جنگ تاشکند...منم تیمور جهانگشا
فصل ششم جنک تاشکند
من اگر بخواهم وقایع زندگی خود را روز بروز بنویسم این رشته سری دراز خواهد داشت و ممکن است که عمر من بنهایت برسد و این شرح حال تمام نشود بنابراین یک قسمت از حوادث زندگی خود را خلاصه میکنم تا این که بتوانم زودتر به وقایع بزرگ که بیشتر درخور ذکر است برسم. من از سال 760 هجری تا سال 770 (مطابق با 1369 میلادی- مارسل بریون) بدون انقطاع مشغول جنگ بودم.
در آن مدت یازده سال، توانستم سراسر خوارزم و ماوراء النهر را بتصرف درآورم و قلمرو حکومت من از یک طرف محدود شد بدشت های سردسیر وحشیان (یعنی سیبریه- مترجم) و از طرف دیگر بدریای آبسگون (یعنی دریای مازندران- مترجم).
یکی از جنگهای بزرگ من در آن سنوات جنگ (تاشکند) بود که در آن جنگ پای چپ من مجروح گردید و از آن موقع تاکنون از پای چپ می لنگم. من (تاشکند) را جزو قلمرو حکومت خود کردم و حکومت آنجا را به (الجاتیو محمد قولوق) واگذار نموده بودم و تصور نمیکردم که مجبور باشم دوباره آن شهر را تصرف کنم. لیکن (الجاتیو- محمد قولوق) بعد از دو سال که حاکم تاشکند بود ثروتی بهم زد و قشونی گرد آورد و یاغی شد و مرا وادار نمود که به تاشکند قشون بکشم.
من در ماه شوال سال 768 هجری با هفتاد هزار سرباز سوار شهر (تاشکند) را که دارای حصار بود محاصره کردم و بسکنه شهر اخطار نمودم که علیه (الجاتیو- محمد قولوق) شورش کنند و او را به قتل برسانند ولی از طرف سکنه شهر اقدامی برای شورش علیه حاکم تاشکند نشد من بعد
از اینکه مطمئن شدم شهر (تاشکند) بوسیله دهلیز زیرزمینی راه بخارج ندارد بسربازان خود دستور دادم که دو نقب حفر کنند که یکی از طرف شمال و دیگری از طرف جنوب منتهی به حصار شهر شود من میدانستم هنگامی که ما مشغول حفر نقب هستیم و بخصوص در موقع شب مردان (الجاتیو- محمد قولوق) صدای کلنک و بیل نقب زن ها را میشنوند و می قهمند که ما مشغول حفر نقب می باشیم و هرکس که گوش خود را در موقع شب بزمین بچسباند می تواند صدای کلنک زدن حفاران را بشنود (الجاتیو- محمد قولوق) عده ای را مأمور کرده بود که تا نقب زن های ما سر از شهر بدرآورند آنها
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 41
را بقتل برسانند و نقب را ویران و کور کنند
روز هیجدهم ماه شوال دو رشته نقب ما از شمال و جنوب بزیر حصار شهر تاشکند رسید و من بافسران خود گفتم بسربازان بگویند که صبح روز دیگر ما بشهر حمله ور خواهیم شد.
بامداد روز نوزدهم شوال سال 768 همین که سیاهی شب از بین رفت و هوا قدری روشن شد من به سربازان خود گفتم که چهار جوال باروت را ببرند و دو جوال را زیر حصار شمالی و دو جوال را زیر حصار جنوبی جا بدهند و از جوال ها یک رشته فتیله تا مدخل نقب بکشند این دستور اجرا شد و دو رشته فتیله در دو نقب از جوال ها تا مدخل نقب ادامه یافت.
فتیله نقب شمالی را خود من آتش زدم و فتیله نقب جنوبی را (شیر- بهادر) آتش زد و دو موضع از حصار شهر (تاشکند) در شمال و جنوب با صدائی چون صدای ویران شدن دنیا فرودیخت.
چون سواران من از مواضع خراب نمیتوانستند وارد شهر شوند از اسب ها پیاده شدند و من بآنها سپردم که بعد از ورود بشهر دروازه ها را بگشایند تا این که سواران من بتوانند بشهر تهاجم نمایند. دستور من اجرا شد و سربازان بعد از ورود بشهر دروازه ها را گشودند.
من بعده ای از سواران خود امر کردم که همچنان شهر را در محاصره داشته باشند تا این که (لجاتیو محمد قولوق) و افسرانش نتوانند بگریزند و آنگاه خود با عده ای از سواران وارد شهر شدم حاکم تاشکند میدانست که اگر بچنک من بیفتد. من با وی چون خائنین رفتار خواهم کرد. قانون من از دوره جوانی تا امروز، این بوده و هست که هرگاه یکی از مردان مورد اعتماد بمن خیانت کند و یاغیگری نماید یا بدشمن بپیوندد بعد از این که بچنگم افتاد امر میکنم پوست بدنش را زنده بکنند و اگر بعد از آن زنده بماند او را در یک دیک بزرک که پر از روغن داغ می باشد بیندازند، (الچاتیو- محمد قولوق) که مرا می شناخت و میدانست که اگر دستگیر شود، پوست بدنش را زنده خواهند کند و بعد در دیک پر از روغن داغ خواهند انداخت با نیروئی که از ناامیدی او سرچشمه می گرفت از شهر تاشکند دفاع میکرد.
من طبق معمول با دو دست شمشیر میزدم و چون مغفر و چهار آئینه داشتم بدنم محفوظ بود و ضربات خصم در من اثر نمیکرد (توضیح- چهار آئینه عبارت بود از یک نیم تنه آهنی، که در جلوی آن دو آهن مسطح، یکی بالای دیگری بنظر میرسید و در عقب آن هم دو قطعه آهن بهمان شکل دیده میشد و
چون آهن های مزبور را صیقلی میکردند و در آفتاب مانند آئینه میدرخشید لذا آن نیم تنه را چهار آئینه میخواندند- مترجم) من فقط بطرف جلو توجه داشتم و از عقب آسوده خاطر بودم زیرا میدانستم که عقب من، خصم وجود ندارد. در طرفین من هم سربازانم می جنگیدند اما سربازی که در طرف چپ من قرار گرفته بود بود کشته شد و پیش از این که سرباز دیگری جای او را بگیرد یک ضربت شدید تبرزین روی پای چپ من فرود آمد. ضربت طوری سخت بود که تصور کردم پای چپ من از بدن جدا گردیده و در همین موقع یکی از سربازان ما جای خالی را پر کرد و دیگر من از طرف چپ، مورد تهدید قرار نگرفتم وقتی آن ضربت تبرزین روی پای چپ من وارد آمد من فریاد نزدم و ننالیدم و لذا هیچ یک از سربازان من نفهمیدند که من مجروح شده ام.
من مپدانستم که ارزش یک مرد جنگی فقط در این نیست که بتواند بدون بیم از مرک خود را
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 42
بصف سپاه خصم بزند و سربازانش را بقتل برساند بلکه در این نیز هست که هنگام ضربت خوردن فریاد نزند و ننالد. یک پیرزن وقتی دیگری را بقتل میرساند برخود میبالد. و خویش را نیرومند می بیند اما مرد نیرومند و دلیر کسی است که شدیدترین ضربات شمشیر و تبر و نیزه را با بردباری تحمل نماید. باری سربازان من نفهمیدند که من بسختی مجروح شده ام تا اینکه یکی از آنها ریزش خون را دید و بمن گفت ای امیر، پای چپ تو مجروح شده است.
معهذا من بجراحت خود اعتنا نکردم
زیرا نمیخواستم نیروی حمله خویش را متوقف کنم بلکه میخواستم که سربازانم مرا کنار خود ببینند و شجاعت و شدت آنها بیشتر گردد. من دستور داده- بودم که (الجاتیو- محمد قولوق) را زنده دستگیر کنند ولی چون وی بسختی پای داری و از خود دفاع میکرد سربازان من نتوانستند وی را زنده دستگیر نمایند و بقتل رسید ولی سه نفر از پیشکاران او که آنها نیز از مردان مورد اعتماد من بودند و بمن خیانت نمودند دستگیر شدند و من امر کردم که پوست بدن آنها را زنده بکنند و هر سه نفر هنگامی که جلادان با کارد تیز مشغول کندن پوست آنها بودند، مردند.
بعد از غلبه بر (تاشکند) چون سکنه شهر، از دستور من پیروی نکردند و علیه حاکم خود نشوریدند، فرمان قتل عام و چپاول را صادر کردم و گفتم تمام مردان شهر را بقتل برسانند و تمام پسران و دختران و زن های جوان را باسارت ببرند تا اینکه بعد طبق قانون جنک بین افسران و سربازان تقسیم شوند و سربازی که دارای یک پسر یا یک دختر جوان گردیده مختار است که او را غلام یا کنیز خود کند یا بقتل برساند یا در بازار بفروشد. جنک (تاشکند) هنگام عصر روز نوزدهم ماه شوال خاتمه یافت و از آن پس قتل عام و چپاول شروع شد و آنوقت من در صدد برآمدم که بدانم زخم پای چپ من چگونه است. اما نتوانستم از اسب فرود بیایم و سربازانم در خارج شهر مرا از اسب فرود آوردند و به خیمه بردند و در آنجا نوکرانم چهار آئینه و مغفر را از من دور کردند و
جراح آمد و زخم مرا معاینه کرد و گفت استخوان زانو بشدت مجروح شده و نباید راه بروی و باید پیوسته دراز بکشی تا این که استخوان زانو، بهبود یابد.
گفتم اگر من دراز نکشم و راه بروم چه میشود؟ جراح گفت اگر راه بروی زخم تو مبدل به شقاقلوس خواهدشد (یعنی قانقاریا خواهی گرفت- مترجم) و زندگی را بدرود خواهی گفت یا اینکه برای بقیه عمر از یک پا خواهی لنگید. آن روز و آن شب در خیمه بودم ولی بامداد روز دیگر گفتم که مرا در تخت روان جا بدهند و بشهر ببرند تا ببینم آیا امر من، برای قتل مردهای (تاشکند) بخوبی اجرا شده است یا نه وقتی وارد شهر شدم هنوز سربازانم مشغول چپاول بودند ولی کشتار خاتمه یافته بود و اجساد مقتولین در کوچه ها دیده می شد در بین مقتولین اجساد زن ها هم بچشم میرسید و معلوم میشد چون آنها مقاومت کردند و نخواستند اسیر شوند بدست سربازان ما کشته شدند.
