فصل هفدهم چگونه بغداد را مسخر کردم
مدت توقف من در طالش زیاد طول نکشید زیرا وقت نداشتم که در آن کشور توقف کنم و اگر توقف مینمودم فصل قشون کشی میگذشت و میخواستم خود را به بغداد برسانم و سرزمینی را که (هلاکو) تصرف کرده بود تصرف نمایم. اگر از طالش، مستقیم بسوی بغداد میرفتم با کوه هائی مواجه می شدم که عبور از آنها امکان نداشت و میباید از طالش بسوی مشرق برگردم و از کنار دریای
آبسگون بگذرم و خود را بقزوین برسانم و بعد راه بغداد را پیش بگیرم به (داعی) امیر شهر (خشم) گفتم هر موقع که احتیاج بکمک داشت بمن مراجعه نماید و بداند که من بزودی بکمکش خواهم شتافت و اگر نتوانم برای کمک او بیایم یکی از سردارانم را با عده ای سرباز بکمک او خواهم فرستاد. با اینکه طالش بطور مستقیم در سر راه ماوراء النهر و خوارزم نبود در آنجا نیز دو برج کبوترخانه بوجود آوردم تا بوسیله کبوتر قاصد با (داعی) ارتباط داشته باشم.
آنگاه قشون من براه افتاد و از طالش مراجعت کردم و در طول سواحل دریای (آبسگون) راه مشرق و جنوب را پیش گرفتم و از منطقه موسوم به (شفت) گذشتم و عازم قزوین شدم. مسافرت من از (شفت) تا (قزوین) و از آنجا تا کرمانشاهان و از کرمانشاهان تا ساحل رود دجله بدون واقعه ای که قابل ذکر باشد ادامه داشت. در راه من چندین شهر وجود داشت و امرا و حکام آن بلاد وقتی مطلع می شدند که من نزدیک شده ام، باستقبالم می آمدند و با تکریم از من پذیرائی می نمودند و من هیچیک از آنها را مجبور نمی نمودم که از من میهمانداری کنند فقط برای قشون خود سیورسات میخواستم و می گفتم که بهای خواربار و علیق را عادلانه محسوب نمایند امرائی که در سر راه من بودند اهمیت نداشتند و دارای بضاعت زیاد هم نبودند. آنها نمیتوانستند حتی یکروز متحمل هزینه غذا و علیق قشون من شوند و من آنها را مطمئن میکردم که حتی یک درهم برایگان از آنها نخواهم گرفت فقط از آنها میخواستم که در کشورشان کبوترخانه بوجود بیاورم
و چند نفر از مردان من عهده دار اداره کبوترخانه ها باشند.
لزومی نداشت بآنها بگویم که اگر نسبت بآدم های من سوء قصد بشود جان و مال آنها و اتباعشان هدر است زیرا همه آنها میدانستند که من مردی هستم که در مسائل مربوط باصول اغماض نمیکنم و آنهائی که از من اطاعت نمایند آزار نخواهند دید ولی اگر سوء قصد کنند معدوم خواهند شد و من با زنها و فرزندان آنها چون زنها و فرزندان کافر حربی رفتار خواهم نمود یعنی زنهای آنها
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 169
را بکنیزی و فرزندانشان را به غلامی می برم و اموالشان را متصرف میشوم.
سه روز قبل از اینکه بشط دجله برسم دو طلایه جلو فرستادم و طلایه مقدم خبر داد که یک قشون می بیند. معلوم شد که در بغداد از آمدن من مطلع شده، قشونی را برای جلوگیری از من فرستاده اند. طلایه نتوانست راجع بشماره سربازان قشون خصم بمن اطلاع بدهند و من بفکر افتادم که از سکنه محلی برای جاسوسی استفاده کنم. دو نفر یکی باسم (ابو سعاده) و دیگری موسوم به (وجیه الدین) را که هر دو عرب بودند، جداگانه پذیرفتم. مرزبان عربی را میدانم ولی با طرز تکلم عادی عرب زبانهای بین النهرین آشنا نبودم و بهمین جهت از وجود دیلماج استفاده نمودم ولی همینکه قدری در بین النهرین بسر بردم دیگر از دیلماج استفاده نکردم برای اینکه با طرز تکلم عادی زبان آشنا شدم و انسان اگر زبان عربی را بداند ولی هرگز یک عرب زبان را ندیده باشد پس از اینکه بکشوری رفت که سکنه آن عرب زبان بودند بزودی با زبان محلی آشنا خواهد شد.
(ابو
سعاده) و (وجیه الدین) تقبل کردند که بروند و راجع بقشونی که در سر راه من قرار گرفته تحقیق کنند و بفهمند که شماره پیادگان و سواران آن قشون چند نفر است و فرمانده آن کیست و سازوبرگ جنگی قشون چگونه می باشد، من بهر یک از آن پانصد دینار دادم و گفتم بعد از اینکه اطلاعات مورد لزوم را آوردند پانصد دینار دیگر به آنها خواهم پرداخت هیچ یک از آنها از ماموریت دیگری اطلاع نداشت تا همدست شوند و اطلاعات غیر واقع را بگوش من برسانند.
در حالی که دو جاسوس عرب را مامور کسب اطلاع کردم بطلایه مقدم دستور دادم که اگر ممکن شود، دستبردی بقشون خصم بزنند و چند تن از افراد قشون و بخصوص صاحبمنصبان را اسیر نمایند که ما بتوانیم از آنها راجع به چندوچون قشون دشمن، کسب اطلاع کنیم و همچنین از اوضاع ارضی هم اطلاع کافی بدست بیاوریم. من فقط برای کسب اطلاع از شماره سربازان خصم و سازوبرگ جنگی او، قائل باهمیت نیستم بلکه بشناسائی وضع ارضی میدان جنک نیز خیلی اهمیت میدهم و سعی مینمایم بفهمم که در میدان جنگ چند کوه یا تپه وجود دارد و شماره رودخانه ها چند است و میزان آب رودخانه چقدر میباشد و گدارهای رودخانه (که می توان از آنها گذشت) در کجا قرار گرفته است بهمین جهت 9 سال بعد از آن تاریخ که بدجله رسیدیم در (دمشق) واقع در شام به (ابن خلدون) که اهل مغرب بود (یعنی اهل کشورهای شمال افریقا بشمار میآمد- مارسل بریون) گفتم که یک کتاب راجع بوضع ارضی کشورهای مغرب بنویسد که در آن، وضع تمام کوهها
و تپه ها و رودها و جنگلها و شهرها و قصبات و قراء آشکار باشد بطوری که وقتی من آن کتاب را میخوانم چنین تصور کنم که در خود کشورهای مغرب هستم. (شرح برخورد (ابن خلدون) را با (تیمور لنگ)، چندین سال پیش آقای سعید نفیسی استاد دانشگاه گویا از متن فرانسوی منتشر نموده اند و در دسترس همه هست، و آن شرح از طرف (ابن خلدون) دانشمند معروف نوشته شده است. مترجم) شناختن میدان جنک بخصوص برای من که قشونم از سواران متشکل گردیده خیلی ضروری است چون پیاده، می تواند در همه جا بجنگد، و از همه جا عبور نماید. ولی سوار قادر نیست که در زمین های ناهموار پیکار کند و از اراضی سنگلاخ بگذرد و از گردنه های تنک عبور نماید.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 170
باری دوبار طلایه مقدم قشون من به قشون خصم دستبرد زد اما نتوانست اسیر بگیرد و سربازان من که مبادرت بحمله نمودند بقتل رسیدند. این موضوع نشان میداد که قشون خصم دارای یک فرمانده لایق است و حواس جمع دارد و در قشون او انضباط حکمفرماست وگرنه سربازان من می توانستند لااقل یک نفر را اسیر کنند و نزد من بیاورند چهار روز بعد، (ابو سعاده) مراجعت کرد و بمن گفت قشون خصم دارای یکصد و بیست هزار سرباز است و پانزده هزار تن از سربازان سوار هستند و فرمانده قشون هم امیر بغداد میباشد. از سازوبرگ قشون پرسیدم (ابو سعاده) گفت در قشون بغداد دویست ارابه جنگی و دویست منجنیق دستی قابل حمل وجود دارد و سلاح سربازان عبارت است از شمشیر و نیزه و تیروکمان و فوتک. پرسیدم فوتک چیست؟
(ابو سعاده) گفت
فوتک عبارت است از یک نی بلند و مجوف که در آن میدمند و با نیروی نفس، یک پیکان کوچک را بسوی خصم پرتاب می نمایند و چون پیکان مزبور آلوده بزهر است بعد از چند روز که از اصابت پیکان بانسان گذشت پاها سست و آنگاه مفلوج می شود. تا آن موقع من در جنگها مواجه با ارابه جنگی نشده بودم و برای اولین مرتبه، ارابه های جنگی را برای پیکار با من آورده بودند. فوتک هم برای من تازگی داشت و از (ابو سعاده) پرسیدم که زهر پیکان چیست؟
(ابو سعاده) گفت که در مرداب های طرفین رود دجله حلزون هائی یافت میشود و آنها را میگیرند و میکوبند و شیره آنها را بیرون میآورند و در معرض نور آفتاب قرار میدهند تا این که قدری غلیظ شود و آن پیکان را بآن عصاره غلیظ میآلایند و پیکان زهرآلود میشود و بعد از اینکه بانسان تصادم کرد پس از چند روز پاها را سست و آنگاه مفلوج می نماید.
