در اردوگاه حرکت میکنم تا بدانم آیا اوضاع اردوگاه عادی است یا نه؟ در سفرهای جنگی در کشور خصم هنگام شب اطراف اردوگاه من تاریک است ولی نگهبانان دارای آتش زنه های آماده هستند و همین که احساس خطر کردند مشعل ها را می افروزند تا این که بتوانند خصم را ببینند. آن شب هم مانند شب های دیگر، خواب من سبک و منقطع بود و در فواصل کوتاه از خواب بیدار میشدم و گوش فرا میدادم و بعد از این که درمییافتم که اردوگاه آرام است بخواب می رفتم. یک وقت حس کردم صدائی بگوشم می رسد. بدوا تصور نمودم صدای رعد است و رگبار آغاز خواهد شد.
اما بعد، فهمیدم که آن صدا از زمین می آید نه از آسمان. برخاستم و خفتان را که بالای سرم بود پوشیدم و قبل از اینکه از خیمه خارج شوم هشدار زدند و اردوگاه بیدار شد.
وقتی من از خیمه خارج گردیدم مشاهده کردم که مشعل های اطراف اردوگاه روشن می شود و یقین حاصل کردم که مورد شبیخون قرار گرفته ایم و بر من محقق شد قشونی که بما شبیخون میزند از درون جنگل های باطلاقی خارج شده چون اگر از جای دیگر می آمد طلایه ما سربازان خصم را میدید. غوغای برخاستن سربازان در اردوگاه، صدائی را که از زمین بگوشم می رسید تحت الشعاع قرار داد و من اطراف
را مینگریستم که بدانم خصم از کدام طرف مبادرت به حمله کرده، اما در آن موقع از دور شنیدم که فریاد میزدند: فیل .... فیل ...
فیل ...
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 302
(قره خان) فرمانده پاسداران اردوگاه طوری برای رسیدن بمن دوید که وقتی بمن رسید نفسش قطع شده بود و گفت: ای امیر، یک عده فیل قصد داشتند بما حمله کنند و فریاد نگهبانان و روشنائی مشعل آنها را منحرف نمود و از شمال اردوگاه عبور کردند اما کسی با فیل ها نبود و در پشت هیچ یک از جانوران هودج یا برج دیده نمی شد و من میروم بدقت تحقیق کنم و نتیجه را بتو خواهم گفت.
چون خبری از حمله خصم نشد من امر کردم سربازان بخوابند تا بتوانند روز دیگر براه ادامه بدهند. آنشب تا صبح چند مرتبه، صدائی را که گفتم، از زمین شنیدم و بیدار شدم و نگهبانان بانک زدند و هربار معلوم گردید که دسته ای از فیل ها حرکت می کنند. (قره خان) نزد من آمد و گفت ای امیر من از راهنمایان که هندی هستند تحقیق کردم و آنها میگویند که اینها فیلهای وحشی هستند و هربار بطرف رودخانه می روند دستور دادم که راهنمایان را نزد من بیاورند و از آنها پرسیدم مگر در جنگل باطلاقی آب نیست که فیل ها برای نوشیدن آب، بطرف رودخانه میروند. راهنمایان گفتند در جنگل آب فراوان است ولی رودخانه ندارد تا این که فیل ها در آن شستشو و غسل کنند و عادت فیل وحشی این است که هر بامداد در آب رودخانه شستشو می نماید.
من میدانستم که رودخانه ای در پیش داریم و روز دیگر به آن خواهیم رسید و
شتاب داشتم که قبل از ریزش باران طولانی هندوستان از آن رودخانه بگذرم تا طغیان آب، عبور ما را دشوار نکند. از ساعتی که در قلعه میرات رگبار نازل شد من منتظر باریدن باران دائمی بودم ولی اطلاع داشتم که فصل (برسات) یعنی فصل باران هندوستان هنوز نرسیده و خداوند آن رگبار را برای خاموش کردن آتشی که باید (آلاشر) کوتوال را بسوزاند نازل کرد.