ای که سرگذشت مرا میخوانی، مگو که مردی چون من که فقیه هستم چگونه فرمان قتل عام سکنه (تاشکند) را صادر کردم. حکومت دارای قوانینی است که از آغاز دنیا وجود داشته و تا پایان دنیا وجود خواهد داشت و عوض نخواهد شد و یکی از آن قوانین این است که مردم باید از حاکم بترسند و اگر از وی وحشت نداشته باشند او امرش را بموقع اجرا نمی گذارند و اشرار و اوباش بر سکنه شهر مسلط میشوند و بجان و مال و ناموس آنها تعرض مینمایند. من از اینجهت فرمان قتل عام سکنه (تاشکند) را صادر کردم تا اینکه برای سکنه بلاد دیگر مایه
عبرت شود و بدانند هرکس که مقابل
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 43
من مقاومت نماید دوچار سرنوشت شهر (تاشکند) خواهد شد. ولی نمیتوانم از ذکر این نکته فروگذاری کنم که من از مشاهده ریختن خون دشمنان خود لذت می بردم. همان لذت را که دیگران از نوشیدن شراب ادراک می کنند، من از مشاهده ریختن خون دشمنان خود احساس میکردم و یک نشئه شادی بخش مرا مسرور و سرگرم میکرد
وقتی دشمنی را با دست خود بقتل میرسانیدم لذت من از دیدار جریان خون او بیشتر میگردید من از ریختن خون دشمنان خود، هم لذت میبردم و هم با خون ریزی کشور خود را اداره میکردم و بهمه می فهماندم که هرکس علیه من قیام کند بجلاد سپرده خواهد شد تا اینکه بکیفر سرکشی خود برسد و امروز سه هزار جلاد که اسم و رسم آنها در طومارها ثبت گردیده در قلمرو وسیع کشور من بسر میبرند و از من مستمری دریافت می نمایند و هر لحظه آماده هستند که برحسب امر من، یا حکامی که از طرف من، مامور اداره امور کشور هستند مجرمین را تحت شکنجه قرار بدهند یا بقتل برسانند. نتیجه خون ریزی من فوایدی است که تو امروز با چشم خود می بینی و مشاهده می کنی که کاروان از (انگوریه) براه می افتد و بدون آنکه یک مستحفظ داشته باشد خود را بسمرقند میرساند و هیچکس طمع بمال کاروان نمیکنند.
(توضیح- انگوریه که بعضی از مورخین (انگورانی) هم نوشته اند شهری است که بعدها (آنقره) خوانده شد و امروز (آنکارا) پایتخت ترکیه است و تیمور لنگ در سرنوشت خود چندبار از شهر (انگوریه) نام میبرد و علتش این است که در آنجا بر (ایلدرم
با یزید) پادشاه عثمانی (بطوری که شرح خواهد داد) غلبه کرد و او را اسیر نمود- مترجم)
یک طبق پر سکه های زر بر سر یک طفل نابالغ بگذار و او را وادار کن که پیاده در کشور من از شرق بغرب و از شمال بجنوب مسافرت کند و بعد از چند سال که آن طفل بمرحله بلوغ میرسد یک عدد از سکه های زر کم نمی شود برای اینکه کسی جرئت نمی کند که حتی بپول و مال یک کودک تجاوز نماید آیا تو هرگز شنیده ای که در یکی از شهرهای کشور با وسعت من، سرقتی روی بدهد و سارقی شب وارد خانه یا دکّان مردم شود و چیزی بدزدد؟ من یقین دارم که تو هرگز این واقعه را نشنیده ای مگر در دورانی که من هنوز سلطان شرق و غرب نبودم. من برای جلوگیری از دزدی رسمی را جاری کرده ام که برای تمام سلاطین آینده باید سرمشق باشد و آن اینکه وقتی سرقتی روی میدهد من دست داروغه را قطع میکنم.
چون من میدانم که در یک شهر تا داروغه همدست دزد نباشد یا در کار خود اهمال نکند دزدی بوقوع نمی پیوندد، من در اقلیم وسیع خود راهزنی در جاده ها، و دزدی در شهرها، و گدائی را برانداختم و تو امروز در هیچ نقطه از کشور من یک گدا نمی بینی. من گدائی را اینطور برانداختم که برای تمام گدایان مستحق مستمری برقرار کردم و گدایان مستحق کسانی هستند که بمناسبت نقص اعضای بدن یا کوری نمی توانند کار کنند. من میدانستم کسیکه از راه گدائی نان خورد مشکل است که بیک مستمری اکتفا کند و دست از گدائی بردارد و بگدایانی
که مستمری میگرفتند (و هنوز میگیرند) خاطر نشان کردم که هرگاه مشاهده کردم که گدائی میکنند بقتل خواهند رسید و عده ای از آنها را هم که بعد از دریافت مستمری دست از گدائی برنداشتند بقتل رسانیدم، گدایان غیر مستحق را هم وادار بکار نمودم و هرکس نمیخواست کار کند معدوم میشد.
تو امروز در سراسر کشور من یکی از فرزندان پیغمبر اسلام را نمی بینی که از حیث معاش
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 44
در مضیقه باشد. قبل از من در بلاد اسلامی ده ها هزار از فرزندان پیغمبر اسلام (یعنی سادات- مترجم) برای تحصیل قوت لا یموت گدائی میکردند و منکه برای پیغمبر و فرزندان او قائل باحترام فراوان هستم از محل خمس که مختص محمد (ص) و آل محمد است برای تمام فرزندان پیغمبر خودمان مستمری برقرار نمودم. تو کشوری را آبادتر از کشور من ندیده ای و در هیچ کشور و هیچ دوره، رعایا مثل دوره سلطنت من آسوده نمیزیسته اند برای اینکه کسی بانها ظلم نمیکند. اگر یک سرباز با یک قره سوران (باصطلاح امروز یعنی ژاندارم- مترجم) و یک گزمه (باصطلاح امروز یعنی مامور پلیس- مترجم) وارد خانه یک رعیت شود و مثل قدیم بخواهد غذای خود را بر او تحمیل نماید یا در خانه اش بماند، سر از پیکرش جدا خواهد شد.
اگر یک سرباز یا یک قره سواران یا یک گزمه از رعیت چیزی خریداری کند و قیمت آن را طبق نرخ عادی و متعارف نپردازد سر از پیکرش جدا می شود. ای پسران من از من بشما توصیه میشود که بعد از من وقتی بسلطنت رسیدید به راهزن و داروغه و گزمه هائی که با دزدان شریک هستند
و گداهای غیر مستحق رحم نکنید و آنها را نابود نمائید وگرنه ملک خود را از دست خواهید داد در عوض فرزندان پیغمبر را محترم بشمارید و علماء و شعراء و صنعتگران را مورد حمایت قرار بدهید و زنهار از شراب بپرهیزید زیرا ام المفاسد است و اگر شراب بنوشید سلطنت کشور خود را از دست میدهید.
باری در شهر تاشکند یک مرد جوان باقی نماند و همه بقتل رسیدند و زنهائی هم که مقاومت میکردند کشته شدند و فقط سالخوردگان و اطفال باقی ماندند و زنهای جوان هم بین سربازان من تقسیم گردیدند.
وقتی در شهر چیزی که قابل بردن باشد باقی نماند. و تمام اموال (الجاتیو- محمد- قولوق) حکمران مقتول تاشکند، منتقل بسمرقند گردید دستور دادم که حصار شهر را ویران نمایند تا اینکه در آینده کسی نتواند در پناه حصار شهر تاشکند یاغی شود و مقابل من، قد علم نماید. بعد از تصرف تاشکند دیگر در (ماوراء النهر) جائی باقی نماند که جزو قلمرو سلطنت من نباشد. از آن پس تا مدت هفت سال اوقات من صرف آباد کردن ماوراء النهر گردید. من در سمرقند مساجد عالی بپا کردم و شهرهای بخارا و سمرقند و حتی تاشکند را بطرزی زیبا ساختم و نهرهای متعدد و وسیع از رودخانه های بزرگ جیحون و سیحون منشعب نمودم تا این که رعایای ماوراء النهر برای شرب مزارع خود آب فراوان داشته باشند.
زمین هائی را که هزار سال بایر بود بوسیله احداث نهرها مزروع نمودم و گندم، در آن زمین ها هر تخم از دویست تا چهارصد تخم محصول میداد. تمام رعایای ماوراء النهر بر اثر محصول فراوان، ثروتمند شدند و در سال هجری در ماوراء النهر گندم بقدر فراوان شد که رعایا تمام انبارها و اطاق های خانه خود را پر از گندم کردند و مازاد آن در صحرا ماند و زیر باران و برف زمستان پوسید و از بین رفت زیرا رعایا مکانی نداشتند تا این که گندم مزارع خود را در آن جا بدهند. در آن هفت سال که از سال 770 تا سال 777 هجری طول کشید، بهبود وضع زندگی عمومی و ثروتمند شدن رعایا و رفاهیت مردم در من نیز اثر کرد و در من رغبتی زیاد نسبت بزن ها بوجود آمد. تا آن موقع من بیش از دو زن نداشتم و در آن هفت سال دو زن دیگر گرفتم ولی فهمیدم که باز خواهان زنها می باشم. من که مسلمان هستم نمیتوانم بیش از چهار زن بگیرم ولی شرع اسلام بمردها اجازه داده که
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 45
علاوه بر چهار زن عقدی، هر قدر که میل داشته باشند جاریه انتخاب نمایند و من هم جاریه های متعدد را انتخاب کردم.
من چون مردی نیرومند هستم راست میگویم و اعتراف می کنم که در آن هفت سال، زندگی راحت و لذت بسربردن با زنهای زیبا، و خوردن اغذیه لذیذ؛ مرا تنبل کرده بود من نمیگویم که در آن مدت هفت سال تنبلی، هیچ کار نکردم چون اگر بجنگهای بزرک نرفتم در عوض برای آبادی ماوراء النهر و خوارزم خیلی کوشیدم و دشت های وسیع فیمابین دریای آبسگون (یعنی دریای مازندران مترجم) و دشت های سردسیر وحشیان (یعنی سیبریه- مترجم) را طوری آباد نمودم که همه جا مزرعه و باغ گردید. معهذا، امروز که در آستان هفتاد سالگی هستم برای تنبلی آن هفت سال
شرمنده می باشم آنهم هفت سالگی که بین سن سی وچهار سالگی و چهل ویک سالگی من، و بهترین دوران نیرومندی جسمی و روحی بود.
ای که شهر حال مرا میخوانی بدان که من در آن هفت سال، بر اثر کسب لذت از زنهای زیبا و غذاهای لذیذ و فراوان خوردن و بر بستر نرم خوابیدن طوری تنبل شده بودم که دیگر تمرین شمشیر- بازی نمی کردم و تیر نمی انداختم و زوبین پرتاب نمیکردم. از خدا سپاسگزارم که در آن هفت سال دوره تن پروری، من واجبات دین را از یاد نبردم و پیوسته نماز خود را بموقع میخواندم و در ماه صیام، روزه میگرفتم و اتفاق نیفتاد که روزی آفتاب طلوع کند و من ناپاک باشم. ولی اکنون که بفکر آن دوره هفت ساله می افتم نزد نفس خود احساس شرم و پشیمانی مینمایم زیرا هفت سال از بهترین دوران عمر را تباه کردم و اوقات خود را صرف عیش نمودم.