گزارش (وجیه الدین) دومین جاسوس که از طرف من استخدام شده بود، گزارش (ابو سعاده) را تایید کرد و معلوم شد قشون امیر بغداد یکصد و بیست هزار سرباز دارد.
با این که دوگزارش موید یکدیگر بود، من بوسیله طلایه خود نیز راجع به قشون خصم تحقیق کردم و طلایه هم خبر داد که شماره سربازان آن از یکصد هزار تن بیشتر است.
برای از پا درآوردن یک خصم قوی، یکی از دو کار را باید کرد. یا باید مستقیم باو حمله ور گردید و با تحمل تلفات سنگین نیروی خصم را نابود کرد یا باید آن را دور زد و از عقب خصم سربدرآورد و در
منطقه ای با او جنگید که اوضاع و احوال با وی مساعد نباشد. من برای اینکه از میزان نیروی خصم اطلاع حاصل کنم امر کردم که سربازان من تظاهر بحمله کنند بدون اینکه قصد حمله واقعی را داشته باشند.
سه دسته از سربازان من که هر دسته پنج هزار تن بودند در دو جناح و قلب، تظاهر بحمله کردند. در قلب جبهه، منجنیق های خصم آن قدر سنگ بر سواران من باریدند که پیشرفت آنها متوقف گردید. خصم، در عقب هر منجنیق، تپه ای از سنگ بوجود آورده بود و سربازانش سنگهای گران را دست بدست میدادند تا این که به منجنیق ها میرسانیدند و دو بازوی منجنیق آزاد میشد و سنک بر سواران من می بارید و هر سنک، یک سوار را بقتل می رسانید یا از کار می انداخت. در جناح راست، ارابه های دشمن بما حمله ور شدند و باید بگویم ارابه های خصم سلاحی مهلک بود.
هر ارابه با چهار اسب حرکت می کرد که دو اسب را به (دیشلی) بسته بودند و دو اسب هم (یان) بود و برای آنها که اصطلاح ارابه رانی را نمی دانند می گویم که دو اسب را که به مال بند ارابه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 171
بسته می شود اسبهای (دیشلی) می خوانند و دو اسب را که در طرفین آنها قرار می گیرند اسب های (یان) نام نهاده اند و این دو لفظ ترکی است و از کشور ما بجاهای دیگر رفته است.
در طرف راست یکی از دو اسب (یان) و همچنین در طرف چپ اسب (یان) دیگر، دو محور پیش آمده بود که در جلوی ارابه بفاصله دور از اسب ها، بشکل یک محور افقی درمیآمد و روی آن محور پیکان های تیز و برنده نصب کرده بودند.
وقتی ارابه باسرعت بحرکت درمیآمد پیکان های مزبور که جلوی ارابه، دور از اسب ها قرار داشت اسب ها و سواران ما را سوراخ میکرد و بقتل می رسانید. بین اسب های ارابه و پیکان ها، یک دیوار چوبی حائل بود بطوری که تیراندازان ما نمی توانستند اسب های ارابه را بقتل برسانند. رانندگان ارابه هم بوسیله حائل دیگر مصونیت داشتند و ما نمی توانستیم بوسیله تیراندازی آن ها را از پا درآوریم. ارابه های ارتش بغداد با این که سلاحی هولناک بود یک عیب داشت و آن این بود که زود متوقف می شد زیرا پیکان های ارابه در سواران و اسب ها فرو میرفت و سوار و اسب را، در مقابل ارابه نگاه می داشت و در نتیجه یک مانع بزرک در سر راه ارابه بوجود می آمد و نمی گذاشت که پیشرفت نماید.
آنوقت رانندگان ارابه مجبور بودند که ارابه را با حرکت قهقرائی از مانع دور کنند تا اینکه پیکان ها از بدن سواران و لاشه اسبها خارج شود و از آن پس ارابه می توانست مرتبه ای دیگر حمله ور گردد.
هنگامی که متوقف می شد سواران من می توانستند از طرفین باسبها حمله ور شوند و چهارپایان را بقتل برسانند و ارابه را از حرکت بیندازند. ولی از کار انداختن ارابه مستلزم این بود که ما عده ای از سواران خود را فدا کنیم تا بتوانیم ارابه را متوقف نمائیم و آنگاه اسب های ارابه را بهلاکت برسانیم و من نمی خواستم سواران خود را برای جنگی که نتیجه آن ممکن بود برای من منفی باشد فدا کنم.
در جناح چپ ما، سوارانم هنگامی که بقشون خصم حمله می کردند مواجه با تیرباران دشمن شدند و طوری تیر، بر سواران من باریدن گرفت که عده ای از سواران و اسبها را
نابود کرد. آزمایشی که از آن حمله تحصیل کردم نشان داد که خصم قوی است و خود را برای دفاع آماده کرده و اگر مستقیم، بدشمن حمله ور شوم ممکنست قشونم نابود شود و لذا تصمیم گرفتم که قشون خصم را دور بزنم.
من برای دور زدن قشون خصم، یک راه پیمائی طولانی را بسوی شمال ضروری دانستم تا این که خصم تصور نماید که من از حمله ببغداد منصرف گردیده، مراجعت کرده ام. بسرداران خود گفتم بسربازان اطلاع بدهید که خویش را برای یک راه پیمائی طولانی، که روزوشب ادامه خواهد یافت آماده نمایند. من نحوه این راه پیمائی را گفته ام و تکرارش ضروری نیست.
ساعت حرکت را نیمه شب قرار دادم و در آن ساعت، طلایه من تماس خود را با خصم قطع کرد و قشون من براه افتاد و برای رعایت احتیاط از شط دجله فاصله گرفتم زیرا اگر در ساحل دجله حرکت میکردم خصم پیوسته قشون مرا میدید. پنج شبانه روز بدون انقطاع راه پیمودیم تا این که بدیوار (بخت النصر) رسیدیم و در سنوات بعد که من به شام (سوریه امروز- مترجم) رفتم و با عده ای از علماء از جمله با چند تن از کشیش های (نستوری) که زبان یونانی می دانستند صحبت
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 172
کردم راجع بدیوار بخت النصر چیزها شنیدم.
(توضیح- نستوری فرقه ایست از دین مسیحی و پیروان آن فرقه (نستوریوس) را که اهل سوریه بود و در سال 420 میلادی اسقف قسطنطنیه (استانبول کنونی) شد پیشوای خود میدانند و بحث مربوط بماهیت عقیده نستوری ها مفصل و خارج از موضوع سرگذشت تیمور لنک است و همین قدر به اختصار می گوئیم که نستوری ها برای حضرت مسیح قائل بدو شخصیت هستند یکی
شخصیت بشری و دیگری شخصیت خدائی در صورتیکه کاتولیک ها می گویند که حضرت مسیح فقط یک شخصیت دارد و آن هم شخصیت مافوق بشری یا خدائی است و او را پسر خدا میدانند- مترجم)
قبل از این که بگویم که کشیش های نستوری بمن چه گفتند باید بنویسم که دیوار بخت النصر، عبارتست از دیواری که (بخت النصر) پادشاه معروف بین دجله و فرات ساخت. یک سر این دیوار در طرف مشرق وصل می شود به شط دجله و سر دیگرش در طرف مغرب وصل به شط فرات می گردد لذا این دیوار کشور بین النهرین را از شمال جدا می نماید و منظور بخت النصر از ساختن دیوار این بود که قبایل شمال بین النهرین که در کوهها زندگی میکردند نتوانند کشور بین النهرین را مورد حمله قرار بدهند.