بامداد اردوگاه برچیده شد و ما بره افتادیم و بعد از طی دو فرسنک بیک قریه رسیدیم این بار، سکنه قریه فرار نکرده بودند و من بوسیله دیلماج از آنها راجع به فیل ها سئوال کردم آنها بسوی آثار آتش و خاکستر که اطراف قریه بود اشاره نمودند و گفتند هر شب اطراف قریه آتش می افروزند تا فیل ها هنگامی که بسوی رودخانه میروند از قریه عبور ننمایند و خانه ها را ویران نکنند گفتم آیا فیل ها در تمام فصول برای غسل بسوی رودخانه میروند؟ سکنه بومی جواب مثبت دادند ولی گفتند شب هائی که باران می بارد، فیل هائی که در دو سوی رودخانه در جنگل بسر میبرند بطرف رودخانه نمیروند و باران آسمانی آنها را می شوید و احتیاج به غسل کردن در رودخانه ندارند پرسیدم منظور شما از دو سوی رودخانه چیست. سکنه بومی جواب دادند منظور ما فیل هائی است که آن طرف رودخانه، در راه قلعه (لونی) هستند (قره خان) گفت من می خواهم از شما بپرسم بچه دلیل در این کشور، همه جا جنگلی و باطلاقی است ولی این جا خشک می باشد.
هندوئی جواب داد برای این که آمدورفت فیل ها، اینجا را خشک کرده است مرد هندو چون آثار حیرت را در من و (قره خان) و دیگران که
مستمع بودند مشاهده کرد گفت حیرت نکنید ...
در قدیم در این سرزمین بقدری فیل بود که رفت وآمد آنها برای رفتن برودخانه و مراجعت از آنجا، این منطقه را خشک کرد.
من گفتم این موضوع را باور نمیکنم زیرا قبل از این که ما به قلعه (میرات) برسیم دیدم که شمال و جنوب خط سیر ما باطلاقی است لیکن راهی که ما میرفتیم خشک بود و در آنجا فیل وجود نداشت یا ما ندیدیم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 303
(قره خان) گفت من باید بفهمم که برای چه در این جا سراسر کشور باطلاقی است و فقط این راه که ما از آن عبور می نمائیم خشک است و باطلاق در آن دیده نمی شود.
رودی که ما میباید از آن عبور کنیم باسم رودخانه (لونی) خوانده می شد و وقتی کنار رودخانه رسیدیم من برای آزمایش چند تن از سواران را وارد رودخانه کردم و معلوم شد که آب رودخانه بقدری نیست که اسب ها را ببرد و اسب می تواند بدون این که شنا کند از رودخانه بگذرد.
من در یک منطقه وسیع قشون خود را از آب گذرانیدم و قدم بآنطرف رودخانه گذاشتم و بعد از طی یک فرسنک، بمناسبت فرا رسیدن شب اردوگاه بوجود آوردیم. چون از شب قبل، آزمایش بدست آوردیم بعد از این که نگهبانان گماشته شدند مشعل افروختیم تا فیل های اطراف، هنگامی که بسوی رودخانه می روند از اردوگاه عبور ننمایند. از آغاز ثلث سوم شب، عبور فیل های وحشی شروع شد و دسته ای بسوی رودخانه میرفتند و دسته ای از آنجا مراجعت میکردند. من میدانستم که فیل جانوری است که نرم راه میرود و هنگام حرکت زمین را نمیلرزاند ولی فیل هائی که بطرف رودخانه
می رفتند یا از آنجا مراجعت می کردند در موقع راه رفتن با حرکت یورتمه میدویدند و بهمین جهت از حرکت آنها صدائی چون رعد خفیف که از زمین بگوش برسد برمیخاست.
گاهی از دور صدای غرش فیل بگوش می رسید و غرش دیگر بآن جواب میداد ولی سربازان من می توانستند بخوابند و من بوسیله افسران بآنها گفتم که از فیل های وحشی که بما کاری ندارند نترسند. همین که آفتاب طلوع می کرد اثری از فیل ها و صدای آنها نبود و معلوم می شد که فیل وحشی هندوستان برای این که بتواند در طلیعه بامداد در رودخانه غسل کند شب زنده داری می نماید.
ما میباید خود را بقلعه لونی برسانیم و آن دومین قلعه از قلاع ثلاثه در راه دهلی بود.