اگر در آن مدت که تنبلی بر من چیره شده بود یک خصم قوی بماوراء النهر حمله ور میگردید سلطنت و کشورم را میگرفت و مرا هم بقتل میرسانید. من که مردی دانشمند هستم و کتب بسیار خوانده ام میدانم که تمام امرا و سلاطین جهان که بدست خصم نابود شده اند قربانی عیش و عشرت خویش و تنبلی گردیدند و سلطانی که تنبل نباشد و تن را بزحمت بیندازد و اوقات خود را بپشت اسب بگذراند و روزها شمشیر بزند و تیر بیندازد و زوبین پرتاب نماید و پیوسته با مورقشون خود برسد هرگز مقهور یک خصم نمی شود.
فرزندان و نوه های من آگاه باشید که آفت سلاطین عیش و نوش و زنهای زیبا است
و هرگز خود را بدست عیش و نوش و زنهای زیبا نسپارید و برای یک مرد هفته ای یکبار؟؟ زن کافی است و بیش از آن، باعث میشود که مرد تن پرور گردد و نتواند قدرت خویش را حفظ نماید. بعد از هفت سال خوشگذرانی روزی شمشیر جنگی خود را که پس از خروج از غلاف وزن آن هزار و دویست مثقال بود بدست گرفتم و تیغ را از غلاف خلع نمودم (توضیح- تیغ را از غلاف خلع کردن اصطلاح مخصوص تیمور لنگ است یعنی تیغ را از غلاف بیرون آوردم- مترجم)
قدری تیغ را تکان دادم و دریافتم که در دستم سنگینی میکند تیغ را بدست چپ دادم و وزن نمودم و دریافتم که سنگینی شمشیر در دست چپ بیش از دست راست است در صورتی که هفت سال قبل آن شمشیر در دست من، چون یک قطعه چوب سبک وزن بود و من از صبح تا شام در میدان جنک با هر یک از دو دست آن شمشیر سنگین را بحرکت درمیآورم بدون اینکه احساس خستگی نمایم آه از نهادم برآمد و دانستم آنچه مرا ناتوان کرده خوشگذرانی است و بسر بردن با زن های زیبا و خوش بو و نازک اندام، آفت مرد است. باید بگویم که علاوه بر عیش و کسب لذت از زن ها، لنگ شدن پای چپ من
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 46
نیز، کمک به تنبلی من کرده بود
بعد از جنک تاشکند که گفتم زانوی چپ من بشدت مجروح شد، من شقاقلوس نگرفتم و پایم سیاه نشد اما بعد از بهبودی از پای چپ لنگ گردیدم لذا دیگر نمیتوانستم مانند گذشته جست وخیز کنم و
چون چابکی خود را از دست دادم تمایل نسبت بتنبلی در من پدیدار گردید.
در آن روز که دریافتم شمشیر در دو دست من سنگینی میکند، بخود نهیب زدم و گفتم ای مرد تن پرور، اگر یک پای تو لنگ شده و نمیتوانی به چابکی قدیم دوندگی کنی و خیز برداری دست ها و بازوان تو بی عیب است و برای چه شمشیربازی و تیراندازی و سایر تمرینهای جنگی را ترک کردی. ای مرد فراموشکار آیا از خاطر برده ای کسانیکه بدست تو کشته شدند و امارت و سلطنت آنها بتصرف تو درآمد کسانی بودند که شمشیر نمیزدند و تیر نمی انداختند و امور قشون خود را معوق و عاطل می گذاشتند و در نتیجه، تو بر آنها غلبه کردی.
آیا همت تو در زندگی همین است که مثل حیوانات فقط در فکر خوردن و خفتن باشی و حتی نتوانی یک دهم جدّ خود (چنگیز) جهانگشائی کنی. کجا رفت آن آرزوهای دوره جوانی تو ... کجا رفت آن عهدها که با خود میکردی و میگفتی جهان را خواهی گرفت و در سراسر جهان یک سکه را که سکه تو باشد رواج خواهی داد و دنیا با یک یاسا (یعنی قانون- مترجم) که یاسای تو باشد اداره خواهد شد. طوری پشیمان شدم که تصمیم گرفتم در همان ساعت دست از زندگی راحت بکشم و شرط اول این بود که از سمرقند و زن های زیبای خود دوری نمایم و بروم و در خارج از شهر، در بیابان زندگی کنم. امر کردم که اسب مرا بیاورند و گفتم در نقطه ای واقع در شش فرسنگی سمرقند اردوگاه برپا کنند.
وقتی بآنجا رسیدم هنوز اردوگاه بوجود نیامده بود و
دست را بسوی آسمان بلند نمودم و گفتم خدایا تو شاهد باش من عهد میکنم که از امروز، با زن معاشرت ننمایم مگر بعد از مراجعت از میدان جنک آن هم هفته ای یکبار و عهد میکنم از امروز تا روزی که در جهان زنده هستم پیوسته از تنبلی بپرهیزم و هیچ روز از تمرین جنگی فروگزاری نکنم و استراحت ننمایم مگر فیمابین دو جنگ آن هم برای مدتی کم و نیز عهد میکنم که مسکن اصلی خود را اردوگاه قرار بدهم و بشهر نروم مگر وقتی ضرورت ایجاب نماید.
از آن موقع تا امروز مدت سی سال سپری گردیده و من تمام این مدت در صحرا بسر برده ام و قدم بشهر نگذاشتم مگر در موقع ضرورت. در این مدت سی سال تا آنجا که ممکن بوده از آمیزش با زنهای خودداری کرده ام. من در بعضی از سنوات، حتی فصل زمستان را هم در صحرا بسر میبردم و چند بار اتفاق افتاد که در بامداد وقتی برای ادای فریضه صبح از خواب برمیخاستم میدیدم که صحرا از برف سفید شده است و بخاطر دارم که یک روز صبح، بعد از این که نماز گذاشتم و هوا روشن گردید و صاحب منصبانم قدم به (یورث) من نهادند یک مشت سکه زر از جیب بیرون آوردم و بآنها گفتم این سکه ها متعلق بکسی است که آیه ای از قرآن را بمن نشان بدهد که در آن از برف صحبت شده باشد. آنروز چون صحرا مستور از برف بود، صحبت های مربوط به برف مناسبت داشت و صاحب منصبان من به یورت های خود رفتند و هرکس قرآن داشت آن را مقابل خود نهاد
تا این که آیه ای پیدا کند که در آن ذکری از برف بمیان آمده باشد. من که قرآن را از حفظ داشتم میدانستم که در کلام خدا اسمی از برف برده نشده است
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 47
زیرا در عربستان برف نمی بارید. لیکن میخواسم بدانم که میزان معرفت صاحب منصبان من نسبت بکلام خدا چقدر است.
در نیمه روز آنها را احضار کردم و گفتم اگر شما قرآن میخواندید میدانستید که در آن نام برف ذکر نشده است. پسر بزرگم که حضور داشت پرسید ای امیر پس برای چه خداوند در قرآن گفته (لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ) یعنی هیچ تر و خشکی نیست که از آن، بحثی در کتاب مبین (قرآن) نشده باشد.
گفتم ای فرزند علم قرآن را باید فرا گرفت تا بتوان معنای آیات قرآن را فهمید آیات قرآن کلام خداست و خداوند خود در قرآن میگوید که فهم بعضی از گفته های او برای هرکس میسر نیست مگر آنهائی که تحصیل کرده، خود را برای فهم کلام خداوند آماده کرده اند و (کتاب مبین) عبارت از مجموعه معانی آیات قرآن می باشد چه معانی آشکار و چه معانی نهان که باید با نیروی علم آنها را ادراک کرد و اگر کسی قرآن را طوری بخواند که بتواند معانی نهان آیات را هم ادراک نماید خواهد دانست که چیزی نیست که در قرآن از آن بحث نشده باشد.
خداوند می گوید (لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ) و نمی گوید الا فی القرآن ... یا الا فی الفرقان. خداوند از این جهت دو کلمه (کِتابٍ مُبِینٍ) را ذکر کرده که بما بفهماند که منظورش
معانی پنهانی آیات قرآن است یعنی آن معانی که برای ادراک آنها باید آیات را شکافت تا معانی باطنی آنها برای ما نمایان شود. بعدها وقتی در دمشق (ابن خلدون) نزد من آمد و من همین گفته را تکرار کردم طوری خوشوقت و راضی شد که دستم را بوسید و گفت ای امیر، من تا امروز کسی را ندیده بودم که بتواند این آیه از کلام خدا را باین خوبی معنی کند. فصل هفتم بسوی مسقط الراس فردوسی و جنک نیشابور
چنین گفت کای جوشن کار زاربرآسودی از جنک یک روزگار
کنون کار پیش آمدت سخت باش بهر کار پیرامن بخت باش اشعار فردوسی در گوشم طنین میانداخت و نمی توانستم آرام بگیرم. هفت سال خورده و خوابیده بودم و شمشیر و جوشن را کنار گذاشتم ولی موقع آن رسید که جوشن بپوشم و مغفر بر سر بگذارم و شمشیر بدست بگیرم و بسوی سرزمینی بروم که آنجا فردوسی سیصد و پنجاه سال قبل از من این اشعار را سروده بود. موقع آن فرا رسیده بود که برای رسیدن بآرزوهای خود گام بردارم و جهان را مسخر نمایم و تسخیر جهان را از خراسان شروع کنم.
شنیده بودم که خاک خراسان عطرآمیز است و هر خراسانی شاعری است بزرگ یا دانشمندی عالی مقام من فکر میکردم همانطور که خاک سمرقند بهترین و شیرین ترین خربوزه جهان را پرورش میدهد و محال است که هیچ کشور بتواند خربوزه ای بهتر از خربوزه سمرقند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 48
بوجود بیاورد خاک خراسان هم علم و ادب پرور می باشد. ولی آن مردان شاعر و دانشمند جزو دلاوران جهان هستند و یکی از آنها فردوسی بوده که کتابی برای پرورش دلاوران نوشته است.
میخواستم بروم و
با مردان خراسانی پنجه در پنجه بیفکنم و بدانم آیا مهارت من در شمشیر زدن بیشتر است یا آنها. من اردوگاه خود را مبدل به یک میدان جنگ نمودم و هر روز از بامداد تا شام من و صاحبمنصبان و سربازانم در آن اردوگاه تمرین های جنگی میکردیم تا اینکه سستی از تن ما دور شود و برای پیکارهای آینده آماده باشیم و در حالیکه از بام تا شام شمشیر میزدم و اسب می تاختم، و گرز فرود می آوردم، و تیر می انداختم، و زوبین پرتاب می نمودم و کشتی میگرفتم، متوجه شدم که چهل سال از عمرم میگذرد و بطوریکه میگویند چهل سالگی سن بلوغ جسمی و عقلی مرد است بهمین جهت موسی در سن چهل سالگی در کوه طور مبعوث به پیغمبری شد و بهمین جهت پیغمبر ما در سن چهل سالگی در غار (حرا) در مکه، مبعوث به پیغمبری گردید.