وقتی من بشام رفتم و با کشیشهای (نستوری) صحبت کردم آنها که زبان یونانی را میدانستند و تواریخ یونان را خوانده بودند بمن گفتند که در قدیم دیوار بخت النصر را باسم دیوار (بابل) میخواندند. در بین النهرین کشوری بود موسوم به (بابل) و پایتخت آن کشور هم (بابل) نامداشت و شهر (بابل) کنار شط (فرات) بود نه مثل بغداد که کنار شط (دجله) است.
کیشیش های نستوری بمن گفتند که در تورایخ یونان خوانده اند که ایران پادشاهی داشت باسم سیروس (که من نمی دانم او کیست زیرا نامش نه در شاهنامه فردوسی میباشد نه در هیچ یک از تواریخ فارسی) و سیروس بطوری که در تواریخ یونان نوشته شده به (بابل) حمله ور شد و از دیوار بابل گذشت و پایتخت کشور بابل را گرفت و یهودیان را که در آن شهر اسیر بودند آزاد کرد.
برطبق آنچه
کشیش های نستوری برای من در (شام) بیان کردند یک مورخ یونانی باسم هرودوس (هرودوت- مارسل بریون) در کتاب خود نوشته که (سیروس) برای این که از دیوار (بابل) بگذرد آب رودخانه فرات را که بشهر (بابل) میرفت برگردانید (همان کار که من میخواستم در اصفهان بکنم و آب رودخانه زاینده را برگردانم) و بعد از اینکه آب رودخانه (فرات) برگردانیده شد (سیروس) از مجرای آن رودخانه از دیوار (بابل) گذشت و آن شهر را تسخیر کرد. لیکن کشیش های نستوری اظهار داشتند که (هرودوس) یونانی که مورخ بوده اشتباه کرده و دیوار بابل یعنی دیوار بخت النصر را که بین شطوط دجله و فرات ساخته شده با دیوار شهر (بابل) اشتباه نموده و برای این که بتواند نشان بدهد که (سیروس) چگونه از دیوار (بابل) گذشت، نوشت که (سیروس) شط فرات را برگردانید و از مجرای خشک آن شط وارد (بابل) شد.
 
این موضوع بنابر گفته کشیش های (نستوری) صحت ندارد چون در بالای (بابل) منطقه ای نبود و نیست که (سیروس) بتواند شط فرات را برگرداند و از مجرای خشک آن شط وارد بابل شود بلکه (سیروس) از دیوار بخت النصر که در قدیم موسوم بوده به دیوار (بابل) عبور نمود و خود را به پایتخت کشور (بابل) رسانید و آن را تصرف کرد و شط (فرات) از کنار (بابل) میگذشته نه از
 
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 173
 
وسط شهر تا بتوان از مجرای خشک آن وارد شهر گردید.
(توضیح- تیمور لنگ در پانصد و پنج سال قبل از این کشور سوریه را اشغال کرد و با عده ای از دانشمندان آن کشور از جمله کشیش های نستوری مذاکره نمود و و خبری را نقل
می کند که برای ما ایرانیان تازگی دارد و مترجم بیمقدار این سرگذشت تا امروز این موضوع را نشنیده بودم و من هم مثل دیگران خوانده بودم که سیروس (کورش) پادشاه مصلح و آزادی خواه ایران آب شط فرات را برگردانید و از مجرای خشک آن شط وارد بابل شد در این که (بخت النصر) که نام اصلی او (نبوخد نصر) است دیواری بین دو شط دجله و فرات ساخت، تردیدی وجود ندارد و در اینکه دیوار مزبور باسم (دیوار بخت النصر) یا (دیوار بابل) خوانده می شد باز تردیدی نداریم و اینک بر مورخین و اهل تحقیق است که این موضوع را روشن کنند چون از نظر تاریخی اهمیت دارد و ممکن است یک اشتباه بزرگ تاریخی اصلاح شود- مترجم)
وقتی من به دیوار بابل رسیدم آن دیوار، ویران شده بود معهذا قسمت هائی از دیوار مزبور هنوز پابرجا بنظر میرسید و از عبور یک قشون (در آن قسمت ها) ممانعت میکرد در آنجا راه پیمائی را متوقف کردم و دستور دادم که برای عبور قشون من از شط دجله و ورود به دشت بین النهرین پل بسازند. در بین النهرین پل را روی مشک های بزرگ، از پوست گاو میسازند. بدین ترتیب که مشک- های بزرگ را که از پوست گاو دوخته می شود بوسیله فوتک پر از باد می کنند و در شط قرار میدهند و روی آنها تخته میندازند و یک پل بوجود می آید. این گونه پل ها را می توان باسرعت بوجود آورد ولی اگر مشک ها سوراخ شود یا باد آن بدررود، پل غرق خواهد شد. لذا برای حصول اطمینان باید پل را روی قایق های چوبی که مجوف است ساخت.
سربازان من، بزودی مقداری قایق
را از اطراف بدست آوردند و روی آنها الوار انداختند و یک پل بوجود آمد و سواران من در حالی که دهانه اسب ها را گرفته بودند از پل گذشتند. بعد از عبور از پل، امر کردم که این پل را ویران کنند تا اثر عبور ما در آنجا باقی نماند و سپس باسرعت زیاد راه جنوب را پیش گرفتم. طوری سرعت حرکت قشون من زیاد بود که من یقین داشتم هیچکس نمیتواند از من بگذرد و خبر رسیدن مرا باطلاع فرمانده قشون بغداد برساند. فقط ممکن بود بوسیله کبوتر قاصد خبر حرکت مرا به بغداد بدهند لیکن من در راه برج های کبوتر- خان ندیدم.
من از این جهت باسرعت بسوی بغداد میرفتم تا این که امیر آن شهر را غافل گیر نمایم.
من میدانستم که قشون امیر بغداد در ساحل شرقی دجله قرار گرفته و اگر من بتوانم خود را طوری به بغداد برسانم که وی غافلگیر شود فرصت نخواهد داشت که قشون خود را بساحل غربی منتقل نماید و جلوی مرا بگیرد. انتقال یکصدوبیست هزار سرباز، با ارابه ها و منجنق ها و وسایل دیگر از ساحل شرقی دجله بساحل غربی مدتی وقت میخواهد و تا امیر بغداد قشون خود را بساحل غربی منتقل کند من (بغداد) را مسخر کرده ام و پس از تصرف بغداد کلید بین النهرین بدست من خواهد افتاد و از آن پس از خصومت امیر بغداد بیم نخواهم داشت ولو قشون او از بین نرفته باشد.
اگر لزوم دسترسی بآب نمود من از بیابان های مرکزی بین النهرین عبور میکردم تا این که مردم قشون مرا ببینند. ولی اجبار داشتم از منطقه ای عبور کنم که نزدیک دجله باشد و یک قشون
آنهم قشونی که سوار اسب است نمیتواند دور از منبع آب راه پیمائی کند زیرا اگر سربازان از بی
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 174
آبی تلف نشوند، اسب ها از تشنگی خواهند مرد. در پنج فرسنگی بغداد توقف کردم تا این که سربازان و اسبها قدری رفع خستگی کنند. من امیدوار بودم که امیر بغداد را غافل گیر کرده باشم معهذا احتمال جنگ با قشون او را در ساحل غربی دجله، از نظر دور نمیداشتم. این بود که گفتم سربازان و اسب ها قدری استراحت کنند که اگر جنگ درگرفت، بتوانند پیکار نمایند.