بامداد روز بعد پیش از اینکه حرکت کنیم (قره خان) نزد من آمد و گفت ای امیر، من دیشب، هنگامی که گله های فیل را می دیدم فکر کردم که برای چه فیل ها در باطلاق فرو نمیروند و چرا دیگران وقتی وارد جنگل می شوند، در باطلاق فرو میروند. گفتم شاید فیل ها در جنگل نیستند.
(قره خان) گفت تمام فیل هائی که هنگام شب می بینیم یا صدایشان را می شنویم از جنگل خارج می شوند و بسوی رودخانه می روند و جنگل، در شمال و جنوب ما باطلاقی است و فیل هم جانوری است سنگین جثه و باید در باطلاق فرو برد و اگر تو اجازه بدهی من قصد دارم امشب، فیل ها را تعقیب کنم و بفهمم برای چه فیل در باطلاق فرو نمیرود ولی انسان اگر وارد جنگل گردد در باطلاق فرو خواهد رفت. (قره خان) بعد از این که موافقت مرا برای تعقیب جانوران وحشی جلب کرد گفت من امشب چند دسته
از سربازان را مأمور میکنم که فیل ها را تعقیب کنند و بفهمند که آنها بعد از این که غسل کردند از چه راه بجنگل برمیگردند. من بسربازان می گویم در صورت امکان راه خروج فیل ها را هم از جنگل در نظر بگیرند و تصور میکنم که بتوانم به این راز پی ببرم. گفتم فایده اش چیست؟ (قره خان) گفت ای امیر، فایده اش این است که ما اگر بدانیم که فیل ها در جنگل از چه راهی عبور می نمایند که در باطلاق فرو نمیروند. ما نیز می توانیم از همان راه عبور کنیم و مجبور نباشیم دو قلعه (لونی) و (جومنه) را که در سر راه ما می باشد بگشائیم تا بتوانیم خود را بدهلی برسانیم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 304
گفتم نظریه تو مفید است مشروط بر این که راه جانوران وحشی در جنگل کشف شود ولی بدان که ما در هر حال باید دو قلعه (لونی) و (جومنه) را بگشائیم و تصرف کنیم. چون نمی توانیم این دو قلعه محکم را که هر دو دارای پادگان می باشد در عقب بگذاریم و عبور کنیم زیرا هنگام مراجعت این دو قلعه جلوی ما را خواهند گرفت و مانع از بازگشت ما خواهند گردید (قره خان) گفت اگر ما بتوانیم بفهمیم که فیل ها از کدام راه میروند که گرفتار باطلاق نمی شوند می توانیم از همان راه به (دهلی) برویم و نیز از همان راه مراجعت نمائیم بدون اینکه مجبور باشیم از کنار قلاع (لونی) و (جومنه) عبور نمائیم.
گفته (قره خان) عقلائی بود و اگر ما در طرف شمال، یا جنوب، راهی می یافتیم که می توانستیم از جنگل عبور کنیم احتیاج نداشتیم هنگام رفتن و مراجعت از کنار قلاع (لونی)
و (جومنه) بگذریم. به (قره خان) گفتم از سکنه محلی هم استفاده کند و براهنمایان محلی بگوید که اگر همت و دقت کنند پاداش خوب دریافت خواهند کرد. من مقداری پول به قره خان دادم که بمصرف دادن انعام و پاداش براهنمایان محلی برساند و قشون ما براه افتاد.
آن روز از چند قریه آباد گذشتیم و سکنه قرای مزبور از ما بیم نداشتند چون من بطلایه ها سپرده بودم بمردم بفهمانند که ما با آنها کاری نداریم و فقط رهگذر هستیم و آنها نباید از بیم جان قرای خود را ترک کنند و بروند و ما در بهای هرچه خریداری کنیم وجه می پردازیم. آن روز من در هر آبادی از سکنه محل، بوسیله دیلماج راجع به فیل ها پرسش کردم که بدانم برای چه فیل که جانورانی سنگین جثه هستند در باطلاق فرو نمی روند. جوابی که من از سکنه محلی شنیدم این بود که فیل خدای (ویشنو) می باشد و بهمین جهت در باطلاق فرو نمیرود.