آیا بهمین جهت است که من در این سن از تنبلی و سستی خود متنبه گردیدم و عزم کردم که از عیش و عشرت دوری بگزینم؟ آیا اگر من بسن چهل سالگی نمیرسیدم متنبه می شدم؟
آنچه مرا پشیمان کرد وصول بمرحله بلوغ چهل سالگی بود. در هر حال در سال 777 هجری کار من، فقط تمرین های جنگی بود و هر روز با مردان نیرومند قشون خود کشتی می گرفتم زیرا در جنگ پیش میآید که دو حریف دست بگریبان میشوند و در آن موقع غلبه با کسی است که بیشتر زور داشته باشد و بتواند با فنون کشتی، دیگری را بزمین بزند و بهلاکت برساند.
من می فهمیدم که صاحب منصبان و سربازان من نیز مانند من قوی شده اند و سستی
از آنها دور گردیده و آماده جنگ می باشند. در بهار سال 778 هجری موقعی که مادیان ها دارای پستان های پر از شیر شدند و سکنه سمرقند هر روز، از شهر قدم بصحرا می گذاشتند تا اینکه روی سبزه های اطراف شهر بنشینند و گومیس بخورند من فرمان حرکت قشون خود را صادر کردم.
(توضیح- گومیس شیر تخمیر شده مادیان است که بخصوص در فصل بهار در ماوراء- النهر زیاد خورده میشد و امروز هم سکنه شهرهای آن منطقه در بهار گومیس میخورند- مترجم)
قبل از اینکه فرمان حرکت قشون را صادر کنم دو ایلخی بزرک را جلو فرستادم و گفتم در مرز خراسان توقف نمایند (ایلخی یعنی مجموعه ئی از اسب ها که در صحرا بسرمیبرند و در موقع تعلیق میکنند- مترجم)
من قصد داشتم که تا مرز خراسان بطریق عادی راه پیمائی کنم، ولی از آن ببعد، میباید راه پیمائی جنگی را آغاز نمایم و لذا سواران من احتیاج باسبهای یدک داشتند تا این که بتوانند روز و شب، راه پیمائی کنند.
هنگامی که ایلخی ها را جلو میفرستادم امر کردم که اسب ها را با علوفه خشک تغذیه نمایند و بآنها کاه و بیده بدهند (بیده یعنی یونجه خشک- مترجم) زیرا اسبی که در مرتع میچرد و علف تازه می خورد نمیتواند، بی انقطاع راپیمائی نماید و از پا درمیآید. اولین هدف من در خراسان نیشابور بود چون اطلاع داشتم که کرسی خراسان و ثروتمندترین شهر آن ناحیه است و هر روز بطور متوسط دویست کاروان بزرک وارد آن شهر میگردد یا از آن شهر خارج می شود و کاروان های نیشابور از مشرق به چین میرود و از مغرب به روم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 49
(باید متوجه بود که منظور
تیمور لنگ از روم کشور عثمانی است که امروز ترکیه نام دارد و در آن دوره عثمانی را روم میخواندند- مارسل بریون)
من میدانستم که در نیشابور بازرگانان، هنگام دادوستد فقط پول زر را میشمارند و پول سیم را شماره نمیکنند بلکه در ترازو میریزند و می کشند زیرا معاملات آنها بقدری کلان و پول فراوان است که حوصله ندارند سکه های سیم را بشمارند. بمن گفته بودند که در انبار تجارتخانه های نیشابور آنقدر پارچه های ابریشمین هست که با آنها میتوان از نیشابور تا سمرقند را فرش نمود زیرا نیشابور بزرگترین مرکز تجارت ابریشم در جهان می باشد.
بعد از نیشابور در خراسان شهرهای بزرک دیگر وجود داشت مثل سبزوار و بشرویه که اولی در شمال خراسان بود و دیگری در نیمروز (نیمروز یعنی جنوب- مترجم) بمن گفته بودند که در سبزوار، سیصد هزار کارگر، در کارخانه های قالی بافی بکار مشغول هستند و آنجا بزرگترین مرکز قالی بافی دنیا است من نمیتوانستم باور کنم که سبزوار سیصد هزار کارگر قالی باف داشته باشد ولی میدانستم که در دنیا مکانی نیست که بیش از سبزوار در آن قالی ببافند. نسبت به (بشرویه) توجه نداشتم مگر بمناسبت این که میگفتند تمام سکنه آن شهر واقع در نیمروز خراسان دانشمند هستند و در آن شهر کسی نیست که از علوم برخوردار نباشد ولی با این که همه دانشمند می باشند برای تأمین معاش زحمت می کشند.
شنیده بودم خارکنان بشرویه که از صحرا خار جمع آوری مینمایند و بشهر میآورند که بفروشند مانند مفتی شهر، از علوم متداول برخودارند و همچنین خربنده ها (یعنی چهارپاداران- مترجم) دانشمندانی هستند که می توانند کتاب های عربی را بخوانند و معنی کنند و من میل داشتم که آن
مردم دانشمند عجیب را ببینم و بدانم که آیا آنچه راجع بآنها گفته اند واقعیت دارد یا اغراق است.
ولی برای این که خراسان را با سرعت تصرف کنم میباید که سکنه آن را غافل گیر نمایم و برای این که غافل گیر شوند نباید بفهمند که من عزم تصرف خراسان را دارم لذا، مقصد قشون- کشی خود را بکسی ابراز نکردم و گفتم که منظور من تصرف (ارشک آباد) است و تمام صاحب منصبان من تصور میکردند که من میخواهم (ارشک آباد) را تصرف نمایم.
(ارشک آباد شهری است که امروز باسم عنق آباد خوانده می شود و نزدیک مرز ایران می باشد- مترجم)
لیکن وارد (ارشک آباد) نشدم برای اینکه میدانستم که اگر وارد (ارشک آباد) شوم باید از راهی خود را به نیشابور برسانم که کوهستانی است. من میخواستم از راه جلگه خود را به نیشابور برسانم تا این که سواران من بتوانند با سرعت راه طی می نمایند. پس از اینکه به (مرو) رسیدم چهار بلد از خربنده های آنجا را اجیر نمودم تا اینکه مرا از راه جلگه به نیشابور برسانند زیرا هیچکس مانند خربنده ها از وضع اراضی و صحاری آگاه نیستند برای اینکه در تمام عمر کار آن ها مسافرت از یک شهر به شهر دیگر است و خربنده هائی که من اجیر کردم کسانی بودند که بین نیشابور و مرو رفت وآمد میکردند. آن ها حاضر شدند که مرا از راه جلگه به نیشابور برسانند اما گفتند که نزدیک نیشابور بیک کوه خواهیم رسید و برای عبور از آن کوه باید از یک گردنه عبور کرد. من از خربنده ها وضع آن گردنه را
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 50
پرسیدم و آنها گفتند آن گردنه راهی است باریک. و یک طرف آن کوه
است و طرف دیگر دره و گردنه، در امتداد دره ای مارپیچ میباشد. پرسیدم آیا در آن گردنه آبادی هست یا نه؟ خربنده ها گفتند بلی چند آبادی در گردنه هست. پرسیدم وضع آبادی ها چطور می باشد؟ آنها نمیدانستند که من برای چه این پرسش را میکنم. من میخواستم بدانم آبادی هائی که در گردنه مزبور جلوی ما قرار گرفته بر آبادی های دیگر مشرف هست یا نه؟
چون هرگاه آبادیهای جلو بر آبادیهای دیگر مشرف باشد، وقتی قشون من در موقع روز وارد یک آبادی شود سکنه آبادیهای مرتفع آن را خواهند دید و خواهند فهمید که یک قشون وارد گردیده و آن خبر را به نیشابور خواهند رسانید و کرسی خراسان، آماده برای دفاع خواهد شد. من میخواستم طوری خود را به نیشابور برسانم که حکمران آنجا و سکنه شهر، نتوانند برای دفاع آماده شوند. بنابراین سکنه آبادیهائی که در کوه قرار گرفته بود نمیباید قشون مرا ببینند.
طول آن گردنه هم بقدری بود که من نمیتوانستم قشون خود را هنگام شب از آنجا بگذرانم و دیگر این که عبور دادن یک قشون از سواران هنگام شب از یک گردنه کوهستانی خطرناک است و سوارها پرت میشوند و بدره می افتند. این بود که بعد از تحقیق از بلدها تصمیم گرفتم که آن کوه را دور بزنم. من از ایلخی هائی که جلو فرستاده بودم بهر یک از سواران خود یک اسب یدک دادم تا این که در راه، اسب خود را عوض کنند. از ساعتی که من یک اسب یدک به سواران خود دادم آنها دانستند که دیگر نمیتوانند استراحت کنند و باید روز و شب راه بپیمایند تا این که بمقصد برسیم. حتی
برای غذا خوردن بآنها فرصت استراحت نمیدادم و میباید غذای خود را بر پشت اسب تناول نمایند. هر صاحب منصب، مکلف بود که در فواصل معین، برای چند لحظه دستور توقف را صادر کند تا این که سوارها از اسبی که در پشت آن نشسته اند سوار اسب یدک شوند تا این که خستگی اسب اول بدر رود و از آن پس اسب خسته را یدک میکشیدند و بعد از چند ساعت خستگی اسب اول از بین میرفت و باز سوارها بر پشت آن مینشستند، و هنگام استراحت سواران من موقعی بود که میباید به اسب ها نواله و آب بدهند و غذای اسبها در راه پیمائی های جنگی نواله است زیرا فرصتی وجود ندارد تا آنها را با کاه و بیده و جو سیر نمایند.
من تصور میکردم که بهار ماوراء النهر زیباترین بهار جهان است ولی در آن سال وقتی بهار خراسان را دیدم دانستم که از بهار ماوراء النهر، زیباتر هم یافت می شود. تمام دامنه های کوه مستور از سبزه و گلهای شقایق بود و در دره ها رودخانه های سفیدرنک جریان داشت. من گرچه از مشاهده سبزه و گلهای بهار لذت میبردم بخود اجازه نمیدادم که جز برای ادای نماز توقف کنم. با این که می دانستم هیچ کس نمیتواند سریع تر از ما مسافرت نماید معهذا دستور داده بودم نگذارند هیچکس از ما جلو بیفتد ولو چاپار باشد و اگر خواست برود وی را بقتل برسانند. زیرا در موقع قشون کشی قتل یک یا چند نفر، برای مصلحت قشون بدون اهمیت است روز جمعه بیک قصبه رسیدم که موسوم بود به (ده بالا)، در آن قصبه مسجدی وجود داشت و من با شگفت دیدم که
مسجد خلوت است پرسیدم آیا اینجا عالم روحانی دارد یا نه؟ مردی ریش سفید را که دستاری بر سر داشت نزد من آوردند و من از او پرسیدم مردم این قصبه چه دین دارند؟
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 51
مرد سالخورده جواب داد مسلمان هستند. گفتم پس برای چه در این روز که جمعه می باشد مسجد این قصبه خلوت است. مرد روحانی گفت برای این که مردم در خانه های خود نماز میخوانند و بمسجد نمیروند. گفتم آیا روز جمعه هم در خانه های خود نماز میخوانند؟ مرد روحانی گفت بلی گفتم در این صورت تو و سایر سکنه این قصبه کافر هستید. آن مرد با تعجب پرسید، برای چه گفتم برای اینکه در دین اسلام، نماز روز جمعه، بطور حتم باید با جماعت خوانده شود.