در حالیکه سربازها خوابیده بودند. طلایه خبر داد که از ساحل شرقی دجله قشون به ساحل غربی منتقل می شود و من امر کردم که سربازان را بیدار کنند و براه بیفتیم تا اینکه قبل از انتقال تمام قشون امیر بغداد به ساحل غربی، با آن قشون بجنگیم. اگر درنگ میکردم و تمام قشون بغداد از ساحل شرقی دجله بساحل غربی منتقل میگردید نمیتوانستم وارد بغداد شوم. لذا بدون تأخیر مبادرت بحمله نمودم و به افسران خود گفتم دستور جنگ عبارت است از محو دشمن و تصرف بغداد ولی شهر نباید مورد یغما قرار بگیرد مگر بعد از این که دستور چپاول از طرف من صادر شود و پس از این که دستور غارت صادر گردید چهار نوع دکان باید از یغما مصون باشد اول جواهر سازی دوم شمشیر و خنجرسازی سوم دکان هائی که در آنها ابریشم تابیده میشود یا پارچه های ابریشمین میبافند و چهارم سراجی.
من شنیده بودم که بهترین جواهرسازان ممالک ایران در بغداد هستند و شمشیرسازان آن شهر از بهترین تیغ سازان جهان میباشند و پارچه های ابریشمی که در آنجا بافته
میشود زیبا است و سراجی بغداد را هیچ شهر ندارد و چون در همه عمر حامی صنعتگران بوده ام نخواسته ام که صنعتگران آن شهر بر اثر یغما آسیب ببینند. طوری فشار سواران من شدید بود که نیروئی که امیر بغداد بساحل غربی دجله منتقل کرد در ظرف مدتی کمتر از یکساعت نابود شد و راه بغداد بروی ما بازگردید. من قسمتی از نیروی خود را در ساحل دجله گذاشتم تا اگر باز امیر بغداد نیروی خود را از ساحل شرقی بساحل غربی منتقل نماید جلوی آنرا بگیرند و با بقیه نیرو راه شهر را پیش گرفتم و هنگامیکه بسوی شهر میرفتم محفوظات خود را راجع ببغداد که در کتاب (ابن رسته) و (ابن فقیه) و (مسعودی) و (مقدسی) و (ادریسی) و سایر مورخین خوانده بودم بخاطر آوردم و متذکر شدم که در آن روز که من قدم بشهر بغداد میگذاشتم ششصد و چهل و یکسال از بنای آن شهر بدست (المنصور) خلیفه عباسی میگذشت.
شهر بغداد روزی که من وارد شهر شدم حصار نداشت ولی در گذشته دارای حصار بود و (هلاکو) از فرزندان (چنگیز) در سال 656 (هجری قمری- نویسنده) حصار بغداد را ویران کرد و آخرین خلیفه عباسی را کشت. من میدانستم که نام اول بغداد شهر (مدور) بود یعنی شهری که مانند دایره است و آن شهر را المنصور خلیفه عباسی در سال 145 هجری قمری ساخت و آن شهر دارای چهار دروازه بود به اسامی دروازه بصره- دروازه کوفه- دروازه شام- دروازه خراسان.
بعد از المنصور شهر (مدور) توسعه یافت و موسوم به بغداد گردید و گورستان شهر را در طرف مغرب قرار دادند
و قبرستان در موضعی قرار گرفت که شط دجله از دو طرف آنرا احاطه می نمود و ایرانیان گورستان مزبور را (کاظمین) خواندند برای این که دو تن از سلاله حسین بن علی (علیه السلام- مترجم) به اسم (کاظم) در آنجا مدفون هستند.
(بغداد) را شهر قصرها میخوانند و من تا روزی که شهر بغداد را ندیده بودم نمیتوانستم شهر قصرها را در نظر مجسم نمایم. وقتی وارد بغداد شدم و بر یک بلندی قرار گرفتم دیدم تا چشم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 175
کار میکند در دو طرف دجله، قصر وجود دارد و قصرهای مزبور در دوره خلافت عباسیان ساخته شده و بغداد در دوره خلافت عباسیان مدت پانصد و یازده سال پایتخت کشورهای اسلامی بود.
(توضیح- تیمور لنگ اشتباه میکند و در دوره خلافت عباسیان، مدتی شهر سامره پایتخت خلفای عباسی بود لیکن این اشتباه را باید بر (تیمور لنگ) بخشید- مارسل بریون).
هر والی از هر حکومت که مراجعت میکرد در بغداد یک قصر میساخت و قصر مزبور به فرزندانش میرسید و آنقدر در بغداد در دو طرف دجله قصر ساخته شد تا اینکه قصور بغداد به خرابه های شهر مدائن رسید و بین خرابه های مدائن و بغداد هفت فرسنگ فاصله است و قسمتی از مصالح ساختمان که در قصور بغداد بکار رفت از خرابه های مدائن بدست می آمد من آن خرابه ها را دیده ام و آثار عمارات قدیمی شهر بغداد تا امروز هست.
هریک از قصرهای بغداد بیک رنگ است و در طلوع آفتاب یا هنگام غروب وقتی از بالای یک بلندی منظره قصور شهر از نظر میگذرد شبیه به جواهر رنگارنگ جلوه مینماید. در بعضی از قصرها سنگهای مرمر سفید
یا گلی رنگ بکار رفته و آن سنگها از عراق عجم و فارس و کرمان و یزد به بین النهرین آورده و در عمارات توانگران کار گذاشته اند.
پس از این که وارد بغداد شدم، بسربازان گفتم که استراحت نمایند. من میدانستم که یک قشون در ساحل شرقی دجله وجود دارد و ممکن است که بین ما و آن قشون جنگی سخت در بگیرد و سربازان من که بر اثر راه پیمائی طولانی خسته شده اند باید استراحت نمایند تا بتوانند جلوی آن قشون را بگیرند. من نمیگذاشتم که قشون امیر بغداد از ساحل شرقی خود را بساحل غربی دجله برساند ولی ممکن بود که آن مرد هم مبادرت بکاری چون کار من بکند و در طول دجله بالا برود یا راه پائین را پیش بگیرد و پس از اینکه خود را از من دور دید قشون را از ساحل شرقی بساحل غربی منتقل نماید و آنگاه بمن در بغداد حمله ور شود. این بود که ضروری میدانستم سربازانم استراحت کنند که اگر جنگ دیگری درگرفت بتواند خصم را دور نمایند.
گفتم که من قسمتی از سربازان خود را کنار دجله گماشتم تا نگذارند امیر بغداد از دجله عبور نماید و خود را بساحل غربی برساند فرماندهی آن دسته از قشون مرا مردی باسم (قره گوز) بر عهده داشت و او مردی بود کوتاه قد و چهار شانه و در آغاز چون یک سرباز عادی وارد خدمت من شد و من چون در جنگها برشادت او پی بردم بر رتبه اش افزودم. (قره گوز) که موفقیت و ثروت خود خود را مرهون من بود نسبت بمن خیلی ابراز وفاداری میکرد و میدانستم حاضر است که
هر لحظه که من بگویم جانش را فدای من کند. من در بغداد بودم که از طرف (قره گوز) بمن خبر رسید که بین نیروی او و سواران خصم یک جنگ سخت درگرفته و بمن توصیه میکرد که مواظب او باشم و اگر بتوانم باو کمک کنم.
(قره گوز) و سوارانش در مغرب دجله بودند و قشون امیر بغداد در مشرق رودخانه و معلوم شد که امیر بغداد توانسته سواران خود را از آب بگذراند و بساحل غربی دجله برسد چون امیر بغداد سواران خود را از آب گذرانید و وارد ساحل غربی شد بعید نبود که همان موقع پل سازی را را شروع کرده باشد تا اینکه تمام قشون خود را از دجله بگذراند من میدانستم که امیر بغداد پانزده هزار سوار دارد و لابد آنها را در طول رودخانه بالا برده و در موضعی که بچشم قره گوز نرسیده سواران را از رودخانه گذرانده است. من دریافتم که آب دجله زیاد است و امیر بغداد
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 176
نمیتوانسته سواران خود را از آب بگذراند و اگر آن کار امکان میداشت من سوارانم را از دجله میگذرانیدم و مجبور نمیشدم که پل بسازم.