هندوها دارای سه خدا هستند و خدای دوم (ویشنو) نام دارد و بعقیده آنان (ویشنو) بهر شکل درمی آید و از جمله خود را بشکل فیل درمی آورد و چون خدا می باشد در باطلاق فرو نمی رود.
ولی انسان در باطلاق فرو میرود ولی معلوم است که من قبول نمیکردم که فیل به مناسب این که مظهر خدای (ویشنو) می باشد در باطلاق فرو نمیرود.
من از وضع دهلی اطلاع نداشتم ولی با اینکه بسرعت میرفتیم که زودتر خود را بدهلی برسانم میدانستم که در آنجا از نزدیک شدن من اطلاع دارند. آنچه بر من مجهول بود این که (ملو اقبال) پادشاه دهلی وقتی شنید که من نزدیک میشوم (سلطان محمود خلج)
موسوم به (سلطان محمود دوم) را که در حبس او بود آزاد کرد و از وی خواست که علیه من با او متحد شود.
سلطان محمود دوم خلج هم پیشنهاد ملو اقبال را پذیرفت و آن دو برای جلوگیری از من با یکدیگر متحد گردیدند.
میگویند که من چون مردی صحرانشین هستم و عمر خود را در صحرا بسر برده ام مانند قبایل صحرانشین که ییلاق و قشلاق میکنند با آبادی مغایر و مخالف می باشم و بهمین جهت وقتی بیک شهر میرسم آنرا ویران می نمایم زیرا نمیتوانم آبادی را ببینم. کسانی که این حرف را میزنند اگر شهر (کش) را که من ساخته ام و آماده کرده ام میدیدند نظریه شان نسبت بمن تغییر می کرد و می فهمیدند مردی نیستم که شهرها را بی جهت فقط برای اینکه مغایر و مخالف با آبادی هستم ویران نمایم. من شهرهائی را ویران مینمایم که مقابل من مقاومت کنند و مرا وادارند که برای گشودن آن بلاد متحمل هزینه شوم و عده ای از سربازان خود را بکشتن بدهم. آن گونه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 305
شهرها را من طوری ویران میکنم که در روزگار اثری از آن باقی نماند و سکنه شهر را غیر از طبقات چهارگانه که شرح داده ام معدوم میکنم. ولی تا امروز اتفاق نیفتاده، که مبادرت به ویران کردن شهری که بمن تسلیم می شود بکنم و سکنه آن را معدوم نمایم.
قانون جنگ اینست شهری که مقاومت می کند بعد از اینکه گشوده شد باید ویران شود و مردم آن، معدوم شوند. این قانون را من وضع نکرده ام و جد من چنگیز وضع نموده و میتوان گفت که خود وی هم واضع این قانون نبوده و قبل
از او سایرین وضع کرده اند. ولی تردیدی وجود ندارد که سکنه شهرنشین از حیث دلیری مادون سکنه صحرانشین می باشند. بمن ثابت شده که سکونت در شهر انسان را راحت طلب و تنبل میکند و خصائص سلحشوری را از بین میبرد.
و بهمین جهت من از چهل سالگی تا امروز تمام عمر خود را در صحرا گذرانیده ام که مبادا سکونت در شهر مرا تن پرور و راحت طلب کند.
میگویند من چون مردی صحرانشین هستم با فلاحت مغایر و مخالف میباشم و زارعین را که بمناسبت شغل خود مجبورند در یک نقطه (خواه قریه خواه شهر توطن نمایند) معدوم مینمایم اگر کسی به ماوراء النهر برود و اقداماتی را که من در آنجا برای توسعه فلاحت کرده ام ببیند درمییابد که من با فلاحت مغایر و مخالف نمی باشم. لیکن باز تردیدی وجود ندارد که از نظر من، زارع از لحاظ سلحشوری مادون صحرانشین است زیرا زارع چون بمناسبت شغل خود مجبور میشود در یک نقطه سکونت نماید، خصائص دلیری و جنگاوری را از دست میدهد لیکن من هرگز زارعین را بمناسبت اینکه زارع بوده اند معدوم نکرده ام.