مرد روحانی از حرف من حیرت کرد و به او گفتم آیا تو قرآن میخوانی؟ آن مرد گفت بلی. گفتم دروغ میگوئی. تو قرآن نمی خوانی و اگر هم بخوانی توجه به معانی قرآن نمیکنی.
تو اگر توجه به معانی قرآن می کردی می فهمیدی که یگانه نمازی که خداوند بیش از تمام نمازها راجع بوجوب آن تأکید کرده نماز روز جمعه است. خداوند در سوره جمعه، در سه آیه وجوب نماز جمعه را تأکید کرده و آنگاه آیات مزبور را که آیات آخرین سوره جمعه میباشد برای آن مرد خواندم و گفتم آیا تو معانی این آیات را میدانی؟ آن مرد گفت نه.
آنوقت من قرین حیرت شدم زیرا تا آن روز ندیده بودم که یک عالم روحانی اسلامی نتواند معنای آیات قرآن، (آن هم معنای ظاهری آنها را) بفهمد. از آن مرد پرسیدم مگر تو زبان عربی را نداند نمی تواند پیش نماز شود برای این که معنای آیات قرآن را نمی فهمد و نمیتواند بدرستی نماز بخواند.
آن مرد گفت پدرم که قبل از من پیش نماز این جا بود. نیز زبان عربی را نمیدانست.
گفتم ای مرد نادان خداوند در آخرین آیات سوره جمعه می گوید: ای مسلمین که بانک اذان نماز روز جمعه بگوش شما میرسد هر نوع کار و کسب که دارید رها کنید و برای خواندن نماز براه بیفتید. تأکیدی که در قرآن برای نماز روز جمعه شده برای هیچ نماز نشده است. بعد به موذن گفتم اذان بگوید تا سربازان من برای خواندن نماز روز جمعه آماده شوند و خود مشغول وضو گرفتن شدم و به مرد سالخورده گفتم چون بنادانی خود اعتراف کردی از قتل تو صرفنظر میکنم و اینک بمن اقتداء کن و نماز بخوان.
آنچه سبب گردید که من از قتل آن مرد صرفنظر کنم این بود که دریافتم آن پیرمرد بقدری ساده و بی اطلاع است که با دیوانه فرقی ندارد و از لحاظ شرعی غیر مسئول میباشد وگرنه فرمان قتلش را صادر میکردم زیرا بدغل خود را دانشمند معرفی می نمود. بعد از خواندن نماز روز جمعه که دو رکعت است براه افتادم.
من چون مجبور بودم کوهی را که نزدیک نیشابور میباشد دور بزنم، راهم دور شد و
هنگام ظهر وارد جلگه ای شدم که نیشابور در شرق آن قرار گرفته بود در آنجا دیگر نمیتوانستم که قشون خود را پنهان کنم برای این که سراسر جلگه مزبور پر از آبادی و کشت زار بود و قوافل می رفتند و میآمدند. عده ای از کاروانیان که سوار بر اسب بودند وقتی نیروی مرا دیدند بسوی نیشابور گریختند سربازان من آن ها را به تیر بستند و چند نفر را بقتل رسانیدند ولی بقیه توانستند
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 52
خود را بشهر برسانند.
من با این که شتاب کردم که بزودی خود را به نیشابور برسانم و نگذارم که دروازه ها را ببندند بر اثر رفت وآمد کاروانیان و روستائیان، جاده بقدری شلوغ بود که سواران من نمیتوانستند با سرعت عبور کنند و ما نمیتوانستیم در خارج جاده راه پیمائی نمائیم زیرا در دو طرف جاده تا چشم کار میکرد مزرعه و باغ و آبادی بود و یک ذرع زمین بایر دیده نمی شد.
من برای آبادی دشت های ماوراء النهر بخصوص اراضی سمرقند و بخارا بسیار کوشیدم ولی بعد از این که وارد دشت نیشابور شدم مشاهده کردم که آبادی آن دشت خیلی بیش از آبادی دشت های ماوراء النهر است و شکفت آنکه نیشابور رودخانه ندارد.
سمرقند و بخارا، هر دو، کنار رودخانه جیحون قرار گرفته و ما هر قدر آب بخواهیم از آن رودخانه برمیداریم و بوسیله نهرهای بزرک و کوچک، آب را بنقاط دوردست میرسانیم. من روی رود جیحون تا آن تاریخ صدها دولاب کار گذاشته بودم و که آب را در فصل تابستان و پائیز (که آب رودخانه کم می شود) می کشیدند و وارد نهرها می کردند. ولی در جلگه نیشابور هرچه باطراف چشم دوختم اثری از رودخانه
ندیدم و بعد از این که شهر را محاصره نمودم فهمیدم که آب جلگه نیشابور بوسیله قنات تأمین می شود و در جلگه نیشابور، چهار هزار و دویست آبادی وجود دارد که هرکدام دارای یک قنات است و لذا در آن جلگه وسیع چهار هزار دویست قنات جاری است (نوشته تیمور لنک اغراق آمیز بنظر میرسد ولی تذکره نویس های ایرانی در نوشته خود قنات های جلگه نیشابور را دوازده هزار نیز ذکر کرده اند.- مارسل- بریون) ولی ما نمی توانیم در سمرقند و بخارا و سایر بلاد ماوراء النهر قنات جاری نمائیم زیرا لازمه حفر قنات وجود کوه است و قنات را باید از دامنه کوه حفر کرد و ما در مجاورت شهرهای ماوراء النهر کوه نداریم.
من هنگام غروب به نیشابور رسیدم و مشاهده کردم که دروازه های شهر بسته است. عده ای از سربازان خود را مأمور نمودم که دروازه ها را بیازمایند و بدانیم آیا بسهولت شکسته میشود یا نه؟
ولی معلوم شد که پشت دروازه ها سنک چین شده و نمی توان آنها را درهم شکست. با این که دروازه ها را بسته بودند من میدانستم که شهر غافل گیر شده و بقدر کافی در آن آذوقه نیست و سکنه شهر بزودی از گرسنگی از پا درمیآیند. چون چهار هزار و دویست قریه در جلگه نیشابور بود و احتمال داشت که سکنه قوای مزبور بکمک محصورین نیشابور بیایند لذا دستور دادم که شبانه عده ای از آبادیها را که نزدیک شهر بود اشغال نمایند تا این که راه رسیدن کمک به نیشابور قطع شود.
محاصره یک شهر برای قشونی که آن را در حلقه محاصره گرفته خوب نیست. چون سربازان را تنبل میکند و رفته رفته، روحیه جنگی آنها را ضعیف
می نماید. این بود که من بعد از این که دو روز به سربازان خود استراحت دادم تا این که از خستگی راه پیمائی بیاسایند امر کردم که هر روز تمرین های جنگی بعمل بیاید تا این که سربازانم بر اثر بیکاری، کسل نشوند و ارزش جنگی آنها ضعیف نگردد و خود نیز در تمرین های جنگی شرکت می نمودم.
حصار نیشابور در دوره سلطنت جد من چنگیز ویران شد، خود چنگیز به نیشابور نیامد بلکه یکی از پسران و دو نفر از سرداران خود را به نیشابور فرستاد و آنها بعد از غلبه بر شهر حصار آن را ویران نمودند. در دوره (چنگیز) حصار نیشابور از دای بود (یعنی گل فشرده شده- مارسل بریون) ولی بعد از این که مردم شهر خواستند یک حصار جدید اطراف نیشابور
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 53
بوجود بیاورند از گذشته پند گرفتند و بجای دای، حصار را با سنک ساختند. من از روستائیان تحقیق کردم که بدانم پایه حصار مزبور چگونه است و آنها گفتند پایه حصار تا عمق ده ذرع از سنگ است و من تصور نمیکردم که این ادعا درست باشد چون کندن یک چنین پی دشوار است.
اطراف شهر تپه هائی بود که نشان می داد بر اثر حفر پی حصار بوجود آمده و خاک های پی حصار را آنجا انباشته اند و آن تپه ها بقدری مرتفع و وسیع بود که بتوان گفت ده ذرع پی حصار را کنده، با سنگ بالا آورده اند.
شهر نیشابور فاقد خندق بود و این موضوع حمله بر حصار را تسهیل می کرد. من در نخستین روز که شهر نیشابور را محاصره کردم متوجه شدم که حصار را نمیتوان با وسائل عادی ویران کرد. اگر گفته روستائیان راجع
به عمق پی حصار صحیح میبود با باروت هم نمیتوانستم حصار را ویران کنم. زیرا در عمق ده یا دوازده متری باروت از عهده ویران کردن حصاری که پی آن ده ذرع سنگ است برنمیآید لذا از دو راه ممکن بود که بر شهر غلبه کرد. یکی از راه بالا رفتن از حصار و حمله بمدافعین و دیگر این که سکنه شهر از فرط گرسنگی از پا درآیند و تسلیم شوند.
چون میدانستم که بعضی از قلاع دارای نقب است و از راه دهلیز زیرزمینی بخارج مربوط می باشد در اطراف شهر تحقیق کردم تا این که سکنه شهر نتوانند از راه دهلیز زیرزمینی با خارج مربوط شوند. در روزهای دوم و سوم محاصره تمام قنات هائی را که بشهر منتهی میگردید ویران نمودم تا این که سکنه شهر گرفتار بی آبی شوند. از روز چهارم عده ای کثیر از روستائیان اطراف شهر را به بیگاری گرفتم و دستور دادم که هرچه درخت چنار و تبریزی در اطراف شهر هست بیندازند تا این که بمصرف ساختن برج های متحرک برسد. در حالی که آنها درخت های چنار و تبریزی را میانداختند تمام نجارهائی را که در قصبات و قراء اطراف و حتی در طوس بودند احضار نمودم تا اینکه مشغول ساختن برج شوند. روستائیانی که به بیگاری گرفته بودم و نجارانی که برای من کار میکردند بزودی مرا شناختند و دانستند که اگر سستی کنند و بخواهند از زیر کار بگریزند کشته خواهند شد. آذوقه قشون خود و علبق چهارپایان و آذوقه روستائیان و نجاران را با چپاول بدست می آوردم و دسته های سبورسات من در قصبات و قراء اطراف بانبارهای غله و هم چنین به گله های گوسفند
حمله ور میشدند و مقادیری زیاد آذوقه میآوردند و هرکس که مقاومت میکرد بقتل میرسید.
یک هفته بعد از این که اولین درخت چنار و تبریزی انداخته شد چند برج برای حمله بحصار آماده گردید و پس از آن برج های دیگر را با سرعت ساختند.