اسب با اینکه شناگر است نمیتواند از آب های زیاد و سریع عبور کند و آب او را خواهد برد بعد بخود گفتم که امیر بغداد با همان وسیله از دجله گذشته که من گذشته ام یعنی پل ساخته و و سوارانش را از روی آن گذرانیده و اینک که سوارانش بما حمله می کنند پیادگانش مشغول عبور از پل هستند تا آنان نیز بما حمله نمایند.
پس از اینکه وارد بغداد شدم برای احتیاط عده ای کثیر از خویشاوندان
امیر بغداد و اقربای افسران او را اسیر و محبوس کردم تا این که بعنوان گروگان داشته باشم و قبل از این که برای کمک قره گوز براه بیفتم برایش پیغام فرستادم که به امیر بغداد اطلاع بدهد که هرگاه حمله را موقف ننماید تمام خویشاوندان او و افسرانش را خواهم کشت. بعد از آن پیام سفید مهره را بصدا درآوردند تا سربازان از خواب بیدار شوند و بجنگ برویم در بین اسیران دو پسر و سه دختر خود امیر بغداد بودند و پسران و دختران افسران وی یافت می شدند و اگر امیر بغداد بحمله ادامه میداد من تمام آنها را مقابل چشم وی و افسرانش بقتل میرسانیدم وقتی امیر بغداد شنید که هرگاه حمله اش ادامه داشته باشد من تمام خویشاوندان وی را خواهم کشت سست شد و افسرانش نیز سست گردیدند و امیر بغداد نماینده ای نزد قره گوز فرستاد که راجع بصلح مذاکره نمایند من مذاکره مربوط بصلح را به قره گوز واگذاشتم و خود مواظب شهر شدم زیرا بعید نبود که مذاکره مربوط بصلح دامی باشد برای فریب دادن ما و حمله ناگهانی از یک جهت دیگر به شهر.
اما در عین این که مواظب شهر بودم و دقت داشتم که غافلگیر نشویم میدانستم که خصم را نباید طوری ناامید کرد که از فرط یأس دست از همه چیز حتی فرزندان خود بکشد و مبادرت بحمله نماید. من بوسیله قره گوز به امیر بغداد گفتم برای اینکه صلح برقرار شود وی میباید سربازان خود را مرخص و متفرق نماید و پس از اینکه سربازانش متفرق گردیدند و من یقین حاصل نمودم که وی دیگر ارتش ندارد گروگان ها را آزاد خواهم
کرد که بوی و افسرانش ملحق گردند و آنگاه راجع به سایر شرائط صلح که جنبه مالی دارد صحبت خواهیم نمود.
امیر بغداد پیغام فرستاد من حاضرم ارتش خود را مرخص و متفرق کنم مشروط بر اینکه بدانم مال و جان سکنه بغداد مصون خواهد ماند من جواب دادم اگر تو و سکنه بغداد حاضر باشید بمن باج بدهید نه فقط مال و جان سکنه بغداد مصون خواهد بود بلکه من از این شهر میروم و تو همچنان امیر بغداد خواهی بود و سلطنت خویش را حفظ خواهی نمود. امیر بغداد پرسید آیا ممکن است بدانم خراجی که از من و سکنه شهر میخواهی چقدر است گفتم من از شما، باج عادله دریافت میکنم و فقط بدریافت نیمی از موجودی زروسیم شما اکتفا مینمایم و نیمی دیگر از موجودی زروسیم مال خودتان و چشم بجواهر این شهر ندوخته ام و هرکس هرقدر جواهر دارد از خود او باشد.
من میدانستم که تقویم موجودی زروسیم امیر بغداد و سکنه شهر مشکل است وقتی مردم بدانند که باید نیمی از موجودی زروسیم خود را بابت خراج بدهند دارائی خویش را پنهان مینمایند و باید با قهر و شکنجه آنها را وادار کرد که بگویند زروسیم را در کجا پنهان کرده اند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 177
این بود که بشرط کلی اکتفا کردم تا بعد وارد جزئیات شوم. امیر بغداد پرسید بعد از اینکه باج را گرفتی چه خواهی کرد؟ گفتم پس از اینکه باج را گرفتم سلطنت بغداد را بتو وامیگذارم و از این شهر میروم امیر پرسید ضامن اجرای این تعهد چیست و اگر تو بتعهد خود عمل نکردی و
من ارتش خود را مرخص نمودم چه میتوانم بکنم گفتم من به قرآن که نزد من محترم ترین و مقدس ترین چیزها است و آنرا در سینه دارم سوگند یاد می نمایم که اگر تو ارتش خود را متفرق و مرخص کنی گروگانها را آزاد نمایم و هرگاه تو و سکنه بغداد نیمی از زروسیم خود را بمن بدهید من از غارت این شهر منصرف می شوم و با قشون خود از اینجا میروم و سلطنت بغداد را بتو وامیگذارم.
ای که سرگذشت مرا می خوانی بدان که یکی از واجبات سلطنت اینست که وقتی یک سلطان مقهور امان خواست و حاضر شد باج بدهد باید سلطنتش را بخود او واگذار کرد بخصوص در کشورهائیکه خانواده سلطنتی سوابق عتیق دارد. چون اگر یک پادشاه فاتح حاضر نشود بیک سلطان مقهور که موافقت می نماید باج بپردازد، امان بدهد برای خود اشکالات بزرگ تولید خواهد کرد و یکی از اشکالات مزبور این است که باید پیوسته در کشوری که پادشاهش مقهور گردیده یک قشون بزرگ نگاه دارد و هزینه آن قشون را از خزانه خود بپردازد زیرا اگر همواره یک قشون بزرگ نگاه ندارد سلطان مقهور با مردمی که نسبت باو وفادار هستند خواهند شورید. اشکال دیگر اینست که در هر کشور آئین و رسمی مخصوص حکمفرماست و سلطان فاتح اگر به سلطان مقهور امان ندهد باید رسم و آئین خود را بر کشور مقهور تحمیل نماید و این هم کاری است دشوار و ایجاد زحمات زیاد میکند چون رسم و آئین سکنه یک کشور را در ظرف یکصد سال هم نمیتوان از بین برد تا چه رسد باینکه بخواهند در ظرف
چند هفته یا چند ماه از بین ببرند.
یک سلطان فاتح از کشور مقهور غیر از باج چیز دیگر نمیخواهد و چه بهتر آنکه آن باج را خود سلطان مغلوب بپردازد نه اینکه پادشاه فاتح با قشون خود بزور از مردم بگیرد. اگر یک پادشاه فاتح به پادشاه مغلوب امان بدهد و موافقت نماید که وی هم چنان پادشاه باشد تمام مزایای تصرف یک کشور را بدست خواهد آورد بدون آنکه مضار آن را تحمل نماید و در جهان وی را بعنوان تاج بخش خواهند شناخت و پادشاه مغلوب از وی ممنون خواهد شد و اعقاب او هم از پادشاه فاتح ممنون خواهند گردید. بخصوص هنگامی که پادشاه مغلوب یک مرد بالیاقت است باید باو امان داد و وی را بر سلطنت ابقا کرد تا اینکه درصدد شورش برنیاید.
من امیر بغداد را مردی لایق تشخیص داده بودم و صلاح را در آن میدانستم که وی را بر سلطنت ابقا کنم و بعد از دریافت باج از بغداد بروم و راه فارس را پیش بگیرم و سزای سلطان فارس را که بمن ناسزا گفته بود در دستش بگذارم. امیر بغداد قشون خود را که قسمتی از آنان از عشایر شمال بین النهرین بودند مرخص نمود و عشایر مزبور بوطن خود بازگشتند.
من پس از این که دانستم امیر بغداد دیگر قشون ندارد گروگان ها را آزاد نمودم و دو پسر و سه دختر امیر بغداد به پدر پیوستند و گروگان های دیگر نیز بافسران امیر بغداد ملحق شدند و آنوقت نوبت پرداخت باج رسید. من چهار صنعت جواهرفروش- شمشیرساز- ابریشم باف- سراج را از پرداخت باج معاف کردم و بامیر بغداد که تا آنموقع
بالمواجهه وی را ندیده بودم گفتم که نیمی از زروسیم سکنه بغداد را از آنها بگیرد و بمن بدهد و در آغاز هم خود او نیمی از زروسیم خزانه اش را
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 178
بمن بپردازد.