از روزی که راه دهلی را پیش گرفتم بافسران خود سپردم که بسربازانم بگویند که مزاحم سکنه محل نشوند و بروستائیان کاری نداشته باشند و آنها را بحال خود بگذراند که طبق رسم و اعتقاد خود زندگی نمایند اما در هر نقطه که روستائیان هندو بما دستبرد زدند دستور نابود کردن تمام آنها را صادر کردم و در یک قریه حتی یک تن هم زنده نماند. من اینطور عمل میکردم تا هندوها بدانند که اگر مطیع باشند آزار من به آنها نخواهد رسید. اما اگر مقاومت کنند و
دستبرد بزنند. نابود خواهند شد.
در بامداد روزی که میباید به قلعه (لونی) برسیم قره خان نزد من آمد و گفت یکی از راههائی را که معبر فیلان میباشد و از وسط باطلاق می گذرد پیدا کردیم. قره خان گفت کسانی که من مأمور تعقیب فیلهای وحشی کرده بودم توانستند بفهمند که فیلها از یک راه خشک که از جنوب قلعه لونی میگذرد و از مشرق آن سر درمی آورد عبور میکنند و تو اگر قشون خود را از آن راه بگذرانی مجبور نخواهی شد که قلعه لونی را بتصرف درآوری و میتوانی از آن راه بروی و در موقع مراجعت از آن راه برگردی. گفتم این راه از کجا عبور میکند؟ قره خان گفت راهی است خشک که از وسط باطلاق عبور مینماید و عرض آن از بیست و پنج تا سی ذرع است گفتم آیا تو خود راه را؟؟ ای؟ قره خان گفت من خودم ندیدم ولی کسانی را که فرستادم آنرا دیده اند. گفتم اظهارات آنها مودد اعتماد نیست زیرا فرمانده جنگی نیستند و از مقتضیات عبور قشون اطلاع ندارند. تو خود برو، و آن راه را ببین و بفهم که آیا برای عبور ما مناسب هست یا نه؟ اگر چنین راه خشک در وسط باطلاق وجود داشته باشد، بعید است که هندوها از وجودش بی اطلاع باشند و هنگام دیدن راه، مواظب باش که هندوها ما را بکمین گاه نکشانند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 306
قره خان برای تحقیق رفت و من فرمان حرکت قشون را بطرف قلعه لونی صادر نمودم من میدانستم آن راه چه وجود داشته، چه نداشته باشد ما باید قلعه لونی را محاصره کنیم. اگر راه
عبور فیلها برای قشون ما مساعد باشد، محاصره قلعه لونی ضروری است و ما باید آن قلعه را بگشائیم تا بتوانیم از آن منطقه بگذریم. اگر راه عبور فیل ها برای عبور قشون ما مساعد نباشد باز ما باید قلعه لونی را مورد محاصره قرار دهیم تا بتوانیم خصم را گول بزنیم و او تصور نماید ما قصد گشودن قلعه را داریم و از عبور ما از راه فیل ها ممانعت ننماید. زیرا نمی توانستیم قبول کنیم که آن راه وجود داشته باشد و اهل محل آن را ندانند.
وقتی آفتاب بوسط آسمان رسید، قلعه لونی نمایان گردید. قلعه مزبور هم مثل قلعه میرات بر بالای تپه بنا شده بود و ما باید قسمتی از وقت خود را صرف تصرف آن نمائیم و تا میخواستیم قلعه را بتصرف درآوریم فصل باران فرا میرسید و ما را مجبور میکرد که دست از ادامه جنگ بکشیم تا موقعی که باران قطع گردد. من منتظر بودم که از طرف سکنه قلعه لونی برای جلوگیری از ما اقدامی بشود. ولی اقدامی نشد و ما بپای تپه ای که قلعه بالای آن بود رسیدیم و از پائین تپه قلعه را مورد محاصره قرار دادیم.