در بین سربازان من، دسته ای بودند از سکنه سرزمین (چتین) و چتین سرزمینی است واقع در دشت های سردسیر شرقی (یعنی سیبریه- مترجم). همان طور که ما در ماوراء النهر گوسفند و مادیان را می پرورانیم و از گوشت گوسفند تغذیه می کنیم. سکنه سرزمین (چتین) سگ می پرورانند و با گوشت سک تغذیه می کنند و پیوسته گوشت خام میخورند و من عادت خوردن گوشت سک را از سربازان سرزمین (چتین) دور کردم ولی نتوانستم عادت خوردن گوشت خام را از آنها دور نمایم.
آنها نمیتوانستند گوشت گوسفند تناول نمایند و چربی گوشت گوسفند آنان را سخت
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 54
ناراحت میکرد ولی گوشت خام اسب را با میل میخوردند و تمام اسب هائی که در اردوی من سقط می شد بآنها واگذار میگردید تا اینکه شکم را سیر نمایند و در راه پیمائی پیوسته مقداری گوشت خام اسب را زیر نمدزین خود میگذاشتند تا این که فاسد نشود و می گفتند که گرمای بدن اسب، مانع از این میگردد که گوشت خام زیر نمدزین فاسد گردد من آنها را مسلمان کردم ولی نتوانستم وادارشان نمایم نماز را بزبان عربی بخوانند برای اینکه زبان آنها قادر بادای کلمات عرب نبود و چون من مفتی هستم فتوی دادم که آنها نماز را بزبان خودشان بخوانند زیرا وقتی مسلم شود که یک مسلمان قادر نیست که کلمات عربی را بر زبان بیاورد میتواند نماز را بزبان صالح نیست و فقط علمای محترم دین می توانند راجع باین موضوع اظهار نظر کنند- مترجم)
سربازان (چتین) از هیچ نمی ترسیدند جز از گرسنگی لیکن من نمیگذاشتم که آن ها گرسنه بمانند. جرئت و شجاعت سربازان (چتین) باندازه من بود اما هوش نداشتند و مثل اطفال، ساده بودند و تا بآنها دستوری داده نمی شد نمی توانستند کاری را بانجام برسانند. من سربازان مزبور را به برج های متحرک فرستادم و بآن ها گفتم که از آن برج ها خود را بالای حصار برسانند و مدافعین را معدوم کنند و از حصار پائین بروند و دروازهای شهر را بر وی ما بگشایند. درحالی که سربازان چتین مأمور شدند که از برج ها خود را بحصار برسانند بدسته های دیگر از سربازان خود امر کردم که بر سر مدافعین تیر و بخصوص سنک فلاخن ببارند برای اینکه سنک فلاخن اگر بوسیله بازوان نیرومند پرتاب شود، اثرش بیش از تیر است و یک سنک فلاخن، یک مرد جنگجو را از پا درمیآورد. خود من هم سوار بر اسب اطراف شهر حرکت میکردم و وارد برجها میشدم و چگونگی جنک سربازان خود را با مدافعین وارسی میکردم و در آن جنک برای اولین بار بفکرم رسید که از انفجار باروت جهت از پا درآوردن مدافعین یک قلعه محکم، استفاده نمایم بدین ترتیب که کوزه هائی را پر از باروت کنم، و فتیله ای بر سر آن بگذارم و بسربازان خود بگویم که فتیله را آتش
بزنند و کوزه را بسوی مدافعین پرتاب نمایند تا این که باروت بین مدافعین منفجر شود؟؟ من نتوانستم در جنک نیشابور، آن فکر را بموقع اجرا بگذارم و بعد از آن جنک، مسئله کوزه پر از باروت را فراموش کردم ولی در جنک انگوریه (آنکارا پایتخت کنونی ترکیه- مترجم) توانستم از کوزه های پر از باروت علیه قشون (ایلدرم بایزید) پادشاه عثمانی استفاده نمایم و سربازان (ایلدرم بایزید) خیلی از کوزه های باروت که بین آنها منفجر میشد ترسیدند و عده ای از آنها مقتول و مجروح شدند (توضیح- گویا اولین مرتبه که باروت برای پرتاب خمپاره یا گلوله مورد استفاده قرار گرفته در جنک انگوریه بوده و تیمور لنگ آن را اختراع کرده و بطوری که خود میگوید سربازانش کوزه های پر از باروت را که فتیله ای مشتعل داشت بین سربازان خصم پرتاب میکرده اند و کوزه های آنها پیشاهنک نارنجک ها و خمپاره های امروزی بوده است و اگر دیگری قبل از تیمور لنگ، از باروت برای پرتاب خمپاره و گلوله استفاده میکرده مترجم از آن بی اطلاع است ولی خوانده ام که مدتی
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 55
قبل از تیمور لنگ، فرزندان چنگیز که پس از وی بسلطنت رسیدند برای ویران کردن حصار قلعه ها از باروت استفاده مینمودند- مترجم) سکنه شهرهای خراسان مثل طوس- سبزوار اسفراین- با اینکه میدانستند نیشابور تحت محاصره است قدمی برای کمک به محصورین برنداشتند اگر آنها یک قشون نیرومند براه میانداختند و به نیشابور میآمدند هر گاه نمیتوانستند مرا شکست بدهند، باری، وادارم میکردند که از محاصره نیشابور دست بکشم و از پیرامون آن شهر بروم ولی آنان بکمک نیشابور نیامدند و حاضر نشدند که از راحتی خویش
برای کمک بسکنه نیشابور صرفنظر نمایند وقتی جنک نیشابور شروع شد من متوجه شدم که حاکم شهر مردی است نالایق و بی عقل و لیاقت ندارد که فرمانده یک قلعه جنگی شود. آن مرد بی لیاقت برای حمله بر سربازان من یک منجنیق نساخت اگر او منجنیق می ساخت و سنگ بسوی سربازان من پرتاب میکرد خیلی باعث زحمت ما می شد. در یک قلعه، یکی از وسائل دفاع عبارت است از چوب های افقی و سنگین که دسته ای دراز در وسط داشته باشد و چند مرد آن را بحرکت درآوردند. وقتی یک سرباز خصم از برج متحرک قدم به حصار می گذارد اگر آن چوب را بسوی او به حرکت درآورند سرباز مهاجم از بالای حصار پرت می شود و جان می سپارد. ولی در نیشابور، از آن چوبها نیز وجود نداشت و مدافعین میکوشیدند که با شمشیر و نیزه مانع ورود سربازان من به حصار شوند. اگر نیشابور دارای منجنیق بقدر کافی بود و سنگهای گران را بسوی برج های متحرک ما پرتاب میکردند و برج های ما را درهم می شکستند و ما نمی توانستیم خود را بحصار شهر برسانیم یکی از وسائل دیگر دفاع این بود که سکنه شهر کهنه های آلوده بروغن را مشتعل نمایند و روی برجهای ما بریزند. وقتی کهنه های مشتعل زیاد باشد و پیاپی پرتاب شود آنهائی که در برج هستند از عهده خاموش کردن برنمی آیند و برج مشتعل میگردد و سربازان چاره ای ندارند جز اینکه آن را تخلیه کنند یا بسوزند. ولی فرمانده شهر نیشابور از این کار هم غافل شد و به فکر نیفتاد که برج های متحرک ما را آتش بزند من که میدانستم سربازان (چتین) بعد
از این که وارد حصار شدند هنگام پائین رفتن از آن جا مواجه با مقاومت شدید محصورین خواهند گردید گفتم که همه خفتان در برکنند و مغفر بر سر بگذارند و بوسیله ساق بند، پاهای خود را محفوظ نمایند. به آنها گفتم که باید بدانند که وظیفه مهم آنها این است که بعد از ورود بشهر خود را بدروازه برسانند و دروازه را بروی ما بگشایند. چون پیش بینی می کردم که پشت دروازه شهر، بنائی کرده اند به سربازان (چتین) کلنگ دادم تا اینکه پس از ورود بشهر آنچه پشت دروازه بنا گردیده ویران کنند و دروازه را بگشایند و به آنها گفتم هنگامی که یک دسته مشغول ویران کردن بنای پشت دروازه هستند دیگران باید با سکنه شهر بجنگند و نگذارند که برای کلنک داران ممانعت ایجاد کنند.
ای که شرح حال مرا می خوانی اگر فرمانده جنگی هستی یا روزی فرمانده جنگی شدی آگاه باش که وقتی سربازان خود را از راه حصار یا از راه نقب بدرون یک قلعه محصور و مستحکم میفرستی باید از بین آنها کسانی را انتخاب کنی که ترس نداشته باشند. زیرا ورود به یک قلعه محصور کاری است دشوار و خطیر چون سرباز تو قدم بمکانی می گذارد که آن را ندیده و هیچ اطلاع از وضع آنجا ندارد. او وارد منطقه ای می شود که پر از دشمن است و نه فقط در سر راهش صدها یا هزارها نفر با نیزه و شمشیر و تیرکمان قصد قتل او را دارند بلکه ممکن است که عده ای دیگر
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 56
حتی زن ها از بالای بام خانه ها سنک های گران بر سرش بیندازند و او را بقتل برسانند.
تو ای مردی که شرح حال مرا می خوانی هر قدر که دلیر هستی با اولین دسته از سربازان خود از راه حصار یا نقب وارد قلعه مشو. من نمی گویم که تو مردی ترسو باشی بلکه از این جهت توصیه می کنم که با دسته اول وارد قلعه مشو که ممکن است بقتل برسی و اگر کشته شوی قشون تو قادر نخواهد بود قلعه را فتح کند و هر قدر که یک فرمانده جنگی برجسته تر و دلیرتر باشد قتل وی سربازانش را بیشتر دلسرد می کند.
این بود که وقتی سربازان (چتین) مامور شدند خود را بحصار برسانند و از آنجا پائین بروند و دروازه شهر را بگشایند خود با آنها بحصار نرفتم ولی پسر جوانم (جهانگیر) را با آنها ببالای حصار فرستادم و از این کار دو منظور داشتم او این که (جهانگیر) با سربازان (چتین) وارد شهر شود تا رعشه مرک را احساس نماید و ترس او از قلعه گیری از بین برود. (جانگیر) تا آن روز وارد یک قلعه محصور نشده بود و نمی دانست که وقتی انسان، قدم به یک قلعه ناشناس پر از خصم میگذارد چه حال باو دست میدهد. منظور دوم من این بود که تمام صاحب منصبان و سربازانم بدانند که من حاضر شدم پسر جوان خود را فدا کنم. (جهانگیر) هم مثل سربازان (چتین) قبل از اینکه قدم به قلعه بگذارد روئین تن شد و باو گفتم وقتی تو قدم به قلعه میگذاری جز بخود بهیچکس نباید اتکاء داشته باشی و در بین دریای خصم، باید به تنهائی از خویش دفاع کنی ولی من تو و دیگران را تنها نخواهم گذاشت و بی انقطاع برای شما کمک
خواهم فرستاد. چون اگر فرمانده جنگی یک دسته از سربازان خود را به قلعه ای بفرستد لیکن برای آنها نیروی امدادی نفرستد مانند آن می باشد که آنها را به عزرائیل سپرده است چون مدافعین، بزودی آنها را بقتل میرسانند و نمیگذارند که دروازه شهر را بگشایند.