من از این جهت خود امیر بغداد را مامور دریافت باج از مردم کردم که میدانستم او همه را می شناسد و میداند که میزان ثروت هرکس چه اندازه است. ولی من و افسرانم سکنه بغداد را نمیشناختیم و از میزان دارائی آنها اطلاع نداشتیم. در هر شهر کسانی هستند که یک جو سیم و زر ندارند و من از آنها چیزی نمیخواستم. شاید در بغداد کسانی بودند که باغ و طاحونه و زورق داشتند اما در کیسه آنها سیم وزر یافت نمی شد. باز من از آنها چیزی نمیخواستم زیرا نه میخواستم باغبانی کنم نه طاحونه داری. خزانه امیر بغداد دارای دستک و طومار بود و موجودی خزانه را نمیتوانستند پنهان نمایند و امیر بغداد باصداقت نیمی از زروسیم خزانه را بمن پرداخت.
ولی موجودی زروسیم سکنه محلی بطوریکه گفتم معلوم نبود. و بطور حتم مردم بغداد دارائی خود را پنهان میکردند تا اینکه مجبور نباشند نیمی از زروسیم خود را بدهند و من مجبور میشدم که سربازان خود را مأمور شکنجه آنها نمایم تا اینکه بگویند چقدر طلا و نقره دارند و زروسیم آنها در کجاست. آن کار علاوه بر اینکه مدتی طول میکشید ممکن بود که نتیجه مطلوب هم ندهد و کسانی شکنجه را تحمل نمایند ولی محل پنهان کردن زروسیم خود را بروز ندهند. لذا پیشنهاد امیر بغداد را مشعر بر این که خود او، میزانی برای پرداخت زروسیم مردم تعیین نماید پذیرفتم چون
متوجه شدم راهی که او نشان میدهد سهل تر است و بهتر به نتیجه میرسد. من در عمر خود شهرهای بسیار را با خاک یکسان کردم و طوری آن بلاد را ویران نمودم که میدانم تا جهان باقی است آباد نخواهد شد. من در عمر خود کرورها از سکنه بلاد مغلوب را از دم تیغ گذرانیدم و از کله های مقتولین منارها ساختم. وقتی فرمان قتل عام را در یک شهر صادر میکردم تمام کوچه ها و بازارهای شهر از خون مقتولین ارغوانی میشد ولی وقتی مردم یک شهر بدون مقاومت امان میخواستند آنها را نمی آزردم بخصوص اگر متدین بدین اسلام بودند.
مردی چون من که شرق و غرب جهان، از بیم تیغ او میگریزد باید در موقع لزوم نظر بلند باشد و از جزئیات صرفنظر کند تا بتواند نتایج بهتر بگیرد. ممکن بود که من شش ماه یا یکسال خود را در بغداد معطل کنم تا اینکه یکایک سکنه شهر مورد تحقیق و شکنجه قرار بگیرند و موجودی زروسیم خود را بروز بدهند ولی از یک نتیجه بزرگ که تصرف خزینه سلطان فارس بود باز میماندم و من میخواستم که در همان سال یا لااقل در بهار سال بعد، خود را بفارس برسانم و به شاه منصور مظفری پادشاه فارس نشان بدهم که بمن نمی توان دشنام داد.
یکروز از طرف امیر بغداد بمن اطلاع داده شد که کار دریافت خراج از سکنه شهر خاتمه یافت و دیگر کسی وجود ندارد که بتوان از او زروسیم گرفت. در آن روز معلوم شد که پانصد و پنجاه هزار مثقال زر و دو کرور و دویست هزار مثقال سیم از طرف امیر
بغداد بما تحویل داده شده است. قسمتی از زروسیم مسکوک بود و قسمتی دیگر وسایل زینت و ظروف و چون غذا خوردن در ظروف طلا و نقره حرام است من امر کردم که تمام ظروف نقره و طلا را ذوب کنند و سکه بزنند.
(توضیح- خراجی که تیمور لنگ از بغداد گرفت باتوجه باین که در قدیم طلا مثل امروز فراوان نبود زیاد بنظر میرسید ولی اگر بجای پانصد و پنجاه هزار مثقال زر بگوئیم پانصد و پنجاه
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 179
هزار دینار متوجه می شویم که خراج مزبور خیلی زیاد نبوده و سکه های طلای یک دیناری در قدیم یک مثقال وزن داشته است- مترجم) بعد از اینکه از امر دریافت باج فارغ شدیم، من عزم کردم که از بغداد بروم و امیر بغداد از من دعوت کرد تا در ضیافتی که میدهد شرکت نمایم.
من دعوتش را پذیرفتم و با عده ای از ملازمان خود از جمله (قره گوز) بضیافت امیر بغداد رفتم و بعد از اینکه طعام خورده شد عده ای از کنیزان زیبای عرب وارد مجلس شدند و بآهنک رباب و عود و چنگ، شروع برقصیدن کردند.
من بامیر بغداد گفتم آیا این زن ها را برای خوشگذرانی خود باین مجلس فراخوانده ای یا برای خوشگذرانی من. امیر بغداد گفت من آنها را فراخواندم تا بتو خوش بگذرد و هریک از از آنها را هم که بخواهی از آن تو است. گفتم من هیچیک از آنها را نمیخواهم و بآنها بگو که از این محفل بروند چون من میل بدیدار رقاصان و شنیدن صدای عود و رباب و چنک ندارم.
امیر بغداد حیرت کرد و گفت ای امیر تیمور بزرگ آیا تو
از شنیدن نغمه های دلپذیر نفرت داری و نمیخواهی کنیزان زیبارو را ببینی و از رقص آنها لذت ببری؟ گفتم نه من توبه کرده ام که هرگز خویش را با لهوولعب مشغول نکنم و از روزی که توبه نمودم تا امروز، به عهد خود استوار بودم و توبه ام را نخواهم شکست و امیدوارم تا روزی که زنده هستم توبه خود را نشکنم.
امیر بغداد دستور داد که کنیزان رقاص از آن محفل بروند و بعد از ساعتی من هم خواستم بروم.
هنگام رفتن، یک طبق که از طلا ساخته شده بود به مجلس آوردند و من دیدم که مقداری جواهر در آن است.
امیر بغداد گفت که که من این جواهر را برسم یادگار بتو پیشکش میکنم و امیدوارم که آن را از من بپذیری و این جواهری است که من از خزانه خود برداشته ام. من جواهر را پذیرفتم ولی طبق طلا را قبول نکردم و امیر بغداد با خوشدلی از من جدا شد و بمن گفت هر موقع تو بسمت میهمان ببغداد بیائی ما مقدم تو را گرامی خواهیم داشت. چون سربازان من در شهر بغداد مبادرت به غارت نکرده بودند من مقداری از زروسیم را که از بغدادیان گرفته بودم بین افسران و سربازان خود تقسیم کردم. در فصل پائیز از بغداد مراجعت نمودم و روزی که از آن شهر برمیگشتم امیر بغداد و پسرانش و عده ای از وجوه شهر تا پنج فرسنگ مرا بدرقه کردند. من میخواستم خود را بفارس برسانم و برای وصول بآنجا میباید بکرمانشاه برسم. (کلمه کرمانشاه، قلب کلمه (کرمیسین) یا (قره میسین) است و در قدیم کرمانشاه را کرمیسین میخواندند و ما برای این که
در نظر خوانندگان ثقیل نیاید کرمانشاه می نویسیم- مترجم)
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 180 فصل هیجدهم عبور از گردنه پاتاق و رسیدن بفارس
هنگامی که بسوی کرمانشاه میرفتم، وارد گردنه ای موسوم به (پاتاق) شدم و در آنجا طلایه ام خبر داد که عده ای کثیر سوار و پیاده اطراف گردنه هستند و ممکن است سر خصومت داشته باشند.
من به طلایه دستور دادم که تحقیق نماید آنها که هستند و برای چه در آنجا مستقر شده اند. طلایه جواب داد آنها عده ای از عشایر کشور کرمانشاه هستند و میگویند اطلاع دارند که امیر تیمور با بارهای زروسیم از بغداد مراجعت کرده و اظهار میدارند اگر میخواهد جان بسلامت ببرد زرو سیمی را که از بغداد آورده بدهد و از اینجا بگذرد.