وضع قلعه (لونی) از حیث بنا شبیه بود به قلعه (میرات) و معلوم می شد که هر دو قلعه را یک نفر ساخته یا هر دو از روی یک نقشه بنا گردیده است. برج های قلعه را طوری ساخته بودند که اگر مهاجم می خواست از آن ها بالا برود روی او از سوراخ هائی که در برج قرار داشت سنگ می باریدند و می توانستند چیزهای دیگر مثل آب جوش یا روغن داغ یا سرب مذاب بریزند. سوراخ های مزبور،
بطوری که بعد متوجه شدم در سراسر حصار قلعه بود و در همه جا، مدافعین می توانستند روی مهاجمین سنگ ببارند یا آبجوش بریزند بدون اینکه خود را نشان بدهند.
من اگر میخواستم آن قلعه را بوسیله باروت ویران نمایم باز مدتی طول میکشید تا این که بتوانم بعد از حفر نقب بپای حصار برسم و در آنجا باروت را منفجر کنم. بعدازظهر آن روز وقتی قلعه (لونی) از پای تپه مورد محاصره قرار گرفت (قره خان) بمن ملحق شد و گفت ای امیر، راهی که از وسط باطلاق می گذرد برای عبور قشون مناسب است و می توان از آن گذشت و من آن راه را دیدم و مشاهده کردم که هندوان در آن نیستند و مثل این که از وجود آن راه اطلاع ندارند.
گفتم قسمتی از قشون من به رهبری قره خان از آن راه عبور نماید و خود را بآن طرف قلعه (لونی) یعنی به مشرق آن برساند بدون این که خویش را بدیده بان های خصم که بی شک بالای برجها هستند نشان بدهد. به (قره خان) گفتم بعد از این که اولین قسمت از سواران من از آن راه عبور کردند نه فقط مبداء و منتهای راه را باید تحت نظارت داشته باشد بلکه در سراسر راه نگهبان بگمارد که ما غافلگیر نشویم. (قره خان) گفت بهمان ترتیب عمل خواهد کرد و در آن راه طلایه و عقب دار تعیین خواهد نمود.
آن روز ما موفق نشدیم که قسمتی از قشون خود را از راه فیلان عبور بدهیم و بطرف دیگر قلعه (لونی) برسانیم. شب هم تا صبح صدای فیلان شنیده می شد و جانوران مزبور، از آن راه یا از راهی دیگر که ما کشف
نکرده بودیم رفت وآمد می کردند. بعد از این که روز دمید (قره خان) اولین قسمت از سواران ما را از راهی که معبر فیل ها بود عبور داد و بمشرق قلعه (لونی) رسانید. از آن پس قسمت های دیگر از قشون من از آن راه گذشتند و خود را بمشرق قلعه رسانیدند. انتقال قسمت های مختلف طوری صورت گرفت که خصم متوجه نگردید که ما مشغول منتقل شدن بقسمت دیگر از راه هستیم. زیرا نیروئی که قلعه را محاصره کرده بود بظاهر تکان نمیخورد و تدارک همان نیروی مزبور نشان میداد که سربازان من قصد دارند از تپه صعود کنند و خود را بپای حصار برسانند و با محصورین بجنگند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 307
تا غروب آفتاب، دوسوم از سواران من از راه فیلان عبور کردند و بعد از این که شب فرا رسید و گزارش (قره خان) را در خصوص عبور سواران شنیدم مصمم شدم که خود با سربازانی که قلعه را محاصره کرده بودند از آن راه برویم و فقط معدودی از سربازان با چادرهای افراخته بسیار، در پیرامون قلعه بگذارم تا محصورین تصور نمایند که من با مجموع قشون خود قلعه را محاصره کرده ام.
بعد از فرود آمدن شب (ابدال کلزائی) پادشاه (غور) عده ای از سربازان خود را انتخاب کرد که اگر در راه باطلاقی برحسب اتفاق مورد تعرض فیلان قرار گرفتیم آن جانوران را معدوم نمایند و راه را بروی ما بگشایند. عادت فیلان این بود که از نیمه شب بعد، بسوی رودخانه بحرکت درمی آمدند و لذا ما فرصت داشتیم که تا نیمه شب، از آن راه بگذریم و خود را بمشرق قلعه (لونی) برسانیم. افراد مطلع می گفتند که صفحه640
1 تا 901
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 19:23 توسط یوسف نورایی مطلق
|