بعد از نماز ظهر حمله شدید ما برای ورود به قلعه شروع شد. از تمام برج ها سربازان من مدافعین را به تیر و سنگ فلاخن بستند که نیروی دفاع آنها را فلج کند. آنگاه سربازان (چتین) باتفاق پسرم (جهانگیر) قدم بحصار گذاشتند. بالای حصار یک جنک مهیب بین سربازان من و مدافعین درگرفت ولی سربازان من مدافعین را عقب راندند و برای پائین رفتن از حصار آماده شدند. در حالیکه آنها میخواستند از حصار پائین بروند مدافعین می کوشیدند که سربازان مرا پرت نمایند و چند تن از سربازان (چتین) از حصار پرت شدند و جان سپردند ولی بقیه پائین رفتند و من دسته ای دیگر از سربازان را بکمک آنها فرستادم و بعد از دسته دوم دسته سوم را اعزام کردم سربازان من از بیست برج واقع در دو طرف دروازه شرقی نیشابور قدم بحصار می گذاشتند و از آنجا پائین میرفتند. در ضمن در سراسر حصار شهر سربازان من حمله میکردند و وضعی داشتند که نشان میداد ممکن است در هر نقطه وارد حصار شوند.
من از این جهت در سراسر حصار نیشابور حمله میکردم تا اینکه مدافعین نتوانند تمام سربازان خود را نزدیک دروازه شرقی متمرکز نمایند و مانع از گشودن آن دروازه شوند طوری سکنه شهر و بخصوص زن ها شیون میکردند که گوئی روز قیامت و روزی که بحساب اعمال بندگان
میرسند فرا رسیده است. ولی مرد جنگی از نعره و فریاد و شیون باک ندارد چون میداند که اثری بر آن مترتب نیست. نزدیک پسین (هنگام عصر- نویسنده) من قدم به حصار گذاشتم تا وضع شهر را؟؟ و مشاهده کردم که عده ای کثیر از سربازان من کشته شده اند و لاشه آنها این طرف و آن
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 57
طرف افتاده ولی دسته ای از (چتین) ها با کلنگ مشغول ویران کردن بنای پشت دروازه هستند و دسته دیگر با سکنه شهر می جنگند، و آنها را عقب میرانند تا اینکه دیگران بتوانند دروازه را بگشایند چون اطمینان حاصل کردم که سربازان من بپشت دروازه رسیده اند امر کردم که از خارج هم دروازه را درهم بشکنند و ویران نمایند تا اینکه راه دخول بشهر، مفتوح گردد.
دروازه شرقی نیشابور بعد از ساعتی گشوده شد، و سربازان من یورش بردند و وارد شهر شدند. به آنها گفتم تا وقتیکه سکنه شهر امان نخواسته اند هرکس را که دیدید به قتل برسانید زیرا سکنه نیشابور چون مقابل من مقاومت نمودند واجب القتل هستند. عده ای از سربازان من مأمور شدند که بعد از ورود به نیشابور با سرعت خود را بمغرب برسانند و دروازه غربی را بگشایند وقتی در یک شهر بزرک چون نیشابور فقط یک دروازه گشوده شد، ممکن است که مسدود گردد اما پس از اینکه تمام دروازه های شهر را گشودند خطر مسدود شدن مدخلها از بین میرود. چون پیش بینی میکردم کسانیکه برای گشودن دروازه غربی شهر میروند در راه، یا نزدیک آن دروازه مواجه با خطر می شوند از راه حصار غربی شهر، برای آنها کمک فرستادم.
تا وقتی که
دروازه شرقی باز نشده بود، سکنه نیشابور خوب می جنگیدند لیکن بعد از اینکه مفتوح شد و قشون من از آن راه بشهر یورش برد، ترس و ناامیدی بر مدافعین چیره گردید عده ای از آنها درصدد برآمدند که از راه مفتوح دروازه شرقی بگریزند ولی به قتل رسیدند و دسته های دیگر در داخل شهر کشته شدند یا امان خواستند و قبل از اینکه تاریکی فرود بیاید دروازه غربی هم گشود شد. از آن پس من گفتم مشعل ها را برافروزند و بجنک ادامه بدهند تا آنکه در همان شب کار جنک یکسره شود و مدافعین فرصت نداشته باشند که تا صبح روز دیگر خود را تقویت نمایند.
جنگ نیشابور، تا صبح ادامه داشت و در شب من مطلع شدم که پسرم (جهانگیر) زنده است ولی مجروح شده و چون زخمش آنقدر سخت نبود که نتواند بجنک ادامه بدهد گفتم که همچنان بجنگد چون مرد تا در جنگ آزموده نشود دارای لیاقت نمیگردد.
من بزرگترین هنر مرد را جنگیدن میدانم و گرچه برای علم و صنعت و ادب، قائل بارزش هستم ولی عقیده دارم که خداوند مرد را برای جنگیدن آفریده و مردی که نتواند بجنگد و از مرگ بیم داشته باشد از بندگان خدا نیست برای اینکه ودیعه خداوند را مهمل گذاشته و استعداد فطری جنگیدن را که در هر مرد وجود دارد، در خود تقویت نکرده است بهمین جهت پسران خود را مانند خویش ببار آوردم و همین که دست آنها آنقدر نیرومند شد که بتوانند قبضه شمشیر را بدست بگیرند بآموزگاران سپردم که بآنها فنون جنگ را بیاموزند.
وقتی که بامداد دمید جنگ نیشابور خاتمه یافت و در آن
موقع حاکم نیشابور موسوم به امیر حسین را دست بسته نزد من آوردند و او گفت ای امیر تیمور تو فاتح شدی و اینک نیشابور از آن تو است ولی بر بندگان خدا رحم کن و از قتل آنها صرفنظر نما. گفتم بندگان خدا وقتی مرتکب گناه شوند درخور مجازات هستند و گناه سکنه این شهر این است که وقتی من باینجا رسیدم دروازه ها را بستند و مرا وادار نمودند که این شهر را محاصره کنم و برای تسخیر اینجا برج بسازم و از راه حصار وارد شهر شوم. حاکم نیشابور گفت ای امیر جهانگشا سکنه این شهر گناه ندارند و اگر من بآنها دستور نمیدادم که دروازه ها را ببندند مقابل تو
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 58
مقاومت نمی نمودند و تو می توانستی بدون معطلی و زحمت وارد شهر شوی. لذا من گناهکارم و مرا بقتل برسان ولی بر جان سکنه این شهر ببخش و زن ها و اطفالشان را باسارت مبر. از او پرسیدم چند سال از عمرت میگذرد. جوابداد شصت سال سئوال کردم آیا پسر داری جوابداد دو پسر جوان من یکی موسوم به شیر بهرام و دیگری باسم شیرزاد بدست سربازان تو کشته شدند. گفتم اگر بجای تو بودم نام پسر خود را شیر بهرام نمیگذاشتم زیرا بهرام شیر نیست و هیچ کس بهرام را به شیر شبیه نکرده و تو میتوانستی که اسم پسر خود را سرخ بهرام بگذاری برای این که بهرام سرخ رنک می باشد.
(بهرام یعنی سیاره مریخ، که آریاها آن را مظهر جنگ میدانستند و اروپائیان بتقلید آریاها مریخ را رب النوع جنگ دانسته اند- مترجم) امیر حسین گفت نام پسر من چه شیر بهرام
باشد چه سرخ بهرام دیگر وجود ندارد. گفتم امیر حسین تصور نکن که با ذکر مرگ دو پسر خود بتوانی مرا بترحم درآوری.
امیر حسین گفت ای امیر جهانگشا من برای خود از تو ترحم نمیخواهم ولی بر جان مردم این شهر ببخش و هرچه از آنها تاکنون کشته شده کافی است و بگذار که دیگران زنده بمانند. گفتم امیر حسین، اگر بجای این که من قاتح شوم تو فاتح می شدی آیا بر حال سربازان من می بخشیدی؟ امیر حسین گفت پدران ما گفته اند که در جنگ باید خشونت و بی- رحمی داشت و بعد از پیروزی باید فتوت بخرج داد و چون تو فاتح شده ای فتوت بخرج بده.
گفتم من نمی توانم از اصول جنگ منحرف شوم و طبق اصول جنگی سکنه شهری که مقاومت می کنند باید قتل عام شوند. اگر من این روش را تغییر بدهم، دیگر نمی توانم مبادرت بجنگ نمایم. جهانیان باید بدانند که هرکس مقابل من پایداری کند کشته خواهد شد و بعد از قتل عام نیشابور شهرهای دیگر خراسان تکلیف خود را خواهند دانست و وقتی قشون من به پشت حصار آن شهرها رسید، دروازه ها را نخواهند بست. بعد از این گفته جلاد را احضار کردم و باو گفتم سر از پیکر امیر حسین جدا کند و حاکم نیشابور بقتل رسید. قتل عام سکنه شهر تا ظهر ادامه داشت و بعد از آن، سربازان من برحسب اجازه ای که من خود بآنها دادم شروع به چپاول کردند.
در انبار تجارتخانه های نیشابور، بقدری کالا بود که ما ناگزیر شدیم برای حمل آنها به ماوراء النهر تمام چهارپاداران اطراف را اجیر نمائیم. در نیشابور طبق معمول از قتل علماء
و شعراء و صنعتگران خودداری کردم ولی زنهای جوان شهر بین سربازان من تقسیم شدند زیرا خداوند گفته است زنهای بلاد مفتوح (بعد از جنگ) بر جنگجویان حلال هستند.
(توضیح- بطوری که خوانندگان احساس می کنند تیمور لنگ احکام اسلام را طبق استنباط خود تعبیر می کند و آن چه در قرآن گفته شده این است که هنگام جهاد مسلمین با کافر حربی مسلمانها میتوانند زنهای کافر حربی را به کنیزی ببرند و خداوند در این دستور به- مشرکین توجه دارد نه پیروان مذاهب توحیدی مثل یهودی ها و عیسوی ها و در قرآن راجع باین موضوع، خبر دیگر نیست ولی تیمور لنگ با آنهمه علم و اطلاع، سکنه نیشابور را که موحد و مسلمان بودند در ردیف مشرکین و کافر حربی قرار داده است- مترجم).
حمل کالا از نیشابور بماوراء النهر و سایر کارهای مربوط به نیشابور از جمله ویران کردن
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 59
حصار شهر مرا در آنجا معطل کرد و مدت یک ماه در نیشابور بودم و دنباله کار ویران کردن حصار شهر را به پسرم جهانگیر واگذاشتم و خود عازم طوس شدم. در طوس کسی مقابل پایداری نکرد و من قدم بشهر نهادم و آزار من بهیچکس نرسید. سکنه طوس هم مانند سکنه نیشابور دستار داشتند و کلاه دیگر بر سر نمیگذاشتند و من شنیده ام که دستار از خراسان بسایر کشورهای مسلمان از جمله به ماوراء النهر رسید و سکنه خراسان از ازمنه قدیم دستار بر سر می بستند. پسر من (شیخ عمر) که با من بطوس آمده بود بعد از ورود بشهر چون مشاهده کرد که مردم بزبان عربی صحبت می نمایند و همه دستار بر سردارند گفت
مگر این جا حجاز است که مردم عمامه بر سر نهاده بزبان عربی صحبت می نمایند.