زروسیمی که من از بغداد آورده بودم زیاد نبود و شهرت آن بیش از خود طلا و نقره اهمیت داشت. ولی اگر فقط یک مثقال طلا و نقره می آوردم باز رضایت نمیدادم عشایر کرمانشاه از من بگیرند تا بگذارند من از آن گردنه عبور نمایم.
گردنه (پاتاق) بطوری که من دیدم مکانی است که اگر اطرافش را بگیرند یک قشون، نمیتواند از آن عبور کند مگر با تحمل تلفات سنگین. چون علاوه بر این که می توان از دو طرف آن قشون را به تیر بست وضع گردنه طوریست که می توان روی قشونی که از آنجا عبور میکند سنک بارید و کافی است که عده ای در دو طرف گردنه قرار بگیرند و سنگها را از کوه جدا کنند و بر فرق سربازان سوار یا پیاده که از گردنه عبور می نمایند ببارند و همه یا عده کثیری از آنها را بقتل برسانند این بود که من دستور مراجعت دادم ولی عقب دار قشون من اطلاع
دادم که مبداء گردنه هم که ما از آنجا گذشته بودیم از طرف عشایر اشغال شده است.
در میدان جنگ وقتی چاره منحصربفرد شد درنگ نباید کرد بلکه باید باستقبال مرگ رفت. مرد ترسو هزار بار میمیرد و مرد دلیر فقط یکبار کشته میشود و در زندگی هرکس مرگ یک واقعه حتمی است و حتمی پیغمبران که بندگان خاص خدا هستند میمیرند تا چه رسد بما که بندگان عادی خدا هستیم.
من از روزی که به عقل رسیدم، در میدان جنگ هرگز مآل اندیشی را از دست ندادم ولی وقتی مشاهده کردم که چاره منحصر بفرد است به پیشواز مرگ رفتم. در آنروز هم خود را برای مرگ آماده نمودم و باسرعت خفتان پوشیدم و خود بر سر نهادم و به غلام خود گفتم دو شمشیر سبک و پهن مرا که از بهترین شمشیرهای آبداده (چاچ) است بیآورد (چاچ- شهری
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 181
بود در ماوراء النهر که امروز موسوم است به تاشکند- مترجم)
آن قسمت از سواران را که خفتان و خود داشتند دو قسمت کردم و قسمتی را مأمور نمودم که در مبداء گردنه که ما از آنجا گذشته بودیم با عشایر بجنگند. من آنها را جلودار قشون کردم و گفتم چون روئین تن هستند جلو بروند و راه را بگشایند و سواران دیگر در در قفای آنها بگذرند خود من هم فرماندهی دسته ای از سواران روئین تن را که میباید به مخرج گردنه حمله ور شوند بر عهده گرفتم و اندرز دادم که اگر کشته شوم (قره گوز) بجای من فرماندهی سواران را بر عهده بگیرد و قشون را از گردنه پاتاق بگذراند بین دو دسته
از قشون که یکی میباید به مبداء گردنه حمله ور شود و دیگری به مخرج آن رابطه دائمی برقرار نمودم که در صورت ضرورت هر دسته از دسته دیگر کمک بگیرد و گفتم که همینکه یکی از دو دسته راه را گشود به دسته دیگر خبر بدهد که دست از جنگ بکشد و از آن راه بگذرد چون منظور من این بود که راه گشوده شود و قشون من از آن عبور نماید و من نمیخواستم سواران خود را در جنگ با عشایر کرمانشاه بکشتن بدهم.
وقتی سواران روئین تن خفتان دربر کردند و مغفر بر سر نهادند فرماندهی آن دسته از سواران را که می باید بمخرج گردنه (بسوی عراق عجم) حمله ور شوند بر عهده گرفتم و بحرکت درآمدیم. بسواران خود گفته بودم که باید باسرعت از آن گردنه گذشت تا اینکه بعد از خروج از آنجا بتوانیم گردنه را دور بزنیم و کسانی را که در ارتفاعات هستند دور کنیم و راه را برای عبور قشون بگشائیم. وقتی دیدم که عده ای از سواران عشایر در مخرج گردنه حضور دارند و میخواهند از عبور ما ممانعت نمایند بسیار خوشوقت گردیدم چون حضور سواران مزبور در آنجا سبب می شد که آنهائی که در ارتفاعات بودند از سنگ باریدن خودداری نمایند چون می- دانستند اگر سنگ ببارند دوستان خود آنها بقتل خواهند رسید من برای اینکه دست ها را آزاد کنم عنان اسب را بر گردن انداختم و دو شمشیر سبک و پهن را بدو دست گرفتم و رکاب کشیدم.
در طرفین من، سواران روئین تن با همان سرعت اسب می تاختند تا اینکه به خصم رسیدیم و من از چپ و
راست شمشیر انداختم. عشایر کرمانشاه حفاظ نداشتند و فاقد مغفر و و خفتان بودند و شمشیرهای برنده من که با دست بهترین صنعتگران چاچ ساخته شده بود طوری در بدن آنها فرو میرفت که گوئی در آب فرو میرود. چندین ضربت شمشیر و نیزه بر من فرود آمد ولی اثری نکرد زیرا مغفر و خفتان مرا بخوبی حفظ می نمود. عشایر کرمانشاه با اینکه لباس آهنین نداشتند مقابل ما پایداری دلیرانه میکردند و من متوجه شدم که باید آنها را بقتل رسانید تا بتوان راه را گشود و باسرعت و شدت شمشیر زدم.
دو دست من مانند دو پای نساج که با استقلال در کارگاه پارچه کار میکند، با استقلال شمشیر می زد و مثل این بود که دو دست من از اراده دو نفر پیروی می نماید. هر زمان که من در میدان جنگ با دو دست شمشیر یا تبر میزنم بر روان (سمرطر خان) معلم شمشیربازی خود درود می فرستم. زیرا او بود که مرا طوری تربیت کرد و پرورش داد که بتوانم دو دست را در میدان جنگ بکار اندازم. (سمرطر خان) مدتی است از این دنیا رفته ولی پسرانش مورد حمایت من هستند و در دستگاه سلطنت من دارای منصب می باشند چون از واجبات بزرگی این است که وقتی پدری خدمتگذار صدیق شد پس از مرگش فرزندان وی مورد حمایت قرار
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 182
بگیرند و دارای منصب و حرمت شوند
عنان اسب. در گردنم بود و اسب را با رکاب هدایت میکردم و وقتی می خواستم توقف کنم سر را بطرف عقب می کردم. طوری از مشاهده فوران خون بهیجان آمده بودم که پنداری بال درآورده ام و
در آسمانها پرواز می نمایم. من در آن موقع نیروئی مافوق نیروی بشری را در بازوان خود احساس میکردم و بمن القاء می شد که قبل از من مردی وجود نداشته که مانند من نیرومند باشد و بعد از من مردی بوجود نخواهد آمد که بتواند مثل من شمشیر بزند و پیکار کند و ضربات شمشیر او شاهرگ ها را قطع نماید و سبب فوران خون شود همه جای من و مرکوبم از خون رنگین بود و من در دل بخود میبالیدم که از سر تا پا با رنگ لاله های ارغوانی بهار مزین شده ام. اگر در آن موقع یکصد رستم پهلوان زابلستان را مقابل خود میدیدم بقتل میرساندم و میدانستم که هیچ پهلوان شمشیرزن یارای مقابله با مرا ندارد. طوری گرم پیکار بودم که هرگاه تمام بندهای بدن مرا یکایک جدا میکردند احساس کوچکترین درد نمی نمودم و آنچنان خویش را توانا میافتم که هرگاه یکصد هزار سوار مقابل من بود می توانستم از وسط آن ها بگذرم، از فرط سرمستی بانک زدم ای خورشید درخشنده شاهد باش که دلیرتر از من در دنیا وجود نداشته است.
یکوقت متوجه شدم که مقابل من کسی نیست. تمام سوارانی که در مقابل من و مردانم بودند بقتل رسیدند یا گریختند و راه گردنه پاتاق گشوده شد. وقتی راه بازگردید من اندوهگین شدم زیرا دریافتم که جنگ خاتمه یافت و من دیگر فوران خون را از رگهای بریده نخواهم دید و نعره جنگجویان شمشیر خورده را نخواهم شنید. من میخواستم آن جنگ ادامه داشته باشد و من هنرنمائی را ادامه بدهم نه برای اینکه دیگران را از دلیری خویش قرین حیرت و تحسین کنم بلکه
برای اینکه خود کسب لذت نمایم.