باو گفتم بدان که در حجاز عمامه بر سر نمیگذارند و اگر در آنجا کسی عمامه بر سر بگذارد از خراسانی ها تقلید می کند زیرا دستار، سرپوش سکنه خراسان میباشد ولی زبان عربی که تو در این شهر میشنوی از یادگارهای دوره تسلط اعراب بر خراسان میباشد. در طوس عوام الناس بزبان عربی صحبت میکردند ولی خواص و دانشمندان بزبان فارسی صحبت می- نمودند. عده ای از دانشمندان و خواص شهر (طوس) نزد من آمدند، و وقتی شنیدند که من بزبان فارسی و هم عربی تکلم میکنم حیرت کردند.
در بین دانشمندانی که نزد من آمدند مردی بود ملقب بامام اعظم و من با او مباحثه کردم و از او پرسیدم لابد تو نماز میخوانی؟ امام اعظم گفت بلی. گفتم لابد میدانی که در نماز باید سوره (الحمد) را خواند. امام اعظم گفت این از بدیهیات است. گفتم در سوره (الحمد) یکی از صفاتی که برای خداوند ذکر شده (مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ) است آیا تو میدانی که معنای (مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ) چه میباشد.
اعمال خود پاداش یا کیفر می بیند و آن روز که روز جزا میباشد نامحدود است و شاید هرگز بپایان نمی رسد چون در این آیه کلمه (یوم) یعنی (روز) معنای زمان را میدهد نه معنای یک روز از طلوع تا غروب آفتاب را و چون روز جزا زمانی است نامحدود لاجرم آفتاب در آن زمان طلوع و غروب نمی کند و شاید آفتاب نباشد هیچکس نمی تواند پیش بینی کند که (روز دین) یا (روز جزا) چه موقع فرا خواهد رسید و هرچه در این خصوص گفته شود جز آنچه در قرآن هست افسانه میباشد.
امام اعظم با حیرت سخنان مرا شنید و گفت ای امیر تیمور تو این همه دانائی را از کجا فراگرفته ای و استادان تو که بودند که تو را این چنین پرمایه کردند. گفتم من چند استاد در ماوراء النهر داشتم ولی بزرگترین استاد من قرآن بود. من قرآن را خواندم و حفظ کردم ولی نه آن طور که دیگران میخوانند و حفظ میکنند. من هنگام خواندن و حفظ کردن قرآن کوشیدم که از هیچ آیه، نفهمیده، نگذرم و معنای تمام آیات قرآن را ادراک کنم.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 60
امام اعظم گفت ای امیر بزرگوار آیا ممکن است مرا بشاگردی خود بپذیری و بمن تعلیم بدهی؟ گفتم من فرصت تعلیم ندارم و زندگی من تا پایان عمر زندگی یک مرد جنگی است و تمام اوقاتم در جنگ ها خواهد گذشت. امام اعظم گفت افسوس که تو فرصت نداری مرا تعلیم بدهی وگرنه من با کمال خشنودی شاگردی تو را میپذیرفتم،
وقتی من وارد خراسان شدم سه منظور داشتم اول تصرف نیشابور، دوم تصرف سبزوار و سوم دیدن شهر بشرویه
که راجع به سکنه آن شهر جیزها شنیده بودم و می گفتند که تمام سکنه شهر عالم هستند ولی با اینکه دانشمند می باشند مثل عوام الناس کار می کنند و زراعت می نمایند و حیوانات را می پرورانند و از پوست حیوانات کفش میدوزند و به صحرا میروند و پشته های خار را بشهر میآورند که بمصرف طبخ نان و پختن اغذیه برسانند.
بعد از دو هفته اقامت در طوس خواستم برای تصرف سبزوار از آن شهر کوچ کنم ولی بخاطرم آمد که فردوسی که من از جوانی اشعارش را میخواندم در طوس مدفون است و خواستم قبر او را ببینم من شنیده بودم که قبر فردوسی در قبرستان مسلمین نیست زیرا چون شهرت داشت که وی رافضی میباشد مردم نگذاشتند که جنازه اش در قبرستان مسلمین دفن شود (رافضی یعنی شیعه ولی طبق بعضی روایات فردوسی را متهم بکفر کردند و ناگفته نماند که علت مدفون نشدن فردوسی در قبرستان عمومی مسلمین متکی است بروایات و شاید هیچ یک از آنها صحیح نباشد و یحتمل خود فردوسی وصیت کرده بود که وی را در باغ یا خانه اش دفن کنند چون در قدیم رسم بود که بعضی از اشخاص ترجیح میدادند در خانه خود مدفون شوند- مترجم)
بطوری که من شنیده بودم چون مردم موافقت نکردند که فردوسی در قبرستان مسلمین مدفون شود او را در باغ وی دفن کردند. قبل از حرکت بسوی سبزوار برای دیدن باغ فردوسی رفتم ولی چیزی که شبیه به باغ باشد بنظرم نرسید بلکه ویرانه ای دیدم که علف در آن روئیده بود و یک برآمدگی کوچک در آن ویرانه مشاهده میشد و به من گفتند که آن، قبر
فردوسی است. من کنار قبر آن مرد ایستادم و در بحر تفکر غوطه ور شدم و حیرت میکردم چگونه شاعری چون فردوسی (ولو رافضی باشد) آنطور متروک و مهجور گردیده و سکنه طوس، حتی سنگی روی قبرش نگذاشتند که اثر قبر از بین نرود. قبل از این که از کنار مزار فردوسی دور شوم دستور دادم که همان روز سنگی روی قبر او بگذارند تا این که اثر قبر از بین نرود هنوز از آن خرابه خارج نشده بودم که یک پیک سوار خاک آلود از راه رسید و پیک نزدیک خرابه از اسب پیاده شد و دست در گریبان کرد و نامه ای از آن بیرون آورد و قدم بخرابه نهاد.
من آن پیک را می شناختم و میدانستم که از پیک های با استقامت حکومتی است. از او پرسیدم از کجا میآئی؟ جواب داد از سمرقند. پرسیدم آیا بی انقطاع در راه بودی؟ (پیک) گفت از روزی که از سمرقند براه افتادم تا این لحظه پیوسته بر پشت اسب بودم. سئوال کردم این نامه را از طرف که میآوری. جواب داد از طرف (شیر بهادر) شیر بهادر از طرف من حاکم ماوراء النهر و مرکزش در سمرقند بود. نامه را گشودم و دیدم چنین نوشته است.
(از طرف شیر بهادر خطاب بامیر بزرک امیر تیمور- (توک- تامیش) که پادشاه کشوری است در آن طرف دریای (آبسکسون) با یک قشون بزرک براه افتاده و عزم دارد ماوراء النهر را تصرف نماید و گرچه من در این جا مقاومت خواهم کرد ولی حضور تو در این جا اثری بیشتر خواهد داشت
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 61
بیدرنک براه بیفت و خود را به ماوراء النهر برسان)
من تا آنموقع
اسم (توک تامیش) را نشنیده بودم و نمیدانستم کیست و کشورش در کجاست در آن طرف دریای آبسکون (یعنی دریای مازندران- مترجم) آن قدر کشور هست که انسان نمی داند کدام یک از آنها در کجا واقع شده مگر این که خود برود و ببیند از (پیک) پرسیدم که (توک- تامیش) کیست (پیک) که اطلاعی نداشت گفت من نمیدانم که او کیست ولی میدانم که برای تهاجم براه افتاده قصد دارد کشور تو را تصرف نماید. گفتم آیا تو قشون او را دیدی و مشاهده کردی که سربازانش بچه شکل هستند. (پیک) گفت نه و هنگامی که من از سمرقند براه افتادم سربازان (توک تامیش) بآنجا نرسیده بودند.
بر اثر وصول نامه (شیر بهادر) من از رفتن به (بشرویه) منصرف شدم و تصمیم گرفتم که که همان روز بطرف ماوراء النهر عزیمت نمایم من نمیتوانستم تمام سربازان خود را با سرعت از خراسان به ماوراء النهر برگردانم لذا سه هزار تن از سربازان با استقامت را انتخاب کردم و بهر کدام یک اسب یدک دادم و براه افتادیم و مقرر شد که بقیه سربازان من از عقب بیایند. من میدانستم بعد از این که خود را بماوراء النهر برسانم می توانم در آنجا از سربازانی که در خانه های خود هستند یک ارتش بوجود بیاورم و در ضمن نیروئی که من در خراسان داشتم بمن ملحق می شد.
ما روزوشب بی انقطاع راه پیمودیم. همن که احساس میکردم که اسبها خسته شده اند دستور توقف میدادم تا اینکه سربازان من اسب را عوض کنند و از پشت اسب خسته روی یکی از اسبهای تازه نفس قرار بگیرند و بعد براه ادامه میدادیم. در راه پیمائی های طولانی و بی انقطاع
موضوع نواله دادن باسبها و سیراب کردن آنها دارای اهمیت است و من و افسرانم در آن امور بصیرت داشتیم ما میدانستیم که هرگز نباید باسبها آن قدر آب داد که سیر آب شوند برای اینکه بعد از آن دوچار دل درد می شوند و از راه بازمی مانند. ما میدانستیم که در هر شبانه روز دو نواله کوچک برای هر اسب کافی است و مانع از این می شود که نیروی حیوان از بین برود و در راه پیمائی های طولانی باید در هر سه روز یا دو روز ساعتی اسب ها را رها کرد که بتوانند در یک مرتع بر زمین و روی علف غلط بزنند برای این که غلط زدن خستگی اسب را از بین میبرد. یک هفته بعد از این که از طوس براه افتادم به مرو رسیدم و در آنجا شنیدم که (توک تامیش) مراجعت کرده است.
(در تواریخ فارسی نام این شخص توقتمیش نوشته شده است- مترجم)
در آنجا دانستم که (توک تامیش) سرداری است از اهل کشوری باسم (کریمه) واقع در جنوب روسیه و با عده ای معدود از سواران برای ایلغار بماوراء النهر آمد و بعد از اینکه (شیر بهادر) مشغول جمع آوری سرباز برای راندن او شد ترسید و مراجعت نمود. من خواستم که او را تعقیب کنم و بروم و کشورش را ببینم و مشاهده نمایم مردی که جرئت کرده و بکشور من حمله نموده چگونه است ولی فصل برای عزیمت به (کریمه) مساعد نبود چون من میدانستم که روسیه کشوری است سردسیر و تا خود را به (کریمه) برسانم و جنک شروع شود فصل زمستان خواهد رسید و من فرصت مراجعت نخواهم داشت. این بود که گوشمالی (توک تامیش) را موکول ببعد کردم
775