من در شگفتم که می پرستان که خود را با نوشیدن جام می مست میکنند چرا شمشیر بدست نمی گیرند و برای خونریزی وارد میدان کارزار نمی شوند تا بدانند که مستی ناشی از جنگ یکصد بار لذتبخش تر از مستی ناشی از شراب است و مستی شراب، بعد از نیمروز سبب خماری می شود و انسان را ناتوان میکند لیکن مستی جنگ و ریختن خون در کارزار خماری ندارد و سبب سستی نمیشود بلکه مرد را قوی تر مینماید.
همینکه راه باز شد بآن عده از سواران که در مبداء گردنه می جنگیدند اطلاع دادم که دست از جنگ بکشند و بما ملحق شوند تا از گردنه بگذریم. من طوری سرگرم جنگ بودم که از وضع جنگ در مبداء گردنه اطلاع نداشتم و معلوم شد که در آنجا کسانیکه مبدأ را گرفته بودند از عده ای معدود تجاوز نمیکردند و پیکار با آنها دشوار نبود اما در عوض از ارتفاعات بر سربازان ما سنگ باریدند. گرچه مغفر و خفتان از شدت ضربات سنگ میکاست ولی وقتی سنگهای بزرگ ساقط میگردید سواران ما را بقتل میرسانید و وقتی خبر فتح ما بآنها رسید دست از جنگ کشیدند تا بما ملحق گردند.
همینکه من از گردنه عبور کردم دو شمشیر خون آلود خود را با تأسف در غلاف جا دادم و امر کرد که سوارانم از اسب فرود بیایند تا بتوانند بکوه بروند و آن عده از عشایر
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 183
را که بالای کوه هستند دور نمایند تا اینکه روی ما سنگ نبارند. سربازان من از اسب فرود آمدند و برای اینکه سبک شوند خود و خفتان را از خویش
دور نمودند و از کوه که دارای شیب ملایم بود صعود نمودند ولی بیش از اینکه ببالای کوه برسند آن عده از عشایر که آنجا بودند از پشت کوه پائین رفتند و ناپدید شدند از آن پس راه گردنه (پاتاق) بطور کامل گشوده شد و قشون من از آن گردنه گذشت.
در گردنه (پاتاق) هفتاد و دو نفر از سواران من در مبداء گردنه بر اثر سقوط سنگ بقتل رسیدند و از سوارانی که با من می جنگیدند، چهل و چهار نفر مقتول و عده ای مجروح شدند. تلفات ما در گردنه (پاتاق) بدون اهمیت بود و در عوض من از جنگ آن گردنه درس عبرت گرفتم و دانستم که بعد از آن هنگام عبور از گردنه ها باید خیلی احتیاط کنم و فقط بگزارش طلایه اکتفا ننمایم. چون اگر طلایه خصم را نبیند دلیل بر این نیست که خصم وجود ندارد چون در منطقه های کوهستانی، یک قشون بزرک ممکن است پشت یک کوه پنهان شود و طلایه آن را نبیند و یک مرتبه آشکار گردد. من از جنگ گردنه (پاتاق) باین نتیجه رسیدم که هر موقع که قشون من میباید از یک گردنه بگذرد، اول باید مبداء و مخرج گردنه را در دست داشته باشم و بعد قشون خود را از آنجا بگذرانم وگرنه ممکن است خصم سربازان مرا زیر باران سنگ نابود کند.
من از آزمایش جنگ گردنه (پاتاق) در جنگهای روم (منظور آسیای صغیر است که امروز موسوم به ترکیه است- مترجم) و کابلستان (یعنی کشور کنونی افغانستان- مترجم) و هندوستان و شام (یعنی سوریه امروز- مترجم) استفاده کردم و هر زمان که می خواستم قشون خود را
از یک گردنه بگذرانم مدخل و مخرج گردنه را اشغال میکردم و بعد دستور می دادم که که قشونم عبور کند و هرگاه نمیتوانستم مدخل و مخرج گردنه را اشغال کنم، آن گردنه را دور میزدم ولو راه من بسیار طولانی شود. چون میدانستم عبور از یک راه طولانی اما امن، بهتر از این است که من قشون خود را در گردنه مجهول دچار خطر نمایم.
مردان من کشتگان را دفن کردند و ما براه ادامه دادیم و بدون واقعه ای به قزوین رسیدیم. بعد از دخول به قزوین من بیمار شدم و معلوم گردید که بیماری من همان بیماری بود که در سبزوار مرا از پا انداخت. تجدید آن بیماری که اطباء میگفتند ناشی از گرمی است آشکار میکرد که مزاج من از گرمی ناراحت می شود و من میباید تبرید کنم تا اینکه بیمار نشوم. وقتی من در سبزوار بیمار شدم در آنجا آب لیمو یافت نمیشد ولی در قزوین آب لیمو بمقدار زیاد بدست می آمد و آن را از کشور مازندران واقع در جنوب دریای آبسگون می آوردند ولی آب لیموی کشور مازندران طعم آب لیموی کشور فارس را ندارد.
علاوه بر آب لیمو در قزوین انار هم یافت می شد و اطباء تجویز کردند که برای رفع گرمی آب انار بنوشم. بیماری من در قزوین مانع از این گردید که من بتوانم بلافاصله بعد از مراجعت از بین النهرین راه کشور فارس را پیش بگیرم. من می توانستم قشون خود را به فارس بفرستم و در قزوین بمانم تا اینکه مداوا شوم. اما فکر میکردم که هرگاه خود من در فارس
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 184
نباشم دماغ سلطان آن ناحیه آنطور که من مایل فارس را وارد جنگ نماید قشون من در آن کشور نابود خواهد گردید من گفتم کسی که از نابود شدن بیم دارد نباید وارد جنگ گردد و آن کس که بجنگ میرود باید بداند که خطر نابودی موجود است.
مدت شش هفته در قزوین بودم و در تمام آن مدت تبرید می کردم و آب لیمو و آب انار می آشامیدم و بیماری من رفع شد ولی هوا سرد شده بود. من با عده ای از افراد بصیر که از وضع فارس بخوبی مطلع بودند مشورت کردم و آنها گفتند فارس منطقه ایست گرمسیر و اگر تو قشون خود را از عراق عجم عبور بدهی بعد از ورود بکشور فارس مثل این است که تابستان آغاز گردیده است لذا من تصمیم گرفتم با وجود سرمای زمستان بسوی فارس حرکت کنم. چون میدانستم که بعد از ورود بفارس، وارد منطقه گرمسیر خواهم گردید از قزوین براه افتادم.
 
با این که هوا خیلی سرد بود در راه پیمائی دوچار دشواری زیاد نشدیم و وقایعی مانند وقایع کشور (قبچاق) روی نداد و در راه کسی مزاحم من نشد تا اینکه بخاک فارس رسیدیم.
 
شاه منصور مظفری سلطان فارس از ورود من آگاه گردید و هزارهاتن از عشایر (بویر) را برای جلوگیری از من فرستاد. طبق معمول قبل از اینکه با عشایر (بویر) وارد جنگ شوم از سکنه محلی در خصوص آنها تحقیق کردم و آنان گفتند که قبایل (بویر) از فرزندان جمشید هستند. من نام جمشید را شنیده، و وصف او را در شاهنامه خوانده بودم و میدانستم که شهرهای ایران بدست جمشید ساخته شده و او بود که برای ایرانیان زاکون (قانون- مترجم) نوشت و قبل از جمشید ایرانیان دارای زاکون نبودند. آثار قصر جمشید بطوریکه خود من در فارس دیدم هنوز در آن کشور باقی است و من بعد از دیدن آثار آن قصر دستور دادم که اسمم را روی تخته سنگی که آنجا بود نقر کنند تا آیندگان بدانند که من آن سرزمین را فتح کرده ام. ولی در آغاز ورود نمیدانستم که بازماندگان جمشید هنوز در آن کشور هستند و شنیدن آن موضوع برای من تازگی داشت.